ضمیر و ذهن عاشق

ضمیر و ذهن عاشق

 

توجه: پیش گفتار این بحث، ضمیر و ذهن انسان است.

• روزی که گفته میشود در ضمیر و ذهن عاشق چه می گذرد؟  غالب اوقات پرسش این هست که در ضمیر و ذهن عاشق! چه عاشقی! و چه کسی؟
اینجاست که بنده می خواهم اول به این نکته اشاره کنم که برویم سراغ ضمیر و ذهن فرد بیمار. بیمار از نظر روانی. که البته با بیمار از نظر فیزیکی هم در ارتباط است.

• شما با افراد بیماری روبرو می شوید که ضمیر و ذهن بیماری دارند و عاشق می شوند. افرادی هستند که عاشق می شوند وقتی که به تلویزیون نگاه می کنند… بنابراین افراد بیمار عشقشان هم (نه اینکه عشق بیمارگونه دارند) یه چیزیست. حالا هرچه هست. بنابراین اولا در ضمیر و ذهن آدم بیمار ماجرای عشق داستان خودش را دارد.  دوم بسیاری از مردم هستند که عشق های بیمار گونه دارند.  نسبتا یا کاملا سالم اند. اما عشق بیمار گونه دارند.

• عشق بیمار گونه شان از کجاست؟
من آنچنان با محرومیت و محدودیت در زندگی روبرو بوده ام که هم اکنون یک کسی را می خواهم یا دوست دارم میخواهم با تمام وجود مال من باشد؛ به هیچ کس غیر از من نگاه نکند، و اگر مادرش را دوست دارد به من خیانت کرده. برای اینکه فقط من.

• یعنی شما با موجوداتی روبرو می شوید که اینجا مساله بیماری عشق را دارند.  یا کسی که به دلیل اینکه در کودکی هر کس که او را دوست داشته آزارش داده. لپش را کنده. گازش گرفته . مادری که مدعی بوده دوستش دارد، کتکش زده. و پدری که دوستش داشته شلاقش زده. یا جلوی او مادرش را کتک زده که برای بچه می دانید شاهد جنایت قربانی جنایت است.

• این آدم امروز روزی که عاشق شماست، شما را باید زجرتان بدهد. رنجتان بدهد. این رنج را شما حتی در روابط جنسی می توانید داشته باشید و ببینید. حالت مازوخیستی و سادیستی. یا شما به دلیل آسیب های دیگر بیماری عشق دارید. مثال بیماری که بغل مادربزرگ سیگاری می خوابیده تا چهار سالگی.

• به من نگویید شاید این یک نوعی از عشق است، خوب چه اشکالی دارد؟ یک پسر بیست ساله عاشق یک زن نود ساله بشود!…  این آدم آسیب دیده و این آسیب را هم میشود تشخیصش داد هم معالجش کرد.  از صد نفر آدم عاشق گرفتاری که در کار روان درمانی داشتم، نود نفرشان خل و چل و دیوونه بودن. یعنی عشقشان بیماری بوده.  بیخودی هم کارهای عجیب و غریبشان را به انواع مختلف عشق مرتبط نکنید.

• مورد بعدش عشق در یک نگاه Infatuation . یعنی تب عشق. هوس عشق. واله. شیدا شدن. جنون عشق. واقعا تبی است که می گیرد و یا برخی از اوقات می کشد. برخی از اوقات فقط داغ می کند. ولتون می کند. و ریشه اصلی اش از بو هست. یعنی کسانی که حساسیت هایی در ارتباط با بو، مادر، شیر مادر، محرومیت ها و محدودیت ها داشتند در آن زمینه حرکت میکنند. و البته همه انسانها مساله بو برایشان بسیار مهم است.

• اما وارد مرحله عشقی می شویم که به هم مرتبط اند و آن عشقی است که به عنوان عشق رمانتیک که من و شما آن را می شناسیم همراه است. و این عشق رمانتیک می تواند تبدیل شود به عشق سالم، نه کامل. عشق تکمیل. این بازی از آن گرفتاریهاست.

• مساله کمال یا Perfectionism یک بیماریست . مساله کمال یک مساله فلسفی تجریدی و احتمالا مذهبی است. مساله انسان مساله تکمیل است.  روزی که من و شما در باره Self actualization یا خود شدن یا تحقق خود صحبت می کنیم ، معنایش این هست که یک دانه تبدیل بشود به درختی که میوه بدهد. این معنایش این نیست که کامل شده معنایش این هست که تکمیل شده. بنابراین من صحبت از عشق کامل نمی کنم یا حرفی که می زنیم که کی کامل است؟ اصلا بحث کمالی مطرح نیست. مساله تکمیل است.

آیا من تمام نیروهای بالقوه خودم را رشد دادم که به اوج و کمال خودش برسد ؟ و هرچه که بالقوه Potential بوده به Actual و واقعی تبدیل شده یا نه.   پس بنابراین من و شما با یک عشقی روبرو هستیم که عشقی است که به عنوان عشق سالم طبیعی عادی می شناسیم. چرا سالم طبیعی است؟ برای اینکه ریشه های ژنتیک بیولوژیک فیزیلوژیک نورالوژیک آنها در مسیر آدم سالمی که آسیب ندیده حرکت می کند.

• در روابط انسانی هم با کل خلقت و طبیعت همراه است و ویژه گیهای خودش را دارد. پس من و شما از مسیر عشقی می گذریم که عشق رمانتیک هست. این عشق رمانتیک به چهار اصلی که انسان به آن متکی است مرتبط است. جنگ و گریز Fight & Flight. یک جا باید جنگید یک جا باید فرار کرد برای زنده بودن.  یکی غذا و یکی دیگر سکس.

یعنی این چهار اصل در مغز من و شما جا افتاده و مگر اینکه من و شما آن را دگرگون کنیم هست.  ولی این نکته را عرض می کنم برای اینکه نمیخواهم سوء تفاهم بشود.
o یک: آنچه که گفته می شود بحث های کلی است. موارد جزئی و استثنایی خودش را دارد.
o دو: احتمالا ممکن است اصلا به شما مرتبط نباشد. برای اینکه خدای ناکرده آسیب دیدید.

بنابراین اگر یک کسی حرفش این باشد که من با مسایل جنسی راحت نیستم به خاطر این نیست که شما یک نوعی از انواع آدمها هستید. به خاطر این است که شما آسیب دیدید. درست مثل این است که یک کسی بگوید ما دو جور آدم داریم. آدم بینا و آدم کور. این را به این دلیل عرض می کنم که در ذهنتان به یکباره این مساله را مطرح نکنید که نخیر سکس اصلا مهم نیست یا از آن حرف هایی که متاسفانه گفته می شود بگویید. که اگر احتمالا چنین می گویید باید آنچه را که علم می گوید که می تواند در آن احتمالا اشتباه بشود یا آنچه را که عالم میگوید که حتما می تونه در آن اشتباه بشود، آسیب دیده اید. و الا در یک انسان سالم هیچ دلیلی وجود ندارد که این چهار اصل به صورت درست خودش سر جای خودش وجود نداشته باشد.

• موجودات دیگر برای زندگی به یک قوه ای مسلط و مجهز هستند به اسم غریزه Instinct. در انسان از نظر من مطلقا غریزه ای نیست. متاسفانه بسیاری از مردم آنچه را که طبیعی هست، مثل ضربان قلب یا آنچه را که عادی و عمومی هست می گویند غریزی. نه. Instinct به معنی دقیق کلمه یک مکانیزم خودکار نا آگاه متناوب متوجه هدف خادم نوع برای نگه داشتن ژنی است که در مسیر معین زندگی و زندگانی حرکت می کند. و در انسان چنین چیزی نیست.

• همین جا یک سوء تفاهم به وجود می آید که فکر می کنیم چون حیوانات رابطه جنسی دارند پس:
o یک : این عمل حیوانی است. به هیچ وجه این عمل درست نیست.
o دو: فکر میکنیم که چون حیوانات رابطه جنسی دارند پس حیوانات هم عشق دارند. این هم حتما درست نیست. علتش این است که عشق اصل و اساسش فرزند آزادی است. موجودی که آزاد نیست مساله عشق مطرح نیست. وقتی که من و شما باید نفس بکشیم. وقتی که من و شما باید جسم داشته باشیم که درباره این نمی توانیم از عشقش سخن بگوییم. و بنابراین مساله ای که در اینجا اهمیت دارد و دلم می خواهد به آن توجه داشته باشید این هست که وقتی صحبت از رابطه جنسی می شود، حیوانات رابطه جنسی دارند ولی در برخی از این حیوانات رابطه جنسی یک: درد آور است و دو: باعث بزرگترین عامل خطر و نابودیشان است. ولی به دلیل ادامه نوع مجبورند آن را داشته باشند. بسیاری از حیوانات هستند که در وقت رابطه جنسی نابود می شوند. بنابراین مساله رابطه جنسی حیوان چه ارتباطی به انسان دارد؟

• یکی از گرفتاری های باور نکردنی این است که ما آمدیم هر شباهتی را به آنجا گرفتیم. آیا شما واقعا خجالت می کشید از اینکه نفس می کشید. بگویید حیوان نفس می کشد من هم نفس می کشم. آیا الان شما میگید ببین حالات حیوانی در من داره پیدا میشه من دارم خسته میشم… ماجرای رابطه جنسی برای انسان می تواند در یک اوجی باشد که بنده عمیقا آن را باور دارم و هیچ ارتباطی به عالم حیوان ندارد. شباهت آن که سبب نمی شود ما آن را یکی بدانیم. و متاسفانه اینجا گرفتاریست.

• حالا با توجه به این مساله به نظر من درست است که فروید مساله جنسیت را مطرح می کند و آنقدر وارد بحث عشق نمی شود. اما به نظر من شاهکار حرفش را در این باره می زند. فروید معتقد است که در مقابل غریزه ای که حیوان دارد یک راه بیشتر ندارد که البته درست است و آن ارضا است Satisfaction   . غریزه باید ارضا بشود. انسان در مقابل نه تنها غرایضش یا بعدا خواهیم دید رانه یا سوائق اش Drive سه راه دارد:

o یک : ارضا است.
o دو: نفی و انکار و طرد است که موجب بیماری می شود و فروید دقیقا درست می گوید که ریشه بیماری ها را باید آنجا پیدا کرد. و
o سوم: منع است. منع و سپس والایش. Sublimation .

یعنی من یک میل درونی ام را از چیزی که قابل قبول نیست به راه درست بیاندازم. یعنی من میل به پرخاشگری و برتری دارم که آن را شما می توانید از طریق آموختن شطرنج یا بسکتبال
ارضا کنید در حالی که جایزه هم می گیرید و می توانید از مزایایی برخوردار باشید.

بنابراین انسان در مقابل نیروهای درونی اش تنها مجبور به ارضا نیست، به دلیل همون آزادی.  می تواند آن را والایش بدهد و Sublimation داشته باشد. بنابراین فروید زیباترین کلام را می گوید درباره عشق: عشق والایش میل جنسی است.  یعنی روزی که میل جنسی به ظریف ترین، لطیف ترین، انسانی ترین، پاک ترین، بهترین، اخلاقی ترین، صورت خودش در می آید میشود عشق. بنابراین ریشه عشق در رابطه جنسی است. ریشه عشق در رابطه جنسی است که اگر بخواهیم وسیع تر و دقیق تر بگوییم به تولید مثل مرتبط است. بنابراین همه این روابط و ارتباطات اصلی و اساسی است که تکلیف من و شما را در ارتباط با این موضوع روشن می کند.

• حالا این مطلبی که من و شما با عنوان عشق می شناسیم، معمولا از سه مرحله می گذرد . یعنی شما سه گونه این ارتباط را پیدا می کنید.

o مرحله اول: مرحله علاقه مند شدن یا خوش آمدن است. یعنی آن چیزی است که میگوییم I like him/her. خوش آمدن و علاقه مند شدن.
o مرحله دوم: مرحله دوست داشتن است. I Love him/her. یعنی دوست داشتن.
o مرحله سوم: مرحله عاشق شدن است.I am in Love with him/her .

• به نظر می رسد که این مراحل سه گانه به هم مرتبط است. من از یک کسی خوشم می آید. من یک کسی را دوست دارم. من عاشق یک کسی هستم.  این مرحله آخر که عاشق شدن است یک تفاوت دارد.  مرحله دوست داشتن و مرحله خوش آمدن مرحله گرم شدن است.  مرحله عاشق شدن مرحله آتش گرفتن است. خیلی متفاوت است که شما کنار بخاری بایستید و گرم بشوید تا اینکه شما آتش بگیرید.  بنابراین اگر می خواهید تفاوتش را بفهمید، آن کسی که میگوید I’m in Love یعنی من گر گرفتم. احتیاجی به مامور آتش نشانی دارم. این مفهوم عشق است. والا مفهوم دوست داشتن، مفهوم خوش آمدن، مفهوم تمایل جنسی داشتن، مفهوم ارتباطات دیگر، مطرح است. البته معنایش این نیست که چیزهای دیگر نیست…

• بسیاری از مردم هستند که لذت دانستن برایشان مهم است.  بچه ها در سه سالگی معادل محبت حتی بیش از محبت از آگاهی بیشتر لذت می برند تا محبت و حتی از هیجان یا درست تر از ترس.  مساله انسان مساله آگاهی است. هستند آدم هایی که برخی از اوقات لذت دانستن، لذت فهمیدن، لذت شناخت برایشان انقدر بالا است، که شما هیچ احتیاجی ندارد دنبال چیز دیگر بروید. وقتی صحبت از مساله عشق می شود، عشق می تواند به جنبه با ارزش همه چیز مرتبط شود. مهم این است که در ضمیر و ذهن من و شما که درست تر در مغز من و شماست دگرگونی ها و تغییرات شیمیایی و هورمونی ای را بوجود می آورد که می تواند کاملا همان لذت و احساس را داشته باشد.

• طبیعت به قانون ظلم حرکت می نماید. در دنیایی که دو سوم حیوانات برای یک روز زندگی حیوان دیگری را می کشند، صحبت از عدل معلوم است نفهمیدن جهان است.

تنها انسان است که می تواند عادلانه عمل کند و باید عادلانه عمل کند.

این تنها صفت و امتیاز من و شماست به خاطر آزادی ای که داریم ولی اگر در بند طبیعت بمانیم،

ما هم به همان اندازه ظالمیم که بقیه موجودات به دلیل اجبارشان ظالم هستند.

بنابراین ملاحظه می کنید که نکته ای که برای من اهمیت دارد این هست که وقتی که من و شما درباره عشق صحبت می کنیم،

وارد عشقی می شویم که از مرحله خوش آمدن و دوست داشتن در آمده و عاشق شدیم.

 

ادامه در: مراحل طی عشق