ويژگیهای شخصيت سالم- پنجاه و یک تا پنجاه و چهار

ويژگیهای شخصيت سالم

پنجاه و یک تا پنجاه و چهار

51. زندگی برای خود

• ادم سالم برای خودش زندگی میکند، معنایش این نیست كه دیگران را نادیده میگیرد، ولی معنایش این است كه او زندگی خودش را دارد و قرار است زندگی خودش را بكند.
• ادم سالم درست مانند راننده ای است در شاهراه ها. مساله اصلی و اساسی درست رانندگی كردن خودش است. از جایی امده است، به گونه ای حركت میكند و به جایی میرسد.
• درحالیكه بسیاری از مردم دنیا اولا، به جایی میروند كه نمیحواهند بروند. با اتومبیلی میروند كه نمیحواهند بروند و بعدا تمام مدت هم نگران مسله ای دیگرند. یعنی تمام مدت دارند با این اتومبیل و ان اتومبیل حرف میزنند كه این چه رنگی است كه تو خریدی؟ چرا اینقدر پول دادی؟ اون كیه تو ماشین تو نشسته؟ كجا دارید میرید؟ چرا تو تند داری میری؟ چرا تو اهسته داری میای؟ تو برای چی اومدی بیرون؟ . حتی توی ادمهای بیمار و گرفتار میبینید كه اگر روز تعطیل امدند و دیدند خیابان شلوع است میگویند این مردم چی كار دارند اومدند بیرون؟ ، یعنی فكر میكنند انها هستند كه فقط حق داشتند بیایند بیرون.
• به بیان دیگر بسیاری از ما تمام مدت با دیگران كار داریم، ما برای خودمان زندگی نمیكنیم. متاسفم عرض كنم در چارچوب مخصوصا ازدواج، بسیاری از مردم اصلا برای خودشان ازدواج نمیكنند. انقدر هستند افرادی كه میگویند من میدانم كه با این ادم خوشحالم خوشبختم و راحتم، اسوده ام. اما این ادم در حد من در خانواده ما نیست، پدر و مادر من و عزیزان دور و بریهای من او را نمیپذیرند، و نمیپسندند.
• من و شما قرار است زن و شوهر كنیم برای دیگران؟ خب، پس چرا اسمش را میگذاریم زن من؟ شوهر من؟ باید بگوییم: زن دیگران، شوهر دیگران! و این مساله ای است كه توی ازدواج هست.
• توی كار پرورش و تعلیم و تربیت بچه هم هست. فرزند من و شما میتواند خوب و درست و سالم عمل كند، اما از انجایی كه دیگران موضوع را چیز دیگری میدانند، ما از او انتظار داریم كه به گونه ای دیگری عمل كند.
• بسیاری از اوقات از فرزندانمان میخواهیم كه كاری كه درست و خوب است را نكنند، برای اینكه دیگران ان را درست و خوب نمیدانند یا انتظار و توقع دیگری دارند.
• این همان گرفتاریی است كه حتی در روابط ساده وجود دارد. بچه ای كه اصلا دوست ندارد به اغوش كسی برود، بچه ای كه به دلایل بسیار اصلا یک چنین كاری حتی برایش نوعی تجاوز جنسی است، ما او را میفرستیم كه برود كه كسی را ببوسد، یا در اغوش كسی بنشیند، برای اینكه ان ادم احتمالا انتظاری دارد و ما هم میخواهیم نشان بدهیم كه خوبیم و دوست داشتنی و خواستنی، و یا انچنان پدر و مادری هستیم كه اینچنین فرزندی باراوردیم.
• همین جاست كه بسیاری از اوقات وقتی پدر و مادرها با بچه ها دعوا میكنند جلوی دیگران، شما كاملا میتوانید ببینید كه از صد مورد حتما نود و پنج موردش به خاطر نه تربیت است نه بچه، بلكه فقط به خاطر دادن این پیام است كه من پدر و مادر خوبی هستم یا كار تعلیم و تربیت را به درستی میدانم. و اینجاست كه عمق فاجعه است.
• یعنی بسیاری از ما اصلا برای خودمان زندگی نمیكنیم. اینكه شما خوب زندگی كنید، اینكه شما رعایت یک اصولی را بكنید، اینكه شما حضور و وجود دیگران را متوجه باشید، درست مانند راننده ای است كه پشت فرمان نشسته و كاملا خبر از اتومبیل های دور و بر دارد، ولی ان مساله زندگی او نیست. ان توجهی است كه میخواهد از دیگری اسیب نبیند و نوعی رانندگی دفاعی داشته باشد و در عین حال خودشٍ به دیگری اسیب نزند.
• به همین جهت است كه اگر اتومبیلی نباشد، از اینكه اتومبیلی نیست ناراحت نمیشود. درحالیكه كسی كه برای دیگران زندگی میكند مساله اش این است كه چرا دیگران نیستند؟
• بنابراین احتمالا اگر من در خیابان یک ستاره سینما را دیدم، تمام افسوس من این است كه چرا كسی نیست كه بیاید ببیند كه من این ستاره را دیدم. مساله من این نیست كه ستاره را دیدم، مساله من این است كه حیف! اگر یکی با من بود كه ما دوتایی او را میدیدبم، حداقل شاهدی بود كه ما او را دیدیم. و به همین جهت است كه معمولا وقتی كه شما این گزارشها را اول بگویید كه با حسن داشتم میرفتم، یا با عفت، و فلان هنرییشه را دیدیم. یعنی هم برای اینكه دروغگو نیستیم و هم برای اینكه واقعا لذتش را بردیم.
• به همین جهت است كه برای بسیاری از ما، دقیقا نشان میدهد كه تا چه اندازه، حتی حسٍ و احساس ما، برای ما مهم نیست، وقتی دیگران نیستند
• این زندگی برای دیگران به معنی این نیست كه دیگران را دوست داریم، دقیقا به معنای این است كه از دیگران وحشت داریم.
• به میزانی كه شما برای خودتان زندگی نمیكنید، حرفتان این است كه دیگران چقدر بدند. من چقدر بدم و دیگران چقدر بدند. بنابداین، زندگی خود به معنی استفاده از دیگران نیست، سواستفاده از دیگران نیست، كسی كه زندگی برای خودش میكند هزینه را میدهد مسوولیت Responsibility را قبول میكند. پیامدها و عاقبت كار result ، consequence را هم میپذیرد. .
• هزینه، مسوولیت و پیامد از ان من است و این بسیار متفاوت است با اینكه من چگونه از دیگران استفاده یا سواستفاده میكنم.

52. احتیاج

• سلسه مراتب نیازها:

o نیازهای واقعی:

1. نیازهای فیزیكی و مادی
2. نیازهای امنیتی

o نیازهای حقیقی:

3. نیاز عشق و تعلق
4. نیاز به دانایی و اگاهی
5. نیاز به زیبابی و هنر
6. نیاز به حرمت نفس
7. نیاز به حقق خود و خود بودن
8. نیاز به رسیدن به ارزشهای احلاقی و انسانی

• ادم سالم برداشت و دریافت درستی از مفهوم احتیاج دارد
• نظریات قبلی تقریبا این بود كه انسان در مرگز دایره ایستاده و احتیاجات او به دور او هستند و این احتیاجات با توجه به شرایط، با اهمیت یا اول میشوند.
• حرفی است كه البته در بسیاری از موارد در حصوص فرد درست است. نتیجتا شما الان اب احتمالا بعدا ممكن است نیاز به غدا داشته باشید و بنابراین هر كدام از این احتیاجات كه دور و بر شما هستند، اهمیت خودش را كم و زیاد میكند.
• این واقعیت سر جای خودش هست، اما مساله مهم و اساسی، مساله سلسله مراتب احتیاج در انسان است.
• دو احتیاج هست كه نیاز واقعی actual need است، و این چیزهایی هستند كه اصولا نیازهای مبتنی بر كمبودند deficiency needs . یعنی اینها نیازهایی هستند كه چون نیستند ما اذیت میشویم و باید بروبم انها را براورده كنیم.
• شماره یك ان نیازهای فیزیكی و مادی ما است physical need . ما تشنه ایم و گرسنه ایم و بنابراین اینها واقعی اند و باید این نیازها ارضا بشوند. نكته ای كه كنار این مساله وجود دارد، این است كه این نیازها كمبودند. بنابراین اگر من و شما تشنه نباشیم یا گرسنه نباشیم، غذا هم نمیخوریم. نتیجته هیچ كس نمیتواند پنج بار و پنجاه بار، یا پنجاه برابر غدا بخورد. به دلیل اینكه كمبودی كه بوده جبران شده است.
• نیاز شماره دو، نیاز امنیت security است. و علتش این است كه انسان با مساله درد و مرگ روبرو است و اضطراب در سیستم وجودی انسان به عنوان پیش بینی درد و مرگ، و مساله ترس به عنوان چیزی كه اكنون ما را در معرض خطر گرفته است، مطرح است.
• بنابراین fear به عنوان ترس، یعنی خطری كه واقعی و حارجی است، و anxiety به معنی حطری است كه نه واقعی، و نه حارجی است. بلكه مربوطه به اینده نزدیک یا اینده هست، مساله ای است كه در وجود انسان كاشته شده و در نتیجه، انسان موجودی استكه با مساله ترس و اضطراب همراه است. درحالیكه حیوانات فقط با ترس در ارتباطند و اضطرابی ندارند.
• حالا نكته ای كه در اپنجا مطرح است این است كه این دو تا نیازهای واقعی هستند. اما وقتی كه انسان این دو نیاز را براورده كرد كه نیاز اول، نیاز فیزیکی است، و دوم، امنیت، به همین جهت است كه وقتی انسانها گرسنه هستند، از دیوار خانه مردم بالا رفته و امنیت خودشان را به حطر میاندازند.
• به همین جهت است كه مساله سلسله مراتب نیاز وجود دارد. نیاز شماره یک، نیاز فیزیکی است، نیاز شماره دو، نیاز امنیت. این دو نیاز واقعی اند. اما از شماره سه به بعد، نیازهایی هستند كه اصلا باید به وجود بیایند و بعد از ان ارضا بشوند. به همین جهت است كه نود درصد مردم دنیا در نیاز شماره یک و دو مانده اند. نود درصد مردم دنیا زندگی شان حول نیازهای شماره یک و دو انهاست. رفع نیازهای فیزیکی و امنیت. و اگر این دو تا را براورده كنند، فكر میكنند كه به نوعی از نه تنها ارامش، به سلامت و خوشحالی و خوشبختی رسیده اند. واقعیت مساله این است كه انسان متعادل چنین است، كسی كه حیات را به معنی تعادل تعریف كند. ولی انسانی كه تكاملی است و حیات را به معنی تكامل میبیند، شش مرحله دیگر نیاز دارد كه البته مبتنی بران چیزی است كه Maslow گفته است.
• نیاز شماره سه، نیاز عشق است و تعلق. و این چیزی است كه به عنوان یک هنر باید اموخته بشود. یعنی ما باید زبانی را بدانیم تا بفهمیم. یا با موسیقی اشنا باشیم تا بتوانیم از موسیقی لذت ببریم.
• نیاز شماره چهار، نیاز به دانایی و اگاهی است.
• نیاز شماره پنج، نیاز به زیبابی و هنر است.
• این سه، نیازهایی هستند كه ابتدا باید به درستی به وجود ایند، درحالیكه شما در دنیا میبینید بسیاری از مردم هستند كه عاشق میشوند به خاطر اینكه به امنیت برسند و یا نیازهای فیزیكیشان براورده بشود. علت عشق یك ادم به یک ادم دیگر این است كه این ادم میتواند نیازهای فیزیکی من را براورده كند، با به من میتواند امنیت و ارامش بدهد. معلوم است كه عشق نیست. ابدا عشق نیست. یعنی این ادم در مرحله سوم نیست، همان یک و دو است. بسیاری از مردم به دنبال علم میروند ولی علم را فقط به خاطر اینكه كاری بگیرند و از تویش ول در اورند، یعنی نیاز شماره یک و دو را ارضا کنند.
• درحالیكه مردمانی هستند كه علم را به خاطر علم، و فهمیدن را به خاطر فهمیدن میخواهند. اعم از اینكه برایشان ارزش و فایده دیگری داشته باشد یا نداشته یاشد. و در خصوص هنر دقیقا همین است، كسانی كه با مفهوم زیبابی و هنر به عنوان هنر اشنا هستند و كسانی كه هنر را وسیله ای برای رفع احتیاج شماره یک و دو میدانند. به همین جهت است كه بسیاری از هنرمندها كاری كه میكنند به خاطر این است كه غذایشان را داشته باشند و یا به امنیت برسند.
• هیچ كدام از اینها اشكالی ندارد، یعنی نیاز شماره سه و چهار و پنج، در حد خودش قرار هست كه كار خودش را بكند و هیچ اشكالی ندارد كه موجب براورده شدن نیازهای شماره یک و دو بشوند.
• اما در ادم سالم، نیاز شماره سه و چهار و پنج به وجود میابد به خاطر خودش، و معلوم است كه تاثیرات جنبی و جانبیش ان است. شما اگر یک ادم اگاه و دانشمندی شدید و ان را به كار گرفتید معلوم است كه به مرحله ای از توانایی مالی میررسید كه احتمالا زندگی مادی شما تامین است، و اگر خودتان را درست بکنید، امنیت و ارامش را میتوانید داشته باشید، و این بسیار متفاوت است كه من به دنبال علم میروم به خاطر اینكه نیاز شماره یک و دو را ارضا كنم.
• نیاز شماره شش، مساله حرمت نفس self-esteem است و این موضوع بسیار مهم است، یعنی رسیدن به یك مرحله ای از خود دوستی و دگر دوستی.
• نیاز شماره هفت، مساله ای است كه Maslow به عنوان اخرین مرحله میشناسد. تحقق خود self-actualization . یعنی اینكه من دانه ای هستم كه تبدیل به درخت بشوم، یعنی نیاز انسان برای خود شدن و برای خود بودن، نیاز انسان برای اینكه برسد به انجایی كه میتواند. شما یک دانه را نگاه كنید تا زمانی كه زنده است اماده است برای اینكه تبدبل به درخت بشود و به مجردی كه در جای مناسبی بكاریدش، تبدبل به درخت شده و میروید تا اینكه نتیجه بدهد. یعنی نیرویی در ان وجود دارد كه فقط اگر شرایط مناسب باشد، خواهد رفت. این مساله در خصوص انسان هست و از صد سلولی كه به این دنیا میاید، نود و پنج تا نود و هشت تای ان به نوع كاملش تبدیل میشود. شما اگر صد دانه را بكارید، در شرایط عادی، دانه عادی، حتما نود و پنج، نود و هشت تایش به نوع كامل ان درخت تبدیل میشود.
• در طول تاریخ، احتمالا یک یا دو درصد مردم به انچه میتوانستند بشوند رسیده اند. یعنی مساله تحقق خود self-actualization در خصوص انسان اتفاق نیفتاده است. انسان تنها موجودی است كه در میانه راه مانده. بسیاری از مردم در همان حد ریشه و ساقه مانده اند و به همین جهت است كه با هم شبیه اند.
• اخیرا یک عده ای ساقه ای زده اند و شاخه ای بیرون اورده اند و برگی یا گلی و شكوفه ای. بیشتر مردم انجا مانده اند و دلیل اصلیش متاسفانه، نظام اموزش و پرورش بوده كه كودك انسانی را بهش اجازه رشد نداده است، و بعدا نظام اجتماعی كه به بهانه های مختلف او را سر جای خودش نشانده است. در نتیجه مساله رسیدن به خود یا تحقق خود self-actualization ، مساله اصلی و اساسی و نیاز شماره هفت است.
• نیاز شماره هشت، رسیدن به ارزشهای احلاقی و انسانی است humanistic and moralistic principle . این مساله ای است كه از درون انسان را به ان سمت میكشاند. حرفی كه كانت میزند: دو چیزی كه من را به حیرت وا میدارد، اسمان پرستاره بالای سرم و نظام احلاقی درونم .
• در این زمینه به هرحال بحث بسیار است و انسان موجودی است اخلاقی، انسان در وجودش یک شمعی است كه اگر روشن بشود هم خودش را، هم بیرون خودش را روشن میكند. ولی اگر این شمع به درستی روشن نشود و بیفتد، خودش را به اتش میكشد، خرمن وجود او را میسوزاند و دنیایی را میتواند با خودش بسوزاند.
• بنابراین، این مراحل هشت گانه نیاز است. انسان سالم، ان را تشخیص میدهد. انسان سالم، نیرو و انرژی و توجه اش را هرچه بیشتر به سمت بالاتر میبرد زیرا هرچه بالاتر برود، پایین تر را راحتتر و بهتر میتواند داشته باشد.
• درحالیكه انسان گرفتار بیمار در همان نیاز شماره یک و دو مانده است و تمام زندگی او دور این میچرخد كه چگونه احتمالا نیازهای واقعی خودش را براورده كند. این است كه نیازهای سری دوم را، یعنی نیازهای ٣ تا ٨ را نیازهای حقیقی در مقابل نیازهای واقعی میدانیم. ان چه هست، در مقابل ان چه كه باید باشد. Maslow به درستی انها را نام میگذارد. نیازهای شماره یك و دو را deficiency needs ، نیازهای مبتنی بر كمبود میداند. درحالیكه سه به بعد را، being needs ، نیازهای مربوط به بودن و به شدن میداند و تفاوت اصلی و اساسی دارند.
• به همین جهت است كه شما در خصوص غدا بعد از مدتی میگویید غدا نمیخواهم. اما در خصوص مطالب علمی، صرفنظرِ از مسائل خستگی فیزیکی، اگر كنار بگذارید، شما نمیتوانید، بگویید كه پنج تا مطلب روبه من گفتید، دیگه ششمی و هفتمی را نگید، من بالا میاورم و دیگه نمیتونم تحمل كنم . ما چنین چیزی نداریم.
• یا در جهت محبت و عشق چنین چیزی نیست. تا اگه چهار تا جمله عاشقانه دیگه به من بگی، حالم به هم میخوره ، مگر اینكه ان ادم را دوست ندارید. یا احتمالا مسایل دیگری دارید.

53. لذت pleasure

• ادم سالم ادمی است كه به دنبال لذت است و به دنبال چیزی برتر از لذت است، حظ و كیف enjoyment و به دنبال چیزی برتر از هر دوی انهاست، خشنودی gratification .
• این مراحل سه گانه در موضوع خوشبختی و سلامت روانی اهمیت دارد.
• لذت تعادل موجود را برقرار میكند.
• حظ و كیف مسیر را برای بالا رفتن و تكامل فراهم میكند.
• خشنودی پر پروازی برای ان میدهد.
• به همین جهت است كه لذت pleasure موجب خوشبختی نمیشود.
• درحالیكه حظ و كیف و خشنودی enjoyment و gratification، موجب خوشبختی میشود.
• بسیاری از ادمهای بیمار كه تمام مدت به دنبال دردند و رنجند، حتی اگر یك چیزی لذت بخش است انرا باید خرابش كنند، یعنی اگر یك مهمانی همه چیزش خوب است، میروند سراغ فكرهای بد. یا حتی میایند به شما میگویند امیدوارم اتفاق بدی نیفته! و یا حتی خنده دارتر از ان جای مادر شما یا خواهر شما خالی ، یعنی باز یک عیبی الان توی این مهمانی هست.
• این مساله بسیار مهمی است و الا چه دلیلی دارد كه شما جای خالی کس دیگری را بكنید. این یکی از ان گرفتاریهای بزرگی است كه دقیقا نشان میدهد كه ما حتی وقتی همه چیز خوب است، دنبال یک چیز بدی میگردیم. حتی توی مهمانیها و عروسیها میگویند كه فلانی! خوشبختانه همه چیز خوب خوب بوده، خب، الحمدالله، انشاالله این یکی دو ساعت اخر هم به خوبی بگذره . یعنی ما نمیخواهیم لذت ببریم. اگر داریم لذت میبریم بهتراست یك فكری بكنیم. این همان چیزی است كه برخی از اوقات ادمها وقتی كه خیلی خوشحالند ممكن است گریه كنند. حالا بگذریم از بحث هایش كه یك مقدار نشان دهنده این است كه غمگینید از انچه که نداشتید، غمگینید از انچه میتوانید نداشته باشید. و به همین جهت است كه احتمالا گریه سر و كلهاش پیدا میشود. دلال دیگری هست، ولی این هم بدون تردید دلیلش هست. و به همین جهت است كه بسیاری از اوقات ما، وقتی كه یک كسی خیلی خوشحال است، نگرانش میشویم و حتی بسیاری از پدر و مادرها هستند كه وقتی بچه ها حالشان خوب است، نگراننند كه این حالش چرا این قدر خوبه؟ و این مساله هست. ادم سالم لذت را ازش بهره میگیرد. از این فرصت استفاده میكند و مساله حظ و كیف و enjoyment برایش همیشه مطرح است.

54. شور و شوق ، interest and passion

• ادم سالم ادمی است كه از درونش كاری كه میكند، حالی كه دارد، میجوشد.
• این یک كسی نیست كه فقط میخواهد سلب مسوولیت كند، رفع زحمت كند، وظیفه اش را انجام بدهد. در ایران، استادی بود در دانشكده كه این وقتی از سر كلاس میامد، میامد، تو دفتر، میافتاد. یعنی این یک ساعت و نیم كلام این را میكشت. اخركار هم به توصیه دوستان، كار دانشگاهی را ول كرد و رفت، چرا؟ برای اینكه مساله اصلی و اساسی این بود كه برای معلمی passion نداشت. علم، علم است ولی معلمی هنر است و این ادم ان را اصلا نداشت.
• مهم این است كه با چه شور و شوقی در ارتباطید. شما نگاه بكنید، بسیاری از شما وقتی میخواهید بچتون رو صبح بیداركنید، یه احساسی دارید كه میرید، حالا باهاش یه ارتباطی دارید و بعداز اون، وقتی میخواهید از مدرسه بردارید، اصلا تو راه خوشحالید، حتی میبینید تند دارید میرید، با وجودی كه میدونید اون مثلا ساعت سه میاد بیرون، اما شما متوجه میشید كه تند آمدید و اونجا ایستادید، چرا؟ برای اینكه اشتیاق دیدنش رو دارید، از دور كه میاد، حتی شكلش، ریختش، حرف زندش، راه رفتنش، براتون جالبه و بنابراین وقتی هم كه میاد، نگاه كردن، حتی نگاه كردن به دستش، با وجود اینكه این دست رو هزار بار دیدید، حتی نگاه كردن به كوچیكیش، نگاه كردن به صورتش، نگاه كردن به لبخندش، منتظر یه نگاهش، منتظر یه حرفش، منتظر حتی نوع سلام كردنش كه برای شما آشناست هستید . این شور و اشتیاقی است كه شما میتوانید در ارتباط با بچه داشته باشید. حتی خیلی راحت میبینید مثلا بچه تان را نگاهش میكنید و یا مثلا وقتی كه خوابیده میروید كنارش، بالای سرِش و میاستید، نگاهش میكنید. این شور و شوق است.
• درحالیكه بسیاری از ما، درست برعكس. احتمالا صبح كه بلند میشیم، میگیم باز باید بریم این لعنتی روبیدارش كنیم و یا احتمالا بدتر از اون، حالا اونو ورش داریم بریم مدرسه، و بعد حالا باز بریم از مدرسه اون وروجك رو بیاریم، و همین هست وقتی میربم اولا دیر میریم، برای اینكه آگاه ونا آگاه این كار میشه، كه تازه موجب دعوای اون میشه، تازه وقتی هم كه میریم،اون معمولا، اون هم چون ما رو دوست نداره دیر میاد، بنابراین مدتی ایستادیم، همه رفتند فقط اون مونده، و بعد میریم بعد هم میبینیم که همین جوری شل و همچین یه جوری راحت میاد. میگیم باز هم مثل باباش همین جوری شل و ول داره میاد، وبنابراین فرصتی پیدا میکنیم که بتونیم یه چیز دیگه ای رو احتمالا حمله كنیم و بهش بتازیم . در این شور و شوقی نیست،
• بنابراین در كاری كه میكنید، در زندگی كه میكنید و ارتباطی كه دارید، چقدر شور و شوق و علاقه دارید؟
• یک دفعه متوجه میشوید كه سرعتتان بیش از حد است، آن وقت است كه معلوم است برای دیدن ان آدم، برای بودن با آن آدم، حتی متوجه یک مقدار از واقعیات نیستید. درحالیكه بسیاری از مردم هستند كه دقیقا اتفاقا رفتن و دیدن یك نفر یادشان میرود، علتش هم این است كه علاقه ای ندارند.
• آدم سالم این passion را، این شوق را، این اشتیاق را، توی كارش دارد و شما آن را میتوانید حس كنید،