احساس و عقل

جایگاه احساس و عقل

دکتر هلاکویی

تضاد بین احساس، هیجان، عقل، واقعیت، علم

Feelings, Emotions, wisdom, science, Reality

emotics

تضادی میان احساسات ، هیجانات و عقل و واقعیت و علم نیست .. اینا همه یكی هستند.

من و شما از تولد تا یك سالگی مون بیش از همه با حسمون زندگی می كنیم

و مقصود از حس كه مردم معمولا ۵ تا شو می شناسند ….

و به همین جهت است كه بچه بیش از هر چیزی دیگه به غذاش ،

به خوابش ، به بازیش ، و به لمسش اهمیت می ده ، …

 

بین یك تا هفت سالگی دو چیز دیگه به این حسی كه خودش رشد می كنه اضافه می شه ،

یكی ما از هوشمون كه روابط پنهان اشیاء رو به مقدار زیادی

مشخصی می كنه استفاده می كنیم.

و یكی از تخیل و تصور … بنابراین كودك بین یك تا هفت سالگی چه جور موجودی است؟

 

در حالی كه جهان رو حس می كنه ، می بینه ، می چشه ، دست میزنه ، می شنوه …

در عین حال از هوشش استفاده می كنه كه این ادم كه اسمش

پدربزرگه یا مادربزرگه ….مهربونه ، منو نوازش می كنه ،

به من چیزایی میده كه می خوام ، خیلی هم به من بكن و نكن نمیگه ، ….

hamartia

بنابراین مامان بزرگ و بابا بزرگ رو خیلی دوست دارم….

و در نتیجه جهان را با هوش خودش اینگونه فكر می كنه كه مامان بزرگ و بابابزرگ كه امد ، ….

بره پهلوشون ، تو بغلشون باشه ….تا مثلا شیرینی شو بگیره ،

پاداششو بگیره ، نوازش رو بگیره ، یا هر چیزی دیگه .. و ضمنا از تخیلش هم فكر می كنه كه اصلن

بره خونه ی بابابزرگ یا بابا بزرگ بیاد اینجا ، پهلو ی اونا بمونه و حرفایی از اینقبیل …….

و ما بین یك تا هفت سالگیمون با حسمون ، هوش مون و تخیل مون زندگی می كنیم .

 

اما …..این حس و هوش و تخیلی دو چیز رو بوجود میاره ،….

دو چیز اصلی … حالا چیزای دیگه هم هست … یكی احساس و هیجان ….. یعنی چی ؟…

 

یعنی من حالا بابا بزرگو دوست دارم ، مامان بزرگو خیلی بیشتر دوست دارم …..

اما مثلا همسایه مون رو دوست ندارم.

برای اینكه وقتی اون میاد هی بهمن میگه بكن و نكن

یا بشین ، یا نخور ،…. اینو دوسش ندارم … پس من یه احساسی پیدا میكنم ……

حتی اگه این همسایه ما كلاه سرشه ، سبیل هم داره … عینكم هم می زنه … من با كلاه و

سبیل و عینك هم مساله پیدا می كنم … چرا ؟ …

برای اونكه اون رو بد می دونم ….پس احساس و هیجانات ما در طول زندگیه ، همیشه.

 

ولی به هر حال از حس ما ، تخیل ما و هوش ما بدست میاد …….

از طرف دیگه نظام باورها و اعتقادات ما ، یعنی جهان بینی ما ، انسان چگونه موجودی است ،

من كی هستم؟ ، زنان چه جورین؟ ، مردان چه جورین؟ ، مدرسه چه جوریه؟ ،

خیابون چه جوریه؟ ، كوچه چه جوریه؟ ، غذا چه گونه هست؟ ….

 

یعنی من یه باورها و اعتقادات و فلسفه ای هم پیدا می كنم ….

بنابراین كودكی كه تا هفت سالگی با حسش و هوشش و تخلیش زندگی كرده ،

حالا یه مجموعه ای از احساسات و عواطف و هیجانات داره ،یه مجموعه از باورها و اعتقادات ….

others

اتفاقی كه در طول تاریخ افتاده چی بوده ؟ ……

این بوده كه این حس و هوش و تخیل رشد خودشون رو ادامه دادند ،

البته حس و هوش، یا هوش خیلی بیشتر ،..حس كمتر ،.. تخیل خیلی خیلی كمتر..ادامه پیدا كردن

تا 18 سالگی یا 22 سالگی بلكه هم رفتن تا صد سالگی

 

و انسان یه موجودی بوده كه با حسش ، هوشش ، تخلیش ، احساسات و عواطف و هیجانات رو بوجود اورده ،

بعدم با رشد حس و هوش تخیلش…..

این احساسات و عواطف رو و هیجانات رو یا باورها یا اعتقادات رو كمی این ور و اون ور تغییر داده و دگرگون كرده….

و به یه صورتی در امده ….بنابراین من در سن سی و چهل و پنجاه ،….همون باورهایی دارم كه هفت سالگی داشتم ،

همون گونه زندگی می كنم كه در شش و هفت سالگی كردم …

همون نظر راجع به مادر و عمه و خالم دارم كه در شش و هفت سالگی داشتم …

و این حالتی بوده كه مردم از وفاداری، و مثل گذشته، منو دوست داره! …و به من توجه می كنه! ….

و بغل من میاد و ، پیش من میاد و ، خونه من میاد و ، پهلوی من می مونه ، … در بیاره … و بسیار هم عادی و طبیعیه ..

اما این احساس و عواطف و هیجانات خودشون درست نمی شن ، خودشون كالا تولید نمی كنن ، …..

 

البته مغز همیشه می تونه با تغییراتی در خودش این رو بوجود بیاره

و باز از همون حس و هوش و تخیلش داره استفاده می كنه و اونا رو تولید می كنه ،….

بنابراین اینكه شما چیزی رو دوست دارین ، یه كسی رو دوست دارین یا دوست ندارین

بر نمی گرده به اینكه ما یه دنیای احساسات و عواطف و هیجاناتی داریم

reality

كه خودشون میرن از یه جایی اطلاعات رو میگیرن …نه … ما از حس و هوش و تخیل مون داریم استفاده می كنیم …..

اما طی دویست ، سیصد سال گذشته ، برخی از مردمان به دلیل شرایط و محیطی

كه داشتند كه حالا اشاره می كنم که تغییرات اساسیش كجا بوده،

 

یه چیز دیگه رو از هفت سالگی در خودشون رشد دادند ،

چیزی كه البته در هفت سال اول پایه هاش ریخته شده و اون عقله …..

اون از هفت سالگی سر و كلش پیدا می شه

و حالا یه نیرویی كه در انسان وجود داشته اشكار میشه …

این نیرو اولا خود به خود نیست …

مثل حس و تخیل وهوش نیست كه خودش رشد بكنه ،…

یااحساس و هیجان یا باور كه بوجود بیاد …

این درست مانند جویدنه كه من و شما باید انتخاب بكنیم

كه به وجودش بیاریم ، دندان مون رو درست بكنیم یا از دندان مون استفاده بكنیم یا نه …

به بیان دیگه اون چیزی كه اسمش عقله ، اولا باید تولید بشه …

throughaway

۹۹ درصد مردم در ۹۹ درصد تاریخ عقل نداشتند …..

بنابراین با همون حس و هوش و تخیل زندگی می كردند …

احساس و عواطف و هیجانات و باورها و اعتقادات شون هم از همون می امده كه مربوط به كودكیست …

تغییری هم در جهان در ۵۰۰۰ سال و ۱۰۰۰۰ سال هم نشده …

اما طی دویست ، سیصد سال گذشته یه عده ایی عقل رو پیدا كردند

و كسانی كه عقل رو پیدا كردن با توجه به این عقل ، …

به واقعیات جهان رسیدند و از طریق این عقل و واقعیت به علم ..

و با رعایت اصولی برای این عقل ، منطق رو ….

 

بنابراین ما یه مرتبه با یه موجوداتی روبرو می شویم كه بخاطر رشد

عقلی و رعایت اصول منطقی كه قوانین بكار گرفتن درست عقل رو می اموزه،

به واقعیات نگاه كردند و از طریق واقعیات به درك روابط و كشف قوانین رسیدند …

 

بنابراین حالا شما یه مجموعه ای اینجا دارید كه عقله و منطق و واقعیته و علمه …

كه اینا یه جهان دیگه رو تصویر می كننن …بچه یه موجود دیگه می شه ، غذای بچه یه چیزه دیگه می شه،…

دوا یه مساله ی دیگه می شه ،…

زندگی یه معنای دیگه پیدا می كنه ،…

ازدواج یه چیزه دیگه میشه …این موجودات ، این ادما …. كه عقل رو رشد دادن،

 

حالا ، یه مجموعه ای تازه ای از احساسات و عواطف و هیجانات و یه مجموعه ای

تازه ای از باورها و اعتقادات را در خودشون می تونن بوجود بیارن …

و اگه دلشون خواست می تونن از اون استفاد كنند …

 

ولی البته همچنان اون باورها و اعتقادات و احساسات وعواطف كودكی به مقدار زیادی اونجاست ، ….

مگر اینكه با بی رحمی سراغش بروند ، به كند و كاو اون بپردازند ،

اضافات و غلطهاش كه بیش از  ۹۰ درصدش هم غلط و اشتباه هست رو دور بریزند….

و بیان یه مجموعه ای از احساسات و عواطف و هیجانات و باورهایی بوجود بیارند كه مال این زمانه

……… مال این واقعیته …. مال این مكانه ….

به قدرت علم بدست امده …. با رعایت اصول عقلی و منطقی فراهم اومده ….

حالا اگر شما یه همچین كسی باشید، بین احساسات و عواطف و هیجانات و باورها و اعتقادات تون ،…عقلتون در تضاد نیست …

 

اینكه عقلم اینو میگه و احساسم اینو میگه این مال ادمیست كه

یا عقلش رشد پیدا نكرده یا احساسات و یا هر دو.…..

 

یا همچنان میخواد تحت تاثیر احساسات و عواطف كودكی باقی بمونه …

چون اشكال كار دیگه ی عقل اینه كه مادامی كه داریمش اگر نخوایم بكار بگیریمش از صحنه میره بیرون …

درست مثل اتومبیلی است كه دم دره، اگر سوارش نشیم، در نتیجه باید پیاده بریم،

مثل بقیه، ولی اگر داریم، می تونیم با سرعت حركت كنیم ……..

بنابراین انچه كه اسمش احساسات ، عواطف و هیجانات ، هستند ،

در كودكی نتیجه ی حس و هوش و تخیلند …

در بزرگسالی نتیجه ی واقعیتند ، علمند ، عقلند ، و منطقند ….

و در نتیجه اینا با هم تضادی ندارند …

درست مثل اینكه من شما رو می بینم، در عین حال صدای شما رو می شنوم ….

درسته كه چشم من و گوش من متفاوته،

ولی اینا به یه مرگز مخابره میشن ،…

از یه مركز هم زمینه گرفتن كه من و شما همدیگر رو ببینیم ، و بشنویم ….

 

بنابراین وقتی كه گفته میشه عقلم اینو میگه ،…

نمی دونم، احساسم اینو میگه …

مال ادمیست كه گرفتاره …

 

و بعدم معناش یه چیزه دیگس …

معناش این است كه من یه چیزی رو دوست دارم و یه چیزی رو درست می دونم ….

فرض بفرمایید كه شما الان دوست دارید شیرینی بخورید ،……

با توجه به ویژگیهای فیزیگیتون ، نیاز فیزیكتون ،

یا هر شرایط و موقعیتی كه هست دوست دارید شیرینی بخورید ….

اما با توجه به بیماری تون كه خطراتی شما رو تهدید میكنه خوردن شیرینی درست نیست ….

بنابراین دوست داشتن و درست بودن در مقابل هم قرار می گیرند ….

 

 

ولی ادمی كه عاقله ، واقع بینه ، می تونه یه گفتگویی بین این دوست و درست داشته باشه …

كه احساس است و به یكبار اندیشه ..

ولی چیزی نیست كه پنهان باشه ، و یا در تضاد باشه …

این گفتگوها هم كه در طول تاریخ درباره ی تضاد عقل و بالاترین مرحله ی احساس كه عشقه….ناشی از نادانی شون بوده …

و ناشی از این است كه اصلا راجع به یه چیزی دیگه صحبت می كردن …

نه عشقشون عشقی بوده كه امروز در این جهان هست و در ذهن و رابطه ی های انسانی هست،

بلكه عشق اسمانی بوده ،….

نه عقلشون … قصدشون از عقل ، عقل معاش بوده …

یعنی چگونه ما از واقعیات بر اساس مصلحت و منفعت استفاده كنیم …

و اون تضادها را بوجود اوردن …

 

در حالی در دنیای امروز تضادی بین احساس و اندیشه و هیجان نیست …

در جاهای مختلف مغز كار میكنند ، درست مثل چشم و گوش ..

ولی ماهیتا به دلیل ارتباطاتشون شبیه و مانند هم هستند …

 

نتیجتا تو زندگی چه باید كرد ؟ …

تو زندگی ابتدا وقتی به مسایل این جهانی كار داریم واقعیت مهمه ،

این واقعیت كه اشیایی هستند و عناصر هستند كه در جهان وجود دارند …

یه صفات و ویژگیهایی دارند ،

خواص فیزیكی و شیمیایی یا خواص دیگری دارند …..

این عناصر با هم روابطی دارند …..

این روابط كه ما هم جزء اون هستسم ، قوانینی داره ،

 

بنابراین دنیایی كه عقل درش رفته و به كند و كاوی پرداخته به یه روابط و قوانینی رسیده …

قوانین مختلف و متفاوت رو در زمینه های فراوانی كشف كرده و اختراعات رو انجام داده …

اینا رو واقعیت كه امكانش رو داشته ،…

انسانی كه از عقلش استفاده كرده ،….

قوانین طبیعت رو كشف كرده ،….

از این قوانین به نفع خودش استفاده كرده …..

برای اینكه قوانین رو شناخته …

 

بنابراین روزی كه شما عقل رو بكار می گیرد و با واقعیت برخورد می كنید به قواعد و اصولی می رسید …

دوتا علم هم ما نداریم …

هر دانایی هم كه داریم این توی همین چارچوب علمیست…

جهان طبیعت یه جهان قانونمندیست ،….

روابط میان اشیاء وجود داره و اصلا طبیعت چیزی جز روابط نیست …

روزی كه من و شما با موضوعات و مسایل روبرو می شیم مهم این است

كه بیایم واقع بینانه از طریق علمی و عقلی با مسایل برخورد كنیم

اونوقت هست كه می تونیم تصمیم بگیریم ….

2016-04-07 17.44.26

توی رابطه ی احساسی و عاطفی، شما می تونید فرض بفرمایید از خانمی یا اقایی خوشتون میاد ….

بخاطر ظاهرش ، بخاطر زیباییش ، بخاطر كشش جنسی كه بهش دارین ….

بسیار خوب ….

ولی مهم اینه چه هزینه ای شما میخواید بدید ….

و چه چیزای دیگه كنارش میاد…

كه مسایل دیگری كنارشه ..

اون موقعه است كه می تونه انتخاب شما درست و غلط باشه …

از نظر احساسی و عاطفی درحال و در لحظه ….

درست مثل ادم گرسنه ای كه یه غذا میخواد یا شیرینی میخواد جالبه…

ولی اگر بیماری داره یا شیرینی به دلیل بیماری من ممكنه خطراتی داشته باشه.

همیشه موضوعش مطرح هست…

بنابراین ما بین درست و دوست داشتن یه چیزی در ارتباط هستیم …

 

احساس و عواطف و هیجانات هم در حقیقت كاملا مرتبط با نظام عقلی ما هستند ،….

 

ما قراره عاقلانه درباره احساسات و عواطف مون فكر كنیم

و احساسات و عواطف باید با جنبه ی واقعی و عقلی در ارتباط باشه …

آدمای سالم این تضاد رو ندارند ….

یاحداقل درست مثل هر تصمیم گیری دیگه كه ایا پول بدم این بلوز رو بخرم یا نخرم ….

در این خصوص چون با احتمالاتی هم همراهه …

براشون پرسشی مطرحه …

 

اما گیج و گرفتار نیستند و اینها متضاد نیستند …

كه ما یكی رو انتخاب كنیم و دیگری رو از بین ببریم ….

2016-04-07 17.50.53

بنابراین تضادی ، تخالفی میان احساسات ، هیجانات و عقل و واقعیت و علم نیست ..

اینا همه یكی هستند ….

فقط درست مثل یه ادمی كه حرف می زنه ،

صداش با نظرش با عقیدش با بدنش با گذشتش ،

با فرزندانش در حالی كه مختلف و متفاوتند.

 

ولی واقعیت مساله این است كه یك چیز بیشتر نیستند ،

فقط جنبه ها و جلوه های یك موضوعند ..