خودمحور

افراد خودمحور و خودمحوری

Egocentrism  – Self-Centrism

 

1- آیا خود را محدود و مقید به سیستم احساسى و عقاید خود می كنید؟

2- آیا مستقل و خودكار بوده و به دوستانِ نزدیكِ بسیار كمى نیاز دارید؟

3- آیا به قرار و مدارها بی اعتنایید.

4- آیا به همه چیز با روى گشاده برخورد می كنید؟

5- آیا اغلب به أفكار حدس و گمانى و مبهم می پردازید؟

6- آیا به دیگران با تیزبینى و زیركى نگاه می كنید؟ آیا حساسیت شما در این دقت نظر در مورد واكنش آنها به شما بیشتر است؟

o       خودمحوری یعنی تمایل به تمرکز بر نیازها و مسائل فردی، به جای نیازها و مسائل گروه یا اجتماعی که فرد به آن تعلق دارد.

         کارهای خود را درست و بی عیب دیدن و دیگران را نادیده گرفتن.

 

خودمحور یعنی فردی که تنها احساس خود را درک می کند

و قادر نیست حس طرف مقابل خویش را بفهمد.

 

مثلاً وقتی مادری در پاسخ به پرسش کودکش برای بازی کردن می گوید “سرم در می کند”، کودک به دلیل برخورداری از سلامت در آن لحظه، قادر نیست بفهمد سر درد یعنی چه و بنابراین باز هم در خواست خود را تکرار می کند.

 

o       خودمحوری Egocentrism نباید با :

i         پرخودخواهی یا خودشیفتگی Narcissism ،

ii        خود دوستی Self-Love، {+ خود دوستى}

iii       خود ناپسندی Self-Deprecation ،

iv       خودخواهی Selfishness  

v         خودپرستی و خودپسندی Egoism ،

vi        خودنمایی Egotism،

vii       خود اعتمادی Self-Confidence

viii      خودپذیری Self-Acceptance {+ اعتماد به نفس و حرمت نفس} اشتباه گرفته شود.

 

تعریف روان‌شناسی خودمحوری

خودمحوری، خود مداری، خودمیان بینی، یا Egocentrism یا Self-Centrism  در روان‌شناسی رشد به‌صورت زیر تعریف می‌شود:

A.     تمایز ناکافی بین خود با جهان و دیگران

B.     گرایش به درک، فهم و تفسیر جهان برمبنای خود

.

o       خودمحوری در نظریه رشد شناختی ژان پیاژه

از دیدگاه ژان پیاژه خودمحوری، حالت روانی بهنجاری است که در آن نبود تمایز میان واقعیت شخصی، یعنی واقعیت از دیدگاه و در ذهن شخص و واقعیت عینی قابل مشاهده می‌باشد.

به بیان دیگر خودمیان بینی به مفهوم ناتوانی در درک نظرهای دیگران و نبود احساس نیاز به جستجوی دیدگاه‌ها و واقعیت‌های موجود موافق و مخالف برای تأیید نظر خود است.

در نظام پیاژه هر دوره با خودمحوری ویژه خود شروع شده و با تمرکززدایی پایان می‌یابد.

در مرحله عملیات عینی نیز کودک خودمحور (به ویژه در مرحله پیش عملیاتی) خود را در مرکز جهان می‌بیند. این ویژگی که در ۲ سالگی (آغاز مرحله پیش عملیاتی) در اوج خود می‌باشد، در شرایط طبیعی و بهنجار در حدود ۱۱ سالگی، یعنی پایان مرحله عملیات عینی به پایین‌ترین سطح می‌رسد و البته جای خود را به شکلی دیگر که ویژه دوره عملیات صوری است می‌دهد.

.

o       خود محوری در رشد شناختی نو جوانان

به گفته محققین، تفکر عملیات صوری سبب پدیداری نوع جدیدی از خودمحوری می‌شود.

ظرفیت اندیشیدن به افکار خود سبب می‌شود که آگاهی نوجوانان از خود بیشتر شود و در نتیجه آنها خودمحور، خودآگاه و درون نگر می‌شوند.

نوجوانان چنان به خود مشغول می‌شوند که تصور می‌کنند دیگران نیز به اندازه آنها درباره ظاهر و رفتارشان وسواس دارند.

 

از دید گاه الکایند، David Elkind ، همین باور مشغولیت ذهنی دیگران با ظاهر و رفتار نوجوان است که خودمحوری او را تشکیل می‌دهد. نوجوانان در بخش اعظم اوقات تصور می‌کنند که روی صحنه هستند، در نتیجه بیشتر انرژی آنان صرف واکنش به شنودهای تصوری می‌شود. به همین دلیل است که نوجوانان به شدت خودآگاه می‌شوند.

 

 

خودمحوری چه مفهومی دارد؟

منبع این قسمت روزنامه سلامت- دکتر مجید سلطانی

o       کودک ۲ تا ۷ ساله، به ویژه در سال‌های پایین‌تر قدرت اینکه :

i          خودش را به جای فرد دیگری بگذارد، ندارد.

ii         نقطه‌نظر دیگران را نمی‌فهمد.

iii       خودش را محور کائنات می‌پندارد.

iv      تصور می‌کند همه چیز در حول و حوش او اتفاق می‌افتد.  به این امر خودمحوری یا خودمرکزگرایی گفته می‌شود.

o       پیاژه آزمایش معروفی دارد به اسم آزمایش ۳ کوه!

ابزارهای این آزمایش این است: یک میز چهارگوش با چهار صندلی، ۳ تپه مقوایی با اندازه‌ها و رنگ‌های مختلف.

روی یک تپه خانه‌ای وجود دارد و روی دیگری یک صلیب. کودک روی یک صندلی می‌نشیند و عروسک روی صندلی در ضلعی دیگر است. قبلاً از زوایای مختلف عکس‌برداری شده است.

اگر از بچه سوال شود که عروسک چه می‌گوید، بچه از بین عکس‌ها عکسی را انتخاب می‌کند که خودش می‌بیند، یعنی نمی‌تواند خودش را جای فرد دیگری قرار دهد.

 

پیاژه آزمایش دیگری هم دارد به این شرح: از پسر ۴ ساله‌ای سوال می‌شود: «آیا برادری داری؟» می‌گوید بله! می‌پرسد اسمش چیست؟ مثلاً می‌گوید جمشید! می‌پرسد آیا جمشید هم برادری دارد؟ معمولاً کودک در پاسخ می‌گوید نه!

 

در روان‌شناسی امروز موضوع و مفهوم خودمحوری دارای اهمیت و ارزش زیادی است، زیرا این مفهوم در رشد شناختی کودک جایگاه به سزایی دارد و از دوران حسی‌حرکتی (که کودک نمی‌تواند بین آنچه مربوط به اعمال خود اوست و آنچه به اشیاء یا اشخاص بیرونی تعلق دارد جدایی قایل شود) تا مرحله انتزاعی (که نوجوان نوعی اعتقاد به رستاخیز دارد، یعنی نظریه‌هایی که نوجوان بر اساس آن جهان را مجسم می‌کند. بر فعالیت‌های اصلاح‌گرایانه‌ای مبتنی هستند که نوجوان احساس می‌کند که باید مجری آنها باشد و نیز توانایی‌ نامحدود به فکر خود نسبت می‌دهد. رویای آینده‌ای پیروزمند را در سر می‌پروراند و ایجاد دگرگونی در جهان بر اساس فکر را به منزله یک عمل واقعی تغییردهنده واقعیت به خودی خود در نظر می‌گیرد) ادامه می‌یابد.

چون کودک خودمحور بین نقطه نظر خود و نقطه‌نظر دیگران تفاوتی قایل نیست، و تصور می‌کند جهانی که خود می‌نگرد، همان جهانی است که دیگری نیز می‌نگرد، غالباً می‌توان شاهد بود که یک کودک وقتی در کنار مادرش به صفحه‌های کتابی نگاه می‌کند،  این تصور را دارد که مادرش نیز در همان لحظه، همان صفحه را می‌بیند و بنابر همین تصور، از مادر که فقط جلد کتاب را می‌بیند با سماجت می‌خواهد که رویداد تصویر را برای او شرح دهد، بی‌‌آنکه کتاب را به سوی او برگردانده باشد.

این عدم تمایز بین نقطه‌نظر در رویدادهای مختلف به چشم می‌خورد و دانستن این نکات به ما کمک می‌کند که سطح توقعات خودمان را  از فرد معقول کرده و برای آموزش به او با توجه به رشد شناختی‌اش اقدام درستی انجام دهیم.

اگر بزرگسالان به مرحله تفکر انتزاعی و رشدشناختی متناسب با سن خود نرسیده باشند،

هر چند در زمینه‌های رشدی دیگری هم پیشرفت کرده باشند،

مثل کودکان خودمحور رفتار می‌کنند! این خودمحوری‌ها دو نوع است:

i   خودمحوری‌های غیرمستقیم: که در آنها فرد مساله را صرفاً با «من» خود در ارتباط می‌گذارد و حکم می‌کند.

ii   خودمحوری‌های اجتماعی که همراه است با نپذیرفتن قواعد بازی‌های اجتماعی.

.

انواع افراد خودمحور

منبع این قسمت سایت سلامانه- دکتر هادی معتمدی

o       افراد خودمحور از نوعی «دیکتاتوری ذهنی» رنج می برند .  خودمحوری از عواملی است که هم دارای ریشه ذاتی، روانی و هم ریشه در الگوهای اجتماعی دارد.

          اگر چه جامعه ایران رفتار سینوسی را از خود نشان داده، اما به نظر می رسد این روند رو به بهبود است و مردم به مفهوم بهتری از دموکراسی و مشارکت رسیده اند.

 

o       زندگی خود محوری مقوله ای چندگانه است و به چند گروه تقسیم می شود:

1.            گروهی از این افراد بدبین Pessimistic  هستند. به همین دلیل به دیگران اعتماد نمی کنند. حتی در کارهای بزرگ هم مشورت را قبول نمی کنند و فقط به خودشان اعتماد دارند. به خاطر همین گاهی می بینیم مدیر اداره ای همه کارهای خود را خودش انجام می دهد و به فرد دیگری اعتماد ندارد و فکر می کند بین دزدان زندگی می کند.

این نوعی از خود محوری است که از بدبینی نشات می گیرد و عوارض بسیار بدی دارد و ممکن است دچار سندرم سوختگی حرفه ای شوند. این افراد خیلی عصبی، خسته و پرخاش گرند، زندگی زناشویی خوبی ندارند، و حالات افسردگی به شدت در این افراد می تواند رشد کند.

 

2.            گروهی از این افراد خودمحور از نوعی «دیکتاتوری ذهنی» رنج می برند. دیدگاه دوم در مورد افراد خودمحور، افرادی است که نگاه مشارکتی به انسان ندارند،  یعنی بدون اینکه بدبین باشند، از نوعی «دیکتاتوری ذهنی» رنج می برند، و به دموکراسی و تفکر جمعی اعتقادی ندارند. این افراد به این معتقد نیستند که دیگران کار خود را بلد نیستند، بلکه معتقدند که تفکر جمعی به دلیل تعدد افراد و تضارب افکار کار را پیش نمی برد.  و البته این با تفکر مشورتی هم خوانی ندارد. بنابراین این گروه اعتقادی به کارهای مشارکتی ندارند.

3.            گروهی از این افراد خودمحور، خودشیفته هم هستند. گروه سوم افرادی خودشیفته هستند و خود را از همه آدم ها بهتر، سطح خود را نبوغ آمیز و بالا می دانند و کسانی هستند که در درونشان این گونه فکر می کنند که خداوند آنها را از همه قوی تر و باهوش تر آفریده. حتی نمره ۱۰ خودشان را از نمره ۲۰ بقیه بالاتر می دانند و همیشه معتقدند حقشان در زندگی خورده شده و باید به سطوح بالاتری می رسیدند.  این در قسمت هایی از داستان شازده کوچولو دیده می شود فردی که به قدری خودشیفته است که خود را خدا می داند!

o       خودشیفته ، نه خود را دوست دارد، و نه دیگران را.

 

4.            افرادی که دچار عقده های فروخفته اند. گروه چهارم افرادی عقده ای هستند و هیچ کدام از خصوصیات گروه های قبلی را ندارند. اینها افرادی هستند که از دوران کودکی و در خانواده دیده نشده اند. افرادی که کسی به آنها اهمیت نمی داده و عقده این را داشته اند که روزی تلافی خواهند کرد؛ حالا اگر روزی قدرتی به دست این افراد برسد این قدرت در هر زمینه ای بروز می دهد و عقده های دوران کودکی خودشان را بر زیر دستان نشان می دهند.

اینها از نظر شخصیتی افراد منفعل مهاجم Passive-Aggressive  هستند و هر جا که مجبور باشند در کنار قدرت سر فرو می آورند و هر جا که بتوانند به زیر دستشان زور وارد می کنند .

این ها دچار اختلال شخصیت سهل انگاری شده اند که نهایتاً دچار خودمحوری می شود.

 

5.            عدم آموزش مهارت های لازم و مدیریت رفتار بین فردی و اجتماعی. گروه دیگر افرادی هستند که مهارت مدیریت، مدیریت رفتار بین فردی و اجتماعی را ندارند. کسانی که ارزش مشارکت را درک نکرده اند و افرادی که در جایی قرار گرفته اند که نباید قرار می گرفتند و حالا از ترس اینکه دیگران از ضعف آنها مطلع شوند رفتاری خود محورانه دارند. وقتی کارگری که همیشه مورد تحقیر بوده چنانچه رئیس شود به احتمال زیاد خود محور می شود.

6.            تربیت خانوادگی و جامعه. گروه آخر معمولاً تحت تربیت خانوادگی و مسایل اجتماعی به این خصلت می رسند. مثلاً وقتی کارگری که همیشه مورد تحقیر بوده اگر رییس شود امکان دارد که خود محور شود. اما سایر گروه ها نوعی اختلال شخصیتی و یا اختلال روانی دارند.

برای خیلی از این افراد درمان دارویی موثر است و می تواند از میزان خودمحوری آنها کم کند. بنابراین باید به سه ویژگی بیولوژیک به معنای ژنتیک، روانی که شامل تربیت خانوادگی است، مانند خانواده های درهم ریخته و معتاد توجه شود. و در قسمت سوم مسایل اجتماعی، مدیریت های غلط، کسانی که در جایی گماشته می شوند که زیردستانشان از آنها باسوادترند، ناشایسته سالاری، بی اهمیت بودن افراد تحصیل کرده و … هر کدام اینها در جایی می تواند تاثیرگذار باشد.

.

o       بسته به نوع مشکل، اول باید افراد خود محور را شناخت، یعنی اینکه ببینیم خودمحوری این ها در کدام طبقه بندی جای دارد. باید مشکل را شناسایی کرد و در درجه دوم نحوه برخورد را تنظیم کرد.  مثلاً فردی که خودمحوری در آن به عنوان یک بیماری تلقی می شود، باید به دنبال درمان دارویی آن رفت و یا فرد دیکتاتور باید از آنها دوری کرد و یا حتی با آنها مبارزه کرد.

o       در همه جوامع این گونه افراد وجود دارند.

 

 البته نسبت به سال های گذشته و سال های قبل از انقلاب به نظر می رسد مشارکت در بین مردم ایران معنی بهتری پیدا کرده. جامعه ایران در دوره های مختلف، بالا و پایین زیادی را تجربه کرده ولی در مجموع سیر فرهنگ اجتماعی رو به کاهش خود محوری است و مردم مفهوم درستی از دموکراسی پیدا می کنند نه به معنی دموکراسی غربی که یک نوع لجام گسیختگی و هرج و مرج رفتاری است.

دموکراسی به این معنی است که همه نظرها را بشنویم و بهترین آن را انتخاب کنیم و لجبازی نکنیم.

.

قدم های دوازده گانه معتادان گمنام.

منبع این قسمت: سایت یادداشتهای بهبودی

o       اوایل با یک اصطلاح جدید آشنا شدم که تو جلسات خیلی می شنیدم. «خودمحوری». هرچی بیشتر از اون زمان میگذره بیشتر به خود محوری خودم دارم پی میبرم.

o       اول فکر میکردم که آدم خود محور کسیه که غرور زیادی داره یا متکبره یا اینکه خودبرتربینه یا چیزی شبیه به اینا. موقع کار کردن قدم یک هم بیشتر از همین دید به این کلمه نگاه می کردم ودرکم از این جمله معروف کتاب که: «ممکن است فکر کنیم دنیا حول محور ما می چرخد، نه اینکه باید به حول محور ما بچرخد، بلکه در واقع می چرخد. »

o       غرور و تکبر بود که اون روزا فکر می کردم زیاد ندارم و من بیشتر مشکلم خودکم بینی و نداشتن اعتماد به نفس و احساس حقارته. اما با گذشت زمان و شناخت بیشتری که نسبت به خودم پیدا کردم ، جنبه های بیشتری از شخصیت خودمحورم برایم روشن و مشخص شده.

o       امروز درک می کنم که من خودمو یه طرف می بینم و تمام دنیا رو طرف دیگه. من محور کائنات هستم و همه چیز در خدمت منه و ارزش هیچ چیز به اندازه من نیست. شاید این جمله ها خیلی کلیشه ای و حتی اغراق آمیز به نظر بیاد ، ولی چیزیه که در من وجود داره و نمی تونم انکارش کنم. بگذریم از چیزایی که تو کتابا خوندیم و حرفایی که از بزرگان شنیدیم و شعارایی که خودمون می دیم. در مورد قسمت تاریک وجود انسان که اگه حاکم بشه هیچیو سالم نمیذاره و از این دست صحبت ها.

o       من به صورت حسی و بدون شعار دادن و با نوشتن چند تا ترازنامه و دیدن انگیزه های خودم در خیلی از ماجراهای زندگی به این نتیجه رسیدم که زیربنای اکثرکارهایی که تا الان انجام دادم اعم از خوب یا بد، شخص خودم بودم. اگه محبت کردم، اگه سنگی از جلوی پای کسی برداشتم، اگه عشقی ورزیدم، اگه تلاشی کردم، اگه پیشرفتی کردم، اگه پیشرفتی نکردم،  اگه موفق شدم، اگه موفق نشدم، اگه رابطه ای برقرار کردم، اگه رابطه ای برقرار نکردم، اگه رابطه ای به هم زدم، اگه بخشیدم، اگه رنجیدم، اگه خراب کردم، اگه آباد کردم، اگه نبخشیدم، و…

o       محور همه اینها خودم بودم . که باشم، که لذت ببرم، که تایید بشم، که نترسم، که امنیت داشته باشم، که متمرکز باشم، که پیشرفت کنم، که ارضا بشم، که …

o       این خوبه یا بد نمیدونم، فلسفه اش چیه نمی دونم، ارتباطش با متافیزیک چیه نمی دونم، طبیعیه یا نه نمی دونم، ولی حس می کنم خیلی از نواقصی که باعث میشه من آزار بشم ازش سرچشمه می گیرن.

o       وقتی من خودمو محور دنیا بدونم، و در واقع تنها معیار و میزانم برای ابراز احساسات برای روابط و در کل برای زندگی، چیزی نیست جز «من»، خیلی طبیعیه که غرور همه وجود من باشه. تکبر و خودبرتربینی وجود داشته باشه.

o       من نمیدونم چرا خودمحورم، اصلاً شاید خود محور دنیا اومدم یا محیط منو خودمحور کرده یا هرچی … اصلاً مهم نیست، ولی خودمحوری همه جای وجود من ریشه داره و تو تمام زندگی به من دستور داده که چیکار کنم . با ابزارهایی که داشته، با غرور، با خودبرتر بینی، با رویا پردازی، با توهم، با احساس کمال گرایی مطلق به معنای منفیش،  با عدم انطباق با واقعیت های زندگی من.

o       وقتی بچه بودم دنیا مال من بود، چون دنیا خونه کوچکی بود، پدر پیرم منو بغل می کرد و مادرم همش قربون صدقم می رفت.  وقتی یه کمی بزرگتر شدم دیگه دنیا مال من نبود، خیلی های دیگه هم توش بودن.  دنیا بزرگتر شد و بزرگتر شد، اما من هنوز فکر می کردم دنیا مال منه، من بزرگتر شدم، ولی خودمحوری تو وجودم موند و غرورم بزرگتر شد، ولی هیچی گیرم نیومد، چون اندازه چیزی که می خواستم خیلی بزرگتر از چیزی بود که تو واقعیت وجود داشت. درهای بسته زیادی به غرورم خورد و حقارت درست شد، خودکم بینی آمد و ترس…امان از ترس .

o       ترس از آینده، ترس از موفق نشدن، ترس از تایید نشدن، ترس از به در بسته خوردن . چون خیلی این اتفاقات برام افتاد،  چون همیشه با این دید زندگی کرده بودم که من محورم و باید بشه و شکست خوردم و اونقدر شکست خوردم که شدم ترس. من اصلاً معنای شکست رو هم از دید خودمحورانه می دیدم .

در برنامه قدم های دوازده گانه معتادان گمنام، قراره بجای اینکه ملاک و میزان من برای زندگی من باشه یه چیز دیگه باشه، خداوند.

.

منِ خودمحور

منبع این قسمت سایت ترازنامه

o       منِ خودمحور معتقدم جهان بر من متمرکز شده است. آرزوها و خواستههای من تنها چیزهای قابل توجه هستند.

ذهن خودمحور من بر این باور است که اگر من را به حال خود بگذارند، قادرم هر چه میخواهم به دست آورم. خودمحوری، خودکفایی کامل را فرض می کند.

o       خودمحوری جنبه روانی بیماری من است، زیرا ذهن خودمحور من نمی تواند به چیزی برتر یا مهمتر از خودم فکر کند. اما برای بیماری من راه حلی روانی وجود دارد: قدم های دوازده گانه معتادان گمنام. این قدم ها من را از خودمحوری دور می کند و به سوی خدامحوری هدایت می کند.

o       با اقرار به عجز خود و طلب یاری از نیرویی برتر از خود، توهم خودکفایی را از سر بیرون می کنم. با پذیرش خطاهای خود، جبران خسارت و طلب راهنمایی درباره درستی ها از خداوندی که درک می کنم، شکست خودبرتربینی خود را اعتراف می نمایم و با تلاش برای خدمت به دیگران، نه صرفاً خدمت به خود احساس شدید خودبزرگ بینی را در خود از بین می برم.

o       انگار مسیر بیماری برای من از نقطه ای شروع شده به نام کمبود خویشتن پذیری نواقص و عوارض زیادی روی این کمبود سوار شده، که برای تسکین رنج ناشی از کمبود خویشتن پذیری استفاده شده اند. انگار تا این لحظه که کم کم می خوام برم قدم ۱۲ ،کلاً مشغول پاکسازی اون عوارض بودم و تازه رسیدم به هسته اولیه بیماریم و شاید به نوعی بشه گفت به غول مرحله آخر. و از خدا می خوام که به جای ناشکری و رنجش از خودش بیام به خاطر تمام تغییرات مثبتی که در من ایجاد کرده سپاسگذار باشم. و توکل و امیدم رو حفظ کنم و از خودش بخوام این کمبود رو هم در من برطرف کنه و بتونم با آرامش در پوست خودم بگنجم.

o       تو یه قسمتی مشکل دارم، اونم اینکه مثلاً تا میاد احساس نا امیدی رو تجربه کنم، بعد از ذهنم می گذره که ناامیدی گناه کبیره است و سریع این احساس رو سرکوب می کنم. از طرفی برنامه میگه احساستم رو باید بپذیرم، تجربه کنم و رها کنم . یادم باشه امشب از راهنما بپرسم با احساس ناامیدی چطور باید برخورد کنم . البته بگم من هر دفعه گیر میدم به اینکه فلان چیز هسته اصلی بیماریمه، در حالیکه مثل اینکه از این هسته های اصلی بیماری من زیاد داره، مثل کمبود:

i          خویشتن پذیری

ii         تردید

iii       تایید طلبی

iv      خودکم بینی

v        دنبال کردن اراده دیگران به جای اراده خودم و…

.

خودمحوری و حق به جانب بودن

منبع این قسمت: سایت میهن امروز– باشگاه خبرنگاران جوان

o       اصرار ورزیدن روی حق به جانب بودن، ما را به فردی مبدل خواهد کرد که اصلاً دوست نداریم باشیم و این عاقبتی بد است. بنابراین به افرادی خودخواه، یا خود محور و یا مقدس‌نما تبدیل می‌شویم.

o       بچه‌ها به آب و غذا نیاز دارند. بقای آنها به آن بستگی دارد، اما به شناخت، پذیرش و عشق هم نیاز دارند. سلامت احساسی آنها به این وابسته است. درست مثل گیاهان که اگر به اندازه کافی آبیاری نشوند یا می‌میرند یا رشدشان متوقف می شود. بچه‌هایی که به مهر و محبت کافی بزرگ نمی‌شوند هم زخم خورده می شوند. زخم‌هایی که بسیار دردناک است. تا زمانیکه یاد نگرفته‌ اند چطور زخم‌هایشان را التیام بخشند، به دنبال درمان های موقت خواهند بود. کودکان زخم خورده بزرگ می‌شوند و به بزرگسالی زخم خورده تبدیل می‌شوند.

o       از آنجا که هیچکس به ما یاد نداده چطور زخم خود را التیام بخشیم، سعی می کنیم با حق به جانب نشان دادن خودمان،‌ درمانی موقتی پیدا کنیم. بله، خیلی از ما دوست داریم همیشه حق با ما باشد، چون فکر می‌کنیم در این صورت با ارزش خواهیم بود. تصور کنید من و شما گفتگویی با هم داریم و من شدیداً با هر چه که شما می گویید مخالفت می کنم، چه احساسی به شما دست خواهد داد؟ در این حالت خیلی از افراد احساس ناامنی و تهدید می کنند و چون یک نفر عقایدشان را به چالش می‌کشد، یعنی خود آنها را به چالش کشیده است.

اگر من عقاید شما را بی‌ارزش بدانم، آیا نمی تواند به این معنا باشد که خود شما هم بی‌ارزش هستید؟ چرا باید چنین کاری کنم؟

گروهی از ما آدمها به این دلیل از بقیه انتقاد می‌کنیم که احساس بهتری نسبت به خودمان پیدا کنیم. بنابراین برای جبران عشقی که در کودکی نداشتیم، به دیگران ضربه می‌زنیم.

دلیلش این نیست که بخواهیم دیگران را مجازات کنیم، نه، فقط می‌خواهیم بگوییم که حق با ماست و آنها اشتباه می کنند. چون با این کار آن پذیرش و شناختی که می خواهیم را به دست می‌آوریم. حتی اگر من مجبورتان کنم که تایید کنید که حق با من است، فقط موفق شده‌ام که دردم را به شما منتقل کنم، آسودگی من به قیمت درد شما تمام خواهد شد.

o       بنابراین صرف نظر از اینکه چه کسی در آن گفتگو پیروز شده است، هر دو بازنده هستیم زیرا رابطه آسیب خواهد دید. ما اندازه قدرت یا ضعف روابطمان قوی یا ضعیف هستیم، به همین دلیل تخریب آنها چاره کار نیست. در برخورد با همکاران، خانواده و دوستان باید از خودمان سوال کنیم آیا می‌خواهیم حق با ما باشد و ضعیف تر یا قوی‌تر و دلپذیرتر باشیم؟

آیا می‌خواهیم به خود فکر کنم یا به خودمان؟

علاوه بر ضعیف کردن روابطمان ، اصرار ورزیدن روی حق به جانب بودن، ما را به فردی مبدل خواهد کرد که اصلاً دوست نداریم باشیم و این عاقبتی بد است. بنابراین به افرادی خودخواه و خود محور تبدیل می‌شویم. رویکرد کوته فکرانه و حق به جانب، آدمها را از ما دور خواهد کرد. فقط آدمها نیستند که از خودمان دور می کنیم بلکه علم و دانش را هم از خود دور می‌کنیم. زیرا با نپذیرفتن عقاید و افکار دیگران، در را به روی ایده‌های نو می‌بندیم.

 

o       دکتر هلاکویی در این‌ رابطه می‌گوید:

نیاز به اینکه همیشه حق با ما باشد، بزرگترین مانع بر سر راه ایده‌های نو است، اینکه ایده های نوی زیادی داشته باشیم که برخی از آنها اشتباه باشد،  خیلی بهتر از آن است که همیشه درست بگوییم و هیچ ایده نویی نداشته باشیم.

o       وقتی کسی ایده‌هایی مطرح می‌کند که با ایده‌های شما تفاوت دارد، باید بایستید و گوش کنید. ممکن است شما اشتباه می‌کردید.

به گذشته فکر کنید: چه تعداد از نظراتی که ۱۰ سال پیش داشتید امروز تغییر کرده‌اند؟ رشد کردن بدون تغییر مثبت غیر ممکن خواهد بود،  افکار، ایده‌ها، نظرات و اعتقادات ما هم باید تغییر کنند. گاهی‌اوقات باید جایگزین شوند. گاهی اوقات هم فقط کافی است که با ترکیب شدن با ایده های دیگران گسترده تر شوند. وقتی با آغوش باز نظرات دیگران را پذیرا باشیم، در رشد و پیشرفت خود سهیم خواهیم بود. وقتی خود را در حال پیشرفت ببینیم، اعتماد به نفسمان بالا رفته و نیازمان به اینکه همیشه حق به جانب ما باشد کمتر خواهد شد.

o       آنهایی که احساس می کنند باید همیشه حق با آنها باشد، برای اعتماد به نفس خود به دیگران وابسته هستند. نیاز دارند که دیگران آنها را تشخیص داده و ارتقا دهند. اما وقتی به جای اینکه درست بگوییم، درست عمل کنیم، اعتماد به نفسمان را تقویت کرده و برای خود کسب احترام می‌کنیم و دیگر برای شادی و خوشبختی خود به کسی وابسته نیستیم. وقتی دیگران حرف می‌زنند به دنبال نکاتی برای مخالفت کردن با آنها نباشید،  به دنبال منطقی باشید که بتوانید به اطلاعات خودتان اضافه کنید.

o       افراد روشن‌فکر حقیقت را در بین تفاوتها می‌بینند، اما افراد کوته بین فقط خود تفاوتها را می‌بینند.

o       یکی‌ دیگر از دلایلی که باید از تفاوت‌هایمان استقبال کنیم این است که این تفاوت‌ها فرصت هدیه دادن صبر و پذیرش را به دیگران در اختیار ما قرار می‌دهند. با چشم پوشی از حقمان برای حق به جانب بودن و قدرت دادن به دیگران آن حق را می‌دهیم که حق با آنها باشد. هیچ هدیه‌ای با ارزش‌تر از این نیست، اگر با وجود میل شدیدمان برای حق به جانب بودن، سخاوتمندانه برخورد کنیم، این حقیقت را کشف خواهیم کرد که آنقدر قدرت درونی داریم که بر آسیب‌پذیری خود پیروز شویم.

o       وقتی ذهنیت ما از قربانی به پیروز تغییر یابد، تردیدهای درونیمان به تدریج از بین می‌روند. کشف دیگر ما این خواهد بود که فقط با قبول کردن و شناختن دیگران است که پذیرفتن و شناختی که به دنبالش بودیم را به دست خواهیم آورد. کشف دیگر می تواند این باشد که عادات بر ما معرف نیستند، زیرا می‌توانیم افکار و رفتارهای خود را هر زمان که بخواهیم تغییر دهیم.

o       برای تغییر یافتن باید از افکار خودآگاه شویم و سوالات درست را از خود بپرسیم. مثلاً اگر مدام با همسرمان مشاجره داریم، باید از خود بپرسیم که آیا می‌خواهم فردی باشم که همیشه درست می‌گویم  و حق با من است، یا می‌خواهم دیگران را بپذیرم و به آنها محبت کنم؟ آیا می خواهم هر چه که می‌خواهم را از رابطه گرفته و آن را ضعیف‌تر کنم، یا هر چه که دارم را به آن اضافه کرده و آن را تقویت کنم؟

o       یکی بخاطر سوالات همسرش که آنها را نابجا می‌داند، از دست او بسیار دلخور است. سوالاتی که خودش جوابش را می داند می‌پرسد. این مسئله او را اذیت می‌کند، چون سوال کردن در مورد چیزی که می‌دانیم “غیر منطقی است”. اما این خود اوست که غیر منطقی رفتار می‌کند، چون با عصبانیت خود، بین خود و همسرش فاصله ایجاد می‌کند،  چیزی که او درک نمی‌کند این است که همسرش از او سوال نمی‌پرسد، بلکه فقط می‌خواهد سر صحبت را با او باز کند . او با دعوت همسرش به حرف زدن می خواهد عشق خود را به او نشان دهد. او قصد ساختن رابطه‌شان را داشته است.

o       دکتر قاسم زاده در رابطه با افراد حق به جانب وویژگی‌های اخلاقی و تربیتی معتقد است: اینگونه افراد متاثر از شرایط تربیتی و رشد و نگاه خانواده در آینده، جا پای پدرشان می‌گذارند و نقش والدین در این‌جا بسیار اهمیت دارد و والدین به عنوان الگو برای فرزندان خود نقش بازی می‌کنند. اینگونه شخصیت‌ها در خانواده‌هایی پرورش می‌یابند که والدین بر آنها سلطه گر باشند و فرزندان در دوران کودکی جرات اعتراض و سخن گفتن ندارند  و زمان بزرگسالی می‌خواهند عقده‌های خود را به طوری خالی‌‌ کنند .

o       افرادی که می‌گویند فقط حرف خودشان درست است و فکر می‌کنند که همیشه حق را می‌گویند و کسی حق اعتراض ندارد، باید رفتارشان ریشه‌یابی شود و نیاز به درمان دارند.

o       شاید همه ما نمی‌توانیم در درک تفاوت‌های بین طرز فکر خانم‌ها و آقایان استاد باشیم، اما لازم هم نیست که اینطور باشیم. تنها کاری که باید انجام دهیم این است که به دیگران احترام بگذاریم و سعی نکنیم همیشه حق را به جانب خودمان ببینیم. مراقب آنچه در مورد دیگران فکر می‌کنیم باشیم، چون به میزانی که به نظرات دیگران احترام می‌گذاریم، رشد می‌کنیم.