اریک فروم

اریک فروم

Erich_Fromm3

Erich Seligmann Fromm – German; 1900 – 1980

• اریش فروم روانکاو و فیلسوف اجتماعی آمریکایی آلمانی تبار است .  او در آثارش کوشید تا ارتباط متقابل روان‌شناسی و جامعه را شرح دهد
او معتقد بود که با به‌کار بستن اصول روانکاوی، به عنوان علاج مشکلات و بیماری‌های فرهنگی، بشر راهی به سوی تحقق یک «جامعهٔ معقول» و متعادل از لحاظ روانی خواهد یافت.
فروم در مارس 1900 در شهر فرانکفورت آلمان متولد شد.  پدرش نافتالی پسر بک خاخام، و مادرش رزا خواهرزاده لودیگ گراس، محقق مشهور تلمود بود.

• او پدرش را فردی دمدمی مزاج و مادش را افسرده می دانست.  او در دو عالم کاملاً مجزا بزرگ شد. عالم یهودی سنتی و دنیای سرمایه د اری مدرن. در سن ۱۲ سالگی شاهد خودکشی دختر جوان زیبایی شد، که موجب علاقه وی به فروید و روان کاوی شد . او با عقده ادیب آشنا شد ولی بعداً فروم وابستگی غیر منطقی این زن جوان به پدرش را به عنوان رابطه همانندسازی بی ثمر تعبیر کرد.
• فروم در نوجوانی عمیقاً تحت تأثیر نوشته های فروید وکارل مارکس قرار گرفت اما بعدها اعتبار هر دو سیستم را زیر سؤال برد . ” علاقه اصلی من روشن بود، من می خواستم قوانین حاکم بر زندگی افراد و قوانین جامعه را درک کنم”

• فروم در ۱۴ سالگی شاهد جنگ جهانی اول بود . شاهد ملی گرایی غیر منطقی آلمانیها به طور مستقیم بود،  بعد از جنگ سوسیالیست شد.
• در ۲۲ سالگی دکترای خود را در جامعه شناسی از دانشگاه هاید لبرگ Heidelberg دریافت نمود . وی برای پیدا کردن پاسخ به سؤالهای گیج کننده ای چون خودکشی آن زن جوان یا جنون جنگ به روان کاوی روی آورد.
• در سال 1926 با فریدا ریچمن، روان کاوی که ۱۰ سال از او مسن تر بود و روی بیماران اسکیزوفرنیك کار میکرد ازدواج کرد. در سال 1930 جدا شدند . اما تا سالها بعد طلاق نگرفتند. در سال 1930 موسسه روان کاوی جنوب آلمان در فرانکفورت را تاسیس كرد .  تهدید نازیها باعث مهاجرت او به سویس شد و به مؤسسه بین المللی پژوهش اجتماعی در ژنو پیوست.
• دعوت نامه ای از شیکاکو برای ایراد سخنرانی دریافت كرد و  در انجا با کارن هورنای Karen Horney آشنا شد . کارن هورنای ۱۵ سال از فروم بزرگتر بود.  با کارن هورنای عاشق و معشوق شدند. کارن هورنای مظهر مادر قدرتمند و مشاور او شد. در 1941 به انجمن پیشرفت روان کاوی هورنای پیوست، و در سال 1943 رقیب یکدیگر شدند،  در سال 1946 به همراه چند نفر دیگر یک موسسه روانکاوی تأسیس کردند.
• فروم ریاست گروه آموزشی آنرا به عهده داشت. در سال 1944 با هنی گورلند که ۲ سال از او کوچکتر بود ازدواج کرد. تمایل هنی به مذهب وافكار عرفانی، گرایشهای فروم را به بودیسم تقویت کرد.  در 1951 به مکزیک نقل مکان کرد و دپارتمان روان کاوی در دانشکده پزشکی مکزیکوسیتی را تأسیس کرد. در 1952 همسرش فوت کرد.
• بین 1962 تا 1970 استادیار دانشگاه نیویورک بود. در سال 1953 با آنیس فریمن ازدواج کرد،  در سال 1974 دچار حمله قلبی شدیدی شد و به سویس برگشت و در ماه مارس در سن ۸۰ سالگی در سویس درگذشت.

• از جمله معروفترین کتابهای او:

o گریز از آزادی 1941 Escape from Freedom یا The Fear of Freedom
o انسان برای خویشتن 1947 Man for himself, an inquiry into the psychology of ethics
o روان کاوی و مذهب 1950 Psychoanalysis and Religion
o جامعه سالم 1955 The Sane Society
o هنر عشق ورزیدن 1956 The Art of Loving
o برداشت مارکس ازانسان 1961 Marx’s Concept of Man ،
o قلب انسان 1964 The Heart of Man, its genius for good and evil
o آناتومی ویران سازی انسان 1973 The Anatomy of Human Destructiveness
o داشتن یا بودن 1976، ? To Have or to Be
o برای عشق زندگی 1986 . For the Love of Life
o به‌نام زندگی 1986 For the Love of Life
o بحران روانکاوی 1970 The Crisis of Psychoanalysis

• نظریه شخصیتی او بر تأثیر عوامل اجتماعی، زیستی، تاریخی، اقتصادی وساختار گروه تأکید دارد .

• روان کاوی انسان گرای او فرض می کند که:

جدایی انسان از دنیای طبیعی،  احساس تنهایی و انزوا را به وجود آورده است ، که اضطراب بنیادی نامیده می شود.

• این دیدگاه یا رویکرد کمتر به فرد می نگرد  و بیشتر آن دسته از ویژگی هایی را که در یک فرهنگ مشترک هستند، در نظر میگیرد.
فروم در مورد انسان دیدگاه تكاملی داشت،  تكامل انسانها باعث جداشدن آنها از سایر حیوانات شده است .

• سرمایه داری باعث : ایجاد فراغت و آزادی شخصی،  احساسهای اضطراب، انزوا، ناتوانی.  گریختن از آزادی و پناه بردن به وابستگی های میان فردی،  حرکت کردن به سمت خود پروازی از طریق عشق و کار شده است.

فرضهای اساسی فروم

• شخصیت فرد را فقط می توان با در نظر داشتن تاریخ انسان شناخت .
• بحث وضعیت انسان باید قبل از شخصیت واقع شود،
• روان شناسی باید بر اساس برداشت انسان شناختی ـ فلسفی از وجود انسان استوار باشد.

• تنگنای انسان : انسانها به این دلیل دچار تنگنای اساسی می شوند که از طبیعت جدا شده اند و با این حال، توانایی آن را دارند که از خود شان و وجود منزویشان آگاه باشند.
• توانایی استدلال کردن امكان زنده ماندن رافراهم می کند.
• توانایی استدلال انسان را وادار می کند که دو گانگی های حل نشده اساسی را حل کند.

دوگانگی ها

• مرگ و زندگی – انسان ها می کوشند این دوگانگی را با فرض زندگی پس از مرگ نفی کنند.
• انسانها قادرند هدف خود پرورانی کامل را مجسم کنند، اما در عین حال می دانند که زندگی برای رسیدن به این هدف کوتاه است.
• انسانها در نهایت تنها هستند، بااین حال نمی توانند این انزوا را تحمل کنند،
• انسانها از خودشان به عنوان افراد مجزا آگاه اند و در عین حال، معتقدند که خوشبختی آنها به متحد شدن باانسانهای همقطارشان بستگی دارد.

زیبا ترین و زشت ترین گرایش ها ، جنبه های تثبیت شده و زیستی انسان نیستند بلکه آنها حاصل فرایندهای اجتماعی هستند که ما را به وجود می آورند .

• اریک فروم یک روانکاو با نگرش اجتماعی است.
• اهمیت کار او در روان‌شناسی در تاکید وی بر نیروهای عظیم اجتماعی، تاریخی، فرهنگی و نقش آن‌ها در شکل‌دهی شخصیت است.
• او منحصرا یک روانکاو نبود بلکه از اطلاعات رشته‌های علمی دیگر چون تاریخ، جامعه‌شناسی و مردم‌شناسی در آثار خود بهره فراوان برد.

ادامه:

1. تعارض بنیادی انسان – آزادی یا امنیت

2. منش و شخصیت انسان

3. نیازهای روان‌ شناختی اساسی

4. تیپ های شخصیت

5. روان درمانی

6. انواع عشق

7. عشق های روان‌نژندانه

8. عشق واقعی و هنر عشق ورزیدن

آزادی یا امنیت

اریک فروم
Erich Fromm

تعارض بنیادی انسان- آزادی یا امنیت

آزادی یا امنیت:

A. گریز از آزادی

• عنوان اولین کتاب فروم ، گریز از آزادی، The Fear of Freedom دیدگاه او را درباره وضعیت انسان نشان می دهد:در تاریخ تمدن، هر چه افراد آزادی بیشتری کسب کردند،احساس تنهایی، پوچی و بیگانگی بیشتری کردند.برعکس، هر چه افراد آزادی کمتری داشتند،احساس تعلق پذیری و امنیت آنها بیشتر بود.فروم معتقد بود که در قرن بیستم، افراد بیشتر از هر دوران دیگری به آزادی دست یافتند، و با این حال از افراد قرن های گذشته احساس تنهایی، بیگانگی و پوچی بیشتری کردند.• شخصیت از دیدگاه اریک فروم، به طور عمده تحت نفوذ نیروهای اجتماعی و فرهنگی است، و هر دوی این نیروها در چارچوب فرهنگ و نیروهای جهانی که در طول تاریخ، بشریت را تحت نفوذ داشته اند، بر فرد اثر می‌کنند. وی هم چنین بر این عقیده است که مردم، طبیعت و ماهیت خود را می‌آفرینند.  او با این عقیده که ما به صورتی منفعل به وسیله نیروهای اجتماعی شکل داده می‌شویم مخالفت می‌ورزد، و تاکید می‌کند که ما خود نیروهای اجتماعی را شکل می‌دهیم،  و این نیروها، به نوبه خود، وارد عمل می‌شوند تا بر شخصیت ما تاثیر بگذارند.  وی توجه خاصی به تاریخچه فرد و تاریخ نوع بشر و نقش آنها در شکل دهی شخصیت انسان دارد.  نوع بشر به خاطر داشتن تاریخچه‌ای از احساس تنهایی، جدایی و بی‌اهمیتی در رنج است.بنابراین، نیاز اساسی انسان این است که از احساس انزوا بگریزد،احساس تعلقی ایجاد کند، و برای زندگی خود معنایی بیابد.انسان از یک سو برای بدست آوردن آزادی ، با طبیعت و نظام‌های اجتماعی متحجر، مبارزه کرده است،و از سوی دیگر، همین آزادی‌ها به احساس تنهایی و انزوای شدیدی منجر شده است،و به این ترتیب، انسان در عین حال می‌کوشد که از این آزادی بگریزد.• فروم قرون وسطی را به عنوان آخرین دوران ثبات، امنیت و احساس تعلق تلقی می‌کند.  در این دوران آزادی فردی بسیار کم بود، زیرا نظام فئودالی جای هر فردی را در جامعه به دقت مشخص کرده بود. شخص در نقش و پایگاهی که در آن به دنیا آمده بود باقی می‌ماند، تحرکی وجود نداشت، چه اجتماعی و چه جغرافیایی، هر کس در مورد شغل و حرفه، آداب و رسوم اجتماعی، وحتی لباس پوشیدن حق انتخاب محدودی داشت. هر چیزی و هر کاری بوسیله طبقه اجتماعی ای که فرد در آن زاده شده بود، و به وسیله قوانین خشک سنتی قرون وسطی تعیین می‌شد.  اما مردم اگرچه آزاد نبودند، به طور قطع منزوی و از یکدیگر بیگانه نبودند.  آن ساختار خشک اجتماعی، جای هر شخص را در اجتماع به روشنی مشخص کرده بود. بنابراین، برای هیچکس درمورد اینکه به کی یا به کجا تعلق دارد ابهامی وجود نداشت.• طغیان‌های اجتماعی ای که بوسیله رنسانس و … جهت اصلاحات انجام گرفت این ثبات و امنیت را با گسترش دادن دامنه آزادی‌های مردم از بین برد.
مردم از حق انتخاب و توان اعمال کنترل بیشتر به زندگی خود برخوردار شدند.اما این آزادی‌ها به بهای از دست دادن پیوندهایی که احساس امنیت و تعلق خاطر ایجاد می‌کردند به دست آمد.درنتیجه انسان‌ها با تردیدها و شک‌ها در باره معنای زندگی و احساس بی‌اهمیت بودن احاطه شدند.Erich_Fromm2آزادی یا امنیت:

B . مکانیزم های گریز روانی

• از انجا که اضطرابِ بنیادی، احساسِ ترسناکِ انزوا و تنهایی ایجاد می کند،  افراد می کوشند از طریق انواع ساز و کارهای گریز، از آزادی بگریزند . فروم چهار ساز و کار یا مکانیزم گریز اساسی را مشخص نمود:1 خودکامگی یا اقتدار طلبی،      Authoritarianism .
2 ویرانگری،        Destructiveness .
3 پیروی کورکورانه،    Automaton conformity .
4  و  آزادیِ مثبت .

1. خودکامگی یا اقتدار طلبی

فروم خود کامگی را به این صورت تعریف کرد: گرایش فرد به دست کشیدن از استقلال خودش، و یکی شدن با کسی یا چیزی بیرون از خودش، به منظور کسب توانمندی ای که فرد فاقد آن است. این نیاز می تواند شکل مازوخیسم یا سادیسم بگیرد.مازوخیسم masochism از احساس های ناتوانی، ضعف و حقارت ناشی می شود و هدف آن وصل کردن خود به شخص یا سازمانی قوی تر است.تلاش های مازوخیستی اغلب به صورت عشق یا وفاداری تغییر شکل می یابند،  اما این تلاش ها برخلاف عشق و وفاداری واقعی، هرگز نمی توانند به استقلال و اصالت کمک کنند.سادیسم sadism در مقایسه با مازوخیسم روان رنجورتر و از لحاظ اجتماعی زیانبارتر است. هدف سادیسم نیز مانند مازوخیسم، کاهش دادن اضطرابِ بنیادی از طریق متحد شدن با فرد یا افراد دیگر است. فروم سه نوع گرایش سادیستی را مشخص کرد که همگی کم و بیش با هم دسته بندی می شوند.
o گرایش اول، نیاز به وابسته کردن دیگران به خود و اعمال قدرت برکسانی است که ضعیف هستند.
o گرایش دوم، وسواس استثمار کردن دیگران، سو استفاده کردن از آنها و استفاده کردن از آنها برای نفع یا لذت شخصی.
o گرایش سوم، میل به دیدن رنج و عذاب جسمانی یا روانی دیگران . هرچند این رنج ممکن است شامل درد جسمی واقعی باشد، اما غالبا شامل رنج بردن های عاطفی، از قبیل تحقیر و کوچک کردن یا خجالت دادن است.

2. ویرانسازی یا ویرانگری

این مکانیسم هم مانند خودکامگی ریشه در احساس های ناتوانی، تنهایی و انزوا دارد.  با این حال، ویرانگری برخلاف سادیسم و ماروخیسم به رابطه مستمر با فرد دیگر وابسته نیست، بلکه هدف آن از میان برداشتن دیگران است.  افراد و ملتها هر دو می توانند از ویرانگری به عنوان ساز و کار گریز استفاده کند.  فرد یا ملت، با نابود کردن افراد و اشیا تلاش می کند احساس های قدرت از دست رفته را باز گرداند.  قاتلان زنجیره ای اغلب آدمهای تنهایی هستند که متحد شدن با فرد دیگری را می جویند.  بدیهی است که ویرانگری خودشکنی است، زیرا فرد با نابود کردن، دیگر نمی تواند متحد شود.  با این حال افراد ویرانگر مجذوب نوعی انزوای بیمارگون می شوند که فقط در صورتی که بتوانند دنیای بیرونی را از میان ببرند به دست می آید.

3. پیروی بی اراده

فروم معتقد بود رایج ترین وسیله گریز در اکثر جوامع پیروی است.  افرادی که کورکورانه پیروی می کنند می کوشند با دست کشیدن از فردیت و تبدیل شدن به هرچیزی که دیگران از انها می خواهند، از احساس تنهایی و انزوا بگریزند. بنابراین، انها آدمهای ماشینی می شوند، و به صورت قابل پیش بینی و ماشینی به هوس های دیگران واکنش نشان می دهند.
آنها به ندرت نظر خودشان را بیان می کنند و اغلب بی حرکت و ماشینی بنظر می رسند.  افراد در دنیای مدرن، از بسیاری تعهدات بیرونی فارغ هستند و آزادند تا طبق میل خودشان عمل کنند،  اما در عین حال، نمی دانند چه می خواهند، چه فکر یا احساسی دارند.  آنها مانند روبات از صاحبان قدرت گمنامی پیروی نموده و “خودی” را انتخاب می کنند که اصیل نیست. آنها هر چه بیشتر پیروی کنند ، احساس عجز و ناتوانی بیشتر می کنند، هر چه بیشتر احساس ناتوانی کنند، بیشتر باید پیروی کنند. افراد می توانند این چرخه پیروی و ناتوانی را فقط با دستیابی به “خود پیروی” یا “آزادی مثبت” قطع کنند.  فروم در کتاب گریز از آزادی نام این مکانیسم را همرنگی ماشینی می نامد .

4. آزادی مثبت

انسان می تواند آزاد باشد و در عین حال تنها نباشد، نکته سنج باشد و با این حال آکنده از تردیدها نباشد. مسقل باشد و با این حال بخشی از نوع بشر باشد، این نوع آزادی را که آزادی مثبت نامیده می شود می توان با استعدادهای عقلانی و هیجانی خود انگیخته بدست آورد .فعالیت خود انگیخته را میتوان در کودکان و در هنرمندانی یافت که به پیروی کردن از آنچه دیگران از آنها توقع دارند، گرایش ندارند. آنها طبق ماهیت بنیادی شان، و نه مطابق با قواعد عرفی عمل می کنند.آزادی مثبت بیانگر حل و فصل موفقیت آمیز تنگناهای انسان در بخشی از دنیای طبیعی بودن و با این حال، جدا بودن از آن است. افراد از طریق آزادی مثبت و فعالیت خودانگیخته، بر وحشت تنهایی غلبه می کنند، به وحدت خود با دنیا دست می یابند، و فردیت خویش را حفظ می کند.عشق و کار دو عنصر آزادی مثبت هستند.  انسانها از طریق عشق و کار، بدون فدا کردن یکپارچگی خودشان با یکدیگر و با دنیا متحد می شوند. آنها همتایی خودشان را به عنوان افراد مستقل تایید می کنند و به تحقق کامل استعدادهایشان می رسند.

منش و شخصیت انسان

اریک فروم
Erich Fromm

منش و شخصیت انسان

جهت گیریهای منش

• شخصیت در جهت گیری منش انعکاس می یابد؛ منش نسبی پایدار فرد، در ارتباط بر قرار کردن با دیگران و اوضاع و احوال است.
• شخصیت، کل ویژگی های روانی فطری و اکتسابی که مشخصه فرد هستند، میباشد.
• شخصیت، از شخص آدم منحصر به فردی می سازد .

مهمترین ویژگی اکتسابی شخصیت ، منش است.  منش، سیستمی است نسبتاً پایدار، که کلیه تلاشهای غیر غریزی یک فرد، از آن طریق خودش را با انسانها و دنیای طبیعی مرتبط می کند.
منش جایگزینی است برای فقدان غرایز. به طور کلی ، افراد می توانند با اشیاء و انسانها به صورت بی ثمر یا با ثمر رابطه بر قرار کنند.

رشد شخصیت در کودکی

فروم، معتقد بود که رشد فرد در دوران کودکی، شبیه رشد گونه انسان است.

ضمن اینکه کودک رشد می‌کند، به‌تدریج استقلال و آزادی بیشتری به دست می‌آورد. هرچه کودک کمتر متکی به پیوندهای اولیه به مادرش می‌شود، احساس امنیت کمتری پیدا می‌کند.
نوزاد چیزی از استقلال نمی‌داند، اما از وابستگی خود احساس ایمنی می‌کند.

مقداری جدایی و درماندگی، همواره با فرایند رشد همراه است. کودک می‌کوشد تا پیوندهای اولیه خود را با احساس امنیت به دست آورد. اینکه کودک چه مکانیزمی را به‌کار می‌گیرد،
به وسیله ماهیت رابطه والدین و فرزندان تعیین می‌شود.

فروم سه نوع رابطهِ میان‌فردی بین والد و فرزند را مطرح می‌کند:

۱- رابطه همزیستی     ۲- رابطه کناره گیری – ویرانگری      ۳- عشق.

1. رابطه همزیستی

کودک هرگز به استقلال نمی‌رسد، بلکه با جزئی از کس دیگری شدن از تنها شدن و عدم امنیت می‌گریزد و با «بلعیدن» دیگری یا با «بلعیده شدن» از سوی دیگران، به یکی‌شدن می‌رسد.

رفتارهای خودآزاری از بلعیده شدن ناشی می‌شوند.  کودک به‌طور کامل به والدین خود وابسته می‌ماند و از «خویشتن» خود به کلی چشم‌پوشی می‌کند.

دیگر‌آزاری از وضعیت از بلعیدن برمی‌خیزد؛ والدین با تسلیم به خواسته‌های کودک درباره هر موضوعی، کل اختیارات را به او می‌دهند.

• اعم از اینکه کودک بلعیدن یا بلعیده‌شدن را اعمال کند، هر دو نوعِ این روابط، روابطی نزدیک و صمیمی است. کودک برای احساس امنیت خود واقعا به والدین خود نیاز دارد.

2. کناره گیری – ویرانگری

رابطه کناره گیری – ویرانگری با فاصله گرفتن و جدایی از دیگران مشخص می‌شود.  ترک و ویران‌سازی صرفا صورت‌های منفعل و فعال یک نوع وابستگی به والدین است.  اینکه رفتار کودک کدام صورت را پیدا کند، بستگی به رفتار والدین دارد.

3. عشق

عشق مطلوب‌ترین صورت رابطه والدین ـ فرزند است.  والدین بیشترین فرصت‌ها را برای کودک فراهم می‌کنند تا با احترام گذاشتن و تعادل مناسب بین امنیت و مسئولیت، «خویشتن» خود را رشد و گسترش بدهد. در نتیجه، کودک احساس نیاز کمی به گریز از آزادی فزاینده پیدا می‌کند و قادر است تا خود و دیگران را دوست بدارد.

فروم با فروید در این موضوع هم عقیده بود که پنج سال اول زندگی دارای اهمیت فوق‌العاده‌ای است. اما او معتقد نبود که شخصیت تا سن پنج سالگی به شکلی استوار و ثابت درمی‌آید.
به اعتقاد فروم، رویدادهای بعدی زندگی می‌توانند در تحت تاثیر قرار دادن شخصیت به همان اندازه رویدادهای پنج سال اول زندگی مهم باشند.
او همچنین با فروید، در نگریستن به خانواده به عنوان عامل روانی یا نماینده جامعه در زندگی کودک، موافق بود. از طریق تعامل با خانواده است که کودک منش خود و راه‌های سازگار شدن با جامعه را فرا می‌گیرد،  اگرچه در هر خانواده‌ای از این لحاظ تفاوت‌هایی وجود دارد.

احساس فروم این بود که اکثر مردم یک فرهنگ دارای منش اجتماعی مشابهی هستند.  کودک، این منش اجتماعی و همچنین منش فردی خود را از تعامل‌های منحصر به فرد با والدین
به اضافه موهبت‌های ژنتیکی خود، شکل می‌دهد.  این امر، به گفته فروم بیان‌گر آن است که چرا افراد مختلف به یک محیط یکسان به شکل‌های متفاوتی واکنش نشان می‌دهند.

روی‌هم‌‌رفته، تجربه‌های اجتماعی – محیطی، به‌ویژه چگونگی عملکرد و رفتار والدین با کودک است که ماهیت شخصیت بزرگسالی را تعیین می‌کند، هر چند نمی‌توان به طور قاطع چنین تصوری را داشت.

نیازهای روان‌ شناختی

اریک فروم
Erich Fromm

نیازهای روان‌ شناختی اساسی

Human Needs

• انسانها ، به عنوان موجودات زنده، دارای تعدادی نیازهای فیزیولوژیکی هستند، که در انسان و حیوان خاستگاه و ماهیت یکسانی دارند. انسانها با حیوانات رده‌های پایین‌ تر، از دو جنبه تفاوت دارند.

o نخست از این جهت که انسان این نیازها را به شیوه‌ای غریزی ،یعنی با پیروی از الگوهای رفتاری خشک و ثابت ارضاء نمی‌کند. رفتار آدمی بی‌نهایت متغیر، متنوع و انعطاف‌پذیر است.

o تفاوت دوم در این جاست که انسان به وسیله مجموعه‌ای از نیازهای ثانوی برانگیخته می‌شود؛ نیازهایی که به جهات اجتماعی ایجاد شده‌اند و از یک فرد به فرد دیگر تفاوت‌های زیادی دارند.

• به عقیده فروم، دو سایق، (سایق یعنی محرک، سوق دهنده، rive)): امنیت‌جویی‌ برای گریز از تنهایی و سایق متعارض با آن یعنی آزادی، فراگیر و جهانی هستند. انتخاب میان برگشت به امنیت از یک‌ سو و پیش رفتن به سوی آزادی از سوی دیگر، غیرقابل گریز است. همه تلاش‌ها و کوشش‌های آدمی به وسیله این دو قطب تعیین می‌شود. فروم این نیازهای روان‌شناختی را به شش مقوله زیر طبقه‌بندی کرده است:

1. نیاز به ارتباط : Relatedness

• این نیاز از این حقیقت سرچشمه می‌گیرد که آدمی، به لحاظ اینکه توانایی تصور و استدلال و تخیل دارد، رابطه غریزی‌اش را با طبیعت از دست داده است.
در نتیجه انسان باید روابط خاص خود را بیافریند .  رضایت‌آمیزترین رابطه، رابطه‌ای است مبتنی بر عشق ثمربخش با انسان دیگر که به غمخواری، مسئولیت، احترام و تفاهم متقابل منجر شود.  ناکامی در ارضای این نیاز خودشیفتگی Narcissism به بار می آورد .

• افراد به ۳ طریق با دنیا ارتباط برقرار میکنند:     o سلطه پذیری o قدرت o عشق

• فردی که تسلیم دیگری می شود،  جدایی از خودش را با بخشی از یکنفر یا چیز بزرگتر از خودش یا خدا متعالی می سازد،  و هویت خویش را در ارتباط با قدرتی که تسلیم آن شده است می یابد.

• قدرت طلبان از همسران سلطه پذیر حمایت می کنند،  زمانی که یک فرد سلطه پذیر و یک سلطه جو یکدیگر را پیدا میکنند،  اغلب رابطه همزیستی برقرار می نمایند،  رابطه ای كه برای هر دو رضایت بخش است،  اما مانع از پیشروی به سوی یکپارچگی و سلامت روانی می شود.

• در روابط همزیستی، اتحاد بین دو نفر احساسات ناهشیار خصومت است،  این افراد همسران خود را به خاطر اینکه نمی توانند نیازهای آنها را به طور کامل ارضا کنند، سرزنش می کنند و در جستجوی قدرت بیشتر برمی آیند،  بنابراین به طور فزآیندی به همسرشان وابسته و از فردیت دور می شوند.

• عشق تنها راهیست که فرد می تواند از طریق آن با دنیا متحد شود و در عین حال به فردیت و یکپارچگی برسد. وحدت باکسی یا چیزی بیرون از خویشتن، تحت حفظ شرایط جدایی و یکپارچگی خویشتن transcend our separateness without denying our uniqueness

• فروم در کتاب «هنر عشق ورزیدن»، ۴ عنصر مشترک در تمام عشق های واقعی را بیان می کند:

o اهمیت: مایل باشد از او مراقبت کند

o مسئولیت: به نیازهای جسمانی و روانی آنها پاسخ می دهد.

o احترام: برای آنها آن گونه که هستند احترام قایل می شود.

o شناخت: در نظر گرفتن آنها از نقطه نظر خودشان.

2. نیاز به ریشه‌دار بودن: Rootedness

• نیاز به ریشه‌دار بودن ناشی از این است که انسان احساس می‌کند که جزء جدایی‌ناپذیر از جهان است و به جایی تعلق دارد.  feel at home in the universe . در دوران کودکی، این نیاز با چسبیدن به مادر ارضاء می‌شود.  پس از دوران کودکی، شخص می‌کوشد این نیاز را با ایجاد احساس دوستی با دیگر زنان و مردان برآورده سازد. احساس خویشاوندی ، ارضاکننده ترین نوع ریشه داری است .

• فروم ملی گرایی را نوعی زنا با محارم می دانست زیرا احساس همبستگی ما را به گروهی خاص محدود می کند .  از این رو ما را در جهان منزوی میکند.

• نیاز به ریشه دار بودن یا احساس بار دیگر در زادگاه خود بودن است.

• ریشه دار بودن را می توان با راهبردهای ثمربخش: 

o از مدار قدرت مادر خارج شوند.

o موجود کامل شوند.

o به صورت فعال با دنیا ارتباط برقرار کنند.

پیوند تازه با دنیای طبیعی natural world ، امنیت می دهد و احساس تعلق پذیری و ریشه دار بودن را دوباره ایجاد می کند.

• راهبردهای بی ثمر:

o تثبیت: بی میلی سرسختانه به فراتر رفتن از ایمنی ای که مادر تأمین کرده است،  آنها افراد بسیار وابسته ای هستند که وقتی حفاظت مادرانه از آنها دریغ می شود، می ترسند و احساس ناامنی می کنند. the umbilical cord has never been cut

به عقیده فروم «احساس زنای با محارم» در اشتیاق عمیق به باقی ماندن در رحم محصور یا برگشتن به آن،  retreat into a womb-like existence  یا به پستانهای تغذیه کنند، ریشه دارد.

برداشت فروم از عقده ادیب به عنوان میل به برگشتن به رحم یا پستان مادر یا به شخصی که وظیفه مادر داشته باشد، مربوط میشود.

3. نیاز به خلاقیت و تعالی: Transcendence-Creativity

• آدمی نیاز شدیدی دارد که از طبیعت حیوانی‌اش فراتر رود.  او می‌خواهد خلاق و خیال‌پرداز باشد، نه اینکه در حد یک مخلوق صرف باقی بماند.
• اخلالگری و خلاقیت، هر دو گرایشاتی هستند که نیاز به تعالی را ارضا می کنند ،  اما خلاقیت گرایش غالب است .

• انسانها بر خلاف حیوانات نیاز به تعالی دارند. نیاز به خلاقیت به صورت میل به فراتر رفتن از وجود منفغل و تصادفی  و رسیدن به «قلمرو هدفمندی و آزادی» تعریف می شود.
تعالی را میتوان از طریق روشهای مثبت ومنفی جستجو نمود،  افراد می توانند ماهیت منفعل خود را با آفریدن زندگی یا نابود کردن آن تعالی بخشند.
آفریدن یعنی، فعال بودن و مراقبت کردن از آنچه آفریده شده است.  اما انسانها می توانند زندگی را با نابود کردن آن متعالی سازند  و به این طریق از قربانیان به هلاکت رسیده، خودشان فراتر روند.

 • فروم در کتاب «آناتولی ویرانگری انسان» اعلام کرد که:  انسانها تنها گونه ای هستند که از پرخاشگری بیمارگون استفاده می کنند، یعنی کشتن به دلایلی غیر از بقا.

• فروم معتقد بود که اگر جلوی نیاز به خلاقیت به هر دلایلی گرفته شود، انسان ویرانگر می شود.

4. نیاز به هویت: Sense of Identity

• نیاز به کسب هویت، تلاشی است برای اینکه یک فرد منحصر به فرد شناخته شود :
o احساس کند که هویت خاصی دارد.
o احساس هویت از طریق فضایلی که انسان شخصاً کسب می‌کند
o هویت از راه پیوستن و همکاری با فرد یا گروه دیگر حاصل می‌شود .
o فروم معتقد بود که «پیروی»، روشی ناسالم برای ارضا کردن نیاز به هویت است
o زیرا از آن پس هویت فرد به جای اینکه با توجه به ویژگی های خود او توصیف شود
o فقط با ارجاع به ویژگی های گروه تعریف می شود .

• به علت چهار عامل:
o نیاز ،
o درک هویت،
o توانایی در آگاه بودن از خود به عنوان موجودی مجزا و متفاوت،
o دور شدن انسان از طبیعت،

انسان نیاز دارد برداشتی را در خود تشکیل دهد، تا بگوید :  «من، منم»  «یا من فاعل اعمالم هستم» افراد بدون درک هویت نمی توانند سلامت عقل خود را حفظ کنند واین تهدید، انگیزشی نیرومند در افراد تأمین میکند تا برای کسب هویت تقریباً دست به هر کاری بزنند.

• افراد روان نژند سعی میکنند خودشان را به افراد قدرتمند  یا سازمانهای اجتماعی یا سیاسی وابسته کنند،  اما افراد سالم، نیازی کمی به پیروی ازتوده مردم دارند  و به دست کشیدن از خویشتن نیاز چندانی ندارند.

5. نیاز به معیار جهت‌ یابی : Frame of orientation

• هر فرد به یک جهان‌ بینی نیاز دارد.  به عبارت دیگر، در هر فردی میل به داشتن یک طریق ثابت و مداوم در درک و فهم جهان هستی وجود دارد.
این نیاز ممکن است در اصل منطقی یا غیرمنطقی باشد.  معیار منطقی ، برداشت واقع بینانه و عینی از واقعیت را فراهم می کند .  معیار غیر منطقی ، دیدگاهی ذهنی است، که در نهایت ارتباط ما را با واقعیت قطع می کند .

• انسانها به خاطر جداشدن از طبیعت به:   o  یک نقشه راه،    o معیار جهت یابی    نیاز دارند تا راه خود را در این جهان پیدا کنند، انسانها بدون چنین نقشه ای: «سرگردان خواهند شد و نمی توانند به صورت هدفمند و با ثبات عمل کنند.»

6. نیاز به برانگیختگی و تحریک: Excitation and Stimulation

• نیاز به برانگیختگی و تحریک به نیاز مداوم ما برای یک محیط محرک اطلاق می‌شود.  محیطی که در آن بتوانیم در سطوح بالایی از هوشیاری و فعالیت عمل کنیم. مغز چنین تحریک بیرونی مداومی را می‌طلبد تا سطوح متعالی عملکرد خود را حفظ کند .  بدون چنین تهییج و تحریکی، حفظ ارتباط ما با جهان اطرافمان دشوار خواهد بود.

7. نیاز به وحدت و یگانگی Unity

o حس یکپارچگی بین درون یک فرد و دنیای طبیعی و انسانی خارج

8. نیاز به مؤثر بودن و اثربخشی Effectiveness

o احساس نیاز به انجام رساندن و پایان یک وظیفه.

 نحوه ای که این نیازها برآورده می‌شوند،  بستگی به شرایط و فرصت‌هایی دارد که به وسیله فرهنگ فراهم می‌شوند.  بدین‌ترتیب، طریقی که یک شخص با جامعه کنار می‌آید یا سازگار می‌شود . عبارت از نوع سازشی است که فرد بین این نیازها و شرایط اجتماعی که در آن زندگی می‌کند، ایجاد می‌نماید. در نتیجه این سازش ، شخصیت فرد به وجود می آید .

مثبت منفی نیاز
عشق ثمربخش سلطه پذیری

یا

سلطه جویی

ارتباط
آفرینندگی ویرانگری تعالی و خلاقیت
هدفهای منطقی هدفهای غیرمنطقی معیارِ  جهت یابی
یکپارچگی تثبیت ریشه دار بودن
فردیت سازگاری با گروه درک هویت

تیپ های شخصیت

اریک فروم و تیپ های شخصیت
Erich Fromm

تیپ های شخصیت از دیدگاه فروم
orientations

• فروم چند تیپ شخصیت را مطرح کرد که زیربنای رفتار انسان هستند. 

تیپ شخصیت، چگونگی برقرار ارتباط با دنیای عملی را مشخص می کند.  اغلب شخصیت ها ترکیبی از چند تیپ هستند ولی معمولا یکی از آنها غالب است.

1. تیپ شخصیت گیرنده
The receptive orientation

افراد دارای شخصیت گیرنده انتظار دارند هر چیزی که می خواهند: عشق، دانش، یا لذت ، را از منابع بیرونی، که معمولاً از افراد دیگری است بگیرند.

افراد این تیپ در روابط خود با دیگران گیرنده هستند، به جای اینکه دوست بدارند، نیاز دارند دوستشان بدارند،  به جای اینکه بیآفرینند، می گیرند. این افراد شدیدا به دیگران وابسته هستند. در صورتی که به حال خود رها شوند، فلج می شوند، آنها بدون کمک دیگران از انجام دادن جزئی ترین کارها بر نمی آیند.

شخصیت گیرنده به تیپ شخصیت جذب دهانی فروید شباهت دارد، زیرا از خوردن و نوشیدن ارضا می شوند. این نوع ارضا، روش اصلی تشخیص دادن تیپ شخصیت گیرنده است.

 تیپ گیرنده عاشق غذا و نوشیدنی است. این افراد با خوردن و نوشیدن بر اضطراب و افسردگی غلبه می کنند. دهان ویژگی بارز تیپ شخصیت گیرنده است. لب ها به باز بودن گرایش دارند، انگار که در حالت مداوم تغذیه شدن هستند.  جامعه ای که تیپ شخصیت گیرنده را پرورش می دهد، جامعه ای است که در آن بهره کشی یک گروه از گروه دیگر رواج دارد.

2. تیپ شخصیت بهره کش
The exploitative orientation

در تیپ شخصیت بهره کش، فرد برای چیزی که می خواهد به دیگران متوصل می شود. اما افراد این تیپ به جای اینکه از دیگران انتظار داشته باشند بگیرند، با زور یا حیله گری می گیرند.
اگر چیزی به آنها داده شود، آن را بی ارزش می دانند. آنها فقط چیزی را می خواهند که به دیگران تعلق داشته، یا برای آنها با ارزش باشد، خواه این همسر باشد یا شئ یا ایده. برای افراد این تیپ، چیزی که دزدیده یا تصرف شده باشد، از چیزی که آزادانه به آنها داده شده باشد ارزش بیشتری دارد.

تیپ بهره کش شبیه تیپ پرخاشگر دهانی فروید است.  اظهارات و دهان گزنده ویژگی بارز این افراد است، نمونه هایی از جهت گیری بهره کش، دسته های مهاجم و رهبران فاشیست هستند که آشکارا دوست دارند بر دیگران مسلط شوند.

مردان این تیپ به احتمال بیشتر درگیر مبارزات با چاقو و تفنک می شوند،  زنان این تیپ شایعه پراکن می شوند.

3. تیپ شخصیت محتکر
The hoarding orientation

فرد تیپ محتکر امنیت را از احتکار یا پس انداز کسب می کند. این رفتار گدامنشانه نه تنها در مورد پول و اموال مادی، بلکه در مورد هیجانها و افکار نیز مصداق دارد. این افراد دیوارهایی را دور خودشان می کشند. خود را با تمام چیزهایی که انباشته کرده اند احاطه می کنند، از آنها در برابر مهاجمان محافظت کرده و تا حد امکان چیزی بیرون نمی دهند.
ویژگی آنها نظم وسواسی درباره اموال، افکار، و احساسات است. آنها با رفتارشان خود را لو می دهند. این افراد را می توان از جلوه های صورت و حرکات بدنشان نیز تشخیص داد. دهان انها لب فرو بسته است.

حرکات انها بیانگر نگرش کناره گیر آنهاست. حالت بدن تیپ گیرنده وسوسه انگیز است. حالت بدن تیپ بهره کش پرخاشگرانه و نوک تیز است. حالت بدن تیپ محتکر زاویه دار است، انگار که آنها می خواهند بر مرزهای بین خودشان و دنیای بیرون تاکید کنند.

این تیپ به شخصیت نگهدارنده مقعدی فروید شباهت دارد.  فروم معتقد بود که جهت گیری محتکر در قرنهای ۱۸ و ۱۹ در کشورهایی خیلی شایع بود که اقتصاد طبقه متوسط پایدار داشتند
و با اصول صرفه جویی، محافظه کاری، و روشهای تجاری حساب شده پروتستان مشخص می شدند.

4. تیپ شخصیت بازاری
The marketing orientation

تیپ شخصیت بازاری در قرن بیستم به وجود آمد . با جوامع سرمایه داری، مخصوصا جامعه ایالات متحده ارتباط دارد. در فرهنگ بازاری مبتنی بر کالا، موفقیت یا شکست بستگی به این دارد که خودمان را چقدر خوب بفروشیم. مجموعه ارزشها برای شخصیت ها و کالاها یکی است.
شخصیت فرد صرفا کالایی می شود که باید فروخته شود. بنابراین، ویژگیهای شخصی، مهارتها، دانش، یا انسجام ما اهمیتی ندارد، مهم این است که چه بسته خوبی باشیم. ویژگیهای سطحی مانند لبخند زدن، دلپذیر بودن، و خندیدن به جوکهای رئیس از خصوصیات و توانایی های درونی مهم تر می شوند.

چنین جهت گیری نمی تواند امنیت بوجود آورد، زیرا در این حالت با مردم ارتباط واقعی نداریم. اگر این بازی برای مدت طولانی ادامه یابد، دیگر با خودمان ارتباط نخواهیم داشت و حتی از خودمان آگاه هم نخواهیم بود. نقش بسته ای که مجبور به ایفای آن می شویم، شخصیت واقعی ما را از خودمان و دیگران پنهان می کند. در نتیجه، ما بیگانه می شویم، بدون جوهر شخصی و بدون روابط معنی دار. فروم معتقد بود منش بازاری ثمره تجارت مدرن است.

5. تیپ شخصیت ثمربخش
The productive orientation

تیپ شخصیت ثمربخش، ایده آل و بیانگر هدف اصلی رشد انسان است. ثمربخش بودن به خلاقیت هنری یا اکتساب چیزهای مادی محدود نمی شود. بلکه، جهت گیری ثمربخش نگرشی است که هر یک می توانیم به آن دست یابیم.  گرچه شخصیت ثمربخش برای افراد و برای جوامع ایده آل است، ولی هنوز به دست نیامده.  بهترین کاری که می توانیم در محدوده ساختار اجتماعی فعلی انجام دهیم، ترکیبی از جهت گیریهای ثمربخش و بی ثمر است.

تاثیر جهت گیری ثمربخش می تواند تیپ های بی ثمر را دگرگون کند. برای مثال:حالت پرخاشگری تیپ بهره کش می تواند به ابتکار عمل تبدیل شود، خست تیپ محتکر می تواند به اقتصاد سالم تغییر یابد. فروم معتقد بود که از طریق تحول اجتماعی و فرهنگی، گرایش ثمربخش می تواند حاکم شود. افراد این تیپ سخت کوش، ثمر بخش و مستقل هستند.

6. تیپ شخصیت مرده گرا
necrophilia – the lovers of death

تیپ شخصیت مرده گرا مجذوب مرگ، جنازه، ویرانی، مدفوع، و کثافت است. وقتی این افراد از بیماری، مرگ، و مراسم تدفین صحبت می کنند، خوشحال تر به نظر می رسد. آنها دل مشغول گذشته بوده و سرد و بی تفاوت هستند. آنها عاشق قانون و نظم و استفاده از زور و قدرت هستند. رویاهای آنها بر جنایت، خون ، و جمجمه ها متمرکز هستند.

فروم باور داشت که آدولف هیتلر نمونه ای از تیپ مرده گرا بود. اما همه این گونه افراد ظالم نیستند. ممکن است برخی از آنها بی آزار به نظر برسند، اما ردی از نابودی عاطفی را در مسیر خود بر جای می گذارند.

فروم مادری را مثال می زند که به طور وسواسی نگران شکست های فرزندش است و غالبا درباره ی آینده او پیش بینی های مایوس کننده می کند.
فروم می گوید: او به شادی فرزندش پاسخ نخواهد داد، به هیچ چیز تازه ای که در او رشد می کند توجه نمی کند… او به صورت آشکار به فرزندش صدمه نمی زند ولی به آرامی بر سر راه شادی او مانع ایجاد می کند، فرزند او می خواهد رشد کند و مادر در نهایت با جهت گیری مرده گرای خود وی را آلوده می کند.

افراد مرده گرا عاشق تکنولوژی هستند. خود را با وسایلی چون استریوی پیشرفته یا تجهیزات کامپیوتری احاطه می کنند، نه به خاطر اینکه از موسیقی یا دستکاری داده ها لذت می برند. بلکه به این علت که به دستگاهها عشق می ورزند.

مرده گرایی، عشق به مرگ است.  فرد دوست دارد ، با جسد آمیزش جنسی کند، اما فروم مرده گرایی را به معنی کلی تری، برای اشاره به هرگونه علاقه به مرگ به کار برد. شخصیتهای مرده گرا نژاد پرست، جنگ طلب و قلدر هستند.  از قانون و نظم طرفداری می کنند . عاشق صحبت کردن درباره بیماری، مرگ و مراسم خاکسپای هستند، رفتار مخرب آنها بیانگر منش بنیادی آنهاست .

7. تیپ شخصیت زنده گرا
biophilous, life-loving

تیپ شخصیت زنده گرا جهت گیری ثمر بخش دارد. این افراد عاشق زندگی، رشد کردن، آفریدن، و ساختن هستند. آنها سعی می کنند بر دیگران تاثیر بگذارند، نه با زوز یا کنترل کردن، بلکه با عشق، منطق، و الگو بودن. آنها به رشد خود و دیگران علاقه داشته و آینده نگر هستند.

شکلهای افراطی تیپ های شخصیت مرده گرا و زنده گرا نادر هستند، اغلب افراد آمیزه ای از هر دو تیپ هستند. شخصیت مرده گرای افراطی روان پریش و دیوانه خواهد بود. شخصیت زنده گرای افراطی قدیس خواهد بود. هیچ یک از آنها در دنیای عملی خوب عمل نخواهد کرد.

8. تیپ شخصیت مال پرست
Having Mode

تعریف و معنی زندگی فرد به اموال و چیزهایی که در اختیار دارد وابسته است. این جهت گیری نه تنها اموال مادی مانند اتومبیل، پوشاک، خانه، یا جواهرات را در بر می گیرد، بلکه افراد و حتی چیزهای غیر مادی مانند عقاید را نیز شامل می شود.
فروم می گوید: افراد این تیپ به دنیا و خودشان می گویند من با آنچه که دارم و مصرف می کنم برابرم… اموال من، خودم و هویتم را تشکیل می دهند.

این افراد ارزش خود را بر حسب مقایسه اموال خودشان با اموال دیگران تعریف می کنند. آنها بسیار رقابت جو هستند . برای جلو افتادن از ارزشهای مادی دوستان و آشنایان تلاش بی وقفه ای به خرج می دهند. آنها در این جریان از دیگران بیگانه می شوند و به انها دشمنی می ورزند.

فروم معتقد بود که تیپ شخصیت مال پرست شبیه شخصیت نگهدارنده مقعدی فروید است. این تیپ فرویدی به صورت خسیس، یکدنده، و منظم توصیف می شود. بر پس انداز و احتکار کردن اموال مادی تمرکز دارد. فروید معتقد بود که شخصیت نگهدارنده مقعدی بیمارگون است. جامعه چنین شخصیت هایی الزاما جامعه ای بیمار خواهد بود. فروم نیز باور داشت که هر جامعه ای که اکثر افراد آن از تیپ مال پرست باشند، جامعه ای بیمار است.

9.تیپ شخصیت هستی گرا

Being Mode

در رابطه با تیپ شخصیت هستی گرا افراد خود را بر حسب آنچه که هستند نه بر حسب آنچه که دارند توصیف می کنند. تیپ های هستی گرا چندان رقابت جو نیستند، توصیف احساس ارزشمندی آنها از درون نشات می گیرد، نه از مقایسه کردن خودشان با دیگران.
آنها با دیگران همکاری می کنند، و به آنها عشق می ورزند. تقسیم کردن با دیگران به جای تلاش برای جلو افتادن از آنها، لذت بردن از زندگی را برای آنها بیشتر می کند. تیپ شخصیت هستی گرا ویژگیهای مشترکی با تیپ زنده گرا دارد.

فروم افراد دارای تیپ شخصیت هستی گرا را به این صورت توصیف کرد: در زندگی مشارکت می کنند،  تجربه می کنند،  بر زمان حال تمرکز دارند،  با خود و جامعه روراست هستند.

او معتقد بود که امکان به وجود آوردن زندگی هستی گرا از طریق روانکاوی و خودکاوی وجود دارد. او روشهای خاصی مانند تداعی آزاد و تحلیل زندگینامه را برای بهبود بخشیدن خود توصیه کرد که به پرورش جهت گیری ثمر بخش هستی گرا کمک می کنند.

10. خودشیفتگی بیمار گون
narcissism

خود شیفتگی در حالت خفیف و بی خطر، به صورت علاقه به بدن خویشتن بیشتر از بدن دیگران آشکار می شود.

در حالت بیمارگون مانع از درک واقعیت می شود به طوریكه فرد هر چیزی را که به خودش تعلق دارد با ارزش می داند و هر چیز متعلق به دیگران رابی ارزش می داند.
دل مشغولی به بدن اغلب با خودبیمارانگاری یا توجه وسواسی به سلامتی می انجامد.

فروم خودبیمارانگاری اخلاقی را نیز تشخیص داد که عبارت از اشتغال ذهنی به احساس گناه درباره خطاهای گذشته است.

افراد خودشیفته از «ادعاهای روان نژند» برخوردارند، آنها با چسبیدن به این عقیده تحریف شده، که به خاطر ویژگی های شخصیتی استثنایی شان برتر از دیگران هستند، امنیت به دست می آورند.

11. همزیستی نامشروع با مادر

وابستگی افراطی به مادر یا جانشین مادر . مردان دارای تثبیت مادری به زنی نیاز دارند که از آنها مراقبت کند، به آنها تسلی دهد، و آنها را تحسین کند.

اما در حالت همزیستی نامشروع، افراد از فردمیزبان جدا نشدنی هستند،  همزیستی نامشروع به صورت هر دلبستگی طبیعی به مادر از طفولیت سرچشمه می گیرد . این دلبستگی از هر گونه علاقه جنسی که ممکن است در دوره اُدیپی ایجاد شود، مهمتر و اساسی تر است.

فروم در این عقیده که دلبستگی به مادر در نیاز به امنیت استوار است نه بر نیاز جنسی، بیشتر با هاری استک سالیوان Sullivan موافق بود تا فروید. «تلاشهای جنسی علت تثبیت مادری نیست، بلکه نتیجه آن است»

افرادی که روابط هم زیستی نامشروع برقرار کرده اند، در صورتی که این رابطه تهدید شود، شدیداً احساس اضطراب و وحشت میکنند. آنها معتقدند بدون جایگزین مادر نمی توانند زندگی کنند.

سه جهت گیری بیمار گون مرده گرایی، خود شیفتگی و همزیستی نامشروع باهم نشانگان تباهی syndrome of decay را تشکیل می دهند.
۳ گرایش سالم زنده گرایی، عشق به دیگران و آزادی مثبت در نشانگان رشد یافت می شوند. «آدلف هیلتر» نمونه ای از نشانگان تباهی است.

ادامه: روان درمانی

بررسی تاریخچه روانی – یا زندگی نامه روانی تاریخی هیتلر
  April 1889 –  April 1945

Adolf Hitler

فروم هیتلر را برجسته ترین نمونه فردی دارای نشانگان تباهی دانست که از ترکیب مرده گرایی، خودشیفتگی بیمارگون و همزیستی نامشروع برخوردار بود،  هیتلر هر سه نوع اختلال بیمارگون را نشان داد.  او مجذوب مرگ و ویرانی بود؛ دقیقاً با تمایلات خودش توجه داشت و شدیداً از خود والابینی لذت می برد؛ دلبستگی نامشروع به «نژاد» ژرمن او را برانگیخته بود  به طوری که از روی تعصب، فکر و ذکرش این بود که اجازه ندهد خون این نژاد با خون یهودیها آلوده شود.

فروم معتقد بود هر مرحله رشد مهم است  هیچ چیز در اوایل زندگی هیتلر او را به سمت نشانگان تباهی منحرف نکرد،  مادر هیتلر هرگز برای وی آدمی نشد که به او عشق بورزد یا دلبسته شود.  او نماد الهه محافظت کننده و تحسین کننده بود، اما در عین حال الهه مرگ و هرج و مرج هم بود.

هیتلر در نوجوانی خود را به طور فزاینده ای به عالم خیال می سپرد،  خود شیفتگی او باعث شد که آرزو داشته باشد نقاش یا آرشیتکت مشهوری شود،  اما واقعیت شکست پشت شکست را در این زمینه برای او به بار آورد. در هر شکستی زخم عمیق تری را در خود شیفتگی او ایجاد کرد  و تحقیر عمیق تری از تحقیر قبلی به وجود آورد.
تسلیم شدن او به عالم خیال،  آزردگی او، میل او به کینه توزی، مرده گرایی او با موازات شکستهای وی افزایش یافتند.  مرده گرایی نه تنها به رفتار اشاره دارد بلكه کل رفتار فرد را فرا میگیرد.

هیتلر بعد از اینکه به قدرت رسید،  نه تنها می خواست دشمنانش تسلیم شوند،  بلکه خواهان نابودی آنها بود.
صفت دیگری که هیتلر آشکار ساخت، خود شیفتگی بیمار گون بود،  او فقط به خودش، برنامه هایش و ایدئولوژی اش معتقد بود. همراه با این صفت، او سادو ماوزوخیست، کناره گیر، و فاقد احساس عشق واقعی و اصیل بود،  فروم معتقد بود همه این ویژگی ها هیتلر را روان پریش نکردند، اما وی را مردی بیمار و خطرناک کردند.

فروم با تأکید بر این که افراد نباید هیتلر را به صورت غیر انسانی در نظر بگیرند، تحلیل روانی ـ تاریخی خود را با این کلمات خاتمه داد:

هر تحلیلی که با محروم کردن هیتلر از انسانیست، تصویر وی را تحریف کند، فقط گرایش به نادیده گرفتن هیتلرهای بالقوه را تشدید میکند.

روان درمانی

اریک فروم
Erich Fromm

روان درمانی

1. روان کاوی انسان گرا

• فروم در روان کاوی سنتی فروید آموزش دید، اما از فنون روان کاوی استاندارد خسته شد، و سیستم درمانی خودش را به وجود آورد که آن را روان کاوی انسان گرا نامید، او در مقایسه با فروید بیشتر به جنبه های میان فردی و رویارویی درمانی میپرداخت. فروم معتقد بود بیمارانی که درصدد درمان برمی آیند، میخواهند نیازهای انسانی بنیادی خود را ارضا کنند. (ارتباط، تعالی، ریشه دار بودن ….) بنابراین درمان بر روابط شخصی بین درمانگر و بیمار استوار است.

2. خود آگاهی

• به بشر قوه عاقله عطا شده است ، o او زندگی خود آگاهی دارد؛ o او از خود و از همنوعانش ، از گذشته وامکانات آینده اش آگاه است. o آگاهی از خود به عنوان ماهیتی مستقل ، o آگاهی از کوتاهی عمر خود .o از این حقیقت که بدون اراده خود به دنیا آمده . o به خلاف اراده ی خود نیز باید بمیرد . o آگاهی به این که قبل از عزیزانش خواهد مرد ، یا آنان پیش از او خواهند مرد. o آگاهی از تنهایی و جدایی ، o آگاهی از بیچارگی خود در مقابل طبیعت واجتماع .

• تمام اینها هستی پیوند نایافته و پاره پاره او را به زندانی تحمل ناپذیر مبدل می کنند .  اگر بشر قادر نبود خود را از این زندان برهاند و به سوی خارج دست بگشاید و به نوعی با انسانها متحد سازد ،  مسلماً دیوانه می شد.

3. جدایی

• درک جدایی باعث بروز اضطراب می شود. درحقیقت جدایی سرچشمه تمام اضطراب هاست.  جدایی یعنی بریدن از هرچیز ،  بدون اینکه توانایی استفاده از نیروهای انسانی خود را داشته باشیم .  بنابراین جدایی یعنی بیچارگی ،  یعنی عدم قدرت درک جهان .  عدم درک مردم واشیای آن .
این بدان معنی است که دنیا می تواند به من هجوم کند ،  بدون اینکه من قادر باشم واکنشی نشان دهم .  این است که جدایی سرچشمه  اضطراب شدید است .

• آگاهی از این جدایی بشری، بدون آگاهی از اتحاد دوباره به وسیله عشق، سرچشمه  شرم و در عین حال سرچشمه گناه و اضطراب است .

• عمیقترین احتیاج بشر نیاز به غلبه بر جدایی است، رهایی از زندان تنهایی اوست.  شکست مطلق در رسیدن به این هدف، کار آدمی را به دیوانگی میکشاند، غلبه بر هراس ناشی از جدایی مطلق، تنها به وسیله کناره گیری قاطع از دنیای خارج میسر است تا احساس جدایی را نابود کند، زیرا در این صورت، دنیای خارج ، که ما خود را از آن جدا حس می کنیم ، خود ناپدید شده است.

• انسان همواره در مقابل یک مسئله قرار می گیرد : o این مسئله که چگونه بر جدایی غلبه کنیم ، o چگونه وصل را به دست آوریم ، o چگونه بر زندگی انفرادی خود فایق شویم o به یگانگی برسیم .  این جوابها تا حدی بستگی به درجه فردیت آدمی دارد.

• در کودک شیرخواره، « من » هنوز رشد چندانی نکرده است ؛  او هنوز خود را با مادر یکی احساس می کند ،  تا وقتی که مادر در کنار اوست ، به هیچ وجه احساس جدایی نمی کند . احساس تنهایی کودک با حضور جسمانی مادر و با لمس پوست و پستان های او درمان می شود.  اما وقتی که حس جدایی فردیت در کودک رشد می کند ،  دیگر حضور جسمانی مادر او را راضی نمیکند ،  آن وقت است که احتیاج غلبه بر جدایی به وسایل دیگر در او بر انگیخته می شود.

4. اعتیاد

• یکی از راههای رسیدن به این هدف ،  انواع لذت های آمیخته با عیاشی و میگساری است.  نوعی نشئه بیخود کننده، که شخص برای فریب دادن خود می آفریند، گاه مواد مخدره نیز به جلوه گری آن کمک می کند.

این نوع اعتیاد ها، بر خلاف راه حلهایی که شکل گروهی و همگانی دارند ،  در فرد تولید احساس گناه و ندامت می کند .  درحالی که شخص سعی می کند با پناه بردن به میگساری و مواد مخدر از جدایی خود بگریزد ،  می بیند که پس از زایل شدن خاصیت مِی، یا ماده  مخدر احساس جداییش بیشتر شده است، در نتیجه با ولع و شدت روز افزونی به طرف آنها سوق داده می شود.  عیاشی های جنسی نیز کم وبیش از همین گونه اند.

این اعمال نیز تا اندازه ای از اشکال عادی وطبیعی غلبه بر جدایی ، و جوابی ناقص به مسئله ی تنهایی بشر است.  ولی دربسیاری از افراد که در تنهایی از راههای دیگر درمان یا تسکین نیافته اند ، اشتیاق به عیاشی های جنسی به صورت کنشی در می آید که فرق چندانی با اعتیاد به میگساری و مواد مخدر ندارد.
این برای شخص به صورت تلاشی نومیدانه جهت فرار از اضطراب وترس در می آید و نتیجه آن احساس جدایی روزافزون است،  زیرا که لذت جنسی بدون عشق فقط برای لحظه کوتاهی میتواند فاصله دو انسان را از میانه بر دارد.

5. پیوندهای عیاشی

• انواع پیوندهای حاصل از عیاشی دارای سه خصیصه مشترکند. همه شدید و حتی وحشیانه اند ؛ o در کل شخصیت، در نفس و بدن حادث می شوند ، o گذران و ادواریند .

• درست عکس قضیه در آن نوع پیوندی مصداق دارد که بشر، چه در گذشته و چه در زمان حاضر ، آن را غالباً به عنوان راه حل برگزیده است:
آن پیوندی است که مبتنی بر همرنگی با گروه و عادات و رسوم و معتقدات آنهاست.  در این مورد نیز پیشرفت بسیار به چشم می خورد. این آنچنان اتحادی است که در آن « خود » تا حد زیادی از بین می رود  و تعلق به گروه هدف قرار می گیرد. اگر من همانند دیگرانم، اگر من فکر یا احساسی مجزا از دیگران ندارم، اگر در آداب و رسوم،  در لباس و عقیده با آنچه در اجتماع هست مشترکم،  من نجات یافته ام،  نجات از احساس هولناک جدایی.

• بیشتر مردم از این احتیاج به همرنگ بودن ،که در ایشان وجود دارد ، حتی آگاه نیستند.  آنان در این پندار به سر می برند که طبق عقاید و تمایلات خود رفتار می کنند.  گمان میبرند که با دیگران فرق دارند. بر اثر تفکر شخصی به عقایدی رسیده اند که مختص به خودشان است؛  در صورتی که عقاید آنها واقعاً همان است که اکثریت از آن پیروی می کنند. این هماهنگی همگانی به منزله ملاکی است برای صحیح بودن عقاید «ایشان».

• اما پیوندی که از راه همرنگی با جماعت به وجود بیاید حاد و شدید نیست؛ بلکه آرام است، و از جریانی منظم و عادی اثر می پذیرد، و درست به همین دلیل غالباً نمیتواند اضطراب جدایی را التیام بخشد.  میخوارگی، اعتیاد به مواد مخدر، وسواس در امیال جنسی، وخودکشی که از پدیده های معاصر غرب است،  عوارض شکست این همرنگی گروهی است. برابری گروهی فقط یک امتیاز دارد،  و آن این است که دائمی است نه منقطع و متناوب .

• پیوندی که از راه میگساری و عیاشی حاصل آید، ناپایدار است؛  پیوند ناشی از همرنگی با جمع در حقیقت اتحادی دروغین است.  بدین ترتیب اینها فقط قسمتی از جواب مسئله هستند. جواب کامل در وصول به پیوند دو جانبه نهفته است  در پیوند شخصی با شخص دیگر و در عشق.

• آرزوی پیوند مشترک اساس نیرومند ترین کوشش بشری است،  اساسی ترین شوق هاست،  نیرویی که نوع بشر، قبیله ها، خانواده ها و اجتماع را متحد نگه می دارد.  شکست در وصول به آن دیوانگی یا نابودی است.  نابودی خود شخص یا نابودی دیگران.  بشریت بدون عشق نمی توانست حتی یک روز هم دوام داشته باشد.
آنچه اهمیت دارد این است که بدانیم وقتی از عشق سخن می گوییم ، منظور ما چه نوع پیوندی است.  آیا منظور ما از عشق جوابی رسا و کامل به مسئله هستی است؟ یا از عشقی ناقص گفتگو می کنیم که بدان عنوان پیوند تعاونی میتوان داد؟

• صورت منفی پیوند تعاونی همان تسلیم است،  یا به اصطلاح پزشکی مازوخیسم است.  شخص مازوخیست، برای فرار از احساس تحمل ناپذیری دوری و تنهایی، خود را جزئی از وجود شخص دیگر میکند شخصی که او را راهنمایی میکند و محفوظ میدارد، شخصی که برای او در حکم زندگی و ماده حیات است.
نیروی کسی که فرد مازوخیست بدو تسلیم میشود، در نظر وی صد چندان مینماید؛  انسان مازوخیست با خود میگوید که او همه چیز است و من جز این که جزئی از اویم، دیگر چیزی نیستم.  به عنوان یک جزء، من جزئی از بزرگی ونیرو و اطمینانم.  فرد مازوخیست هرگز احتیاجی به تصمیم گرفتن ندارد.

• صورت مثبت پیوند تعاونی، سلطه جویی است یا، در اصطلاح روانشناسی، سادیسم نام دارد که نقطه مقابل مازوخیسم است.  فرد سادیست شخص دیگری را جزء لاینفک خود میسازد تا بدین وسیله از احساس تنهایی و زندانی بودن خود فرار کنند.  فرد سادیست با در بر کشیدن شخصی که او را میپرستد، مغرور میشود و خود را بالاتر از آنچه هست می پندارد.

• درست به همان اندازه که دیگری به شخص سادیست متکی است،  انسان سادیست نیز وابسته اوست.  هیچ یک نمیتواند بدون دیگری زندگی کند.  تنها تفاوت این است که فرد سادیست فرمان میدهد، استثمار میکند، آسیب میرساند، خوار میدارد؛ در صورتی که مازوخیست فرمان میبرد، استثمار میشود، آسیب میبیند و خوار میشود.

• نقطه مقابل این پیوند تعاونی، عشق بالغ انسان کامل است .
o این پیوند در وضعی صورت میگیرد که وحدت و همسازی شخصیت آدمی و فردیت او را محفوظ میدارد.
o عشق نیروی فعال بشری است. نیرویی است که موانع بین انسانها را می شکند.  آدمیان را با یکدیگر پیوند می دهد، عشق، انسان را بر احساس انزوا و جدایی چیره می سازد، با وجود این به او امکان میدهد خودش باشد و همسازی شخصیت خود را حفظ کند. در عشق تضادی جالب روی میدهد،  عاشق و معشوق یکی میشوند و در عین حال از هم جدا میمانند.

• عشق یک عمل است،  عمل به کار انداختن نیروهای انسانی است. تنها در شرایطی که شخص کاملاً آزاد باشد، نه تحت زور واجبار، آنها را به کار می اندازد.
o عشق فعال بودن است، نه فعل پذیری؛ «پایداری» است نه «اسارت».  به طور کلی خصیصه فعال عشق را میتوان چنین بیان کرد که: عشق در درجه اول نثار کردن است نه گرفتن.

انواع عشق

اریک فروم
Erich Fromm

انواع عشق از دیدگاه اریک فروم

عشق در وهله نخست وابستگی به یک شخص خاص نیست، بلکه بیشتر نوعی رویه و جهت گیری منش آدمی است که او را به تمامی جهان، نه به یک معشوق خاص می پیوندد .

1. عشق برادرانه

• اساسی ترین نوع عشق که زمینه همه عشقهای دیگر را تشکیل می دهد، عشق برادرانه است.
o منظور از عشق برادرانه همان احساس مسئولیت،  دلسوزی، احترام،  شناختن همه انسانها و  آرزوی بهتر کردن زندگی دیگران است.
o در عشق برادرانه احساس پیوند با همه انسانها وجود دارد.  احساس همدردی مشترک و احساس انسان با همه یگانگی.
o عشق برادرانه بر این احساس مبتنی است که ما همه یکی هستیم.  اختلاف ذوق، هوش، و دانش در مقابل هویت مشترک انسانی که به همه افراد عمومیت دارد، اختلافی ناچیز به شمار می رود.

• اگر فقط ظواهر انسانها را در نظر بگیریم، تفاوتهایی را خواهیم دید که ما را از هم جدا میکنند.  ولی اگر به درون انسانها راه یابیم، این هویت مشترک انسانی را خواهیم یافت. این پیوستگی از درون به درون – به جای پیوستگی از ظاهر به ظاهر، پیوستگی مرکزی است.

• عشق برادرانه عشق افراد برابر است.
ناتوانی حالتی گذراست.  توانایی ایستادن و با پاهای خود راه رفتن در انسانها مشترک است و دائمی.
با وجود این، عشق به ناتوانان، عشق به فقرا و بیگانگان، شروع عشق برادرانه است.
گوشت و خون خود را دوست داشتن کار فوق العاده ای نیست.  حیوانات نیز بچه های خود را دوست دارند.  شخص ناتوان نیز ارباب خود را دوست دارد……  فقط در کسانی که نفع و قصدی وجود ندارد، شکفتن عشق آغاز می شود.

2. عشق مادرانه

• عشق مادرانه قبول بدون بدون قید و شرط زندگی کودک و احتیاجات اوست. قبول زندگی کودک دارای دو جنبه است :
o یکی توجه و مسئولیتی است که صد در صد برای رشد و حیات کودک لازم است.
o دیگری رویه ای است که در کودک، عشق به زندگی ایجاد میکند. در او این احساس را ایجاد می کند که با خود بگوید زنده بودن چه خوب چیزی است. یعنی در نهاد کودک نه تنها آرزوی زنده ماندن بلکه عشق به زندگی را القا می کند.

• روابط مادر و فرزند، به خلاف عشق برادرانه و عشق زن و مرد که عشق برابرهاست، به سبب ماهیت خاصی که دارد ، مبتنی بر نابرابری است.
یکی به همه یاریها نیاز دارد و دیگری همه آن یاریها را فراهم می آورد.  به همین سبب خاصیت این نوع عشق، پرستانه و فداکارانه است .
عشق مادرانه بالاترین نوع عشقها و مقدسترین پیوندهای عاطفی نامیده شده است.  کمال عشق مادرانه تنها در عشق به نوزاد نیست،  بلکه کودکی که رشد می کند و بزرگ می شود هم در عشق او هست. در واقع عده کثیری از از مادران کودکانشان را تا وقتی دوست دارند که کوچکند و تمام و کمال به وجود مادر بستگی دارند.

بیشتر زنان خواهان کودکند و از نوزاد خود لذت می برند و مشتاقانه از او توجه می کنند.  به نظر می رسد این رویه نسبت به عشق تا حدی غریزی است . در حیوانات ماده نیز مانند انسان یافت می شود.  شک نیست که عوامل روانی انسانی نیز به پیدایش عشق مادرانه کمک می کنند.  یکی از آنها را در عنصر خودفریفتگی عشق مادرانه می توان یافت. 

تا وقتی که نوزاد هنوز قسمتی از وجود مادر است،  عشق او و شیفتگی دیوانه وارش به فرزند به منزله لذتی است که خود فریفتگی او را ارضا می کند.  انگیزه دیگر آن ممکن است در آرزوی قدرت طلبی و تملک مادر نهفته باشد.  کودک از آنجا که زبون است و کاملا تحت اراده مادر به سر می برد می تواند موضوعی طبیعی برای اقناع میل به تسلط و تملک در مادر باشد.

احتمالا این انگیزه ها با وجود فراوانی ، اهمیت و عمومیتشان از نیازی که آن را می توان نیاز به تفوق نامید، کمتر است. این احتیاج به تفوق یکی از اساسی ترین احتیاجات بشر است،  که از خود آگاهی او سرچشمه می گیرد،  زیرا او به سهمی که به عنوان یک مخلوق بازی می کند قانع نیست.  او احتیاج دارد که خود را خالق بداند  و از سهم فعل پذیرانه خود به عنوان یک مخلوق بالاتر رود.

برای رسیدن به چنین رضایتی راههای فراوان وجود دارد ،  طبیعی ترین و آسانترین آنها دلسوزی و عشق مادر به مخلوق خویش است. او به وسیله کودک شیر خواره نیاز به تفوق را در خود سیراب می کند.

عشق مادر به فرزند، زندگی خود او را مهم و پر معنی می سازد. ولی کودک باید رشد کند. او باید از زهدان مادر بیرون آید،  و روزی نیز از شیر پستان او بی نیاز شود، و سر انجام باید انسانی به کلی مجزا بشود.

جوهرِ واقعیِ عشقِ مادرانه، توجهِ مادر به رشدِ کودک است. این یعنی تمنای جدایی کودک از خود.

در اینجا تفاوت اساسی عشق مادرانه با عشق زن و مرد آشکار می شود.  در عشق زن و مرد دو نفر که جدا بودند یکی می شوند.  در عشق مادرانه دو موجود که یکی بودند جدا می شوند.
مادر تنها نباید این جدایی را تحمل کند  بلکه باید آرزومند آن باشد و به حصول آن کمک کند. فقط در اینجاست که عشق مادرانه به صورت تکلیفی خطیر جلوه میکند، زیرا احتیاج به فداکاری دارد، نیاز به این دارد که بتوان همه چیز را نثار کرد،  بدون اینکه توقع چیزی جز خوشبختی کودک در میان باشد.

همین جاست که اکثر مادران در عشق مادرانه خود شکست می خورند.  مادرِ خود شیفته ، سلطه جو ، و تصاحب کننده عشق تا زمانی که کودکش کوچک است، می تواند در عشق مادرانه خود موفق باشد.
تنها مادری که واقعا عاشق است، مادری که برایش نثار کردن لذت بخش تر از دریافت کردن است، مادری که بنیاد هستی اش متین و استوار است،  حتی هنگامی که فرزندش در راه جدایی از مادر گام بر میدارد، باز هم می تواند فرزندش را دوست بدارد.
عشق مادرانه نسبت به کودکی که در حال رشد است، عشقی که چیزی برای عاشق نمی خواهد،  شاید دشوارترین صورت عشق باشد.  و از آنجا که مادر می تواند به آسانی عاشق نوزاد خود باشد فریبکارترین عشق هاست.

اما درست به سبب همین دشواری است که زن فقط وقتی می تواند واقعا دوستدار کودکش باشد که بتواند عشق بورزد،  وقتی که بتواند همسرش، کودکان دیگر، بیگانگان و همه انسانها را دوست بدارد.

زنی که فاقد توانایی مهر ورزیدن است،  فقط می تواند کودکش را تا وقتی کوچک است دوست بدارد  و هرگز قادر نیست یک مادر واقعا دوستدار باشد. بهترین محک توانائی عشق ورزیدن این است که مادر بتواند جدایی را با اشتیاق تحمل کند و حتی بعد از جدایی نیز در عشق خود پایدار بماند.

3. عشق پدرانه

طبیعت عشق پدرانه این است که دستور بدهد،  اصول و قوانین را طرح کند،  عشق او به پسرش متناسب با درجه اطاعت پسر از این دستورهاست. او آن پسری را بیشتر دوست دارد که به خودش مانندتر است و بهتر فرمان می برد.  تساوی برادران (که در عشق مادرانه مطرح بود) جای خود را به رقابت و کوشش دوجانبه می دهد.

4. عشق جنسی

عشق برادرانه و مادرانه یک صفت مشترک دارند که به یک نفر محدود نمی شوند.  اگر من برادرم را دوست دارم، تمام برادرهایم را دوست دارم.  اگر کودکم را دوست دارم ، تمام کودکانم را دوست دارم.  اما عشق جنسی درست بر خلاف این است.
این عشق شوق فراوان به آمیزش کامل است  به منظور حصول وصل با فردی دیگر.  ماهیت این عشق طوری است که فقط به یک نفر محدود می شود.  عمومی نیست و چه بسا که فریبکارترین عشق است.

در وهله اول این عشق با احساس شدید گرفتار عشق شدن،  یعنی فرو ریختن ناگهانی مانعی که تا آن لحظه بین دو بیگانه وجود داشته است اشتباه می شود. ولی این احساس دلبستگی ناگهانی طبیعتاً عمرش کوتاه است. بعد از اینکه بیگانه ای از نزدیک شناخته می شود، دیگر حجابی باقی نمی ماند،  دیگر هیچ نوع نزدیکی ناگهانی در کار نیست که برای رسیدن به آن کوشش شود.  معشوق را به اندازه خودمان می شناسیم.  یا شاید بهتر بگوییم او را مانند خودمان کم می شناسیم.

اگر تجربه ما از معشوق عمق بیشتری داشت،  اگر می توانستیم بی انتها بودن شخصیت او را درک کنیم،  هرگز او تا این حد شناخته شده جلوه نمی کرد و معجزه چیره شدن بر موانع هر روز از نو اتفاق می افتاد. ولی برای اکثر مردم هستی خود انسان و هستی دیگران به زودی کشف می شود و پایان می پذیرد. 

برای آنان صمیمیت مقدماتی از طریق تماسهای جنسی برقرار می شود.  چون آنان جدائی را در درجه اول تنها یک جدائی جسمی می انگارند،  وصل جسمانی برایشان به منزله غلبه بر جدائی است .

علاوه بر این عوامل دیگری نیز هست که برای بسیاری از مردم وسیله غلبه بر جدایی است.
در باره زندگی شخصی خود ، امیدها و اضطرابهای خود صحبت کردن، جنبه های بچه گانه خود را نشان دادن، برقرار کردن یک علاقه مشترک در مقابل دنیا،  همه اینها برای اکثر مردم به منزله غلبه بر جدایی است.  حتی ابراز خشم و تنفر را نیز دلیل بر صمیمیت می دانند.

علاقه های انحرافی که معمولا بین زنان و شوهران وجود دارد، به خوبی این مسئله را بیان می کند .  آنان فقط در بستر یا وقتی که دریچه های تنفر و خشم خود را متقابلا به روی هم باز می کنند، به نظر یکدل می رسند . ولی همه این نزدیکی ها با گذشت زمان کاهش می یابد.  در نتیجه انسان هوس می کند به جستجوی عشقی دیگر یا شخصی تازه و بیگانه ای تازه برود.  باز این بیگانه تبدیل به آشنا می شود  و باز تجربه گرفتاری عشق شدید و شور انگیز است،  و باز کم کم از شدتش کاسته می شود، و به تدریج در آرزوی یک تمنای جدید، یک عشق تازه دیگر، از بین می رود و همیشه با همان خیال واهی که عشق تازه با عشق های قبلی فرق خواهد داشت.  جنبه های فریبنده شهوت جنسی این پندار را تقویت می کند.

هدف خواهش های جنسی آمیزش است.
این خواهش ها به هیچ عنوان فقط یک اشتهای جسمی یا تسکین یک تنش دردناک نیست.  ولی به همان اندازه که عشق می تواند خواهش های جنسی را برانگیزد، بسیاری از چیزهای دیگر مانند ترس از تنهایی، علاقه شدید به غلبه کردن یا مغلوب شدن، یاوگی ،شهوت آزار رساندن، و حتی منهدم کردن هم ممکن است آن خواهش ها را بر انگیزد.
ظاهرا ممکن است خواهش های جنسی به آسانی با انواع هیجانهای شدید، که عشق فقط یکی از آنهاست، بیامیزد و به وسیله آنها برانگیخته شود.  منتها، چون تمایلات جنسی در نفس اکثر مردم در کنار عشق قرار دارد، آنان اشتباها به این نتیجه میرسند که فقط وقتی عاشقند از نظر جسمی همدیگر را بخواهند.

عشق می تواند الهام دهنده میل به وصل جنسی باشد، در این حالت ارتباط جسمی فاقد هرگونه آزمندی و آرزوی غلبه کردن یا مغلوب شدن است، بلکه بر عکس با لطف و نرمش آمیخته است. جاذبه جنسی برای مدت کوتاهی پنداری از وصل خلق می کند،  ولی این پیوند اگر با عشق توام نباشد، دو بیگانه را به اندازه قبل از آشنایی جدا نگه می دارد.  گاهی در آنها ایجاد شرم می کند و گاه حتی باعث می شود که آن دو نفر از هم متنفر شوند. زیرا وقتی که پندار زائل می شود،  هر دو بیگانگی خود را به مراتب آشکار تر از قبل احساس می کنند.

در عشق جنسی نوعی کیفیت انحصاری وجود دارد  که عشق برادرانه و مادرانه فاقد آنند.  این کیفیت انحصاری عشق زن و مرد بحث دیگری را بر می انگیزد. اکثرا انحصار طلبی عشق زن و مرد اشتباها به معنی میل به تملک تلقی می شود .  چه بسیارند زوجهای جوانی که عاشق همدیگرند، ولی در دلشان عشقی برای دیگران نیست.  عشق آنان در حقیقت یک خودپسندی دو نفره است.  آنان دو شخص اند که خود را در یکدیگر می بینند،  و مشکل جدایی را بوسیله بسط یک فرد به دو فرد حل می کنند.

آنان از احساس غلبه بر جدایی بهره ورند  ولی چون از دیگر انسانها جدا هستند،  از یکدیگر نیز جدا می مانند  و نسبت به خود بیگانه می شوند،  احساس یگانگی آنان پنداری بیش نیست.

عشق زن و مرد انحصاری است ولی آدمی در وجود دیگری همه مردم و همه چیزهای زنده را دوست می دارد.  این عشق فقط از آن جهت انحصاری است که من فقط با یک نفر می توانم بطور کامل و با هیجان در آمیزم.

عشق جنسی ، اگر عشق باشد ، یک مقدمه دارد  و آن این است که من با گوهر وجودم عشق می ورزم و دیگری را در گوهر وجودی خودش می آزمایم .

در عشق زن و مرد یک عامل مهم نادیده انگاشته می شود و آن اراده است.
عاشق کسی بودن تنها یک احساس شدید نیست، بلکه تصمیم و اراده است، قضاوت است، قول است.
اگر عشق فقط یک احساس می بود، دیگر پایداری در این قول که همدیگر را تا ابد دوست خواهیم داشت، مفهوم پیدا نمیکرد.

ممکن است با این اندیشه ها آدمی به این نتیجه برسد که عشق منحصرا یک عمل ارادی و نوعی تعهد است و اساسا اهمیت ندارد که طرف مقابل چه کسی باشد. با وجود این هر یک از ما ماهیتی یگانه و بی همتاست.  لذا همانگونه که می توانیم به همه برادرانه عشق بورزیم،  به همان ترتیب هم عشق جنسی مستلزم عناصری کاملا فردی است که فقط در بعضی از مردم وجود دارد و نه در همه مردم.

5. عشق به خود

اینکه می گویند عشق به خود مغایر با عشق به دیگران است سفسطه ای بیش نیست. خودخواهی و عشق به خود، نه تنها یکی نیستند بلکه ضد یکدیگرند.
این درست است که آدمهای خودخواه توانایی مهرورزیدن ندارند،  ولی این نیز درست است که آنان قادر نیستند خودشان را هم دوست بدارند. اگر این فضیلت است که همسایه ام را دوست بدارم، این هم باید فضیلت باشد، نه زشتکاری، که خود را دوست داشته باشم،  چرا که من هم یک انسانم.

نه تنها دیگران ، بلکه خود ما هدف احساسها و رویه های خودمان قرار می گیریم،  رویه ما نسبت به دیگران و نسبت به خودمان نه تنها متباین نیستند، بلکه اساسا پیوند دهنده اند.
همیشه در همه کسانی که قادرند دیگران را دوست بدارند، نوعی عشق به خود نیز وجود دارد. یک عشق اصیل بیانی از باروری است و دلسوزی، احترام، حس مسئولیت و دانایی نیز از آن مستفاد می شود. عشق کوشش فعال برای بسط خوشبختی معشوق است  که از استعداد ما برای عشق ورزیدن سرچشمه می گیرد.

عشق به خود با خودخواهی فرق دارد.  چون آدمهای خودخواه توانایی مهرورزیدن ندارند،  آنها قادر نیستند حتی خودشان را دوست بدارند. اگر تو خود را دوست داری دیگران را نیز مانند خود دوست داری.  تا وقتی که دیگری را کمتر از خودت دوست داری،  در دوست داشتن خودت هم موفقیت کسب نکرده ای.

6. عشق به خدا

در عشق دینی هم هدف از رسیدن به وصل، غلبه بر جدایی است.  در حقیقت عشق به خدا نیز دارای همان صفات و جنبه های مختلف عشق به انسان است. خدا به منزله برترین ارزش و مطلوبترین خیر است.  بنابر این معنی خاص خدا بستگی به این دارد که شخص خیر مطلوبتر را چه می داند.  از این رو مفهوم خدا باید با تحلیل ساخت منش شخصی که خدا را می پرستد شروع شود.

خصیصه اساسی تکامل بشر را می توان در رهایی او از طبیعت، از مادر و از قیدهای خون و خاک دانست.
در نخستین دوران تاریخ گرچه پیوند آدمی با طبیعت از هم گسسته بود ،  باز او خود را به همان قیدهای نخستنین مقید می دانست.  احساس می کرد هنوز با دنیای حیوانات و درختان یکی است (تبدیل حیوان به توتم).
در مرحله بعدی تکامل، وقتی بشر به کارهای دستی می رسد و تخصص پیدا می کند،  مصنوعات خود را تبدیل به خدا میکند (پرستش بتهای گلی یا نقره ای و ..)
در مرحله بعدی بشر به خدایان خود شکلهای انسانی می دهد.  به نظر می رسد در این مرحله بشر به اشرف مخلوقات بودن خود پی می برد. در این مرحله، که مرحله پرستش خدایان انسان نما است ، سیر تکامل در دو جهت طی می شود. یکی تکاملی که به جنسیت خدایان اشاره می کند،  و دیگری درجه بلوغی را نشان می دهد که انسان کسب می کند.

چگونگی عشق به خدا بستگی به اهمیت جنبه مادرسالاری یا پدرسالاری دین دارد.  جنبه پدرسالاری یک دین انسان را وا می دارد که خدا را مانند یک پدر دوست بدارد  و چنین فرض کند که او عادل و سختگیر است،  که تنبیه می کند و پاداش می دهد . در جنبه مادرسالاری دین ،  من خدا را همانند یک مادر تصور می کنم  که همه را در آغوش دارد.  من به عشق او ایمان دارم،  و مطمئنم که خواه زبون و ناتوان باشم  و خواه گنهکار او مرا دوست خواهد داشت و هیچیک از کودکانش را به من ترجیح نخواهد داد  و هرچه به سرم بیاید او به دادم خواهد رسید  و نجاتم خواهد داد و مرا خواهد بخشید.

با وجود این، اختلاف جنبه عشق مادرانه و پدرانه خدا فقط عاملی است که بوسیله آن می توانیم در مورد ماهیت این عشق تصمیم بگیریم، عامل دیگر درجه کمالی است که خود فرد به آن رسیده است  زیرا این امر مسلما در تصور او از خدا و عشق او به خدا موثر است.
در اوایل این دوره تکاملی به خدایی مستبد و حسود بر می خوریم  که انسانی را که خود آفریده است، ملک خود می داند  و مختار است که با او هرچه دلش می خواهد بکند. در این مرحله از دین است که انسان را از بهشت بیرون می راند  تا مبادا از میوه درخت دانش بخورد و خود خدایی شود.  این مرحله ای است که در آن خدا تصمیم میگیرد تا نژاد بشر را به وسیله سیل منهدم کند،  زیرا آنها هیچیک به استثنای پسر محبوبش نوح، رضایت او را فراهم نمی کنند.

این مرحله ای است که در آن خدا از ابراهیم تقاضا می کند تا یگانه پسر محبوبش ، اسحاق را قربانی کند  تا بدین وسیله که نهایت درجه اطاعت است عشق اش را به خدا اثبات کند.  این تکامل باز ادامه می یابد  و خدا را به پدری مهربان مبدل می سازد  که با اصولی که خود وضع کرده است خود را مقید ساخته است. اکثریت مردم در تکامل شخصی خود، هنوز به این حالت کودکانه فایق نیامده اند،  بنابر این ایمان آنان به خدا به منزله ایمان به پدری یاری دهنده است.  سپس از این هم فراتر می رود  و خدای پدر به مظهر اصول خودش ، یعنی عدالت ، حقیقت و عشق تغییر شکل می دهد.

خدا حقیقت است . خدا عدالت است.  در این تکامل خدا یک شخص، یک انسان و یک پدر نیست،  بلکه در ماورای تعدد پدیده ها مظهر اصل وحدت است. طبیعتا ضمن تحول خداپرستی از مرحله خدایان دارنده صورتهای انسانی به مرحله یکتاپرستی محض ،  در ماهیت عشق به خدا نیز دگرگونی هایی پدید می آید.

انسان واقعا متدین ، اگر پیرو اساس عقیده یکتاپرستی باشد،  هرگز برای چیزی دعا نمی کند . از خدا انتظار چیزی ندارد. عشق او به خدا مانند مهر کودک به پدر یا مادرش نیست،  او این فروتنی را بدست آورده است که به نقایص خود پی برد،  تا آنجا که می یابد چیزی در باره خدا نمی داند. او به اصولی که خدا نماینده آنهاست ایمان دارد.  اندیشه او حقیقت و زندگی او عشق و عدالت است.  و تمامی زندگی خود را برای آن ارزنده می داند  که بدو فرصت دهد تا نیروهای انسانی اش را گسترش دهد.  بنابر این عشق به خدا یعنی اشتیاق به کسب توانایی کامل برای دوست داشتن،  اشتیاق کامل برای تحقق بخشیدن به چیزهایی در نفس خود، که خدا مظهر آنهاست.

عشق های روان‌نژندانه

اریک فروم
Erich Fromm

انواع عشق های روان‌نژندانه

یا نوروتیک Neurosis

کیفیتِ اساسیِ عشق روان‌نژند در این حقیقتِ اساسی نهفته است که: یکی از عشاق یا هر دو هنوز وابسته به پدر یا مادر خود باقی مانده اند، همان احساسها و انتظارها و ترس هایی را که زمانی در برابر پدر یا مادر داشته اند، به بزرگسالی منتقل ساخته اند. این افراد هرگز از بستگی های کودکانه خود آزاد نشده اند، و در بزرگسالی نیز همان تمناهای انفعالی کودکانه را جستجو می کنند.

1.  مردی که از نظر تکامل عاطفی هنوز در قید بستگی های کودکانه به مادر خود مانده.

اینان مردانی هستند که گوئی هرگز از شیر بازشان نگرفته اند. اینان هنوز احساس کودکانه دارند، به حمایت، عشق، گرمی، دلسوزی، و تحسین مادر نیازمندند و عشق بی-قید-و-شرط مادر را میخواهند. عشقی که به آنان نثار شود، فقط به این دلیل که بدان نیازمندند، به این دلیل که طفل مادرشانند و ناتوانند.

چنین مردانی اگر عشق زنی را برانگیزند و حتی پس از موفقیت در عشق، غالبا بسیار مهربان و دلپذیرند، ولی رابطه آنان با معشوق سطحی و عاری از مسئولیت است. هدف آنان این است که معشوق باشند نه عاشق. اگر آنان زن دلخواه خود را پیدا کنند، بیش از هر کس در جهان احساس ایمنی میکنند و آنگاه میتوانند عشق و لطف فراوان ابراز کنند. اما بعد از مدتی که زن، دیگر طبق انتظارات عجیب و غریب آنان رفتار نمیکند، تعارضات و آزردگیهای بسیار در آنان پدید میاید.

اگر زن پیوسته او را تحسین نکند، اگر برای خود نیز حق زندگی قائل شود، و در موارد افراطی، اگر زن حاضر نشود از روابط عاشقانه شوهرش با زنان دیگر چشم پوشی کند، مرد از ته دل آزرده و نا امید میشود و معمولا با توسل به این اندیشه دلیل تراشی میکند که زنش او را دوست ندارد و خود خواه و مستبد است.

2. مردی که بیشتر به پدر دلبستگی داشته.

نوع دیگری از این بیماری را در جایی میتوان مشاهده کرد که فرزند بیشتر به پدر دلبستگی دارد. قضیه مورد نظر درباره مردی است که مادرش سرد و کناره جو بوده است، ولی پدرش همه محبت و علاقه اش را به پسرش متوجه میساخته است. او پدری خوب اما در عین حال خودکامه است. هر وقت از رفتار پسرش شادمان شود، او را تحسین میکند، و هر گاه پسر سبب ناخشنودی او شود، پدر خود را کنار می کشد، یا فرزندش را سرزنش میکند. پسری که تنها به محبت پدر دلخوش است، برده وار به پدر نزدیک میشود.

هدف اصلی زندگی او این است که پدرش را راضی کند. چنین شخصی در زندگی بزرگسالی میکوشد تا چهره پدرانه-ای بیابد و به همین طریق بدو دلبسته شود. سراسر زندگی او بر حسب اینکه در کسب تحسین پدر موفق باشد یا نه، خلاصه میشود  و از این رو زندگی او جز پستی و بلندیهای متوالی چیز دیگری نیست.

این نوع مردان غالباً در کارهای اجتماعی خیلی موفقند. آنها جدی و پرکار، قابل اطمینان و پر اشتیاقند، به شرط اینکه تصویر پدرانه انتخابی آنها رفتار خود را نسبت به ایشان تشخیص بدهد. این گونه افراد همیشه از زنان دوری میکنند. زن در نظر آنان هیچ نوع اهمیت اساسی ندارد. بدین ترتیب همیشه زنان را کمی حقیر می پندارند و این حالت اغلب شبیه وضع پدرانی است که به دختر کوچک خود به نظر خردی مینگرند.

انان ممکن است در آغاز، به واسطه مرد بودن ، زنی را تحت تاثیر قرار دهند، ولی زن پس از ازدواج با آنان، در می یابد که چون علاقه پدرانه بر زندگی زناشوئی ایشان حکومت میکند، ناگزیر خود او در درجه دوم اهمیت قرار دارد. در این صورت است که زن روز به روز از شوهرش مایوس تر میشود، مگر اینکه تصادفاً زن نیز به پدرش دلبستگی داشته باشد. در این صورت او با شوهری که با وی همانند یک بچه رفتار میکند، احساس خوشبختی میکند.

3.  پدر و مادرش همدیگر را دوست نداشتند

سوم، عشقی است که زاییده نوع دیگری از محیط خانوادگی، یعنی موردی است که پدر و مادر همدیگر را دوست ندارند، ولی خوددارتر از آنند که نزاع کنند. اما در عین حال دوری آنان از یکدیگر باعث میشود که رابطه شان با کودک بی پیرایه نباشد. در نتیجه کودک به دنیای درون خود فرو میرود، به خواب و خیال پناه میبرد، از دنیای واقعی دور میماند و همین رویه را در روابط عاشقانه اش حفظ می کند. از این گذشته این کناره گیری باعث بروز اضطرابی شدید و نوعی احساس تزلزل و بی ثباتی میشود و اکثرا تمایلات مازوخیستی ایجاد میکند، زیرا این تنها راه رسیدن به هیجانی شورانگیز است.

اغلب زنان اینگونه بیشتر ترجیح میدهند که شوهرانشان غوغائی راه بیاندازند و فریاد بکشند، تا رفتاری عاقلانه و طبیعی داشته باشند. زیرا لااقل این وضع بار سنگین تنش و ترس را از روی دوششان برمیدارد.

4. عشق بت پرستانه.

نوعی از عشق دروغین، عشق بت پرستانه است. اگر شخص به مرحله ای نرسیده باشد که احساس هویت و “من” بودن بکند، از معشوق خود بتی خواهد ساخت. در این وضع او خود را از احساس هر نوع قدرتی محروم میکند و به جای اینکه خود را در معشوق پیدا کند در او گم میشود. چون معمولا” هیچ کس نمیتواند تا پایان کار طبق انتظارات بنده ای که اسیر عشق خویش است رفتار کند، ناگزیر سرخوردگی پیش خواهد آمد و درمان آن یافتن بتی جدید است.

کیفیت خاص این نوع عشق بت پرستانه این است که در ابتدا فوق العاده شدید و ناگهانی است. گرچه این حالت قاعدتاً تجسمی از شدت و عمق عشق باشد، اما در واقع فقط عطش و یاس بت پرست را توجیه می کند.

5.  عشق احساساتی .

نمونه ای دیگر از عشق دروغین عشقی است که بدان میتوان عشق احساساتی نام داد. اساس این نوع عشق در این حقیقت نهفته است که  عشق فقط در خیال وجود دارد، نه در عالم واقع که مشهود و محسوس است. تا وقتی که عشق رؤیاست، آنان میتوانند در آن سهیم باشند، به محض اینکه آن عشق رؤیایی به عالم واقع بیاید و در رابطه بین دو شخص حقیقی تجلی یابد، آن دو منجمد میشوند.

جنبه دیگری از عشق احساساتی، تجرید عشق برحسب زمان است.  ممکن است یک زوج تحت تاثیر یادآوری عشق گذشته خود قرار گیرند،  گرچه وقتی که گذشته برای آنان زمان حال بود، عشقی احساس نمی کردند و نیز ممکن است از اوهام شیرین آینده عشقشان به هیجان آیند.  این تمایل با رفتار عمومی خاص انسان امروز مطابقت دارد. او یا در گذشته زندگی می کند یا در آینده، به زمان حال تعلقی ندارد.

6.  انعکاس نقایص خود به معشوق و توجه به نقصها و ضعفهای او.

نوع دیگری از عشق های روان‌نژندانه، منعکس ساختن نقایص خود به معشوق و توجه به نقصها و ضعفهای اوست. به این ترتیب عاشق از مقابله بامشکلات خود می گریزد. اگر هر دو نفر این کار را بکنند از مشکلات خود غافل و هرگز نمی توانند در راه تکامل خویشتن قدمی بردارند.

بعضی از مردم، گرفتارِ این پندارند که عشق لزوماً به معنای نبودن تعارض در زندگی است. در حالی که اختلافات اغلب مردم در واقع کوششی است برای پرهیز از اختلافات واقعی. اختلافات جزئی و سطحی غالبا دارای کیفیتی هستند که ظاهراً نیازی به حل و رفع ندارند.

عشق واقعی و هنر عشق

اریک فروم
Erich Fromm

عشق واقعی و هنر عشق

عشق واقعی

حصول عشق واقعی فقط زمانی امکان دارد که دو نفر از کانونِ هستیِ خود با یکدیگر گفت و شنود کنند، یعنی هر یک بتواند خود را در کانونِ هستیِ دیگری درک و تجربه نماید. بنیاد عشق فقط در همین جاست. عشقی که بدین گونه درک شود،  مبارزه ای دایمی است، رکود نیست، حرکت است، رشد است، با هم کارکردن است. حتی اگر بین دو طرف هماهنگی یا تعارض غم یا شادی وجود داشته باشد.

Erich_Fromm1

این امر در برابر این حقیقت اساسی که هر دو طرف در کانون هستی خود یکدیگر را درک کنند و بدون گریختن از خود احساس وصول و وحدت کنند، در درجه دوم اهمیت قرار دارد. فقط یک چیز وجود عشق را اثبات می کند: عمق ارتباط، سرزندگی و نشاط هر دو طرف.

هنر عشق

عشق نیروی فعال بشری است. نیرویی است که موانع بین انسانها را می شکند.  آدمیان را با یکدیگر پیوند می دهد.

عشق، انسان را بر احساس انزوا و جدایی چیره می سازد. با وجود این، به او امکان می دهد خودش باشد و همسازی شخصیت خود را حفظ کند . 

در عشق تضادی جالب روی می دهد ،  عاشق و معشوق یکی می شوند و در عین حال از هم جدا می مانند .

عشق یک عمل است، عمل به کار انداختن نیروهای انسانی است که تنها در شرایطی که شخص کاملاً آزاد باشد، و نه تحت زور و اجبار، آن را به کار می اندازد.

عشق فعال بودن است، نه فعل پذیری؛ پایداری است نه اسارت. به طور کلی خصیصه  فعال عشق را می توان چنین بیان کرد که: عشق در درجه اول نثار کردن است نه گرفتن.

• اگر در عشق احترام وجود نداشته باشد،  احساس مسئولیت به آسانی به سلطه جویی و میل به تملک دیگری سقوط می کند. منظور از احترام، ترس و وحشت نیست؛ بلکه توانایی درک طرف، آنچنان که وی هست، و آگاهی از فردیت بی همتای اوست. احترام ، یعنی علاقه به این مطلب که دیگری، آن طور که هست، باید رشد کند و شکوفا شود. بدین ترتیب، در آنجا که احترام هست، استثمار وجود ندارد.

• من می خواهم معشوقم برای خودش و در راه خودش پرورش بیابد و شکوفا شود، نه برای پاسداری من .

• اگر من شخص دیگری را دوست دارم با او آنچنان که هست، نه مانند چیزی برای استفاده خودم یا آنچه احتیاجات من طلب می کند احساس وحدت میکنم.

• واضح است که احترام آنگاه میسر است که من به استقلال رسیده باشم؛  یعنی آنگاه که بتوانم روی پای خود بایستم. بی مدد عصا راه بروم، آنگاه که مجبور نباشم دیگران را تحت تسلط خود در بیاورم یا استثمارشان کنم.  احترام تنها بر پایه آزادی بنا می شود.

عشق محصول استقلال و آزادی است.

art_of_love

the-art-of-love

خلاصه کتاب هنر عشق ورزیدن

خلاصه کتاب هنر عشق ورزیدن

The Art of Loving

 اریک فروم

ترجمه: پوری سلطانی

نثار كردن چیست؟ ممكن است این پرسشی ساده به نظر برسد، ولی در حقیقت پـر از ابهام و پیچیدگی است. معمولترین اشتباه مردم این است كه “نثار” كردن را بـا «تـرك» چیزها، “محروم” شدن، و “قربانی” گشتن یكی میدانند. كسانی كه هنوز منشهای آنان به اندازه كافی رشد نیافته و از مرحله گرفتن، سود بردن و اندوختن فراتر نرفته اند، از كلمه «نثار كردن» دركی همانند مفهوم فوق دارند. شخص تاجرمسلك همیشه حاضر است چیزی بدهد، ولی فقط در صورتی كه بتواند متقابلاً چیزی بگیرد؛ دادن بدون گرفتن، برای او به منزله فریب خوردن است. مردمی كه جهت گیری اصلی آنان بارور نیست، احساس میكنند كه “نثار” كردن “فقر” میآورد. بدین ترتیب، اكثر این نوع افراد از نثار كردن می پرهیزند. به عكس، عده ای آن را نوعی “فضیلت” به معنی فداكاری میدانند. اینان فكر میكنند كه، درست به همان دلیل كه «نثار كردن» عملی دشوار و ناگوار جلوه میكند، انسان باید نثار كند و ببخشد. فضیلت نثار كردن برای آنان در همان قبول فداكاری تجلّی میكند. برای آنان این اصل، كه نثار كردن بهتر از گرفتن است، بدین معنی است كه رنج كشیدن و محرومیت والاتر از احساس شادی است.

برای كسی كه دارای منشی بارآور و سازنده است، نثار كرد مفهوم كـاملاً متفاوتی دارد.نثار كردن برترین مظهر قدرت آدرمی است. در حین نثار كردن است كه من قدرت خود، ثروت خود، و توانایی خود را تجربه میكنم. تجربه نیروی حیاتی و قدرت درونی، كه بدین وسیله به حد اعلای خود میرسد، مرا غرق در شادی میكند. من خـود را لبریز، فیاض، زنده، و در نتیجه شاد احساس مـیكنم. نثار كردن از دریافت كردن شیرین تر است، نه به سبب اینكه ما به محرومیتی تن در میدهیم، بلكه به این دلیل كه شخص در عمل نثار كردن زنده بودن خود را احساس میكند. جوهرِ عشق «رنج بردن» برای چیزی و «پروردن آن است»، یعنی عشق و رنـج جدایی ناپذیرند. آدمی چیزی را دوست میدارد كه برای آن رنج برده باشد، و رنج چیزی را بـر خویشتن هموار میكند كه عاشقش باشد.

دلسوزی و توجه جنبه دیگری از عشق را در بردارند؛ و آن “احساس مسئولیت” است. امروز احساس مسئولیت با اجرای وظیفه، یعنی چیزی كه از خارج به مـا تحمیل شده است، اشتباه میشود. در حالی كه احساس مسئولیت، به معنای واقعـی آن، امـری كاملاً “ارادی” است؛ پاسخ آدمی است به احتیاجات یك انسان دیگر، خواه این احتیاجات بیان شده باشند، یا بیان نشده باشند. «احساس مسئولیت كردن» یعنی توانایی و آمادگی برای «پاسخ دادن». یونس در مقابل مردم نینوا احساس مسئولیت نكرد. او مانند قابیل گفت: «آیا من محافظ برادرم هستم؟» آدم عاشق جواب میدهد، زندگی بـرادرش تنها مربوط به برادرش نیست، بلكه از آن او هم هست. او برای همنوعان خـود احساس مسئولیت میكند، همان طور كه برای خود احساس مسئولیت میكند.

اگر جزء سوم عشق، یعنی احترام وجود نداشته باشد، احساس مسئولیت بـه آسـانی بـه سلطه جویی و میل به تملك دیگری سقوط میكند. منظور از احترام ترس و وحشت نیست؛ بلكه توانایی درك طرف، آنچنان كه وی هست، و آگاهی از فردیت بی همتای اوست. احترام، یعنی علاقه به این مطلب كه دیگری، آن طور كه هست، باید رشد كند و شكوفا شود. بدین ترتیب، در آنجا كه احترام هست، استثمار وجود ندارد. من میخواهم معشوقم برای خودش و در راه خودش پرورش بیابد و شكوفا شود، نه برای پاسداری من. اگر من شخص دیگری را دوست دارم، با او آنچنان كه هست، نه مانند چیزی برای استفاده خودم یا آنچه احتیاجات من طلب میكند احساس وحدت میكنم. واضح است كه احترام آنگاه میسر است كه من به استقلال رسیده باشم؛ یعنی آنگاه كه بتوانم روی پای خود بایستم و بی مدد عصا راه بروم، آنگاه كه مجبور نباشم دیگران را تحت تسلط خود در بیاورم یا استثمارشان كنم. احترام تنها بر پایه آزادی بنا می شـود: بـه مصـداق یك سرود فرانسوی، «عشق فرزند آزادی است،» نه از آن سلطه جویی.

عشق در وهله نخست بستگی به یك شخص خاص نیست، بلكه بیشتر نـوعی رویـه Attitude و جهت گیری Orientation منش آدمی است كه او را به تمامی جهان، نه به یـك «معشوق» خـاص، می پیوندد. اگر انسان فقط یكی را دوست بدارد و نسبت به دیگران بی اعتنا باشد، پیوند او عشق نیست، بلكه یك نوع بستگی تعاونی یا خودخواهی گسترش یافته است. با وجود این اكثر مردم فكر میكنند علت عشق وجـود معشوق اسـت. نـه اسـتعداد درونـی. در حقیقت، آنان فكر میكنند كه چون هیچ كس دیگری را جز معشوق دوست ندارند، این خود دلیلی بر شدت عشقشان است. این همان اشتباهی است كه قبلاً به آن اشاره شد.

چون مردم نمیتوانند درك كنند كه عشق نـوعی فعالیت و نـوعی توانایی روح اسـت، خیال میكنند تنها چیز لازم پیدا كردن یك معشوق مناسب است – و از آن پس همـه چیز به خودی خود ادامه خواهد یافت. این درست مثل آدمی است كه میخواهد نقاشی كند، ولی به جای اینكه هنر و فن آن را یاد بگیرد، میگوید منتظـر موضوع مناسبی برای نقاشی هستم و ادعا میكند كه اگر موضوع را بیابد زیباترین نقاشیها را خواهد كرد. اگر آدم واقعاً و صمیمانه كسی را دوست داشته باشد، حتماً همـه مردم، دنیا و زندگی را دوست میدارد. اگر من بتوانم به كسی بگویم «تو را دوست دارم» باید توانایی این را هم داشته باشم كه بگویم «من در وجود تو همه كس را دوست دارم، با تـو همـه دنیا را دوست دارم، در تو حتی خودم را دوست دارم».

آدم خودخواه فقط به خودش علاقه دارد، همه چیز را برای خود میخواهد، از نثار كردن لذتی احساس نمیكند، در صورتی كه از گرفتن شاد میشود. بـه دنیـای خـارج فقط از دیدگاه نفع شخصی مینگرد، بـه احتیاجات دیگران، و شئون و همسازی و شرافت دیگران بی اعتناست. او جز خودش هیچ چیز را نمیتواند ببیند، او در باره همـه كس و همه چیز، از جهت سودی كه ممكن است برای شخص خودش داشته باشند، قضاوت میكند، و اساساً از دوست داشتن عاجز است. «اگر تو خود را دوست داری، دیگران را نیز مانند خودت دوست داری. تـا وقتی كه دیگری را كمتر از خودت دوست داری در دوست داشتن خودت هم موفقیت واقعی كسب نكرده ای، ولی اگر خودت و همه را به یك اندازه دوست بداری، آنگاه همگی را به منزله یك شخص دوست خواهی داشت و آن هم خداست هم انسان. بنابر این آن كسی درستكار و بزرگ است كه، ضمن دوست داشتن خود، همه را به تساوی دوست بدارد.

تمرین هر هنر، خواه هنر نجاری باشد یا پزشكی یا هنر عشق ورزیدن، احتیاج بـه یك سلسله شرایط و قواعد كلی دارد. قبل از هر چیز تمرین هر هنر مستلزم انضـباط اسـت. اگر كاری را با انضباط انجام ندهیم، هرگز نمیتوانیم در آن به درجه مهارت برسیم، اگر فقط در مواردی كه «حوصله اش را داریم» كاری را انجام دهیم، شاید تفریح و سرگرمی خوبی باشد، ولی هرگز ما را در آن هنر ورزیده نمیكند. اشكال كار فقط در رعایت انضباط در تمرین هنر نیست (مثلاً روزانه چندین ساعت تمرین كردن)، بلكه در این است كه این انضباط باید در سراسر زندگی شخص رعایت شود. ممكن است فكر كنـیم كه برای انسان امروزی یادگرفتن هیچ چیز ساده تر از آموختن انضباط نیست. آیا او هر روز هشت ساعت از وقت خود را با شدیدترین انضباط ها در شغلی كه آهنگی یكنواخت دارد، نمیگذارند؟ ولی واقعیت امر این است كه، انسان امروز در خارج از محیط كارش تقریباً فاقد انضباط شخصی است. وقتی كه كار نمیكند، دلش میخواهد تنبل و بی مبالات باشد، یا اگر بخواهیم كلمه دلچسب تری بكار ببریم، میخواهد «اسـتراحت كند. این اشتیاق به تنبلی، بیشتر عكس العملی علیه زندگی یكنواخت است. آدمی مجبور است روزانه هشت ساعت نیروی خود را صرف مقاصدی بكند كـه بـه خودش ارتباط چندانی ندارد، آن هم به طریقی كه خودش انتخاب نكرده، بلكه بوسیله آهنگ یكنواخت كار مقرر شده است. درست به همین سبب انسان علیه انضباط محیط كار قیام میكند، و قیامش شكل یك خودكام جویی بچگانه به خود میگیرد، علاوه بـر این آدمی در مبارزه با قدرت طلبی دیگران، نسبت به هر نوع انضباطی – چه انضباطی كه از طرف مقامی بالاتر بی منطق تحمیل میشود و چه انضباط عاقلانه ای كه شخص به خود تحمیل میكند – بی اعتماد میشود. بدون این انضباط، زندگی از هـم میپاشد، آشفته میشود، و تمركزش را از دست میدهد.

اینكه تمركز شرط لازم چیره دستی در هر هنری است، چنان روشن است كه نیازی بـه توضیح ندارد. هر كس كه خواسته است هنری بیاموزد، این مطلب را درك كرده است. با وجود این، در فرهنگ امروز ما چیزی كه حتی از انضباط كمیاب تر است، همان تمركز است. فرهنگ ما بشر را به چنان زندگی مغشوش و بی تمركزی هدایت میكند كه در هیچ جای دیگر نظیرش نیست. انسان چندین كار را با هم انجام میدهد، میخواند، بـه رادیو گوش میدهد، گفتگو میكند، سیگار میكشد، میخورد و می آشامد. انسان مصرف كننده ای است با یك دهان باز، مشتاق و آماده برای بلعیدن همه چیز فیلم، مشروب، دانش و هر چیز دیگر. این فقدان تمركز زمانی آشكارتر دیده میشود كه مشكل “تنهایی” برای ما پیش میآید. اكثر مردم نمیتوانند بی حركت بنشینند و حرف نزنند، سیگار نكشند، نخوانند یا چیزی نیاشامند. ایـن گونه كسان عصبی و بی قرار میشوند، و باید یا دهانشان را به كار بیاندازند یا دستهایشان را. (سیگار كشیدن یكی از علائم این فقدان تمركز است، زیرا دست، دهان، چشم و بینی را به كار میاندازد.)

عامل سوم بردباری است. باز هم، هر كس كه یك بار خواسته باشد هنری را بیاموزد، میداند كه بردباری شرط لازم موفقیت در هنر است. اگر شخصی به دنبال نتایج فوری باشد، هرگز نمیتواند هنری را واقعاً بیاموزد. با وجود این برای انسان امروز بردباری نیـز همانند انضباط و تمركز كاری بس دشوار است. روش صنعتی زندگی ما درست عكس این را پرورش میدهد: سرعت. همه ماشینهای جهـان امـروز بـرای سریع كار كردن طرح ریزی شده اند: اتومبیل و هواپیما ما را به سرعت به مقصد میرسانند- و هر چه زودتر بهتر. ماشینی كه بتواند مقدار معینی از كار را در نیمی از وقت انجام دهد، دو بار بهتر از آن ماشین كند و قدیمی است. البته دلایل اقتصادی مهمی در این امر وجود دارد. ولی مثل بسیاری از موارد دیگر، در اینجا هـم ارزشهای انسانی تحت الشـعاع ارزشای اقتصادی قرار میگیرد. آنچه برای ماشین خوب است، باید برای انسان هم خوب باشد – منطق این است. انسان امروز فكر میكند كه اگر همه چیز را بـه سرعت انجام ندهد، چیزی – وقت گرانبها – از دستش رفته است؛ بـا وجود این او هرگز نمیداند با این وقتی كه صرفه جویی كرده است چه كند – جز اینكه آن را بكشد.

سرانجام، یكی از شرایط آموختن هر هنر علاقه شدید به چیره دستی در آن هنر اسـت. اگر هنر مورد نظر برای شخص اهمیت فـوق العـاده نداشـته باشـد، هنرجـو هرگز آن را نخواهد آموخت. در بهترین شرایط ممكن است وی همیشه طلبه خوبی باقی بماند؛ ولی هرگز در آن استاد نمیشود. این ورزیدگی به همان اندازه كـه لازمه همه هنرهاست، برای هنر عشق نیز ضروری است. با وجود این، به نظر میرسد كـه بعضی از مردم در هنر عشق ورزیدن بیش از هنرهای دیگر در حد طلبه میمانند و هرگز بـه استادی نمیرسند.

یك نكته دیگر نیز، كه جزء شرایط عمومی آموختن هر هنر است، باید تذكر داده شـود. هیچ كس مستقیماً به آموختن هنری نمیپردازد، بلكـه ابتدا آن را – اگـر بتوان این اصطلاح را بكار برد- بطور غیر مستقیم شروع میكنـد. هنرآمـوز بایـد، قبل از شروع یادگیری خود هنر، بسیار چیزهای دیگر – و اغلب چیزهایی كه به كلی با هم ارتباطی ندارند- بیاموزد. یك شاگرد نجار كارش را با رنده كاری شـروع میكند، و كسی كه میخواهد پیانو زدن یاد بگیرد، ابتدا گامها را میآموزد. اگر هنرآموزی بخواهد هدف زنی با تیر و كمان را بیاموزد، اول باید نفس كشیدن را تمـرین كنـد. اگـر كسی بخواهد در هنری به مقام استادی برسد، باید همه زندگیش را وقف آن كند، یا لااقل بـا آن پیوند دهد. وجود خود شخص به هنگام تمرین آن هنر، همانند ابزار كار میشود كه باید آن را به مقتضای كاری كه انجام میدهد، سالم نگاه دارد. در مورد هنر عشق، همه اینها بدین معنی است كه اگر كسی بخواهد بر آن تسلط یابد، باید كارش را با تمرین نظم، تمركـز، و بردباری در تمام مراحل زندگیش شروع كند. بیدار شدن در ساعت معین، تخصیص دادن وقت معینی به فعالیتهایی از قبیـل تفكر و تامل، خواندن، گوش دادن به موسیقی و راه رفتن؛ افراط نكردن در فعالیت هایی كه در آنها انسان از ترس حقیقت به پندارها و تخیلات داستان ها و فیلم های اسرار آمیز پناه میبرد؛ زیاده روی نكردن در خوردن و نوشیدن همگی از جمله قواعد مقدماتی و بدیهی هستند كه باید در تمرین انضباط رعایت شوند. اما نكته مهم آن است كه انضباط نبایـد به صورت قاعده ای كه از خارج بر ما تحمیل شده است درآید، بلكه باید مبین اراده خود ما باشد؛ انضباط باید دلچسب باشد و آدمی آهسته آهسته خود را آنچنان بدان عادت دهد كه اگر وقفه ای در آن به وجود آید، احساس كند كه چیزی را از دست داده اسـت. یكی از جنبه های تاسف آور فرهنگ دنیای غرب این است كه رعایت مفهـوم انضباط را (مانند هر فضیلت دیگر) دردناك میداند و تصور میكند كه انضباط فقط در صورتی كه دردناك باشد، «مطلوب» خواهد بود. دنیای شرق از قرنها پیش تشخیص داده است كه آنچه برای بشر و برای جسم و روح او خوب است، باید لذت بخش نیز باشد، حتی اگر آدمی در آغاز خوگرفتن بدان ناگزیر شود كه بـه بی میلی شدید خود، برای قبـول انضباط، چیره شود.

مهمترین اقدام برای یادگیری تمركز فكر این است كه یاد بگیریم كه تنها باشیم، بـدون اینكه چیزی بخوانیم، به رادیو گوش بـدهیم، سـیگار بكشـیم یـا مشـروب بخـوریم. در حقیقت، توانایی تمركز دادن فكر به معنی توانایی تنها بودن با خویشتن است- و این خود یك شرط مسلم برای توانایی عشق ورزیدن است. اگر من به علت اینكه نمیتوانم روی پای خود بایستم به كسی بستگی پیدا كنم، آن شخص ممكن است یك نجات دهنده زندگی باشد، ولی رابطه من و او رابطه عاشقانه نیست. گرچه ممكن است این مطلب ظاهراً متناقض جلوه كند. حقیقت آن است كه توانایی تنها ماندن لازمه توانایی دوست داشتن است. هر كس كه سعی كرده است دمی با خود تنها باشد، به اشكال آن پی برده است. اول انسان احساس بی قراری میكند، دلش میخواهد ایـن طرف و آن طرف برود و «وول» بخورد و حتی تا حدود زیادی احساس اضطراب میكند. احتمال دارد كه در باره بی میلی خود به دلیل تراشی بپردازد و به خود بگوید كه ادامه اینكار هیچ ارزشی ندارد، احمقانه است، بیش از اندازه وقت میگیرد و غیره و غیره. همچنین انسان مشاهده میكند كه انواع و اقسام فكرها به مغز او هجـوم می آورنـد و شخص را تسخیر میكنند. او ناگهان میبیند كه دارد در باره نقشه بعدی خود، یا به مشكلی كه در شغلش پیش آمده است، یا اینكه شب به كجا برود، یا به چیزهای دیگر فكر میكند. این اندیشه ها، به جای اینكه ذهن را از افكار پریشان رها سازند، آن را اشغال میكنند. بی فایده نیست اگر چند تمرین زیر را انجام دهیم. مثلاً، با وضعی ارام (نه سست و نه سخت) بنشینیم، چشمها را ببندیم، بعد بكوشیم كه پرده سفیدی را جلو چشم مجسم كنیم، همه فكرها و تصویرهای مزاحم را از خود دور سازیم، سپس بـه دنبال نفس های خود برویم، نه به آنها فكر كنیم و نه به خود فشار آوریم، بلكه فقط آنها را دنبال كنیم و ضمن اینكار آنها را حس كنیم؛ علاوه بر این بكوشیم كـه احساسی از «خود» داشـته باشیم – از من – از خودم، به عنوان كانون نیروهای من، به عنوان خالق دنیای خودم. این تمرین تمركز، حداقل، باید در حدود بیست دقیقه (و اگر امكان داشته باشد بیشتر) در هر روز و هر شب قبل از رفتن به بستر انجام شود.

علاوه بر تمرینهایی از این قبیل، باید در هر كاری كه میكنیم تمركز حـواس داشته باشیم، هنگامیكه به موسیقی گوش میكنیم، كتاب مـیخوانیم، گفتگو میكنیم یا چیزی را تماشا میكنیم. كاری كه هم اكنون انجام میدهیم باید مهمترین چیز باشد و باید تمام وجود خود را وقف آن كنیم. اگر تمركز كامل داشته باشیم، مهـم نیست چه میكنیم؛ همه چیز اعم از مهم و غیر مهم بعد تازهای از حقیقت را احراز میكنند، زیرا تمام توجه ما را به خود جلب كرده اند. برای آموختن تمركز باید از گفتگوهای مبتذل و عاری از اصالت بپرهیزیم. اگر دو نفر راجع به رشد درختی كه برای هر دو معلوم اسـت، صحبت میكنند یا در مورد مزه نانی كه هر دو هم اكنون خورده اند، یا درباره تجربه مشترك مربوط به شغلشان سخن میگویند، همه این گفتگوها منطقی به نظر میآیند، به شرط این كه هر دو طرف حس كنند چه مـیگویند و حرف هایشان انتزاعی و مبهم نباشد. از طرف دیگر، ممكن است گفتگوی اشخاص بر سر مسائل سیاسی یا مذهبی مبتذل، باشد. این هنگامی روی میدهد كه طرفین سخنان قالبی به كـار میبرند، یا هنگامی كه قلباً به سخنان خود عقیده ندارند. در اینجا باید اضافه كرد كه همانطور كه پرهیز از گفتگوهای بی ارزش ضروری است، پرهیز از مصاحب فرومایه نیز مهم است. منظور از مصاحب فرومایه تنها آدمیان شرور و مخرب نیستند. از مصاحبت این عده باید پرهیز كرد، زیرا كه محیط آنها مسموم و افسردگی آور است. منظور من صورت بی جان یا مردمی است كه بـا وجود زنده بودن، روحشان مرده است؛ كسانی كـه فكر و گفتگوهایشان حقیر و ناچیز است؛ كسانی كه به جای حرف زدن «ور» میزنند، و كسانی كه به جای اندیشیدن از عقاید قالبی استفاده میكنند. اما همیشه ممكن نیست كه از مصاحبت این آدمها اجتناب كنیم- ضرورتی هم ندارد. اگر عكس العمل ما طبـق انتظار آنها نباشد – یعنی قالبی و مبتذل نباشد – بله مستقیم و انسانی باشد، اغلب می بینیم كه همین مردم رفتار خود را تغییر میدهند و این تغییر زاییده تعجبی است كه بـر اثر بهت ناشی از برخورد به امری غیر منتظره روی میدهد.

اساس تمركز حواس در مناسبات افراد این است كه شخص بتواند بـه سخنان دیگران گوش بدهد. بیشتر مردم به دیگران گوش میدهند، حتی آنها را نصـیحت مـیكننـد، بدون اینكه واقعاً به آنها گوش داده باشند. آنان نه سخنان دیگران را جدی می انگارند، نه جواب خود را. بطور كلی گفتگو آنها را خسته میكند. آنان گرفتار این پندارند كه اگر با تمركز كامل گوش دهند به مراتب بیشتر خسته میشوند، و حال آنكه عكس این درست است، هر نوع فعالیتی كه با تمركز انجام شود، انسان را بیدارتر میكند (گر چه بعداً نوعی خستگی طبیعی و مفید كه جایگزین آن میشود) در حالیكه هر نوع كاری كه بدون تمركز حواس انجام پذیرد، انسان را كسل و خواب آلوده میكند – در عـین حال شخص در پایان روز به دشواری خوابش میبرد.

هیچ كس نمیتواند بدون اینكه نسبت به حالات خود حساس شود، تمركز حواس بیابد. این یعنی چه؟ آیا انسان باید دائماً راجـع بـه خـودش بیندیشد، خودش را «تجزیـه و تحلیل» كند، یا چیزی دیگر؟ اگر می خواستیم در مورد حساسیت خود نسـبت بـه یك ماشین حرف بزنیم، در بیان آن اشكالی پیش نمی آمد. مثلاً هر كس نسبت به ماشینی كه خود میراند حساس است. حتی یك صدای كوچك و غیر عادی و یك تغییر جزئی در صدای موتور توجه انسان را جلب میكند. به همین ترتیب راننده نسبت به تغییرات سطح جاده، به حركت ماشین هایی كه در جلو و عقب او هستند نیـز حساس است. با وجود این او درباره این عوامل فكر نمیكند، ذهن او در یـك وضـع هوشیاری متعادل است و آماده پذیرفتن همه دگرگونیهای وضـعی است كـه او حواسش را روی آن متمركز كرده است – یعنی ایمنی در رانندگی.

اگر بخواهیم حالت حساس بودن نسبت به شخص دیگری را در نظر بگیریم، كافی است به مثال آشكار آن، یعنی حساسیت و توجه مادر نسبت به كودكش، نظری بیافكنیم. او تغییرات بدنی، تقاضاها، و اضطرابهای كودك را قبل از اینكه آشكارا بیان شوند، احساس میكند. او از گریه كودكش بیدار میشود، در حالیكه صدایی به مراتب بلندتر از آن او را بیدار نمیكند. همه اینها بدین معنی است كه مادر نسبت به زندگی كودكش حساس است. مادر نه مضطرب است نه نگران، بلكه در یك حالت تعادل هوشیارانه به سر میبرد كه او را نسبت به همه نشانه های حالات كودك، كه وسیله ارتباطی به شمار میروند، حساس می سازد. به همین ترتیب، شخص میتواند نسبت بـه خـودش حساس باشـد. مثلاً، ما خستگی و افسردگی خود را حس میكنیم، و به جای اینكه تسلیم آنها شویم یا به افكار افسردگی آوری كه همیشه در پیرامون ماست، آنها را تقویت كنـیم، از خود سوال میكنیم «چه پیش آمده است؟» چرا افسرده ایم؟ همین كار را میتوانیم هنگامی كه عصبانی و خشمگین هستیم، یـا بـه خیالبافی و تمهید گریز از واقعیات گرفتار آمده ایم، انجام دهیم. در هر كدام از این موارد، مسئله مهم این است كـه از وجود آنها آگاهی داشته باشیم و به هزار و یك راه مختلف در باره آنها به دلیل تراشی نپردازیم. علاوه بر این، نسبت به نداری درونی خود – كه غالباً بی درنگ علت اضطراب و افسـردگی و خشم ما را به ما باز میگوید – گوش شنوا داشته باشیم.

انسان عادی نسبت به فعل و انفعالات بدنی خـود نـوعی حساسیت دارد؛ او تغییرات و حتی دردهای بسیار خفیفی را در بدن خود حس میكند. درك ایـن نـوع حساسیت بدنی نیز نسبتاً آسان است، زیرا اكثر مردم از تندرستی تصویری ذهنی دارند. همـین حساسیت نسبت به فعل و انفعالات ذهنی به مراتب نادرتر و دشوارتر است، زیرا بسیاری از مردم هنوز كسی را كه ذهنش به بهترین وجه عمل كند، ندیده اند. آنان روحیات و اعمال پدر و مادر، خویشان، یا جامعه خود را به عنوان هنجار (نورم) بر می گزیننـد و تا زمانی كه از آن منحرف نشوند، احساس میكنند كه عادی هستند و رغبتی به مشاهده چیزی ندارند. مثلاً چه بسیارند كسانی كه هرگز یك فرد دوست داشتنی ندیده اند، به یك آدم پایبند اصول، شجاع ، و برخوردار از تمركز حواس بر نخورده اند. این واضح است كه انسان، برای حساس بودن نسبت به خـود، بایـد تصویری ذهنی از طرز كار انسان سالم داشته باشد- و بداند كه اگر كسی در كودكی یـا در زندگی بعدی از آن محروم بوده است، اینك چگونه میتواند آن را درك كند؟ مسلماً جـواب ساده ای بـرای این سوال وجود ندارد، ولی این سوال به یك عامل انتقادی در نظـام تربیتـی مـا اشـاره میكند.

اساسی ترین شرط به عشق این است كه بر خودفریفتگی فایق آییم. جهت بینی آدم خود فریفته چنان است كه انسان تنها آن چیزهایی را كه در خودش دارد، واقعی میپندارد، در صورتی كه پدیده های دنیای خارج نفساً دارای واقعیتی نیستند، بلكه فقط از دیدگاه فایده یا خطری كه برای شخص دارند، احساس میشوند. قطب مخالف خودفریفتگی واقع بینی است؛ و آن استعدادی اسـت ذهنی كـه دیدن مردمان و اشیا را، چنانكه هستند و بطور عینی، ممكن میسازد و به شخص امكان میدهد كه صور عینی را از تصاویری كه زاییده ترسها و آرزوهای خود اوست جدا كند.

عدم واقعبینی ما نسبت به ملتهای خارجی زبانزد همگان است. در ظرف یك روز ملتی را با قاطعیت تمام پلید و فاسد قلمداد میكنیم، در صورتی كه گمان میبریم كـه ملت خودمان مظهر خیر و شرف است. واقع بینی در اندیشیدن را خِرَد مینامند؛ رویه عاطفی آدمی، كـه خرد او بدان متكی است، فروتنی نام دارد. فقط وقتی میتوانیم واقع بین باشیم و از خرد در اعمـال روزانه مدد جوییم، كه با فروتنی به جهان بنگریم، و از رویای كودكانه همه چیزدانی، و بر همه كاری توانا بودن آزاد شده باشیم.

اگر میخواهم هنر عشق ورزیدن را بیاموزم، باید كوشش كنم تا در همه موارد واقع بین باشم و نسبت به موقعیت هایی كه واقع بین نیستم حساسیت پیدا كنم. باید بكوشم تا بدون توجه به علایق، احتیاجا و ترس هایم، بین تصویری كه خـودم از شخص دیگر و رفتارش دارم- تصویری كه به سبب خودفریفتگی من شكسته و تحریف شده اسـت- با واقعیت آن شخص، آنچنانكه هست، تمیز قائل شوم. اگر بتوانیم واقع بین و بـا شعور باشیم، نیمی از راه هنر عشق را پیموده ایم؛ ولی این واقع بینی و خرد باید همگانی باشد؛ یعنی به همه كسانی كه با ما در تماسند تعمیم یابد. اگر كسی بخواهد تنها در مناسبات خود با معشوق واقع بین باشد، و تصور كند كه در مناسبات خود بـا دیگران باید از آن چشم پوشید، به زودی درمییابد كه هم در اینجا و هم در آنجا شكست خورده است. این ایمان از تجربه خود شخص، از اعتقاد به نیروی فكری خود، و از مشاهده و قضاوت شخصی سرچشمه میگیرد. در حالی كه ایمان ناخردمندانه حقیقت پنداشتن چیزی است فقط به خاطر اینكه قدرتی آن را توصیه كرده است یا اكثریت قبولش دارند، ایمان خردمندانه از اعتقادی مستقل سرچشمه میگیرد كه بر پایه تفكر و مشاهده ثمربخش استوار است، ولو آنكه مغایر عقیده اكثریت باشد.

وقتی كه به خود ایمان داشته باشیم، میتوانیم قول بدهیم، زیرا بنا به گفته نیچه بشر را میتوان از روی ظرفیتی كه برای قول دادن دارد، شناخت.

دوست داشتن بدین معنی است كه انسان خود را بدون هیچ ضمانتی واگذارد، خود را به طور كامل تسلیم كند، فقط به این امید كه عشقش ممكن است در معشوق ایجاد عشق متقابل كند. عشق ایمان است، و آنكه ایمانش كم است از عشق بهـره چندانی نخواهد داشت.

رویه دیگری كه برای تمرین هنر عشق لازم است و تا به حال در مورد آن فقط به ابهام صحبت كرده ایم و اكنون باید آن را به وضوح بیان كنیم، فعال بودن است. فعالیت نیـز اساس تمرین عشق است. قبلاً گفتیم كه منظور از فعالیت «انجام دادن چیزی» نیسـت، بلكه منظور فعالیت باطنی و استفاده ثمربخش از نیروهای خویشتن است.

عشق فعال بودن است؛ اگر من عاشق باشم فكر من دائماً و بـه طـور فعال متوجه معشوق است، ولی نه فقط معشوق یا معشوقه. زیرا اگر تنبل باشم یا دایماً آگاه و هوشیار و فعال نباشم، مسلماً نمیتوانم ارتباط فعالانه خود را با معشوق حفظ كنم. خواب تنها موردی است كه میتوان از فعالیت دست كشید، بیداری آنچنان حالتی است كـه در آن جایی برای تنبلی وجود ندارد. وضع متضاد بسیاری از مردم امروز، كه هنگام بیداری نیمه خوابند و هنگام خواب یا هنگامی كه میخواهند بخوابند، نیمه بیدارند، برای منظور ما مثال خوبی است. كاملاً بیدار بودن حالتی است كه در آن شخص نـه ملول اسـت و نـه ملالت آور- و این در حقیقت یكی از شرایط اصلی دوست داشتن است. یكی از شرایط ضروری تمرین هنر عشق فعال بودن در فكر و احساس است، چشمها و گوشها را در سراسر روز بـاز نگه داشتن و از تنبلی درونی اجتناب كردن است، خواه این تنبلی به شكل فعل پذیر باشـد، یا به صورتی اتلاف وقت. اندیشه تجربه زندگی، به این طریق كـه بگوییم میتوان در دنیای عشق خلاق بود و در سایر موارد بی ثمر، پنداری باطل اسـت. در خلاقیت هرگز چنین تقسیم كاری وجود ندارد. قابلیت دوست داشتن احتیاج به جدیت، بیداری و شور زندگی دارد، و همه اینها نتیجه فعال و ثمربخش بودن در بسیاری از شئون دیگر زندگی است.

اگر، همان طور كه در این كتاب گفته شده است، واقعاً عشق یگانه پاسخ كافی و عاقلانه به مسئله هستی انسان است، پس هر جامعه ای كه از تكامل عشـق جلوگیری كند به ناچار در نتیجه تضادش با نیاز ضروری طبیعت بشری، محكوم بـه فناست. در حقیقت، گفتگوی از عشق «موعظه» نیست، به این دلیل ساده كه بحثی در باره احتیاج غایی و واقعی بشر است.

اگر چنین احتیاجی به وضوح احساس نمیشود، دلیل این نیست كه اصلاً وجود ندارد. تحلیل ماهیت عشق، علاوه بر اینكه ما را به آن نتیجه میرساند كه به طور كلی عشقی وجود ندارد، خود به منزله انتقاد از اوضاع اجتماعی است كه عشق را از میان برده است. ایمان به عشق به عنوان یك پدیده اجتماعی، و نـه بـه منزله یـك پدیـده استثنایی و فردی، ایمانی عقلایی است كه از بینش آدمی در درك طبیعت خود سرچشمه میگیرد.

عشق و احترام انسانی یا نیكی و تقوی امری دستوری و «حكمی» نیسـت. نباید گفت كه «تو باید همسایه ات را همچون خودت دوست داشته باشی» این حكم تورات را باید از راه دیگری عملی ساخت. آدمی را باید با نور عشق و دانش متوجه این حقیقت عینی كرد كه شرط تكامل انسانی همانا عشق ورزی و همبستگی با دیگران است. پس با این حكمت كهن یونانی شروع خواهیم كرد كه انسان باید در وهله اول با خودش آشنا گردد و خود را بشناسد. و این شناسایی تنها موقعی كامل و واقعی میشود كه از راه عشق به دست آید. چه، انسانی كه از این راه به شناختن خود میپردازد خود به خود به سوی شناسایی دیگران و جهان خارج كشیده میشود. انسان فهمیده انسانی است كه بیش از هر كس دیگر به «تنهایی» فلسفی خود واقف است و از ایـن رو بـه آسانی پی میبرد كه فقط از راه عشق ورزیدن میتواند به این تنهایی فلسفی خود خاتمه دهد. انسانی كه بخواهد با خود و اجتماعش در صلح و تعادل و صفا باشد راهی جز این ندارد كه با دنیای خارج از در عشق ورزی درآید و تنهایی خود را به اتحاد و هماهنگی تبدیل كند.

«در حین عشق ورزیدن و نثار كردن خـود، در حین نفـوذ در شخص دیگر، خود را می یابیم، خود را كشف میكنیم. شناسایی كامل فقط به وسیله “عمل” عشق به وجود می آید. این عمل از حدود فكر و كلام تجاوز میكند، و این همان غوطه ور شدن دلیرانه در تجربه وصل است. ما مجبوریم خود و دیگری را از نظر عینی بشناسـیم تا قادر باشیم واقعیت او را ببینیم، تا بر خیال های فریبنده و تصویر تابدار و غیر منطقی كه از او داریم فایق آییم…»

پس انسانی كه به انسان بودن خود واقف گشته است و با نور و عشق راه زنده بودن را در برابر خود باز میكند، انسانی است كه در درجه اول می كوشد خود و دنیا را آنچنانكه هست ببیند. انسانی كه حس مسئولیت و احترامی شدید نسبت بـه خود دارد و بـا توجهی كه شرط عشق و خرد انسانی است به دنبال آن میرود تا شخصیت و تمامیت انسانی خود را هر دم آبدیده و محكمتر كند. چنین انسانی من جمله هـیچ گاه حاضر نخواهد شد كه به خاطر كسب افتخارات موهومی از قبیل جاه و مقام و منزلت دروغین و یا تحصیل ثروت و موقعی كه بتوانـد احیاناً او را در برابـر پستی و بلندی های روزگـار «بیمه كند» خود را بفروشاند. گرانبهاترین سرمایه این انسان و محكمترین پایـه قدرت او چیزی جز شخصیت او نیست. و برای او، این زندگی كه به عنوان امانتی مقدس تنها یكبار در اختیار او گذاشته شده، هزاران بار بیش از آن ارزش دارد كه در ازای خوشایند دیگران یا ملاحظات گذران اجتماعی، خوار و ذلیل گردد.

منبع: تاریخ ما

جاذبه قهر و عشق به زندگی

جاذبه قهر و عشق به زندگی

اریک فروم

به راستی ما هنوز زندگی را دوست میداریم؟ این پرسش را بعضی-ها (اگر یکسره بی-معنی ندانند) دستکم گمراه کننده میدانند. مگر همه زندگی را دوست ندارند؟ و مگر عشق به زندگی انگیزه همه اعمال ما نیست؟ اگر زندگی را دوست نمی-داشتیم و برای نگهداری و بهبود آن این همه تلاش نمی-کردیم، می-توانستیم زنده بمانیم؟ تفاهم میان آنان که چنین می-اندیشند و من که چنین پرسشی را مطرح میکنم، با اندکی تلاش، شاید چندان دشوار نباشد.

تفاهم با دیگران ممکن است دشوارتر باشد. منظورم این جا آنهائی هستند که به پرسش من با گونه-ای خشم واکنش نشان می-دهند. خشمگینانه می-پرسند چگونه جرات میکنم به این که زندگی را دوست داریم شک کنم؟ آیا تمامی تمدن ما، شیوه زندگی-مان، احساس-های مذهبی-مان و باورهای سیاسی-مان، از همین عشق به زندگی ریشه نمی-گیرد؟ آیا کسی که چنین چیزی را زیر علامت سوال می-برد بنیاد فرهنگ ما را متزلزل نمی-کند؟ رسیدن به تفاهم، با کسی که به خشم می-آید بسیار دشوارتر است، چرا که ماهیت خشم همواره مخلوطی از عصبی شدن و حق به جانب بودن است، که هرگونه تفاهمی را دشوار میکند. به انسانی که می-رنجد، آسان-تر می-توان با کلماتی خردمندانه و دوستانه نزدیک شد، تا به کسی که به خشم می-آید. زیرا این یکی رنجش-اش را با باوری که به حقانیت-اش دارد می-پوشاند. آنهائی که به پرسش آغازین من با خشم واکنش نشان می-دهند، اگر بدانند با طرح این پرسش نمی-خواهم به کسی حمله کنم، بلکه می-خواهم خطری را گوشزد کنم که تنها با طرح چنین پرسشی قابل اجتناب است، شاید بهتر با آن پرسش کنار بیایند.

تردیدی نیست که بدون کمی عشق به زندگی نه هیچ بشری میتواند وجود داشته باشد و نه هیچ فرهنگی. می-بینیم انسان-هائی که حداقل علاقه به زندگی را از دست می-دهند دیوانه می-شوند، خودکشی میکنند و یا بدون امیدی به بازگشت، به دام الکل و اعتیاد می-افتند. جامعه-هائی را هم می-شناسیم که چنان از هرگونه عشق به زندگی تهی و از ویرانگری سرشار می-شوند که از هم می-پاشند و فرومی-ریزند یا در لبه پرتگاه قرار دارند. نمونه-اش آزتک-ها، که قدرتشان در برابر گروه کوچکی از اسپانیائی-ها چون غبار فروریخت. یا آلمان نازی را بخاطر آوریم که اگر به میل هیتلر پیش می-رفت در جریان یک خودکشی همگانی قربانی می-شد. ما در دنیای غرب هنوز در حال متلاشی شدن نیستیم، اما به گواهی نشانه-های موجود، امکان این حادثه وجود دارد.

اگر بخواهیم در باره عشق به زندگی سخن بگوئیم، باید نخست ببینیم که از زندگی چه می-فهمیم. پاسخ به نظر ساده می-آید. می-توان گفت زندگی ضد مرگ است. انسان و یا حیوان زنده میتواند حرکت کند و در برابر تحریک واکنش نشان دهد. این از یک پیکر مرده برنمی-آید. پیکر مرده زوال می-یابد و حتا وجودی چونان سنگ و چوب هم ندارد. آری در اساس میتوان زندگی را این گونه تعریف کرد. اما من مایل-ام ویژگی زندگی را کمی دقیقتر مشخص کنم: زندگی همیشه گرایش به کمال و یگانگی دارد. به بیان دیگر زندگی به ناچار روندی از رشد و دگرگونی همیشگی است. با پایان یافتن روند رشد و دگرگونی، مرگ فرامی-رسد. اما زندگی به شکلی وحشی و بی-ساختار رشد نمیکند. هر موجود زنده باید شکل و ساختاری را به خود بگیرد که در کروموزم-اش نهفته است. میتواند کامل-تر و بهتر رشد کند، اما نمیتواند به چیز دیگری بدل شود که در ذات او نیست.

زندگی همیشه یک روند است؛ روند دگرگونی و شکوفائی و نیز روند همواره کنش متقابل میان ساختار موجود و محیطی که در آن چیزی زاده میشود. هرگز از یک درخت سیب درخت گیلاس بوجود نمی-آید، اما درخت-های سیب یا گیلاس، متناسب با عوامل اساسی و شرایط محیط زیست-شان، میتوانند زشت-تر یا زیباتر شوند. رطوبت هوا و تابش نور خورشید، که برای یک گیاه زندگی بخش است، میتواند سبب تباهی گیاه دیگری شود. در مورد انسان هم جزاین نیست؛ اما افسوس که آگاهی بسیاری از پدران، مادران و آموزگاران، از آنچه برای انسان سودمند است، از آگاهی یک باغبان درباره گیاهان-اش، بسیار کمتر است.

این ادعا که رشد زندگی به گونه-ای وحشی و غیرقابل پیش-بینی نیست، بلکه بر اساس یک الگویِ ساختاریِ پیشینی است، به هیچ رو به این معنی نیست (مگر به مفهومی بسیار دور) که جنبه-های بسیار ویژه یک موجود زنده قابل پیش-بینی باشد. این یکی از پارادکس-های بزرگ هر چیز زنده است: قابل پیش-بینی هست و نیست. با توجه به خطوط کلی، کم-و-بیش می-دانیم از یک موجود زنده چه بوجود خواهد آمد. اما زندگی پراز رویدادهای غیرقابل پیش-بینی است. در مقایسه با نظمی که در قلمرو موجودات غیرزنده حاکم است، هر چیز زنده «بی-نظم» است. کسی که با همه وجود خواهان نظم باشد (که نباید فراموش کرد «نظم» همواره مقوله-ای است از ذهن خود انسان)، بدان-سان که در همه موجودات زنده انتظار وجود یک نظم را داشته باشد، سرخورده خواهد شد. اگر میل او به نظم بیش از اندازه باشد، خواهد کوشید زندگی را تحت نظم درآورد تا بهتر بتواند بر آن سلطه ورزد. و اگر آشکار شود که زندگی کنترل او را نمی-پذیرد، چه بسا کار به چنان سرخوردگی و خشمی بکشد، که سرانجام بکوشد زندگی را خفه کند و بکشد. او دیگر از زندگی بی-زار است، چرا که نتوانسته است خود را از میل شدید به مهار کردن زندگی رها کند. او در عشق به زندگی شکست خورده است، چرا که- همانگونه که یک ترانه فرانسوی می-گوید: عشق فرزند آزادی است.

آنچه گفته شد نه تنها در برخورد با زندگی دیگران، که در مورد زندگیِ درون خودمان نیز صادق است. همه ما آدم-هائی را می-شناسیم که نمی-توانند خود-انگیخته باشند و خود را آزاد حس کنند. چرا که اصرار دارند احساس-ها، اندیشه-ها و رفتارشان را کنترل کنند. آنها قادر به انجام هیچ کاری نیستند مگر این که از نتیجه آن مطمئن باشند. دائم از تردید در رنج-اند. سخت در تلاش بدست آوردن اطمینان-اند و اگر نتوانند به این اطمینان دست یابند، تردید بازهم یشتر آزارشان خواهد داد. آدم-هائی که این-چنین از بیماری میل به کنترل رنج میبرند، ممکن است مهربان باشند یا بی-رحم، ولی یک شرط باید همیشه برآورده شود: موضوع مورد علاقه-شان باید قابل کنترل باشد. اگر میل به کنترل از اندازه معینی بیشترشود، میگویند شخص به وسواس و سادیسم شدید دچار شده است. این گونه نام گذاری-ها برای طبقه-بندی بیماری-های روانی سودمند است، از دید دیگری، میتوان گفت شخص توانایی دوست داشتن زندگی را ندارد؛ از زندگی می-ترسد، چرا که از هرچه که نتواند کنترل-اش کند می-ترسد.

یک قاعده کلی در مورد هرگونه عشقی وجود دارد، چه عشق به زندگی باشد، چه عشق به یک انسان دیگر، به یک حیوان، و یا یک گل: من هنگامی میتوانم دوست بدارم که عشق من درخور معشوق باشد و با نیازها و طبیعت او همخوانی داشته باشد. عشق من به گیاهی که به آب کم نیاز دارد، خود را در این نشان میدهد که تنها همان-قدر که نیاز دارد به آن آب بدهم. اگر درباره «آنچه که برای گیاهان سودمند است» یک پیش-باوری دارم، مثلاً این که همه گیاهان به آب فراوان نیاز دارند، گیاه را خراب خواهم کرد و از بین خواهم برد، چون نمی-توانم آن را چنان که بایسته اوست دوست بدارم. پس فقط دوست داشتن و «بهترین آرزوها» را برای یک موجود زنده دیگر داشتن، کافی نیست. تا ندانم نیاز یک گیاه، یک حیوان، یک کودک، یک مرد، و یا یک زن چیست، و تا نتوانم خود را از پیش فرض-ام در این باره که بهترین چیز برای دیگران چیست و از میل-ام به کنترل دیگران، رها کنم، عشق من ویرانگر است- بوسه مرگ است.

بسیاری از آدمها نمی-توانند دریابند چرا از عهده جلب محبت کسی، که او را بشدت و با شور-و-حرارت فراوان هم دوست دارند، بر نمی-آیند. یا حتی او را می-رمانند. آنها از سرنوشت بی-رحم خود شکایت میکنند. و نمی-توانند بفهمند چرا عشقشان در دیگری عشقی را بیدار نمیکند. اینان اگر بتوانند دست از شکایت از زندگی و دلسوزی برای خود بردارند، شاید این نکته کمکشان کند و شاید حتی بتوانند جریان غم-انگیز رویدادها را تغییر دهند. بشرط این که از خود بپرسند آیا عشقشان با نیازهای معشوق همخوان است یا پی-آمد پندار پابرجایشان، از آن چیزی است که برای دیگری بهترین میدانند.

از کنترل تا بکارگرفتن زور فاصله تنها یک گام کوتاه است. آنچه در مورد کنترل زندگی معتبر است، در مورد بکارگرفتن زور هم اعتبار دارد: عشق و قهر دو برابر نهاد آشتی ناپذیراند. در کنش انسان شاید هیچ دوگانگی بیشتر از دوگانگی عشق و قهر نباشد. هر دو در طبیعت ما ریشه-های ژرف دارند. هردو در اساس راه-های ممکن برخورد با واقعیت و چیره شدن بر آنان-اند. هنگامی که من اینجا از قهر سخن میگویم نباید فوری به خشونت، تهاجم، حمله، و جنگ اندیشید؛ اینها شیوه-های بروز شدیدتر قهر هستند، ولی با اصل قهر مساوی نیستند. بیشترِ انسان-ها اصل قهر را چنان طبیعی و بدیهی میدانند که اساساً هیچ احساس خاصی نسبت به آن ندارند. اما قهر به عنوان یک اصل، به هیچوجه پاره-ای از «طبیعت انسانی» ما نیست.

خیلی-ها اصل زور را ساده-ترین و مناسب-ترین راه گشودن یک مشکل می-دانند. هنگامی که کودکی از انجام کاری که به عهده دارد خودداری میکند، برای مادر بهترین و سریعترین راه این است که کودک را با زور به آن کار وادار کند. مادر قدرت دارد، پس کودک باید تسلیم شود. چرا مادر نباید از قدرتش استفاده کند؟ البته شیوه-های گوناگونی برای بکار بردن زور وجود دارد – شیوه-های دوستانه-تر و یا ناخوشایندتر . میتوان بدون تهدید به خشونت، که به عنوان آخرین تیر ترکش باقی میماند، به اقناع کودک کوشید. اما میتوان هم فوری دست به تهدید زد. میتوان تناسب را رعایت کرد، و فقط به همان اندازه زور بکار برد که برای رسیدن به هدف لازم است. کسی که گرایش به سادیسم دارد، فوری خشونت می-ورزد، و آنهم با شدتی به مراتب بیش از آنچه وضعیت ایجاب میکند.

قهر الزاماً به معنی تهدید بدنی نیست؛ میتواند جنبه روانی داشته باشد، بدین-سان که آدم با استفاده از تاثیر-پذیری و نادانی یک کودک، او را گول بزند، به اشتباه بیاندازد، و یا او را به فورم مورد علاقه خود در آورد. قهر تنها بر هدف معین اثر نمی-گذارد، در کسی هم که آن را به کار می-گیرد رضایت شدیدی ایجاد میکند، بشرطی که طرف مقابل نتواند بدرستی از خود دفاع کند. قهر، با نیرو، چیرگی و اقتدارش مشروع میشود. اما چه مشروعیت فریبنده-ای! در واقع چنین انسانی تنها به این دلیل برتر است که از کودک بزرگتر و نیرومندتر است. در برابر مردی هفت-تیر بدست، او، این آدم قدرتمند، همچون یک کودک است.

چنین موضعی در برابر کودکان، تنها یکی از جلوه-های ممکن زور است. در زندگی شخصی و اجتماعی بزرگسالان هم میتوان آن را دید، و تازه بیشتر، چرا که احساس مهربانی، که بیشترِ ما در برابر کودکان داریم، و می-تواند موضع-مان را نرم-تر کند، کمتر ممکن است در برابر هم-سالان داشته باشیم؛ و از آن کمتر در برابر بیگانگان. در بیشترِ مناسبات میان انسان-ها، قوانین هستند که از بکاربردن زور جلوگیری میکنند. نمونه-های بسیاری وجود دارد که قوانین کسی را که کوشیده است با بکاربردن زور دیگری را وادار به اجرای خواسته-های خود کند، محدود کرده-اند. با این همه قوانین تنها حداقلی از ایمنی را در برابر زور ایجاد میکنند. در بسیاری از مناسبات شخصی قوانین نمی-توانند به گونه-ای موثر از زور جلوگیری کنند. پدری که از پذیرفتن شغل مورد پسند پسر جوانش سر-باز-میزند، زور بکار می-برد؛ مادری که اشک-ریزان دست به دامان شفقت پسرش میشود تا او را از ازدواج با دختر مورد پسندش باز دارد، زور بکار می-برد. کارفرمائی که تهدید به اخراج میکند، آموزگاری که شاگردانش را به پذیرش نظرات-اش وامی-دارد، و اگر راضی به پذیرش آن نشدند، نمره بد به آنان میدهد، همه اینها زور بکار میبرند- خواه آگاه باشند، خواه نباشند.

مناسبات میان دولت-ها بوسیله یک قانون بین-المللی، که کاربرد قهر را محدود کند، تنظیم نمیشود. اصل حاکمیت، که همه ملت-ها از آن سود می-جویند، به دولت اجازه میدهد منافع-اش را به هر وسیله-ای که مناسب میداند، اعمال کند؛ از آن جمله، و بویژه، بوسیله قدرت نظامی یا اقتصادی. ما همیشه بهانه می-آوریم که قهر را فقط برای دفاع بکار می-بریم، اما از این که مرگ و ویرانی بی-امان را برای رسیدن به هدف بپذیریم، خم به ابرو نمی-آوریم. چنان حساسیت خود را از دست داده-ایم که میتوانیم در همان حال که در روزنامه می-خوانیم چه شماری از مرد و زن و کودک کشته یا معلول شده-اند، صبحانه-مان را با لذت بخوریم.

تردیدی نیست که کاربرد قهر تنها تا زمانی خردمندانه است که آدم نیرومندتر از حریف-اش باشد. و منطقی هم بنظر میرسد که آدم به همین سبب تلاش کند به قدرت قهاره-اش بیافزاید. و هر کاری که میتواند بکند که دیگری در این پهنه به پای او نرسد. اما در تاریخ، به مراتب موثرتر از زندگی شخصی، میشود دید که هرگونه تلاش برای تضمین همیشگی برتری از راه کاربرد قهر، بی-شک تلاشی است بیهوده. آن چه در سرمستی پیروزی چونان زمینه ثباتی تغییر-ناپذیر برای دورانی صد-ساله می-نماید، و ریشه در برتری قدرت قهاره دارد، بی-شک پس از تنها چند دهه در برابر قدرتی دیگر و یا در اثر ضعف درونی متلاشی میشود. امپراطوری هزار-ساله هیتلر، که تنها پانزده سال پایید، نمونه-ای است برای پیروزی-هایی که در درجه نخست بر پایه زور بنا شده-اند.

حتی آن هنگام هم که پنداشته میشود زور میتواند ثمر دلخواه را ببار آورد، دارویی است با عوارض جانبی خطرناک. در سطح ملی، در نیروهای بازنده میلی شدید به تلافی بجا می-گذارد، و همزمان به آنها نیز حقانیت اخلاقی میدهد که هر آن که شرایط اجازه داد، از زور استفاده کنند. بکارگرفتن زور، روی انسان-هائی هم که آن را به کار میبرند عوارض جانبی خطرناک میگذارد. کسی که از زور استفاده میکند خیلی زود نیروی ابزار زور را (ثروت-اش را، مقام-اش را، اعتبارش را، توپ و تانک-اش را) با قدرت خودش اشتباه میگیرد. او در واقع هیچ تلاش نمیکند خودش: روح-اش، عشق-اش و نیروی زندگی در خودش، را نیرومندتر کند، بلکه همه انرژی-اش را صرف تلاش برای کاراتر کردن ابزارش میکند. همچنان که ظرفیت او در بکارگیری خشونت بالا میرود، خود او ضعیف تر میشود و از یک نقطه معین دیگر راهی برای بازگشت وجود ندارد. او راه دیگری ندارد جز این که با واقعیت به گونه-ای قهرآمیز برخورد کند و همه چیزش را روی پیروزی روش-هایش بگذارد. زندگی در درونش نمی-جوشد، دلبستگی-اش کمتر است و کمتر کسی به او دل می-بندد؛ البته او هراس بیشتری را برمی-انگیزد و طبیعی است که بسیاری را هم به شگفتی وامی-دارد.

راه عشق از راه بکارگرفتن زور جدا است. عشق کوشش میکند بفهمد، ایمان بدهد و جان بدمد. این است که عاشق، خود نیز، همواره در حال دگرگون شدن است. بهتر حس میکند، ژرفتر می-بیند، سازنده-تر است و با خود یگانه-تر . عشق نه به معنای احساساتی-گری است و نه سستی، بلکه روش تاثیر گذاردن و دگرگون کردن است، بدون عوارض جانبی خطرناکی که در بکارگرفتن زور وجود دارد. عشق، برخلاف قهر، به بردباری، کوشش درونی و بیش از همه به جرات نیاز دارد. کسی که میخواهد به یاری عشق بر مشکلی چیره شود، باید جرات تحمل سرخوردگی را داشته باشد و برغم زمین خوردن-ها بردبار بماند. او نیازمند به ایمان به قدرت خودش است و نه به انحراف از آن: یعنی زور.

آنچه تا کنون نوشته-ام چیزی نبوده است که کسی نداند. باوجود این نوشتن آن بیهوده نیست. چرا که این-ها را می-دانیم و نمی-دانیم. با توضیحات-ام در باره خشونت و عشق، به مثابه دو موضع اصلی در برابر زندگی، بویژه می-خواهم آگاهی-مان را بر آنچه میدانیم ولی آگاهانه نمیدانیم، برانگیزم. باید واکنش-مان را در برابر کودکمان، یک سگ، همسایه، یک فروشنده، یک حریف سیاسی و یا حتی دشمن سیاسی به دقت مشاهده کنیم؛ باید بدانیم که چگونه با کمترین سرخوردگی بدنمان منقبض میشود و به قهر روی-آور میشویم، و اگر ابزاری برای قهر نیافتیم و یا این ابزار در دسترس-مان نبود، چگونه احساس شکست میکنیم. چه بسیارند لحظه-هایی که احساسی چونان شاه داستان «آلیس در سرزمین عجایب» داشته-ایم: گردن بزنید!

اگر می-خواهیم گرایش-مان را به برخورد قهرآمیز ناگهانی بشناسیم، باید خیلی به دقت خود را زیر نظر بگیریم و گوش به زنگ واکنش-هایی باشیم که کمتر از آن آگاهیم . پس از آن باید به فکر راه بهتری بود؛ از آمادگی به رویکرد قهرآمیز باید دست برداشت و بجای آن هشیار و بردبار بود. آدم بجای این که هردم بپرسد که حاصل این کار چیست، باید هرچه بیشتر دل به روند کار بسپارد و مشاهده کند که چگونه آرامش می-یابد و انقباض-ها و اضطراب-ها از میان میروند.

بکارگیری قهر تنها یکی از راه-های حل مشکل بشر است. ولی انتخاب این راه تنها برای کسی ممکن است که به ابزار قدرت دسترسی دارد. و تازه هنگامی هم که کاربرد قهر راهی ممکن برای حل مشکلات زندگی باشد، راهی رضایت-بخش نیست. چرا که انسان را به ابزار قدرت خود وابسته میکند. آدم را تنها و ترسو میکند. قهر، اگر هم پاسخی ممکن به زندگی باشد، پاسخی است پوچ، نه تنها به دلیل غیرقابل اعتماد بودن قدرت، بلکه بویژه از آن رو که در برابر مهمترین مشکل زندگی بشر، گریز-ناپذیر بودن مرگ، کاری از قدرت ساخته نیست. قدرتمندترین انسان-ها هم همانگونه از مرگ شکست میخورند که ناتوان ترین آنها. نیش این شکست ناگزیر اصل قهر را به پدیده-ای مسخره بدل میکند، اگرچه ممکن است کسی براین امر آگاه نباشد.

عشق، همیشه با علاقه فعالانه به رشد و نیروی زندگی در آنچه که دوستاش میداریم، همراه است. جز این نیز نمیتواند باشد، چرا که زندگی روند شدن، یگانگی و کمال است. عشق به هرچیز زنده، در شوق یاری رساندن به این رشد خود را بروز میدهد. چنانکه پیشتر نشان دادم، میل به کنترل و میل به کاربرد قهر با طبیعت عشق ناسازگار است، و تحقق و تکوین آن را سد میکند.

شاید بعضی بی-صبرانه بپرسند چرا این جا سخن از عشق به زندگی است، حال آن که تا کنون من بیش از هرچه از عشق به انسان-ها، جانوران و یا گیاهان سخن گفته-ام؟ آیا در اساس پدیده «عشق به زندگی» وجود دارد؟ و با توجه به این که موضوعِ واقعیِ عشقْ پدیده-های منفرد و مشخصی مانند انسان-ها هستند، آیا این (عشق به زندگی) یک پدیده انتزاعی نیست؟ هنگامی که زندگی به تبع ماهیت-اش روند رشد و کمال است، و نمی-توان با توسل به کنترل و خشونت محبوب شد، پس عشق به زندگی هسته درونی هرگونه عشقی است. عشق، عشق به زندگی در یک انسان، در یک حیوان و در یک گیاه است. عشق به زندگی نه تنها پدیده-ای انتزاعی نیست، بلکه هسته واقعی و مشخص هرگونه عشقی است. آنکس که می-پندارد دیگری را دوست میدارد، بدون این که زندگی را دوست بدارد، شاید به شدت به آن شخص وابسته باشد – ولی دوست-اش نمیدارد. میدانیم، اگرچه بیشتر در ناخودآگاه-مان، که چنین است.

وقتی کسی در باره انسانی میگوید «او کسی است که زندگی را براستی دوست میدارد»، بیشترِ مردم می-فهمند منظور چیست. در این هنگام ما انسانی را پیش چشم می-آوریم که هرچه را رشد میکند و زنده است دوست میدارد. کسی را مجسم میکنیم که مجذوب رشد یک کودک، بالندگی، ایده-ای که شکل می-پذیرد، و سازمانی است که در حال گسترش است. برای چنین کسی حتی یک چیز جامد، مثل سنگ و آب هم به چیزی زنده بدل میشود. هرچیز زنده جذب-اش میکند، نه بخاطر این که بزرگ و قدرتمند است، بلکه برای این که زنده است. بیشتر وقت-ها میتوان کسی را که زندگی را دوست دارد از حالت چهره-اش شناخت. چشم-ها و پوست-اش می-درخشند، درون-اش و پیرامون-اش نورانی است. هنگامی که انسان-ها عاشق می-شوند، زندگی را دوست دارند. این عشق به زندگی زمینه کشش آنها به یکدیگر است. اگر عشق-شان به زندگی سست باشد، دلدادگی-شان هم از بین میرود و نمیتوانند دریابند چرا چهره-هایشان، با این که تفاوتی نکرده-است، دیگر همانی نیست که بود.

آیا عشق به زندگی، بیش و کم ، ویژگی همه انسان-هاست؟ چه خوب بود اگر چنین بود، اما افسوس انسان-هایی هم هستند که زندگی را دوست نمیدارند، بلکه مرگ، نابودی، بیماری، ویرانی و پراکندگی را «دوست دارند». رویکرد آنان به رشد و زندگی، تنها همراه با نفرت و با آرزوی خفه کردن هردویشان است. آن ها از زندگی بی-زارند، زیرا نمیتوانند از آن لذت ببرند و یا بر آن کنترل داشته باشند. آنها دچار بدترین انحراف ممکن هستند، یعنی به مردگان کشش دارند. این آدم-ها را من «نکروفیل» Necrophilia نامیده-ام، «مرده-پرست»، [مراجعه کنید به نوشته-ای از اریش فروم که خانم گیتی خوشدل با نام «دل آدمی و گرایشش به خیر و شر» به فارسی برگردانده-اند] و توضیح داده-ام که گرایش به نکروفیل، در شکل نهادینه شده-اش از دیدگاه روان-پزشکی نشانه یک بیماری شدید روانی است.

آدم اگر به پیراموناش نگاه کند خواهد دیدکه همانگونه که کسانی را می-شناسد که عاشق زندگی هستند، آدم-هائی را هم می-شناسد که مرده-پرستند، هرچند جرات نکند به این طبقه-بندی بی-اندیشد؛ چرا که در ظاهر همه «خوب» و «مهربان» هستند. هنگامی هم که براستی میل به آدم-کشی در کسی چیره شد، دوست داریم شانه بالا بیاندازیم، روی از او بگردانیم و او را «بیمار» بنامیم. شاید هم او بیمار باشد، اما از کجا معلوم که خود ما هم به همان بیماری دچار نباشیم؟ چه چیز بما اطمینان میدهد که دوستدار زندگی هستیم، و نه مرده-پرست؟

و براستی هم در فرهنگ معاصر ما، نشانه-هایی بارز حکایت از این دارند که ما هم اکنون نیز به کششی پنهانی بسوی هرچیز بی-جان مبتلا هستیم. نمودهای آن را به اندازه کافی میتوان دید: خشونت ویرانگر و سلطه-جوئی در سطح بین-المللی، جنایت و بی-رحمی در سطح ملی؛ گستردگی فشار و ترس که در میزان فروش داروهای روانی خود را نشان می-دهد؛ و مصرف مواد مخدر، که می-خواهد هیجان و تحریک روانی را جایگزین عشق راستین به زندگی کند. برای باور کردن ابعاد واقعه نیازی به آمار نداریم. در هریک از ما، کم و بیش، عارضه بیماری پیداست. کدامیک از ما میتواند بدون یک گیلاس مشروب در جمع احساس سرخوشی کند؟ هرگاه بنظر برسد موقعیت ایجاب میکند، کوشش نمیکنیم برای خود شادی یا نگرانی مصنوعی بوجود آوریم؟ بجای حس می-خواهیم از راه فکر دریابیم چه چیز در خور یک مناسبت (عروسی، تدفین، اثر خوب یک هنرمند) است. سکس تنها به معنی بدست آوردن «رابطه جنسی» و هیجان است، بدون این که به دیگری، سوای تنها همین تمنا، احساس دیگری داشته باشیم.

نشانه دیگرِ ترس و فشاری که دست-خوش آنیم، اعتیاد به سیگار است. هرکس که یک-بار خواسته باشد سیگار را ترک کند میداند، که در جمع و یا در هنگام ترس و هیجان، بیشتر وسوسه میشود دست به سوی سیگار ببرد. آزمایش زیر را هم هرکس میتواند بکند: هرکس سعی کند فقط آرام بنشیند، هیچ حرکتی نکند، چشمش را ببندد و به هیچ چیز نیاندیشد، یکجور ناآرامی را احساس میکند، به فکر هزار چیز می-افتد و منتظر است هرچه زودتر آزمایش به پایان برسد. این فشار و ترس، تا اندازه-ای مشکلاتی شخصی هستند و دلیل-های فردی دارند. ولی بخش گسترده-ای از آن نتیجه شیوه زندگی ما مردم جامعه صنعتی هستند. بهترین نشانه آن این که ما به نتیجه بیش از روندی که به آن می-انجامد علاقه داریم. در بخش تولید صنعتی، ماشین-ها و دستگاه-ها هستند که نتیجه را بدست می-دهند. این، کار را به جائی می-کشاند که ما خودمان را هم ماشین می-انگاریم، می-خواهیم بسرعت به نتیجه-ای برسیم و در جستجوی ابزاری هستیم که بتواند اثر دلخواه را ایجاد کنند.

اما ما ماشین نیستیم. زندگی وسیله رسیدن به هدف نیست، بلکه خود هدف است. روند زندگی، یعنی دگرگونی، رشد، تکامل، آگاه-تر و هوشیارتر شدن، مهم-تر از هرگونه ساختن و پرداختن مکانیکی است، به شرط آن که زندگی را دوست بداریم- و این توانائی بزرگی است. میشود تصور کرد کسی که در پاسخ به این پرسش که چرا کسی را دوست دارد، میگوید برای این که موفق، مشهور و ثروتمند است، دچار احساسی ناخوشایند باشد؛ چرا که میداند این ها همه براستی با دوست داشتن ارتباطی ندارند. ولی اگر گفت دیگری را برای این دوست میدارد که سرشار از زندگی است و برای این که لبخندش را، صدایش را، دست-هایش را ، چشم-هایش را دوست می-دارد، چرا که از آن ها زندگی می-تراوند، در این صورت او براستی یک دلیل ارائه داده است. همین طور است در رابطه با خود شخص. کسی که علاقه-مند است، مورد علاقه است و آدمی که میتواند دوست بدارد و زندگی را در وجود خود و دیگران دوست میدارد، دوست داشتنی است.

بدیهی است دوست داشتن زندگی رویکردی است که در فرهنگی که نتیجه را مهم-تر از روند بدست آمدن آن، و اشیاء را مهمتر از زندگی میداند، وسیله را جانشین هدف میکند، و از ما انتظار دارد جایی که به قلبمان نیاز است فهم-مان را بکار گیریم، چندان آسان دست-یافتنی نباشد. عشق به دیگری و به زندگی را نمیتوان در برابر بهایی معین بدست آورد. رابطه جنسی را میتوان اما عشق را نه. عشق، بدون لذت بردن از آرامش وجود ندارد. عشق، توانایی لذت بردن از بودن است، نه از داشتن یا مصرف چیزی یا انجام کاری.

یک علت دیگر دشواری دوست داشتن زندگی برای ما، اشتهای فزاینده و سیری-ناپذیر ما به چیزهاست. تردیدی نیست که چیزها میتوانند و باید در خدمت انسان باشند. اما اگر در جستجوی آن ها، نه به عنوان وسیله کمکی، که بخاطر خودشان باشیم، میتوانند کم-کم عشق و علاقه به زندگی از میان ببرند و انسان را به زایده ماشین، یعنی به یک شئی بدل کنند. اشیاء خیلی کارها میتوانند بکنند، اما نمی-توانند یک انسان و یا زندگی را دوست بدارند. پیوسته به ما، در مقام مصرف کننده، می-باورانند که شادیمان تنها هنگامی کامل است که چیزی بخریم. چیزی را که تا چند نسل پیش بدیهی بود، دیگر فراموش کرده-ایم: این که آدم برای بدست آوردن زیباترین شادی-های زندگی به هیچ اسبابی نیاز ندارد. پیش شرط بدست آوردن این شادی-ها، توانایی آرام بودن است، توانایی «خود را به دست چیزی سپردن» و تمرکز کردن.

سفر به ماه تخیل ملیون-ها انسان را برمی-انگیزد، و برای بسیار کسان مسحور کننده تر از تماشای یک انسان ، یک گل، یک رود و یا خودش است. بی-تردید سفر به ماه شگفت-انگیز است چرا که به هوش، بردباری، دلیری و جرات بستگی دارد؛ نه به عشق. از این رو سفر به ماه سمبل زندگی با دستگاه-های مکانیکی، احساس شگفتی به آنها و به کاربردشان است. دنیای چیزهای ساخته شده بدست انسان، غرور ما را برمی-انگیزد و در همین حال، تهدیدمان میکند. هرچه جنبه چیزبودگی واقعیت برجسته-تر شود، بکار بردن چیزها برایمان جالب-تر میشود. هرچه ویژگی زندگی را کمتر بشناسیم، کمتر میتوانیم زندگی را دوست بداریم. قبول کنیم که دلبستگی ما به شگفتی-های تکنیک، که میتواند زندگی را به ویرانی بکشاند، بیش از خود زندگی است. آیا اینچنین نیست که برای ما مردم جامعه صنعتی از بین بردن سلاح اتمی، به گونه-ای موثر، از آن رو ناممکن شده است، که زندگی برایمان بسیاری از جذابیت-هایش را از دست داده است؟ و در عوض اشیاء شیفتگی ما را برمی-انگیزند؟

یک مانع دیگر در راه دوست داشتن زندگی را میتوان در بوروکراسی رشد-یابنده در هرکارمان دید. ما به انگیزه سودآوری بیشتر دوست داریم فرد را به قالب مناسب «عضوی از جمع» در آوریم، نامیدن این کار با نام-های گوش-نوازتر «کارگروهی» یا «روح جمعی» و جز آن، تغییری در اصل واقعیت نمیدهد. با این ترفند فرد نظم می-پذیرد و کارکرد او افزایش می-یابد، اما دیگر او خودش نیست؛ آنچنان که باید از زندگی سرشار نیست، و از دوست داشتن زندگی ناتوان است.

بجاست اگر پرسیده شود آیا این وضع قابل تغییر است؟ آیا باید سیستم تولید انبوه و دست-آوردهای تکنیکی-مان را کنار بگذاریم تا بتوانیم دوباره زندگی را دوست بداریم؟ من براین باور نیستم. اما باید از خطر آگاه بود و به چیزهای مادی جایگاه مناسب خودشان را داد و از تبدیل شدن به اشیاء و ایفا کردن نقش جانشین برای آنان دست برداشت. اگر موجود زنده را، بجای این که بخواهیم به میل خود تغییر دهیم، دوست بداریم، آنگاه یک چیز -مثلاً یک شیشه- هم میتواند، در اثر کار زندگی بخش بروی آن، مثل کاری که یک هنرمند میکند، به چیزی زنده بدل شود. آنگاه می-آموزیم که کافی است مدتی به تماشای چیز یا کسی بنشینیم تا از آن خوشمان بیاید. اما باید براستی آن را تماشا کرد، و دنبال بدست آوردن چیزی از آن نبود. آدم باید بتواند آرام باشد. احساساتی که باید با کلماتی پرهیجان مانند: «فوق-العاده نیست؟» یا : «می-میرم از این حسرت که باز ببینم-اش!» بیان شود، چندان ژرف نیست. کسی که میتواند یک درخت را چنان تماشا کند که گوئی درخت هم او را نگاه میکند، کمتر ممکن است که بخواهد پس از آن کلامی بر زبان آرد.

نمیتوان برای دوست داشتن زندگی نسخه داد، با این همه بسی چیزها میتوان آموخت. کسی که بتواند دست از خیال پردازی بردارد، کسی که بتواند خود و دیگران را چنانکه هست و هستند ببیند، کسی که بتواند بجای گریختن به بیرون با خود خلوت کند، کسی که بتواند تفاوت میان زندگی و چیزها، خوشبختی و هیجان، وسیله و هدف، و بویژه میان عشق و قهر را حس کند، نخستین گام-ها را در راه دوست داشتن زندگی برداشته است. پس از نخستین گام-ها آدم باید دوباره به طرح پرسش-ها بپردازد. پاسخ-های پر معنی را در یک سری از کتاب-ها، اما بیشتر وقت-ها در خود، میتوان یافت.

یک مسئله نباید فراموش شود: هرچه انسان زندگی را بیشتر دوست بدارد، از این که حقیقت، زیبائی و سلامت زندگی مورد تهدید قرار بگیرد بیشتر باید رنج ببرد. این، آن هم در این روزگار، یک واقعیت است. اما کسی که نسبت به زندگی بی-تفاوت میشود، تا خود را از این رنج دور نگه-دارد، رنج بزرگتری را برای خود به ارمغان می-آورد. هر انسانی که افسردگی شدید داشته باشد، تایید خواهد کرد که احساس اندوه به معنی رهائی از رنجِ هیچ حس نکردن است. مهمترین چیز در زندگی خوشبخت بودن نیست، زنده بودن است. و بدترین چیز در زندگی رنج بردن نیست، بدترین چیز بی-تفاوتی است.

اگر رنچ ببریم میتوانیم برای از بین بردن سببِ رنج بکوشیم. اما اگر هیچ حس نکنیم، افلیج-ایم.

تاکنون، در تاریخ زندگی بشر، رنج زاینده دگرگونی بوده است. آیا اکنون باید بی-تفاوتی همه توانائی انسان را در تغییر سرنوشت-اش، از بین ببرد؟

برگردان: هما همایون…ketabnak.com

مرده پرستی ( نکروفیلیا )Necrophilia

مُرده‌خواهی، مرده‌بازی، مرده‌بارگی یا نکروفیلیا، نام نوعی عمل غیر متعارفِ جنسی است که در آن، ارضای میل جنسی، از طریق تماس جنسی با جسد مردگان، حاصل می‌شود. گفتنی است این عمل سابقه‌ای طولانی در طول تاریخ دارد و ریشه آن به هزاران سال قبل از میلاد مسیح برمیگردد.

مرده‌خواهی، به دو طریق، انجام می‌شود:

الف: قتل افراد زنده و تماس جنسی پس از مرگ، که به آن، مرده‌بازی سادیستی است.

ب: مرده‌بازی حقیقی یا مطلق: در این نوع از مرده‌بازی، منحرفان، اجساد مردگان را از گورستان‌ها یا سالن‌های تشریحی یا محلی که جسد در آن، به ودیعت، سپرده شده، ربوده و با آن، عمل جنسی انجام می‌دهند. از یک مرده‌شوی ایتالیایی نام می‌برند که با بیش از ۱۰۰ جسد زن نزدیکی کرده بود. این مجرمین اغلب بیمار روانی هستند و دارای شخصیت‌های نامتعادل می‌باشند.

مرده پرستی ( نکروفیلیا ) انحراف جنسی است که مبتلایان به آن لذت جنسی خود را فقط از طریق تماس جنسی با اجساد و مردگان کسب می کنند. نکروفیلیا به معنای جسد دوستی است و معمولا در مردان شایع است. این افراد که در مکانهای تاریک و قبرستانها به دنبال مرده زنان و کودکان میگردند را (نکروفیل) میگویند. در زمان قدیم گمان میرفت که عقب ماندگان ذهنی و در برخی موارد نادر مرده شویان و مامور قبر و گورکنها این کار را میکنند و فکر میکردند این افراد به دلیل شغلشان از لحاظ جنسی در محرومیت هستند. به همین خاطر به مرده تجاوز میکنند تا خود را ارضا کنند. اما پس از گذشت چند قرن متوجه شدند این بیماری جنسی در اقشار مختلف و انسانهایی که این شغلها را ندارند نیز وجود دارد.

منش انقلابی

منش انقلابی

اریش فروم

The Revolutionary Character. Erich Fromm

مفهوم “منش انقلابی”، مفهومی سیاسی-روانشناختی است. از این لحاظ همانند مفهوم منش اقتدارطلب است، که از حدود سی سال پیش در حوزه روان-شناسی مطرح شده است. مفهوم منش اقتدارطلب، ترکیبی است از مقوله-ای سیاسی، ساختار اقتدار در دولت و خانواده، و مقوله-ای روان-شناختی، ساختار منش که بر پایه ساختار سیاسی و اجتماعی شکل میگیرد.

مفهوم منش اقتدارطلب، زاده و پرورده پاره-ای از منافع و علائق سیاسی است. ما، در حوالی سال ١٩٣٠ در آلمان، می-خواستیم بفهمیم که اکثریت مردم چه شانس و امکانی برای شکست هیتلر دارند. در سال ١٩٣٠ اکثر مردم آلمان، به ویژه کارگران و کارمندان مخالف نازیسم بودند. آنها در انتخابات سیاسی و اتحادیه-های کارگری نشان داده بودند که خواهان دموکراسی-اند. مساله اما این بود که آنها در صورتی که جنگ پیش آید، آیا برای ایده-های-شان میجنگند؟ فرض ما این بود که عقیده داشتن یک چیز است و باور داشتن چیز دیگری است. به عبارت دیگر، هر کسی میتواند عقیده-ای را فراگیرد، درست مانند کسی که میتواند زبان یا رسم و آیینی خارجی را بیاموزد، اما فقط آن عقایدی که ریشه در ساختار منش فرد دارند و حامی و حاوی انرژی منش-اند، باور محسوب میشوند. تاثیر ایده-ها، به ویژه هنگامی که آنها به ساده-گی از سوی اکثریت پذیرفته و بیان میشوند، تا حد زیادی به ساختار منش فرد در شرایط حساس و بحرانی بستگی دارد. همان-گونه که هراکلیت گفته و فروید شرح داده است، “منش آدمی بخت و سرنوشت اوست”. این ساختار منش است که تعیین میکند، فرد چه نوع ایده-ای را برگزیند، و ایده برگزیده شده چه قدرتی داشته باشد. در واقع، این امر در تعریف فروید از مفهوم منش، دارای بیشترین اهمیت است. فروید میگوید مفهوم منش، فراتر از مفهوم سنتی رفتار است، در حقیقت، مفهوم منش از رفتاری سخن میگوید که انباشته از پویایی است، در نتیجه فرد، نه تنها به شیوه معینی می-اندیشد، بلکه بسیاری از اندیشه-های وی در تمایلات و عواطف-اش ریشه دارند.

مساله-ای که ما در آن زمان مطرح کردیم این بود: کارگران و کارمندان آلمانی تا چه حد دارای ساختار منشی مخالف اندیشه-های اقتدارطلب نازیسم-اند؟ پرسش ضمنی دیگر ما این بود: کارگران و کارمندان آلمانی تا چه حد در شرایط حساس و بحرانی با نازیسم می-جنگ-اند؟ پس از انجام پژوهش، نتیجه بدست آمده این بود که ده درصد از کارگران و کارمندان مورد بررسی، دارای ساختار منشی بودند که ما آن را اقتدارطلب می-خواندیم، حدود پانزده درصد دارای ساختار منش دموکراتیک بودند، و اکثریت وسیعی -حدود هفتاد و پنج درصد- مردمی بودند که ساختار منش شان ترکیبی از دو طرف یاد شده بود. پیش فرض نظری ما آن بود که اقتدارطلبان، نازی-های دوآتشه-اند، و دموکرات-ها رزمندگان ضدنازی-اند، و اکثریت نیز نه آنند و نه این. وقایع بین سال های ١٩٣٣ تا ١٩٤٥ کم-و-بیش درستی و دقت این پیش-فرض را نشان داد.

حال برای منظور و هدف ما کافی است که بگوییم ساختار منش اقتدارطلب، ساختار منش فردی است که در سایه اطاعت و همزیستی با مراجع قدرت، احساس قدرت و هویت میکند، و در همان حال با کسانی که تسلیم قدرت وی شده-اند، همزیستی سلطه-گرایانه دارد. بنابر این میتوان گفت، منش اقتدار طلب، هنگامی که تسلیم قدرت و بخشی از قدرتی است که باد کرده و بُت شده است، احساس قدرت میکند، و در همان حال هنگامی که خودش بر زیر-دستان-اش اعمال قدرت میکند، احساس غرور و مستی میکند. در حقیقت این حالت هم زیستی سادومازوخیستی/دگر-خودآزاری است که به وی احساس قدرت و هویت میبخشد. بخشی از “بزرگ” بودن (هر چه باشد) او را بزرگ میکند؛ اما اگر تنها شود، به تنهایی کوچک و هیچ میشود. به همین دلیل، منش اقتدارطلب، هر تهدیدی علیه قدرت-مندان و ساختار اقتدار آنها را تهدیدی علیه خود و زندگی متعادل-اش میداند. از این رو، او به ناچار در برابر هر تهدیدی علیه اقتدارطلبی، به مثابه تهدیدی علیه زندگی و تعادل خودش میجنگد.

برای پرداختن به مفهوم منش انقلابی، من میخواهم سخن را از این جا آغاز کنم که منش انقلابی چه چیز نیست. نخست این که، تا حدودی روشن است که منش انقلابی، شخصی نیست که در انقلابها شرکت میکند. این دقیقاً همان نکته ظریف تفاوت بین رفتار و منش پویا، به معنای فرویدی آن است. هر کسی به دلایلی چند، صرف-نظر از این که چه احساسی دارد، به شرط آن که به قصد انقلاب اقدام کند، میتواند در انقلاب شرکت کند. اما همین واقعیت که او به منزله یک انقلابی اقدام میکند، کم و بیش چیزهایی درباره منش وی به ما میگوید.

دومین موردی که میخواهم بگویم منش انقلابی چه چیز نیست، اندکی پیچیده است. منش انقلابی، “طاغی و شورشی” نیست. منظور چیست؟ من طاغی یا شورشی را فردی میدانم که دلیل آزردگی و خشم عمیق-اش از اقتدار حاکم به هیچ وجه آن نیست که وی اقتدار را بی ارزش و ناخواستنی و ناپذیرفتنی میداند، بلکه وی میخواهد اقتدار حاکم را سرنگون کند تا خود بتواند بر مسند آن تکیه زند. و در بیشتر موارد هنگامی که وی به هدف خود دست می-یابد، با اقتدار و قساوتی بسیار بیشتر از پیش علیه هم-رزمان پیشین-اش میجنگد.

سنخ منش شناسانه طاغی یا شورشی در تاریخ سیاسی سده بیستم بسیار شناخته شده است. برای نمونه میتوان از چهره-ای چون “رمزی مک-دانلد” یاد کرد. او که در آغاز معترضی وظیفه-شناس و صلح-طلب بود، هنگامی که به قدرت رسید، “حزب کارگر” را ترک کرد و به مراجع قدرتی پیوست که سالها علیه آنها جنگیده بود. او در همان بدو ورودش به دولت ملی، به دوست و رفیق پیشین خویش “اسنودن” گفت: “امروز همه دوشس-های لندن میخواهند گونه-هایم را ببوسند.”این نمونه کلاسیک گونه طاغی یا شورشی است که به وسیله طغیان و شورش به قدرت دست می-یابد. گاه سالها طول میکشد تا طاغی به نتیجه برسد، گاهی هم خیلی زود به نتیجه میرسد. برای نمونه، شخصیت بدبختی چون “لاول” در فرانسه را به یاد بیاورید که به عنوان یک شورشی در زمان بسیار کوتاهی حاضر شد تمام سرمایه سیاسی خود را بفروشد. من میتوانم بسیاری دیگر از این شخصیتها را نام ببرم، اما مکانیسم روان-شناختی آنان همیشه مشابه و یکسان است. شاید بگویید زندگی سیاسی در سده بیستم، گورستانی از گورهای اخلاقی افرادی است که با ادعای انقلابی پا به میدان گذاشتند، اما سپس آشکار شد که طاغی-های فرصت-طلبی بیش نیستند.

مورد دیگری که منش انقلابی شمرده نمیشود قدری پیچیده-تر از مفهوم طاغی یا شورشی است، منش انقلابی، متعصب نیست. انقلابی-ها از نظر رفتاری اغلب متعصب هستند. اما در اینجا نیز، دست کم از نظر من، میان رفتار سیاسی و ساختار منش، تفاوت ویژه و آشکاری وجود دارد. متعصب به چه معناست؟ من متعصب را فردی نمیدانم که دارای “باور” است. باید یادآور شوم که امروزه متعصب نامیدن هر کس که باوری دارد، دیگر به مد روز تبدیل شده است، همچنان که کسی را که هیچ باوری ندارد یا به سادگی باورهایش را قربانی میکند، واقع-گرا مینامند. من فکر میکنم از نظر بالینی میتوان متعصب را به منزله شخصی “خودشیفته” تعریف و توصیف کرد. در واقع او، به شکلی بسیار ناآشکار، شخصی روان-پریش است (افسردگی، اغلب توام با گرایش پارانویا) که چون هر روان-پریشی، به طور کلی ارتباطش با دنیای پیرامونش قطع شده است. اما متعصب، توانسته پاسخ و دلیلی بتراشد که او را از روان-پریشی آشکار، نجات دهد. در واقع او هدفی را برگزیده -سیاسی، دینی یا هر هدف دیگری-، هدفی که او آن را می-پرستد. او از این هدف یک بُت ساخته و خود را به طور کامل فرمانبردار و مطیع بُت-اش کرده است. زندگی وی در سایه این بُت، شور و معنا می-یابد. او با فرمانبرداری و اطاعت-اش از این بُت، به هویت-اش دست می-یابد، بُتِی کاذب که خود آن را تراشیده و مطلق-اش ساخته است.

اگر بخواهیم برای بیان آدم متعصب سمبل و نمادی برگزینیم. باید او را “یخِ سوزان” بخوانیم. او شخصی پُر-شور-و-حرارت و در همان حال بسیار سرد-و-بی-روح است. در حالی که به طور کلی ارتباط و پیوندی با جهان پیرامونش ندارد، اما همچنان سرشار از شوری سوزان است. او آمیزه-ای از شور مشارکت و اطاعت مطلق است. برای شناخت آدم ُمتعصب، نباید به آن چه میگوید زیاد توجه کرد، بلکه باید به آن برق ویژه چشمها و شور سرد و بی-روحش نگریست، امری که بیانگر جمع اضداد بودن آدم متعصب است: یعنی، وی مخلوطی از فقدان تمام عیار پیوند و ارتباط با جهان و شور سرشار پرستش بُتش است. آدم متعصب بسیار شبیه کسی است که پیامبران “بُت-پرستش” می-خواندند. نیازی به گفتن نیست که متعصبان همیشه در تاریخ نقش بزرگی به عهده داشته-اند؛ و اغلب وانمود میکنند که درست مانند یک انقلابی-اند، چون آن چه میگویند یا دست-کم لحن بیان-شان درست مانند آن چیزی است که یک انقلابی باید بگوید.

تا این جا کوشیدم توضیح دهم که به گمان من منش انقلابی چه چیز نیست. من فکر میکنم هم اکنون نیز، مفهوم منش̊ شناختیِ انقلابی، هم چون مفهوم منش اقتدارطلب، میتواند مفهوم بسیار با اهمیتی باشد. در واقع ما در عصر انقلابها زندگی میکنیم، انقلابهایی که از سه سده پیش از این، با شورش-های سیاسی در انگلستان و فرانسه و امریکا آغاز شد، و سپس با انقلابهای اجتماعی روسیه و چین، و در حال حاضر امریکای لاتین تداوم یافته است.

در این عصر انقلابی، واژه انقلابی در بسیاری از نقاط جهان، همچنان جذاب و دلنشین است و به منزله صفتی مثبت، در وصف بسیاری از جنبشهای سیاسی به کار برده میشود. همه جنبشهایی که از واژه انقلابی استفاده میکنند، مدعی هدفهایی بسیار همانند-اند: یعنی، همه آنها مدعی-اند که برای آزادی و استقلال پیکار میکنند. اما به واقع، برخی چنین-اند و برخی چنین نیستند. منظورم آن است که برخی براستی برای آزادی و استقلال پیکار میکنند، و برخی فقط از شعارهای انقلابی به منظور پیکار برای استقرار رژیمهای اقتدارطلب، اما با برگزیدگانی متفاوت، استفاده میکنند.

چه گونه میتوانیم انقلاب را تعریف کنیم؟ اگر بخواهیم معنای آن را در واژه-نامه-ها بیابیم، به سادگی میتوانیم بگوییم: انقلاب سرنگونی مسالمت آمیز یا خشونت-آمیز دولت موجود و جایگزینی دولتی جدید است. البته این تعریف، تعریف بسیار رسمی و سیاسی واژه انقلاب است، و نه معنای ویژه آن. ما میتوانیم به یک معنای تا حدودی مارکسیستی تر، انقلاب را به منزله جایگزینی نظامی به طور تاریخی مترقی-تر به جای نظام موجود تعریف کنیم. البته در این جا، همیشه این پرسش طرح خواهد شد، که چه کسانی تصمیم میگیرند و تعیین میکنند که چه “نظامی به طور تاریخی مترقی-تر” است. به طور معمول، دست-کم در کشور خودشان، این فاتحان-اند که تعیین میکنند.

سرانجام ما میتوانیم انقلاب را از منظر روان-شناختی هم تعریف کنیم. از این منظر میتوانیم بگوییم انقلاب جنبشی سیاسی به رهبری افرادی با منش انقلابی و جذب مردم از طریق منش انقلابی است. البته این تعریف، دربرگیرنده همه معانی مفهوم انقلاب از منظر روان-شناختی نیست، اما برای منظور ما در این ُجستار که همه تأکیدمان را روی مساله منش انقلابی گذاشته-ایم کافی است. بنیادی-ترین مشخصه منش انقلابی، آن است که وی مستقل و آزاد است. برای درک ساده معنای استقلال میتوان آن را مخالف همزیستی وابسته به قدرتمندان فرادست و بی-قدرتان فرودست، تعریف کرد، یعنی همان سخنی که پیش از این درباره منش اقتدارطلبان گفته شد. اما این نکته، معنای مستقل و آزاد را به حد کافی روشن نمیسازد. در واقع تمام دشواری درست این جاست که واژه-های استقلال و آزادی، امروزه به طور ضمنی به گونه-ای استفاده میشوند که مطابق آن، همه افرادی که در نظامی دموکراتیک زندگی میکنند آزاد و مستقل هستند. این معنای ضمنی استقلال و آزادی، به طور تاریخی در انقلابهای طبقه متوسط علیه نظام فئودالی ریشه دارد، و در ادامه نیز در تقابل با رژیمهای توتالیتر قوت بیشتری یافته است. در نظامهای فئودالی و سلطنت مطلقه، فرد نه آزاد بود، نه مستقل. او تحت سلطه قوانین و فرامین سنتی و فرادستان خودکامه بود. در واقع، در پی پیروزی انقلابهای بورژوایی در اروپا و امریکا بود که افراد به آزادی و استقلال سیاسی دست یافتند. این “آزادی از” و “استقلال از” قدرتها و مراجع سیاسی بود.

شکی نیست که این دست-آوردها بیانگر تحولی بسیار مهم بوده-اند، اگر چه امروزه، صنعت-گرایی اشکال نوینی از وابستگی به بوروکراسی پیچ-در-پیچ ایجاد کرده که در تضاد آشکار با ابتکار آزاد و استقلال بازرگانان در سده هیجدهم است. در هر صورت، مساله استقلال و آزادی، بسیار ژرف-تر از آزادی و استقلال در معنایی است که بیان شد. در حقیقت اگر ما با نگاهی ژرف به مساله استقلال و آزادی نظر کنیم، در می-یابیم که استقلال، بنیادی-ترین جنبه رشد و تحول انسان است.

نوزاد تازه متولد شده هنوز با محیطش یکی است. دنیای خارج، برای او هنوز به منزله واقعیتی جدا از خودش وجود ندارد. اما حتی هنگامی که کودک میتواند اشیا را به منزله واقعیتی جدا از خود بشناسد، هنوز هم برای مدتی طولانی ناتوان است و بدون کمک پدر و مادر نمیتواند زنده بماند. اما همین ناتوانی طولانی مدت بچه انسان، در مقایسه با بچه-های حیوانات، افزون بر آن که یکی از اصول رشد و تحول کودک است، در عین حال به کودک می-آموزد که به قدرت تکیه کند و از قدرت بهراسد.

به طور طبیعی، از هنگام تولد تا بلوغ، والدین مظهر قدرت و سویه دوگانه آن هستند: این سویه دوگانه، در حقیقت کمک کردن و تنبیه کردن است. در دوران بلوغ، جوان به مرحله-ای از رشد رسیده است که میتواند روی پای خود بایستد (البته در جوامع ساده کشاورزی)، به عبارت دیگر برای تداوم زندگی اجتماعی طولانی-اش، دیگر وجود والدین ضروری نیست. او میتواند از نظر اقتصادی نیز از آنها مستقل شود. در بسیاری از جوامع ابتدایی، استقلال (به ویژه از مادر) با برگزاری مناسک آیینی، ابراز و اظهار میشود، هر چند این استقلال، آسیبی به وابستگی وی به طایفه نمیزند. بلوغ جنسی نیز عامل دیگری است که فراشُد رهایش از والدین را شتاب می-بخشد. میل جنسی و ارضای آن، فرد را به سوی افرادی بیرون از خانواده سوق میدهد. عمل جنسی نیز بخودی-خود، به طور کامل به عهده خود جوان است و در این زمینه، کمکی از دست پدر و مادر بر نمی-آید.

حتی در جوامعی که ارضاء میل جنسی را، پنج یا ده سال پس از بلوغ جنسی، به تعویق می-اندازند، میل جنسی برانگیخته شده، شوق و آرزوی استقلال را برمی-انگیزد و موجب درگیر شدن جوان با والدین و مراجع قدرت اجتماعی میشود. یک فرد معمولی، سالها پس از بلوغ به این میزان از استقلال دست می-یابد. اما این واقعیتی انکارناپذیر است که این گونه استقلال، حتی اگر فرد بتواند زندگی-اش را اداره کند، ازدواج کند و بچه-دار شود، باز هم بدین معنا نیست که او به طور واقعی آزاد و مستقل شده است. هر چند او بزرگ سال است، اما هنوز کمابیش ناتوان است، و به انحاء گوناگون درصدد یافتن قدرتهایی است که در پناه آن ها از حمایت و اطمینان خاطر برخوردار شود. بهایی که او بابت این یاری میپردازد، او را به آن قدرتها وابسته میکند، آزادی-اش را از دست میدهد و فراشُد رشدش اُفت میکند. او اندیشه-ها، احساسات، اهداف و ارزشهایش را از آن قدرتها اقتباس میکند، هر چند با این توهم زندگی میکند که افکار و احساساتش حاصل انتخابهای خود او هستند. آزادی و استقلال هنگامی کامل است که افراد، خود افکار و احساسات-شان را تعیین کنند. فرد فقط هنگامی به راستی میتواند چنین کند که به مرحله-ای رسیده باشد که خودش روابطش را با دنیای پیرامونش شکل دهد و مجال واکنش اصیل بیابد. چنین معنایی از استقلال و آزادی را نه فقط نزد عارفان رادیکال، بلکه نزد مارکس نیز میتوان یافت. مایستر اکهارت، یکی از رادیکال-ترین عارفان مسیحی، میگوید: “زندگی من چیست؟ آن چه که خود از درون میجوشد. میجوشد از چیزی که خود بی-جان است.” یا … ” آیا چیزی بیرون از خود، سرنوشت انسان را معلوم میکند، یا چیزی بیرون از خود، در می-یابدش، نه این خطا است، هیچ کس نمیتواند خدا را بیرون از خودش تصور کند و دریابد، بلکه آنچه هست از آن خودمان و در خود ماست.”

مارکس، با اندیشه-ای غیر-الاهیاتی، در این زمینه میگوید: ” وجود˚هنگامی خود را مستقل مدنظر قرار میدهد که به خود متکی باشد و فقط هنگامی متکی به خود است که هستی-اش از آن خویش باشد. آدمی که بر اساس لطف دیگری زندگی میکند، خود را موجودی وابسته می-انگارد. اما اگر من مدیون کسی باشم که نه تنها زندگی-ام را تأمین میکند بلکه در عین حال زندگی-ام را می-آفریند و منبع حیات من است، آن گاه من کاملاً بر اساس لطف و عنایت او زندگی میکنم. وقتی زندگی-ام آفریده خودم نباشد، ضرورتاً چنین منبعی خارج از آن قرار دارد” و در جایی دیگر میگوید: ” آدمی ذات تام و تمام خود را به شیوه-ای تام و تمام یعنی به عنوان یک انسان کامل در اختیار میگیرد. هر کدام از روابط انسانی او با جهان یعنی دیدن، شنیدن، بوئیدن، چشیدن، حس کردن، فکر کردن، مشاهده کردن، تجربه کردن، خواستن، عمل کردن، عشق ورزیدن و به طور موجز تمام اندامهای وجود فردی-اش”. استقلال و آزادی، واقعیت یافتگی فردیت است، نه فقط رهایی از اجبار، یا آزادی خرید و فروش.

مسائل هر فرد، درست متناسب و هم سطح آزادی است که بدان دست یافته است. انسان آگاه و خلاق، انسانی آزاد است، زیرا او میتواند با اصالت زندگی کند- وجود خودش منبع زندگی-اش است. (همین جا باید یادآور شوم که این بدان معنا نیست که انسان مستقل، انسانی گوشه-نشین و گوشه-گیر است، بی-شک در فراشد رابطه برقرار کردن با دیگران و جهان پیرامون است که شخصیت رشد می-یابد. اما این ارتباط و پیوند، به طور کلی چیزی متفاوت از وابستگی است). در حالی که مساله استقلال به منزله خود-پرورانی، مارکس را به نقد جامعه بورژوایی می-کشاند، اما همین مساله، فروید را در چارچوب نظریه-اش به عقده اُدیپ میرساند. فروید معتقد است که سلامت ذهن و روان در گرو غلبه کردن بر تصورات زنای با مادر است، در این صورت، سلامت روان و ذهن، پایه بلوغ و رهایی و استقلال میشود. اما از نظر فروید، این فراُشد با ترس از اختگی بدست پدر آغاز میشود، و با گردن نهادن به امر-و-نهی-های پدر و درونی-سازی آن در ساحت فراخود پایان می-یابد. از این رو، استقلال، محدود و متوقف میشود (به استقلال از مادر) و آن چه تداوم می-یابد، وابستگی به پدر و مراجع قدرت اجتماعی در ساحت فراخود است.

منش انقلابی، شخصی است که خود را با انسانیت یکسان و هم-ذات میداند، از این رو او از مرزهای محدود جامعه خویش فراتر میرود، و قادر است از چشم-اندازی عقلانی و انسانی به نقد جامعه خود و دیگر جوامع بپردازد. او شیفته و گرفتار فرهنگ بسته-ای که در آن زاده شده نیست، زیرا میداند که زاده شدنش در آن فرهنگ، چیزی جز یک تصادف زمانی–مکانی نبوده است. او با چشمانی باز به محیط خود مینگرد و چون انسانی آگاه با ملاکهایی که خود یافته، آنهم نه طور تصادفی و دلبخواه، بلکه با دلیل و منطق، به داوری درباره نوع بشر و هنجارهای موجود می-پردازد.

منش انقلابی با انسانیت همذات و یکسان است. با بهره-گیری از واژگان تأمل-برانگیز آلبرت شوایتزر، میتوان گفت، فردی با منش انقلابی “زندگی را گرامی میدارد و تحسین میکند”، و با “اشتیاقی ژرف و عشقی شورانگیز زندگی میکند”. بی-تردید، ما تا آن جا که به زندگی چنگ میزنیم و با مرگ میجنگیم، هم چون دیگر حیواناتیم، اما چنگ زدن به زندگی به طور کلی متفاوت از عشق ورزیدن به زندگی است. برای روشن تر شدن، باید به این واقعیت توجه کنیم که یک سنخ شخصیت نیز وجود دارد که شیفته مرگ و ویرانی و زوال است، و مرگ را بر زندگی ترجیح میدهد ( هیتلر، مثال تاریخی این سنخ است). این سنخ منش را میتوان با بهره گرفتن از گفته “میگل د اونامونو” “دوستدار مُرده” یا مرگ-اندیش (Necrophilous) نامید. “اونامونو” این عبارت را در وصف “ژنرال فرانکو” که در سال ١٩٣٦ شعار مشهورش “زنده باد مرگ” بود، گفته است.

گرایش به ویرانی و مرگ، شاید در فرد آگاهانه نباشد، با این حال میتوان از اعمال فرد به وجود و حضور چنین گرایشی پی بُرد. زندگی را وقف ویران کردن، تباه کردن و اختناق کردن، برای چنین شخصی همان خرسندی را در پی دارد که عاشق زندگی از رشد کردن، گسترش یافتن و تحول پیدا کردن خرسند میشود. مُرده دوستی یا مرگ اندیشی Necrophilia انحرافی حقیقی است که خواست و هدفش، ویران-سازی و تباهی موجود زنده است.

اندیشه و احساس منش انقلابی را میتوان “روحیه انتقادی” نامید- یا آن گونه که اهل موسیقی میگویند کوک سازش انتقادی است. این شعار لاتینی، “به همه چیز شک کن” بیانگر بخش بسیار مهمی از واکنش و پاسخ وی در قبال جهان است. در بحث من، روحیه انتقادی، هیچ شباهتی با کلبی مسلکی یا بدبینی ندارد، بلکه بصیرتی واقعی در روحیه انتقادی وجود دارد، بصیرتی که آشکارا در تضاد با پندارهایی است که جایگزین واقعیت شده-اند.

منش غیرانقلابی به طور اخص مستعد پذیرش باورهایی است که اکثریت از آن پیروی میکنند، در حالیکه واکنش کسانی که روحیه انتقادی دارند درست در تقابل با چنین مشی و طریقی است. آنها بویژه هنگام شنیدن داوریهای اکثریت، که خود حاصل بازار اندیشه صاحبان قدرت است، همچنان پایبند رویکرد انتقادی-اند. البته اگر بیشتر مردم، آن چنان که خود مدعی-اند، مسیحی واقعی بودند، پذیرش چنین نگرشی نباید برایشان دشوار میبود، چرا که مسیح نیز در برابر معیارهای پذیرفته شده زمانه خود چنین رویکرد انتقادی داشته است. سقراط نیز دارای چنین روحیه انتقادی بوده است. چنین روحیه-ای در پیامبران و بسیاری از انسانهایی که هر یک از ما، به طریقی آنها را می-ستاییم نیز وجود داشته است. البته ما فقط هنگامی آنها را با آسودگی خاطر می-ستاییم که از مرگشان سالیان بسیاری گذشته باشد و به حد کافی از مرگ آن ها مطمئن باشیم.

روحیه انتقادی، شخص را در برابر کلیشه یا آن چه “عقل سلیم”-اش میخوانند بسیار حساس میسازد، عقل سلیمی که تکرار مکرر مهملات است، مهملاتی که چون همه آن را تکرار میکنند معقول پنداشته میشود. شاید نتوان به سادگی روحیه انتقادی را که من از آن سخن میگویم تعریف کرد، اما اگر کسی آن را در خود یا دیگران تجربه کند، به سادگی میتواند دریابد چه کسی واجد و چه کسی فاقد چنین روحیه انتقادی است.

برای نمونه، چند میلیون نفر از مردم باور دارند که میتوان با مسابقه تسلیحات هسته-ای، صلح را تأمین و تضمین کرد؟ باوری که در تقابل با تمامی تجارب تا کنونی ماست. چند میلیون نفر باور دارند که اگر آژیر خطر به صدا درآید -هر چند در کلان شهرهای ایالات متحده پناهگاه-هایی ساخته شده است- میتوانند جان خود را حفظ کنند؟ درحالی که آنان میدانند برای رسیدن به پناهگاه-ها فقط پانزده دقیقه وقت خواهند داشت. نیازی نیست که آدمی هوچی بود، تا بتوان پیش-بینی کرد که هنگام تلاش برای رسیدن به ورودی-های پناهگاه-ها، آن هم فقط در ظرف پانزده دقیقه، بسیاری زیر دست و پای جمعیت هراسان له خواهند شد. گویا میلیونها نفر از مردم هم چنان بر این باورند که پناهگاه-های زیر زمینی، میتوانند آن ها را از شر بمبهای پنجاه یا صد مگاتُنی نجات دهند. چرا چنین باوری دارند؟ چون آنها فاقد روحیه انتقادی-اند. حال آنکه اگر همین داستان را برای یک کودک پنج ساله تعریف کنیم، به احتمال بسیار آن را زیر سوال خواهد بُرد- کودکان در این سن و سال بیشتر از بزرگسالان دارای نگرش انتقادی-اند. بیشتر بزرگسالان به حد کافی “آموزش” دیده-اند که روحیه انتقادی نداشته باشند، به همین دلیل، ایده-هایی را معقول می-پندارند که آشکارا مهمل-اند.

منش انقلابی، افزون بر روحیه انتقادی، با قدرت نیز رابطه ویژه-ای دارد. او خیالباف نیست، و میداند که قدرت میتواند فرد را مجبور، منحرف و نابود سازد. اما وی به دلیل و منظوری دیگر رابطه ویژه-ای با قدرت دارد. نزد وی، قدرت هرگز مقدس شمرده نمیشود، و هرگز وظیفه و نقش قدرت را حقیقت، اخلاق یا خیر تلقی نمیکند.

رابطه ی فرد با قدرت، بی-شک یکی از مهمترین مسائل امروز ماست. البته مساله پیش روی ما نه شناخت قدرت یا غیرواقعی و ناچیز شمردن نقش و کارکرد قدرت، بلکه مساله پیش روی ما این است که آیا قدرت مقدس است یا نه، آیا فرد به طور اخلاقی مجذوب قدرت میشود یا نه. کسی که به طور اخلاقی مجذوب قدرت میشود، هرگز روحیه انتقادی و منش انقلابی نداشته و نخواهد داشت.

منش انقلابی توان “نه” گفتن دارد. به عبارت دیگر، او توان نافرمانی دارد. نزد وی توان نافرمانی داشتن فضیلت است. برای روشنتر شدن، بهتر آن است که آنچه را به اجمال گفتم، دقیقتر و همه جانبه-تر شرح دهم: تاریخ انسان، با نافرمانی آغاز شد و چه بسا با فرمانبَری پایان یابد. معنای این گفته چیست؟ این که میگویم تاریخ انسان با نافرمانی آغاز شد، اشاره-ام به اسطوره-شناسی عبری و یونانی است. در قصه آدم و حوا، فرمان خدا آن است که از این میوه نخورید، و انسان -یا به بیان دقیقتر و منصفانه-تر، زن- توانست “نه” بگوید. زن توانست نافرمانی کند و حتی مرد را هم متقاعد کرد که در نافرمانی وی شریک شود. پیامد این نافرمانی چه بود؟ به زبان اسطوره، انسان از بهشت بیرون رانده میشود- در واقع میتوان گفت، انسان از زندگی پیشافردی، پیشاآگاهی و پیشاتاریخی، و اگر مایلید، از موقعیت پیشاانسانی بیرون رانده میشود، موقعیتی که میتوان آن را با زندگی جنین در زهدان مادر مقایسه کرد. به عبارت دیگر انسان از بهشت رانده شد و به اجبار در جاده تاریخ گام نهاد.

به زبان اسطوره، او اجازه بازگشت ندارد. اما در واقع، او قادر به بازگشت نیست. زیرا انسان همین که از آگاهی خویش آگاه شد، و از خود، به منزله وجودی جدا از دیگری و طبیعت نیز آگاه شد، دیگر نمیتوانست به هماهنگی و همسازی آغازین که موقعیت زندگی پیشاآگاهیش بود باز گردد و از نو آغاز کند. در حقیقت با این نخستین اقدام نافرمانی، تاریخ انسان آغاز شد و این نخستین اقدام نافرمانی، نخستین قدم در مسیر آزادی بود. یونانیان در اساطیر خود از نَماد متفاوتی استفاده کرده-اند، از نَماد پرومته. این پرومته بود که آتش را از خدایان ُربود و مرتکب گناه شد، در واقع او با این عمل مرتکب نافرمانی شد، عملی که ارمغان آن برای انسان آتش بود، و چنین بود که تاریخ انسان یا تمدن انسان آغاز شد. از اساطیر عبرانیان و یونانیان می-آموزیم که کوشش انسان و تاریخ انسان با نافرمانی آغاز شده است. حال میتوان پرسید چرا من میگویم، چه بسا تاریخ انسان با فرمانبَری پایان یابد؟ شوربختانه در این جا دیگر من اسطوره-ای سخن نمیگویم، بلکه بسیار واقع-بینانه سخن میگویم. اگر جنگ هسته-ای در دو یا سه سال، نیمی از جمعیت انسانی را نابود سازد، و جامعه انسانی را به طور کامل به دوران بربریت پرتاب کند -یا اگر این جنگ ده سال به طول بیانجامد و سبب نابودی حیات بر روی زمین شود- این همان فرمانبری مقرر و معینی است که از آن سخن میگویم. یعنی، اطاعت از فرمان شلیک، و اطاعت از ایده-هایی که به عملی ساختن چنین موقعیت دیوانه-واری می-اندیشند.

نافرمانی، مفهومی دیالکتیکی است، زیرا در حقیقت، هر نافرمانی̊ فرمانبری، و هر فرمانبری̊ نافرمانی است. معنای این گفته چیست؟ هر نافرمانی، اگر عصیانی بی-معنا و پوچ نباشد، فرمانبری از اصل دیگری است. من در برابر فرمان بُتها نافرمانم، زیرا فرمانبر خدا هستم. من از فرامین سزار سرپیچی میکنم، چون سرسپرده خداوند هستم. یا اگر بخواهیم به زبانی غیر دینی بگوییم، من فرمانبر اصول و ارزشهای وجدان خویش هستم. ممکن است، من از فرمانهای دولت سرپیچی کنم، چون فرمانبر حقوق انسانی هستم. در این صورت اگر من در جایی فرمانبرم، بدین این معناست که همیشه در جایی دیگر نافرمانم. در نتیجه مساله اصلی، نه فرمانبری یا نافرمانی، بلکه فرمانبری و نافرمانی از چه و از که است؟

از آن چه تاکنون درباره منش انقلابی گفته-ام، میتوان به این نتیجه رسید که منش انقلابی، به معنای مورد نظر من، ضرورتاً منشی مختص عرصه سیاست نیست. یعنی، در عرصه سیاست، دین، هنر، علم و فلسفه نیز شخصیتهایی با منش انقلابی وجود دارند. برای نمونه بودا، مسیح، مایستر اکهارت، جیوردانو برونو، گالیله، مارکس و انگلس، اینشتاین، شوایتزر و برتراند راسل همه گی شخصیت هایی با منش انقلابی-اند. در واقع، حتا شما میتوانید منش انقلابی را در فردی بیابید که در هیچ یک از این عرصه-ها جایی ندارد؛ انسانی که “آری”-ی او “آری” و “نه”-ی آن “نه” باشد. کسی که توان دیدن و گفتن واقعیت را داشته باشد، درست مانند آن پسر بچه قصه ” لباسهای تازه پادشاه” نوشته هانس کریستین اندرسن، که دید شاه لخت است، و آن چه را دیده بود با صداقت به زبان آورد.

سده نوزدهم، دورانی بود که در آن شاید نافرمانی راحتتر پذیرفته میشد. زیرا سده نوزدهم، زمانی بود که اقتدار در خانواده و دولت، حضوری علنی-تر داشت، از این رو برای منش انقلابی نیز جایی وجود داشت. سده بیستم اما دورانی بسیار متفاوت است، در این سده نظامهای صنعتی مدرن، آدمکهای سازمانی آفریده-اند. نظامی مبتنی بر دستگاه-های عریض و طویل اداری که اولویتشان، کنترل کم-درد-سر عملکرد آدمک سازمانی است، البته این کنترل بیشتر بر فریب و دستکاری استوار است نه زور. مدیران این دستگاه-های اداری، مدعی-اند که سرسپردگی در برابر فرمانهای آنها، امری ارادی و اختیاری است. آنها به ویژه با پاداش و ارضای بخشی از نیازهای مادی آدمکها، میکوشند همه ما را قانع سازند که تصور کنیم آن چه انجام میدهیم، همان است که مایلیم انجام دهیم. آدمک سازمانی نافرمان نیست، او حتا نمیداند فرمانبر است. او چه گونه میتواند به نافرمانی بیندیشد، هنگامی که از فرمانبر بودن خود آگاه نیست؟ او فقط یکی از “پادوها”ست، یکی از انبوه مردم. او “سالم و دقیق” است. او میپندارد، اندیشه و عملش “منطقی” است -حتی اگر آن اندیشه و عمل، سبب مرگ خود و فرزندان و نوه-هایش شود. در نتیجه برای انسان هم عصر روزگار بوروکراتیک صنعتی، در مقایسه با انسان سده نوزدهم، پروردن منش انقلابی و نافرمان بودن بسی دشوارتر است.

ما در دورانی زندگی میکنیم که منطق ترازنامه مالی و منطق تولید کالاها در زندگی انسانها نیز گسترش یافته است. انسانها به عدد و رقم تبدیل شده-اند، همان گونه که کالاها به عدد و رقم تبدیل شده-اند. به عبارت دیگر انسانها و کالاها به کمیتهایی در فراشد تولید تبدیل شده-اند.

تکرار و تأکید میکنم: برای کسی که حتی نمیداند فرمانبر است، نافرمانی بسیار دشوار است. به سخنی دیگر، چه کسی میتواند از ارزیابیهای حسابگر الکترونیکی اطاعت نکند؟ ما چه گونه میتوانیم به فلسفه-ای که ایده-آلش، هم چون حسابگر الکترونیکی عمل کردن است، یعنی بدون اراده و احساس و شور، “نه” بگوییم؟

امروزه دیگر فرمانبری به منزله فرمانبری شناخته نمیشود، بلکه آن را تحت نام “عقل سلیم” و پذیرش ضرورتهای عینی جامعه، عقلانی ساخته-اند. اگر در شرق و غرب، ساخت سلاحهای فوق-العاده ویرانگر، ضروری پنداشته شود، چه کسی نافرمانی خواهد کرد؟ اگر همه، نه بر اساس اراده انسانی، بلکه بر پایه ضرورتهای عینی، عمل کنند، چه کسی مایل خواهد بود بگوید “نه”؟

موقعیت کنونی ما از جنبه-ای دیگر نیز درخور توجه است. در جامعه صنعتی، که در بلوک غرب و شرق مانند هم بیش از پیش گسترش می-یابد، فرد را با قدرت گسترده دولت، بوروکراسی صنعتی و اتحادیه-های بوروکراتیک، تا سر حد مرگ ترسانده-اند، او نه فقط ترسیده است، بلکه احساس میکند به راستی فرومایه است. او دیگر “داوود” نیست که به “گولیات” “نه” بگوید. آیا این آدمک میتواند به اقتداری که نسبت به پنجاه یا صد سال پیش، هزاران برابر بزرگتر و قدرتمندتر شده است، “نه” بگوید؟ این فرد، از گردن نهادن به قدرت، وحشتزده و خوشحال است. او فرمانها را به نام و عنوان “عقل سلیم” و منطق میپذیرد، و احساس نمیکند که تسلیم این فرمانهاست.

خلاصه آن که، منش انقلابی، نه مفهومی رفتاری، بلکه مفهومی پویا است. در این معنای منش-شناختی، هرکس که عبارات انقلابی ورد زبانش است و یا حتی در انقلاب شرکت کند، انقلابی نیست. انقلابی در واقع به معنای کسی است که خود را از بندهای خاک و خون، پدر و مادر و به ویژه از سرسپردگی به دولت، طبقه، نژاد، حزب و مذهب رها کرده باشد. منش انقلابی، به این دلیل که همه احوال طبیعت انسانی را در خود تجربه کرده، انسان باور است، و با هیچ چیز انسانی بیگانه نیست. او به زندگی عشق میورزد و آن را گرامی میدارد. او گمان-مند و شک-آور است و به انسان ایمان دارد.

شک آور است، چون به ایدئولوژی-هایی که پنهان کننده واقعیتهای نامطلوبند، مشکوک و بدگمان است. او به انسان ایمان دارد، چون به هستی بلقوه انسان باور دارد، حتی اگر هنوز آن قابلیتهای نهفته، فعلیت نیافته باشند. او میتواند “نه” بگوید و نافرمان باشد، زیرا میتواند آری بگوید و از صمیم قلب از اصولی پیروی کند که از آن خویش هستند. او خواب-آلود نیست، بلکه با هشیاری کامل از روابط فردی و اجتماعی پیرامون خویش آگاه است. او مستقل است؛ آن چه هست و آن چه دارد، بهره کوشش خود اوست؛ او آزاد است و بنده هیچکس نیست.

از این خلاصه، میتوان چنین برداشت کرد که آنچه من در وصف مفهوم منش انقلابی گفتم، بیشتر وصف سلامت روانی و بهروزی انسان است. در حقیقت، من انسان خردمند، زنده و بهنجار را توصیف کردم. مدعای من آن است که چنین افراد خردمندی، در جهانی نا بخرد، چنین انسانهای رشد یافته-ای در جهانی فلج شده و چنین افراد هشیاری در جهانی خواب زده به سر میبرند- به راستی که چنین انسانهایی دارای منش انقلابی-اند. هنگامی که همه هشیار باشند، دیگر به هیچ پیام-آور و انقلابی نیازی نیست، در آن هنگام فقط انسانهای رشدیافته وجود خواهند داشت.

البته بیشتر مردم، هرگز دارای منش انقلابی نبوده-اند، اما علت آنکه ما دیگر در غارها زندگی نمیکنیم، آنست که همواره افرادی با منش انقلابی در تاریخ زندگی انسان وجود داشته-اند که ما را از غارهای-مان بیرون کشیده-اند. با این همه، بسیاری دیگر نیز بوده-اند که وانمود میکرده-اند که انقلابی هستند، اما در واقع آنها طاغی، اقتدارطلب و یا فرصت-طلبانی سیاسی بوده-اند. من براین باورم که روان-شناسان، ورای همه تفاوتهای انواع ایدئولوژی-های سیاسی، وظیفه مهمی در مطالعات منش-شناختی به عهده دارند. اما برای آن که این وظیفه به درستی انجام شود، آنها باید بکوشند برخی از ویژگی-هایی را که در این جستار به توصیف آن ها پرداختیم در خود رشد دهند: در واقع آنها باید خود منشی انقلابی داشته باشند.

برگردان: پارسا نیک جو