Monthly Archives: January 2017

می‌خواهم بمیرم

«مرگِ خوب» «خوش‌میری»، «هومرگ»، «مرگِ آسان»، «به مرگی»، «مرگِ تسهیل‌شده»، «مرگِ با رافت»، «مرگ در آرامش» و «قتلِ ترحمی»

می‌خواهم بمیرم

بزرگترین تصمیم؛ می‌خواهم بمیرم

o       شاید تکان‌دهنده باشد، ولی باید بگویم که تصمیم گرفته‌ام خودم را بکشم.

o       واقعا این تصمیم را گرفته‌ام و امیدوارم با استدلال‌هایی که ارائه می‌دهم، خیلی‌ها بپذیرند که وقتی یک نفر باید بین مرگی دردناک بر اثر یک بیماری لاعلاج و مرگ آرام با خودکشی، یکی را انتخاب کند، بهترین گزینه‌اش خودکشی است.    ولی چرا؟

آمار و ارقام در کشورهای پیشرفته نشان می‌دهد که میانگین طول عمر انسان‌ها روز به روز بیشتر می‌شود، در حالی که دوره منتهی به مرگ آنها هر روز کندتر و طولانی‌تر می‌شود.

 

o       پیشرفت علم پزشکی روز چنین حکم می‌کند که بتوانیم تا مدت‌ها در حالی که چیزی بیش از وضعیتی رقت‌بار از زندگی‌مان باقی نمانده است، به نفس کشیدن ادامه دهیم.

o       وضعیتی که برای ما، برای عزیزانمان و برای کسانی که از سوی دولت یا مؤسسه بیمه خصوصی مسئول نگهداری از ما شده‌اند، چیزی جز بدبختی به همراه ندارد.

مطمئنم که بسیاری با این نظرم مخالف خواهند بود؛ بخصوص کسانی که تجربه خوبی از مراقبت‌های مهربانانه در خانه یا بیمارستان داشته‌اند. ولی باید گفت که تجربه‌هایی خوشایند شما اصلاً جهان‌شمول نیست.

o       در گذشته نه چندان دور، روزگاری بود که یک زخم چرک‌کرده ساده، بیماری‌ عفونی یا عمل زایمان، جان عده زیادی را در جوانی و حتی کودکی و نوزادی می‌گرفت. ولی امروز بیشتر افراد می‌توانند مطمئن باشند که آنقدر عمر خواهند کرد که پیر شوند و حتی سرطان و بیماری‌های عروقی را هم پشت سر بگذارند. بسیار شنیده می‌شود که بیماری‌هایی مثل سرطان، ناراحتی‌های قلبی یا آلزایمر در جامعه همه‌گیر شده است، ولی آنچه واقعا همه‌گیر شده “شیوع کهنسالی” است و این بیماری‌ها تنها عوارض جانبی اجتناب‌ناپذیر آن هستند.

o       باید تاکید کنم که دنبال تبلیغ این ایده که هر فرد فرضی در هر سن یا وضعیت فیزیکی و روانی می‌تواند خودکشی کند، نیستم. من دوستانی دارم که در دهه دهم عمرشان به سر می‌برند و با اینکه ممکن است گاهی احساس افسردگی و ناتوانی کنند، باز به شدت از زنده بودن لذت می‌برند.

o       گاهی فکر می‌کنم که شاید این افراد مسن به قدری زنده بوده‌اند که دیگر با چنگ و دندان به زندگی نچسبیده‌اند، بلکه به این نتیجه رسیده‌اند که زندگی همانند دیگر تجربیات زمینی، امری گذراست. ولی آنچه به آن عمیقاً باور دارم، این است که افراد وقتی روزهای پایانی عمرشان با رنجی تحمل‌ناپذیر همراه می‌شود، باید خودشان را به اندازه‌ای زیاد دوست داشته باشند که بتوانند دست از ادامه زندگی بکشند.

o       البته براساس عقاید دینی برخی افراد، این ایده که حب نفس شامل خودکشی نیز هست، موضوعی کفرآمیز است و از نظر آنها حیات انسان، چیزی ذاتاً مقدس است، حتی اگر جسمی که این حیات را به دوش می‌کشد،  هشیاری خود را از دست داده باشد و تنها اعصاب پرکار منتقل‌کننده درد به مغز بخش‌های فعال بدن باشند.

به همین دلیل، در جوامعی که اصول اخلاقی بر مبنای باورهای مذهبی مشخص حاکم است، افرادی که به خودکشی تمایل دارند، به شکلی سنتی مجرم علیه خود و گناهکار تلقی می‌شوند.

امروزه نیز با اینکه ما نسبتاً دید دنیوی و عرفی‌تری به این موضوعات داریم، تابوی خودکشی همچنان به قدری قوی است که تنها عده اندکی جرات می‌کنند که حتی در بدترین شرایط به خودکشی بیاندیشند. البته تعداد ما، یعنی افرادی که در بدترین شرایط قرار دارند، بسیار زیاد است.

همزمان با پیرتر شدن جمعیت، بیمارستان‌ها و خانه‌های سالمندان از افرادی پر شده که اصطلاح “کیفیت زندگی” برایشان کنایه‌ای بیش نیست. برای بسیاری از افرادی که به بیماری‌های لاعلاج مبتلا هستند، تنها یک چیز می‌تواند اندکی به زندگی‌شان کیفیت دهد: دی استیل مرفین.

این، نامی است که پزشکان متخصص برای یک دارو استفاده می‌کنند، ولی مردم عادی آن را به نام هروئین می‌شناسند. نامی که از واژه هیرو به معنای قهرمان برداشت شده است.

دلیل این نامگذاری، شرح حال افرادی بود که در آزمایش‌های دارویی شرکت داروسازی بایر شرکت داشتند و گفته بودند که بعد از استفاده از آن، احساسی “قهرمان‌گونه” به آنها دست می‌دهد. این داستان مربوط به حدود یک قرن پیش است، ولی چنین تشبیهی همچنان کاربرد دارد: امروزه بسیاری هستند که پرده آخر زندگی تراژیک خود را در این حالت تخدیرشده سپری می‌کنند.

پزشکان و پرستارها می‌گویند که می‌توانند میزان دارو را برای افرادی که در آستانه مرگ هستند، طوری تنظیم کنند که همزمان با حفظ هشیاری، احساس درد از بین برود. البته تجربه من نشان می‌دهد که در این مرحله، مراقبت بالینی اغلب بر این متمرکز است که فرد بیمار آنچه را در اطرافش می‌گذرد، جدی نگیرد و دچار نوعی نسیان شود، حتی نسبت به مرگ حتی خودش.

پدر و مادر من هر دو بر اثر ابتلا به سرطان و در حالی که مقدار زیادی مسکن به آنها داده شده بود، از دنیا رفتند. در مورد مادرم، پرستارها پنهان نمی‌کردند که میزان داروی او را افزایش و میزان مواد غذایی را کاهش داده‌اند تا باقی‌مانده مسیر را برایش هموار کنند. پدرم هم در خانه درگذشت. تا قبل از آن، پزشکان چهار تا پنج بار در روز به او سر می‌زدند و صبح اولین روز پس از مرگش، اولین کاری که باید می‌کردم این بود که تمام داروهای مسکنی را که در خانه داشت (شربت و قرص مرفین) جمع کنم و به بیمارستان تحویل دهم.

من کاملاً میل به فرار از مرگ به هر قیمتی را درک می‌کنم. برای کسی که عقایدی ماورایی نداشته باشد، دنیا محدود به همین زندگی است و هر کاری از دستش برآید، انجام می‌دهد تا این زندگی را حفظ کند. من شخصاً با خودم فکر می‌کنم که اگر اوضاع خراب شود، کار را با شرافت تمام کنم،

ولی از طرف دیگر این ترس را هم دارم که پیش از آنکه اوضاع خراب شود، به مرحله‌ای برسم که دیگر کاری از دستم ساخته نباشد. برای همین، معتقدم که تغییر رفتار اجتماعی ما می‌تواند در این زمینه کارساز باشد. من شاهد چیزی در زندگی بیماران لاعلاج بوده‌ام که شاید بتوان آن را “روزمرگی خزنده” نامید:

عادی شدن حقارت و رنج، و تبدیل آن به بخشی از زندگی روزمره، همزمان با افزایش مرحله به مرحله ناتوانی.

از طرف دیگر، عده اندکی از ما می‌دانیم که چطور بدون درد و به شکل بهینه به زندگی خود پایان دهیم. در نتیجه افراد زیادی هستند که معتقدند این موضوع را باید در کنار دیگر موضوعات به دست متخصصان سپرد.

درست است که برای افراد زیادی که از شرایط وخیمی رنج می‌برند، مثلاً دچار سندرم قفل‌شدگی عضلات یا انواع فلج هستند و می‌خواهند که به عمر خود پایان دهند، این کار تنها با کمک فرد دیگری امکان‌پذیر است، ولی برای اکثر ما، خودکشی همچنان امری تک‌نفره است که می‌توان اندکی پس از آن که از مرگ قریب‌الوقوع خود مطلع شدیم، شخصاً نسبت به آن اقدام کنیم. ولی بیشتر ما به جای آنکه این موضوع را با شجاعت اعلام کنیم، به سراغ پزشکان متخصصی می‌رویم.

پزشکانی که همیشه به طور ناخودآگاه به دنبال گسترش حوزه نفوذ حرفه‌ای خود هستند و در مواردی، از قانونگذاران می‌خواهند که خودکشی را هم به عنوان روشی پزشکی ثبت کنند.

o       اما من ادعا می‌کنم که تصمیم برای پایان دادن به زندگی شخصی، می‌تواند بخشی از تقویت کرامت فردی انسان باشد و او را در پذیرش واقعیت و چه بسا در رسیدن به اندکی آرامش کمک کند؛ بخصوص هنگامی که تنها گزینه پیش رو (به جز خودکشی) نابودی تدریجی و دردناک بر اثر یک بیماری لاعلاج باشد.

o       البته این حرف را از روی بی‌تفاوتی و اهمیت ندادن به “زندگی” نمی‌گویم؛ من در سال‌های اخیر همانند بسیاری از افراد میانسال، به تدریج درباره فناپذیری خود و نزدیکانم به آگاهی بیشتری رسیده‌ام. قصد آن را هم ندارم که به احساسات مذهبی کسی جسارت کنم یا کسی را که خود یا یکی از نزدیکانش به بیماری لاعلاجی مبتلاست، برنجانم.

اما خوب است این را همیشه در ذهن داشته باشیم که

نمی‌توان به زندگی خوب دست یافت،

مگر اینکه خود را برای مرگی خوب آماده کرده باشیم.

 

منبع: ویل سلف، will-self.com

وی نویسنده و روزنامه‌نگار است

او در این نوشته به بررسی یک موضوع جنجالی می‌پردازد: آیا باید به افرادی که به پایان عمر خود نزدیک می‌شوند، این حق را داد که بتوانند در صورت تمایل جان خود را بگیرند؟

چند استدلال مخالف:

i          باعث تضعیف حرمت زندگی در جامعه می‌شود

ii        این را القاء می‌کند که زندگی برخی افراد (مثل افراد بیمار یا معلول) ارزش کمتری از دیگران دارد

iii      آغاز مسیری است که به اوتانازی (قتل از روی ترحم) بدون رضایت بیمار می‌انجامد

iv     به افراد ضربه‌پذیر فشار می‌آورد و قدرت زیادی را در دستان پزشکان قرار می‌دهد

v        جایگزینی نازل برای مراقبت بالینی اصولی از بیماران لاعلاج است

vi     امکان نظارت دقیق بر انجام اوتانازی وجود ندارد

vii   به باور افراد مذهبی، برخلاف اراده خدا است

اوتانازی

 

درد عشقی کشیده‌ام که مپرس

درد عشقی کشیده‌ام که مپرس

o       علم مجموعه چیزهایی است که «می دانیم که می دانیم» و همچنین چیزهایی که «می دانیم که نمی دانیم».

o       خرافه آنجاست که واقعاً «چیزی را نمی دانیم ولی به غلط فکر می کنیم که می دانیم».

o       ابن سینا  عشق را اینچنین تعریف می کند :

«عشق عبارت از مرضی است وسوسه ای و به مالیخولیا شباهت دارد.

سبب این بیماری آن است که انسان فکر خود را به کلی به شکل و تصویرهایی مبذول می دارد و در خیالات خود غرق می شود،

و شاید آرزوی آن نیز در پدید آمدن بیماری کمک کند

 

o       بارها این جملات را از عشاق شنیده ایم:

i          نمیتوانم عاشق او نباشم

ii        این احساس از خود من قویتر است

iii      یکباره عاشقش شدم

iv     او در نگاه اول عشق من شد» و …

       اندوه عمیق و اساسی که واکنش نسبت به از دست دادن شخص مورد علافه می باشد،

بطور مشابه شامل :

i          وضعیت فکری دردناک،

ii        فقدان علاقه به دنیای بیرون،

iii      عدم توانایی در توجه به موضوعات عاشقانه و محبت آمیز

iv     دوری جستن از هرگونه فعالیتی که با افکار و عقاید او ارتباطی ندارد.

o       در غم و ماتم از دست رفتن معشوق، دنیای فرد خالی می شود .

o       در افسردگی خود یا منِ درون ضعیف می شود.

o       فرد معیار خویشتن یا خودِ درون را به گونه ای بی ارزش معرفی می کند، که نه موفقیتی را تجربه می کند و نه خشنودی را.

o       خودش را ملامت می کند،

o       به خودش تهمت می زند،

o        انتظار این را دارد که تنبیه شود،

o       قبل از هرکس خود را ملامت می کند.

و این در واقع همان ملامت هایی است که دوست داشته دربارۀ عشق ازدست رفتۀ خود بیان کند.

o       اسکیزویید می ترسد عاشق شود، چون شک دارد نکند این عشق مسموم باشد و خرابی به بار آورد.

از طرف دیگر نمی تواند عاشق شود چون برای عاشق شدن باید بیان عشق را بیان بکند،

 ولی با بیان عشق می ترسد که چیزی از دست دهد، پس ترجیح می دهد چیزی از دست ندهد و در خود نگاهش دارد.

 

متن کامل در:

درد عشق

طنز روانی

شوخی با روانشناسی

 

1.    سلام. به مرکز مشاوره تلفنی خوش آمدید

 

o       چنانچه به اختلال وسواسی ـ اجباری Obsessive – Compulsive Disorder- OCD  مبتلا هستید پشت سر هم کلید 1 را فشار دهید.

o       چنانچه به اختلال هم وابستگی  Co – Dependency  مبتلا هستید لطفا از کسی بخواهید که کلید 2 را برایتان فشار دهد.

o       چنانچه چند شخصیتی هستید لطفا کلید های  3 و 4 و 5 و 6 را فشار دهید

o       چنانچه دچار هذیان پارانویید هستید ما می دانیم که شما کی هستید و چه می خواهید فقط روی خط بایستید تا ما خط را کنترل کنیم

o       چنانچه دچار اسکیزو فرنی هستید خوب گوش دهید تا یک صدای آرامی به شما بگوید که چه کلیدی را فشار دهید

o       چنانچه دچار افسردگی هستید مهم نیست چه کلیدی را فشار دهید چون کسی جواب نخواهد داد

o       چنانچه به هزیان مبتلا هستید و گاهی نیز دچار توهم Hallucinate  می شوید لطفا بدانید که آنچیزی که شما کنار سرتان نگه داشته اید

 یک موجود زنده است و میخواهد گوشتان را با یک گاز بکند!

2.    یک روان پریش فکر میکند که دو دو تا میشود پنج تا

o       یک روان آزرده میداند که دو دو تا میشود چهار تا اما از این موضوع ناراحت است

 

3.    بیمار: آقای دکتر همسرم فکر میکنه که من دیوونه ام چون خیلی سوسیس دوست دارم.

o       روانشناس: مهم نیست! چون منم خیلی سوسیس دوست دارم.

o       بیمار: چه خوب آقای دکتر. پس لازم شد بیایی و کلکسیون منو ببینی. چون من صدها مدل سوسیسو جمع کردم!

 

4.    بیمار : آقای دکتر من دوشخصیتی هستم

o       دکتر : خوبه ، حالا با هم میشیم چهار تا

 

5.    یک بازرس دولتی به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانی، از یک روان پزشک پرسید:

شما چطور می فهمید که یک بیمار روانی به بستری شدن نیاز دارد یا نه ؟

o       روان پزشک گفت : ما وان حمام را پر از آب می کنیم و یک قاشق چایخوری ، یک فنجان و

یک سطل جلوی بیمار می گذاریم و از او می خواهیم که وان را خالی کند.

o       بازرس گفت: آهان! فهمیدم ، آدم عاقل باید سطل را بردارد چون بزرگ تر است…

o       روان پزشک گفت : نه ! آدم عاقل درپوش زیر وان را برمی دارد.

شما هم مثل اینکه باید بستری شوید می خواهید تخت تان کنار پنجره باشد؟

 

6.    یه روز یه آقایی میره پیش یه روانپزشك و میگه:

o       آقای دكتر، من هر شب خواب می بینم دارم با یه عده خر فوتبال بازی می كنم؛

یه دوایی چیزی بهم بدید كه دیگه از این خوابا نبینم.

o       دكتره میگه: بیا آقا، این قرصها و این شربت رو امشب بخور؛ دیگه این خوابا رو نمی بینی.

مرده میگه: آقای دكتر، نمی شه اینها رو از فرداشب بخورم؟ آخه امشب فیناله.

شوخی با روانشناسی

از شوخی تا توهین

     I      شوخی                  Humor

    II     طعنه                   Sarcasm

   III     هزل            Facetiousness

    IV    هجو                   Lampoon

     V    طنز                         Satire

    VI    مسخرگی            Mockery

   VII    توهین                     Insult

   I            شوخی

o       مزاح.

o       استهزا، بذله، جوک، خوشمزگی، دعابه، ریشخند، لاغ، لطیفه، لودگی، متلک، مداعبت، مزاح، مسخرگی، مسخره، مطایبه،

o       بیحیایی، بیشرمی، گستاخی

o       ظرافت، قذرات، لافی، لطیفه، ملاعبت

o       Gag, Humor, Jape, Jest, Jocoseness, Jocularity, Joke, Jollity, Lark, Play, Playfulness, Quip, Spoof, Story, Waggery, Witticism

  II            طعنه

o       سخن کنایه‌آمیز که معمولاً به منظور توهین، تمسخر، و سرزنش بر زبان می‌آید.

o        بدگویی، سرزنش، شماتت، طعن، لوم، ملامت، نیش و کنایه

o       نیزهزنی، ضربتنیزه، گوشه و کنایه زدن

o       Barb, Irony, Quip, Sarcasm, Taunt

  III            هزل

o       . مزاح؛ شوخی؛ سخن غیر جدی. سخن بیهوده.

o       سخن منظوم یا منثور که محتوی مضامین غیراخلاقی و غیراجتماعی است.

o       بذله گویی، جوک، شوخی، طیبت، ظرافت، لاع، لافی، لطیفه، لودگی، مزاح، مسخرگی، مسخره، مطایبه، هجا، هجو، هجو

  IV            هجو

o       بدگویی کردن؛ برشمردن معایب کسی.

o       سخریه، مسخره، هجا، هجویه، هزل، بیهوده، پوچ، مبتذل، مزخرف، مهمل، نامربوط.

o       Burlesque, Lampoon, Libel, Mockery, Satire, Squib

  V            طنز

o       شیوۀ ادبی که در آن عیوب فردی و اجتماعی به منظور اصلاح این عیوب به‌صورت خنده‌آوری نمایش داده می‌شوند.

o       طعنه؛ سرزنش.؛ مسخره کردن.

o       استهزا، فکاهه، فکاهی، مسخره، هزل

o       ناز، طعنه، سرزنش، افسوس کردن، مسخره کردن

   VI            مسخره و مسخره بازی

o       مَسخَره .آنکه مردمان با وی مطایبه کنند و استهزا و سخریه نمایند.

آنکه مردمان به او سخریه و استهزاء کنند.

آنکه بر او فسوس کنند.

Buffoonery, Caper, Charade, Deviltry, Drollery, Foolery, Jest, Play, Prank, Travesty, Waggery

o       مسخره بودن.. Ridiculousness

o       مسخره کردن..Chaff, Deride, Jest, Mock, Rally, Scoff, Smile, Taunt, Tease

o       استهزأکننده و ریشخندکننده و بذله گو و لطیفه گو و بیهوده گو و مقلد و خوش طبع و شوخ و

آنکه چیزهای خنده دارو مضحک ظاهر می سازد، و هر چیز مضحک و خُرمّی آور.

o       آنکه با کارها یا گفته های خنده آور مردم را خنداند.

o       آنکه در دربار سلطانی شاه را به گفته ها و کرده های خویش خنداند.

ریشخند کردن. هازل . ضحکه . لوده . افسوسگر. مضحکه . دلقک

o       چرا چون ز یک اصل بود آدمی…..یکی عالم آمد یکی مسخره ؟

o       چون نشنوی همی و نبینی همی به دل…گوشت به مُطرب است و دو چشمت به مسخره .

  VII            توهین

o       خوار کردن ، خوار داشتن . سُست کردن .

o       اهانت، بیحرمتی، تحقیر، خوارداشت، وهن، دشنام، ناسزا

o       Affront, Cut, Brass, Effrontery, Flout, Indignity, Insult, Invective, Slap, Slight, Slur, Snub, Violation

  VIII            نیش

o       سخن گزنده- نشتر- نیشتر- زخم

o       نوک هرچیز نوک‌تیز، مانندِ سوزن، خنجر، و نشتر.

o       عضوی از بدن حشرات گزنده از قبیل عقرب، زنبور، و مار که زهر خود را به‌وسیلۀ آن داخل بدن انسان می‌کنند.

o        چهار دندان نوک‌تیز جلوی دهان انسان، دو در بالا و دو در پایین؛ انیاب.