اصول نظری تعبیر رویاها

خواب دیدن یا رؤیا -۱۱

اصول نظری تعبیر رویاها

تحلیل و تعبیر رویا در تئوری فروید – یونگ – جیمز هیلمن

 

  I.            زیگموند فروید و تئوری تعبیر رویاء

 i.I            ساختار رویا

o       مردم عادی بر این گمان اند که دیدن رویا، خواب را مختل می سازد، بقدر کافی عجیب است که بگویم ما به نظر گاهی مخالف روی آورده ایم و رویاء ها را نگاهبانان خواب بشمار می آوریم.

o       فروید سر آغاز و منشاء تئوری خواب برروی روان انسانی، و پیشقدمی در امر تحقیقات علمی درباره خواب و رویا ها را در نخستین کتاب خود،  ” تعبیر رویاها” در سال 1899 منتشر کرد هرچند تحقیقات او در این زمینه تا پایان عمر او ادامه یافت. رویکرد فروید در این زمینه ، رویکرد علمی ، از راه مطالعات بر روی “نوروآناتومی” و تحقیقات وی در دانشگاه وین اطریش، و مقصود و هدف از این تحقیقات ، فهم علل و معنی رویاها بود .

o       فروید طبیعت بدوی افکار را در زمانی که علوم طبیعی آغاز به شکفتن کرده بودند و اسطوره شناسی تبدیل به روانشناسی گشته بود، مورد بررسی قرار داد. برای فروید، رویا راه رسیدن به ناخودآگاه بود.

در نظر فروید رویاها اصول کلیدی برای فهم ذهن ناآگاه بودند و او رویا را یک فرایندی می دانست که فرد را به پسگرائی به مراحل توسعه بدوی می کشاند.

فروید همچنین تاکید بر این که تاریخچه شخصی زندگی بیننده رویا به آنالیست این فرصت را می دهد که “زیر آگاهی” بیمار و آرزوهای نهفته او را که بشکل نمادین در خواب آشکار میشوند را تمییز و تشخیص بدهد .

o       از نظر فروید نمادهای نهفته زیرین راهی را می گشویند که فهم رویاء را بسی آسانتر کند.

 

قبل از فروید رویاها به منزله قدرت های ماورائی و هدیه ای از فراسو و یا الهام و بینش و یا یک نفرین و لعنت محسوب می شدند. برای انسان های بدوی، رویاهای پیش بینانه حاکی از اعلام خطر بودند. فروید تائید کرد که رویاهائی که نزدیک به حقیقت اند، از مباحث پزشکی نبوده و بلکه نظریه های متداول در زمانه خود که مورد توجه قرار می گرفته اند، محسوب میشدند.

o       از طریق سایکوآنالیز بود که فروید قادر می گشت تا تحقیقات خود را برروی رویاء و فرآیند آن انجام بدهد . علاقه و توجه او به رویا و ارتباط سایکیک و روان آن با فرآیند ذهنی، یا عملکرد بیولوژیکیِ آن بود. او به جستجوی کشف اینکه آیا رویاها قابل تعبیر و یا معنی دار هستند و در ارتباط با ساختار روانی فرد بیننده رویاء قرار دارند یا خیر،  تحقیقات دامنه دار خود را ادامه میداد.

o       نظریه های زمانه او، نظریات فلسفی بودند که رویاء را با ریشه های مسائل روحی و ماوراء طبیعی در پیوند می دیدند و تصاویری که فرد در رویا می دید را ناشی از ظهور قدرت های فراسوئی می دانستند. از آنطرف هم عالم پزشکی آن زمانه، رویا را تزاحم های اورگان های داخلی بدن می دانست و لذا رویاها خالی از معنا و کاملاً مربوط به گرفتاری ها و بیماری های روان تنی تلقی می شد.

o       اما فروید نه راه فیلسوفان و نه راه پزشکان، بلکه راه نوینی را در پیش گرفت که بنیان گزار آن خود او بود. فروید بستر و مبداء رویا را در ارتباط با زندگی روانی فرد در هنگام بیداری و اینکه آیا افکار متناقض عجیب و غیر عادی فرد در هنگام بیداری، ناهماهنگی میان تصاویر و احساسی که در فرد ایجاد می کنند و نوعی یادآوری ناقص و یا پس راندن این افکار، باعث دیدن آن خواب ها باشند. همه اینها را در خور پاسخی می دانست که هرگز در زمانه او به او داده نشد.

 

فروید قصد داشت که این سوالات را پاسخ بدهد و تئوری روانشناسانه او در واقع بخش اعظم اش مربوط به تحقیقات او درباره خواب و علل خواب دیدن است.

o       فروید رویا را افکار و احساسات تعالی یافته نیز می دانست.  بدین ترتیب او بر این امر تاکید داشت که خوابها را نباید دست کم گرفت و این ها فرآیند فیزیولوژیکی و فعالیت های مغزی بی هدف در زمان خواب نیستند. به باور فروید، هر رویاء، بدون استثنا، به یک واقعه ای که در ظرف چند روز گذشته رخ داده و یا در جند روز آینده رخ خواهد داد، مرتبط است.

o       فروید اصطلاح تعبیر خواب را جهت فرایندی که خواب را از محتوای نامکنون و پوشیده بیرون آورده و آن را از راه ترجمه و تعبیر آشکار می سازد، بکار گرفت. در این فرآیند، فردی که خواب دیده بطور آگاهانه خواب را بازگو و فروید به دنبال نمادهای استحاله بخش گشته و آنها را بررسی می کرد. او خواب ها را به رویاهای معمولی، و رویاهای زمان کودکی با آرزوهای برنیامده ای که در خواب اشباع می شوند و نیاز به تعبیر دارند توصیف کرد. یک نمونه مثال اینکه فردی در خواب تشنه اش باشد و در خواب بیبیند که دارد آب می نوشد تا به این وسیله رفع عطش کند، هر چند که هنوز فرد در خواب می ماند و خواب را ادامه می دهد. در اینجا ضمیر ناآگاه که خشنود نشده است این آرزوهای برنیامده و خیالات را ارضاء و اشباع می کند.

o       این نکته فروید را به نظریه ” روانشناسی واپس رانده” کشانید. او در آغاز این تئوری در سال های ۱۹۹۰ تصدیق کرد که این نخستین رویکرد او به یک موضوع تقریباً ناشناخته است.

ساختار تصاویر منقوش در رویاء به این فرضیه فروید تقویت می بخشید. فروید اظهار کرد که امور پس رانده شده های روزمره، می تواند راهی به ناآگاه جسته و از خواب سر در بیاورند.

o       فروید خودش در این زمینه می گوید:

فیلسوف ها هیچ موقعیتی نداشته اند که نظر خود را نسبت به روانشناسی امور پس رانده شده ابراز نمایند. بنابراین ما نخستین رویکرد را در ایجاد و احداث تصاویر منقوش در طول جریانات واقع در خواب، خواهیم داشت. این فرضیه ما مبنی بر این است که دو واسطه در ساختار فکری نقش بسزائی دارند که دومین اش،  امتیاز داشتن دسترسی رایگان به آگاهی است .

o       این دسترسی به مواد ناآگاهی، بیشترین علاقه فروید در تحقیقات اش بود. او این نکته را مطرح می کند که بخش آگاهی قادر است که این مواد ناآگاهی را سانسور کند، که البته برای فرد گران تمام می شود.  بنظر او این سانسور کردن برای افکار قابل قبولی است که تنها آنها اجازه دارند وارد آگاهی بشوند. اما چون این سانسور های آگاهی هرگز نمی تواند این مواد را پاک کند و از بین ببرد، آنها به شکل دیگری ظاهر شده و حقانیت خود را می طلبند. بسیاری از خوابها از همین مواد سانسور شده تشکیل شده اند.

 فروید باور داشت که نیاز ما به خواب دیدن، بر اساس انرژی ای است که مایل به بیرون آمدن و دفع کردن همین مواد سانسور شده هستند  که در طول روز پس رانده شده اند . او باور داشت که رویاها بعنوان نگاهبانان خواب، از بدن نیازمند به خواب حمایت می کنند.

 

 ii.I            انباشتگی و جمع شدگی، جابجائی و تغییر مکان

o       طبیعت سانسور کردن اتقافات روازنه بشکل ناقص، فروید را به نظریه غلظت و جابجائی کشانید. فروید این جنبه از رویا بینی را، غلظت و انباشتگی نام نهاد که حاکی از انباشتگی دو یا سه فکر مختلف اصلی،  ولی همگی جمع شده در یک تصویر خاص است.

o       تداعی معانی از امور روزانه در گذشته این رویاها را می سازد که در یک وضعیت خاصی انباشته شده اند. درست مثل تابلوی نقاشی یک هنرمند که چندین مفهوم و ایده مختلف در این تابلو جمع شده باشند، این افکار پس رانده شده هم در یک نقش در خواب ظاهر می شود، مثل یک هنر اختلاط رنگها، به دور هم جمع شده اند. رویاها که در آنالیز بررسی می شوند، معمولاً فرم غیر عادی دارند و در یک زبان منثور که ذهن بتواند آنها را بررسی کند، نمی گنجند.  اما بشکل نمادین و تمثیلی مانند شعر یک شاعر به او ظاهر می شوند.

o       فروید کار تعبیر رویا را فرآیند استحاله از منطق و زبان رویاء، به محتوای رویا، تعریف می کند که او آن را یک فرآیند خلاق نمی نامد و می گوید که رویاها خود به خود خیال تولید نمی کنند و هیچ قضاوتی و نتیجه گیری از خودشان ندارند، یعنی آتانومی ندارند.  بلکه آنها فقط جابجائیِ غلظت و انباشتگی تصاویر مواد آگاهی ای هستند که بشکل نقش و تصویر در خواب ظاهر می شوند.

o       جابجائی و نقل مکان یک مکانیزم تدافعی است که جهت احساسات و عواطف را معطوف به جائی دیگر می کنند . در این مورد ، رویاء یک جایگزین برای این قبیل افکاری است که ذهن برای زدودن اضطراب آنها را پس می زند و جابجا می کند. این جابجائی سبب می شود که فشار رانه ها و اعمالی که تولید کلافگی و ناامیدی توام با اضطراب هستند،  را پس رانده و تشکیل علائم بیماری را می دهد. انباشتگی و جابجائی برای فروید، مشخصه فرآیندهای دیگر روانی، منجمله رویاء هستند. اما تعدیل و تنظیم این فرم های تصویری مختص به تعبیر رویا است.

 iii.I            تداعی آزاد

o       در خلال روان درمانی، فروید تکنیکی را بوجود آورد که جهت تعبیر رویاء بود. بدین ترتیب که بیمار تشویق می شد که هرچه به ذهن اش می رسد بدون کنترل کردن ذهن و یا جهت گیری دادن به زبان بیاورد . این متد برای تعبیر رویا موثر بود و او با بکارگیری این روش، تفکر انتقادی و عقلانی ذهن را تعطیل و مواد ناآگاهی که پرسه زنان از این سو به آن سو می رفتند را مورد مداقه قرار می داد.

o       با تداعی آزاد، بیمار عملاً هر چه که به ذهن اش خطور می کند، اعم از خاطرات، احساس، عواطف و یا تصاویری که ناگهان در ذهن او نقش می بندد، بدون هیچگونه نقد عقلی و کنترل ذهنی و احساس شرمساری، بیان می کند.

فروید نقظه شروع تداعی آزاد را از یک تصویر رویای بیمار شروع می کرد و همین طور تصاویر دیگر پشت سر هم ظاهر می شدند و بدین تریتب فروید سعی می کرد که محتوای رویای بیمار را مورد تحلیل قرار دهد.

o       این متد و این شیوه نوین در زمانه خودش، بنیاد مکتب سایکوآنالیز رواندرمانی است . یعنی آوردن مواد پس رانده شده به آگاهی که توسط بیمار ضبط و عقب نگاه داشته شده اند.

فروید اعلام کرد که هیچ جیزی نمی تواند بیمار را شفا بدهد، مگر تحلیل رویاهای او.

 

  iv.I            آرزوهای پس رانده شده

o       فروید به رویاها به چشم آرزوهای برنیامده و محقق شده ای که فرد آرزو دارد در آینده اتفاق بیافتد می نگرد و رویا ها را صحنه ستیزه و کشمکش امیال می انگارد.

در خواب، نیروی مکانیزم تدافعی که معمولاً مانع رسیدن این آرزوها به حیطه آگاهی می شوند، تضعیف شده و مجال خودنمائی وبروز پیدا می کنند  و بدین ترتیب نوعی توافق و مصالحه میان نیروی پس زننده به ناآگاه و نیرویی که تصاویر را به آگاهی می رسانند ، حاصل می شود.

آرزوها و امیال در رویا بصورت تغییر یافته و در قالب بدل به فرد ظاهر می شوند. گاهی این رویاها بصورت تکراری و گاهی صحنه های دوران کودکی فرد است.

o       فروید در “فراسوی اصل لذت”، برای نخستین بار متذکر می شود که یک استثنا در این فرضیه که رویا دیدن برای شفای آرزوهای برنیامده هست، وجود دارد و آن رویای بیمارانی است که روان رنجی آسیب دارند که بر “اصل لذت” می چربد . او به خواب های اضطراری کودکان که ناشی از روان رنجی آسیب و جهش های آنی است، بعنوان مثال اشاره می کند. کودکان رویاهای ناخوشایند که حاکی از غریزه اضطراری است می بینند و همینطور تجربه لذت شان هم از همین دست است.

o       از نظر فروید آسیب و یا تراما در کودکان، ساختاری برگرفته از عطف به ماسبق دارد.  بدین معنی که همانطور که یک کودک یک تجربه و یا یک وسوسه و گمراه شدگی را تجربه میکند که در آن هنگام نمی تواند بفهمدش. اما بعدها، وقتی که کودک رشد پیدا کرد، این تجربه که در ناآگاه مانده است، در اتفاقات دوران میانسالی ماشه اش کشیده شده و آنوقت فرد بالغ میتواند آن تجربه را دوباره زنده کرده و معنی آن را بفهمد. اما این فهم نوین، این بار نمی تواند شبیه سازی و همانندی کند و ذهن را در آستانه درک موضوع، مجروح می کند.

در این مدل اتفاق آن دو تجربه به تنهائی ضربه روانی نیستند ،بعنوان مثال هیجانات جنسی در موقعیتی خاطره اش بر انگیخته شده است ، بلکه آنچه منفجر کننده است ترکیب این دو تجربه با هم است . محتوای پوشیده و نهفته رویاها به عطف به ماسبق می نگرد که فرآیند تحلیل است.

o       فروید نخستین کسی است که متوجه روان رنجی ضربه روانی شد و روان رنجی ضربه آسیب قبلی را که در دوران کودکی معمولاً رخ می دهد، شناسائی کرد. این سهم بزرگی بود که فروید به حوزه روانشناسی عرصه کرد.

آثار فروید نقطه نظر نمادین و تمثیلی داشته و در تمام دوره زندگی او، تئوری رویابینی در روانشناسی، زمینه تئوری های دیگر روانشناسانه را هموار ساخت.

 

 

 II.            کارل یونگ

  i.II            فعالیت روانی در خواب

o       تمامی کار تحلیل و تعبیر رویا اصولاً یک کار سابژکتیو Subjective و فعالانه ذهنی است  و رویا، تماشاخانه ای است که بیننده خواب، هم سن نمایش است، هم بازیگر ، هم کارگردان است، هم تهیه کننده، هم نویسنده است و هم تماشاگر و هم منتقد صحنه.

o       یونگ، روانپزشک سوئیسی و بنیانگذار مکتب روانشناسی تحلیلی، نگرشی متفاوت از فیلسوفان قرون ۱۷ و ۱۸ که سعی بر استخراح آگاهی فقط بعنوان یک محصول از فرآیند دریافت، و همینطور رویکرد خود نسبت به موضوع ” آگاهی” که در قالب کاملا حسی و تجربی، به جهان بیرون از خود داشتند، بدست می دهد.

o       یونگ در کتاب روانشناسی تحلیلی، تئوری و عملی، این نکته که آنچه مقدم بر آگاهی است، ناآگاهی است و آگاهی شرطی شدگی های خودش را از ناآگاهی می گیرد، را مطرح کرد.

o       در نظر یونگ ، مهمترین کارکرد غریزی در طیبیعت انسان، ناآگاهی است که آگاهی محصول آن است. وی با دقت تئوری خودش و نقطه نظرهای متفاوت با فروید را بطور مبسوط در ۲۱ جلد کتاب که بسیار پیچیده نوشته شده اند شرح می دهد. یونگ مدعی شد که اینطور نیست که فروید آگاهی را از داده های حسی استخراج کرده، بلکه او ناآگاهی را از آگاهی استخراج نموده است . با این ترتیب نظریه یونگ دقیقاً معکوس و جهت مخالف تئوری فروید است.

o       یونگ هم مانند فروید بخش اعظم زندگی خودش را به تعبیر و تعمق در باره رویا اختصاص داد. در کتاب رویا، خاطرات و اندیشه ها خاطر نشان می کند که با نگاه به گذشته در طول زندگی خودش، همه دست و پنجه نرم کردن هایش با ناخودآگاه، بطور پاک نشدنی بر حافظه او حک شده اند.

o       یونگ، رویا را یک امر کنترل شده توسط آگاهی نمی داند، بلکه آن را یک تجلی غیر ارادی فرآیند روانی می داند. از نظر یونگ چنین فعالیت روانی در دیدن رویا، به مثابه یک چشم اندازی بود که برای یونگ، حائز اهمیت بنیادی در کار تحلیلی محسوب می گردید.

 

ii.II            ساختار روان نژندی و اختلال اعصاب

o       یونگ در نوشته های خود درباره تعالیم فروید و روان تحلیلگری، اشاره به ساختار روان رنجی و اختلال اعصاب دارد،  که آن را تا حد بسیاری زیادی مربوط به ضمیر ناآگاه می داند.

o       او ساختار اختلال عصبی و روان نژندی را نوعی مبادرت به انطباق می داند. به بیان دیگر ، اختلالات عصبی در مباحث روانشناسانه، سعی و کوشش بر انطباق سازی بر آنچه که از دست رفته است را نشان می دهد:  رنج و محنت در بیماری های روانی و اعصاب، می تواند بشکل یک حرکت به جهت منطبق کردن خود با آنچه از میان رفته است باشد. این قاعده سازی ممکن است برخی نظرات یونگ با فروید را در این زمینه آشتی بدهد که ن روان نژندی، به گونه ای، کوششی است برای خود درمانی.

o       یونگ می نویسد: رویا می تواند به موارد ناآگاهی که عامل بیماری های عصبی می باشند، وضوح و روشنی ببخشد و این نقطه نظری است که می تواند در مورد بسیاری از بیماری ها صادق باشد.

o       تئوری یونگ فرض را بر این داشت که رویاها، یک تصویر حقیقی از وضعیت ذهنی فرد بدست می دهند. او رویاها را یک حقیقت قابل فهم دانست که تجلی مستقیم ناآگاهی فرد است.

یونگ در کتاب انسان مدرن در جستجوی روح، توضیح می دهد که رویا تصویر حقیقی از وضعیت ذهنی فرد است در حالیکه ذهن آگاه این وضعیت را انکار می کند و یا با آن لج دارد! رویاها نه تنها به بینش بر علل بیماری روان نژندی ناظر هستند، بلکه پیش بینی عوارض بعدی هم خواهند کرد.

o       یونگ باور نداشت که فهم ریشه بیماری های روان نژندی همواره برای بیمار فایده دارد،  و اینکه این نباید تنها دلیل تحلیل روانی رویاهای بیمار بشود. هدف یونگ از تحلیل رویا بیش از هر چیز گرفتن پیام ناآگاهی بود.

o       یونگ به فراخور هر مراجعه کننده ای بطور خاصی روش درمانی بر می گزید و به هر رویایی بدون آنکه بخواهد معنای آن را بشکافد نگاه می کرد. باور یونگ این بود که هر فردی خودش درمان درد خودش است و تحلیلگر تنها کمک می کند که فرد راهی برای حل معضلات و مشکلات خویش بیابد.

o       اختلاف یونگ با فروید در اینجا این است که فروید معتقد بود که آسیب دوران کودکی علت بیماری های روان نژندی است. در حالیکه برای یونگ، توسعه شخصیت روانی فرد و رویاهای او بطور تغییر ناپذیری در جستجوی بیان آن چیزی هستند  که ایگو نمی داند و نمی تواند بداند.

یونگ در کتاب ساختار و دینامیسم روان، این نظر که دلیل تحلیل رویا در تراپی چرا اینقدر حائز اهمیت است، می نویسد:

به این دلیل ما به تعبیر رویا نیازمندیم که رویاها وضعیت و موقعیت فرد را اصلاح، و مساعدت در پی رفع فقدان موادی که می توانند باعث بهبودی رفتاری بیمار بشوند، خواهند داشت.

o       متد یونگ، تحمیل کردن ترجمه های شخصی روانکاو بر روی رویای بیمار نبود. این مهمتر بود که بیننده رویا بتواند خودش رویای خودش را تعبیر و یا ترجمه کند ولی از همه بهتر آنکه تعبیر و تفسیر رویا بوسیله هر دو یعنی روانکاو و بیمار با همکاری یکدیگر صورت بگیرد.

o       از نظر یونگ، ترجمه یکطرفه و یک نفره رویا آن ارزش درمانی را ندارد. در این باره یونگ می نویسد:

هیچ نیازی نیست که فکر کنیم باید حقیقت را به بیمار با زور بقبولانیم اگر چنین کاری بکنیم فقط مسئله را در ذهن حل کرده ایم اما او نیاز دارد که با حقیقت درون خودش رشد کند، و اینچنین می توان به قلب او وارد شد  و چنین جذبه ای ژرف تر و کاربردش قدرتمند تر است.

 

 iii.II            کاربرد تداعی معانی

o       ایده تعبیر رویای یونگ کنار گذاشتن تئوری ها تا حد ممکن بود. یونگ به اصولی که در پیدا کردن معنای رویا تابع مقررات باشد پای بند نبود. برای او، رویاها تنها آرزوهای برنیامده و ترس های فروخفته از دوران کودکی نبود، بلکه رویا می توانست به مثابه نقطه تلاقی میان فردی که مربوط به گذشته خود و فردی که قرار بود در آینده بشود، به شمار می آمد.

o       سختار و عملکرد رویا برای یونگ فقط رهنمون هائی بودند که دائماً نیاز به تعدیل و اصلاح داشتند. یونگ این ایده ها را در یک سری سمینارهائی که یونگ درباره ایده تعبیر رویا و محتوای رویا سخنرانی می کرد، مطرح کرد و اینکه چظور رویاها را در رابطه با ارزش تعبیر آن باید بررسی کرد و نمونه ها و مثال های بسیار خوبی را در این تئوری و اصول ظهور رویا و معانی آن، بدین شرح ارائه داد: هر رویا مانند یک نمایش درام کوتاه است.

در آغاز یک جور شرح و بیان ماجراست و حکایت از چیزها همانطور که هستد، درست مانند نمایش های درام است که اول یک نموداری از موقعیت و وضعیتی که مسائل شروع می شوند

و بعد گره ها و پیچیدگی ها رخ می نمایند و یا رشد و توسعه می یابند و سرانجام در پایان این نمایش، فاجعه و یا راه حل نشان داده می شود.

دومین بخش خواب معمولاً با مسائل سر و کار دارد، و اینکه بیننده رویا چطور می خواهد با آنها کنار بیاید .

o       یونگ می گوید که در تحلیل رویا، باید یادآور شد که هیچ چیز مسلم نیست و همه چیز نامعلوم و بلاتکلیف است. مبادرت به تحمیل کردن ترجمه و تعبیرهای شخصی خود به مراجعه کننده بهیچ وجه روش یونگی محسوب نمی شود. در این روش، یونگ در چشم اندازهای روانی خودِ بیینده رویا، جولان و مانور می دهد.

o       روش تداعی معانی یونگ با فروید، روش متفاوتی است. یونگ باور دارد که متد تداعی معانی آزاد، به نیت و قصدِ بیننده رویا دلالت می کند و این گونه تداعی معانی ها، الزاماً به وضعیت و موقعیت زمان حال روانی بیمار اشاره ای نمی کند، بلکه در طبیعت خودش، پس رونده و بیمار را به سرچشمه کودکی و تضاد و ناسازگاری در گذشته می کشاند….

 

  iv.II            کارآئی تداعی آزاد کنترل شده در رویا

o       بنا به نظر یونگ، تعبیر شخصی رویا، در مراحل آخر تحلیل، وقتی که مسائل شخصی قابل قهم می شود، مهمتر می شود.

یونگ می گوید : رویا در کار تحلیلی ارزشی دارد که بیننده رویا از آن بی خبر است . شخصیت بیننده رویا در مراحل آخر تحلیل واضح تر و مشخص تر می شود.

o       یونگ یک حالت جبرانی در رفتار روانی دید. بنا به نظر او روان یک سیستم تنظیم کننده خود است که میان آگاهی و ناآگاهی میانجی گری می کند. رویا، رفتارهای آگاهانه بی توازن فرد را با سعی بر تنظیم آن، جبران می کند. گاهی رویا به ما می گوید که ما چه چیزهائی در باره خود نمی دانیم و گاهی نمی خواهیم بدانیم.

o       رویاها جنبه های شخصیت انسان که در نقاطی که به آگاهی کور شده اند را حساسیت زدائی می کند.

o       در کتاب انسان و سمبل هایش، یونگ به همانند سازی رویا بعنوان یک کلید شفا بخش، اشاره می کند. اینکه تصاویر که در طبیعت شان آرکی تایپی باشند را ببینیم کافی نیست، بلکه همانند سازی تجربه های اجداد مان به مثابه یک نماد در تصویر رویا، راهی برای یگانگی و اتحاد آگاهی به محتوای غیر قابل دسترس ناآگاهی است.

o       ارزش های عاطفی باید در ذهن ثبت شده و اجازه بکار گیری شان در تعبیر خواب داده شود زیرا که تصویر در رویا و کارهای هنری خلاق، منبع اطلاعات و آگاهی هستند.

o       یونگ می گوید که انسان خودش را در این عالم تنها می بیند زیرا که او دیگر با طبیعت نزدیک نیست و احساس خوشی با طبیعت و غریزه هایش نمی کند. در رویا این موارد به زبان طبیعت آورده می شوند و کار روانکاو این است که این زبان طبیعت را به زبان عقلی و مفاهیم مدرن زبان امروزی تبدیل کند.

o       یونگ نتیجه گیری می کند که پیوند دوباره با کودکی و جهان باستانی در شفای فرد بسیار حائز اهمیت است. مهمترین کار رویا، آوردن یک جور آشتی از ماقبل تاریخ انسانی با دنیای کودکی و همینطور با سطوح غرائز ابتدائی فرد است. چنین آشتی کنانی می تواند یک شفای قابل ملاحظه را به ارمغان بیاورد.

o       آثار یونگ با فرآیند رویا و نمادها، معنای ژرفی به جهان روانشناسی بخشید. استفاده او از رویا و تصاویر آرکی تایپی که رویا ها تولید می کنند، مفهوم اصلی و پایه ای کار روانشناسی تحلیلی است. این تصاویر دستمایه شفا و بهبودی گرفتاری های روانی و فقدان های عاطفی بیماران است.

 

 

  III.            جیمز هیلمن  James Hillman

hillman-0

   i.III            رویکرد خیال در روانشناسی کهن الگویانه

o       رویاها، فراخوانی خیال، بسوی خیال است و تنها با خیال می توان پاسخ آن را داد.

Dreams call from the imagination to the imagination and can only be answered by the imagination.

o       هیلمن، روانشناس امریکائی و شاگرد بلافصل یونگ و تعلیم دیده زیر نظر مستقیم او در انستیتوی یونگ زوریخ ، زاده ۱۹۲۶ فوت ۲۰۱۱ ، اندیشه یونگی را توسعه بخشیده و مکتب “روانشناسی آرکی تایپی  Archetypal Psychology را بنیاد گذاشت  که رویکردش روانشناسی ژرفی است که بخش های دقیق و ظریف و یا بخش های تجربه ناآگاه انسان را مورد مداقه قرار می دهد.

hillman-1

o       هیلمن مدرک دکترای خود را از دانشگاه زوریخ دریافت کرد و در سال ۱۹۵۹ دیپلم تحلیلگری یونگی را از انستیتوی یونگ دریافت کرد. سپس بعنوان مدیر انستیتو بمدت ده سال در زوریخ مشغول به کار بود.

o       هیلمن را هنرمند روانشناس می دانند و کارهایش را یک تحول بزرگ در حرفه روانشناسی می شناسند. هیلمن روانشناسی را از علم رفتار شناسیِ روح جانوری، خارج کرده و آن را به یک هنر روحی تبدیل کرد.

o       کانون توجه هیلمن در روانشناسی آرکی تایپی، گونه هنری خیال‌پردازی و عالم خیال Fantasy  است. نگرش یونگ به روان به مثابه یک تصویر و نقش، هیلمن را به جدیت به سوی خود جلب کرد.

o       هیلمن می گوید: نقش و تصویر Image همه جا هست، جهان خیال دارای قوانین و دلائل خود است نه تحت اللفظی است و نه انتزاعی، و در عین حال عین حقیقت است.

o       هیلمن اسطوره شناسی Myths  و کیمیاگری را طوری نگاه می کند که گوئی با مسائل دنیای امروز سرو کار دارند.

o       از نظر هیلمن، روانشناسی آرکی تایپی، بازگشت به ژرفا و رازآمیزی است. برای هیلمن، روانشناسی آرکی تایپی بیشتر سرو کارش با تصویرهای جهانی است.

o       هیلمن می نویسد: بزرگترین راز در روانشناسی آرکی تایپی، عشق به هر آنچه که روح بیان می کند، است. حتی آن چیزهائی که درمانگر و بیمار مایلند که محو بشود.

o       از نظر هیلمن، روانشناسی آرکی تایپی اشاره بر سیر و حرکت بی انتهائی از سعی و کوشش روانشناسانه دارد که ریشه اش در زندگی هر روزانه و فرهنگ است، هرچند که بازتاب اش خرد، هنرمندی تام،  و قرنها زیبائی کارهای سرزنده، عاشقانه و شوخ و بازیگوشانه است.

 

 ii.III            روح و روانشناسی ژرف

o       رویکرد خیال در روانشناسی آرکی تایپی،تمرکز بر سفری درونی است که ناظر بر فراگیری روشنی و صراحت و تجربه رقص و سُرور در خلال پیچیدگی ها و دشواری های زندگی است. برای کسانی که ماجراهای سفر درونی ندارند و دریافت هایشان کند و خاکستری و روحیه شان سرد و خاکستری است، این سفر بسیار باارزش است.

o       کسانی هستند که تراژدیِ زندگی شان بواسطه فقر در نداشتنِ خیال، در رنج و محنت است. بنابه نظریه روانشناسی آرکی تایپی، فشار عصبی، بی رمقی، خستگی، بدون هیچ تصویر و نقش خیالی در دل، فرد را قطعاً از بین می برد و او را می کشد.

o       ایده های روانشناسی، راه های دیدن و فهمیدن روح Soul است، لذا هر تغییری در ایده روانشناسانه، تغییر در روح است. برای هیلمن، رویکرد روانشناسانه، در واقع تیمار و مراقبت از روان است. اما از نظر هیلمن کلمه روح به معنای ترکیب ناشناخته ای است که معنا را امکان پذیر می کند، و رویدادها را به تجربه ها بدل می گرداند، ارتباط اش عاشقانه است و دغدغه اش معنوی است.

o       هیلمن سه نکته اساسی را مطرح می کند:

               1.            اول اینکه روح اشاره بر عمیق گردانیدن رویدادهای سطحی زندگی به تجربه هاست.

               2.            دوم آنچه روح متعالی قادر است، چه در عشق و چه در تجربیات معنوی، از رابطه با مرگ استنتاج کند.

               3.            سوم اینکه در استفاده از کلمه روح، معنی آن امکان برانگیختگی خیال در طبیعت های تک تک ما و تجربه ناشی از تفکر و اندیشه، رویا، تصویر و خیال و آن وضعیتی که همه واقعیت ها را به عنوان اصل نمادین و یا تشبیه، شناسائی کند.

o       هیلمن اشاره دارد بر اینکه انسان شناسان، توصیف شرایطی به نام گم شدن روح را نموده اند که معنی اش، عدم قابلیتِ یافتن روابط انسانی و یا روابط درونی با خود است. گم شدن روح، به مثابه گم کردن مرکزیت درون است.

o       بطور استعاره ای، هیلمن می گوید که علائم بیماری، فرد را بسوی روح خودش و شفای آن می کشاند. از نظر هیلمن، عوارض بیماری، فریاد برای گرفتن کمک، آسایش و عشق و یک فرصت و موقعیت برای تغذیه روحی است که در عذاب است.

o       از نظر هیلمن، روان نژندی، تلاشی از جانب روح است برای آنکه صدایش شنیده شود . از طریق علائم بیماری، روح طلب توجه می کند. توجهی که نیاز دارد شنیده شود و به آن پرداخته شود و هر علائمی باید با رفتاری مهرآمیز از طرف روانشناس، مورد توجه قرار بگیرد. از نظر هیلمن گاهی در هم شکستگی و فروپاشی روانی لازم است تا فرد با چنین تکانی به مرکز خود بازگردد.

hillman-4

  iii.IIII            تصاویر خیال

o       هیلمن و یونگ هردو باور دارند که تصاویر خیال، چه در خیالات روزانه و یا رویاهای شبانه، هردو محصول ناآگاهی هستند که به آگاهی و ثبت اطلاعات در روان، وارد می شوند.

هیلمن کلمه تصویر خیال را در مفهوم شاعرانه اش بکار می گیرد، و به الگوی منظم آرکی تایپی روانی به عنوان خود نظمی، ابتکار، با انگیزه آنی و تمام، اشاره دارد.

او می گوید: آنها طریقه ای ممتاز جهت دستیابی به دانائیِ روح هستند. این دانائی روح، بر اساس روانشناسی تصویر در رویکردش به روانشناسی ژرف و یا روانشناسی روح است.

o       برای هیلمن، گرایش و حالت روح در قبال تصاویر، حائز اهمیت پایه ای است و مانترای Mantra  او همیشه این جمله ” به تصویر بچسبید” بود.

یک مانترا، مجموعه ای از حروفی است که به دستیابی سازگاری مطلوب و از بین بردن موانع کمک می کند. مان Man  مربوط به ذهن و تعمق است و ترا – Tra  به جزءِ انرژی حیاتی و حفاظتی کمک می نماید.

در سطح بعدی، به معنی تعمقی است که آگاهی از یگانگی تمامی جهان را به فرد عطا می کند. دراین مرحله، تعمق متوقف می گردد و انحلال ذهن بوجود می آید و مانترا متوقف می شود.

در این مرحله، فرد از چرخه مرگ و زندگی رها می شود. مزایای ذکرگویی یک مانترا شامل فوایدی از قبیل پیشرفت معنوی، تخریب دشمن، کسب قدرت های فراطبیعی ، پاک کردن گناهان و پالایش گفتاراست .

ذکر گویی یک مانترا مانند ذکر گویی نام خداوند نیست. در اینجا بسیاری از قوانین و مقررات مربوط به ذکرگویی یک مانترا هست که در مورد ذکرگویی نام خداوند وجود ندارد.

به عنوان مثال، ذکرگویی یک مانترا باید در یک مکان ساتویک در یوگا انجام گیرد در صورتیکه ذکرگویی نام خداوند را می توان در هر مکان و زمانی انجام داد. از انرژی معنوی تولید شده یک مانترا می توان در موارد خوب و بد استفاده کرد. درست مانند کسب در آمد، چگونگی استفاده از پول، بستگی فردی دارد که آنرا بدست می آورد.

hillman-2

o       برای هیلمن سبک رویا و خیال Style ، متد کار هستند، و طریقه او برای کارکردن با رویاها، مانع شدن و مسدود کردن ترجمه کردن تصویرها و معنی کردن آنهاست. معنی کردن یک تصویر و محصور کردنش در یک تعریف، از نظر هیلمن، فرآیند امکانات را از کار باز می دارد.

o       قانون کار هیلمن در مواجه با تصاویر رویاها، خیلی با هنرمندان در رابطه با کار هنری شان شبیه است. او نیز مانند یک هنرمند فردیت هر تصویر را می خواهد حمایت کند و بگذارد که خود تصویر برای خودش و به جای خودش سخن بگوید و روانشناس هیچگونه تفسیر فردی خودش را به آن تصویر تحمیل نکند. به جای تعبیر رویاء، هیلمن ترجیج میدهد که رویا ما را تعبیر کند و نه ما رویا را.

o       او میگوید که باید با رویاء از در دوستی درآمد و او را مانند یک دوست شناخت. این چنین است که فرصت برای شناخت روح رویابین، میسر می شود. ایده هیلمن برای صرفنظر کردن از تعبیر رویاها به معنای بی اعتنائی به آنها نیست. بر عکس، او توصیه می کند که روانکاو به رویا گوش بسپارد، آن ر ابر روی یک صفحه کاغذ بنویسد و به احساس و تخیل مراجعه کننده توجه کند. هیلمن همچنین توصیه می کند که رویاها را با نقاشی، تمثیل های قصه و ستاره شناسی بکار گرفت و تصاویر را ضایع نساخت.

o       هیلمن در کتاب خود “رویا و جهان زیرین”، می گوید که تصور او از رویاء، توجه کردن به نقطه نظر آرکی تایپی و نگاه به رویا بعنوان یک پدیده که در ارتباط مشخص با جغرافیای اسطوره ای است. در آنصورت است که تامل در باره جهان زیرین در تئوری روانشناسی، ممکن و مقدور می شود.

o       هیلمن اظهار می کند که رویا، پاگشائی ورود به عالم ناآگاهی است و مرگ ایگو ( بطور استعاری) از زندگی روزانه است.

o       از نظر هیلمن جهان زیرین، جهان هادس Hades  خدای اعماق و فرمانروای مردگان و جهان زیرزمینی است.  خدای نادیدنی هاست و یک عبور و گذر از زندگی مادی به نقطه نظرهای روان است. در این جا است که روح – روان مسافر در رویا، از طریق “خیال” با خودش و به زبان خودش سخن می گوید. او در وصف جهان زیرین، جایگاهی را در نظر می آورد که همه چیز عریان و بی پوشش اند و زندگی در آنجا گوئی بالا-پائین و وارونه است. در این مکان است که تمدید حیاتِ روانی امکان پذیر است و روح تغذیه می شود.

o       از نظر هیلمن : هادس غایب نیست، بلکه حضورش پنهان است- حتی در تمامیت نامرئی خودش- هادس بطور غیر مشهودی در چیز ها پنهان است … و به ارتباطات پنهان و کنایات گوش فرامی دهد.

o       این مرگ استعاره ای، این در هم شکستن است که اجازه برای امکان استحاله رنج ها و محنت ها و تعالی و ارزشمندی روح می دهد.

 

 

به قلم نسرین بیرق دار- کالیفرنیا – اپریل 2012

برگرفته از بلاگ حمیدرضا ارشادی

hillman-3

هادس

o       هادس Hades  در اساطیر یونانی، فرمانروای مردگان و جهان زیرزمینی، پسر بزرگ تیتان کرونوس و رئا است.

o       او، در قرعه‌کشی با برادرانش، بدترین سهم را برنده شد و آن جهان زیرین یا دنیای مردگان بود، در صورتی که برادرانش زئوس و پوزئیدون به ترتیب آسمان و دریا نصیبشان شد.

از آنجایی که رعایای هادس را مردگان تشکیل می‌دادند، او به کسانی که موجب افزایش جمعیت سرزمینش می‌شدند بسیار علاقه داشت. مانند ارینی‌ها یا الهه‌های انتقام Erinyes  یا خشم و ناامیدی، که کارشان تعقیب گناهکاران و سوق دادن آن‌ها به سمت خودکشی بود.

o       هادس به دلیل حکومت بر زیرزمین، صاحب معادن زیرزمینی هم بود و خدای ثروت هم به‌شمار می‌رفت. او پرسفونه، دختر زئوس و دمتر را از دنیای آسمان ربوده و به جهان زیرین آورده بود و به همراه او بر دنیای زیر زمین فرمانروایی می‌کردند، اما زئوس به او فرمان داد تا پرسفونه را برای از بین بردن بی‌قراری مادر خود دمتر آزاد کند.

دمتر چون از ماجرا آگاه می‌شود، به قدری خشمگین شده که جلو رویش غلات را می‌گیرد. پس خشکسالی جهان را فرا می‌گیرد. هادس ناگزیر به بازگرداندن دختر رضایت می‌دهد، اما قبل از اینکه آنجا را ترک کند، هادس به او چند دانه انار می‌خوراند. پرسفونه نمی‌داند که این عمل باعث می‌شود که او برای ابد در جهان زیرزمینی بماند. اما زئوس از در مصالحه برمی‌آید:  پرسفونه دو سوم هر سال (بهار و تابستان) را پیش مادرش در المپ و یک سوم سال (زمستان) را با هادس به سر می‌برد. هادس به عنوان پادشاه جهان مردگان به شمار می‌رفت، و در کنار تاناتوس ایزد مرگ نیز بود.

او بر روی تختی ساخته شده از درخت آبنوس می‌نشست و یک عصای سلطنتی با خود حمل می‌کرد. هادس همچنین دارای یک کلاه خود بود که سیکلوپ‌ها به او داده بودند و می‌توانست به وسیلهٔ آن ناپدید شود. او سگی سه‌سر به نام سربروس داشت که نگهبان در ورودی دنیای زیرزمینی بود، او اجازه ورود به روح‌های جدید به دنیای مردگان را می‌داد اما به هیچ‌کس اجازه خروج نمی‌داد.

 

فرمانروای جهان زیرزمینی

o       زندگی پس از مرگ، موضوع مهمی در اساطیر یونانی است. فراسوی قبر با تودهٔ هیزم مخصوص آتش زدن جسد، سرزمین اشباح یا جهان زیرزمینی است. فرمانروای آن هادس است که نامش به قلمرو تاریک او نیز منتسب است. چون جهان تاریک زیرزمین در تقابل با جهان روشن و بهشتی المپ قرار داشت، در بیشتر مواقع، هادس را ایزدی المپ‌نشین نمی‌دانستند، و ملازمان او هرگز به ضیافت شام در کاخ زئوس دعوت نمی‌شدند.

o       هرمس، ایزد پیام‌آور، ارواح مردگان را به غارهای تاریک، دراز و پیچ در پیچ، و گذرگاه‌های زیرزمینی می‌برد و به پنج رودخانه می‌رساند. نخست شارون بایست آن‌ها را از رود سیاه استیکس (نفرت) بگذراند و به دروازه‌های هادس برساند که سربروس، سگ شکاری سه‌سر نگهبانش بود. سپس باید از چهار رود بعدی می‌گذشتند: آخرون سیاه، فلگتون (آتش)، کوکوتوس اشک‌آلود و لته (فراموشی).

اگر روح صاحب پولی بود (که در دهان جسد می‌گذاشتند) تا به شارون بپردازد، می‌توانست تا صد روز در نقطهٔ دوردستی از رود استیکس پرسه زند.

o       ارواح مردگان وقتی از پنج رود دوزخی می‌گذرند، باید از جلوی سه دادور سختگیر عبور کنند: مینوس، رادامانتوس و ایاکوس، که در جریمه کردن ارواح و تعیین سرنوشت آن‌ها، به هادس کمک می‌کنند.

o       قهرمانان استثنایی می‌توانند از کشتزارهای الیزی، معروف به جزایر متبرک، در نقطهٔ دوردستی از دریاهای غرب بگذرند و در آنجا شادمانی حیات را بدون هیچ خاطره‌ای از گناهان، از سر گیرند.

o       برای آنان که چندان بدکارند که به پادافراهی ازلی گرفتار می‌آیند، شکنجه‌های خاصی در تاریک‌ترین مناطق اربوس و تارتاروس هست که در آنجا نمی‌توانند هیچ چیزی را از یاد ببرند و تا ابد به یاد گناهان خویش‌اند.

o       شاه تانتالوس که شیره و مائده ایزدان را دزدیده بود، به چنین عاقبتی دچار شد، مجازات او این بود که خوراک و نوشاب را که همیشه دور از دسترس او بود، بیابد.

o       آن‌ها که شرارت ورزیده‌اند نیز به سه تن از ایزدان خشم (ارینی‌های) بی‌رحم سپرده می‌شدند تا شکنجه شوند.

o       برای مردگان عادی که نه کار نیک ورزیدند و نه کار شر، سرنوشت غمبارشان این است که برای ابد در ظلمت سایه‌وش به سر برند. گاهی شاید چشم‌شان به بوستان شگفت‌آور پرسفون بیافتد که خشخاش‌های بی‌شکوفه، بستر پژمرده گیاهان باتلاقی و انگورهای سبزی داشت که به نوشیدنی مرگبار بدل می‌شدند.

o       بسیاری از پهلوانان اساطیر یونانی به دنیای زیرزمین فرستاده شدند تا از سایه‌ها سؤال بپرسند یا اینکه سعی کنند آن‌ها را آزاد کنند. گرچه هادس به هیچ‌کس اجازه خارج شدن از قلمرو خود را نمی‌داد، فقط در چندین مورد استثناء او اجازه خروج داده بود که می‌توان از این قبیل به اورفئوس که خواستار بازگشت عشق خود ائورودیکه از دنیای زیر زمین بود و هراکلس که سربروس را برای مدتی برروی سطح زمین آورد که آخرین خوان او به حساب می‌آمد، اشاره کرد.

o       داستان هراکلس از جایی آغاز می‌شود که هرمس او را به غاری نزدیک اسپارت می‌برد. او از آنجا به هادس فرود می‌آید، از کنار ایزدان خشم و سرنوشت می‌گذرد و در پایان به کاخ ظلمانی شاه هادس و ملکه پرسفون می‌رسد. هادس، سربروس را به هراکلس می‌سپارد تا ببیند آیا می‌تواند با دست‌های خالی بر او چیره شود یا نه. هراکلس پیروز می‌شود، اما وقتی مأموریت خود را به پایان می‌برد، سگ را به هادس بازمی‌گرداند.

o       اورفئوس، بزرگ‌ترین آوازخوان، در مرگ همسر محبوبش ائورودیکه، به اندوه تلخی دچار می‌شود. پس با چنگ خود به جهان زیرین می‌شتابد و هادس را قانع می‌کند که به او اجازه دهد همسرش را به زمین بازگرداند. هادس موافقت می‌کند، اما یک شرط می‌گذارد: اورفئوس وقتی همسرش را بیرون می‌کشد، نباید به پشت سرش نگاه کند. او به هنگام خروج، با اندوه نگاهش را به ائورودیکه برمی‌گرداند و ائورودیکه ناگزیر برای ابد به هادس بر می‌گردد. اورفئوس غرقه در اندوه، دیگر هرگز به ازدواج مجدد تن نمی‌دهد و سرانجام توسط گروهی زنان تعقیب‌گر به نام مایندادس‌ها کشته و تکه‌تکه می‌شود. با وجود این، حتی پس از مرگ اورفئوس، دهان و چنگ او همچنان به خواندن و نواختن ادامه می‌دهند.