اعتماد به نفس و حرمت نفس

اگر جوان بودم

اعتماد به نفس و حرمت نفس

 

1. اعتماد به نفس

• اولین مساله این است که من باید اعتماد به نفس خودم را به صورت اعتماد به نفس مثبت در بیاورم. یعنی Positive Self Confidence داشته باشم.

• اعتماد به نفس معنایش این است که یک باور و اعتقاد عمیق و سنگینی است که وجود دارد و به همین جهت است که چون یک باور و اعتقاد است، همه آدمها همیشه اعتماد به نفس دارند .

• یک عده اعتماد به نفس مثبت دارند. می گویند من می دانم و می توانم.

• یک عده اعتماد به نفس منفی دارند و می گویند من نه میدانم و نه می توانم و یا با وجودی که میدانم نمی توانم.

این مساله که برمی گردد به چهارده ماه اول زندگی بیش از هر دوران دیگر موضوع بسیار مهمی است که در زندگی شما را موفق یا نا موفق برنده یا بازنده و حتی خوشبخت یا بدبخت می کند و به همین جهت است که مساله اعتماد مثبت اهمیت دارد و باید روی آن کار کرد.

• اگر نگاه کنید ته وجودتان یک جوری نشسته و در مجموع در مورد مطالب مهم من چه نظری دارم که میدانم و می توانم یا نمیدانم و نمیتوانم یا با وجودی که می دانم نمی توانم.
این را باید درستش کرد و به راحتی هم می شود درستش کرد. یعنی خوشبختانه حرکت از اعتماد به نفس منفی به اعتماد به نفس مثبت کار ساده ایست و با کمی کار کمی توجه کمی تمرین و مخصوصا با در آمدن از آرزوها که بعدا به آن می رسم و رفتن به سوی هدف ها و بعدا با قدم های درستی برای رسیدن به هدفها برداشتن، من به تدریج اعتماد به نفس منفی خودم
را می توانم به اعتماد به نفس مثبت تبدیل کنم و البته اعتماد به نفس مثبت بسیار متفاوت است با خوش خیالی و خوش باوری و خل و مشنگ بودن و تو هوا بودن که همه کار شدنی است و هر چی بخواهی می توانی.

• یکی از خطرناک ترین حرفها این جمله است که بگم خواستن توانستن است. برای اینکه خواستن توانست نیست. خواستن فقط وقتی توانستن است که من حاضر باشم که شرایط را بیافرینم. خواستن آفریدن است. خواستنی توانستن می شود که آفریده بشود . معنایش هم این است که من اگر تصمیم گرفتم از اینجا بروم فلان جا، تمام تمام تمام قوائد و اصول را باید رعایت کنم تا بتوانم بروم. هیچ کدامش را نمی توانم از مد نظرم و عملم دور کنم و به اونجا برسم.

معنای این حرف این هست که باید بعد از خواستن همه همه همه کارها را کرد تا رسید. علت این همه تاکید من این هست که روزی که شما بگویید خواستن توانستن است یک توهمی پیدا می کنید که بسیار خوب من می توانم فعلا صبر کنم، بعدا هر موقع که خواستم می توانم. تمنا می کنم به عرضم توجه کنید. من هنوز یک آدم معتاد ندیدم که این باور را نداشته باشد. همه آدمهای معتاد دو مشخصه دارند یکی اینکه خجالتی اند و دیگری اینکه باورشان این است که خواستن توانستن است.

به همین جهت است که چهل سال است مشروب می خورم چهل سال است مواد مخدر مصرف می کنم اگر یک روزی خواستم، می توانم بگذارم کنار. و به همین جهت است که معتاد مانده. در حالی که اگر یک آدمی به این نتیجه برسد که نه، خواستن توانستن نیست خواستن آفریدن است، و باید تمام راه را هم از اول تا آخر رفت پس باید از همین امروز شروع کنم. نه اینکه حالا هر وقت دلم خواست یا هروقت هوس کردم. وحشتناکتر و به نظر من حتی تا مرز جنون و بیماری وقتی است که بگوییم خواستن داشتن است.
تو بخواهی خواهی داشت یعنی بنده اگر بنشینم خونه ام و ده سال فکر کردم که بالاخره من اسپانیایی یاد میگیرم یا احتمالا فیزیک یاد می گیرم یک دفعه بعد از ده سال می بینم دارم به زبان اسپانیایی صحبت می کنم و همینجوری دانش فیزیک من داره میزنه بیرون. این همان پرت و پلا و دروغ و حقه بازی ایست که در آن فیلم راز است. و مردم ساده بیچاره ای را با بازی و سیاه بازی که خواستن داشتن است. یعنی کسی در جهان و کهکشان Universe نشسته و منتظر است ببیند شما چه درخواستی دارید. مثال: برف خواستن در کویر و نخواستنش در قطب شمال.

• بنابراین دلم می خواهد توجه تون را به این نکته جلب کنم که مساله اعتماد به نفس یعنی باور واقع بینانه به این است که من از عهده انجام کار ها بر می آیم اگر همه اصول و قواعدی را که باید رعایت کنم. زیرا طبیعت آنچنان بر اساس قانون کار می کند که به اندازه سر مویی نمی شود قاعده را شکست و نتیجه دیگری از آن گرفت.

2. حرمت نفس

• دومین مساله که شما باید روی آن کار بکنید و مساله و گرفتاری همه ماست مساله Self Esteem یا حرمت نفس است که چند معنا دارد که مهم است به آن توجه شود.

• اولین معنای آن این است که من منم و تو ، تو. یعنی با خودش لغت من را دارد، نفس را دارد، حرمت من، حرمت نفس من، خود خود خود من. بنابراین مال جامعه و فرهنگی نیست که من و تویی نداریم و فکرشان این هست که یا ماییم یا دیگرانند. بلکه مفهوم اول حرمت نفس یعنی من منم و تو تو و پای آن می ایستم.

همانطور که پوست من من را و بدن من را از بدن شما جدا می کند. آنچه که در درون پوست من است از آن من است و آنچه که در درون پوست شماست از آن شماست. معنای حرمت نفس در مفهوم اصلی و روانیش داشتن پوست روانی است Psychological Skin .

یعنی تو تویی و من من. یعنی اگر تو ناراحتی من ناراحت نمی شوم. آن زمانی ناراحت می شوم که اجازه به خودم می دهم که ناراحت بشوم. در حالی که وقتی شما این پوست را ندارید و همه در هم گره خورده اند، ناراحتی شما ناراحتی من است.

در خانواده ای که هفت نفریم و هر روز هفته یکیمون ناراحت است، هفت روز هفته هر هفت تامون ناراحتیم، و دلمون هم بهش خوش میتونه باشه و بهش معمولا افتخار هم میکنیم که هیچ افتخاری نداره. برای اینکه قرار است ما دوا و دکتر همدیگر باشیم ما قرار نیست همدرد هم باشیم. ما از طریق همدردی به هیچ جا نمی رسیم ما فقط از پا در می آییم.

اگر نمی توانیم دوا و دکتر باشیم دلیلی ندارد که آنجا بمانیم باید

برویم دنبال کارمون و زندگیمون.

دلیلی ندارد آنجا باشیم و منتظر بمانیم.

بنابراین مفهوم اول حرمت نفس رسیدن به اینجاست. این را به این دلیل خدمتتون عرض میکنم که بیخودی فکر نکنید که شما به عنوان جوان عیب و ایرادی دارید که وقتی که برادرتان یا خواهرتون یا پدر و مادرتون ناراحت است شما غش نمی کنید و از پا در نمی آیید و در خانه نمی مانید. فکر نکنید بی احساسید. بی عاطفه اید. ابدا. به هیچ وجه . شما اتفاقا آدم با احساسی هستید. شما آدم حساس و به هم ریخته ای نیستید و عیب و ایراد ندارید.

من وقتی که پسرم وقتی که برادرم ناراحت است کوشش من این است که بفهم شون و اگر کاری می تونم بکنم کاری بکنم. اگر نه میروم دنبال کارم. من قرار نیست آنجا بمونم. قرار نیست با این فرد باشم که چون تو ناراحتی من هم اینجا می ایستم و ناراحتم. این مشکلی را برای هیچ کس حل نمی کند. ما قرار است از مرگ هم و از درد هم خبر بشویم. یعنی ما قرار است از این درد مشترکمان خبر بشویم و بعد از خبر شدن به عنوان دوا و دکتر عمل کنیم. نه به عنوان همدرد. در حالی که می دانید در فرهنگ ما قرار این نیست که من برای شما کاری بکنم. من قرار است مثل شما غصه بخورم. برخی از اوقات انقدر غصه بخورم که شما دلتان برای من می سوزد که نه انقدر ناراحت نشو من خودم انقدر ناراحت نیستم.

بسیاری از اوقات شما جوان ها را متهم می کنند که احساس نداری. عاطفه نداری. اصلا می دانید فرض بر این است که اگر پدر و مادر شما ناراحتند شما هم باید ناراحت باشید. مثلا مهمانی نروید. الان که اومدید اینجا برخی از اوقات میگن برید دیگه خوش باشید. ظاهرا میخوای بری چیز یاد بگیری ولی اونجا هر و کره است والا یه هتلی دم دریا…

اگه میخوان درس بخونن یه جا میتمرکیدین درس میخوندین. تو هتل و کنار دریا و انقدر شیک و پیک کردی و این همه از دیروز صبح به خودت رسیدی و به دوستت اینو گفتی و رفتی اون لباسو خریدی و سه روز و رژیم گرفتی یه ذره لاغر بشی این تنت بره و … حالا این چه ارتباطی داره به مساله چیز یاد گرفتن.

برید خوش باشید یه روزم میاین میبینین ما مردیم بعدم دارید خاکمون میکنید راحت میشید خوب البته بعدش غصه می خورید, ناراحت میشید که چرا به ما نرسیدید ولی خوب دیگه دیر شده ببینید بازی است که در فرهنگ ماست به خاطر اینکه حرمت نفس نیست. همه در هم فرو رفتیم. یعنی دل شما آنجاست.

به همین جهت است که مادر شما از ایران یک تلفن میکند حال شما را اینجا به هم می ریزه. چرا ؟ برای اینکه دل شما آنجاستیک فشاری میده و کار شما اینجا تمام است. دورانش به سر آمده. یک روزی بوده که آدمها در هم گره خورده بودند. یک روزی بوده که مثل بیماری که می آمده اگر این می گرفته او هم میگرفته اگر این می مرده اون یکی هم میمرده مردم تو هم بودند یک تکه ابر بودند.

امروز ما قطره بارانی هستیم که قرار است هویت و فردیت خودمان را پیدا کنیم. بنابراین مساله اول حرمت نفس این است که من منم و تو تو.

 

• دوم این مساله است که ما با هم برابریم. نه تنها با هم برابریم. ما با هم یکسانیم. این موضوع را باید با تمام وجودتان حفظ کنید. در فرهنگ ما نبوده و ماهم با آن بار نیامده ایم. زنید و مردید. سیاه و سفیدید. بودایی و هندو هستیم. ایرانی و امریکایی هستیم. برای اینکه ۹۹و ۹ درصد ما مساله انسان بودن ماست. تفاوتی نمی کند که شما لباس قهوه ای پوشیدید یا مشکی یا آبی. مساله این است که آن بدن یک بدن است. که این مساله برابر بودن و یکسان بودن را باید با تمام وجودتان حس کنید.

ما از فرهنگ و جامعه ای میاییم که مثل همه جوامع و فرهنگ ها که اساسش بر این است که ما با همه متفاوتیم و استثنا. شما اگر یادتان باشد در ایران وقتی می خواستید کفش بخرید میگفتید چقدر؟ می گفت صد تومن. می گفتید به من چند میدی؟

دکتر جردن می گفت ایرانی استثنا خواه است. یعنی ما هرجا می رویم استثنا هستیم. این نگاه سبب می شود که ما یک توهمی داشته باشیم که با بقیه برابر و یکسان نیستیم. بله من با شما متفاوتم, متمایز هستیم ولی ممتاز از هم نیستیم. من اینجا شما اون جایید ولی یکی بالا یکی پایین نیستیم. برتر نیستیم. متفاوتیم. بالاتر از آن من از شما نه بهترم نه بدتر. نه پایینترم نه بالاتر. تمنا می کنم اینها شعار نیست.

اینها را وقتی آدم با تمام وجودش حس کند که من از تو نه بهترم نه بدتر نه بالاتر نه پایینتر آزاد می شوید. می دانید بعد از آن می توانید راحت خودتان باشید و زندگی کنید. در حالی که بسیاری از ما به گونه ای بزرگ شدیم که تا به یک نفر می رسیم فقط می خواهیم بگوییم از بقیه بهتریم یا بدتریم. بالاتریم یا پایین تریم. کی از ما شیک تره. کی از ما بلندتره. کی از ما کوتاه تره . کی از ما خوشگل تره. کی از ما زشت تره .

تازه وقتی میروید می نشینید میگید که من یک عیب و ایرادی دارم، میگویند برو خدا را شکر کن برو ببین افریقا ببین مردم چقدر بدبختند.

خوب به من چه مربوطه اصلا این چه جور استدلالی است . یعنی نکته ای که می خواهم خدمتتون عرض کنم اینکه از این بازی در بیایید. وقتی از این بازی در بیایید متوجه می شوید که شما بر اساس یک ملاک هایی که درست و غلط و بد و خوب است عمل می کنید اما در مقام مقایسه کار نمی کنید.

در فرهنگی که حرمت نفس نیست همیشه مقایسه است. ببین خواهرت چه کار کرد و ببین خواهرت نصف توست غذاش رو خورد تو نمی خوری. ببین دختر خاله ات چه پیانویی می زنه. ببین آقا اینا پنج ساله اومدن خونه خریدن ما پانزده ساله اینجاییم خونه نداریم خاک تو سرت. یعنی ملاک، ملاک مقایسه است . مثل اینکه ما اومدیم تو این دنیا مسابقه بدیم. چون آدمی که حرمت نفس ندارد دایما در فکر این است که کی بالاتره کی پایینتره و …..

ما در ایران یک تحقیقی در دانشکده علوم اجتماعی مرکز مردم شناسی داشت که به دهاتی رفته بودند که یک نفر نمی دانست تاریخ تولدش چه زمانیست. ولی همه می دانستند کی از کی بزرگتر یا کوچکتره. چون اون مهم است که آدم بداند باید به کی سلام کند از کی باید منتظر بشود سلام بخواهد. این مهم است. مهم این نیست که تولد تو چه زمانیست. تو اصلا می خوای زنده باش می خوای مرده. برابری و بالا و پایین بودنت مطرح است. بنابراین حرمت نفس اونجاست مواظبش باشید و خودتان را اذیت نکنید .
بیرون بیایید و یک دفعه دیگر راحت می شوید. راحت می شوید یعنی چی. یعنی کوشش می کنید خودتان باشید. آنچه را که خوب و درست می دانید با ملاکهایی که بعدا بهش می رشم زیبایی است. با ملاکهایی که ارزش های انسانی است خودتان را سازگار می کنید. تا اینکه در فرهنگ ما چگونه باید عمل کرد. دیگران چه فکر می کنند. دیگران چه قضاوت و نظری دارند. و روزی که آدم برسد به آنجایی که من از تو نه بهترم نه بدتر نه بالاترم نه پایینتر آسوده می شود.

برخی دوستان حرف هایی می زنند که وقتی بهش نگاه می کنم می بینم این حرف چقدر احمقانه و چقدر مسخره چقدر خنده دار چقدر توخالی است. بعد یکم که فکر میکنم می بینم خودم ده سال قبل این عقیده را داشتم. بیست سال قبل اصلا این عقیده را ازش دفاع می کردم. مادر یا پدر من با این عقیده مرد. چطور شد اونوقت من خوب بودم.؟ چطور شد پدر و مادر من خیلی خوب بودند و هستند؟.شمایی که الان این فکر و عقیده را دارید اشتباه است. اصلا باید از این بازی در بیایید. تمام شده. یعنی مفهوم حرمت نفس مقدس بودن است . معنایش این است که ما با هم نه بهتریم نه بدتریم نه بالاتر نه پایینتریم. روزی که شما حرمت نفس دارید دو چیز را دارید و این دو چیز بسیار مهم است. یکی اینکه خودتان را خوب می دانید.

روزی که خودتان را خوب بدانید دو خاصیت دارد:

o یکی اینکه کار خوب می کنید در حالی که آدم روزی که خودش را بد بداند کار بد می کند. یک تصور و توهم غلطی در طول تاریخ در جوامع بوده که اگر ما به یک کسی بگوییم تو بدی میرود کار خوب می کند. مثلا به پسرمون گفتیم تو پسر بدی هستی. تنبلی .این از فردا صبح میره درس می خونه. هیچ مطالعه ای هیچ دلیل علمی اصلا در این زمینه نیست و درست در جهت عکسش است. شما به مجرد اینکه گفتید من خوبم به دنبال این هستید که ثابت کنید بهترید و برید کار خوب بکنید. و به مجرد اینکه به خودتان گفتید من بدم ول میدهید و میگذارید کار بد اتفاق بیافتد.

o دوم روزی که گفتید من خوبم می پذیرید که دیگران هم خوبند. من خوبم تو هم خوبی. پس منِ خوب، توِ خوب، رابطه خوب، پس نتیجه هم خوب است .

در حالی که اگر گفتم من بدم نتیجه می گیرم که تو هم بدی رابطه هم بد است و نتیجه اش هم بد است. بنابراین مساله حرمت نفس اول با خودش این مفهوم را می آورد که من خوبم. تو هم خوبی. رابطه هم خوب است. این است که بعدا خواهیم دید دور هم می توانیم جمع شویم. با گفتن اینکه من بدم از پا در می آیم. به همین جهت است که در طول تاریخ که در سر ما کرده اند که تو گناهکاری، تو بدی، تو کثیفی، تو نجسی، تاریخ بشریت ده هزار سال فقط ننگ است و ننگ. شرم است و شرم.

• سومین مساله این است که من خواستنی و دوست داشتنی هستم. روزی که شما حرمت نفس دارید خواستنی و دوست داشتنی هستید. معنایش این نیست که همه شما را می خواهند. حالا بر فرض که همه شما را بخواهند شما چه خاکی می توانید بر سرتان بکنید. ماجرای خواستنی و دوست داشتنی معنایش این نیست که همه شما را دوست دارند چون یک چیزی در فرهنگ ماست که تو وقتی دوست داشتنی هستی که همه تو را دوست داشته باشند. من وقتی دوست داشتنی هستم که یک نفر من را دوست داشته باشد. برای اینکه همان یک نفر کافی است. ما در دنیایی هستیم که یک نفر قرار است ما را دوست داشته باشد. پنج تا هم دوست ما باشند.

روزی که یک نفر ما را دوست دارد و پنج نفر هم دوست ما هستند در شش میلیارد مردم دنیا کار ما درست است. ما احتیاج نداریم همه ما را دوست داشته باشند. چون روزی که شما کوشش می کنید دیگران شما را دوست داشته باشند تقریباً همیشه, علتش این است که شما خودتان را خوب و دوست داشتنی نمی دانید.

فقط آدمی می آید وارد یک محیطی می شود ومی خواهد یک کاری بکند که مردم دوستش داشته باشند که خودش را خوب و دوست داشتنی نمی داند. بگذارید همین جا راحتتون کنم : بیش از نیمی از مردم دنیا تنها و تنها و فقط وفقط کوششی که در ارتباطشون با بقیه مردم می کنند این است که به بقیه ثابت کنند که من خوبم و دوست داشتنی. لطفا من را خوب بدانید و دوست داشتنی. تمام این کوشش که در سلام علیک و احوالپرسی و تعارف و دعوت و مراقبت …. و اشکال کار این است که چون من خودم را خوب نمی دانم مهم نیست دیگران راجع به من چه فکری می کنند و چون من خودم را دوست داشتنی نمی دانم مهم نیست که شما چه می کنید.

تازه اگر شما آمدید به من گفتید که تو را دوست دارم حالا تازه میگم این حقه باز رو ببین. این دروغگو رو ببین. یا این خرو ببین که باور کرده و به همین جهت است که شما باید از ده تا تست بگذرید تا من قبول کنم شاید شما من را کمی خوب یا دوست داشتنی میدونید در حدی که شاید در مقام مقایسه با دیگران که من در ذهنم هست من را به دیگران ترجیح می دهی. والا هیچ چیز دیگر نیست. بنابراین علت این تاکیدی که خدمتتون دارم این هست که من و شما بدونیم که وقتی شما میگویید من حرمت نفس و Self-esteem دارم معنایش عبارت از این است که من خودم را خوب می دانم و دوست داشتنی. و این شما را آزاد می کند. یعنی وقتی که به این سالن آمدید هیچ قرار نیست ثابت کنید خوبید و دوست داشتنی.

شما قرار است اینجا خوش بگذرونید و خوب و خوش باشید . چون روزی که شما خواستید به دیگران ثابت کنید من خوبم و دوست داشتنی شما تمام زندگی خودتان را اینجا به هم ریختید. همین جا شما از پا در آمدید. یعنی یک کوششی کردید برای اینکه برسید به هر آدمی که چه کار کنم معلق بزنم ؟ بخندم؟ گریه کنم؟ تو سرم بزنم؟…. چه کار کنم تو من را دوست داشته باشی؟ و به همین جهت است که غالب اوقات مردم شما را به بازی می گیرند.

این کار را بکن این کار را نکن. چرا این کار را کردی؟ بعد از اینکه براشون صد تا کار می کنید با یک کاری که نکردید، خوب معلومه اهمیت نمیدی معلومه دوست نداری معلومه من برات مهم نیستم معلومه من برات بی ارزشم.

برخی از اوقات شما بیست سال بیست هزار کار برای یک کسی می کنید، از جمله پدر مادرها برای بچه ها با یکدفعه که شما می گید نه، حرف عبارت از این است که بفرمایید این هم نتیجه بیست سال دوستی و آشنایی. یعنی بعد از اینکه بیست هزار بار گرفتم یکبار که نگرفتم کار تمام است.

• دو چیز در شما نیست اگر حرمت نفس داشته باشید.

o یکی اضطراب و نگرانی Anxiety . فوبیا ندارید. چون ریشه هایش آنجاست. نود درصدش مساله Social Phobia است. اضطراب و هراس اجتماعی است. روزی که شما حرمت نفس دارید اضطراب ندارید. ترس ندارید. نگرانی ندارید. دلهره ندارید.

o دوم شرم و خجالت ندارید. Toxic shame. آدم خجالتی نیستید از خودتون بدتون نمیاد. از خودتون خجالت نمی کشید . از قدتون از وزنتون از سنتون. از تحصیلتون از پدر و مادر تون از رشته تحصیلیتون از فامیلتون خجالت نمی کشید. من برای چی خجالت بکشم؟ من خودم را و آنچه را که دارم پذیرفتم. و باهاشم خوشحالم برای اینکه این نتیجه, چیزی است که من دارم. بنابراین علت این تاکیدم روی حرمت نفس این است که شما را به یک جایی می رساند که بالاخره برای خودتان هم ارزش و اهمیت و اعتبار قایلید. همانطور که برای دیگران آن Value و Important بودن را و آن اعتبار را قایلید. پس بنابراین من باید برای حرمت نفسم یک کاری بکنم. چون بیش از هشتاد درصد مردم دنیا مشکل جدی حرمت نفس دارند. و ما ایرانیها اگر بیشتر نداشته باشیم حتما کمتر نیست . و شما قرار است این مشکل را حل کنید والا تمام عمرتان به دنبال چیزی می گردید که نیست. یعنی درست مانند تشنه ایست که به دنبال سراب میرود و فکر میکند دارد نزدیک می شود و بیشتر و بیشتر آب می بیند در حالی که فقط تشنگی اش بیشتر می شود و مطلقا از آب خبری نیست.

بنابراین تاکید من بر روی مساله حرمت نفس به این دلیل است که شما را به یک چیزی می ساند که بزرگترین، بزرگترین نعمت جهان است و آن خود دوستی است. Self Love. من خودم را دوست دارم. حالا که خودم را دوست دارم می توانم دیگران را دوست داشته باشم. حالا که خودم را دوست دارم و دیگران را دوست دارم زندگی دوست داشتنی می شود. اما روزی که من به self-love نرسم فقط اونطرفش حالت شدید و سنگینش Self Hate از خودم متنفرم. حالت خفیفش که معمول است خود ناپسندی است. خودم را نمی پسندم. با خودم راحت و راضی نیستم. از هیچی یا از بیشتر چیزهای خودم راضی نیستم. بنابراین من در مقابل مساله خود دوستی حال دیگری که پیدا می کنم خودناپسندی است.

خودناپسندی به دوشکل خودش را نشان می دهد. یعنی آدمی که خودش را دوست ندارد .Self Hatred. آدمی که خودش را نمیپذیرد. نمی پسندد. دوجور زندگی می کند.

o یکی حقیر، صغیر، بد بخت، بیچاره، خاک تو سر، که میگوید و عملا هم نشان می دهد یعنی شما میبینید که حالت کلفت و نوکر را دارد همه را می لیسد. زیر پای همه است. تمام مدت خودش را ناچیز می بیند. خوابش مهم نیست. غذایش مهم نیست زندگیش مهم نیست. آینده اش مهم نیست. تو مهمی تو مهمی به بهانه های مختلف.

o یا درست برعکس. حالت خودخواهی به خودش می گیرد.Selfish . حالت خود پسندی به خوش می گیرد Egoistic. حالت خودشیفتگی به خودش می گیرد Narcissistic. حالت خود بزرگ بینی به خودش می گیرد Grandeur . حالت خود مدار و خود محور پیدا میکند Self center.

شما روزی که یک آدم خودشیفته، یک آدم خود مدار، یک آدم خود محور، یک آدم خوخواه، یک ادم را خود پسند می دانید باید با تمام وجودتان بدانید که این آدم ته وجودش از خودش متنفر است از شما متنفر است از زندگی متنفر است ولی چاره ای نداشته که این چیزی به این همه تلخی و بدی را که باید یک جوری داشته باشد با یک شکر شیرینی رویش را که اسمش خودخواهی و خودپسندی و خود پرستی و خود شیفتگی است داشته باشد و ارایه بدهد.

• بنابراین موضوع بسیار مساله مهمی است و به همین جهت است که شما دلم می خواهد بدانید که مردم را سه گونه می بینید.

o خود دوست
o خود ناپسند
o خود پسند.

• اما خود پسند همان خود ناپسندی است که رل خودپسند را بازی می کند. خودناپسند یک موش و سوسک می شود که آن زیر میدود ولی بعضیها چون نمیتواننند آن زیر بدوند میترسند که پا رویشان گذاشته شود یک پوست شیر میگیرند میروند توش یک بلندگو هم میگیرند مثل من پشتش می ایستند نعره می کشند. حالا شما را می ترسانند. علت اینکه تاکیید می کنم روی این مساله این است که شما چاره ای جز خوددوستی ندارید. و این را باید در خودتان به وجود بیاورید لطفا با این همه توضیحات که وقتتون را گرفتم نگویید خوددوستی یعنی خودخواهی. چون در فرهنگ ما فکر می کنند آدم خوددوست خودخواه است.

• آدم خود دوست کسی است که چهار مشخصه دارد.
o همه کارهای خوب دنیا را برای خودش می کند.
o هیچ کار بدی را هیچ وقت علیه خودش یا با خودش و برای خودش نمی کند.
o هر کاری را به هزینه و مسئولیت و پذیرفتن پیامد کار خودش انجام میدهد. یعنی cost-responsibility-consequence-result را می پذیرد.
o به حریم و حقوق کسی تجاوز نمی کند. می ایستد. اینجا حد من است. اونجا حد و زندگی تو است.

• خوب شما روزی که با چنین آدمی روبرو هستید که مشکلی ندارید. این آدم خود دوست است. این برای همه مفید است. مخصوصا اگر پدر و مادر است برای بچه هایش. چون روزی که اینجوری نباشد گرفتاریست. پس بنابراین دلم میخواهد توجه داشته باشید من و شما هیچ کاری نداریم جز اینکه مشکل Self esteem و حرمت نفس خودمون را حل کنیم. برای اینکه اگر حل نشه با آن بسیار گرفتار خواهیم بود.

• حالا اگر شما مساله اعتماد به نفس و حرمت نفس را حل نکنید. دو خطر دیگر شما را تهدید می کند.
o یکی اینکه شما گرفتار احساس گناه و تقصیر بشوید. و دایما خودتان یا دیگران شما را سرزنش کنند یعنی Blame . این خطری است که برای آدمی که مشکل اعتماد به نفس و حرمت نفس دارد پیدا می شود. احساس گناه و احساس تقصیر می کند. یک جوری شما همیشه مقصرید. حتی دیدید شما برخی از اوقات مثلا به دوستتون کمک نمی کنید احساس گناه و تقصیر می کنید. به پدر مادرتون یا به خواهرتون یا به بچه تون نمی رسید احساس گناه و تقصیر می کنید. و پشتش معمولا احساس حقارت است. احساس Inferiority. یعنی اینجا دیگه من کارم تمام است. یعنی خطری که وجود دارد اینجاست.

خوب اگر شما یک چنین کسی باشید که مشکل اعتماد به نفس Self confidence و مشکل حرمت نفس Self esteem و مساله گناه و تقصیر را داشته باشید و مساله احساس حقارت, متاسفانه وقتی می رسید به جوانی پنج- شش تا آدم می شوید.

۱ تبدیل می شوید به آدم گوشه نشین. عزلت طلب Isolated, Separated. میروید تو لاک خودتون.

۲ عشرت طلب. یعنی اهل پارتی. فقط به این فکر می کنید که چگونه میشود امروز خوش گذراند. و به هر هزینه ای با هر شدتی با هر وضعیتی. یعنی من و شما درگیر حالی می شویم که حالا مساله عشرت طلبی است. حالا میروم دنبال هرچه که کیف دارد و لذت بخش است حالا مواد مخدر باشه مشروب باشه. هرچی می خواد باشه. فرقی نمی کنه. چون این گرفتاری من را اینجا می رساند.

۳ می روم دنبال ثروت مخصوصا اگر در خانواده ام مساله داشتن پول و ثروتمند شدن اهمیت داشته باشد. حالا راه میافتم میرم برای اینکه ثروتی را بیاندوزم. دیگر پول برای من از وسیله به عنوان Vehicle and Mean در می آید و تبدیل می شود به هدف. من فقط باید پول داشته باشم. و بنابراین زمین و آسمان و بالا و پایین را به هم می دوزم که این پوله را داشته باشم. برای اینکه می روم سراغ ثروت.

۴ قدرت. Power. چگونه می توانم قدرتمند باشوم. حالا این به شکل و فرم های مختلف می تواند خودش را نشان دهد. ممکن است از طریق علمی باشد. ممکن است از طریق درگیر شدن در کارهای اجتماعی باشد. برای اینکه مساله من این است که شاید بتوانم این ضعف و زبونی ام را با مساله قدرت حل کنم

۵ احتمال دیگر  شهرت است. که در جوان ها بیشتر خودش را نشان می دهد. یعنی من دنبال این هستم که مشهور شوم . حالا به هر هزینه ای به هر قیمتی. و به همین جهت است که یکی از ایده آل های بسیاری از آدمها این است که مدل بشوند یا خواننده و هنر پیشه بشوند. چون در اینگونه موارد شهرت درش را به روی من باز می کند و من را آنجا می برد.

۶ اگر در خانواده ای باشم که سیستم پدر و مادر من به مقدار زیادی من را با یک باید و نبایدهایی بزرگ کرده باشند من یک گرایشی پیدا می کنم به مهر طلبی. Love thirst. Love hunger. یعنی همانطور که عرض کردم تمام مدت درست مانند کودکی ام دنبال این هستم که مردم من را دوست داشته باشند. و دست به هر کاری می زنم. هرچیزی را تحمل می کنم برای اینکه مردم من را دوست داشته باشند. یا اینکه اگر در یک فرهنگ و جامعه ای باشم مانند ایران دنبال این هستم که بروم قربانی بشوم یا قربانی بکنم.
یعنی وارد سیستم های افراطی (بعدا می رسم) سیاسی و مذهبی بشوم که آخرش یا باید مرد یا باید کشت یا هر دو. یعنی حاضرم بروم بمب به خودم ببندم و خودم را منفجر کنم. یا حاضرم بروم یک کاری بکنم که به راحتی یک میلیون نفر صد هزار نفر یا هزار نفر را بکشم. به عنوان دشمن خودم. چرا؟ برای اینکه برای من مساله قربانی شدن و قربانی کردن یک مساله جدی می شود. و یک احتمال خیلی کوچکی هم وجود دارد که:

۷ بزنم به خل و مشنگی. یعنی تبدیل بشوم به یک آدمی که همه جوره هست. مثلا یک روز های خاصی از هفته مذهبی بشوم. شبها یک دفعه هیپی می شوم. دم صبح یکدفعه درویش می شود. ظهر که شد یک دفعه داوطلب می شود که برود کارهای اجتماعی بکند. یک آش شله قلمکاری درست می کنند که شما ترکیب هایش را برخی از اوقات در محیط های علمی و اجتماعی می بینید.

1. انواع جوانان پسر و دختر

2. ترتیب فرزند در خانواده

3. اعتماد به نفس و حرمت نفس

4. اولین قدم، عادت، مذهب، قیافه و همرنگ جماعت شدن

5.مثلث های زحمت و رحمت

6.اضطراب و نگرانی – پول

7.بودن و شدن و موفقیت و پیروز شدن

8.هدف

9.نظام باورها و اعتقادات- جهان بینی – احساسات – عواطف- آرمان یا ایدئولوژی

10.اخلاق – دین و سیاست و فلسفه- اسپورت و موسیقی

11.زیبایی – بو- خواب – دوست

12.سختی و مشکلات زندگی- درد و رنج، اختلافات و تفاوت ها- زندگی یا لذت در لحظه
ضرورت توجه به زمان و مکان – ریسک پذیری و هیجان و بور

13.مقایسه – خشمگین طلبکار و ناراضی- مطالعه