چه هولناک است دانستن

چه هولناک است دانستن!

o اُدیپ یا اودیپ یا ایدیپوس Oedipus، در اساطیر یونانی، پادشاه افسانه‌ای تبای، تنها فرزند لایوس Laius و یوکاسته Jocasta است.
o یکی از پیشگویان معبد دلفی Delphi به لایوس گفت در صورتی که از لوکاستی صاحب فرزندی شود، به دست آن فرزند کشته خواهد شد.
o پس لایوس او را به چوپانان سپرد تا در کوه رهایش کنند. اما چوپانان او را به مروپی، همسر پولیبس سپردند.
o روزی ادیپ از کسی شنید که فرزند پولیبُس نیست. او برای یافتن حقیقیت نزد پیشگوی معبد دلفی رفت
و او به جای پاسخ سوالش به ادیپ گفت که روزی پدرش را خواهد کشت و با مادرش ازدواج خواهد کرد.
o ادیپ برآشفت، نزد پولیبُس باز نگشت و راه تب در پیش گرفت.
o در راه به لایوس برخورد کرد و در نزاعی او را کشت و نادانسته با یوکاسته، مادرش، ازدواج کرد.
o زمانی که حقیقت را دریافت، خود را کور کرد. یوکاسته نیز خود را کشت.

o این پرسش همواره قابل بحث است که: یک انسان تا چه میزان خودشناسی را تاب می آورد؟
o ادیپ نمونه آدمیزادی است که دانشی دربارهِ خود بدست می آورد، و بیشترین بهای ممکن را در برابر آن میپردازد،
تا جایی که در آخر کار تبعید شده و از شهریاری نسبتاً شاد و پیروز، به پیرمردی نابینا تبدیل می شود.
او فریاد بر می آورد : آه، از شنیدن بیمناکم، ولی با این حال باید بشنوم.

o پیشگوی نابینا می کوشد با گفتن این جمله او را از جستجو باز دارد: چه هولناک است دانستن، وقتی که فایده ای از آن حاصل نمی شود.
o حتی همسر ادیپ، یعنی یوکاسته «که همان مادرش است »، به تمام غیب گویان می تازد و به همسرش التماس می کند که:
به این افسون تن در نده، بهتر است تا جایی که می توانی بی فکر و بی خرد زندگی کنی.
o حتی بعد هم، وقتی یوکاسته حقیقت را در می یابد «که در واقع مادر همسرش بوده است » بر سر همسر و فرزندش ادیپ فریاد میزند که:
خداوند تو را از اینکه بدانی که هستی در امان بدارد.

o مساله اصلی این است که آیا اُدیپ باید بداند کیست و چه کرده؟
اینکه پدرش را کشته و با مادرش ازدواج کرده، و تبارش کیست؟ یا نه نباید بداند ؟
o ولی ادیپ به این دلیل قهرمان است که اجازه نمی دهد، پیشگوی، یا همسرش، یا خدا، یا هرکس دیگر، او را از دانستن درباره خویش باز دارد.

o ما نیز مانند اُدیپ می توانیم بگوییم : چه پرخطر است دانستن! ولی با این حال باید بدانم.
o دانستن پرخطر است، ولی خطر ندانستن بیشتر است.

• در نمایشنامهِ فاوست گوته Goethe’s Faust ، فاوست روحش را به شیطان می‌فروشد.
o قهرمان چنان کشش فراگیری برای بدست آوردن دانش دارد، که روحش را به شیطان می فروشد و بهایش را دست کم می گیرد.
o گوته Johann Wolfgang von Goethe با شیوهِ خودش در این داستان بیان می کند که این «اشتیاق بی کران» برای کسب دانش،
به خودی خود، جزیی از جهان شیطان است.

• آدم وحوا از بهشت رانده شدند، زیرا با خوردن از درخت خیر و شر، به دانش دست یافته بودند.

ادامه……………..

Leave a Reply

Your email address will not be published.