عدالت در دوران باستان

عدالت در دوران باستان

بحث از عدالت را با نگاهی به نخستین اثر مکتوب در دست بشر آغاز می کنیم.

1. در نوشته هومر[Homer] مورخ رومی (سال 800 پیش از میلاد) که قدیمی‌ترین سند مکتوب بشری به شمار می رود، واژه عدالت به معنای انتقام [vengeance] به کار رفته است. به وضوح، تعریف هومر، اشاره به مشروعیت مجازات یک جرم ارتکابی از طرق مقابله به مثل دارد و از اندیشه عدالت توزیعی که مربوط به شیوه درست توزیع منافع و زحمت‌های زندگی اجتماعی می شود، کاملاً بیگانه است.

تعریف عدالت به انتقام از مجرم، نخستین ظهور واژه عدالت در مباحث اجتماعی است که تا به امروز، جای خود را در مباحث مربوط به عدالت حفظ نموده است، هر چند سایر جنبه‌های زندگی اجتماعی نیز به کمک مفهوم عدالت، مورد ارزیابی قرار می گیرد.

Homer

2. در چین باستان، کنفوسیوس[ Confucius تا 479 پیش از میلاد) عدالت را به معنای “درستکاری و تقوای فرمانروایان”[uprightness and piety of rulers] و نیز “اطاعت مردم از فرمانروا” تعریف می نمود.
چند دهه پس از کنفوسیوس، یکی از پیروان خط وی به نام منسیوس [Mencius] که هم عصر افلاطون و ارسطوی یونانی بود، عدالت را یک صفت فردی معرفی می نمود.
• به نظر وی، عدالت عبارت از “ملکه احترام به سایرین” است که به موجب آن، فرد در صورت بی احترامی به دیگران احساس شرم می‌کند.
• سپس، منسیوس میان عدالت فرمانروا و عدالت جامعه زیر حکومت وی ملازمه برقرار نموده، اظهار می‌دارد: “اگر فرمانروا، مرد عدالت باشد، همه چیز در کشور وی عادلانه خواهد بود”.
• معنای کنفوسیوسی و منسیوسی از عدالت یک معنای فراگیر که تمامی فضائل اخلاقی را در بر می‌گرفته، بوده است و به معنای “اطاعت از قوانین” و “رعایت تقوی و درستکاری” به کار می رفته است.

ConfuciusMencius

3. نوشته های افلاطون[Plato تا 347 پیش از میلاد)، فیلسوف بزرگ یونانی، را می توان نخستین نوشته های مبسوط درباره عدالت به شمار آورد.
• وقتی افلاطون از عدالت سخن می گوید، گاهی آن را برای توصیف یک فرد و گاهی برای توصیف وضعیت جامعه به کار می‌برد.
• به نظر می‌رسد که عدالت یک فرد در نزد افلاطون به معنای “با فضیلت بودن” که توصیفی کلی از درستکاری فرد است، معنا می‌دهد؛
• در حالی که وقتی وی از عدالت اجتماعی سخن می‌راند، مقصودش “جامعه با نظم خوب و هم‌آهنگی در کل” می باشد.
• برخی نیز این دو تعریف را یکی قلمداد نموده و بر این باور هستند که افلاطون، عدالت را به معنای “هم‌آهنگی در کل”[harmonious whole] به کار می برد که در مورد عدالت فرد “هم‌آهنگی روانی”[psychic harmony] و در مورد اجتماع “هم‌آهنگی اجتماعی”[social harmony] معنا می‌دهد.
• از دیدگاه افلاطون که به زبان سقراط بیان می شود، تقسیم کار میان انسان‌ها به طور طبیعی انجام گرفته است؛ به گونه ای که “هر کس باید یک کار بکند؛ کاری که به طور طبیعی مناسب وی است”. سپس، افلاطون این عقیده را ابراز می‌دارد که به موجب عدالت، پیروی از تقسیم کار طبیعی در جامعه ضروری است: “ما شنیده ایم که شمار زیادی از مردم می گویند و خود ما غالباً به خودمان گفته ایم که عدالت، آن است که هر کس کار خودش را انجام دهد و در کاری که مربوط به وی نمی شود، وارد نشود … پس اینطور می شود که عدالت، آن است که هر فرد، کار خودش را انجام دهد؛ به شرط آن که به شکل معینی صورت گیرد”.
• بنابر‌این، در نزد افلاطون، عدالت، یعنی این که هر کس کاری را که به طور طبیعی، مناسب وی است، انجام دهد و در کارهای دیگران وارد نشود.
• عدالت، فضیلتی است که از هر کس می خواهد که کاری که طبیعت به وی واگذار کرده انجام دهد و در کارهای دیگران وارد نشود.
• برخی پژوهشگران احتمال داده‌اند که مقصود افلاطون از این که عدالت را به انجام کاری که هر فرد به طور طبیعی مناسب آن است، تعریف می‌کند؛ در حقیقت، مقابله با مفهوم عدالت دموکراتیک بوده باشد.
• به موجب مفهوم عدالت دموکراتیک که در زمان افلاطون در آتن در جریان بود، هر کس به طور “بــــــرابر” با هر کس دیگری می توانست و شایستگی داشت که در سیاست و تصمیم‌گیری درباره امور عمومی مشارکت نماید.
• از آن جا که افلاطون نمی‌توانست به طور مستقیم با عدالت، مخالفت نماید، تعریف عدالت را دگرگون ساخت و آن را به برقراری نظم سلسله مراتبی ـ که در آن، افراد پائین جامعه نمیبایستی اندیشه ترک کار طبیعی خود و روی آوردن به سیاست را در سر داشته باشند ـ معنا نمود.
• به باور وی، سیاست، کاری است که مناسب خردمندان نگهبان ارزش‌های عقلانی است و بس.
• نکته درخور توجه درباره اندیشه افلاطون درباره عدالت این است که وی به هیچ وجه، ملاک مستقلی را برای ارزیابی عمل عادلانه و غیر عادلانه به دست نمی دهد.
• به جای ارائه ملاک عادلانه بودن عمل، افلاطون، فرد عادل را تعریف می‌کند و آن گاه این طور مطرح می‌کند که هر چه فرد عادل انجام دهد، همان عدالت خواهد بود.
• عمل فرد عادل که احساساتش تحت کنترل عقلش قرار گرفته است، تعیین می‌کند چه کاری منطبق بر عدالت و چه کاری غیر عادلانه می باشد.

Plato

4. ارسطو[Aristotle تا 322 پیش از میلاد) فیلسوف شهیر دیگر یونانی بر خلاف افلاطون به تعریف عدالت به گونه‌ای که اندیشه “بــــــرابری” و “میــــــانه روی” را در خود جای دهد، روی می‌آورد.
• در نزد ارسطو، عدالت دارای دو مفهوم در دو درجه می باشد: عدالت فردی و عدالت اجتماعی.
• به باور ارسطو، عدالت فردی یک “ملکه”[Disposition] و صفت راسخ در روح است که فرد را قادر می‌سازد تا کارهایش را درست انجام دهد و فردی خوب شود.
• علاوه بر این، ارسطو با معرفی مفهوم “میانه”[Mean] فضیلت انسانی را به طور کلی به رعایت حد اعتدال و میانه‌روی در کارها توصیف می نماید.
• در دید ارسطو، در هر موردی، دو طرف “افراط”[Excess] و “تفریط”[Deficiency] وجود دارد که بیانگر عمل شر و نادرست می‌باشند؛ فضیلت در رعایت میانه‌روی و عمل در میان دو طرف افراط و تفریط است.
• به طور خلاصه، عدالت فردی در نزد ارسطو به معنای برخورداری از ملکه‌ای است که به موجب آن، فرد، درستکار بوده و از تمامی کمالات نفسانی از طریق رعایت حد اعتدال در کارها برخوردار باشد.

Aristotle

• عدالت اجتماعی که معنایی خاص از عدالت را بیان می‌کند، مفاهیمی همچون “تناسب”[Proportionality] و “برابری در مقابل قانون”[equality before the law] را در خود جای می دهد، و شامل
• “عدالت توزیعی”[distributive justice] و “عدالت کیفری”[retributive justice] می شود.
• عدالت توزیعی، مربوط به توزیع افتخارات، ثروت، و دیگر منافع قابل توزیع جامعه می‌شود؛
• در حالی که عدالت کیفری، مربوط به وارد نمودن مجازات به مجرمین توسط قاضی می شود.
• در هر دو مورد، عدالت به معنای “برابری متناسب”[proportional equality] می‌باشد.
• در خصوص عدالت کیفری، مجازات باید متناسب با خطای ارتکابی باشد و مجازات باید به طور مساوی، شامل تمامی مجرمان شود.
• به موجب عدالت توزیعی، هر کس باید به سبب انجام یک خدمت، یک پاداش متناسب دریافت نماید و پاداش مزبور باید به طور مساوی به تمامی کسانی که آن خدمت را انجام می‌دهند، اعطاء گردد.
• بدین ترتیب، ارسطو، تعریفی شکلی از عدالت به دست می‌دهد که از محتوا خالی است.
• هم نوآوری ارسطو در تقسیم عدالت اجتماعی به دو نوع توزیعی و کیفری و هم تعریف شکلی وی از عدالت، مورد پذیرش عموم فلاسفه پس از وی قرار گرفته است.

5. مارکوس تولیوس سیسرون[Marcus Tullius Cicero تا 43 پیش از میلاد) بزرگ‌ترین سخنور امپراطوری روم، در حالی که مکالمات انجام گرفته پیش از خود در جمهوری روم باستان را نقل می‌کند، میان “خردمندی” و “عدالت” تقابل می اندازد و هر کدام را به شرح زیر تعریف می نماید:
• “خردمندی ما را وا می‌دارد که منابع خویش را افزایش دهیم، ثروت خود را چند برابر نماییم، مرزهای خویش را گسترش دهیم … بر بیشترین تعداد مردم، فرمانروایی نماییم، از تفریحات لذت ببریم، ثروت‌مند شویم، فرمانروا و سرور باشیم؛ عدالت از سوی دیگر به ما فرمان می دهد که تمامی انسان‌ها را از مشکلات نجات دهیم، این که منافع تمامی نسل بشر را در نظر داشته باشیم، این که به هر کس آن چه شایسته آن است، بدهیم، و به اموال عمومی و مقدس نزدیک نشویم، یا آن چه به سایرین تعلق دارد”.

امروزه، در کنار پذیرش عمومی تعریف ارسطو از عدالت، شکلی تعریف رومی عدالت نیز شهرت و مقبولیت گسترده ای یافته است. بی تردید، مفهوم رومی عدالت، “اعطاء آن چه هر کس شایسته آن است به وی”[‘to give everyone his due’]، از تعریف ارسطویی عدالت، “رفتار برابر با افراد برابر”[‘treat equals equally’]، متمایز و در عین حال، هر دو تعاریفی کلی و خالی از محتوا هستند. همچنان که در تعریف ارسطویی، ملاک برابری و نابرابری افراد، ناروشن است، در تعریف سیسرونی نیز شایستگی افراد و ملاک آن مبهم رها شده و قابلیت تفسیرهای گوناگون را دارد. در نتیجه، پس از پذیرفتن تعریف کلی رومی از عدالت، نظریه پردازان و اندیشمندان در پی تعیین چیزی که ملاک شایستگی افراد است، بر می آیند. این جاست که اختلاف نظر بر سر ملاک شایستگی بروز نموده و با نظریات گوناگونی درباره عدالت اجتماعی مواجه خواهیم شد.

به هر روی توجه به این نکته، ضروری است، در حالی که تعریف شکلی ارسطو از عدالت، جزء تعاریف “مقایسه‌ای” قرار دارد که عدالت را با مقایسه وضعیت افراد با یکدیگر تعریف می‌کند، تعریف سیسرونی از عدالت، تعریفی “غیر مقایسه‌ای” است که عدالت را در ملاحظه وضعیت هر فرد به طور جداگانه تعریف می‌کند.

Cicero