گریه مرد

گریهِ مرد

(در پنج قطعه)

من اگر مُرده بودم، شاید ، او می گریست، اما اگر او گریه می کرد ، من می مُردم …

بی‌تو هم می‌توان به دریا خیره شد، زبان موج‌ها روشن‌تر از زبان توست، بیهوده خاطره‌هایت را در دلم زنده نکن، بی‌تو هم می‌توانم دوستت داشته باشم، از چیزهای بیهوده می‌گفتیم، بیهوده ، بیهوده، زمانی که باهم بودیم، تو کودکی لوس از عشق، من احمقی حیرت‌زده از عشق.

بی وفا! رفتی وفادارِ کسی دیگر شوی؟!     غنچه ام بودی؛ به دست دیگری پرپر شوی؟!

بودی؛ اما مرحمی بر زخم دل نگذاشتی…       فرض کن در قلب اقیانوس، خاکستر شوی

با خودم گفتم مگر آن چشم ها با من چه کرد؟!         بعدِ عمری زُهد و تقوا ، میشود کافر شوی؟!

گریه کردم بیت ها را، تا که روزی یادِ من ،    آه… افتادی اگر…! ؛ این شعر را از بَر شوی

دلبرت شب را در آغوش کسی…سخت است نه؟!    تازه! مجبوری خودت با آه همبستر شوی…

تلخی این قصه در اینجا به اوجش میرسید :     من پسر بودم، ولی میخواستی مادر شوی!

دردها تا گریه شد با طعنه گفتی: «مرد و اشک»؟!        عشق خُردت میکند تا این که محکم تر شوی!

ابوالفضل کاظمی

 

مرد که گریه میکنه کوه که غصه میخوره     یعنی هنوزم عاشقه یعنی دلش خیلی پُره

آدم که زخم قلبو با نمک دوا نمیکنه          عشقشو توی خلوتش شما صدا نمیکنه

وقتی تو غمگینی خیلی غم انگیزم           همدرد پاییزم ، همراه این برگا ، اشکامو میریزم

شبیهته هرکی که زیر باروونه       شدم یه دیوونه ، که از تو میخونه، دلم زمستونه

بگو به هردوتای ما یه فرصته دیگه برای زندگی میدی        بگو که حال و روز این صدای خسته ی گرفتمو تو فهمیدی

تورو خدا نگو دلت یه عالمه از اینکه عاشقه پشیمونه      بگو که زخم رو دلم کنار تو همیشه تا ابد نمیمونه

وقتی تو غمگینی خیلی غم انگیزم        همدرد پاییزم ، همراه این برگا ، اشکامو میریزم

شبیهته هرکی که زیر باروونه       شدم یه دیوونه ، که از تو میخونه، دلم زمستونه  دلم زمستونه

 

نازپرورده ای و درد نمی دانی چیست            گریه ی ممتد یک مرد نمی دانی چیست
روی پوشاندی و پوشاندن این ماه تمام           آنچه با اهل زمین کرد نمی دانی چیست
در کجا علم سخن یاد گرفتی که هنوز         ظاهرا معنی «برگرد» نمی دانی چیست
شادمان باش ولی حال مرا هیچ مپرس          آنچه غم بر سرم آورد نمی دانی چیست
گفتم از عشق تو دلخون شده ام، خندیدی         نازپرورده ای و درد نمی دانی چیست
سجاد سامانی

 

یکی‌ رو می‌شناختم    مث اینکه اسمش علی بود   یا مث اینکه– نه خدایا! – مرتضی یا تقی بود

 وقتی که پنج ساله شد، انگشت شستش برید         خون از دستش جاری شد، رنگ از رخسارش پرید

تا اومد اشک جمع بشه تو چشاش از فرط درد،        مادرش گفت: “بغض نکن! ماشاله دیگه شدی مرد”

 مرد که گریه نمی‌کنه       مرد که گریه نمی‌کنه

اون علی یا مرتضی یا تقی یا نه، حمید        گریه‌شو خوب نگه داشت       بغضشم نترکید

 وقتی که ده ساله شد      یه روز توی مدرسه          افتاد زیر کتک معلم هندسه

  تا اشک تو چشاش جمع شد از خجالت و از درد      معلمش سرش داد زد: “مگه تو نیستی یک مرد!؟”

 مرد که گریه نمی‌کنه      مرد که گریه نمی‌کنه

وقتی پسرک رسید به سن سخت بلوغ         دختر همسایه‌شون فکرشو می‌کرد شلوغ

یه روز که با دوچرخه پز می‌داد جلوی اون       باباش سرش داد کشید: “این قدر تند نرو حیووووون!”

 دختر همسایه با دوستاش بهش خندیدن         خوشبختانه اشکشو این بار دیگه ندیدن

 مرد که گریه نمی‌کنه          مرد که گریه نمی‌کنه

چند سال گذشت و تقی،‌ یا مرتضی یا علی         مردی شد و زن گرفت

زنشو دوست داشت       ولی زنش با ناراحتی می‌گفت: “تو بی احساسی! تا حالا نکردی یه گریه اساسی”

زنش ازش جدا شد     رفت با یه مرد جوون         که واسه‌ش اشک می‌ریزه مثل یه رود روون

 اون علی ِ بیچاره  یا مرتضی یا حمید         از زور ناراحتی دیگه نفسش برید

 مرد که گریه نمی‌کنه       مرد که گریه نمی‌کنه . . .

شعر

Leave a Reply

Your email address will not be published.