ضمیروذهن

ضمیر و ذهن، عقل و تخیل،

حس و احساس و اندیشه انسان

برگرفته از دکتر فرهنگ هلاکویی

 

• ضمیروذهن: مفهوم لغات ضمیر و ذهن Mind ، به معنی مجموع کارکردهای Function سیستم عصبی و به ویزه مغز است.  بنابراین وقتی که صحبت از ضمیر یا ذهن می شود، مقصود این هست که من و شما درباره عملیات یا فعالیتها یا Mental Activity یا فعالیتهایی که به گونه ای به خارج مرتبط و منتقل می شود، سخن می گوییم. بنابراین به یک بیان مطلقا چیزی به اسم ضمیر یا ذهن وجود ندارد.  درست مانند این است که ویولن زنی آهنگی می نوازد و آهنگ در فضا و هوا پخش می شود. اما همه چیز صدا و ارتعاشی است که او به وجود آورده.

• بنابراین اگر کسی باورش این باشد که ما چیزی به اسم ضمیر و ذهن نداریم، در این باره بحث و گفتگویی اگر به صورت دقیق و عمیق باشد نمی توان داشت.  به همین جهت است که بسیاری از اوقات این سوء تفاهم سبب می شود که افراد فکر کنند که چیزی به اسم ضمیر یا ذهن وجود دارد. زیرا همانگونه که اشاره کردم، ضمیر یا ذهن که مغز من و شما و فعالیتهای
آن است، اگر شما مادر یا عزیزانی را می شناسید به خاطر این هست که تغییرات شیمیایی خاصی روی سلول ها اتفاق افتاده و بنابراین شما مادر یا عزیزتان را می شناسید. و اگر ما به طریقی که امروز می دانیم و می توانیم این را تغییرات را عوض کنیم شما مادرتان را هم نخواهید شناخت.

• بنابراین سخن از این نیست که ارتباطاتی در هیچ جای دیگر وجود دارد. من امیدوارم به این نکته توجه بفرمایید که در تحلیل نهایی آنچه که من وشما را به هم مرتبط می کند، جنبه فیزیکی و مادی هست. خارج از این چیز دیگری نیست.  بنابراین اصلا چیزی به اسم ضمیر یا ذهن یا Mind وجود خارجی ندارد.  جالب این هست که ببینید برخی آنقدر کار را بالا گرفته اند که راجع به سلامت این ضمیر یا ذهن صحبت می کنند و بنده هرگز متوجه نشدم که چه می گویند.

• در حقیقت تقسیم مغز کارکردها و فعالیتهایش به مغز Brain و به ضمیر و ذهن Mind یک طرح طبقه بندی و فقط به جهت بیان مطلب و تفکیک هست. درست همانگونه که شما را می شود به گونه های متفاوت معرفی کرد و در نتیجه سخن از ضمیر و ذهن به یک اعتبار گفتگو درباره یک تجرید ذهنی است. کاری که انسان به دلیل عقلش از طریق مفهوم سازی Conceptualization و در چهارچوب کلی سازی Generalization و بالاخره در مفهوم درست تر خودش تجرید و انتزاع خلق میکنیم. درست مانند عدد. در جهان چیزی به اسم پنج یا عدد پنج وجود ندارد. جالبتر اینجاست که انسان نه تنها با مفهوم پنج آشناست که منهای پنج را هم می شناسد. علت مساله تجرید ذهنی هست و بنابراین سخنی که درباره ضمیر و ذهن گفته میشود فقط هدف این است که من و شما از آن جنبه فیزیکی و مادی وقتی می خواهیم در روابط و حالات انسانی برویم و حرکت کنیم با چه مفهوم تازه ای روبرو هستیم.

• به همین جهت است که وقتی فروید مفهوم ضمیر و ذهن را مطرح کرد، خواست به ما این نکته را بگوید که از آنجا که اساس کار ضمیر و ذهن در موضوع حافظه یا گذشته هست بنابراین آن را به ضمیر آگاه و ناآگاه Conscious & Subconscious تقسیم کرد، هدفش این بود که من و شما در دسترسی به خاطراتمان با دو گونه خاطرات روبر هستیم.

یکی خاطراتی که در صحنه ذهن من و شما آشکار است و از آنها خبر داریم. درست مثل اینکه هم اکنون کجا هستیم یا صبحانه چه میل کردیم.

دیگر مربوط به خاطراتی است که مال پنج سال یا پنجاه سال قبل است و ای بسا کوچکترین خبری از آن ندارید، و برخی از این خاطرات حتی به دوران قبل از کلامی است در شش ماهگی شماست که گرچه در وجود شما اثر گذاشته اما به زبان قابل توصیف نیست، زیرا شما با زبان آشنا نبودید، و حتی خاطراتی هست که بر می گردد به دوران جنینی شما مخصوصا بعد از پنج یا شش ماهگی در شکم مادر که همچنان در وجود شما هست اما از آن خبری در ذهن آگاه شما نیست و به همین جهت است که یک انسان چهل ساله فقط چهل ساله نیست، سی و نه ساله و سی و هفت ساله پنج ساله و چهار ساله و دوساله و یک ساله هم هست و به دلیل اینکه می تواند انتخاب کند هر کدام از این سالها را در صحنه آگاه ذهن خودش بیاورد من چهل ساله می توانم چهار ساله یا چهارده ساله عمل کنم.

• علت این همه تاکید این هست که بسیاری از اوقات در این طرح های طبقه بندی افراد تصور کرده اند که سخن علمی می گویند و بسیاری از اوقات با هم اختلاف نظر داشتند در حالی که اختلاف نظری در کار نیست. درست این هست که شما انسان را به زن و مرد یا بچه و بزرگ تقسیم کنید. هیچ کس نمی تواند به شما اعتراضی در جهت این تقسیم بندی بکند مگر اینکه به دلیل کاری که مورد نظر شما هست من و شما اینجا و آنجا مشکل داشته باشیم.

• بر این اساس آنچه که ضمیر و ذهن من و شما هست که مجموعه کارکردهای مغز هست برخی از آنها از نظر کلی برمیگردد به آن چیزی که به جنبه های ذات و جوهر و وجود و حقیقت و ماهیت و فطرت من و شما مرتبط است و شاید اینجا همان مرکز ارتباطی است که انسان (اگر باور دارید) با روح و خدای خودش دارد. و آنجاست که آن شمع وجود انسانی آمده.

• دوم من و شما با یک ناآگاه جمعی روبرو هستیم Collective subconscious . که مخصوصا یونگ آن را به طریق بسیار عمیق و سنگینی ارائه می کند و بعد از آن من و شما با ناآگاه فردی و شخصیمون روبرو هستیم، و جنبه های نیمه پنهان و بالاخره جنبه آشکار داریم.

• غالب اوقات سخن بنده این هست که دوازده درصد وجود من و شما آگاه و هشتاد و هشت درصد آن ناآگاه است و از این هشتاد و هشت درصد وجود ناآگاه بیش از هشتاد درصدش در هشت سال اول شکل و فرم می گیرد و از این قسمت دوازده درصد آگاه، چهل درصدش در هشت سال اول شکل و فرم خودش را پیدا می کند. نتیجه اینکه یک انسان چهل یا پنجاه ساله بیش از هشتاد درصد وجودش همچنان هشت ساله هست و با توجه به اینکه بسیاری از ما در آن زمان هست که نقشه زندگی یا Script آن را می ریزیم .
تعجب نکنید اگر یک هشتاد ساله ده بار دیگر هشت بار اول زندگی خودش را تکرار کند و مساله تکرار در انسان که در جای دیگر به آن اشاره می کنم اهمیت فوق العاده دارد.

• به هر حال آنچه که مایل هستم به آن توجه داشته باشید این هست که من و شما دارای این ضمیر و ذهن هستیم. این ضمیر و ذهن با مفهوم حس آغاز می شود Sense & Sensation نه احساس و عاطفه. من راجع به Emotion and Feeling صحبت نمی کنم.

• بنابراین کودک انسان در یک سال اول بیشتر ضمیر و فعالیت ذهنی اش با حس است. این حس است که بزرگترین خاصیتش دور زدن و تکرار است Repetition . به همین جهت است که مساله تکرار اهمیت دارد . تا آنجایی که می دانیم اگر میخواهیم بچه با هوش و عاقلی داشته باشیم بهتر این هست که بر بالای گهواره او پنج یا ده شعر نه پانصد شعر را بخونیم زیرا خط های ارتباطی یا Connection از طریق تکرار به وجود می آید. بنابراین مساله اصلی و اساسی که وجود دارد این هست که بیش از یازده میلیارد سلول مغزی که در مرحله اول درگیر این فعالیتها هستند باید خطوط تلفنی شان ارتباط برقرار کند تا بتوانند با هم تماس را داشته باشند و این پدیده و حالت در یک سال اول از طریق حس صورت می گیرد.

• اما از حدود یک سالگی از یک طرف هوش Intelligence که به معنی تنوع در سازش است با عقل یا Rational Mind متفاوت است.

از طرف دیگر تخیل انسانی یعنی Imagination کار خودش را شروع می کند و این حس و هوش و تخیل با خودشان بین یک تا هفت سالگی احساسات و عواطف را موجب می شوند. یعنی Feeling & Emotion احساس و عاطفه که حال من و شما را دارد بین یک تا هفت سالگی شکل و فرم میگیرد. اما نتیجه حس تخیل و هوش یعنی برخورد انسانی با جهان خارجی است.

• برخلاف تصور بسیاری از مردم که فکر میکنند احساس و عاطفه خودش به خودی خودش چیزی را تولید می کند یا در ارتباطاتی هست، شما وقتی کسی را می بینید که دوست دارید احساس خوبی می کنید و اگر چیزی شما را به وحشت می اندازد احساس نگرانی می کنید.  شما اگر تخیل خوب یا بدی بکنید احساسات و عواطف متفاوتی خواهید داشت. و اگر شما هوش خودتان را در تجزیه و تحلیل اوضاع و احوال دور و بر تان به کار بگیرید بر اساس آن شما احتمالا حالات متفاوتی را تجربه خواهید کرد.

•  آنچه که احساس و عاطفه که عشق اوج آنهاست نتیجه فعل و انفعالات اولیه ایست که از حس از تخیل و هوش به دست می آید و بنابراین اگر کودکی را در برخورد نا مناسب با محیط اطرافش قرار بدهید او جنگ و کینه و دشمنی و … را در خودش رشد می دهد.

•  مساله اصلی و اساسی در این است که این احساسات و عواطف به خاطر اینکه احساسات و عواطف خوب و بدند – شادی اند و غم- آرامشند و نگرانی – که بسیاری از ما ایرانی ها وقتی که می گوییم من آدم احساسی و عاطفی ای هستم متوجه نیستیم که احساسی و عاطفی ما به معنی خوب نیست . برای اینکه متاسفانه بیش از هشتاد درصد ما احساسات و عواطف منفی مان بیشتر از احساسات و عواطف مثبت ماست.  بنابراین به مبزانی که من آدم احساسی و عاطفی بیشتری هستم، زخم بیشتری خورده و زخم بیشتری به دیگران خواهم زد. و به همین جهت است که لغت حساس بودن به معنی نداشتن پوست روانی است که حتی هوا هم می تواند من را آزار بدهد و رنجم دهد.

• به همین جهت است که افتخاری نیست که من آدم حساسی هستم. یعنی پوست روانی ندارم. و می توانم آسیب ببینم.  به این نکته توجه داشته باشید که احساس و عاطفه که عشق اوج و کمال آن در بسیاری از زمینه هاست، نتیجه فعالیت حس تخیل و هوش است.

• اما از هفت سالگی در انسان پدیده تازه ای خودش را نشان می دهد به عنوان عقل، Rational Mind or Thinking که بر اساس آنچه که استدلال Reasoning است، حرکت می کند. این پدیده تازه که از هفت سالگی آغاز می شود، در هجده سالگی می تواند به کمال خودش برسد و مساله عقل را مطرح می کند، به یکباره پدیده تازه ایست.

وارد این بحث نمی خواهم بشوم که:
o یک : هیچ موجود دیگری غیر از انسان عقل ندارد.
o دو : عقل بر خلاف همه جهان که براساس اصل این همانی یا اصل علیت Causality که در حقیقت نوعی از تجرید اصل این همانی است. چون این یک توهم متاسفانه فلسفی و منطقی است که اصلا چیزی به اسم علیت وجود دارد.  به یک اعتبار مطلقا علیت که اساس علم هست معنا ندارد. همان اصل این همانی است که متاسفانه طی سیصد سال گذشته به گونه ای به دلایلی که از نظر کاربرد علمی اهمیت داشته جای خودش را باز کرده به عنوان اصل علیت یا Causality و به جای اصل این همانی نشسته ولی بحثی است که در جای دیگر شاید بشود گفت.

بنابراین تمام جهان براساس اصل این همانی یا به گونه ای که معمول است بر اساس اصل علیت حرکت میکند.  جهان براساس رابطه علت و معلول حرکت می کند.

• عقل براساس اصل علیت حرکت نمی کند بلکه براساس اصل دلیل Evidence حرکت می کند. علتش این هست که این پدیده آزاد است یعنی برخلاف همه طبیعت، تابع آن قانون کلی طبیعت نیست. نتیجتا در وجود من و شما از هفت سالگی به بعد پدیده ای، حقیقتی رشد می کند به اسم عقل که این پدیده به یکباره از قوانین ماده آزاد است. مبتنی بر آنهاست اما … به این معنا که اگر چهل سال چهل هزار بار به شما مطلبی را گفته باشند که بر اساس اصل علیت باید اصلا در وجود شما حک شده باشد، کاشته شده باشد، در چهار ثانیه با یک استدلال می شود آن را عوض کرد و اگر شما حاضر باشید عقلتان را به کار بگیرید می توانید تمام آن چهل سال گذشته و چهل هزار بار را نادیده بگیرید و تبدیل به باور کسی بشوید که قبلا آن را طی این مدت آموخته.  به بیان دیگر مساله آزادی انسان از اینجا مطرح می شود.

• اما نکته ای که در خصوص عقل اهمیت دارد این هست که من و شما عقل را می توانیم به کار بگیریم یا نگیریم. یعنی عقل تفاوت دیگرش با بقیه فعالیتهای بدن این هست که انسان می تواند آن را انتخاب کند. یعنی شما که اینجا هستید می توانید عقلتان را به کار بیندازید و عرایض من را قبول کنید یا رد کنید. بنده همیشه این کوشش را میکنم که این عقل را به صحنه بیاورم تا شاید خود فرد بتواند مساله و مشکل خودش را حل کند.

• بنابراین من وشما حامل و حاوی چیزی به اسم عقل می شویم و متاسفانه در طول تاریخ چون باید عددی داد گرچه غلط مفید است، نود و نه درصد مردم در نود و نه درصد تاریخ عقل نداشته اند. یعنی بشریت در هفت سالگی متوقف شده….

• وقتی من و شما صحبت از ضمیر و ذهن میکنیم، این هست که ضمیر و ذهن حامل و حاوی حس تخیل هوش و عقل است. اما از هفت سالگی به بعد یک اتفاق می تواند بیافتد و آن این است که این بار احساس و عاطفه من و شما فقط از حس و هوش و تخیل نمی آید، از عقل هم می تواند بیاید. و به همین جهت است که بر خلاف تمام گفتگو هایی که به نظر من با یک دید امروزی علمی به ماجرا نگاه نمی کردند، فکر می کردند که احساس و اندیشه باید با هم در تضاد باشند.

• احساس و اندیشه درباره فردی که هم احساسش و هم اندیشه اش رشد سالم عادی را داشته (که در دنیای امروز فراوان دیده می شود) به هیچ وجه با هم در تضاد نیستند. درست مانند کار چشم و گوش است.

بنابراین اصلا قرار نیست که مطلبی را: حس قبول کند،  یا احساس قبول کند،  یا عقل قبول کند.  هر کدام کار خودشان را می کنند.

• این تفاوتها ناشی از انگیزه ما، ناشی از آن ابزار و وسیله ایست که ما به کار می بریم برای شناختن. بنابراین علت این همه تاکید این هست که وقتی صحبت از ضمیر و ذهن هست، سوال این هست که راجع به کدام ضمیر و ذهن؟
جنبه حسی ما؟  جنبه احساسی ما؟  جنبه تخیلی ما؟ جنبه هوشی ما؟ جنبه عقلی ما؟ یا جنبه های دیگر ؟