فرانکل و یالوم

فرانکل و یالوم

***

ویکتور فرانکل

Viktor Frankl

Viktor_Frankl

• ویکتور امیل فرانکل ۱۹۰۵ – ۱۹۹۷ روانپزشک اتریشی، عصب‌شناس، و پدیدآورندهٔ معنادرمانی (لوگوتراپی) بود.

• معروف‌ترین کتاب او، انسان در جستجوی معنا، روایت تجربیات او در دوران فاجعه‌باری است که به عنوان یک یهودی در اردوگاه‌های کار اجباری آلمان نازی حضور داشت و در خلال آن، او به اهمیت معنای زندگی برای انسان در سخت‌ترین شرایط می‌پردازد.

• ویکتور فرانکل در ۱۹۰۵ در وین به‌دنیا آمد. در دوران دبیرستان او مشتاقانه آرای فیلسوفان طبیعی را مطالعه می‌کرد و در سخنرانی‌های مربوط به روان‌شناسی عمومی شرکت می‌کرد.  در همین دوره او با روانکاوی آشنا شد.
o فرانکل در ۱۶ سالگی مکاتباتش را با فروید آغاز کرد و یکی از دست‌نوشته‌هایش را در حیطهٔ روانکاوی برای او فرستاد که این دست‌نوشته سه سال بعد در نشریهٔ بین‌المللی روانکاوی چاپ شد. فرانکل یک سال بعد، فروید را ملاقات کرد اما به مرور زمان، گرایشهای نظری‌اش به آرای آدلر نزدیک‌تر شده بود.  او در سال ۱۹۲۵ مقاله‌ای را در نشریهٔ بین‌المللی روانشناسی فردی منتشر کرد و در آن با تمرکز بر مفاهیم معنا و ارزش به بررسی تفاوت‌های فلسفه و روانشناسی پرداخت.

• پدر ویکتور فرانکل مردى پرابهت و منضبط و مادرش هم زنى خوش قلب و دیندار بود.  ویکتور پسرى استثنایى و فوق العاده کنجکاو بود.  حتى درچهارسالگى مى دانست که مى خواهد پزشک شود.  وی در سال ۱۹۳۰ موفق به دریافت درجه لیسانس پزشکی شد و در سال ۱۹۴۲ درجه دکتری PHD خود را از دانشگاه وین کسب کرد.

• بین سال‌های ۱۹۳۰ و ۱۹۳۸ فرانکل در بیمارستان روانی وین به عنوان رئیس بخش خودکشی زنان مشغول به کار شد و در سال ۱۹۳۸ که آلمان به اتریش حمله کرد، او به طور خصوصی کارش را به عنوان عصب‌شناس و روان‌پزشک شروع کرده بود.

• او در ۱۹۴۹ از دو دانشگاه وین و آدیتشنالی موفق به گرفتن درجهٔ دکترای اعصاب و روان شد. در ضمن او از ۱۲۰ دانشگاه در سراسر جهان دکترای افتخاری گرفت.

• فرانکل به علت یهودی بودن در سال‌های ۱۹۴۲ تا ۱۹۴۵ به وسیله نازیها ابتدا در آشویتس و سپس در اردوگاه کار اجباری داخاو زندانی شد. تجارب او در این اردوگاه‌ها موجب شد مکتب جدیدی را در روانشناسی بنیان‌گذاری کند که معنا درمانی یا لوگوتراپی نامیده می‌شود.

• او پس از پایان جنگ دوم جهانی ریاست بخش اعصاب بیمارستانی در وین را به عهده گرفت و به مقام استادی دانشگاه در رشتهٔ عصب‌شناسی و روان‌پزشکی نایل آمد. در سال‌های ۱۹۷۰ تا ۱۹۷۳ استاد داشنگاه بین‌اللملی سن دیه‌گو بود و نظریه معنا درمانی‌اش در میان روان‌شناسان و روان‌پزشکان پیروان زیادی دارد.

• فرانکل در سپتامبر ۱۹۹۷ در سن ۹۲ سالگی در وین درگذشت.

• فرانکل در جنگ جهانی دوم زمانی که یهودیها و کمونیستها و همجنسگرایان توسط حکومت نازی در آلمان که اتریش نیز به آن الحاق شده بود، روانهٔ ارودگاه‌های کار اجباری می‌شدند، در سال‌های ۱۹۴۲ تا ۱۹۴۵ در آشویتس و داخائو زندانی بود. نامزدش هرگز پیدا نشد و ظاهراً جزو قربانیان این اردوگاه‌ها بود.
o ویکتور در کتاب خاطرات خود و در کتاب انسان در جستجوی معنا بارها تاکید می‌کند که بازنویسی کتاب لوگوتراپی انگیزه زنده ماندن او بود. این کتاب را که در مورد نظریه اش درباره معناجویی و معنا درمانی بود در دستگیری وی در اردوگاه به همراه همه لباس‌هایش از او گرفتند. او با این نظریه توانست خود را در بدترین شرایط ارودگاه حفظ کند و نجات یابد. در واقع نظریه خود را خود تجربه کرد و می‌توان گفت که این نظریه از بوته آزمایش به توسط خود او گذشته ‌است.

o هر چند خود او در کتاب انسان در جستجوی معنا می‌نویسد: ما که از بخت خوب یا حسن اتفاق یا معجزه – یا هر آنچه که شما نامش می‌نهید- از این اردوگاهها بازگشته‌ایم، خوب می‌دانیم که بهترین‌های ما برنگشتند.

Viktor_Frankl2
• حوادثى که در آن اردوگاه ها رخ داد، دکتر جوان ( زندانى شماره 119104) را عمیقاً متوجه اهمیت معناجویى در زندگى کرد. یکى از اولین حوادثى که او را به این نتیجه رساند از دست دادن دست نوشته هاى علمى اش طى انتقال به آشویتس بود. او آنها را در داخل آستر کت خود جاسازى کرده بود، اما مجبور شد در واپسین دقایق آنها را تحویل دهد. شبهاى بعد سعى کرد آنها را ابتدا به ذهنش و سپس بر روى کاغذ پاره هایى که پنهانى به دست آورده بود بازسازى کند.
o میل شدید او براى بازنوشتن و چاپ آن یادداشت ها باعث شد سختی هاى اسارت را تحمل کند. حادثه مهم دیگر زمانى رخ داد که به همراه سایر زندانیان براى نصب خطوط راه آهن کار مى کرد. زندانیان از سرنوشت خویشاوندان و همسران خود کاملاً بى خبر بودند.

دکتر جوان شروع به اندیشیدن راجع به همسر خودش کرد و دریافت که همسرش در درون او حضور دارد:

نجات انسان از طریق عشق و در عشق است.

انسانى که هیچ چیزى در این جهان از خود به جا نگذاشته،

باز ممکن است حتى براى لحظه اى هم که شده،

در یاد و خاطره معشوق خویش سعادت و شادمانى را تجربه کند.

معنا درمانی2

o او متوجه شده بود که در میان زندانیان کسانى بخت زنده ماندن پیدا مى کردند که ایمان یا تصورى از آینده داشتند، چه آن آینده انجام کارى مهم یا بازگشت به نزد عزیزانشان بود. کسانى که چنین انتظار و امید و دلبستگى هایى داشتند رنج خود را بهتر تحمل مى کردند و از یأس و ناامیدى شدیدى که جسم و روحشان را از درون تهى مى کرد و به مرگ منتهى مى شد مصون مى ماندند.

محرک اصلى انسان، کسب لذت و پرهیز از درد نیست،
بلکه یافتن معنایى است در زندگى.
فرد آماده رنج کشیدن است، به شرط آنکه معنا و مقصودى در آن رنج بیابد.

• آشویتس و داخائو، بوته آزمایش و محل تجربیات ارزنده، ولی به شدت دردناک روانپزشکی بود که حرفه خودش را با گرایش روانکاوی آغاز کرد، ولی از هستی گرایی جدا نبوده است. او کار روانپزشکی خود را تحت تاثیر فروید آغاز کرد، اما آنچه ذهن او را بارورتر کرد، عبور از گذرگاه مرگ بود که خیلی ها در نیمه راهش جان باختند، قبل از کسب تجربه تلخ اردوگاه اجباری نازی ها، فرانکل از لوگوتراپی (معنا درمانی) استفاده کرده بود. اما آن میدان تجربی، به مفاهیم لوگوتراپی معنای بیشتری داد.

o به نظر فرانکل، زندانبان ها و مسئولین مخوف اردوگاههای کار اجباری، در خلال رفتار وحشیانه و خشونت بار خود، با پرداخت بهایی سنگین این حقیقت ارزنده را به ثبت رساندند که:

انسان موجودی آزاد است که همیشه حق انتخاب دارد.
انسان واکنش خود در برابر رنج ها و سختی هایِ ناخواستهِ پیش آمده و شرایط محیطی را خود انتخاب می کند،
و هیچ کس جز خودش این قدرت را ندارد که این حق را از او بگیرد.

آنچه انسان ها را از پا در می آورد، رنج و مشکلات نامطلوب نیست!
بلکه بی معنا شدن زندگی است که مصیبت بار است.
فقط در شادی و لذت نمی توان معنایی یافت،
بلکه در رنج و مرگ هم می شود این معنا را یافت.

 زندگی، جاده پُر پیچ و خمی است. پشت هر پیچ داستانی قرار دارد.

داستانی نیمه نوشته، که اگر چه برخی از قسمت‌های آن بر ما تحمیل می‌شود،

اما در نهایت این ما هستیم که با زاویهِ دید خود به این قسمت‌ها شکل می‌دهیم، و دیگر قسمت‌های آن را می‌سازیم.

o همه‌ ما در زندگی گرفتار شرایطی می‌شویم که خود به وجود آورنده آن نبودیم، بیماری، مرگ عزیزی یا ….  درست است که در به وجود آمدن آن‌ها آزاد نبودیم، اما قادریم در مقابل مصیبت، خود تصمیم بگیریم که تسلیم شویم یا در مقابل آن قد علم کنیم. انسان زیر سلطه شرایطی که با آن روبرو می‌شود قرار ندارد، بلکه این شرایط است که مطیع عزم اوست.

در هر مصیبتی معنایی نهفته است،
اگر بپذیریم که جهانی که ما در آن زندگی می‌کنیم جهان مفاهیم و نشانه‌هاست،
هر رویدادی پیامی است برای انسانِ هوشیار تا آن را خوب ببیند و پیام نهفته‌اش را درک کند.

افراد با راهنمای روانشناسان میتوانند میدان دید خود را وسعت دهند، تا معنا و ارزش نهفته شده در آن مصیبت را ببینند. آن گاه قادر خواهند بود شجاعانه آن را بپذیرند و با آن مبارزه کنند. و وقتی به پذیرش برسند می‌توانند به وظایف و مسئولیت‌های خود رسیدگی کنند.

انسان باید دریابد که غم‌ و مرگ است که واقعیتِ بودن و زندگی را توجیه می‌کند

و وجود انسان را شکوفا می‌سازد و او را به تعالی می‌رساند.

پس باید این‌ها را از دریچه دیگری نگاه کرد.

امروزه از روش لوگوتراپی برای کمک به معنا دادن به زندگی افراد افسرده، افرادی که قصد خودکشی دارند، افرادی که بیماری صعب‌العلاج دارند، افرادی که با سوگ مواجه می‌شوند و … استفاده می‌شود. به آنان کمک می‌کنند معنای آن حادثه را دریابند و با عینک جدید به آن اتفاق نگاه کنند و این راز فرانکل بود.

فرانکل پس از طى کردن دوران اسارت در دو اردوگاه دیگر سرانجام در ۱۹۴۵ از اردوگاه رهایى پیدا کرد و به وین رفت. آنجا بود که متوجه شد بهترین عزیزانش از دنیا رفته اند.  اگرچه بسیار تنها و شکسته بود، سرپرستى یکى از مراکز عصب شناسى وین را پذیرفت و تا ۲۵ سال در آن سمت ماند.  او بالاخره کتابش را بازسازى کرد و به چاپ سپرد.  پس از چاپ این کتاب (یعنى کتاب دکتر و روح)، براى تدریس به مدرسه پزشکى دانشگاه وین دعوت شد. تنها در نه روز، کتاب دیگرى به رشته تحریر درآورد که عنوان اش این بود: انسان در جستجوى معنى.

• فرانکل در ۱۹۴۷ با دخترى به نام الى ازدواج کرد که قدرت او را براى مقابله با مسائل و دشواری هاى جهان، دوچندان مى ساخت. در ۱۹۴۸ در رشته فلسفه دکترا گرفت و در رساله اش به تحلیل و بررسى رابطه میان روانشناسى و دین پرداخت. همان سال استادیار عصب شناسى و روان پزشکى در دانشگاه وین شد.
o در ۱۹۵۰ انجمن پزشکى براى روان درمانى اتریش را بنیاد نهاد و خود ریاست آن را برعهده گرفت. پس از آنکه به درجه استادى ارتقا یافت در محافل بیرون از وین نیز به سرعت شهرت پیدا کرد. او دکتراى افتخارى و جوایز علمى و فرهنگى بسیارى دریافت داشت و حتى نامزد دریافت جایزه صلح نوبل شد.  فرانکل تا سال ۱۹۹۰ یعنى تا ۸۵ سالگى به تدریس در دانشگاه وین ادامه داد.

• او یک کوهنورد قهار بود و لیسانس خلبانى اش را زمانى گرفت که ۶۷ سال داشت!  در ۱۹۹۲ دوستان و اعضاى خانواده اش به افتخار وى مؤسسه ویکتور فرانکل را تأسیس کردند.
فرانکل در ۱۹۹۵ زندگینامه خود نوشته اش را به پایان رساند و در ۱۹۹۷ آخرین اثرش «انسان در جست وجوى معنى غایى» را بر پایه تجربیات دیرینه اش منتشر ساخت.
او مجموعاً ۳۲ کتاب منتشر ساخته است که به ۲۷ زبان ترجمه شده اند.

• فرانکل اگزیستانسیالیست (پیروان اصالت وجود، هستی‌گرا) بود.  او واژه «هستی نژندی» را در مورد اختلال عاطفی ابداع کرد و اختلال عاطفی را حاصل عدم توانایی فرد در یافتن معنا برای زندگی می‌دانست.

به نظر فرانکل آزادی به معنای رهایی از سه چیز است:
1. غریزه‌ها
2. خوی‌ها و عادت‌ها
3. محیط

در زمینهٔ نظریه شخصیت، فرانکل معتقد است، در آدمی انگیزه‌ای بنیادی وجود دارد و آن «ارادهٔ معطوف به معنا» است. مکتب روان‌شناسی لوگوتراپی یا معنا درمانی که ویکتور فرانکل بنا نهاد امروز یکی از مکاتب مطرح روان‌شناسی در جهان است.

اختلاف دیدگاه فرانکل با دیگران

• اختلاف با فروید

فروید روان نژندی را حاصل سرکوب کشش‌های غریزی می‌داند که « فرامن» به «من» و در نتیجه به «نهاد» تحمیل کرده است. در حالی که فرانکل این را کافی نمی‌داند و تعارضات روانی را تنها دلیل روان‌نژندی نمی‌شمارد.

• اختلاف با آدلر

آلفرد آدلر روان‌نژندی را نتیجهٔ محدودیت «من» در برابر حس مسئولیت بیان می‌کند. روان‌شناسی فردی آدلر از انگیزهٔ «تلاش برای برتری» سخن می‌گوید. اما فرانکل انسان بودن را در «آگاه بودن» و «مسئول بودن» و در “جستجوی معنایی برای زندگی بودن” می‌داند و در واقع دو مکتب فرویدی و آدلری را مکمل هم می‌شمارد.

• اختلاف با رفتاردرمان‌گران

فرانکل اعتقاد دارد چون رفتار درمان‌گران آدمی را مانند حیوانان و به صورت ماشین فیزیولوژیک تحلیل می‌کنند، آزادی اراده و انتخاب را در انسان نادیده می‌گیرند. اما در لوگوتراپی به بعد معنوی انسان اهمیت داده می‌شود.

فرانکل و یالوم

آروین د. یالوم

Irvin D. Yalom

Irvin D. Yalom2

• اروین دیوید یالوم متولد ۱۹۳۱، واشنگتن دی سی، ایالات متحده آمریکا، روانپزشک هستی‌گرا (اگزیستانسیالیسم) و نویسنده آمریکایی است که از مرز روسیه و لهستان مهاجرت کرده بود.

در سال ۱۹۵۶ در بوستون در رشته پزشکی و در سال ۱۹۶۰ در نیویورک در رشته روانپزشکی فارغ التحصیل شد و بعد از خدمت سربازی، در سال ۱۹۶۳ استاد دانشگاه استنفورد شد.  در همین دانشگاه بود که الگوی روانشناسی هستی گرا یا اگزیستانسیال را پایه گذاری کرد. یالوم هم آثار دانشگاهی متعددی تالیف کرده است و هم چند رمان موفق دارد.  او جایزه انجمن روانپزشکی آمریکا را در سال ۲۰۰۲ دریافت کرد، اما بیشتر به عنوان نویسنده رمان‌های روانشناختی، به ویژه رمان مشهور وقتی نیچه گریست شهرت دارد.

• او به عنوان یک روانپزشک به دنبال راهکارهایی است که از دانش روانشناسی جهت پیشبرد اهداف انسانی و حل مشکلات انسان ها استفاده کند و در کنار این مسوولیت سنگین با داشتن نثری ساده و آگاهی کامل از اصول داستان نویسی، نوشتن رمان را از سال های نخستین دانشجویی آغاز کرد و بی تردید مورد استقبال فراوان مخاطبان قرار گرفت. «وقتی نیچه گریست» مدال طلای باشگاه مشترک المنافع کالیفرنیا را برای بهترین رمان ۱۹۹۳ به دست آورد.

o رمان وقتی نیچه گریست ۱۹۹۲
o رمان خوابیدن (دروغ گفن) بر روی نیمکت ۱۹۹۶
o نظریه و اجرای رواندرمانی گروهی ۱۹۷۰
o هر روز کمی نزدیک تر می شود ۱۹۷۴
o رواندرمانی اگزیستانسیال (هستی گرا) ۱۹۸۰
o گروه درمانی در میان بیماران ۱۹۸۳
o جلاد عشق ۱۹۸۹
o مامان و معنی زندگی ۱۹۹۹
o هنر درمان (نامه‌ای سرگشاده به نسل جدید روان‌درمانگران و بیمارانشان) ۲۰۰۱

• کتاب مامان و معنای زندگی

• در داستان مامان و معنی زندگی، وابستگی فرزندی را به مادر متوفی او نشان می دهد. مادر که در زمان حیاتش نه تنها پسرش به او افتخار نمی کرد، بلکه باعث خجالت او می شد، و به قول پسر، سال ها در خصومتی مداوم با او زندگی می کرد و عجیب این که، حالا بعد از مرگ مادر، در رویایی که ۱۰ سال بعد از مرگ او میبیند، تأیید و نظر مادرش را در مورد خود می خواهد…
بعد از رویا از خود می پرسد آیا ممکن است من تمام عمرم در پی تأیید مادرم بوده باشم؟

• یالوم به این نتیجه می رسد که کودکانی که در خانواده های ناکارآمد رشد می کنند، اغلب به سختی از آنها جدا می شوند، در حالی که کودکان والدین خوب و مهربان، با تعارض کمتری از آنها فاصله می گیرند.  اصلاً مگر یکی از وظایف والدین قادر ساختن کودک به ترک خانه نیست؟

یالوم در این داستان کوتاه به خوبی نشان می دهد که همه در پشت داستان به ظاهر خشک و خشن واقعیتهایی به وسعت یک عمر دارند که اگر بدون قضاوت بررسی شوند، مشکلات اطرافیان هم با آنها حل می شود.

• کتابِ وقتی نیچه گریست When Nietzche Wept

وقتی نیچه گریست
دانلود pdf کتاب

فیلم وقتی نیچه‌ گریست

فرانکل و یالوم

• کتاب رمان هنگامی که نیچه گریست آمیزه ای است از واقعیت و خیال ، جلوه ای از عشق ، تقدیر و اراده در بین خردگرای سده نوزدهم و در آستانه زایش دانش روانکاوی .

فریدریش نیچه بزرگترین فیلسوف اروپا ، یوزف برویر از پایه گذاران روانکاوی ، و دانشجوی پزشکی جوانی به نام زیگموند فروید ، همه اجزایی هستند که در ساختار رمان در هم تنیده میشوند تا حماسه فراموش نشدنی رابطه خیالی میان بیماری خارق العاده و درمانگری استثنایی را بیافرینند .

در ابتدای رمان ، لوسالومه ، این زن دست نیافتنی از برویر می خواهد تا با استفاده از روش آزمایشی (درمان با سخن گفتن) ، به یاری نیچه ناامید و در خطر خودکشی بشتابد .
در این رمان جذاب ، دو مرد برجسته و اسرارآمیز تاریخ ، تا ژرفای وسواس های خویش پیش می روند و در این راه ، به نیروی رهایی بخش دوستی دست می یابند.

• داستان کتاب هنگامی که نیچه گریست از این قرار است که نیچه عاشق دختری بنام لوسالومه یک روسی تبار آزاد می شود .  عشقی بسیار دردناک . درگیر شدن در یک تثلیث . لوسالومه از نیچه می گریزد .  او می دید که نیچه او را می بیند .
نیچه در نامه هایی که به لوسالومه می نویسد در پی ایده ایی برای خودکشی است و در این صورت سالومه در صدد کمک به نیچه می پردازد .  اما چگونه می تواند این مرد مغرور تاریخ را وادار سازد که به پزشک یوزف برویر مراجعه کند ؟  دکتر برویر به درخواست سالومه باید به نیچه کمک کند هم از نظر جسمی و هم روحی تا فکر خودکشی از سرش دور شود .  اما دکتر برویر چگونه می تواند به مردی که راضی نیست درمان شود کمک کند ؟  به مردی که معتقد بود از بیماری شدید میگرنش سود می برد زیرا این بیماری او را تبدیل به یک فلسفه و مذهب و فرهنگ می کند و به عقیده خودش تنها از تجربه خود می نویسد و بر خون می نویسد و بهترین حقیقت ، حقیقت خونین است .  به مردی که به هیچ عنوان در سخنانش اثری از عشق و خودکشی یافت نمی شود .  به مردی که هر گونه کمکی را توهین به خود می داند .

دکتر برویر خلاصه توانست با کمک فروید این چنین مردی را به گریه آورد . اما چگونه ….؟؟؟
ریتم داستان تا زمانی که برویر به عنوان درمانگر نیچه سعی در نزدیک شدن به افکار بیمار را دارد به کندی صورت می گیرد و مخاطب برای مواجه شدن با واقعیات ، کنجکاوی بیشتری نشان می دهد ، اما هنگامی که نیچه درمانگر برویر می شود. سرعت داستان تند می شود و داستان در جاده ای سراشیبی ، خاطرات فراموش شده نیجه و برویر را بازگو می کند و این نهایت همان ابدیت است که آنها با درایت توانسته اند راهی برای جبران خطاها و مبارزه با زمان پیدا کنند و آن هم گفتگو و جبران خطاها است ….

وین ، پایان قرن نوزدهم . لو سالومه آمده است تا یوزف برویر ، پزشک مشهور و استادِ زیگموند فروید را بیابد . او نگران دوستش نیچه است . برویر باید اندیشمند بزرگ و تنها را که از سردرد شدیدی رنج می‌برد ، معالجه کند و او را از این گرفتاری برهاند .  ولی نیچه نباید از این جریان بویی ببرد ، سالومه از برویر تقاضا کرده که او را معالجه کند .  برویر تصمیم می‌گیرد با روش جدید بیان‌درمانی که به‌ تازگی در مورد بیمار دیگرش آنا او تجربه کرده او را درمان کند . برویر برای تشویق نیچه به صحبت‌کردن ، وضعیت بیمار جوانش آنا او را برای او تشریح می‌کند .
به‌ این‌ ترتیب میان برویر آرام و دلسوز ، و نیچه حساس و خوددار ، دوئل گفتاری تندی به‌ وجود می‌آید و هرچه این دو به هم نزدیکتر می‌شوند ، برویر بیشتر متوجه می‌شود که فقط در صورتی می‌تواند نیچه را معالجه کند که وی اجازه این کار را بدهد .

یالوم تخیل و واقعیت را در یک شبکه منسجم با هم ترکیب می‌کند ؛ طوری‌ که شخصیت‌های برجسته و بزرگِ دورانِ آغاز روان‌درمانی زنده می‌شوند و با ما سخن می‌گویند .

وقتی نیچه گریست2

بخشی از این کتاب:

• برویر ادامه داد: یکی از بیمارانم قابله است، زنی پیر، چروکیده و تنها. قلبش نارساست. ولی هنوز شور زندگی دارد. یک بار درباره سرچشمه این هیجان از او پرسیدم.  گفت شور زندگی در لحظه ای است که نوزادی خاموش را بلند میکنی و ضربه ی زندگی بخش را به پشتش میزنی. او گفت با غوطه ور شدن در آن لحظه پر رمز و راز ، لحظه ای که هستی و بخشایش در خود دارد، هربار از نو آغاز میکند.

برتا خود ، خطر است. پیش از او ، من در چهارچوب قواعد می زیستم.  امروز از مرز آن قواعد گذشته ام. شاید منظور قابله هم همین بود.  من به نابود کردن زندگی، فدا کردن حرفه، از دست دادن خانواده، مهاجرت و شروع دوباره زندگی با برتا می اندیشم. برویر آهسته بر سر خود زد. ابله! ابله! می دانم هرگز چنین نخواهم کرد.

• کتابِ “درمان شوپنهاور”

o یالوم اول بار، با همین گروه درمانی و کتابِ درخشانش با عنوان “روان درمانی گروهی”، دینِ خودش را به این حوزه ادا کرده بود . ولی همانطور که خودش ابراز می دارد، آن کتاب به زوایای حرفه ای گروه درمانی پرداخته بود و درمان شوپنهاور روابط انسانی دخیل در گروه را آشکار می سازد.

o عمده نوشته های یالوم در قالب رمان های آموزشی قرار می گیرد، در همین کتابِ مورد بحث نیز خواننده از زبان ژولیوس -گروه درمانگر- و حتی از زبان اعضای گروه، اطلاعات وسیع تکنیکی و بسیار سودمندی را دریافت می کند.
آشنایی با فنون اجرا و اداره گروه، توسط مولف، گاه در قالب داستان و اتفاقات آن رخ می دهد، مانند زمانی که ژولیوس توسط فیلیپ به خودافشاگری ترغیب می شود یا گاهی نویسنده بسان معلمی به صراحت گروه و فرایندهای آن را شرح می دهد.

ژولیوس یک روانپزشک است، که در حین کار با یک گروه، متوجه بیماری لاعلاج خودش می شود، یک بیماری که به تدریج او را با مرگ قریب الوقوع خودش روبرو خواهد ساخت. در ابتدا چالش های ژولیوس با این پدیده و سپس مواجهه با یکی از مراجعین سابقش به نام فیلیپ، که بعدا یکی از اعضای گروه درمانی او می شود، ساختار اصلی این رمان را رقم می زند.

فیلیپ-درمانجوی سابق ژولیوس- یک شیمی دان وبعدا یک فیلسوف است، که باور دارد، دیدگاه فلسفیِ آرتور شوپنهاور، توانسته او را درمان کند، عملی که به زعم او، ژولیوس، در گذشته نتواسته بود.

یالوم، در این داستان، فیلیپ را به جای آرتور شوپنهاور _فیلسوف بزرگ_ می شناساند و مخاطب بارها سخنان و نکته های فلسفی شوپنهاور را از زبان فیلیپ در می یابد. یالوم نیر، یک درمیان، فصل های این کتاب را، به مرور زندگی و آرای فلسفی شوپنهاور اختصاص داده است. روندی که به یکدستی داستان لطمه می زند و گاه مخاطب را از سیر وقایع داستان دور می سازد.

o در نهایت، فیلیپ که در گذشته، مدتها نزدِ ژولیوس، درمان انفرادی را بدون کسب نتیجه رها کرده بود، در نهایت با حضور در جلسات گروهی، شفا می یابد، تا جایی که پس از مرگ ژولیوس،
به عنوان گروه درمانگر کار خود را آغاز می کند.

o شخصیت ژولیوس (که به نظر میرسد نمایی از یالوم را به دیدگان مخاطب یاداور می شود)، در ابتدای آگاهی خود از جریان بیماری مرگ آورش، دچار بحران های موقتی میشود، که هرچه داستان به انتها نزدیک تر می شود دیگر از آن دلهره ها چیزی نمی خوانیم، این طور به نظر می رسد که نویسنده رمان، از مرگ، و آنچه در ابتدای رمان، موضوع اصلی داستان بوده، به تدریج فاصله گرفته تا آن اندازه که شخصیت فیلیپ و چالش های او در جریان گروه درمانی، جایگزین موضوع محوری رمان قرار میگردد.

o این فاصله گرفتنِ یالوم از درگیری های ژولیوس با مرگ قریب الوقوع اش چنان پررنگ می شود، که گاه خواننده، بیماری ژولیوس را و مرگی که او را انتظار می کشد، فراموش می کند، تا جایی که خبرِ مرگ ژولیوس به ناشیانه ترین شکل در جریان داستان سرهم بندی می شود.

• ببینید یالوم مرگ ژولیوس را چگونه به تصویر می کشد:

“بانی گفت: ژولیوس، ایرادی ندارد اگر برای مراسم آخرین جلسه کیک بیاورم.
قطعا ایرادی ندارد. هر نوع کیک هویجی که دوست داری، بیاور.  اما قرار بود که جلسه خداحافظی رسمی در کار نباشد.
روز بعد ژولیوس دچار حملات سردرد سوزانی شد و طی چند ساعت به کما رفت و سه روز بعد فوت کرد. طبق معمول عصرهای دوشنبه هر هفته، اعضای گروه در کافه تریا دور هم جمع شدند و در سوگ و ماتمی خاموش کیک هویج مرسوم را صرف کردند.  شاید، یالوم نیز، از مرگ و پرداختن به تصویر آن می گریزد!

انسان در جستجوی معنا

انسان در جستجوی معنا

Man’s Search for Meaning

قسمت‌هایی از کتاب

دانلود کتاب انسان در جستجوی معنا

انسان در جستجوی معنا2

• انسان در جستجوی معنا اثر ویکتور فرانکل، روان‌پزشک، عصب‌شناس و پدیدآورندهٔ لوگوتراپی است که در سال ۱۹۴۶ منتشر شد.  این کتاب در بر دارندهٔ خاطرات فرانکل از وضعیت خود و سایر قربانیان اردوگاه‌های کار اجباری آلمان در خلال جنگ دوم جهانی است. فرانکل در این کتاب به عنوان یک (روان‌شناسی اگزیستانسیالیتی) روان‌شناس اگزیستانسیالیت به اهمیت جستجوی معنا برای زندگی، در سخت‌ترین شرایط زندگی می‌پردازد و ضمن روایت خاطراتش از اردوگاه‌های کار اجباری، تلاش می‌کند که نگرش جدیدش را در روان‌شناسی (لوگوتراپی) تبیین کند.

• بیش از ۹ میلیون نسخه از این کتاب تأثیرگذار تا زمان مرگ ویکتور فرانکل در سال ۱۹۹۷ در آمریکا فروخته شد، به ۲۴ زبان زندهٔ دنیا ترجمه شد و ۷۳ بار تجدید چاپ شد. این کتاب با ترجمه مشترک دکتر نهضت صالحيان (فرنودی مهر) و مهین میلانی توسط انتشارات درسا چاپ شده است.

• هزار و پانصد نفر چندین شبانه روز سفر می‌کردند.  در هر واگن هشتاد نفر را جا داده بودند. همه مسافرین بایستی روی بار خود که تنها پس مانده اموالشان بود دراز می‌کشیدند. واگن‌ها آنقدر پر بود که تنها در قسمت بالای پنجره‌ها روزنه‌ای برای تابش نور گرگ و میش سپیده دم به چشم می‌خورد. همه انتظار داشتند قطار سر از کارخانه اسلحه‌سازی در آورد و این جایی بود که ما را به بیگاری می‌کشیدند و ما نمی‌دانستیم که هنوز در سیلسیا هستیم یا به لهستان رسیده‌ایم.  سوت قطار مانند ضجه کسی بود که التماس‌کنان به سوی نیستی سقوط می‌کرد.  سپس قطار به خط دیگری تغییر مسیر داد و پیدا بود که به ایستگاه بزرگی نزدیک می‌شویم.  ناگهان از میان مسافران مضطرب، فریادی به گوش رسید، «تابلو آشویتس!» بله آشویتس نامی که مو بر تن همه راست می‌کرد: اتاق‌های گاز، کوره‌های آدم‌سوزی، کشتارهای جمعی.  قطار آن چنان آهسته و با تانی مرگباری در حرکت بود که گویی می‌خواست لحظه‌های وحشت ناشی از نزدیک شدن به آشویتس را کشدارتر از آنچه هست بگرداند: آش… ویتس!

• برای هر زندانی از بند رسته‌ای روزی فرا می‌رسد که وقتی به دوران اسارت خود می‌نگرد و تجارب اردوگاهی را زیر و رو می‌کند، باور نخواهد کرد که چنان روزگار دشواری را تحمل و سپری کرده‌است.  همچنان که سرانجام روز آزادیش فرا رسید و همه چیز در نظرش چون رویای زیبایی بود، روزی هم فرا خواهد رسید که تجربه‌های اردوگاهی‌اش چون کابوس رنجش خواهد داد.

انسان در جستجوی معنا3
• دکتر فرانکل، گاهی از بیماران خود که از اضطراب ها و دردهای کوچک و بزرگ رنج می برند و شکوه می کنند می پرسد، «چرا خودکشی نمی کنید؟» او اغلب می تواند از پاسخ بیماران خط اصلی روان درمانی خویش را بیابد. در زندگی هر کسی ، چیزی وجود دارد.  در زندگی یک نفر عشق وجود دارد که او را به فرزندانش پیوند می دهد؛  در زندگی دیگری، استعدادی که بتواند آن را بکار گیرد؛ در زندگی سومی ، شاید تنها خاطره های کشداری که ارزش حفظ کردن دارد. یافتن این رشته های ظریف یک زندگی فرو پاشیده، به شکل یک انگاره استوار، از معنا و مسئولیت هدف و موضوع مبارزه طلبی «لوگوتراپی» است، که تعبیر دکتر فرانکل « از تحلیل اگزیستانسیالیستی» نوین (هستی درمانی) است.

• در این کتاب ، دکتر فرانکل تجربه ای را که منجر به کشف «لوگوتراپی» شد توضیح می دهد. وی مدت زیادی در اردوگاه کار اجباری اسیر بود که تنها وجود برهنه اش برای او باقی ماند و بس.  پدر ، مادر، برادر و همسرش یا در اردوگاه ها جان سپردند و یا به کوره های آدم سوزی سپرده شدند. خواهرش تنها بازمانده این خانواده بود که از اردوگاه های کار اجباری جان سالم بدر برد.  او چگونه زندگی را قابل زیستن می دانست؟  در حالیکه همه اموالش را از دست داده بود؛ همه ارزش هایش نادیده گرفته شده بود؛ از گرسنگی و سرما و بی رحمی رنج می برد و هر لحظه در انتظار مرگ بود.  او به راستی چگونه زنده ماند؟
پیام چنین روانکاوی که خود با چنان شرایط خوفناکی رویاروی بوده است، شنیدن دارد. اگر کسی بتواند به شرایط انسانی ما عاقلانه و با دلسوزی بنگرد؛ این شخص بی تردید باید دکتر فرانکل باشد. واژه هایی که از دل دکتر فرانکل بر می خیزد، بر دل می نشیند. چون بر تجربه های بسیار ژرف استوار است. صادقانه و ژرف تر از آن است که انسان کوچکترین رنگی از فریب در آن ببیند. پیامهای او والاست و ارزنده و کارهایش به خاطر موقعیت کنونی او در دانشکده پزشکی دانشگاه وین، و به علت آوازه کلینیک های «لوگوتراپی» که امروزه در بسیاری از سرزمین ها با الگو برداری از پلی کلینیک شناخته شده عصب شناسی او در وین آغاز به کار می کند، شهرت جهانی دارد.

• انسان نمی تواند نظریه و شیوه کار ویکتور فرانکل را با کار زیگموند فروید سنجش و مقایسه نکند. چه، هر دو پزشک در آغاز به طبیعت و درمان «روان نژندیها» توجه داشتند.  فروید ریشه این «اختلال های » پریشان کننده را در « اضطرابی» می یابد که در اثر «انگیزه های» «تعارضی» و «نا آگاه» به وجود آمده است. اما فرانکل « روان نژندیها »را بر چند نوع میداند و برخی از آنها را (روان نژندی نئوژنیک)، نتیجه ناتوانی بیمار در پیدا کردن معنا و مسئولیتی در زندگی خویش می داند.  فروید بر «ناکامی» در زندگی جنسی تاکید دارد، اما فرانکل بر «ناکامی» در «معنا خواهی» .  امروزه در اروپا روان شناسان و روان پزشکان آشکارا از فروید روی برگردانده و به «هستی درمانی» روی آورده اند که مکتب «لوگوتراپی» یکی از آنهاست. یکی از ویژگی های دید گنجای فرانکل این است که هرگز فروید را رد نمی کند ، بلکه روش خود را بر آنچه او انجام داده است بنا می نهد. او حتی با سایر شکل های «هستی درمانی» نیز سر ستیز ندارد، بلکه به آنان خوشامد گفته و از در خویشی در می آید.

• داستان این کتاب گر چه کوتاه است، ولی بسیار هنرمندانه و گیراست. دکتر فرانکل در جایی از داستان، فلسفه «لوگوتراپی» خود را به خواننده می شناساند،  او آن را چنان ملایم به داستان پیوند می دهد که خواننده تنها پس از به پایان رسانده کتاب به ژرفای نوشته او پی می برد و می بیند که دیگر این بخش از کتاب دنباله داستان سبعیت اردوگاه های کار اجباری نیست.

• خواننده از همین زندگی نامه دردناک بسیاری چیزها می آموزد. خواننده فرا می گیرد، که انسان هنگامی که به ناگهان احساس می کند که « چیزی برای از دست دادن به جز بدن مسخره شده برهنه اش ندارد، چه می کند.»  با توصیفی که فرانکل از آمیخته «هیجان» و « بی احساسی» به ما می دهد، روح انسان تسخیر می شود، نخستین چیزی که به نجات انسان می آید، کنجکاوی سرد جدا مانده ای است که انسان را متوجه سرنوشت خود می کند. پس از آن به کار بستن شگردهایی برای حفظ باقیمانده زندگی، با آنکه شانس زنده ماندن بسیار ناچیزست.  گرسنگی ، تحقیر، ترس و خشم ژرف ناشی از بی دادگری را هاله هایی از افراد محبوب و مورد علاقه ، مذهب ، شوخ طبعی و حتی زیبایی های آرام بخش طبیعت مانند یک درخت یا غروب آفتاب قابل تحمل می کند.

• گمان مبرید که این لحظه های آرامش بخش میل به ادامه زندگی را در زندانی بر می انگیزد.  آنها در صورتی مفید خواهند بود که بتوانند زندانی را یاری دهند معنایی برای رنج بیهوده خود بیابد.  و در اینجاست که ما با هسته مرکزی اگزیستانسیالیسم رویاروی می شویم که اگر زندگی کردن رنج بردن است ؛ برای زنده ماندن باید ناگزیر معنایی در رنج بردن یافت.  اگر اصلا زندگی خود هدفی داشته باشد، رنج و میرندگی نیز معنا خواهد داشت.  اما هیچ کس نمی تواند این معنا را برای دیگری بیابد.  هر کس باید معنای زندگی خود را ، خود جستجو کند و مسئولیت آنرا نیز پذیرا باشد. اگر موفق شود، با وجود همه تحقیرها و تحمیق ها به زندگی ادامه می دهد.  فرانکل که به نیچه علاقه مند است به این گفته اش نیز ایمان دارد، کسی که چرایی زندگی را یافته، با هر چگونه ای خواهد ساخت.

• در اردوگاه کار اجباری هر حادثه ای موجب این می شود، که زندانی کنترل خود را از دست بدهد.  همه هدفهای عادی زندگی از او گرفته می شود.  تنها چیزی که برایش باقی می ماند واپسین آزادی های بشری است. آزادی در گزینش شیوه اندیشه و برخورد با یک سری حوادث این آزادی نهایی که هم بوسیله رواقیون شناخته شده است و هم هستی گرایان نوین، در داستان فرانکل دارای اهمیت درخشانی است.  زندانیان مردمی معمولی بودند ، اما دست کم شماری از آنان ثابت کردند که ارزش رنج هایشان را دارند و با این کار شایستگی بشر را در برخاستن علیه سرنوشت خود به ثبوت رساندند.

• البته نویسنده این کتاب به عنوان یک «روان درمانگر» می خواهد پی ببرد چگونه می توان به انسان کمک کرد تا به این شایستگی برجسته بشری دست یابد. چگونه می توان در بیمار این حس را برانگیخت که به خاطر چیزی مسئول زندگی است، هر چند که در بدترین شرایط قرار گرفته باشد؟  فرانکل نمونه تکان دهنده ای از یک جلسه «گروه درمانی» که با زندانیان دیگر داشت به ما ارایه می دهد.

انسان در جستجوی معنا

hamyaran

گزیده حرف های یالوم

گزیده حرف های یالوم

Irvin D. Yalom2

1. قانون عشق بالغانه این است: دوستم دارند چون دوست دارم. o عشق رشد نیافته می‌گوید:دوستت دارم چون به تو نیاز دارم.o عشق بالغانه می‌گوید:به تو نیاز دارم چون دوستت دارم”

2. انسانِ به راستی نیرومند، هرگز درد و رنج نمی‌آفریند، بلکه چون زرتشت، چنان از نیرو و فرزانگی لبریز می‌شود که آن را سخاوتمندانه به دیگران پیشکش می‌کند. این پیشکشی، حاصل فراوانی شخصی است، نه ترحم، که خود نوعی تحقیر است.

3. نظریه پردازان خودشکوفایی، بر اخلاقیاتی تکاملی باور دارند. برای نمونه، آبراهام مزلو می گوید: انسان به گونه ای ساخته شده که اصرار دارد موجودی کامل و کامل تر شود و این به معنای اصرار برای رسیدن به همان چیزی است که مردم ارزشهای والا، بزرگواری، مهربانی، شجاعت، صداقت، عشق، از خودگذشتگی و خوبی می نامند. بنابراین مزلو به پرسش ما برای چه زنده ایم؟ اینگونه پاسخ می دهد که ما زنده ایم تا توانایی هایمان را محقق سازیم. او پرسش بعدی یعنی بر چه اساسی زندگی کنیم؟ را با این ادعا پاسخ می دهد که ارزشهای خوب در ذات ارگانیسم انسانی نهاده شده اند و اگر انسان به خرد ذاتی خویش اعتماد کند، به شیوه ای شهودی آن ها را خواهد یافت.

4. مدت ها پیش از آنکه روانشناسی به عنوان یک نظام مستقل وجود داشته باشد، این نویسندگان بزرگ بودند که کار روانشناسان زبردست را انجام می دادند. در ادبیات، نمونه های فراوانی از مرگ آگاهی می توان یافت که موجب تحول فردی شده است. o شوک درمانی اگزیستانسیال ابنزر اسکروجٍ Ebenezer Scrooge در سرود کریسمس دیکنز را در نظر بگیرید. دگرگونی فردی شگفت آوری در اسکروج شکل می گیرد، نه در نتیجه شادی ایام عید، بلکه حاصل از رویارویی اجباری با مرگ خودش است. o پیام آور دیکنز (شبح کریسمس آینده) از یک شوکِ درمانی اگزیستانسیال مدد می گیرد: شبح اسکروج را به آینده می برد، جایی که ساعات پایانی زندگی اش را مشاهده می کند، تصادفاً می شنود که دیگران به راحتی از مرگش میگذرند و می بیند که غریبه ها بر سر اموالش با یکدیگر نزاع می کنند. تحول اسکروج بلافاصله بعد از صحنه ای اتفاق می افتد که در حیاط کلیسا زانو میزند و بر حروف روی سنگ مزارش دست می کشد.

5. نیچه می‌گوید وظیفه ما در زندگی، تکمیل کردن آفرینش و طبیعت خویش است. او دستورالعملی نیز برای اجرای این وظیفه درونی بایسته به ما پیشکش کرده است، نخستین جمله ماندگارش : بشو، آن که هستی

6. اغلب گفته می‌شود که سه دگرگونی بزرگ در اندیشه، دیدگاه مرجعیت بشر را تهدید کرده است.
o اول، کپرنیک اثبات کرد که زمین مرکز عالم نیست تا در پیرامون آن همه اجرام سماوی بچرخند.
o دوم، داروین نشان داد که ما مرکز زنجیره حیات نیستیم، بلکه مانند همه مخلوقات، از اشکال دیگر حیات تکامل یافته‌ایم .
o سوم، فروید که ثابت کرد که ما اربابان خانه خود نیستیم، بیشتر رفتارهای ما توسط نیروهایی خارج از آگاهی و شعور ما کنترل و اداره می‌شوند. شکی نیست شریک نظریه فروید که مورد اعتراف وی قرار نگرفته، آرتور شوپنهاور است. چرا که سالها قبل از تولد فروید، شوپنهاور مطرح کرده بود که ما با نیروهای زیست شناختی پیچیده‌ای هدایت می‌شویم و سپس خود را با این تفکر فریب می‌دهیم که ما آگاهانه اعمال خود را انتخاب می‌کنیم.

7. از بیشتر مراجعه کنندگان می‌پرسم: دقیقا از چه چیز مرگ می‌ترسید؟ پاسخهای مختلفی که به این پرسش می‌دهند، غالبا به درمان سرعت می‌بخشد.  پاسخ «همه کارهایی که انجام نداده‌ام» به جانمایه‌ای اشاره می‌کند که برای همه آنهایی که به مرگ می‌اندیشند یا با آن روبرو می‌شوند اهمیت دارد: رابطه دوجانبه بین ترس از مرگ و حس زندگی نازیسته.

8. هرچه از زندگی کمتر بهره برده باشید، اضطراب مرگ بیشتر است. در تجربه کامل زندگی، هرچه بیشتر ناکام مانده باشید، بیشتر از مرگ خواهید ترسید.  نیچه این عقیده را با قوت تمام در دو نکته کوتاه بیان کرده است: زندگی ات را به کمال برسان و به موقع بمیر. همان طور که زوربای یونانی با گفتن این حرف تاکید کرده است: برای مرگ چیزی جز قلعه‌ای ویران به جا نگذار. o سارتر در زندگی نامه خودنوشتش آورده: آرام آرام به آخر کارم نزدیک می‌شدم… یقین داشتم که آخرین تپشهای قلبم در آخرین صفحه‌های کارم ثبت می‌شود و مرگ فقط مردی مرده را درخواهد یافت.

9. اگر انسان به شیوه های مختلف در برپایی جهان، آزاد نباشد، مسوولیت معنایی نخواهد داشت. جهان رخدادپذیر است؛ همه چیز می توانست به شکلی متفاوت آفریده شود.  برداشت سارتر از آزادی فراگیر و ژرف است: انسان نه تنها آزاد است، بلکه محکوم به آزادی است. به علاوه، مفهوم آزادی فراتر از مسوول بودن در برابر دنیا (به معنای آکندن دنیا از اهمیت) است:
علاوه بر آن، فرد کاملاً در برابر زندگی خویش مسوول است، نه فقط در برابر اعمال خود، بلکه در برابر کوتاهی هایش هم مسوولیت دارد.

10. وقتی اریک فروم، می خواست همدلی را به دانشجویان آموزش دهد، از عبارات ترنس [نمایشنامه نویس روم باستان] مربوط به دو هزار سال پیش کمک می گرفت: من انسان هستم و بگذار هیچ چیز انسانی ای برایم بیگانه نباشد و ما را مجبور می ساخت با بخشی از خود که با کردارها یا تخیلات بیماران مربوط می شد، هر قدر هم که آنها زشت، مهاجم، شهوانی، خودآزارانه یا دیگرآزارانه بود، آزادانه برخورد کنیم.  اگر این کار را نمی کردیم، پیشنهاد می کرد بررسی کنیم که چرا می خواهیم این بخش از وجودمان را مسدود و بسته نگه داریم.

11. پیش از این، مرگ را تجربه ای مرزی خواندم که قادر است فرد را از وجه روزمره ذهنی به وجه هستی شناسانه برساند (وجهی از بودن که در آن از بودنِ خویش آگاهیم) ، وجهی که در آن دگرگونی بسیار میسرتر است.  «تصمیم» نیز تجربه مرزی دیگری است.  نه تنها ما را با مرحله ای رودررو می کند که در آن خود را می آفرینیم، بلکه ما را با محدود بودن چاره ها نیز آشنا می سازد. گرفتن یک تصمیم ما را از دیگر چاره ها محروم می کند. انتخاب یک زن، یک حرفه یا یک مکتب به معنی چشم پوشی از سایر احتمالات است. هرچه بیشتر با محدودیتهایمان مواجه شویم، بیشتر ناچار خواهیم شد از اسطوره خاص بودن، استعدادهای بی پایان، زوال ناپذیری و مصونیت خود در برابر قوانین محتوم زیستی دست برداریم.

12. بر یک صفحه سفید خط مستقیمی رسم کنید. ابتدای این خط تولدتان را مجسم می کند و پایانش مرگتان را. خط متقاطعی بر آن رسم کنید تا نشان دهد، اکنون در کجا هستید. پنج دقیقه بر آن مراقبه کنید.

13. من در اینجا «مسوولیت» را در معنایی خاص به کار می برم؛ همان معنایی که ژان پل سارتر مد نظر داشت، زمانی که مسوول بودن را «بانی و مولف انکار ناپذیر یک رویداد یا شی» معنا کرد.  مسوولیت یعنی ایجاد و تالیف. آگاهی از مسوولیت یعنی آگاهی از اینکه خود، سرنوشت، گرفتاری های زندگی، احساسات و در نتیجه رنج هایمان را خود پدید آورده ایم. برای بیماری که چنین مسوولیتی را نپذیرد و همچنان دیگران را به خاطر ناراحتی هایش سرزنش کند، درمان حقیقی امکان پذیر نیست. قدرت مطلق همیشه گمراه کننده است. گمراه می کند چون آنچه را باید فراهم نمی سازد. همیشه واقعیت – واقعیت درماندگی و میرندگی ما، این واقعیت که به رغم دستیابی به ستارگان، سرنوشتی محتوم در انتظار ماست – از راه می رسد.

14. مرگ برادر فقدانی بود که تمامی زندگی او را تحت الشعاع قرار داده بود، تمامی اسطوره های پاک و کودکانه ای که در ذهن داشت: مشیت الهی، امنیت خانه، وجود عدل در جهان، و قانونی که می گوید سالخوردگان قبل از جوان ترها می میرند، با مرگ برادر نابود شده بود.

15. اریک فروم، مسیر تکاملی عشق را از اوان کودکی پی جویی می کند، یعنی زمانی که فرد برای آنچه هست مورد عشق قرار می گیرد یا دقیق تر بگوییم به این دلیل که هست مورد عشق قرار می گیرد.  بعدا بین هشت تا ده سالگی، عامل جدیدی به زندگی انسان پا می گذارد: آگاهی از اینکه فرد عشق را با فعالیت خود پدید می آرود.  وقتی فرد بر خودمداری غلبه میکند، نیاز دیگری به اندازه نیاز خودش اهمیت می یابد، و کم کم مفهوم عشق از «مورد عشق بودن» به «عشق ورزیدن» تغییر می کند.
فروم «مورد عشق بودن» را با وابستگی یکی میداند که در آن تا زمانی که فرد کوچک، درمانده یا «خوب» بماند، با «مورد عشق بودن» پاداش می گیرد. در حالی که «عشق ورزیدن» وضعیتی قدرتمندانه و موثر است. عشق کودکانه از این قانون پیروی می کند که دوست دارم چون دوستم دارند. قانون عشق بالغانه این است: دوستم دارند چون دوست دارم. عشق رشد نیافته می گوید: دوستت دارم چون به تو نیاز دارم. عشق بالغانه می گوید: به تو نیاز دارم چون دوستت دارم.

16. اگر عشق تنها یک ویژگی حقیقی داشته باشد، این است که هرگز نمی ماند؛ ناپایداری، بخشی از ماهیت شیدایی عشق است. ولی در شتاب بخشیدن به این مرگ احتیاط کنید.  در جدال با عشق هم مانند مبارزه با یک اعتقاد مذهبی نیرومند، شما پیروز میدان نخواهید بود و به راستی شباهت های فراوانی میان عاشقی و تجربه خلسه مذهبی هست: یکی عشقش را حال و هوای حضور در کلیسا می نامید و دیگر حال عشق را وضعیتی آسمانی و زوال ناپذیر می دانست. صبور باشید، بگذارید این بیمار باشد که نامعقول بودن احساساتش یا وارستگی
از شیفتگی به معشوق را کشف کند و به زبان آورد.

o محبت بالغانه از غنای فرد ناشی می‌شود، نه از تهیدستی اش.  از رشد ناشی می‌شود نه از نیاز. فرد عشق نمی‌ورزد چون نیاز به وجود دیگری دارد، نیاز به کامل بودن دارد و نیازمند فرار از تنهایی است. فردی که بالغانه عشق می‌ورزد، این نیازها را در جایی دیگر و به شیوه ای دیگر مثلاً با عشق مادرانه که در مراحل ابتدایی زندگی بر او جاری شده، برآورده کرده است. بنابراین عشق پیشین سرچشمه قدرت است و عشق کنونی زاییده قدرت.

17. تا وقتی به این فکر چسبیده اید که دلیل خوب زندگی نکردنتان، بیرون از وجودتان است، هیچ تغییر مثبتی در زندگیتان رخ نمی دهد. تا وقتی مسوولیت خود را به دوش دیگران بیاندازید که با شما بی انصافی می کنند، یک شوهر لات، یک کارفرمای زیاده طلب، که از کارمندانش حمایت نمی کند، ژنهای ناجور، اجبارهای مقاومت ناپذیر، وضع شما همچنان در بن بست می ماند.  تنها خود شما مسوول جنبه های قطعی موقعیت زندگی خود هستید و فقط خودتان قدرت تغییر دادن آن را دارید. حتی اگر با محدودیتهای بیرونی همه جانبه ای درگیرید، هنوز آزادی و حق انتخاب پذیرش برخوردهای مختلف، نسبت به این محدودیتها را دارید.

18. می خواستم نه تنها قهرمان داستان من با مرگ خویش کنار بیاید، بلکه به مراجعان خود نیز کمک کند تا با مرگ خویش مواجه شوند. دلیل انتخاب و معرفی موضوع مرگ در فرایند روان درمانی به سالهایی بازمی گردد که با بیماران سرطانی درمان ناپذیر کار می کردم. بیماران زیادی را دیدم که در مواجهه با مرگ پژمرده نشدند، بلکه برعکس دچار تغییراتی اساسی شدند
که تنها می توان آن را رشد شخصیت، پختگی یا پیشرفت خردمندی نامید. آنها در الویت های زندگی خود تجدید نظر می کردند، موضوعات روزمره را ناچیز می شمردند، از داشته های مهم خود مانند کسانی که دوستشان دارند، از تغییر فصول، از شعر و موسیقی که مدتهای مدیدی از آنها غافل مانده بودند، شاکر و شادمان می شدند.  یکی از بیمارانم می گفت: سرطان روان رنجور را شفا می بخشد. اما افسوس که انسان باید تا لحظات آخر زندگی، هنگامی که بدنش مورد تهاجم سرطان قرار می گیرد، منتظر بماند تا بیاموزد چگونه زندگی کند.

19. الگوی بیمار خودشیفته به شیوه‌های گوناگون ظاهر می‌شود: برخی بیماران احساس می‌کنند ممکن است دیگران را برنجانند، ولی خود را از هر نکوهش و انتقادی معاف می‌بینند؛ طبعا فکر می‌کنند عاشق هر کسی بشوند، او هم در مقابل عاشقشان می‌شود؛ فکر می‌کنند نباید برای دیگران صبر کنند؛ هدیه و غافلگیری و توجه از دیگران می‌خواهند، ولی خود چیزی به کسی نمی‌دهند؛ فکر می‌کنند همین که وجود دارند کافی‌ست تا مورد عشق و احترام قرار گیرند.  در گروه درمانی فکر می‌کنند باید بیش از دیگران مورد توجه باشند و برای به‌دست آوردن این توجه هم نباید کوشش کنند؛ انتظار دارند گروه خود را به آنان برساند ولی لازم نیست آن‌ها خود را با کسی هماهنگ کنند. درمان‌گر باید بارها و بارها به این بیماران یادآوری کند که چنین انتظاراتی تنها در یک دوره زندگی قابل قبول است، آن هم وقتی‌ست که فرد نوزاد است و می‌تواند عشق بی‌قید و شرط از مادر بطلبد، بی‌آنکه نیاز به جبران باشد.

20. برای نیچه ای که یک بار گفته: این زندگی بود؟ باشد، پس یک بار دیگر! و برای ابَر انسانش که اگر فرصت زندگی بارها و بارها و تا ابد به یک شکل به او پیشکش شود، قادر است بگوید: آری، آری، به من دهیدش. این زندگی را خواهم گرفت و درست به همان شکل خواهم زیست. زندگی چیز دیگری است. ابَر انسانِ نیچه، به سرنوشتش عشق می ورزد، او فردی است که بر نیاز تخدیرکننده خویش به هدفی ماورایی چیره می شود. به گفته نیچه، هرگاه انسانی چنین کند، به ابَر انسان بدل خواهد شد، به روحی فلسفی که نماینده مرحله والاتر تکامل بشری است.

21. چرا تصمیم گیری دشوار است؟ در رمان جان گاردنر، با نام گِرندل، قهرمان داستان، پریشان از معمای زندگی، با کشیش خردمندی مشورت می کند و او دو عبارت ساده به زبان می آورد: همه چیز رو به نابودی است و هر راه چاره ای، تو را از سایر راه ها محروم می سازد. مفهوم «هر راه چاره ای، تو را از سایر راه ها محروم می سازد» همان است که در قلب بیشتر دشواری های موجود در تصمیم گیری نهفته است.  در برابر هر «آری» باید «نه» ای هم باشد.  تصمیم ها ارزان به دست نمی آیند، زیرا همواره با چشم پوشی از چاره ی دیگر همراهند.

22. عشق به اشکال گوناگون از راه می رسد، ولی این سطور به شکل خاصی از تجربه عشق اشاره دارد:

o نوعی از خود بی خودی وسواس گونه، ذهنیتی افسون شده که تمامی زندگی فرد را در تصرف خویش درمی آورد.

o معمولاً تجربه چنین حالتی با شکوه است، ولی مواقعی هم هست که شیدایی و از خود بی خودی، بیش از آنکه لذت بیافریند، پریشانی می آورد.

o گاه امکان به واقعیت پیوستن عشق برای همیشه از میان رفته است، مثل زمانی که دو طرف ازدواج کرده اند و تمایلی هم به چشم پوشی از زندگی مشترکشان ندارند.

o گاه عشق یک سویه است: یکی عاشق است و دیگری از هر ارتباطی اجتناب می کند یا تنها در آرزوی ارتباط جنسی است.

o گاه معشوق کاملاً دست نیافتنی است: مثلاً معلمی است، مثلاً درمانگر بیمار است یا مثلاً همسر یکی از دوستانش است.

o اغلب فرد چنان مجذوب عشق می شود که حاضر است از همه چیز – کار، دوستان، خانواده – بگذرد و مدت ها انتظار بکشد تا تنها یک نظر معشوق را ببیند.

o کسی که در عشقی خارج از حیطه زندگی زناشویی گرفتار شده، ممکن است از همسرش فاصله بگیرد، از هر صمیمیتی دوری کند تا رازش پوشیده بماند، حاضر به شرکت در زوج درمانی نشود یا زندگی زناشویی را عمداً در نارضایتی نگه دارد تا رابطه خارج از زناشویی اش را توجیه کند و از بار احساس گناه خود بکاهد.

23. محبت فعال است.  عشق بالغانه دوست داشتن است، نه دوست داشته شدن.  فرد عاشقانه به دیگری می بخشد، «تسلیم» دیگری نمی شود.

24. این عقیده که نحوه تفسیر تجربه، کیفیت زندگی ما را تعیین می کند نه خود تجربه؛ یک نظریه روان درمانی مهم است که سابقه اش به دوران باستان بازمی گردد؛ یک عقیده بنیادین در مکتب رواقیون که از طریق زنون، سنکا، مارکوس اورلیوس، اسپینوزا، شوپنهاور و نیچه دست به دست گشته، تا به یک مفهوم اساسی هم در درمان پویا و هم در درمان شناختی-رفتاری تبدیل گردد.

25. یکی از بیمارانم که نقص جسمانی شدید، یافتن جفتی مناسب را برایش مشکل کرده بود، با «انتخاب» این اعتقاد که زندگی بدون رابطه ای عاشقانه – جنسی با یک مرد ارزشی ندارد، خود را شکنجه می داد. بسیاری از درها را به روی خود بسته بود. از جمله خود را از لذت عمیق دوستی صمیمانه با دیگران محروم کرده بود. بخش عمده درمان این بیمار، به چالش طلبیدن آن اعتقاد اولیه بود: اینکه اگر جفتی نیابد هیچ است. دیدگاهی که همیشه خصوصا برای زنان از سوی جامعه تقویت می شود. او در نهایت به این ادراک رسید که گرچه در برابر نقص جسمانی اش مسئولیتی ندارد، ولی مسئولیت کامل نوع منش اش نسبت به این نقص با اوست، نیز مسئولیت این تصمیم که به همان نظام اعتقادی اش که به خودخوارنگری شدید منجر شده بود وفادار بماند یا آن را رها کند.

مصاحبه با ویکتور فرانکل در ۹۰ سالگی

مصاحبه با ویکتور فرانکل در ۹۰ سالگی

• حتی اگر گرایش معنوی هم نداشته باشیم برایمان کار دشواری است تا این پیام فرانکل را نشنیده بگیریم. که:

ماورای غرایز و ژن ها، ماورای شرطی سازی کلاسیک و ماورای حاکمیت زیست شناسی،
چیز خاصی هست و وجود دارد: شخص یگانه و انسانی بی همتا.

• میتو اسکالی با ذکر این مقدمه، به سراغ گزارش مصاحبه خود با ویکتور فرانکل، پایه گذار مکتب معنا درمانی می رود؛
اما پیش از آن می افزاید:

آن قسمت از تاریخ روان شناسی که ما آنرا به عنوان علم می شناسیم، کوشیده تا روح را از دایرة المعارف ما پاک کند.
اما شاید زمان آن فرا رسیده تا سخن فرانکل را بپذیریم و به حاکمیت “تقلیل گرایی” پایان دهیم.

• گزارش مشروح میتو از مصاحبه او با فرانکل را می خوانید:

• از ویکتور فرانکل پرسیدم: آیا خبری از«اُتو» دارید؟
• خوانندگان اثر کلاسیک فرانکل (یعنی انسان در جستجوی معنا)، «اتو» را هنگامی که قرار بود به اردوگاه استراحت زندانیان بیمار آشویتز فرستاده شود، به یاد دارند.
که چطور فرانکل آخرین وصیّت خود را به او کرد.
آنطور که فرانکل می نویسد:

هیچ کس نمی دانست چه حقه ای در کار است .
آنها می خواستند آخرین توان یک زندانی بیمار را از او بگیرند …
آیا مقصد اتاق گاز است یا واقعاً به اردوگاه استراحت فرستاده می شدیم.

o پزشک سرپرست به او پیشنهاد می دهد که تا ساعت ده شب فرصت دارد تا اسمش را از فهرست خارج کند.
به او گفتم این کار را نکن، من آموخته ام که خود را به دست سرنوشت بسپارم
فرانکل ادامه می دهد: «اشک از چشمانش سرازیر شد، سعی کردم تا او آرام کنم.
انگار چیزی به من می گفت که الان وقت وصیت کردن او است؛ گفت:
گوش کن! اگر به خانه نزد همسرم بازنگشتم و تو او را دیدی، به او بگو که هرروز و هر ساعت از او حرف می زدم.
به خاطر بسپار! دیگر اینکه من او را بیشتر از هر کسِ دیگری دوست داشتم.
و آخر اینکه، هرچند ازدواج ما زمان کوتاهی بود ولی تمام سختی های اینجا، نتوانست یادِ آن روزها را از خاطرم محو کند.

• هنگامی که من فرانکل را در دانشگاه وین یافتم با این ذهنیت به آنجا رفتم که پیری سالخورده را ببینم که به آشفته بازار جهان می نگرد.
اما ذهنیت من درست نبود. دکتر فرانکل کاملاً تندرست به نظر می رسید.
فقط یکی از دستیارانش از دانشجویان خواست به خاطر اینکه نور فلاش، چشمان ضعیف او را آزار می دهد از تصویربرداری خودداری کنند.
با وجود اینکه ۹۰ سال داشت اما بسیار مسلط و شوخ طبع بود و برای تأکید با مشت بر میز می کوبید،
و ماجراهایی از فروید ( که در سال ۱۹۲۳ او را ملاقات کرده بود و پس از آن با او کار کرده بود) تعریف می کرد.
هر چند وقت یکبار پای تخته سیاه می رفت تا نظر خود را در مورد مثلث غم انگیز زندگی بیان کند.

• فرانکل داستانی برای من تعریف کرد که نشان میداد به عقیده او بعضی از روان درمانگران خودشان دیوانه اند!
o او در ۴۰ سالگی در وین نقل قولی را از یک فیلسوف برجسته مدرن و نقل قول دیگری را از یک بیمار اسکیزوفرن برای حضار خواند
و از آنها خواست تا نقل قول بیمار اسکیزوفرن را تشخیص دهند.
فرانکل با قاطعیت گفت:« اکثر حضار دچار اشتباه شدند!.

o سپس فرانکل به تشریح مطلب پرداخت،او گفت: آنچه که در فیلسوف و روان پریش مشترک است این است که خوشبختی را می توان
با تعقیب دیوانه وار و خشم همراهش (علی رغم نتایج غیر قانع کننده) به دست آورد.

o اصطلاح مناسبی را که می توان برای این فرآیند به کار برد Hyper Intentionیا قصدیت مفرط است.

o همه چیز را از یک انسان می توان گرفت ولی انتخاب شیوه نگرش در شرایط مقدر را نمی توان از او گرفت، انتخاب حق شخص است.

o عاقل کسی است که این وظیفه را می پذیرد و از این رهگذر انتظار خوشبختی ندارد.

o بنابراین «معنادرمانی فرانکل»، رنج بردن را نه تنها مانعی بر سر راه خوشبختی نمی داند
بلکه آن را وسیله ای لازم تلقی می کند و کمتر به صورت یک مقوله مرضی به آن می نگرد.

o در این معنا، رنج بردن یک گذرگاه است.
o با آنکه سرآغاز روان شناسی های دیگر طرح این سؤال هاست که :
از زندگی چه می خواهی؟
چرا خوشبخت نیستی؟

o معنا درمانی می پرسد:
زندگی در این لحظه خاص از من چه می خواهد؟

o از نظر فرانکل خوشبختی«درپی» چیزی می آید.
o او می افزاید :
حقیقت گرایی از ما زهد فروش و ریاکار ساخته است و با تمرکز زیاد بر سلامتی، خود را در بیماری افکنده ایم. خودبیمارانگار شده ایم.

o فرانکل از جمله روشنفکران نادری است که با نظریه های خود زندگی کرده و در برابر آزمایش هایی مخاطره انگیز به خاطر ایمانش پاداش گرفت.

o « انسان در جستجوی معنا» خودگواهی بر اعتقاد او به «قصدیت مفرط» است.

o او می نویسد:
اردوگاههای نازی، انسان را بیش از آنچه که فروید و دیگران به تصویر می کشند –
یعنی موجودیهایی که توسط غریزه رانده می شوند – آشکار می سازند.

انسان موجودی است که اتاق های گاز آشویتز را درست کرد. با این وجود او همان کسی است که
راست قامت و در حال تسبیح و ذکر بر لب، پا به درون این اتاق همه چیز را از یک انسان می توان گرفت
ولی انتخاب شیوه نگرش در شرایط مقدر را نمی توان از او گرفت، انتخاب حق شخص است.

• ویکتور فرانکل در پاسخ به اولین نامه من گفت که خوشحال می شود با من ملاقاتی داشته باشد
و به شدت توصیه کرد که پنج کتاب دیگر ترجمه شده او به انگلیسی را مطالعه کنم.

o او گله مند بود که بسیاری از مصاحبه گرهای آمریکایی که به وین می آیند فقط یک کتاب مشهور او را مطالعه کرده اند
و سایر کتابهایش از جمله« اراده معطوف به معنا» را (که پس از ترجمه و انتشار انسان در جستجوی معنا، ۱۹۵۹، بارها تجدید چاپ شده)
مطالعه نکرده بودند.

o با توجه به تقاضای زیاد موجود، فرانکل بیست سال در ایالات متحده صرف سخنرانی، حضور در تلویزیون و حفظ کرسی استاد ممتاز
بازنشسته در برکلی کرد و گاهی اوقات مطالب بحث انگیزی را مطرح می کرد مثل اینکه در دهه ۷۰ پیشنهاد داد که امریکا
باید مجسمه مسئولیت را در ساحل غربی خود برپا کند.

o یکی از همکاران فرانکل به من گفت که از سراسر جهان با حس قدرشناسی نزد او می آیند.
o اما ملاقات با او کار ساده ای نبود.
o ویکتور فرانکل مانند مادر تِرِزا و سولژنیتسین، شخصی در مُغاک ژرفِ تجربه اخلاقی است.
o هنگامی که من در راه دفتر از اتاق مطالعه ی او گذشتم به تندیسی برخوردم.
o فرانکل در کتاب«پزشک و روح» می گوید:
من اعتقاد راسخ دارم که طراحی اتاق های گاز آشویتز، در وزارتخانه یا جای دیگری در برلین انجام نشد
بلکه روی میز کار در سالن های سخنرانی عالمان پوچ گرا آماده شد.

o روشن است که او فروید را یکی از همین اندیشمندان می دانست.
o پس آیا من در بدو ورود تندیس مرد بزرگی را دیدم؟
o او از فروید با نوعی همدردی حمایت کننده سخن می گفت، فرزند خوشبختی که پدر، شاهد تحقق رویاهایش در مورد او نبود.
o فرانکل گفت: فروید مردی بزرگ و نابغه بود.
o بیشتر آنچه که ما از روان انسان می دانیم به خاطر فروید است
اما یک نابغه هم نمی تواند بطور کامل در برابر روح زمانه خود بایستد.
و زمانه ی او زمانه ای بود که کنجکاوی و بر انگیختگی جنسی با تمام و امکاناتش در بنیاد اشتیاق انسانی پنهان شده بود.
او موضوع های فراتر را فراموش کرد.

• پرسیدم: در مورد معنادرمانی چطور؟ این کاستی وجود ندارد؟
o می گوید: «در معنای دقیق کلمه!
o معنا درمانی بیمار را با تمام انسانیتش می بیند.
o من به مرکز هستی بیمارگام می نهم.
o انسان موجودی در جستجوی معنا است،
موجودی که خودش را متعالی می کند،
موجودی که قادر است به خاطر عشق به دیگری دست به هر کاری بزند …

o می دانید؟ هر انسانی این گونه است ولی ممکن است اصل خودش را به دست فراموشی بسپارد، یا آن را سرکوب کند.
اما در اصل او موجودی در جستجوی معنا برای تحقق خود یا در جستجوی اشخاصی است که در کانون محبت او قرار بگیرند.

• به خانم فرانکل می گویم: باور کردنش سخت است. کتابی را می شناسید که تا کنون مانند انسان در جستجوی معنا ۹ میلیون نسخه
فروش داشته و هنوز هم درحال انتشار باشد؟
راستی در مورد این نامه ها چندتای آنها را در روز دریافت می کنید؟

o خانم فرانکل پاسخ داد: در حال حاضر روزانه ۲۳ نامه که اکثر آنها از امریکاست.
o می دانید آنها چه می گویند؟
o اکثر آنها از دکتر فرانکل برای تغییر زندگی شان سپاسگزاری می کنند.
o فرانکل در ادامه صحبت های همسرش گفت:

می دانید روشنفکران، جماعت سَبکِ روز و روشنفکرنماها شاید اهمیتی به این موضوع ندهند.
با این وجود من در تعجبم. اینان (روشنفکران) می گویند:
این بدین معنا نیست که ما در اندیشه های فلسفی دکتر فرانکل سهیم هستیم.
با این حال آنها را به کار می بندیم.

o فرانکل می افزاید:
برای من هم مهم نیست که آنها در اعتقاد فلسفی من، خود را شریک می دانند یا نمی دانند
ولی مطلبی هست که مرا عمیقاً راضی می کند؛ چون آنها به نفع بیماران، اندیشه های من را به کار می گیرند…
انسانی که گوشه خیابان زندگی می کند، خوب می فهمد که من چه می گویم
چون او جای خالی چیزی را می بیند که دیگران نمی بینند.
او می داند که چیزی بیش از «غرائز» او وجود دارد
.
o با این وجود افراد روشنفکرنمایانی وجود دارند که معتقدند فرانکل تجارب شخصی خود را که برخاسته از همان باورهای قدیمی
و غیر علمی در مورد روح، وجدان و گناه است، منتقل نموده است.
o در این میان برخی دیگر، دینداری فرانکل را مورد تردید قرار داده و می گویند او نه آدم مومنی است و نه یهودی راست کیش.
o برخی افراد یهودی و متعصب معتقدند فرانکل همواره شیطان هولوکاست ( یهودی کشی) را از نظر دور داشته و به حد کافی به آن نپرداخته است.

o فرانکل توضیح داد که
هیئت منصفه وینی بطور کامل علیه من است زیرا من در سازش با کسانی که به ناحق با من رفتار می کنند خوب نیستم.
آنها از این می ترسند که من کسی هستم که هولوکاست را فراموش کرده است.
در سراسر کتاب انسان در جستجوی معنا شما واژه ی «یهودی» را پیدا نمی کنید.
می فهمید! من یهودی بودن و رنج بردن به خاطر یهودی بودن را دست آویز قرار نمی دهم؟
من از آنها می پرسم: آیا شما از دست من عصبانی هستید؟ بله، خوب چرا عصبانی هستید؟

• آنچه معنادرمانی را از سایر مکاتب روان شناسی متمایز می کند شناخت متواضعانه نظم عینی و حقایق اخلاقی جهان است
که ماورای قدرت ما برای گریز، تغییر، ابداع یا بازآفرینی قرار دارد.

o شاید چون من بیش از حد، روحیه ی صلح طلبی دارم؟
بله، آیا صلح طلبی جرم است؟

o فرانکل می گوید:
مردم فراموش کرده اند که در آن زمان ملحق شدن به جنبش مقاومت به چه معنا بود.
کم و بیش به معنای دستگیری در هر لحظه و محکوم شدن به مرگ محکوم بود.
همانطور که نزدیک ترین دوست من در آن زمان به مرگ محکوم شد.
همگی ما قدر شناس اینگونه افرادیم.

o او می افزاید:
شما هرگز حق ندارید قهرمان گرایی را از شخص دیگری مطالبه کنید.
کسی که به ایالات متحده مهاجرت کرده و اوضاع را از آنجا نگاه می کند حق ندارد به کسی که در آلمان باقی مانده بگوید
که او بایستی به جنبش مقاومت ملحق می شده است. مگر اینکه خود او آن کار را کرده باشد

• از عقاید معنوی او پرسیدم.
o فرانکل گفت:
مردم کنجکاوند بدانند که آیا خود او به خدا معتقد است؟ .

o او در انسان در جستجوی معنا می نویسد:
این تجربه های گرانبها برای مردمی که به سوی خانه اش گام بر می دارد احساس شگرفی می آفریند
که پس از آن همه رنجی که روح و روانش متحمل شده دیگر چیزی وجود ندارد که او از آن بترسد مگر پروردگار.

o فرانکل در آثارش همواره ما را به روح، بخش فرازین آدمی و به تکانش مذهبی فرا می خواند.
o اما آیا بایستی آنها را استعاره ها، و کهن الگوهای اسطوره ای در نظر گرفت؟
یا هنگامی که او از خدا سخن می گوید براستی مقصودش خود خداست؟

o می دانیم که آنچه معنا درمانی را از سایر مکاتب روان شناسی، متمایز می کند شناخت متواضعانه نظم عینی و حقایق اخلاقی جهان است
که ماورای قدرت ما برای گریز و تغییر قرار دارد .

• من از او پرسیدم آیا بدون یک خالق، اندیشه «روح» به درون غریزه، فرو نمی ریزد و معنا درمانی از هم نمی پاشد؟

o فرانکل پاسخ می دهد:
نه بطور کامل، در این مورد منظور من، موضوع شفابخشی روح است نه موضوع نجات و آموزش روح:
من به خود اجازه نمی دهم شخصآً اعتراف کنم که مذهبی هستم یا نه .
من در مقام یک روان شناس، روان پزشک و یک استاد دانشگاه پزشکی، مطلب می نویسم…
و این جایگاه، پیام رسانی مرا قدرتمند تر می کند.
زیرا اگر من به عنوان یک شخص مذهبی شناخته می شدم مردم بلافاصله می گفتند
اُه ! بسیار خوب، این همان روان شناس مذهبی است. کتابش را کنار بگذار! .

o فرانکل اضافه کرد:
می دانید من شرمنده نمی شوم یا توهین به خودم نمی دانم که کسی مرا مذهبی بداند.
اگر شما دینداری را به معنای اعتقاد به یک فرامعنا (یعنی معنایی آنقدر جامع که شما قادر به درک آن نیستید) بدانید
شما می توانید با خیال راحت مرا مذهبی بدانید.

o در واقع من مذهب را به صورت تجلی و تظاهر نه تنها اراده معطوف به معنای انسان بلکه اشتیاق
و تمنای انسان برای یک معنای نهایی تعریف می کنم:
معنایی که آنقدر جامع است که ادراک ناپذیر است.

o مسائله اصلی، ایمان داشتن به آن است نه تفکر در مورد آن.
به عبارت دیگر در اینجا ایمان برابر تعقل قرار می گیرد.
دقت کنید پذیرش یک فرامعنا که از درک صرف منطقی می گریزد یکی از اصول اساسی معنا درمانی است .
بنابراین یک شخص مذهبی هم ممکن است فرامعنا را به صورت چیزی به موازات یک فراموجود درک کند و این فراموجود را خدا بنامد.

• دکتر فرانکل و همسرش مرا در بازدید کوتاهی از یادگاری هایشان که در اتاق مطالعه قرار داشت همراهی کردند.
در آنجا نامه ای قاب گرفته شده از دوست فرانکل، مارتین هایدگر وجود داشت.

o هایدگر همان فیلسوفی بود که برخی عبارتهای او را با یک بیمار اسکیزوفرنی (روان پریش) اشتباه گرفته بودند.

• سرانجام در پایان بازدید، یک نقاشی از آشویتز که توسط یک هم بند او به نام «برونو» که پس از آزادی کشیده شده بود نظر مرا جلب کرد.
o فرانکل در توضیح آن گفت: سربازان اس اس آلمان به برونو اجازه می دادند تا زنده بماند
ولی در عوض چهره نگار مخصوص نگهبان ها باشد.
و در این گوشه تصویر مکانی وجود داشت که مراسم تدفین انجام می گرفت.
یکی از این تابلوها درست محل جسد پدرم است که جان سپرده بود
.
o فرانکل گفت:
پیشتر از من پرسیدند آیا من به این چیزها هنوز هم فکر می کنم؟
و ادامه داد:
روزی نیست که من این کار را نکنم.
دلم برای جوان ترها می سوزد که از اردوگاهها خبر ندارند یا در زمان جنگ در آن زندگی نکردند،
تا چیزی برای مقایسه با سختی های امروزشان داشته باشند.

o او در پایان گفت:
امروز که بینایی خود را از دست می دهم وقتی با مشکلی سخت یا موقعیتی بغرنج رو به رو می شوم،
تنها برای لحظه ای کوتاه به فکر فرو می روم، نفس عمیقی می کشم و با خود می گویم:
اگر مشکل های بزرگی را که امروز با آن مواجه ام، نداشتم براستی چه می کردم؟.

پا نوشت:
یکی از نظریه های مطرح در دکترین معنا درمانی «قصدیت مفرط است».
به موجب این نظریه بدیع، خواست و تمنای مفرط و خارج از اعتدال، نه تنها انسان را از جنبه های فیزیولوژیکی در دستیابی به خواست خود ناکارآمد می سازد،
بلکه به دنبال تاثیرات محیطی منفی، گویی سوژه را از دست انسان فراری می دهد.
بطور مثال انسانهایی که بیش از اندازه حساسیت نسبت به سلامت خود دارند
یا نسبت به ناکارایی جنسی دغدغه دارند در عمل با نتایج معکوس مواجه می شوند.

کانون ایرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت

درمانگر عشاق

درمانگر عشاق

از کتاب دژخیم عشق – اروین یالوم

دوست ندارم درمانگر عشاق باشم، شاید دلیلش حسادت باشد. آخر من هم تشنه افسون عشقم. شاید هم دلیلش این است که عشق و روان درمانی از اساس با یکدیگر نمی خوانند.

درمانگر خوب با تاریکی میجنگد و در جستجوی روشنایی است، در حالی که عشق به رمز و راز زنده است و به محض تفتیش فرو می ریزد و من از جلاد عشق بودن بیزارم، با این حال بیماران عاشق زیادی برای مشاوره نزدم می آیند.

عشق به اشکال گوناگون از راه می رسد، نوعی از خود بیخود شدگی وسواس گونه، ذهنیتی افسون شده که تمامی زندگی فرد را در تصرف خود در می آورد، معمولا تجربه چنین حالتی با شکوه است، ولی مواقعی هم هست که شیدایی و از خود بیخودی بیش از آنکه لذت بیافریند پریشانی می آورد.

گاه امکان به واقعیت پیوستن عشق برای همیشه از بین رفته است، مثل زمانی که هر دو طرف ازدواج کرده و تمایلی هم به چشم پوشی از زندگی مشترکشان ندارند.

گاه عشق یکسویه است، یکی عاشق است و دیگری از هر نوع ارتباطی اجتناب می کند، یا تنها در آرزوی رابطه جنسی است.

گاه معشوق کاملاً دست نیافتنی است. مثلاً معلم فرد است، درمانگر قبلی بیمار است، یا همسر یکی از دوستانش. اغلب فرد چنان مجذوب عشق می شود که حاضر است از همه چیز “کار، دوستان و خانواده” بگذرد و مدتها انتظار بکشد تا تنها یک نظر معشوقش را ببیند.

کسی که گرفتار عشقی خارج از حیطه زندگی زناشویی شده، ممکن است از همسرش فاصله بگیرد، از هر صمیمیتی دوری کند، حاضر به شرکت در زوج درمانی نشود یا زندگی زناشویی را عمداً در نارضایتی نگه دارد تا رابطه خارج از زناشوییش را توجیه کند و از بار احساس گناه خود بکاهد.

هرچقدر هم که شرایط متفاوت باشد تجربه یکسان است، عاشق صورتی خیالی و شاعرانه به معشوق می دهد، ذهنش درگیر وسوسه او می شود، و اغلب تنها چیزی که میخواهد این است که باقی عمر را در گرمای حضور او بگذراند.