برای کُشتن یک پرنده، یک قیچی کافی‌ست.
لازم نیست که آن را در قلبش فرو کنی، یا گلویش را بشکافی.
فقط پرهایش را بزن…
خاطرهِ پریدن با او کاری می‌کند که خودش را به اعماقِ درّه‌ها پرت‌می‌کند!

هنگامی که دری از خوشبختی به رویِ ما بسته می‌شود، دری دیگر باز می‌شود؛

ولی ما چنان به درِ بسته چشم می‌دوزیم که درهایِ باز را نمی‌بینیم.

(هلن کلر)

12- آموزش خود کارآمدی

آموزش خود کارآمدی

Self-Efficacy

o خود کارآمدی در لغت، به معنای “توانایی برای ایجاد یک اثر یا نتیجه مطلوب” آمده است. به عبارت دیگر، به درک یا قضاوت فرد در مورد توانایی انجام یک عمل خاص به طور موفقیت آمیز با کنترل عوامل پیرامون خود تعریف شده است.

باندورا خود کار آمدی را قضاوت فرد در مورد توانایی هایش در مورد انجام یک عمل مشخص می داند و براساس مطالعاتش عنوان نموده که خود کارآمدی درک شده توسط فرد، یک مؤلفه مهم در عملکرد فرد قلمداد می شود. چرا که به عنوان بخش مستقلی از مهارتهای اساسی فرد عمل می نماید.

از عوامل مهم در شکل گیری خود کارآمدی، ساختار خانوادگی فرد می باشد که می تواند نقش مؤثری در ایجاد اعتقاد فرد نسبت به خودکارآمدی اش داشته باشد. اگر والدین در دوران کودکی تأثیر مثبتی در تکامل توانایی های کودک شان داشته باشند، زمینه مساعد برای بالفعل کردن استعدادهای بالقوه آنها در جهت پیشرفت کنترل باورهای درونی فراهم می شود.

بنابراین می توان گفت خود کارآمدی تا حدودی از قوانین تربیت پیروی می کند و دیده شده کودکانی که از خودکارآمدی پایینی برخوردارند، در خانواده هایی پراسترس رشد یافته اند که والدین آنها در برابر مشکلات و مصایب زندگی، بیشتر احساس عجز و ناتوانی می کرده اند.

عوامل آموزشی نیز در توسعه و رشد خود کارآمدی نقش مهمی را ایفا می نمایند، زیرا کودکان در کانون خانواده و مراکز آموزشی ، با قوانین و آداب و رسوم اجتماعی آشنا شده و نحوه برخورد با مشکلات را می آموزند.

با توجه به تحولات اخیر در زمینه تغییر دیدگاه ها در مورد سلامتی و کنترل استرس از دیدگاه صرفاً زیستی پزشکی به دیدگاه جامع تر زیستی – اجتماعی – روانی، خود کارآمدی به عنوان یک عامل مهم در کنترل استرس و سلامتی شناخته شده است. زیرا استرس وقتی به عنوان یک عامل تهدیدکننده سلامتی محسوب می شود که فرد توانایی مقابله با آن را با کاهش خود کارآمدی از دست بدهد.

افرادی که خود کارآمدی بالایی دارند، برای رسیدن به هدف های متعالی خود با احساسی که در جهت موفق شدن و دستیابی به اهدافشان دارند، بیشتر خود را درگیر فعالیت های مؤثر برای رسیدن به موفقیت می نمایند و زمانی که با شکست مواجه می شوند، سریعا موقعیت خود را حفظ کرده و مسیرشان را برای رسیدن به هدف ادامه می دهند .

به طور کلی تمام تجارب یادگیری، انتخاب و انگیزه های آگاهانه فرد به وسیله درکی که فرد از توانایی دستیابی به موفقیت دارد، تحت تأثیر قرار می گیرد. بنابراین، خود کارآمدی باید به میزان وسیعی در علوم رفتاری مورد ملاحظه قرار گیرد.  ساختار خود کارآمدی یک عقیده است که نفوذ زیادی بر تلاش و کوشش بشر دارد.

باندورا معتقد است که عقاید افراد در مورد کارآمدی شان، نقش مهمی در چگونگی سازماندهی، ایجاد و اداره وقایع اثرگذار، بر جریان زندگیشان ایفا می کند. در واقع یک حس خود کارآمدی قوی، موجب ارتقای سلامت و کسب موفقیت های بزرگ اجتماعی می شود و براین اساس می توان از خود کارآمدی به عنوان یک کلید با اهمیت در روانشناسی فردی و اجتماعی یاد کرد.

عوامل مؤثر در گسترش خود کارآمدی

o فراگیرانی که به طور معمول به خوبی می دانند چه چیزهای را می توانند یا نمی توانند انجام دهند، درباره خود کارآمدی شخصی شان عقیده درست و منصفانه ای دارند. هر چالشی باعث افزایش خود کارآمدی فراگیران می شود.
فاکتورهای مهمی در خود کارآمدی مؤثر هستند، از جمله : موفقیت ها و شکست های خود شخص، پیغام های رسیده از دیگران و موفقیت ها و شکست های دیگران.

o به طور کلی چهار منبع خود کارآمدی عبارتند از:

1) موفقیت در عملکرد
به ایجاد مهارت همراه با موفقیت اشاره دارد که در نتیجه تجارب شخصی ایجاد می شود. ایجاد مهارت همراه با موفقیت دریک وظیفه، منجر به افزایش خود کارآمدی درک شده می شود.

2) تجارب جانشینی یا عاریتی
به افراد تحت آموزش، افرادی را معرفی می کنند که قابلیت های مشابه آنها دارند و آن رفتار را با موفقیت انجام داده اند؛

3) ترغیب کلامی
متقاعد کردن مردم از طریق بحث در این زمینه که آنها می توانند یک فعالیت را انجام دهند. مثلاً استفاده از تشویق و تحسین کلامی.

4) برانگیختگی فیزیولوژیکی / هیجانی
برانگیختگی می تواند بر خود کارآمدی تأثیر بگذارد . افراد برای قضاوت در مورد قابلیت های شان به باز خورد فیزیولوژیکی شان متکی هستند. ایجاد علایمی مثل اضطراب، خستگی و …. باعث عدم خود کارآمدی می شود.  تفسیر علایم و استفاده از تکنیک های مدیریت استرس برای کاهش اضطراب می تواند خود کارآمدی درک شده و عملکرد را ارتقا دهد.

o چهارنکته اصلی برای ایجاد حس خود کارآمدی وجود دارد:

A. تجارب همراه باکسب مهارت: Experience, or Enactive Attainment
B. الگو سازی اجتماعی: Modeling, or Vicarious Experience
C. ترغیب اجتماعی: Social Persuasion
D. عوامل فیزیولوژیکی Physiological Factors و متکی بودن مردم بر وضعیت فیزیکی و احساسی شان درباره قابلیت هایشان

چگونگی تأثیر خود کارآمدی بر رفتار

I. لذت از فعالیت :
مردم به طور معمول فعالیت هایی را که احساس می کنند می توانند با موفقیت آن را انجام دهند، انتخاب می کنند؛

II. تلاش و ممارست :
مردم بیشترین تلاش و فعالیت شان را برای رسیدن به رفتار با نتیجه سودمند، انجام می دهند؛

III. آموزش و موفقیت :
فراگیران با خود کارآمدی بالا تمایل به بهتر شدن و رسیدن به موفقیت های بیشتری دارند؛

• عوامل مؤثر در ایجاد حس خود کارآمدی در مددجویان عبارتند از:

a) قابل انجام بودن وظایف از نظر مددجو؛

b) قابل تقسیم بودن کار : یک رفتار یا کار پیچیده باید به کارها و وظایف کوچک تر تقسیم شود. این باعث می شود موفقیت های کوچک بسیاری در طی فرایند یادگیری تجربه شوند.

c) تکرار رفتار یا مهارت.

d) وجود توجه، تشویق و تحسین برای انجام وظیفه.

منبع

دانشگاه علوم پزشکی و خدمات بهداشتی درمانی کاشان

کار، خوبی، خوشی

کار، خوبی، خوشی

سه کار لازم برای داشتن زندگی خوب و خوش

1- استقلال مالی و مادی

اول اینکه در زندگی انسان باید استقلال مالی و مادی داشته باشد تا بتواند زندگی اخلاقی همراه با بیشترین لذت را برای خود فراهم کند. برای داشتن استقلال مالی و مادی باید درآمد داشت. برای درآمد داشتن باید شغل و حرفه داشت. برای شغل، باید تخصص داشته باشیم. البته منظورم از تخصص مدرک تحصیلی نیست. تخصص یعنی در یک رشته علمی یا فنی یا هنری به میزانی که می خواهید متصدی یک حرفه یا شغل بشوید، آگاهی داشته باشید. اصطلاحاً به آن مهارت گفته می شود.  اولین کاری که به بچه ها باید یاد داد این است که فعالیت اوّلشان تخصص در یک رشته باشد. البته لزومی ندارد که همه به دانشگاه بروند و یا اگر هم رفتند تا مقطع پست دکترا بخوانند. به همان اندازه علم و فن و هنر لازم هست که بتوانند از طریق آن شغل و حرفه ای داشته باشند و امرار معاش کنند. از اول ابهت دانشگاه و اینکه تنها از این راه می توانند متکفل شغل یا حرفه ای بشوند را از ذهن شان بیرون بیاورید.

2- خودجوشی و خود انگیختگی

یک دسته کار دوم نیز باید انجام داد. هر کدام از ما خودجوشی و خود انگیختگی درونی داریم. اصطلاحاً من به آن “علقه پردازی” می گویم. یعنی هر کدام از ما در درون مان به یک یا چند چیز علاقه خودانگیخته و خودجوشانه داریم. علقه های افراد متاثر از شخصیت آنان بوده و با یکدیگر تفاوت دارند.  این علقه ها یعنی همان چیزی که سبب خوشایند شماست و به شغل و درآمدزایی بستگی ندارد. ممکن است یک نفر کتاب خواندن، یکی اسب سواری، فردی هم موسیقی جزو علقه هایش باشد. انسان باید سیراب شود. آنچه او را سیراب می کند پرداختن به علقه هایش می باشد. با اینکه در مورد علقه پردازی ها هیچ ارزش داوری نمیتوان کرد، ولی می توان گفت که بعضی علقه ها مشقات پدید می آورند مانند برخی فعالیت های اجتماعی که از درون آدم هم می جوشد. مثل کسانی که بند بازی می کنند و می دانند که روزی از روی آن می افتند. این ها انسان را سیراب می کند. البته چقدر خوب است که علقه با شغل و حرفه انطباق پیدا کند. ولی معمولاً در کشورهایی مانند ما اینکه علقه ها در راستای نان درآوردن باشد واقعه نادر و نشدنی است. هر کسی دلش در یک کار و دستش به کار دیگری است.  علقه پردازی ها، درآمدی هم ندارد و حتی هزینه هم دارند، ولی چاره نیست.

 3- رایگان بخشی

فعالیت سوم ، رایگان بخشی است. هر کسی در عمرش دیر یا زود به این نتیجه می رسد. روانشناسان سن رسیدن به آن را حدود چهل سالگی می دانند، هر چند برخی ممکن است دیرتر برسند و به ندرت هم ممکن است کسی زودتر به این مرحله برسد. استدلال برای رایگان بخشیدن را از نگاه دینی نمیگویم ،اگر کسی ماتریالیست صرف هم باشد و به دلیل آن فکر کند به همین نتیجه می رسد.

ما از اول نبودیم که تقاضایی داشته باشیم. مولانا هم در بیتی به این اشاره کرده است “ما نبودیم و تقاضامان نبود”. یعنی آنچه به ما بخشیده اند به خاطر هیچ چیز حتی یک تقاضای کوچک هم نبوده است و هر چه من دارم هستی رایگان به من بخشیده است. استحقاق من سبب بخشش به من نگردیده است. هستی، خدا، یا هر نام دیگری که بر آن می گذارید، هر چه به شما داده بدون استحقاق  شما بوده است و اگر به کسانی چیزی داده نشده است به خاطر عدم استحقاق شان نبوده است. داده ها از روی شایندگی و ناشایندگی نیست. چه ویژگی های جسمی از لحاظ سلامت، نیروی بدنی و زیبایی باشد و چه ویژگی های ذهنی مانند هوش بهتر، حافظه، قدرت یادگیری، سرعت انتقال، فهم قوی، قدرت تفکر باشد. چه ویژگی های روانی مانند ترسو، محتاط، شجاع، دلیر، گشاده دستی، سخی، ممسک  بودن باشد و چه توانایی های اجتماعی باشد؛ مثلاً اینکه در کدام خانواده با کدام پدر و مادر و در کدام محله به دنیا بیاییم در اثر استحقاق داشتن یا نداشتن ما نبوده است.

قطعا شخصیت فرزندی که از ابتدا پدری داشته است که مورد توجه و تقدیر اجتماعی بوده است با فرزندی که پدرش در جامعه به حساب نمی آمده فرق می کند.  شایستگی و ناشایستگی فرزندان سبب و علتی برای داشتن چنین و چنان پدرانی نبوده است. توانایی های انسان که در اثر محیط طبیعی به دست می آید نیز در اثر شایندگی و عدم آن نیست. مثلاً اینکه در اقلیم کویری یا در معتدل یا سرسبز به دنیا بیاییم سبب تفاوت هایی در ما می گردد. پس همه چیز رایگان به ما داده شده است. ممکن است کسی سوال کند که دوقلوهای همسان که در شرایط یکسان به دنیا آمده اند چرا آینده متفاوتی می توانند داشته باشند؟ مثلاً یکی میشود استاد دانشگاه و یکی دیگر، مکانیک ماشین می شود. این نشان می دهد که چیزهایی دست خودمان هست. مثلاً با پشتکار می توانیم مسیر زندگی مان را تغییر دهیم. شما در مورد پشتکار می گویید. پاسخ را با این پرسش مطرح می کنم که چه کسی پشتکار را به یکی داده است و به دیگری نداده است.

روان شناسان معتقدند که انسان معمولاً بعد از چهل سالگی که تجارب زندگی شان بالا رفت متوجه این نکته می شود که نه آنچه به ما ندادند نالایق بودیم و نه آنچه دادند لایق. هر چه این احساس در شما زیاد شود احساس متقابل در شما پدید می آید که اگر اینها را رایگان به من داده اند بخشی از آن را به هستی برگردانم. به آنها که داده نشده رایگان بخشی کنم به جای اینکه بابت نداشته های آنان به خودم مباهات کنم و داشته هایم را دست مایه فخر خود و لاف زنی قرار دهم. به من بدون استحقاق دادند پس به او که بدون اینکه استحقاق نداشته باشد نداده اند ببخشم. ولی ما معمولاً عکس آن رفتار می کنیم.

رایگان بخشی همان اخلاقی زیستی است. اخلاق با قانون گذاری فرق دارد. اگر قانون گذاری عالی هم داشته باشیم در نهایت بر اساس عدالت است. عدالت پاسداشت حق هاست. برای شهروند خوب بودن فرد باید طبق مُرّ قوانین عمل کند. فرد عادل کسی است که نه حق کسی را می خورد نه می گذارد حقش را بخورند. این تازه حقوق است و قوانین و حقوق از ما شهروند خوب می سازد، شهروندی که بر مُرّ قوانین کشور عمل می کند. اخلاقی زندگی کردن بالاتر از شهروند خوب بودن است. اخلاقی بودن یعنی من حق کسی را نمی خورم و حتی بخشی از حق خودم را نیز مجّانا به دیگران می دهم. کسی که از حق خود مجانا می گذرد یک کار اخلاقی انجام می دهد. هر کار اخلاقی یک مصداقی از رایگان بخشی است. اگر کسی بخواهد شهروند خوبی باشد باید در ازای خوردن سیلی سیلی بزند ولی اگر از آن صرف نظر کند و عفو کند این یک عمل اخلاقی است.

رایگان بخشی، خوبی زندگی را و درآمدزایی و پرداختن به علقه ها، خوشی زندگی را تامین می کند. تا استقلال مالی نباشد نمی توان اخلاقی زیست ،پس درآمدزایی را اول مطرح کردیم و از طرفی تا خودت سیراب نشدی حق نداری به دیگری بدهی. اول آدم نسبت به خودش وظیفه دارد. خودتان سیراب شوید و بعد به دیگران کمک کنید. … دیده سیر است مرا  … جان دلیر است مرا

بچه ها باید بدانند که دانشگاه صرفا برای رسیدن به اولین نوع کار که درآمدزایی است، می باشد. هرچند تنها راه درآمدزایی هم نیست. چه بسا کسانی که به دانشگاه نرفته اند و کارشان را خوب انجام می دهند و برعکس کسانی هم به دانشگاه رفته اند و کارشان را خوب انجام نمیدهند. به بچه ها ابتدا از کار اول که  داشتن شغل و حرفه هست می گوییم و بعد لازمه دست یافتن به شغل و حرفه را فقط  رفتن به دانشگاه مطرح می کنیم. آنها را وارد رقابت تست و کنکور کرده و چنان این بازار داغ می شود که بچه ها تصور می کنند برای موفقیت باید عده ای را له کنند و برای بالا رفتن از نردبان موهوم کنکور عده ای را به پایین پرتاب کنند. در این رقابت، رحم و عطوفت از بین می رود. کنکور رقابت ناسالم ایجاد کرده است. وضعیتی پیش می آید که گفته می شود “انسان دیوار انسان است.” (سارتر). یا به عبارت دیگر “انسان جهنم انسان است.”

معلم و متعلم سوار بر یک کشتی هستند و در صورت همکاری این کشتی حرکت خواهد کرد. اگر معلم چیزی به دانش آموزش بگوید که خودش عمل نمی کند پذیرفتنی نیست. “مردم را با عمل تان دعوت کنید.” مثلاً اگر استادی تمام وقت خود را صرف تدریس برای کسب مال می کند، چطور می تواند به دیگران توصیه کند که سراغ علقه هایشان بروند. اگر دانش آموز ببیند که معلمش توانسته است بین این سه (کار، خوبی، خوشی) تعادل ایجاد کند او نیز درس می گیرد. قُدما به تعادل بین این سه تا “حکمت” گفته اند. تعادل نه به این معنا که وقت تان را تقسیم بر سه کنید. بلکه برقراری بالانس و توازن بین درآمدزایی و علقه پردازی و رایگان بخشی منظور است. اگر این توازن باشد فرزندان تان نیز یاد می گیرند. تعادلی بین این سه تا (کار، خوبی، خوشی) برقرار کنید. همه چیز پول نیست که بخواهید دومی و سومی را فدای آن کنید. کم نبودند ثروتمندان جهانی که یا خودکشی کردند و یا به مواد مخدر و روان گردان روی آوردند و از ثروت شان برای خوبی و خوشی زندگی بهره ای نبردند.

🍎دیدار و گفت و گوی جمعی از معلمان با مصطفی ملکیان

13- احساس و عقل

جایگاه احساس و عقل

دکتر هلاکویی

تضاد بین احساس، هیجان، عقل، واقعیت، علم

Feelings, Emotions, wisdom, science, Reality

تضادی میان احساسات ، هیجانات و عقل و واقعیت و علم نیست .. اینا همه یكی هستند.

من و شما از تولد تا یك سالگی مون بیش از همه با حسمون زندگی می كنیم

و مقصود از حس كه مردم معمولا ۵ تا شو می شناسند ….

و به همین جهت است كه بچه بیش از هر چیزی دیگه به غذاش ،

به خوابش ، به بازیش ، و به لمسش اهمیت می ده ، …

بین یك تا هفت سالگی دو چیز دیگه به این حسی كه خودش رشد می كنه اضافه می شه ،

یكی ما از هوشمون كه روابط پنهان اشیاء رو به مقدار زیادی

مشخصی می كنه استفاده می كنیم.

و یكی از تخیل و تصور … بنابراین كودك بین یك تا هفت سالگی چه جور موجودی است؟

در حالی كه جهان رو حس می كنه ، می بینه ، می چشه ، دست میزنه ، می شنوه …

در عین حال از هوشش استفاده می كنه كه این ادم كه اسمش

پدربزرگه یا مادربزرگه ….مهربونه ، منو نوازش می كنه ،

به من چیزایی میده كه می خوام ، خیلی هم به من بكن و نكن نمیگه ، ….

بنابراین مامان بزرگ و بابا بزرگ رو خیلی دوست دارم….

و در نتیجه جهان را با هوش خودش اینگونه فكر می كنه كه مامان بزرگ و بابابزرگ كه امد ، ….

بره پهلوشون ، تو بغلشون باشه ….تا مثلا شیرینی شو بگیره ،

پاداششو بگیره ، نوازش رو بگیره ، یا هر چیزی دیگه .. و ضمنا از تخیلش هم فكر می كنه كه اصلن

بره خونه ی بابابزرگ یا بابا بزرگ بیاد اینجا ، پهلو ی اونا بمونه و حرفایی از اینقبیل …….

و ما بین یك تا هفت سالگیمون با حسمون ، هوش مون و تخیل مون زندگی می كنیم .

اما …..این حس و هوش و تخیلی دو چیز رو بوجود میاره ،….

دو چیز اصلی … حالا چیزای دیگه هم هست … یكی احساس و هیجان ….. یعنی چی ؟…

یعنی من حالا بابا بزرگو دوست دارم ، مامان بزرگو خیلی بیشتر دوست دارم …..

اما مثلا همسایه مون رو دوست ندارم.

برای اینكه وقتی اون میاد هی بهمن میگه بكن و نكن

یا بشین ، یا نخور ،…. اینو دوسش ندارم … پس من یه احساسی پیدا میكنم ……

حتی اگه این همسایه ما كلاه سرشه ، سبیل هم داره … عینكم هم می زنه … من با كلاه و

سبیل و عینك هم مساله پیدا می كنم … چرا ؟ …

برای اونكه اون رو بد می دونم ….پس احساس و هیجانات ما در طول زندگیه ، همیشه.

ولی به هر حال از حس ما ، تخیل ما و هوش ما بدست میاد …….

از طرف دیگه نظام باورها و اعتقادات ما ، یعنی جهان بینی ما ، انسان چگونه موجودی است ،

من كی هستم؟ ، زنان چه جورین؟ ، مردان چه جورین؟ ، مدرسه چه جوریه؟ ،

خیابون چه جوریه؟ ، كوچه چه جوریه؟ ، غذا چه گونه هست؟ ….

یعنی من یه باورها و اعتقادات و فلسفه ای هم پیدا می كنم ….

بنابراین كودكی كه تا هفت سالگی با حسش و هوشش و تخلیش زندگی كرده ،

حالا یه مجموعه ای از احساسات و عواطف و هیجانات داره ،یه مجموعه از باورها و اعتقادات ….

اتفاقی كه در طول تاریخ افتاده چی بوده ؟ ……

این بوده كه این حس و هوش و تخیل رشد خودشون رو ادامه دادند ،

البته حس و هوش، یا هوش خیلی بیشتر ،..حس كمتر ،.. تخیل خیلی خیلی كمتر..ادامه پیدا كردن

تا 18 سالگی یا 22 سالگی بلكه هم رفتن تا صد سالگی

و انسان یه موجودی بوده كه با حسش ، هوشش ، تخلیش ، احساسات و عواطف و هیجانات رو بوجود اورده ،

بعدم با رشد حس و هوش تخیلش…..

این احساسات و عواطف رو و هیجانات رو یا باورها یا اعتقادات رو كمی این ور و اون ور تغییر داده و دگرگون كرده….

و به یه صورتی در امده ….بنابراین من در سن سی و چهل و پنجاه ،….همون باورهایی دارم كه هفت سالگی داشتم ،

همون گونه زندگی می كنم كه در شش و هفت سالگی كردم …

همون نظر راجع به مادر و عمه و خالم دارم كه در شش و هفت سالگی داشتم …

و این حالتی بوده كه مردم از وفاداری، و مثل گذشته، منو دوست داره! …و به من توجه می كنه! ….

و بغل من میاد و ، پیش من میاد و ، خونه من میاد و ، پهلوی من می مونه ، … در بیاره … و بسیار هم عادی و طبیعیه ..

اما این احساس و عواطف و هیجانات خودشون درست نمی شن ، خودشون كالا تولید نمی كنن ، …..

البته مغز همیشه می تونه با تغییراتی در خودش این رو بوجود بیاره

و باز از همون حس و هوش و تخیلش داره استفاده می كنه و اونا رو تولید می كنه ،….

بنابراین اینكه شما چیزی رو دوست دارین ، یه كسی رو دوست دارین یا دوست ندارین

بر نمی گرده به اینكه ما یه دنیای احساسات و عواطف و هیجاناتی داریم

كه خودشون میرن از یه جایی اطلاعات رو میگیرن …نه … ما از حس و هوش و تخیل مون داریم استفاده می كنیم …..

اما طی دویست ، سیصد سال گذشته ، برخی از مردمان به دلیل شرایط و محیطی

كه داشتند كه حالا اشاره می كنم که تغییرات اساسیش كجا بوده،

یه چیز دیگه رو از هفت سالگی در خودشون رشد دادند ،

چیزی كه البته در هفت سال اول پایه هاش ریخته شده و اون عقله …..

اون از هفت سالگی سر و كلش پیدا می شه

و حالا یه نیرویی كه در انسان وجود داشته اشكار میشه …

این نیرو اولا خود به خود نیست …

مثل حس و تخیل وهوش نیست كه خودش رشد بكنه ،…

یااحساس و هیجان یا باور كه بوجود بیاد …

این درست مانند جویدنه كه من و شما باید انتخاب بكنیم

كه به وجودش بیاریم ، دندان مون رو درست بكنیم یا از دندان مون استفاده بكنیم یا نه …

به بیان دیگه اون چیزی كه اسمش عقله ، اولا باید تولید بشه …

۹۹ درصد مردم در ۹۹ درصد تاریخ عقل نداشتند …..

بنابراین با همون حس و هوش و تخیل زندگی می كردند …

احساس و عواطف و هیجانات و باورها و اعتقادات شون هم از همون می امده كه مربوط به كودكیست …

تغییری هم در جهان در ۵۰۰۰ سال و ۱۰۰۰۰ سال هم نشده …

اما طی دویست ، سیصد سال گذشته یه عده ایی عقل رو پیدا كردند

و كسانی كه عقل رو پیدا كردن با توجه به این عقل ، …

به واقعیات جهان رسیدند و از طریق این عقل و واقعیت به علم ..

و با رعایت اصولی برای این عقل ، منطق رو ….

بنابراین ما یه مرتبه با یه موجوداتی روبرو می شویم كه بخاطر رشد

عقلی و رعایت اصول منطقی كه قوانین بكار گرفتن درست عقل رو می اموزه،

به واقعیات نگاه كردند و از طریق واقعیات به درك روابط و كشف قوانین رسیدند …

بنابراین حالا شما یه مجموعه ای اینجا دارید كه عقله و منطق و واقعیته و علمه …

كه اینا یه جهان دیگه رو تصویر می كننن …بچه یه موجود دیگه می شه ، غذای بچه یه چیزه دیگه می شه،…

دوا یه مساله ی دیگه می شه ،…

زندگی یه معنای دیگه پیدا می كنه ،…

ازدواج یه چیزه دیگه میشه …این موجودات ، این ادما …. كه عقل رو رشد دادن،

حالا ، یه مجموعه ای تازه ای از احساسات و عواطف و هیجانات و یه مجموعه ای

تازه ای از باورها و اعتقادات را در خودشون می تونن بوجود بیارن …

و اگه دلشون خواست می تونن از اون استفاد كنند …

ولی البته همچنان اون باورها و اعتقادات و احساسات وعواطف كودكی به مقدار زیادی اونجاست ، ….

مگر اینكه با بی رحمی سراغش بروند ، به كند و كاو اون بپردازند ،

اضافات و غلطهاش كه بیش از  ۹۰ درصدش هم غلط و اشتباه هست رو دور بریزند….

و بیان یه مجموعه ای از احساسات و عواطف و هیجانات و باورهایی بوجود بیارند كه مال این زمانه

……… مال این واقعیته …. مال این مكانه ….

به قدرت علم بدست امده …. با رعایت اصول عقلی و منطقی فراهم اومده ….

حالا اگر شما یه همچین كسی باشید، بین احساسات و عواطف و هیجانات و باورها و اعتقادات تون ،…عقلتون در تضاد نیست …

اینكه عقلم اینو میگه و احساسم اینو میگه این مال ادمیست كه

یا عقلش رشد پیدا نكرده یا احساسات و یا هر دو.…..

یا همچنان میخواد تحت تاثیر احساسات و عواطف كودكی باقی بمونه …

چون اشكال كار دیگه ی عقل اینه كه مادامی كه داریمش اگر نخوایم بكار بگیریمش از صحنه میره بیرون …

درست مثل اتومبیلی است كه دم دره، اگر سوارش نشیم، در نتیجه باید پیاده بریم،

مثل بقیه، ولی اگر داریم، می تونیم با سرعت حركت كنیم ……..

بنابراین انچه كه اسمش احساسات ، عواطف و هیجانات ، هستند ،

در كودكی نتیجه ی حس و هوش و تخیلند …

در بزرگسالی نتیجه ی واقعیتند ، علمند ، عقلند ، و منطقند ….

و در نتیجه اینا با هم تضادی ندارند …

درست مثل اینكه من شما رو می بینم، در عین حال صدای شما رو می شنوم ….

درسته كه چشم من و گوش من متفاوته،

ولی اینا به یه مرگز مخابره میشن ،…

از یه مركز هم زمینه گرفتن كه من و شما همدیگر رو ببینیم ، و بشنویم ….

بنابراین وقتی كه گفته میشه عقلم اینو میگه ،…

نمی دونم، احساسم اینو میگه …

مال ادمیست كه گرفتاره …

و بعدم معناش یه چیزه دیگس …

معناش این است كه من یه چیزی رو دوست دارم و یه چیزی رو درست می دونم ….

فرض بفرمایید كه شما الان دوست دارید شیرینی بخورید ،……

با توجه به ویژگیهای فیزیگیتون ، نیاز فیزیكتون ،

یا هر شرایط و موقعیتی كه هست دوست دارید شیرینی بخورید ….

اما با توجه به بیماری تون كه خطراتی شما رو تهدید میكنه خوردن شیرینی درست نیست ….

بنابراین دوست داشتن و درست بودن در مقابل هم قرار می گیرند ….

ولی ادمی كه عاقله ، واقع بینه ، می تونه یه گفتگویی بین این دوست و درست داشته باشه …

كه احساس است و به یكبار اندیشه ..

ولی چیزی نیست كه پنهان باشه ، و یا در تضاد باشه …

این گفتگوها هم كه در طول تاریخ درباره ی تضاد عقل و بالاترین مرحله ی احساس كه عشقه….ناشی از نادانی شون بوده …

و ناشی از این است كه اصلا راجع به یه چیزی دیگه صحبت می كردن …

نه عشقشون عشقی بوده كه امروز در این جهان هست و در ذهن و رابطه ی های انسانی هست،

بلكه عشق اسمانی بوده ،….

نه عقلشون … قصدشون از عقل ، عقل معاش بوده …

یعنی چگونه ما از واقعیات بر اساس مصلحت و منفعت استفاده كنیم …

و اون تضادها را بوجود اوردن …

در حالی در دنیای امروز تضادی بین احساس و اندیشه و هیجان نیست …

در جاهای مختلف مغز كار میكنند ، درست مثل چشم و گوش ..

ولی ماهیتا به دلیل ارتباطاتشون شبیه و مانند هم هستند …

نتیجتا تو زندگی چه باید كرد ؟ …

تو زندگی ابتدا وقتی به مسایل این جهانی كار داریم واقعیت مهمه ،

این واقعیت كه اشیایی هستند و عناصر هستند كه در جهان وجود دارند …

یه صفات و ویژگیهایی دارند ،

خواص فیزیكی و شیمیایی یا خواص دیگری دارند …..

این عناصر با هم روابطی دارند …..

این روابط كه ما هم جزء اون هستسم ، قوانینی داره ،

بنابراین دنیایی كه عقل درش رفته و به كند و كاوی پرداخته به یه روابط و قوانینی رسیده …

قوانین مختلف و متفاوت رو در زمینه های فراوانی كشف كرده و اختراعات رو انجام داده …

اینا رو واقعیت كه امكانش رو داشته ،…

انسانی كه از عقلش استفاده كرده ،….

قوانین طبیعت رو كشف كرده ،….

از این قوانین به نفع خودش استفاده كرده …..

برای اینكه قوانین رو شناخته …

بنابراین روزی كه شما عقل رو بكار می گیرد و با واقعیت برخورد می كنید به قواعد و اصولی می رسید …

دوتا علم هم ما نداریم …

هر دانایی هم كه داریم این توی همین چارچوب علمیست…

جهان طبیعت یه جهان قانونمندیست ،….

روابط میان اشیاء وجود داره و اصلا طبیعت چیزی جز روابط نیست …

روزی كه من و شما با موضوعات و مسایل روبرو می شیم مهم این است

كه بیایم واقع بینانه از طریق علمی و عقلی با مسایل برخورد كنیم

اونوقت هست كه می تونیم تصمیم بگیریم ….

توی رابطه ی احساسی و عاطفی، شما می تونید فرض بفرمایید از خانمی یا اقایی خوشتون میاد ….

بخاطر ظاهرش ، بخاطر زیباییش ، بخاطر كشش جنسی كه بهش دارین ….

بسیار خوب ….

ولی مهم اینه چه هزینه ای شما میخواید بدید ….

و چه چیزای دیگه كنارش میاد…

كه مسایل دیگری كنارشه ..

اون موقعه است كه می تونه انتخاب شما درست و غلط باشه …

از نظر احساسی و عاطفی درحال و در لحظه ….

درست مثل ادم گرسنه ای كه یه غذا میخواد یا شیرینی میخواد جالبه…

ولی اگر بیماری داره یا شیرینی به دلیل بیماری من ممكنه خطراتی داشته باشه.

همیشه موضوعش مطرح هست…

بنابراین ما بین درست و دوست داشتن یه چیزی در ارتباط هستیم …

احساس و عواطف و هیجانات هم در حقیقت كاملا مرتبط با نظام عقلی ما هستند ،….

ما قراره عاقلانه درباره احساسات و عواطف مون فكر كنیم

و احساسات و عواطف باید با جنبه ی واقعی و عقلی در ارتباط باشه …

آدمای سالم این تضاد رو ندارند ….

یاحداقل درست مثل هر تصمیم گیری دیگه كه ایا پول بدم این بلوز رو بخرم یا نخرم ….

در این خصوص چون با احتمالاتی هم همراهه …

براشون پرسشی مطرحه …

اما گیج و گرفتار نیستند و اینها متضاد نیستند …

كه ما یكی رو انتخاب كنیم و دیگری رو از بین ببریم ….

بنابراین تضادی ، تخالفی میان احساسات ، هیجانات و عقل و واقعیت و علم نیست ..

اینا همه یكی هستند ….

فقط درست مثل یه ادمی كه حرف می زنه ،

صداش با نظرش با عقیدش با بدنش با گذشتش ،

با فرزندانش در حالی كه مختلف و متفاوتند.

ولی واقعیت مساله این است كه یك چیز بیشتر نیستند ،

فقط جنبه ها و جلوه های یك موضوعند ..

خطای دکارت

خطای دکارت

Descartes’ Error

Emotion, Reason, and the Human Brain

آنتونیو داماسیو

1

معرفی کتاب خطای دکارت: عاطفه، خرد و مغز انسان

آنتونیو داماسیو Antonio Damasio (متولد ۱۹۴۴)، متخصص علوم اعصاب پرتغالی‌تبار آمریکایی و رئیس موسسه مغز و خلاقیت است.

«خطای دکارت» نظریه‌ دکارت–  René Descartes – درباره ذهن و بدن را به چالش می‌کشد.

دکارت در آغاز با دو مسئلهٔ اساسی روبرو بود:

معرفت یقینی

خِرَدگرایی یا عقل‌گرایی یا راسیونالیسم یا Rationalism یا مکتب اصالت عقل، به معنی تکیه بر اصول عقلی و منطقی در اندیشه، رفتار و گفتار است.

دکارت در آغاز جوانی بسیار دلبسته ریاضیات بود. این به آن خاطر بود که می‌دید ریاضیات دارای نظامی کاملاً یقینی است. در حالی که سایر رشته‌های علمی و مخصوصاً فلسفه این‌گونه نیست. فکر او بیشتر از هر چیزی متوجه فلسفه بود، زیرا فلسفه را بنیاد معرفت بشری می‌دانست و اگر فلسفه به یقین نمی‌رسید، به هیچ دانشی نمی‌شد اعتماد کرد.

در آن زمان بسیاری از اندیشمندان به شکاکیت مطلق فلسفی گرویده‌ بودند و می‌گفتند: در هیچ موضوعی نمی‌توان به یقین رسید. دکارت این امر را قبول نداشت و می‌خواست به هر صورتی که شده، یقین را در فلسفه و دانش داخل کند. به همین خاطر به این فکر افتاد تا فلسفه و تمام دانش‌های انسانی را به روشی ویژه با هم درآمیزد و طوری آن را بنا کند که مانند ریاضیات کاملاً یقینی باشد.

رابطهٔ جسم و روح Mind-body problem

در سده ۱۷ میلادی، فیزیک و به‌ دنبال آن مکانیک بسیار پیشرفت کرده بود. یکی از مسائل عمدهٔ فیزیک جدید، آن بود که ماهیت ماده چیست؟ چه چیزی باعث فرایندهای مادی و طبیعی می‌شود؟ چه چیزی موجب می‌شود حرکات و حوادث مختلف طبیعی (مثل باریدن باران، گردش سیارات، روییدن گیاهان، زلزله و غیره) اتفاق بیفتند؟ در آن زمان نگرش مکانیکی و مادی به طبیعت میان مردم و دانشمندان بسیار رایج بود. نگرشی که دلیل همه حرکات و حوادث جهان را در خود جهان و ماده آن می‌دانست، نه امور غیرمادی و ماوراء طبیعت؛ یعنی می‌گفت: همه چیز در عالم، به‌طور خودکار و طبق قوانین فیزیکی کار می‌کند.

اما در این‌جا پرسشی اساسی وجود داشت که با تبیین مادی از طبیعت جور درنمی‌آمد: علت اعمال و حرکات ما انسان‌ها چیست؟ این علت از دو حال خارج نیست: یا جسم و بدنمان است یا چیز دیگری غیر از آن. ما به‌طور واضح درک می‌کنیم که جسم ما که مادهٔ ما است تحت فرمان ما قرار دارد و ما خودمان علت اعمال و رفتارمان هستیم؛ اما این خود چه چیزی است؟ آیا منظور از این خود، روح ما است؟ اما روح انسانی چیست؟ چه رابطه‌ای میان روح و جسم انسان وجود دارد؟ روح انسان به‌طور مسلم امری مادی نیست؛ بنابراین آیا امری غیر مادی در ماده اثر می‌گذارد؟ این امر چگونه ممکن است؟

این پرسش‌ها فکر دکارت را به خود مشغول کرده بود. بدین ترتیب او دوگانه‌انگاری Dualism را مطرح نمود. یعنی روح و جسم را مانند بعضی از فلاسفه یونان جدا گرفت. بعدها باروخ اسپینوزا یکی از بزرگ‌ترین فلاسفه تاریخ غرب و بشر این را اشتباه یافت و یگانه‌انگاری را پایه گذاشت (امروزه به نظر می‌رسد یگانه‌انگاری درست‌تر باشد).

روش شک دکارت Cartesian Doubt

شک دکارتی شکی است که بنای فلسفه دکارت بر آن نهاده شده و تأثیرات زیادی در تاریخ و اندیشه غرب ایفا نموده و به ویژه در نوع نگرش فلاسفه و نیز تحول در رنسانس مؤثر بوده‌است. از مهمترین مطالبی که دکارت تلاش کرده‌است با استفاده از روش شک خود اثبات برساند می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

وجود خود یا خودآگاهی

وجود جهان خارج

وجود صانع یا خداوند

وجود خود یا خودآگاهی

دکارت در ابتدا برای دستیابی به معرفت یقینی، از خود پرسید: آیا اصل بنیادینی وجود دارد تا بتوانیم تمام دانش و فلسفه را بر آن بنا کنیم و نتوان در آن شک کرد؟

راهی که برای این مقصود به نظر دکارت می‌رسید، این بود که به همه چیز شک کند. او می‌خواست همه چیز را از اول شروع کند و به همین خاطر لازم می‌دانست که در همه دانسته‌های خود (اعم از محسوسات و معقولات و شنیده‌ها) تجدیدنظر نماید. بدین ترتیب شک معروف خود را که بعدها به روش شک دکارتی معروف شد آغاز کرد. او این شک را به همه چیز تسری داد؛ تا جایی که در وجود جهان خارج نیز شک کرد و گفت: از کجا معلوم که من در خواب نباشم؟ شاید این‌طور که من حس می‌کنم یا فکر می‌نمایم یا به من گفته‌اند، نباشد و همه این‌ها مانند آنچه در عالم خواب بر من حاضر می‌شود، خیالات محض باشد. اصلاً شاید شیطانِ پلیدی در حال فریب دادن من است و جهان را به این صورت برای من نمایش می‌دهد؟

دکارت به این صورت به همه چیز شک کرد و هیچ پایه مطمئنی را باقی نگذاشت؛ اما سرانجام به اصل تردید ناپذیری که به دنبالش بود، رسید. این اصل این بود که: من می‌توانم در همه چیز شک کنم، اما در این واقعیت که شک می‌کنم، نمی‌توانم تردیدی داشته باشم؛ بنابراین شک کردن من امری است یقینی؛ و از آنجا که شک، یک نحوه از حالات اندیشه و فکر است، پس واقعیت این است که من می‌اندیشم. چون شک می‌کنم، پس فکر دارم و چون می‌اندیشم، پس کسی هستم که می‌اندیشم. بدین ترتیب یک اصل تردید ناپذیر کشف شد که به هیچ وجه نمی‌شد در آن تردید کرد. دکارت این اصل را به این صورت بیان کرد: می‌اندیشم، پس هستم. دکارت به هدف خود رسیده بود و فلسفه‌اش را بر اساس همین اصل بنیادین بنا کرد. وی پس از ۱۳ سال تفکر بر روی این موضوع آن را فهمید.

وجود جهان خارج

دکارت بقیه فلسفه‌اش را بر پایهٔ این اصل، یعنی وجود خود بنا کرد. او گفت: من در عالم خارج اموری را ادراک می‌کنم که مادی نیستند و بنا بر این با عقل ادراک شده‌اند نه با حس؛ مانند امتداد (عرض، طول و عمق). هر شئ مادی امتداد دارد. چنین صفاتی که با عقل ادراک می‌شوند، به اندازه این واقعیت که من وجود دارم، روشن و بدیهی هستند. پس این امور هم یقینی هستند. در ادامه دکارت در اثبات این‌که جهان خارج وجود دارد و خواب و خیال نیست، از تصور موجود کامل یعنی خدا کمک می‌گیرد. به این صورت که: وقتی عقل چیزی را به‌طور واضح و متمایز شناخت، این شناخت باید ضرورتاً درست باشد؛ چرا که خداوند نه مرا فریب می‌دهد و نیز روا نمی‌دارد که من دربارهٔ جهان و چیستی آن فریب بخورم. فریب‌کاری از عجز و نقص سرچشمه می‌گیرد. بنا بر این هرچه را با عقل خود درک کنیم، حتماً صحیح است و یکی از اموری را که با عقل می‌یابیم، وجود واقعی جهان خارج می‌باشد. به‌طور خلاصه تمام تصورات در انسان باید معلول چیزی در خارج باشد. پس جهان خارج به عنوان علت تصورات، اثبات می‌شود.

فلسفهٔ دکارت

همگان دکارت را از جملهٔ بنیان‌گذاران فلسفهٔ جدید (فلسفهٔ پس از روزگار نوزایش) می‌دانند. او نخستین فیلسوف بزرگ پس از سده‌های میانه است و به همراه فیلسوفانی چون اسپینوزا و گوتفرید لایبنیتز به مکتب خردگرایی تعلق دارند؛ مکتبی که بر این بود که: «به آنچه حواس انسان ارائه می‌دهند نمی‌توان اطمینان کامل داشت، بلکه تنها از راه عقل است که شناخت حقیقی و یقین‌آور صورت می‌گیرد.»

جوهرهای سه‌گانه

دکارت به سه امر کاملاً یقینی رسیده‌است که به گفته او، به هیچ وجه نمی‌توان در آن‌ها شک روا داشت:

این‌که موجودی اندیشنده است و وجود دارد.

این‌که خدا وجود دارد.

و این‌که عالم خارج واقعاً وجود دارد.

به اعتقاد وی، اساس تمام موجودات و آنچه را که در عالم است، می‌توان به دو امر بنیادین رساند. همه چیز از این دو جوهر قائم به ذات تشکیل شده‌است؛ به عبارت دیگر، دو گونه هستی کاملاً متفاوت وجود دارد که هر کدام از این دو گونه هستی، صفات مخصوص به خود را دارند:

جوهر بعد و امتداد که همان ماده است. (هستی خارجی)

جوهر اندیشه و فکر. (هستی درونی) نفس و اندیشه، آگاهی محض است، جایی در فضا اشغال نمی‌کند و نمی‌توان آن را به اجزای کوچک‌تر تقسیم کرد؛ ولی ماده بُعد یا امتداد محض است، در مکان جای می‌گیرد و به همین خاطر می‌توان آن را به اجزای کوچک‌تر تقسیم نمود؛ به علاوه ماده آگاهی ندارد. بدین ترتیب در نظر وی هستی و آفرینش به دو قسمت کاملاً متفاوت و مستقل از هم تقسیم گردید و به همین خاطر، دکارت را دوگانه‌انگار می‌نامند؛ یعنی کسی که قائل به شکاف عمیق بین هستی اندیشه و هستی ماده است. البته باید توجه داشت که بنا به اعتقاد او میان این دو جوهر در بدن انسان، از راه عضو خاصی در سر که آن را غده صنوبری می‌نامد ارتباط عمیقی برقرار است.

بنابراین در نظر او به‌طور کلی سه جوهر وجود دارد: نفس، جسم و خداوند. دکارت، این سه را جوهر می‌نامد زیرا هر یک قائم به ذات خود بوده و هر کدام یک صفات اساسی دارند که مخصوص به خودشان است. به این صورت که: صفت نفس، فکر، صفت جسم بعد و صفت خداوند کمال است.

دکارت ذهن و بدن را از هم مجزا می‌داند و معتقد است ارتباط آن‌ها بر اساس غده‌ صنوبری‌ مغز است، اما داماسیو این باور را رد می‌کند. دکارت نخستین فیلسوفی بود که تلاش کرد بر پایه‌ یافته‌های تجربی و پژوهشی خود به بررسی مسئله ذهن و بدن بپردازد و جوابی برای آن بیابید. اما برای داماسیو، ذهن و بدن دو جنبه مختلف یک پدیده بیولوژیک هستند. اندیشه‌ای شبیه اسپینوزا Baruch Spinoza که گفته بود “ذهن بیرون از بدن وجود ندارد“.

داماسیو در این کتاب، بر دو حوزه‌ مختلف ولی متفاوت دست می‌گذارد: رابطه‌ خرد با اراده و رابطه‌ عاطفه با اراده.

در بخش نخست، داماسیو نشان می‌دهد که چگونه مغز و اراده به هم مرتبط هستند. تز اصلی داماسیو در این بخش این است که انسان موجودی متاثر از بیرون نیست، بلکه «اندام واره» محور است. یعنی اساس تصمیم‌گیری‌های وی را می‌توان در بخش پیشانی مغز یافت.

بخش دیگری از کتاب داماسیو بر بررسی پدیده‌ عاطفه متمرکز است. داماسیو بر این باور است که عاطفه بخش مجزایی از مغز انسان یا خرد او نیست بلکه سطحی پایین‌تر از خرد انسانی است که جایگاهش در مغز است. وی بر این باور است که بدون عاطفه، خرد در تصمیم گیری‌هایش دچار مشکلات عدیده‌ای می‌شود. وی با بررسی بیماران عصب‌شناختی متعدد و نشان دادن عکس‌های آن‌ها بیان می‌کند که جایگاه اصلی عاطفه درون مغز آدمی است و اگر بر اثر یک آسیب مغزی بخش عاطفه دچار مشکل شود، خیلی از مشکلات برای بیمار ایجاد می‌شود.

***

2

خطای دکارت: تاملی در کارکردهای مغزی از طریق عصب شناسی

از دیر باز تامل درباره‌ مغز و کارکردهای آن بر عهده‌ی فلسفه بوده است. شاید نخستین نمونه‌های تلاش فلسفی برای بررسی روان انسان را بتوان در ارسطو دید. رساله‌ علم‌النفس ارسطو که منشا مباحث فلسفی بسیاری شده است به همین منظور نگاشته شده بود. شاید بتوان جرات کرد و مدعی شد پیش از ارسطو این آتناگوراس بوده که دو هزار و پانصد سال پیش، به ضرورت پرداختن به روان انسانی پی برده بود و این را در قالب جمله‌ای گفته است که اکنون همه جهان با آن آشنا هستند: «خودت را بشناس». شاید بتوان گفت این حرف آتناگوراس بعد از قرن‌های بسیار هنوز هم محل بحث دانشمندان و فلاسفه است و هر عصری به فراخور امکان‌هایش پاسخی را به این سوال می‌دهد.

پس از رنسانس، شاهد اولین چرخش درباره‌ تامل درباب نفس آدمی بودیم. این چرخش را رنه دکارت، فیلسوف فرانسوی رقم زد. دکارت نخستین فیلسوفی بود که تلاش کرد بر پایه یافته‌های تجربی و پژوهشی خود به این مساله بپردازد و جوابی برای آن بیابید. جوابی که این کتاب سودای نقدش را دارد. در قرن بیستم، کم کم روانکاوان بودند که به همراهی عصب‌شناسان وارد این حوزه شدند و آن را از نظریه‌پردازی فلسفی جدا ساختند و سعی کردند بر اساس پارادایم اصلی علم تجربی، یعنی بررسی تجربی و بالینی بیماران، به این پرسش پاسخ دهند. فلسفه دیگر رقیبی قدرتمند یافته بود. می‌توان گفت که فلسفه از این صحنه حذف نشده است، بلکه فلسفه توانسته با شکل دادن دیالوگی با دانشمندان عصب‌شناس و روان پزشکان و نوروبیولوژیست‌ها مفاهیم جدیدتری را مطرح کند. آنتونیو داماسیو در کتاب خطای دکارت به این تلاش‌ها، مشخصا به تلاش فیلسوف معاصر، نوسبام، اشاره می‌کند و اذعان می‌دارد که این پژوهش‌ها می‌توانند گام موثری برای برساختن پلی بین علوم انسانی و علوم عصب‌شناختی و… باشند. هر دو باید بتوانند از یافته‌های هم استفاده کنند تا آگاهی بشر از ساختار پیچیده‌ی مغزی بیشتر شود. پیچیدگی‌ای که روز به روز بر ابهامش افزوده می‌شود. کتاب طبیعت و قاعده که پیش از این به زبان فارسی برگردانده شده بود، نمونه جالبی از این دست است. آن کتاب گفت‌و‌گویی طولانی است بین پل ریکور، فیلسوف پدیدار‌شناس و هرمنوتیسین فرانسوی، و ژان پیر شانژو، نوروبیولوژیست و عصب‌شناس مطرح فرانسوی.

بیش از هرچیز باید به نثر داماسیو اشاره کرد. مترجم کتاب به خوبی اشاره می‌کند که داماسیو برای من چخوف Anton Chekhov دیگری است. بواقع داماسیو این کتاب را مثل یک رمان نفس گیر نوشته است. وی تلاش کرده است تا مباحث و نظریاتش را در قالب زبانی ادبی بیان کند و اشراف وی بر ادبیات نیز به این مساله کمک شایانی کرده است. کتاب سرشار است از داستان‌های واقعی که با زبانی شیوا نوشته شده‌اند. داستان‌هایی که نویسنده آن‌ها را به رمان بدل کرده است. در عین حال در این بین مدام بحث‌های تخصصی عصب‌شناختی نیز مطرح می‌شوند که بسیار آموزنده هستند.

داماسیو در این کتاب، بر دو مفهوم اساسی تکیه می‌کند و سعی می‌کند یافته‌هایش را که حاصل بیست سال کار و پژوهش روی بیماران اعصاب است در قالب این کتاب ارائه کند. داماسیو بر دو حوزه‌ مختلف ولی متفاوت دست می‌گذارد: رابطه‌ی خرد با اراده و رابطه‌ی عاطفه و اراده. در بخش اول کتاب داماسیو نشان می‌دهد که چگونه مغز و اراده به هم مرتبط هستند. تز اصلی داماسیو در این بخش این است که انسان موجودی متاثر از بیرون نیست، بلکه «اندام واره» محور است. یعنی اساس تصمیم‌گیری‌های وی را می‌توان در بخش پیشانی مغز یافت. وی برای اثبات این نظریه داستانی واقعی از گیج بیان می‌کند. اتفاقی که در سال ۱۸۴۸ روی داد. در طی یک حادثه،  میله‌ای از بخش چپ مغز گیج گذر می‌کند و از پیشانی خارج می‌شود و بخش‌هایی از مغز داماسیو روی زمین پخش می‌شود. به صورت اعجاب آوری گیج، زنده می‌ماند و بعد از گذراندن دوره‌ای یک ماهه کاملا خوب می‌شود. اما اتفاقی دیگر رخ می‌دهد. گیج به کلی آدم دیگری می‌شود و شخصیت وی کاملا تغییر می‌کند. وی هم چنان می‌تواند خوب حرف بزند و ارتباط برقرار کند و مسائل انتزاعی را حل کند ولی به شدت بد دهن می‌شود، توان ادامه دادن کارهایی که شروع کرده را ندارد و….. این تغییر باعث می‌شود تا سال‌ها این پدیده مورد بحث قرار بگیرد و اکنون جمجمه داماسیو در هاروارد نگه داری می‌شود و مدام تحقیقات جدیدی انجام می‌شود. داماسیو با بررسی نظرات مختلفی که درباره‌ این تغییر داده شده است سعی می‌کند نظر خاص خودش را بدهد و نشان می‌دهد که چگونه اراده درون مغز قرار دارد و توان تصمیم گیری‌های ما از بخش پیشانی مغز می‌آید.

بخش دیگری از کتاب داماسیو متمرکز است بر بررسی پدیده عاطفه. عاطفه از صد سال پیش به این سو محل بحث و نزاع روانکاوان و عصب‌شناختان و روان‌شناسان بوده است. داماسیو بر این باور است که عاطفه بخش مجزایی از مغز انسان و یا خرد او نیست بلکه سطحی پایین‌تر از خرد انسانی است که جایگاهش در مغز است. وی بر این باور است که بدون عاطفه، خرد در تصمیم گیری‌هایش دچار مشکلات عدیده‌ای می‌شود. وی با بررسی بیماران عصب‌شناختی متعدد و نشان دادن عکس‌های آن‌ها بیان می‌کند که جایگاه اصلی عاطفه درون مغز آدمی است و اگر بر اثر یک آسیب مغزی، بخش عاطفه دچار مشکل شود، خیلی از مشکلات برای بیمار ایجاد می‌شود. در واقع داماسیو مثل یک شاعری می‌ماند که از قوه‌ای از ما اعاده‌ حیثیت می‌کند که همواره عقل گرایان بر طردش تاکید داشته‌اند. اگر می‌خواهید تصمیمی درست بگیرید، عواطف و احساسات را بگذارید کنار و تلاش کنید با تکیه بر خرد عمل کنید. داماسیو نشان می‌دهد که چه میزانی از تصمیمات ما بر اساس عاطفه ما اتخاذ می‌شوند. البته وی عاطفه را به ناخودآگاه نسبت نمی‌دهد بلکه آن را غریزی می‌داند. از نظر وی در یک پروسه‌ طولانی است که عاطفه و خرد با کمک هم شکل می‌گیرند و لذا ما قادر می‌شویم در موارد بسیاری در زندگی روزمره مان بر اساس عاطفه و یا نیاندیشیده عمل کنیم. وی مثال ترس را می‌زند. زمانی که می‌ترسید سریع واکنش نشان می‌دهید و این را بدون هیچ گونه تفکری انجام می‌دهید. این می‌تواند خود گویای تاثیر عاطفه بر اراده هم باشد.

اما چرا خطای دکارت؟ به واقع کل این کتاب را می‌توان در حکم ردیه‌ای قاطع بر نظریه‌ دکارتی درباره ذهن و بدن دانست. از نظر دکارت ذهن و بدن از هم مجزا هستند و ارتباط این‌ها بر اساس غده‌ی صنوبری‌ای که در مغز است، شکل می‌گیرد. داماسیو این باور را رد می‌کند. یکی از استلزامات این باور دکارتی این است که عاطفه امری غریزی و مرتبط با بدن است و لذا هیچ ارزش شناختی‌ای ندارد و ما نباید در دست آورد‌هایمان به عاطفه تکیه کنیم. دکارت دنبال یک خرد ناب و بدور از هرگونه تاثیر بود. چرا که فکر می‌کرد پیش فرض‌ها تاثیر بدی را بر جریان اندیشه دارند. در حالی که داماسیو این را رد می‌کند و نشان می‌دهد که عاطفه از مغز انسان جدا نیست و این خود دست آورد بزرگی است که به مدد پیشرفت‌های تکنولوژیک مدرن ممکن شده است. بعلاوه داماسیو تلاش می‌کند تا نشان دهد چگونه عاطفه می‌تواند کارکردهای مثبتی را داشته باشد. می‌توانیم بگوییم از دید داماسیو مدل محبوب و مورد نظر دکارت در واقع‌‌ همان بیماران عصب‌شناختی و مغزی‌ای هستند که عاطفه‌ خود را از دست داده‌اند و توان تجربه کردن ندارند و لذا دچار اختلالات پیچیده‌ای شده‌اند!

کتاب خطای دکارت ترجمه‌ای روان و شیوا دارد و می‌شود گفت که خواندن این کتاب حجیم، لذتی معادل با خواندن یکی از رمان‌های ادبی به شما می‌دهد. نثر جذاب و رمان گونه‌ آن دشواری مطالب را کم می‌کند و لذا هر مخاطبی می‌تواند به راحتی با این کتاب‌اند ارتباط برقرار کند. قطعا شگفت زده می‌شوید وقتی بفهمید چگونه شگفت زده می‌شوید!

منبع قسمت اخیر: شهر کتاب

***

3

اشتباه دکارت چه بود؟

میان عقل و عواطف چه رابطه‌ای وجود دارد؟ ظاهرا هیچ. یعنی نباید هیچ رابطه‌ای وجود داشته باشد. تصور سنتی آن است که اگر بنا باشد عقل انسان درست کار کند، نباید تحت تاثیر هیچ عاطفه‌ای باشد. عواطف برای فعالیت عقل مخرب هستند و به همین دلیل انسان خردمند کسی است که بدون عواطف، به امور زندگی می‌اندیشد و تصمیم‌های خود را بدون دخالت آن‌ها می‌گیرد. این باور نه تنها عقیده عموم مردم است، بلکه بسیاری از بزرگترین فیلسوفان تاریخ نیز همین‌گونه می‌اندیشیدند. اما آیا این باور به همان اندازه که شایع است، درست هم هست؟

واقعیت آن است که در اینجا ابهامی وجود دارد و داوری در این‌باره آسان نیست؛ زیرا عواطف چندان مورد اهتمام پژوهش‌گران نبوده‌اند و به همین دلیل تحقیقات جدی و گسترده‌ای در این زمینه صورت نگرفته است. حتی علی‌رغم این‌که علوم مربوط به ذهن و مغز در طول قرن بیستم رشد قابل توجهی داشتند، اما در زمینه عواطف پژوهش‌های کمی صورت گرفته است. اما استثناء مهمی وجود دارد. آنتونیو داماسیو در سال 1994 اثری منتشر کرد و باعث شد که یک‌باره توجه به عواطف اوج بگیرد. این کتاب از منظر علوم عصبی و مغزی به عواطف می‌پردازد و پیامدهای عواطف را در تصمیم‌گیری فردی و در حوزه اجتماعی بررسی می‌کند. به دلیل نظریه‌ای که داماسیو مطرح کرد، در سال‌های بعد اقبال روزافزونی به این مسئله شد. نه فقط دانشمندان عصب‌شناس، بلکه حتی فیلسوفان و رواشناسان نیز به به طور جدی به این موضوع روی آوردند و پژوهش‌های مهمی در این‌باره انجام دادند.

موضوع اصلی این کتاب رابطه میان عقل و عواطف است، به‌ویژه از جهت مسئله مهم تصمیم‌گیری. واضح است که تصمیم‌گیری کار عقل است، اما در این میان، عواطف چه نقشی ایفا می‌کنند؟ داماسیو این رابطه را، برخلاف تصور سنتی، کاملا مثبت و سازنده می‌داند. از نظر او عواطف برای خردورزی بسیار مهم بوده به حدی که بدون آنها اساسا امکان خردورزی وجود ندارد. البته عاطفه در فرآیند خردورزی نقش‌های گوناگونی دارد. عاطفه ممکن است که یک فرض را بیشتر برجسته کند و به این طریق به نتیجه‌ای منجر شود که به نفع آن فرض باشد، یا اینکه عاطفه داده‌های خاصی را از میان داده‌های مختلف انتخاب می‌کند و باعث می‌شود که نتیجه در راستای همان‌ها باشد، یا اینکه حقایق خاصی را به خاطر نگه دارد و فرآیند استدلال با توجه به همین حقایق خاص پیش برود. البته منظور این نیست که عواطف به جای خردورزی فعالیت می‌کنند یا اینکه مثلا به جای خرد فرآیند تصمیم‌گیری را انجام می‌دهند. خیر، به هیچ وجه چنین نیست. بلکه بحث این است که جنبه‌های معینی از احساسات و عواطف برای خردورزی لازم و ضروری است و بدون آنها خردورزی از اساس ناممکن است. و البته در بهترین حالت احساسات و عواطف به خردورزی کمک می‌کنند که به نتایج خوب و درست دست پیدا کند؛ یعنی آن را هدایت میکنند. برای مثال در مواردی که با مسائل اخلاقی سروکار داریم چنین چیزی به وضوح دیده می‌شود. اما چه چیزی باعث شد که داماسیو به چنین دیدگاهی برسد؟

آنچه داماسیو را به این فرضیه رهنمون کرد این بود که مشاهده کرد برخی از بیماران عصب‌شناختی که در تصمیم‌گیری دچار نقص جدی بودند، از جهت عاطفی نیز اختلال داشتند. او حدس زد که احتمالا میان خرد و عواطف رابطه مستقیمی وجود دارد. یعنی برخلاف باور مشهور و رایج که عواطف نه تنها کمکی به خردورزی انسان نمی‌کنند، بلکه بزرگترین مانع بوده و آن را آشفته می‌کنند، داماسیو بر این باور است که عاطفه کاملا در یک ارتباط مستقیم، ایجابی و سازنده با خرد است. به همین دلیل اگر عواطف آسیب ببینند، خردورزی انسان نیز به طور جدی دچار آسیب می‌شود. او حتی بیشتر جلو می‌رود و ادعا می‌کند که اساسا سیستم خردورزی انسان، ریشه در عواطف او داشته و به نوعی تکامل یافته آن به‌شمار می‌آید.

البته داماسیو ادعا نمی‌کند که عواطف همیشه نقش مثبت، سازنده و سودمندی در خردورزی ایفا می‌کنند. برعکس، او قبول دارد که در برخی موارد، عواطف می‌توانند منفی و زیان‌بار باشند. اما به‌طور کلی خرد نمی‌تواند به تنهایی عمل کند. اگر عواطف به طور کامل از جریان خردورزی کنار گذاشته شوند، خرد حتی از وقتی که عواطف به صورت مخرب عمل می‌کنند هم ناقص‌تر از آب در می‌آید. به‌طور کلی عاطفه در تقابل با خرد نیست، بلکه حتی در بدترین شرایط هم به آن کمک می‌کند و در شرایط خوب با آن گفتگو می‌کند. عاطفه در برابر شناخت هم نیست و حتی اطلاعات شناختی هم فراهم می‌آورد.

نکته مهم بعدی آن است که در همه این موارد پای بدن نیز به وسط کشیده می‌شود. و این بدن است که همه این فرآیندها را امکان‌پذیر ساخته است؛ یعنی پیوند میان عقل و عواطف در بدن رخ می‌دهد. یکی از نتایج جالب این نظریه آن است که می‌توان میان عصب-زیست‌شناسی و علوم انسانی پل زد و در حل مسائل و مشکلات مربوط به انسان‌ها از آن استفاده کرد. همه این مطالب کشفی بسیار مهم، جالب و شگفت‌انگیز است. و داماسیو از آن زمان تاکنون مناقشه‌های فراوانی برانگیخته است. اگرچه مخالفانی هم داشته است، اما به‌طور کلی بیشتر مباحث در تایید سخنان او بوده است.

اما چرا نام این کتاب “خطای دکارت” است؟ به این دلیل که نظریه داماسیو کاملا در تقابل با دیدگاه دکارت نسبت به ذهن، بدن و عواطف است. دکارت بر این عقیده بود که ذهن انسان کاملا مستقل از بدن و عواطف است. انسان برای اینکه با خرد خود به حقیقت دست پیدا کند و شناخت درست و معتبر بدست آورد، باید خود را از تاثیر بدن، حواس و عواطف دور نگه دارد؛ زیرا همه این موارد برای خردورزی انسان مضر و مخرب هستند. به همین دلیل اگر سخنان داماسیو درست باشد، بدین معناست که دکارت دچار اشتباه بزرگی بود.

آنتونیو داماسیو استاد علم عصب‌پایه، عصب‌شناسی و روانشناسی در دانشگاه کالیفرنیا است. او در دانشگاه‌های متعددی دعوت به همکاری شده است و بخاطر پژوهش‌هایش جوایز معتبر فراوانی برده است. کتاب‌های او به ده‌ها زبان‌ ترجمه شده است و شهرت جهانی دارد. هانا داماسیو، که او هم عصب‌شناس و عصب‌پژوه است، علاوه بر اینکه شریک زندگی اوست، هم در برخی پژوهش‌ها و هم در برخی جوایز نیز با او شریک بوده است. اما شهرت داماسیو فقط در مجامع و محافل علمی و دانشگاهی نیست. او در میان عموم مردم هم مشهور شده است؛ زیرا او علی‌رغم این‌که همه مطالب‌اش را با پژوهش‌های فراوان، تحقیقات آزمایشگاهی، نظریات حوزه مغز و عصب‌شناسی و بررسی‌های بالینی به بوته آزمون گذاشته و خلاصه با ادله و شواهد فراوان و گوناگون اثبات می کند، اما کتاب‌هایش را طوری نگاشته است که حتی غیرمتخصصان هم بتوانند آن را نه تنها بدون دشواری مطالعه کنند، بلکه از خواندن آن نیز لذت ببرند. بی جهت نیست که مجله فیگارو در مورد همین کتاب گفته است که از یک رمان هم بهتر است. خود او هم گفته است که از زمان انتشار کتاب خطای دکارت یک روز هم نمی‌گذرد که ایمیلی درباره این کتاب از جاهای مختلف جهان دریافت نکند.

منبع قسمت اخیر: علی غزالی‌فر- الف

14- اصول رهایی و سلامت روان

اصول رهایی و سلامت روان

• هرگز نمی توان آن چه را در گذشته اتفاق افتاده است تغییر داد.
پس از پذیرش این موقعیت، باید خشم و غم ناشی از گذشته دردناک را حس کرد
و دانست که هر چند نمی توان گذشته را تغییر داد اما می توان با قدرت، نگاه به گذشته را متحول کرد.


در این مطلب به چند اصل اساسی روان درمانی می پردازیم.

I. بخشش اجباری نیست.

• بخشش فرد دیگری، قبل از این که نسبت به او واقعاً احساس بخشودگی به وجود آید، نتیجه مطلوبی ندارد.

o درست است که بخشیدن کسانی که در گذشته به نحوی ما را آزار داده اند یا تاثیر منفی روی شخصیت ما گذاشته اند، کار خوبی است،
اما بخشیدن کسی برای کم کردن بار احساس گناه از روی دوش وی، به تنهایی کافی نیست.

o بخشش یک فرآیند روانی است که در طول زمان در فرد رخ می دهد و وقتی فرد آماده بخشیدن شد، اتفاق می افتد، نه زودتر یا به اجبار.

o بخشیدن دیگران یک انتخاب است برای باقی ماندن در کوه خشم و تنفر و یا رها کردن این احساسات منفی.

o بخشش به زدودن احساسات منفی از روان فرد کمک شایانی می کند اما همزمان باید با احساس خشم و انزجار ناشی از خشونت،
توهین یا سرزنش که در فرد به وجود آمده است نیز کنار آمد.

o بخشش از همین جا شروع می شود و نه از احساسی که سعی می کنیم به آن برسیم.

o نباید بر احساسات منفی به طور کامل سرپوش گذاشت.

o در واقع خشم موجه و بروز صحیح آن، اولین گام شجاعانه در مسیر طولانی و گاه رنج آور بخشش است.

o بخشیدن به مفهوم فراموش کردن نیست.
ما می توانیم حتی کسانی را که خطای خود در قبال ما را قبول ندارند، ببخشیم هر چند با دشواری بیشتر.

o بخشش به معنای فراگیری بخشیدن خود به خاطر اشتباهات احتمالی و کنار آمدن و درک اشتباهات دیگران
و در نهایت بخشیدن آن هاست.

o نکته این جاست که هر قدر بتوانیم دیگران را ببخشیم، قادریم خود را نیز ببخشیم.

II. خشم، همراه همیشگی ماست.

• خشم یکی از منفی ترین احساسات انسانی است.

• خشم نه فقط در بسیاری از مکاتب و آموزه ها منفی و آزاردهنده تلقی شده است،
بلکه حتی در روان درمانی های نوین به عنوان احساسی منفی، مخرب، خطرناک و غیرمنطقی
توصیف شده که باید آن را مدیریت کرد.

o نکته این جاست که در بسیاری از موارد، کنار آمدن با احساس خشم کار ساده ای نیست
و نادیده گرفتن آن فقط به بدتر شدن شرایط منجر می شود.

o باید دانست خشم منبع قدرت، انرژی و تسلط فرد است.
از آن جا که در بسیاری از موارد توصیه شده باید خشم را سرکوب کرد، همه ما از کودکی سعی می کنیم خشم و عصبانیت مان را سرکوب کنیم
و آن را برملا نکنیم شکی نیست که خشم مهار نشده در بسیاری از موارد ویرانگر و خطرناک است
اما آن چه بیشتر مردم به آن نیاز دارند، توانایی تشخیص و اعتبار بخشی به خشم و پیدا کردن راه های غیرمخرب برای ابراز و گذر از آن است.

• در واقع کنترل خشم به فرد یاد می دهد که خشم خود را به درستی و آگاهانه مدیریت کند و اجازه ندهد خشم از ناخودآگاه وی به رفتار تبدیل شود.
o مهار خشم های فرو خورده یکی از اولین اقدامات درمانگر در جلسات روان درمانی است
زیرا تا زمانی که احساسات بیان نشده و خشم های فرو خورده آشکار نشود، نمی توان به درمان امید داشت.
به علاوه خشم یکی از سرچشمه های خلاقیت است و این راز را بسیاری از افراد نمی دانند.

• یکی از روان شناسان بزرگ می گوید: به ما یاد داده اند که خشممان را سرکوب کنیم و به موازات آن خلاقیتمان را هم سرکوب می کنیم.
o بنابراین پیدا کردن راهی برای استفاده از خشم به عنوان منبع خلاقیت و بیان آن به جای سرکوب کردن، یکی از رموز بزرگ روان درمانی است.

III. عشق می تواند آسیب رسان هم باشد.

• همه ما تصور می کنیم عشق و تجربه آن سرشار از لذت، خوشی و رضایت است.

o البته که این طور است اما عشق یک روی دیگر هم دارد و آن ورود به یک مرحله پر خطر است
زیرا انسان در چنین موقعیتی بیش از هر زمان دیگری آسیب پذیر است.

o همه افراد در نهان، این موضوع را می دانند زیرا به هر حال هر کسی تجربه های ناخوشایندی از پدر، مادر یا دوستان صمیمی اش دارد.

o اما همزمان همه ما سخت در جست وجوی محبتی صادقانه و دوستی پاک هستیم و به دنبال این گوهر ناب می گردیم.

o آن چه بتواند تنهایی وجودی رنج آورمان را تخفیف دهد.

o اما واقعیت این است که عاشق شدن مثل مبتلا شدن به یک بیماری عفونی است.

o پس از طی دوران نهفتگی، درد و رنج ناشی از عشق آغاز می شود و
بهایی که باید بابت آن پرداخت شود، گاه بسیار سنگین به نظر می آید.

o راز رنج عشق این است که فقط در این شرایط است که فرد چیزهای زیادی از خود، زندگی و روابط انسانی درمی یابد
و در واقع اگر بخواهیم نگاهی روان شناسانه و خلاقانه به آن بیندازیم، باید بگوییم که عشق یک شمشیر دولبه است
که می تواند هم زخمی و هم ترمیم کند.

o عشق آگاهانه یک تصمیم شجاعانه برای یک بالغ آگاه است.

IV. پذیرش تلخی های گذشته.

• یکی از واقعیت هایی که با آن روبه رو می شوید، این است که نمی توان گذشته را تغییر داد.
o البته همه ما این نکته را می دانیم. اما روبه رو شدن با این واقعیت امر دیگری است.
o هیچ روش و شیوه ای برای پاک کردن گذشته هر قدر هم تلخ بوده باشد، وجود ندارد
و کنار آمدن با این مسئله یکی از دشوارترین و دردناک ترین مراحل روان درمانی است.

o بیشتر افراد تلاش می کنند، از واقعیت های دردناک گذشته فرار یا آن را انکار کنند.
o شاید اساسی ترین و غم انگیزترین مرحله در روان درمانی مواجهه شدن فرد با گذشته تلخی است که داشته است.

• جراحات روحی ممکن است به سطح خود آگاه فرد بیاید و پس از قرار گرفتن در یک چشم انداز وسیع تر، بهبود پیدا کند.
o اما بهبودی به معنای فراموشی نیست زیرا فرآیندی آگاهانه مبتنی بر به خاطر آوردن و دانستن است.
o بنابراین بهبودی وقتی اتفاق می افتد که فرد بتواند ابعاد دردناک شرمساری احساسی اش را به همراه علل و عواقب آن بپذیرد
و این جراحت روحی را با تمام ابعادش لمس کند، این واقعیت که گذشته را نمی توان تغییر داد و نمی توان به عقب برگشت.

• هرگز نمی توان آن چه را در گذشته اتفاق افتاده است تغییر داد.
o پس از پذیرش این موقعیت، باید خشم و غم ناشی از گذشته دردناک را حس کرد و دانست که هر چند نمی توان گذشته را تغییر داد
اما می توان با قدرت، نگاه به گذشته را متحول کرد.
o فرد این قدرت را دارد که درباره گذشته اش و احساسی که دارد، تصمیم بگیرد و می تواند احساس سعادت کند
و این فرصت را دارد که به گذشته نگاه متفاوتی کند.
o هر چند هرگز نمی تواند آن را دور بیندازد زیرا گذشته بخشی از وجود و شخصیت اوست.
o پذیرش و روبه رو شدن با واقعیت دردناک گذشته یکی از اصلی ترین نقاط عطف روان درمانی است.

• همان جایی که فرد می تواند به جای فراموش کردن، تغییر دادن و تحریف گذشته، آن را ببیند و بپذیرد و به آینده فکر کند.
o راز مهمی که مراجعان در روان درمانی با آن روبه رو می شوند، این است که فقط با هضم این قرص تلخ یعنی گذشته دردناک
و چشیدن و احساس طعم تلخ آن است که می توانند از نظر احساسی و روانی به سلامت و بهبودی نزدیک شوند.

V. قربانی هم مسئول افعال و گفتار خود است.

• این نظریه یکی از جنجالی ترین نظریه های مطرح شده در روان شناسی است که معمولاً باعث سوء تفاهم شده و سرزنش کردن قربانی
قلمداد می شود، اما واقعیت این است که بیشتر قربانیان به نوعی «درماندگی خودآموخته» دچار می شوند .
o احساسی که قربانی به علت احساس تلخ درماندگی و شکست، سرنوشت محتوم و تلخی را برای خود متصور می شود
و در برابر وقایع زندگی احساس شکست می کند.
o واقعیت این است که ما در برابر بسیاری از وقایع زندگی اختیار و کنترلی نداریم، اما در برابر چگونگی کنار آمدن با آن مسئول هستیم.
o همیشه آسان تر این است که مشکلات را گردن دیگران بیندازیم و «قربانی بودن» را بهانه ای برای فرار از مسئولیت بپنداریم.
o بخواهیم یا نخواهیم همه ما مسئول چگونگی کنار آمدن با مشکلات زندگی هستیم چگونه آن را تعبیر کرده ایم و چه چیزی از آن آموخته ایم.
o به عنوان افراد بزرگسال دایم با این سوال کلنجار می رویم که ناخودآگاهمان تا چه حد در تبرئه کردنمان نقش دارد.
o اما روان شناسان تاکید می کنند که ما مسئول تاثیر اعمالمان بر زندگی هستیم.

• مراجعان به روانکاوی در روان درمانی درمی یابند که چه تفاوتی بین یک «قربانی بودن» و «تسلیم قربانی بودن خود شدن» وجود دارد.
o در واقع در اغلب موارد، ناخودآگاه ما، احساسات یک قربانی مثل ضعف، ناتوانی و درماندگی را به ما القا می کند
و ذهن فقط جایی می تواند از این چرخه رهایی پیدا کند که این پدیده را بشناسد.

VI. شناسایی قدرت نهفته در «نه» گفتن.

• برای بسیاری از مراجعان به روان درمانگران گفتن نه دشوارترین کار است.
o زیرا نمی خواهند کسی را آزرده، خشمگین و مایوس کنند و از سوی دیگر نمی خواهند آدم بد، سخت گیر، خودخواه و منفی بافی به نظر آیند.
o آن ها نمی دانند که نه گفتن یکی از اساسی ترین راه های کسب هویت در جهان است.

• نه گفتن به معنای ابراز وجود است و قدرت و حضور و دفاع فرد از خود در حیات محسوب می شود.
o حتی کودکان با نه گفتن طی سال های اولیه زندگی کسب هویت می کنند پس چگونه است که در بزرگسالی بسیاری خود را از این حق محروم می کنند.
o نه گفتن یعنی ابراز تمایز کردن از دیگران و آزادی خود را به دیگران نشان دادن.
o نکته تاسف بار این است که دردوران کودکی مخالفت کردن کودک با گفتن «نه»، اغلب به تنبیه منجر می شود که این امر به کاهش اعتماد به نفس می انجامد.

• ناتوانی در مخالفت با دیگران در واقع هسته آن چیزی است که ما آن را انفعال، ناامیدی مفرط، درماندگی، افسردگی و دیگر اختلالات روانی می دانیم.
o بیشتر مردم ابراز مخالفت را ترکیبی از خودخواهی و منفی بافی تعبیر می کنند.
o نکته این جاست که هیچ کس تا نتواند نه بگوید، نمی تواند با تمام وجود پاسخ مثبت بدهد.

• به عبارت دیگر تا انسان توان مخالفت نداشته باشد، هرگز نمی تواند به اراده و خواسته خود که در پی ارائه پاسخ مثبت به دست می آید، برسد.
o بنابراین ابراز مخالفت، به نوعی نشانگر تسلط و قدرت فرد است.
o همچنان که در روابط انسانی نیز این امر صادق است.
o صمیمیت واقعی در پی تحقق دو اراده مستقل و مسلط و از کنش و واکنش واقعی آن ها مبتنی بر تنش یا آسودگی شکل می گیرد.
o بدون توانایی نه گفتن مرز صمیمیت و تعهد معنا نخواهد داشت و به جای آن بیزاری ناخودآگاه و ترس دایمی از تحت کنترل قرار گرفتن،
آزار دیدن به وجود خواهد آمد.
o بنابراین دانستن این نکته که ما این حق را داریم که نه بگوییم، می تواند زندگی مان را تغییر دهد.
o اما این کار شجاعت فوق العاده ای می طلبد که در نهایت به کشف ذات واقعی خود انسانی منجر می شود.

مجله روان شناسی امروز

شش بعد سلامت روان

شش بعد سلامت روان عبارتند از:

۱. خودپذیری.   

۲. روابط مثبت با دیگران. 

۳. خودمختاری.

۴. تسلط بر خود و محیط خود.

۵. مقصود (هدف) در زندگى.

۶. رشد شخصی.

١. خودپذیری:

از نگرش مثبت به خود برخوردارند، جنبه های متعدد خود را میپذیرند، از جمله ویژگیهای مثبت و نقاط ضعف خود را.

٢. روابط مثبت با دیگران:

روابط گرم، رضایتبخش و مطمئنی با دیگران دارند، به رفاه دیگران اهمیت میدهند، از همدلی عمیق، محبت و صمیمیت برخوردار هستند، و مصالحه در روابط انسانی را درک میکنند.

٣. خودمختاری:

خودمختار و مستقل هستند، در برابر فشارهای اجتماعی برای فکر کردن و عمل کردن به شیوه خاص مقاومت میکنند و رفتارشان را از درون تنظیم میکنند و با معیارهای شخصی خودشان را ارزیابی میکنند.

٤. تسلط بر خود و محيط تحت كنترل خود:

در رابطه با اداره کردن خود و محیط، احساس تسلط و شایستگی میکنند؛ مجموعه پیچیده ای از فعالیتهاي خود را کنترل میکنند؛ از فرصتهای موجود در محیط استفاده موثر میکنند؛ میتوانند موقعیتهایی را انتخاب کنند یا به وجود آورند که با نیازها و خواسته ها یا ارزشهای شخصی مناسب باشد.

٥. هدف در زندگى:

در زندگی هدف دارند؛ احساس میکنند زندگی حال و گذشته معنی دارد، برای زندگی کردن برنامه و هدفهایی دارند.

٦. رشد شخصی:

احساس میکنند جریان رشد ادامه دارد، خود را رشد کننده و گسترش یابنده میبینند، به روی تجربیات جدید گشوده هستند، به صورتی تغییر میکنند که بیانگر خودآگاهی و اثربخشی بیشتر است.

15- اعتماد به نفس

اعتماد به نفس

Self-Confidence & Self-Doubt

اعتماد به نفس مثبت مجموعه ای از دو باور به خود است.

• یكی اینكه من توانایى دارم، و بصورت مؤثر قادر به انجام كارها هستم،

• دیگر آنكه من خوبم، احساس مثبتی به خود دارم،

و به دیگران كه انها هم خوب هستند میتوانم كمك كنم.

 

شخص دارای اعتماد به نفس منفی میگوید:

• من نمیتوانم، بدبینم 

نه من خوبم، نه اطرافیانم.

ارتقای اعتماد به نفس

برأی ارتقای اعتماد به نفس می توانید به تدریج عوامل زیر را در خود افزایش دهید:

1. أفكار منفیتان را شناسایی و از خود دور كنید،
2. سپس انها را به أفكار مثبت تبدیل كنید.
3. با اشخاصی كه به شما احساس خوب میدهند معاشرت كنید.
4. نكات مثبت خود را شناسایی و پرورش دهید.
5. تعریف و تمجید دیگران را به ملایمت بپذیرید.
6. در اینه نگاه كنید و لبخند بزنید.
7. با ترسهای خود كنار بیایید و با خود صبور باشید.
8. سعی كنید متعادل و میانه رو باشید و خود را با دیگران مقایسه نكنید.
9. اشكالات فیزیكی و روانی خود را شناسایی و بپذیرید.
10. از شكستها بیاموزید، به آنها نیاویزید.
11. به داشته های خود بیاندیشید نه به كمبودها.
12. ایده ال گرا نباشید.
13. از اشتباه كردن نترسید، و خود را سرزنش نكنید، و بدانید كه همه اشتباه می كنند.
14. مواظب خودتان و سلامتیان باشید.
15. مرتب مسواك بزنید.
16. هر روز دوش بگیرید.
17. لباس مناسب كه به هیكل تان جفت و جور است بپوشید.
18. لباس های راحت بپوشید.
19. ظاهرتان را مرتب كنید.
20. ورزش مرتب انجام دهید.
21. خوب و كافی بخوابید.
22. هدف هایتان را كوچكتر و انجام شدنی در نظر بگیرید.
23. از ناشنخته ها نترسید و ریسك پذیر باشید.
24. تا حد امكان به دیگران كمك كنید و مهربان باشید.

اعتماد به نفس كاذب

Fake Confidence

اعتماد به نفس بسیار بالای كاذب یك نوع اختلال روانی است.
  در افراد دارای عزت نفس و اعتماد به نفس بسیار پایین مشاهده می شود.

در واقع این افراد برأی پنهان كردن بیماری خود، دست به نمایش اعتماد به نفس بالا زده
و موجب آسیب های جدی به خود و اطرافیان شان می گردند.

16- تحول شخصيتى

تحول شخصيتى

Metanoia

تحول شخصيتى یعنی تغییر تفکر، شناخت، عواطف، و خودِ خویش.

• متانویا (مه-تاه-نوی-آه) در لغت يعنى تغيير اساسى در زندگى يك فرد، که ناشى از ندامت، توبه و پشیمانی، و یا نوكيشى و تغييرِ معنوی باشد.

• در روان شناسى، تحول شخصيتى، بمعنى تغيير بنيادى در شخصيت انسان است: تحول شخصيتى یا متانويا به تغيير اساسى و بنيادى و پايدار شخص اطلاق می شود. فردى كه به نوعى داراى تضاد درونى بوده، يكى از آنها را كاملاً حذف و ذوب كرده و ديگری را تقويت ميكند، تا بدين ترتيب خود را از شكست روانى و بريدگى ذهنى برهاند، و خود را مقاوم کند و التيام ببخشد.

• تحول شخصيتى، در واقع يك نوع خودسازىِ ذهنى در جهت بهبود وضعيت روانى و تعادل شخص است. روانشناسان نيز از اين روش براى حذف يك تفكر غلط، احساس پوچى، استيصال، و بی هويتى در فرد استفاده نموده، و سپس آن را با تفكرات سالم جايگزين ميكنند.

دوره های جنون را میتوان، به تعبیری، یک بحران وجودی دانست، که فرد سعی میکند با درک خود به جبران خسارت ها بپردازد. در چنین مواردی تحول شخصيتى می تواند با تغییر در تعادل شخصیتی، از شخصیت فرضی ذهنی خود دور، و ابتدا به سایه خود و سپس به واقعیت درونی خود میل کند.

در تعبیری دیگر، تحول شخصيتى به معنای صعود از اعماق خویش به سمت ظاهر اجتماعی فرد است. تحول شخصيتى فرایندی است که در لحظه های مراحل سه گانه اش، نشانه هایی از افسردگی و سوگواری در فرد تولید می نماید.

در تحلیل رفتاری متقابل، تحول شخصيتى، توصیف تجربهِ رها کردن خودِ تثبیت شدهِ کاذب، به خودِ باز است. فرایندی است که با ترکیبی از، ناامیدی، خود تسلیمی ، و مواجهه با خلاء درونی مشخص می شود.

همچون دردِ نوزاد در هنگام به دنیا آمدن و به دنیای بیرون از رحم مادر است. دردی است که باید کشید تا رها شد. دردِ ناشی از ترک …..

**********

تغییر مدبّرانه=آگاهی+ شجاعت+خلاقیت
🔺سوال: آیا برای فهم ریشه و حل مشکلات خود، مطالعات روانشناسی و آگاهی به تنهایی کافیست؟
🔹پاسخ دکترسرگلزایی: «آگاهی» شرط لازم تغییر است ولی شرط کافی نیست.
برای تغییر الگوهای رفتاری و سبک زندگی، علاوه بر آگاهی نیاز به شجاعت و خلاقیت داریم.
شجاعت اینکه بابت تغییر، هزینه بپردازیم، طرد شویم، تنها شویم و مزایای الگوی رفتاری قبلی را از دست دهیم؛
و خلاقیت پیدا کردن کم هزینه ترین راه تغییر و آفرینش یک سبک زندگی جدید و لذت بردن از آن.
👈تغییر مدبّرانه، علاوه بر آرکه تایپ “ویرانگر”، به فعال شدن آرکه تایپهای “ماجراجو”، “آفرینشگر” و “جنگجو” وابسته است.

17- خطاهای شناختی

آلبرت الیس

خطاهای شناختی

Ellis’ Irrational Beliefs

 

ده باور غیرمنطقی در کنار باورهای جایگزین آن برای درک کلی خطاهای شناختی :

1- باور غیرمنطقی:

من به عشق و تأیید عمده افراد نیازمندم.

باور منطقی:

عشق و تأیید بسیار دلپذیر است. در شرایط مناسب به دنبال آن خواهم بود. اما آنها از واجبات نیستند. من بدون آنها نیز می‌توانم زندگی کنم.

2- باور غیرمنطقی:

برای ارزشمند بودن به عنوان یک انسان، باید به موفقیت در هر کاری که می‌کنم، بدون هیچ اشتباهی دست‌یابم.

باور منطقی:

من همواره سعی می‌کنم تا حد ممکن به موفقیت دست یابم.  اما شایستگی عدم شکست، غیرواقعی است.

بهتر است که خود را جدا از عملکرد خود به عنوان یک انسان بپذیرم.

3- باور غیرمنطقی:

افراد باید همواره کار صحیح را انجام دهند، زمانی که کاری آسیب‌زا انجام می‌دهند، باید سرزنش و تنبیه شوند.

باور منطقی:

ناخوشایند است که گاهی افراد کارهای نادرست انجام می‌دهند. اما انسان کامل نیست.

ناراحت کردن خودم در حقیقت تغییری ایجاد نخواهد کرد.

4- باور غیرمنطقی:

وقایع باید طبق آنچه می‌خواهم باشد. در غیر این صورت زندگی غیرقابل تحمل خواهد بود.

باور منطقی:

هیچ قانونی وجود ندارد که بگوید هر چیز باید آنگونه که می‌خواهم اتفاق بیفتد. 

ناامید کننده است، اما می‌توانم این را درک کنم، به خصوص برای جلوگیری از فاجعه.

5- باور غیرمنطقی:

ناراحتی من به واسطه اتفاقات خارج از کنترل من به وجود آمده‌اند. در نتیجه کار زیادی نمی‌توانم برایش انجام دهم.

باور منطقی:

عواملِ خارجیِ بسیاری در کنترل من نیستند.

اما این‌ها افکار من هستند (نه عوامل خارجی) که باعث احساسات من می‌شوند. می‌توانم بیاموزم که افکارم را کنترل کنم.

6- باور غیرمنطقی:

من باید در مورد چیزهای خطرناک و ناخوشایند نگران باشم ، وگرنه ممکن است اتفاق بیفتند.

باور منطقی:

نگرانی در مورد وقایعی که می‌توانند ناخوشایند باشند، از رخ‌داد آنها جلوگیری نخواهد کرد.

اینکار فقط من را در حال حاضر نگران و افسرده می‌سازد.

7- باور غیرمنطقی:

با اجتناب از مشکلات، ناملایمات و مسئولیت در زندگی شادتر خواهم بود.

باور منطقی:

اجتناب از مشکلات در کوتاه مدت آسان است.

کنار گذاشتن اتفاقاتِ نامناسب فقط برای مدتی جلوگیری می‌کند.  ولی به من فرصت بیشتری برای نگران شدن می‌دهد.

8- باور غیرمنطقی:

هرکسی باید به فردی قویتر از خود تکیه کند.

باور منطقی:

تکیه بر دیگری ممکن است باعث وابستگی گردد.

عیبی ندارد که به جستجوی کمک باشیم. به شرطی که به خود و قضاوت خود معتقد باشیم.

9- باور غیرمنطقی:

اتفاقات گذشته باعث مشکلات من هستند. آنها همچنان در احساسات و رفتارهای من دخیلند.

باور منطقی:

گذشته نمی‌تواند در زمان حال من تأثیر بگذارد. باورهای من ایجاد عکس‌العمل‌ می‌کند. 

ممکن است این باورها را در گذشته آموخته باشم.  اما می‌توانم در حال حاضر آنها را تحلیل و تغییر دهم.

10- باور غیرمنطقی:

من باید با ناراحتی دیگران ناراحت شوم.

باور منطقی:

من نمی‌توانم احساس بد و ناراحتی دیگران را با ناراحت شدن خود تغییر دهم.

  

 منبع : الیس(رفتاردرمانی عقلانی هیجانی) / فیروزبخت / نشر دانژه

خطاهای شناختی دردسرساز

خطاهای شناختی دردسرساز

خطای شناختی; تفکر به شیوه غیرعقلانی که باعث می‌شود به‌ راحتی در دام افسردگی و اضطراب بیافتیم:

۱.ذهن‌ خوانی (mind reading):
فکر می کنید، بدون شواهد کافی می‌دانید که دیگران به چه چیزی فکر می‌کنند. مثل: «جواب سلامم را نداد، پس حتما از دست من ناراحت است.»

۲.پیش‌گویی (future telling):
پیش‌بینی می‌کنید که حوادث آینده، بد از آب در می‌آیند یا این که خطرات زیادی شما را تهدید می‌کند. مثل: «در امتحان شکست می خورم» یا «کاری گیر من نخواهد آمد».

۳.فاجعه‌سازی (Catastrophizing ):
معتقدید هر چه اتفاق افتاده یا خواهد افتاد به‌شدت افتضاح، ناخوشایند و غیر‌قابل‌تحمل است، مثل: «افتضاح می‌شود اگر در دانشگاه قبول نشوم.»

۴.برچسب زدن (labling):
به خودتان یا دیگران، صفات کلی و منفی نسبت می‌دهید. مثل : «من آدم بدبختی هستم یا من آدم بی ارزشی هستم».

۵. نادیده گرفتن جنبه‌های مثبت (discounting positives):
مدعی هستید که کارهای مثبت خودتان یا دیگران پیش‌پاافتاده و ناچیز هستند. مثل: «این کار از عهده همه بر می‌آید یا قبول شدن در کنکور که کار مهمی نیست».

۶.فیلتر منفی (negative filter):
تقریبا همیشه جنبه‌های منفی را می‌بینید و به جنبه‌های مثبت توجه نمی‌کنید. مثل: «هیچ‌کس مرا دوست ندارد».

۷.تعمیم افراطی (overgeneralizing):
بر پایه یک حادثه، الگوهای کلی منفی را استنباط می‌کنید. مثل: «این اتفاق همیشه برای من اتفاق می‌افتد» یا «در همه کارها شکست می‌خورم».

۸.تفکر دوسویه یا دوقطبی ( Dichotomous Thinking ):
به وقایع پیرامون و انسان‌های اطراف با دید همه یا هیچ نگاه می‌کنید. مثل: «همه مرا طرد می کنند یا همه وقتم تلف شد».

۹. بایداندیشی (should):
به جای این که حوادث را بر پایه چیزی که هستند ارزیابی کنید، بیشتر آنها بر اساس چیزی که باید باشند، تفسیر می‌کنید. مثل: «باید کارم را خوب انجام بدهم یا باید در کنکور قبول شوم».

۱۰. شخصی‌سازی (personalizing):
علت بروز حوادث منفی را به خودتان نسبت می‌دهید و سهم دیگران را در بروز مشکل نادیده می‌گیرید. مثل: «ازدواجم بهم خورد ، چون من مقصر بودم».

11. مقصر شناسی (blaming)

دیگران را علت مشکلات و احساسات منفی خود می‌دانید و از طرفی مسئولیت تغییر رفتارتان را نیز فراموش می‌کنید. مثل : «دیگران باعث عصبانیت من می‌شوند یا والدینم باعث و بانی همه مشکلات من هستند.»

۱۲. مقایسه‌های ناعادلانه (unfair comparisons):
حوادث را طبق معیارهای ناعادلانه تفسیر می‌کنید. خودتان را با کسانی مقایسه می‌کنید که از شما برترند و به این نتیجه می‌رسید که آدم حقیری هستید. مثل: «او خیلی موفق‌تر از من است یا شاگرد اول کلاس در امتحان خیلی بهتر از من عمل کرد».

۱۳.تاسف‌گرایی (regret orientation) «کشکول ای کاش»:
به جای این که در حال حاضر به کاری فکر کنید که از دستتان بر می‌آید، بیشتر به این مسئله می‌اندیشید که ای کاش در گذشته بهتر عمل می‌کردید. مثل: «اگر تلاش کرده بودم، شغل بهتری پیدا می کردم یا ای کاش این حرف را نمی‌زدم».

۱۴.چی می‌شد اگر؟ (what if) :
دائم از خودتان سوال می‌کنید چی می‌شود اگر چنین اتفاقی بیفتد و با هیچ جوابی راضی نمی‌شوید . مثل: «حرف شما درست است، اما چی می‌شود اگر مضطرب شوم؟ یا چی می شود اگر نفسم در سینه حبس شود؟»

۱۵. استدلال هیجانی (emotional reasoning):
از احساسات خود برای تفسیر واقعیت استفاده می کنید. مثل : «چون دلم شور می‌زند ، پس اتفاق ناگواری می‌افتد».

۱۶.نادیده‌انگاری شواهد متناقض (ignoring counter evidences):
شواهد یا استدلال‌های ناهمخوان با تفکر خود را رد می‌کنید. مثل: «هیچ‌کس مرا دوست ندارد». هر گونه شواهد متناقض را نادیده می گیرد و در نتیجه فکرتان همیشه تایید می‌شود.

۱۷.قضاوت‌گرایی (judgment focus):
به جای این که خودتان، دیگران و حوادث پیرامون را بپذیرید و درک کنید، اغلب آنها را در قالب ارزیابی‌های سیاه و سفید می‌نگرید. دائم خودتان و دیگران را طبق یک‌سری معیارهای دلبخواهی، ارزیابی می‌کنید و متوجه می‌شوید که خودتان و دیگران پایین‌تر از آن حدی هستید که باید باشید. مثل‌: «در دوران دانشگاه خوب عمل نکردم یا اگر تنیس بازی کنم، از پس آن بر نمی‌آیم یا آن دوستم چقدر موفق است، ولی من اصلا موفق نيستم».

18- ناهماهنگی شناختی – هماهنگی شناختی

ناهماهنگی شناختی-هماهنگی شناختی

Cognitive Dissonance- Cognitive Consonance

 

• ناهماهنگی شناختی در دانش روان‌شناسی، نوعی استرس ذهنی یا ناهنجاری و احساس ناخوش‌آیندی‌ است که بر اثر شرایطی همچون ایجاد و القای همزمان دو یا چند دیدگاه، عقیده، ارزش و یا اندیشۀ ناهمساز در یک فرد بوجود می‌آید.

• نظریه ناهماهنگی شناختی بر این اصل که افراد به دنبال سازگاری بین انتظارات خود و واقعیت خود هستند، پایه‌ریزی شده‌است.
لئون فستینگر در تعریف نظریۀ ناهماهنگی شناختی می‌گوید که افراد رانه‌ای برای کاهش ناهماهنگی دارند.  آن‌ها این کار را با تغییر در گرایش‌ها، اعتقادها و کنش‌هایشان انجام می‌دهند.

در یک مورد به عنوان مثال، فردی تصمیم به نخوردن غذاهای پرچرب گرفته، اما هنوز شیرینی بدون قند با چربی بالا می خورد. 

برپایه این نظریه، که از بانفوذترین و پُربررسی شده‌ترین نظریه‌ها در روانشناسی اجتماعی است، چهار روش برای کاهش تنش ذهنی در ناهماهنگی عبارتند از:

i. تغییر رفتار یا شناخت – من دیگر از این دونات نخواهم خورد.
ii. توجیه رفتار یا شناخت از طریق تغییر در شناخت متعارض – من اجازه دادم گول بخورم.
iii. توجیه رفتار یا شناخت با اضافه کردن شناخت جدید – امروز ۳۰ دقیقه بیشتر در باشگاه می‌مانم تا این شیرینی را بسوزانم.
iv. انکار یا نادیده گرفتن هر گونه اطلاعاتی درباره شناخت متضاد – این دونات یا شیرینی بدون قند است پس چربی اش بالا نیست.

• تجربه می‌تواند دربرابر انتظار قرار بگیرد همچون، برای مثال، در پشیمانی خریدار بعد از خرید یک چیز گران‌قیمت.
o در حالت ناهماهنگی افراد ممکن است احساس شگفتی، ترس، گناه، خشم یا خجالت را تجربه کنند.
o افراد دچار سوگیری می‌شوند که فکر کنند انتخابشان درست بوده است، بدون توجه به وجود شواهدی علیه این فکر.
o این سوگیری به نظریۀ ناهماهنگی، این قدرت پیشگویانه‌اش را می‌دهد که رفتارهای ویرانگر و غیر منطقی را روشن کند که در نبود این نظریه بسیار گیج‌کننده بودند.
در سال ۲۰۱۲ یک پژوهش با استفاده از نسخه‌ای از پارادایم اسباب بازی ممنوعه نشان داد که شنیدن موسیقی، گسترش ناهماهنگی شناختی را بشدت کاهش می‌دهد.

چگونگی پیشرفت تئوری هماهنگی شناختی

o حدوداً ۱۰۰ سال پس از میلاد ، فیلسوف یونانی به نام اپیکتت Epictetus اظهار کرد که:
بشر از اطرافیان و محیط آشفته خاطر نمیشود، بلکه به وسیله ادراکش از اطرافیان و اشیاء آشفته خاطر می شود.

o درمانِ عقلانی-عاطفی-رفتاری Rational Emotive Behavior Therapy توسط آلبرت الیس بر اساس این ایده که منشاء بسیاری از اختلال‌های عصبی و روانی ریشه در باورهای غیر معقول دارند، در اواسط دهه ۱۹۵۰ میلادی بنیان شد. این ایده اولین بار توسط اپیکتت بیان شد که می‌گفت: برداشت و تعامل مردم از وقایع نتیجه احساس آنان از واقعیت است نه خود واقعیت.

نظر الیس این است که:

رفتار، افکار و احساساتِ ما، نتیجهِ باورها (Beliefs) و فرض‌های (Assumptions) ما از خودمان، دیگران و کل هستی است،

و باورهایِ غیر معقول، محصولِ شرایطِ فلسفیِ غلط هستند.

سه باور متداول از باورهای غلط به قرار زیر است:
i. من باید درست کار کنم تا تأیید دیگران را کسب کنم، و الا من بی ارزشم.
ii. رفتار شما با من باید معقول، با ملاحظه و با محبت باشد والا شما آدم خوبی نیستید.
iii. زندگی باید آسان، بی رنج و منصفانه باشد و الّا بد است.

ما فقط وقتی می‌توانیم شاد باشیم که باورهای نامعقول، که زیرساخت مشکلاتِ عصبی و روانی ما هستند،

از قبیل  i. اضطراب، ii. افسردگی، iii. ناامیدی، iv. خشم v. تجاوز ، را با باورهای معقول تر جایگزین کنیم.

برای تغییر، این سئوال‌ها را از خود بپرسیم:
i. آیا مدرکی برای اثبات این باور وجود دارد؟
ii. مدارک علیه این باور کدامند؟
iii. بدترین چیزی که از ترک این باور ممکن است برای من پیش بیاید چیست؟
iv. بهترین ثمره ترک آن چیست؟

• بعدها در سال ۱۹۱۱ آلفرد آدلر بیان کرد که:

رفتار هر شخص به وسیله تصور او از موفقیت و اهدافِ او شکل می گیرد،

پس شخص برای نایل شدن به اهدافِ خود شروع به کار میکند.

o فرم ابتدایی تئوری شناختی Cognitive Theory براین مبنا بود که تفکر ( Thoughts) ، شکل دهندهِ عواطف ( Emotions) و رفتار ( Behavior) می باشند .
در سال های ۱۹۲۰ تا ۱۹۳۰ این تئوری به طور گسترده ای پذیرفته شد و تا سال ۱۹۵۰ علاقه زیادی به علوم رفتاری بشر یا Behaviorism به وجود آمد .
چندین تئوری به گسترش علوم رفتاری انسان کمک کرد . تئوری های لوین Lewin، زمینه ساز تئوری ناهماهنگی شناختی، از اصول گشتالت استخراج شده بود .

در سال ۱۹۵۱ مؤسسه فورد برای انجام تحقیق در نفوذ و انتقال اجتماعی از لئون فستینگر دعوت کرد . توسط این تحقیق ، تئوری ناهماهنگی شناختی Cognitive Dissonance توسعه و گسترش یافت .  بنابراین فستینگر به تأثیر اجتماعی و ارتباطات علاقه مند شد، و تلاش کرد پی ببرد که چرا برخی اطلاعات کسب شده توسط فرد، یا اطلاعاتی که قبلاً فرد کسب کرده است در او ایجاد تنش میکند.

در نتیجه این یافته های اولیه، فستینگر به مفهوم ناهماهنگی و فرضیه های مربوط به کاهش این ناهماهنگی دست یافت، و این تلاش ها باعث شکل گیری تئوری ناهماهنگی شناختی شد که بعدها به نظریه همسازی یا هماهنگی شناختی Cognitive Consonance معروف شد.

o با معرفی فستینگر در سال ۱۹۵۷ ، تئوری ناهماهنگی با مقایسه منطقی دو عنصر شناختی که می توانند هماهنگ یا ناهماهنگ با دیگر شناخت ها باشند، شروع شد.

ارتباط دو شناخت با یکدیگر، می تواند با هم هماهنگ یا ناهماهنگ باشد .

o دو شناخت وقتی هماهنگ هستند که یکی از دیگری پیروی کند، ولی اگر یکی از شناختها عکس دیگری باشد، آنها ناهماهنگ می شوند .
o وجود ناهماهنگی، فشار روانی و استرس به وجود می آورد،  فرد برای کاهش ناهماهنگی انگیزه پیدا می کند و درصدد بر میآید از اطلاعاتی که ناهماهنگی را بیشتر می کند، اجتناب نماید .
o هر قدر ناهماهنگی بیشتر باشد، فشار روانی برای کاهش ناهماهنگی بیشتر است.

توصیف واژه های کلیدی شناخت

• شناخت Cognition
o شناخت چیزهایی است که یک شخص درباره خودش، رفتارش و محیطش می داند، و شامل آگاهی، نظرات و عقایدی است که درباره محیط ، خود و یا رفتارش دارد. مثلاً بیان عباراتی نظیر « امروز روز خوبی است » یا «من شخص با فکری هستم » شناخت محسوب می شود.

o به نظر فستینگر چنین شناخت ها ممکن است به هم مربوط و یا بی ارتباط باشند. به عنوان مثال، جمله «امروز روز خوبی است » با جمله « مدارس استعدادهای کودکان را می کشند » احتمالاً به هم مربوط نیستند. از این نظر که در عبارت اول ، چیزی درباره عبارت دوم وجود ندارد .
بر عکس عبارت « من فرد خوش حافظه ای هستم » با این عبارت که «من تاریخ ازدواجمان را فراموش کرده ام » مربوط است، زیرا شناخت اول از نظر روان شناختی به شناخت دوم مربوط میشود.

o دو شناخت مربوط به هم یا می توانند با هم همساز باشند یا ناهمساز .
در ناهماهنگی که با مثال « فراموش کردن تاریخ ازدواج » و « شخص خوش حافظه » مشخص شد، دو عنصر در دو عبارت با هم جور در نمی آیند،  یا اگر بخواهیم اصطلاح خود فستینگر را به کار بریم، این عناصر دو روی متفاوت یک سکه اند.

• هماهنگی Consonance
o هماهنگی سازگاری نگرش و باورهای فرد با رفتار و محیط او است .  به عنوان مثال شخص این باور را دارد که فردی خوش شانس است و به همین خاطر به سپرده گذاری در بانکهای مختلف برای شرکت در قرعه کشی اقدام می کند.

• ناهماهنگی Dissonance
o ناهماهنگی هنگامی به وجود می آید که افراد در معرض اطلاعات و باورهای ناسازگار قرار می گیرند.  در مثال ذکر شده ، برنده نشدن فرد در قرعه کشی با خوش شانس بودن او سازگار نیست.

• کشمکش Conflict
o وجود ناهماهنگی در فرد، فشار روانی به وجود می آورد که به آن کشمکش یا تنش Tension می گویند.

• اضطراب Anxiety
o اضطراب واکنش به یک تهدید است که به وسیله احساس نگرانی Worry مشخص می شود.  اضطراب در حقیقت احساسات نامطبوعی است که به خاطر وجود تنش در فرد به وجود میآید.

• مکانیسم دفاعی Defense Mechanism
o مکانیسم دفاعی که مکانیسمهای ایمنی نیز نامیده می شود، رفتارهایی است که برای رفع و یا مقابله با عامل تهدید کننده شخصیت فرد صورت می گیرد و شامل انکار، دلیل تراشی فرافکنی، سرکوب و … می باشد.  برای کاهش ناهماهنگی، منطق روانی فرد به طور ناخودآگاه از این مکانیسمها استفاده می کند.

• تغییرات به منظور کاهش ناهماهنگی :

تغییرات برای کاهش ناهماهنگی، به معنای تغییر در آیتم های اطلاعاتی است که سازگاری را ایجاد یا حفظ می کند . در مثال مذکور ، فرد برای کاهش ناهماهنگی ایجاد شده در خود ممکن است برنده نشدن خود را این طور توجیه کند که اگر پول بیشتری سپرده گذاری کرده بودم، حتماً برنده میشدم.
یک فرض بنیادی نظریه ناهماهنگی شناختی این است که ناهماهنگی، ناراحتی آفرین و ایجاد کننده تنش است و این حالت شخص را به کاهش یا برطرف کردن ناهماهنگی بر می انگیزاند.

این که این حالت تا چه حد ناراحت کننده است یا میزان ناهماهنگی چقدر است، به دو عامل بستگی دارد:

الف- نسبت شناخت های ناهماهنگ به شناخت های هماهنگ؛
ب- اهمیت هر یک از شناخت ها برای شخص .

o به عبارت دیگر، ممکن است در یک حالت ناهماهنگی ، دو شناخت متفاوت وجود داشته باشد، اما اگر هیچ یک از این دو شناخت برای شخص چندان اهمیتی نداشته باشند، در آن صورت تنش ایجاد شده، حداقل است. اما وقتی پای اعتقادات یا رفتارهای مهم در میان باشد، و همچنین هر چه تعداد شناخت های ناهماهنگ بیشتر باشد، نظریه ناهماهنگی شناختی پیش بینی می کند که تنش بسیار بالا می رود و برای کاهش آن، کوشش قابل ملاحظه ای لازم است.

 

ناهماهنگی چگونه کاهش می یابد؟

o یک راه آن است که تعداد یا اهمیت عناصر ناهماهنگ را کم کنیم ،  اگر مردی تاریخ ازدواج خود را فراموش کرده باشد ، ممکن است خود را این گونه قانع کند که یادآوری ازدواج به معنی یادآوری بالا رفتن سن همسرش است که چندان خوشایند نیست و در نتیجه اهمیتی ندارد که آن را فراموش کرده باشد .

o راه دیگر این است که تعداد یا اهمیت شناخت های هماهنگ خود را افزایش دهیم. به عنوان مثال، فرد مورد نظر ما برای اثبات خوش فکر بودن خود، ممکن است همسر خودش را برای خرید لباس به بازار ببرد، یا او را به یک سفر دلخواه ببرد، یا به رفتارهای دیگری که “به فکر همسر بودن او ” را تأیید میکند دست بزند.

o سومین راه کاهش ناهماهنگی، این است که یکی از عناصر ناهماهنگ را به نحوی تغییر دهیم که با شناخت های دیگرمان هماهنگ شود .  غالباً این تغییر در نگرش فرد اتفاق میافتد، به طوری که نگرش با رفتاری که قبلاً انجام گرفته ، هماهنگ شود .  در مثال ذکر شده ممکن است شخص مذکور نظر خود را تغییر داده و خود را شخص چندان خوش حافظه ای نداند .

مثال اخیر یکی از جنبه های خاص نظریه ناهمسازی شناختی را مشخص می سازد.  بنا بر فرض این نظریه ، وقتی ناهماهنگی برای شخص پیش می آید، هر یک از عناصر موجود در شناخت می توانند تغییر کنند،  بنابراین شخص امکان می یابد که در رابطه رفتار – نگرش از هر جهت اقدام کند .
به عنوان مثال، تغییر در شناخت شخص از خود پنداره، ممکن است سبب تغییر رفتارش در آینده شود. اما در عین حال، این امکان نیز وجود دارد که تغییر در رفتار یک فرد به تغییر در نگرش Attitude او منجر شود . 

به عبارت دیگر، تغییر نگرش می تواند هم “سببِ” تغییر رفتار و هم “نتیجهِ” تغییر رفتار باشد.

روابط متقابل در درون ساخت شناختی

• یکی از جنبه های جالب و مهم الگوی هماهنگی شناختی ، تأکید آن بر روابط و وابستگی متقابل عناصر مختلف در نظام شناختی است .  در این الگو، به جای تصویر کردن یک ساخت شناختی Cognitive Construct با تعداد زیادی عناصر – اندیشه ها و تصورات- که دارای پیوندهای متقابل نسبتاً ضعیفی باشند، سیستمی مطرح می شود که در آن پیوندهایی در میان بسیاری از عناصر آن برقرار است و این پیوندها تمایل زیادی به هماهنگ بودن دارند .

o این وضعیت بیش از همه در درون نظامی که نگرش خاصی را ایجاد میکند، وجود دارد .  ارزیابی یک فرد از مواد مخدر به شدت تحت تأثیر ارزیابی های او از سایر عناصر مربوط به مواد مخدر، که در ساخت نگرش او موجود است، قرار دارد.

o با توجه به شکل، یک عنصر مثبت، مثلاً هیجان انگیز بودن، می تواند به صورت مثبت به سیگار پیوند یافته باشد و این معنی را بدهد که سیگار هیجان ایجاد می کند .
o بر طبق الگوی هماهنگی شناختی، این سیستم تنها وقتی متعادل خواهد بود که سیگار نیز مثبت ارزیابی شود .
o در آن صورت وضعیت شامل یک موضوع اصلی است که باعث چیزی مثبت می شود.
o بدین ترتیب، داشتن این شناخت که سیگار هیجان ایجاد می کند، بایستی فرد را ترغیب کند که به آن علاقه داشته باشد .
o به همین ترتیب، یک رابطه منفی نسبت به یک موضوع منفی مثلاً، والدین از سیگار بدشان می آید، بایستی به یک ارزیابی مثبت منجر شود تا یک نظام متعادل ایجاد کند .
o برعکس یک رابطه مثبت بین سیگار و چیزی بد مثلاً سیگار خطرناک است، بایستی فرد را وادار به بد آمدن از سیگار کند .
o به همان گونه که یک رابطه منفی بین سیگار و چیزی خوب ، همین عدم علاقه را ایجاد می کند.
o مثلاً سیگار فرد را از کار کردن مؤثر باز می دارد .

o هر یک از دو رابطه اول، سبب افزایش ارزیابی مثبت از سیگار و هر یک از دو رابطه بعدی، سبب افزایش ارزشیابی منفی از آن می شود .
o هر چه از روابط نوع اول بیشتر وجود داشته باشد، نگرش مثبت تر می شود و هر چه از روابط نوع دوم بیشتر داشته باشیم، نگرش منفی تر خواهد بود .
o طبیعی است که نیرومندی روابط و ارزیابی شخص از عناصر متغیر است .
o احتمالاً برای قشر دانشجو این مسأله که سیگار خطرناک است مهمتر است تا این امر که مردم عادی یا دهقانان از آن متنفرند .
o هر قدر عنصری نیرومندتر و هر اندازه ارزیابی مثبت یا منفی نیرومند تر باشد، این عنصر تأثیر قویتری بر روی کل نگرش شخص خواهد داشت .

o البته، همان گونه که قبلاً هم اشاره کردیم، این واقعیت دارد که بیشتر مردم ارزیابی های خود را بر مبنای عواملی غیر از عوامل صرفاً شناختی بنا می نهند .
o مردم یاد می گیرند که از چیزهای مختلف خوششان بیاید بدون اینکه توجهی به اطلاعات و دانسته های خاصی داشته باشند .
o آنها به طور معمول عناصر مثبت و منفی را با هم جمع نمی بندند تا ارزیابی کلی آنها را از یک شی یا یک موضوع، تعیین و مشخص کند .
o با وجود این ، الگوی هماهنگی شناختی مشخص می کند که روابط بین عناصر مختلف و شی یا موضوع اصلی در تعیین ارزشیابی کلی دارای اهمیت فراوانی است .
o بیشتر تحقیقات در مورد تغییر نگرش مبتنی بر این گونه ملاحظات است.

 

تحقیقات مربوط به نظریه ناهماهنگی شناختی

o نظریه ناهماهنگی شناختی در معرض آزمون های تجربی قرار گرفته است .
o در چارچوب نظریه ناهماهنگی شناختی، بیش از بقیه الگوهای هماهنگی، درباره اثرات اخذ یک تصمیم بر نگرش ها و رفتارهای بعدی انسان تحقیق انجام شده است .
o بر طبق این نظریه ، هرگاه شخص مجبور می شود از دو انتخاب مطلوب یکی را برگزیند، دچار ناهماهنگی بعد از تصمیم می شود .
o هر چه این تصمیم مهمتر و دشوارتر باشد ، احتمال بیشتری دارد که شخص دلایلی برای تأیید لزوم تصمیم اتخاذ شده و به حداقل رساندن کیفیت های جالب توجه موضوعی که انتخاب نشده، پیدا کند.

به عنوان مثال، اگر از بین دو خانه ای که قرار بوده اجاره کنید ، بالاخره یکی را انتخاب کرده باشید، نظر شما درباره مزایای خانه ای که انتخاب کرده اید احتمالاً مثبت تر شده و بیشتر روی مزایای آن تأکید خواهید کرد و در عوض برای خانه ای که انتخاب نکرده اید، معایبی برخواهید شمرد .  این حالت تقریباً در تمام تصمیم گیری هایی که مستلزم انتخاب بین دو چیز مطلوب است، به چشم می خورد .  این بحث در روان شناسی اجتماعی غالباً تحت عنوان توجیه یا خود توجیهی ، مطرح شده است .

o تحقیق بعدی که در مورد نظریه دفاع ضد نگرشی انجام شده است، مبنی بر این است که وقتی شخص مجبور شود موقعیتی اجتماعی را که مخالف نگرش های اوست اتخاذ کند، دچار تعارض می شود.

o این نظریه پیش بینی میکند که:

الف- تعارض منجر به تغییر نگرش شخص می شود؛

ب- هر قدر شخص برای اشغال موقعیتی اجتماعی که مخالف نگرش های خصوصی اوست، با ترغیب کمتری آن را پذیرفته باشد، احتمال تغییر نگرش های شخصی او نسبت به آن موقعیت بیشتر خواهد بود .
در تحقیق معروفی که فستینگر انجام داد، سه گروه متشکل از ۲۰ دانشجو دوره لیسانس، هر کدام به عنوان یک آزمون شونده استفاده شدند .  در گروه یک دلاری آزمودن شونده ها ابتدا ملزم شدند تا کارهای تکراری و یکنواختی را انجام دهند . چیدن ۱۲ قرقره در داخل یک سینی، خالی کردن سینی و دوباره چیدن قرقره ها ، بارها و بارها. سپس به آنها از طرف کارشناس طرح، یک دلار پرداخت شد تا به دانشجویان بعدی بگویند این کار بسیار جالب و لذت آور است .

در گروه ۲۰ دلاری برای انجام همین کار، ۲۰ دلار هزینه شد . گروه کنترل فقط کارهای یکنواخت را انجام دادند . در پایان تحت پوشش یک نظرخواهی، نگرش های افراد نسبت به انجام کار بررسی شد، هر آزمون شونده ای که دروغ گفته بود، چه برای ۱ دلار و چه برای ۲۰ دلار، به پرسش نامه ای درباره نگرش های شخصی خود نسبت به آن آزمایش پاسخ داد.

نتیجه نشان داد که تغییر نگرش در آن دسته از دانشجویان که ۱ دلار دریافت کرده بودند، بیشتر بود تا در دانشجویانی که ۲۰ دلار برای دروغ گفتن خود دریافت کرده بودند . به عبارت دیگر، دانشجویانی که ۱ دلار گرفته بودند، کار انجام شده در آن آزمایش را لذت بخش تر و جالب تر دانسته بودند تا کسانی که ۲۰ دلار گرفته بودند .
به نظر محققان، دانشجویانی که ۲۰ دلار دریافت کرده بودند، توجیه روشن تری برای دروغ گفتن داشتند چرا دروغ گفته اند؟ چون ۲۰ دلار گرفته اند.  اما دانشجویانی که فقط ۱ دلار برای دروغ گویی دریافت کرده بودند، مجبور بودند توجیه قابل قبول تری برای این عمل خود پیدا کنند . بنابراین تغییر نگرش اولیه و اذعان به جالب بودن کار می توانست توجیه بهتری برای عمل آنها باشد.

o گروهی از محققان ، این گونه نتیجه گیری نظریه هماهنگی شناختی را مورد انتقاد قرار داده و گفته اند این احتمال وجود دارد که دانشجویانی که ۲۰ دلار دریافت کرده اند، به خاطر این پول قابل توجه تغییر نگرش خود را انکار کرده باشند.

o نظریه های هماهنگی ، کاربردهای گوناگون دیگری در زمینه های مختلف دارد .  مثلاً در حوزه سیاست در تحقیقات مربوط به انتخاب رئیس جمهوری، محققان نشان دادند که انتخاب یک کاندیدا از میان چند کاندیدا بدین صورت است که رأی دهندگان به کسی رأی می دهند که نگرش او در مسایل مختلف به نگرش خود آنها نزدیک باشد.

به عبارت دیگر رأی دادن یک رأی دهنده بستگی به عوامل زیر دارد:

الف- نگرش او نسبت به مسایل مختلف
ب- نگرش او نسبت به یک کاندیدا
ج- نگرش یک کاندیدا نسبت به مسایل مختلف

همین طور در حوزه بازاریابی، محققان چگونگی واکنش مصرف کنندگان را در مقابل کالاهای با قیمت ارزان بررسی کرده اند .  هر چند متخصصان بازاریابی غالباً تصور می کنند که ارزانی قیمت اغوا کننده است، اما نظریه ناهماهنگی شناختی پیش بینی می کند که مردم کالایی را بیشتر تأیید می کنند که پول بیشتری برای آن پرداخت کرده باشند .
o بدین ترتیب، بر طبق نظریه هماهنگی شناختی و پیش بینی آن، سرمایه گذاری بیشتر، به دوست داشتن بیشتر می انجامد .
o برای سنجش این پیش بینی در تعدادی از فروشگاه ها محققان کالاهای جدیدی را با قیمت حراج یا تخفیف عرضه کردند و پس از یک دوره یک تا سه هفته ای همان اجناس به قیمت عادی در همه فروشگاه ها عرضه شدند .  هماهنگ با پیش بینی نظریه ناهماهنگی شناختی، میزان فروش در دوره ای بیشتر بود که قیمت ها بدون تخفیف عرضه شده بودند .

• نظریه ناهماهنگی شناختی چنان چه شرایط زیر برآورده شود، از صحت پیش بینی زیادی برخوردار خواهد بود:

الف- برای انجام یک رفتار، مشوق کمی (مثلاً، مبلغ کمی پول) موجود باشد؛
ب- آن عمل نتایج ناگوار برای کسی داشته باشد؛
پ- شخص معتقد باشد که مسئولیت فردی زیادی درباره آن عمل و پیامدهای آن دارد؛
ت- شخص گمان داشته باشد که انتخاب آن، عمل مهمی بوده است.

• اما چند نکته درباره هماهنگی شناختی شایان ذکر است:

الف- آن چه برای یک شخص سبب ناهماهنگی می شود، ممکن است برای دیگری این گونه نباشد و این نظریه، در شکل های جدید خود بر اهمیت فرد تأکید زیادی دارد؛
ب- ممکن است شناخت هایی ناهماهنگ باشند، اما لزوماً سبب ایجاد تنش در شخص نشوند، مگر آن که شامل برخی عناصر مربوط به مسئولیت شخصی فرد باشند؛
پ- تعهد نسبت به یک تصمیم در این زمینه حایز اهمیت است و ناهماهنگی وقتی بیشتر خواهد بود که شخص نسبت به موضوعی تعهدی قوی داشته باشد.

روشهای مقابله با ناهماهنگی شناختی

1) از بین بردن شناخت ناهماهنگ؛
2) اضافه کردن شناخت های هماهنگ جدید با ارزش تر و مهم تر از شناخت ناهماهنگ؛
3) کاهش اهمیت شناخت های ناهماهنگ؛
4) افزایش اهمیت شناخت های هماهنگ؛

o به عنوان مثال وقتی یک فرد سیگاری اطلاعاتی درباره مضر بودن سیگار برای سلامتی دریافت می کند، در این زمان دچار ناهماهنگی می شود، چونکه آگاهی او در مورد مضر بودن سیگار برای سلامتی، با شناختی که او را مجبور به سیگار کشیدن می کند، ناسازگار است.

او میتواند تضاد حاصله را به طرق زیر کاهش دهد:

1) رفتارش را تغییر دهد، یعنی دیگر سیگار نکشد و این با شناختی که درمورد مضر بودن سیگار به دست آورده، سازگار است؛
2) شناخت خود در باره تأثیر سیگار کشیدن بر سلامتی را تغییر دهد، به این باور برسد که سیگار کشیدن تأثیر بدی بر سلامتی ندارد و اثرات مثبتی برای سیگارکشیدن مطرح کند؛
3) اهمیت تأثیر سیگار کشیدن بر سلامتی را کاهش دهد، مثل این که به این باور برسد که خطر سیگار کشیدن برای سلامتی در مقایسه با خطر حوادث رانندگی قابل چشم پوشی است و یا اطلاعاتی را که دریافت میکند را سوء تعبیر کند؛
4) لذتی که از سیگارکشیدن می برد را به عنوان جزیی مهم در زندگیش در نظر بگیرد.

کاربرد تئوری هماهنگی شناختی در آموزش سلامت

• آموزش دهنده سلامتی که تئوری هماهنگی شناختی را می شناسد، محرکهایی را برای تشویق مردم به رفتار کردن به طریقی جدید ارایه می نماید. اما مردم را به گونه ای در معرض تغییر می گذارد که طرد تغییر نکنند، یعنی طوری عمل می کند که محرکها نه خیلی زیاد و نه خیلی بزرگ باشند.
اما مربیان آموزش سلامت ممکن است از طریق افزایش تعمدی ناراحتی درباره یک رفتار نامطلوب در فرد ، باعث تغییر رفتار وی شوند، و بعد از تغییر رفتار مطلوب، و به منظور پایداری وی در تصمیم ، از تقویت کننده هایی برای کمک به کاهش تضاد روانی استفاده کنند.

نتیجه گیری

o معمولاً کارکنان بهداشتی از دیدگاه خود به رفتار نگاه می کنند و برعوامل بهداشتی و درمانی به عنوان دلیل رفتار تأکید فراوانی دارند .
o جامعه ممکن است ارزش های دیگری را به همین میزان یا مهم تر از این مد نظر داشته باشد، مانند زندگی اقتصادی اجتماعی، اعتبار زیبایی، جذابیت، اصول اخلاقی ، شرف خانوادگی و نظایر اینها که بستگی به ارزش های فرهنگ غالب و متداول دارد .
o آنچه که ممکن است در بخشی از جامعه به نظر ما به عنوان رفتار نامعقول و غیرمنطقی بیاید، می تواند متضمن تصمیمات معقول و سنجیده ای باشد که بر اساس موقعیت و نیازهای خود جامعه تجویز شده است.

o اشتباه است که یک برنامه آموزش سلامت را به این دلیل که نتوانسته ایجاد علاقه و انگیزه نماید ، مقصر شناخته و مورد سرزنش قراردهیم.
o شخص ممکن است قصد انجام یک رفتار را داشته باشد، اما هنوز نتوانسته باشد که آن را انجام دهد، و این امر به علت تأثیر عواملی نظیر وقت، پول، امکانات، مهارت ها ، منابع موجود و غیره باشد.

o در آموزش سلامت، مدلها و تئوری ها می توانند به منظور طراحی خوب یک برنامه آموزش سلامت بر مبنای درک صحیح از جامعه و مشارکت اجتماعی در انتخاب اولویت ها و اهداف به کارگرفته شوند .

o آشنایی با شیوه تأثیر رفتار می تواند به انتخاب مداخله هایی منجر شود که نه تنها فرد، بلکه بر روی خانواده ، جامعه و سطح ملی نیز تأثیر گذار باشند و تغییر اجتماعی و اقتصادی را شامل شوند .

o هدف از کاربرد تئوری و مدل در آموزش سلامت، کمک عملی به طراحی برنامه های تأثیرگذار می باشد، بطوری که رفتارهایی را تغییر دهد که واقعی و عملی بوده و برای جامعه مشکلاتی را به بار آورده اند.

o در نتیجه وقتی که اطلاعات کافی در مورد عوامل مختلف موجود باشد، برای تصمیم گیری در مورد آموزش سلامت و به کارگیری مدل ها و تئوری ها بایستی موارد زیر را در نظر گرفت:

A. قبل از صرف وقت و انرژی برای ایجاد یک رفتار باید ، اطمینان حاصل نماییم که جامعه از آن رفتار سود خواهد برد . چنین امری ممکن است واضح به نظر آید، اما متأسفانه هنوز هم می توان آموزش دهندگان سلامتی را سراغ داشت که وقت زیادی صرف می نمایند تا مردم را به انجام ندادن رفتارهایی که می پندارند برای سلامتی مضر هستند، ترغیب نموده یا آنان را به اتخاذ رفتارهایی که ممکن است برای سلامتی به میزان خیلی کمی مفید باشند، تشویق نمایند؛

B. رفتاری که قرار است جامعه آن را اتخاذ کند ، باید به طور دقیق تعریف شود در نظر گرفته شود که چه نوع عوامل قادر کننده ای برای ایجاد انگیزه در مردم لازم است تا رفتاری را اتخاذ نمایند . در این مرحله حتی می توان رفتارهایی را معین نمود که انتظار نمی رود به دلیل پیچیدگی و نیاز به عوامل قادر کننده مانند زمان ، پول و مهارت هایی که موجود نیستند و یا ناسازگار بودن با فرهنگ و رفتارهای فعلی تغییر یابند؛

C. خدمات بهداشتی باید مورد بررسی قرار گیرند تا اطمینان حاصل شود که قابل دسترسی هستند و خدمات مناسبتر مانند کلینیک های سیار و بازدیدهای خانه ای در جاهایی که مورد نیاز است، فراهم گردند . مهارت های ویژهای که مورد نیاز جامعه هستند، باید به جامعه آموخته شوند. حل مشکلات بهداشتی مستلزم کارکردن با کارکنان سایر خدمات مانند کشاورزی توسعه روستایی، آموزش بزرگسالان و تعاونی ها می باشد . ممکن است اقدام در سطح ملی لازم باشد تا بر روی سیاست های دولت تأثیر گذاشت؛

D. چنانچه عوامل قادرسازی فراهم هستند ، ممکن است مشکل، فشار اجتماعی برروی شخص یعنی هنجار انتزاعی باشد . غیر معقول است که از شخص انتظار برود تا برخلاف خواسته های اطرافیانش در جامعه قدم بردارد . توصیه نمودن به شخص در کلینیک کافی نبوده و ضروری است به داخل جامعه رفته و تمام خانواده و دیگر اشخاص مهم را در برنامه آموزش سلامت در گیر نموده و مشارکت داد. یک استراتژی با ارزش این است که افراد مهم کلیدی یا رهبران فکری جامعه را در شروع برنامه درگیرنمود؛

E. موضوع تغییر اعتقادات و نگرش فرد بایستی تا آخرین مرحله باقی بماند . علت این امر این است که سرزنش برای قصور معمولاً به گردن اعتقادات بد نهاده میشود و برنامه های آموزش سلامت گاهی در به حساب آوردن عوامل قادرساز و فشار اجتماعی قصور میورزند. پی بردن به این که چگونه یک اعتقاد ویژه به وجود آمده است ، اهمیت دارد . زیرا از این طریق می توان به ریشه آن پی برده و پیش بینی نمود که چطور می توان آن را تغییر داد.

o اگر جامعه اعتقاد دارد که انجام یک رفتار منجر به نتایج غیر مطلوب می گردد ، باید چرایی آن تعیین شود، چون ممکن است این امکان وجود داشته باشد که تغییر رفتار پیشنهادی را تعدیل نمود تا قابل قبول گردد .  چنانچه این کار تغییر آن رفتار است ، از نظر اخلاقی درست این است که نگرش مطلوب درباره آن رفتار را ارتقا دهیم .  این امر می تواند در بر گیرنده پیام هایی باشد که درک منفی جامعه از نتایج آن رفتار را به حداقل رسانده و اعتقادات حامی رفتار مذکور را تقویت نمایند. یک استراتژی با ارزش به منظور پیشبرد اهداف ، درگیر کردن افراد مهم کلیدی یا رهبران فکری جامعه از شروع برنامه می باشد.

منبع
دانشگاه علوم پزشکی و خدمات بهداشتی درمانی کاشان

19- خود تنظیمی یا خود کنترلی

آموزش خود تنظیمی یا خود کنترلی

 Self-Control  یا Self-Regulation

• خودلگامی یا کنترل نفس یا کنترل خود، توانایی کنترل احساسات و رفتارها و خواسته‌ها است که انسان به منظور بدست آوردن برخی پاداش‌ها یا جلوگیری از برخی مجازات‌ها انجام می‌دهد.  احتمالاً برخی پاداش‌ها و مجازات‌هایی معمولاً کوچکتر که زودتر قابل دستیابی هستند، می‌توانند جلو دستیابی به برخی پاداش‌های بزرگتر را بگیرند.

• بیش از دو دهه از ارایه تئوری خود تنظیمی به منظور توجه به جنبه های کلی و جدید رفتار انسان می گذرد.  در این تئوری تمرکز بر راه های هدایت افراد و کنترل فعالیت ها Behaviors و عواطف Emotions برای رسیدن به اهداف Goals می باشد.  این تئوری چارچوبی پویا و دینامیک برای درک پیچیدگی های رفتار در پاسخ به اتفاقات برانگیزنده و محرک روانی مانند تجربیات استرس زای حاصل از بیماری فراهم می کند.

تعاریف و زمینه تئوری

• در سال ۱۹۹۳ کارولی Paul Karoly بررسی وسیعی در مورد تئوری خود تنظیمی انجام داد و آن را فرآیندهای داخلی یا اجرایی تعریف کرد که فرد را قادر می سازد در طول زمان بطرف فعالیت های هدفدار هدایت شود، به طوری که به نحوی در مسیر تغییر پیش رود.

مکانیسم تنظیم در تطبیق و تعدیل افکار، رفتار یا توجه از طریق استفاده ارادی یا خود به خودی مکانیسم های خاص و مهارت های حمایت کننده بکار گرفته می شود. در واقع می توان گفت فرآیندهای خود تنظیمی، زمانی که فعالیت معمول و عادی به مانعی برخورد کند و یا لازم باشد که مسیر هدف طور دیگری دنبال شود، آغاز می گردد.  مثلاً هنگام بروز یک مبارزه و یا شکست. در این زمان است که خود تنظیمی به منظور تلاش برای هدایت رفتار در طول یک مسیر خاص برای رسیدن به هدفی مشخص به کار گرفته می شود.

در فرآیند خود تنظیمی، هیچ عامل خاصی مسئول موفقیت یا شکست برنامه محسوب نمی شود.  زیمرمن Barry Zimmerman می گوید: توانایی خود تنظیمی می تواند مزایایی در زندگی روانی فرد داشته باشد.  وی خود تنظیمی را تلاش های منظم و سیستماتیکی می داند که باعث هدایت افکار، احساسات و اعمال برای رسیدن به اهداف و امیال فرد می شود و از این جهت، کاربرد آن اهمیت زیادی در زمینه های آموزشی و روانشناسی کسب کرده است.

تحقیق در زمینه خود کنترلی ابتدا در موارد درمانی شروع شد، ولی بعد به حیطه های آموزشی، بهداشتی، ورزشی و شغلی نیز گسترش یافت. این تئوری از دیدگاه های مختلف مورد بررسی قرار گرفته، ولی تاکنون توافقی بر جنبه های خاص آن صورت نگرفته است .  بندورا بر این عقیده است که بشر دارای توانایی های خاصی است که به طور کلی می توان آن را در سه بُعد مورد بررسی قرار داد:

i. تقلید و الگوسازی Imitating and Modeling
ii. خود انعکاسی Self- Reflect
iii. تنظیم رفتار خود Regulate Own Behavior

وی خود تنظیمی را جزء سوم از توانایی بشر محسوب نموده و برای آن عملکردهایی مشخص کرده است:

i. تنظیم اهداف Goal Setting
ii. مشاهده و نظارت بر خود Self Observation and Monitoring
iii. ارزشیابی و قضاوت در مورد عملکرد Performance Judgment and Evaluation
iv. خود واکنشی Self Reaction

بندورا عنوان می کند که خود تنظیمی در واقع یک مکانیسم کنترل داخلی است که تعیین می کند چه رفتاری انجام شود و اجازه می دهد که بتدریج کنترل های داخلی جانشین کنترل های خارجی رفتار شود . به این ترتیب افراد دایماً به طرف فرآیند تعیین اهداف برای خود می روند و سپس موفقیت های خود را با هدف و استاندارد خود مقایسه می کنند و در این حال است که استاندارهای شخص می تواند او را برای کار سخت تر یا تغییر رفتار به منظور رسیدن به یک هدف یا استاندارد مشخص تحریک کند .

سیستم های خود تنظیمی با تعدیل تأثیرات خارجی، اساسی را برای عمل هدفمند فراهم می کنند و به افراد اجازه می دهند که بر افکار، احساسات، انگیزه ها و اعمال خود کنترل داشته باشند.

تئوری انگیزش Motivation در مطالعات خود تنظیمی جای خاصی دارد . به نظر می رسد که سه عامل در تعیین درجه خودانگیزشی Self Motivation مؤثر باشد :

1. خودکارآمدی Self Efficacy برای نایل شدن به رفتارهای مشخص .  اگر شخص احساس کند که قادر به رسیدن به هدف خاص می باشد، احتمالاً سخت تر کار می کند؛

2. بازخورد Feed Back  فاکتور اساسی دوم برای خودانگیزشی بازخورد است .  فرد از طریق بازخوردی که دریافت می کند، تلاش خود را در جهت هدف هدایت، کنترل و تعدیل می کند. به علاوه، دریافت بازخورد مثبت در موفقیت کار تأثیر بهتری خواهد داشت و خودکارآمدی را نیز بهبود خواهد بخشید؛

3. پیش بینی زمان رسیدن به هدف Anticipated Time Goal Attainment.  اهداف کوتاه مدت در ایجاد انگیزش مؤثرتر از اهداف دراز مدت هستند. استانداردهای اجتماعی و اخلاقی نیز در خودانگیزشی و تنظیم رفتار دخالت می نمایند .

• دیدگاه دیگر در تحلیل این تئوری، دیدگاه کاکوسکی Nancy Kocovski است که دارای چهار جنبه است :

1) تعیین اهداف :

تعیین اهداف در واقع پیدا کردن اصولی برای مشخص کردن میزان اختلاف بین وضع موجود و وضع ایده آل است .  در صورت وجود اختلاف ، فرد باید سعی در کاهش این تفاوت ها داشته باشد .  اهداف از طریق اثر برانگیزگی، یادگیری، خودکارآمدی و خودارزیابی، خود تنظیمی را افزایش می دهند.  البته فرد باید تعهد و الزامی در رسیدن به هدف داشته باشد.

هدف فرد را وا می دارد که تلاش لازم را برای رسیدن به آنچه که می خواهد را مصروف داشته و در طول زمان نیز بر آن پافشاری کنند.
o همچنین به فرد کمک می کند با تمرکز بر وظایف، انتخاب و به کارگیری مناسب خط مشی ها، پیشرفت را پایش کند.

o اهداف باید دارای خصوصیاتی باشند که اهم آنها عبارتند از :

i. ویژگی Specificity
اهدافی که استانداردهای عملکرد خاصی را مشخص می کنند نسبت به اهدافی که عمومی و کلی هستند، احتمالاً بیشتر باعث خود تنظیمی و فعال شدن خود ارزیابی ها خواهند شد.
اهداف اختصاصی عملکرد را افزایش می دهند، چون مقدار تلاش مورد نیاز برای موفقیت را مشخص می کنند و باعث افزایش خودکارآمدی می شوند.  همچنین زمینه خودارزیابی را روشن تر کرده و از ابهام و سردرگمی جلوگیری و با تحقق اهداف باعث تقویت درونی فرد می شوند؛

ii. نزدیک بودن هدف: Proximity
چون حصول به اهداف نزدیک سریع تر صورت می گیرد و قابل دس تیبابی هستند، در نتیجه ایجاد انگیزه بیشتری کرده و خود تنظیمی نسبت به اهداف دراز مدت بهتر صورت می گیرد؛

iii. درجه سختی : Difficulty
اهدافی که از نظر درجه مشکل بودن، متوسط هستند، بیشترین اثر را در ایجاد انگیزش و عملکرد خود تنظیمی دارند ، زیرا اهدافی که ساده هستند برانگیزاننده نیستند و اهدافی هم که مشکل به نظر برسند و رسیدن به آنها غیرممکن جلوه کند، تلاش را در افراد ایجاد نمی کنند، لذا اهداف متوسط معمولاً بیشترین اثر را دارند .

2) خودپایشی: Self Monitoring

هنگامی که هدف تعیین شد، به علت توجه به اشارات و نشانه های داخلی و خارجی از طریق خودآگاهی بیشتر، داشتن توانایی خود پایشی ضروری می شود تا باعث هدایت و کنترل استراتژی های مداخله به صورت سریعتر ، بهتر و متناسب تر شود .

توجه به وضعیت های داخلی، افکار، احساسات و عواطف، و وضعیتهای خارجی، نظیر حرکت بدن و محیط، می تواند شامل طیفی از تمرکز خارجی تا تمرکز داخلی کم یا وسیع باشد.

خودپایشی توجه ماهرانه و عمدی به برخی از جنبه های رفتاری است. مثل :

i. ثبت تکرار رفتارها    ii. ثبت شدت رفتارها    iii. ثبت دوره رفتارها

• با تعیین اثر خود پایشی، دو نوع خود پایشی مشخص شده است که شامل :

a) خود پالایشی بالا High Self Monitoring – آن دسته افراد که از ایما و اشارات دیگران برای تنظیم رفتارهایشان استفاده می کنند.

b) خود پایشی پایین Low Self Monitoring – افرادی که به وسیله وضعیت های عاطفی و نگرش هایشان از داخل کنترل می شوند.

فردی به عنوان خود پالایش بالا تعریف می شود که اشارات خارجی یعنی رفتار سایر افراد به طرف خودش، را سریع می گیرد و تعیین می کند که چه رفتاری در یک وضعیت خاص نیاز به تغییر دارد .  این حالت ممکن است برای وقایع و اتفاقات اجتماعی مناسب باشد، جایی که نیازهای معاشرتی بیشتر مورد نیاز هستند.  در مقابل ، خود پایشی پایین براساس نشانه های داخلی صورت می گیرد، یعنی درک وضعیت روانی فرد توسط خودش ، که از آن به عنوان یک مشخصه برای تغییر رفتار استفاده می شود.

o خود پایشی اطمینان به خود و عملکرد فرد را در انجام یک وظیفه ارتقا می دهد.

3) خود ارزشیابی : Self-Assessment

یک شکل مهم در خود تنظیمی ، کشف و مقایسه اختلاف بین رفتارهای موجود و رفتارهای ایده آل برحسب اهداف تعیین شده می باشد.
o افراد سطح و موقعیت عملکرد خود را با میزان حصول به استانداردهای مطلوب مورد مقایسه قرار می دهند.
o افراد در خود ارزشیابی ، اختلاف یا تفاوت ها را در طول طیفی از رفتارهای مطلوب تا نامطلوب مشخص می کنند تا تصمیم بگیرند چه مداخله ای مورد نیاز است؟
و به وسیله تقویت یا کاهش رفتار، استراتژی های خود تنظیمی تحت تأثیر قرار می گیرند.

o درجه افزایش تلاش به دنبال بازخوردی که فرد در مورد عملکردی پایین تر از استاندارد گرفته، مهم است .
o این امر، در مورد افراد با خودکارآمدی بالا نسبت به کسانی که خودکارآمدی در آنها پایین است، بیشتر صادق است؛
o چندین عامل درکشف میزان اختلاف و خود ارزشیابی مؤثرند، این عوامل عبارتند از:

a) نحوه عملکرد و سنجش موفقیت در وضعیت های مختلف و بسته به این که استانداردها را خود تعیین کرده ایم و یا از خارج تعیین شده اند، متفاوت است؛

b) میزان فاصله بین عملکرد فرد و استاندارد مورد نظر که بر روی تلاش و خودارزیابی فرد تأثیر می گذارد؛

c) اثرات ارزشیابی منفی در مورد داشتن عملکردی کمتر از استاندارد در مورد وظایف پیچیده با کاهش عملکرد و یا تلاش با وظایف ساده متفاوت است؛

d) رضایت نه تنها به سطح اختلاف بین عملکرد و استاندارد مربوط می شود، بلکه به میزان تغییرات عملکرد در طول زمان نیز بستگی دارد.

o اما به طور کلی عواملی که بر روی خود ارزشیابی و قضاوت اثر می گذارند، به وسیله مهارت های کشف اختلاف مشخص می شو ند
o ولی توانایی اولیه کشف اختلافات نتیجه تأثیر خود پایشی است .
o درک پیشرفت، خودکارآمدی را قوی تر خواهد کرد که برای ادامه انگیزش، حرکت و خود تنظیمی با اهمیت است.

4) خود تقویتی : Self-Reinforcement

خود تقویتی با توجه به افراد و موقعیت ها متفاوت است و بستگی به نتیجه ارزشیابی دارد .  مقایسه و سنجش های اجتماعی می تواند بر فرآیند خود تقویتی اثر بگذارد .  به عنوان مثال ، خود پاداشی می تواند پس از یک عملکرد موفق کاهش یابد، اگر فرد بفهمد که افراد دیگر در آن مورد عملکرد بهتری داشته اند. خود تنبیهی ممکن است پس از یک عملکرد ضعیف کاهش یابد، چنانچه فرد دریابد که افراد شناخته شده در آن مورد بدتر از او عمل کرده اند .

 

• طبق نظر کانفر Frederick Kanfer نیز تئوری خود تنظیمی دارای سه عنصر : A. خود پایشی،   B. خود ارزشیابی   C. خود تقویتی است.

• لِوِنتال Howard Leventhal در بررسی تئوری خود تنظیمی بیان داشته که سیستم های موازی شناختی و عاطفی به وسیله محرک های داخلی و خارجی تشدید می شوند .  وی سه فرآیند موازی را در خود تنظیمی فعال می داند :A. درک تهدید  B. مقابله با تهدید  C. ارزیابی

درک تهدید :

شامل درک از یک تهدید سلامتی براساس حواس و نشانه های جسمی است .  این ادراکات درباره نشانه ها، با استفاده از اطلاعات گرفته شده از محیط نظیر گزارشات رسانه ها، ارتباط با کارکنان بهداشتی، پیام های افراد مهم و تجارب در مورد بیماری شکل گرفته است (ادراکات شناختی). در مدل لونتال، واکنش های فرد به اطلاعات داخلی یا خارجی، فرآیندهای عاطفی موازی را شکل می دهد.  بررسی این اطلاعات به شخص در ساختن یک طرح برای اداره پاسخ روانی به بیماری یا تهدید کمک می کند. بسیاری از محققین با استفاده از مدل خود تنظیمی لونتال، از وجود رابطه بین درک شخص از تهدید و اعمال آغاز شده توسط او برای اداره تهدید حمایت کرده اند؛

مقابله با تهدید :

اداراکات شکل گرفته از جزء اول، بر گام دوم تأثیر می گذارد. مقابله یا سازش به وسیله تلاش برای کنترل ترس یا سایر احساسات مربوط به بیماری یا تهدید شکل می گیرد.  مقابله با جنبه های عینی بیماری به استراتژی هایی که برای رسیدن به اهداف مربوط به سلامتی، در مرحله درک از بیماری انتخاب و طرح ریزی شده اند، مربوط می شود. حلقه های بازخوردی درون مدل وجود دارد که به صورت وسیله ای برای پردازش اطلاعات داخلی و خارجی محسوب می شوند؛

ارزیابی :

هر دو نوع واکنش های مقابله ای مورد ارزشیابی قرار می گیرند.  بسته به نتایج این ارزیابی ، پاسخ های مقابله ای ممکن است تغییر کند .  نتایج تلاش های مقابله شناختی با میزان آگاهی و شناخت فرد از تهدید سنجیده می شود.  اما ارزیابی عاطفی یا روانی نتایج ممکن است به آن سرعت میسر نباشد.  البته معمولاً بین تطابق های روانی اجتماعی و کنترل تهدید ( بعد شناختی ) ارتباط وجود دارد .

• خود تنظیمی رفتار یعنی اینکه افراد رفتارهای مناسب و نامناسب را تشخیص دهند و عملکردشان را بر طبق آن انتخاب کنند. بعضی کارهایی که در زندگی انجام می دهیم ، چندان برایمان مهم نیست .  رفتن به یک همبرگر فروشی و خوردن یک همبرگر معمولاً چندان با خود تقویتی یا خود تنبیهی ارتباط ندارد .  اما اگر کارهایی که می کنیم واقعاً برایمان مهم باشند، به نوعی به ارزیابی خودمان می پردازیم .  برای مثال اگر نگران رژیم غذایی خودباشیم، در این صورت ممکن است فعالیت های خودمان را ارزشیابی کنیم و خودمان را برای رفتن به ساندویچ فروشی مورد شماتت قرار دهیم .

این خود تنبیهی یا خود تقویتی همچون تنبیه و تقویتی که مستقیماً تجربه می کنیم یا حتی مشاهده می کنیم ، بر عملکردمان تأثیر دارد .  با کمک فعالیت شناختی خودمان و کنترل محیط اطرافمان می توانیم از طریق پاداش و تنبیه خودجوش، خودمان را برانگیزیم و بدین ترتیب میتوانیم رفتارمان را تنظیم کنیم.

فرآیندهای خود تنظیمی

• بندورا در سال ۱۹۷۸ الگوی ساده شده ای از فرایند های خودگردانی ر ا ارایه کرد . در این الگو، سه فرایند کلیدی در یادگیری برای تنظیم رفتار خود پیشنهاد می شود:

1) اول، عملکردمان را زیر نظر می گیریم Self Observation پس از آن رفتارمان را با توجه به کمیت، کیفیت، ابتکاری بودن، سرعت و ویژگی های دیگر آن مورد بررسی قرار می دهیم؛

2) دوم، درباره عملکردمان به قضاوت Self Judge می نشینیم و به ارزشیابی این مسأله می پردازیم که تا چه حد آنچه کردیم با معیارهای شخصی مان همخوانی دارد؛

3) سوم، درباره پیامدهایی که آن رفتار، ممکن است برایمان داشته باشد، می اندیشیم که براساس قضاوت از رفتارمان، ممکن است احساس خوشنودی یا ناخوشنودی کنیم.

مشاهده عملکرد خود :

o اگر سخنرانی بخواهد مدت زمان سخنرانی خود را تنظیم کند، اولین گام این است که پاسخ های مورد علاقه را زیر نظر بگیرد.
o ثبت رفتار به طرزی صحیح با استفاده از نمودار یا جدول برای کنترل رفتارمان لازم است .
o نتایج مطالعات بسیاری معلوم کرده است که صرف آگاهی از رفتار می تواند به تغییر رفتار بیانجامد .
در یک آزمایش با دانش آموزان کلاس هشتم، رفتار درهم گسیخته دو دانش آموز، از طریق وادار کردن آنها به کنترل رفتارشان اصلاح شد. به این صورت که از دانش آموزی که دچارحواس پرتی بود، خواسته شد با استفاده از فرم ساده ای، وقتی را که برای انجام تکالیفش صرف میکند، محاسبه کند . به دانش آموز دیگر نیز گفته شد برای محاسبه تعداد دفعاتی که صحبت می کند از فرم ساده ای استفاده کند.

قضاوت درباره خود :

معیارهایی را که براساس آنها درباره عملکردمان به قضاوت می نشینیم از کجا اخذ می کنیم؟  به نظر می رسد این معیارها گاهی خودجوش باشند.  اما در نظریه یادگیری اجتماعی گفته می شود که بسیاری از معیارهایی را که برای ارزیابی عملکردمان در اختیار داریم، از مدل هایی که در محیط اجتماعی مان وجود دارند ، می آموزیم.

برای مثال همانطور که ما چقدر مایلیم برای تکالیفی که حل شان مشکل است، وقت صرف کنیم ؟ تحت تأثیر الگوهایمان است، والدین و معلمانی که معیارهای عملکرد پایینی را برای کودکان خود در نظر می گیرند، باید انتظار این را داشته باشند که کودکان آنها نیز به معیارهای پایینی بسنده کنند.

والدین و معلمانی که معیارهای عملکردی بالا را برای کودکان در نظر می گیرند، می توانند انتظار این را داشته باشند که کودکان نیز متقابلاً معیارهای بالایی داشته باشند.

یافته ها نشانگر این هستند که کودکان وقتی پیوسته معیارهای بالایی برایشان تعیین می شود و الگوهایشان نیز دارای چنین معیار های هستند، شرایط سختی را برای عملکرد خود قایل شده و در این وضعیت پاداش ناچیزی برای خود در نظر میگیرند. اما وقتی بزرگسالان هم خودشان رفتاری غیر جدی دارند، و هم به کودکان آسان گیری را می آموزند، کودکانشان از عملکرد متوسط خود خوشنود به نظر می رسند و برای چنین دستاوردهایی برای خود پاداش منظور می کنند.

این که فرد معیارهای شخصی بالایی داشته باشد ، بسیار خوب است، اما معیارهایی که بیش از حد بلند پروازانه هستند، زیان آورند .
نظام های خود تقویتی بسیار ریاضت کشانه ممکن است به افسردگی، احساس یاس، بی هدفی، صدمه به خود یا به خودکشی بیانجامد .
افرادی که آرزوهای بلند پروازانه دارند و پیوسته پیشرفت هایشان را ناچیز می شمارند پیوسته در حال اضطراب و افسردگی به سر میبرند.

• بطور کلی درمورد خصوصیات افراد خود تنظیم می توان موارد زیر را ذکر کرد :

A. افراد خود تنظیم تلاش می کنند، کنترل آگاهانه ای بر : i. رفتار، ii. انگیزه (عاطفه ) iii. شناخت خود داشته باشند .
آنها این سه بعد را کنترل و نظارت کرده و رفتارهایشان را براساس موفقیت یا شکست حاصل از آنها تطبیق می دهند؛

B. این افراد توسط دیگران، افراد و عوامل بیرونی کنترل نمی شوند، بلکه خود ، تنظیم کننده اعمال خود هستند .  فرد خود تنظیم واقعی ممکن است با یک طرح تنظیم شده توسط متخصص کارش را شروع کند  اما تنظیم رفتارها توسط خودش انجام می شود .

• تنظیم رفتاری در این مدل از دو درجه انگیختگی درونی و خارجی برخوردار است. معمولاً درجه بندی زیر در اکثر پرسشنامه های این مدل به چشم می خورد :

1) تنظیم رفتار با کنترل خارجی مثل تشویق، لحاظ تقویت های مثبت و منفی کنترل شده.
2) تنظیم رفتار با درونی کردن انگیختگی خارجی .
3) تنظیم رفتار براساس پذیرش ارزش فعالیت به صورت یک مسأله مهم فردی یا به خود آمدن و تنظیم مجدد
4) تنظیم جامع و یکپارچه برای هماهنگی بین هویت و سایر جوانب خود که بیشتر به عنوان انگیزش درونی و خود خواسته قلمداد می شود.

منبع
دانشگاه علوم پزشکی و خدمات بهداشتی درمانی کاشان

20- خودیاری

 

خودیاری

SELF-HELP

خودیاری مکتبی است که از طریق آگاه کردن فرد با اصولی مبتنی بر روانشناسی، او را در راه:

• بهبود زندگی شخصی،
• اقتصادی،
• عاطفی،

• با ایجاد تغییر از درون، کمک می‌کند.

کتاب های خودیاری روان شناسی

گفت وگو با دکتر مریم  اصفهانی درباره کتاب های خودیاری روان شناسی

همسو با جریان رشد و گسترش انواع کتاب های خودیاری در برخی از کشورهای جهان، فرهنگ خود روان درمانی با کتاب با فاصله یک یا دو دهه پس از غرب و آمریکا، در ایران نیز جایگاهی پیدا کرده و با بالا گرفتن تب کتاب های خودیاری روان شناختی ( به ویژه در میان جوانان) روند رو به رشدی داشته است…

در مفهوم کلی، کتاب درمانی به معنای استفاده از کتاب و مواد خواندنی سودمند برای حل مشکلات جسمی و روان شناختی است اما در روان پزشکی و روان شناسی بالینی، کتاب درمانی به عنوان مکمل درمان فرد و راهنمایی برای حل مشکلات شخصی وی شناخته می شود که در پوشش یکی از فنون روان درمانی، با توصیه درمانگر و به شکلی سازمان یافته و هدف دار مورد استفاده قرار می گیرد.

 ▪ درمانگران چگونه با استفاده از کتاب های روان شناختی می توانند به مراجعان خود کمک کنند؟

درمانگران از فن کتاب درمانی به ویژه در رویکرد «روان درمانی شناختی» و با هدف آشنا کردن بیمار با نوع مشکل یا اختلالی که دارد، افزایش دانش مربوط به این مشکل یا اختلال (مانند عوامل ایجاد کننده یا تشدیدکننده آن، سیر بیماری و پیش آگهی) استفاده می کنند. آنها همچنین در بسیاری از موارد کتاب درمانی را به شکل مستقیم با هدف در اختیار گذاشتن راهبرد هایی برای تغییر به بیمار پیشنهاد می کنند. در واقع در این شرایط ویژه است که کتاب به عنوان ابزاری برای خود درمانی برای بیمار به کار گرفته می شود.

 ▪ کتاب درمانی چه پیامد های مفیدی می تواند داشته باشد؟

۱) خودشناسی:

کتاب درمانی به افراد کمک می کند مشکلات عاطفی خود را بشناسند و به این ترتیب میزان آگاهی هیجانی آنها افزایش می یابد.

۲) آگاهی درباره مشکلات یا بیماری خود:

در بسیاری از کتاب های خودیاری معیارهایی برای شناسایی مشکلات در تفکر، احساس و رفتار و نابهنجار بودن افراد آمده است. با توجه به وسعت و گوناگونی بیماری های روانی و نشانه های آنها، کتاب های خودیاری می توانند ملاک هایی را برای تغییر دیدگاه نسبت به مشکلاتشان یا تا حدودی آگاهی در مورد نوع بیماری شان در اختیار افراد قرار دهند.

۳) افزایش سلامت روانی:

کتاب های خودیاری می توانند با افزایش این توانایی ها به بهداشت روانی افراد کمک کنند:

توانایی لذت بردن از زندگی با وجود تمام سختی ها و مشکلات احتمالی، توانایی تحمل ناملایمات و حوادث دردناک (مثل مرگ عزیزان) و بازگشت به زندگی معمول پس از گذران یک دوره ناراحتی، توانایی حل مساله برای مشکلاتی که تغییرپذیرند، توانایی پذیرش مشکلاتی که تغییرنا پذیرند، توانایی آرامش گرفتن پس از پشت سر گذاشتن انواع استرس ها، تعادل در تمام جنبه های زندگی مانند تعادل در تنها بودن و معاشرت با دیگران، کار و تفریح، خواب و بیداری، استراحت و ورزش و… ، انعطاف پذیری در عقاید، افکار و نگرش ها، سعی برای شناخت توانایی ها و ویژگی های مثبت و منفی خود و تلاش برای رسیدن به خود شکوفایی و پرورش استعداد ها و توانایی های شخصی…

۴) ایجاد یا افزایش اعتماد به نفس:

در برخی از کتاب های خودیاری راهکارهایی برای ایجاد یا افزایش احساس احترام به خود و احساس اعتماد به نفس به افراد پیشنهاد می شود که بسیاری از آنها می توانند در پرورش این احساسات مفید باشند.

۵) بهبود مهارت های اجتماعی:

در زمینه روابط انسانی، با وجودی که معمولا روابط با دیگران باعث احساس خوشحالی، رضایت، امنیت روانی و عاطفی و پیدایش تعهد و مسوولیت می شود، در این روابط مشکلاتی نیز وجود دارد که باعث ایجاد اصطکاک در روابط می شوند. کتاب های خودیاری پیشنهادهایی برای برقراری ارتباطات خوب و کاهش تنش های ناشی از روابط مشکل دار به خوانندگان ارائه می دهند.

۶) بهبود نگرش ها:

تحقیقات روان شناختی نشان می دهند گاهی افکار، نگرش ها و باور ها ممکن است منفی، غیرمنطقی یا نامعقول و به عبارتی ناکار آمد (به دردنخور) باشند. وقتی شناخت افراد این گونه باشد، روی رفتارشان تأثیر منفی می گذارد و کیفیت زندگی شان را کاهش می دهد. با کمک گرفتن از کتاب هایی در زمینه اصلاح مواردی مانند افکار، باور ها، نگرش ها و شناخت های ناسالم ممکن است بتوان این موارد را شناسایی کرد و آنها را کنار گذاشت.

۷) افزایش توانایی رویارویی با مشکلات:

منظور از تغییرات زندگی، رویدادهایی است که فشار روانی کوتاه مدت یا مزمن ایجاد می کنند. فشارهای روانی با توجه به شدت، طول مدت و گوناگونی می توانند تهدیدکننده سلامت جسمانی و روانی اشخاص باشند (مانند: طلاق و ازدواج، از دست دادن شغل، بازنشستگی، ناکامی در رسیدن به اهداف شغلی، شروع به تحصیل در دانشگاه، ترک منزل، مهاجرت، پدر یا مادر شدن، رفتن آخرین فرزند از خانه، مبتلا شدن به انواع بیماری های سخت مثل ایدز، سرطان، آسم و…) 

▪ روش خود درمانی با کتاب چه فایده هایی می تواند داشته باشد؟

افزایش نرخ شیوع بیماری های روانی از یک سو و کمبود متخصصان مجرب در زمینه بهداشت روانی از سوی دیگر و گران بودن اغلب خدمات با کیفیت مشاوره و روان درمانی ضرورت کتاب درمانی را نشان می دهد. در بسیاری از کتاب های خودیاری در زمینه روان درمانی، یافته های روان شناسی با زبانی ساده و قابل استفاده برای زندگی روزمره در اختیار خواننده قرار می گیرند. نگرش بیشتر مردم نیز به این کتاب ها مثبت است. بیماران با خواندن کتاب های خود یاری متوجه می شوند که در بسیاری از احساس ها مانند دیگران هستند و بروز احساس ها و عواطف مختلف در آنها عادی است.

21- درماندگی و خوش بینیِ آموخته شده

درماندگی و خوش بینی آموخته شده

 

درماندگی آموخته شده

Learned helplessness

• درماندگی آموخته شده حالت ویژه ای است که اغلب در نتیجه اعتقاد فرد مبنی بر اینکه “رویدادها در کنترل او نیستند” در او ایجاد می شود. دانش آموزی که برای پیشبرد اهداف خود زحمت می کشد و تلاش بسیار می کند، انتظار دارد که در پایان مورد بازخورد مناسب قرار گیرد و در ازای زحمتی که کشیده است، از نتایج زحمت خود بهره مند شود. حال اگر به دلایلی این مورد صورت نپذیرد، دانش آموز منفعل شده و دیگر تلاشی از خود نشان نمی دهد و این بدترین حالتی است که ممکن است، به سراغ دانش آموز بیاید. به طورکلی کودکی که شب تا دیروقت درس خوانده است، وقتی در ازای تلاش خود نمره مطلوب کسب نکند، ممکن است برای خود راهی جز گوشه گیری و انزوا نیابد.

• برای دستیابی به شناخت این گُسست که یأس، بدبینی و بی اعتمادی عمومی را در پی دارد، هر انسان فرهیخته و فرهنگ دوست را به فکر و چاره جویی وامیدارد. مفهوم درماندگی آموخته شده تا حدودی توسط پژوهشگران به تصویر کشیده شده است. این مفهوم معرف منفی ترین حالت درک از خود است.  درماندگی آموخته شده در حوزه تعلیم و تربیت به یادگیرندگانی اشاره می کند که کوشش را با پیشرفت مرتبط نمی دانند. آنها یادگیرندگانی هستند که فکر می کنند هر کاری انجام دهند به موفقیت دست نمی یابند.  یعنی:

پیامدهای رفتار، مستقل از رفتار فرد هستند.

بعد از یک رشته تجربه که در آن پاسخ های فرد در نتیجهِ رفتار او تغییر نمی کند،

وی می آموزد که رفتار و نتیجهِ رفتارِ او از یکدیگر مستقل هستند.

آزمایش ها

• در آزمایش های اولیه مربوط به درماندگی آموخته شده، سگ هایی که در معرض ضربه برقی (شوک الکتریکی) غیرقابل اجتناب قرار گرفته بودند، آموختند که هیچ یک از پاسخهای آنها، از جمله دم تکان دادن، پارس کردن، راه رفتن، پریدن و جز اینها سبب قطع شوک نمی شود. بعد، وقتی که این سگ ها در موقعیتی قرار داده شدند که در آن انداختن یک مانع باعث قطع شوک می شد، سگ ها ابتدا کمی به این طرف و آن طرف راه رفتند و بعد دراز کشیدند و به طور منفعل، خود را تسلیم شوک کردند. به بیان دیگر حیوانات پس از تجربه صدمه کنترل ناپذیر، انگیزه پاسخ دادن را از دست دادند و جای آن را افسردگی و اضطراب گرفت. افزون بر این حتی اگر یکی از پاسخ ها در رفع مشکل موفقیت آمیز بود، حیوان در یادگیری اینکه آن پاسخ مؤثر است ناتوان بود. پژوهش های بعدی با انسان ها، یافته های آزمایش بالا را مورد تأیید قرار داد.

• پژوهش های دیگری در این زمینه به تأثیر ناکامی بر رفتار یک اردک ماهی می پردازد.  یک اردک ماهی را در آکواریومی قرار دادند که تعداد زیادی ماهی کپور در اطراف آن شناور بودند.  وقتی اردک ماهی به وفور ذخیره غذایی در اطراف خود عادت کرد، میان او و ماهی های دیگر یک دیوار شیشه ای قرار دادند. وقتی اردک ماهی گرسنه شد، سعی کرد خود را به ماهی های کپور برساند ولی مدام سرش به دیوار شیشه ای برخورد می کرد. در وهله نخست نیاز او به غذا شدت یافت و اردک ماهی سخت تر از پیش تلاش کرد به ماهی های کپور دست یابد ولی بالاخره، شکست مکرر در وصول به هدف به اندازه کافی موجب ناکامی او شد به طوری که دیگر برای خوردن ماهی ها کوشش نکرد. در واقع وقتی دیواره شیشه ای را برداشتند و ماهی های کپور دوباره در اطراف اردک ماهی شروع به شنا کردند، دیگر هیچ فعالیت هدف نگری از طرف اردک ماهی صورت نگرفت. بالاخره، اردک ماهی درحالی که در میان وفور خوراکی قرار داشت از شدت گرسنگی جان سپرد.

o تحقیقات فوق بیانگر برخی رفتارهای آسیب زای آموزشی – پرورشی است که در محیط های آموزشی رخ می دهند.  آگاهی یافتن از نتایج این تحقیقات امکان بازنگری رفتارهای آموزشی و اصلاح آنها را فراهم می آورد. اگر دانش آموز به این باور برسد که هیچ کاری از دستش برنمی آید تا موقعیت ناگوارش را تغییر دهد، حالت او را درماندگی آموخته شده، می نامند. می توان وضع را این گونه توصیف کرد که شخص واقعاً ممکن است که در یک موقعیت ناراحت کننده قرار داشته و هیچ عملی از او نتوانسته است موقعیت او را تغییر دهد. در نتیجه از تلاش بازمانده و به این باور رسیده است که هیچ کاری از من ساخته نیست.

در چنین فرآیندی، دانش آموز اطمینان خود را از دست می دهد و به ناتوانی خود، اذعان می کند، و توان حرکت و خلاقیت از فرد سلب و او به موجودی بی تحرک، خنثی و فاقد معیار تبدیل می شود. اما اگر شرایط تغییر کند و شخص بتواند با انجام رفتاری موقعیت ناگوارش را تغییر دهد، این باور که کاری از او ساخته نیست باور غلطی خواهد بود. اگر شخص این باور غلط را تعمیم دهد و به این نتیجه برسد که مهارت های لازم برای حل کردن مسائل زندگی را ندارد، ممکن است به افسردگی مبتلا شود. این باور که شخص درمانده است، در صورتی که واقعاً درمانده نیست، نشان دهنده همان چیزی است که  آن را «رابطه ظاهری نه واقعی» و یا «خود ناکارآمد تصور» می نامند.

خوش بینی آموخته شده

Learned Optimism

• چه چیزی باعث می شود که یک نفر پس از اینکه معشوقش دست رد به سینه او زد، مجدداً از جا برخیزد؟ دیگری با وجود اینکه می بیند کارش به جایی نمیرسد، همچنان ادامه می دهد؟

توانایی بعضی از مردم در اینکه بعد از یک شکست ظاهری، مجددا از جا بر میخیزند، همانی نیست که ما از روی احساسات، غلبه نیروی اراده انسان مینامیم؟ این افراد به جای اینکه به طور ذاتی موفق باشند، شیوه ای برای توضیح دادن حوادث دارند  که شکست را دائمی نمیدانند و معتقد هستند که شکست ارزش های اساسیشان را تحت تأثیر قرار نمیدهد. این ویژگی چیزی نیست که ذاتاً از آن برخوردار باشیم یا نباشیم!  خوشبینی شامل یک سری مهارت ها می شود که میتوان آنها را یاد گرفت یا کسب کرد.

• افراد بدبین معمولاً فکر میکنند که بدبختی تقصیر خودشان است.

آنها معتقدند که علت بدبختی خاص آنها، یا مشکلی که دارند، مثل حماقت، بی استعدادی یا زشت بودن ، دائمی است و بنابراین برای تغییر دادن وضعیتشان به خودشان هیچ زحمتی نمی دهند. تعداد کمی از ما کاملاً بدبین هستیم.  اما اکثر ما به بدبینی اجازه می دهیم که اتفاقات گذشته، کنترل کامل زندگیمان را به دست بگیرد. اما لزومی ندارد که اینطور باشد.  با روش های متفاوت می توان مانع بروز بحرانها و افسردگی شد . حتی اگر بدبینی در حد معمولی باشد، میزان موفقیت در عرصه های زندگی، کار، روابط، سلامتی کاهش می یابد.

• معمولاً مردم فکر میکنند که موفقیت موجب خوش بینی می شود.  اما عکس این قضیه درست است. یعنی خوش بینی موجب موفقیت می شود.  خوشبینی اگر تکرار شود و دائمی باشد، موجب موفقیت می شود. درست در همان لحظه ای که یک فرد بدبین کمرش خم میشود و خسته میشود، فرد خوشبین از یک مانع نامرئی عبور می کند و موفق می شود. عبور نکردن از این مانع معمولاً تنبلی یا عدم وجود استعداد تفسیر میشود.

کسانی که تسلیم می شوند، هرگز تعریفی را که از شکست یا تحقیر دارند، مورد سؤال قرار نمیدهند.

کسانی که به مکالمه درونی خودشان گوش نمی دهند و با افکار محدودکننده خودشان مقابله کرده، فوراً دلایل مثبتی را برای رد شدن از مانع پیدا می کنند، و معمولاً از موانع عبور میکنند .

• با این حال، این نکته آمده است که بدبین ها در یک زمینه از خوشبین ها موفقتر هستند: توانایی افراد بدبین در بررسی دقیق تر یک وضعیت در بعضی از مشاغل مثلاً کنترل مالی و حسابداری یا مهندسی امنیت که همه کارخانجات به چند فرد بدبین احتیاج دارند تا بتوانند واقعیت را ببینند.

• موفقیت در کار و زندگی وقتی اتفاق میافتد که هم بتوانیم واقعیت موجود را به طور دقیق درک کنیم و هم اینکه یک آینده جذاب و جالب را با خودمان تصور کنیم.

• بسیاری از مردم در یکی از این دو مورد خوب عمل میکنند، اما در مورد دیگر این طور نیستند. کسی که میخواهد خوش بینی را یاد بگیرد، باید در حالیکه رویاپرداز بهتری می شود، توانایی درک دقیق واقعیت موجود را نیز داشته باشد. ترکیب این دو غیر قابل شکست است.

افسردگی

• قبل از پیدایش شناخت درمانی، افسردگی را نتیجه خشمهای فرو خورده، یا مشکل شیمیایی در بدن میدانستند. اما محققین شناخت درمانی، ثابت کرده اند که:

افکار منفی از علائم منفی افسردگی نیستند،

بلکه افکار منفی به افسردگی منجر میشوند.

یک مرجع مهم در افسردگی، تفاوت جنسی است. زن ها دو برابر مردها در معرض افسردگی قرار دارند زیرا با اینکه مردها و زن ها افسردگی ملایم را به یک اندازه تجربه می کنند، شیوه فکر کردن زن ها به مشکلات باعث افسردگیشان میشود.

کار افراد افسرده این است که همه اش به یک مشکل فکر میکنند.

افسردگی معمولی، یعنی نوع استاندارد آن، و نه بیماری روانی افسردگی، نتیجهِ عادت های فکری است و تقویت خوشبینی، احتمال افسرده شدن را کاهش میدهد.

• این ما را به یک سؤال بزرگتر راهنمایی میکند: چرا این همه افسردگی دور و برمان وجود دارد؟ مشغولیت ما با فردگرایی، قید و بندهای ذهنی خاص خودش را ایجاد کرده است. اگر از ما خواسته شود که به توانایی های بی پایان خودمان باور داشته باشیم، هر نوع شکستی دیوانه کننده خواهد بود.  حالا همین را به فروپاشی حمایت های روانی گذشته مثل مردم دیگر، خدا، و خانواده اضافه کنید تا دلیل همه گیر شدن افسردگی را بفهمید. با اینکه داروها میتوانند در کاهش افسردگی مفید باشند، میان افسردگی هایی که با موفقیت درمان شده است و خوشبینی از روی عادت، تفاوت وجود دارد.

o شناخت درمانی شیوه دید انسان را نسبت به جهان تغییر میدهد و وقتی دید انسان به این روش تغییر کرد معمولاً به طور دائم همینطور میماند.

• دیدگاه سنتی در مورد موفقیت مانند دیدگاه سنتی در مورد افسردگی است و به تجدید نظر نیاز دارد . در محل کار و مدارس براساس این فرضیه عمل می کنند که موفقیت نتیجه ترکیب استعداد و اشتیاق است.  وقتی شکستی اتفاق میافتد، به این دلیل است که یا استعداد وجود ندارد یا اشتیاق . اما شکست می تواند حتی زمانی اتفاق بیفتد که استعداد و اشتیاق فراوان وجود دارد ولی خوشبینی در کار نیست.

• رواج این مسئله که مردم زیر بار مشکلات از پا در میآیند، به این معنی نیست که این وضعیت قابل قبول است یا اینکه زندگی باید اینطور باشد.

o اگر از روش دیگری برای توضیح دادن وضعیتی که در آن قرار دارید استفاده کنید برای برخورد با مشکلات مجهزتر خواهید بود و از اینکه مشکلاتتان شما را به سمت افسردگی ببرند جلوگیری خواهید کرد.

• چیزی که لازم است خوشبینی کورکورانه نیست، بلکه خوشبینی انعطاف پذیر است. 

یعنی خوش بینی با چشمهای باز.

ما باید بتوانیم در صورت لزوم از چشم تیزبین بدبینی برای دیدن واقعیت استفاده کنیم . 

اما نباید مجبور باشیم که در سایه های تاریک بدبینی به زندگی کردن ادامه بدهیم.

منابع:

tulo.persianblog.ir
saeidipour

22- صلح با خویشتن

صلح با خویشتن

 

o انسان، هنگامی به صلح با خود می رسد که به جایگاه خویش در هستی پی برده، به خودشناسی رسیده باشد و بتواند براساس این آگاهی، مدیریت سالم و پویایی برای قوای فردی خود اعمال کند.

برای فهم بهتر این موضوع لازم است که انواع تضاد با خود، مورد بررسی قرار گیرد.

o زمینه اصلی تضاد با خود و هر نوع تضاد دیگری، دوسویه بودن وجود انسان است که امکان آزمایش و رشد او را فراهم می کند. هر انسانی دارای دو دسته عوامل و گرایش های مربوط به کمال و ضدکمال است که همیشه در وجود او بوده اند و خواهند بود. در صورتی که تمایلات ضد کمال، کنترل و مهار نشوند، عوامل درونی ضد کمال فعال می مانند و در حقیقت، صلح با خود اتفاق نمی افتد.

o یک نوع دیگر از عوامل اصلی تضاد با خود، هر یک از گرایش های چندگانه ای است که مربوط به افراد عصبی یا روان نژند یا حداقل گرایش های روان نژندی و عصبیت  و  تیپ و طینت و سرشتی است که انسان از نوزادی با خود همراه دارد.
در هر فردی ممکن است یکی از این گرایش ها و واکنش مربوط به آن بارزتر باشد که در این صورت و تشدید گرایش های عصبیت و روان نژندی باعث ایجاد تضادهای درونی می شود.

o این مجموعه، شامل :
1. عزلت طلبی،
2. برتری طلبی،
3. مهر طلبی است که به ترتیب رفتارهای واکنشی:

1. گریزجویانه،
2. تهاجمی،
3. سازش­کارانه را ایجاد می­کنند.

فرد عزلت طلب تمایل دارد که از هر مزاحمتی دور باشد. به همین دلیل، با کمترین مزاحمتی دچار آشفتگی درونی میشود.

گرایش و تلاش فرد برتری طلب این است که دیگران را تحت قدرت خود در بیاورد. بنابراین، وقتی با کسی مواجه شود که این سلطه را نمی پذیرد، شکست می خورد و سرخورده می شود.

نقطه ضعف فرد مهرطلب نیز این است که دوست دارد همواره مورد توجه و محبت دیگران باشد. به دلیل همین نیاز است که هر نوع بی مهری او را دگرگون میکند و در اثر احساس کمبود محبت، دچار بهم ریختگی میشود.

• نکته مهم این است که در یک شخصیت سالم، بین این سه تمایل و واکنش های مربوط به آن ها تعادل برقرار است. معرفت و آگاهی، هم فازی و اصلاح بینش ها، به ایجاد این تعادل کمک میکند.

زمانی که فرد، به معرفتی برسد که بتواند هر کسی را در جایگاه خودش بپذیرد. با این که ممکن است عملکرد دیگران را ناپسند بداند، نسبت به خود آن ها نفرت و تضادی نخواهد داشت.

o نقش معیارها و بینش های فرد در تضاد یا صلح با خود، نه تنها در مورد این ویژگی های مربوط به نهاد اهمیت دارد، بلکه تجربه نشان می دهد که در انواع دیگر تضاد با خود نیز ناآگاهی، معیارهای غلط و بینش های نادرست، دلیل عمده نابسامانی هستند.

به نمونه هایی از این تضادها اشاره میشود:

i. در صورتی که فرد، آمادگی رو به رو شدن با تضادهای اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و … را نداشته باشد، در هنگام مواجه شدن با آنها به راحتی تعادل درونی خود را از دست می دهد و در اصطلاح، دچار تضاد با خود میشود.

ii. در شرایطی که انسان نمی تواند خوب و بد را از هم تشخیص دهد و از این بابت احساس درماندگی میکند، هم در هنگام انتخاب، دچار به هم ریختگی میشود و هم در صورتی که انتخاب او به نتیجه مطلوبی نرسد، از تضاد با خود رنج می برد.

iii. اگر بین عمل و اندیشه کسی تطابق و هماهنگی وجود نداشته باشد، کمترین آسیبی که خواهد دید، افزایش فشارهای درونی است که در نهایت، منجر به بیماری های روان-تنی خواهد شد. یکی از انواع تضاد عمل و اندیشه، همان رفتارهای دوگانه است که منجر به بیماری روان-تنی میشود. این فشارها نشانه تضاد با خود هستند.

iv. کسانی که دچار خودشیفتگی هستند، به ظاهر در صلح با خود به سر میبرند؛ اما خودشیفتگی، ضربه ­پذیری فرد را بسیار افزایش میدهد. بنابراین، برخلاف تصور، این افراد دچار تضاد درونی شدیدی هستند.

v. کسانی که فاصله زیادی بین وضعیت واقعی و شخصیت ایده آل خود می یابند، دچار تضادی هستند که حتی ممکن است در اثر یک واکنش دفاع روانی به جنون نیز کشیده شوند. بسیاری از کسانی که در مرکز مراقبت های روانی به سر می برند و علاقمند به ایفای نقش شخصیت های خاص علمی، نظامی و … هستند، دارای همین سابقه اند.

اضطراب و آشفتگی این افراد باعث واکنش دفاع روانی شده، منجر به این اختلال میشود تا هر کدام از آنها خود را در قالب شخصیت ایده آل و مورد علاقه خود بیابند و باور کنند که به طور واقعی خود آن شخصیت هستند.

o در واقع، منِ مدافع (مسئول واکنش دفاع روانی) با هماهنگی مدیریت سلول و بدن (بخشی از کالبدِ ذهنی) ارتباط بین منِ مجری و منِ ایده آل را قطع میکند و فرد خود را همان منِ ایده آل می بیند. برای مثال، ممکن است در تیمارستان فردی را ببینیم که ادعا دارد سرباز امام زمان است. در مورد چنین فردی گفته میشود که مشاعرش را از دست داده است.
نمونه های دیگر تضاد با خود نیز، به همین موارد شباهت دارند. به هر حال، عوامل تضاد که در هر یک از این نمونه ها ذکر شد، موانعی بر سر راه صلح با خود هستند و برای کنترل و مدیریت همه این عوامل، آگاهی و درکی لازم است که بتواند انسان را به خودشناسی وسیع و عمیقی برساند.

• در مجموع، انسان در رابطه با خود با تضادهای مختلفی رو در روست که برخی از آنها عبارتند از:
o تضاد بنیادی: خیر و شر
o تضاد اولیه: مهرطلبی، عزلت طلبی، برتری طلبی
o تضاد من واقعی با من ایده آل
o تضادهای عمل و اندیشه

چگونـه باگذشـتـه صلـح کنیـم و آینـده را بسـازیـم؟

• گاهی وقت ها ما با دیگران مشکلی نداریم، با کسی دعوایی نداریم، از کسی ناراحت نیستیم و تنها مشکل مان با خودمان است.  بهتر است بگوییم با گذشته خودمان.

ما با خودمان قهر هستیم، از خودمان خسته هستیم و نمی دانیم چه باید بکنیم.  اگر شما هم این مشکل را دارید باید بدانید مشکل شما تا حدود زیادی قابل حل است. مخصوصاً مشکلاتی که خود را در آنها مقصر نمی دانید و به نوعی خود را یک قربانی به حساب می آورید. مثلا قربانی مشکلات خانوادگی، بیماری های موروثی، اتفاق های غیرقابل پیش بینی و…

نمی خواهیم بگوییم این راه هایی که در ادامه می آید به طور کامل می تواند مشکل شما را حل کند، اما این موارد می توانند روابط زندگی شما را تا حد زیادی تغییر دهند و مرهمی باشد بر دردهای کهنه شما.

i. راه جدیدی پیش بگیرید؛ اولویت خودتان را پیدا کنید: شاید تکراری باشد اما اهمیت دارد. شما باید به رویاهایتان جامه عمل بپوشانید وگرنه این رویاها در روح شما سرگردان می مانند. آنها به دنیا نیامده می میرند و مرگ رویاهای ما مرگ خود ماست. پس رویاهایتان را که در اولویت قرار دارند بیابید و به آنها جان بدهید. حتی اگر این جان دادن در تصور شما باشد!

ii. به خودتان اعتماد کنید؛ به خرد درونی تان گوش دهید: همه ما از درونمان ندایی را می شنویم؛ ندایی که با ما حرف می زند و ما نمی شنویم، یعنی می شنویم اما گوشمان را به روی آنها می بندیم. این بار این کار را بکنید و به صدای درون تان و آنچه می خواهد با مهربانی گوش دهید. شاید جواب در درون شماست و شما بیهوده در دنیای بیرون و دیگران جست وجوگر آن هستید.

iii. یک قدم عقب بروید؛ خودتان را از ناراحتی ها دور کنید: گاهی وقت ها ما در یک دایره از اشتباهاتمان قرار می گیریم و به جای اینکه پا را بیرون از دایره بگذاریم، با این توجیه که دیگر کار از کار گذشته خودمان را درگیر مشکلات بیشتری می کنیم. در حالی که به جای جلو رفتن بهتر است به عقب بازگردیم.

iv. دنبال امتیاز بالاتر نباشید؛ به استانداردهای خودتان برسید: برخلاف باور بسیاری از ما زندگی برد و باخت نیست؛ بلکه شما در همان سطحی که هستید می توانید آدم موفقی باشید. گاهی موفق بودن نفر اول در میدان بودن است، گاهی راه رفتن است و گاهی توان ایستادن و حتی گاهی تحمل همیشه روی صندلی چرخ دار نشستن و ادامه زندگی.

با خود صلح کنیم!

• آیا هنگامی که خود را در آئینه می بینید چنین جملاتی را به خود می گوئید :  امروز چقدر زشت شدی ،  استیل بدنت خیلی بده اصلاً به سن و سالت نمی یاد ؟

روان شناسان با این فکر مخالفند . زیرا بسیاری از ما در مواجهه با دوستان خود یا افرادی که در بیرون می بینیم اعتماد به نفس خود را از دست می دهیم ، و مدام در خفا و خلوت خود را سرزنش می کنیم .

اگر از بد شانسی یک روزِ بد هم داشته باشید که دیگر تمام امیدهای تان به نا امیدی تبدیل می شود . در اینجا شما را با راه کارهایی آشنا میکنیم تا بتوانید بهتر با این موضوع کنار بیاید ؛

• توصیه هایی که در اینجا متذکر می شویم راهکارهایی است که روانشناسان مشهور دنیا پیشنهاد می کنند .

1. شرایط و محیط خود را تغییر دهید : به خود بقبولانید که شما اکنون و در حال حاضر به همین شکل هستید، از خود توقعات بالا نداشته باشید. شما در این لحظه بهترین هستید .
سعی کنید خود را با کسی مقایسه نکنید زیرا در این صورت از لحاط روانی به یک بن بست می رسید و احساس افسردگی و انزوا می کنید .

2. به جای اینکه با بدن بجنگید توصیه می کنیم سازش را انتخاب می کنید . لباس ها و یا رنگ های شادی را که قبلاً نمی پوشید به علت اینکه شاید شما را چاق یا لاغر نشان می دهد را بپوشید .

3. واقع بین باشید : شما ملکه نیستید اما مسلماً شخص کمی هم نیستید شما می توانید هر نقشی را که دوست دارید داشته باشید، پس به استیل یا صورت خود توجهی نداشته باشید. این مسائل نباید کوچکترین اهمیتی برای شما داشته باشد زیرا اگر این موضوع برای شما برجسته شود برای دیگران نیز مهم می شود .

4. به کسی عیب های ظاهری و باطنی خود را بازگو نکنید: اگر این مسائل را برای کسی بازگو کنید باعث می شود، اعتماد به نفس تان را به زیر صفر بیاورید . چون تمام افرادی که این موضوعات را می شنوند دوست شما نیستند و در مواردی از این مسائل علیه شما سوء استفاده می کنند.
برای مثال به کسی می گوید من یک عیب دارم و آن این است که حساس و زود رنج هستم . اگر مخاطب شما فردی باشد که بخواهد گاهی شما را اذیت کند از این حساسیت و ضعف شما استفاده می کند و با ذکر این موضوع شما را مدام آزار می دهد و یا بر سر هر موضوع کوچکی به شما انتقاد میکند که خیلی زود رنجی و … پس نباید موضوعاتی از این قبیل را به کسی بگویید .

5. با کسی که واقعاً به او اعتماد دارید صحبت کنید : با شخصی که به او اعتماد دارید صحبت کنید و حرف های خود را با او در میان بگذارید و از او بخواهید که مانند یک فرد صادق شما را راهنمایی کند . البته باید شخصی باشد که صلاحیت مشاوره را داشته باشد.

6. دوستان خود را به درستی انتخاب کنید : دوستانی را انتخاب کنید که به شما اعتماد به نفس بدهند نه این که شما را زیر سوال ببرند .

7. انتقاد پذیر باشید : اگر کسی به شما انتقادی کرد به جای اینکه با او به بدی صحبت کنید و یا با او قطع رابطه کنید توصیه می کنیم انتقاد پذیر باشید و دید خود را برای پذیرش انتقادهای سازنده گسترش دهید . البته انتقادی که جانب گرایانه نباشد و از روی قصد و سوء نیت ارائه نشود .

8 Tips to Feel at Peace with Yourself

1 . now your “ideal self.”
2 . Do the next right thing.
3 . Let go of perfectionism.
4 . Make amends immediately.
5 . Practice patience.
6 . Let your head and heart support you.
7 . Think long-term.
8. Validate yourself.

How to Find Inner Peace

1. Simplify : Use a limited to-do list, Set limits, Remember to “keep things extremely simple”
2. Accept.
3. Forgive.
4. Do what you enjoy.
5. Be careful with your inner peace.

منابع:

کتاب انسان صالح دکتر طاهری
روزنامه سلامت
سیمرغ
https://tinybuddha.com/
https://www.positivityblog.com

23- فرديت

فرديت در روان شناسی

Individuation
principium individuationis

• اصل تشخص یا فرديت، توصیف شیوه متمایز نمودن یک چیز مشخص از چیزهای دیگر است.

Individuation1

در فلسفه

• از نظر فلسفی، ” فرديت و تشخص ” بیان ایده کلی چگونگی مسئلهِ:  یک چیز به عنوان خودش شناخته شود  و آن چیز، “چیز دیگری نیست” .  این مسئله شامل افراد هم می شود.
 چگونگی تمایز یک فرد از سایر عناصر جهان. و  چگونگی تمایز یک فرد از سایر افراد جهان است.

در روانشناسی یونگی Jungian psychology

Individuation3

• روانشناسی یونگی، روانشناسی تحلیلی analytical psychology نیز نامیده می شود،  فرديت، فرایندی است که در آن، خود فرد یک ناخودآگاه تمایز نیافته ای را در خود رشد میدهد.
• یک فرایند رشد روانی psychic process است که در طی آن، عناصر ذاتی شخصیت، innate elements،  اجزای روان نابالغ، immature  psyche   و تجارب زندگی، experiences در طول زمان، فرد را یکپارچه نموده، و او را تبدیل به یک «کلیت» whole، با توانایی عملکردی می نماید.

• بر این اساس،  فرديت یک فرایند یکپارچه سازی روانی است. psychological integration  به طور کلی، فرديت فرایندی است که در آن موجودات منحصر به فردی شکل می گیرند.  موجوداتی متفاوت از دیگر انسانها ؛  به ویژه، رشد روانی فرد، و متمایز کردن وی از روانشناسی عامه و جمعی collective psychology است.

• فرديت یک فرایند تحول است.
 تحولی که به موجب آن ناخودآگاهی های شخصی و جمعی به خودآگاهی consciousness آورده می شود.

 مثال، توسط رویاها dreams ، تصور و تخیل فعال active imagination ، و یا  تداعی آزاد free association   سپس، این خودآگاهی، جذب بخش «کلیت» whole شخصیت می شود.
 این یک فرایند کاملا طبیعی و لازم برای یکپارچه سازیِ integration روان انسان است.
 فرديت، اثر درمانی و پزشکی کل‌نگر و جامعی holistic healing بر فرد دارد، چه ذهنی و چه جسمی.

Individuation2

• فرآیند فرديت، حاوی اشکال مفاهیم فیلوژنتیکی phylogenetically یا تبارزایشی مورد نیاز ناخودآگاه است. اشکالی پر از:
o تصاویر اسطوره ای، mythic images
o یک میل جسمی غیر جنسی، a non-sexual libido
o انواع برونگرایی و درونگرایی ها، extraversion and introversion
o توابع جبرانی و آینده نگر رویاها، compensatory and prospective functions of dreams
o روش های سازندگی با استفاده از تخیلات و رویاها.

• نمادهای فرآیند فرديت دارای علایم مختلف در مراحل مختلف، همانند نقاط عطف هستند.
نقاط عطف برجسته نزد یونگی ها عبارتند از:
o سایه، the shadow
o مرد سالخورده دانا، the wise old man
o انیما در مردان و انیموس در زنان. the anima and the animus

 Individuation5

• بدین ترتیب، رشد و حرکت ایجاد فرديت، Individuation
o از پرسونای یشخصیت persona آغاز می شود،

مفهوم واژه پرسونا در مکتب روان‌شناسی تحلیلی ارایه شده توسط روان‌شناس سوئیسی کارل گوستاو یونگ عبارت است از آن چهره‌ی اجتماعی که فرد به دنیای بیرون ارائه می‌کند. به گفته یونگ: «نوعی ماسک دست‌ساز٬ که فرد برای ایجاد نهایت تاثیرگذاری بر دیگران، و همین‌طور برای پنهان کردن ماهیت حقیقی خود٬ از خود ابداع می‌کند».

در دوره‌ی رشد٬ توسعه‌ی یک پرسونای دوام‌پذیر٬ بخشی اساسی برای انطباق و آماده شدن برای دوره بزرگسالی در یک دنیای بیرونی، واقعی و اجتماعی است. یک«خود (Ego)» قوی٬ از طریق یک پرسونای انعطاف‌پذیر با دنیای بیرون ارتباط برقرار می‌کند.

o در مرحله دوم به «من» ego می رسد.
o در مرحله سوم به «سایه» می رسد.
o در مرحله چهارم به « انیما یا انیموس » می رسد.
o در مرحله پنجم به « مرد و زن سالخورده دانا » ، تحت معیار معنویت «کهن الگویی» می رسد.
o مرحله نهایی به «خود» Self رسیدن است.

Individuation4

هویت‌

هویت‌

مساله هویت‌ (Identity) از موضوعات مهم و چالش برانگیزی است كه تك تك انسان ها در دوران حیات خود با آن مواجه می‌شوند.

اریكسون كه نام او با هویت یابی تداعی میشود، معتقد است كه عمده ترین تكلیف یك نوجوان حل بحران هویت در برابر سردرگمی نقش است برای رسیدن به هویتی كم و بیش باثبات.

من كیستم؟ این پرسشی است كه ذهن هر فردی به ویژه جوانان و نوجوانان را به خود مشغول میدارد و به دنبال همین پرسش است كه در جستجوی خویشتن و کسب هویت تلاش می کند و به تدریج شخصیت خود را از دیگران متمایز می سازد. بسیاری از ما در دوره ای از زندگی (به خصوص در نوجوانی و جوانی) از خود پرسیده ایم: من کیستم؟ چه جایگاهی در جهان خلقت دارم؟ عقاید و ارزش های اخلاقی و فلسفی من کدامند؟ نقش من در این جهان چیست؟ دوست دارم چطور زندگی کنم؟

اریك فروم جامعه شناس و روانكاو آلمانی می گوید: « هر فرد آدمی مایل است به اینكه هویت خاصی داشته باشد. از این رو میکوشد که خویشتن را دریابد و بشناسد.》

 به اعتقاد جیمز مارسیا {1} هویت یك نوع سازمان درونی خودجوش و پویاست كه از توانایی ها، باورها و تجارب گذشته فرد نشأت میگیرد. وی چهار نوع هویت را به شرح ذیل از هم متمایز كرده است:

 * هویت كسب شده : این گروه از افراد بحران هویت را با موفقیت پشت سر گذاشته و نسبت به اهداف معینی، ‌تعهدات لازم را در خود ایجاد نموده اند. این گروه معمولا انعطاف پذیرند و با فكر و درایت عمل كرده و از اعتماد به نفس بالایی برخوردارند. سبک فرزندپروری والدین این افراد معمولا مقتدرانه ( دموکراتیک ) میباشد.

 * هویت پیش رس: این گروه بدون داشتن تجربه بحران نوجوانی، نسبت به اهداف خاصی كه دیگران و به ویژه والدین از قبل تدارك دیده اند، احساس تعهد پیدا كرده اند. انتخاب رشته، نوع شغل، انتخاب همسر و حتی مذهب و سبک زندگی آنان توسط دیگران تعیین شده است. آنان معمولاً انعطاف ناپذیرند و متعصبانه به اعتقادات خانوادگی و رسوم موجود در جامعه پایبند بوده و از مراجع قدرت پیروی میكنند. آنها معمولا حاصل سبک فرزندپروری دیکتاتور منشانه میباشند.

 * هویت خویشتن یاب: این گروه هنوز در جهت كسب هویت تلاش می کنند و  همواره در حالتی دوگانه و متعارض به سر میبرند. معمولا مضطرب و پرحرف هستند و افکار و رفتار متناقضی دارند زیرا هنوز به هویت یکپارچه ای دست نیافته اند. معمولا نوجوانان در چنین حالتی به سر میبرند.

 * ابهام هویت : این گروه هیچ نوع بحران را تجربه و یا سپری نكرده و در عین حال به اهداف خاصی هم احساس تعهد نمی كنند و روی هم رفته افرادی بی خیال، سطحی و ناخرسند هستند. بسیاری از این افراد به سمت اعتیاد و یا حتی خودکشی کشیده می شوند. آنها معمولا حاصل فرزندپروری سهل گیرانه هستند.

هویت اجتماعی

هویت اجتماعی Social Identity در روان‌شناسی، ویژگی‌ها، باورها، شخصیت‌ها، مدل‌های ذهنی یا باورهای شخصی افراد نسبت به خود، یا در یک گروه اجتماعی را تشکیل می‌دهند. روند هویت اجتماعی می‌تواند خلاقانه یا مخرب باشد. عوامل تأثیرگذار بر شکل‌گیری هویت اجتماعی انسان‌ها شامل عوامل جغرافیایی، سیاسی و تاریخی، اقتصادی، عوامل فرهنگی و مؤلفه‌های تربیتی می‌باشند. هویت اجتماعی افراد اغلب از طریق مدل تولید و تغییر دائمی الگوی ارزش‌ها، نمادها، تاریخ، اسطوره‌ها و سنت‌هایی که میراث متمایز جوامع مختلف را تشکیل می‌دهند، شکل می‌گیرد. هویت اجتماعی مفهومی است که می‌خواهد تعارضات موجود در هویت‌های گروهی را به نوعی کاهش داده و آن‌ها را تحت یک هویت اجتماعی، همگرا سازد و انگیزه همکاری، همدلی و همزیستی را میان افراد جامعه فراهم نماید. اریک اریکسون نخستین فردی بود که هویت اجتماعی افراد را از دیدگاه روانشناسی مورد مطالعه قرار داد.

{1} جیمز مارسیا (James Marcia) روان‌شناس بالینی کانادایی است.

تشتت هویت (Identity Diffusion) اصطلاحی می‌باشد که جیمز مارشا روان‌شناس کانادایی، آن را مترادف با سردرگمی هویت اریکسون به کار می‌برد. برخی اشخاصی که در این طبقه جای می‌گیرند، بحران هویت داشته‌اند و برخی دیگر بحران هویت نداشته‌اند. در هر دوحالت، آن‌ها هنوز خودپندارهٔ منسجمی ندارند. آن‌ها می گویند که “شاید بد نباشد” حقوق بخوانند یا به کار آزاد مشغول شوند. اما در این راستا هیچ قدمی بر نمی‌دارند. آن‌ها می گویند به ایدئولوژی یا سیاست هیچ علاقه‌ای ندارند. برخی از آنان همه چیز را مسخره می‌کنند، و برخی دیگر، از مسائل درکی سطحی دارند. البته برخی هنوز بیش از اندازه کوچک هستند که بتوانند رشد هویتی نوجوانان را داشته باشند. نوجوانانی که تشتت هویت را تجربه می‌کنند نه یک بحران دارند و نه تعهد و التزام به یک هویت آتی.

24- مرزبندی

مرزبندی

SETTING BOUNDARIES

SETTING BOUNDARIES 2

مرز بندی یا مرز گذارى مهارتی است كه در آن فرد اقدام به برقرارى مرزهاى مجازى در ارتباطات و ارزشهاى خود قایل شده و طبق آن برنامه زندگى خود را پیش میبرد.

انواع مرزبندی ها در زیر آمده است.

این مهارت در جوامعى كه جو كنترل گرى حاكم است، یا جوامعى كه مردم مسولیت پذیر نباشند، بسیار مؤثر است.

1. تعریف و تبیین ارزشها در روابط سالم بین دو فرد مستقل.

2. مرزبندی كلامى و غیركلامى بین دو نفر كه در آن محدودیتهایى براى دسترسى یكدیگر قایل میشوند.

3. محترم شمردن و دفاع مترادف با ارزشهاى فردى.

سه نوع مرزبندى وجود دارد،

• فیزیكى مثل فضاها و لمس كردن،
• ذهنى مثل فكر و نظر و خیال، و
• روانى مثل باورها و احساست و تمایلات و حرمت نفس.

SETTING BOUNDARIES 1

در حالت كاربردى، مرزبندى در انسانها به چهار گروه تقسیم میشوند:

1. مرزبندى نرم

كسى كه مرزهایش در مواجهه با سایرین به راحتى ادغام میشود.
این افراد اغلب به آسانی مورد آزار و سواستفاده روانى قرار میگیرند.

2. مرزبندى اسفنجی

این مرزبندى بین مرزبندى نرم و سخت است.
اكثرا نمیدانند چه را قبول و چه را رد كنند.

3. سفت و سخت

به هیچكس اجازه نزدیكى بیش از حد نمیدهد.
معمولاً كسانى كه قبلا آزار دیده اند، اینگونه میشوند.

4. انعطاف پذیر

مثل افراد سخت هستند ولى كنترل بیشترى بر مرزهایشان دارند.
خودشان مستقلانه تصمیم میگیرند كه با چه كسى چه نوع رابطه ای بر قرار كند.
كمتر مورد سواستفاده قرار میگیرد.

هرچند مرزگذارى در افراد سالم میتواند مفید و به زندگى بهتر بیانجامد، مواردى است كه ایجاد و اعمال مرزبندى با مشكل روبرو میشود  و قادر به مرز گذارى عقلانى نیستند.

این موارد عبارتند از:

1. اعتیاد
معتادین اغلب معتقدند كه در كنترل دیگران بودن موجب خوشبختى میشود.
افرادى كه باور در كنترل بودن دارند، از آن بعنوان راه نجات استفاده كرده و تا زمانى كه از مقررات پیروى كنند، كسی نمیتواند با احساساتشان بازى كند.

2. بیماریهاى روانى
افراد داراى اختلالات وسواسى مجبور، خیالباف و وهمى، مرزى مرضى، خودشیفته، دوقطبى، و عدم تمركزتند، درگیر رفتارهاى كنترل گرایانه هستند.

3. اختلال مرزى مرضى
افراد درگیر با چنین بیمارانى بیشتر در اختیار آنان قرار میگیرند. بجاى تمركز بر مسائل خود، تابع بیمار میگردند.
بیشتر احساس مسولیت و عاقل بودن میكند و اعمالش بر این اساس میباشد.

4. اختلال خودشیفتگى
خودشیفتگان حد و مرزى براى خود قایل نیستند و سایرین یا باید با آنها رَآه بیایند و یا اصلاً كنار گذاشته میشوند.
كسانى هم كه به خودشیفته راه دهند، مطیع وى و نوكر میگردند.

5. هم وابستگى
افراد وابسته نیز در اختیار طرفشان هستند و از وى پیروى میكنند. این وابستگى میتواند در خانواده، اجتماع و یا محل كار باشد.

6. خانواده ناكارآمد
والدین یا فرزندان زیاده خواه هم نمیتوانند به مرز بندى بپردازند.

7. تاثیرات اجنماعى
مثل كسى كه در یك گروه پر جمعیت متحرکی سریعاً به یك طرف حركت كند، گرفتار میشود.
دیگر مثالها از جمله گشنگى، ترس، درد و غیره است. شخص به علت مقررات اجتماعى نمیتواند مرزهاى شخصى تعیین كند.

آدم هایی كه مرزشان مشخص است، دوستی را برایت راحت میكنند
نگاه میكنی و می بینی همپوشانی مرزها بین تو و او چقدر است،
چیزی كه میخواهد را میشود به او داد،
چیزی كه میخواهی را میتوانی بگیری!
كه اگر نشد نه كسی احساس قربانی بودن میكند،
نه حس فریب دارد،
نه بار دِین خویش را بر شانه دیگری می گذارد.
آدم هایی كه میدانند چه میخواهند را دوست بدارید
آدم هایی كه مرز دارند،
كه {نه} گفتن بلدند، كه میتوانند بگویند چه چیز را میخواهند و چه چیز را نمیخواهند.
آدم هایی كه تو را در “هزارتوی ابهام” و “حدس بزن چه چیزی توی دلم دارم” گرفتار نمیكنند!
آدم هایی كه مرز دارند غنیمتند!
قدر انها را بدانید……….

25- منزلت انسانی

منزلت انسانی

Dignity

Dignity

دایره های سبز بیانگر حقوق مسلم همه انسانها و مَنزلت انسانی میباشند.

دایره های قرمز بیانگر تجاوز و تخریب مَنزلت انسانی هستند.

لغات مترادف مَنزلت انسانی:

• كرامت-  بزرگی-  جاه-  شان-  مقام-  رتبه-  وقار-  والایی- بزرگ منشی-  جاهمندی-  شایستگی-  متانت-  فرهمندی-  اورنگ-  نیکنامی-

ارزش

مَنزلت انسانی:

• کیفیت ارزش و احترام ذاتی هر فرد در برقراری حقوق عمومی و حق مسلم ذاتی هر انسان است.

• مشروعیت مَنزلت انسانی ذاتی است.

• صرف وجود، به سادگی، شایستگی مَنزلت انسانی می آورد.

• مَنزلت انسانی سطح آستانه رفع نیازهای اساسی بشر است.

• مَنزلت انسانی مرز اساسی بشریت است.

مصیبت

• در خلاف منزلت انسانی عبارات:

o هتک ابرو
o توهین
o بی احترامی
o تحقیر
o خوارداشت دیده میشوند.

• عبارات فوق، ریشه خشم، شرم و نفرتند.

• این عبارات از ابزارهای اساسی ظلم، سرکوب، و ستمند.

Dignity2

26- ذهن خود را رشد دهید

ذهن خود را رشد دهید

این محیط نیست که فکرمان را کنترل می کند، فکر ماست که محیط را کنترل می کند

Evolve Your Brain

Evolve Your Brain The – Science of Changing Your Mind.pdf

Joe Dispenza

Evolve Your Brain-1

• دیسپنزا نویسنده کتاب «مغز خودتان را رشد دهید و تکامل بخشید» است.
o وی به خاطر شرکت در فیلم مستند !? What the Bleep Do We Know یا «چه چیزی می دانیم؟ » مشهور شد.
o دیسپنزا می گوید ما می توانیم مغز خود را مجدد برنامه ریزی و به اصطلاح سیم کشی کنیم تا به عادات بد خاتمه دهیم،
روش زندگی مان را تغییر دهیم و بدن خود را بهبود بخشیم.
o او نمونه عملی فلسفه خودش است.
o در اثر یک تصادف چندین استخوان کمر وی شکست.
o تشخیص پزشکان این بود که او دیگر نمی تواند راه برود.
o دیسپنزا توانست بدون درمان پزشکی بدن خود را شفا دهد.

• یکی از زمینه های تحقیقاتی مهم دیسپنزا بهبود خودبه خود است.
o منظور درمان فوری بیماری بدون استفاده از روش های معمول پزشکی است.
o او در مصاحبه خود افرادی را مثال می زند که از بیماری های وخیم مختلف خود به خود درمان یافتند و می گوید:

من بعد از واقعه تصادفم تحقیق روی امور معنوی، سلامتی و نگرش را آغاز کردم.
به کشورهای مختلف سفر کردم، با افرادی با تشخیص های مختلف و شرایط بیماری جدی دیدار کردم
و بعد ذهن آنها را تغییر دادم و آنها بهتر شدند.

Evolve Your Brain-3

• چهار چیز عمده در این زمینه نظر من را جلب کرد.
• The Four Pillars of Healing

1. معنویت

An Innate Higher Intelligence Gives Us life and Can Heal the Body

o اولین چیز این است که همه آنها باور دارند و می پذیرند بودند که یک بعد معنوی درون همه وجود دارد.
o چیزی که این زندگی را به ما می بخشد، و اینکه معنویت موضوع عجیب و غریبی نیست.
o معنویت همان آگاهی است
o نوعی هوشمندی است که موجب می شود ضربان قلب ادامه یابد.
o چیزی به ما زندگی می بخشد.
o چیزی وجود دارد که از ذهن ما بسیار بزرگتر است و اراده آن از ذهن ما بسیار بیشتر است.
o این ذهن به زندگی عشق می ورزد. عشقی بسیار بیشتر از عشق ما به زندگی.
o این ذهن برتر خود درونی ماست.
o وقتی خواسته ما با خواسته او منطبق باشد، وقتی ذهن ما با ذهن او منطبق باشد،
وقتی عشق ما به زندگی با عشق او نسبت به ما و زندگی منطبق باشد،
آنگاه شروع به نشان دادن واکنش می کند.

o لذا افراد با نیروئی نامرئی، ارتباط برقرار می کنند،
همانطور که انسان با همسر یا والدینش ،
با فرزند یا حیوان خانگی اش ارتباط برقرار می کند.

o اوقاتی از روز را صرف تمرکز کردن، و برقراری ارتباط با ذهن برتر میکنند،
و می خواهند که بار دیگر خود را تسلیم نیروی زندگی بخش کنند.
o آنها دستورالعمل های قوی به آن دادند و درخواست کمک کردند.
o این آگاهی اینقدر ما را دوست دارد که به ما آزادی می دهد
لذا اگر ما بر رنج اصرار ورزیم این نیرو نیز زندگی در رنج به ما می دهد
و اگر بر شادی تاکید ورزیم، بدن و زندگی ما را به نوعی سازماندهی می کند
که با خواسته مان منطبق باشد.
o این اولین چیز مشترک در آنهاست.

2. حالتِ بودن

Thoughts Are Real: Thoughts Directly Affect the Body

o دومین چیز مشترک، این است که آنها می دانند که عدم سازماندهی خودشان،
در افکار و واکنش ها، موجب ایجاد این بیماری شده است.

o ما در دو حالت ذهنی زندگی می کنیم: در بقا یا در خلق کردن.

o وقتی در حالت خشم، تهاجم، تنفر، قضاوت و ترس، نگرانی و هراس، درد و رنج یا افسردگی هستیم،
مواد شیمیایی ناشی از استرس یا بقا حالت ذهنی را فعال می کند.
o مقدار زیاد این مواد شیمیایی بر ژن ها اثر دارد که موجب بیماری می شوند.
o هر بار که فکر میکنیم، نوعی ماده شیمیایی تولید می کنیم.
o اگر یک فکر عالی داشته باشیم یا یک فکر نامحدود، مواد شیمیایی ایجاد میکنیم که موجب احساس عالی یا نامحدود می شود.
o اگر افکار منفی یا غیرارزشمند داشته باشیم مواد شیمیایی تولید می کنیم که موجب می شود حس منفی و بی ارزشی کنیم.
o لذا این چیز غیرمادی که فکر نامیده می شود، موجب ایجاد شرایطی در مغز می شود که ماده ای شیمیایی تولید می کند
و این ماده به بدن می گوید که درست مطابق افکار ما، احساسات داشته باشد.

o لحظه ای که به شیوه ای که فکر میکنیم حس میکنیم، فکر کردن شیوه ای که حس می کنیم را آغاز می کنیم
که موجب تولید مواد شیمیایی بیشتری برای فکر کردن بیشتر به شیوه ای که حس کرده ایم می شود
و این یک چرخه ایجاد می کند.

o این چرخه فکر و احساس چیزی ایجاد می کند که من آن را حالت بودن می نامم.
o این حالت چرخه ای از تفکر و احساس، و احساس و تفکر است که بارها رخ می دهد
و موجب می شود که بدن این حالت احساسی را بهتر از هوشیاری ذهنی به خاطر بسپارد.

3. بازسازی ذهن

We Can Reinvent Ourselves

o سومین چیزی که بین آنها مشترک بود این بود که آنها می گفتند که باید خودشان را دوباره بسازند.
o باید فرد دیگری شوند.
o دیگر نمی توانستند همان فرد قبلی باشند.
o آنها فقط با متفاوت فکر کردن شروع به تغییر مغزشان کردند.
o ما می توانیم آن را انجام دهیم.
o علم اعصاب Cognitive neurosciences می گوید ما می توانیم مغزمان را هر گاه که چیزهای جدید را می آموزیم تغییر دهیم.
o اما مهمتر آنکه ما می توانیم از نظر روانی شروع به تمرین کنیم.
o از نظر روانی آن کسی را می خواهیم باشیم تمرین می کنیم و با انجام این کار، مغز را مجبور می کنیم تا
تابعیت ها، الگوها و ترکیب های جدید را بپذیرد.
o هر گاه باعث شویم تا مغز به طور متفاوت کار کند، ذهن جدیدی را ساخته ایم.

4. از بقا به آفرینش

We Are Capable of Paying Attention So Well That We Can Lose Track of Relative Space and Time

o آخرین چیزی که در آنها مشترک بود و من آن را خیلی منحصر به فرد یافتم این بود که آنها
لحظات طولانی زمان و مکان را از دست می دادند، می نشستند و این آرمان جدید را خلق می کردند.

o وقتی جشمانشان را باز می کردند انتظار داشتند که یک ساعت بعد باشد!
o به عبارت دیگر، در تمرین ذهنی شان اینقدر درگیر می شدند که زمان و مکان ناپدید می شد.
o آنها از حالت بقا به حالت آفرینش حرکت می کردند.
o در حالت آفرینش یا خلق ما فارغ از خود می شویم، خودمان را فراموش می کنیم.
o در تصویرسازی کاربردی، اگر به راهبه ها نگاه کنید و دعا و مراقبه را در نظر آورید،
بخشی از وجودمان که فعال می شود، قطعه پیشانی نامیده می شود که مانند کنترل شدت صدا یا ولوم مغز است.

o وقتی قطعه پیشانی شروع به کار می کند تمام مدارهای دیگر و مغز را آرام می کند و هیچ چیز دیگری در حال فعالیت نیست
بلکه فقط یک فکر مصمم است.
o به طور ناگهانی آنها شروع به تجربه حالت نوع دوستانه دلسوزی، شادی و الهام و خوش نیتی می کنند.
o چیزی که آنها نمی دانستند این بود که لحظه ای که در حال انجام آن بودند،
در حال شرطی سازی مجدد بدن به ذهن جدید بودند.
o آنها شروع به تغییر ژن و فعال کردن حالت ژنی جدید در نتیجه آن کردند و شفا در نتیجه آن حاصل می شود.

Evolve Your Brain-2

• در آزمایش هایی که روی راهبان بودایی انجام شد آنها یک الگوی موج مغزی به نام امواج گاما تولید کردند.
o وقتی امواج گاما وجود دارند که کاملاً متصل و در حالت سیال یا flow باشید.
o وقتی مغز در هماهنگی یا synchronize باشد، زمانی که مدارها در مغز در حال تولید فرکانس یکسانی هستند
می توانیم بگوییم که مغز از دید کل نگر اکنون در حال کار کردن است.

o بخش های مغز در حال گفتگوی درونی هستند و مغز در اتحاد سیال است.
o در نتیجه موج گاما زمانی وجود دارد که آن سیگنال های همسان باعث شوند تا مدارها شروع به تشکیل
و حفظ مدار ها و ارتباطات جدیدی کنند.

o هنگامی که راهبان از مراقبه بیرون آمدند و چند ساعت بعد بررسی شدند دیدند که هنوز همان الگوی گاما را دارند.
o نه تنها در حالت خوشی بودند بلکه در یک حالت بنیادی از وحدت و یگانگی بودند که در آن نظم درونشان از محیط بیرونشان بسیار عظیم تر بود.
o این تعریف من از سروری یا mastery است.
o هنگامی که ما وضعیت عصب شناسی، احساسی و شیمیایی درونی را به خوبی حفظ کنیم هیچ چیزی در دنیای بیرونی ما نمی تواند ما را از آن دور کند.
o وقتی الگوهای یکپارچه درونی را تولید می کنیم سیستم ایمنی بسیار قوی می شود.
o این راهبان بیمار نمی شدند چون سیستم ایمنی شان بسیار یکپارچه و منظم بود به طوری که بیماری نمی توانست در بدنشان باشد.
o سیگنالی که از سیستم عصبی مرکزی پایین می آید نظم شگفت انگیزی خلق میکند که به بدن اجازه می دهد که به روش های شگفت انگیزی وارد عمل شود.
o ذهن نمیتواند مغز را تغییر دهد زیرا ذهن محصول مغز است. ذهن همان مغز در حال عمل است.
o از این رو آنچه مغز و ذهن را تغییر می دهد هشیاری نام دارد.
o جنبه غیرمادی ماست که از مغز و بدن برای تولید سطوح مختلف ذهن استفاده می کند و این تنها زمانی است که واقعاً هوشیار و خودآگاه باشیم .
o تنها زمانی که متوجه آن می شویم می توانیم تغییرات قابل توجهی را در زندگی مان به وجود آوریم.
o اگر من می خواهم بنشینم و وقتی برای تقلید از خالق زمان بگذارم، اگر می خواهم مانند خدا باشم،
اگر می خواهم با میدان کوانتوم که به تمام چیزها زندگی می بخشد برابری کنم،
اگر می خواهم الوهیت را ابراز کنم و یک آفریننده باشم، باید بدانم که افکارم به حساب می آیند.

o حال دیگر ما به عنوان قربانی محیط پیرامون زندگی نمی کنیم.
o اجازه نمی دهیم هر آنچه در آن بیرون است تغییر شیمیایی داخلی را ایجاد کند
و ما با آن رویداد همراه شویم یا بر اساس احساسمان واکنش نشان دهیم.
o در عوض ما کاری درونی انجام می دهیم که تاثیری خارجی را ایجاد می کند و به کاری که اینجا و آنجا انجام دادیم، توجه می کنیم.
o این محیط نیست که فکرمان را کنترل می کند، فکر ماست که محیط را کنترل می کند

بیشتر:

What the Bleep Do We Know!? (2004)

What the Bleep!?: Down the Rabbit Hole (2006)

زینب خجوی

27- همنوایی

همنوایی

Conformity

بیایید ریسک کنیم و خودِ “خودمان!” باشیم

Conformity1

همنوایی یا تابعیت از جمع و تاثیرات مخرب آن

هم‌نوایی، هنجارطلبی یا هم‌شکلی یک رفتار اجتماعی است که وقتی بین اهداف و امکانات یا نیازهای تولیدشده در فرهنگ و جامعه Norms و ارضای آن نیازها، هماهنگی و تعادل وجود داشته باشد، به وجود می‌آید.

به کسانی که رفتار «هم‌نوایانه» دارند، «هم‌نوا» گفته می‌شود؛  هم‌نوایان افرادی هستند که ارزش‌های عموماً پذیرفته‌شده Social Norms و وسایل رسمی تلاش برای تحقق آن‌ها را می‌پذیرند و به موفقیت رسیدن یا نرسیدن آن‌ها تأثیری در پذیرش اجتماعی ایشان ندارد.

هم‌نوایی در بیشتر موارد با پذیرش تمام هنجارها همراه است؛ می‌تواند از طرف یک فرد یا یک گروه اجتماعی باشد.
ترس از مجازات، احساس محرومیت Risk of Social Rejection و یا درونی شدن ارزش‌ها از عواملی است که باعث افزایش میزان هم‌نوایی در افراد یا گروه‌ها می‌شود.

Conformity2

«اختلاف عقیده» مخالف کلمهٔ «هم‌نوایی» است؛ و در حقیقت به معنیِ استقلال، اصالت و دارا بودن یک ویژگیِ غیرمتعارف است.  رفتار مخالف عقیده در جامعه با کج‌رفتاری و در برخی موارد با رفتار ضداجتماعی نشان داده می‌شود.

این بحث به کسانی می خورد که در اجتماع اعتماد به نفس بالایی ندارند، و یا بخاطر پذیرفته شدن در گروه یا جمعی، قید خواسته های فردی خود را میزنند، یا به عبارتی به هر قیمتی دلپسند رفتار میکنند.

روانشناسان نزدیک به یک قرن است که در رابطه با تابعیت از جمع یا همنوایی تحقیق میکنند.  در این صفحه، نتیجه چند آزمایش در رابطه با همنوایی آورده شده است.
نتایجی شگفت انگیز که نشان میدهد یک فرد تا چه اندازه تحت تاثیر نظرات گروه و جو قرار میگیرید.

پدیده اتوکینتیک و آزمایش مظفر شریف

Sherif’s Experiment

• در محیطی فوق العاده تاریک، نقطه نوری که ساکن باشد بصورت متحرک دیده میشود.  به این خطای دید، تاثیر اتوکینتیک Autokinetic Effect گفته میشود.
علت این تاثیر حرکت بسیار ناچیز و غیر ارادی ماهیچه های چشم است که به واسطه آن نقطه نور که تنها منبع روشنایی در تاریکی است متحرک به نظر می آید.
در محیط روشن چون نقطات مرجع فراوانی در میدان دید وجود دارند، مغز قادر است حرکت ناچیز چشم را جبران کند و در نتیجه جهان اطراف ساکن دیده میشود.
اما در مکان تاریک چون نقطه مرجعی جز نقطه نور در اختیار نیست، مغز قادر نیست علت تغییر مکان نور را تشخیص دهد.

Autokinetic effect1

در سال ۱۹۳۶، مظفر شریف Muzafer Sherif روانشناس ترک-آمریکایی تبار با استفاده از ‘تاثیر اتوکینتیک’ آزمایشی انجام داد.  شریف از افراد شرکت کننده در این آزمایش خواست میزان تغییر مکان نقطه نور را ذکر کنند.  هنگامی که این افراد بصورت فردی میزان تغییر را ذکر میکردند، بازه پاسخها در بین افراد از ۵ سانتیمتر تا ۱۵ سانتیمتر متفاوت بود. اما هنگامی که این افراد در گروه حضور داشتند و از گروه خواسته میشد میزان تغییر مکان نقطه نور را ذکر کنند، جواب شرکت کنندگان به متوسط ۱۰ سانتیمتر همگرا میشد.  اگر چه شرکت کنندگان تاثیر گروه در تعیین پاسخشان را رد میکردند، اما در آزمایشات بعدی باز پاسخی که میدادند همگرا با پاسخ و قاعده گروه بود.
آزمایش شریف بعلت مبهم بودن وظیفه واگذار شده به شرکت کنندگان مورد انتقاد قرار گرفت.  نامعلوم و غیر قابل اندازه گیری بودن میزان حرکت نقطه نور می توانست بر تغییر نظر افراد شرکت کننده تاثیر داشته باشد، به همین علت آزمایش شریف چندان معتبر نبود.  اما اگر وظیفه ای که به شرکت کنندگان محول میشد مبهم نبود، نتیجه چه میشد؟

spiraAutokinetic effect
آزمایش سالامون اَش و پیش بینی او

• در سال ۱۹۵۰، سالامون اَش برخلاف شریف مظفر از محرکی بی پرده و رک برای یافتن پاسخ استفاده کرد. او گروه های ۷ تا ۹ نفره از دانشجویان دانشگاه را برای اجرای آزمایشی در کلاس جمع کرد.  در ظاهر این آزمایش جهت سنجش قدرت بینایی افراد بود و سوژه ها تصور میکردند آزمایش فقط برای محک زدن قدرت بصری آنهاست، در صورتی که اطلاع نداشتند از بین گروه ۸ نفره، ۷ نفرشان پشت پرده همکار سالامون اَش بودند.  اَش در هر سوال، دو کارت را به گروه نشان میداد.
روی کارت سمت چپ تنها یک خط عمودی بود و روی کارت سمت راست سه خط عمودی رسم شده بود که تنها یکی از آن سه خط با خط کارت چپ هم اندازه بود. اَش از گروه میخواست تشخیص دهند کدامیک از سه خطوط سمت راست با خط روی کارت سمت چپ هم اندازه است. طبق قرار، اَش از همکاران خواسته بود دو سوال اول را همه درست پاسخ دهند و سپس از سومین سوال به بعد طبق الگویی هماهنگ شده ۱۲ از ۱۸ سوال کل را اشتباه پاسخ دهند.

اَش در کل ۱۲۳ سوژه متفاوت را در چنین گروه هایی مورد مطالعه قرار داد. در شرایط عادی و هنگامی که سوژه ها به تنهایی چنین آزمایشی را انجام میدادند، ضریب خطای آنها کمتر از یک درصد بود، اما در حضور گروه و روبرو شدن با فشار ناشی از تضاد پاسخ سوژه و دیگر شرکت کنندگان (همکاران اَش)، ضریب خطا تا ۳۶ الی ۳۷ درصد بالا رفت. بالای ۷۰ درصد کل سوژه های شرکت کننده حدااقل در یک سوال قطعی تسلیم به تابعیت از جمع شدند.  معمولاً سوژه ها بلافاصله از گروه تبعیت نمیکردند. ابتدا تلاش میکردند با دادن پاسخ درست به یکی دو سوال که توسط گروه اشتباه پاسخ داده شده بود، با گروه مقابله کنند. اما به مرور مردد و ساکت تر شده، و برای اینکه در گروه یکه تاز و تنها جلوه ندهند، به کل تسلیم و تابع جمع می شدند.

اَش نتیجه گرفت تابعیت از گروه میتواند نتیجه تحریف در یکی (یا هر سه) سطح زیر باشد: i. ادراک، ii. عقیده، iii. کردار.

• در سطح رفتاری، سوژه ها باور داشتند اکثریت اشتباه میکنند، اما به هر حال با آنها هماهنگ میشدند.
• در سطح عقیدتی، سوژه ها تضاد را درک کرده بودند. اما عقیده خود را رد و نادرست فرض میکردند و نتیجه میگرفتند نظر جمع درست است.
• در سطح ادراک، بعلت پاسخ های اکثریت، آگاهی و قدرت دریافت در سوژه واقعاً دچار تحریف میشد.

آزمایش سالامون اَش 1

آزمایش سالامون اَش 2

آزمایش سالامون اَش 3
آزمایش گریگوری برنز جهت بررسی یافته های سالامون اَش

• در یک مطالعه عصب شناسی اخیر، گریگوری برنز Gregory Berns سه توضیح ارائه شده توسط اَش را مورد آزمایش قرار داد تا مشخص گردد دقیقاً در چه سطحی سوژه دچار تحریف میشود: رفتاری، عقیقدتی یا ادراکی. با استفاده از روش ام آر آی Functional Magnetic Resonance Imaging -fMRI ، او تلاش کرد فعالیت های نقاطی از مغز که با این پدیده اجتماعی درگیر بودند را شناسایی کند.  وی از ۳۲ سوژه در آزمایش خود استفاده کرد.
او نیز مثل اَش گروه هایی تشکیل داد و جر یک نفر سایر شرکت کنندگان در گروه همکاران پشت پرده گریگوری برنز بودند که طبق الگویی از پیش تعیین شده بصورت گروهی به بعضی از سوالات پاسخ اشتباه میدادند.  نتایج آزمایش با یافته های اَش همخوانی داشت، بطور متوسط ۴۱ درصد مواقع سوژه ها تحت تاثیر نظر جمع پاسخ اشتباه داده و نظر خود را مردود فرض کردند.  البته هدف این آزمایش مشخص کردن نقاط درگیر مغز با این رفتار (تبعیت از جمع) بود.

اگر همنوایی در سطح ادراک اتفاق می افتاد، نقاطی چون لوب آهیانه Parietal Lobe و لوب پس سری Occipital Lobe که وظایفی چون ادراک و اطلاعات دیداری را به عهده دارند از خود فعالیت نشان میدهند.
اگر همنوایی در سطح عقیدتی و رفتاری اتفاق می افتاد، قشر اوربیتوفرونتال Orbitofrontal Cortex که مسئول وظایفی چون تصمیم گیری هستند باید از خود فعالیت نشان میداد.

اسکن های ام آر آی مشخص کرد که شبکه های مربوط به لوب آهیانه و لوب پس سری از خود بیشترین فعالیت را نشان میدهند، در نتیجه رفتارتبعیت از هنجار اکثریت به آن قسمتها در مغز ارتباط داشت. در صورت درستی این نظریه، ادراک و آگاهی سوژه ها خالصانه و واقعاً دچار تحریف شده بودند، بدین معنی که نظر جمع توانست در سطحی عمیق، تاثیری بالقوه روی چگونگی پردازش اطلاعات در فرد داشته باشد.

هر چند از این آزمایش مشخص شد که چنین تغییراتی در سطح ادراکی صورت میگیرند، اما دو سطح دیگر (سطح رفتاری و سطح عقیدتی) نیز بی تاثیر نیستند.  همه ما می توانیم در زندگی روزمره رویدادهایی را به خاطر بیاوریم که با وجود دارا بودن علایق و سلیقه شخصیمان، بصورت دانسته با خواسته جمع هماهنگ شده ایم.

اثرهای سازنده و مخرب همنوایی (تابعیت از جمع)

o همنوایی یا تابعیت از جمع نقاط مثبت و منفی خود را دارد.
o در جهت مثبت، تابعیت از اکثریت می تواند به فراهم ساختن ساختارهای مناسب و قابل پبش بینی در جامعه کمک کرده و ثبات جامعه را تضمین کند. بعنوان مثال قرارداد رعایت و پیروی از قانون صف یکی از همنوایی های مفیدی است که باعث میشود هر بار مجبور نباشیم درگیر چالش و مذاکره مجدد با سایر افراد جامعه شویم.

o اما این پدیده می تواند جنبه منفی و پر هزینه ای هم داشته باشد. اگر در شرایطی که نظر جمع نباید اهمیت داشته باشد اجازه دهیم دیدگاه اکثریت بر خواسته های ما چیره کند، آنگاه پدیده همنوایی بر علیه ما عمل میکند.

o حتی می توانیم بخش های بزرگی از آنکه هستیم را بدون هیچ علت موجهی با تحریف شدن شخصیتمان از دست بدهیم.  بخش هایی چون خودمختاری فردی، تمایلات و سلیقه های فردی که کوچکترین تاثیری بر دیگران ندارند، و نیز مخالفت های بجا در رابطه با مسائل مهم. ما بیشتر از آنچه تصور می کنیم واگذار می کنیم.

o تبعیت از جمع به واسطه فشار (بیچارگی) نافذ و موذیانه ست. Social Pressure
هنگامی که فشار اکثریت را برای اولین بار درک می کنیم، با کنار کشیدن از آن گروه احساس رهایی می کنیم.  گروه های اقلیتی را تشکیل می دهیم با این تصور که آن گروه ها نماینده معافیت از آن فشارهایی است که اکثریت دارا بودند. در صورتی که به زودی متوجه می شویم آن گروه های کوچک نیز دقیقاً مانند گروه های اکثریت مملو از فشار برای تبعیت و تسلیم خواسته های مان به آنان است. Minority Influence

مطالعات ویور و همکارانش

• در ۲۰۰۷ مطالعات ویور Kimberlee Weaver و همکارانش در رابطه با سنجش نظرات جمع نشان داد که شنیدن نظری که سه بار توسط یک فرد در گروهی تکرار شده، دقیقاً تاثیری برابر با شنیدن همان نظر از سه نفر متفاوت در یک گروه را دارد. A Repetitive Voice Can Sound Like a Chorus

به اعتقاد ویور ما میزان محبوبیت نظرات را بر مبنای آشنایی آن عقیده، و نیز تعداد دفعاتی که آن را شنیده ایم تعیین می کنیم. متاسفانه مغز قادر نیست میزان تاثیر نظری که به کرات توسط یک فرد تکرار شده با نظری که توسط افراد متفاوت بیان شده اند وجه تمایزی قائل شود.

ویور1

راه حل و پیشنهادات

• گروهی را فرض کنید که اکثریت یا نصف آنها اعتقادی خاص را پذیرفته اند.  در این گروه، تعداد زیادی از اعضا ممکن است بصورت محرمانه نظری مغایر با اکثریت را داشته باشند. اما قبلاً دیده اند افرادی که با نظر اکثریت مخالفت کرده اند مجبور به تحمل رنج اجتماعی (مجازات) اعمال شده توسط این گروه شده اند، لذا برای دوری جستن از اینگونه مجازات های اجتماعی سکوت می کنند.

با تسلیم و تابعیت از جمع، نه تنها به ارزش گروهی که به آن تعلقی نداریم می افزاییم، بلکه ایده اکثریتی که ممکن است وجود خارجی نداشته باشد را همیشگی می کنیم.

تصور کنید هیچکدام از ما جنبه های منفی تابعیت را اجرا نمی کردیم و صرفاً برای پذیرفته شدن در جامعه، تسلیم خواسته های بیگانه آنها نمی شیدیم. به نظر شما چشم انداز جامعه تا چه اندازه متفاوت می بود؟

Conformity3

فقط آگاه بودن و دانستن در رابطه با آزمایش اَش ما را تا حد زیادی در مقابل تابعیت غیر ضروری ایمن می سازد.  هر چقدر در رابطه با آسیب پذیری هایمان بیشتر بدانیم، بهتر می توانیم از خود در مقابل تهدیدات مربوطه از خود دفاع کنیم.

همنوایی بیشتر در گروه هایی که ما به آنها احساس تعلق می کنیم تاثیر می گذارد.  برای دستیابی به پشتیبانی و پذیرش از طرف آن گروه ممکن است خود را در مرحله ای نه چندان دلچسب پرتاب کنیم، مرحله ای که ممکن است خود را در حالی بیابیم که خواسته های زیادی را تسلیم کرده ایم و در مقابل مقداری ناچیز دریافت می کنیم.

عضو گروه یا جامعه ای بودن به معنی تن دادن به همه خواسته های آن نیست. ما باید همیشه احساس کنیم که اجازه داریم به هر گروهی که عضو آن هستیم به راحتی انتقاد یا حتی اعتراض کنیم، خواه آن گروه خانواده، دوستان، یا گروههای اجتماعی با بهره مشترک باشد.

هنگامی که توانایی این احساس از ما صلب شد، به چنین گروه هایی شان و قدرتی را اهدا می کنیم که در واقع شایسته آن نیستند. اگر گروهی گنجایش انتقاد یا مخالفتی مشروع را نداشته باشد، آن گروه جایی نیست که من بخواهم عضو آن باشم.

Conformity4

فکر کردن قدم اول است، عمل کردن قدم بعدی.

بعضی از مردم سال های سال وقت خود را با کتابهای ‘کمک-به خود’ صرف میکنند و درکی عمیق از مسائل را در ذهن خود پرورش می دهند. اما با همه آگاهی هایی که دارند، زندگی شان تغییری نمی کند.  علت تغییر نکردن زندگی این افراد این است که آنها هرگز رفتار خود را تغییر نمی دهند.  دانستن و آگاه بودن مهم است، اما رفتار نیز به همان اندازه دارای اهمیت است.

مطالعات برنز نشان داد سوژه هایی که در مقابل نظرات اشتباه گروه می ایستادند فعالیت های قسمتی از مغز که مسئول برانگیختگی احساست می شد در آن مقطع به شدت فعال میشد. تنها ایستادن در مقابل اکثریت احساسی پر ریسک را به همراه دارد. اما مثل هر چیز دیگری، هر چقدر بیشتر آن را انجام دهید، انجام آن با احساس راحت تری همراه خواهد بود.

 به چالش کشیدن خود در زندگی دارای اهمیت بالایی است.
اگر از خودمان انتظاراتی معقول نداشته باشیم دچار رکود میشویم.
انتظارات باید معقولانه باشند، هم انتظارات خودمان و هم انتظارات اطرافیان از ما.
ناامید کردن همیشه عملی ناپسند نیست.
گاهی اوقات ناامید کردن می تواند جنبه ای انسانی به همراه داشته باشد.
می تواند به کسانی که ناامیدشان کرده ایم فرصتی دهیم تا متوجه شوند انتظاراتشان ممکن است منطقی نباشد.

بیاییم مسائلی را که ما تنها برای هماهنگ شدن با سایرین در خود پنهان می کنیم را در نظر بگیریم.  سلیقه ها، فعالیت ها، اعتقادات، و خصوصیات فیزیکی را در نظر بگیریم که حریم هیچ کسی را نقض نمی کنند، اما به هر دلیلی آنها را تنها برای گرفتن رضایت جمع و بگونه ای غیر قابل قبول تسلیم می کنیم.

o چه ترس هایی پشت آن همنوایی ها نهفته است؟  آیا دلایل آنها منطقی هستند؟  اگر دوست ندارید برقصید، نرقصید.

o ایده ها، کتاب ها، فیلم ها و افرادی الهام بخش هستند که تنوع Diversity و چندگانگی فرهنگی Multiculturalism ،  فردیت Individuation و “خود بودن!” را تشویق می کنند.

o هرگز افرادی که برای پذیرفته شدن در گروهی، دیگران را وادار به تابعیت می کنند، یا کسانی که تلاش می کنند با ترغیب ترس، یا با کوچک کردن محیط آرامش، یا باج دادن، افراد را تابع اکثریتی کنند، تا به واسطه آن امتیازی کسب کنند را الهام بخش و الگویی سالم فرض نکنید.

این افراد را زیر سوال ببرید!  چنین رفتارهایی را با تردید بنگرید،  چنین گروه هایی را زیر ذره بین تحلیل کنید.  از همه مهمتر، بیایید ریسک کنیم و خودِ “خودمان!” باشیم.

Conformity5

28- آرمان‌گرایی و کمال‌طلبی

کمال‌طلبی – آرمان‌گرایی
آرمانگرای واقع گرا – واقع گرای آرمانگرا

ارمانگرایی

1. آرمان‌گرایی Ideal-Ethics

• آرمان‌گرایی یا ایدئالیسم اخلاقی، به معنی ستایش، یا دنبال کردن اصول یا اهداف متعالی یا حقیقی، و به تعبیر دیگر، پیگیری مصرانه «آرمان» یا «ایده‌آل» است.
• این مفهوم معمولاً در برابر واقع‌گرایی قرار می‌گیرد که به معنی تسلیم شدن در برابر واقعیت‌هاست.

2. ایدئالیسم Idealism

• ایدئالیسم، یا مینوگروی نام مجموعه‌ای از دیدگاه‌های فلسفی با این ادعاست که ایده ها موضوع حقیقی معرفت هستند؛
• ایده‌ها بر اشیا مقدم‌اند و این ایده‌ها هستند که امکانِ بودن را برای اشیا فراهم می‌کنند.
• بر مبنای این دیدگاه، ایده‌ها، هم از نظر معرفت‌شناختی و هم از نظر متافیزیکی اولویت دارند و واقعیت خارجی، آنچنان که ما درک می‌کنیم، منعکس‌کننده فرایندهای ذهنی است.
• ایدئالیسم مدّعی نیست ذهن خالق ماده یا جهان مادی است.
• همچنین این دیدگاه، «فکر» را با «متعَلَّق فکر» یکی در نظر نمی‌گیرد، بلکه مدعی است جهان خارج را تنها با توسل به فرایند ایده‌ها می‌توان درک کرد.
• ايدئاليسم نقطهء مقابل رئاليسم (واقع گرايى يا اصل اصالت واقع) است كه معتقدست براى شناخت حقيقت جهان بيرون ، چندان نمى توان به ذهن انسان متّكى بود.
• لئون برونشویگ Léon Brunschvicg به نحوی جزمی اصل بنیادی ایدئالیسم را در نظریهٔ شناخت مطرح می‌کند: شناخت جهانی را می‌سازد که برای ما تنها جهان است. آن‌سوی هیچ نیست. چیزی در آن‌سوی شناخت بنابرتعریف دست ‌نیافتنی و تعیین‌ناپذیر است؛ یعنی برای ما برابر است با هیچ.

3. واقع‌گرایی فلسفی Philosophical realism

• واقع‌گرایی یا رئالیسم، یک مکتب فلسفی است که مدعی است بین علم و معلوم قابلیت تطابق وجود دارد؛
• یعنی علم می‌تواند جهان را چنان که واقعاً هست توصیف کند.
• واقع گرایی متضمن مفهوم صدق (حقیقت) یا کذب است.
• هدف علم نزد واقعگرایان توصیف صادق و درست چگونگی واقعیت جهان است.
• چنانچه گزاره‌ای که به آن علم داریم، در عالم خارج از ذهن نیز برقرار باشد، علم ما از معلوم «درست» و «صادق» است. در غیر این صورت علم ما «نادرست» و «کاذب» است.»
• واقعگرایان معتقدند جهان مستقل از فهم انسان وجود دارد و فهم انسان میتوانداند کاشف پاره‌ای از امور در عالم خارج باشد.
• گزاره‌های درست امری از جهان واقع را چنانکه هست، توصیف می‌کنند.
• البته رئالیست‌ها مخالف کارکرد ابزاری دانش کاذب نیستند.
• یعنی ممکن است دو چیز که یکی درست و دیگری نادرست است، امور را به گونه یکسانی وصف کنند.
• در این صورت عالم می‌تواند امر نادرست را فرض کند و از آن بمثابه امر درست بهره برد.
• همچنانکه بطلمیوسی‌ها زمین را مرکز عالم فرض می‌کردند و خورشیدگرفتگی و ماه گرفتگی را به درستی پیش بینی می‌کردند. زیرا برای این پیش بینی فرقی نمی‌کند خورشید به دور زمین بگردد و یا برعکس زمین به دور خورشید بگردد؛ ولی در عین حال واقع گرایان، ابزار انگار نیستند.

4. کمال‌طلبی Perfectionism

• کمال‌طلبی، کمال‌گرایی یا کمال‌پرستی، در روانشناسی باوریست که در آن باید تمام کارها را به شیوه‌ای وسواسی کامل انجام داد و غیر از آن مورد قبول نیست.
• از دیدگاه پاتولوژی و بیماری شناسی، کمال‌پرستی اختلال شخصیتیی مربوط به حالت شخصیتی وسواس مجبور است که در آن اگر انجام کاری یا نتیجه کاری کمتر از کمال باشد، مورد قبول فرد قرار نمی‌گیرد.
• در چنین حالاتی باورهای یاد شده غیر سالم هستند و روانشناسان از چنین افرادی به عنوان کمال‌طلبان نابهنجار یاد می‌کنند.
• انسانهای کمال طلب، فشاری دائمی برای حرکت به سمت هدفهای غیرقابل دستیابی در درون خود احساس می‌کنند. آنها ارزش خودشان را با کارایی خودشان و دستاوردهایشان می‌سنجند.
• همیشه در تصمیم گیری مشکل دارند چون از اشتباه کردن می‌ترسند.
• تصمیم گیری قطعی برای شان سخت است مثلا وقتی می‌خواهند لباس بخرند بارها و بارها مغازه‌های مختلف را می‌بینند. با دیگران مشورت می‌کنند بالاخره نمی‌توانند به راحتی تصمیم بگیرند.
• از این که مورد انتقاد قرار بگیرند می‌ترسند، وقتی انتقادی را می‌شنوند ناراحت می‌شوند.
• همان طور که از اسمش مشخص است، افراد این تیپ همیشه دنبال بهترین‌ها هستند در حقیقت آدم‌های کمال گرایی هستند که خیلی برای شان مهم است خوب باشند.
• این افراد می‌خواهند همیشه در زندگی نقش پسر خوب یا دختر خوب را بازی کنند.
• دیگران نیز از اینگونه افراد انتظار دارند که همیشه آدم خوبه باشند، مثلا والدین همیشه او را به عنوان پسر خوب یا دختر خوب می‌شناسند.
• همواره برای شان درست و غلط مهم است، یعنی همیشه می‌خواهند کارهای شان درست و بهترین باشد
• اگر زمانی بفهمند کار نادرست یا اشتباهی کرده‌اند، کاملا به هم می‌ریزند.
• همیشه یک ترس درونی از اشتباه کردن در آن‌ها وجود دارد.
• این افراد سرزنش‌های درونی فراوانی دارند به همین دلیل همیشه در درون شان احساس گناه و سرزنش می‌کنند.
• همیشه فکر می‌کنند، باید کاری انجام دهند که بهتر شوند.
• این آدم‌ها در تمام طول زندگی شان به دنبال انجام کارهایی هستند که مفید باشد.
• این آدم‌ها معمولا از لحظات شان لذت نمی برند و نمی‌توانند در همان لحظه باشند . یعنی همیشه در آینده به دنبال نتیجه هستند. تنها وقتی به نتیجه برسند احساس خوبی خواهند داشت که البته این احساس خوب موقت است چون وقتی نتیجه‌ای به دست می‌آید دیگر تمام است و تلاش برای نتیجه دیگری آغاز می‌شود.
• مدام در حال ارزیابی خودشان هستند و مدام در ذهن شان در حال پرسیدن سوال‌هایی مانند من به اندازه کافی خوب هستم؟ یا من به اندازه کافی کار می‌کنم؟ یا… هستند یعنی همیشه در درون شان دادگاهی برپاست.
• بسیاری از اوقات ناراضی و سرخورده و ناراحت هستند چون یک آدم کمال گرا انتظارات و توقعات زیادی از خودش، دیگران و دنیای پیرامون دارد.
• مرتب میزان پیشرفت شان را ارزیابی می‌کنند.
• همیشه نگاه شان این است که یا همه یا هیچ. یعنی فکر می‌کنند، تنها یک راه درست وجود دارد.
• برای این آدم‌ها قوانین و چهارچوب‌ها خیلی مهم است.
• آنقدر به دنبال بی نقص‌ها و کامل‌ها هستند که چندان از زندگی لذت نمی‌برند.
• ذهن خیلی شلوغی دارند.
• نظم و هماهنگی و همیشه مرتب و با برنامه بودن برای شان خیلی مهم است.
• قضاوت گرایی بیش از حد دارند.
• دلیل و برهان زیادی می آورند و سعی زیادی برای اثبات خود دارند، بدین معنا که کارهایی انجام می دهند، درست و دیدگاه های درستی دارند.
• عصبانیت های بسیار زیاد و خشم های ناگهانی دارند.
• بسیار افراد تحمل ناپذیری هستند.

5. آرمانگرای واقع گرا- Realistic Idealist

• آرمانگرای واقع گرا، آرمانگرایی است که واقع بینانه به یک وضعیت می اندیشد. اگرچه، وی همواره آرمانانه به این فکر است که چگونه وضعیت می توانست متفاوت، و بهتر باشد.

6. واقع گرای آرمانگرا- Idealistic Realist

• واقع گرای آرمانگرا، واقع گرایی است که عرصه و واقعیت وجود وضعیت را می فهمد و می پذیرد، اما در عین حال، آرمان هایش را هم به صورتی بالقوه واقعی در وضعیت می بیند.

A realistic idealist is an idealist who is realistic about a situation; albeit, they may idealize about how the situation could be different, and better.

An idealistic realist is a realist who understands the realms of possibility, but also sees his idealism as potential reality.

غلبه بر کمالگرایی

🌺”وقتی کامل بودن به اندازه ی کافی خوب نیست”‌

💠خلاصه کتاب”غلبه بر کمالگرایی “

❄️تعریف کمالگرایی:

🔹کمالگرایی باوری است مبنی بر اینکه می توان و باید به یک حالت کامل و بی عیب و نقصی دست یافت؛ باور به اینکه هر چیزی که کامل نیست، غیر قابل قبول است.

❄️جنبه های مثبت و منفی کمالگرایی:

🔹مثبت: کمالگرایی می تواند انگیزه لازم برای مقاومت در برابر موانع و جنبه های دلسردکننده را فراهم آورد.

🔹منفی: کمالگرایی می تواند باعث به تعویق انداختن کارها و یا سرزنش خود برای عملکرد ضعیف شود.

❄️هسته ی مرکزی کمالگرایی:

🔹کمالگرایی یک موضوع مربوط به عزت نفس و بر پایه قابل قبول بودن و احساس پذیرش خود است.

❄️چرا رویکرد شناختی-رفتاری:

🔹چون کمالگرایی به دلیل الگوهای خاص تفکر تحریف شده ایجاد می شود و با دامنه وسیعی از مشکلات روانشناختی مرتبط است.

❄️تشخیص کمالگرایی و پیشرفت گرایی پیچیده است:

🔹به دلیل همین پیچیدگی است که برایتان دشوار است متوجه کمالگرایی زیان بار در خودتان شوید در حالی که افراد دور و بر شما راحت تر می توانند این ویژگی را در شما ببینند.

❄️سایر مشکلاتی که کمالگرایی ایجاد می کند:
🔹اضطراب، افسردگی، اختلال خوردن، اهمال کاری و رفتارهای مخرب.

❄️رفتارهای مخرب چیست:

🔹عادت های غیرضروری برای کاهش اضطراب، افسردگی، مشکلات خوردن و … ، مانند اجتناب کردن از موقعیت های خاص

🔹مشکل اصلی رفتارهای مخرب این است که هیچگاه این فرصت را به فرد نخواهد داد که متوجه شود بسیاری از چیزهایی که درباره اش نگران است هرگز رخ نخواهد داد و حتی اگر هم اتفاق بیفتد فاجعه نخواهد بود.

❄️چه عواملی باعث ایجاد کمالگرایی می شود:

🔹ژنتیک و محیط، که البته محیط موثرتر است. راجع به عوامل زمینه ساز کمالگرایی اطلاعات زیادی در دسترس نیست اما چون کمالگرایی پاداش دهنده است؛ با وجود پیامدهای منفی که دارد، ادامه می یابد.

❄️چرا کمالگرایی تداوم می یابد؟

🔹کمالگرایی همزمان با مشکلاتی که ایجاد می کند، کارکرد های مثبت بسیاری دارد، به همین دلیل تغییر آن دشوار است.

❄️جنبه های مثبت کمالگرایی:

_ پذیرش اجتماعی و مورد تحسین قرار گرفتن
_ سازماندهی زمان و تمرکز بر پیشرفت
_ احساس کنترل و قابل پیش بینی بودن
_ پیشرفت به دلیل سخت کوشی
_ اجتناب از افراد یا موقعیت های ترسناک
_ اجتناب از شناختن جنبه های ترسناک خود

❄️مدل شناختی-رفتاری چگونه کمالگرایی را تبیین می کند:

🔹چرا افراد نمی توانند سود و زیان کمالگرایی را ارزیابی کنند و به این نتیجه برسند که زبان های آن از سودش بیشتر است و بنابراین باید تغییر کند؟
پاسخ این است که مسئله به همین سادگی نیست، این یک ارزیابی ساده سود و زیان نیست که منجر به این نتیجه گیری منطقی شود که تغییر ضروری است و تغییر را ایجاد کند.

❄️چرا تغییر دشوار است:

۱_ 🔹عزت نفس افراد کمالگرا عمدتا به تلاش بسیار و موفق شدن بستگی دارد.
۲_ 🔹پیامدهای مثبت کمالگرایی تغییر آن را دشوار می کند.
۳_ 🔹ترس از شکست، ترس از تغییر و ترس از کشف، تغییر کمالگرایی را دشوار می کند.
۴_ 🔹فرآیندهای متفاوتی فرد را در چرخه ی کمالگرایی گیر می اندازند که خود تداوم بخش هستند و شکستن آن ها دشوار است.

❄️درمان:

🔹مدل شناختی-رفتاری برای شناسایی آنچه که شما را در چرخه ی کمالگرایی نگه می دارد، به کار برده می شود.

….

خلاصه شده توسط خانم سارا سيدزاده در چالش كتابخواني

29- واکنش یا پاسخ؟

واکنش سنجی

تعریف واکنش :

واکُنش عبارتست از هر احساس، گفتار، رفتار و پنداری که در برخورد با عوامل و مسائل بیرونی و درونی از ما سر میزند.

همهِ رنجهایِ درونیِ ما ناشی از عادت به بد رفتاری، بد گفتاری، بد پنداری و بد احساسی است. راه نجات از این عادتها: واکُنش سنجی است.

واكُنش سنجی یعنی پس از هر واكُنش از خود بپرسیم: آیا واکُنش من در مقابل این موضوع متناسب با آن بوده ؟

اگر بله، آیا این واكُنش متناسب، توام با احساس محبت، امنیت و آرامش برای خودم و طرف مقابلم بوده ؟

اگر بله : خوشا به سعادتم. اگر خیر: واكنشم كاملاً با موضوع متناسب بود. او به من آسیب زده بود و من حقش را كف دشتش گذاشتم. رویش را كم كردم. آبرویش را بردم.

در واقع این رفتارها هر چند كه متناسب با موضوع به نظر میرسد ولی انتقام جویانه است و احساس حقارت را به خودمان و مخاطب اعمال می كند.

می توان در مقابل تحقیر، تمسخر و توهین دیگران رفتاری نشان داد كه ایشان را متنبه كرد، بدون اینكه انتقامجوئی كرده و ما نیز متقابلاً آنها را تحقیر، تمسخر وتوهین كنیم. مگر در موارد بسیار استثنائی كه بعد از تحمل بسیار، لازم است كه به فرد انتقامجو تفهیم كنیم كه اگر در مقابلش صبوری می كنیم از سر بی عرضگی و ناتوانی نیست، بلكه منتظریم كه او به خود آمده ومتوجه زشتی اعمالش بشود.

اگر او را تحقیر، تمسخر و توهین نكردم، ولی خودم به شدت احساس حقارت و اجحاف كردم: در این حالت، من به او اجازه داده ام كه رفتاری نامناسب با شان من انجام دهد.

اگر خیر: بی اختیار به او پرخاش كردم یا بی اختیار همه توهین های او را پذیرفتم و حتی خودم هم با او همكاری كردم. یا اصلا بدون اینكه به من ربط داشته باشد در مسئاله دخالت كردم.

مثال: واکنش شدید دختر خانمی نسبت به آقائی که در جستجوی راهی برای سرِ ساعت خواباندن بچه اش بوده. این واکُنش نامناسب بدلیل شرطی وی نسبت به بکن نکن پدر و مادرش بوده.

فواید واکنش سنجی و واکنش سازی

1- با انصاف رفتار کردن با خود و دیگران.
2- درک بهتر واقعیات.
3- بهبود روابط انسانی.
4- شناخت عمیق عصبیت ها و رفع آنها.

ریشه یابی واکنش های مان

1- غرور سنجی: بسیاری از رفتارها و واکنش های نامناسب ما به دلیل غرورهای عصبیمان است، و این غرورها را در وقت مناسب بررسی خواهیم کرد.

آیا رفتار من ناشی از زخم غرور بوده؟

• غرورِ عقل و اراده و دانائی و توانائی. من فکر میکنم که همه چیز را بهتر از دیگران می فهمم. پس هیچ کس نباید از من ایراد بگیرد و من باید عیب و ایراد همه را بگویم.

• غرورِ اهمیت ( خود بزرگ بینی ). من فکر میکنم که از همه یک سر و گردن بلندترم و هیچ کس نباید بالاتر از من باشد. پس حق دارم هركس را كه فكر می كند از من بالاتر است تحقیر و تمسخر كرده و سرجایش بنشانم.

• غرور خواستنی بودن. من فکر می کنم که آنقدر خواستنی و تو دل برو هستم که همه باید عاشقم شوند. و اگر نشوند من خشمگین می شوم و حق دارم آنها را سرجای شان بنشانم.

• غرور شجاعت. من فکر میکنم که از هیج جیز نباید بترسم و اگر بترسم با خودم بد میشوم. و یا از ترسوها بیزارم وآنها را مسخره می كنم.

• غرور آزادی مطلق و یا بی نیازی. من فکر میکنم که هر کار که دلم خواست باید بکنم و هیچ کس حق ندارد به من اعتراض کند یا برایم تعیین تكلیف كند. یا من برای انجام کارهایم به هیچ کس نیاز ندارم پس اگر كسی خواست در كارهایم به من كمك كند عصبانی شده و به او توهین می كنم.

• غرور درستی و سخاوت. من فکر میکنم که درستکارترین و عادل ترین و با سخاوت ترین فرد روی زمین هستم، و اگر یک موقع خلاف آن از دستم در برود و یا سوء تفاهمی پیش آید، واکنش نامناسب نشان میدهم .

2- تضاد سنجی : واکنش من ناشی از کدام تضاد من بوده است .

مثال : پدر ژان کریستف علیرغم اینکه پیانیست زبردستی بوده و در بین دخترهای طبقه اشراف خواهان زیادی داشته، میرود و با یک دختر فقیر و بی هنر ازدواج می کند و یک عمر خودش را سرزنش می کند و به همسرش سرکوفت میزند كه خیلی از تو بهترها همسر من می شدند، و زندگی را به هر دوی شان تلخ می کند.

3- عناد سنجی : واکنش نامناسب من ناشی از کدام عناد بوده است؟ چه نسبت به خودم و چه نسبت به دیگری .

مثال 1: به من پیشنهاد شرکت در یک کار سودآور میشود و من بدون تحقیق در مورد سودآوری و مفید بودنش آن کار را رد میکنم و منافع خود را تخریب میکنم . ریشه این واکنش عناد به خود است .

مثال 2: دوست زرنگ و درس خوانم به من پیشنهاد می کند که با هم درس بخوانیم و من قبول نمی کنم . (عناد بخود )

مثال 3: کارنامه ام را گرفته ام و می بینیم از چند درس نمره تک گرفته ام، ولی بازهم کارم اینست که فقط یا بخوابم و یا تلویزیون تماشا کنم . (باز هم عناد بخود)

4- عادت سنجی : آیا واکنش من ناشی از یک عادت بوده ؟

مثال : اگر کسی سر من داد بزند، من ناخودآگاه یک داد بلندتر بر سر او می کشم، و یا بر عکس از او وحشت کرده و حرفم یادم می رود و از خیر منافع خودم می گذرم .

5- باور سنجی : آیا واکنش نامناسب من ناشی از یک باور غلط بوده ؟

مثال : در اثر تلقین و قضاوت اطرافیان، باورم از بچگی این بود که ریاضیاتم قوی است ولی انشایم خوب نیست. به همین دلیل همیشه با درس انشا خیلی سرسری برخورد میکردم . ولی در سال چهارم دبیرستان یک روز تصمیم گرفتم با فکر و حوصله یک انشاء بنویسم . با کمال تعجب دبیرم خیلی مرا تشویق کرد و از آن به بعد خیلی با علاقه انشاء نوشتم .

در سال اول دانشگاه دو واحد ادبیات داشتیم و استادمان یک موضوع انتخابی انشاء خواسته بود و انشای من جزء سه چهار انشایی بود که با درجه سه ستاره جدا کرده بود تا سر کلاس بخوانیم . حالا که خودشناسی میکنم متوجه میشوم که چقدر دوباره سنجی باورها ضروری است و لزوما” هر باوری که از بچگی به ما القاء شده درست نیست و باید آنرا زیر سوال ببریم .

6- انگیزه سنجی : یعنی آیا واکنش من دارای انگیزه سالمی بوده و یا نه . البته به ندرت پیش می آید که انگیزه یک واکنش صد در صد عصبی باشد. چون انسان موجود تک انگیزه ای نیست و می تواند واکنش هایش مخلوطی از انگیزه های اصیل و عصبی باشد و کار ما اینست که از عصبی های آن کم کرده و به اصیل هایش بپردازیم .

• منشا عصبی : کلا میتوان منشا عصبی را ناشی از نفع شخصی , خودنمائی , جاه طلبی , سلطه جوئی , حسادت و غیره دانست .

• منشا اصیل : مهر اصیل , نیاز به رشد و خلاقیت , نیاز به داد و ستد مهر و دوستی , نیاز به آموختن.

موضوع: رد شدن در امتحان ورودی دانشگاه یا استخدام

احساس: اجحاف , تنهائی

افکار منفی: افسردگی , غم , عصبانیت , اجحاف , اضطراب فرار از محیط خانه , قطع رابطه , تمارض به درد هیچ کاری نمیخورم , بی سوادم , آینده ام تباه شد , دیگر هرگز آزمایش نخواهم کرد , به مردم چه بگویم ؟

واکنش منطقی: فکر چاره جوئی , دیدن سهم خودم , در نظر گرفتن روحیه همسرم , صحبت با او، با یک بار رد شدن دنیا به آخر نمی رسد، دوباره سعی میکنم. شاید اشتباهی رخ داده، بهتر است تحقیق کنم. بهتر است با برنامه ریزی صحیح درس بخوانم.

نمونه واکنش های غلط و عصبی و جایگزین برای آنها :

1- بد و بیراه گفتن به دیگران هنگام رانندگی،  واکنش جایگزین: زمزمه کردن یک آهنگ با خود.

2- دلم میخواهد به کسی ابراز محبت کنم ولی بر زبانم جاری نمیشود، واکنش جایگزین : تصویر ذهنی و تجسم خود در حال ابراز محبت.

3- عصبانی شدن در صف انتظار،  واکنش جایگزین: بردن یک کتاب با خود و مطالعه آن.

4- چاپلوسی کردن از دیگری، واکنش جایگزین: حُسن جوئی از خود و دیگران.

5- بی برنامگی و بی هدفی، واکنش جایگزین: تهیه دفترچه ساعتی تعیین هدف سالم و برنامه ریزی برای آن.

6- فرار از جمع و احساس غریبی در جمع، واکنش جایگزین: تصویر ذهنی لذت بردن از جمع.

7- نیاز مبرم به تنهائی، واکنش جایگزین: کوشش در زیاد کردن معاشرت با دیگران.

8- ترس از تنهائی، واکنش جایگزین: تدارک برنامه های جذاب و شادی آور برای ساعات تنهائی و کوشش در سپری کردن بعضی از ساعات در تنهائی.

9- افسرده یا عصبانی شدن از تنهائی، واکنش جایگزین: تدارک برنامه های جذاب و شادی آور برای ساعات تنهائی و کوشش در سپری کردن بعضی از ساعات در تنهائی.

10- عصبانی شدن و داد و فریاد کردن از سر و صدای دیگران، واکنش جایگزین: ترک محل پر سر و صدا یا درخواست از دیگران برای آرامش.

11- ترسیدن از حضور در یک صحنه دعوا و مرافعه، واکنش جایگزین: تصویر ذهنی آرامش در این موارد.

12- ترس از فقر و بیکاری، واکنش جایگزین: کوشش برای برنامه ریزی برای کار و درآمد.

13- اضطراب شدید، واکنش جایگزین: تلقین آرامش به خود و خودشناسی.

14- عدم تمرکز حواس، واکنش جایگزین: برنامه ریزی و تهیه دفترچه ساعتی.

15- بی تصمیمی، واکنش جایگزین: خودشناسی و یافتن تضادها.

16- مردم گریزی، واکنش جایگزین: تلقین پنج پند و پنج واقعیت به خود.

17- طعنه و عیب جوئی از دیگران، واکُنش جایگزین: حسن جوئی و واکُنش پیش ساخته محبت آمیز به دیگران.

18- ضعیف آزاری، واکُنش جایگزین: حسن جوئی از خود و دیگران و ضعیف نوازی .

19- احساس ضعیف بودن، واکُنش جایگزین: حسن جوئی از خود و دیگران و ضعیف نوازی.

20- احساس تحمیل، واکُنش جایگزین: تمرین گفتن نه.

21- ترمز در برنامه ریزی، واکُنش جایگزین: نوشتن فواید برنامه ریزی و مرور مکرر آن.

راه اصلاح واکنش ها :

وقتی واكُنشی نامتناسب با موضوع از ما سرمی زند مراحل زیر را انجام دهیم:

1- نوشتن واکُنش و احساس خودمان , به اضافه وقایعی که در یکی دو روز قبل از واکنش اتفاق افتاده .

2- نوشتن معایب واکُنش و ضررها و صدمه های آن .

3- ازخود بپرسیم: چه بهتر بود می گفتم / چه بهتر بودمیکردم. واکُنش مناسب برای جایگزینی را بنویسیم. با تمرین رفتار از پیش ساخته شده آن را جایگزین كنیم.

4- نوشتن فواید واکُنش جایگزین.

5- خواندن مکرر فواید انجام رفتار جایگزین.

6- تهیه یک جمله تلقینی و تکرار آن با خود و گذاردن یادآور روی میز تحریر, آینه دستشوئی و هر جای دیگر (بخصوص روی تلویزیون و کامپیوتر) یا روی تخنخواب.
مثال : من موجودی عزیز و محبوب و محترم و شایسته رشد و پیشرفت هستم.
مثال : من در برخورد با ملامت، مخالفت، مچ گیری، تحكم، تحقیر، تحمیل ؛ ملایم، متین، مهربان، منطقی و متبسم هستم.

7- قرار دادن یک پاداش برای هر هفته که اقلا” پنج روز آن تمرین کرده ایم .

8- قرار دادن یک پاداش خوب برای هنگامی که واکنش سالم بطور ناخودآگاه و اتوماتیک در ما عمل میکند.