درد عشق

درد عشقی کشیده‌ام که مپرس

o       فروید، پایه گذار روانکاوی در یک قرن پیش، معتقد بود که اگرچه همه بشر با عشق زندگی می کنند، شاعران دربارۀ عشق بیش از دیگران سخن گفته اند و آن را بهتر فهمیده اند.

از موقعی که نوزاد پستان مادر را در دهان می گیرد به محبت مادر دلبسته می شود، و هیچ انسانی نیست که این دلبستگی را به نوعی تجربه نکرده باشد. 

o       از سوی دیگر، شعر نیازمند تفکر هم هست. قابلیت تفکر شاعر همچون ظرفی است که احساسات اولیه، پر شور و با هیجان شاعر در آن جای می گیرند. در عین حال، شاعر برای شعر گفتن نیازمند آن است که با عمیق ترین احساسات اش در تماس باشد. اینجاست که دوگانگی بین فکر و خودآگاهی از یک طرف و استعاره، نا خود آگاهی و نماد سازی از طرف دیگر در تجربه شاعر متبلور است.

o       اگر روانکاوی هدفش این است که از سطحی گری معنی در خود آگاه بگذرد و به عمق بپردازد، حافظ هم در شعرش در پی آن است که از پیام دادن فراتر رود. به کلام دیگر، زبان شاعر بدون این عشق که لازمه شکل گیری خودش است، شعر بودن خود را به فلسفه و علم واگذار می کند. آنچه شعر را هم از نثر و هم از فلسفه و علم جدا می کند، همان درد عشق است.

o       در فرهنگ ما ایرانیان همواره موضوع «عشق» از دیر باز عمیقاً ریشه دوانیده است. شعرانی چون نظامی، جامی، عطار، حافظ، سعدی و مولانا، و فیلسوفانی چون ابن سینا، سهروردی و ملاصدرا در این باره سخن گفته اند.

o       در غرب نیز از افلاطون تا گوته، شکسپیر و تولستوی، عشق محور ادبیات و فلسفه بوده است. اکنون و در قرن حاضرجای بسی تعجب است که با تمامی قدمت و اهمیت این موضوع، تنها محققین اندکی در سطح جهانی به نظریه پردازی در این خصوص پرداخنه اند و در ایران نیز جز در حوزه ادبیات، تحقیفات اندکی در حوزه روانشناسی به چشم می‌خورد.

o       تا کنون این اولین تحقیق در زمینۀ «درد عشق» در اشعار حافظ از دیدگاه روانکاوی می باشد.

o       فروید در ۱۹۱۴ سلامت روان شناختی را به طور خلاصه «توانایی عشق ورزیدن و کار کردن» تعریف می‌کند. بالبی  در ۱۹۵۰ عشق را به عنوان یکی از نیازهای اولیه روان شناختی در نظر گرفت، که فقدان آن به آسیب روان شناختی منجر می شود .

o       بین اشعار حافظ و محتوای رؤیاها و افکار روزمرهِ ما شباهت ها و تفاوت هایی وجود دارد. محتویات آن ها ساختار روانی مشابهی دارند، اما شاعر قابلیت آن را داشته که با روش ادبی خودش توانسته آن قسمت هایی از این محتویات را که از نگاه اجتماع و از زاویه زیبا شناختی کریه و یا شهوانی بودند، با استعاره و روش های دیگر نماد سازی کند.

o       بوطیقا یا فنِّ شعر در ترجمه گم می شود، زیرا این عشق اولیه و مادرانه که همگام با سخنوری در زبان مادرانه شکل گرفته،  در هر زبان دیگری بی مهر و عاطفه می شود، چون یکتا و بی همتاست، چون انسان از بیش از یک مادر زاده نمی شود. آنچه از او می ماند همه چیز می تواند باشد به جز نخستین بند عاشقانه ای که زبان شاعری هم به او تکیه دارد.

o       علم مجموعه چیزهایی است که «می دانیم که می دانیم» و همچنین چیزهایی که «می دانیم که نمی دانیم».

o       خرافه آنجاست که واقعاً «چیزی را نمی دانیم ولی به غلط فکر می کنیم که می دانیم».

o       بر عکس، شعر همچون رؤیا سفری به ناخودآگاه است، به سرزمینی که شاعر در آن از چیزی صحبت می کند که اندکی از آن را می داند که می داند،  ولی بیشتر آن را «نمی داند که می داند» و یاد و خاطره گذشته است؛ آنجا در جستجوی دانستن آن چیزی است که زمانی می دانسته است.

o       همان طور که آنچه در رؤیا می گذرد را از درون می دانیم، ولی نمی دانیم که می دانیم. از این جهت شعر، هم از علم و هم از خرافه جدا است. روانکاوی از این رو بسیار به شعر نزدیک و به آن وابسته است.

پیشینۀ عشق در ادبیات

o       در زبان پهلوی، یا زبان پارسی میانه، یا زبان پهلوی ساسانی یا پهلویک یا پهلوانیک یا پارسیگ که مادرِ زبان پارسی امروزی است،  واژه هایی که به مفهوم و کلمه عشق اطلاق میشد، عبارت بودند از؛ i          مهربان ؛ ii        دوش آرام؛  iii      دوست . که در هر سه این کلمات مهربانی و آرامش، در دوش آرام نیزآغوش آرام بخش استباط می گردد .

«عشق» می‌تواند با واژۀ اوستایی «-iš » به معنای ِ «خواستن، میل داشتن، آرزو کردن، جست‌وجو کردن» پیوند داشته باشد، که دارای جدا شده‌های زیر است:

«aēša»   آرزو، خواست، جست‌وجو»؛

«  Išaiti »    می‌خواهد، آرزو می‌کند

«  išta »    خواسته، محبوب

  « išti     آرزو، مقصود.

هم‌چنین واژۀ عشق از اوستایی «-iška » یا چیزی همانند آن ریشه می‌گیرد. پسوند  « ka-»  در پایین باز‌نموده خواهد شد. واژۀ اوستایی « -iš » هم‌ریشه است با سنسکریت « -eṣ  » آرزو کردن، خواستن، جُستن «icchā  «  آرزو، خواست، خواهش « « icchati می‌خواهد، آرزو می‌کند « iṣta » خواسته، محبوب  «-iṣti  «خواست، جستجو واژۀ ِ زبان ِ پالی « -icchaka  » خواهان، آرزومند. واژۀ اوستایی به احتمال واژۀ « išk » را در فارسی میانه پدید آورده است که به عربی راه یافته است.

o       در‌بارۀ چگونگی گذر این واژه به عربی، می‌توان دو امکان به تصور آورد. نخستین آن است که « išk » در دوران ساسانیان، که پارسیان بر جهان عرب تسلط داشتند به عربی وارد شده است.  عبهرالعاشقین، میان «چسبیدن، التصاق» و عشق رابطه بر قرار کند: «مرضی است از قسم جنون که از دیدن صورت حسن پیدا می‌ شود و گویند که آن مأخوذ از عَشَقَه است و آن نباتی است که آن را لبلاب گویند. چون بر درختی بپیچد آن را خشک کند.

همین حالت عشق است بر هر دلی که طاری شود، صاحبش را خشک و زرد کند.

o       از آن‌ جا که عربی و عبری جزوِ خانوادۀ زبان‌های سامی‌اند، واژه‌های اصیل سامی بیشترینه در هر دو زبان عربی و عبری با معناهای همانند اشتقاق می‌یابند. جالب است که «عشق» همتای عبری ندارد. واژه ای که در عبری برای عشق به‌کار می‌رود، احو ahav  است که با عربی حَبَّ habba  خویشاوندی دارد. واژۀ دیگر عبری برای عشق «خَشَق» xašaq  است به معنای «خواستن، آرزو کردن، وصل کردن، چسباندن؛ لذت»، که در تورات عهد عتیق بارها به‌کار رفته است .چون معنای ریشۀ آغازین آن‌ها یکی نبوده است. خشق عبری به احتمال در آغاز به معنای «بستن» یا «فشردن» بوده است، چنان‌که برابر آرامی آن نشان می‌دهد. جالب این‌که «عشق» در قر‌آن نیامده است. واژۀ به‌کار‌ رفته همان مصدر حَبَّ  habba  است که یاد شد با جداشده‌هایش، برای نمونه دیسۀ اسمی حُبّ hubb . هم‌چنین دانستنی است که در عربی نوین واژۀ عشق کاربرد بسیاری ندارد و بیشتر حَبَّ habba  و دیسه‌های جداشدۀ آن به کار می‌روند:  حب، حبیب، حبیبه، محبوب، و دیگرها .

o       فردوسی برای پاسداری از زبان فارسی از به‌ کار بردن واژه ‌های عربی خودداری می‌کند. با این حال واژۀ عشق را به آسانی به کار می‌برد، با این‌ که آزادی شاعرانه به او امکان می‌ دهد واژۀ دیگری را جایگزین عشق کند. می‌توان پرسید، چرا فردوسی واژۀ حُب را که واژۀ اصلی و رایج عشق است، در عربی و مانند عشق یک هجایی است، و بنابر‌ین وزن شعر را به هم نمی‌‌زند، به کار نمی‌برد؟ فردوسی با این‌که شناخت امروزین ما را از زبان و ریشه‌شناسی واژه‌های هندواروپایی نداشته، به احتمال می‌دانسته که عشق واژه‌یی فارسی است.

بخندد بگوید که ای شوخ چشم          ز عشق تو گویم نه از درد و خشم

نباید که بر خیره از عشق زال            نهال    سر‌افکنده    گردد     همال

پدید آید آن‌گاه باریک و زرد                چو پشت کسی کو غم عشق خورد

دل زال یک‌باره دیوانه گشت              خرد دور شد   عشق فرزانه گشت

o       لازم به ذکر است که، منطق‌الطیر عطار و جست‌وجوی مرغان را در طلب سیمرغ، یا بیت معروف مولوی را:

هفت شهر عشق را عطار گشت         ما هنوز اندر خم یک کوچه‌ایم.

o       این مفهوم عشق، پیوندی با ریشۀ پارسی عشق، که «خواستن» و «جُستن» است ، دارد.

 

فروید ، ابن سینا، و رسالۀ عشق

o       ابن سینا در رسالۀ عشق، پدیدایی «عشق ذاتی» Inborn Love  را اینچنین توصیف می کند:

1)    وضعیتی که در آن عاشق از هر آنچه جز معشوق است و ممکن است عاشق از او دور کند فاصله می گیرد و به شدت به معشوق وابسته می گردد.

2)    به دنبال کمال رفتن و حضور یافتن در همان مکانهایی که با او کامل می شده است و اشتیاق حرکت بسوی او وفتی که از او دور است.

o       ابن سینا در رسالۀ عشق ، «عشق» را به دو نوع تقسیم می کند:

1)    عشق طبیعی Natural Love  : که در آن عاشق جز در وصال معشوق و رسیدن به هدف خود آرام نمی گیرد. وی در رسیدن به وصال موانع را از سر راه خویش به کنار می زند 

2)    عشق خودبخودی Spontaneous  و عشق انتخابی Voluntary است و فرد ممکن است به ارادۀ خود از مسیر عشق خارج شود.

o       ابن سینا  عشق را اینچنین تعریف می کند :

«عشق عبارت از مرضی است وسوسه ای و به مالیخولیا شباهت دارد. سبب این بیماری آن است که انسان فکر خود را به کلی به شکل و تصویرهایی مبذول می دارد و در خیالات خود غرق می شود، و شاید آرزوی آن نیز در پدید آمدن بیماری کمک کند و ممکن است آرزو کمک نکند، ولی این تمرکز فکر متمادی سبب بیماری می شود.

o       ابن سینا معتقد است اگر بیماری عشق شدت یابد، منجر به بیماری های بسیار خطرناک همچون مالیخولیا و مانیا و قُطرُب  می شود . و «شاید بیمار عاشق، نیاز به داروها و معالجاتی داشته باشد که برای حالات مالیخولیا و مانیا و قطرب بایسته بود.» در توضیح و وجه تسمیه بیماری قطرب می گوید: «قطرب نام حشره ای است که بر روی آبها در حرکت دائمی است و بدون ترتیب و نظام، حرکات مختلف می کند… اگر این بیماری را قطرب نامیده اند، برای شباهت بیمار به آن حشرۀ آب پیما یا به حشرۀ دائم الحرکت دیگر است. زیرا بیمار در گریز است، به طور مختلف راه می رود، و گویی از ترس کسی می گریزد.

از بس فراموشکار است نمی داند چه کار می کند و به کجا رو می نماید. بیمار از هر زنده ای متنفر و گریزان است. نمی خواهد با کسی روبرو شود. از مردم حذر می کند. گاهی از بیهوشی، این حذر را هم از دست می دهد و کمتر حس می کند که چه چیز را می بیند، با این همه بسیار بی آزار، اخمو، اندوهگین، رنگ زرد، زبان خشک و تشنه است.»

o       ابن سینا از ویژگی های دیگر عاشق چنین برمی شمرد: بسیار می خندد تو گویی به چیزی بسیار لذت بخش نگاه می‌کند یا خبری خوش می شنود یا شوخی می کند. نفسش بسیار بریده و سریع است و آه بلند می کشد … و آه کشیدنش تأثیر بر سر گذاشته است.

o       ابن سینا از تجربه های خود در این مورد می گوید: ما عاشقان دیده ایم که از لاغری پا فراتر نهاده و به حد پژمردگی رسیده و به بسیاری از بیماریهای دشوار و مزمن گرفتار آمده و به تبهای طویل المدت دچار شده و همۀ اینها از ناتوان شدن نیرو بوده که از عشق کشیده است.

o       بر خلاف ابن سینا که تعریفش از عشق ریشه در فلسفه ارسطو و همچنین پیش سقراطیان دارد،  فروید، بنیانگذار روانکاوی برای نخستین بار مطالعاتی را در باب عشق پایه گذاری نمود.

o       فروید عشق را بیماری تصور نمی کرد و با چنین تحلیل استادانه ای از زندگی جنسی انسان توانست پرده از بسیاری راز و رمز های این پدیده بردارد.

موفقیت های وی عبارت بودند از:

درک اهمیت عوامل مختلف در زندگی عشقی افراد، و بدین وسیله او توانست ادراکی از عشق که آنرا پدیده ای رمانتیک  و غیر واقعی ساخته بود مورد بررسی قرار دهد.

o       امروزه عشق دیگر نمادی از عشق حیوانی نیست و از طرفی از فرم فرشته گون خود نیز خارج شده است. عشق همچون گرسنگی اشتیاقی غیر ارادی است،

o       ممکن است گاهی بتوان لذت آنرا انکار کرد، اما حتی زمانیکه گرسنه ایم، در سختی هستیم، درد میکشیم و ناامنی را تجربه میکنیم،  نمیتوانیم از شوق عشق و تجربۀ زیبای آن دست برکشیم .

o       هرگز عشق را با ارادۀ خود تجربه نخواهیم کرد و این خصوصیت مطلق غیر ارادی بودن اشتیاق عشق ورزی تنها زمانی می تواند در ذهن شکل گرفته باشد،  که پیچیدگی های معما گونۀ ارتباطات انسانی در ذهن و مغز انسان از آن زمان آغازیدن گرفته باشد.

o       بارها این جملات را از عشاق شنیده ایم:

i          نمیتوانم عاشق او نباشم

ii        این احساس از خود من قویتر است

iii      یکباره عاشقش شدم

iv     او در نگاه اول عشق من شد» و …

o       وقتی به مطالعۀ عشاق در ادبیات قدیم و معاصر می پردازیم، می بینیم هر زمان که حس می کنند، ابژۀ عشق آنها رنگ می بازد، باور خود را نسبت به بی اختیارگون بودن عشق از دست می دهند و برای توصیف عشق با از دست دادن موضوع عشق خود را بی ثبات و متزلزل توصیف می کنند. از خیانت، فریب و بی وفایی سخن می گویند و در اثر این از دست دادن، در حالات روحی و جسمی دگرگون می گردند.

o       فروید، دربارۀ غم و ماتم می نویسد: واکنشی دائمی نسبت به از دست دادن یک شخص مورد علافه یا از دست دادن برخی از آرمانها برای فرد ایجاد می شود.

این تأثیرات مشابه در برخی از افراد به جای ایجاد غم و ماتم منجر به افسردگی می گردد.

o       تشخیص ویژگی های روحی و روانی افسردگی به صورت :

i          دلمردگی دردناک عمیق،

ii        قطع علاقه نسبت به دنیای بیرون،

iii      از دست دادن توانایی محبت و دوست داشتن،

iv     ممانعت از همۀ فعالیت ها

v        کم شدن احساس توجه به خود مطرح می شود .

o       تا حدی که فرد به:   سرزنش خود و ناسزا گفتن به خود می پردازد و در نهایت باعث  تنبیه خود می شود.

o       اندوه عمیق و اساسی که واکنش نسبت به از دست دادن شخص مورد علافه می باشد، بطور مشابه شامل :

i          وضعیت فکری دردناک،

ii        فقدان علاقه به دنیای بیرون،

iii      عدم توانایی در توجه به موضوعات عاشقانه و محبت آمیز

iv     دوری جستن از هرگونه فعالیتی که با افکار و عقاید او ارتباطی ندارد.

 

o       تجارب افراد مختلف نشان داده است که هدف عشق و دوست داشتن دیگر بوجود نمی آید و این نیاز تا جایی ادامه می یابد که فرد از همۀ وابستگی های جنسی خود در رسیدن به هدفِ از دست رفته ممانعت می کند.

o       این وضعیت تضاد قابل توجهی را بر می انگیزد، به طوری که فرد موقعیت هیجانی مورد علاقۀ خود را مشتاقانه ترک نمی کند. این تضاد تا جایی می تواند شدید شود که سبب گردد فرد کم کم از واقعیت فاصله بگیرد و در نتیجه دلبستگی به هدف از طریق یک وابستگی خیالی و توهمی اتفاق می افتد.

 

در غم و ماتم از دست رفتن معشوق، دنیای فرد خالی می شود .

در افسردگی خود یا منِ درون ضعیف می شود.

فرد معیار خویشتن یا خودِ درون را به گونه ای بی ارزش معرفی می کند،

که نه موفقیتی را تجربه می کند و نه خشنودی را.

خودش را ملامت می کند، به خودش تهمت می زند،

انتظار این را دارد که تنبیه شود، قبل از هرکس خود را ملامت می کند.

و این در واقع همان ملامت هایی است که دوست داشته دربارۀ عشق ازدست رفتۀ خود بیان کند.

 

o       تضاد عقل و عشق از جمله مباحث مشترک در تمام متون عرفانی و غنایی است و از طرفی در متون طبی، بیماری عشق را از جملۀ بیماریهای سر مانند ابلهی، هذیان، فراموشی و در کنار انواع جنون همچون مالیخولیا و قطرب و مانیا آورده اند.

o       ابن سینا در این مورد می گوید: هرگاه بیمار عاشق، شکل و شمایلش و ضعف و ناتوانیش شبیه بیماران مالیخولیا و مانیا و قطرب شود، باید علاج آنها را به کار برد. اگر عاشق یکباره چشمش به معشوق بیافتد، متحول می شود و نبضش مانند نبض اندوه زدگان بدون نظم و ترتیب می‌زند.

o       از نظر ابن سینا اگر بیماری عشق زود درمان نشود و بیمار به حال خود رها شود،  ممکن است دست به خودکشی بزند و یا سودای سوخته که عامل بیماری است در بدن ثابت بماند و منجر به مالیخولیا یا مانیا شود. در این حالت هم بیمار سرنوشتی بهتر از حالت قبل نخواهد داشت.

 

بوسه و عشق

o       مطالعات انسان‌شناسی Anthropology  در سالهای ۱۹۲۰ نشان داد که حتی در میان اقوام و ملیت هایی که بوسیدن رایج است، این عمل یک رفتار تکاملی بشمار می رود . البته بندرت از آن در ادبیات ایران نامبرده شده است.

o       در قرون وسطی نشانی از اشرافیت بشمار می رفت و حتی در میان مردم طبقات پایین تر نیزبندرت بچشم می خورد. برخی از تحلیلگران بدین نتیجه رسیده اند که عادت بوسیدن تمثیلی است از مکیدن سینۀ مادر. البته می توان گفت اگر چنین بود این پدیده می بایست در تمامی اقوام بشر امری رایج بشمار می رفت، اما اینطور نیست و انسان شناسان طی پژوهش هایی دریافتند که اقوام هرچه بدوی تر باشند. برای بوسیدن و نوازش ارزش کمتری قائل هستند.

o       بنظر میرسد که بوسیدن در عین آنکه عملی است در راستای یکی شدن، والایشی برای عمل جنسی نیز محسوب میگردد.

o       حافظ نیز بسیار از عشق و بوسه یاد نموده است، که خود نشانی از تکامل ایرانیان و تمدن آن دوران دارد.

چو لعل شکرینت بوسه بخشد                      مذاق  جان  من  ز او پرشکر  باد

مرا از توست هر دم تازه عشقی                     تو را هر ساعتی حسنی دگر باد

در جایی دیگر:

و گر کنم طلب نیم بوسه صد افسوس         ز حقه دهنش چون شکر فرو ریزد

من آن فریب که در نرگسِ تو می‌بینم            بس آب روی که با خاک ره برآمیزد

فراز و نشیب بیابانِ عشق دام بلاست          کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد

 عشق چیست؟

عشق لذتی مثبت است که موضوع آن زیبایی است، همچنین احساسی عمیق، علاقه‌ای لطیف و جاذبه‌ ای شدید است که محدودیتی در موجودات و مفاهیم ندارد و می تواند در حوزه ‌هایی غیر قابل تصور ظهور کند.  اما با تمام پیشرفت های علمی و روانشناختی، هنوز عشق در لایه های وسیعی از ابهام پیچیده است.

این که درد، عشق و دردِ عشق در حافظ منحصر به او باشد، کیفیتی ثانوی است نه اولیهِ درد و نه عشق و نه دردِ عشق. به امکان بیان آن و همدلی با آن از طریق درک آن در زبان شاعر وابسته است. ولی در عین حال همیشه جنبه ای کوچک از آن فردی و منحصر به شخص او است،  مثلاً همان امضای او با آوردن نام خودش در مصرع پایانی هر غزل، ولی همان هم گاهی جنبه بسیار کلی پیدا می کند

من حاصلِ عمر خود ندارم جز غم                     در عشق ز نیک و بد ندارم جز غم

یک  همدم  باوفا  ندیدم  جز  درد                     یک  مونسِ  نامزد  ندارم  جز   غم

 

o       شاعر در این رباعی، حاصل عمر، عشق و مونس نامزد را «غم»، و همدم با وفا را «درد» می شمرد. اینجا دردِ عشق، دردِ نیکی و بدی، دردِ با وفا بودن و دردِ غمِ عشق است.

o       در روانکاوی دو جور «درد» روانی داریم:

i          یکی درد از دست دادن است که با غم توام است و در این مورد به مفهوم واقعی عشق نزدیک است. این جا درد از دست دادن یعنی دردی که علت آن « از دست دادن چیزی با ارزش » است.

ii        دیگری دردِ «آزار دیدن» است که درد بیمار روان پریش است. این درد از مورد حمله قرار گرفتن ناشی می شود و در واقع دلهره ای است که خود را چون «درد» بزک می کند و در توهّم ها و هذیان ها تظاهر می یابد.

 

o       دردِ از دست دادن خود دو نوع است:

i          یکی درد از دست دادن چیزی با ارزش است که وجودش جدای از خویشتن است (با از دست دادنش غم می آید)

ii        دیگری درد از دست دادن بخشی از وجود خویشتن (با از دست دادنش پوچی و بی خود شدن می آید).

o       اولی آن چیزی است که سبب دردِ فراغ و جدایی می شود، ولی مدتی بعد کم رنگ می گردد، چون فرد غمگین با آن خو می گیرد.

o       دومی دردی است که هیچ گاه بهبودی نمی بخشد، چون وجود شاعر و «من بودن» او از دست رفته،  و پس از آن نقصی باقی گذاشته که جبران ناپذیر است.

o       حافظ اینجا گلایه نمی کند که همدم بی وفا را علت درد بداند. بر عکس، همدم با وفا را درد می شمرد.

o       پوچی و بی ارزش دانستن زندگی هم می توانند دو معنی کاملاً متفاوت داشته باشند،  که ناشی از آگاهی از نقصان وجود یا کمال معشوق باشد:

i          یکی ناشی از احساس خلا درونی از دست رفتن بخشی از وجود خویشتن است، که در پریشان حالی می بینیم. یعنی پوچی که قبلاً پوچ نبوده بلکه پر بوده، ولی با آزار دیدن، پوچ و خالی شده است. در این صورت عشق بی معنا می شود.

ii        دیگری ناشی از آگاهی به منزلت معشوق است. در این صورت عاشق در اصل احساس پوچی و خالی شدن ندارد، بلکه احساس حقارت و کوچک بودن می کند.

o       یکی آگاهی به نقصان خویش است، بدون توجه به معشوق، آنجایی که کاستی در وجود است و نه فقط در رابطه با معشوق.

o       دیگری ناشی از آگاهی به کمال معشوق است، یا حتی ایده آل کردن معشوق،  که در این صورت احساس نقص در خویشتن ثانویه به کامل شمردن معشوق خواهد بود.

o       برداشت اول در شعر حافظ می تواند نماد پوچ و بی ارزش احساس کردن زندگی و خویشتن باشد.  چون حتی ابزار احساس ارزش زندگی و عشق از وجود شاعر گریخته و نقصان ایجاد کرده است؛ در حالیکه برداشت دوم نشانگر درک بزرگی معشوق است، که باعث رنج عاشق می شود؛ بر عکس در این مورد آخر عاشق هجران معشوق را درک می کند، ولی دیوانه نمی شود،  یعنی جدایی معشوق را نقص در وجود خود، در انسان بودن خود، در تمام زندگی خود نمی داند  و دلیل پوچی و هیچ بودن خود نمی شمرد.  

o       در این شعر، عشق را استعاره به عشق به پروردگار نمی توان در نظر گرفت، زیرا پروردگار کامل و بی نقص است  و چگونه آگاهی از این بی نقصی درد در شاعر ایجاد کرده است و درد (و نه پروردگار) همدم او شده است. در عین حال توجیهی برای «غم» هم به این ترتیب نخواهیم داشت.

o       در بیتی دیگر، حافظ عشق را معنی می کند و رابطه خودش را با آن بیان می کند:

عشق دُردانه‌ست و من غواص و دریا میکده          سر فروبردم در آن جا تا کجا سر برکنم

o       دُرد شراب را حافظ از یک سو با دُردانه لعل و از سوی دیگر با دَرد آن طور که بعدا می بینیم معادل می کند. این بیت حافظ در ظاهر عشق او به شراب را می رساند، ولی در عمق به دریای رحم مادر باز می گردد که او چون جنینی در آن غواصی کرده است.

o       این بیت به شیوه ای زیبا اولین تجربهِ عشق دهانی جنین را در رحم مادر تصویر می کند. آنجا قدیمی ترین و اولین مفهوم زندگی در رحم مادر معنی پیدا کرده است.   

o       حافظ در غزلیاتش دردِ عشق را بسیار تکرار می کند:

عاشقی را که چنین بادهِ شبگیر دهند                      کافر عشق بود گر نشود باده پرست

برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر                     که ندادند جز این تحفه به ما روز الست

آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم                      اگر از خمر بهشت است و گر باده مست

الست به معنی ازل؛ زمانی که ابتدا ندارد.

o       درباره ی تحفه روز الست در جای دیگر می گوید:

در ازل داده‌ست  ما را  ساقی  لعل لبت                    جرعه جامی که من مدهوش آن جامم هنوز

ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان               جان به غم‌هایش سپردم نیست آرامم هنوز

o       آنچه در ظاهر بدون استعاره در این شعر آمده است نیازی به گفتمان روانکاوی ندارد، ولی استعاره به کار رفته در این شعر نوعی مکانیسم دفاعی پیشرفته ناشی از توان شاعری حافظ است که به شیوه ای بسیار زیبا ما را به ژرفای درد عشق می برد.

o       منظور استعاری شاعر از «تحفه روز الست» شیر پستان مادر است که از آغاز زندگی نوشیده است. این که شیر مادر از بهشت است یا از جهنم گناه نوزاد نیست، هر آنچه مادر به نوزاد دهد او می نوشد. این بسیار متفاوت است از گندمی که آدم و حوا در بهشت می خورند و از بهشت رانده می شوند با آن گناه. در این صورت، «دُرد کشان» آنانی هستند که در پی آن تحفه روز الست می باشند.

o       این سخن حافظ اساس نگرش اصل لذت در روانکاوی فروید است. دُرد کشان همه بشریت هستند که تحفه روز الست برایشان بدون استثنا شیر مادر است و این تحفه لذت بخش است و به این دلیل دُرد کشی هم چاره دَرد کشی دوری از آن لذت اولیه است که شبیه آن نوشته می شود ولی جور دیگر تلفظ می گردد.

o       کافر عشق بودن به معنی نمک نشناس بودن مهر مادر است. شاعری چون خاقانی از عبارت «دُرد غم» استفاده کرده که غم را چون ته مانده و رسوبی می بیند که با «صاف طرب» در تضاد است و این خود تایید کننده نوع برداشت از این واژه است. 

o       این عشق به صورتی دیگر در شعری دیگر با درد هجران ظاهر می شود:

خواب آن نرگس فتان تو بی چیزی نیست            تاب آن زلف پریشان تو بی چیزی نیست

از لبت شیر  روان بود  که  من  می‌گفتم             این شکر گرد نمکدان تو بی چیزی نیست

جان  درازی  تو  بادا  که   یقین  می‌دانم            در کمان ناوک مژگان تو بی چیزی نیست

مبتلایی  به  غم  محنت  و  اندوه   فراق            ای دل این ناله و افغان تو بی چیزی نیست

دوش باد از سر کویش به گلستان بگذشت      ای گل این چاک گریبان تو بی چیزی نیست

درد عشق ار چه دل از خلق نهان می‌دارد        حافظ این دیده گریان تو بی چیزی نیست

o       در واژگان به کار رفته در این غزل حافظ، شیر روان از لب، درد عشق، غم محنت و فراق می تواند بسیار آشکار و روشن مفهوم درد عشق را از هجران پستان مادر تا زیبایی رخسار نرگس فتان در مفهومی نا خودآگاه و نهان جستجو کرد.

o       خود شاعر اذعان می کند که آن معنای ژرف ناخودآگاه درد عشق را در پشت چشم گریانش از خلق نهان می دارد.  

o       در غزل دیگری حافظ این درد عشق را مستقیماً به فراغ ارتباط می دهد:

من و شمع صبحگاهی سزد ار به هم بگرییم         که بسوختیم و از ما بت ما فراغ دارد

سزدم چو ابر بهمن که بر این چمن بگریم                 طرب آشیان بلبل بنگر که زاغ دارد

سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ                   که نه خاطر تماشا نه هوای باغ دارد

o       در غزلیات دیگری حافظ به ظرافت جزییات درد عشق را نشان می دهد:

محترم دار دلم کاین مگس قند پرست                      تا هوا خواه تو شد فر همایی دارد

از عدالت نبود دور  گرش  پرسد  حال                     پادشاهی که به همسایه گدایی دارد

اشک خونین بنمودم به طبیبان گفتند                     درد عشق است و جگرسوز دوایی دارد

ستم از غمزه میاموز که در مذهب عشق              هر عمل اجری و هر کرده جزایی دارد

نغز گفت آن بت ترسا بچه باده پرست                  شادی روی کسی خور که صفایی دارد

 همین طور در:

ما را که درد عشق و بلای خمار کشت                        یا وصل دوست یا می صافی دوا کند

جان رفت در سر می و حافظ به عشق سوخت         عیسی دمی کجاست که احیای ما کند

o       واژه جگر سوز دو معنی خود آگاه و نا خود آگاه دارد. باده جگر سوز است (طبیبان هم می دانند که باده با جگر چه می کند) و برای حافظ درمان درد عشق به شمار می رود.

در این شعر درد عشق به دلهره تنها گذاشته شدن و تنها ماندن مرتبط است.

o       این که برای حافظ احوال پرسی عدالت است یعنی یاد کردن و تنها نگذاشتن حتی اگر دل مگس باشد  که با همراهی با قند فر همایی یابد.

o       ارتباط بین درد عشق و بلای خمار تایید کننده آن تعبیری است که درباره شعر قبل به کار رفت. وصل دوست یا می هر دو دوای درد عشق هستند.

o       در تقریباً تمام اشعار حافظ «دردِ عشق» نشانگر «زهرِ هجر» است:

دردِ عشقی کشیده‌ام که مپرس                               زهرِ هجری چشیده‌ام که مپرس

گشته‌ام  در   جهان    و  آخر  کار                               دلبری    برگزیده‌ام    که   مپرس

o       هر کسی هجران را به میل خودش تعبیر و تفسیر می کند. عده ای آن را به خدا ارتباط می دهند، دیگران به شراب و دیگران به بنده خدا. همگی فراموش می کنند که اولین دردی که تجربه آن در حافظه می ماند و لذت بازگشت به آن همیشه وجود دارد،  همان پستان مادر است که معرف خود مادر است.

o       آن دلبری که «در آخر کار» بر می گزیند همیشه یاد آور دلبری است که درد هجرانش را کشیده و او کسی جز مادر نیست.

o       اما گاهی این «زهرِ هجر» که نشانگر «دردِ عشق» است، آنقدر با دلهره عجین شده، که حتی در زمان حضور، دردِ هجران افزایش می یابد:

مرا می‌بینی  و  هر دم   زیادت  می‌کنی دردم                        تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم

به سامانم  نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری                      به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم

نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی                   گذاری آر   و  بازم پرس   تا خاک رهت گردم

ندارم دستت از دامن   بجز در خاک   و آن دم هم                   که بر خاکم  روان گردی  بگیرد  دامنت گردم

o       البته آنچه در این شعر مشخص است این است که دردِ عشق هم زاییده «میل» است و هم آمیخته با عصبانیت است. این نوعی درد است که فقط ناشی از درد هجران نیست، بلکه دردی است که عصبانیت و پرخاشگری هم در خود دارد،  بدون اینکه هجرانی هنوز در میان باشد.

o       در این شعر «گرفتن دامنت» در واقع اشاره مستقیم به مادر دارد. این شعر حافظ به شیوه ای زیبا نظریه عشق ملانی کلاین را تایید می کند که عشق و تنفر، میل و عصبانیت همیشه با هم هستند.

o       هیچ بیتی از حافظ نیست که از دردِ عشق سخن گفته باشد و ارتباط شاعر با مادر را مجسم نکند:

در ره عشق که از سیل بلا نیست گذار           کرده‌ام خاطر خود را به تمنای تو خوش

شکر چشم تو چه گویم که بدان بیماری            می کند دردِ مرا از رخ زیبای تو خوش

در بیابان طلب گر چه ز هر سو خطریست         می‌رود حافظ بی‌دل به تولای تو خوش

o       شکر کردن «چشم تو» که به خاطر زیبایی رخ تو درد من را به خوشی تبدیل می کند، نمی تواند تعبیری استعاری باشد. اینجا هم شاعر مستقیماً به مهر مادر اشاره می کند که سبب می شود تا چشم و رخسار مادر زیبا و علاج کننده درد ها شناخته شود. البته می تواند این مهر مادر را به هر کسی هم نسبت دهد ولی سر منشا آن یکی است و مهر مادر است.

o       در عین حال این علاقه و عشق اولیه به مادر که ریشه همه عشق ها می شود

در حافظ گاهی با معنای عشق به خدا در هم می آمیزد ولی معنی خود را از دست نمی دهد:

بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است   با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع

کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت      تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع

همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو        چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع

o       این اشعار حافظ تمامی مفهوم عشق اولیه به مادر که نبودش باعث دلهره تنها شدن و جدا شدن می شود ( Separation and Abandonment Anxiety  یا اضطراب جدایی، )را در خود دارد و در عین حال گریزی هم هست به مفهوم درد عشق آن طور که ابن سینا در رابطه با عشق ممکن الوجود به واجب الوجود در رساله العشق از آن یاد می برد.

o       آنجا معشوق کامل است و واجب الوجود، در حالی که عاشق ناقص است و ممکن الوجود. البته شاعر در اینجا به فلسفه سینا اعتقادی ندارد. هیچ نمادی از آرزوی کمال طلبی و رسیدن به معشوق برای کامل شدن در این شعر نیست،  بلکه علاقه به سوختن برای معشوق و جان بر افشاندن در برابر چهره ی او مورد نظر است.

به عبارت دیگر اینجا حافظ به عشق به عنوان حرکتی متعالی نگاه نمی کند که از نقصان به کمال Transcendence  باشد؛ بر عکس، رو در رو شدن با معشوق را دلیل شکوفایی عشق به شکل در نقصان ماندن و سوختن عاشق می داند.

عشق اسکیزویید

o       در جای دیگر حافظ درد عشق را به گونه ای نشان می دهد که می توانیم از دید روانکاوی شخصیت و وضعیت اسکیزویید را گونه ای هنرمندانه از عشق اسکیزویید تلقی کنیم:

چه جرم کرده‌ام ای جان و دل به حضرت تو          که طاعت من بی‌دل نمی‌شود مقبول

به درد عشق بساز و   خموش کن   حافظ           رموز عشق مکن فاش پیش اهل عقول

o       این دو بیت حافظ به شیوه ای بسیار زیبا و خلاصه نحوه عشق اسکیزویید را نشان می دهد. در وضعیت اسکیزویید که به نظری جهانی است و در همه انسانها وجود دارد،  اگرچه شدت و ضعف آن در افراد مختلف و در یک فرد در طول زندگی متفاوت است، فرد نمی تواند عشق خود را بیان کند و سعی می کند آن را در درون خود مخفی نگه دارد،  چون تصور می کند که با بیان عشق چیزی از وجودش کاسته می شود و در عین حال باعث نابودی و از بین بردن دیگری می شود.

اسکیزویید می ترسد عاشق شود، چون شک دارد نکند این عشق مسموم باشد و خرابی به بار آورد.

از طرف دیگر نمی تواند عاشق شود چون برای عاشق شدن باید بیان عشق را بیان بکند،

 ولی با بیان عشق می ترسد که چیزی از دست دهد، پس ترجیح می دهد چیزی از دست ندهد و در خود نگاهش دارد.

اینجا گله می کند که چرا طاعتش بی دل مقبول نمی شود. در جایی دیگر مضمونی مشابه می توان یافت:

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی               تا بی‌خبر بمیرد در دردِ خودپرستی

عاشق شو ار نه، روزی کارِ جهان سر آید            ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

o       باز در تایید همان گلایه از جرم ناکرده که آن را با ترس از جدایی مرتبط کرده، حافظ می گوید:

جانا تو را که  گفت  که احوال ما   مپرس ؟              بیگانه گرد و قصهٔ هیچ آشنا مپرس

ز آنجا که لطف شامل و خلق کریم توست               جرم  نکرده عفو کن و ماجرا مپرس

o       در مفهوم اسکیزوییدِ عشق، «دردِ عشق» یعنی درد ناتوانی در ابراز و بیان کردن عشق.

o       دردِ عشق یعنی جمع نمودن تمام عواطف در خود: بساز و خموش کن حافظ؛ این برداشت درد عشق برعکس باید درد ناتوانی در بروز عشق نامیده شود. با این حال ریشه اش با آنچه قبلاً گفته شد مشترک است و به دلهره ای که ترک و جدایی نا بهنگام مادر ایجاد کرده باز می گردد.

o       به همین دلیل هم حافظ می گوید :

کجا روم چه کنم چاره از کجا جویم              که گشته‌ام ز غم و جور روزگار ملول

من شکستهٔ بدحال زندگی یابم               در آن زمان که به تیغ غمت شوم مقتول

خرابتر ز دل من غم تو جای نیافت                که ساخت در دل تنگم قرارگاه نزول

دل از جواهر مهرت چو صیقلی دارد                   بود ز زنگ حوادث هر آینه مصقول

چه جرم کرده‌ام ای جان و دل به حضرت تو            که طاعت من بیدل نمی‌شود مقبول

به درد عشق بساز و خموش کن حافظ          رموز عشق مکن فاش پیش اهل عقول

o       چه جرم کرده ام ای جان و دل به حضرت تو. نوزادی که مادر مهر از او بر می گرداند و رهایش می کند، سبب می شود که نوزاد از خود بپرسد «چه جرم کرده ام؟» و چون نمی خواهد مادر رهایش کند و نمی تواند قبول کند که مادر کار بدی کرده که رهایش کرده،  چون اگر این جور فکر کند بی مادر و درمانده تر می شود، تصور می کند که خودش کار بدی کرده که مادر به آن دلیل رهایش کرده است.

o       در تمام ابیاتی که حافظ از درد عشق سخن به میان می آورد، استعاره ای از مادر، شیر مادر، روز الست، مکیدن شیر و اولین لذت تجربه شده در زندگی آنگونه که فروید در روانکاوی از آن نام می برد آشکارا به کار رفته است.

o       حافظ شاعری است که به روانی و سادگی مفهوم «دلهره جدایی» و «تنهایی» را که برای روانکاوی دلیل درد عشق است  خود دلیل درد عشق می داند.

o       این جدایی همزمان در اشعار مختلف دلالت بر جدایی از ابژه عشق می کند که اولین آن شیر مادر و خود مادر به عنوان آرام کننده دلهره است و بعد در چهره مادر، زلف یار و دُرد شراب تظاهر می یابد.

o       به این ترتیب هرجا شاعر گلایه می کند، درد عشق را با پرخاشگری نسبت به معشوقی که او را ترک کرده نشان می دهد. از سوی دیگر گاهی توصیه می کند که از عشق سخن به میان نیاید: مثلاً می گوید «به درد عشق بساز و خموش کن حافظ».

o       از دیدگاه روانکاوی، خصوصاً نظریه ارتباط با ابژه، حافظ در اشعارش درباره درد عشق وضعیتی را که امروزه به نام اسکیزویید می شناسیم و در همه انسانها وجود دارد و با درد عشق، دلهره جدایی، دور شدن از معشوق ارتباط دارد به تصویر می کشد.

o       همدم با وفا و مونس برای شاعر اشاره به جنبه ای از وضعیت اسکیزویید است که بیان عاشقی برایش ناممکن است  چون می ترسد که با عشقش معشوق را بیشتر از خود دور سازد. پس ترجیح می دهد از آن سخن نگوید. اما شاعر این سخن را به جای آن که به معشوق بگوید به خواننده می گوید. به این ترتیب خود را با مکانیسم دفاعی والایش می کند و دلهره و اضطراب خویش را کاهش می دهد.  

منبع: سیاووشان –  علی پناهی- غفوریان