12- آموزش خود کارآمدی

آموزش خود کارآمدی

Self-Efficacy

o خود کارآمدی در لغت، به معنای “توانایی برای ایجاد یک اثر یا نتیجه مطلوب” آمده است. به عبارت دیگر، به درک یا قضاوت فرد در مورد توانایی انجام یک عمل خاص به طور موفقیت آمیز با کنترل عوامل پیرامون خود تعریف شده است.

باندورا خود کار آمدی را قضاوت فرد در مورد توانایی هایش در مورد انجام یک عمل مشخص می داند و براساس مطالعاتش عنوان نموده که خود کارآمدی درک شده توسط فرد، یک مؤلفه مهم در عملکرد فرد قلمداد می شود. چرا که به عنوان بخش مستقلی از مهارتهای اساسی فرد عمل می نماید.

از عوامل مهم در شکل گیری خود کارآمدی، ساختار خانوادگی فرد می باشد که می تواند نقش مؤثری در ایجاد اعتقاد فرد نسبت به خودکارآمدی اش داشته باشد. اگر والدین در دوران کودکی تأثیر مثبتی در تکامل توانایی های کودک شان داشته باشند، زمینه مساعد برای بالفعل کردن استعدادهای بالقوه آنها در جهت پیشرفت کنترل باورهای درونی فراهم می شود.

بنابراین می توان گفت خود کارآمدی تا حدودی از قوانین تربیت پیروی می کند و دیده شده کودکانی که از خودکارآمدی پایینی برخوردارند، در خانواده هایی پراسترس رشد یافته اند که والدین آنها در برابر مشکلات و مصایب زندگی، بیشتر احساس عجز و ناتوانی می کرده اند.

عوامل آموزشی نیز در توسعه و رشد خود کارآمدی نقش مهمی را ایفا می نمایند، زیرا کودکان در کانون خانواده و مراکز آموزشی ، با قوانین و آداب و رسوم اجتماعی آشنا شده و نحوه برخورد با مشکلات را می آموزند.

با توجه به تحولات اخیر در زمینه تغییر دیدگاه ها در مورد سلامتی و کنترل استرس از دیدگاه صرفاً زیستی پزشکی به دیدگاه جامع تر زیستی – اجتماعی – روانی، خود کارآمدی به عنوان یک عامل مهم در کنترل استرس و سلامتی شناخته شده است. زیرا استرس وقتی به عنوان یک عامل تهدیدکننده سلامتی محسوب می شود که فرد توانایی مقابله با آن را با کاهش خود کارآمدی از دست بدهد.

افرادی که خود کارآمدی بالایی دارند، برای رسیدن به هدف های متعالی خود با احساسی که در جهت موفق شدن و دستیابی به اهدافشان دارند، بیشتر خود را درگیر فعالیت های مؤثر برای رسیدن به موفقیت می نمایند و زمانی که با شکست مواجه می شوند، سریعا موقعیت خود را حفظ کرده و مسیرشان را برای رسیدن به هدف ادامه می دهند .

به طور کلی تمام تجارب یادگیری، انتخاب و انگیزه های آگاهانه فرد به وسیله درکی که فرد از توانایی دستیابی به موفقیت دارد، تحت تأثیر قرار می گیرد. بنابراین، خود کارآمدی باید به میزان وسیعی در علوم رفتاری مورد ملاحظه قرار گیرد.  ساختار خود کارآمدی یک عقیده است که نفوذ زیادی بر تلاش و کوشش بشر دارد.

باندورا معتقد است که عقاید افراد در مورد کارآمدی شان، نقش مهمی در چگونگی سازماندهی، ایجاد و اداره وقایع اثرگذار، بر جریان زندگیشان ایفا می کند. در واقع یک حس خود کارآمدی قوی، موجب ارتقای سلامت و کسب موفقیت های بزرگ اجتماعی می شود و براین اساس می توان از خود کارآمدی به عنوان یک کلید با اهمیت در روانشناسی فردی و اجتماعی یاد کرد.

عوامل مؤثر در گسترش خود کارآمدی

o فراگیرانی که به طور معمول به خوبی می دانند چه چیزهای را می توانند یا نمی توانند انجام دهند، درباره خود کارآمدی شخصی شان عقیده درست و منصفانه ای دارند. هر چالشی باعث افزایش خود کارآمدی فراگیران می شود.
فاکتورهای مهمی در خود کارآمدی مؤثر هستند، از جمله : موفقیت ها و شکست های خود شخص، پیغام های رسیده از دیگران و موفقیت ها و شکست های دیگران.

o به طور کلی چهار منبع خود کارآمدی عبارتند از:

1) موفقیت در عملکرد
به ایجاد مهارت همراه با موفقیت اشاره دارد که در نتیجه تجارب شخصی ایجاد می شود. ایجاد مهارت همراه با موفقیت دریک وظیفه، منجر به افزایش خود کارآمدی درک شده می شود.

2) تجارب جانشینی یا عاریتی
به افراد تحت آموزش، افرادی را معرفی می کنند که قابلیت های مشابه آنها دارند و آن رفتار را با موفقیت انجام داده اند؛

3) ترغیب کلامی
متقاعد کردن مردم از طریق بحث در این زمینه که آنها می توانند یک فعالیت را انجام دهند. مثلاً استفاده از تشویق و تحسین کلامی.

4) برانگیختگی فیزیولوژیکی / هیجانی
برانگیختگی می تواند بر خود کارآمدی تأثیر بگذارد . افراد برای قضاوت در مورد قابلیت های شان به باز خورد فیزیولوژیکی شان متکی هستند. ایجاد علایمی مثل اضطراب، خستگی و …. باعث عدم خود کارآمدی می شود.  تفسیر علایم و استفاده از تکنیک های مدیریت استرس برای کاهش اضطراب می تواند خود کارآمدی درک شده و عملکرد را ارتقا دهد.

o چهارنکته اصلی برای ایجاد حس خود کارآمدی وجود دارد:

A. تجارب همراه باکسب مهارت: Experience, or Enactive Attainment
B. الگو سازی اجتماعی: Modeling, or Vicarious Experience
C. ترغیب اجتماعی: Social Persuasion
D. عوامل فیزیولوژیکی Physiological Factors و متکی بودن مردم بر وضعیت فیزیکی و احساسی شان درباره قابلیت هایشان

چگونگی تأثیر خود کارآمدی بر رفتار

I. لذت از فعالیت :
مردم به طور معمول فعالیت هایی را که احساس می کنند می توانند با موفقیت آن را انجام دهند، انتخاب می کنند؛

II. تلاش و ممارست :
مردم بیشترین تلاش و فعالیت شان را برای رسیدن به رفتار با نتیجه سودمند، انجام می دهند؛

III. آموزش و موفقیت :
فراگیران با خود کارآمدی بالا تمایل به بهتر شدن و رسیدن به موفقیت های بیشتری دارند؛

• عوامل مؤثر در ایجاد حس خود کارآمدی در مددجویان عبارتند از:

a) قابل انجام بودن وظایف از نظر مددجو؛

b) قابل تقسیم بودن کار : یک رفتار یا کار پیچیده باید به کارها و وظایف کوچک تر تقسیم شود. این باعث می شود موفقیت های کوچک بسیاری در طی فرایند یادگیری تجربه شوند.

c) تکرار رفتار یا مهارت.

d) وجود توجه، تشویق و تحسین برای انجام وظیفه.

منبع

دانشگاه علوم پزشکی و خدمات بهداشتی درمانی کاشان

کار، خوبی، خوشی

کار، خوبی، خوشی

سه کار لازم برای داشتن زندگی خوب و خوش

1- استقلال مالی و مادی

اول اینکه در زندگی انسان باید استقلال مالی و مادی داشته باشد تا بتواند زندگی اخلاقی همراه با بیشترین لذت را برای خود فراهم کند. برای داشتن استقلال مالی و مادی باید درآمد داشت. برای درآمد داشتن باید شغل و حرفه داشت. برای شغل، باید تخصص داشته باشیم. البته منظورم از تخصص مدرک تحصیلی نیست. تخصص یعنی در یک رشته علمی یا فنی یا هنری به میزانی که می خواهید متصدی یک حرفه یا شغل بشوید، آگاهی داشته باشید. اصطلاحاً به آن مهارت گفته می شود.  اولین کاری که به بچه ها باید یاد داد این است که فعالیت اوّلشان تخصص در یک رشته باشد. البته لزومی ندارد که همه به دانشگاه بروند و یا اگر هم رفتند تا مقطع پست دکترا بخوانند. به همان اندازه علم و فن و هنر لازم هست که بتوانند از طریق آن شغل و حرفه ای داشته باشند و امرار معاش کنند. از اول ابهت دانشگاه و اینکه تنها از این راه می توانند متکفل شغل یا حرفه ای بشوند را از ذهن شان بیرون بیاورید.

2- خودجوشی و خود انگیختگی

یک دسته کار دوم نیز باید انجام داد. هر کدام از ما خودجوشی و خود انگیختگی درونی داریم. اصطلاحاً من به آن “علقه پردازی” می گویم. یعنی هر کدام از ما در درون مان به یک یا چند چیز علاقه خودانگیخته و خودجوشانه داریم. علقه های افراد متاثر از شخصیت آنان بوده و با یکدیگر تفاوت دارند.  این علقه ها یعنی همان چیزی که سبب خوشایند شماست و به شغل و درآمدزایی بستگی ندارد. ممکن است یک نفر کتاب خواندن، یکی اسب سواری، فردی هم موسیقی جزو علقه هایش باشد. انسان باید سیراب شود. آنچه او را سیراب می کند پرداختن به علقه هایش می باشد. با اینکه در مورد علقه پردازی ها هیچ ارزش داوری نمیتوان کرد، ولی می توان گفت که بعضی علقه ها مشقات پدید می آورند مانند برخی فعالیت های اجتماعی که از درون آدم هم می جوشد. مثل کسانی که بند بازی می کنند و می دانند که روزی از روی آن می افتند. این ها انسان را سیراب می کند. البته چقدر خوب است که علقه با شغل و حرفه انطباق پیدا کند. ولی معمولاً در کشورهایی مانند ما اینکه علقه ها در راستای نان درآوردن باشد واقعه نادر و نشدنی است. هر کسی دلش در یک کار و دستش به کار دیگری است.  علقه پردازی ها، درآمدی هم ندارد و حتی هزینه هم دارند، ولی چاره نیست.

 3- رایگان بخشی

فعالیت سوم ، رایگان بخشی است. هر کسی در عمرش دیر یا زود به این نتیجه می رسد. روانشناسان سن رسیدن به آن را حدود چهل سالگی می دانند، هر چند برخی ممکن است دیرتر برسند و به ندرت هم ممکن است کسی زودتر به این مرحله برسد. استدلال برای رایگان بخشیدن را از نگاه دینی نمیگویم ،اگر کسی ماتریالیست صرف هم باشد و به دلیل آن فکر کند به همین نتیجه می رسد.

ما از اول نبودیم که تقاضایی داشته باشیم. مولانا هم در بیتی به این اشاره کرده است “ما نبودیم و تقاضامان نبود”. یعنی آنچه به ما بخشیده اند به خاطر هیچ چیز حتی یک تقاضای کوچک هم نبوده است و هر چه من دارم هستی رایگان به من بخشیده است. استحقاق من سبب بخشش به من نگردیده است. هستی، خدا، یا هر نام دیگری که بر آن می گذارید، هر چه به شما داده بدون استحقاق  شما بوده است و اگر به کسانی چیزی داده نشده است به خاطر عدم استحقاق شان نبوده است. داده ها از روی شایندگی و ناشایندگی نیست. چه ویژگی های جسمی از لحاظ سلامت، نیروی بدنی و زیبایی باشد و چه ویژگی های ذهنی مانند هوش بهتر، حافظه، قدرت یادگیری، سرعت انتقال، فهم قوی، قدرت تفکر باشد. چه ویژگی های روانی مانند ترسو، محتاط، شجاع، دلیر، گشاده دستی، سخی، ممسک  بودن باشد و چه توانایی های اجتماعی باشد؛ مثلاً اینکه در کدام خانواده با کدام پدر و مادر و در کدام محله به دنیا بیاییم در اثر استحقاق داشتن یا نداشتن ما نبوده است.

قطعا شخصیت فرزندی که از ابتدا پدری داشته است که مورد توجه و تقدیر اجتماعی بوده است با فرزندی که پدرش در جامعه به حساب نمی آمده فرق می کند.  شایستگی و ناشایستگی فرزندان سبب و علتی برای داشتن چنین و چنان پدرانی نبوده است. توانایی های انسان که در اثر محیط طبیعی به دست می آید نیز در اثر شایندگی و عدم آن نیست. مثلاً اینکه در اقلیم کویری یا در معتدل یا سرسبز به دنیا بیاییم سبب تفاوت هایی در ما می گردد. پس همه چیز رایگان به ما داده شده است. ممکن است کسی سوال کند که دوقلوهای همسان که در شرایط یکسان به دنیا آمده اند چرا آینده متفاوتی می توانند داشته باشند؟ مثلاً یکی میشود استاد دانشگاه و یکی دیگر، مکانیک ماشین می شود. این نشان می دهد که چیزهایی دست خودمان هست. مثلاً با پشتکار می توانیم مسیر زندگی مان را تغییر دهیم. شما در مورد پشتکار می گویید. پاسخ را با این پرسش مطرح می کنم که چه کسی پشتکار را به یکی داده است و به دیگری نداده است.

روان شناسان معتقدند که انسان معمولاً بعد از چهل سالگی که تجارب زندگی شان بالا رفت متوجه این نکته می شود که نه آنچه به ما ندادند نالایق بودیم و نه آنچه دادند لایق. هر چه این احساس در شما زیاد شود احساس متقابل در شما پدید می آید که اگر اینها را رایگان به من داده اند بخشی از آن را به هستی برگردانم. به آنها که داده نشده رایگان بخشی کنم به جای اینکه بابت نداشته های آنان به خودم مباهات کنم و داشته هایم را دست مایه فخر خود و لاف زنی قرار دهم. به من بدون استحقاق دادند پس به او که بدون اینکه استحقاق نداشته باشد نداده اند ببخشم. ولی ما معمولاً عکس آن رفتار می کنیم.

رایگان بخشی همان اخلاقی زیستی است. اخلاق با قانون گذاری فرق دارد. اگر قانون گذاری عالی هم داشته باشیم در نهایت بر اساس عدالت است. عدالت پاسداشت حق هاست. برای شهروند خوب بودن فرد باید طبق مُرّ قوانین عمل کند. فرد عادل کسی است که نه حق کسی را می خورد نه می گذارد حقش را بخورند. این تازه حقوق است و قوانین و حقوق از ما شهروند خوب می سازد، شهروندی که بر مُرّ قوانین کشور عمل می کند. اخلاقی زندگی کردن بالاتر از شهروند خوب بودن است. اخلاقی بودن یعنی من حق کسی را نمی خورم و حتی بخشی از حق خودم را نیز مجّانا به دیگران می دهم. کسی که از حق خود مجانا می گذرد یک کار اخلاقی انجام می دهد. هر کار اخلاقی یک مصداقی از رایگان بخشی است. اگر کسی بخواهد شهروند خوبی باشد باید در ازای خوردن سیلی سیلی بزند ولی اگر از آن صرف نظر کند و عفو کند این یک عمل اخلاقی است.

رایگان بخشی، خوبی زندگی را و درآمدزایی و پرداختن به علقه ها، خوشی زندگی را تامین می کند. تا استقلال مالی نباشد نمی توان اخلاقی زیست ،پس درآمدزایی را اول مطرح کردیم و از طرفی تا خودت سیراب نشدی حق نداری به دیگری بدهی. اول آدم نسبت به خودش وظیفه دارد. خودتان سیراب شوید و بعد به دیگران کمک کنید. … دیده سیر است مرا  … جان دلیر است مرا

بچه ها باید بدانند که دانشگاه صرفا برای رسیدن به اولین نوع کار که درآمدزایی است، می باشد. هرچند تنها راه درآمدزایی هم نیست. چه بسا کسانی که به دانشگاه نرفته اند و کارشان را خوب انجام می دهند و برعکس کسانی هم به دانشگاه رفته اند و کارشان را خوب انجام نمیدهند. به بچه ها ابتدا از کار اول که  داشتن شغل و حرفه هست می گوییم و بعد لازمه دست یافتن به شغل و حرفه را فقط  رفتن به دانشگاه مطرح می کنیم. آنها را وارد رقابت تست و کنکور کرده و چنان این بازار داغ می شود که بچه ها تصور می کنند برای موفقیت باید عده ای را له کنند و برای بالا رفتن از نردبان موهوم کنکور عده ای را به پایین پرتاب کنند. در این رقابت، رحم و عطوفت از بین می رود. کنکور رقابت ناسالم ایجاد کرده است. وضعیتی پیش می آید که گفته می شود “انسان دیوار انسان است.” (سارتر). یا به عبارت دیگر “انسان جهنم انسان است.”

معلم و متعلم سوار بر یک کشتی هستند و در صورت همکاری این کشتی حرکت خواهد کرد. اگر معلم چیزی به دانش آموزش بگوید که خودش عمل نمی کند پذیرفتنی نیست. “مردم را با عمل تان دعوت کنید.” مثلاً اگر استادی تمام وقت خود را صرف تدریس برای کسب مال می کند، چطور می تواند به دیگران توصیه کند که سراغ علقه هایشان بروند. اگر دانش آموز ببیند که معلمش توانسته است بین این سه (کار، خوبی، خوشی) تعادل ایجاد کند او نیز درس می گیرد. قُدما به تعادل بین این سه تا “حکمت” گفته اند. تعادل نه به این معنا که وقت تان را تقسیم بر سه کنید. بلکه برقراری بالانس و توازن بین درآمدزایی و علقه پردازی و رایگان بخشی منظور است. اگر این توازن باشد فرزندان تان نیز یاد می گیرند. تعادلی بین این سه تا (کار، خوبی، خوشی) برقرار کنید. همه چیز پول نیست که بخواهید دومی و سومی را فدای آن کنید. کم نبودند ثروتمندان جهانی که یا خودکشی کردند و یا به مواد مخدر و روان گردان روی آوردند و از ثروت شان برای خوبی و خوشی زندگی بهره ای نبردند.

🍎دیدار و گفت و گوی جمعی از معلمان با مصطفی ملکیان

13- احساس و عقل

جایگاه احساس و عقل

دکتر هلاکویی

تضاد بین احساس، هیجان، عقل، واقعیت، علم

Feelings, Emotions, wisdom, science, Reality

تضادی میان احساسات ، هیجانات و عقل و واقعیت و علم نیست .. اینا همه یكی هستند.

من و شما از تولد تا یك سالگی مون بیش از همه با حسمون زندگی می كنیم

و مقصود از حس كه مردم معمولا ۵ تا شو می شناسند ….

و به همین جهت است كه بچه بیش از هر چیزی دیگه به غذاش ،

به خوابش ، به بازیش ، و به لمسش اهمیت می ده ، …

بین یك تا هفت سالگی دو چیز دیگه به این حسی كه خودش رشد می كنه اضافه می شه ،

یكی ما از هوشمون كه روابط پنهان اشیاء رو به مقدار زیادی

مشخصی می كنه استفاده می كنیم.

و یكی از تخیل و تصور … بنابراین كودك بین یك تا هفت سالگی چه جور موجودی است؟

در حالی كه جهان رو حس می كنه ، می بینه ، می چشه ، دست میزنه ، می شنوه …

در عین حال از هوشش استفاده می كنه كه این ادم كه اسمش

پدربزرگه یا مادربزرگه ….مهربونه ، منو نوازش می كنه ،

به من چیزایی میده كه می خوام ، خیلی هم به من بكن و نكن نمیگه ، ….

بنابراین مامان بزرگ و بابا بزرگ رو خیلی دوست دارم….

و در نتیجه جهان را با هوش خودش اینگونه فكر می كنه كه مامان بزرگ و بابابزرگ كه امد ، ….

بره پهلوشون ، تو بغلشون باشه ….تا مثلا شیرینی شو بگیره ،

پاداششو بگیره ، نوازش رو بگیره ، یا هر چیزی دیگه .. و ضمنا از تخیلش هم فكر می كنه كه اصلن

بره خونه ی بابابزرگ یا بابا بزرگ بیاد اینجا ، پهلو ی اونا بمونه و حرفایی از اینقبیل …….

و ما بین یك تا هفت سالگیمون با حسمون ، هوش مون و تخیل مون زندگی می كنیم .

اما …..این حس و هوش و تخیلی دو چیز رو بوجود میاره ،….

دو چیز اصلی … حالا چیزای دیگه هم هست … یكی احساس و هیجان ….. یعنی چی ؟…

یعنی من حالا بابا بزرگو دوست دارم ، مامان بزرگو خیلی بیشتر دوست دارم …..

اما مثلا همسایه مون رو دوست ندارم.

برای اینكه وقتی اون میاد هی بهمن میگه بكن و نكن

یا بشین ، یا نخور ،…. اینو دوسش ندارم … پس من یه احساسی پیدا میكنم ……

حتی اگه این همسایه ما كلاه سرشه ، سبیل هم داره … عینكم هم می زنه … من با كلاه و

سبیل و عینك هم مساله پیدا می كنم … چرا ؟ …

برای اونكه اون رو بد می دونم ….پس احساس و هیجانات ما در طول زندگیه ، همیشه.

ولی به هر حال از حس ما ، تخیل ما و هوش ما بدست میاد …….

از طرف دیگه نظام باورها و اعتقادات ما ، یعنی جهان بینی ما ، انسان چگونه موجودی است ،

من كی هستم؟ ، زنان چه جورین؟ ، مردان چه جورین؟ ، مدرسه چه جوریه؟ ،

خیابون چه جوریه؟ ، كوچه چه جوریه؟ ، غذا چه گونه هست؟ ….

یعنی من یه باورها و اعتقادات و فلسفه ای هم پیدا می كنم ….

بنابراین كودكی كه تا هفت سالگی با حسش و هوشش و تخلیش زندگی كرده ،

حالا یه مجموعه ای از احساسات و عواطف و هیجانات داره ،یه مجموعه از باورها و اعتقادات ….

اتفاقی كه در طول تاریخ افتاده چی بوده ؟ ……

این بوده كه این حس و هوش و تخیل رشد خودشون رو ادامه دادند ،

البته حس و هوش، یا هوش خیلی بیشتر ،..حس كمتر ،.. تخیل خیلی خیلی كمتر..ادامه پیدا كردن

تا 18 سالگی یا 22 سالگی بلكه هم رفتن تا صد سالگی

و انسان یه موجودی بوده كه با حسش ، هوشش ، تخلیش ، احساسات و عواطف و هیجانات رو بوجود اورده ،

بعدم با رشد حس و هوش تخیلش…..

این احساسات و عواطف رو و هیجانات رو یا باورها یا اعتقادات رو كمی این ور و اون ور تغییر داده و دگرگون كرده….

و به یه صورتی در امده ….بنابراین من در سن سی و چهل و پنجاه ،….همون باورهایی دارم كه هفت سالگی داشتم ،

همون گونه زندگی می كنم كه در شش و هفت سالگی كردم …

همون نظر راجع به مادر و عمه و خالم دارم كه در شش و هفت سالگی داشتم …

و این حالتی بوده كه مردم از وفاداری، و مثل گذشته، منو دوست داره! …و به من توجه می كنه! ….

و بغل من میاد و ، پیش من میاد و ، خونه من میاد و ، پهلوی من می مونه ، … در بیاره … و بسیار هم عادی و طبیعیه ..

اما این احساس و عواطف و هیجانات خودشون درست نمی شن ، خودشون كالا تولید نمی كنن ، …..

البته مغز همیشه می تونه با تغییراتی در خودش این رو بوجود بیاره

و باز از همون حس و هوش و تخیلش داره استفاده می كنه و اونا رو تولید می كنه ،….

بنابراین اینكه شما چیزی رو دوست دارین ، یه كسی رو دوست دارین یا دوست ندارین

بر نمی گرده به اینكه ما یه دنیای احساسات و عواطف و هیجاناتی داریم

كه خودشون میرن از یه جایی اطلاعات رو میگیرن …نه … ما از حس و هوش و تخیل مون داریم استفاده می كنیم …..

اما طی دویست ، سیصد سال گذشته ، برخی از مردمان به دلیل شرایط و محیطی

كه داشتند كه حالا اشاره می كنم که تغییرات اساسیش كجا بوده،

یه چیز دیگه رو از هفت سالگی در خودشون رشد دادند ،

چیزی كه البته در هفت سال اول پایه هاش ریخته شده و اون عقله …..

اون از هفت سالگی سر و كلش پیدا می شه

و حالا یه نیرویی كه در انسان وجود داشته اشكار میشه …

این نیرو اولا خود به خود نیست …

مثل حس و تخیل وهوش نیست كه خودش رشد بكنه ،…

یااحساس و هیجان یا باور كه بوجود بیاد …

این درست مانند جویدنه كه من و شما باید انتخاب بكنیم

كه به وجودش بیاریم ، دندان مون رو درست بكنیم یا از دندان مون استفاده بكنیم یا نه …

به بیان دیگه اون چیزی كه اسمش عقله ، اولا باید تولید بشه …

۹۹ درصد مردم در ۹۹ درصد تاریخ عقل نداشتند …..

بنابراین با همون حس و هوش و تخیل زندگی می كردند …

احساس و عواطف و هیجانات و باورها و اعتقادات شون هم از همون می امده كه مربوط به كودكیست …

تغییری هم در جهان در ۵۰۰۰ سال و ۱۰۰۰۰ سال هم نشده …

اما طی دویست ، سیصد سال گذشته یه عده ایی عقل رو پیدا كردند

و كسانی كه عقل رو پیدا كردن با توجه به این عقل ، …

به واقعیات جهان رسیدند و از طریق این عقل و واقعیت به علم ..

و با رعایت اصولی برای این عقل ، منطق رو ….

بنابراین ما یه مرتبه با یه موجوداتی روبرو می شویم كه بخاطر رشد

عقلی و رعایت اصول منطقی كه قوانین بكار گرفتن درست عقل رو می اموزه،

به واقعیات نگاه كردند و از طریق واقعیات به درك روابط و كشف قوانین رسیدند …

بنابراین حالا شما یه مجموعه ای اینجا دارید كه عقله و منطق و واقعیته و علمه …

كه اینا یه جهان دیگه رو تصویر می كننن …بچه یه موجود دیگه می شه ، غذای بچه یه چیزه دیگه می شه،…

دوا یه مساله ی دیگه می شه ،…

زندگی یه معنای دیگه پیدا می كنه ،…

ازدواج یه چیزه دیگه میشه …این موجودات ، این ادما …. كه عقل رو رشد دادن،

حالا ، یه مجموعه ای تازه ای از احساسات و عواطف و هیجانات و یه مجموعه ای

تازه ای از باورها و اعتقادات را در خودشون می تونن بوجود بیارن …

و اگه دلشون خواست می تونن از اون استفاد كنند …

ولی البته همچنان اون باورها و اعتقادات و احساسات وعواطف كودكی به مقدار زیادی اونجاست ، ….

مگر اینكه با بی رحمی سراغش بروند ، به كند و كاو اون بپردازند ،

اضافات و غلطهاش كه بیش از  ۹۰ درصدش هم غلط و اشتباه هست رو دور بریزند….

و بیان یه مجموعه ای از احساسات و عواطف و هیجانات و باورهایی بوجود بیارند كه مال این زمانه

……… مال این واقعیته …. مال این مكانه ….

به قدرت علم بدست امده …. با رعایت اصول عقلی و منطقی فراهم اومده ….

حالا اگر شما یه همچین كسی باشید، بین احساسات و عواطف و هیجانات و باورها و اعتقادات تون ،…عقلتون در تضاد نیست …

اینكه عقلم اینو میگه و احساسم اینو میگه این مال ادمیست كه

یا عقلش رشد پیدا نكرده یا احساسات و یا هر دو.…..

یا همچنان میخواد تحت تاثیر احساسات و عواطف كودكی باقی بمونه …

چون اشكال كار دیگه ی عقل اینه كه مادامی كه داریمش اگر نخوایم بكار بگیریمش از صحنه میره بیرون …

درست مثل اتومبیلی است كه دم دره، اگر سوارش نشیم، در نتیجه باید پیاده بریم،

مثل بقیه، ولی اگر داریم، می تونیم با سرعت حركت كنیم ……..

بنابراین انچه كه اسمش احساسات ، عواطف و هیجانات ، هستند ،

در كودكی نتیجه ی حس و هوش و تخیلند …

در بزرگسالی نتیجه ی واقعیتند ، علمند ، عقلند ، و منطقند ….

و در نتیجه اینا با هم تضادی ندارند …

درست مثل اینكه من شما رو می بینم، در عین حال صدای شما رو می شنوم ….

درسته كه چشم من و گوش من متفاوته،

ولی اینا به یه مرگز مخابره میشن ،…

از یه مركز هم زمینه گرفتن كه من و شما همدیگر رو ببینیم ، و بشنویم ….

بنابراین وقتی كه گفته میشه عقلم اینو میگه ،…

نمی دونم، احساسم اینو میگه …

مال ادمیست كه گرفتاره …

و بعدم معناش یه چیزه دیگس …

معناش این است كه من یه چیزی رو دوست دارم و یه چیزی رو درست می دونم ….

فرض بفرمایید كه شما الان دوست دارید شیرینی بخورید ،……

با توجه به ویژگیهای فیزیگیتون ، نیاز فیزیكتون ،

یا هر شرایط و موقعیتی كه هست دوست دارید شیرینی بخورید ….

اما با توجه به بیماری تون كه خطراتی شما رو تهدید میكنه خوردن شیرینی درست نیست ….

بنابراین دوست داشتن و درست بودن در مقابل هم قرار می گیرند ….

ولی ادمی كه عاقله ، واقع بینه ، می تونه یه گفتگویی بین این دوست و درست داشته باشه …

كه احساس است و به یكبار اندیشه ..

ولی چیزی نیست كه پنهان باشه ، و یا در تضاد باشه …

این گفتگوها هم كه در طول تاریخ درباره ی تضاد عقل و بالاترین مرحله ی احساس كه عشقه….ناشی از نادانی شون بوده …

و ناشی از این است كه اصلا راجع به یه چیزی دیگه صحبت می كردن …

نه عشقشون عشقی بوده كه امروز در این جهان هست و در ذهن و رابطه ی های انسانی هست،

بلكه عشق اسمانی بوده ،….

نه عقلشون … قصدشون از عقل ، عقل معاش بوده …

یعنی چگونه ما از واقعیات بر اساس مصلحت و منفعت استفاده كنیم …

و اون تضادها را بوجود اوردن …

در حالی در دنیای امروز تضادی بین احساس و اندیشه و هیجان نیست …

در جاهای مختلف مغز كار میكنند ، درست مثل چشم و گوش ..

ولی ماهیتا به دلیل ارتباطاتشون شبیه و مانند هم هستند …

نتیجتا تو زندگی چه باید كرد ؟ …

تو زندگی ابتدا وقتی به مسایل این جهانی كار داریم واقعیت مهمه ،

این واقعیت كه اشیایی هستند و عناصر هستند كه در جهان وجود دارند …

یه صفات و ویژگیهایی دارند ،

خواص فیزیكی و شیمیایی یا خواص دیگری دارند …..

این عناصر با هم روابطی دارند …..

این روابط كه ما هم جزء اون هستسم ، قوانینی داره ،

بنابراین دنیایی كه عقل درش رفته و به كند و كاوی پرداخته به یه روابط و قوانینی رسیده …

قوانین مختلف و متفاوت رو در زمینه های فراوانی كشف كرده و اختراعات رو انجام داده …

اینا رو واقعیت كه امكانش رو داشته ،…

انسانی كه از عقلش استفاده كرده ،….

قوانین طبیعت رو كشف كرده ،….

از این قوانین به نفع خودش استفاده كرده …..

برای اینكه قوانین رو شناخته …

بنابراین روزی كه شما عقل رو بكار می گیرد و با واقعیت برخورد می كنید به قواعد و اصولی می رسید …

دوتا علم هم ما نداریم …

هر دانایی هم كه داریم این توی همین چارچوب علمیست…

جهان طبیعت یه جهان قانونمندیست ،….

روابط میان اشیاء وجود داره و اصلا طبیعت چیزی جز روابط نیست …

روزی كه من و شما با موضوعات و مسایل روبرو می شیم مهم این است

كه بیایم واقع بینانه از طریق علمی و عقلی با مسایل برخورد كنیم

اونوقت هست كه می تونیم تصمیم بگیریم ….

توی رابطه ی احساسی و عاطفی، شما می تونید فرض بفرمایید از خانمی یا اقایی خوشتون میاد ….

بخاطر ظاهرش ، بخاطر زیباییش ، بخاطر كشش جنسی كه بهش دارین ….

بسیار خوب ….

ولی مهم اینه چه هزینه ای شما میخواید بدید ….

و چه چیزای دیگه كنارش میاد…

كه مسایل دیگری كنارشه ..

اون موقعه است كه می تونه انتخاب شما درست و غلط باشه …

از نظر احساسی و عاطفی درحال و در لحظه ….

درست مثل ادم گرسنه ای كه یه غذا میخواد یا شیرینی میخواد جالبه…

ولی اگر بیماری داره یا شیرینی به دلیل بیماری من ممكنه خطراتی داشته باشه.

همیشه موضوعش مطرح هست…

بنابراین ما بین درست و دوست داشتن یه چیزی در ارتباط هستیم …

احساس و عواطف و هیجانات هم در حقیقت كاملا مرتبط با نظام عقلی ما هستند ،….

ما قراره عاقلانه درباره احساسات و عواطف مون فكر كنیم

و احساسات و عواطف باید با جنبه ی واقعی و عقلی در ارتباط باشه …

آدمای سالم این تضاد رو ندارند ….

یاحداقل درست مثل هر تصمیم گیری دیگه كه ایا پول بدم این بلوز رو بخرم یا نخرم ….

در این خصوص چون با احتمالاتی هم همراهه …

براشون پرسشی مطرحه …

اما گیج و گرفتار نیستند و اینها متضاد نیستند …

كه ما یكی رو انتخاب كنیم و دیگری رو از بین ببریم ….

بنابراین تضادی ، تخالفی میان احساسات ، هیجانات و عقل و واقعیت و علم نیست ..

اینا همه یكی هستند ….

فقط درست مثل یه ادمی كه حرف می زنه ،

صداش با نظرش با عقیدش با بدنش با گذشتش ،

با فرزندانش در حالی كه مختلف و متفاوتند.

ولی واقعیت مساله این است كه یك چیز بیشتر نیستند ،

فقط جنبه ها و جلوه های یك موضوعند ..

14- اصول رهایی و سلامت روان

اصول رهایی و سلامت روان

• هرگز نمی توان آن چه را در گذشته اتفاق افتاده است تغییر داد.
پس از پذیرش این موقعیت، باید خشم و غم ناشی از گذشته دردناک را حس کرد
و دانست که هر چند نمی توان گذشته را تغییر داد اما می توان با قدرت، نگاه به گذشته را متحول کرد.


در این مطلب به چند اصل اساسی روان درمانی می پردازیم.

I. بخشش اجباری نیست.

• بخشش فرد دیگری، قبل از این که نسبت به او واقعاً احساس بخشودگی به وجود آید، نتیجه مطلوبی ندارد.

o درست است که بخشیدن کسانی که در گذشته به نحوی ما را آزار داده اند یا تاثیر منفی روی شخصیت ما گذاشته اند، کار خوبی است،
اما بخشیدن کسی برای کم کردن بار احساس گناه از روی دوش وی، به تنهایی کافی نیست.

o بخشش یک فرآیند روانی است که در طول زمان در فرد رخ می دهد و وقتی فرد آماده بخشیدن شد، اتفاق می افتد، نه زودتر یا به اجبار.

o بخشیدن دیگران یک انتخاب است برای باقی ماندن در کوه خشم و تنفر و یا رها کردن این احساسات منفی.

o بخشش به زدودن احساسات منفی از روان فرد کمک شایانی می کند اما همزمان باید با احساس خشم و انزجار ناشی از خشونت،
توهین یا سرزنش که در فرد به وجود آمده است نیز کنار آمد.

o بخشش از همین جا شروع می شود و نه از احساسی که سعی می کنیم به آن برسیم.

o نباید بر احساسات منفی به طور کامل سرپوش گذاشت.

o در واقع خشم موجه و بروز صحیح آن، اولین گام شجاعانه در مسیر طولانی و گاه رنج آور بخشش است.

o بخشیدن به مفهوم فراموش کردن نیست.
ما می توانیم حتی کسانی را که خطای خود در قبال ما را قبول ندارند، ببخشیم هر چند با دشواری بیشتر.

o بخشش به معنای فراگیری بخشیدن خود به خاطر اشتباهات احتمالی و کنار آمدن و درک اشتباهات دیگران
و در نهایت بخشیدن آن هاست.

o نکته این جاست که هر قدر بتوانیم دیگران را ببخشیم، قادریم خود را نیز ببخشیم.

II. خشم، همراه همیشگی ماست.

• خشم یکی از منفی ترین احساسات انسانی است.

• خشم نه فقط در بسیاری از مکاتب و آموزه ها منفی و آزاردهنده تلقی شده است،
بلکه حتی در روان درمانی های نوین به عنوان احساسی منفی، مخرب، خطرناک و غیرمنطقی
توصیف شده که باید آن را مدیریت کرد.

o نکته این جاست که در بسیاری از موارد، کنار آمدن با احساس خشم کار ساده ای نیست
و نادیده گرفتن آن فقط به بدتر شدن شرایط منجر می شود.

o باید دانست خشم منبع قدرت، انرژی و تسلط فرد است.
از آن جا که در بسیاری از موارد توصیه شده باید خشم را سرکوب کرد، همه ما از کودکی سعی می کنیم خشم و عصبانیت مان را سرکوب کنیم
و آن را برملا نکنیم شکی نیست که خشم مهار نشده در بسیاری از موارد ویرانگر و خطرناک است
اما آن چه بیشتر مردم به آن نیاز دارند، توانایی تشخیص و اعتبار بخشی به خشم و پیدا کردن راه های غیرمخرب برای ابراز و گذر از آن است.

• در واقع کنترل خشم به فرد یاد می دهد که خشم خود را به درستی و آگاهانه مدیریت کند و اجازه ندهد خشم از ناخودآگاه وی به رفتار تبدیل شود.
o مهار خشم های فرو خورده یکی از اولین اقدامات درمانگر در جلسات روان درمانی است
زیرا تا زمانی که احساسات بیان نشده و خشم های فرو خورده آشکار نشود، نمی توان به درمان امید داشت.
به علاوه خشم یکی از سرچشمه های خلاقیت است و این راز را بسیاری از افراد نمی دانند.

• یکی از روان شناسان بزرگ می گوید: به ما یاد داده اند که خشممان را سرکوب کنیم و به موازات آن خلاقیتمان را هم سرکوب می کنیم.
o بنابراین پیدا کردن راهی برای استفاده از خشم به عنوان منبع خلاقیت و بیان آن به جای سرکوب کردن، یکی از رموز بزرگ روان درمانی است.

III. عشق می تواند آسیب رسان هم باشد.

• همه ما تصور می کنیم عشق و تجربه آن سرشار از لذت، خوشی و رضایت است.

o البته که این طور است اما عشق یک روی دیگر هم دارد و آن ورود به یک مرحله پر خطر است
زیرا انسان در چنین موقعیتی بیش از هر زمان دیگری آسیب پذیر است.

o همه افراد در نهان، این موضوع را می دانند زیرا به هر حال هر کسی تجربه های ناخوشایندی از پدر، مادر یا دوستان صمیمی اش دارد.

o اما همزمان همه ما سخت در جست وجوی محبتی صادقانه و دوستی پاک هستیم و به دنبال این گوهر ناب می گردیم.

o آن چه بتواند تنهایی وجودی رنج آورمان را تخفیف دهد.

o اما واقعیت این است که عاشق شدن مثل مبتلا شدن به یک بیماری عفونی است.

o پس از طی دوران نهفتگی، درد و رنج ناشی از عشق آغاز می شود و
بهایی که باید بابت آن پرداخت شود، گاه بسیار سنگین به نظر می آید.

o راز رنج عشق این است که فقط در این شرایط است که فرد چیزهای زیادی از خود، زندگی و روابط انسانی درمی یابد
و در واقع اگر بخواهیم نگاهی روان شناسانه و خلاقانه به آن بیندازیم، باید بگوییم که عشق یک شمشیر دولبه است
که می تواند هم زخمی و هم ترمیم کند.

o عشق آگاهانه یک تصمیم شجاعانه برای یک بالغ آگاه است.

IV. پذیرش تلخی های گذشته.

• یکی از واقعیت هایی که با آن روبه رو می شوید، این است که نمی توان گذشته را تغییر داد.
o البته همه ما این نکته را می دانیم. اما روبه رو شدن با این واقعیت امر دیگری است.
o هیچ روش و شیوه ای برای پاک کردن گذشته هر قدر هم تلخ بوده باشد، وجود ندارد
و کنار آمدن با این مسئله یکی از دشوارترین و دردناک ترین مراحل روان درمانی است.

o بیشتر افراد تلاش می کنند، از واقعیت های دردناک گذشته فرار یا آن را انکار کنند.
o شاید اساسی ترین و غم انگیزترین مرحله در روان درمانی مواجهه شدن فرد با گذشته تلخی است که داشته است.

• جراحات روحی ممکن است به سطح خود آگاه فرد بیاید و پس از قرار گرفتن در یک چشم انداز وسیع تر، بهبود پیدا کند.
o اما بهبودی به معنای فراموشی نیست زیرا فرآیندی آگاهانه مبتنی بر به خاطر آوردن و دانستن است.
o بنابراین بهبودی وقتی اتفاق می افتد که فرد بتواند ابعاد دردناک شرمساری احساسی اش را به همراه علل و عواقب آن بپذیرد
و این جراحت روحی را با تمام ابعادش لمس کند، این واقعیت که گذشته را نمی توان تغییر داد و نمی توان به عقب برگشت.

• هرگز نمی توان آن چه را در گذشته اتفاق افتاده است تغییر داد.
o پس از پذیرش این موقعیت، باید خشم و غم ناشی از گذشته دردناک را حس کرد و دانست که هر چند نمی توان گذشته را تغییر داد
اما می توان با قدرت، نگاه به گذشته را متحول کرد.
o فرد این قدرت را دارد که درباره گذشته اش و احساسی که دارد، تصمیم بگیرد و می تواند احساس سعادت کند
و این فرصت را دارد که به گذشته نگاه متفاوتی کند.
o هر چند هرگز نمی تواند آن را دور بیندازد زیرا گذشته بخشی از وجود و شخصیت اوست.
o پذیرش و روبه رو شدن با واقعیت دردناک گذشته یکی از اصلی ترین نقاط عطف روان درمانی است.

• همان جایی که فرد می تواند به جای فراموش کردن، تغییر دادن و تحریف گذشته، آن را ببیند و بپذیرد و به آینده فکر کند.
o راز مهمی که مراجعان در روان درمانی با آن روبه رو می شوند، این است که فقط با هضم این قرص تلخ یعنی گذشته دردناک
و چشیدن و احساس طعم تلخ آن است که می توانند از نظر احساسی و روانی به سلامت و بهبودی نزدیک شوند.

V. قربانی هم مسئول افعال و گفتار خود است.

• این نظریه یکی از جنجالی ترین نظریه های مطرح شده در روان شناسی است که معمولاً باعث سوء تفاهم شده و سرزنش کردن قربانی
قلمداد می شود، اما واقعیت این است که بیشتر قربانیان به نوعی «درماندگی خودآموخته» دچار می شوند .
o احساسی که قربانی به علت احساس تلخ درماندگی و شکست، سرنوشت محتوم و تلخی را برای خود متصور می شود
و در برابر وقایع زندگی احساس شکست می کند.
o واقعیت این است که ما در برابر بسیاری از وقایع زندگی اختیار و کنترلی نداریم، اما در برابر چگونگی کنار آمدن با آن مسئول هستیم.
o همیشه آسان تر این است که مشکلات را گردن دیگران بیندازیم و «قربانی بودن» را بهانه ای برای فرار از مسئولیت بپنداریم.
o بخواهیم یا نخواهیم همه ما مسئول چگونگی کنار آمدن با مشکلات زندگی هستیم چگونه آن را تعبیر کرده ایم و چه چیزی از آن آموخته ایم.
o به عنوان افراد بزرگسال دایم با این سوال کلنجار می رویم که ناخودآگاهمان تا چه حد در تبرئه کردنمان نقش دارد.
o اما روان شناسان تاکید می کنند که ما مسئول تاثیر اعمالمان بر زندگی هستیم.

• مراجعان به روانکاوی در روان درمانی درمی یابند که چه تفاوتی بین یک «قربانی بودن» و «تسلیم قربانی بودن خود شدن» وجود دارد.
o در واقع در اغلب موارد، ناخودآگاه ما، احساسات یک قربانی مثل ضعف، ناتوانی و درماندگی را به ما القا می کند
و ذهن فقط جایی می تواند از این چرخه رهایی پیدا کند که این پدیده را بشناسد.

VI. شناسایی قدرت نهفته در «نه» گفتن.

• برای بسیاری از مراجعان به روان درمانگران گفتن نه دشوارترین کار است.
o زیرا نمی خواهند کسی را آزرده، خشمگین و مایوس کنند و از سوی دیگر نمی خواهند آدم بد، سخت گیر، خودخواه و منفی بافی به نظر آیند.
o آن ها نمی دانند که نه گفتن یکی از اساسی ترین راه های کسب هویت در جهان است.

• نه گفتن به معنای ابراز وجود است و قدرت و حضور و دفاع فرد از خود در حیات محسوب می شود.
o حتی کودکان با نه گفتن طی سال های اولیه زندگی کسب هویت می کنند پس چگونه است که در بزرگسالی بسیاری خود را از این حق محروم می کنند.
o نه گفتن یعنی ابراز تمایز کردن از دیگران و آزادی خود را به دیگران نشان دادن.
o نکته تاسف بار این است که دردوران کودکی مخالفت کردن کودک با گفتن «نه»، اغلب به تنبیه منجر می شود که این امر به کاهش اعتماد به نفس می انجامد.

• ناتوانی در مخالفت با دیگران در واقع هسته آن چیزی است که ما آن را انفعال، ناامیدی مفرط، درماندگی، افسردگی و دیگر اختلالات روانی می دانیم.
o بیشتر مردم ابراز مخالفت را ترکیبی از خودخواهی و منفی بافی تعبیر می کنند.
o نکته این جاست که هیچ کس تا نتواند نه بگوید، نمی تواند با تمام وجود پاسخ مثبت بدهد.

• به عبارت دیگر تا انسان توان مخالفت نداشته باشد، هرگز نمی تواند به اراده و خواسته خود که در پی ارائه پاسخ مثبت به دست می آید، برسد.
o بنابراین ابراز مخالفت، به نوعی نشانگر تسلط و قدرت فرد است.
o همچنان که در روابط انسانی نیز این امر صادق است.
o صمیمیت واقعی در پی تحقق دو اراده مستقل و مسلط و از کنش و واکنش واقعی آن ها مبتنی بر تنش یا آسودگی شکل می گیرد.
o بدون توانایی نه گفتن مرز صمیمیت و تعهد معنا نخواهد داشت و به جای آن بیزاری ناخودآگاه و ترس دایمی از تحت کنترل قرار گرفتن،
آزار دیدن به وجود خواهد آمد.
o بنابراین دانستن این نکته که ما این حق را داریم که نه بگوییم، می تواند زندگی مان را تغییر دهد.
o اما این کار شجاعت فوق العاده ای می طلبد که در نهایت به کشف ذات واقعی خود انسانی منجر می شود.

مجله روان شناسی امروز

15- اعتماد به نفس

اعتماد به نفس

Self-Confidence & Self-Doubt

اعتماد به نفس مثبت مجموعه ای از دو باور به خود است.

• یكی اینكه من توانایى دارم، و بصورت مؤثر قادر به انجام كارها هستم،

• دیگر آنكه من خوبم، احساس مثبتی به خود دارم،

و به دیگران كه انها هم خوب هستند میتوانم كمك كنم.

 

شخص دارای اعتماد به نفس منفی میگوید:

• من نمیتوانم، بدبینم 

نه من خوبم، نه اطرافیانم.

ارتقای اعتماد به نفس

برأی ارتقای اعتماد به نفس می توانید به تدریج عوامل زیر را در خود افزایش دهید:

1. أفكار منفیتان را شناسایی و از خود دور كنید،
2. سپس انها را به أفكار مثبت تبدیل كنید.
3. با اشخاصی كه به شما احساس خوب میدهند معاشرت كنید.
4. نكات مثبت خود را شناسایی و پرورش دهید.
5. تعریف و تمجید دیگران را به ملایمت بپذیرید.
6. در اینه نگاه كنید و لبخند بزنید.
7. با ترسهای خود كنار بیایید و با خود صبور باشید.
8. سعی كنید متعادل و میانه رو باشید و خود را با دیگران مقایسه نكنید.
9. اشكالات فیزیكی و روانی خود را شناسایی و بپذیرید.
10. از شكستها بیاموزید، به آنها نیاویزید.
11. به داشته های خود بیاندیشید نه به كمبودها.
12. ایده ال گرا نباشید.
13. از اشتباه كردن نترسید، و خود را سرزنش نكنید، و بدانید كه همه اشتباه می كنند.
14. مواظب خودتان و سلامتیان باشید.
15. مرتب مسواك بزنید.
16. هر روز دوش بگیرید.
17. لباس مناسب كه به هیكل تان جفت و جور است بپوشید.
18. لباس های راحت بپوشید.
19. ظاهرتان را مرتب كنید.
20. ورزش مرتب انجام دهید.
21. خوب و كافی بخوابید.
22. هدف هایتان را كوچكتر و انجام شدنی در نظر بگیرید.
23. از ناشنخته ها نترسید و ریسك پذیر باشید.
24. تا حد امكان به دیگران كمك كنید و مهربان باشید.

اعتماد به نفس كاذب

Fake Confidence

اعتماد به نفس بسیار بالای كاذب یك نوع اختلال روانی است.
  در افراد دارای عزت نفس و اعتماد به نفس بسیار پایین مشاهده می شود.

در واقع این افراد برأی پنهان كردن بیماری خود، دست به نمایش اعتماد به نفس بالا زده
و موجب آسیب های جدی به خود و اطرافیان شان می گردند.

16- تحول شخصيتى

تحول شخصيتى

Metanoia

تحول شخصيتى یعنی تغییر تفکر، شناخت، عواطف، و خودِ خویش.

• متانویا (مه-تاه-نوی-آه) در لغت يعنى تغيير اساسى در زندگى يك فرد، که ناشى از ندامت، توبه و پشیمانی، و یا نوكيشى و تغييرِ معنوی باشد.

• در روان شناسى، تحول شخصيتى، بمعنى تغيير بنيادى در شخصيت انسان است: تحول شخصيتى یا متانويا به تغيير اساسى و بنيادى و پايدار شخص اطلاق می شود. فردى كه به نوعى داراى تضاد درونى بوده، يكى از آنها را كاملاً حذف و ذوب كرده و ديگری را تقويت ميكند، تا بدين ترتيب خود را از شكست روانى و بريدگى ذهنى برهاند، و خود را مقاوم کند و التيام ببخشد.

• تحول شخصيتى، در واقع يك نوع خودسازىِ ذهنى در جهت بهبود وضعيت روانى و تعادل شخص است. روانشناسان نيز از اين روش براى حذف يك تفكر غلط، احساس پوچى، استيصال، و بی هويتى در فرد استفاده نموده، و سپس آن را با تفكرات سالم جايگزين ميكنند.

دوره های جنون را میتوان، به تعبیری، یک بحران وجودی دانست، که فرد سعی میکند با درک خود به جبران خسارت ها بپردازد. در چنین مواردی تحول شخصيتى می تواند با تغییر در تعادل شخصیتی، از شخصیت فرضی ذهنی خود دور، و ابتدا به سایه خود و سپس به واقعیت درونی خود میل کند.

در تعبیری دیگر، تحول شخصيتى به معنای صعود از اعماق خویش به سمت ظاهر اجتماعی فرد است. تحول شخصيتى فرایندی است که در لحظه های مراحل سه گانه اش، نشانه هایی از افسردگی و سوگواری در فرد تولید می نماید.

در تحلیل رفتاری متقابل، تحول شخصيتى، توصیف تجربهِ رها کردن خودِ تثبیت شدهِ کاذب، به خودِ باز است. فرایندی است که با ترکیبی از، ناامیدی، خود تسلیمی ، و مواجهه با خلاء درونی مشخص می شود.

همچون دردِ نوزاد در هنگام به دنیا آمدن و به دنیای بیرون از رحم مادر است. دردی است که باید کشید تا رها شد. دردِ ناشی از ترک …..

**********

تغییر مدبّرانه=آگاهی+ شجاعت+خلاقیت
🔺سوال: آیا برای فهم ریشه و حل مشکلات خود، مطالعات روانشناسی و آگاهی به تنهایی کافیست؟
🔹پاسخ دکترسرگلزایی: «آگاهی» شرط لازم تغییر است ولی شرط کافی نیست.
برای تغییر الگوهای رفتاری و سبک زندگی، علاوه بر آگاهی نیاز به شجاعت و خلاقیت داریم.
شجاعت اینکه بابت تغییر، هزینه بپردازیم، طرد شویم، تنها شویم و مزایای الگوی رفتاری قبلی را از دست دهیم؛
و خلاقیت پیدا کردن کم هزینه ترین راه تغییر و آفرینش یک سبک زندگی جدید و لذت بردن از آن.
👈تغییر مدبّرانه، علاوه بر آرکه تایپ “ویرانگر”، به فعال شدن آرکه تایپهای “ماجراجو”، “آفرینشگر” و “جنگجو” وابسته است.

17- خطاهای شناختی

آلبرت الیس

خطاهای شناختی

Ellis’ Irrational Beliefs

 

ده باور غیرمنطقی در کنار باورهای جایگزین آن برای درک کلی خطاهای شناختی :

1- باور غیرمنطقی:

من به عشق و تأیید عمده افراد نیازمندم.

باور منطقی:

عشق و تأیید بسیار دلپذیر است. در شرایط مناسب به دنبال آن خواهم بود. اما آنها از واجبات نیستند. من بدون آنها نیز می‌توانم زندگی کنم.

2- باور غیرمنطقی:

برای ارزشمند بودن به عنوان یک انسان، باید به موفقیت در هر کاری که می‌کنم، بدون هیچ اشتباهی دست‌یابم.

باور منطقی:

من همواره سعی می‌کنم تا حد ممکن به موفقیت دست یابم.  اما شایستگی عدم شکست، غیرواقعی است.

بهتر است که خود را جدا از عملکرد خود به عنوان یک انسان بپذیرم.

3- باور غیرمنطقی:

افراد باید همواره کار صحیح را انجام دهند، زمانی که کاری آسیب‌زا انجام می‌دهند، باید سرزنش و تنبیه شوند.

باور منطقی:

ناخوشایند است که گاهی افراد کارهای نادرست انجام می‌دهند. اما انسان کامل نیست.

ناراحت کردن خودم در حقیقت تغییری ایجاد نخواهد کرد.

4- باور غیرمنطقی:

وقایع باید طبق آنچه می‌خواهم باشد. در غیر این صورت زندگی غیرقابل تحمل خواهد بود.

باور منطقی:

هیچ قانونی وجود ندارد که بگوید هر چیز باید آنگونه که می‌خواهم اتفاق بیفتد. 

ناامید کننده است، اما می‌توانم این را درک کنم، به خصوص برای جلوگیری از فاجعه.

5- باور غیرمنطقی:

ناراحتی من به واسطه اتفاقات خارج از کنترل من به وجود آمده‌اند. در نتیجه کار زیادی نمی‌توانم برایش انجام دهم.

باور منطقی:

عواملِ خارجیِ بسیاری در کنترل من نیستند.

اما این‌ها افکار من هستند (نه عوامل خارجی) که باعث احساسات من می‌شوند. می‌توانم بیاموزم که افکارم را کنترل کنم.

6- باور غیرمنطقی:

من باید در مورد چیزهای خطرناک و ناخوشایند نگران باشم ، وگرنه ممکن است اتفاق بیفتند.

باور منطقی:

نگرانی در مورد وقایعی که می‌توانند ناخوشایند باشند، از رخ‌داد آنها جلوگیری نخواهد کرد.

اینکار فقط من را در حال حاضر نگران و افسرده می‌سازد.

7- باور غیرمنطقی:

با اجتناب از مشکلات، ناملایمات و مسئولیت در زندگی شادتر خواهم بود.

باور منطقی:

اجتناب از مشکلات در کوتاه مدت آسان است.

کنار گذاشتن اتفاقاتِ نامناسب فقط برای مدتی جلوگیری می‌کند.  ولی به من فرصت بیشتری برای نگران شدن می‌دهد.

8- باور غیرمنطقی:

هرکسی باید به فردی قویتر از خود تکیه کند.

باور منطقی:

تکیه بر دیگری ممکن است باعث وابستگی گردد.

عیبی ندارد که به جستجوی کمک باشیم. به شرطی که به خود و قضاوت خود معتقد باشیم.

9- باور غیرمنطقی:

اتفاقات گذشته باعث مشکلات من هستند. آنها همچنان در احساسات و رفتارهای من دخیلند.

باور منطقی:

گذشته نمی‌تواند در زمان حال من تأثیر بگذارد. باورهای من ایجاد عکس‌العمل‌ می‌کند. 

ممکن است این باورها را در گذشته آموخته باشم.  اما می‌توانم در حال حاضر آنها را تحلیل و تغییر دهم.

10- باور غیرمنطقی:

من باید با ناراحتی دیگران ناراحت شوم.

باور منطقی:

من نمی‌توانم احساس بد و ناراحتی دیگران را با ناراحت شدن خود تغییر دهم.

  

 منبع : الیس(رفتاردرمانی عقلانی هیجانی) / فیروزبخت / نشر دانژه

خطاهای شناختی دردسرساز

خطاهای شناختی دردسرساز

خطای شناختی; تفکر به شیوه غیرعقلانی که باعث می‌شود به‌ راحتی در دام افسردگی و اضطراب بیافتیم:

۱.ذهن‌ خوانی (mind reading):
فکر می کنید، بدون شواهد کافی می‌دانید که دیگران به چه چیزی فکر می‌کنند. مثل: «جواب سلامم را نداد، پس حتما از دست من ناراحت است.»

۲.پیش‌گویی (future telling):
پیش‌بینی می‌کنید که حوادث آینده، بد از آب در می‌آیند یا این که خطرات زیادی شما را تهدید می‌کند. مثل: «در امتحان شکست می خورم» یا «کاری گیر من نخواهد آمد».

۳.فاجعه‌سازی (Catastrophizing ):
معتقدید هر چه اتفاق افتاده یا خواهد افتاد به‌شدت افتضاح، ناخوشایند و غیر‌قابل‌تحمل است، مثل: «افتضاح می‌شود اگر در دانشگاه قبول نشوم.»

۴.برچسب زدن (labling):
به خودتان یا دیگران، صفات کلی و منفی نسبت می‌دهید. مثل : «من آدم بدبختی هستم یا من آدم بی ارزشی هستم».

۵. نادیده گرفتن جنبه‌های مثبت (discounting positives):
مدعی هستید که کارهای مثبت خودتان یا دیگران پیش‌پاافتاده و ناچیز هستند. مثل: «این کار از عهده همه بر می‌آید یا قبول شدن در کنکور که کار مهمی نیست».

۶.فیلتر منفی (negative filter):
تقریبا همیشه جنبه‌های منفی را می‌بینید و به جنبه‌های مثبت توجه نمی‌کنید. مثل: «هیچ‌کس مرا دوست ندارد».

۷.تعمیم افراطی (overgeneralizing):
بر پایه یک حادثه، الگوهای کلی منفی را استنباط می‌کنید. مثل: «این اتفاق همیشه برای من اتفاق می‌افتد» یا «در همه کارها شکست می‌خورم».

۸.تفکر دوسویه یا دوقطبی ( Dichotomous Thinking ):
به وقایع پیرامون و انسان‌های اطراف با دید همه یا هیچ نگاه می‌کنید. مثل: «همه مرا طرد می کنند یا همه وقتم تلف شد».

۹. بایداندیشی (should):
به جای این که حوادث را بر پایه چیزی که هستند ارزیابی کنید، بیشتر آنها بر اساس چیزی که باید باشند، تفسیر می‌کنید. مثل: «باید کارم را خوب انجام بدهم یا باید در کنکور قبول شوم».

۱۰. شخصی‌سازی (personalizing):
علت بروز حوادث منفی را به خودتان نسبت می‌دهید و سهم دیگران را در بروز مشکل نادیده می‌گیرید. مثل: «ازدواجم بهم خورد ، چون من مقصر بودم».

11. مقصر شناسی (blaming)

دیگران را علت مشکلات و احساسات منفی خود می‌دانید و از طرفی مسئولیت تغییر رفتارتان را نیز فراموش می‌کنید. مثل : «دیگران باعث عصبانیت من می‌شوند یا والدینم باعث و بانی همه مشکلات من هستند.»

۱۲. مقایسه‌های ناعادلانه (unfair comparisons):
حوادث را طبق معیارهای ناعادلانه تفسیر می‌کنید. خودتان را با کسانی مقایسه می‌کنید که از شما برترند و به این نتیجه می‌رسید که آدم حقیری هستید. مثل: «او خیلی موفق‌تر از من است یا شاگرد اول کلاس در امتحان خیلی بهتر از من عمل کرد».

۱۳.تاسف‌گرایی (regret orientation) «کشکول ای کاش»:
به جای این که در حال حاضر به کاری فکر کنید که از دستتان بر می‌آید، بیشتر به این مسئله می‌اندیشید که ای کاش در گذشته بهتر عمل می‌کردید. مثل: «اگر تلاش کرده بودم، شغل بهتری پیدا می کردم یا ای کاش این حرف را نمی‌زدم».

۱۴.چی می‌شد اگر؟ (what if) :
دائم از خودتان سوال می‌کنید چی می‌شود اگر چنین اتفاقی بیفتد و با هیچ جوابی راضی نمی‌شوید . مثل: «حرف شما درست است، اما چی می‌شود اگر مضطرب شوم؟ یا چی می شود اگر نفسم در سینه حبس شود؟»

۱۵. استدلال هیجانی (emotional reasoning):
از احساسات خود برای تفسیر واقعیت استفاده می کنید. مثل : «چون دلم شور می‌زند ، پس اتفاق ناگواری می‌افتد».

۱۶.نادیده‌انگاری شواهد متناقض (ignoring counter evidences):
شواهد یا استدلال‌های ناهمخوان با تفکر خود را رد می‌کنید. مثل: «هیچ‌کس مرا دوست ندارد». هر گونه شواهد متناقض را نادیده می گیرد و در نتیجه فکرتان همیشه تایید می‌شود.

۱۷.قضاوت‌گرایی (judgment focus):
به جای این که خودتان، دیگران و حوادث پیرامون را بپذیرید و درک کنید، اغلب آنها را در قالب ارزیابی‌های سیاه و سفید می‌نگرید. دائم خودتان و دیگران را طبق یک‌سری معیارهای دلبخواهی، ارزیابی می‌کنید و متوجه می‌شوید که خودتان و دیگران پایین‌تر از آن حدی هستید که باید باشید. مثل‌: «در دوران دانشگاه خوب عمل نکردم یا اگر تنیس بازی کنم، از پس آن بر نمی‌آیم یا آن دوستم چقدر موفق است، ولی من اصلا موفق نيستم».

18- ناهماهنگی شناختی – هماهنگی شناختی

ناهماهنگی شناختی-هماهنگی شناختی

Cognitive Dissonance- Cognitive Consonance

 

• ناهماهنگی شناختی در دانش روان‌شناسی، نوعی استرس ذهنی یا ناهنجاری و احساس ناخوش‌آیندی‌ است که بر اثر شرایطی همچون ایجاد و القای همزمان دو یا چند دیدگاه، عقیده، ارزش و یا اندیشۀ ناهمساز در یک فرد بوجود می‌آید.

• نظریه ناهماهنگی شناختی بر این اصل که افراد به دنبال سازگاری بین انتظارات خود و واقعیت خود هستند، پایه‌ریزی شده‌است.
لئون فستینگر در تعریف نظریۀ ناهماهنگی شناختی می‌گوید که افراد رانه‌ای برای کاهش ناهماهنگی دارند.  آن‌ها این کار را با تغییر در گرایش‌ها، اعتقادها و کنش‌هایشان انجام می‌دهند.

در یک مورد به عنوان مثال، فردی تصمیم به نخوردن غذاهای پرچرب گرفته، اما هنوز شیرینی بدون قند با چربی بالا می خورد. 

برپایه این نظریه، که از بانفوذترین و پُربررسی شده‌ترین نظریه‌ها در روانشناسی اجتماعی است، چهار روش برای کاهش تنش ذهنی در ناهماهنگی عبارتند از:

i. تغییر رفتار یا شناخت – من دیگر از این دونات نخواهم خورد.
ii. توجیه رفتار یا شناخت از طریق تغییر در شناخت متعارض – من اجازه دادم گول بخورم.
iii. توجیه رفتار یا شناخت با اضافه کردن شناخت جدید – امروز ۳۰ دقیقه بیشتر در باشگاه می‌مانم تا این شیرینی را بسوزانم.
iv. انکار یا نادیده گرفتن هر گونه اطلاعاتی درباره شناخت متضاد – این دونات یا شیرینی بدون قند است پس چربی اش بالا نیست.

• تجربه می‌تواند دربرابر انتظار قرار بگیرد همچون، برای مثال، در پشیمانی خریدار بعد از خرید یک چیز گران‌قیمت.
o در حالت ناهماهنگی افراد ممکن است احساس شگفتی، ترس، گناه، خشم یا خجالت را تجربه کنند.
o افراد دچار سوگیری می‌شوند که فکر کنند انتخابشان درست بوده است، بدون توجه به وجود شواهدی علیه این فکر.
o این سوگیری به نظریۀ ناهماهنگی، این قدرت پیشگویانه‌اش را می‌دهد که رفتارهای ویرانگر و غیر منطقی را روشن کند که در نبود این نظریه بسیار گیج‌کننده بودند.
در سال ۲۰۱۲ یک پژوهش با استفاده از نسخه‌ای از پارادایم اسباب بازی ممنوعه نشان داد که شنیدن موسیقی، گسترش ناهماهنگی شناختی را بشدت کاهش می‌دهد.

چگونگی پیشرفت تئوری هماهنگی شناختی

o حدوداً ۱۰۰ سال پس از میلاد ، فیلسوف یونانی به نام اپیکتت Epictetus اظهار کرد که:
بشر از اطرافیان و محیط آشفته خاطر نمیشود، بلکه به وسیله ادراکش از اطرافیان و اشیاء آشفته خاطر می شود.

o درمانِ عقلانی-عاطفی-رفتاری Rational Emotive Behavior Therapy توسط آلبرت الیس بر اساس این ایده که منشاء بسیاری از اختلال‌های عصبی و روانی ریشه در باورهای غیر معقول دارند، در اواسط دهه ۱۹۵۰ میلادی بنیان شد. این ایده اولین بار توسط اپیکتت بیان شد که می‌گفت: برداشت و تعامل مردم از وقایع نتیجه احساس آنان از واقعیت است نه خود واقعیت.

نظر الیس این است که:

رفتار، افکار و احساساتِ ما، نتیجهِ باورها (Beliefs) و فرض‌های (Assumptions) ما از خودمان، دیگران و کل هستی است،

و باورهایِ غیر معقول، محصولِ شرایطِ فلسفیِ غلط هستند.

سه باور متداول از باورهای غلط به قرار زیر است:
i. من باید درست کار کنم تا تأیید دیگران را کسب کنم، و الا من بی ارزشم.
ii. رفتار شما با من باید معقول، با ملاحظه و با محبت باشد والا شما آدم خوبی نیستید.
iii. زندگی باید آسان، بی رنج و منصفانه باشد و الّا بد است.

ما فقط وقتی می‌توانیم شاد باشیم که باورهای نامعقول، که زیرساخت مشکلاتِ عصبی و روانی ما هستند،

از قبیل  i. اضطراب، ii. افسردگی، iii. ناامیدی، iv. خشم v. تجاوز ، را با باورهای معقول تر جایگزین کنیم.

برای تغییر، این سئوال‌ها را از خود بپرسیم:
i. آیا مدرکی برای اثبات این باور وجود دارد؟
ii. مدارک علیه این باور کدامند؟
iii. بدترین چیزی که از ترک این باور ممکن است برای من پیش بیاید چیست؟
iv. بهترین ثمره ترک آن چیست؟

• بعدها در سال ۱۹۱۱ آلفرد آدلر بیان کرد که:

رفتار هر شخص به وسیله تصور او از موفقیت و اهدافِ او شکل می گیرد،

پس شخص برای نایل شدن به اهدافِ خود شروع به کار میکند.

o فرم ابتدایی تئوری شناختی Cognitive Theory براین مبنا بود که تفکر ( Thoughts) ، شکل دهندهِ عواطف ( Emotions) و رفتار ( Behavior) می باشند .
در سال های ۱۹۲۰ تا ۱۹۳۰ این تئوری به طور گسترده ای پذیرفته شد و تا سال ۱۹۵۰ علاقه زیادی به علوم رفتاری بشر یا Behaviorism به وجود آمد .
چندین تئوری به گسترش علوم رفتاری انسان کمک کرد . تئوری های لوین Lewin، زمینه ساز تئوری ناهماهنگی شناختی، از اصول گشتالت استخراج شده بود .

در سال ۱۹۵۱ مؤسسه فورد برای انجام تحقیق در نفوذ و انتقال اجتماعی از لئون فستینگر دعوت کرد . توسط این تحقیق ، تئوری ناهماهنگی شناختی Cognitive Dissonance توسعه و گسترش یافت .  بنابراین فستینگر به تأثیر اجتماعی و ارتباطات علاقه مند شد، و تلاش کرد پی ببرد که چرا برخی اطلاعات کسب شده توسط فرد، یا اطلاعاتی که قبلاً فرد کسب کرده است در او ایجاد تنش میکند.

در نتیجه این یافته های اولیه، فستینگر به مفهوم ناهماهنگی و فرضیه های مربوط به کاهش این ناهماهنگی دست یافت، و این تلاش ها باعث شکل گیری تئوری ناهماهنگی شناختی شد که بعدها به نظریه همسازی یا هماهنگی شناختی Cognitive Consonance معروف شد.

o با معرفی فستینگر در سال ۱۹۵۷ ، تئوری ناهماهنگی با مقایسه منطقی دو عنصر شناختی که می توانند هماهنگ یا ناهماهنگ با دیگر شناخت ها باشند، شروع شد.

ارتباط دو شناخت با یکدیگر، می تواند با هم هماهنگ یا ناهماهنگ باشد .

o دو شناخت وقتی هماهنگ هستند که یکی از دیگری پیروی کند، ولی اگر یکی از شناختها عکس دیگری باشد، آنها ناهماهنگ می شوند .
o وجود ناهماهنگی، فشار روانی و استرس به وجود می آورد،  فرد برای کاهش ناهماهنگی انگیزه پیدا می کند و درصدد بر میآید از اطلاعاتی که ناهماهنگی را بیشتر می کند، اجتناب نماید .
o هر قدر ناهماهنگی بیشتر باشد، فشار روانی برای کاهش ناهماهنگی بیشتر است.

توصیف واژه های کلیدی شناخت

• شناخت Cognition
o شناخت چیزهایی است که یک شخص درباره خودش، رفتارش و محیطش می داند، و شامل آگاهی، نظرات و عقایدی است که درباره محیط ، خود و یا رفتارش دارد. مثلاً بیان عباراتی نظیر « امروز روز خوبی است » یا «من شخص با فکری هستم » شناخت محسوب می شود.

o به نظر فستینگر چنین شناخت ها ممکن است به هم مربوط و یا بی ارتباط باشند. به عنوان مثال، جمله «امروز روز خوبی است » با جمله « مدارس استعدادهای کودکان را می کشند » احتمالاً به هم مربوط نیستند. از این نظر که در عبارت اول ، چیزی درباره عبارت دوم وجود ندارد .
بر عکس عبارت « من فرد خوش حافظه ای هستم » با این عبارت که «من تاریخ ازدواجمان را فراموش کرده ام » مربوط است، زیرا شناخت اول از نظر روان شناختی به شناخت دوم مربوط میشود.

o دو شناخت مربوط به هم یا می توانند با هم همساز باشند یا ناهمساز .
در ناهماهنگی که با مثال « فراموش کردن تاریخ ازدواج » و « شخص خوش حافظه » مشخص شد، دو عنصر در دو عبارت با هم جور در نمی آیند،  یا اگر بخواهیم اصطلاح خود فستینگر را به کار بریم، این عناصر دو روی متفاوت یک سکه اند.

• هماهنگی Consonance
o هماهنگی سازگاری نگرش و باورهای فرد با رفتار و محیط او است .  به عنوان مثال شخص این باور را دارد که فردی خوش شانس است و به همین خاطر به سپرده گذاری در بانکهای مختلف برای شرکت در قرعه کشی اقدام می کند.

• ناهماهنگی Dissonance
o ناهماهنگی هنگامی به وجود می آید که افراد در معرض اطلاعات و باورهای ناسازگار قرار می گیرند.  در مثال ذکر شده ، برنده نشدن فرد در قرعه کشی با خوش شانس بودن او سازگار نیست.

• کشمکش Conflict
o وجود ناهماهنگی در فرد، فشار روانی به وجود می آورد که به آن کشمکش یا تنش Tension می گویند.

• اضطراب Anxiety
o اضطراب واکنش به یک تهدید است که به وسیله احساس نگرانی Worry مشخص می شود.  اضطراب در حقیقت احساسات نامطبوعی است که به خاطر وجود تنش در فرد به وجود میآید.

• مکانیسم دفاعی Defense Mechanism
o مکانیسم دفاعی که مکانیسمهای ایمنی نیز نامیده می شود، رفتارهایی است که برای رفع و یا مقابله با عامل تهدید کننده شخصیت فرد صورت می گیرد و شامل انکار، دلیل تراشی فرافکنی، سرکوب و … می باشد.  برای کاهش ناهماهنگی، منطق روانی فرد به طور ناخودآگاه از این مکانیسمها استفاده می کند.

• تغییرات به منظور کاهش ناهماهنگی :

تغییرات برای کاهش ناهماهنگی، به معنای تغییر در آیتم های اطلاعاتی است که سازگاری را ایجاد یا حفظ می کند . در مثال مذکور ، فرد برای کاهش ناهماهنگی ایجاد شده در خود ممکن است برنده نشدن خود را این طور توجیه کند که اگر پول بیشتری سپرده گذاری کرده بودم، حتماً برنده میشدم.
یک فرض بنیادی نظریه ناهماهنگی شناختی این است که ناهماهنگی، ناراحتی آفرین و ایجاد کننده تنش است و این حالت شخص را به کاهش یا برطرف کردن ناهماهنگی بر می انگیزاند.

این که این حالت تا چه حد ناراحت کننده است یا میزان ناهماهنگی چقدر است، به دو عامل بستگی دارد:

الف- نسبت شناخت های ناهماهنگ به شناخت های هماهنگ؛
ب- اهمیت هر یک از شناخت ها برای شخص .

o به عبارت دیگر، ممکن است در یک حالت ناهماهنگی ، دو شناخت متفاوت وجود داشته باشد، اما اگر هیچ یک از این دو شناخت برای شخص چندان اهمیتی نداشته باشند، در آن صورت تنش ایجاد شده، حداقل است. اما وقتی پای اعتقادات یا رفتارهای مهم در میان باشد، و همچنین هر چه تعداد شناخت های ناهماهنگ بیشتر باشد، نظریه ناهماهنگی شناختی پیش بینی می کند که تنش بسیار بالا می رود و برای کاهش آن، کوشش قابل ملاحظه ای لازم است.

 

ناهماهنگی چگونه کاهش می یابد؟

o یک راه آن است که تعداد یا اهمیت عناصر ناهماهنگ را کم کنیم ،  اگر مردی تاریخ ازدواج خود را فراموش کرده باشد ، ممکن است خود را این گونه قانع کند که یادآوری ازدواج به معنی یادآوری بالا رفتن سن همسرش است که چندان خوشایند نیست و در نتیجه اهمیتی ندارد که آن را فراموش کرده باشد .

o راه دیگر این است که تعداد یا اهمیت شناخت های هماهنگ خود را افزایش دهیم. به عنوان مثال، فرد مورد نظر ما برای اثبات خوش فکر بودن خود، ممکن است همسر خودش را برای خرید لباس به بازار ببرد، یا او را به یک سفر دلخواه ببرد، یا به رفتارهای دیگری که “به فکر همسر بودن او ” را تأیید میکند دست بزند.

o سومین راه کاهش ناهماهنگی، این است که یکی از عناصر ناهماهنگ را به نحوی تغییر دهیم که با شناخت های دیگرمان هماهنگ شود .  غالباً این تغییر در نگرش فرد اتفاق میافتد، به طوری که نگرش با رفتاری که قبلاً انجام گرفته ، هماهنگ شود .  در مثال ذکر شده ممکن است شخص مذکور نظر خود را تغییر داده و خود را شخص چندان خوش حافظه ای نداند .

مثال اخیر یکی از جنبه های خاص نظریه ناهمسازی شناختی را مشخص می سازد.  بنا بر فرض این نظریه ، وقتی ناهماهنگی برای شخص پیش می آید، هر یک از عناصر موجود در شناخت می توانند تغییر کنند،  بنابراین شخص امکان می یابد که در رابطه رفتار – نگرش از هر جهت اقدام کند .
به عنوان مثال، تغییر در شناخت شخص از خود پنداره، ممکن است سبب تغییر رفتارش در آینده شود. اما در عین حال، این امکان نیز وجود دارد که تغییر در رفتار یک فرد به تغییر در نگرش Attitude او منجر شود . 

به عبارت دیگر، تغییر نگرش می تواند هم “سببِ” تغییر رفتار و هم “نتیجهِ” تغییر رفتار باشد.

روابط متقابل در درون ساخت شناختی

• یکی از جنبه های جالب و مهم الگوی هماهنگی شناختی ، تأکید آن بر روابط و وابستگی متقابل عناصر مختلف در نظام شناختی است .  در این الگو، به جای تصویر کردن یک ساخت شناختی Cognitive Construct با تعداد زیادی عناصر – اندیشه ها و تصورات- که دارای پیوندهای متقابل نسبتاً ضعیفی باشند، سیستمی مطرح می شود که در آن پیوندهایی در میان بسیاری از عناصر آن برقرار است و این پیوندها تمایل زیادی به هماهنگ بودن دارند .

o این وضعیت بیش از همه در درون نظامی که نگرش خاصی را ایجاد میکند، وجود دارد .  ارزیابی یک فرد از مواد مخدر به شدت تحت تأثیر ارزیابی های او از سایر عناصر مربوط به مواد مخدر، که در ساخت نگرش او موجود است، قرار دارد.

o با توجه به شکل، یک عنصر مثبت، مثلاً هیجان انگیز بودن، می تواند به صورت مثبت به سیگار پیوند یافته باشد و این معنی را بدهد که سیگار هیجان ایجاد می کند .
o بر طبق الگوی هماهنگی شناختی، این سیستم تنها وقتی متعادل خواهد بود که سیگار نیز مثبت ارزیابی شود .
o در آن صورت وضعیت شامل یک موضوع اصلی است که باعث چیزی مثبت می شود.
o بدین ترتیب، داشتن این شناخت که سیگار هیجان ایجاد می کند، بایستی فرد را ترغیب کند که به آن علاقه داشته باشد .
o به همین ترتیب، یک رابطه منفی نسبت به یک موضوع منفی مثلاً، والدین از سیگار بدشان می آید، بایستی به یک ارزیابی مثبت منجر شود تا یک نظام متعادل ایجاد کند .
o برعکس یک رابطه مثبت بین سیگار و چیزی بد مثلاً سیگار خطرناک است، بایستی فرد را وادار به بد آمدن از سیگار کند .
o به همان گونه که یک رابطه منفی بین سیگار و چیزی خوب ، همین عدم علاقه را ایجاد می کند.
o مثلاً سیگار فرد را از کار کردن مؤثر باز می دارد .

o هر یک از دو رابطه اول، سبب افزایش ارزیابی مثبت از سیگار و هر یک از دو رابطه بعدی، سبب افزایش ارزشیابی منفی از آن می شود .
o هر چه از روابط نوع اول بیشتر وجود داشته باشد، نگرش مثبت تر می شود و هر چه از روابط نوع دوم بیشتر داشته باشیم، نگرش منفی تر خواهد بود .
o طبیعی است که نیرومندی روابط و ارزیابی شخص از عناصر متغیر است .
o احتمالاً برای قشر دانشجو این مسأله که سیگار خطرناک است مهمتر است تا این امر که مردم عادی یا دهقانان از آن متنفرند .
o هر قدر عنصری نیرومندتر و هر اندازه ارزیابی مثبت یا منفی نیرومند تر باشد، این عنصر تأثیر قویتری بر روی کل نگرش شخص خواهد داشت .

o البته، همان گونه که قبلاً هم اشاره کردیم، این واقعیت دارد که بیشتر مردم ارزیابی های خود را بر مبنای عواملی غیر از عوامل صرفاً شناختی بنا می نهند .
o مردم یاد می گیرند که از چیزهای مختلف خوششان بیاید بدون اینکه توجهی به اطلاعات و دانسته های خاصی داشته باشند .
o آنها به طور معمول عناصر مثبت و منفی را با هم جمع نمی بندند تا ارزیابی کلی آنها را از یک شی یا یک موضوع، تعیین و مشخص کند .
o با وجود این ، الگوی هماهنگی شناختی مشخص می کند که روابط بین عناصر مختلف و شی یا موضوع اصلی در تعیین ارزشیابی کلی دارای اهمیت فراوانی است .
o بیشتر تحقیقات در مورد تغییر نگرش مبتنی بر این گونه ملاحظات است.

 

تحقیقات مربوط به نظریه ناهماهنگی شناختی

o نظریه ناهماهنگی شناختی در معرض آزمون های تجربی قرار گرفته است .
o در چارچوب نظریه ناهماهنگی شناختی، بیش از بقیه الگوهای هماهنگی، درباره اثرات اخذ یک تصمیم بر نگرش ها و رفتارهای بعدی انسان تحقیق انجام شده است .
o بر طبق این نظریه ، هرگاه شخص مجبور می شود از دو انتخاب مطلوب یکی را برگزیند، دچار ناهماهنگی بعد از تصمیم می شود .
o هر چه این تصمیم مهمتر و دشوارتر باشد ، احتمال بیشتری دارد که شخص دلایلی برای تأیید لزوم تصمیم اتخاذ شده و به حداقل رساندن کیفیت های جالب توجه موضوعی که انتخاب نشده، پیدا کند.

به عنوان مثال، اگر از بین دو خانه ای که قرار بوده اجاره کنید ، بالاخره یکی را انتخاب کرده باشید، نظر شما درباره مزایای خانه ای که انتخاب کرده اید احتمالاً مثبت تر شده و بیشتر روی مزایای آن تأکید خواهید کرد و در عوض برای خانه ای که انتخاب نکرده اید، معایبی برخواهید شمرد .  این حالت تقریباً در تمام تصمیم گیری هایی که مستلزم انتخاب بین دو چیز مطلوب است، به چشم می خورد .  این بحث در روان شناسی اجتماعی غالباً تحت عنوان توجیه یا خود توجیهی ، مطرح شده است .

o تحقیق بعدی که در مورد نظریه دفاع ضد نگرشی انجام شده است، مبنی بر این است که وقتی شخص مجبور شود موقعیتی اجتماعی را که مخالف نگرش های اوست اتخاذ کند، دچار تعارض می شود.

o این نظریه پیش بینی میکند که:

الف- تعارض منجر به تغییر نگرش شخص می شود؛

ب- هر قدر شخص برای اشغال موقعیتی اجتماعی که مخالف نگرش های خصوصی اوست، با ترغیب کمتری آن را پذیرفته باشد، احتمال تغییر نگرش های شخصی او نسبت به آن موقعیت بیشتر خواهد بود .
در تحقیق معروفی که فستینگر انجام داد، سه گروه متشکل از ۲۰ دانشجو دوره لیسانس، هر کدام به عنوان یک آزمون شونده استفاده شدند .  در گروه یک دلاری آزمودن شونده ها ابتدا ملزم شدند تا کارهای تکراری و یکنواختی را انجام دهند . چیدن ۱۲ قرقره در داخل یک سینی، خالی کردن سینی و دوباره چیدن قرقره ها ، بارها و بارها. سپس به آنها از طرف کارشناس طرح، یک دلار پرداخت شد تا به دانشجویان بعدی بگویند این کار بسیار جالب و لذت آور است .

در گروه ۲۰ دلاری برای انجام همین کار، ۲۰ دلار هزینه شد . گروه کنترل فقط کارهای یکنواخت را انجام دادند . در پایان تحت پوشش یک نظرخواهی، نگرش های افراد نسبت به انجام کار بررسی شد، هر آزمون شونده ای که دروغ گفته بود، چه برای ۱ دلار و چه برای ۲۰ دلار، به پرسش نامه ای درباره نگرش های شخصی خود نسبت به آن آزمایش پاسخ داد.

نتیجه نشان داد که تغییر نگرش در آن دسته از دانشجویان که ۱ دلار دریافت کرده بودند، بیشتر بود تا در دانشجویانی که ۲۰ دلار برای دروغ گفتن خود دریافت کرده بودند . به عبارت دیگر، دانشجویانی که ۱ دلار گرفته بودند، کار انجام شده در آن آزمایش را لذت بخش تر و جالب تر دانسته بودند تا کسانی که ۲۰ دلار گرفته بودند .
به نظر محققان، دانشجویانی که ۲۰ دلار دریافت کرده بودند، توجیه روشن تری برای دروغ گفتن داشتند چرا دروغ گفته اند؟ چون ۲۰ دلار گرفته اند.  اما دانشجویانی که فقط ۱ دلار برای دروغ گویی دریافت کرده بودند، مجبور بودند توجیه قابل قبول تری برای این عمل خود پیدا کنند . بنابراین تغییر نگرش اولیه و اذعان به جالب بودن کار می توانست توجیه بهتری برای عمل آنها باشد.

o گروهی از محققان ، این گونه نتیجه گیری نظریه هماهنگی شناختی را مورد انتقاد قرار داده و گفته اند این احتمال وجود دارد که دانشجویانی که ۲۰ دلار دریافت کرده اند، به خاطر این پول قابل توجه تغییر نگرش خود را انکار کرده باشند.

o نظریه های هماهنگی ، کاربردهای گوناگون دیگری در زمینه های مختلف دارد .  مثلاً در حوزه سیاست در تحقیقات مربوط به انتخاب رئیس جمهوری، محققان نشان دادند که انتخاب یک کاندیدا از میان چند کاندیدا بدین صورت است که رأی دهندگان به کسی رأی می دهند که نگرش او در مسایل مختلف به نگرش خود آنها نزدیک باشد.

به عبارت دیگر رأی دادن یک رأی دهنده بستگی به عوامل زیر دارد:

الف- نگرش او نسبت به مسایل مختلف
ب- نگرش او نسبت به یک کاندیدا
ج- نگرش یک کاندیدا نسبت به مسایل مختلف

همین طور در حوزه بازاریابی، محققان چگونگی واکنش مصرف کنندگان را در مقابل کالاهای با قیمت ارزان بررسی کرده اند .  هر چند متخصصان بازاریابی غالباً تصور می کنند که ارزانی قیمت اغوا کننده است، اما نظریه ناهماهنگی شناختی پیش بینی می کند که مردم کالایی را بیشتر تأیید می کنند که پول بیشتری برای آن پرداخت کرده باشند .
o بدین ترتیب، بر طبق نظریه هماهنگی شناختی و پیش بینی آن، سرمایه گذاری بیشتر، به دوست داشتن بیشتر می انجامد .
o برای سنجش این پیش بینی در تعدادی از فروشگاه ها محققان کالاهای جدیدی را با قیمت حراج یا تخفیف عرضه کردند و پس از یک دوره یک تا سه هفته ای همان اجناس به قیمت عادی در همه فروشگاه ها عرضه شدند .  هماهنگ با پیش بینی نظریه ناهماهنگی شناختی، میزان فروش در دوره ای بیشتر بود که قیمت ها بدون تخفیف عرضه شده بودند .

• نظریه ناهماهنگی شناختی چنان چه شرایط زیر برآورده شود، از صحت پیش بینی زیادی برخوردار خواهد بود:

الف- برای انجام یک رفتار، مشوق کمی (مثلاً، مبلغ کمی پول) موجود باشد؛
ب- آن عمل نتایج ناگوار برای کسی داشته باشد؛
پ- شخص معتقد باشد که مسئولیت فردی زیادی درباره آن عمل و پیامدهای آن دارد؛
ت- شخص گمان داشته باشد که انتخاب آن، عمل مهمی بوده است.

• اما چند نکته درباره هماهنگی شناختی شایان ذکر است:

الف- آن چه برای یک شخص سبب ناهماهنگی می شود، ممکن است برای دیگری این گونه نباشد و این نظریه، در شکل های جدید خود بر اهمیت فرد تأکید زیادی دارد؛
ب- ممکن است شناخت هایی ناهماهنگ باشند، اما لزوماً سبب ایجاد تنش در شخص نشوند، مگر آن که شامل برخی عناصر مربوط به مسئولیت شخصی فرد باشند؛
پ- تعهد نسبت به یک تصمیم در این زمینه حایز اهمیت است و ناهماهنگی وقتی بیشتر خواهد بود که شخص نسبت به موضوعی تعهدی قوی داشته باشد.

روشهای مقابله با ناهماهنگی شناختی

1) از بین بردن شناخت ناهماهنگ؛
2) اضافه کردن شناخت های هماهنگ جدید با ارزش تر و مهم تر از شناخت ناهماهنگ؛
3) کاهش اهمیت شناخت های ناهماهنگ؛
4) افزایش اهمیت شناخت های هماهنگ؛

o به عنوان مثال وقتی یک فرد سیگاری اطلاعاتی درباره مضر بودن سیگار برای سلامتی دریافت می کند، در این زمان دچار ناهماهنگی می شود، چونکه آگاهی او در مورد مضر بودن سیگار برای سلامتی، با شناختی که او را مجبور به سیگار کشیدن می کند، ناسازگار است.

او میتواند تضاد حاصله را به طرق زیر کاهش دهد:

1) رفتارش را تغییر دهد، یعنی دیگر سیگار نکشد و این با شناختی که درمورد مضر بودن سیگار به دست آورده، سازگار است؛
2) شناخت خود در باره تأثیر سیگار کشیدن بر سلامتی را تغییر دهد، به این باور برسد که سیگار کشیدن تأثیر بدی بر سلامتی ندارد و اثرات مثبتی برای سیگارکشیدن مطرح کند؛
3) اهمیت تأثیر سیگار کشیدن بر سلامتی را کاهش دهد، مثل این که به این باور برسد که خطر سیگار کشیدن برای سلامتی در مقایسه با خطر حوادث رانندگی قابل چشم پوشی است و یا اطلاعاتی را که دریافت میکند را سوء تعبیر کند؛
4) لذتی که از سیگارکشیدن می برد را به عنوان جزیی مهم در زندگیش در نظر بگیرد.

کاربرد تئوری هماهنگی شناختی در آموزش سلامت

• آموزش دهنده سلامتی که تئوری هماهنگی شناختی را می شناسد، محرکهایی را برای تشویق مردم به رفتار کردن به طریقی جدید ارایه می نماید. اما مردم را به گونه ای در معرض تغییر می گذارد که طرد تغییر نکنند، یعنی طوری عمل می کند که محرکها نه خیلی زیاد و نه خیلی بزرگ باشند.
اما مربیان آموزش سلامت ممکن است از طریق افزایش تعمدی ناراحتی درباره یک رفتار نامطلوب در فرد ، باعث تغییر رفتار وی شوند، و بعد از تغییر رفتار مطلوب، و به منظور پایداری وی در تصمیم ، از تقویت کننده هایی برای کمک به کاهش تضاد روانی استفاده کنند.

نتیجه گیری

o معمولاً کارکنان بهداشتی از دیدگاه خود به رفتار نگاه می کنند و برعوامل بهداشتی و درمانی به عنوان دلیل رفتار تأکید فراوانی دارند .
o جامعه ممکن است ارزش های دیگری را به همین میزان یا مهم تر از این مد نظر داشته باشد، مانند زندگی اقتصادی اجتماعی، اعتبار زیبایی، جذابیت، اصول اخلاقی ، شرف خانوادگی و نظایر اینها که بستگی به ارزش های فرهنگ غالب و متداول دارد .
o آنچه که ممکن است در بخشی از جامعه به نظر ما به عنوان رفتار نامعقول و غیرمنطقی بیاید، می تواند متضمن تصمیمات معقول و سنجیده ای باشد که بر اساس موقعیت و نیازهای خود جامعه تجویز شده است.

o اشتباه است که یک برنامه آموزش سلامت را به این دلیل که نتوانسته ایجاد علاقه و انگیزه نماید ، مقصر شناخته و مورد سرزنش قراردهیم.
o شخص ممکن است قصد انجام یک رفتار را داشته باشد، اما هنوز نتوانسته باشد که آن را انجام دهد، و این امر به علت تأثیر عواملی نظیر وقت، پول، امکانات، مهارت ها ، منابع موجود و غیره باشد.

o در آموزش سلامت، مدلها و تئوری ها می توانند به منظور طراحی خوب یک برنامه آموزش سلامت بر مبنای درک صحیح از جامعه و مشارکت اجتماعی در انتخاب اولویت ها و اهداف به کارگرفته شوند .

o آشنایی با شیوه تأثیر رفتار می تواند به انتخاب مداخله هایی منجر شود که نه تنها فرد، بلکه بر روی خانواده ، جامعه و سطح ملی نیز تأثیر گذار باشند و تغییر اجتماعی و اقتصادی را شامل شوند .

o هدف از کاربرد تئوری و مدل در آموزش سلامت، کمک عملی به طراحی برنامه های تأثیرگذار می باشد، بطوری که رفتارهایی را تغییر دهد که واقعی و عملی بوده و برای جامعه مشکلاتی را به بار آورده اند.

o در نتیجه وقتی که اطلاعات کافی در مورد عوامل مختلف موجود باشد، برای تصمیم گیری در مورد آموزش سلامت و به کارگیری مدل ها و تئوری ها بایستی موارد زیر را در نظر گرفت:

A. قبل از صرف وقت و انرژی برای ایجاد یک رفتار باید ، اطمینان حاصل نماییم که جامعه از آن رفتار سود خواهد برد . چنین امری ممکن است واضح به نظر آید، اما متأسفانه هنوز هم می توان آموزش دهندگان سلامتی را سراغ داشت که وقت زیادی صرف می نمایند تا مردم را به انجام ندادن رفتارهایی که می پندارند برای سلامتی مضر هستند، ترغیب نموده یا آنان را به اتخاذ رفتارهایی که ممکن است برای سلامتی به میزان خیلی کمی مفید باشند، تشویق نمایند؛

B. رفتاری که قرار است جامعه آن را اتخاذ کند ، باید به طور دقیق تعریف شود در نظر گرفته شود که چه نوع عوامل قادر کننده ای برای ایجاد انگیزه در مردم لازم است تا رفتاری را اتخاذ نمایند . در این مرحله حتی می توان رفتارهایی را معین نمود که انتظار نمی رود به دلیل پیچیدگی و نیاز به عوامل قادر کننده مانند زمان ، پول و مهارت هایی که موجود نیستند و یا ناسازگار بودن با فرهنگ و رفتارهای فعلی تغییر یابند؛

C. خدمات بهداشتی باید مورد بررسی قرار گیرند تا اطمینان حاصل شود که قابل دسترسی هستند و خدمات مناسبتر مانند کلینیک های سیار و بازدیدهای خانه ای در جاهایی که مورد نیاز است، فراهم گردند . مهارت های ویژهای که مورد نیاز جامعه هستند، باید به جامعه آموخته شوند. حل مشکلات بهداشتی مستلزم کارکردن با کارکنان سایر خدمات مانند کشاورزی توسعه روستایی، آموزش بزرگسالان و تعاونی ها می باشد . ممکن است اقدام در سطح ملی لازم باشد تا بر روی سیاست های دولت تأثیر گذاشت؛

D. چنانچه عوامل قادرسازی فراهم هستند ، ممکن است مشکل، فشار اجتماعی برروی شخص یعنی هنجار انتزاعی باشد . غیر معقول است که از شخص انتظار برود تا برخلاف خواسته های اطرافیانش در جامعه قدم بردارد . توصیه نمودن به شخص در کلینیک کافی نبوده و ضروری است به داخل جامعه رفته و تمام خانواده و دیگر اشخاص مهم را در برنامه آموزش سلامت در گیر نموده و مشارکت داد. یک استراتژی با ارزش این است که افراد مهم کلیدی یا رهبران فکری جامعه را در شروع برنامه درگیرنمود؛

E. موضوع تغییر اعتقادات و نگرش فرد بایستی تا آخرین مرحله باقی بماند . علت این امر این است که سرزنش برای قصور معمولاً به گردن اعتقادات بد نهاده میشود و برنامه های آموزش سلامت گاهی در به حساب آوردن عوامل قادرساز و فشار اجتماعی قصور میورزند. پی بردن به این که چگونه یک اعتقاد ویژه به وجود آمده است ، اهمیت دارد . زیرا از این طریق می توان به ریشه آن پی برده و پیش بینی نمود که چطور می توان آن را تغییر داد.

o اگر جامعه اعتقاد دارد که انجام یک رفتار منجر به نتایج غیر مطلوب می گردد ، باید چرایی آن تعیین شود، چون ممکن است این امکان وجود داشته باشد که تغییر رفتار پیشنهادی را تعدیل نمود تا قابل قبول گردد .  چنانچه این کار تغییر آن رفتار است ، از نظر اخلاقی درست این است که نگرش مطلوب درباره آن رفتار را ارتقا دهیم .  این امر می تواند در بر گیرنده پیام هایی باشد که درک منفی جامعه از نتایج آن رفتار را به حداقل رسانده و اعتقادات حامی رفتار مذکور را تقویت نمایند. یک استراتژی با ارزش به منظور پیشبرد اهداف ، درگیر کردن افراد مهم کلیدی یا رهبران فکری جامعه از شروع برنامه می باشد.

منبع
دانشگاه علوم پزشکی و خدمات بهداشتی درمانی کاشان

19- خود تنظیمی یا خود کنترلی

آموزش خود تنظیمی یا خود کنترلی

 Self-Control  یا Self-Regulation

• خودلگامی یا کنترل نفس یا کنترل خود، توانایی کنترل احساسات و رفتارها و خواسته‌ها است که انسان به منظور بدست آوردن برخی پاداش‌ها یا جلوگیری از برخی مجازات‌ها انجام می‌دهد.  احتمالاً برخی پاداش‌ها و مجازات‌هایی معمولاً کوچکتر که زودتر قابل دستیابی هستند، می‌توانند جلو دستیابی به برخی پاداش‌های بزرگتر را بگیرند.

• بیش از دو دهه از ارایه تئوری خود تنظیمی به منظور توجه به جنبه های کلی و جدید رفتار انسان می گذرد.  در این تئوری تمرکز بر راه های هدایت افراد و کنترل فعالیت ها Behaviors و عواطف Emotions برای رسیدن به اهداف Goals می باشد.  این تئوری چارچوبی پویا و دینامیک برای درک پیچیدگی های رفتار در پاسخ به اتفاقات برانگیزنده و محرک روانی مانند تجربیات استرس زای حاصل از بیماری فراهم می کند.

تعاریف و زمینه تئوری

• در سال ۱۹۹۳ کارولی Paul Karoly بررسی وسیعی در مورد تئوری خود تنظیمی انجام داد و آن را فرآیندهای داخلی یا اجرایی تعریف کرد که فرد را قادر می سازد در طول زمان بطرف فعالیت های هدفدار هدایت شود، به طوری که به نحوی در مسیر تغییر پیش رود.

مکانیسم تنظیم در تطبیق و تعدیل افکار، رفتار یا توجه از طریق استفاده ارادی یا خود به خودی مکانیسم های خاص و مهارت های حمایت کننده بکار گرفته می شود. در واقع می توان گفت فرآیندهای خود تنظیمی، زمانی که فعالیت معمول و عادی به مانعی برخورد کند و یا لازم باشد که مسیر هدف طور دیگری دنبال شود، آغاز می گردد.  مثلاً هنگام بروز یک مبارزه و یا شکست. در این زمان است که خود تنظیمی به منظور تلاش برای هدایت رفتار در طول یک مسیر خاص برای رسیدن به هدفی مشخص به کار گرفته می شود.

در فرآیند خود تنظیمی، هیچ عامل خاصی مسئول موفقیت یا شکست برنامه محسوب نمی شود.  زیمرمن Barry Zimmerman می گوید: توانایی خود تنظیمی می تواند مزایایی در زندگی روانی فرد داشته باشد.  وی خود تنظیمی را تلاش های منظم و سیستماتیکی می داند که باعث هدایت افکار، احساسات و اعمال برای رسیدن به اهداف و امیال فرد می شود و از این جهت، کاربرد آن اهمیت زیادی در زمینه های آموزشی و روانشناسی کسب کرده است.

تحقیق در زمینه خود کنترلی ابتدا در موارد درمانی شروع شد، ولی بعد به حیطه های آموزشی، بهداشتی، ورزشی و شغلی نیز گسترش یافت. این تئوری از دیدگاه های مختلف مورد بررسی قرار گرفته، ولی تاکنون توافقی بر جنبه های خاص آن صورت نگرفته است .  بندورا بر این عقیده است که بشر دارای توانایی های خاصی است که به طور کلی می توان آن را در سه بُعد مورد بررسی قرار داد:

i. تقلید و الگوسازی Imitating and Modeling
ii. خود انعکاسی Self- Reflect
iii. تنظیم رفتار خود Regulate Own Behavior

وی خود تنظیمی را جزء سوم از توانایی بشر محسوب نموده و برای آن عملکردهایی مشخص کرده است:

i. تنظیم اهداف Goal Setting
ii. مشاهده و نظارت بر خود Self Observation and Monitoring
iii. ارزشیابی و قضاوت در مورد عملکرد Performance Judgment and Evaluation
iv. خود واکنشی Self Reaction

بندورا عنوان می کند که خود تنظیمی در واقع یک مکانیسم کنترل داخلی است که تعیین می کند چه رفتاری انجام شود و اجازه می دهد که بتدریج کنترل های داخلی جانشین کنترل های خارجی رفتار شود . به این ترتیب افراد دایماً به طرف فرآیند تعیین اهداف برای خود می روند و سپس موفقیت های خود را با هدف و استاندارد خود مقایسه می کنند و در این حال است که استاندارهای شخص می تواند او را برای کار سخت تر یا تغییر رفتار به منظور رسیدن به یک هدف یا استاندارد مشخص تحریک کند .

سیستم های خود تنظیمی با تعدیل تأثیرات خارجی، اساسی را برای عمل هدفمند فراهم می کنند و به افراد اجازه می دهند که بر افکار، احساسات، انگیزه ها و اعمال خود کنترل داشته باشند.

تئوری انگیزش Motivation در مطالعات خود تنظیمی جای خاصی دارد . به نظر می رسد که سه عامل در تعیین درجه خودانگیزشی Self Motivation مؤثر باشد :

1. خودکارآمدی Self Efficacy برای نایل شدن به رفتارهای مشخص .  اگر شخص احساس کند که قادر به رسیدن به هدف خاص می باشد، احتمالاً سخت تر کار می کند؛

2. بازخورد Feed Back  فاکتور اساسی دوم برای خودانگیزشی بازخورد است .  فرد از طریق بازخوردی که دریافت می کند، تلاش خود را در جهت هدف هدایت، کنترل و تعدیل می کند. به علاوه، دریافت بازخورد مثبت در موفقیت کار تأثیر بهتری خواهد داشت و خودکارآمدی را نیز بهبود خواهد بخشید؛

3. پیش بینی زمان رسیدن به هدف Anticipated Time Goal Attainment.  اهداف کوتاه مدت در ایجاد انگیزش مؤثرتر از اهداف دراز مدت هستند. استانداردهای اجتماعی و اخلاقی نیز در خودانگیزشی و تنظیم رفتار دخالت می نمایند .

• دیدگاه دیگر در تحلیل این تئوری، دیدگاه کاکوسکی Nancy Kocovski است که دارای چهار جنبه است :

1) تعیین اهداف :

تعیین اهداف در واقع پیدا کردن اصولی برای مشخص کردن میزان اختلاف بین وضع موجود و وضع ایده آل است .  در صورت وجود اختلاف ، فرد باید سعی در کاهش این تفاوت ها داشته باشد .  اهداف از طریق اثر برانگیزگی، یادگیری، خودکارآمدی و خودارزیابی، خود تنظیمی را افزایش می دهند.  البته فرد باید تعهد و الزامی در رسیدن به هدف داشته باشد.

هدف فرد را وا می دارد که تلاش لازم را برای رسیدن به آنچه که می خواهد را مصروف داشته و در طول زمان نیز بر آن پافشاری کنند.
o همچنین به فرد کمک می کند با تمرکز بر وظایف، انتخاب و به کارگیری مناسب خط مشی ها، پیشرفت را پایش کند.

o اهداف باید دارای خصوصیاتی باشند که اهم آنها عبارتند از :

i. ویژگی Specificity
اهدافی که استانداردهای عملکرد خاصی را مشخص می کنند نسبت به اهدافی که عمومی و کلی هستند، احتمالاً بیشتر باعث خود تنظیمی و فعال شدن خود ارزیابی ها خواهند شد.
اهداف اختصاصی عملکرد را افزایش می دهند، چون مقدار تلاش مورد نیاز برای موفقیت را مشخص می کنند و باعث افزایش خودکارآمدی می شوند.  همچنین زمینه خودارزیابی را روشن تر کرده و از ابهام و سردرگمی جلوگیری و با تحقق اهداف باعث تقویت درونی فرد می شوند؛

ii. نزدیک بودن هدف: Proximity
چون حصول به اهداف نزدیک سریع تر صورت می گیرد و قابل دس تیبابی هستند، در نتیجه ایجاد انگیزه بیشتری کرده و خود تنظیمی نسبت به اهداف دراز مدت بهتر صورت می گیرد؛

iii. درجه سختی : Difficulty
اهدافی که از نظر درجه مشکل بودن، متوسط هستند، بیشترین اثر را در ایجاد انگیزش و عملکرد خود تنظیمی دارند ، زیرا اهدافی که ساده هستند برانگیزاننده نیستند و اهدافی هم که مشکل به نظر برسند و رسیدن به آنها غیرممکن جلوه کند، تلاش را در افراد ایجاد نمی کنند، لذا اهداف متوسط معمولاً بیشترین اثر را دارند .

2) خودپایشی: Self Monitoring

هنگامی که هدف تعیین شد، به علت توجه به اشارات و نشانه های داخلی و خارجی از طریق خودآگاهی بیشتر، داشتن توانایی خود پایشی ضروری می شود تا باعث هدایت و کنترل استراتژی های مداخله به صورت سریعتر ، بهتر و متناسب تر شود .

توجه به وضعیت های داخلی، افکار، احساسات و عواطف، و وضعیتهای خارجی، نظیر حرکت بدن و محیط، می تواند شامل طیفی از تمرکز خارجی تا تمرکز داخلی کم یا وسیع باشد.

خودپایشی توجه ماهرانه و عمدی به برخی از جنبه های رفتاری است. مثل :

i. ثبت تکرار رفتارها    ii. ثبت شدت رفتارها    iii. ثبت دوره رفتارها

• با تعیین اثر خود پایشی، دو نوع خود پایشی مشخص شده است که شامل :

a) خود پالایشی بالا High Self Monitoring – آن دسته افراد که از ایما و اشارات دیگران برای تنظیم رفتارهایشان استفاده می کنند.

b) خود پایشی پایین Low Self Monitoring – افرادی که به وسیله وضعیت های عاطفی و نگرش هایشان از داخل کنترل می شوند.

فردی به عنوان خود پالایش بالا تعریف می شود که اشارات خارجی یعنی رفتار سایر افراد به طرف خودش، را سریع می گیرد و تعیین می کند که چه رفتاری در یک وضعیت خاص نیاز به تغییر دارد .  این حالت ممکن است برای وقایع و اتفاقات اجتماعی مناسب باشد، جایی که نیازهای معاشرتی بیشتر مورد نیاز هستند.  در مقابل ، خود پایشی پایین براساس نشانه های داخلی صورت می گیرد، یعنی درک وضعیت روانی فرد توسط خودش ، که از آن به عنوان یک مشخصه برای تغییر رفتار استفاده می شود.

o خود پایشی اطمینان به خود و عملکرد فرد را در انجام یک وظیفه ارتقا می دهد.

3) خود ارزشیابی : Self-Assessment

یک شکل مهم در خود تنظیمی ، کشف و مقایسه اختلاف بین رفتارهای موجود و رفتارهای ایده آل برحسب اهداف تعیین شده می باشد.
o افراد سطح و موقعیت عملکرد خود را با میزان حصول به استانداردهای مطلوب مورد مقایسه قرار می دهند.
o افراد در خود ارزشیابی ، اختلاف یا تفاوت ها را در طول طیفی از رفتارهای مطلوب تا نامطلوب مشخص می کنند تا تصمیم بگیرند چه مداخله ای مورد نیاز است؟
و به وسیله تقویت یا کاهش رفتار، استراتژی های خود تنظیمی تحت تأثیر قرار می گیرند.

o درجه افزایش تلاش به دنبال بازخوردی که فرد در مورد عملکردی پایین تر از استاندارد گرفته، مهم است .
o این امر، در مورد افراد با خودکارآمدی بالا نسبت به کسانی که خودکارآمدی در آنها پایین است، بیشتر صادق است؛
o چندین عامل درکشف میزان اختلاف و خود ارزشیابی مؤثرند، این عوامل عبارتند از:

a) نحوه عملکرد و سنجش موفقیت در وضعیت های مختلف و بسته به این که استانداردها را خود تعیین کرده ایم و یا از خارج تعیین شده اند، متفاوت است؛

b) میزان فاصله بین عملکرد فرد و استاندارد مورد نظر که بر روی تلاش و خودارزیابی فرد تأثیر می گذارد؛

c) اثرات ارزشیابی منفی در مورد داشتن عملکردی کمتر از استاندارد در مورد وظایف پیچیده با کاهش عملکرد و یا تلاش با وظایف ساده متفاوت است؛

d) رضایت نه تنها به سطح اختلاف بین عملکرد و استاندارد مربوط می شود، بلکه به میزان تغییرات عملکرد در طول زمان نیز بستگی دارد.

o اما به طور کلی عواملی که بر روی خود ارزشیابی و قضاوت اثر می گذارند، به وسیله مهارت های کشف اختلاف مشخص می شو ند
o ولی توانایی اولیه کشف اختلافات نتیجه تأثیر خود پایشی است .
o درک پیشرفت، خودکارآمدی را قوی تر خواهد کرد که برای ادامه انگیزش، حرکت و خود تنظیمی با اهمیت است.

4) خود تقویتی : Self-Reinforcement

خود تقویتی با توجه به افراد و موقعیت ها متفاوت است و بستگی به نتیجه ارزشیابی دارد .  مقایسه و سنجش های اجتماعی می تواند بر فرآیند خود تقویتی اثر بگذارد .  به عنوان مثال ، خود پاداشی می تواند پس از یک عملکرد موفق کاهش یابد، اگر فرد بفهمد که افراد دیگر در آن مورد عملکرد بهتری داشته اند. خود تنبیهی ممکن است پس از یک عملکرد ضعیف کاهش یابد، چنانچه فرد دریابد که افراد شناخته شده در آن مورد بدتر از او عمل کرده اند .

 

• طبق نظر کانفر Frederick Kanfer نیز تئوری خود تنظیمی دارای سه عنصر : A. خود پایشی،   B. خود ارزشیابی   C. خود تقویتی است.

• لِوِنتال Howard Leventhal در بررسی تئوری خود تنظیمی بیان داشته که سیستم های موازی شناختی و عاطفی به وسیله محرک های داخلی و خارجی تشدید می شوند .  وی سه فرآیند موازی را در خود تنظیمی فعال می داند :A. درک تهدید  B. مقابله با تهدید  C. ارزیابی

درک تهدید :

شامل درک از یک تهدید سلامتی براساس حواس و نشانه های جسمی است .  این ادراکات درباره نشانه ها، با استفاده از اطلاعات گرفته شده از محیط نظیر گزارشات رسانه ها، ارتباط با کارکنان بهداشتی، پیام های افراد مهم و تجارب در مورد بیماری شکل گرفته است (ادراکات شناختی). در مدل لونتال، واکنش های فرد به اطلاعات داخلی یا خارجی، فرآیندهای عاطفی موازی را شکل می دهد.  بررسی این اطلاعات به شخص در ساختن یک طرح برای اداره پاسخ روانی به بیماری یا تهدید کمک می کند. بسیاری از محققین با استفاده از مدل خود تنظیمی لونتال، از وجود رابطه بین درک شخص از تهدید و اعمال آغاز شده توسط او برای اداره تهدید حمایت کرده اند؛

مقابله با تهدید :

اداراکات شکل گرفته از جزء اول، بر گام دوم تأثیر می گذارد. مقابله یا سازش به وسیله تلاش برای کنترل ترس یا سایر احساسات مربوط به بیماری یا تهدید شکل می گیرد.  مقابله با جنبه های عینی بیماری به استراتژی هایی که برای رسیدن به اهداف مربوط به سلامتی، در مرحله درک از بیماری انتخاب و طرح ریزی شده اند، مربوط می شود. حلقه های بازخوردی درون مدل وجود دارد که به صورت وسیله ای برای پردازش اطلاعات داخلی و خارجی محسوب می شوند؛

ارزیابی :

هر دو نوع واکنش های مقابله ای مورد ارزشیابی قرار می گیرند.  بسته به نتایج این ارزیابی ، پاسخ های مقابله ای ممکن است تغییر کند .  نتایج تلاش های مقابله شناختی با میزان آگاهی و شناخت فرد از تهدید سنجیده می شود.  اما ارزیابی عاطفی یا روانی نتایج ممکن است به آن سرعت میسر نباشد.  البته معمولاً بین تطابق های روانی اجتماعی و کنترل تهدید ( بعد شناختی ) ارتباط وجود دارد .

• خود تنظیمی رفتار یعنی اینکه افراد رفتارهای مناسب و نامناسب را تشخیص دهند و عملکردشان را بر طبق آن انتخاب کنند. بعضی کارهایی که در زندگی انجام می دهیم ، چندان برایمان مهم نیست .  رفتن به یک همبرگر فروشی و خوردن یک همبرگر معمولاً چندان با خود تقویتی یا خود تنبیهی ارتباط ندارد .  اما اگر کارهایی که می کنیم واقعاً برایمان مهم باشند، به نوعی به ارزیابی خودمان می پردازیم .  برای مثال اگر نگران رژیم غذایی خودباشیم، در این صورت ممکن است فعالیت های خودمان را ارزشیابی کنیم و خودمان را برای رفتن به ساندویچ فروشی مورد شماتت قرار دهیم .

این خود تنبیهی یا خود تقویتی همچون تنبیه و تقویتی که مستقیماً تجربه می کنیم یا حتی مشاهده می کنیم ، بر عملکردمان تأثیر دارد .  با کمک فعالیت شناختی خودمان و کنترل محیط اطرافمان می توانیم از طریق پاداش و تنبیه خودجوش، خودمان را برانگیزیم و بدین ترتیب میتوانیم رفتارمان را تنظیم کنیم.

فرآیندهای خود تنظیمی

• بندورا در سال ۱۹۷۸ الگوی ساده شده ای از فرایند های خودگردانی ر ا ارایه کرد . در این الگو، سه فرایند کلیدی در یادگیری برای تنظیم رفتار خود پیشنهاد می شود:

1) اول، عملکردمان را زیر نظر می گیریم Self Observation پس از آن رفتارمان را با توجه به کمیت، کیفیت، ابتکاری بودن، سرعت و ویژگی های دیگر آن مورد بررسی قرار می دهیم؛

2) دوم، درباره عملکردمان به قضاوت Self Judge می نشینیم و به ارزشیابی این مسأله می پردازیم که تا چه حد آنچه کردیم با معیارهای شخصی مان همخوانی دارد؛

3) سوم، درباره پیامدهایی که آن رفتار، ممکن است برایمان داشته باشد، می اندیشیم که براساس قضاوت از رفتارمان، ممکن است احساس خوشنودی یا ناخوشنودی کنیم.

مشاهده عملکرد خود :

o اگر سخنرانی بخواهد مدت زمان سخنرانی خود را تنظیم کند، اولین گام این است که پاسخ های مورد علاقه را زیر نظر بگیرد.
o ثبت رفتار به طرزی صحیح با استفاده از نمودار یا جدول برای کنترل رفتارمان لازم است .
o نتایج مطالعات بسیاری معلوم کرده است که صرف آگاهی از رفتار می تواند به تغییر رفتار بیانجامد .
در یک آزمایش با دانش آموزان کلاس هشتم، رفتار درهم گسیخته دو دانش آموز، از طریق وادار کردن آنها به کنترل رفتارشان اصلاح شد. به این صورت که از دانش آموزی که دچارحواس پرتی بود، خواسته شد با استفاده از فرم ساده ای، وقتی را که برای انجام تکالیفش صرف میکند، محاسبه کند . به دانش آموز دیگر نیز گفته شد برای محاسبه تعداد دفعاتی که صحبت می کند از فرم ساده ای استفاده کند.

قضاوت درباره خود :

معیارهایی را که براساس آنها درباره عملکردمان به قضاوت می نشینیم از کجا اخذ می کنیم؟  به نظر می رسد این معیارها گاهی خودجوش باشند.  اما در نظریه یادگیری اجتماعی گفته می شود که بسیاری از معیارهایی را که برای ارزیابی عملکردمان در اختیار داریم، از مدل هایی که در محیط اجتماعی مان وجود دارند ، می آموزیم.

برای مثال همانطور که ما چقدر مایلیم برای تکالیفی که حل شان مشکل است، وقت صرف کنیم ؟ تحت تأثیر الگوهایمان است، والدین و معلمانی که معیارهای عملکرد پایینی را برای کودکان خود در نظر می گیرند، باید انتظار این را داشته باشند که کودکان آنها نیز به معیارهای پایینی بسنده کنند.

والدین و معلمانی که معیارهای عملکردی بالا را برای کودکان در نظر می گیرند، می توانند انتظار این را داشته باشند که کودکان نیز متقابلاً معیارهای بالایی داشته باشند.

یافته ها نشانگر این هستند که کودکان وقتی پیوسته معیارهای بالایی برایشان تعیین می شود و الگوهایشان نیز دارای چنین معیار های هستند، شرایط سختی را برای عملکرد خود قایل شده و در این وضعیت پاداش ناچیزی برای خود در نظر میگیرند. اما وقتی بزرگسالان هم خودشان رفتاری غیر جدی دارند، و هم به کودکان آسان گیری را می آموزند، کودکانشان از عملکرد متوسط خود خوشنود به نظر می رسند و برای چنین دستاوردهایی برای خود پاداش منظور می کنند.

این که فرد معیارهای شخصی بالایی داشته باشد ، بسیار خوب است، اما معیارهایی که بیش از حد بلند پروازانه هستند، زیان آورند .
نظام های خود تقویتی بسیار ریاضت کشانه ممکن است به افسردگی، احساس یاس، بی هدفی، صدمه به خود یا به خودکشی بیانجامد .
افرادی که آرزوهای بلند پروازانه دارند و پیوسته پیشرفت هایشان را ناچیز می شمارند پیوسته در حال اضطراب و افسردگی به سر میبرند.

• بطور کلی درمورد خصوصیات افراد خود تنظیم می توان موارد زیر را ذکر کرد :

A. افراد خود تنظیم تلاش می کنند، کنترل آگاهانه ای بر : i. رفتار، ii. انگیزه (عاطفه ) iii. شناخت خود داشته باشند .
آنها این سه بعد را کنترل و نظارت کرده و رفتارهایشان را براساس موفقیت یا شکست حاصل از آنها تطبیق می دهند؛

B. این افراد توسط دیگران، افراد و عوامل بیرونی کنترل نمی شوند، بلکه خود ، تنظیم کننده اعمال خود هستند .  فرد خود تنظیم واقعی ممکن است با یک طرح تنظیم شده توسط متخصص کارش را شروع کند  اما تنظیم رفتارها توسط خودش انجام می شود .

• تنظیم رفتاری در این مدل از دو درجه انگیختگی درونی و خارجی برخوردار است. معمولاً درجه بندی زیر در اکثر پرسشنامه های این مدل به چشم می خورد :

1) تنظیم رفتار با کنترل خارجی مثل تشویق، لحاظ تقویت های مثبت و منفی کنترل شده.
2) تنظیم رفتار با درونی کردن انگیختگی خارجی .
3) تنظیم رفتار براساس پذیرش ارزش فعالیت به صورت یک مسأله مهم فردی یا به خود آمدن و تنظیم مجدد
4) تنظیم جامع و یکپارچه برای هماهنگی بین هویت و سایر جوانب خود که بیشتر به عنوان انگیزش درونی و خود خواسته قلمداد می شود.

منبع
دانشگاه علوم پزشکی و خدمات بهداشتی درمانی کاشان

20- خودیاری

 

خودیاری

SELF-HELP

خودیاری مکتبی است که از طریق آگاه کردن فرد با اصولی مبتنی بر روانشناسی، او را در راه:

• بهبود زندگی شخصی،
• اقتصادی،
• عاطفی،

• با ایجاد تغییر از درون، کمک می‌کند.

کتاب های خودیاری روان شناسی

گفت وگو با دکتر مریم  اصفهانی درباره کتاب های خودیاری روان شناسی

همسو با جریان رشد و گسترش انواع کتاب های خودیاری در برخی از کشورهای جهان، فرهنگ خود روان درمانی با کتاب با فاصله یک یا دو دهه پس از غرب و آمریکا، در ایران نیز جایگاهی پیدا کرده و با بالا گرفتن تب کتاب های خودیاری روان شناختی ( به ویژه در میان جوانان) روند رو به رشدی داشته است…

در مفهوم کلی، کتاب درمانی به معنای استفاده از کتاب و مواد خواندنی سودمند برای حل مشکلات جسمی و روان شناختی است اما در روان پزشکی و روان شناسی بالینی، کتاب درمانی به عنوان مکمل درمان فرد و راهنمایی برای حل مشکلات شخصی وی شناخته می شود که در پوشش یکی از فنون روان درمانی، با توصیه درمانگر و به شکلی سازمان یافته و هدف دار مورد استفاده قرار می گیرد.

 ▪ درمانگران چگونه با استفاده از کتاب های روان شناختی می توانند به مراجعان خود کمک کنند؟

درمانگران از فن کتاب درمانی به ویژه در رویکرد «روان درمانی شناختی» و با هدف آشنا کردن بیمار با نوع مشکل یا اختلالی که دارد، افزایش دانش مربوط به این مشکل یا اختلال (مانند عوامل ایجاد کننده یا تشدیدکننده آن، سیر بیماری و پیش آگهی) استفاده می کنند. آنها همچنین در بسیاری از موارد کتاب درمانی را به شکل مستقیم با هدف در اختیار گذاشتن راهبرد هایی برای تغییر به بیمار پیشنهاد می کنند. در واقع در این شرایط ویژه است که کتاب به عنوان ابزاری برای خود درمانی برای بیمار به کار گرفته می شود.

 ▪ کتاب درمانی چه پیامد های مفیدی می تواند داشته باشد؟

۱) خودشناسی:

کتاب درمانی به افراد کمک می کند مشکلات عاطفی خود را بشناسند و به این ترتیب میزان آگاهی هیجانی آنها افزایش می یابد.

۲) آگاهی درباره مشکلات یا بیماری خود:

در بسیاری از کتاب های خودیاری معیارهایی برای شناسایی مشکلات در تفکر، احساس و رفتار و نابهنجار بودن افراد آمده است. با توجه به وسعت و گوناگونی بیماری های روانی و نشانه های آنها، کتاب های خودیاری می توانند ملاک هایی را برای تغییر دیدگاه نسبت به مشکلاتشان یا تا حدودی آگاهی در مورد نوع بیماری شان در اختیار افراد قرار دهند.

۳) افزایش سلامت روانی:

کتاب های خودیاری می توانند با افزایش این توانایی ها به بهداشت روانی افراد کمک کنند:

توانایی لذت بردن از زندگی با وجود تمام سختی ها و مشکلات احتمالی، توانایی تحمل ناملایمات و حوادث دردناک (مثل مرگ عزیزان) و بازگشت به زندگی معمول پس از گذران یک دوره ناراحتی، توانایی حل مساله برای مشکلاتی که تغییرپذیرند، توانایی پذیرش مشکلاتی که تغییرنا پذیرند، توانایی آرامش گرفتن پس از پشت سر گذاشتن انواع استرس ها، تعادل در تمام جنبه های زندگی مانند تعادل در تنها بودن و معاشرت با دیگران، کار و تفریح، خواب و بیداری، استراحت و ورزش و… ، انعطاف پذیری در عقاید، افکار و نگرش ها، سعی برای شناخت توانایی ها و ویژگی های مثبت و منفی خود و تلاش برای رسیدن به خود شکوفایی و پرورش استعداد ها و توانایی های شخصی…

۴) ایجاد یا افزایش اعتماد به نفس:

در برخی از کتاب های خودیاری راهکارهایی برای ایجاد یا افزایش احساس احترام به خود و احساس اعتماد به نفس به افراد پیشنهاد می شود که بسیاری از آنها می توانند در پرورش این احساسات مفید باشند.

۵) بهبود مهارت های اجتماعی:

در زمینه روابط انسانی، با وجودی که معمولا روابط با دیگران باعث احساس خوشحالی، رضایت، امنیت روانی و عاطفی و پیدایش تعهد و مسوولیت می شود، در این روابط مشکلاتی نیز وجود دارد که باعث ایجاد اصطکاک در روابط می شوند. کتاب های خودیاری پیشنهادهایی برای برقراری ارتباطات خوب و کاهش تنش های ناشی از روابط مشکل دار به خوانندگان ارائه می دهند.

۶) بهبود نگرش ها:

تحقیقات روان شناختی نشان می دهند گاهی افکار، نگرش ها و باور ها ممکن است منفی، غیرمنطقی یا نامعقول و به عبارتی ناکار آمد (به دردنخور) باشند. وقتی شناخت افراد این گونه باشد، روی رفتارشان تأثیر منفی می گذارد و کیفیت زندگی شان را کاهش می دهد. با کمک گرفتن از کتاب هایی در زمینه اصلاح مواردی مانند افکار، باور ها، نگرش ها و شناخت های ناسالم ممکن است بتوان این موارد را شناسایی کرد و آنها را کنار گذاشت.

۷) افزایش توانایی رویارویی با مشکلات:

منظور از تغییرات زندگی، رویدادهایی است که فشار روانی کوتاه مدت یا مزمن ایجاد می کنند. فشارهای روانی با توجه به شدت، طول مدت و گوناگونی می توانند تهدیدکننده سلامت جسمانی و روانی اشخاص باشند (مانند: طلاق و ازدواج، از دست دادن شغل، بازنشستگی، ناکامی در رسیدن به اهداف شغلی، شروع به تحصیل در دانشگاه، ترک منزل، مهاجرت، پدر یا مادر شدن، رفتن آخرین فرزند از خانه، مبتلا شدن به انواع بیماری های سخت مثل ایدز، سرطان، آسم و…) 

▪ روش خود درمانی با کتاب چه فایده هایی می تواند داشته باشد؟

افزایش نرخ شیوع بیماری های روانی از یک سو و کمبود متخصصان مجرب در زمینه بهداشت روانی از سوی دیگر و گران بودن اغلب خدمات با کیفیت مشاوره و روان درمانی ضرورت کتاب درمانی را نشان می دهد. در بسیاری از کتاب های خودیاری در زمینه روان درمانی، یافته های روان شناسی با زبانی ساده و قابل استفاده برای زندگی روزمره در اختیار خواننده قرار می گیرند. نگرش بیشتر مردم نیز به این کتاب ها مثبت است. بیماران با خواندن کتاب های خود یاری متوجه می شوند که در بسیاری از احساس ها مانند دیگران هستند و بروز احساس ها و عواطف مختلف در آنها عادی است.

21- درماندگی و خوش بینیِ آموخته شده

درماندگی و خوش بینی آموخته شده

 

درماندگی آموخته شده

Learned helplessness

• درماندگی آموخته شده حالت ویژه ای است که اغلب در نتیجه اعتقاد فرد مبنی بر اینکه “رویدادها در کنترل او نیستند” در او ایجاد می شود. دانش آموزی که برای پیشبرد اهداف خود زحمت می کشد و تلاش بسیار می کند، انتظار دارد که در پایان مورد بازخورد مناسب قرار گیرد و در ازای زحمتی که کشیده است، از نتایج زحمت خود بهره مند شود. حال اگر به دلایلی این مورد صورت نپذیرد، دانش آموز منفعل شده و دیگر تلاشی از خود نشان نمی دهد و این بدترین حالتی است که ممکن است، به سراغ دانش آموز بیاید. به طورکلی کودکی که شب تا دیروقت درس خوانده است، وقتی در ازای تلاش خود نمره مطلوب کسب نکند، ممکن است برای خود راهی جز گوشه گیری و انزوا نیابد.

• برای دستیابی به شناخت این گُسست که یأس، بدبینی و بی اعتمادی عمومی را در پی دارد، هر انسان فرهیخته و فرهنگ دوست را به فکر و چاره جویی وامیدارد. مفهوم درماندگی آموخته شده تا حدودی توسط پژوهشگران به تصویر کشیده شده است. این مفهوم معرف منفی ترین حالت درک از خود است.  درماندگی آموخته شده در حوزه تعلیم و تربیت به یادگیرندگانی اشاره می کند که کوشش را با پیشرفت مرتبط نمی دانند. آنها یادگیرندگانی هستند که فکر می کنند هر کاری انجام دهند به موفقیت دست نمی یابند.  یعنی:

پیامدهای رفتار، مستقل از رفتار فرد هستند.

بعد از یک رشته تجربه که در آن پاسخ های فرد در نتیجهِ رفتار او تغییر نمی کند،

وی می آموزد که رفتار و نتیجهِ رفتارِ او از یکدیگر مستقل هستند.

آزمایش ها

• در آزمایش های اولیه مربوط به درماندگی آموخته شده، سگ هایی که در معرض ضربه برقی (شوک الکتریکی) غیرقابل اجتناب قرار گرفته بودند، آموختند که هیچ یک از پاسخهای آنها، از جمله دم تکان دادن، پارس کردن، راه رفتن، پریدن و جز اینها سبب قطع شوک نمی شود. بعد، وقتی که این سگ ها در موقعیتی قرار داده شدند که در آن انداختن یک مانع باعث قطع شوک می شد، سگ ها ابتدا کمی به این طرف و آن طرف راه رفتند و بعد دراز کشیدند و به طور منفعل، خود را تسلیم شوک کردند. به بیان دیگر حیوانات پس از تجربه صدمه کنترل ناپذیر، انگیزه پاسخ دادن را از دست دادند و جای آن را افسردگی و اضطراب گرفت. افزون بر این حتی اگر یکی از پاسخ ها در رفع مشکل موفقیت آمیز بود، حیوان در یادگیری اینکه آن پاسخ مؤثر است ناتوان بود. پژوهش های بعدی با انسان ها، یافته های آزمایش بالا را مورد تأیید قرار داد.

• پژوهش های دیگری در این زمینه به تأثیر ناکامی بر رفتار یک اردک ماهی می پردازد.  یک اردک ماهی را در آکواریومی قرار دادند که تعداد زیادی ماهی کپور در اطراف آن شناور بودند.  وقتی اردک ماهی به وفور ذخیره غذایی در اطراف خود عادت کرد، میان او و ماهی های دیگر یک دیوار شیشه ای قرار دادند. وقتی اردک ماهی گرسنه شد، سعی کرد خود را به ماهی های کپور برساند ولی مدام سرش به دیوار شیشه ای برخورد می کرد. در وهله نخست نیاز او به غذا شدت یافت و اردک ماهی سخت تر از پیش تلاش کرد به ماهی های کپور دست یابد ولی بالاخره، شکست مکرر در وصول به هدف به اندازه کافی موجب ناکامی او شد به طوری که دیگر برای خوردن ماهی ها کوشش نکرد. در واقع وقتی دیواره شیشه ای را برداشتند و ماهی های کپور دوباره در اطراف اردک ماهی شروع به شنا کردند، دیگر هیچ فعالیت هدف نگری از طرف اردک ماهی صورت نگرفت. بالاخره، اردک ماهی درحالی که در میان وفور خوراکی قرار داشت از شدت گرسنگی جان سپرد.

o تحقیقات فوق بیانگر برخی رفتارهای آسیب زای آموزشی – پرورشی است که در محیط های آموزشی رخ می دهند.  آگاهی یافتن از نتایج این تحقیقات امکان بازنگری رفتارهای آموزشی و اصلاح آنها را فراهم می آورد. اگر دانش آموز به این باور برسد که هیچ کاری از دستش برنمی آید تا موقعیت ناگوارش را تغییر دهد، حالت او را درماندگی آموخته شده، می نامند. می توان وضع را این گونه توصیف کرد که شخص واقعاً ممکن است که در یک موقعیت ناراحت کننده قرار داشته و هیچ عملی از او نتوانسته است موقعیت او را تغییر دهد. در نتیجه از تلاش بازمانده و به این باور رسیده است که هیچ کاری از من ساخته نیست.

در چنین فرآیندی، دانش آموز اطمینان خود را از دست می دهد و به ناتوانی خود، اذعان می کند، و توان حرکت و خلاقیت از فرد سلب و او به موجودی بی تحرک، خنثی و فاقد معیار تبدیل می شود. اما اگر شرایط تغییر کند و شخص بتواند با انجام رفتاری موقعیت ناگوارش را تغییر دهد، این باور که کاری از او ساخته نیست باور غلطی خواهد بود. اگر شخص این باور غلط را تعمیم دهد و به این نتیجه برسد که مهارت های لازم برای حل کردن مسائل زندگی را ندارد، ممکن است به افسردگی مبتلا شود. این باور که شخص درمانده است، در صورتی که واقعاً درمانده نیست، نشان دهنده همان چیزی است که  آن را «رابطه ظاهری نه واقعی» و یا «خود ناکارآمد تصور» می نامند.

خوش بینی آموخته شده

Learned Optimism

• چه چیزی باعث می شود که یک نفر پس از اینکه معشوقش دست رد به سینه او زد، مجدداً از جا برخیزد؟ دیگری با وجود اینکه می بیند کارش به جایی نمیرسد، همچنان ادامه می دهد؟

توانایی بعضی از مردم در اینکه بعد از یک شکست ظاهری، مجددا از جا بر میخیزند، همانی نیست که ما از روی احساسات، غلبه نیروی اراده انسان مینامیم؟ این افراد به جای اینکه به طور ذاتی موفق باشند، شیوه ای برای توضیح دادن حوادث دارند  که شکست را دائمی نمیدانند و معتقد هستند که شکست ارزش های اساسیشان را تحت تأثیر قرار نمیدهد. این ویژگی چیزی نیست که ذاتاً از آن برخوردار باشیم یا نباشیم!  خوشبینی شامل یک سری مهارت ها می شود که میتوان آنها را یاد گرفت یا کسب کرد.

• افراد بدبین معمولاً فکر میکنند که بدبختی تقصیر خودشان است.

آنها معتقدند که علت بدبختی خاص آنها، یا مشکلی که دارند، مثل حماقت، بی استعدادی یا زشت بودن ، دائمی است و بنابراین برای تغییر دادن وضعیتشان به خودشان هیچ زحمتی نمی دهند. تعداد کمی از ما کاملاً بدبین هستیم.  اما اکثر ما به بدبینی اجازه می دهیم که اتفاقات گذشته، کنترل کامل زندگیمان را به دست بگیرد. اما لزومی ندارد که اینطور باشد.  با روش های متفاوت می توان مانع بروز بحرانها و افسردگی شد . حتی اگر بدبینی در حد معمولی باشد، میزان موفقیت در عرصه های زندگی، کار، روابط، سلامتی کاهش می یابد.

• معمولاً مردم فکر میکنند که موفقیت موجب خوش بینی می شود.  اما عکس این قضیه درست است. یعنی خوش بینی موجب موفقیت می شود.  خوشبینی اگر تکرار شود و دائمی باشد، موجب موفقیت می شود. درست در همان لحظه ای که یک فرد بدبین کمرش خم میشود و خسته میشود، فرد خوشبین از یک مانع نامرئی عبور می کند و موفق می شود. عبور نکردن از این مانع معمولاً تنبلی یا عدم وجود استعداد تفسیر میشود.

کسانی که تسلیم می شوند، هرگز تعریفی را که از شکست یا تحقیر دارند، مورد سؤال قرار نمیدهند.

کسانی که به مکالمه درونی خودشان گوش نمی دهند و با افکار محدودکننده خودشان مقابله کرده، فوراً دلایل مثبتی را برای رد شدن از مانع پیدا می کنند، و معمولاً از موانع عبور میکنند .

• با این حال، این نکته آمده است که بدبین ها در یک زمینه از خوشبین ها موفقتر هستند: توانایی افراد بدبین در بررسی دقیق تر یک وضعیت در بعضی از مشاغل مثلاً کنترل مالی و حسابداری یا مهندسی امنیت که همه کارخانجات به چند فرد بدبین احتیاج دارند تا بتوانند واقعیت را ببینند.

• موفقیت در کار و زندگی وقتی اتفاق میافتد که هم بتوانیم واقعیت موجود را به طور دقیق درک کنیم و هم اینکه یک آینده جذاب و جالب را با خودمان تصور کنیم.

• بسیاری از مردم در یکی از این دو مورد خوب عمل میکنند، اما در مورد دیگر این طور نیستند. کسی که میخواهد خوش بینی را یاد بگیرد، باید در حالیکه رویاپرداز بهتری می شود، توانایی درک دقیق واقعیت موجود را نیز داشته باشد. ترکیب این دو غیر قابل شکست است.

افسردگی

• قبل از پیدایش شناخت درمانی، افسردگی را نتیجه خشمهای فرو خورده، یا مشکل شیمیایی در بدن میدانستند. اما محققین شناخت درمانی، ثابت کرده اند که:

افکار منفی از علائم منفی افسردگی نیستند،

بلکه افکار منفی به افسردگی منجر میشوند.

یک مرجع مهم در افسردگی، تفاوت جنسی است. زن ها دو برابر مردها در معرض افسردگی قرار دارند زیرا با اینکه مردها و زن ها افسردگی ملایم را به یک اندازه تجربه می کنند، شیوه فکر کردن زن ها به مشکلات باعث افسردگیشان میشود.

کار افراد افسرده این است که همه اش به یک مشکل فکر میکنند.

افسردگی معمولی، یعنی نوع استاندارد آن، و نه بیماری روانی افسردگی، نتیجهِ عادت های فکری است و تقویت خوشبینی، احتمال افسرده شدن را کاهش میدهد.

• این ما را به یک سؤال بزرگتر راهنمایی میکند: چرا این همه افسردگی دور و برمان وجود دارد؟ مشغولیت ما با فردگرایی، قید و بندهای ذهنی خاص خودش را ایجاد کرده است. اگر از ما خواسته شود که به توانایی های بی پایان خودمان باور داشته باشیم، هر نوع شکستی دیوانه کننده خواهد بود.  حالا همین را به فروپاشی حمایت های روانی گذشته مثل مردم دیگر، خدا، و خانواده اضافه کنید تا دلیل همه گیر شدن افسردگی را بفهمید. با اینکه داروها میتوانند در کاهش افسردگی مفید باشند، میان افسردگی هایی که با موفقیت درمان شده است و خوشبینی از روی عادت، تفاوت وجود دارد.

o شناخت درمانی شیوه دید انسان را نسبت به جهان تغییر میدهد و وقتی دید انسان به این روش تغییر کرد معمولاً به طور دائم همینطور میماند.

• دیدگاه سنتی در مورد موفقیت مانند دیدگاه سنتی در مورد افسردگی است و به تجدید نظر نیاز دارد . در محل کار و مدارس براساس این فرضیه عمل می کنند که موفقیت نتیجه ترکیب استعداد و اشتیاق است.  وقتی شکستی اتفاق میافتد، به این دلیل است که یا استعداد وجود ندارد یا اشتیاق . اما شکست می تواند حتی زمانی اتفاق بیفتد که استعداد و اشتیاق فراوان وجود دارد ولی خوشبینی در کار نیست.

• رواج این مسئله که مردم زیر بار مشکلات از پا در میآیند، به این معنی نیست که این وضعیت قابل قبول است یا اینکه زندگی باید اینطور باشد.

o اگر از روش دیگری برای توضیح دادن وضعیتی که در آن قرار دارید استفاده کنید برای برخورد با مشکلات مجهزتر خواهید بود و از اینکه مشکلاتتان شما را به سمت افسردگی ببرند جلوگیری خواهید کرد.

• چیزی که لازم است خوشبینی کورکورانه نیست، بلکه خوشبینی انعطاف پذیر است. 

یعنی خوش بینی با چشمهای باز.

ما باید بتوانیم در صورت لزوم از چشم تیزبین بدبینی برای دیدن واقعیت استفاده کنیم . 

اما نباید مجبور باشیم که در سایه های تاریک بدبینی به زندگی کردن ادامه بدهیم.

منابع:

tulo.persianblog.ir
saeidipour

22- صلح با خویشتن

صلح با خویشتن

 

o انسان، هنگامی به صلح با خود می رسد که به جایگاه خویش در هستی پی برده، به خودشناسی رسیده باشد و بتواند براساس این آگاهی، مدیریت سالم و پویایی برای قوای فردی خود اعمال کند.

برای فهم بهتر این موضوع لازم است که انواع تضاد با خود، مورد بررسی قرار گیرد.

o زمینه اصلی تضاد با خود و هر نوع تضاد دیگری، دوسویه بودن وجود انسان است که امکان آزمایش و رشد او را فراهم می کند. هر انسانی دارای دو دسته عوامل و گرایش های مربوط به کمال و ضدکمال است که همیشه در وجود او بوده اند و خواهند بود. در صورتی که تمایلات ضد کمال، کنترل و مهار نشوند، عوامل درونی ضد کمال فعال می مانند و در حقیقت، صلح با خود اتفاق نمی افتد.

o یک نوع دیگر از عوامل اصلی تضاد با خود، هر یک از گرایش های چندگانه ای است که مربوط به افراد عصبی یا روان نژند یا حداقل گرایش های روان نژندی و عصبیت  و  تیپ و طینت و سرشتی است که انسان از نوزادی با خود همراه دارد.
در هر فردی ممکن است یکی از این گرایش ها و واکنش مربوط به آن بارزتر باشد که در این صورت و تشدید گرایش های عصبیت و روان نژندی باعث ایجاد تضادهای درونی می شود.

o این مجموعه، شامل :
1. عزلت طلبی،
2. برتری طلبی،
3. مهر طلبی است که به ترتیب رفتارهای واکنشی:

1. گریزجویانه،
2. تهاجمی،
3. سازش­کارانه را ایجاد می­کنند.

فرد عزلت طلب تمایل دارد که از هر مزاحمتی دور باشد. به همین دلیل، با کمترین مزاحمتی دچار آشفتگی درونی میشود.

گرایش و تلاش فرد برتری طلب این است که دیگران را تحت قدرت خود در بیاورد. بنابراین، وقتی با کسی مواجه شود که این سلطه را نمی پذیرد، شکست می خورد و سرخورده می شود.

نقطه ضعف فرد مهرطلب نیز این است که دوست دارد همواره مورد توجه و محبت دیگران باشد. به دلیل همین نیاز است که هر نوع بی مهری او را دگرگون میکند و در اثر احساس کمبود محبت، دچار بهم ریختگی میشود.

• نکته مهم این است که در یک شخصیت سالم، بین این سه تمایل و واکنش های مربوط به آن ها تعادل برقرار است. معرفت و آگاهی، هم فازی و اصلاح بینش ها، به ایجاد این تعادل کمک میکند.

زمانی که فرد، به معرفتی برسد که بتواند هر کسی را در جایگاه خودش بپذیرد. با این که ممکن است عملکرد دیگران را ناپسند بداند، نسبت به خود آن ها نفرت و تضادی نخواهد داشت.

o نقش معیارها و بینش های فرد در تضاد یا صلح با خود، نه تنها در مورد این ویژگی های مربوط به نهاد اهمیت دارد، بلکه تجربه نشان می دهد که در انواع دیگر تضاد با خود نیز ناآگاهی، معیارهای غلط و بینش های نادرست، دلیل عمده نابسامانی هستند.

به نمونه هایی از این تضادها اشاره میشود:

i. در صورتی که فرد، آمادگی رو به رو شدن با تضادهای اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و … را نداشته باشد، در هنگام مواجه شدن با آنها به راحتی تعادل درونی خود را از دست می دهد و در اصطلاح، دچار تضاد با خود میشود.

ii. در شرایطی که انسان نمی تواند خوب و بد را از هم تشخیص دهد و از این بابت احساس درماندگی میکند، هم در هنگام انتخاب، دچار به هم ریختگی میشود و هم در صورتی که انتخاب او به نتیجه مطلوبی نرسد، از تضاد با خود رنج می برد.

iii. اگر بین عمل و اندیشه کسی تطابق و هماهنگی وجود نداشته باشد، کمترین آسیبی که خواهد دید، افزایش فشارهای درونی است که در نهایت، منجر به بیماری های روان-تنی خواهد شد. یکی از انواع تضاد عمل و اندیشه، همان رفتارهای دوگانه است که منجر به بیماری روان-تنی میشود. این فشارها نشانه تضاد با خود هستند.

iv. کسانی که دچار خودشیفتگی هستند، به ظاهر در صلح با خود به سر میبرند؛ اما خودشیفتگی، ضربه ­پذیری فرد را بسیار افزایش میدهد. بنابراین، برخلاف تصور، این افراد دچار تضاد درونی شدیدی هستند.

v. کسانی که فاصله زیادی بین وضعیت واقعی و شخصیت ایده آل خود می یابند، دچار تضادی هستند که حتی ممکن است در اثر یک واکنش دفاع روانی به جنون نیز کشیده شوند. بسیاری از کسانی که در مرکز مراقبت های روانی به سر می برند و علاقمند به ایفای نقش شخصیت های خاص علمی، نظامی و … هستند، دارای همین سابقه اند.

اضطراب و آشفتگی این افراد باعث واکنش دفاع روانی شده، منجر به این اختلال میشود تا هر کدام از آنها خود را در قالب شخصیت ایده آل و مورد علاقه خود بیابند و باور کنند که به طور واقعی خود آن شخصیت هستند.

o در واقع، منِ مدافع (مسئول واکنش دفاع روانی) با هماهنگی مدیریت سلول و بدن (بخشی از کالبدِ ذهنی) ارتباط بین منِ مجری و منِ ایده آل را قطع میکند و فرد خود را همان منِ ایده آل می بیند. برای مثال، ممکن است در تیمارستان فردی را ببینیم که ادعا دارد سرباز امام زمان است. در مورد چنین فردی گفته میشود که مشاعرش را از دست داده است.
نمونه های دیگر تضاد با خود نیز، به همین موارد شباهت دارند. به هر حال، عوامل تضاد که در هر یک از این نمونه ها ذکر شد، موانعی بر سر راه صلح با خود هستند و برای کنترل و مدیریت همه این عوامل، آگاهی و درکی لازم است که بتواند انسان را به خودشناسی وسیع و عمیقی برساند.

• در مجموع، انسان در رابطه با خود با تضادهای مختلفی رو در روست که برخی از آنها عبارتند از:
o تضاد بنیادی: خیر و شر
o تضاد اولیه: مهرطلبی، عزلت طلبی، برتری طلبی
o تضاد من واقعی با من ایده آل
o تضادهای عمل و اندیشه

چگونـه باگذشـتـه صلـح کنیـم و آینـده را بسـازیـم؟

• گاهی وقت ها ما با دیگران مشکلی نداریم، با کسی دعوایی نداریم، از کسی ناراحت نیستیم و تنها مشکل مان با خودمان است.  بهتر است بگوییم با گذشته خودمان.

ما با خودمان قهر هستیم، از خودمان خسته هستیم و نمی دانیم چه باید بکنیم.  اگر شما هم این مشکل را دارید باید بدانید مشکل شما تا حدود زیادی قابل حل است. مخصوصاً مشکلاتی که خود را در آنها مقصر نمی دانید و به نوعی خود را یک قربانی به حساب می آورید. مثلا قربانی مشکلات خانوادگی، بیماری های موروثی، اتفاق های غیرقابل پیش بینی و…

نمی خواهیم بگوییم این راه هایی که در ادامه می آید به طور کامل می تواند مشکل شما را حل کند، اما این موارد می توانند روابط زندگی شما را تا حد زیادی تغییر دهند و مرهمی باشد بر دردهای کهنه شما.

i. راه جدیدی پیش بگیرید؛ اولویت خودتان را پیدا کنید: شاید تکراری باشد اما اهمیت دارد. شما باید به رویاهایتان جامه عمل بپوشانید وگرنه این رویاها در روح شما سرگردان می مانند. آنها به دنیا نیامده می میرند و مرگ رویاهای ما مرگ خود ماست. پس رویاهایتان را که در اولویت قرار دارند بیابید و به آنها جان بدهید. حتی اگر این جان دادن در تصور شما باشد!

ii. به خودتان اعتماد کنید؛ به خرد درونی تان گوش دهید: همه ما از درونمان ندایی را می شنویم؛ ندایی که با ما حرف می زند و ما نمی شنویم، یعنی می شنویم اما گوشمان را به روی آنها می بندیم. این بار این کار را بکنید و به صدای درون تان و آنچه می خواهد با مهربانی گوش دهید. شاید جواب در درون شماست و شما بیهوده در دنیای بیرون و دیگران جست وجوگر آن هستید.

iii. یک قدم عقب بروید؛ خودتان را از ناراحتی ها دور کنید: گاهی وقت ها ما در یک دایره از اشتباهاتمان قرار می گیریم و به جای اینکه پا را بیرون از دایره بگذاریم، با این توجیه که دیگر کار از کار گذشته خودمان را درگیر مشکلات بیشتری می کنیم. در حالی که به جای جلو رفتن بهتر است به عقب بازگردیم.

iv. دنبال امتیاز بالاتر نباشید؛ به استانداردهای خودتان برسید: برخلاف باور بسیاری از ما زندگی برد و باخت نیست؛ بلکه شما در همان سطحی که هستید می توانید آدم موفقی باشید. گاهی موفق بودن نفر اول در میدان بودن است، گاهی راه رفتن است و گاهی توان ایستادن و حتی گاهی تحمل همیشه روی صندلی چرخ دار نشستن و ادامه زندگی.

با خود صلح کنیم!

• آیا هنگامی که خود را در آئینه می بینید چنین جملاتی را به خود می گوئید :  امروز چقدر زشت شدی ،  استیل بدنت خیلی بده اصلاً به سن و سالت نمی یاد ؟

روان شناسان با این فکر مخالفند . زیرا بسیاری از ما در مواجهه با دوستان خود یا افرادی که در بیرون می بینیم اعتماد به نفس خود را از دست می دهیم ، و مدام در خفا و خلوت خود را سرزنش می کنیم .

اگر از بد شانسی یک روزِ بد هم داشته باشید که دیگر تمام امیدهای تان به نا امیدی تبدیل می شود . در اینجا شما را با راه کارهایی آشنا میکنیم تا بتوانید بهتر با این موضوع کنار بیاید ؛

• توصیه هایی که در اینجا متذکر می شویم راهکارهایی است که روانشناسان مشهور دنیا پیشنهاد می کنند .

1. شرایط و محیط خود را تغییر دهید : به خود بقبولانید که شما اکنون و در حال حاضر به همین شکل هستید، از خود توقعات بالا نداشته باشید. شما در این لحظه بهترین هستید .
سعی کنید خود را با کسی مقایسه نکنید زیرا در این صورت از لحاط روانی به یک بن بست می رسید و احساس افسردگی و انزوا می کنید .

2. به جای اینکه با بدن بجنگید توصیه می کنیم سازش را انتخاب می کنید . لباس ها و یا رنگ های شادی را که قبلاً نمی پوشید به علت اینکه شاید شما را چاق یا لاغر نشان می دهد را بپوشید .

3. واقع بین باشید : شما ملکه نیستید اما مسلماً شخص کمی هم نیستید شما می توانید هر نقشی را که دوست دارید داشته باشید، پس به استیل یا صورت خود توجهی نداشته باشید. این مسائل نباید کوچکترین اهمیتی برای شما داشته باشد زیرا اگر این موضوع برای شما برجسته شود برای دیگران نیز مهم می شود .

4. به کسی عیب های ظاهری و باطنی خود را بازگو نکنید: اگر این مسائل را برای کسی بازگو کنید باعث می شود، اعتماد به نفس تان را به زیر صفر بیاورید . چون تمام افرادی که این موضوعات را می شنوند دوست شما نیستند و در مواردی از این مسائل علیه شما سوء استفاده می کنند.
برای مثال به کسی می گوید من یک عیب دارم و آن این است که حساس و زود رنج هستم . اگر مخاطب شما فردی باشد که بخواهد گاهی شما را اذیت کند از این حساسیت و ضعف شما استفاده می کند و با ذکر این موضوع شما را مدام آزار می دهد و یا بر سر هر موضوع کوچکی به شما انتقاد میکند که خیلی زود رنجی و … پس نباید موضوعاتی از این قبیل را به کسی بگویید .

5. با کسی که واقعاً به او اعتماد دارید صحبت کنید : با شخصی که به او اعتماد دارید صحبت کنید و حرف های خود را با او در میان بگذارید و از او بخواهید که مانند یک فرد صادق شما را راهنمایی کند . البته باید شخصی باشد که صلاحیت مشاوره را داشته باشد.

6. دوستان خود را به درستی انتخاب کنید : دوستانی را انتخاب کنید که به شما اعتماد به نفس بدهند نه این که شما را زیر سوال ببرند .

7. انتقاد پذیر باشید : اگر کسی به شما انتقادی کرد به جای اینکه با او به بدی صحبت کنید و یا با او قطع رابطه کنید توصیه می کنیم انتقاد پذیر باشید و دید خود را برای پذیرش انتقادهای سازنده گسترش دهید . البته انتقادی که جانب گرایانه نباشد و از روی قصد و سوء نیت ارائه نشود .

8 Tips to Feel at Peace with Yourself

1 . now your “ideal self.”
2 . Do the next right thing.
3 . Let go of perfectionism.
4 . Make amends immediately.
5 . Practice patience.
6 . Let your head and heart support you.
7 . Think long-term.
8. Validate yourself.

How to Find Inner Peace

1. Simplify : Use a limited to-do list, Set limits, Remember to “keep things extremely simple”
2. Accept.
3. Forgive.
4. Do what you enjoy.
5. Be careful with your inner peace.

منابع:

کتاب انسان صالح دکتر طاهری
روزنامه سلامت
سیمرغ
https://tinybuddha.com/
https://www.positivityblog.com

23- فرديت

فرديت در روان شناسی

Individuation
principium individuationis

• اصل تشخص یا فرديت، توصیف شیوه متمایز نمودن یک چیز مشخص از چیزهای دیگر است.

Individuation1

در فلسفه

• از نظر فلسفی، ” فرديت و تشخص ” بیان ایده کلی چگونگی مسئلهِ:  یک چیز به عنوان خودش شناخته شود  و آن چیز، “چیز دیگری نیست” .  این مسئله شامل افراد هم می شود.
 چگونگی تمایز یک فرد از سایر عناصر جهان. و  چگونگی تمایز یک فرد از سایر افراد جهان است.

در روانشناسی یونگی Jungian psychology

Individuation3

• روانشناسی یونگی، روانشناسی تحلیلی analytical psychology نیز نامیده می شود،  فرديت، فرایندی است که در آن، خود فرد یک ناخودآگاه تمایز نیافته ای را در خود رشد میدهد.
• یک فرایند رشد روانی psychic process است که در طی آن، عناصر ذاتی شخصیت، innate elements،  اجزای روان نابالغ، immature  psyche   و تجارب زندگی، experiences در طول زمان، فرد را یکپارچه نموده، و او را تبدیل به یک «کلیت» whole، با توانایی عملکردی می نماید.

• بر این اساس،  فرديت یک فرایند یکپارچه سازی روانی است. psychological integration  به طور کلی، فرديت فرایندی است که در آن موجودات منحصر به فردی شکل می گیرند.  موجوداتی متفاوت از دیگر انسانها ؛  به ویژه، رشد روانی فرد، و متمایز کردن وی از روانشناسی عامه و جمعی collective psychology است.

• فرديت یک فرایند تحول است.
 تحولی که به موجب آن ناخودآگاهی های شخصی و جمعی به خودآگاهی consciousness آورده می شود.

 مثال، توسط رویاها dreams ، تصور و تخیل فعال active imagination ، و یا  تداعی آزاد free association   سپس، این خودآگاهی، جذب بخش «کلیت» whole شخصیت می شود.
 این یک فرایند کاملا طبیعی و لازم برای یکپارچه سازیِ integration روان انسان است.
 فرديت، اثر درمانی و پزشکی کل‌نگر و جامعی holistic healing بر فرد دارد، چه ذهنی و چه جسمی.

Individuation2

• فرآیند فرديت، حاوی اشکال مفاهیم فیلوژنتیکی phylogenetically یا تبارزایشی مورد نیاز ناخودآگاه است. اشکالی پر از:
o تصاویر اسطوره ای، mythic images
o یک میل جسمی غیر جنسی، a non-sexual libido
o انواع برونگرایی و درونگرایی ها، extraversion and introversion
o توابع جبرانی و آینده نگر رویاها، compensatory and prospective functions of dreams
o روش های سازندگی با استفاده از تخیلات و رویاها.

• نمادهای فرآیند فرديت دارای علایم مختلف در مراحل مختلف، همانند نقاط عطف هستند.
نقاط عطف برجسته نزد یونگی ها عبارتند از:
o سایه، the shadow
o مرد سالخورده دانا، the wise old man
o انیما در مردان و انیموس در زنان. the anima and the animus

 Individuation5

• بدین ترتیب، رشد و حرکت ایجاد فرديت، Individuation
o از پرسونای یشخصیت persona آغاز می شود،

مفهوم واژه پرسونا در مکتب روان‌شناسی تحلیلی ارایه شده توسط روان‌شناس سوئیسی کارل گوستاو یونگ عبارت است از آن چهره‌ی اجتماعی که فرد به دنیای بیرون ارائه می‌کند. به گفته یونگ: «نوعی ماسک دست‌ساز٬ که فرد برای ایجاد نهایت تاثیرگذاری بر دیگران، و همین‌طور برای پنهان کردن ماهیت حقیقی خود٬ از خود ابداع می‌کند».

در دوره‌ی رشد٬ توسعه‌ی یک پرسونای دوام‌پذیر٬ بخشی اساسی برای انطباق و آماده شدن برای دوره بزرگسالی در یک دنیای بیرونی، واقعی و اجتماعی است. یک«خود (Ego)» قوی٬ از طریق یک پرسونای انعطاف‌پذیر با دنیای بیرون ارتباط برقرار می‌کند.

o در مرحله دوم به «من» ego می رسد.
o در مرحله سوم به «سایه» می رسد.
o در مرحله چهارم به « انیما یا انیموس » می رسد.
o در مرحله پنجم به « مرد و زن سالخورده دانا » ، تحت معیار معنویت «کهن الگویی» می رسد.
o مرحله نهایی به «خود» Self رسیدن است.

Individuation4

24- مرزبندی

مرزبندی

SETTING BOUNDARIES

SETTING BOUNDARIES 2

مرز بندی یا مرز گذارى مهارتی است كه در آن فرد اقدام به برقرارى مرزهاى مجازى در ارتباطات و ارزشهاى خود قایل شده و طبق آن برنامه زندگى خود را پیش میبرد.

انواع مرزبندی ها در زیر آمده است.

این مهارت در جوامعى كه جو كنترل گرى حاكم است، یا جوامعى كه مردم مسولیت پذیر نباشند، بسیار مؤثر است.

1. تعریف و تبیین ارزشها در روابط سالم بین دو فرد مستقل.

2. مرزبندی كلامى و غیركلامى بین دو نفر كه در آن محدودیتهایى براى دسترسى یكدیگر قایل میشوند.

3. محترم شمردن و دفاع مترادف با ارزشهاى فردى.

سه نوع مرزبندى وجود دارد،

• فیزیكى مثل فضاها و لمس كردن،
• ذهنى مثل فكر و نظر و خیال، و
• روانى مثل باورها و احساست و تمایلات و حرمت نفس.

SETTING BOUNDARIES 1

در حالت كاربردى، مرزبندى در انسانها به چهار گروه تقسیم میشوند:

1. مرزبندى نرم

كسى كه مرزهایش در مواجهه با سایرین به راحتى ادغام میشود.
این افراد اغلب به آسانی مورد آزار و سواستفاده روانى قرار میگیرند.

2. مرزبندى اسفنجی

این مرزبندى بین مرزبندى نرم و سخت است.
اكثرا نمیدانند چه را قبول و چه را رد كنند.

3. سفت و سخت

به هیچكس اجازه نزدیكى بیش از حد نمیدهد.
معمولاً كسانى كه قبلا آزار دیده اند، اینگونه میشوند.

4. انعطاف پذیر

مثل افراد سخت هستند ولى كنترل بیشترى بر مرزهایشان دارند.
خودشان مستقلانه تصمیم میگیرند كه با چه كسى چه نوع رابطه ای بر قرار كند.
كمتر مورد سواستفاده قرار میگیرد.

هرچند مرزگذارى در افراد سالم میتواند مفید و به زندگى بهتر بیانجامد، مواردى است كه ایجاد و اعمال مرزبندى با مشكل روبرو میشود  و قادر به مرز گذارى عقلانى نیستند.

این موارد عبارتند از:

1. اعتیاد
معتادین اغلب معتقدند كه در كنترل دیگران بودن موجب خوشبختى میشود.
افرادى كه باور در كنترل بودن دارند، از آن بعنوان راه نجات استفاده كرده و تا زمانى كه از مقررات پیروى كنند، كسی نمیتواند با احساساتشان بازى كند.

2. بیماریهاى روانى
افراد داراى اختلالات وسواسى مجبور، خیالباف و وهمى، مرزى مرضى، خودشیفته، دوقطبى، و عدم تمركزتند، درگیر رفتارهاى كنترل گرایانه هستند.

3. اختلال مرزى مرضى
افراد درگیر با چنین بیمارانى بیشتر در اختیار آنان قرار میگیرند. بجاى تمركز بر مسائل خود، تابع بیمار میگردند.
بیشتر احساس مسولیت و عاقل بودن میكند و اعمالش بر این اساس میباشد.

4. اختلال خودشیفتگى
خودشیفتگان حد و مرزى براى خود قایل نیستند و سایرین یا باید با آنها رَآه بیایند و یا اصلاً كنار گذاشته میشوند.
كسانى هم كه به خودشیفته راه دهند، مطیع وى و نوكر میگردند.

5. هم وابستگى
افراد وابسته نیز در اختیار طرفشان هستند و از وى پیروى میكنند. این وابستگى میتواند در خانواده، اجتماع و یا محل كار باشد.

6. خانواده ناكارآمد
والدین یا فرزندان زیاده خواه هم نمیتوانند به مرز بندى بپردازند.

7. تاثیرات اجنماعى
مثل كسى كه در یك گروه پر جمعیت متحرکی سریعاً به یك طرف حركت كند، گرفتار میشود.
دیگر مثالها از جمله گشنگى، ترس، درد و غیره است. شخص به علت مقررات اجتماعى نمیتواند مرزهاى شخصى تعیین كند.

آدم هایی كه مرزشان مشخص است، دوستی را برایت راحت میكنند
نگاه میكنی و می بینی همپوشانی مرزها بین تو و او چقدر است،
چیزی كه میخواهد را میشود به او داد،
چیزی كه میخواهی را میتوانی بگیری!
كه اگر نشد نه كسی احساس قربانی بودن میكند،
نه حس فریب دارد،
نه بار دِین خویش را بر شانه دیگری می گذارد.
آدم هایی كه میدانند چه میخواهند را دوست بدارید
آدم هایی كه مرز دارند،
كه {نه} گفتن بلدند، كه میتوانند بگویند چه چیز را میخواهند و چه چیز را نمیخواهند.
آدم هایی كه تو را در “هزارتوی ابهام” و “حدس بزن چه چیزی توی دلم دارم” گرفتار نمیكنند!
آدم هایی كه مرز دارند غنیمتند!
قدر انها را بدانید……….

25- منزلت انسانی

منزلت انسانی

Dignity

Dignity

دایره های سبز بیانگر حقوق مسلم همه انسانها و مَنزلت انسانی میباشند.

دایره های قرمز بیانگر تجاوز و تخریب مَنزلت انسانی هستند.

لغات مترادف مَنزلت انسانی:

• كرامت-  بزرگی-  جاه-  شان-  مقام-  رتبه-  وقار-  والایی- بزرگ منشی-  جاهمندی-  شایستگی-  متانت-  فرهمندی-  اورنگ-  نیکنامی-

ارزش

مَنزلت انسانی:

• کیفیت ارزش و احترام ذاتی هر فرد در برقراری حقوق عمومی و حق مسلم ذاتی هر انسان است.

• مشروعیت مَنزلت انسانی ذاتی است.

• صرف وجود، به سادگی، شایستگی مَنزلت انسانی می آورد.

• مَنزلت انسانی سطح آستانه رفع نیازهای اساسی بشر است.

• مَنزلت انسانی مرز اساسی بشریت است.

مصیبت

• در خلاف منزلت انسانی عبارات:

o هتک ابرو
o توهین
o بی احترامی
o تحقیر
o خوارداشت دیده میشوند.

• عبارات فوق، ریشه خشم، شرم و نفرتند.

• این عبارات از ابزارهای اساسی ظلم، سرکوب، و ستمند.

Dignity2

26- ذهن خود را رشد دهید

ذهن خود را رشد دهید

این محیط نیست که فکرمان را کنترل می کند، فکر ماست که محیط را کنترل می کند

Evolve Your Brain

Evolve Your Brain The – Science of Changing Your Mind.pdf

Joe Dispenza

Evolve Your Brain-1

• دیسپنزا نویسنده کتاب «مغز خودتان را رشد دهید و تکامل بخشید» است.
o وی به خاطر شرکت در فیلم مستند !? What the Bleep Do We Know یا «چه چیزی می دانیم؟ » مشهور شد.
o دیسپنزا می گوید ما می توانیم مغز خود را مجدد برنامه ریزی و به اصطلاح سیم کشی کنیم تا به عادات بد خاتمه دهیم،
روش زندگی مان را تغییر دهیم و بدن خود را بهبود بخشیم.
o او نمونه عملی فلسفه خودش است.
o در اثر یک تصادف چندین استخوان کمر وی شکست.
o تشخیص پزشکان این بود که او دیگر نمی تواند راه برود.
o دیسپنزا توانست بدون درمان پزشکی بدن خود را شفا دهد.

• یکی از زمینه های تحقیقاتی مهم دیسپنزا بهبود خودبه خود است.
o منظور درمان فوری بیماری بدون استفاده از روش های معمول پزشکی است.
o او در مصاحبه خود افرادی را مثال می زند که از بیماری های وخیم مختلف خود به خود درمان یافتند و می گوید:

من بعد از واقعه تصادفم تحقیق روی امور معنوی، سلامتی و نگرش را آغاز کردم.
به کشورهای مختلف سفر کردم، با افرادی با تشخیص های مختلف و شرایط بیماری جدی دیدار کردم
و بعد ذهن آنها را تغییر دادم و آنها بهتر شدند.

Evolve Your Brain-3

• چهار چیز عمده در این زمینه نظر من را جلب کرد.
• The Four Pillars of Healing

1. معنویت

An Innate Higher Intelligence Gives Us life and Can Heal the Body

o اولین چیز این است که همه آنها باور دارند و می پذیرند بودند که یک بعد معنوی درون همه وجود دارد.
o چیزی که این زندگی را به ما می بخشد، و اینکه معنویت موضوع عجیب و غریبی نیست.
o معنویت همان آگاهی است
o نوعی هوشمندی است که موجب می شود ضربان قلب ادامه یابد.
o چیزی به ما زندگی می بخشد.
o چیزی وجود دارد که از ذهن ما بسیار بزرگتر است و اراده آن از ذهن ما بسیار بیشتر است.
o این ذهن به زندگی عشق می ورزد. عشقی بسیار بیشتر از عشق ما به زندگی.
o این ذهن برتر خود درونی ماست.
o وقتی خواسته ما با خواسته او منطبق باشد، وقتی ذهن ما با ذهن او منطبق باشد،
وقتی عشق ما به زندگی با عشق او نسبت به ما و زندگی منطبق باشد،
آنگاه شروع به نشان دادن واکنش می کند.

o لذا افراد با نیروئی نامرئی، ارتباط برقرار می کنند،
همانطور که انسان با همسر یا والدینش ،
با فرزند یا حیوان خانگی اش ارتباط برقرار می کند.

o اوقاتی از روز را صرف تمرکز کردن، و برقراری ارتباط با ذهن برتر میکنند،
و می خواهند که بار دیگر خود را تسلیم نیروی زندگی بخش کنند.
o آنها دستورالعمل های قوی به آن دادند و درخواست کمک کردند.
o این آگاهی اینقدر ما را دوست دارد که به ما آزادی می دهد
لذا اگر ما بر رنج اصرار ورزیم این نیرو نیز زندگی در رنج به ما می دهد
و اگر بر شادی تاکید ورزیم، بدن و زندگی ما را به نوعی سازماندهی می کند
که با خواسته مان منطبق باشد.
o این اولین چیز مشترک در آنهاست.

2. حالتِ بودن

Thoughts Are Real: Thoughts Directly Affect the Body

o دومین چیز مشترک، این است که آنها می دانند که عدم سازماندهی خودشان،
در افکار و واکنش ها، موجب ایجاد این بیماری شده است.

o ما در دو حالت ذهنی زندگی می کنیم: در بقا یا در خلق کردن.

o وقتی در حالت خشم، تهاجم، تنفر، قضاوت و ترس، نگرانی و هراس، درد و رنج یا افسردگی هستیم،
مواد شیمیایی ناشی از استرس یا بقا حالت ذهنی را فعال می کند.
o مقدار زیاد این مواد شیمیایی بر ژن ها اثر دارد که موجب بیماری می شوند.
o هر بار که فکر میکنیم، نوعی ماده شیمیایی تولید می کنیم.
o اگر یک فکر عالی داشته باشیم یا یک فکر نامحدود، مواد شیمیایی ایجاد میکنیم که موجب احساس عالی یا نامحدود می شود.
o اگر افکار منفی یا غیرارزشمند داشته باشیم مواد شیمیایی تولید می کنیم که موجب می شود حس منفی و بی ارزشی کنیم.
o لذا این چیز غیرمادی که فکر نامیده می شود، موجب ایجاد شرایطی در مغز می شود که ماده ای شیمیایی تولید می کند
و این ماده به بدن می گوید که درست مطابق افکار ما، احساسات داشته باشد.

o لحظه ای که به شیوه ای که فکر میکنیم حس میکنیم، فکر کردن شیوه ای که حس می کنیم را آغاز می کنیم
که موجب تولید مواد شیمیایی بیشتری برای فکر کردن بیشتر به شیوه ای که حس کرده ایم می شود
و این یک چرخه ایجاد می کند.

o این چرخه فکر و احساس چیزی ایجاد می کند که من آن را حالت بودن می نامم.
o این حالت چرخه ای از تفکر و احساس، و احساس و تفکر است که بارها رخ می دهد
و موجب می شود که بدن این حالت احساسی را بهتر از هوشیاری ذهنی به خاطر بسپارد.

3. بازسازی ذهن

We Can Reinvent Ourselves

o سومین چیزی که بین آنها مشترک بود این بود که آنها می گفتند که باید خودشان را دوباره بسازند.
o باید فرد دیگری شوند.
o دیگر نمی توانستند همان فرد قبلی باشند.
o آنها فقط با متفاوت فکر کردن شروع به تغییر مغزشان کردند.
o ما می توانیم آن را انجام دهیم.
o علم اعصاب Cognitive neurosciences می گوید ما می توانیم مغزمان را هر گاه که چیزهای جدید را می آموزیم تغییر دهیم.
o اما مهمتر آنکه ما می توانیم از نظر روانی شروع به تمرین کنیم.
o از نظر روانی آن کسی را می خواهیم باشیم تمرین می کنیم و با انجام این کار، مغز را مجبور می کنیم تا
تابعیت ها، الگوها و ترکیب های جدید را بپذیرد.
o هر گاه باعث شویم تا مغز به طور متفاوت کار کند، ذهن جدیدی را ساخته ایم.

4. از بقا به آفرینش

We Are Capable of Paying Attention So Well That We Can Lose Track of Relative Space and Time

o آخرین چیزی که در آنها مشترک بود و من آن را خیلی منحصر به فرد یافتم این بود که آنها
لحظات طولانی زمان و مکان را از دست می دادند، می نشستند و این آرمان جدید را خلق می کردند.

o وقتی جشمانشان را باز می کردند انتظار داشتند که یک ساعت بعد باشد!
o به عبارت دیگر، در تمرین ذهنی شان اینقدر درگیر می شدند که زمان و مکان ناپدید می شد.
o آنها از حالت بقا به حالت آفرینش حرکت می کردند.
o در حالت آفرینش یا خلق ما فارغ از خود می شویم، خودمان را فراموش می کنیم.
o در تصویرسازی کاربردی، اگر به راهبه ها نگاه کنید و دعا و مراقبه را در نظر آورید،
بخشی از وجودمان که فعال می شود، قطعه پیشانی نامیده می شود که مانند کنترل شدت صدا یا ولوم مغز است.

o وقتی قطعه پیشانی شروع به کار می کند تمام مدارهای دیگر و مغز را آرام می کند و هیچ چیز دیگری در حال فعالیت نیست
بلکه فقط یک فکر مصمم است.
o به طور ناگهانی آنها شروع به تجربه حالت نوع دوستانه دلسوزی، شادی و الهام و خوش نیتی می کنند.
o چیزی که آنها نمی دانستند این بود که لحظه ای که در حال انجام آن بودند،
در حال شرطی سازی مجدد بدن به ذهن جدید بودند.
o آنها شروع به تغییر ژن و فعال کردن حالت ژنی جدید در نتیجه آن کردند و شفا در نتیجه آن حاصل می شود.

Evolve Your Brain-2

• در آزمایش هایی که روی راهبان بودایی انجام شد آنها یک الگوی موج مغزی به نام امواج گاما تولید کردند.
o وقتی امواج گاما وجود دارند که کاملاً متصل و در حالت سیال یا flow باشید.
o وقتی مغز در هماهنگی یا synchronize باشد، زمانی که مدارها در مغز در حال تولید فرکانس یکسانی هستند
می توانیم بگوییم که مغز از دید کل نگر اکنون در حال کار کردن است.

o بخش های مغز در حال گفتگوی درونی هستند و مغز در اتحاد سیال است.
o در نتیجه موج گاما زمانی وجود دارد که آن سیگنال های همسان باعث شوند تا مدارها شروع به تشکیل
و حفظ مدار ها و ارتباطات جدیدی کنند.

o هنگامی که راهبان از مراقبه بیرون آمدند و چند ساعت بعد بررسی شدند دیدند که هنوز همان الگوی گاما را دارند.
o نه تنها در حالت خوشی بودند بلکه در یک حالت بنیادی از وحدت و یگانگی بودند که در آن نظم درونشان از محیط بیرونشان بسیار عظیم تر بود.
o این تعریف من از سروری یا mastery است.
o هنگامی که ما وضعیت عصب شناسی، احساسی و شیمیایی درونی را به خوبی حفظ کنیم هیچ چیزی در دنیای بیرونی ما نمی تواند ما را از آن دور کند.
o وقتی الگوهای یکپارچه درونی را تولید می کنیم سیستم ایمنی بسیار قوی می شود.
o این راهبان بیمار نمی شدند چون سیستم ایمنی شان بسیار یکپارچه و منظم بود به طوری که بیماری نمی توانست در بدنشان باشد.
o سیگنالی که از سیستم عصبی مرکزی پایین می آید نظم شگفت انگیزی خلق میکند که به بدن اجازه می دهد که به روش های شگفت انگیزی وارد عمل شود.
o ذهن نمیتواند مغز را تغییر دهد زیرا ذهن محصول مغز است. ذهن همان مغز در حال عمل است.
o از این رو آنچه مغز و ذهن را تغییر می دهد هشیاری نام دارد.
o جنبه غیرمادی ماست که از مغز و بدن برای تولید سطوح مختلف ذهن استفاده می کند و این تنها زمانی است که واقعاً هوشیار و خودآگاه باشیم .
o تنها زمانی که متوجه آن می شویم می توانیم تغییرات قابل توجهی را در زندگی مان به وجود آوریم.
o اگر من می خواهم بنشینم و وقتی برای تقلید از خالق زمان بگذارم، اگر می خواهم مانند خدا باشم،
اگر می خواهم با میدان کوانتوم که به تمام چیزها زندگی می بخشد برابری کنم،
اگر می خواهم الوهیت را ابراز کنم و یک آفریننده باشم، باید بدانم که افکارم به حساب می آیند.

o حال دیگر ما به عنوان قربانی محیط پیرامون زندگی نمی کنیم.
o اجازه نمی دهیم هر آنچه در آن بیرون است تغییر شیمیایی داخلی را ایجاد کند
و ما با آن رویداد همراه شویم یا بر اساس احساسمان واکنش نشان دهیم.
o در عوض ما کاری درونی انجام می دهیم که تاثیری خارجی را ایجاد می کند و به کاری که اینجا و آنجا انجام دادیم، توجه می کنیم.
o این محیط نیست که فکرمان را کنترل می کند، فکر ماست که محیط را کنترل می کند

بیشتر:

What the Bleep Do We Know!? (2004)

What the Bleep!?: Down the Rabbit Hole (2006)

زینب خجوی

27- همنوایی

همنوایی

Conformity

بیایید ریسک کنیم و خودِ “خودمان!” باشیم

Conformity1

همنوایی یا تابعیت از جمع و تاثیرات مخرب آن

هم‌نوایی، هنجارطلبی یا هم‌شکلی یک رفتار اجتماعی است که وقتی بین اهداف و امکانات یا نیازهای تولیدشده در فرهنگ و جامعه Norms و ارضای آن نیازها، هماهنگی و تعادل وجود داشته باشد، به وجود می‌آید.

به کسانی که رفتار «هم‌نوایانه» دارند، «هم‌نوا» گفته می‌شود؛  هم‌نوایان افرادی هستند که ارزش‌های عموماً پذیرفته‌شده Social Norms و وسایل رسمی تلاش برای تحقق آن‌ها را می‌پذیرند و به موفقیت رسیدن یا نرسیدن آن‌ها تأثیری در پذیرش اجتماعی ایشان ندارد.

هم‌نوایی در بیشتر موارد با پذیرش تمام هنجارها همراه است؛ می‌تواند از طرف یک فرد یا یک گروه اجتماعی باشد.
ترس از مجازات، احساس محرومیت Risk of Social Rejection و یا درونی شدن ارزش‌ها از عواملی است که باعث افزایش میزان هم‌نوایی در افراد یا گروه‌ها می‌شود.

Conformity2

«اختلاف عقیده» مخالف کلمهٔ «هم‌نوایی» است؛ و در حقیقت به معنیِ استقلال، اصالت و دارا بودن یک ویژگیِ غیرمتعارف است.  رفتار مخالف عقیده در جامعه با کج‌رفتاری و در برخی موارد با رفتار ضداجتماعی نشان داده می‌شود.

این بحث به کسانی می خورد که در اجتماع اعتماد به نفس بالایی ندارند، و یا بخاطر پذیرفته شدن در گروه یا جمعی، قید خواسته های فردی خود را میزنند، یا به عبارتی به هر قیمتی دلپسند رفتار میکنند.

روانشناسان نزدیک به یک قرن است که در رابطه با تابعیت از جمع یا همنوایی تحقیق میکنند.  در این صفحه، نتیجه چند آزمایش در رابطه با همنوایی آورده شده است.
نتایجی شگفت انگیز که نشان میدهد یک فرد تا چه اندازه تحت تاثیر نظرات گروه و جو قرار میگیرید.

پدیده اتوکینتیک و آزمایش مظفر شریف

Sherif’s Experiment

• در محیطی فوق العاده تاریک، نقطه نوری که ساکن باشد بصورت متحرک دیده میشود.  به این خطای دید، تاثیر اتوکینتیک Autokinetic Effect گفته میشود.
علت این تاثیر حرکت بسیار ناچیز و غیر ارادی ماهیچه های چشم است که به واسطه آن نقطه نور که تنها منبع روشنایی در تاریکی است متحرک به نظر می آید.
در محیط روشن چون نقطات مرجع فراوانی در میدان دید وجود دارند، مغز قادر است حرکت ناچیز چشم را جبران کند و در نتیجه جهان اطراف ساکن دیده میشود.
اما در مکان تاریک چون نقطه مرجعی جز نقطه نور در اختیار نیست، مغز قادر نیست علت تغییر مکان نور را تشخیص دهد.

Autokinetic effect1

در سال ۱۹۳۶، مظفر شریف Muzafer Sherif روانشناس ترک-آمریکایی تبار با استفاده از ‘تاثیر اتوکینتیک’ آزمایشی انجام داد.  شریف از افراد شرکت کننده در این آزمایش خواست میزان تغییر مکان نقطه نور را ذکر کنند.  هنگامی که این افراد بصورت فردی میزان تغییر را ذکر میکردند، بازه پاسخها در بین افراد از ۵ سانتیمتر تا ۱۵ سانتیمتر متفاوت بود. اما هنگامی که این افراد در گروه حضور داشتند و از گروه خواسته میشد میزان تغییر مکان نقطه نور را ذکر کنند، جواب شرکت کنندگان به متوسط ۱۰ سانتیمتر همگرا میشد.  اگر چه شرکت کنندگان تاثیر گروه در تعیین پاسخشان را رد میکردند، اما در آزمایشات بعدی باز پاسخی که میدادند همگرا با پاسخ و قاعده گروه بود.
آزمایش شریف بعلت مبهم بودن وظیفه واگذار شده به شرکت کنندگان مورد انتقاد قرار گرفت.  نامعلوم و غیر قابل اندازه گیری بودن میزان حرکت نقطه نور می توانست بر تغییر نظر افراد شرکت کننده تاثیر داشته باشد، به همین علت آزمایش شریف چندان معتبر نبود.  اما اگر وظیفه ای که به شرکت کنندگان محول میشد مبهم نبود، نتیجه چه میشد؟

spiraAutokinetic effect
آزمایش سالامون اَش و پیش بینی او

• در سال ۱۹۵۰، سالامون اَش برخلاف شریف مظفر از محرکی بی پرده و رک برای یافتن پاسخ استفاده کرد. او گروه های ۷ تا ۹ نفره از دانشجویان دانشگاه را برای اجرای آزمایشی در کلاس جمع کرد.  در ظاهر این آزمایش جهت سنجش قدرت بینایی افراد بود و سوژه ها تصور میکردند آزمایش فقط برای محک زدن قدرت بصری آنهاست، در صورتی که اطلاع نداشتند از بین گروه ۸ نفره، ۷ نفرشان پشت پرده همکار سالامون اَش بودند.  اَش در هر سوال، دو کارت را به گروه نشان میداد.
روی کارت سمت چپ تنها یک خط عمودی بود و روی کارت سمت راست سه خط عمودی رسم شده بود که تنها یکی از آن سه خط با خط کارت چپ هم اندازه بود. اَش از گروه میخواست تشخیص دهند کدامیک از سه خطوط سمت راست با خط روی کارت سمت چپ هم اندازه است. طبق قرار، اَش از همکاران خواسته بود دو سوال اول را همه درست پاسخ دهند و سپس از سومین سوال به بعد طبق الگویی هماهنگ شده ۱۲ از ۱۸ سوال کل را اشتباه پاسخ دهند.

اَش در کل ۱۲۳ سوژه متفاوت را در چنین گروه هایی مورد مطالعه قرار داد. در شرایط عادی و هنگامی که سوژه ها به تنهایی چنین آزمایشی را انجام میدادند، ضریب خطای آنها کمتر از یک درصد بود، اما در حضور گروه و روبرو شدن با فشار ناشی از تضاد پاسخ سوژه و دیگر شرکت کنندگان (همکاران اَش)، ضریب خطا تا ۳۶ الی ۳۷ درصد بالا رفت. بالای ۷۰ درصد کل سوژه های شرکت کننده حدااقل در یک سوال قطعی تسلیم به تابعیت از جمع شدند.  معمولاً سوژه ها بلافاصله از گروه تبعیت نمیکردند. ابتدا تلاش میکردند با دادن پاسخ درست به یکی دو سوال که توسط گروه اشتباه پاسخ داده شده بود، با گروه مقابله کنند. اما به مرور مردد و ساکت تر شده، و برای اینکه در گروه یکه تاز و تنها جلوه ندهند، به کل تسلیم و تابع جمع می شدند.

اَش نتیجه گرفت تابعیت از گروه میتواند نتیجه تحریف در یکی (یا هر سه) سطح زیر باشد: i. ادراک، ii. عقیده، iii. کردار.

• در سطح رفتاری، سوژه ها باور داشتند اکثریت اشتباه میکنند، اما به هر حال با آنها هماهنگ میشدند.
• در سطح عقیدتی، سوژه ها تضاد را درک کرده بودند. اما عقیده خود را رد و نادرست فرض میکردند و نتیجه میگرفتند نظر جمع درست است.
• در سطح ادراک، بعلت پاسخ های اکثریت، آگاهی و قدرت دریافت در سوژه واقعاً دچار تحریف میشد.

آزمایش سالامون اَش 1

آزمایش سالامون اَش 2

آزمایش سالامون اَش 3
آزمایش گریگوری برنز جهت بررسی یافته های سالامون اَش

• در یک مطالعه عصب شناسی اخیر، گریگوری برنز Gregory Berns سه توضیح ارائه شده توسط اَش را مورد آزمایش قرار داد تا مشخص گردد دقیقاً در چه سطحی سوژه دچار تحریف میشود: رفتاری، عقیقدتی یا ادراکی. با استفاده از روش ام آر آی Functional Magnetic Resonance Imaging -fMRI ، او تلاش کرد فعالیت های نقاطی از مغز که با این پدیده اجتماعی درگیر بودند را شناسایی کند.  وی از ۳۲ سوژه در آزمایش خود استفاده کرد.
او نیز مثل اَش گروه هایی تشکیل داد و جر یک نفر سایر شرکت کنندگان در گروه همکاران پشت پرده گریگوری برنز بودند که طبق الگویی از پیش تعیین شده بصورت گروهی به بعضی از سوالات پاسخ اشتباه میدادند.  نتایج آزمایش با یافته های اَش همخوانی داشت، بطور متوسط ۴۱ درصد مواقع سوژه ها تحت تاثیر نظر جمع پاسخ اشتباه داده و نظر خود را مردود فرض کردند.  البته هدف این آزمایش مشخص کردن نقاط درگیر مغز با این رفتار (تبعیت از جمع) بود.

اگر همنوایی در سطح ادراک اتفاق می افتاد، نقاطی چون لوب آهیانه Parietal Lobe و لوب پس سری Occipital Lobe که وظایفی چون ادراک و اطلاعات دیداری را به عهده دارند از خود فعالیت نشان میدهند.
اگر همنوایی در سطح عقیدتی و رفتاری اتفاق می افتاد، قشر اوربیتوفرونتال Orbitofrontal Cortex که مسئول وظایفی چون تصمیم گیری هستند باید از خود فعالیت نشان میداد.

اسکن های ام آر آی مشخص کرد که شبکه های مربوط به لوب آهیانه و لوب پس سری از خود بیشترین فعالیت را نشان میدهند، در نتیجه رفتارتبعیت از هنجار اکثریت به آن قسمتها در مغز ارتباط داشت. در صورت درستی این نظریه، ادراک و آگاهی سوژه ها خالصانه و واقعاً دچار تحریف شده بودند، بدین معنی که نظر جمع توانست در سطحی عمیق، تاثیری بالقوه روی چگونگی پردازش اطلاعات در فرد داشته باشد.

هر چند از این آزمایش مشخص شد که چنین تغییراتی در سطح ادراکی صورت میگیرند، اما دو سطح دیگر (سطح رفتاری و سطح عقیدتی) نیز بی تاثیر نیستند.  همه ما می توانیم در زندگی روزمره رویدادهایی را به خاطر بیاوریم که با وجود دارا بودن علایق و سلیقه شخصیمان، بصورت دانسته با خواسته جمع هماهنگ شده ایم.

اثرهای سازنده و مخرب همنوایی (تابعیت از جمع)

o همنوایی یا تابعیت از جمع نقاط مثبت و منفی خود را دارد.
o در جهت مثبت، تابعیت از اکثریت می تواند به فراهم ساختن ساختارهای مناسب و قابل پبش بینی در جامعه کمک کرده و ثبات جامعه را تضمین کند. بعنوان مثال قرارداد رعایت و پیروی از قانون صف یکی از همنوایی های مفیدی است که باعث میشود هر بار مجبور نباشیم درگیر چالش و مذاکره مجدد با سایر افراد جامعه شویم.

o اما این پدیده می تواند جنبه منفی و پر هزینه ای هم داشته باشد. اگر در شرایطی که نظر جمع نباید اهمیت داشته باشد اجازه دهیم دیدگاه اکثریت بر خواسته های ما چیره کند، آنگاه پدیده همنوایی بر علیه ما عمل میکند.

o حتی می توانیم بخش های بزرگی از آنکه هستیم را بدون هیچ علت موجهی با تحریف شدن شخصیتمان از دست بدهیم.  بخش هایی چون خودمختاری فردی، تمایلات و سلیقه های فردی که کوچکترین تاثیری بر دیگران ندارند، و نیز مخالفت های بجا در رابطه با مسائل مهم. ما بیشتر از آنچه تصور می کنیم واگذار می کنیم.

o تبعیت از جمع به واسطه فشار (بیچارگی) نافذ و موذیانه ست. Social Pressure
هنگامی که فشار اکثریت را برای اولین بار درک می کنیم، با کنار کشیدن از آن گروه احساس رهایی می کنیم.  گروه های اقلیتی را تشکیل می دهیم با این تصور که آن گروه ها نماینده معافیت از آن فشارهایی است که اکثریت دارا بودند. در صورتی که به زودی متوجه می شویم آن گروه های کوچک نیز دقیقاً مانند گروه های اکثریت مملو از فشار برای تبعیت و تسلیم خواسته های مان به آنان است. Minority Influence

مطالعات ویور و همکارانش

• در ۲۰۰۷ مطالعات ویور Kimberlee Weaver و همکارانش در رابطه با سنجش نظرات جمع نشان داد که شنیدن نظری که سه بار توسط یک فرد در گروهی تکرار شده، دقیقاً تاثیری برابر با شنیدن همان نظر از سه نفر متفاوت در یک گروه را دارد. A Repetitive Voice Can Sound Like a Chorus

به اعتقاد ویور ما میزان محبوبیت نظرات را بر مبنای آشنایی آن عقیده، و نیز تعداد دفعاتی که آن را شنیده ایم تعیین می کنیم. متاسفانه مغز قادر نیست میزان تاثیر نظری که به کرات توسط یک فرد تکرار شده با نظری که توسط افراد متفاوت بیان شده اند وجه تمایزی قائل شود.

ویور1

راه حل و پیشنهادات

• گروهی را فرض کنید که اکثریت یا نصف آنها اعتقادی خاص را پذیرفته اند.  در این گروه، تعداد زیادی از اعضا ممکن است بصورت محرمانه نظری مغایر با اکثریت را داشته باشند. اما قبلاً دیده اند افرادی که با نظر اکثریت مخالفت کرده اند مجبور به تحمل رنج اجتماعی (مجازات) اعمال شده توسط این گروه شده اند، لذا برای دوری جستن از اینگونه مجازات های اجتماعی سکوت می کنند.

با تسلیم و تابعیت از جمع، نه تنها به ارزش گروهی که به آن تعلقی نداریم می افزاییم، بلکه ایده اکثریتی که ممکن است وجود خارجی نداشته باشد را همیشگی می کنیم.

تصور کنید هیچکدام از ما جنبه های منفی تابعیت را اجرا نمی کردیم و صرفاً برای پذیرفته شدن در جامعه، تسلیم خواسته های بیگانه آنها نمی شیدیم. به نظر شما چشم انداز جامعه تا چه اندازه متفاوت می بود؟

Conformity3

فقط آگاه بودن و دانستن در رابطه با آزمایش اَش ما را تا حد زیادی در مقابل تابعیت غیر ضروری ایمن می سازد.  هر چقدر در رابطه با آسیب پذیری هایمان بیشتر بدانیم، بهتر می توانیم از خود در مقابل تهدیدات مربوطه از خود دفاع کنیم.

همنوایی بیشتر در گروه هایی که ما به آنها احساس تعلق می کنیم تاثیر می گذارد.  برای دستیابی به پشتیبانی و پذیرش از طرف آن گروه ممکن است خود را در مرحله ای نه چندان دلچسب پرتاب کنیم، مرحله ای که ممکن است خود را در حالی بیابیم که خواسته های زیادی را تسلیم کرده ایم و در مقابل مقداری ناچیز دریافت می کنیم.

عضو گروه یا جامعه ای بودن به معنی تن دادن به همه خواسته های آن نیست. ما باید همیشه احساس کنیم که اجازه داریم به هر گروهی که عضو آن هستیم به راحتی انتقاد یا حتی اعتراض کنیم، خواه آن گروه خانواده، دوستان، یا گروههای اجتماعی با بهره مشترک باشد.

هنگامی که توانایی این احساس از ما صلب شد، به چنین گروه هایی شان و قدرتی را اهدا می کنیم که در واقع شایسته آن نیستند. اگر گروهی گنجایش انتقاد یا مخالفتی مشروع را نداشته باشد، آن گروه جایی نیست که من بخواهم عضو آن باشم.

Conformity4

فکر کردن قدم اول است، عمل کردن قدم بعدی.

بعضی از مردم سال های سال وقت خود را با کتابهای ‘کمک-به خود’ صرف میکنند و درکی عمیق از مسائل را در ذهن خود پرورش می دهند. اما با همه آگاهی هایی که دارند، زندگی شان تغییری نمی کند.  علت تغییر نکردن زندگی این افراد این است که آنها هرگز رفتار خود را تغییر نمی دهند.  دانستن و آگاه بودن مهم است، اما رفتار نیز به همان اندازه دارای اهمیت است.

مطالعات برنز نشان داد سوژه هایی که در مقابل نظرات اشتباه گروه می ایستادند فعالیت های قسمتی از مغز که مسئول برانگیختگی احساست می شد در آن مقطع به شدت فعال میشد. تنها ایستادن در مقابل اکثریت احساسی پر ریسک را به همراه دارد. اما مثل هر چیز دیگری، هر چقدر بیشتر آن را انجام دهید، انجام آن با احساس راحت تری همراه خواهد بود.

 به چالش کشیدن خود در زندگی دارای اهمیت بالایی است.
اگر از خودمان انتظاراتی معقول نداشته باشیم دچار رکود میشویم.
انتظارات باید معقولانه باشند، هم انتظارات خودمان و هم انتظارات اطرافیان از ما.
ناامید کردن همیشه عملی ناپسند نیست.
گاهی اوقات ناامید کردن می تواند جنبه ای انسانی به همراه داشته باشد.
می تواند به کسانی که ناامیدشان کرده ایم فرصتی دهیم تا متوجه شوند انتظاراتشان ممکن است منطقی نباشد.

بیاییم مسائلی را که ما تنها برای هماهنگ شدن با سایرین در خود پنهان می کنیم را در نظر بگیریم.  سلیقه ها، فعالیت ها، اعتقادات، و خصوصیات فیزیکی را در نظر بگیریم که حریم هیچ کسی را نقض نمی کنند، اما به هر دلیلی آنها را تنها برای گرفتن رضایت جمع و بگونه ای غیر قابل قبول تسلیم می کنیم.

o چه ترس هایی پشت آن همنوایی ها نهفته است؟  آیا دلایل آنها منطقی هستند؟  اگر دوست ندارید برقصید، نرقصید.

o ایده ها، کتاب ها، فیلم ها و افرادی الهام بخش هستند که تنوع Diversity و چندگانگی فرهنگی Multiculturalism ،  فردیت Individuation و “خود بودن!” را تشویق می کنند.

o هرگز افرادی که برای پذیرفته شدن در گروهی، دیگران را وادار به تابعیت می کنند، یا کسانی که تلاش می کنند با ترغیب ترس، یا با کوچک کردن محیط آرامش، یا باج دادن، افراد را تابع اکثریتی کنند، تا به واسطه آن امتیازی کسب کنند را الهام بخش و الگویی سالم فرض نکنید.

این افراد را زیر سوال ببرید!  چنین رفتارهایی را با تردید بنگرید،  چنین گروه هایی را زیر ذره بین تحلیل کنید.  از همه مهمتر، بیایید ریسک کنیم و خودِ “خودمان!” باشیم.

Conformity5

28- آرمان‌گرایی و کمال‌طلبی

کمال‌طلبی – آرمان‌گرایی
آرمانگرای واقع گرا – واقع گرای آرمانگرا

ارمانگرایی

1. آرمان‌گرایی Ideal-Ethics

• آرمان‌گرایی یا ایدئالیسم اخلاقی، به معنی ستایش، یا دنبال کردن اصول یا اهداف متعالی یا حقیقی، و به تعبیر دیگر، پیگیری مصرانه «آرمان» یا «ایده‌آل» است.
• این مفهوم معمولاً در برابر واقع‌گرایی قرار می‌گیرد که به معنی تسلیم شدن در برابر واقعیت‌هاست.

2. ایدئالیسم Idealism

• ایدئالیسم، یا مینوگروی نام مجموعه‌ای از دیدگاه‌های فلسفی با این ادعاست که ایده ها موضوع حقیقی معرفت هستند؛
• ایده‌ها بر اشیا مقدم‌اند و این ایده‌ها هستند که امکانِ بودن را برای اشیا فراهم می‌کنند.
• بر مبنای این دیدگاه، ایده‌ها، هم از نظر معرفت‌شناختی و هم از نظر متافیزیکی اولویت دارند و واقعیت خارجی، آنچنان که ما درک می‌کنیم، منعکس‌کننده فرایندهای ذهنی است.
• ایدئالیسم مدّعی نیست ذهن خالق ماده یا جهان مادی است.
• همچنین این دیدگاه، «فکر» را با «متعَلَّق فکر» یکی در نظر نمی‌گیرد، بلکه مدعی است جهان خارج را تنها با توسل به فرایند ایده‌ها می‌توان درک کرد.
• ايدئاليسم نقطهء مقابل رئاليسم (واقع گرايى يا اصل اصالت واقع) است كه معتقدست براى شناخت حقيقت جهان بيرون ، چندان نمى توان به ذهن انسان متّكى بود.
• لئون برونشویگ Léon Brunschvicg به نحوی جزمی اصل بنیادی ایدئالیسم را در نظریهٔ شناخت مطرح می‌کند: شناخت جهانی را می‌سازد که برای ما تنها جهان است. آن‌سوی هیچ نیست. چیزی در آن‌سوی شناخت بنابرتعریف دست ‌نیافتنی و تعیین‌ناپذیر است؛ یعنی برای ما برابر است با هیچ.

3. واقع‌گرایی فلسفی Philosophical realism

• واقع‌گرایی یا رئالیسم، یک مکتب فلسفی است که مدعی است بین علم و معلوم قابلیت تطابق وجود دارد؛
• یعنی علم می‌تواند جهان را چنان که واقعاً هست توصیف کند.
• واقع گرایی متضمن مفهوم صدق (حقیقت) یا کذب است.
• هدف علم نزد واقعگرایان توصیف صادق و درست چگونگی واقعیت جهان است.
• چنانچه گزاره‌ای که به آن علم داریم، در عالم خارج از ذهن نیز برقرار باشد، علم ما از معلوم «درست» و «صادق» است. در غیر این صورت علم ما «نادرست» و «کاذب» است.»
• واقعگرایان معتقدند جهان مستقل از فهم انسان وجود دارد و فهم انسان میتوانداند کاشف پاره‌ای از امور در عالم خارج باشد.
• گزاره‌های درست امری از جهان واقع را چنانکه هست، توصیف می‌کنند.
• البته رئالیست‌ها مخالف کارکرد ابزاری دانش کاذب نیستند.
• یعنی ممکن است دو چیز که یکی درست و دیگری نادرست است، امور را به گونه یکسانی وصف کنند.
• در این صورت عالم می‌تواند امر نادرست را فرض کند و از آن بمثابه امر درست بهره برد.
• همچنانکه بطلمیوسی‌ها زمین را مرکز عالم فرض می‌کردند و خورشیدگرفتگی و ماه گرفتگی را به درستی پیش بینی می‌کردند. زیرا برای این پیش بینی فرقی نمی‌کند خورشید به دور زمین بگردد و یا برعکس زمین به دور خورشید بگردد؛ ولی در عین حال واقع گرایان، ابزار انگار نیستند.

4. کمال‌طلبی Perfectionism

• کمال‌طلبی، کمال‌گرایی یا کمال‌پرستی، در روانشناسی باوریست که در آن باید تمام کارها را به شیوه‌ای وسواسی کامل انجام داد و غیر از آن مورد قبول نیست.
• از دیدگاه پاتولوژی و بیماری شناسی، کمال‌پرستی اختلال شخصیتیی مربوط به حالت شخصیتی وسواس مجبور است که در آن اگر انجام کاری یا نتیجه کاری کمتر از کمال باشد، مورد قبول فرد قرار نمی‌گیرد.
• در چنین حالاتی باورهای یاد شده غیر سالم هستند و روانشناسان از چنین افرادی به عنوان کمال‌طلبان نابهنجار یاد می‌کنند.
• انسانهای کمال طلب، فشاری دائمی برای حرکت به سمت هدفهای غیرقابل دستیابی در درون خود احساس می‌کنند. آنها ارزش خودشان را با کارایی خودشان و دستاوردهایشان می‌سنجند.
• همیشه در تصمیم گیری مشکل دارند چون از اشتباه کردن می‌ترسند.
• تصمیم گیری قطعی برای شان سخت است مثلا وقتی می‌خواهند لباس بخرند بارها و بارها مغازه‌های مختلف را می‌بینند. با دیگران مشورت می‌کنند بالاخره نمی‌توانند به راحتی تصمیم بگیرند.
• از این که مورد انتقاد قرار بگیرند می‌ترسند، وقتی انتقادی را می‌شنوند ناراحت می‌شوند.
• همان طور که از اسمش مشخص است، افراد این تیپ همیشه دنبال بهترین‌ها هستند در حقیقت آدم‌های کمال گرایی هستند که خیلی برای شان مهم است خوب باشند.
• این افراد می‌خواهند همیشه در زندگی نقش پسر خوب یا دختر خوب را بازی کنند.
• دیگران نیز از اینگونه افراد انتظار دارند که همیشه آدم خوبه باشند، مثلا والدین همیشه او را به عنوان پسر خوب یا دختر خوب می‌شناسند.
• همواره برای شان درست و غلط مهم است، یعنی همیشه می‌خواهند کارهای شان درست و بهترین باشد
• اگر زمانی بفهمند کار نادرست یا اشتباهی کرده‌اند، کاملا به هم می‌ریزند.
• همیشه یک ترس درونی از اشتباه کردن در آن‌ها وجود دارد.
• این افراد سرزنش‌های درونی فراوانی دارند به همین دلیل همیشه در درون شان احساس گناه و سرزنش می‌کنند.
• همیشه فکر می‌کنند، باید کاری انجام دهند که بهتر شوند.
• این آدم‌ها در تمام طول زندگی شان به دنبال انجام کارهایی هستند که مفید باشد.
• این آدم‌ها معمولا از لحظات شان لذت نمی برند و نمی‌توانند در همان لحظه باشند . یعنی همیشه در آینده به دنبال نتیجه هستند. تنها وقتی به نتیجه برسند احساس خوبی خواهند داشت که البته این احساس خوب موقت است چون وقتی نتیجه‌ای به دست می‌آید دیگر تمام است و تلاش برای نتیجه دیگری آغاز می‌شود.
• مدام در حال ارزیابی خودشان هستند و مدام در ذهن شان در حال پرسیدن سوال‌هایی مانند من به اندازه کافی خوب هستم؟ یا من به اندازه کافی کار می‌کنم؟ یا… هستند یعنی همیشه در درون شان دادگاهی برپاست.
• بسیاری از اوقات ناراضی و سرخورده و ناراحت هستند چون یک آدم کمال گرا انتظارات و توقعات زیادی از خودش، دیگران و دنیای پیرامون دارد.
• مرتب میزان پیشرفت شان را ارزیابی می‌کنند.
• همیشه نگاه شان این است که یا همه یا هیچ. یعنی فکر می‌کنند، تنها یک راه درست وجود دارد.
• برای این آدم‌ها قوانین و چهارچوب‌ها خیلی مهم است.
• آنقدر به دنبال بی نقص‌ها و کامل‌ها هستند که چندان از زندگی لذت نمی‌برند.
• ذهن خیلی شلوغی دارند.
• نظم و هماهنگی و همیشه مرتب و با برنامه بودن برای شان خیلی مهم است.
• قضاوت گرایی بیش از حد دارند.
• دلیل و برهان زیادی می آورند و سعی زیادی برای اثبات خود دارند، بدین معنا که کارهایی انجام می دهند، درست و دیدگاه های درستی دارند.
• عصبانیت های بسیار زیاد و خشم های ناگهانی دارند.
• بسیار افراد تحمل ناپذیری هستند.

5. آرمانگرای واقع گرا- Realistic Idealist

• آرمانگرای واقع گرا، آرمانگرایی است که واقع بینانه به یک وضعیت می اندیشد. اگرچه، وی همواره آرمانانه به این فکر است که چگونه وضعیت می توانست متفاوت، و بهتر باشد.

6. واقع گرای آرمانگرا- Idealistic Realist

• واقع گرای آرمانگرا، واقع گرایی است که عرصه و واقعیت وجود وضعیت را می فهمد و می پذیرد، اما در عین حال، آرمان هایش را هم به صورتی بالقوه واقعی در وضعیت می بیند.

A realistic idealist is an idealist who is realistic about a situation; albeit, they may idealize about how the situation could be different, and better.

An idealistic realist is a realist who understands the realms of possibility, but also sees his idealism as potential reality.

غلبه بر کمالگرایی

🌺”وقتی کامل بودن به اندازه ی کافی خوب نیست”‌

💠خلاصه کتاب”غلبه بر کمالگرایی “

❄️تعریف کمالگرایی:

🔹کمالگرایی باوری است مبنی بر اینکه می توان و باید به یک حالت کامل و بی عیب و نقصی دست یافت؛ باور به اینکه هر چیزی که کامل نیست، غیر قابل قبول است.

❄️جنبه های مثبت و منفی کمالگرایی:

🔹مثبت: کمالگرایی می تواند انگیزه لازم برای مقاومت در برابر موانع و جنبه های دلسردکننده را فراهم آورد.

🔹منفی: کمالگرایی می تواند باعث به تعویق انداختن کارها و یا سرزنش خود برای عملکرد ضعیف شود.

❄️هسته ی مرکزی کمالگرایی:

🔹کمالگرایی یک موضوع مربوط به عزت نفس و بر پایه قابل قبول بودن و احساس پذیرش خود است.

❄️چرا رویکرد شناختی-رفتاری:

🔹چون کمالگرایی به دلیل الگوهای خاص تفکر تحریف شده ایجاد می شود و با دامنه وسیعی از مشکلات روانشناختی مرتبط است.

❄️تشخیص کمالگرایی و پیشرفت گرایی پیچیده است:

🔹به دلیل همین پیچیدگی است که برایتان دشوار است متوجه کمالگرایی زیان بار در خودتان شوید در حالی که افراد دور و بر شما راحت تر می توانند این ویژگی را در شما ببینند.

❄️سایر مشکلاتی که کمالگرایی ایجاد می کند:
🔹اضطراب، افسردگی، اختلال خوردن، اهمال کاری و رفتارهای مخرب.

❄️رفتارهای مخرب چیست:

🔹عادت های غیرضروری برای کاهش اضطراب، افسردگی، مشکلات خوردن و … ، مانند اجتناب کردن از موقعیت های خاص

🔹مشکل اصلی رفتارهای مخرب این است که هیچگاه این فرصت را به فرد نخواهد داد که متوجه شود بسیاری از چیزهایی که درباره اش نگران است هرگز رخ نخواهد داد و حتی اگر هم اتفاق بیفتد فاجعه نخواهد بود.

❄️چه عواملی باعث ایجاد کمالگرایی می شود:

🔹ژنتیک و محیط، که البته محیط موثرتر است. راجع به عوامل زمینه ساز کمالگرایی اطلاعات زیادی در دسترس نیست اما چون کمالگرایی پاداش دهنده است؛ با وجود پیامدهای منفی که دارد، ادامه می یابد.

❄️چرا کمالگرایی تداوم می یابد؟

🔹کمالگرایی همزمان با مشکلاتی که ایجاد می کند، کارکرد های مثبت بسیاری دارد، به همین دلیل تغییر آن دشوار است.

❄️جنبه های مثبت کمالگرایی:

_ پذیرش اجتماعی و مورد تحسین قرار گرفتن
_ سازماندهی زمان و تمرکز بر پیشرفت
_ احساس کنترل و قابل پیش بینی بودن
_ پیشرفت به دلیل سخت کوشی
_ اجتناب از افراد یا موقعیت های ترسناک
_ اجتناب از شناختن جنبه های ترسناک خود

❄️مدل شناختی-رفتاری چگونه کمالگرایی را تبیین می کند:

🔹چرا افراد نمی توانند سود و زیان کمالگرایی را ارزیابی کنند و به این نتیجه برسند که زبان های آن از سودش بیشتر است و بنابراین باید تغییر کند؟
پاسخ این است که مسئله به همین سادگی نیست، این یک ارزیابی ساده سود و زیان نیست که منجر به این نتیجه گیری منطقی شود که تغییر ضروری است و تغییر را ایجاد کند.

❄️چرا تغییر دشوار است:

۱_ 🔹عزت نفس افراد کمالگرا عمدتا به تلاش بسیار و موفق شدن بستگی دارد.
۲_ 🔹پیامدهای مثبت کمالگرایی تغییر آن را دشوار می کند.
۳_ 🔹ترس از شکست، ترس از تغییر و ترس از کشف، تغییر کمالگرایی را دشوار می کند.
۴_ 🔹فرآیندهای متفاوتی فرد را در چرخه ی کمالگرایی گیر می اندازند که خود تداوم بخش هستند و شکستن آن ها دشوار است.

❄️درمان:

🔹مدل شناختی-رفتاری برای شناسایی آنچه که شما را در چرخه ی کمالگرایی نگه می دارد، به کار برده می شود.

….

خلاصه شده توسط خانم سارا سيدزاده در چالش كتابخواني

29- واکنش یا پاسخ؟

واکنش سنجی

تعریف واکنش :

واکُنش عبارتست از هر احساس، گفتار، رفتار و پنداری که در برخورد با عوامل و مسائل بیرونی و درونی از ما سر میزند.

همهِ رنجهایِ درونیِ ما ناشی از عادت به بد رفتاری، بد گفتاری، بد پنداری و بد احساسی است. راه نجات از این عادتها: واکُنش سنجی است.

واكُنش سنجی یعنی پس از هر واكُنش از خود بپرسیم: آیا واکُنش من در مقابل این موضوع متناسب با آن بوده ؟

اگر بله، آیا این واكُنش متناسب، توام با احساس محبت، امنیت و آرامش برای خودم و طرف مقابلم بوده ؟

اگر بله : خوشا به سعادتم. اگر خیر: واكنشم كاملاً با موضوع متناسب بود. او به من آسیب زده بود و من حقش را كف دشتش گذاشتم. رویش را كم كردم. آبرویش را بردم.

در واقع این رفتارها هر چند كه متناسب با موضوع به نظر میرسد ولی انتقام جویانه است و احساس حقارت را به خودمان و مخاطب اعمال می كند.

می توان در مقابل تحقیر، تمسخر و توهین دیگران رفتاری نشان داد كه ایشان را متنبه كرد، بدون اینكه انتقامجوئی كرده و ما نیز متقابلاً آنها را تحقیر، تمسخر وتوهین كنیم. مگر در موارد بسیار استثنائی كه بعد از تحمل بسیار، لازم است كه به فرد انتقامجو تفهیم كنیم كه اگر در مقابلش صبوری می كنیم از سر بی عرضگی و ناتوانی نیست، بلكه منتظریم كه او به خود آمده ومتوجه زشتی اعمالش بشود.

اگر او را تحقیر، تمسخر و توهین نكردم، ولی خودم به شدت احساس حقارت و اجحاف كردم: در این حالت، من به او اجازه داده ام كه رفتاری نامناسب با شان من انجام دهد.

اگر خیر: بی اختیار به او پرخاش كردم یا بی اختیار همه توهین های او را پذیرفتم و حتی خودم هم با او همكاری كردم. یا اصلا بدون اینكه به من ربط داشته باشد در مسئاله دخالت كردم.

مثال: واکنش شدید دختر خانمی نسبت به آقائی که در جستجوی راهی برای سرِ ساعت خواباندن بچه اش بوده. این واکُنش نامناسب بدلیل شرطی وی نسبت به بکن نکن پدر و مادرش بوده.

فواید واکنش سنجی و واکنش سازی

1- با انصاف رفتار کردن با خود و دیگران.
2- درک بهتر واقعیات.
3- بهبود روابط انسانی.
4- شناخت عمیق عصبیت ها و رفع آنها.

ریشه یابی واکنش های مان

1- غرور سنجی: بسیاری از رفتارها و واکنش های نامناسب ما به دلیل غرورهای عصبیمان است، و این غرورها را در وقت مناسب بررسی خواهیم کرد.

آیا رفتار من ناشی از زخم غرور بوده؟

• غرورِ عقل و اراده و دانائی و توانائی. من فکر میکنم که همه چیز را بهتر از دیگران می فهمم. پس هیچ کس نباید از من ایراد بگیرد و من باید عیب و ایراد همه را بگویم.

• غرورِ اهمیت ( خود بزرگ بینی ). من فکر میکنم که از همه یک سر و گردن بلندترم و هیچ کس نباید بالاتر از من باشد. پس حق دارم هركس را كه فكر می كند از من بالاتر است تحقیر و تمسخر كرده و سرجایش بنشانم.

• غرور خواستنی بودن. من فکر می کنم که آنقدر خواستنی و تو دل برو هستم که همه باید عاشقم شوند. و اگر نشوند من خشمگین می شوم و حق دارم آنها را سرجای شان بنشانم.

• غرور شجاعت. من فکر میکنم که از هیج جیز نباید بترسم و اگر بترسم با خودم بد میشوم. و یا از ترسوها بیزارم وآنها را مسخره می كنم.

• غرور آزادی مطلق و یا بی نیازی. من فکر میکنم که هر کار که دلم خواست باید بکنم و هیچ کس حق ندارد به من اعتراض کند یا برایم تعیین تكلیف كند. یا من برای انجام کارهایم به هیچ کس نیاز ندارم پس اگر كسی خواست در كارهایم به من كمك كند عصبانی شده و به او توهین می كنم.

• غرور درستی و سخاوت. من فکر میکنم که درستکارترین و عادل ترین و با سخاوت ترین فرد روی زمین هستم، و اگر یک موقع خلاف آن از دستم در برود و یا سوء تفاهمی پیش آید، واکنش نامناسب نشان میدهم .

2- تضاد سنجی : واکنش من ناشی از کدام تضاد من بوده است .

مثال : پدر ژان کریستف علیرغم اینکه پیانیست زبردستی بوده و در بین دخترهای طبقه اشراف خواهان زیادی داشته، میرود و با یک دختر فقیر و بی هنر ازدواج می کند و یک عمر خودش را سرزنش می کند و به همسرش سرکوفت میزند كه خیلی از تو بهترها همسر من می شدند، و زندگی را به هر دوی شان تلخ می کند.

3- عناد سنجی : واکنش نامناسب من ناشی از کدام عناد بوده است؟ چه نسبت به خودم و چه نسبت به دیگری .

مثال 1: به من پیشنهاد شرکت در یک کار سودآور میشود و من بدون تحقیق در مورد سودآوری و مفید بودنش آن کار را رد میکنم و منافع خود را تخریب میکنم . ریشه این واکنش عناد به خود است .

مثال 2: دوست زرنگ و درس خوانم به من پیشنهاد می کند که با هم درس بخوانیم و من قبول نمی کنم . (عناد بخود )

مثال 3: کارنامه ام را گرفته ام و می بینیم از چند درس نمره تک گرفته ام، ولی بازهم کارم اینست که فقط یا بخوابم و یا تلویزیون تماشا کنم . (باز هم عناد بخود)

4- عادت سنجی : آیا واکنش من ناشی از یک عادت بوده ؟

مثال : اگر کسی سر من داد بزند، من ناخودآگاه یک داد بلندتر بر سر او می کشم، و یا بر عکس از او وحشت کرده و حرفم یادم می رود و از خیر منافع خودم می گذرم .

5- باور سنجی : آیا واکنش نامناسب من ناشی از یک باور غلط بوده ؟

مثال : در اثر تلقین و قضاوت اطرافیان، باورم از بچگی این بود که ریاضیاتم قوی است ولی انشایم خوب نیست. به همین دلیل همیشه با درس انشا خیلی سرسری برخورد میکردم . ولی در سال چهارم دبیرستان یک روز تصمیم گرفتم با فکر و حوصله یک انشاء بنویسم . با کمال تعجب دبیرم خیلی مرا تشویق کرد و از آن به بعد خیلی با علاقه انشاء نوشتم .

در سال اول دانشگاه دو واحد ادبیات داشتیم و استادمان یک موضوع انتخابی انشاء خواسته بود و انشای من جزء سه چهار انشایی بود که با درجه سه ستاره جدا کرده بود تا سر کلاس بخوانیم . حالا که خودشناسی میکنم متوجه میشوم که چقدر دوباره سنجی باورها ضروری است و لزوما” هر باوری که از بچگی به ما القاء شده درست نیست و باید آنرا زیر سوال ببریم .

6- انگیزه سنجی : یعنی آیا واکنش من دارای انگیزه سالمی بوده و یا نه . البته به ندرت پیش می آید که انگیزه یک واکنش صد در صد عصبی باشد. چون انسان موجود تک انگیزه ای نیست و می تواند واکنش هایش مخلوطی از انگیزه های اصیل و عصبی باشد و کار ما اینست که از عصبی های آن کم کرده و به اصیل هایش بپردازیم .

• منشا عصبی : کلا میتوان منشا عصبی را ناشی از نفع شخصی , خودنمائی , جاه طلبی , سلطه جوئی , حسادت و غیره دانست .

• منشا اصیل : مهر اصیل , نیاز به رشد و خلاقیت , نیاز به داد و ستد مهر و دوستی , نیاز به آموختن.

موضوع: رد شدن در امتحان ورودی دانشگاه یا استخدام

احساس: اجحاف , تنهائی

افکار منفی: افسردگی , غم , عصبانیت , اجحاف , اضطراب فرار از محیط خانه , قطع رابطه , تمارض به درد هیچ کاری نمیخورم , بی سوادم , آینده ام تباه شد , دیگر هرگز آزمایش نخواهم کرد , به مردم چه بگویم ؟

واکنش منطقی: فکر چاره جوئی , دیدن سهم خودم , در نظر گرفتن روحیه همسرم , صحبت با او، با یک بار رد شدن دنیا به آخر نمی رسد، دوباره سعی میکنم. شاید اشتباهی رخ داده، بهتر است تحقیق کنم. بهتر است با برنامه ریزی صحیح درس بخوانم.

نمونه واکنش های غلط و عصبی و جایگزین برای آنها :

1- بد و بیراه گفتن به دیگران هنگام رانندگی،  واکنش جایگزین: زمزمه کردن یک آهنگ با خود.

2- دلم میخواهد به کسی ابراز محبت کنم ولی بر زبانم جاری نمیشود، واکنش جایگزین : تصویر ذهنی و تجسم خود در حال ابراز محبت.

3- عصبانی شدن در صف انتظار،  واکنش جایگزین: بردن یک کتاب با خود و مطالعه آن.

4- چاپلوسی کردن از دیگری، واکنش جایگزین: حُسن جوئی از خود و دیگران.

5- بی برنامگی و بی هدفی، واکنش جایگزین: تهیه دفترچه ساعتی تعیین هدف سالم و برنامه ریزی برای آن.

6- فرار از جمع و احساس غریبی در جمع، واکنش جایگزین: تصویر ذهنی لذت بردن از جمع.

7- نیاز مبرم به تنهائی، واکنش جایگزین: کوشش در زیاد کردن معاشرت با دیگران.

8- ترس از تنهائی، واکنش جایگزین: تدارک برنامه های جذاب و شادی آور برای ساعات تنهائی و کوشش در سپری کردن بعضی از ساعات در تنهائی.

9- افسرده یا عصبانی شدن از تنهائی، واکنش جایگزین: تدارک برنامه های جذاب و شادی آور برای ساعات تنهائی و کوشش در سپری کردن بعضی از ساعات در تنهائی.

10- عصبانی شدن و داد و فریاد کردن از سر و صدای دیگران، واکنش جایگزین: ترک محل پر سر و صدا یا درخواست از دیگران برای آرامش.

11- ترسیدن از حضور در یک صحنه دعوا و مرافعه، واکنش جایگزین: تصویر ذهنی آرامش در این موارد.

12- ترس از فقر و بیکاری، واکنش جایگزین: کوشش برای برنامه ریزی برای کار و درآمد.

13- اضطراب شدید، واکنش جایگزین: تلقین آرامش به خود و خودشناسی.

14- عدم تمرکز حواس، واکنش جایگزین: برنامه ریزی و تهیه دفترچه ساعتی.

15- بی تصمیمی، واکنش جایگزین: خودشناسی و یافتن تضادها.

16- مردم گریزی، واکنش جایگزین: تلقین پنج پند و پنج واقعیت به خود.

17- طعنه و عیب جوئی از دیگران، واکُنش جایگزین: حسن جوئی و واکُنش پیش ساخته محبت آمیز به دیگران.

18- ضعیف آزاری، واکُنش جایگزین: حسن جوئی از خود و دیگران و ضعیف نوازی .

19- احساس ضعیف بودن، واکُنش جایگزین: حسن جوئی از خود و دیگران و ضعیف نوازی.

20- احساس تحمیل، واکُنش جایگزین: تمرین گفتن نه.

21- ترمز در برنامه ریزی، واکُنش جایگزین: نوشتن فواید برنامه ریزی و مرور مکرر آن.

راه اصلاح واکنش ها :

وقتی واكُنشی نامتناسب با موضوع از ما سرمی زند مراحل زیر را انجام دهیم:

1- نوشتن واکُنش و احساس خودمان , به اضافه وقایعی که در یکی دو روز قبل از واکنش اتفاق افتاده .

2- نوشتن معایب واکُنش و ضررها و صدمه های آن .

3- ازخود بپرسیم: چه بهتر بود می گفتم / چه بهتر بودمیکردم. واکُنش مناسب برای جایگزینی را بنویسیم. با تمرین رفتار از پیش ساخته شده آن را جایگزین كنیم.

4- نوشتن فواید واکُنش جایگزین.

5- خواندن مکرر فواید انجام رفتار جایگزین.

6- تهیه یک جمله تلقینی و تکرار آن با خود و گذاردن یادآور روی میز تحریر, آینه دستشوئی و هر جای دیگر (بخصوص روی تلویزیون و کامپیوتر) یا روی تخنخواب.
مثال : من موجودی عزیز و محبوب و محترم و شایسته رشد و پیشرفت هستم.
مثال : من در برخورد با ملامت، مخالفت، مچ گیری، تحكم، تحقیر، تحمیل ؛ ملایم، متین، مهربان، منطقی و متبسم هستم.

7- قرار دادن یک پاداش برای هر هفته که اقلا” پنج روز آن تمرین کرده ایم .

8- قرار دادن یک پاداش خوب برای هنگامی که واکنش سالم بطور ناخودآگاه و اتوماتیک در ما عمل میکند.

30- نیازها

سلسله مراتب نیازها

Hierarchy of needs

نیازهای آدمی از یک سلسله مراتبی برخوردار است که رفتار افراد در لحظات خاص، تحت تأثیر شدیدترین نیاز قرار می‌گیرد.

needs

هنگامی که ارضای نیاز آغاز می‌شود، تغییری که در انگیزش فرد رخ مى دهد، بدین گونه است که به جای نیازهای قبل، سطح دیگری از نیاز، اهمیت یافته و محرک رفتارمى شود.

نیازها به همین ترتیب تا پایان سلسله مراتب نیازها اوج گرفته و پس از ارضاء هر يك، فروکش کرده و نوبت بعدى ميرسد.

در این نظریه، نیازهای آدمی در شش یا هشت طبقه قرار داده شده‌اند ، که به ترتیب عبارتند از:

1. نیازهای زیستی

Physiological needs

نیازهای زیستی در اوج سلسله مراتب قرار دارند و تا زمانیکه قدری ارضا گردند، بیشترین تأثیر را بر رفتار فرد دارند.

نیازهای زیستی نیازهای آدمی برای حیات خودند؛ یعنی: خوراک، پوشاک، غریزه جنسی و مسکن.

تا زمانی که نیازهای اساسی برای فعالیت‌های بدن به حد کافی ارضاء نشده‌اند، عمده فعالیت‌های شخص احتمالاً در این سطح بوده و بقیه نیازها انگیزش کمی ایجاد خواهد کرد.

2. نیازهای امنیتی

Safety needs

نیاز به رهایی از وحشت، تأمین جانی و عدم محرومیت از نیازهای اساسی است؛ به عبارت دیگر نیاز به حفاظت از خود در زمان حال و آینده را شامل می‌شود.

3. نیازهای اجتماعی

Love and belonging

یا احساس تعلق و محبت؛ انسان موجودی اجتماعی است و هنگامی که نیازهای اجتماعی اوج می‌گیرد، آدمی برای روابط معنی‌دار با دیگران، سخت می‌کوشد

4.عزت و احترام

Esteem

این احترام قبل از هر چیز نسبت به خود است و سپس قدر و منزلتی که توسط دیگران برای فرد حاصل می‌شود.

اگر آدمیان نتوانند نیاز خود به احترام را از طریق رفتار سازنده برآورند، در این حالت ممکن است فرد برای ارضای نیاز جلب توجه و مطرح شدن، به رفتار خرابکارانه یا نسنجیده متوسل شود؛

5. خود شکوفایی

Self-actualization

یعنی شکوفا کردن تمامی استعدادهای پنهان آدمی؛ حال این استعدادها هر چه می‌خواهد باشد.: «آنچه آنسان می‌تواند باشد، باید بشود».

6. خود تفوقى

Self-transcendence

نیاز انتقادی به دیدگاه نیاز خود شکوفایی.

نیاز به برخی اهداف بالاتر از خود، مثل نوع دوستی و معنویت.

نیازهای مذکور در سازمان به صورت پرداخت حقوق و مزایا و امکانات رفاهی، ایجاد امنیت شغلی و مقررات حمایتی، تشکیل گروههای رسمی و غیررسمی در محیط کار، قائل شدن حرمت برای فرد و کار او در مراتب مختلف سازمان و ایجاد امکانات برای شکوفایی توانایی بالقوه افراد ارضا می‌شود.

به طبقه‌بندی مذکور دو نیاز:

• «دانش‌اندوزی و شناخت و درک پدیده‌ها» و  «نیاز به زیبایی و نظم» نیز اضافه شده است؛ که قبل از نیاز به خود شکوفایی قرار می‌گیرند.

اگر چه نظریه سلسله مراتب نیازها مستقیماً برای انگیزش کاری طراحی نشده است، اما می‌توان نتیجه گرفت که با ارضای این نیازها، برای فرد، انگیزه به کار در سازمان ایجاد خواهد شد.

تيورى نياز

Need theory

مديريت انگيزه هاى رسيدن به نيازها

1- نياز به دستيابى –

Need for achievement

اين افراد بر اساس سخت كوشى و تداوم كار خود ميخواهند به نيازهاى خود دست يابند.

اين افراد هم از كارهاى با ريسك كم، به علت آسان بودن، و هم از كارهاى با ريسك بالا، به علت شانسى بودن، پرهيز مي كنند.

2- نياز به ارتباط اجتماعى –

Need for affiliation

اين افراد دوست دارند عضو گروه ها و جوامع كوچك و بزرگ گردند تا از آن طريق به اهداف خود دست يابند.

تمايل زيادى به پذيرفته شدن و دوست داشته شدن از سوى ديگران دارند.

اين افراد مايلند بجاى رقابت، همكارى كنند، و كارهاى با ريسك بالا رأ دوست ندارند.

3- نياز به قدرت –

Need for power

اين افراد به انضباط كارى معتقدند.

در اين حالات جنبه منفى آنست كه براى موفقيت يك شخص، طرف ديگر بايد ببازد، ولى اگر در كار گروهى بيافتد، ميتواند مفيد واقع شود. دوست دارد وجهه خوب و بالايى داشته باشد.

هرم مزلو

هرم مزلو و نیازهای انسان

Abraham Harold Maslow

دکتر هلاکویی

1. نیاز شماره ی یك

نیازهای فیزیكی ، مادی ،

این نیاز فیزیكی شاملش حتماً میل جنسی هم هست ،

یعنی میل جنسی یا تمایلات جنسی

یا ارضاء این میل

كاملا یك جنبه ی فیزیكی و مكانیكال داره …

كه بسیار اهمیت داره ،

تعادل باز فیزیكی رو برقرار می كنه ،

تعادل بار روانی رو ،

حتی بیوشیمیایی رو ، الكتریكی رو ، مغناطیسی رو ،

یعنی سیستمی رو كه بهم ریخته رو ، برقرار می كنه …

2. نیاز شماره ی دو

نیاز به امنیت و آرامش ،

این دو تا نیاز نیازهای واقعیند …

این نیازهایی هستند كه همه ی انسانها در حالت عادی، نه بیماران عجیب و غریب دارند …

این نیازها اصولا نیازهای مبتنی بر كمبودند …

یعنی یه تعادلی هست بر هم می خوره ،

شما باید تعادل رو برقرار كنید …

شما گرسنه هستید ، غذا می خورید سیر می شید ، تشنه هستید اب می خورید

اگر قرار خود اینا به خودی خودش لذت داشته باشند ،

شما شیلنگ آب رو می گذاشتین و دهنتون  رو باز می كردید می گفتید همین جوری بره تا دو ساعت ،

نه، شما بعد از دو تا لیوان ، سه تا لیوان اب ،

اگه بهتون اب بدن حتی حالتون بهم می خوره

و از یه حدی بگذره حتی می كشه شما رو …

می خوام فقط توجه داشته باشید گه این نیازها را چرا بهش می گیم نیازهای مبتنی بر كمبود ،

یعنی فقط بر هم زدن تعادله ، … این دو نیاز عمومیه …

اشكال كار مردم دنیا این طوریه كه :

شرایط زندگی و نداشتن رشد احساسی و عاطفی ، انسانی ، اخلاقی …

نود درصد مردم رو تو همین نیازها نگه داشته …

حالا این نیازها هستند و باید ارضاء بشند …

اما نیاز شماره ی سه به بعد :

به نظر من اولا باید خود احتیاج بوجود بیاد ،

و بعدن خود این احتیاج براورده و ارضاء بشه …

3. نیاز شماره ی سه

 نیاز به تعلق و عشقه …

یعنی انسان باید مفهوم عشق رو در خودش رشد بده …

عشق همینجوری نیست …

اریك فروم بسیار درست میگه : ” عشق یه هنریست اموختنی ”

متاسفانه بیش از نیمی مردم دنیا، نه این هنر رو اموختند و نه ازش استفاده می كنند .

حالا یه دوران كوتاهی اون دوپامین مغز یه كارایی می كنه ،

اون یه قصه ی دیگریست …

و چون تو نیاز یك و دو موندند …شاید این نكته رو گفتم ، نود درصد مردم دنیا هنوز اینجان …

یعنی بیشترین زندگیشون تو نیاز شماره ی دو هست …

به شماره ی سه نمی رسند …

حالا اینجا یه نكته ای وجود داره …

تو این شماره ی سه ، كه مساله ی عشق هست ،

رابطه ی جنسی هم هست … اما نوع لطیفشه …

حرفی كه باز فروید می زنه ، درسته :

عشق ، “والایش میل جنسیه “

یعنی وقتی كه رابطه ی جنسی ،

به ظریف ترین ، لطیف ترین ، زیبا ترین ، فرم اخلاقی و انسانیش قرار می گیره ،

تبدیل می شه به عشق …

و بنابراین مایه اش رابطه ی جنسیه …

عشق خارج از رابطه جنسی هم یه فریبه ، یه دروغه ، یه حقه بازیه ، یه تخلیه …

یعنی این عشق مایه و پایش رابطه ی جنسیه

بنابراین می دونیم رابطه جنسی كه در حقیقت مربوط به نیاز شماره ی یك بود

حالا تو نیاز شماره ی سه هست …

حالا اشكال كار اینه :

كه بسیاری از مردم نیاز شماره ی سه رو اصلا ندارند …

ولی اون رو بهانه ای قرار می دن برای اینكه ارضاء كنن نیاز شماره ی یك و دو رو …

یعنی من میام وانمود می كنم عاشق توام

برای اینكه تو زندگی مادی من رو تامین كنی

و به منم امنیت و ارامش كلی بدی ،

تو محیط اجتماعی هم به نظر بیام

خب منم ازدواج كردم همه چیزم خوبه …

در حالی كه نیاز شماره ی سه رو اولا ادما بوجود میارن

و بعد یه نیازیست كه باید رشد بكنه …

به همین جهت است كه مزلو بدرستی می گه :

 نیازهای مبتنی بر بودن و شدن … تو توش یه چیزی میشی ، …

4. نیاز شماره چهار :

نیاز به علم و اگاهی ،

یعنی من میخوام بدونم و بفهمم …

این نیاز علم و اگاهی ، علمه بخاطر علم ، نه بخاطر استفادش ، كاربردش

حتی چه رسه به استفاده مادی ازش ، …

اما می دونیم بسیاری از مردم چرا میرن دنبال علم و مدرك می خوان ؟

برای اینكه نیاز شماره ی یك و دو رو براورده كنن …

من به علتی كه میخوام مهندس و دكتر بشم ،

بخاط اینكه می خوام نیاز شماره ی یك ودو رو براورده كنم …

معناش این نیست كه این عیب و ایرادی داره ، …

معناش این است كه من به دنبال علم نیستم ، من به دنبال مدركم ،

من خاطرم هست اون زمان كه در دانشگاه تهران درس می دادم ،

سر كلاس می گفتم نمره جویان عزیز ، مدرك جویان عزیز …

نمی گفتم دانشجویان عزیز …

نه دانشی بود كه بدیم ، نه اونام به دنبالش بودند … نمره جوی مدرك جو …

نمره جوی مدرك جو معناش این بود كه می خواست مدركی بگیره كه نیاز شماره ی یك و دو رو پیدا كنه …

حتی نیاز شماره ی سه یه عشق خوب پیدا كنه …

5. نیاز شماره ی پنج

نیاز به زیبایی و هنره :

و به همین جهت هست كه هنر برتر از علمه …

برای اینكه مفهوم زیبایی و هنر ، به زندگی یه كیفتی می ده ،

كه از علم خودش جنبه ی عمیق كیفی داره

ولی كاربردش جنبه ی تكنولوژی و مهارتها رو داره ،

وارد مرحله ی كاملا هنری میشه و مساله ی زیبا خواهی و زیباشناسی و لذت بردن از زیبایی مطرحه …

بسیاری از مردم اصلا مفهوم زیبایی رو نمی دونند …

نه شعر زیبا رو می شناسن ،

نه زیبایی طبیعت رو متوجه هستند ،

نه زیبایی انسان رو ،

نه زیبایی كلام رو ،

نه زیبایی موسیقی رو

و یا جنبه ی هنری اونها رو …

چون اون جوهر هنری رو نمی شناسن …

من برخی از ادما رو می بینم كه میگن ما شعر گفتیم ،

بعد شما می گید یه مقدار شر و وره … كه اصلا به هیج جا نمی خوره ….

بعد تازه می نویسند توی مهمونی ها ، میخونند …

خب این نشون میده ادم نمی فهمه …

یا موسیقی كه اصلا موسیقی نیست …

فقط یه جنبه ایست كه ای بسا هنر اخرش تحریك سیستم عصبیست …

ابدا معنای دیگری بعنوان مایه ی هنری نداره

و به همین جهت است كه از صد تا خواننده دو تاش هنرمنده …

نود و هشت تاش احتمالا فقط صداش خوبه …

مثل اینكه شما یه زن زیبا یه مرد خوش تیب ببنید ، بگید چه هنرمنده ،

هنرمند نیست ، … زیبایی داره … بنابراین نیاز شماره ی پنج نیاز زیبایی و هنره ….

6. نیاز شماره ی شش

سلف استیم و حرمته

یعنی خود دوستی و دگر دوستی :

یعنی انسان برسه به یه مرحله ای كه بگه:

” به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست ”

عاشقم بر همه ی عالم كه همه عالم از اوست “، …

خودش و دیگران را دوست داشته باشه …

این مفهوم سلف استیم ، یا حرمت نفس ، موضوع فوق العاده مهمی هست …

كه من رو به یه جایی برسونه كه اولا من ، من باشم و تو ، تو …

و بعدا بین خودم و تو نه تنها ، تفاوتی نبیم با ما تنها نه تنها یكسانیم ،

حتی مانند همیم … عین هم هستیم …

و اینجاست كه هویت انسانی و حرمت و كرامت انسانی مشخص میشه …

7. نیاز شماره هفت

تحقق خوده

یعنی ما هر كدوم یه دانه ای هستیم كه باید تبدیل بشیم به یه درختی میوه بدیم …

بگذریم از اینكه نود و هشت درصد مردم هرگز میوه ندادند …

در طول تاریخ امروز كه مردم دنیا به این سلامتی رسیدن دو درصد سالمند …

نود و هشت درصد تو این راه موندند …

بنابراین نیاز شماره ی هفت نیاز به خود شدنه …

تحقق خوده … یعنی ما تمام نیروها ، تمام استعدادهای وجود خودمون رو شكوفا كنیم …

8.  نیاز شماره هشت

 نیاز ته اخلاق و انسانیت :

یعنی اون ارزشها ، و یا اصول اخلاقی و انسانی كه مساله ی عدالت برای من مهمه ،

مساله ی حقیقت برای من مهمه ،

مساله ی ازادی همه ی انسانها برای من مهمه ،

یعنی یه انسانی كه به اونجا توجه می كنه …

حالا ، تو نگاه كن به یه انسان ،

مهمش این است كه من كجای این نردبان بیشترین نیرو و انرژی مو گذاشتم …

ایا من توی شماره ی هفت و هشت كار می كنم ؟

كه معلومه بعدی ها رو هم بدست میارم …

یا اینكه من تو یك و دو هستم …

حالا ، اون رابطه ی جنسی كه تو برای من صحبت می كنی ،

مهم اینه كه كجا قرار گرفته ،

ایا تو شماره ی یكه؟

ایا در شماره ی سه و چهار و پنج ، یه بهانه ای است كه من شماره ی یك رو ارضاء كنم ؟

یا اینكه نه …

رابطه ی جنسی در حالیكه تو این زمینه ی شماره یكه وارد صحنه ی شماره ی سه شده ، …

و در عین حال مایه ی اگاهی، كه علت عشقه .

مایه ی زیبایی و هنر درش هست ،…

و حرمت انسانی هم درش هست …

به همین جهت وقتی كه سر كلاس درس میدم ،میگم

چهار دیواری خونه عشقه ، رابطه و ارتباطه ، توافق ، راه و هدف مشتركه ،

… این چهار دیوارن ، … عشق اینوره ، رابطه و ارتباط ، توافق ، اینجا راه و هدف مشتركه …

اما پایه ی اینا توش حرمته ، …

حرمت انسانیست …

مشكلی كه ما الان در جهان داریم …

بزرگترین مشكل مردم دنیا حرمته …

بزرگترین مشكل دنیا حرمت نفسه

كه با خودش حقوق انسانی و سهم انسانی میاد …

این اون چیزی هست كه تو بسیاری از كشورها گم شده …

31- چرا از زندگی لذت نمی بریم؟

چرا از زندگی لذت نمی بریم؟

• زندگی، آمیزه‌ای از تضادهاست.
o همزمان در آن هم وقایع خوشایند و لذت بخش و هم وقایع دردناک وجود دارند. مثل این که پای تلویزیون نشسته باشید و بتوانید به دهها شبکه تلویزیونی مختلف دسترسی پیدا کنید.  امواج رادیویی، تلویزیون و شبکه‌های ماهواره‌ای، شما را انتخاب نمی‌کنند. آنها «حضور دارند»، بدون تبعیض و بدون انتخاب. این شما هستید که تصمیم می‌گیرید که تصاویر کدام شبکه بر صفحه تلویزیون خانه شما ظاهر شود.

10-5-clarke

• حال، سؤال این است که اگر در هر لحظه می‌توانیم «برنامه‌ای شاد و لذّت بخش» را بر صفحه تلویزیون زندگی‌مان داشته باشیم. پس چرا گاهی از زندگی لذّت نمی‌بریم و برنامه‌های لذت‌بخش را که به آنها دسترسی داریم از دست می‌دهیم؟
پاسخ این سؤال یک کلمه است: طرحواره‌ها! Schema

• طرحواره‌ها قراردادهای ذهنی ما هستند که ما «ناخودآگاه» به آنها مقیّد و متعّهد شده‌ایم و پای آنها را امضا کرده‌ایم. این قراردادها « حق انتخاب طبیعی ما » را از ما می‌گیرند. چند نمونه از قراردادهایی که مانع از لذت بردن ما از زندگی می شوند ذکر می‌شود:

1.  لذّت بردن از زندگی گناه است

• در بعضی خانواده‌ها یا جامعه‌ها، لذّت بردن را مترادف با گناه می‌دانند. خندیدن، شاد بودن، نشاط و لذّت را نشانه سبکسری، غفلت و زندگی پوچ می‌دانند.
فردی بسیار جدی را که هرگاه دیگران را در حال خندیدن می‌دید می‌گفت: آخر هر خنده، گریه‌ای است. او با چنین «طرحواره‌ای» که در ذهن خود داشت نه تنها خود از زندگی لذّت نمی‌برد که مانع لذّت بردن اطرافیانش نیز می‌شد.

• در فیلم سینمایی «ریش قرمز»، 1965 Red Beard دختر جوانی که زندگی شاد و رضایت بخشی داشت بدلیل پذیرش چنین طرحواره غلطی، انتظار عذاب الهی را می‌کشید. او اعتقاد داشت شایستگی چنین لذّت و سعادتی را ندارد و تاوان سختی در انتظار اوست. وقتی زلزله آمد این زن جوان باور کرد که زلزله، تاوان زندگی شاد است و با این که زلزله به او و همسرش آسیب نزده بود او به این نتیجه رسید که زلزله نشانه، این است که دوران شادی به سر آمده است!
بنابراین پی‌در‌پی دست به انتخاب‌هایی زد که حاصلش رنج و سختی بود! او می‌خواست تاوان گناه شادمانی را بپردازد!

suffer

2.  رنج کشیدن، یک فضیلت است!

• در بسیاری از داستان‌ها و فیلم‌های سینمایی، قهرمان قصّه پی‌درپی رنج می‌کشد و در نهایت نیز در اوج ناکامی، قربانی روزگار جفاکار می‌شود!

o افراد زیادی این طرحواره را پذیرفته‌اند که قهرمانان و افراد برجسته باید رنج بکشند و دچار تنهایی و ناکامی باشند. برای چنین افرادی، رنج بردن یک فضیلت است!
o گاهی افرادی به مطب مراجعه می‌کنند که سالهاست در حال بازی کردنِ «نقش افسرده» هستند! جوانی که لباسِ سرتاپا سیاه می‌پوشد و موها و ریش خود را به طرز عجیبی آرایش می‌کرد. جملاتی «شبه فلسفی» و «شبهِ روشنفکرانه» راجع به «پوچی زندگی» حفظ کرده بود و با این ادعا که افسرده است و از زندگی سیر شده به سراغ روانپزشکان و روانشناسانِ زیادی رفته بود. تشخیصِ این بود که این جناب دچارِ «پرستیژِ افسردگی» است!

• در روانشناسی برای این افراد، اصطلاح « اریستوکراسیِ رنج» را به کار برده اند و «اریستوکراسی» Aristocracy به معنای نخبه‌سالاری و «اشرافیت» است.

o هم بازی این گروهِ «شبهِ افسرده» کسانی هستند که فریبِ نقش آنها را می‌خورند و سخت تلاش می‌کنند که « نجات دهنده» آنها باشند
غافل از آنی که هرچه بیشتر برای نجاتِ آنها تلاش کنند آنها بیشتر نقش خود را باور می‌کنند! از کنار این « اشراف» باید با پوزخندی عبور کرد!

suffer2

3.  لذت بردن نیاز به شرایط ویژه‌ای دارد!

• افراد زیادی برای خودشان پیش‌شرط‌ هایی قرار داده‌اند که تنها با برآورده شدن آن پیش‌شرط‌ ها آنها می‌توانند از زندگی لذّت ببرند! داشتن یک آپارتمان مجلّل، اتومبیلی گران‌قیمت، ویلایی در ساحل دریا و امکان سفرهای رؤیایی برخی از این پیش‌ شرط‌ها هستند!

o در هر شرایط اقتصادی و اجتماعی، هرجا که باشیم و هرکس که باشیم، جهان زمینه‌هایی برای لذّت بردن را برای ما فراهم کرده است امّا اغلب در حال فکر کردن به لذّت بردن از شرایطی هستیم که در دسترس ما نیستند.

o چند سال پیش مرد جوانی مراجع مطب بود که از شرایط مالی‌اش ناراضی بود، مثلاً می‌گفت چند روز پیش که باران می‌بارید من و نامزدم مجبور بودیم زیر باران راه برویم و هر دو در حال غبطه خوردن به کسانی بودیم که با خیال راحت سوار بر ماشین‌های شخصی‌شان درگذر بودند.

o مرد جوان نمی‌دانست چقدر از آن ماشین‌‌ سواران در حسرتِ فضای عشقی بودند که بین آن دو نامزد جوان موج می‌زد و حاضر بودند کسی را داشته باشند که دست در دستِ او زیر باران قدم بزنند. این یکی در حسرت ِ آن یکی، آن یکی در حسرتِ این یکی!

• تا چنین طرحواره‌هایی بر ذهن ما حاکم باشند از زندگی لذّت نخواهیم برد. جلوی صفحه تلویزیون زندگی نشسته‌ایم. می‌توانیم برنامه‌های سرشار از زیبایی را برگزینیم و می‌توانیم برنامه‌هایی آکنده را رنج تماشا کنیم. کنترل تلویزیون در دستِ ماست. هیچکس کانال را عوض نخواهد کرد، هرگز! گفته‌اند: انتخاب،حقِ شماست امّا: انتخاب، وظیفه شماست!

دکتر محمدرضا سرگلزایی-روانپزشک

بسیاری از ما بنا بر عادت، راحت طلبی، ترس یا تنبلی به همان انتخاب های پیشین ادامه می دهیم

و آنگاه شگفت زده می شویم که چرا نتایج متفاوتی به دست نمی آوریم.

در حقیقت، چنان سرگرم تلاش برای گذران زندگی هستیم که حتی نمی فهمیم انتخاب ها و فعالیت هایمان ترجمان امیدها و رویاهای ما نیستند.

ما بیش از حد گرفتار “انجام رساندن” زندگی روزانه هستیم.

هر روز را افتان و خیزان و در حد امکان خود به شب می رسانیم.

سپس وقتی بیدار می شویم و در می یابیم که پس از سال ها کار کردن در جهت همان اهداف و آرزوها،

هنوز به جایگاه مورد نظر در زندگی نرسیده ایم، یکه می خوریم.

دبی فورد

زندگى نزيسته

زندگى نزيسته ات را زندگى كن

Living Your Unlived Life

رابرت الکس جانسون   Johnson, Robert Alex

ترجمه: سيمين موحد

پیشگفتار

آیا هرگز زندگی ای متفاوت با زندگی كنونی تان را آرزو كرده اید؟

ما در نیمهِ اول عمر به شدت سرگرم پیشرفت در كار و حرفهِ خود، یافتن همسر، تشكیل خانواده، و انجام دادن وظایف فرهنگی ای هستیم كه جامعه از ما طلب می كند. بهای تمدن امروزی این است كه مـا بـه نـاگـزیر تك بـُعدی می شویم و به طور روزافزونی در زمینهِ تحصیلات، حـرفه، و شـخصیت مان تخصص كسب می كنیم. اما وقتی به نقطهِ عطف میانسالی می رسیم، روانمان به جستجوی چیزی اصیل، حقیقی و بامعنا برمی خیزد. در این زمان است كه زندگی نزیستهِ ما از درونمان سر می كشد و توجه می طلبد.

این كتاب می تواند كمكمان كند تا احساس یأس، دلسردی و نارضایتی مان را متحول كرده و به آگاهی بیشتر بدل كنیم. این كتاب راه های هوشمندانـه ای را در اخـتیار ـما می گذارد تا بدون آسیب رساندن به خودمان یا دیگران مسیرهای مختلف را جستجو و امتحان كنیم. استفاده از ابزارها و تكنیك های توضیح داده شده در این كتاب به ما می آموزد تا:

*امكانات جدید زندگی و استعدادهای نهفته مان را كشف كنیم؛

*از خطرات فرصت ساز دوران میانسالی استفاده كنیم؛

* در زمینهِ هنر زندگی كامل در لحظهِ حال استاد شویم؛

* اتصال با زندگی نمادین را از نو ایجاد كنیم و حلقهِ ضروری بین آگاهی معمول و آگاهی والاتر را به وجود بیاوریم.

هدف كتاب “زندگی نزیسته ات را زندگی كن” این است كـه بـه خـوانـندگان كمك كند تا حركات و قدرت های جهان نامرئی خودآگاه، همسازتر شوند. جهانی كه در زندگی روزمرهِ ما متجلی می شود. انسان ها باید با جوانب نامعین و اسرارآمیز زندگی ای كه از هر طرف احاطه اش كرده رابطه داشته باشد. این جهت گیری صرفاً به ذهن آگاه مـربوط نـمی شود، بـلكه كـلِّ وجـود را در بـر مــی گیرد. این كتاب بر پایهِ آراء و عقاید فرهنگ های گوناگون و قاره ها و سنن مختلف از اسطوره های یونان باستان، خرد ذِن و عرفان مسیحی تا شاعران، هنرمندان و دانشمندان امـروزی اسـتوار است. امـا بـزرگترین آمـوزگاران مـا هـمیشه مراجعه كنندگان ما بوده اند، یعنی افرادی كه آماده اند تا زندگی خود را بررسی كنند و در نتیجه روح و روان خویش را فتح كنند. در سال های گذشته بسیاری با لطف تمام اجازهِ طرح و بحث رویاها و روند درمانی خـویش را داده انـد. سهیم شدن در سفر زندگی شما امتیاز بزرگی برای ماست. اما به منظور حفظ حریم شخصی افراد، همهِ نام ها تغییر داده شده و بعضی اطلاعات به نحوی دستكاری شده كه افراد خاصی قابل شناسایی نباشند.

خوانندگان كتاب توجه خواهند كرد كه در سرتاسر اين كتاب از ضمير اول شخص مفرد استفاده شده، مثل مراجعه كنندگان (من) یـا در رابـطه بـا نـقل تجارب شخصی، مثال ها از زندگی و روند درمان آورده شده است و برای تسهیل درك مطلب، ایده ها و داستان ها با هم تركیب شده اند.

مقدمه

آیا تاكنون در مقابل آینه قرار گرفته اید و از خـود پـرسیده ایـد چـه مـیزان از اطلاعات جهانِ اطراف در آن سوی آینه دیده می شود؟

یقیناً پاسخ چنین خواهد بود؛ حجم اطلاعات این آینه علیرغم شفافیت و صداقت در انعكاس، قطره آبی از اقیانوس بی كران دریاهاست.

آیا تاكنون از خود پرسیده ایـد اگـر در دوراهـی انـتخاب مسـیر، تـصمیم دیگری گرفته بودم، اكنون در كدامین عرض و طول و ارتفاع و مرز فرهنگی، اجتماعی و یا جغرافیایی زندگی می كردم؟

آیا تاكنون به عظمت و گستردگی خیال ها، آرزوها و آمال محقق شده خود اندیشیده اید كه چه بخشی از آنها می توانسته به شكل دیگری تحقق یابد؟ به شكلی كه هرگز به آن نیاندیشیده اید و آرزو نكرده اید.

قطعا پاسخ چنین خواهد بود؛ آن مسیری كه پیموده ایـد یك راه از میان میلیاردها گزینه و انتخاب و تصمیم نا گرفته و مسیر ناپیموده است.

تلاش انسان از كودكی تا نوجوانی و از جوانی تا میانسالی همواره بر این بوده است تا از میزان آرزوها سهم بیشتری را محقق و عملی سـازد. تـوفیق در دستیابی به این سـهم بـیشتر را “مـوفقیت” و عـدم وصول بـه آن را “شكست” ترجمه كرده اند، در حقیقت ایـن دغدغه انسـان در میانسالی است كـه چـه حجمی از راه های پیموده را پشیمان و نادم شده است و چه میزان از راه های نرفته را با دیده حسرت می نگرد. لاجرم در این مقطع سنی همهِ ای كاش ها به سراغ وی می آید و از او انسانی اندوهگین، افسرده و غم زده می سازد كه از یك سو حسرت گذشته می خورد و از سوی دیگر نگران (آینده) و یا باقیماندهِ عمر خویش است.

بدین سبب (بركت لحظه هایی) كه در آن است را از دست می دهد. او نمی داند شاید می تواند بخشی اندك از راه های اساسی و اصلی ناپیموده را در این سنین با بهترین نتیجه تجربه كند. چراغ راه آینده ملت ها، تجربه ملل و تاریخ گذشته و معاصر آنهاست.

آنچه تاكنون دستاورد پیشرفت های مادی یا معنوی و فردی یا جمعی بشر بوده، محصول مشترك خودآگاه یا ناخودآگاه انسان در طول تـاریخ است و در حـقیقت بـخش نسبتاً “شـناخته شـده” روح و روان و زنـدگانی انسـان را به صورت فردی و جمعی تشكیل می دهند و هرچـه عـلم و آگـاهی و دانش پیشرفت نموده و توسعه یابد گرچه سهم شناخته شده ها بیشتر می شود، لیكن از بخش عظیم نادانسـته ها و نـاشناخته ها و غـیرقابل شناخت ها، چـیزی كـم نخواهد شد.

“آنچه تاكنون زيسته ايم” نیز نسبت به “آنچه تاكنون نزيسته ايم” همانند ظرف آبی كوچك به حجم دریاست، آنچه به اصطلاح خواب و رؤيا گفته مي شود گرچه مي تواند محصول مشترك خودآگاه و ناخودآگاه انسـان باشد، وليكن به احتمال زياد نمادی از زندگی زيست نكرده هر يك از ماست، آنچه به نام اميد و آرزو يا طلب و اراده در عرف نظری و فلسفی موردبحث است، می تواند مدلی گويا از حجم عظيم زندگی زيست نشده فردی و جمعی ما باشد، آرمان ها و مـطالبات فـردی و جـمعی، خـواهشِ درونـیِ آن “مـنِ” موجود است برای رسيدن به آن “خودِ” مطلوب.

در این مسیر، دو راهه ها و چندراهه های تصمیم گیری در طـول زنـدگانی انسان، بیانگر این واقعیت است كه اگر در آن زمان و مكان بر اساس شرایط محیطی مادی یا معنوی و فردی یا جمعی تصمیم دیگری می گرفتیم و مسیر دیگری را برمی گزیدیم، اكنون در بخش دیگری و بـه گـونهِ دیگری زندگی می كردیم، ولی امروز به شكلی دیگر زندگی می كنیم. حقیقت این است كه درخت تصمیم گیریِ انسان متأثر از محاسبات عقلی و پیشینه های تـجربی و آ گاهی های عصری و ناخودآگاه تاریخی است. اینكه فرد از چه می ترسد و از چه نمی ترسد، اینكه انسان از عقل حسابگر بیشتر هدایت می پذیرد و یا از عقل مآل اندیش و عاقبت نگر خود، عامل مؤثری است تا بداند آنچه زیسته است، متأثر از كدامین راهبرد درونی است.

این كتاب به كدام خلأ انسان معاصر اشاره می كند؟

با توجه به شرایط عمومی ارتباطات فردی و جمعی در مـناطق مـختلف جهان و دسترسی سریع به تجربیات ملل و جوامع پیشین و مـعاصر، انسـان امروزی در دایرهِ ای كاش های خیالی و مجازی زیادی سیر مـی كند. هـمین  وسعتِ ایكاش ها از انسـان امـروزی عـلی رغم گسـتردگی دسـترسی بـرای بهره برداری بیشتر از طبیعت و عمر خویش از او انسانی گوشه گیر، افسرده و حسرت زده ساخته است.

این خلأ انسان معاصر چه مشكلاتی را برای او ایجاد می كند؟

این گوشه گیری و حسرت زدگی، شخص را دچـار فرافكنی می كند. در فرایند فرافكنی شخص می پندارد، علت این همه عدم موفقیت و دست نیافتن به عرصه های مطلوب، مزاحمت و ممانعت دیگـران است و در ایـن حـال همیشه انگشت اتهام خویش را به سوی فراتر از خـود یـعنی دیگران نشانه می رود. این ریشه یابی غلط، فقط بخشی از زندگی تـجربه كرده و راه های پیموده و موانع و موفقیت های كسب كرده را نشانه می رود.

یك ضرب المثل معروف چینی است كه میگوید: (هرگاه انگشت اتـهام خود را به سمت كسی یا چیزی و یا موضوعی نشـانه گـرفتی بـدان كـه سـه انگشت دیگرت به سمت خود تـوست. دوست داری انگشت اشـاره ات را همگان ببینند ولی سه انگشت دیگرت را نبینند. از این جهت آن سه انگشت را در كف دست جمع و پنهان می كنی. ایـن انگشت اشـاره (زنـدگی زیست كرده) و آن سه انگشت جمع و پنهان شده (زندگی زیست نكرده) را بـه مـا نشان می دهد.

این كتاب چه سؤالات اساسی و مهم میانسالان و مـیانسالگی را پـاسخ می دهد؟

هرچه از آستانه كودكی به نوجوانی و جوانی به میانسالی نزدیك می شویم، تجربه ها توسعه یافته و تجربه نشده ها به توان چند بـرابـر افـزایش مـی یابند. انسان های خردمند همیشه در زجرند، چون به هرچه دسترسی پیدا كـرده و تجربه نموده اند، كمتر از انتظار آنها بوده است و انسان های بی خرد، همیشه راضی و پیروز، چون به هر چه دست یافته اند بیش از حد انتظار آنها بـوده است. این اصل سبب می شود انسانی كه در میانسالی از خرد بیشتری بهره مند است، بیشترین گلایه و شكایت و عدم رضایت را از عـملكرد گـذشته خـود داشته باشد. این (ناخودخرسندی) سبب می شود فرد براسـاس كـنش و واكنش های روحی و درونی و رفتاری و شخصیتی خویش به سه گونه عمل دست بزند:

اول، ممكن است او را به ورطه گوشه نشینی، عزلت و انتزاع و حسرت زدگی و سیاه چاله های افیون و سردابه های الكل بكشاند، كه این تسلیم شدن آغازگر فرآیند تخریب روحی فرد است.

دوم، روحیه میانه ای كه نه “قدرت تغییر” در خود می بیند و نـه “طـاقت تطبیق”. در این حال جز صبر، شكیبایی و انتظار تسریع در به پایان رسیدن عمر و زندگی رفتاری نخواهد داشت.

سوم، براساس بـازنگری فـرد در گـذشته خـویش و راه های وصول به مـوفقیت و مـوانـع عدم موفقیت سبب می شود تـا بـه راه های نـاپیموده و مسیرهای كشف نكرده و تجربیات حاصل نشده روی بیاورد. فـقط در ایـن رویكرد است كه فرد می تواند با نشاط و انگاره مثبت، رو به سوی آینده ای متفاوت حركت و مبارزه و تلاش كند و همین تلاش سبب ابتهاج روحی و مكاشفات خارق العاده ای خواهد شد كه شاید تاكنون (در طول عمر از دست رفته و زندگی كرده) تجربه نكرده است.

رویكرد سوم در حقیقت همان عبارت (زندگی زیست نكرده ات را تجربه كن) است كه به خوبی در این كتاب از آن سخن به میان آمده است. بـدیهی است این كتاب ارزشمند (نه یك كلید بلكه یك جهت)، (نه یك مسیر بلكه یك پنجره) و (نه یك راه حل، بلكه یك شیوهِ حل مسائل) را مطرح می نماید.

ارزشمندی این كتاب در پویش مستمر این جلوه گاه از ماهیت واقعی روح و روان انسان است كه تابع هیچ اقلیم و اسیر هیچ اندیشه و ایدئولوژی نیست.

نویسنده مقدمه-سيدمحمد هاشمی-

بخش اول – تحقق كامل توان بالقوه مان

یكی از دوستانم مدتی پیش به طرز دردنا كی از دنیا رفت. او همیشه از پولش برای جدا كردن خودش از تمام رنج ها و دردهای زندگی استفاده كرده بود. با اینحال در آخرین روزهای حیاتش؛ عصبی، ناراحت، متأسف، خشمگین، پریشان، منزجر و وحشتزده بود. آخرین كلمات او در آستانهِ مرگ این بود، (فقط اگر … را داشتم) . شـنیدن چـنین شكـوه هایی (و اظـهار تأسف بـرای فرصت های از دست رفته و تجارب استفاده نشده) كافی است تا هر كسی قانع شود كه تا زمانی كه هنوز وقت دارد به بررسی زندگی نزیسته اش بپردازد.

بررسی زندگی نزیسته مان و زندگی كردن در فرصت باقیمانده مهمترین وظیفهِ ما در سال های پـختگی و مـیانسالی است؛ ایـن چیزی است كـه مـا مدت ها پیش از اینكه تا مغز استخوان تكان بخوریم یا به بستر مرگ برسیم، باید به آن دست یابیم. زندگی كردن مطابق زندگی نـزیسته مان، یـعنی تـحقق كامل توان بالقوه مان و كسب مقصود و معنا در زندگیمان.

زندگی نزیسته چیست؟ این شامل تمام آن جوانب اساسی وجـود شما می شود كه به قدر كافی در زندگیتان جذب و ادغام نشده است. ما می توانیم صدای دور دست ضربان طبل زندگی زیست نشده را در نجواهایی كـه در پشت سرمان جریان دارد بشنویم و ببینیم كه این افعال مرتب تكرار میشود: “می شد” ــ “می توانست بشود” ــ “باید می شد”. یا وقتی دوباره به انـتخاب های زندگی مان فكر می كنیم صدایش را بشنویم. یا موقع تمناهای آخر شب به نظر می رسد كه ناگهان اندوهی غیرمنتظره از جایی سربر می آورد، و این احساس كه ما به نحوی ناكام مانده ایم یا نتوانسته ایم كاری را كه آن قدر از لزوم انجام دادنش مطمئن بودیم انجام دهیم. كجا اشتباه كردیم، این زندگی ای كه اكنون داریم چیست و چرا آن قدر با آنچه دلمان می خواست تفاوت دارد؟

همهِ ما حجم وسیعی از استعدادها و قـابلیت های تـرك شـده، تـحقق و توسعه نیافته را داریم. حتی اگر شما به اهداف بزرگتان دست یافته باشید و كمتر چیزی باشد كه درباره اش تأسـف بـخورید، هـنوز تـجارب مهمی در زندگی هست كه درب آن به روی شما بسته بوده است. اگر تك فرزند باشید پس هرگز با تجربهِ برادر یا خواهر داشتن آشنایی ندارید. اگر زن باشید، پس مرد نیستید و تجربهِ مردانگی برایتان بیگانه است. اگر متأهل باشید، مـجرد نیستید. اگر سیاهپوست باشید، سفیدپوست نـیستید. اگر مسیحی باشید، مسلمان نیستید. و الی آخر. هر چیزی را كه انتخاب كنید (یا برایتان انتخاب شود) ،هنوز چیز دیگری وجود دارد كه “انتخاب نشده” است.

لحظه ای به كاری كه نمی توانید در زندگی تان انجام دهید فكر كنید. شما به خاطر آن بـه نحوی احسـاس كـوچك شدن می كنید. حالا از چه چیز زندگی تان منزجرید؟ توقعات بی پایان بـچه ها یـا مسـئولیت های شـغلی تان؟ بـی توجهی هـمسرتان؟ مـحدودیت های نـاشی از بـیماری؟ هـر چـه كـه در زندگیتان غایب باشد، بخشی از زندگی نزیسته تان است. زنی شاید به شدت حرفه ای را دنبال كند و ناگهان سال ها بعد روزی بیدار شود و ببیند كه بخشی از وجودش همیشه آرزو داشته كدبانوی خانه باشد و در خانه كنار بـچه ها بماند. یا شاید وجهی از وجودش را كشف كند كه می خواسته زندگی مذهبی داشته باشد و تنها و منزوی به مراقبه بپردازد. به همین ترتیب مردی شـاید احساس كند كه استعداد شعر گفتن دارد، اما علاوه بر آن می تواند به طور موفقیت آمیزی به كسب و كار بپردازد و از نردبان ترقی شركتی بزرگ بالا برود و زندگی اش را پیرامون دنیای تجارت و تأمین خانواده اش سازمان دهد. با این حال شاعر درون او به طور بالقوه به زندگی ادامه می دهد – زندگی ای كه فرصت ابراز وجود در دنیای بیرون را پیدا نكرده است.

شاید شما قد كوتاه باشید ولی همیشه دلتان می خواسته قـدبلند بـاشید. شاید می خواستید لاغر باشید، یا شكل بدنتان طور دیگری باشد، یا دنـبال موسیقی بروید، یا ورزشكار باشید. چه چیز نـزیسته ای هست كـه هـنوز در وجودتان دلش برای ابراز وجود پَر می كشد؟ و خودش را به چه صورت نشان می دهد؟ به صورت نارضایتی یا خشم یا اندوه دائمی یا عدم انرژی؟ آیا مدام از اتفاقات زندگی برافروخته یا مأیوس می شوید؟ آیا احساس می كنید فریب خورده اید و سرتان كلاه رفته؟

حالا یك مثال دیگر، فرض كنیم عاشق كس دیگری غیر از همسر فعلی تان شده اید. بخشی از وجود شما تمنای هیجان، نو بودن و ماجراهای این رابطهِ تازه را دارد. شما كششی واقعی احساس می كنید؛ این كشش چه درست باشد و چه غیراخلاقی، از جایی می آید. خدا شما را با تمناهای عـاشقانه آفـریده است. عشق واقعیت مقدس زندگی طبیعی و غریزه ای قوی است، اما ما در دنیای متمدنی زندگی می كنیم كه می گوید به صِرف فرو رفتن تـیر عشق در قلبمان نمی توانیم دنبال عشق مان برویم. پس چه كار كنیم؟ آیا هر بار كه كسی چشممان را می گیرد، دنبالش برویم؟ یا وجود عشق را انكار كنیم و اسیر افسردگی شویم؟ یا از همسرمان متنفر شویم و تقصیر را به گردن او بیاندازیم؟ واقعیت این است كه زندگی ما آن قدر طولانی نیست كه با همهِ كسـانی كـه عاشقشان می شویم ازدواج كنیم. پس با این آرزوهای پرشور برآورده نشده چه كار كنیم؟ آنها از كدام نهان گاه برمی خیزند تا به ما شبیخون بزنند؟

موضوع انتخاب نشده همان چیزی است كه باعث بروز مشكل می شود. اگر كاری با موضوع انتخاب نشده نكنید، جـایی در ضـمیر نـاخودآگـاه تان عفونتی جزئی ایجاد می كند و بعداً از شما انتقام می گیرد. زندگی نزیسته در اثر عدم استفاده به سادگی “راهش را نـمی گيرد بـرود”، یـا بـه صِـرف ایـنكه دورش بیاندازیم و فكر كنیم دیگـر بـه دردمـان نـمی خورد از بـین نـمیرود. برعكس، زندگی نـزیسته آتش زیـر خاكستر است كـه بـا افزایش سن مان سر برمی آورد و مشكل ساز می شود و حتی گاهی خیلی مشكل ساز. البته هیچ كس نمی تواند تمام امكانات زندگی را در اختیار داشته باشد و با آنها زندگی كند، اما جوانب اساسی ای از وجود شما هست كه باید وارد زندگی تان شود وگرنه هرگز احساس رضایت خاطر نخواهید كرد.

وقــتی در دوران میانسالی افسرده می شویم و نـاگهان از هـمسرمان، شغلمان، و زندگی مان متنفر می شویم، می توانیم مـطمئن بـاشیم كـه زنـدگی نزیسته مان در پِیِ جلبِ توجه ماست. وقتی احساس بی قراری، ملال یا پوچی می كنیم و به رغم اینكه زندگی بیرونی مان سرشار از ثروت است، زندگیمان را توخالی می بینیم، زندگی نزیسته از ما طلب مشاركت می كند. انجام ندادن این كار شیرهِ وجودمان را می كشد و دل سردمان می كند و احساسی منفی از ملال یا شكست وجودمان را فرا می گیرد. همانطور كه شاید قبلاً كشف كرده باشید، بیشتر كار كردن یا بیشتر كسب كردن هـم نـاراحتی یـا نارضایتی تان را فـرو نمی نشاند. سركوب كردن این احساساتِ سركش یـا انجام دادن كـارها با احساس وظیفه شناسی هم كافی نیست. “مراقبه كردن روی نور” یا تلاش برای فراتر رفتن از رنـج و دردِ زنـدگیِ زمینی هم مـؤثر نیست. تـنها آگاهی از خصوصیات سایه می تواند كمك تان كند تا جـایگاه مـناسبی بـرای تـاریكیِ پنهانِ درونتان بیابید و به این ترتیب تجربهِ رضایت بخش تری خلق كنید. انجام ندادنِ این كار یعنی به جای بیدار شدن و دعوت زندگی والا را لبیك گـفتن، در دام ملال، تنهایی، برافروختگی و نارضایتی های زندگیِ محدود باقی ماندن.

شرح وظایف متضاد زندگی

ما انسان ها متضادترین شرح وظـایف مـمكن را در زنـدگی داریـم. مـا بـاید موجوداتی متمدن باشیم و این مستلزم فهرست كاملی از باید و نبایدهاست كه ارزش های فرهنگی ما به ما تحمیل می كند، مثل ادب و نزاكت، انصاف، كارایی و انواع فضایل دیگر ــ اینها وظایف ما نسبت به جـامعه را تشكـیل می دهند. خانواده، فرهنگ و فشارهای زمان باعث تخصصی شدن كارهای ما می شود به طوری كه تصمیم می گیریم این كارها را بكنیم و آن كارها را نكنیم و درنتیجه به موجوداتی یكجانبه بدل می شویم. در عین حال قـرار است ما بنابر آنچه در حقیقت هستیم زندگی كنیم و كامل و یكپارچه باشیم (كـه بـه معنی سالم و مقدس بودن هم هست). {واژهِ Whole در زبان انگلیسی یعنی كامل و واژهِ hale و healthy به معنی سالم و holy به معنی مقدس از آن می آید}.- این وظیفهِ ما در برابر خویشِ برتر است. این تصادم ارزش ها می تواند زندگی را دشوار و دردناك كند، هر چند كمتر كسی كاملاً از كشمكش های زندگی خودش در طـول یك هـفته آگـاه است. ما از بیدار شدن و دیدن این كشمكش درونی اجتناب می كنیم زیرا خیلی ترسناك است.

انسان امروزی یاد می گیرد كه خودش را منضبط كند، ساعت را برای صبح زود كوك كند، به دانشگاه برود و روی یكی از موارد فهرست كامل كارهای بشر از الف تا ی ، از آهنگساز تا یابندهِ اشیاء باستانی، تمركز كند. هر كاری كه تصمیم گرفتید در زندگی تان بكنید، به آنچه تصمیم گرفتید نكنید، انرژی می دهد. خدا به كمك كسی می شتابد كه زندگی اش را وقـف خـیر و نـیكی می كند، زیرا به ناگزیر انبوهی از امكانات متضاد در نهانخانهِ تـاریك دنیای درون هر فرد پنهان شده است. این وضعیتی است كه انسان امروزی وقتی در پایان هفته عرق از جبین پاك می كند و خود را در آن می یابد، با خود می گوید: “چطور می توانم یك روز دیگر به این كار ادامه دهم؟ زندگی من آكنده از تضادهاست. چـطور می توانم در برابر این تنش تاب بیاورم؟”.

نیل به آگاهی بیشتر

هر چند شما نمی توانید سال های گذشته را بازگردانید، می توانـید بـه سراغ زندگی نزیسته تان بروید و ببینید كه اگر مسیرهای دیگری را انـتخاب كرده بودید به چه شكلی در می آمد. راه های هـوشمندانه ای برای بـررسی راهِ پیموده نشده بدون آسیب رساندن به خودتان یا دیگران هست كه پاداش آن كشف مقصود زندگی و كسب اعتبار و اصالت است.

زندگی نزیسته وقتی به آ گاهی آورده شود می تواند تبدیل به سوختی شود كه شما را از محدودیت های كنونی تان فراتـر برده و به آگاهی عـمیق تر و بیشتری برساند.

“منِ” شما و “خودِ” برترتان با تركیبی جدید به هم می پیوندند. “من” نامی است كه ما به كانون آ گاهی انسان می دهیم، در حالی كه “خود” بـرتر مـا اصـل سازمان دهندهِ روان و نیروی متمركز كنندهِ شخصیت به مثابهِ پدیده ای كامل و كلی است.

این مقصود ارزشمند نیمهِ دوم عمر و معنای واقعی رشد كردن و بـزرگ شدن است. ما با كشف زندگی نزیسته مان یاد می گیریم كه از ترس ها، تأسف ها و حسرت های زندگی فراتر رویم، بینشمان را بگسترانیم، ورای آگاهی معمول برویم و ابعاد كامل وجودمان را در آغوش بگیریم، آنگونه كه تی.اس.الیوت سروده “به خانه برسیم و آن را برای اولین بار بشناسیم”. هماهنگ ساختن زندگی آگاه مان با قدرت های نامرئی ای كه عالم كیهان را هدایت می كنند حسی از “درستی” به ما می بخشد و كاری می كند كه حتی در میانهِ سفرمان احساس كنیم در خانه هستیم.

در بعضی موارد مكان مناسبی برای بیان توان بالقوهِ نزیسته تان در دنیای بیرون و تغییر ترتیب اولویت ها و زندگی بـیرونی تان می یابید. شاید حـرفهِ حقیقی تان یا جهت گیری تازه ای در كار یا روابط تان را كشف كنید. اغلب بـا بررسی زندگی نزیسته در می یابید كه واقعاً الگوهای قدیمی را پشت سر گذاشته اید و از احساس نیاز برای چیزهایی كه زمانی مهم به نظر می رسیدند فراتر رفته اید. شما قدرت مقابله با منفی بافی ها و افكـار مـنفی و رفتارهای عادت گونه ای را كه شما را عقب نگه می داشت پیدا می كنید. به این ترتیب با كشف نزیسته ها، سرزندگی و انرژی تازهای كسب می كنید و توانایی هاتان را می بینید.

یاد داستانی افتادم

آیا داستان مردی را كه قـدرتمندترین رایانهِ دنیا را داشت می دانید؟ او می خواست بداند كه آیا ابَررایانه ها می توانـند بـر قـدرت ذهـن بشـر پـیشی بگیرند یا نه، بنابراین روزی با زبان برنامه نویسی نوشت، (آیا روزی ماشین ها می توانند مثل انسان ها فكر كنند؟) رایانه صدایی كرد و كلیك كرد و چشمكی زد و سرانجام پاسخ را نوشت. مرد پیام را روی دستگاه چاپگر فرستاد و دید كه این جمله نوشته شده: “یاد داستانی افتادم”.

داستان ها تخیلاتی هستند كـه می توانند تـحقق یـابند و واقـعی شـوند. داستان های آموزنده و حكایات اخلاقی ماهیت اسطوره ای دارد و بـا دقـتی ماندگار شرایط روانشناسانهِ ما را ترسیم می كند، شاید با دقتی بیشتر از روش علمی كه پدیده ها را از چارچوب طبیعی شان جدا می سازد و سعی می كند رابطهِ علت و معلولی را استنتاج كـند. داستان های اسطوره ای و افسانه ای حقایق كامل و بی زمان را برای ما نقل می كند كه این نـوع خاص از ادبیات توسط فرد خاصی نوشته یا خلق نشده بـلكه قـوهِ تـخیل و تـجربهِ كـل یك فرهنگ خلقش كرده است. ممكن است به مرور زمان عناصر خاص و افراد مشخصی اضافه شده یا حذف شده باشد، اما درون مایهِ اصلی و عام داستان زنده می ماند. بنابراین افسانه ها و اسطوره ها یك تصویر جمعی و مشترك را به تصویر می كشد و چیزهایی به ما می گوید كه دربارهِ همهِ انسان ها صـادق است. تصاویر و درون مایه های اسطوره ای همان هایی هستند كه هـر روز در خانه تان، محیط كارتان و گوشه و كنار خیابان با آنها رو به رو می شوید و مدام در وجود شما جان می گیرند.

این خلاف دیدگاه عقلایی كنونی ما نسبت به افسانه هایی است كه آنها را نادرست یا خیالی دیدن می پنداریم. هر چند ممكن است نتوان جزئیات این داستان ها را به عنوان حقایق تاریخی اثبات كرد، حـقیقت اسـاسی و بـنیادی موجود در افسانه ها عمیق است و به طور عام در مورد شرایط همهِ انسانها صدق می كند. زمانی توماس مان، رمان نویس بزرگ، در این باره نوشت كـه آگاه شدن به چه معناست و خـاطرنشان سـاخت كـه نـقل داسـتان زنـدگی خودمان و زیستن درست و كامل در واقع مشاركت در الگوهای اسـطوره ای دیرینه را مطرح می كند. (اسطوره یعنی مشروعیت بخشیدن به زندگی …تنها از طریق اسطوره است كه زندگی و خودآ گاهی، حرمت و تقدس می یابد). كشف الگوی اسطوره ای كه ارتباط آن را با زندگی خـودمان احسـاس كـنیم، دركمان از خویشتن را تعمیق می كند. این ارتباط نیز كمك می كند تا دریابیم كه چطور لحظه های به ظاهر تصادفی و تكه تكه یا غم انگیز زندگی، بـه كـلِّ بزرگتری تعلق دارد.

من برای درك بهتر اینكه چطور می توانیم از تجربهِ جدایی درون انسان كه به نوعی دو پاره شدن بین چیزهای زیسته و نزیستهِ زندگی است، فراتر برویم، به خرد نهفته در یك داستان بی زمان تكیه می كنم: افسانهِ دوقلوهای متولد برج جوزا (ماه خرداد) به نام كاستور Castor و پالوكس Pollux. داستان آنها تفحص ما در فصل های آتی كتاب را هدایت كرده، كشـمكش ها مان را روشن می كند و شاید راه بازگشت به خانه را نشانمان دهد.

افسانهِ كاستور و پـالوكس افسانه ای كهن است كـه اولین بـار در عـصر قهرمانی یونان باستان ثبت شد و می گویند دست كـم سـه هزار سـال قـدمت دارد. ما در این افسانه می بینیم كه كاستور و پالوكس كه در كودكی متحد هم بودند، چطور بعداً از هم جدا شدند و نفاق و بدبختی گریبانشان را گرفت. یكی به دنیای زیرین تبعید شد و دیگری در قلمرو آسمان ماند، در حالی كه هیچ یك بدون دیگری آسوده نبود. آنها پس از تقلا و تـلاش بسـیار مـوفق شدند در قلمرو آسمانی از نو وحدت یابند. تكامل ستاره های دو قلوی برج جوزا الگوی اصلی و ستارهِ راهنمای افرادی است كه در مسیر كسب كمال گام می زنند.

ارتباط این داستان با عصر ما آنطور كه در نگاه اول به نظر می رسد عجیب نیست. زیست شناسی انسان طی سه هزار سال گذشته چندان تـغییر نكرده است و روان ناخودآگاه شخصیت انسان نیز یكی است. منظور از انسان بودن ــ زندگی كردن و مردن ــ ثابت باقی مانده است، هر چند راه های دفع نیازهای اساسی ما تغییر كرده است. به این علت است كه بررسی نخستین افسانه ها و مشاهدهِ الگوهای اصلی رفتار و شـخصیت انسان آموزنده است. تصاویر موجود در این افسانه ها به قدری مستقیم و ساده است كه می توانیم نكات بسیاری از آنها بیاموزیم. بعلاوه ما به وضوح می توانیم نسخه های خـاص زمانهِ خود را نیز ببینیم.

در هر یك از ما چالشی یا آرزویی پنهان برای اتصال مجدد با (نیمهِ دیگر) یا دوقلوی گمشده مان و خصوصیات محسوس یا نامحسوسی وجود دارد كه به طور مشهودی احساس می كنیم و در طول عمرمان بـه نحوی گمشده و از دست رفته اند. ممكن است ما به وسیلهِ عشقی رمـانتیك، شـغلی جـدید، یـا خانه ای متفاوت بـه دنبال كمال و سعادت باشیم. در نیمهِ دوم عـمر اغلب عطش ما برای یافتن قطعات گمشدهِ زندگیمان بسیار شدید می شود. ناگهان احساس می كنیم كه زمان به سرعت از دست می رود. بنابراین اغلب سعی می كنیم چیزهای بیرونی را دگرگون كنیم. ایـن تغییرات تا مدتی حواسمان را پرت می كند، اما آنچه در حقیقت لازم است تـغییر آگاهی است.

ما در ساعات معدودی به وضوح و روشنی می توانیم نیمی از یك عـمر زندگی نزیسته را ببینیم یا به آن دست یابیم. داستان كاستور و پالوكس به ما نشان می دهد كه چگونه به این هدف والا دست یابیم كه همان كسی و چیزی باشیم كه همیشه قرار بود باشیم.

كاستور و پالوكس

كاستور و پالوكس پسران لِدا ملكهِ اسپارت بودند. در افسانه های اولیهِ یونان از آنها به عنوان كاستور و پـولیدئوس یـاد شـده ولی بـعداً آنهـا را كـاستور و پالوكس خواندند و من نیز با همین نام ها از آنها یاد میكنم.

هلن كه آن همه در تاریخ به عنوان عامل جنگ تروا شهرت یافته، این زنی كه چهره اش هزاران كشتی را روانهِ جنگ كرد، خواهر آنان بود. وقـتی هـلن برای اولین بار از اسپارت بیرون برده شد، این دو قهرمان جوان یعنی كاستور و پالوكس به نجاتش شتافتند. كاستور به رام كردن اسبان شهرت داشت و پالوكس برای مهارتش در مشتزنی. آنها با گرمترین نوع مهر و محبت به هم پیوسته بودند و در تمام كارها همراه هم شركت می كردند.

با وجودی كه این دو برادر از هم جدانشدنی بودند، كاستور فانی بـود و پالوكس فناناپذیر. سرانجام آنها بزرگ شدند و كاری را كردند كه پسران عهد باستان آرزوی انجامش را داشتند، یعنی آیـین های ضـروری گـذار را انـجام دادند و به صورت یك واحد جنگنده روانهِ جنگ شدند. آنها همراه هم اولین رقص جنگ یونان را به عنوان آیینی برای كمك به ورود جنگجویان به میدان نبرد ابداع كردند.

اولین آزمون بزرگ آنان در صحنهِ نبرد زمانی بود كه خواهر زیباشان، هلن، به اسارت قهرمانی آتنی به نام تسئوس Theseus در آمد و به آتیكا واقـع در جـنوب یونان برده شد. تسئوس قول داده بود با یكی از دختران زئوس ازدواج كند و قصد داشت هلن دوازده ساله را آن قدر نگه دارد تا به سـن ازدواج بـرسد. تسئوس كه پنجاه سال داشت هلن را تحت مراقبت شدید مادرش آترا Aethra قرار داد. اما برادران دوقـلوی هـلن بـه شـدت خشـمگین شـدند و بـرای نـجات خواهرشان شتافتند. آنها هلن را به سلامت به خانه آوردند و حتی رقیب تسئوس را در آتن بر تخت نشاندند. در بازگشت به اسپارت از آنها همچون قهرمان فاتح استقبال شد و جشن بزرگی به افتخارشان برپا شد و آترا به عنوان كنیز هلن به خدمت او درآمد.

برادران دوقلو با وجود موفقیت در عرصهِ جنگ، در میدان عشق ناموفق بودند. كاستور و پالوكس در جشن عروسی ای عاشق دو دختر به نام فوب Phoebe و هیلایرا  Hilaeira شدند و دنبالشان رفتند. اما متأسفانه ایـن دو دخـتر قـبلاً بـا پسـرعموهای قهرمانان ما نامزد شده بودند. البته پسرعموها عصبانی شدند و سر در پی دو قهرمان ما گذاشتند تا آنها را از اسپارت بیرون برانند. در این جریان كاستور كشته شد و از آنجا كه او فانی بود بنا بر تقدیر نصیب هادس [خدای جهان زیرین] شد. پالوكس هم زخمی شد اما وقتی پدرش زئوس با صاعقه ای دشمن را از بین برد، نجات یافت. پالوكس پس از یافتن بدن بی جان كاستور پس از نبرد، به زئوس التماس كرد تا اجازه دهد كه هـمراه بـرادر دوقـلویش بمیرد، اما به علت فناناپذیری اش این امر ناممكن بود.

پالوكس در مراسمی اندوه بار و با چشمان اشك بار با كاستور وداع گفت. او بی اندازه غمگین بود زیرا هرگز از برادرش جدا نشده بود و تنها بودن برایش بسیار دشوار بود. این ایام تنهایی، دلتنگی و درد جدایی بود. این دورانِ پوچیِ عظیم و تمنای شدید بود.

سرانجام پالوكس نتوانست زندگی كردن بدون نیمهِ گمشده اش را تـحمل كند. او چنان غرق اندوه از دست دادن كاستور بود كه تصمیم گرفت به جهان زیرین برود.

پس شخصیت های اصلی داستان ما، آكنده از آن همه انرژی و توان بالقوه، تا این حد از جدایی رنج می بردند. یكی در دنیای بالایی و دیگری در دنیای زیرین بود و فریاد درد و اندوه آنان در كل عالم خلقت پیچیده بود. سرانجام، پالوكس به درگاه زئوس استغاثه كرد و پرسید كه آیـا مـی توانـد مـصالحه ای بكند، به طوری كه او نیمی از عمرش را در دنیای زیرین با كـاستور سـپری كند؟

زئوس چنان تحت تأثیر عشق برادرانهِ آنها و شدت تمنای شان برای زندگی با یكدیگر قرار گرفته بود كه با هادس، خدای جهان زیرین، معامله كرد. به این ترتیب دو برادر می توانستند بار دیگر با هم باشند و نیمی از اوقاتشان را در برزخ و بقیه را در كوه اُلمپ در كنار خدایان بگذرانند.

در آغاز، این مصالحه ای معقول و راه حلی خوب به نظر می رسید. كاستور و پالوكس سعی كردند با این مقررات زندگی كنند و تا مدتی ظاهراً همه چـیز رو به راه بود. سرانجام آنها زندگی كردن در قلمرو دیگری را غـیرقابل تحمل یافتند. جوان فانی یعنی كاستور در كنار غیرفانیان كوه المپ خیلی بی قرار بود، و جوان غیرفانی یعنی پالوكس نیز نمی توانست در كنار هادس آرامش داشته باشد. بنابراین آنها به ناگزیر دوباره نزد زئوس رفتند و به او گفتند كـه ایـن مصالحه راه حل خوبی برای دوگانگی وجود آنها نیست.

زئوس به سختی می توانست پاسخ بهتری برای ایـن مشكل بیابد، زیـرا قوانینی كه فانیان را از فناناپذیران جدا می كرد بسیار سخت و محكم بود. او اعلام كرد كه تنها یك راه وجود دارد ــ راهی كه سنتز حقیقی به شمار می آید ــ و آن اینكه به جوان فانی یعنی كاستور، فناناپذیری ببخشد و او را از آ گاهی برتر برخوردار كند. سـپس زئـوس هـر دوی آنهـا را در آسـمان قـرار داد و به صورت علامت جوزا یا دو جزء یك كل واحد درآورد كه تا ابد یكدیگر را در آغوش گرفته و ستارگان راهنما به شمار آیند.

الگویی برای مشكل زندگی نزیسته

من امیدوارم كه این داستان را همچون الگویی اصلی، علامت جاده یا نقشهِ راهی ببینید كه در مسیر سفر خودتان بـه سوی كسب كمال و یكپارچگی هدایت تان می كند، زیرا این راه حلِ احتمالیِ دردی است كـه هـر كسی در اعماق وجـودش احسـاس می كند. مـا انسان های امروزی نیز با تضاد و جدایی ای كه كاستور و پالوكس تجربه كردند مواجه ایم.

ما در كودكی زندگی را به صورت كامل آغاز می كنیم، و در سال های پختگی مان بار دیگر به سوی وحدت باز می گردیم. اما بین ایـن دو دوره، زمان دردناك جدایی، تقلا و از خـودبیگانگی را داریم. اوایل دوران جوانی وقف انتخاب كار یا حرفه و پیشبرد آن، بهبود توانایی مان برای كسب درآمد، یادگیری قواعد اجتماعی و بسط و پرورش روابط مان می شود. ایـن زمان بسط بیرونی است و نیروهای بلوغ و پختگی، رشد ما را هدایت می كند و توانایی مان برای رو به رو شدن با دنیای اجتماعی را بسط می دهد. ما در این روند هویتی را پرورش می دهیم كه آن را نَفْس می نامیم.

ما برای اینكه آگاهی نَفْس مان در زندگی امروزی خوب عمل كند بـاید به شدت و تا سر حد امكان كار كنیم. كل نظام آموزشی و روندهای تطبیقی ما با انتظارات جامعه بـه ایجاد این آگاهی اختصاص یافته و كل جـامعه، سرمایه گذاری فراوانی در این باره كرده است. اما ما در روند تبدیل شدن به بزرگسالان مستقل و مجزا، به ناگزیر از هم جدا می شویم. همهِ ما هم زندگی زیسته و هم زندگی نزیسته داریم. هدف بسیاری از روان درمانی ها وصله پینه كردن آدمهای زخمی و بازگرداندن شان به صحنهِ جنگ اضداد است. آنها افراد را راهنمایی می كنند كه چطور بهتر با جامعه سازگار شوند: بهتر پول در بیاورند، انظباط بیشتری پیدا كنند، وظیفه شناس شوند و از نظر اقتصادی مولدتر شوند. حتی وقتی این درمان ها موفقیت آمیز است و فرد را بار دیگر به مسابقهِ دیوانه وار برمی گرداند، می توان دید كه چطور به مرور زمان زیر فشار همهِ اینها خم می شوند و از بین میروند.

در نیمهِ دوم عمر از ما خواسته می شود تا آنچه را كه واقعا هستیم زندگی كنیم و یكپارچگی بیشتری كسب كنیم. ما ابتدا به این فراخوان تغییر با دگرگون كردن شرایط بیرونی پاسخ می دهیم، هر چند جدایی و شكاف ما در واقـع مشكلی درونی است. گذر از صبح به بعد از ظهری كه در دوران میانسالی رخ می دهد ارزیابی دوبارهِ ارزش های پیشین را می طلبد. مـا در نیمهِ اول عـمر چنان سرگرم بنای ساختار شخصیت مان هستیم كه فراموش می كنیم پایه های آن در شن روان است.

هر انسانی موجودی نسبی است، زیرا همه چیز بـر پایهِ دوسویه بـودن درونی است كه پدیده ای مربوط به انرژی محسوب می شود. هـمیشه بـاید بالا و پایین، و گرم و سرد وجود داشته باشد تا فرایند تعادل كه همانا انـرژی است بتواند به وقوع بپیوندد. هر چیزی كه انسان های آگاه تجربه می كنند به صورت جفتی از اضداد به سراغ ما می آید. هر كاری كه شما می كنید یا می توانید در زندگی تان تجربه كنید همیشه ضدّ نزیسته ای در آگاهی دارد. تحمل این برای ما دشوار است. با این حال حقیقت دارد.

ایجاد تعادل عمیق در زندگی ما معمولا مستلزم حركت در جهت مخالف نگرش مان است. ضروری است تـا شـخصیت آگـاه بـا انرژی های اسـاسی مربوط به زندگی نزیسته مان تركیب شود، این نیروی مـحركهِ نهفته در پس فرصت های میانسالی است. ما تا آنجا از نظر آگاهی نَفْسمان از درون از هم تفكیك و جدا شده ایم كه دیگر نمی توانیم آن را تاب بیاوریم. در نـیمهِ دوم عمر از ما خواسته می شود (حقایق) زندگیمان را بررسی كنیم و حتی بپذیریم كه نقطهِ مخالف آنها نـیز حاوی حقیقت است. تـرس از اینكه حقایق و ارزش های دورهِ جوانی مان دیگر اعتباری نداشته باشند خطاست. آنها هنوز معتبرند، اما نسبی شده اند و دیگر به طور عام حقیقت ندارند. اما بی اعتنایی به شكاف و جدایی نهفته در زندگی امـروزی ظاهرا مـا را بـه ورطهِ هـولناك بی نظمی و نسبی گرایی می اندازد و این نقطهِ پایان همهِ چیزهایی است كـه گرامی داشته ایم.

برای اینكه انسان هایی كامل باشیم باید این را تشخیص دهیم كـه نـفْسی داریم كه مسئولیت های دنیوی ما را هدایت می كند، اما در عین حال جرقه ای معنوی نیز در درون خویش داریم. این دو كیفیت ظاهرا یكدیگر را می جویند، و می خواهند همانگونه كه در كودكی بودند، دوباره با هم متحد و یكی شوند.

اتصال ما با دوقلوهای جوزا

امروز تعداد روزافزونی از مردم احساس می كنند كه انگار نیمهِ دیگری هـم داشته اند كه شاید مثل آن دوقلوهای افسانه ای، یكی زمینی و عملگرا بوده و دیگری در قلمرویی شبیه قلمرو الهی وجود می زیسته است. شاید این همان چیزی است كه ما دنیای مادی و تمنای ژرف بشر برای وجه والا و آرمان گرایانه یا خانهِ معنوی می نامیم. مفهوم وجود جفت روحی در جایی از جهان، شاهدی است بر جستجو برای یافتن نیمهِ گمشده مان.

افسانهِ كاستور و پالوكس نوید راه حل را می دهد، اما افراد بسیاری در دنیای امـروز فـقط نیمهِ اول داستان را دارند و در نهایت تنها و بی معنا می میرند، بی آنكه جستجوی آنها برای یافتن چیز اساسی ولی نزیسته ای كه به طور شهودی می دانند كه باید جایی وجود داشته باشد به نتیجه برسد.

تمرین: از موارد نزیستهِ زندگی تان فهرست تهیه كنید.

لحظه ای تأمل كنید و به پرسش های زیر پاسخ دهید:

* عنوان داستان زندگیتان را چه می گذارید؟

* مقاطع حساس یا نقطهِ عطف های مهم زندگی تان چه بوده است؟

* كی و كجا خسران های بزرگ و دلسردی های عمیق را تجربه كرده اید؟

* فرصت های از دست رفته یا راه های ناپیموده تان چه بوده است؟

* ماهیت دوستی هاتان چگونه بوده است؟ آیا دوست خوبی هستید؟

* آیا تعادل بین مراقبت از خودتان و دیگران را حفظ می كنید؟

* از كدام یك از استعدادها و قابلیت هاتان استفاده نكرده اید؟

در ضمیمهِ پایان این كـتاب یك فـهرست زنـدگی نـزیسته آورده شـده كه كمك تان می كند تـا ببینید در این لحظه كجای زنـدگی تان هسـتید و چـه قابلیت هایی به طور نسبی در وجودتان بی استفاده مانده است. این آزمون شما را با دیگران مقایسه نمی كند یا نسخه تجویز نمی كند كه چطور باید باشید.

پاسخ های شما به جملات آزمون در واقع تجربهِ شما در چهار وجـه وجـود یعنی وجه بیرونی، درونی، ژرفتر و بزرگتر را روشن می كند. لحظاتی از وقت تان را به پاسخگویی به پرسش های این آزمون اختصاص دهید، نتیجه را مشخص كنید و پس از آن روی تجربهِ زندگی تان تعمق كنید.

مزیت انجام این تمرین این است كه كمك تان می كند تا از چیزهای نزیسته ولی مبرم وجودتان آگاه شوید. بعد می توانید در این باره كاری كنید.

************

بخش ٢ – همچنان كه بزرگ ميشويم دوپاره ميشويم

بخش ٣ -ميانسالي و فراخوان كسب تماميت بيشتر

بخش ٤ – يادگيری هنر زندگی در لحظه

بخش ٥ – زندگی نمادين درمانی برای زندگی تكبعدی

بخش ٦ – تجسم خلاق و سخن گفتن با خودمان

بخش ٧ – توجه به رؤياهامان

بخش ٨ – دو كهن الگوی اساسی پختگی

بخش ٩ – وحدت بخشيدن به اضداد زندگی

بخش 10 – بازگشت به خانه و شناختن آن برای اولين بار

ضميمه – فهرست زندگی نزيسته

برای مطالعه کامل کتاب باید آنرا خریداری نمایید

32- مهارت ارتباط

مهارت های ارتباط بین فردی:

مهارت های ارتباط

1. ارتباط کلامی – چه می گوییم و چگونه می گوییم.

2. ارتباط غیر کلامی –  ارتباط بدون کلمات، زبان بدن.

3. مهارت گوش دادن – چگونه هر دو پیام کلامی و غیر کلامی را تفسیر کنیم.

4. مذاکره – همکاری با دیگران برای پیدا کردن یک نتیجه مورد توافق طرفین.

5. حل مساله – کار با دیگران برای شناسایی، تعریف و حل مشکلات.

6. تصمیم گیری – بررسی و تجزیه و تحلیل گزینه های تصمیم گیری.

7. جرات بیان – بیان آزادانه ارزش ها، ایده ها، عقاید، نظرات، نیازها و خواسته ها.

33- انسان شناسیِ رنج

انسان شناسی رنج

Anthropology of Suffering

انسان‌شناسی1
انسان‌شناسی

• انسان شناسی بخشی از علوم اجتماعی است و علم گسترده در خصوص توضیح ابعاد وجودی انسان است،
که حوزهٔ گسترده‌ای از فرهنگ تا تاریخ تکامل انسان را در برمی‌گیرد.

o ریشه‌های آن در علوم‌انسانی، علوم طبیعی و علوم اجتماعی است.
o ماهیت انسان‌شناسی از دیرباز، مقایسهٔ بین فرهنگی بوده‌است و نسبی‌گرایی فرهنگی،
اصلی اساسی‌ در روش تحقیق انسان‌شناسی شده‌است.

• مردم‌شناسی علم است و از این رو قادر به تبیین، پیش بینی و کنترل روابط پایدار بین
نمودهای حوزه فرهنگ انسانی یا جامعه بشری است.

o مردم‌شناسی زندگی اجتماعی و حیات فکری و فرهنگ انسان را با توجه به سیر تاریخی و مناسبات طبیعی
و اجتماعی بررسی می‌کند و ویژگی‌های جسمانی و زندگی فکری و فرهنگی انسان‌های نخستین و جوامع ابتدایی را می‌کاود.

o می‌توان گفت این علم آیینه تمام نمای جامعه معاصر است
o یعنی می‌تواند علل به وجود آمدن سازمان‌ها و بنیان‌های کهن فرهنگی جامعه بشری را که برخی
در جوامع معاصر رایج و برخی دیگر متروک شده‌اند کشف نماید.

انسان‌شناسی3

انسان‌شناسی و مردم‌شناسی

• تحقیقات و نظرات متخصصان این رشته‌ها نشان داده‌است که هرجا مطالعه درباره انسان
به صورتی عمومی و کلی و همه‌جانبه‌است، اصطلاح آنتروپولوژی،
و هر جا به صورتی منطقه‌ای، محدود و مربوط به یک زمینه‌است، اصطلاح اتنولوژی به کار می‌رود.

o در سال ۱۳۴۹ «شورای وضع و قبول لغات و اصطلاحات اجتماعی» با در نظر گرفتن همه جوانب و مراتب،
اصطلاح انسان‌شناسی را در مقابل کلمه آنتروپولوژی، به مفهوم وسیع کلمه
(مطالعه عمومی انسان، شامل جسمانی، باستانی، تاریخی، اجتماعی و فرهنگی)
و اصطلاح مردم‌شناسی را در مقابل کلمه اتنولوژی، به معنی مطالعه هر یک از نهادهای انسانی
(اقتصادی، اجتماعی، دینی، سنتی و فرهنگی) در محدوده معین برگزید.

انسان‌شناسی2

آغاز علم مردم‌شناسی

• آغاز علم مردم‌شناسی را باید در نیمهٔ قرن نوزدهم قرار داد.
o در این زمان است که برای نخستین بار با ظهور گروهی از نهادها روبه رو می‌شویم که تلاش می‌کنند
از مجموعهٔ داده‌های گردآوری شده به وسیلهٔ جهانگردان، میسیونرها و فاتحان از یک سو و مجموعهٔ تفکرات
فلسفی و اجتماعی گروهی از اندیشمندان اروپایی دربارهٔ آن داده‌ها و دربارهٔ ذات و سرنوشت انسان از سوی دیگر،
دست به تألیف زده و علمی تازه را با مکانیسم‌ها و روش‌شناسی خاص آن به وجود بیاورند.

o مردم‌شناسی عمدتاً در کشورهای انگلیس، فرانسه و ایالات متحد آمریکا پدید آمد و رشد کرد.
o در انگلیس مردم‌شناسی فرهنگی که از داشتن هدف‌های استعماری نیز برکنار نبود به مطالعه اقوام آفریقایی و آسیایی دست
یازید و در فرانسه عموماً مردم‌شناسی جنبه فلسفی به خود گرفت و به کار میدانی چندانی دست نزد.

o از نیمهٔ دوم قرن نوزدهم مردم‌شناسی یا انسان‌شناسی، چه به مفهوم شناخت موجودیت بیولوژیک انسان و
چه به عنوان شناخت موجودیت فرهنگی انسان، وارد محافل علمی می‌شود.

o هدف مردم‌شناسی مشاهده جوامع برای شناخت «واقعه‌های اجتماعی» social statuses است،
که به ثبت و ضبط این واقعه‌ها پرداخته و آمارهای مربوط را تدوین و برقرار می‌سازد
و به انتشار اسناد و مدارک معتبر می‌پردازد.

رنج

• رنج یا الم یا درد در معنای فلسفی آن، احساسی بنیادین است که خصلتی ناخوشایند و تنفربرانگیز دارد
و هنگامی که شخص چیزی را از دست می‌دهد یا در معرض از دست دادن قرار می‌گیرد در وی ایجاد می‌شود.

• رنج ممکن است حتی با بدست آوردن چیزی در انسان ایجاد گردد
و فقط در از دست دادن چیزها نیست که درد و رنج بوجود می‌آید.
رنج و لذت دو احساس متقابل اند.

suffering
انسان شناسی رنج

• انسان­شناسان تا مدتها بر فرهنگ متمرکز بودند و رنج افراد را فراموش کردند.
o آنها نه به دنبال درک تجربه، بلکه به فرمهای فرهنگی می اندیشیدند.

o مفهوم کلیشه ای فرهنگ، مفهومی کلیت ساز، آرامش ساز، وفاق ساز و همگون کننده،
انسان شناسان را از انسان بازداشت و به چیزی موهوم و جعلی کشاند.
o سختی ها و مشقت های زندگی در پرتو مفهوم فرهنگ قابل رویت نبودند،
چون فرهنگ نمی توانست با افراد ستیز داشته باشد،
بالعکس، زاییده از خود آنها تلقی می شد.

o در اغلب مطالعات انسان شناسان تا حدود اواخر دهه ی 1980، همه چیز در زندگی جمعی و فردی دیده می شود،
o جز پریشانی های روانی و ناراحتی های جسمانی، جز رنج suffering.

o شاید رنج را رنج فردی دیدن و آن را به حوزه های علوم فردگرا مثل روانپزشکی و پزشکی راندن،
مانع از آن بوده تا بتواند مسئله ای مهم برای یک علم اجتماعی همچون انسان شناسی شود.

o شاید هم عوامل مهم تری در میان بود.
o چگونه می شود که یک انسان شناس پا به میدان ها و جوامع مختلفی بگذارد که فقیرند،
اما در مورد فقرشان و مشکلات متأثر از فقرشان ننویسد؟
o چگونه می شود که در میان اجتماعاتی کار کرد که خشونت در شکل های مختلفی وجود دارد،
اما در مورد خشونت نیاندیشید و کار نکرد؟ یا شیوع بیماری های کشنده را تجربه کرد ولی دم نزد؟

• جلوگیری آگاهانه یا ناآگاهانه، عمدی و غیرعمدی، از ظهور دو موضع نتیجه چنین فاجعه ای در انسان شناسی بوده است:

o احساس اخلاقی
o تعهد سیاسی.

• قراردادهای دانشگاهی در بخش زیادی از علوم اجتماعی و نیز انسان شناسی،
حضور امر شخصی و امر سیاسی را ضربه ای کاری بر یک اثر علمی می انگاشتند
که در آن فاصله علمی رعایت نشده بود:

«نباید آغشته به مسائل شخصی و سیاسی شد».

o اگر امر شخصی در میان نباشد، احساس همدلی و همدردی پیش نمی آید
و اگر امر سیاسی در کار نباشد، رنج را پدیدآمده از ساختارهای اجتماعی نخواهیم دید
و مبارزه ای نیز برای آن سامان نخواهیم داد.
o آفریقا، آسیا و امریکای جنوبی، مناطقی بوده اند که انسان شناسان بسیاری با رویکردهای مختلف در آنها کار کردند،
قار ه هایی که فقر، خشونت و بیماری بسترهای اصلی زندگی اند.

Social suffering

o اما به جای اینکه بسترهای اصلی مطالعه شوند، کارهای انسان شناختی بر چیزهای مهم از نظر دانشگاه
همچون نظام های خویشاوندی، دینی، هنری و مناسکی متمرکز شدند.

o البته نظام های اقتصادی و سیاسی هم موردی مطالعه شدند،
اما هیچ گاه صدمات اقتصاد و سیاست در زندگی افراد محل بحث نشد
و صرفاً به فرم های اقتصادی و سیاسی بسنده شد.

o از انسان شناسی و انسان شناس، احساس زدایی و سیاسی زدایی شده بود.
آنها کاری به انسانیت و رنج های انسان نداشتند.

• در دهه 1990 انسان شناسانان رنج را به قلب انسان شناسی هایشان می برند.
o افراد تحت تأثیر عوامل و بسترهای اقتصادی، سیاسی و نهادی رنج می کشند و همین باید نقطه تمرکز اصلی رشته باشد.

o رنج اجتماعی social suffering بدین معناست که رنجی که افراد در اثر درد، آسیب، زخم، اختلال، فقدان، محرومیت و سرکوب
تجربه می­کنند، عواملی فرافردی دارد.

o رنج ها چه تنی باشند چه روانی، ریشه در شرایط ساختاری جامعه دارند،
برای همین باید به آنها رنج های اجتماعی گفت.

o بعلاوه، بیان این رنج ها و پاسخ به آنها نیز تحت تأثیر شرایط گسترده تر اجتماعی است.

o انسان شناسانی که برخلاف سنت دیرپا، موضوع کارهایشان را رنج قرار دادند،
دیگر نمی توانستند موضع سیاسی محافظه کارانه نسبی گرایی فرهنگی که منجر به نسبی گرایی اخلاقی می شد را بگیرند.
آنها بر انسانیت متمرکز بودند نه بر فرهنگ،
انسانیتی که نباید در اثر انواع بی رحمی های سیاسی و اقتصادی صدمه می خورد، ولی می خورد.

o انسان شناسی رنج anthropology of suffering به تحریک چنین شورها و تعهداتی زاییده شد.
شور جامعه ای بهتر داشتن و تعهد به برابری اجتماعی.

Frontiers 13x19 Poster

• انسان شناسی رنج به لحاظ روش شناختی باید بتواند دو محور را به هم پیوند بزند تا وظیفه انتقادی خود را به سرانجام رساند:

o تجربه زیسته رنج یا امر تکین و ساختارهای گسترده تر یا امر عام.
o صدمه شرایط اقتصادی، سیاسی و نهادی بر زندگی افراد جز در تجربه های زیسته خاص نمی توانند به خوبی درک و تحلیل شوند،
به همین دلیل باید بتوان آن لحظات زیستنی را به روایت کشید که ساختار در فرد به طور دردآوری منفجر می شود.

o نیاز به انسان نگاری anthropography، واژه ترجیحی به جای مردم نگاری، با تمرکز بر روایت پردازی یا داستانگویی
از زندگی های واقعی افراد برای نشان دادن همین لحظات فردی ساختاری است.

o یعنی باید به دنبال آن باشیم تا صحنه های رنج را به واژه ها بکشیم.
o در همین صحنه هاست که می توانیم روشن کنیم که یک فرد یا یک خانواده چگونه در اثر عوامل اجتماعی فقیر شد
و فقر چگونه به زندگی شان صدمه زد و آنها را به تدریج به سوی زوال کشاند.

• انسان­شناسی ایران برای اینکه بتواند به وظیفه انسانی خود عمل کند،
باید ابتدا و در گام نخست تمرکزهای موضوعی خود را عوض کند.

o دفاع از توصیف فرهنگ به عنوان دلمشغولی انسان شناسی امروز ایران،
عقب نگهداشتن انسان شناسی از وظیفه اصلی اش در شرایط رنج آور کنونی است.

o محدود نگهداشتن میدان انسان شناسی در مناطق روستایی و عشایری و تصویر بی رنج نشان دادن
از آنها بیشتر منجر به عجز انسان شناسی در درک شرایط معاصر شده و خیانت آن است.

o انسان شناسی معاصر در ایران نباید بیش از این از توجه به محرومان و ستم دیدگان خودداری کرده و خود را کنار بکشد.
o ما باید پروژه انسان شناسی ایران را مورد بازنگری بنیادین و ریشه ای قرار دهیم.
o انسان شناسی باید دست به انتخاب مسیری اخلاقی بزند تا بیش از این شرمنده مردمان سرزمینش نباشد:
گفتن از رنج افراد و تلاش برای کاستن از رنج شان.

o اینجا شاهد تولد یک انسان شناسی انتقادی critical anthropology در ایران خواهیم بود.

Cultural anthropology

اصغر ایزدی جیران
http://anthropology.ir

34- یادگیری و شناخت اجتماعی-مشاهده ای

یادگیری و شناخت اجتماعی-مشاهده ای

تئوری یادگیری اجتماعی …….. Social Learning Theory
تئوری شناخت اجتماعی …….. Social Cognitive Theory
اصول یادگیری مشاهده ای.… Observational Learning

social-learning-3

• بشر از دیر باز بدون اینکه خود بداند، رفتارهای گوناگون همنوعان خویش را تقلید Imitate کرده و آنها را فرا می گرفته است.
o با پیشرفت علم به خصوص علم روان -شناسی و بررسی پدیده های گوناگون از دیدگاه این علم ، مسأله رفتارهای تقلیدی انسان و حیوان به عنوان پدیده ای خارق العاده در دید دانشمندان نمود پیدا کرد.

o در حقیقت ، تاریخچه تئوری شناخت اجتماعی Social Cognitive که ریشه آن مربوط به تئوری یادگیری اجتماعی Social Learning است، به اواخر ۱۸۰۰ میلادی بر می گردد.
o از بین دانشمندان و محققین این تئوری، می توان آلبرت بندورا – استاد روان شناسی دانشگاه استانفورد را نام ببرد که در اوایل سال ۹۶۰ ، کار خود در زمینه این تئوری را منتشر کرد .
o وی به طور رسمی این تئوری را در کتابش به نام «اساس اجتماعی فکر و عمل : تئوری شناخت اجتماعی » در سال ۱۹۸۶ معرفی نمود و در واقع مهمترین و تأثیرگذارترین نقش را در گسترش آن ایفا نمود.

observational-learning-2

دیدگاه کُلّی

• انسانها موجوداتی اجتماعی هستند .
o ما از مشاهده جهان اجتماعی، از طریق تفسیر شناختی جهان و از طریق پاداش Reward یا تنبیه Punishment پاسخ های خود، اطلاعات و مهارت های پیچیده زیادی را می آموزیم.
o بر اساس نظریه یادگیری اجتماعی ، افراد را نه نیروهای درونی تحریک می کنند و نه محرک های محیطی آنان را به تلاش وا می دارند، بلکه کارکرد روانی آنها ، با توجه به واکنش متقابل پیوسته میان عوامل تعیین کننده شخصی و محیطی تبیین می شود.

o در نظریه یادگیری اجتماعی ، بر این نکته تأکید می شود که محیط هایی که ما در معرض آنها قرار می گیریم، به طور تصادفی در برابر ما قرار نگرفته اند، بلکه اغلب این خود ما هستیم که با رفتارمان محیط را انتخاب می کنیم و تغییر می دهیم .

o دیدگاه یادگیری اجتماعی به ما کمک می کند تا تأثیر متقابل و پیوسته میان متغیرهای محیطی ویژگی های شخصی و رفتارهای ناآشکار و آشکارمان را تحلیل کنیم .
o با این دیدگاه می توان تفسیر کرد که :
A. چگونه یادگیری مشاهده ای صورت می پذیرد ؟
B. چگونه رفتارمان را نظم می دهیم؟

o دو فرایندی که در بخش آموزش کاربرد فراوانی دارد.

observational-learning-1

اصول و قوانین کلی تئوری یادگیری اجتماعی

1) مردم می توانند از طریق مشاهده رفتارها و نتایج رفتارهای دیگران، آنها را بیاموزند -یادگیری مشاهدهای؛

2) یادگیری بدون هر گونه پاسخ آشکار هم می تواند اتفاق بیافتد و ممکن است تنها زمانی بروز کند که محیط مناسب فراهم شود؛

3) دانش و آگاهی نقش مهمی در یادگیری ایفا می کند. آگاهی و انتظار پاداش ها و تنبیه ها، می تواند نقش مهمی در نمایش رفتارهای مردم داشته باشد؛

4) تئوری یادگیری اجتماعی می تواند به عنوان پل یا راه انتقالی بین تئوری های یادگیری رفتار گرا و تئوری های یادگیری شناختی در نظر گرفته شود.

هدف تئوری

1) درک و پیش بینی رفتار فرد و گروه؛

2) شناسایی روش هایی که می تواند باعث تغییر یا تعدیل رفتار شود؛

3) انجام مداخلات لازم با هدف رشد شخصیتی، آسیب شناسی رفتار و ارتقای سلامت

یادگیری مشاهده ای

o اگر قادر به یادگیری از مشاهده دیگران در جهان اجتماعی نبودیم، تأسف بر انگیز می بود
o در آن صورت می بایست برای فراگیری دانش، مهارت ها و نگرش های متداول در فرهنگ خود، وقت بیشتری صرف می کردیم و مرتکب خطاهای بسیاری می شدیم .
o اما خوشبختانه بیشتر رفتارهای انسان از طریق مشاهده در فرآیند مدل سازی قابل یادگیری است.
o نخستین بار که به قصد تعلیم رانندگی در ماشین می نشستید، حتماً می دانستید که کجا و چگونه باید بنشینید و احتمالاً می دانستید که چگونه ماشین را روشن کنید. زیرا قبلاً این صحنه را دیده بودید.

o در معرض یک سرمشق یا الگو قرار گرفتن ، به چند طریق می تواند در رفتار تأثیر داشته باشد :

1) یادگیری رفتار جدید؛
2) تسهیل رفتار پیش آموخته؛
3) بازداری یا عدم بازداری از رفتار پیش آموخته؛
4) تشویق به رفتاری که قبلاً منع شده ؛
5) افزایش رفتارهای مشابه.

o اثرات بازداری و عدم بازداری ، زمانی بسیار محسوسند که مشاهده گر شاهد پیامدهای اعمال فرد سرمشق یا الگو باشد.
o تنبیه یا پاداش رفتار او ، شدیداً بر فعالیت های مشاهده گر تأثیر دارد.
o یکی از جنبه های جالب یادگیری مشاهده ای، این است که این نوع از یادگیری بدون کوشش صورت می گیرد.
o در این نوع یادگیری ، یادگیرنده مجبور نیست پاسخی بدهد.
o مکانیسم عمده ای که به موجب آن افراد از طریق مشاهده رفتاری را کسب می کنند، مرتبط سازی فوری رفتار فرد الگو یا سرمشق با رویدادی شناختی مثل رویدادی حسی یا مرتبط سازی آن با پاسخ نمادی است.

o مشاهده گر، رویداد حسی یا پاسخ نمادی را هنگام عملکرد فرد سرمشق یا الگو ضبط و حفظ می کند .
o این رویدادها یا پاسخ های حسی هنگامی که یادگیرنده برای دادن پاسخی آشکار فراخوانده می شود، به عنوان راهنمای عملکرد بعدی نقش ایفا می کند.
o پاداش یا تنبیه رفتار می تواند با مشاهده نتایج عملکرد فرد سرمشق یا الگو یا نتایج اعمال خود مشاهده گر آشکار شود. Vicarious Reinforcement
o در هر حال پاداش و تنبیه Reinforcement به طور محسوسی بر عملکرد و رفتار تأثیر می گذارد، اما به نظر نمی رسد که بر فراگیری رفتار تأثیر داشته باشد .
o رفتارهای پیچیده می توانند تنها با مشاهده فردی دیگر ، فرا گرفته شو ند.

o یادگیرنده تنها باید به فعالیت های فرد الگو Model یا سرمشق توجه نشان بدهد و فرد الگو باید شخصیتی معتبر باشد و به جز این دو خصوصیت،
هیچ متغیر دیگری برای یادگیری مشاهده ای لازم نیست.

o در واقع یادگیری مشاهده ای همان سرمشق گیری است که درآن فرد با انتخاب یک الگو یا سرمشق، به تقلید از رفتار او می پردازد.

social-learning-2

مؤلفه های زیر بنایی فرآیند یادگیری مشاهده ای

1) توجه … Attention
2) حفظ (به یاد سپاری) … Retention/Memory
3) بازسازی حرکتی … Initiation/Motor
4) انگیزش … Motivation

توجه

o بدون توجه، یادگیری نمی تواند صورت بگیرد .
o بنابراین آشکار است که توجه شرط لازم برای یادگیری مشاهده ای است .
o پژوهش ها نشان می دهد که ما به الگوهایی توجه نشان می دهیم که بلند پایه، با کفایت و متخصص هستند .
o افرادی که دارای موقعیت مهم، موفقیت زیاد و دانش و تخصص فراوان باشند ، غالباً توجه دیگران را به خود جلب کرده و برای آنها الگو یا سرمشق می شوند .
o تقلید رفتار و نقش بازیگران سینما و تلویزیون از سوی نوجوانان نیز از این طریق قابل توجیه می باشد.

o عوامل دخیل در توجه Attention شامل دو قسمت است

1) شرایط رویداد، یا موردی که الگو یا سرمشق شده Characteristics of the Model نظیر:
a. تمایز
b. ظرفیت عاطفی
c. پیچیدگی
d. شیوع
e. ارزش عملکرد

2) ویژگی های مشاهده گر Characteristics of the Observer مانند:
a. ظرفیت حسی
b. سطح برانگیختگی
c. سیستم ادراکی
d. تقویت های گذشته فرد.

حفظ (به یاد سپاری) :

o یادگیری مشاهدهای از طریق مجاورت صورت می گیرد .
o دو رویداد مجاورت که برای این نوع یادگیری لازم هستند، عبارتند از توجه به عملکرد الگو و بازنمایی آن عملکرد در حافظه یادگیرنده.
o مشاهده گر هایی که فعالیت های الگو برداری شده را به صورت کلمه عنوان اختصاری، یا تصویر ذهنی ماندگار به رمز Code در می آورند، بهتر از کسانی که تنها به مشاهده اکتفا می کنند، یا ضمن مشاهده ذهن شان به موضوعات دیگری مشغول است، رفتار را در ذهن خود نگه می دارند .

o در حقیقت حفظ یعنی اینکه مشاهده گر توانایی به خاطر سپردن رفتاری را که می بیند، داشته باشد. Observer’s Ability to Code
o در این مرحله عوامل زیر دخیل هستند :
a. رمزگذاری سمبولیک
b. سازمان شناختی
c. تمرین سمبولیک
d. تمرین آشکار

بازسازی حرکتی

o یعنی توانایی یادگیرنده برای اجرای آموخته های خویش Capability of Producing the Act . در این مرحله ، رمزهای کلامی یا تجسمی موجود در حافظه به صورت اعمال آشکار در می آیند. عوامل زیر در ایجاد این توانایی مؤثر است :
a. استعداد فیزیکی
b. خود مشاهده ای در بازسازی
c. صحت و دقت باز خورد

انگیزش

o انگیزش یعنی اینکه فرد تمایل داشته باشد رفتاری که آموخته است را به عمل درآورد. رفتار آموخته شده از راه مشاهده، در صورتی به عملکرد تبدیل می شود که با تقویت همراه باشد. این مرحله میتواند به صورت زیر باشد:
a. تقویت خارجی External Reinforcement
b. تقویت نیابتی Vicarious Reinforcement
c. خود تقویتی Self Reinforcement

انواع تقویت در یادگیری مشاهدهای

1) تقویت خارجی:
از بین رفتارهای گوناگونی که از راه مشاهده یاد گرفته شده اند، رفتارهایی که پیامدهای مثبت برای یادگیرنده دارند، بر رفتارهایی را که پیامدهای منفی به دنبال دارند ، ترجیح داده می شوند.

مثلاً خانمی که تنظیم خانواده را رعایت کرده، چنانچه احساس نماید نتایج مثبتی برای او داشته و مورد تأیید اطرافیان قرار گرفته، آن رفتارها را ادامه خواهد داد ولی اگر احساس نماید نتایج منفی (از نظر روانی، جسمی، اجتماعی) برای او داشته است، از ادامه آن سرباز میزند.

2) تقویت نیابتی :
ایجاد رفتار از طریق مشاهده نتایج عمل فرد الگو یا سر مشق را تقویت نیابتی یا جانشینی می گویند .
تنبیه تقویت جانشینی، پیامدهایی هستند که به دنبال رفتار فرد سرمشق مورد تقلید می آیند، نه به دنبال رفتار فرد تقلید کننده اما بر رفتار تقلید کننده هم اثر می گذارد .

به این دلیل به این نوع از تقویت و تنبیه ، تقویت جانشینی می گویند چون شخص هنگام تقلید رفتار فرد سرمشق، خود را به طور خیالی به جای او می گذارد و تقویت و تنبیه دریافت شده به وسیله فرد سر مشق، رفتار سرمشق گیرنده را نیز تحت تأثیر قرار می دهد.

لذا آموزش دهندگان سلامت می توانند با تشویق و تقویت صحیح رفتارهای مثبت آن دسته از افراد که به عنوان الگو در بین دیگران مطرح هستند و یا حتی به نحوی نقش رهبری را در بین آن اجتماع خاص به عهده دارند، در سایرین نیز تأثیر مطلوب به جای گذارند .

به عنوان مثال چنانچه خانمی که از نظر اجتماعی و فرهنگی مورد قبول جامعه خود می باشد، تنظیم خانواده را رعایت می کند، با مورد تشویق قراردادن وی می توان زمینه اجرای صحیح استفاده از وسایل تنظیم خانواده را در بین سایرین نیز فراهم نمود.

3) خود تقویتی:
واکنش هایی است که افراد نسبت به رفتارهای خود نشان می دهند. به عبارتی افراد رفتارهایی را که رضایت خاطر آنها را فراهم می کند، انجام می دهند و رفتارهایی را که فاقد این خاصیت هستند، انجام نمی دهند.

social-learning-1

اصول یادگیری مشاهده ای

o بزرگترین سطح یادگیری مشاهده ای با سازماندهی اولیه و تمرین رفتارهای الگو شده به شکل سمبولیک و در نهایت عمل کردن علنی به آن به دست می آید.
o کد گذاری رفتارهای الگو شده در کلمات، سطوح یا تصاویر باعث راحتی مشاهده آن می شود.
o در حالات زیر افراد با احتمال بیشتری می توانند رفتارهای الگو شده را اتخاذ کنند:

a. ارزشمند بودن نتایج رفتار
b. مشابه بودن مدل به مشاهده گر
c. در پی داشتن موقعیت های تشویقی
d. دارا بودن ارزش کارکرد

کاربرد تئوری یادگیری اجتماعی :

o تئوری یادگیری اجتماعی به طور وسیعی درمشکلات بهداشتی کاربرد دارد : از قبول و رعایت درمان های پزشکی گرفته تا آگاهی از پرخاشگری و اختلالات روانی، خصوصاً اصلاح رفتار .  این تئوری در بسیاری از برنامه های آموزش سلامت ازجمله :
a. جلوگیری از مصرف دخانیات،
b. جلوگیری از سوء مصرف مواد،
c. جلوگیری از خشونت،
d. پذیرش دارو درمانی،
e. سوء مصرف الکل،
f. ایمن سازی،
g. مطالعه مسایل اخلاقی در کودکان،
h. کمک به درک بهتر جامعه پذیری و درونی سازی اخلاقی و ارزشی در کودکان
i. همچنین آموزش های جنسی مخصوصاً برای جلوگیری از حاملگی، ایدز و عفونت های تناسلی میتواند مورد استفاده قرار گیرد.

o برخی از روش های تئوری شناخت اجتماعی که اخیراً در مداخلات بهداشتی مورد استفاده قرار میگیرد، شامل موارد ذیل است:
a. مدلسازی یا الگو سازی؛
b. آموزش مهارت ها به صورت منطقی و مستدل ، شامل مهارتهای اجتماعی و حرکتی روانی؛
c. خود کنترلی به صورت عقد قرارداد با خود؛
d. بستن قرار داد با دیگران که ممکن است به شکل دریافت یک پاداش، رفتارهای خاص، اهداف و تعهدات باشد.

* به طور کلی این تئوری تأکید بر این دارد که چطور افراد به وسیله شناختی که از تجارب اجتماعی کسب می کنند، عمل کرده، و چگونه این شناخت ها بر روی رفتار و رشد آنها تأثیر می گذارد.

social-cognitive-1

تعاریف و کاربرد مفاهیم اصلی تئوری شناخت اجتماعی یا یادگیری اجتماعی

1) تأثیر متقابل و دو جانبه Reciprocal Determinism
تعریف: تغییرات رفتاری نتیجه تعامل بین شخص، اطرافیان و محیط او است.
کاربرد: درگیرکردن فرد و اطرافیان او و در صورت نیاز اقدام برای تغییر محیط.

2) ظرفیت رفتاری Behavioral Capacity
تعریف: شناخت ظرفیت رفتار
کاربرد: فراهم آوردن اطلاعات و آموزش لازم در باره عمل مورد نظر.

3) انتظارات Expectations
تعریف: عقاید و باورها در باره نتایج احتمالی عمل
کاربرد: توسعه شناخت نتایج احتمالی عمل در مشاوره

4) خود کارآمدی Self –Efficacy
تعریف: اطمینان فردی در مورد توانایی انجام عمل و تداوم آن
کاربرد: تأکید بر توانایی های فردی ، استفاده از تشویق و ترغیب، فراهم کردن امکان تغییر رفتار در گامها و مراحل کوچک که امکان موفقیت در آنها بیشتر است.

5) یادگیری مشاهده ای Observational Learning
تعریف: شکل گیری باورها و عقاید بر اساس مشاهده افراد دیگر که شرایط مشابه خود فرد دارند و یا قابل مشاهده بودن نتایج فیزیکی عمل
کاربرد: توجه به تجربه دیگران و نتایج حاصله ، شناسایی نقش مدل ها و الگوها به منظور تقلید و برابری کردن با آنها

6) تقویت Reinforcement
تعریف: پاسخ ها و واکنش هایی که باعث افزایش یا کاهش تغییرات رفتاری در شخص می شوند.
کاربرد: فراهم کردن انگیزه، پاداش، تحسین و خود پاداشی و کاهش امکان بروز واکنش های منفی که بازدارنده تغییرات مثبت هستند.

social-cognitive-2

کاربرد عملی این تئوری در آموزش سلامت می تواند به طرق زیر فراهم آید:

a. توجه به عوامل شخصی و محیطی مؤثر بر بروز رفتار؛
b. فراهم آوردن الگوهای مثبت رفتاری؛
c. ایجاد شرایط لازم برای تقویت خود کارآمدی افراد در انجام امور؛
d. فراهم آوردن تقویت و پاداش مناسب در برابر انجام عمل به طور صحیح؛
e. توجه به رشد فرایندهای خود تنظیمی در انجام اعمال مورد نظر با ارایه آموزش های لازم ؛
f. فراهم کردن و افزایش امکان بروز موفقیت در انجام امور مورد نظر.

social-learning-4

منبع
دانشگاه علوم پزشکی و خدمات بهداشتی درمانی کاشان

35- ضمیر و ذهن

ضمیر و ذهن، عقل و تخیل،

حس و احساس و اندیشه انسان

برگرفته از دکتر فرهنگ هلاکویی

• ضمیروذهن: مفهوم لغات ضمیر و ذهن Mind ، به معنی مجموع کارکردهای Function سیستم عصبی و به ویزه مغز است.  بنابراین وقتی که صحبت از ضمیر یا ذهن می شود، مقصود این هست که من و شما درباره عملیات یا فعالیتها یا Mental Activity یا فعالیتهایی که به گونه ای به خارج مرتبط و منتقل می شود، سخن می گوییم. بنابراین به یک بیان مطلقا چیزی به اسم ضمیر یا ذهن وجود ندارد.  درست مانند این است که ویولن زنی آهنگی می نوازد و آهنگ در فضا و هوا پخش می شود. اما همه چیز صدا و ارتعاشی است که او به وجود آورده.

• بنابراین اگر کسی باورش این باشد که ما چیزی به اسم ضمیر و ذهن نداریم، در این باره بحث و گفتگویی اگر به صورت دقیق و عمیق باشد نمی توان داشت.  به همین جهت است که بسیاری از اوقات این سوء تفاهم سبب می شود که افراد فکر کنند که چیزی به اسم ضمیر یا ذهن وجود دارد. زیرا همانگونه که اشاره کردم، ضمیر یا ذهن که مغز من و شما و فعالیتهای
آن است، اگر شما مادر یا عزیزانی را می شناسید به خاطر این هست که تغییرات شیمیایی خاصی روی سلول ها اتفاق افتاده و بنابراین شما مادر یا عزیزتان را می شناسید. و اگر ما به طریقی که امروز می دانیم و می توانیم این را تغییرات را عوض کنیم شما مادرتان را هم نخواهید شناخت.

• بنابراین سخن از این نیست که ارتباطاتی در هیچ جای دیگر وجود دارد. من امیدوارم به این نکته توجه بفرمایید که در تحلیل نهایی آنچه که من وشما را به هم مرتبط می کند، جنبه فیزیکی و مادی هست. خارج از این چیز دیگری نیست.  بنابراین اصلا چیزی به اسم ضمیر یا ذهن یا Mind وجود خارجی ندارد.  جالب این هست که ببینید برخی آنقدر کار را بالا گرفته اند که راجع به سلامت این ضمیر یا ذهن صحبت می کنند و بنده هرگز متوجه نشدم که چه می گویند.

• در حقیقت تقسیم مغز کارکردها و فعالیتهایش به مغز Brain و به ضمیر و ذهن Mind یک طرح طبقه بندی و فقط به جهت بیان مطلب و تفکیک هست. درست همانگونه که شما را می شود به گونه های متفاوت معرفی کرد و در نتیجه سخن از ضمیر و ذهن به یک اعتبار گفتگو درباره یک تجرید ذهنی است. کاری که انسان به دلیل عقلش از طریق مفهوم سازی Conceptualization و در چهارچوب کلی سازی Generalization و بالاخره در مفهوم درست تر خودش تجرید و انتزاع خلق میکنیم. درست مانند عدد. در جهان چیزی به اسم پنج یا عدد پنج وجود ندارد. جالبتر اینجاست که انسان نه تنها با مفهوم پنج آشناست که منهای پنج را هم می شناسد. علت مساله تجرید ذهنی هست و بنابراین سخنی که درباره ضمیر و ذهن گفته میشود فقط هدف این است که من و شما از آن جنبه فیزیکی و مادی وقتی می خواهیم در روابط و حالات انسانی برویم و حرکت کنیم با چه مفهوم تازه ای روبرو هستیم.

• به همین جهت است که وقتی فروید مفهوم ضمیر و ذهن را مطرح کرد، خواست به ما این نکته را بگوید که از آنجا که اساس کار ضمیر و ذهن در موضوع حافظه یا گذشته هست بنابراین آن را به ضمیر آگاه و ناآگاه Conscious & Subconscious تقسیم کرد، هدفش این بود که من و شما در دسترسی به خاطراتمان با دو گونه خاطرات روبر هستیم.

یکی خاطراتی که در صحنه ذهن من و شما آشکار است و از آنها خبر داریم. درست مثل اینکه هم اکنون کجا هستیم یا صبحانه چه میل کردیم.

دیگر مربوط به خاطراتی است که مال پنج سال یا پنجاه سال قبل است و ای بسا کوچکترین خبری از آن ندارید، و برخی از این خاطرات حتی به دوران قبل از کلامی است در شش ماهگی شماست که گرچه در وجود شما اثر گذاشته اما به زبان قابل توصیف نیست، زیرا شما با زبان آشنا نبودید، و حتی خاطراتی هست که بر می گردد به دوران جنینی شما مخصوصا بعد از پنج یا شش ماهگی در شکم مادر که همچنان در وجود شما هست اما از آن خبری در ذهن آگاه شما نیست و به همین جهت است که یک انسان چهل ساله فقط چهل ساله نیست، سی و نه ساله و سی و هفت ساله پنج ساله و چهار ساله و دوساله و یک ساله هم هست و به دلیل اینکه می تواند انتخاب کند هر کدام از این سالها را در صحنه آگاه ذهن خودش بیاورد من چهل ساله می توانم چهار ساله یا چهارده ساله عمل کنم.

• علت این همه تاکید این هست که بسیاری از اوقات در این طرح های طبقه بندی افراد تصور کرده اند که سخن علمی می گویند و بسیاری از اوقات با هم اختلاف نظر داشتند در حالی که اختلاف نظری در کار نیست. درست این هست که شما انسان را به زن و مرد یا بچه و بزرگ تقسیم کنید. هیچ کس نمی تواند به شما اعتراضی در جهت این تقسیم بندی بکند مگر اینکه به دلیل کاری که مورد نظر شما هست من و شما اینجا و آنجا مشکل داشته باشیم.

• بر این اساس آنچه که ضمیر و ذهن من و شما هست که مجموعه کارکردهای مغز هست برخی از آنها از نظر کلی برمیگردد به آن چیزی که به جنبه های ذات و جوهر و وجود و حقیقت و ماهیت و فطرت من و شما مرتبط است و شاید اینجا همان مرکز ارتباطی است که انسان (اگر باور دارید) با روح و خدای خودش دارد. و آنجاست که آن شمع وجود انسانی آمده.

• دوم من و شما با یک ناآگاه جمعی روبرو هستیم Collective subconscious . که مخصوصا یونگ آن را به طریق بسیار عمیق و سنگینی ارائه می کند و بعد از آن من و شما با ناآگاه فردی و شخصیمون روبرو هستیم، و جنبه های نیمه پنهان و بالاخره جنبه آشکار داریم.

• غالب اوقات سخن بنده این هست که دوازده درصد وجود من و شما آگاه و هشتاد و هشت درصد آن ناآگاه است و از این هشتاد و هشت درصد وجود ناآگاه بیش از هشتاد درصدش در هشت سال اول شکل و فرم می گیرد و از این قسمت دوازده درصد آگاه، چهل درصدش در هشت سال اول شکل و فرم خودش را پیدا می کند. نتیجه اینکه یک انسان چهل یا پنجاه ساله بیش از هشتاد درصد وجودش همچنان هشت ساله هست و با توجه به اینکه بسیاری از ما در آن زمان هست که نقشه زندگی یا Script آن را می ریزیم .
تعجب نکنید اگر یک هشتاد ساله ده بار دیگر هشت بار اول زندگی خودش را تکرار کند و مساله تکرار در انسان که در جای دیگر به آن اشاره می کنم اهمیت فوق العاده دارد.

• به هر حال آنچه که مایل هستم به آن توجه داشته باشید این هست که من و شما دارای این ضمیر و ذهن هستیم. این ضمیر و ذهن با مفهوم حس آغاز می شود Sense & Sensation نه احساس و عاطفه. من راجع به Emotion and Feeling صحبت نمی کنم.

• بنابراین کودک انسان در یک سال اول بیشتر ضمیر و فعالیت ذهنی اش با حس است. این حس است که بزرگترین خاصیتش دور زدن و تکرار است Repetition . به همین جهت است که مساله تکرار اهمیت دارد . تا آنجایی که می دانیم اگر میخواهیم بچه با هوش و عاقلی داشته باشیم بهتر این هست که بر بالای گهواره او پنج یا ده شعر نه پانصد شعر را بخونیم زیرا خط های ارتباطی یا Connection از طریق تکرار به وجود می آید. بنابراین مساله اصلی و اساسی که وجود دارد این هست که بیش از یازده میلیارد سلول مغزی که در مرحله اول درگیر این فعالیتها هستند باید خطوط تلفنی شان ارتباط برقرار کند تا بتوانند با هم تماس را داشته باشند و این پدیده و حالت در یک سال اول از طریق حس صورت می گیرد.

• اما از حدود یک سالگی از یک طرف هوش Intelligence که به معنی تنوع در سازش است با عقل یا Rational Mind متفاوت است.

از طرف دیگر تخیل انسانی یعنی Imagination کار خودش را شروع می کند و این حس و هوش و تخیل با خودشان بین یک تا هفت سالگی احساسات و عواطف را موجب می شوند. یعنی Feeling & Emotion احساس و عاطفه که حال من و شما را دارد بین یک تا هفت سالگی شکل و فرم میگیرد. اما نتیجه حس تخیل و هوش یعنی برخورد انسانی با جهان خارجی است.

• برخلاف تصور بسیاری از مردم که فکر میکنند احساس و عاطفه خودش به خودی خودش چیزی را تولید می کند یا در ارتباطاتی هست، شما وقتی کسی را می بینید که دوست دارید احساس خوبی می کنید و اگر چیزی شما را به وحشت می اندازد احساس نگرانی می کنید.  شما اگر تخیل خوب یا بدی بکنید احساسات و عواطف متفاوتی خواهید داشت. و اگر شما هوش خودتان را در تجزیه و تحلیل اوضاع و احوال دور و بر تان به کار بگیرید بر اساس آن شما احتمالا حالات متفاوتی را تجربه خواهید کرد.

•  آنچه که احساس و عاطفه که عشق اوج آنهاست نتیجه فعل و انفعالات اولیه ایست که از حس از تخیل و هوش به دست می آید و بنابراین اگر کودکی را در برخورد نا مناسب با محیط اطرافش قرار بدهید او جنگ و کینه و دشمنی و … را در خودش رشد می دهد.

•  مساله اصلی و اساسی در این است که این احساسات و عواطف به خاطر اینکه احساسات و عواطف خوب و بدند – شادی اند و غم- آرامشند و نگرانی – که بسیاری از ما ایرانی ها وقتی که می گوییم من آدم احساسی و عاطفی ای هستم متوجه نیستیم که احساسی و عاطفی ما به معنی خوب نیست . برای اینکه متاسفانه بیش از هشتاد درصد ما احساسات و عواطف منفی مان بیشتر از احساسات و عواطف مثبت ماست.  بنابراین به مبزانی که من آدم احساسی و عاطفی بیشتری هستم، زخم بیشتری خورده و زخم بیشتری به دیگران خواهم زد. و به همین جهت است که لغت حساس بودن به معنی نداشتن پوست روانی است که حتی هوا هم می تواند من را آزار بدهد و رنجم دهد.

• به همین جهت است که افتخاری نیست که من آدم حساسی هستم. یعنی پوست روانی ندارم. و می توانم آسیب ببینم.  به این نکته توجه داشته باشید که احساس و عاطفه که عشق اوج و کمال آن در بسیاری از زمینه هاست، نتیجه فعالیت حس تخیل و هوش است.

• اما از هفت سالگی در انسان پدیده تازه ای خودش را نشان می دهد به عنوان عقل، Rational Mind or Thinking که بر اساس آنچه که استدلال Reasoning است، حرکت می کند. این پدیده تازه که از هفت سالگی آغاز می شود، در هجده سالگی می تواند به کمال خودش برسد و مساله عقل را مطرح می کند، به یکباره پدیده تازه ایست.

وارد این بحث نمی خواهم بشوم که:
o یک : هیچ موجود دیگری غیر از انسان عقل ندارد.
o دو : عقل بر خلاف همه جهان که براساس اصل این همانی یا اصل علیت Causality که در حقیقت نوعی از تجرید اصل این همانی است. چون این یک توهم متاسفانه فلسفی و منطقی است که اصلا چیزی به اسم علیت وجود دارد.  به یک اعتبار مطلقا علیت که اساس علم هست معنا ندارد. همان اصل این همانی است که متاسفانه طی سیصد سال گذشته به گونه ای به دلایلی که از نظر کاربرد علمی اهمیت داشته جای خودش را باز کرده به عنوان اصل علیت یا Causality و به جای اصل این همانی نشسته ولی بحثی است که در جای دیگر شاید بشود گفت.

• بنابراین تمام جهان براساس اصل این همانی یا به گونه ای که معمول است بر اساس اصل علیت حرکت میکند.  جهان براساس رابطه علت و معلول حرکت می کند.

• عقل براساس اصل علیت حرکت نمی کند بلکه براساس اصل دلیل Evidence حرکت می کند. علتش این هست که این پدیده آزاد است یعنی برخلاف همه طبیعت، تابع آن قانون کلی طبیعت نیست. نتیجتا در وجود من و شما از هفت سالگی به بعد پدیده ای، حقیقتی رشد می کند به اسم عقل که این پدیده به یکباره از قوانین ماده آزاد است. مبتنی بر آنهاست اما … به این معنا که اگر چهل سال چهل هزار بار به شما مطلبی را گفته باشند که بر اساس اصل علیت باید اصلا در وجود شما حک شده باشد، کاشته شده باشد، در چهار ثانیه با یک استدلال می شود آن را عوض کرد و اگر شما حاضر باشید عقلتان را به کار بگیرید می توانید تمام آن چهل سال گذشته و چهل هزار بار را نادیده بگیرید و تبدیل به باور کسی بشوید که قبلا آن را طی این مدت آموخته.  به بیان دیگر مساله آزادی انسان از اینجا مطرح می شود.

• اما نکته ای که در خصوص عقل اهمیت دارد این هست که من و شما عقل را می توانیم به کار بگیریم یا نگیریم. یعنی عقل تفاوت دیگرش با بقیه فعالیتهای بدن این هست که انسان می تواند آن را انتخاب کند. یعنی شما که اینجا هستید می توانید عقلتان را به کار بیندازید و عرایض من را قبول کنید یا رد کنید. بنده همیشه این کوشش را میکنم که این عقل را به صحنه بیاورم تا شاید خود فرد بتواند مساله و مشکل خودش را حل کند.

• بنابراین من وشما حامل و حاوی چیزی به اسم عقل می شویم و متاسفانه در طول تاریخ چون باید عددی داد گرچه غلط مفید است، نود و نه درصد مردم در نود و نه درصد تاریخ عقل نداشته اند. یعنی بشریت در هفت سالگی متوقف شده….

• وقتی من و شما صحبت از ضمیر و ذهن میکنیم، این هست که ضمیر و ذهن حامل و حاوی حس تخیل هوش و عقل است. اما از هفت سالگی به بعد یک اتفاق می تواند بیافتد و آن این است که این بار احساس و عاطفه من و شما فقط از حس و هوش و تخیل نمی آید، از عقل هم می تواند بیاید. و به همین جهت است که بر خلاف تمام گفتگو هایی که به نظر من با یک دید امروزی علمی به ماجرا نگاه نمی کردند، فکر می کردند که احساس و اندیشه باید با هم در تضاد باشند.

• احساس و اندیشه درباره فردی که هم احساسش و هم اندیشه اش رشد سالم عادی را داشته (که در دنیای امروز فراوان دیده می شود) به هیچ وجه با هم در تضاد نیستند. درست مانند کار چشم و گوش است.

• بنابراین اصلا قرار نیست که مطلبی را: حس قبول کند،  یا احساس قبول کند،  یا عقل قبول کند.  هر کدام کار خودشان را می کنند.

• این تفاوتها ناشی از انگیزه ما، ناشی از آن ابزار و وسیله ایست که ما به کار می بریم برای شناختن. بنابراین علت این همه تاکید این هست که وقتی صحبت از ضمیر و ذهن هست، سوال این هست که راجع به کدام ضمیر و ذهن؟
جنبه حسی ما؟  جنبه احساسی ما؟  جنبه تخیلی ما؟ جنبه هوشی ما؟ جنبه عقلی ما؟ یا جنبه های دیگر ؟

36- انتخاب شاد بودن

انتخاب شاد بودن

o گرچه بعضی از ما شادی را در دنیای پیرامون و شرایط جست و جو می کنیم و بار مسئولیت شاد بودنمان را به دوش دیگران ورفتارهایشان می اندازیم،  افراد شادخود را مسئول شاد بودنشان می دانند.

o البته دانستن اینکه مسئولیت شاد بودن به عهده خود ماست به تنهایی کافی نیست. تجربه شاد بودن نیازمند تصمیم گیری دقیق است. باید بدانیم که چگونه از زندگی و داشته هایمان لذت ببریم

o روانشناسی مثبت نگر و تئوری انتخاب ویلیام گلاسر از این دیدگاه و نگرش حمایت می کند و افراد را به انجام دادن فعالیت های عمدی برای انتخاب شادی ترغیب می کند. این نگرش به آن معنا نیست که افراد خود را فریب دهند یا مشکلات پیرامون و رفتارهای ناخوشایند دیگران را نبینند. بلکه باید به خاطر داشت که این مشکلات برای همه افراد رخ میدهد و همه ما کمابیش در معرض ناخوشایندی های مختلف قرار می گیریم.

عوامل مختلفی در ناخوشنودی ها موثر است. مسایل اقتصادی-اجتماعی، برخوردهای دیگران و ناکامی در تلاش های روزمره.

o با این حال ،همه افراد به این مشکلات به شکل یکسان پاسخ نمی دهند. برخی افراد با کمک گرفتن از برخی راهکارها و مهارتها، با وجود همه این مشکلات، شادی را برمی گزینند. برخی از این مهارت ها در ادامه مورد بررسی قرار گرفته است. به خاطر داشته باشید این راهکارها، مثل هر مهارت دیگری، نیاز به تمرین و ممارست دارند. حال ببینید افراد شاد از چه مهارتهایی استفاده می کنند.

1 افراد شاد بر شادی های زندگی خود متمرکزند. افراد شاد انتخاب می کنند تا به جای تمرکز بر نکات منفی و ناراحت کننده زندگی خود، بر موارد مثبت تمرکز کنند. این به آن معنا نیست که این افراد قدرت دیدن ضعف ها را ندارند یا خود را فریب می دهند. اینکه دنیای پیرامون و رفتارهای سایرین ممکن است سبب ایجاد ناراحتی شود، برای این افراد نیز کاملا روشن است. با این همه ،این افراد تلاش می کنند تا ذهنشان را بیشتر بر دلایلی متمرکز کنند که باعث می شود شکرگزار باشند و تا حدی که امکان آن وجود داشته باشد سپاسگزاری خود را ابراز می کنند. این شیوه رفتار سبب می شود تا ما بتوانیم نکات مثبتی را که ارزش شاکر بودن در زندگی دارد، بیابیم.

2 آنها لبخند می زنند. امروزه در مناطق مختلف شهر کم کم با این پیام مواجه می شویم که “با لبخند وارد شوید”. این پیام به مرور، فرهنگ زیبای لبخند داشتن را ترویج می کند. لبخند علاوه بر این که در بیننده ها شادی و حس مطلوبی ایجاد می کند، مغز و ذهن فرد را نیز تحت تاثیر قرار می دهد و به شادی او می انجامد. بر اساس تحقیقات رویکردهای رفتاری در روانشناسی ،تظاهرات صورت و بدن ما می تواند بر ذهن و مغز ما اثر بگذارد. تظاهرات منفی میتواند عاطفه منفی و تظاهرات مثبت عاطفه مثبت ایجاد کند. به بیان دیگر ما می توانیم با لبخند برنامه بریزیم تا ذهنمان را شاد کنیم. هر لبخند کوچکی می تواند تضمینی برای شادی انتخابی باشد.

3 بر موفقیت ها و ویژگی های خود تاکید می کنند. افکار مثبت درباره خود و موفقیت ها سبب ارتقای عزت نفس و اعتماد به نفس می شود، در ما حس خوبی ایجاد میکند و سطح تنش را کاهش می دهد. یکی از راهکارها نوشتن جملاتی است که با عبارت “من…هستم” ساخته می شود. این جملات باید با دقت انتخاب و نوشته شود و هرروز تکرار گردد. می توانید این جملات را روزانه با خود مرور کنید تا بیشتر بر داشته ها و توانمندی هایتان متمرکز شوید.

4 به برنامه هایشان پایبندند. اگر صبح ها کمی زودتر بیدار شویم و برنامه مشخصی برای این زمان داشته باشیم، روز بهتری در پیش خواهیم داشت. بهتر است تا می توانیم به این برنامه پایبند باشیم. برنامه صبحگاهی معنادار تا حد زیادی شادی روز را تضمین می کند.

5 با دیگران خوش رفتارند. همه ما دوست داریم دیگران با ما رفتار محترمانه و مطلوبی داشته باشند؛ اما قانون طلایی که غالباً نادیده گرفته می شود، این است که خود ما نیز باید با دیگران با محبت و احترام برخورد کنیم. رفتارمان با دیگران بایستی به گونه ای باشد که دوست داریم با خودمان همان گونه برخورد کنند. به این ترتیب، خود ما نیز خشنودتر خواهیم بود.  این رفتار در واقع بازی برد-برد است؛ رفتاری که سود آن را بسیار زود می بینیم.

6 کار مهمی را به انجام می رسانند. اگر بتوانیم در زندگی پیرامونمان نقش موثر و سازنده ای داشته باشیم ،حس شادی در ما ایجاد می شود. حس مطلوب سازندگی کمک می کند تا از زندگی و فعالیت هایمان لذت ببریم. برای هر روز یک فعالیت مهم انتخاب کنید و آن را به انجام برسانید.

7 به سراغ افراد شاد می روند. بودن در کنار افراد با روحیه های مختلف در عواطف و روحیه ما تاثیر می گذارد. بودن در کنار افرادی که مرتب گلایه می کنند و نکات منفی را یادآور می شوند، بسیار مخرب است. از طرفی بودن در کنار افراد خوش بین و مثبت اندیش حس مطلوبی در ما ایجاد می کند.

8 نقش قربانی نمی گیرند. خود ما زندگی مان را می سازیم. این ما هستیم که انتخاب می کنیم در برخورد با مشکلات چگونه رفتار کنیم. پس به جای آنکه خود را به چشم قربانی شرایط بنگریم، بهتر است مسئولانه با انتخاب هایمان در زندگی روبه رو شویم.

9 تغذیه سالم دارند. انسان موجودی عاطفی، معنوی و ذهنی است، اما نباید جنبه های جسمی را در ایجاد حال خوب نادیده بگیریم. سلامت جسمی در سایر ابعاد سلامت انسان تاثیر دارد. بنابراین علاوه بر مراقبت از روان، سلامت جسم را نیز باید همواره در نظر داشته باشیم. تغذیه مناسب، فعالیت های بدنی متناسب با شرایط فیزیکی و خواب مناسب از عوامل مهمی است که در سلامت جسمی ما تاثیر به سزایی دارد.

10 توانمندی ها و نقاط قوت خود را به کار می بندند. هر فردی استعداد و توانمندی های خاص خود را دارد. به همین سبب هر یک از ما وظیفه ای مشخص در زندگی داریم. به کارگیری فعالانه این استعدادها و توانمندی ها به ما کمک می کند تا بیشتر احساس زنده بودن و مفید بودن بکنیم. ارضای این نیاز گام موثری ایجاد شادی در ماست.

11 برای رنج های خود معنایی در نظر می گیرند. همه ما کم و زیاد در زندگی تحت تاثیر دردها و رنجهای مختلف قرار می گیریم. دردها دو روی یک سکه اند.   هر درد و رنجی برای ما نتایج مثبت و سازنده ای نیز دارد و ممکن است نقش موثری در تعالی و رشد فردی داشته باشد. باید تلاش کنیم این مزایا را بیابیم و رنج را معنا کنیم. ما می توانیم از مشکلات عبور کنیم. همه آنها می گذرند. آنچه اهمیت دارد نحوه برخورد ما با مشکلات و چگونگی از سر گذراندن آنهاست.

12  باور دارند که هیچ کس کامل نیست. اینکه همه ما به دنبال تعالی و پیشرفت باشیم به ما کمک می کند تا زندگی بهتری بسازیم و بر نقص هایمان غلبه کنیم. با این حال نباید بیش از حد از خود انتظار داشته باشیم. این نیاز و تلاش نباید خود منبع تنش شود. آرمان گرایی ممکن است مخرب باشد. باور کنیم که هیچ کس کامل نیست.

برداشت از: پیام مشاور

37- مواجهه با غولی به نام مردم

مواجهه با غولی به نام مردم

o       اگر بخواهیم رمز و رازی برای زندگی بهتر و رشد و پیشرفت کشف کنیم و ادعا کنیم که آن، یکی از اسرار موفقیت و رشد و زندگی بهتر و شادتر به همراه آسایش و آرامش بیشتر است، این راز چه خواهد بود؟

همچنانکه شکست و نابودی، هرگز حاصل «یک علت واحد» نیست، رشد و موفقیت و رضایت و بهروزی هم حاصل «یک راز یا دستورالعمل واحد» نیست. اما اگر فهرستی از اسرار موفقیت را تنظیم کنیم، یک جمله وجود دارد که در قسمت‌ بالای آن فهرست خودنمایی خواهد کرد: « بی توجهی به حرف مردم!»

این حرف، حرف جدیدی نیست. ادبیات ماخوذ به حیای ما، این توصیه را پنهانی در قالب داستان ملانصرالدین و خر معروفش طرح می‌کند و ادبیات صریح و رادیکال نیچه هم، به این شکل که: مرد دانا در میان انسان ها چنان می‌گردد که میان جانوران!

بدیهی است که «بی توجهی به حرف مردم» با «بی توجهی به مردم» فرق دارد. شاید بیان چارلز شولتس Charles M. Schulz  در این میان، اشاره‌ خوبی به این تمایز باشد: من عاشق بشریت هستم اما تحمل آدمیان را ندارم!

«مردم» خود یک موجود محسوب می‌شود.

موجودی که هیچ شباهت یا ربط مستقیمی به تک تک انسان ها ندارد.

به همان اندازه که سلول‌های بی‌شعور در کنار هم جمع می‌شوند و موجودی ذی‌شعور می‌سازند،

انسان های ذی‌شعور هم می‌توانند در کنار هم جمع شوند و موجودی بی‌شعور بسازند.

همان غولی که ما به آن «مردم» می‌گوییم!

اگر بخواهم دقیق‌تر بگوییم، مردم یک فرق مهم با  Community  یا جامعه دارد. تعدادی از انسان ها که حول یک ارزش یا هدف یا نگرش یا داشته یا خواسته یا نیاز، کنار یکدیگر جمع می‌شوند، یک جامعه را می‌سازند: جامعه مهندسین مجموعه‌ تمام مهندسانی است که به هر شیوه و ابزاری در کنار یکدیگر قرار گرفته‌ و با یکدیگر ارتباط دارند. جامعه اهل مطالعه، کسانی هستند که خواندن، بخشی از فعالیت‌های حیاتی آنهاست و مطالعه را یک ارزش می‌دانند و وقتی کنار هم جمع می‌شوند، از خوانده‌ها و نخوانده‌های خود می‌گویند. جامعه‌ کارگران، جامعه‌ نویسندگان، جامعه‌ پزشکان، جامعه‌ جوانان، جامعه‌ علاقمندان به یک برند، جامعه اهالی سینما و …

وقتی همه‌ی جوامع را – مستقل از ویژگی های اختصاصی هر یک از آنها – در کنار یکدیگر قرار دهید، چیزی که شکل می‌گیرد یک جامعه‌ بزرگ‌تر با ویژگی‌های مشترک جدید نیست. بلکه مردم است. دیگر تنها چیزی که در آنها به صورت مطلق مشترک می‌ماند، «صفات بسیار ابتدایی و غریزی» است. می‌‌گوییم به صورت مطلق. چون ممکن است کسی بگوید مردم زیبایی را دوست دارند. اما این جمله معنای شفافی ندارد. چرا که زیبایی تعریف شفافی ندارد و سوپ پیچیده‌ای حاصل از ترکیب سلیقه و غریزه و تربیت و عادت است.

o       ویژگی مهم جامعه این است که ما می‌توانیم با تصمیم‌های خود، وارد آن شویم یا آن را ترک کنیم. ضمن اینکه عضویت در هر جامعه‌ای، محدودیت‌هایی را ایجاد می‌کند، مزیت‌هایی را هم ایجاد می‌کند و اساساً یکی از مهم‌ترین دلایل شکل‌گیری جامعه، ایجاد تعامل برای کسب قدرت بیشتر و تسلط بهتر بر محیط و مواجهه با تهدید‌های بیرونی است.

اجتماعی بودن،‌ بیش از آنکه یک نیاز غریزی تغییرناپذیر و جاودانه در انسان باشد، حاصل هزاران سال تهدید محیطی است. قبیله و عشیره، می‌توانسته تهدید محیط را کم کند و از افراد خود در برابر خطرات حفاظت کند و هچنانکه دیده ایم توسعه‌ی ساختارهای اقتصادی و اجتماعی و افزایش حمایت دولت‌ها از تک تک مردم، فردگرایی را هم ترویج می‌دهد.

زمانی مشاغل موروثی بود و بزرگترین منبع تامین مالی صندوق‌‌های خانوادگی و مهم‌ترین مرجع حل اختلاف، ریش سفید‌های فامیل و بهترین مشتری، خویشاوندان و وابستگان.

اما در دنیای امروز، بانک‌ها به ما وام می‌دهند. بیمه‌ها هزینه‌ پیری و بیکاری ما را تامین می‌کنند. شرکت‌ها و برندها برایمان شغل ایجاد می‌کنند. دانشگاه‌ها آموزشمان می‌دهند و تبلیغات، برایمان مشتریانی را می‌آورد که هرگز آنها را نمی‌شناختیم. طبیعی است که حاصلش، همین کمرنگ شدن زندگی اجتماعی است که امروز می‌بینیم. همین شرایطی که ما به مهمانی می‌رویم اما هر یک در گوشی موبایل خود زندگی می‌کنیم. چون آن مهمانی را عموماً به اجبار یا به ملاحظات خاصی رفته‌ایم. اما این پیام و پیامک را به اختیار و انتخاب می‌خوانیم.

o       طبیعی است هر چه ساختارهای کلان قدرتمندتر شوند، زندگی انفرادی و فاصله گرفتن از جامعه امکان‌پذیرتر می‌شود.

در برخی جوامع که هنوز حقوق بازنشستگی، تضمینی برای یک زندگی حداقلی نیست، و شرکتها برای ایجاد شغل برای همگان توانمند نیستند، و بانکها نمی‌توانند به هر متقاضی بر اساس شایستگی وام بدهند، و روابط همچنان بر ضوابط سایه می‌اندازند، جامعه فرهنگ اجتماعی و ساختار قبیله‌ای خود را تا حدی حفظ می‌کند. نه به دلیل نیاز غریزی اجتماعی بودن، بلکه بیشتر به دلیل ایجاد قدرت برای غلبه بر تهدید‌هایی که به هر حال وجود خواهند داشت.

جنس رابطه‌ انسانی که پس از توسعه ساختارهای اقتصادی و اجتماعی و ایجاد امنیت اولیه، با هدف تجربه‌ عمیق‌تر دوستی و مزه کردن طعم زندگی جستجو می کنیم، بسیار با رابطه‌ای که قبل از این ها و با هدف ایجاد امنیت شکل می‌گیرد متفاوت است.

o       برای تصور بهتر این تفاوت می‌توانید این سه شکل ازدواج را مقایسه کنید:

i          شکل اول: پدر و مادر پیری که می‌گویند ما آرزو داریم که ازدواج فرزندمان را قبل از مرگ ببینیم و بدانیم که سر و سامان گرفته است.

ii         شکل دوم: کسی که می‌گوید من الان دوستی‌ها و رابطه‌های خوبی دارم، اما نگران پیری هستم و روزی که هیچکس کنار من نیست. دلم می‌خواهد آن روز تنها نمانم.

iii       شکل سوم: کسی که می‌گوید در زندگی لذت‌ها و شادی‌های زیادی تجربه کرده‌ام، اما فهمیده‌ام که لذت وقتی معنی دارد که با کسی در موردش حرف بزنی،  و شادی زمانی مضاعف می‌شود که در کنار فرد دیگری که دوستش داری تجربه شود.

گاهی می‌گوییم لذت نشستن یک زوج در پراید و گوش دادن یک موسیقی قدیمی با همان ضبط معروف سایپا، صدها برابر لذت‌بخش‌تر از نشستن تنها در Ferrari و گوش دادن به یک موسیقی مدرن با سیستم صوتی JBL است و انتظار کشیدن برای نگاهی که از ماشین‌های مجاور، با کنجکاوی یا حسرت، خودت یا ماشینت را برانداز کند! شاید به همین دلیل است که این همه ماشین مدل بالا، در خیابان‌های شهر، مظلومانه و غریبانه، بالا و پایین می‌روند و دنبال مسافری، حتی غریبه می‌گردند که شادیهایشان را با آنها قسمت کنند!

در این سه نوع ازدواج، اولی و دومی بر ریشه‌ی ترس بنا شده‌اند. ایرادی هم ندارد. جرم هم نیست. چنین ازدواجی درست مانند بیمه کردن بدنه‌ ماشین است. تلاشی برای کاهش خطرات آینده. هیچکس هم تا به حال نگفته بیمه‌ی بدنه، چیز بدی است.

ورود به ساختارهای اجتماعی سود و هزینه دارد و وقتی توجیه پذیر است که سود آن از هزینه‌های آن بیشتر باشد. امید است این جنس حرف، با بحث معروف نظم و آنارشیسم اشتباه گرفته نشود. در حوزه تصمیم فردی حرف می‌زنیم.

o       اینکه یک فرد، تصمیم بگیرد که مرزهای جامعه‌ای را که به آن تعلق دارد تا چه حد گسترش دهد. باور در این است که در شرایط امروز ایران، که ساختارهای اقتصادی و اجتماعی به شکل کلان آن، به صورت کامل شکل نگرفته اند، چیزی به نام زندگی انفرادی هنوز امکان‌پذیر نیست.

اگر چه تکنولوژی این توهم را ایجاد کرده است که می‌توان نوعی زندگی شبه انفرادی را تجربه کرد. ما هر لحظه با تصمیم‌ها و رفتارهای خود، انتخاب می‌کنیم وارد چه جامعه‌ای بشویم و تا چه زمانی در آن بمانیم و آیا آن را ترک کنیم یا نه.

انتخاب رشته‌ی پزشکی – بعد از خدمت به مردم که ظاهراً انگیزه‌ همه‌ ما از اول دبستان بوده است، یک انگیزه‌ی مهم دارد: ملحق شدن به جامعه‌ای که مزایا و مزیت‌های خاصی را ایجاد می‌کند. البته هزینه‌های متعددی‌ هم دارد که قاعدتاً کسی که این رشته را انتخاب می‌کند باور دارد که مزایای عضویت در آن جامعه، به هزینه‌هایش می‌ارزد. همین ماجرا در مورد ورود به حوزه مهندسی یا مدیریت یا حقوق صادق است. همین ماجرا در مورد وارد شدن به دانشگاه هم صادق است. همین ماجرا در مورد ادامه‌ تحصیل هم صادق است.

o       البته جامعه‌ یا Community های مختلف، همیشه از روی اراده و ترجیح شکل نمی‌گیرند. مثلاً کسی که کارگر یک کارگاه کوچک می‌شود، احتمالاً گزینه‌ اولش عضویت در جامعه‌ کارگری نبوده. بلکه چون نتوانسته وارد جامعه‌های مطلوبتری شود، به این سمت رانده شده است. درست مانند فوتبال بازی کردن دوران مدرسه که چون من چاق و کند بودم و استعداد تسلط بر دست و پا را هم نداشتم و هنوز هم ندارم، باید صبر می‌کردم که یارکشی شود و ببینم که من به اجبار به کدام سمت رانده می‌شوم. اگر هم تعداد بچه‌های آن روز کلاس فرد بود، و این تلخ‌ترین روزهای کلاس‌ ورزش بود، قطعاً آخرین کسی که در یارکشی تنها می‌ماند من بودم و داور می‌شدم!

مثال نامربوط دیگری هم از یکی از اساتید بزرگوارم بزنم. کسی که بسیار به او مدیون هستم و نامش پارسا است و وقتی که من با او آشنا شدم با پراید در تهران مسافرکشی می‌کرد. یادم هست که نخستین بار که سوار ماشینش شدم، با تلفن صحبت کردم و دیدم که ایمیل مهمی دریافت کرده‌ام. آن زمان مثل امروز اینترنت روی گوشی‌ها درست و حسابی نبود. این جمله را می‌توانید با دو تلفظ بخوانید!. به دوستم گفتم: به محض اینکه به اولین اینترنت برسم، ایمیل را چک می‌کنم.

پارسا گفت: مهندس! (این اسم را به همه‌ کسانی که شلوار جین می‌پوشند می‌گویند. دکتر کسی است که کت و شلوار می‌پوشد). من یک مبین نت پرتابل در ماشین دارم. گوشه‌ای ایستاد و پسووردش را داد و من با لپ تاپ، ایمیلم را چک کردم. وقتی به مقصد رسیدم گفت: کاری داشتید روی یکی از مسنجرها با من تماس بگیرید سریع می‌رسم. بعدها باز هم با او تماس گرفتم و من را به اینجا و آنجا برد. بعد دیدم که به زبان انگلیسی مسلط است. حالا می‌شد مهما‌ن‌های ما را هم جابجا کند. کاری ندارم که امروز در تدارکات یک شرکت بزرگ کار می‌کند.

چیزی که برایم مهم است این درس اوست: یک بار به او گفتم پارسا! من به تو مشکوکم. اینترنت داری! زبان هم بهتر از من صحبت می‌کنی! وای فای هم داری، مسنجر هم داری. واقعاً شغل تو همین است؟ پارسا گفت: من کارمند بازرگانی خارجی یک شرکت در کیش بودم که فعالیتش به دلایلی متوقف شد. به تهران آمدم و تا زمانی که فرصت جدیدی پیش بیاید هزینه‌ام را از این طریق تامین می‌کنم.

گفتم: خیلی جالبه. چرا روز اول نگفتی؟ گفت: اکثر راننده‌های آژانس و مسافرکش‌هایی مثل من، معتقدند که این شغل، شغل خوبی نیست. همه‌ آنها توضیح می‌دهند که کارخانه‌دار بوده‌اند و ورشکست شده‌اند. بعضی از آنها هم واقعاً درست می‌گویند و من نمونه‌هایش را می‌شناسم.

اما به نظرم، برای موفقیت و شاخص شدن در یک Community باید عضویت در آن کامیونیتی را با افتخار بپذیری و بهترین تلاشت را بکنی. دیر یا زود به Community های ارزشمندتر و بهتر هدایت خواهی شد. گفتن خاطرات گذشته، این پیام را دارد که من از وضعیت فعلی ناراضی هستم و این اوضاع را حق خودم نمی‌دانم. کسی خودش را شایسته‌ وضع فعلی خود نداند، در هر موقعیتی هم قرار بگیرد، معتقد خواهد بود که شایسته‌ آن نیست.

حرف های ارزشمندش را – که در دانشگاه‌ها به ما یاد نمی‌دهند – گوش دادم و پیاده شدم. ما بارها و بارها با هم مسافرت‌های درون‌شهری و برون‌شهری داشتیم تا اینکه یک بار گفت یکی از مسافرانش او را استخدام کرده. هنوز هم گهگاه با هم حرف می‌زنیم و خوشبختانه به سرعت درحال پیشرفت است.

از اصل حرف‌هایم فاصله گرفتیم. اصل حرف این بود که هر یک از ما عضو یک یا چند جامعه هستیم و با تلاش‌ها و تصمیم‌های خود، ممکن است عضو جوامع بزرگتری شویم و عضویت در هر جامعه‌ای، همیشه سود و زیان‌هایی دارد و مهم‌ترین کارکرد هر جامعه‌ای در کنار ایجاد مزایای مختلف اجتماعی و اقتصادی، افزایش امنیت است.

اگر چه متاسفانه اکثر ما، در این میان خوشه چین می‌شویم. دوست روانشناسی دارم که همیشه درآمدش را با ساندویچی سر کوچه‌اش مقایسه می‌کند و غصه می‌خورد. یک دوست دیگر هم دارم که نمایندگی یک شرکت اروپایی را دارد و همیشه، وقتی به رستوران می‌رویم، فحش می‌دهد که من اینقدر زحمت کشیدم و اندازه‌ اینها ندارم! اینها در واقع، می‌خواهند مزایای جامعه‌ ساندویچ‌ فروش‌ها و رستوران‌ دار‌ها و دکترها و مدیران را همزمان داشته باشند و چون در عمل چنین چیزی امکان پذیر نیست، در نهایت ناراضی می‌شوند و احساس می کنند که حق‌شان خورده شده!

من گاهی اوقات به شوخی به قانون بی لیاقتی پیتر اشاره می‌کنم و می‌گویم: ظاهراً در بسیاری از فرهنگ‌های توسعه نیافته، هر کس فقط زمانی باور می‌کند به جایگاه شایسته‌اش رسیده، که لیاقت جایگاهی را که در‌آن است نداشته باشد!

o       بعد از همه‌ این مقدمات، می‌توانیم حرف اصلی در باره غولی به نام مردم را در چند جمله خلاصه کنیم:

همه‌ ما با هدف کسب امنیت و برخی منافع دیگر، دوست داریم عضو جوامع باشیم.

همه‌ ما حاضریم برای عضویت در جامعه‌های مختلف، هزینه‌های مادی و معنوی پرداخت کنیم.

اما یک جامعه بزرگ وجود دارد که عضویت در آن، هیچ مزیتی ندارد و هر چه دارد ضرر است و آن جامعه «مردم» نام دارد.

کسی که برای رضایت پدر و مادرش، رشته‌ دانشگاهی خود را انتخاب می‌کند، اگر چه کار اشتباهی کرده،

اما هر چقدر هم پشیمان شود در نهایت خواهد گفت: اشکال ندارد. همین که لبخند را بر لب آنها می‌بینم کافی است.

اما کسی که برای رضایت و تایید «مردم»، انتخاب رشته کند، همیشه پشیمان خواهد بود.

چون هیچ روزی «مردم» را نخواهد دید.

کسی که برای رضایت «مردم» لباس بپوشد و پوشش خود را انتخاب کند، هرگز خوشحال نخواهد شد.

چون «مردم» به او لبخند نخواهند زد.

اساساً چیزی به نام مردم وجود ندارد!

غول بی‌شاخ و دم ترسناکی که تو را وادار می‌کند در مورد زندگیت، شغلت، لباست،

همسرت، ازدواجت،جدایی‌ات، محل زندگی‌ات و … تصمیم بگیری.

ولی هرگز او را ملاقات نخواهی کرد.

حتی جنگیدن با مردم هم فایده ندارد.

درست مثل شمشیر بازی در تاریکی.

تنها رویداد محتمل، آن است که شمشیرت بر تن خودت فرود آید!

o       اما راه مبارزه با این غول، در زندگی انفرادی و ترک جامعه نیست. بلکه در انتخاب هوشمندانه‌ جامعه‌ای است که به آن تعلق داریم.

در انتخاب اینکه با چه کسانی حرف بزنیم. با چه کسانی حرف نزنیم. نظرات چه کسانی را گوش بدهیم. نظرات چه کسانی را فراموش کنیم.

چگونه برای جامعه‌ای که تصمیم می‌گیریم عضوش باشیم، عنصر مفیدی بشویم، و چه زمان به جامعه‌ جدیدی مهاجرت کنیم.

مهاجرت به جامعه‌ دیگر، حتی ممکن است با تغییر چهار نفر از دوستانمان انجام شود. همین!

از سوی دیگر، کم نیستند کسانی که تا آن سوی کره‌ خاکی مهاجرت می‌کنند و هنوز به همان جامعه‌ای تعلق دارند که از آن گریخته‌اند.

انتخاب جامعه مناسب و اصول موفقیت در آن

o       قاعدتاً برای مواجهه و مقابله با هر چیزی – واقعی یا حتی موهوم – باید ویژگی‌ها و رفتارش را بشناسیم.

برخی از ویژگی‌های این غول را مرور می‌کنیم.

جمله‌ معروفی هست که:

o       هر ایده‌ای، سه مرحله را طی می‌کند:

i          ابتدا مورد تمسخر قرار می‌گیرد.

ii         سپس به شدت مورد مخالفت قرار می‌گیرد ،

iii       به عنوان یک واقعیت بدیهی پذیرفته می‌شود.

توضیح جفری شلیت از دانشگاه واترلو، در مورد سه مرحله‌ پذیرش واقعیت: Science, Pseudoscience ,and the Three Stages of Truth

عموم خوانندگان این جمله، نوعی احساس همدلی با آن داشته‌ یا لااقل حتی اگر تجربیات شخصی در این مورد نداشته‌اند، خاطرات تاریخی متعددی را از آن در ذهن دارند (از گرد بودن زمین و ماجرای کوپرنیک و مشکلات گالیله بگیرید تا اینکه ژوردانو برونو می گفت: در قلب فقط خون وجود دارد و قلب یک پمپ طبیعی ساده برای خون است که کلیسای قرون وسطی او را زنده زنده کباب کرد و سوزاند.

مفعول جمله‌ فوق، «ایده» یا «حقیقت» یا «حرف تازه» یا «انسان نو آور» است و فاعل مستتر در آن، همان غولی که مردم نام دارد! فکر می‌کنم اکثر کسانی که این نوشته را می‌خوانند نه ادعا دارند و نه انتظار دارند که پارادایم حاکم بر یک جامعه یا کل جهان را تغییر دهند. بنابراین ما هم، به خود این جمله کاری نداریم. اما حرفی که مصداق فردی این مفهوم در زندگی تک تک ما انسان‌هاست. بدیهی است که آنچه اینجا می‌گوییم صرفاً حاصل تجربیات و شنیده‌ها و دیده‌های شخصی است و هیچ تاکیدی بر صحت و دقت آن نیست.

اما به نظر می‌رسد این غول ترسناک خون‌آشام که مردم نام دارد و تجربه هم نشان داده که “ضحاک- مسلک” است و با خون و مغز جوانان تغذیه می‌شود، ویژگی‌های رفتاری پایدار و تغییرناپذیری دارد: اگر تو را کوچک ببیند، هرگز تو را جدی نمی‌گیرد. اگر کمی بزرگتر شوی، با تمام وجود روبرویت خواهد ایستاد و اگر کاملاً بزرگ شوی در برابرت تعظیم خواهد کرد و زانو خواهد زد.

دوست دانشمندی دارم که به زنده کردن دوباره‌ شرکت‌های ورشکسته‌ی ایرانی کمک می‌کند. به من می‌گفت که: از این کار که نوعی بازگرداندن روح به پیکر مردگان است لذت می‌برم و از اینکه به سهم خودم توانسته‌ام کاری کنم که دوباره برای عده‌ای شغل ایجاد شود و چرخ کوچکی از اقتصاد کشورمان دوباره بچرخد احساس غرور می‌کنم. اما از دوستان و همکارانم گله‌ دارم. به من می‌گویند که چرا با شرکت‌های بزرگ و برندهای مطرح کار نمی‌کنی که رزومه‌ات از لوگوهای شیک و تمیز پرشود. چرا با شرکت‌های خوب خارجی که در ایران فعالیت موفق دارند کار نمی‌کنی. چرا با بدبخت و بیچاره‌ها و ورشکسته‌ها سر و کله می‌زنی؟

من توضیح می‌دهم که برای شرکتهای خوب، همیشه متقاضی هست. من به دنبال چالش و میدان نبرد دشوار و تاثیرگذاری مثبت می‌گردم و نه رقابت برای نشستن پشت میزی که همین الان ده‌ها داوطلب دارد. خلاصه اینکه دلش گرفته بود و از حجم زیاد نقد‌های دلسوزانه‌ای که اینجا و آنجا می‌شنید، گله می‌کرد.

برایش توضیح دادم که: دوست عزیزم. ما مردم مانند قورباغه‌هایی هستیم که در ته یک گودال گرفتار شده‌ایم.

بی حوصله برای پریدن و جهیدن.  برای یکدیگر از جبر، جغرافیا و تاریخ و سوسیالیسم و کاپیتالیسم می‌گوییم و این فلسفه بافی‌ها، درست مانند مواد مخدر، ما را آرام و شاد می‌کند. بعد هم در انتظار ابر رحمتی که از آسمان ببارد و سیرابمان کند. اگر کسی مثل تو هم بخواهد از این چاله بیرون برود، با نخستین تلاش‌هایت، تو را مسخره خواهیم کرد.

به تو می‌گوییم که اگر می‌شد این چاله را ترک کرد، دیگرانی بودند که زودتر از تو رفته بودند. جمع می‌شویم و آنقدر به تو می‌خندیم و دور از نگاه تو در گوش هم نجوا می‌کنیم که ماهیچه‌هایت برای جهیدن و پریدن سست شود. تو را جدی نمی‌گیریم. نگاه از تو برمی‌داریم و به گردی آسمان که بالای چاله دیده می‌شود خیره می‌شویم تا شاید در گذر ناگزیر آفتاب نوری بتابد و در غرش خشمگین ابر، قطراتی آب نصیبمان شود. حتی قورباغه‌های تحصیل‌کرده‌ای داریم که می‌توانند از لحاظ علمی به تو اثبات کنند جهیدن تا آن ارتفاع غیرممکن است و قورباغه‌های دنیا دیده‌ای داریم که به تو می‌گویند بیرون این چاله، از اینجا هم تاریک‌تر است!

اما به هر حال، اگر هم با تو حرف می‌زنیم و از تو حرف می‌زنیم، صرفاً‌ برای اینکه سوژه‌ خوبی برای خنده و سرگرمی‌مان هستی و نه چیز دیگر.

اما اگر دیدیم که کوتاه نمی‌آیی و تلاش می‌کنی که از دیوار بالا بروی و کم کم شانس موفقیت هم در تو دیده می‌شود، با تمام وجود به نابود کردنت برخواهیم خاست. با هیچ منطقی به نفع ما نیست که تو از این چاله بیرون بروی.

اول اینکه از کجا معلوم که اگر تو رفتی ما هم بتوانیم پشت سر تو بیاییم. برایمان دردناک است که تو بیرون بروی و ما اینجا بمانیم. ما هم که حوصله‌ تلاش و تقلا نداریم.

پس بهتر است تو هم، همین جا پیش ما بمانی. بدبختی اگر برای همه باشد بدبختی نیست. عزا اگر عمومی باشد، کم از عروسی ندارد. تازه! تو برای بچه قورباغه‌ها هم الگوی بدی می‌شوی. آنها هم ممکن است ترغیب شوند که به دیوار آویزان شوند و برای خروج تقلا کنند.

حال آنکه ما آنها را آموخته‌ایم با دهان باز رو به آسمان بنشینند تا از قطرات باران سیراب شوند و تابش ناگزیر آفتاب، گرمشان کند. تقلای فرار، آنها را از اینجا رانده و از آنجا مانده می‌کند.

هر کس به شکلی برای سقوط تو تلاش خواهد کرد. عده‌ای فریاد می‌زنند و مسخره‌ات می‌کنند. عده‌ای به تو توهین می‌کنند. آنها که قدرت بیشتری دارند، به جانت می‌افتند و می‌کوشند تو را پایین بکشند. به پاهایت چنگ می‌زنند. اگر بتوانند انگشتانت را یک به یک با دندان می‌کنند تا بر زمین بیفتی.

اینگونه مطمئن می‌شوند که باور آنها درست بوده و گرفتاری در این چاه، سرنوشت محتوم آنان است.

اما! اما اگر توانستی از دست آنها بگریزی. اگر توانستی از دسترس آنها دورتر شوی. اگر مطمئن شدند که تو از چاله گریخته‌ای. تو را تقدیس می‌کنند. به پایت می‌افتند. تندیسی از تو می‌سازند و به نشانه‌ احترام در میانه‌ چاه می‌گذارند.

هر کارآفرینی این سه مرحله را طی کرده است. هر نویسنده‌ موفقی این ماجرا را تجربه کرده است. منتقدان تیراژ هزارتایی‌اش را جدی نمی‌گیرند. تیراژ ده هزارتایی‌اش را زیر فشار نقد تکه تکه می‌کنند و همان منتقدان زمانی که تیراژ صدهزارتایی را دیدند، اسرار موفقیت او را تحلیل می‌کنند!

آیا واقعاً همه‌ آنها که امروز بزرگان هنر این مرز و بوم هستند، با فشار و حمایت ما مردم به این نقطه رسیده‌اند؟ قطعاً نه! در ابتدا جدی گرفته نشده‌اند.

بدبختی که گهگاه می‌خواند. بیچاره‌ای که ساز می‌زند. دانشجوی آواره‌ای که تئاتر اجرا می‌کند.

بعد که جدی‌تر کار کرده‌اند، در انواع فشارهای روحی و روانی و مادی و رقابت‌های غیراخلاقی اقتصادی و فشارهای منتقدان، برای نابودی‌شان تلاش کرده‌ایم و وقتی به نتیجه رسیده‌ایم که دستمان از دامن‌شان کوتاه است، به تقدیس و تعظیم آنها پرداخته‌ایم.

مثال از این دست کم نیست. طی کردن نخستین مرحله دشوار نیست.

سومین مرحله هم به اندازه‌ کافی لذت و شیرینی دارد که چالش‌ها و سختی‌هایش قابل تحمل باشد.

اما این مرحله‌ی دوم، مرحله‌ی بسیار دشواری است.

o       غولی که مردم می‌نامیم، قد متوسطی دارد. نه کوتاه و نه بلند.

اگر کوچکتر از آنها باشی، به تمسخر به تو لبخند می‌زنند.

اگر بزرگتر از آنها باشی تعظیمت می‌کنند و اگر هم اندازه‌ خودشان باشی، یا باید درست مانند خودشان باشی،

یا برای حذف تو، تمام تلاش خود را به کار می‌گیرند…

منبع: محمدرضا شعبانعلی

­38- شانس و بدشانسی

­شانس و بدشانسی

 تحقیقی از”ريچارد وايزمن”روانشناس دانشگاه هارتفورد شاير.

چرا برخی مردم بی‌وقفه در زندگی شانس می‌آورند، درحالی که سايرين هميشه بدشانس هستند؟

می‌خواهیم بدانیم چرا بخت و اقبال هميشه در خانه بعضی‌ها را می‌زند، اما سايرين از آن محروم می‌مانند.

به عبارت ديگر چرا بعضی از مردم خوش‌شانس و عده ديگر بدشانس هستند؟

 

آگهی‌هايی در روزنامه‌های سراسری چاپ کردند و از افرادی که احساس می‌کردند خوش‌شانس يا بدشانس هستند، خواستند تماس بگيرند.

صدها نفر برای شرکت در مطالعه داوطلب شدند و در طول سال‌های با آنها مصاحبه شد، زندگی‌شان را زير نظر گرفتند و از آنها خواستند در آزمايش‌هایی شرکت کنند.

 

نتايج نشان داد که هرچند اين افراد به کلی از اين موضوع غافلند، کليد خوش‌شانسی يا بدشانسی آنها در افکار و کردارشان نهفته است.

برای مثال، فرصت‌های ظاهراً خوب در زندگی را در نظر بگيريد. افراد خوش‌شانس مرتباً با چنين فرصت‌هايی برخورد می‌کنند، درحالی که افراد بدشانس نه.

با ترتيب دادن يک آزمايش ساده سعی شد معلوم شود آيا اين مساله ناشی از توانايی آنها در شناسايی چنين فرصت‌هايی است يا نه؟

 

به هر دو گروه افراد خوش شانس و بدشانس روزنامه‌ای دادند و از آنها خواستند آن را ورق بزنند و بگويند چند عکس در آن هست.

به طور مخفيانه يک آگهی بزرگ را وسط روزنامه قرار دادند که می‌گفت: اگر به سرپرست اين مطالعه بگوييد که اين آگهی را ديده‌ايد، 250 پوند پاداش خواهيد گرفت. اين آگهی نيمی از صفحه را پر کرده بود و به حروف بسيار درشت چاپ شده بود. با اين که اين آگهی کاملا خيره کننده بود، افرادی که احساس بدشانسی می‌کردند، عمدتاً آن را نديدند، درحالی که اغلب افراد خوش‌شانس متوجه آن شدند.

 

مطالعه نشان داد که افراد بدشانس عموماً عصبی‌تر از افراد خوش‌شانس هستند، و اين فشار عصبی توانايی آنها در توجه به فرصت‌های غيرمنتظره را مختل می‌کند. در نتيجه، آنها فرصت‌های غيرمنتظره را به خاطر تمرکز بيش از حد بر ساير امور از دست می‌دهند. برای مثال وقتی به مهمانی می‌روند چنان غرقِ يافتنِ جفت بی‌نقصی هستند، که فرصت‌های عالی برای يافتن دوستان خوب را از دست می‌دهند. آنها به قصد يافتن مشاغل خاصی روزنامه را ورق می‌زنند و از ديدن ساير فرصت‌های شغلی باز می‌مانند.

 

افراد خوش‌شانس آدم‌های راحت‌تر و بازتری هستند، در نتيجه آنچه را در اطرافشان وجود دارد و نه فقط آنچه را در جستجوی آنها هستند را می‌بينند.

 

تحقيقات در مجموع نشان داد که آدم‌های خوش‌اقبال براساس چهار اصل، برای خود فرصت ايجاد می‌کنند.

  • آنها در ايجاد و يافتن فرصت‌های مناسب مهارت دارند.

 

  • به قوه شهود گوش می‌سپارند و براساس آن تصميم‌های مثبت می‌گيرند.

  • به خاطر توقعات مثبت، هر اتفاقی برای آنها رضايت بخش است.

  • نگرش انعطاف‌پذير آنها، بدبياری را به خوش‌اقبالی بدل می‌کند.

 

 

در مراحل نهايی مطالعه، پرسيده شد: آيا می‌توان از اين اصول برای خوش‌شانس کردن مردم استفاده کرد؟

از گروهی از داوطلبان خواسته شد يک ماه وقت خود را صرف انجام تمرين‌هايی کنند که برای ايجاد روحيه و رفتار يک آدم خوش‌شانس در آنها طراحی شده بود.

اين تمرين‌ها به آنها کمک کرد فرصت‌های مناسب را دريابند، به قوه شهود تکيه کنند، انتظار داشته باشند بخت به آنها رو کند و در مقابلِ بدبياری انعطاف نشان دهند.

 

يک ماه بعد، داوطلبان بازگشته و تجارب خود را تشريح کردند. نتايج حيرت انگيز بود:

 ۸۰ درصد آنها گفتند آدم‌های شادتری شده‌اند، از زندگی رضايت بيشتری دارند و شايد مهم‌تر از هر چيز، خوش‌شانس‌تر شده اند.

 

بالاخره عامل شانس کشف شد.

 

چند نکته برای کسانی که می‌خواهند خوش‌اقبال شوند:

 

  • به غريزه باطنی خود گوش کنيد، چنين کاری اغلب نتيجه مثبت دارد.
  • با گشادگی خاطر با تجارب تازه روبرو شويد و عادات روزمره را بشکنيد.
  • هر روز چند دقيقه‌ای را صرف مرور حوادث مثبت زندگی کنيد.

39- پارادوکس نزدیکی

پارادوکس نزدیکی

ما دوست داریم که به دیگری نزدیک شویم. اما  نزدیکی به دیگری ما را به وحشت می اندازد.

«پارادوکس نزدیکی» شوق به نزدیکی در عین هراس از آن است. اما چرا نزدیکی هراس آور است؟

 نزدیکی راه دادن دیگری به حریم خلوت خود است. نیمه پنهان و خجول ما از پستوهای تاریک و تو بر توی وجود مان بیرون می خزد و شرمگینانه در برابر آینه نگاه دیگری عریان می ایستد. ما غالباً نیمه پنهان مان را جز در تاریکی نمی بینیم- مثل فیل مولانا که در دل تاریکخانه نشسته است و جز به کف دست دیده نمی شود. اما محرمیت در دل تاریکخانه روان ما شمع روشن می کند، و ما در پرتو آن یکباره موجود غریبه ای را می بینیم که خود ماست.

اما فقط این نیست. وقتی که برهنه در برابر دیگری تمام قامت می ایستیم، نگاه او ما را با تمام کژی ها و زشتی های پنهان مان می بیند.  «منِ بی نقاب» ما در برابر نگاه دیگری پا به پا می شود و نگران است که مبادا او من را در عریانی آسیب پذیرم ببیند اما نخواهد.  

محرمیت، یعنی عمیقترین سطح نزدیکی، وقتی دست می دهد که تو من را در برهنگی ام – یعنی بی نقاب و آسیب پذیر – ببینی، و بخواهی. هیچ چیز به اندازه این پذیرفتگی به ما امنیت و آرامش نمی بخشد. و در مقابل، هیچ چیز ما را چنان ویران نمی کند که دیگری ما را در عریانی مان ببیند، اما نخواهد.

فاصله میان شکُفتگی و آشُفتگی یک آغوش است!

40- بلوغ روانی

بلوغ روانی چیست؟

بلوغ یعنی انکه تلاش برای تغییر دیگران را متوقف ساخته و بر خویش متمرکز شوید.

بلوغ یعنی  دیگران را همانگونه که هستند بپذیرید.

بالیدگی یعنی به این درک برسید که هر کسی از دیدگاه خودش درست است.

بلوغ یعنی قدرت انکه بتوانید رها کنید و بگذرید.

بلوغ یعنی بجای انتظارات پی در پی از یک رابطه ؛ سخاوتمندانه برای ان تلاش کنید و ببخشید و انرا بسازید.

بلوغ فهم این واقعیت ست که هر انچه کرده اید؛ فقط از برای خود و آرامش تان بوده ست .

بلوغ متوقف کردن مسیری ست که در آن بکوشید که خود را برتر نشان بدهید و به جای ان بر نقاط مثبت دیگران متمرکز بشوید.

 بلوغ یعنی آنکه بدنبال تایید دیگران نباشید و خودتان را با کسی مقایسه نکنید.

بالیدگی پذیرش خویشتن ست به همانگونه که هستید و درک این نکته که تا هنگامی که خود  را نپذیریم هیچ تغییری رخ نخواهد داد.

41- تغییر چهارچوب ذهنی

تحول انگاره

Paradigm Shift

الگوواره یا پارادایم، سرمشق و الگوی مسلط و چهارچوب فکری و فرهنگی است که مجموعه‌ای از الگوها و نظریه‌ها را برای یک گروه یا یک جامعه شکل داده‌اند. هر گروه یا جامعه، «واقعیات» پیرامون خود را در چارچوب الگوواره‌ای که به آن عادت کرده تحلیل و توصیف می‌کند. پارادایم از جدیدترین مفاهیمی است که وارد حوزه فلسفه علم جامعه‌شناسی شده است. الگوواره‌هایی که از زمان‌های قدیم موجود بوده‌اند از طریق آموزش محیط به افراد، برای فرد به صورت چارچوب‌هایی «بدیهی» در می‌آیند.

در واقع پارادایم الگوی داوری شایع و موجه و مورد مراجعه برای رد یا قبول افکار هستند و شامل الگوهای منطقی، منطقی – احساسی و فقط احساسی، الگوهای فکری فردی، گروهی و عمومی میشوند. شرط لازم و کافی برای تشکیل یک پاردایم، این است که یک الگوی داوری، مقبول و مورد مراجعه باشد. به دیگر عبارت، هر آن چه رفتار پارادایمی داشته باشد، پارادایم است.

رفتار پارادایمی عبارت است از: در چمبره گرفتن داوری های ادراکی، توسط یک الگو برای یک مدت طولانی. پس هر آنچه بتواند مجموعه ای از داوری های ادراکی یک فرد یا جامعه را در چمبرۀ خود بگیرد و مدت‌ها پایدار بماند، پارادایم است.

تحول انگاره یا جابه‌جایی پارادایم (Paradigm Shift) غالباً به تغییر اساسی و پارادایمی در تفکر و الگوهای ذهنی اندیشیدن اطلاق می‌گردد که در نهایت مبنای خرد و کلان یک دیدگاه را متحول می‌کند.

تحول انگاره مبحثی در تحول و ثبات فهم است به شرط آنکه در مورد تغییرات پارادایمی بحث کند. به عبارت دیگر تحول انگاره عبارت است تغییر کل نگرانه، رویکردی و قابل توجه در یک علم مثلاً تفسیر متافیزیک پدیده های مادی (در قرون وسطی و طی عصر رنسانس) دچار تحول انگاره شد و سر از پوزیتیویسم منطقی و تجربه گرایی افراطی درآورد. این یک تحول انگاره بود. تحول انگاره شامل افزایش یک زاویه دید جدید هم میشود. مثلا نوع نگاه زیبایی شناختی (حرفه ای و نه استحسانی و عامه پسند) یک تحول انگاره است مشروط به این که عالمان آن را قابل توجه بدانند.

تحول انگاره، تعبیری است که نخستین بار توسط توماس کوهن، فیزیکدان آمریکایی، در کتاب تأثیرگذار او با نام «ساختار انقلاب‌های علمی» (۱۹۶۲) ابداع شد. واژه‌های پارادایم (Paradigm) و جابجایی پارادایم (Paradigm Shift) از واژه‌های کلیدی در زبان و ادبیات توماس کوهن بود. این واژه توصیف‌گر تغییر در فرضیات بنیادی حاکم بر دانش زمانه است. اگرچه خود کوهن استفاده از این واژه را به علوم دقیقه محدود می‌دانست، اما امروزه تحول انگاره در معنای تحول در انگاره‌های بنیادی در مورد بسیاری از دیگر قلمروهای ذهنی انسان (تحول انگاره در طراحی و دکوراسیون، روانشناسی و…) نیز اطلاق می‌شود. بنا به معرفی کوهن، «یک پارادایم دیدگاهی در مورد توصیف واقعیت است که اعضای یک جامعه علمی روی آن توافق نسبی دارند».

او معتقد بود که تکامل دانش لزوماً خطی و به سمت حقیقت نیست، بلکه گاه‌گاهی انقلاب‌هایی پیشرفت علوم را به شدت متحول می‌کنند که از آن انقلاب‌های علمی به تحول انگاره یاد می‌کند.

امروزه تحول و ثبات فهم مبحثی پردامنه در معرفت‌شناسی است که از ثبات و تحول مفاهیم علمی در ذهن بشر بحث می‌کند و ذهن بسیاری از فلاسفه علم را به خود جلب نموده است. دیدگاه‌های مختلفی برای توضیح تحولات و معرفتی وجود دارد، اما تحول انگاره فقط نوعی از تحول است که در حوزه‌ای از معرفت بشری، یک پارادایم تغییر کند.

کوهن معتقد بود به کار بردن واژه تغییر الگوواره در علوم اجتماعی صحیح نیست و اصولاً به وسیله این واژه می‌توان علوم اجتماعی را از علوم طبیعی تشخیص داد. با توجه به کثرت آرا در مورد یک موضوع در علوم اجتماعی واحد و همچنین چند مفهومی بودن واژه‌ها، الگوواره‌ای وجود ندارد. متی دوگان جامعه‌شناس فرانسوی، در مقاله‌ای این موضوع را دنبال کرده و نمونه‌های زیادی از عدم وجود الگوواره در علوم اجتماعی، به ویژه جامعه‌شناسی و علوم سیاسی ارائه داده‌است.

حال آن که دیگران ایده جابه‌جایی پارادیم را به علوم اجتماعی تعمیم داده‌اند. مانند انقلاب شناختی در روانشناسی و جابه‌جایی از رفتارگرایی به روان‌شناسی شناختی، انقلاب کینزی در علم اقتصاد و جابه‌جایی به سمت اقتصاد کینزی، بعدتر جابه‌جایی از اقتصاد کینزی به پول‌گرایی، و جابه‌جایی پارادایم در زبان‌شناسی مثلاً در حوزه زبان‌های هندواروپایی.

تغییر چهارچوب ذهنی

چهارچوبهای ذهنی چه هستند؟

میزان موفقیت عموماً در هرنوع پارادایم براساس توانایی حل مسائل به کمک قوانین صورت می گیرد.

در این مقاله می خواهیم راجع به تغییر چهارچوب ذهنی صحبت کنیم زیرا معتقدیم پایه چالشها و تغییرات برای رسیدن به موفقیت ، تغییر چهارچوبهای ذهنی می باشد .

اما تعریف چهارچوب ذهنی یا به عبارتی پارادایم چیست؟

یک پارادایم یا چهارچوب ذهنی مجموعه اصول و قواعدی است که دو کار انجام میدهد:

اول اینکه ،بعضی از این اصول حد و مرزهایی برای یک محدوده ایجاد می کنند. (فکر میکنید زمینه تخصصی شما چیست؟)

و دوم اینکه ،باقی اصول مشخص می کنند چطور برای کسب موفقیت در دایره آن محدودیتها عمل کنید. (مثلا وقتی میگوییم: بگذارید نشان دهیم که در اینجا یا در این مرحله ما چطور عمل میکنیم).

میزان موفقیت عموما در هر نوع پارادایم براساس توانایی حل مشکلات به کمک قوانین صورت می گیرد.

کارها منابع پارادایم گوناگون هستند که هرکدام مرزها و اصول موفقیت خود را دارند حتی جوامع و فرهنگها نیز منابع پارادایم هستند و تغییر پارادایم زمانی صورت می گیرد که اصول به طور اساسی تغییر یابند. درنهایت شما با مرزها ومسائل جدید و راه حل های جدید برای این مسائل روبرو باشید. تغییرات پارادایم اساسی ترین نوع تغییری است که من و شما میتوانیم انجام دهیم چرا که با تغییر آنها آینده مان را تغییر می دهیم .

همانطور که قبلا” هم گفته شد قبل از انجام هر کاری ابتدا باید جواب مناسبی برای سئوالهای چه کاری میخواهیم انجام دهیم و چگونه میخواهیم آن کار را انجام دهیم ، پیدا کنیم . (( چه چیزی؟ )) و (( چگونه؟ ))

قبل از پاسخ به این دو سئوال باید یک جواب بسیار قانع کننده برای دلیل انجام آن کار پیدا کنیم (( چرا؟ )) در غیر اینصورت معمولا” کاری که آغاز کرده ایم به پایان نخواهیم رساند.

پس بعد از پیدا کردن جواب مناسب برای (( چرا؟ )) نوبت به این می رسد که یک چهارچوب ذهنی جدید و مناسب برای جواب دادن به سئوالات (( چه چیزی؟ )) و (( چگونه؟ )) تعیین کنیم .

 همانطور که میدانیم تمام راه های موفقیت از یک تغییر چهارچوب ذهنی آغاز می شود .بنابراین همه اهمیت تغییر چهارچوب ذهنی را می دانیم و البته می دانیم که چرا به تغییر چهارچوبهای ذهنی نیاز داریم .

برای هر موفقیت در زندگی به یک تغییر و ارتقاء چهارچوب ذهنی نیاز داریم. بعضی از این تغییرات چهارچوبهای ذهنی به صورت خودکار و بدون نیاز به تلاش و توجه ما اتفاق می افتد. مانند زمانی که از یک مقطع تحصیلی به مقطع بعدی می رویم، یا زمانی که فارغ التحصیل شده و به دنیای تجارت وارد میشویم و مسلما” یک تاجر نمیتواند مثل یک محصل فکر کند. برای اینکه دغدغه های ذهنی و اهداف متفاوتی را دنبال می کنند و به همین ترتیب بسیاری از تغییر و ارتقاء چهارچوبهای ذهنی بصورت خودکار در زندگی روزمره به مرور زمان ایجاد می شود. اما گاهی اوقات ما باید خودمان چهارچوبهای ذهنی خودمان را تغییر دهیم. این اتفاق معمولا” زمانی می افتد که میخواهیم تصمیم گیری کنیم که آیا راهی را که اکثر مردم میروند دنبال کنیم یا یک راه جدید انتخاب کنیم. بنابراین اگر میخواهیم یک مرد یا یک زن موفق باشیم، متفاوت از سطح عادی جامعه، قبل از هر چیز به یک چهارچوب ذهنی جدید نیاز داریم .

اما تغییر و گسترش چهارچوبهای ذهنی یک پیش شرط اولیه دارد. قبل از تغییر یک چهارچوب ذهنی باید کاری را انجام دهیم. ذهن مانند یک دفترچه است پر از صفحات پر و خالی. ما هر روز کلیه خاطرات و ادراکات و احساسات و تصمیمات خود را در دفترچه ذهن مینویسیم و ما هر روز تصمیمات جدید خود را بر اساس آنچه که در این دفترچه نوشته شده میگیریم. اما اگر زمانی فرا رسید که احساس کردیم خلع و کمبود یک چهارچوب ذهنی برای ما وجود دارد، یعنی با نحوه تفکر و اطلاعات فعلی نمی توانیم جواب و راه حل مناسبی برای وضعیت کنونی خود پیدا کنیم، یا اگر برای دستیابی به یک موفقیت جدید تصمیم گرفتیم که یک چهارچوب ذهنی جدید بسازیم، ابتدا به یک صفحه خالی از یک دفترچه ذهن نیاز داریم تا اطلاعات جدید چهارچوب ذهنی جدید و دستورالعملهای عملی چهار چوب ذهنی جدید را آنجا یادداشت کنیم و سپس می توانیم بر اساس این چهار چوب جدید تصمیمات جدی بگیریم و متفاوت از گذشته عمل کنیم. در واقع نکته این است که هر چیزی که تا امروز در این دفترچه نوشته شده برای ما صحیح است، زیرا ما بر اساس آن نوشته ها سالها زندگی کرده ایم .

بنابراین برای تغییر این چهار چوب ذهنی فقط به یک صفحه خالی نیاز داریم و همچنین اطمینان حاصل کنیم که واقعا” همه چیز را می بینیم، می شنویم و همه اطلاعات را یادداشت می کنیم، بدون اینکه اطلاعات موجود در صفحات قبل باعث فیلتر شدن اطلاعات جدید و تاثیر در روال تصمیم گیریهای جدیدمان نشود.

آیا میدانید چگونه میتوان فهمید که آیا اکنون صفحه خالی را در ذهنمان باز کرده ایم یا نه؟ زیرا ما برای تشخیص این مسئله به یک تست نیاز داریم. یکی از ساده ترین راه ها برای تعیین میزان خالی بودن صفحه دفتر ذهن این است که اگر پیشنهاد مثلا” انجام کاری به شما داده شد که قبلا” هم به شما داده شده و شما آنرا رد کرده بودید، بلافاصله احساس میکنید که عجب پیشنهاد خوبی را پیدا کرده اید و متعجب از این موضوع که چطور قبلا” متوجه آن پیشنهاد نشده بودید و احساس می کنید که باید راجع به آن پیشنهاد فکر کنید و به آن عمل کنید. ممکن است که قبلا” هزاران بار آن پیشنهاد را شنیده باشید و به ده ها دلیل به آن عمل نکرده باشید. اما اکنون چون ذهن شما خالی از هر گونه قضاوت و اطلاعات قبل میباشد بلافاصله ارزش آن پیشنهاد را درک خواهید کرد و طبق آن عمل میکنید .

ممکن است بگویید که بیایید تغییر چهارچوب ذهنی را فراموش کنیم و دفترچه ذهن را ببندیم و خوش بگذرانیم چون که سخت است و زمان بر، فراموش نکنید تغییر چهارچوب ذهنی، سخت ترین کار درکل جهان است! زیرا شما باید ذهنتان را تغییر دهید و سپس متفاوت عمل کنید. یعنی مقادیر زیادی زمان و انرژی صرف کنید و سخت کوشش کنید. در غیر این صورت اگر تغییر چهار چوب ذهنی کار راحتی بود، معمولا” مردم روزی سه بار چهارچوب ذهنی خود را تغییر می دادند!

منابع:

fa.wikipedia.org

diamant.blogsky.com

42- شستشوی مغزی

شستشوی مغزی

چگونه شستشوی مغزی می شویم؟

پروفسور ادگار شاین دانش آموخته دانشگاه هاروارد و رییس دانشکده مدیریت آم.آی.تی در زمینه شستشوی مغزی نگاه جالبی دارد. زمانی شستشوی مغزی در زندان های چین بسیار معروف بود. وی با بررسی روش های اعمال شده در زندان های چینی و همچنین ترفندهایی که سازمان ها برای متقاعدسازی و همرنگ سازی کارکنان خود به کار می برند، به این نتیجه رسید که این دو (یعنی زندان های چینی و سازمان های بزرگ)، نقاط مشترکی دارند که آن را شستشوی مغزی یا متقاعدسازی اجباری خواند.

شستشوی مغزی به این معناست که تحت شرایط خاص، فرد ناخودآگاه وادار به تبعیت از اندیشه یا خواسته‌های افراد دیگر می شود و تغییرات عمده‌ای در باورها و در نتیجه در رفتارهای او به وجود می آید. ادگار شاین «ایزوله شدن از دیگران» و «دستبند‌های طلایی» را دو ایده‌ی اصلی شستشوی مغزی می‌داند. ايزوله شدن از دیگران یعنی اینکه ارتباطات وی را با دیگران کم یا قطع کنیم تا از منابع دیگر ورودی نداشته باشد و دستبندهای طلایی یعنی آن که به نوعی منافعش را گره بزنیم به خودمان که تداوم وضعیت فعلی برایش جذاب باشد.

تحلیل و تجویز راهبردی:

نشانه های فرآیند شستشوی مغزی چیست؟ در واقع می توان 5 شاه کلید اصلی شستشوگران را به ترتیب زیر برشمرد:

  • تکرار خستگی ناپذیر: یک ایده اصلی یا جمله محوری مرتب تکرار می شود تا کاملا ملکه ذهن تان شود.
  • ترس آفرینی از دیگران: ایده ها و دیدگاه های متفاوت با ایده اصلی معمولا به توطئه، خطای فاحش، سو نیت، ساده دلی یا فریب کاری متهم می شوند.
  • تعمیق بخشی هیجانی: برای محکم کاری و رفتن ذهن شما به مراحل عمیق تر از شستشوهای احساسی و شور انگیز استفاده می شود. به این ترتیب فکر منطقی و بکارگیری ادراک مشکل تر می شود.
  • قدرت انتخاب توهمی: شستشودهنده، تعدادی انتخاب جلوی شما می گذارد اما در واقع تمام انتخاب ها به یکی ختم می شوند. شستشودهندگان عاشق دادن انتخاب های فراوانی هستند که به یک محصول/ایده یکسان ختم می شوند. ایده اصلی در لباس های متفاوت پیش روی شما گذاشته می شود.
  • ایزوله سازی و قطع ارتباط: برای اطمینان از اینکه شما در معرض ایده های متفاوت از ایده اصلی قرار نگیرید سعی می شود به ترفندهای مختلف، ارتباط شما با دیگران و دیگر اندیشان قطع شود.

امپراطوری های رسانه ای معمولا از این شاه کلیدها به خوبی استفاده می کنند.

چه می توان کرد؟

راهبرد اصلی مبارزه با شستشوی مغزی سه گانه «تنوع، ارتباط و مقایسه» است.

قبل از آن که این سه گانه را توضیح دهم. این خاطره بسیار درس آموز را با هم بخوانیم. مشاور ارشد اقتصادی شرکت آلیانز (شرکت چندملیتی خدمات مالی) خاطره جالبی از دوران کودکی خود تعریف می کند. او در پاریس بزرگ شده است. پدرش سفیر مصر در فرانسه بود. ما عادت داشتیم هر روز حداقل چهار روزنامه بخریم. از روزنامه‌ی فیگارو که در زمره‌ی راست‌ سیاسی قرار داشت تا اومانیته که روزنامه‌ چپ متعلق به حزب کمونیست بود. به خاطر دارم روزی از پدرم پرسیدم، چرا ما هر روز چهار روزنامه‌ مختلف می خریم چه نیازی هست که چهار روزنامه بخریم. اخبار همه آن ها یکی است. پدرش پاسخ داد: اگر دیدگاه‌های متفاوت دیگران را دنبال نکنی، نهایتا ذهنت بسته خواهد ماند و تو به زندانی یک تفکر خاص تبدیل خواهی شد که هیچ‌گاه سوالی درباره‌ آن نمی‌پرسد.

جانمایه سه گانه تنوع، ارتباط و مقایسه در خاطره بالا گنجانده شده است.

1-  شما باید منابع مختلف داشته باشد. چند روزنامه، چند سایت، چند حزب، چند کانال با دیدگاه های متفاوت داشته باشند.

2-  در شبکه ارتباطی متنوع حضور داشته باشید. ارتباط محدود و در یک فضای بسته شما را به بن بست ذهنی و استبداد فکری می کشاند. گروه های فکری، اقوام متفاوت، تیم های کاری مختلف، پروژه های متنوع باعث می شود اتاق ذهن شما پنجره های متفاوتی داشته باشد. وگرنه اگر اتاق شما فقط یک پنجره در یک زاویه داشته باشد تصاویر شما تکراری خواهند شد.

3-  هر چیزی که به شدت تکرار می شود اما دلیلی برای آن ذکر نمی شود را بگذارید در لیست سیاه. و آن را با ایده های متضاد و متفاوتش مقایسه و بررسی کنید و آن را که بر اساس شواهد و دلایل، عقلانی تر و موجه تر بود تا اطلاع ثانوی بپذیرید.

منبع:دکتر مجتبی لشکربلوکی

43- آبرو

آبرو

آبرو یعنی قضاوت و نظرِ یک تعداد مردمِ بدبختِ بیمارِ بیکارِ بی­همه­چیزِ بی­شرافت دربارهِ ما.

این یعنی آبرو ! آبرو یعنی این­که این تحفه­ها، این پنجاه­تا این پانصد­تا تحفهِ دور و برِ ما دربارهِ ما چه نظری دارند.

به درک، هر نظری می­خواهند داشته باشند. مثلاً اگر فکر کنند شما یک آدمِ بی­سوادِ بی­شعورِ تنبلِ بیکارِ بی­خودی هستید، چه می­شود؟  هیچی!

اینکه من بیایم خودم و اطرافیانم را از پا دربیاورم که جلویِ این تحفه­ها، این اَبله­ها، این بیمارها، این بدبخت­ها به خیالِ خودم آبروداری کنم؟

دکتر فرهنگ هلاکویی

44- من باور دارم که ...

من باور دارم … 

 از نلسون ماندلا

Nelson Mandela

من باور دارم … که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى این که آن‌ها همدیگر را دوست ندارند نیست، و دعوا نکردن دو نفر با هم نیز به معنى این که آن‌ها همدیگر را دوست دارند نمى‌باشد.

من باور دارم … که هر چقدر دوستمان خوب و صمیمى باشد، هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما باید بدین خاطر او را ببخشیم.

من باور دارم … که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد، حتى در دورترین فاصله‌ها. عشق واقعى نیز همین طور است.

من باور دارم … که ما مى‌توانیم در یک لحظه کارى کنیم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.

من باور دارم … که زمان زیادى طول مى‌کشد تا من همان آدمی بشوم که مى‌خواهم.

من باور دارم … که همیشه باید کسانى که صمیمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زیبا و دوستانه ترک گویم، زیرا ممکن است آخرین بارى باشد که آن‌ها را مى‌بینم.

من باور دارم … که ما مسئول کارهایى هستیم که انجام مى‌دهیم، صرفنظر از این که چه احساسى داشته باشیم.

من باور دارم … که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم، او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.

من باور دارم … که قهرمان کسى است که کارى که باید انجام گیرد را در زمانى که باید انجام گیرد، انجام مى‌دهد، صرفنظر از پیامدهاى آن.

من باور دارم … که گاهى کسانى که انتظار داریم در مواقع پریشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به کمک ما مى‌آیند و ما را نجات مى‌دهند.

من باور دارم … که گاهى هنگامى که خشمگین هستم، حق دارم که خشمگین باشم، امّا این به من این حق را نمى‌دهد که ظالم و بیرحم باشم.

من باور دارم … که بلوغ بیشتر به انواع تجربیاتى که داشته‌ایم و آنچه از آن‌ها آموخته‌ایم بستگى دارد تا به این که چند بار جشن تولد گرفته‌ایم.

من باور دارم … که همیشه کافى نیست که توسط دیگران بخشیده شویم، گاهى باید یاد بگیریم که خودمان هم خودمان را ببخشیم.

من باور دارم … که صرفنظر از این که چقدر دلمان شکسته باشد، دنیا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ایستاد.

من باور دارم … که زمینه‌ها و شرایط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تاثیرگذار بوده‌اند. امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.

من باور دارم … که نباید خیلى براى کشف یک راز کندوکاو کنم، زیرا ممکن است براى همیشه زندگى مرا تغییر دهد.

من باور دارم … که دو نفر ممکن است دقیقاً به یک چیز نگاه کنند و دو چیز کاملاً متفاوت را ببینند.

من باور دارم … که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانى که حتى آن‌ها را نمى‌شناسیم تغییر یابد.

من باور دارم … که گواهى‌نامه‌ها و تقدیرنامه‌هایى که بر روى دیوار نصب شده‌اند، براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد.

من باور دارم … که کسانى که بیشتر از همه دوستشان دارم، خیلى زود از دستم گرفته خواهند شد.

من باور دارم … شادترین مردم لزوماً کسى که بهترین چیزها را دارد، نیست؛ بلکه کسى است که از چیزهایى که دارد بهترین استفاده را مى‌کند.

45- اینها زندگی شما را نابود میکند

این 15 مورد زندگی شما را نابود میکند

۱. وقتی نمی‌بخشید زندگی‌تان را نابود می‌کنید.

نباید زندگی را خیلی جدی بگیرید. خیلی وقت‌ها دیگران ناراحتتان می‌کنند و خیلی وقت‌ها هم شما دیگران را ناراحت می‌کنید. کینه به دل گرفتن و عصبانی بودن کورتان می‌کند و نمی‌گذارد چیزهایی که واقعاً در زندگی مهم هستند را ببینید.

۲. وقتی به کاری که دوست ندارید ادامه می‌دهید زندگی‌تان را نابود می‌کنید.

گاهی اوقات به این دلیل در کاری می‌مانید که می‌خواهید آخر هر ماه درآمدی داشته باشید. اما چرا باید خوشبختی‌تان را به خطر بیندازید و به جای اینکه نگران الان باشید به آینده فکر نکنید که آزاد و شاد خواهید بود؟

۳. وقتی اینکه دیگران چه فکر می‌کنند برایتان مهم است زندگی‌تان را نابود می‌کنید.

مطمئناً نمی‌توانید همه آدمها را راضی نگه دارید. اینکه حرف و فکر دیگران برایتان مهم باشد فقط خالی‌تان می‌کند چون آنها همیشه ناامیدتان می‌کنند.

۴. وقتی وقتتان را تلف می‌کنید زندگی‌تان را نابود می‌کنید.

سعی نکنید منتظر بنشینید تا همه چیز در شرایط عالی قرار گیرد تا وارد عمل شوید. بلند شوید و هر کاری که برای عالی کردن زندگی‌تان لازم است را انجام دهید.

۵. وقتی از خودتان مراقبت نمی‌کنید زندگی‌تان را نابود می‌کنید.

بدن شما وسیله‌تان به سمت موفقیت است. درست رفتار کردن با بدنتان، خوب غذا خوردن و داشتن سبک زندگی سالم نه تنها سلامت شما را در آینده تضمین می‌کند بلکه اعتمادبه‌نفستان را هم بالاتر می‌برد.

۶. وقتی از همه چیز شکایت می‌کنید زندگی‌تان را نابود می‌کنید.

زندگی کردن با شکایت شما را به هیچ کجا نمی‌رساند فقط ناامید، خسته و عصبانی‌تان می‌کند.

۷. وقتی با پشیمانی و افسوس زندگی می‌کنید زندگی‌تان را نابود می‌کنید.

گذشته قابل تغییر نیست. از آن درس بگیرید و بعد بگذرید. زندگی کردن با افسوس و پشیمانی فقط انرژی مثبتتان را گرفته و باعث می‌شود امکانات دیگری که پیش رویتان قرار گرفته را نبینید.

۸. وقتی شریک نادرستی برای زندگی‌تان انتخاب می‌کنید زندگی‌تان را نابود می‌کنید.

هیچ‌چیز مخرب‌تر از زندگی کردن با کسی که تحسینتان نمی‌کند و موجب خوشحالی‌تان نیست، نخواهد بود.

۹. وقتی خودتان را با دیگران مقایسه می‌کنید زندگی‌تان را نابود می‌کنید.

همه ما آدمهای خاصی هستیم. چرا باید خودمان را با کسانی مقایسه کنیم که جای ما نیستند؟

۱۰. وقتی فکر می‌کنید پول برایتان خوشبختی می‌آورد زندگی‌تان را نابود می‌کنید.

پول برایتان آزادی می‌آورد. اما چیزهای ساده‌ای در زندگی هستند که شادتان می‌کنند و به هیچ پولی هم نیاز ندارند. اینکه همه توجه زندگی‌تان را صرف ثروت کنید خسته‌تان می‌کند.

۱۱. وقتی شکرگزار و قدرشناس نیستید زندگی‌تان را نابود می‌کنید.

شکرگزاری یعنی قدر چیزهایی که دارید را بدانید. اگر برای داشته‌هایتان شکرگزار باشید به آرامش درونی خواهید رسید.

۱۲. وقتی در روابط اشتباه می‌مانید زندگی‌تان را نابود می‌کنید.

داشتن دوست‌های بد واقعاً بد است. اما بودن در رابطه با دوستانی که ارزش‌ فردی شما را پایین می‌آورند نابودتان خواهد کرد.

۱۳. وقتی بدبین و منفی‌گرا هستید زندگی‌تان را نابود می‌کنید.

باید همیشه خوشبین باشید که اوضاع بهتر می‌شود. نمی‌توانید همیشه منفی فکر کنید و هر اتفاق خوبی هم که برایتان می‌افتد را هم محکوم کنید.

۱۴. وقتی با یک دروغ زندگی می‌کنید زندگی‌تان را نابود می‌کنید.

خیلی‌ها زندگی را پیش می‌برند که متعلق به آنها نیست. آنها مدام تظاهر می‌کنند و زندگی دروغی دارند. باید درمورد آنکه واقعاً هستید صادق باشید و طبق همان زندگی کنید.

۱۵. وقتی درمورد همه چیز نگرانید زندگی‌تان را نابود می‌کنید.

سعی کنید نگران چیزهایی که اهمیتی در کل زندگی‌تان ندارند، نباشید.به هرحال شما مسئول مشکلات کل دنیا نیستید.

دکتر فرهنگ هلاکویی

46- شش بعد سلامت روان

شش بعد سلامت روان عبارتند از:

۱. خودپذیری.   

۲. روابط مثبت با دیگران. 

۳. خودمختاری.

۴. تسلط بر خود و محیط خود.

۵. مقصود (هدف) در زندگى.

۶. رشد شخصی.

١. خودپذیری:

از نگرش مثبت به خود برخوردارند، جنبه های متعدد خود را میپذیرند، از جمله ویژگیهای مثبت و نقاط ضعف خود را.

٢. روابط مثبت با دیگران:

روابط گرم، رضایتبخش و مطمئنی با دیگران دارند، به رفاه دیگران اهمیت میدهند، از همدلی عمیق، محبت و صمیمیت برخوردار هستند، و مصالحه در روابط انسانی را درک میکنند.

٣. خودمختاری:

خودمختار و مستقل هستند، در برابر فشارهای اجتماعی برای فکر کردن و عمل کردن به شیوه خاص مقاومت میکنند و رفتارشان را از درون تنظیم میکنند و با معیارهای شخصی خودشان را ارزیابی میکنند.

٤. تسلط بر خود و محيط تحت كنترل خود:

در رابطه با اداره کردن خود و محیط، احساس تسلط و شایستگی میکنند؛ مجموعه پیچیده ای از فعالیتهاي خود را کنترل میکنند؛ از فرصتهای موجود در محیط استفاده موثر میکنند؛ میتوانند موقعیتهایی را انتخاب کنند یا به وجود آورند که با نیازها و خواسته ها یا ارزشهای شخصی مناسب باشد.

٥. هدف در زندگى:

در زندگی هدف دارند؛ احساس میکنند زندگی حال و گذشته معنی دارد، برای زندگی کردن برنامه و هدفهایی دارند.

٦. رشد شخصی:

احساس میکنند جریان رشد ادامه دارد، خود را رشد کننده و گسترش یابنده میبینند، به روی تجربیات جدید گشوده هستند، به صورتی تغییر میکنند که بیانگر خودآگاهی و اثربخشی بیشتر است.