Monthly Archives: October 2018

درد و لذت

درد و لذت

 

اپیکور:

* لذت همان حالت آرامشی است که از نبودن رنج پدید می‌آید. نبودنِ درد در جسم و نبودنِ نگرانی در جان.

* “لذت صرفاً فقدان درد است”.

 

سقراط:

* مادامی که با بداقبالی جسمیت داشتن روبروییم، در معرض امیال قرار داریم و با ارضای آنها اغلب به لذاتی دست می یابیم که خودمان باید انکارشان کنیم.

* نیک و بد جمع نمیشوند، اما رنج و لذت جمع میشوند، پس لذت غیر از خوب و رنج غیر از بد است.

*فردِ محتاط در آرزوی بی دردیست و نه لذت.

 

افلاطون:

* امیالی را بپرورانیم که ارضای آنها لذات ذهنی و یا لذات زیبایی شناختی صرف را به بار آورد. میل به آموختن باید در بالاترین رده قرار گیرد و خرسندی حاصل از یادگیری بالاترین لذت هاست.

* ما باید به میل برای عدالت برای همه و انجام عمل درست دست یابیم.

 

دورکیم:

* انفعال، ضرورت و نسبیت سه مشخصه لذت و درد هستند.

 

شوپنهاور:

* درد امر واقع اساسی‌تری است و لذت صرفاً توقف آن محسوب می‌شود. مثلاً اگر بخواهیم لذت بهره‌مندی از چیزی را تجربه کنیم، ابتدا باید به آن میل داشته باشیم. چنین میلی با این درک دردناک همراه است که ما فاقد آن چیز هستیم. بدینسان لذت با درد آغاز می‌شود.

* ما چاره ای نداریم جز آنکه محکوم به زندگی باشیم، پس باید کوشید با کمترین میزان درد زندگی کنیم.

* شادی، نبودِ رنج است.

*برای مخاطب قرار دادن یک فرد دیگر، بجای آقا، خانم، و … عبارت ” همرنجِ من” بهتر است.

 

فون هارتمان:

* زندگی به دردِسرش نمی‌ارزد، نه به این دلیل که لذت مستقل از درد وجود ندارد، بلکه چون مجموع تمام دردها بر مجموع تمام لذات تفوق دارند.

 

همیلتون و بولیه:

* ما مسلماً هنگامی که با مانعی برخورد می‌کنیم، رنج می‌کشیم. در چه جای دیگری جز آزادی می‌توان علت لذت را انتظار داشت؟

* «موجود در کنش شایسته خودش به لذت دست می‌یابد»، یعنی در کارکرد مناسبش.

* “فعالیت آزاد و متغیر، دو علت برای لذت هستند.”

 

فروید:

*وقتی تو رنج میبری شاید همان وقتی است که تو بیش از همه لذت میبری. یعنی تو نمیدانی چه وقت لذت میبری. لذت چیزی جز کاهش تحریکات درد نیست.

* اصل لذت به این معنا نیست که فرد به شکل لذت گرایانه ای دنبال لذت برود، بلکه به این معنا است که فرد از چیزی که ناراحتی ایجاد می کند، دوری کند. یعنی دور شدن از درد یا ناراحتی و نه جستجوی لذت.

 

لاکان:

* سوژه در حرکت به سوی ژوئیسانس اش ناگزیر به رویارویی با درد است و این همان چیزی است که موجب واپس زنی می شود.  سوژه از ارضا کردن سائق هایش چشم می پوشد و همین چشم پوشی ها، تاریخچه او می گردد. اما واپس زده همیشه باز می گردد.

 

مولوی:

* جانا به خرابات آی، تا لذت جان بینی.

* در کوی خرابات آی، تا دُردکشان بینی.

* هر که او بیدارتر پر دردتر …  هر که او آگاه تر رخ زردتر

 

هدایت:

* در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون …

 

حافظ:

*از دست غیبت تو شکایت نمی‌کنم … تا نیست غیبتی، نبُوَد لذتِ حضور.

* من حاصل عمر خود ندارم جز غم … در عشق ز نیک و بد ندارم جز غم

یک همدم باوفا ندیدم جز درد … یک مونس نامزد ندارم جز غم. و نهایتاً

* دردِ عشقی کشیده‌ام که مپرس  …  زهرِ هجری چشیده‌ام که مپرس،

   گشته‌ام در جهان و آخر  کار … دلبری برگزیده‌ام که مپرس.

 

*** سوال: دلبری که حافظ در آخر برگزیده چیست؟

خاطره، سرمایه عمر

خاطره، سرمایه عمر

مرد میانسالی دیدم، تکه نان خشکی می­ جوید و به ­سختی می بلعید.

 نان، لبه ­های تیز و برنده ­ای داشت. آثارش، دهان و حنجره خونین او بود.

درد داشت، درد نداری، درد بلعش، درد بغض­ ها، درد ناچاری.

چشم­ ها اما سرخ و پر آب، اشک­ هایش بی­ اختیار در جریان؛

گویی اشک­ هایش طراوتی بودند بر خشکی نان و مرهمی بر زخم­ های گلو!

اما … در عمق دیدگان غم ­آلودش، لبخندی کودکانه، اما تلخ و مرموز قرار داشت.

آخر او هم روزی روزگاری طعم غذایی شیرین و دلچسب را چشیده بود.

***

بزرگسالی را دیدم، بی ­آشیان، بی­ کاشانه، ویلان و سرگردان در کوچه­ های تنگ و خلوت.

گه گاهی از شدت خستگی، که در چهره ساکت و ایستایش هویدا بود، بخواب میرفت.

خوابی بدون بالش و رخت و پخت، زیر گرمای تابستان و سرمای زمستان.

اما … در خواب لبخندی به ­لب داشت، باز هم لبخندی کودکانه و تلخ و مرموز.

آخر او در خوابش رویا داشت، رویایی که یادآور چند روز بهاریش بودند!

***

کهنسالی را دیدم بی ­کس و کار، بی­ یار و بی ­یاور، بی­ همدم، تنهای تنها.

بهت­ زده از بازی روزگار، انگار در دل می­ گفت، چه بی­رحم است این دنیا …

نه شانه­ ای برای گریه کردن، و نه دامانی برای سر گذاشتن.

انگار می­گفت، چرا زنده ­ام؟ چرا باید همه ایام این سختی ­ها و مکنت ­ها را بدوش بکشم؟

اما نه، او هنوز یک چیز داشت که خیلی­ خیلی ­ها نداشتند و ندارند،

او در قلبش خاطره داشت، خاطرات عشق، عشق یک هم­ نفس، آری، او حسرت نداشت!

معنای زندگی او، همان خاطراتش بودند.

می­دانم او حسرت به ­دل نخواهد مرد، او عشقش را با خود به گور خواهد برد!

***

سرمایهٔ عمر آدمی یک نفس است         آن یک ­نفس ­از ­برای یک هم­نفس­ است

با  هم­نفسی گر نفسی بنشینی              مجموع حیات عمر، آن یک نفس است

او همان ایلوست

او همان ایلوست

Charles Aznavour- She

She … may be the face I can’t forget,

A trace of pleasure or regret

May be my treasure or the price I have to pay

She may be the song that Salome sings

May be the chill that autumn brings

May be a hundred different things

Within the measure of a day

She may be the beauty or the beast

May be the famine or the feast

May turn each day into a heaven or a hell

She may be the mirror of my dream

A smile reflected in a stream

She may not be what she may seem

Inside her shell

She who always seems so happy in a crowd

Whose eyes can be so private and so proud

No one’s allowed to see them when they cry

She may be the love that cannot hope to last

May come to me from shadows of the past

That I remember till the day I die

She may be the reason I survive

The why and wherefore I’m alive

The one I’ll care for through the rough and rainy years

Me, I’ll take her laughter and her tears

And make them all my souvenirs

For where she goes I’ve got to be

The meaning of my life is she, she

Mmm, she

writers: Bobby Hart / Tommy Boyce

لینک به ترانه:

https://musicavolute.com/mp3/charles-aznavour-she/

شاید هرگز چهره اش را نتوانم فراموش کنم.

شاید یادش نشانه ای از لذت یا حسرتِ من باشد.

شاید او گنجِ من است یا برعکس، هزینه ای که باید برایش بپردازم.

شاید نویدیست که گرمایِ بهار را مژده میدهد،

شاید هم نه، سرمای پاییز زندگیم را به من هشدار میدهد،

شاید هم صدها چیز متفاوت دیگر باشد.

در حد و اندازه یک روز:

او شاید دلبرم گردد، شاید هم دیوِ جان بَرم گردد.

شاید نشانهِ قحطی و سوگ باشد، یا نه، نشانهِ فراوانی و جشن باشد،

شاید هر روزم را به بهشت یا به جهنم تبدیل کند.

او شاید آینه رویاهای من است،

لبخندی منعکس شده در رودخانه ضمیرم،

شاید هم اصلا آنچه به  نظر میرسد، نباشد.

او، در درون وجود ظاهریش،

او که همواره در میانِ جمع شاد و خوشحال بنظر می رسد،

اویی که چشمانش پرغرور و محفوظ می نمایند،

اویی که به کسی اجازه دیدن گریه چشمانش را نمیدهد،

شاید همان عشقی است که وصالی برای من ندارد،

شاید هم از سایه هایِ روزگارانِ گذشته ام به من رسیده،

هرچه که باشد، تا روز مرگم، بیادش میمانم.

او شاید دلیلِ زنده ماندن و رازِ بقایم باشد.

شاید او پاسخِ چراییِ دلیلِ زنده ماندنم باشد

چون من همیشه مراقب و محافظش خواهم بود، در ایامِ سخت و سیاه

من، لبخندها و اشک هایش را برمیدارم،

و از تمام آنها برای خودم یادگاری میبافم.

او هرجایی باشد، من هم همانجا هستم،

او معنای زندگی من است.

او، همان ایلوست