روابط تکراری

فرزانگی بالینی

الگوی روابط تکراری

 Repetitive Relationship PatternsRepetitive Relationship Patterns

 

• یکی از رایج ترین پدیده های روانی، «الگوی تکرار و مزمن روابط ناکارآمد» است.
• شرکای مختلف فرد دارای الگوی روابط تکراری، همه شباهت های متعدد و ثابتی دارند، مانند: سوء استفاده گری جسمی، physical abuse  سوء استفاده گری عاطفی،  emotional    abuse ، در دسترس نبودن، unavailability ، اعتیاد و سوء مصرف مواد، substance abuse  ،  بی ثباتی،  instability  ، خودشیفتگی،   narcissism  و غیره

• در نتیجه، نهایتاً همه روابط او، به دلیل شدت این پویایی تکراری، با ناکارآمدی به پایان می رسد.

• پس از مدتی، این الگوی مخرب: که به عینه برای دیگران آشکار بوده، برای خود بیمار هم کم کم شروع به آشکار شدن میکند. پس، به روان درمانگر مراجعه می کند. می پرسد: چرا همه روابطم محکوم به شکست؟ چه خبره؟ من مشکل دارم؟ یا بقیه مشکل دارند؟

• پاسخ:

هیچ توضیحِ ساده یا مشخص و معین و فراگیری برای چنین رفتارِ مخربِ خود شکستی، وجود ندارد. شاید، ترس از صمیمیت باشد. شاید، ترس از جنس مخالف باشد.

اگر این ترس ها، در ناخودآگاه باشد، چگونه می توان ارتباط صمیمی برقرار کرد؟ اگر این ترس ها، در ناخودآگاه باشد، ناخواسته در برابر ارتباط صمیمی واقعی از خود دفاع میکنیم! دفاعی با پیچاندن سیم های خاردار به دور خودمان!

اگر این ترس ها، در ناخودآگاه باشد، ناخواسته از ارتباط صمیمی واقعی اجتناب و دوری میکنیم!  همه را با فاصله نگه میداریم، دوری و دوستی!

شاید، شرکای ناتوان انتخاب میکنیم!  شرکای با بیماری روانی جدی! شرکای عاری و ناتوان از عشق و صمیمیت!

• از آنجا که این انتخاب ها به طور ناخودآگاه انجام می شود:
یک الگوی تکراری می شود،
هر رابطه ای را که خودآگاه مان سعی میکند ایجاد کند،
ناخودآگاه مان آنرا تضعیف می کند،
ناخودآگاه مان آنرا تخریب می کند.

• اما پدیده موذی دیگری نیز اغلب وجود دارد. آنچه فروید Freud به نام “اجبارِ به تکرار” مینامد، repetition compulsion
اجبارِ به تکرار یک مکانیسم دفاعی عصبی و روان نژدی است. این پدیده اجبارِ به تکرار، در اینجا چگونه کار می کند؟

اجبارِ به تکرار، تلاشی است برای بازنویسی تاریخ.

تاریخی که ما سعی می کنیم مشکلات روابط پدر و مادرمان را بازنویسی کنیم. به طور معمول، به خصوص پدر یا مادر دارای جنس مخالف. وقتی آنچه در ذهن و ضمیر نهفته ما، از اولین روابط والدین مان مملو است از:  سرخوردگی،  ناامیدی،  طرد و رها شدن،  غفلت و نادیده انگاری،  سوء استفاده جسمی یا عاطفی،  کودک در یک نقطه مخاطره آمیز روانی قرار میگیرد، و اینها را با خود به بزرگسالی خود می کشاند.

• به منظور رها شدن و بقای وجود از این توهین ها و آسیب های خودشیفته گانه، کودک لازم می بیند و مجبور است که:
واقعیت های مخمصه وار و وضع خطرناک خود را انکار کند،  خشم شدیدش را انکار کند،  افسردگی و یاس و ناامیدی خود را انکار کند.

o در عوض، به امید چشم میدوزد و به رویا می چسبد، امیدی کودکانه ای، اگر فقط من میتوانستم:  خوب باشم،  کامل باشم،  هوشمند باشم، ساکت و آرام باشم، خوشحال و لبخند به لب باشم و …، آنوقت دیگر بیش مادر و پدر برنده خواهم شد، آنها در نهایت من را دوست خواهند داشت، چون من کودک، به عشق و محبتشان نیاز دارم، بدون قید و شرط.

• کودک به اشتباه معتقد است که مشکل تعامل والدینش به او مربوط است. (یک سوء تعبیر رشد یافته و الگویی کهن) . بنابراین، او باید قدرت کنترل و اصلاح وضعیت را داشته باشد، پس باید خودش را به کودکی قابل قبول تر و دوست داشتنی تر تغییر دهد.
بنابراین کودک به شدت سعی به انجام دوباره و دوباره این کارها میکند، اما فایده ای نخواهد داشت. فایده ای نخواهد داشت، چونکه در واقعیت مشکل با پدر و مادر است نه با کودک، مشکل با پدر و مادری است که نمی توانند عشق و محبتی که نیاز و سزاوار رشد کودک است را ارائه دهند، مشکل با پدر و مادری است که محدودیت ها و مشکلات روانی و موقعیتی خاص خودشان را دارند.

• طبیعتاً، هیچ پدر و مادری کامل نیستند، بنابراین همه ما به طریقی و به میزانی، هرچند متفاوت، این مشکل را داریم. همانطور که پدر و مادر مان خودشان هم داشتند و دارند.

امید واهی کودک به اینکه قادر شود پاسخ پدر و مادر خود را تغییر دهد، آنقدر کودک خودش را تبدیل به آنچیزی کند که پدر و مادر او را درک کنند، آنقدر کودک خودش را تبدیل به آنچیزی کند که پدر و مادر از او میخواهند بشود و دیگر خودش نباشد.

• آنچه روانکاو جیمز مسترسن ( James F. Masterson (1926 –2010 مینامد: “افسردگی طرد”.  abandonment depression . تا زمانی که کودک به امید دل بسته و چسبیده است، از غرق شدن در یاس و ناامیدی جلوگیری میکند، که یاس و ناامیدی ، به ویژه در یک کودک، ویرانگر است.

در جوانی، این سناریوی ناخوشآیند دوران کودکی ، بطور ناخودآگاه و اجباراً توسط بسیاری از ما، و هر که تا حدی، تکرار و بازسازی میشود. recapitulate. چون “کودک درون” ما هنوز فعال است، هنوز هم کودک درونمان به نوبه خود، به دنبال فرد بزرگسال دیگری است که: یا طرد و رهامان میکند، یا دوسوگرا و دمدمی مزاج و دو جنبه ایست، ambivalent یا بصورت عاطفی در دسترس نیست  یا سوء استفاده گر است، و ما عاشق او میشویم! تنها فرقش در آن است که دیگر تنها پدر و مادر از جنس مخالف نیست، کس دیگریست که جای پدر یا مادر را گرفته! آن جنس مخالف را هدف قرار می دهیم. بدنبال عشق بالقوه او هستیم.

• اکثر بزرگسالان یک جاذبه عجیب و غریبی در خود دارند،  یک نوع “رادار” و جاذبه ناخودآگاه برای افراد جنس مخالف دارند، (در برخی موارد، همجنس) . معمولا، بنحو غیر ملموسی، شبیه و یادآور پدر و مادر و مشکلات آنهایند. این جاذبه اگر جسمی هم نباشد، حتماً روانی و عاطفی است.

• ما تمایل به عشق و عاشقی با آنها داریم، یا با آنها درگیر عاطفی و جنسی میشویم. البته، ما آنها را ناخودآگاه انتخاب میکنیم، البته، ماهیت و ریشه این انتخاب، روان نژندی است.  neurosis . این یک “نقطه کور” در ماست، blind spot

• البته،ما آگاهانه هم می توانیم شخصی را انتخاب کنیم و شریک زندگیمان کنیم که: طرد و رد کننده است،  عاطفی یا فیزیکی در دسترس نیست، سوء استفاده گر است و سوء استفاده گر باقی می ماند! این امر می تواند خودآزاری و مازوخیسم خالص باشد. pure masochism . اما این مورد صرفاً مازوخیسم نیست. این یک بازی قدرتمندی است . بازی اجبار به تکرار.

• پسر یا دختر کوچک درونمان که: مجروح است، طرد و رد شده است، متروکه شده است، هنوز هم در تلاش برای برنده شدن عشق مامانش یا باباش است.

• برای بازی کردن اجبار به تکرار، عشق و علاقه جدید باید، در تعریف، حداقل حاوی برخی کسری های عاطفی، یا صفات پدر و مادر اصلی را داشته باشد.

• در واقع، اجبار به تکرار، چیزی نیست جز: بازسازی پویایی این روابط،  به امید آنکه، زمانی، نتیجه تغییر یابد.

کودک درون خیال می کند که: این بار، دیگر متفاوت خواهد بود. من این شخص را وادار به دوست داشتنم میکنم. من می توانم او را تغییر دهم،  فقط باید به اندازه کافی و سخت تر تلاش کنم. من این بار دوباره شکست نخواهم خورد، پس من احساس دوست داشتنی بودن خواهم داشت. اما غم انگیزانه و شوربختانه، این تلاش های بیهوده محکوم به شکست است.

• اگر، به علت اجبار به تکرار، repetition compulsion  افرادی را انتخاب کنیم که محدودیت و مشکلات روانی خاص خود را دارند، افرادی را انتخاب کنیم که نمی توانند ما را دوست داشته باشند،  شانس موفقیت این کار چقدر است؟ آیا ما می توانیم آنها را درست کنیم؟ آیا ما می توانیم آنها را وادار کنیم؟ آیا ما می توانیم آنها را تبدیل و عوض کنیم؟ آیا ما می توانیم آنها را تغییر دهیم؟ آیا ما می توانیم آنها را درمان کنیم؟ به احتمال بسیار زیاد، نه!

• بخش منطقی بزرگسال ما خودش اینها را می داند. اما کودک کوچک زخمی هنوز در تلاش است، همانطور که با پدر و مادرش برخورد میکرد، هر شکست اجتناب ناپذیری: احساس بی کفایتی را در او ارتقاء می بخشد، احساس حقارت را در او ارتقاء می بخشد، احساس دوست نداشتنی بودن را در او ارتقاء می بخشد، و همین طور ادامه داده و پیش می رود.

• خوب، چگونه می توانیم این «اجبار به تکرار» مزاحم مان را حل و فصل کنیم؟ البته با سختی زیاد. زیرا برای انجام این کار باید از مکانیسم دفاعی خود چشم پوشی کنیم، relinquishing the defense mechanism

• «اجبارِ به تکرار» دفاعی است ناخودآگاه در برابر تمام احساسات و تجارب بد دوران کودکی مان،  تجارب بدی که پدر و مادر ناقص مان و خودمان در ما بجا گذاشته اند، همه مواردی که در دوران کودکی تکذیب و انکار می کردیم: مواردی چون:  غم و اندوه، خشم، غضب و عصبانیت، ناامیدی، سردرگمی، سرگشتگی، صدمات و آسیب ها.  احساساتی که ما در دوران کودکی مجهز به مقابله با آنها نبودیم، آن احساسات و اجتناب ها را به بزرگسالی مان ادامه دادیم، ولی در حال حاضر باید با آنها مواجه شویم. امیدهای کودکانه ای که ما را در دوره هایی شناور نگه داشته بود، حالا باید واگذار شود . از آن امیدهای واهی چشم پوشی کنیم، در نهایت باید واقعیات ها را بپذیریم.

• بپذیریم که: هرگز نیازهایمان را از پدر و مادرمان دریافت نخواهیم کرد، هیچ چیزی نمی تواند آنرا تغییر دهد.

شفا و درمان،
مستلزم پذیرش بالغانه حقایق تلخ این ریاضت های عاطفی است،
مستلزم پذیرش علل و عواقب آن تلخی هاست،
مستلزم بلعیدن قرص تلخ است:
نه می توانیم گذشته را تغییر دهیم، و نه می توانیم زخم ها را خنثی سازیم.

با این وجود، ما می توانیم، به خود اجازه احساس خشم و اندوه از دست دادن بدهیم،
غم از دست دادنی که میدانیم غیر قابل استرداد و غیر قابل برگشت است.
حتی ممکن است با بخت خوب، زمان و فضل و آگاهی درون خودمان ،
ظرفیتی پیدا کنیم تا کسانی را که به ما احساس و صدمات دردناکی وارد کرده اند، ببخشیم.

با اعمال این شجاعت، و پذیرش آگاهانه،
«اجبارِ به تکرار» نیز، همانند گذشته ای که در گذشته،
قدرت خود را از دست می دهد، و حالمان آزاد میشود.