Monthly Archives: July 2018

دیوانه ام، یاد وصال میکنم

دیوانه ­ام، یاد وصال میکنم!

گزیده ای از لاادری

یاد وصال میکنم، دیده پر آب می شود   شرح فراق میکنم، سینه کباب می شود …

من عاشقم دیوانه ام، از خویشتن بیگانه ام     او شمع و من پروانه ام، دیوانه ام، دیوانه ام

آیید و زنجیرم کنید، با عقل تدبیرم کنید       وز عشق او سیرم کنید، دیوانه ام، دیوانه ام

نی نی خطا گفتم خطا، بگذار تا سوزد مرا      پا تا به سر، سر تا به پا، دیوانه ام، دیوانه ام

این سینه ی پر سوز من، وین اشک شب افروز من     آن شام من، این روز من، دیوانه ام، دیوانه ام

پندار را یک سو کنم، زی کوی جانان رو کنم     جان را فدای او کنم، دیوانه ام، دیوانه ام

تا منزل محبوب ما، سنگ است و ره فرسنگها     با سر روم ره یا به پا؟ دیوانه ام، دیوانه ام

با سر روم با سر روم، کز سر سپارانش شوم      اندرز کس را نشنوم، دیوانه ام، دیوانه ام

افروختم، افروختم، آتش گرفتم سوختم      تا عاشقی آموختم، دیوانه ام، دیوانه ام

چون دل اسیر نام شد، با پختگیها خام شد      آواره شد، ناکام شد، دیوانه ام ، دیوانه ام

آسیمه سر، آسیمه دل، پای خرد مانده به گل    عقل از تمنایش خجل، دیوانه ام، دیوانه ام

شمع شبستانم چه شد؟ سرو گلستانم چه شد؟      وآن ماه تابانم چه شد؟ دیوانه ام، دیوانه ام

آوخ که شب نزدیک شد، راه طلب تاریک شد     تاریک ره باریک شد، دیوانه ام، دیوانه ام

افسانه اش تابم برد، وز اشک سیلابم برد     بگذار تا خوابم برد، دیوانه ام، دیوانه ام

‌حال من ، حال اسیریست که هنگام فرار

یادش افتاد کسی منتظرش نیست . . .نرفت !

شمع می‌سوزد و پروانه به دورش نگران    من که می‌سوزم و پروانه ندارم چه کنم..

از من میپرسند ولی دلم شکسته

از من میپرسند ولی دلم شکسته

‌ گزیده ای از فرامرز عرب عامری

گاه می پرسند از من عاشقش هستی هنوز؟      بی تفاوت بودنم را گریه می ریزد بهم

این روزها چه قدر هوای تو می کنم                   حتی غروب، گریه برای تو می کنم

گاهی کنار پنجره ام می نشینم و                چشمی میان کوچه، رهای تو می کنم

خیره به کوچه می شوم اما تو نیستی                 یاد تو، یاد مهر و وفای تو می کنم

خود نامه ای برای خودم می نویسم و         آن را همیشه پست به جای تو می کنم

وقتی که نامه می رسد از سوی من به من       می خوانم و دوباره هوای تو می کنم

دلم شکسته و اوضاع درهمی دارد     و سالهاست برای خودش غمی دارد

تو در کنار خودت نیستی نمی دانی      که در کنار تو بودن چه عالمی دارد

نه وصل دیده ام این روزها نه هجرانت      بدا به عشق که دنیای مبهمی دارد

بهشت می طلبم از کسی که جانکاه است      کسی که در دل سردش جهنمی دارد

گذر کن از من و بار دگر به چشمانم         بگو ببار اگر باز هم “نمی” دارد

دلم خوش است در این کار وزار هر “بیتی”      برای خویش “مقام معظمی” دارد

برام مرگ رقم می زنی به لبخندت        که خندۀ تو چه حق مسلمی دارد

هرگز نبود شهد که بر وی مگسی نیست           یا گلبن سوری که برآن خار و خسی نیست

بس حلقه زدم بر در و حرفی نشنیدم           من هیچ کسم یا که در این خانه کسی نیست

یاران همه رفتند و منم خسته و ره تار              آوخ که درین قافله بانک جرسی نیست

هر کس که تو بینی به جهانش هوسی نیست         غیر از تو مرا در همه عالم هوسی نیست

کوتاه مرا دست و تو بس شاخ بلندی                دانم که به دامان تو ام دست رسی نیست

بیدل ز پی حشمت و جاهست برین در           کز دوست به جز دوستیش ملتمسی نیست

بیدل شیرازی