December 2016

انواع افراد خودمحور

 

o       افراد خودمحور از نوعی دیکتاتوری ذهنی رنج می برند .

o       خودمحوری از عواملی است که هم دارای ریشه ذاتی، سایکولوژیک و هم ریشه در الگوهای اجتماعی دارد.

اگر چه جامعه ایران رفتار سینوسی را از خود نشان داده، اما به نظر می رسد این روند رو به بهبود است و مردم به مفهوم بهتری از دموکراسی و مشارکت رسیده اند.

o       زندگی خود محوری مقوله ای چندگانه است و به چند گروه تقسیم می شود:

                 1.            گروهی از این افراد بدبین Pessimistic  هستند. به همین دلیل به دیگران اعتماد نمی کنند. حتی در کارهای بزرگ هم مشورت را قبول نمی کنند و فقط به خودشان اعتماد دارند. به خاطر همین گاهی می بینیم مدیر اداره ای همه کارهای خود را خودش انجام می دهد و به فرد دیگری اعتماد ندارد و فکر می کند بین دزدان زندگی می کند.

این نوعی از خود محوری است که از بدبینی نشات می گیرد و عوارض بسیار بدی دارد و ممکن است دچار سندرم سوختگی حرفه ای شوند. این افراد خیلی عصبی، خسته و پرخاش گرند، زندگی زناشویی خوبی ندارند، و حالات افسردگی به شدت در این افراد می تواند رشد کند.

               2.            گروهی از این افراد خودمحور از نوعی «دیکتاتوری ذهنی» رنج می برند. دیدگاه دوم در مورد افراد خودمحور، افرادی است که نگاه مشارکتی به انسان ندارند، یعنی بدون اینکه بدبین باشند، از نوعی «دیکتاتوری ذهنی» رنج می برند، و به دموکراسی و تفکر جمعی اعتقادی ندارند. این افراد به این معتقد نیستند که دیگران کار خود را بلد نیستند، بلکه معتقدند که تفکر جمعی به دلیل تعدد افراد و تضارب افکار کار را پیش نمی برد و البته این با تفکر مشورتی هم خوانی ندارد. بنابراین این گروه اعتقادی به کارهای مشارکتی ندارند.

                 3.            گروهی از این افراد خودمحور، خودشیفته هم هستند. گروه سوم افرادی خودشیفته هستند و خود را از همه آدم ها بهتر، سطح خود را نبوغ آمیز و بالا می دانند و کسانی هستند که در درونشان این گونه فکر می کنند که خداوند آنها را از همه قوی تر و باهوش تر آفریده. حتی نمره ۱۰ خودشان را از نمره ۲۰ بقیه بالاتر می دانند و همیشه معتقدند حقشان در زندگی خورده شده و باید به سطوح بالاتری می رسیدند.  این در قسمت هایی از داستان شازده کوچولو دیده می شود فردی که به قدری خودشیفته است که خود را خدا میداند!

o       خودشیفته ، نه خود را دوست دارد، و نه دیگران را.

                 4.            افرادی که دچار عقده های فروخفته اند. گروه چهارم افرادی عقده ای هستند و هیچ کدام از خصوصیات گروه های قبلی را ندارند.  اینها افرادی هستند که از دوران کودکی و در خانواده دیده نشده اند. افرادی که کسی به آنها اهمیت نمی داده و عقده این را داشته اند که روزی تلافی خواهند کرد؛ حالا اگر روزی قدرتی به دست این افراد برسد این قدرت در هر زمینه ای بروز می دهد و عقده های دوران کودکی خودشان را بر زیر دستان نشان می دهند. اینها از نظر شخصیتی افراد منفعل مهاجم Passive-Aggressive  هستند و هر جا که مجبور باشند در کنار قدرت سر فرو می آورند و هر جا که بتوانند به زیر دستشان زور وارد می کنند .

این ها دچار اختلال شخصیت سهل انگاری شده اند که نهایتاً دچار خودمحوری می شود.

                 5.            عدم آموزش مهارت های لازم و مدیریت رفتار بین فردی و اجتماعی. گروه دیگر افرادی هستند که مهارت مدیریت، مدیریت رفتار بین فردی و اجتماعی را ندارند. کسانی که ارزش مشارکت را درک نکرده اند و افرادی که در جایی قرار گرفته اند که نباید قرار می گرفتند و حالا از ترس اینکه دیگران از ضعف آنها مطلع شوند رفتاری خود محورانه دارند. وقتی کارگری که همیشه مورد تحقیر بوده چنانچه رئیس شود به احتمال زیاد خود محور می شود.

                 6.            تربیت خانوادگی و جامعه. گروه آخر معمولاً تحت تربیت خانوادگی و مسایل اجتماعی به این خصلت می رسند. مثلاً وقتی کارگری که همیشه مورد تحقیر بوده اگر رییس شود امکان دارد که خود محور شود.

 اما سایر گروه ها نوعی اختلال شخصیتی و یا اختلال روانی دارند برای خیلی از این افراد درمان دارویی موثر است و می تواند از میزان خودمحوری آنها کم کند.

بنابراین باید به سه ویژگی بیولوژیک به معنای ژنتیک، سایکولوژیک که شامل تربیت خانوادگی است ، مانند خانواده های درهم ریخته و معتاد توجه شود و در قسمت سوم مسایل اجتماعی، مدیریت های غلط، کسانی که در جایی گماشته می شوند که زیردستانشان از آنها باسوادترند، ناشایسته سالاری، بی اهمیت بودن افراد تحصیل کرده و … هر کدام اینها در جایی می تواند تاثیرگذار باشد.

ویژگی های افراد دارای شخصیت هیستریک

               1.            وابسته بودن به دیگران:

o       این قبیل افراد، به گونه ای کودک وار وابسته به دیگران هستند.

o       از کم ترین استقلال شخصی برخوردارند و به تنهایی قادر به انجام امور خود نیستند،

o       توان تصمیم گیری ضعیفی دارند و همیشه منتظرند که دیگران برای آنان تصمیم بگیرند

o       این ناتوانی به شکل جبران کمبود، نمود می یابد.

               2.            تشنه توجه و محبت:

o       حرکات و رفتارهاشان در جهت جلب توجه دیگران است و برای این کار، به هر ابزاری متوسل می شوند؛ از گریه و زاری گرفته تا ایماء و اشاره نامتعارف و آرایش های تند.

o       آنان دوست دارند هم چون یک بت پرستیده شوند.

               3.            رفتارهای نمایشی:

o       این گروه از افراد، رفتارهای نمایشی و درام گونه دارند. این قبیل رفتارهای نمایشی، ممکن است بسیار ظریف و تحسین برانگیز و یا خشن و پرخاشگرانه باشد. بیش تر در جمع و یا مهمانی های خانوادگی سعی می کنند با انجام حرکات نمادین و نقش بازی، در ذهن دیگران خاطره بکارند.

               4.            اغراق در بیان مسائل:

o       هنگام نظر دادن پیرامون مسائل یا اشخاص، بسیار اغراق آمیز و خارج از حد متعارف صحبت می کنند. آب وتاب خاصی به موضوع می دهند یا بیش تر از آن چه که هست، بزرگ توصیف می کنند و یا بیش از حد، کوچک نمایی و تحقیر می کنند.

               5.            هیجان زدگی:

o       بیش تر مواقع هیجان زده هستند.

o       غم، شادی، خوش بینی، بدبینی، ترس و… را به صورت متناوب و متغیر ابراز می کنند.

               6.            احساسات ناپایدار:

o       احساسات و عواطف آنان، متغیر و سطحی است به گونه ای که احساس شان پیرامون یک موضوع، مدام از حالتی به حالت دیگر تغییر می کند و از عمق بسیار کمی نیز برخوردار می باشد.

               7.            خود محوری:

o       اشخاص هیستریکال، در واقع افرادی خود محور هستند.

o       وابستگی آنان به دیگران و گدایی توجه و محبت، به منزله این نیست که دیگران را افرادی بزرگ و محترم می پندارند، بلکه برای این است که آنان را رام و نگران احوال خود کنند که خود، نوعی استعمار محترمانه دیگران است.

               8.            ترس از تنهایی:

o       این قبیل افراد، به شدت از تنهایی هراس دارند و اگر مجبور شوند لحظاتی را تنها و بدون هم نشین سرکنند، به طور حتم پای تلفن خواهند نشست و با افراد زیادی تماس خواهند گرفت تا سرانجام موفق شوند با یکی دو نفر به صحبت بپردازند و از ترس تنهایی، رهایی پیدا کنند.

               9.            اعتماد به نفس پایین:

o       این قبیل افراد، به این دلیل که از غنای درونی بی بهره اند و وجود خود را در مهر تأیید دیگران احساس می کنند، افرادی شکننده هستند و اعتماد به نفس شان تا حد معنی داری کاهش یابنده است.

o       آنان برای این که مطمئن شوند در چشم انداز دیگران، افرادی بزرگ و محترم هستند، مدام به نظرخواهی از دیگران می پردازند.

           10.            تلقین پذیر:

o       افرادی زود باور هستند که :

i          به راحتی تحت تأثیر دیگران قرار می گیرند،

ii         به راحتی فریب می خورند،

iii       به سرعت تحت تأثیر فضا و اشخاص قرار می گیرند به گونه ای که خود را از یاد می برند.

           11.            تحریک پذیر:

o       زود برانگیخته می شوند و واکنش های تند و تیزی به محرک های محیطی می دهند.

چه موقع این تیپ شخصیتی، اختلال محسوب می شود؟

o       همه ویژگی های روان شناختی انسان، تا زمانی که در چرخه زندگی اش، بی نظمی و آشفتگی ایجاد نکرده باشد، هم چنان یک ویژگی و تیپ منحصر به فرد او تلقی می شود.

o       اما موقعی که آن ویژگی از حالت تعادل فراتر یا فروتر رود، اختلال نامیده می شود و باید مورد بررسی و درمان قرار گیرد. درباره تیپ شخصیتی هیستریک نیز هنگامی که یک یا چند مورد از ویژگی های بالا، به صورت زمان دار و تکرار شونده در وجود فرد ریشه بدواند  و مسیر روانی رفتاری او را از حالت طبیعی خارج کند، فرد به اختلال شخصیت هیستریک مبتلا می شود.

ویژگی های افرادِ در معرض ابتلا به اختلال شخصیت هیستری:

i          دوست داشتنی

ii         شوخ طبع

iii       بسیار خوش بین

iv      غیرقابل پیش بینی

v        شورانگیز و هیجانی

vi      مغرور و خود پسند

vii     زندگی تئاتر گونه و شکوهمند

viii   در زمان حال زندگی می کنند.

ix      از مدیریت خوبی برخوردارند.

x        از آرایش و پوشش های اغواگرانه استفاده می کنند.

xi      از وجهه اجتماعی بالایی برخوردارند.

November 2016

تعبیر خواب از دیدگاه روانشناسی

1)     پلّه:

اگر خواب ببینید که از پله بالا می‌روید، معمولاً نشانه آن است که موفقیتی در آینده خواهید داشت.

پایین آمدن از پله به این معنی است که از شکست می‌ترسید، زیرا اخیراً به نوعی خطر کرده‌اید.

2)     ماشین آلات:

ماشین آلات تقریباً همیشه نماد بدن و بخصوص مغز هستند.

اگر خواب ببینید قسمت‌های ماشینی را از یکدیگر باز می‌کنید، نشانه آن است که شما در حال مبارزه با یک ضعف روانی مثل فراموشی هستید.

خواب دیدن ماشین روغن‌کاری شده و روان، بیان کننده میل به سارماندهی بهتر در زندگی است.

ماشین آلات زنگ زده و از کار افتاده نشانه بیماری جسمی یا روحی هستند.

3)     مو:

موی بلند و باز نشان‌دهنده میل به آزادی بیشتر است.

اما اگر خواب ببینید موی خود را کوتاه می‌کنید، معنی‌اش این است که احساس می‌کنید در بخشی از زندگی خود محدود شده‌اید.

شانه کردن مو به معنی یافتن راه حل برای مشکلات پیچیده است.

4)     منفذ:

اگر خواب ببینید در منفذی گیر افتاده‌اید، معنی‌اش آن است که احساس می‌کنید زندگی‌تان تکراری شده است.

سوراخ در لباس، نشانه موفقیت مالی قریب‌الوقوع است.

5)     مرگ:

مرگ بندرت درباره مردن است.

اگر خواب ببینید که خودتان مرده‌اید، نشانه آن است که می‌خواهید از شر تمام مشکلات دنیا خلاص شوید. مگر اینکه جسدتان در گور بی نام و نشانی باشد، که در این صورت از شغل یا حادثه‌ای ناخوشایند می‌ترسید.

دیدن مرگ شخصی دیگر در خواب، حاکی از رسیدن خبرهای تعجب برانگیز است.

خواب دیدن مراسم عزداری یا تدفین، پیامی از ضمیر ناخودآگاه‌تان است که باید چیزی را که به خاطرش افسوس می‌خورید، فراموش کنید.

6)     علف و سبزه:

علف و سبزه منعکس کننده وضعیبت زندگی شماست. علف سبز نشان می‌دهد که همه چیز در وضعیت خوبی است.

علف زرد رنگ و خشکیده به این معناست که شما خوشبخت نیستید، همنچنین به معنی بیماری نیز برداشت می‌شود.

7)     آتش:

اگر خواب ببینید که خانه‌تان آتش گرفته است، بدان معنی است که از کسی بی‌نهایت عصبانی هستید.

اگر فقط خودتان در آتش باشید، یعنی تحت فشار احساسات غیر قابل کنترل درباره کسی و یا از فقدان او هستید.

8)     دریا:

دیدن دریای خالی، خبر از احساس فقدان رابطه در زندگیتان را می‌دهد.

خواب دیدن ساحل به معنی آن است که احساس می‌کنید سعادتتان در زندگی در حال از دست رفتن است.

رویای شفاف یا رویای آگاهانه  Lucid Dream به رویایی اطلاق می شود که رویابین در آن از این واقعیت که در حال رویا دیدن است، آگاه است.

در رویای شفاف رویابین بصورت آگاهانه روی رویا کنترل دارد و می تواند صحنه رویا را به میل خود تغییر دهد.

به همین دلیل بسیاری از فانتزی ها و غیرممکن ها می توانند قابل تجربه باشند.

o       مغز کسانی که رویای شفاف را تجربه می کنند، مقدار بسیار بیشتری از باند بسامد beta-1 را که حدود ۱۳ الی ۱۹ هرتز می باشد را بطور فعال تجربه می کند

 که منجر به فعال شدن قوه هوشیاری و آگاهی در لوب آهیانه‌ای مغز  Parietal Lobes  است که درنهایت منجر به تجربه رویای شفاف می شود.

o       شک هایی که در حین تحقیق در مورد این پدیده به وجود آمده‌اند بیان می کنند که رویای شفاف حالتی از خواب نمی باشد ،

بلکه نوعی بیداری مختصر است.

o       رویای شفاف توسط دانشمندان مختلف در زمان های مختلف مورد مطالعه علمی قرار گرفته است و با تمرینات خاصی قابل دسترسی می باشد.

o       رویابینی آگاهانه یا رویای شفاف برای افرادی که از کابوس رنج می برند، می تواند بسیار مفید باشد.

مطالعه ای در سال ۲۰۰۶ نشان داد که درمان با رویابینی آگاهانه می تواند در صورتی که روی تکنیک ها و تمرینات

مهارت کامل پیدا شده باشد مفید واقع شود.

o       اگر چه مشخص نشده که دقیقاً کدام بخش از رویابینی آگاهانه سبب بهبود بیماران می شود،

ولی به هر حال نتیجه کلی آزمایش موفقیت آمیز بوده است.

o       روانشناس استرالیایی به نام میلان کولیک Colic  نه تنها از رویای شفاف برای درمان کابوس بیماران خود استفاده کرد،

 بلکه توانست میزان افسردگی را نیز در آنها کاهش دهد.

کولیک متوجه شد که مکالمات درمانی با شخصیت های رویا و درک محتوای خواب شفاف می تواند نتایج درمانی شگفت انگیزی به همراه بیاورد.

o       روان شناسان بسیاری رویای آگاهانه را به عنوان راهی برای درمان برخی مشکلات روانی به کار برده اند.

مشخص نیست که کاهش این مشکلات مربوط به آگاه شدن در رویا است و یا به دلیل تغییر صحنه های آن می باشد.

رویای شفاف، نوعی خواب دیدن آگاهانه است.

گاهی اوقات، فرد هنگام خواب دیدن، خودش می‌داند که دارد خواب می‌بیند. رویای شفاف همین است.

هنگام دیدن رویای شفاف، فرد درمی‌یابد که می‌تواند آنچه که در خوابش اتفاق می‌افتد را کنترل کند.

       دوست داشتن و محبت کردن یکی از خصلت های مهم و با اهمیت زندگی بشر است، که از تولد تا یک سالگی شکل می گیرد .

o       برای آموختن دوست داشتن به فرزندان، شرایطی وجود دارد که ذکر آن ضروری است:

A.     سلامت جسم و روان مادر ، اعتماد به نفس مادر.

B.     روابط محبت آمیز و صمیمی بین والدین

C.     محیط امن، آرام و گرم خانه

D.    سلامت بچه

E.     انتقال دوست داشتن از طریق لمس بچه از روی آرامش و امنیت توسط پدر و مادر که متأسفانه در خانواده های نابسامان چنین شرایطی فراهم نمی شود و بچه در محیطی ناآرام و بی عاطفه بزرگ می شود.

o       کودکانی که در معرض خشونت و درگیری والدین خود هستند، بیش از همه در روابط صمیمانه خود قربانی می شوند،  چون پیوسته در حال فرار از محیط خانه هستند، و بیش از همه به دوستان و افراد دیگر اعتماد می کنند،  و از سوی دیگر، چون به طور مکرر رفتار پرخاشگرانه و فاقد آرامش را می بینند، به میزان شخصی الگوهای مشابه با والدین خود را کسب میکنند.

o       روان شناسان معتقدند فرزندان طلاق پس از جدایی والدین، محیط خانه را از دست رفته می بینند، به ویژه فرزندانی که فقر مادی، فقر فرهنگی و عدم تمکن کافی برای گذران زندگی روزمره دارند،  آینده ای مبهم و نامطمئن داشته و این فرزندان پیوسته نسبت به یکی از والدین احساس بیزاری و کینه شدیدی در دل دارند.

o       از جمله علایم و آثاری که در بحبوحه کشمکش و درگیری والدین در فرزندان دیده می شود:  1) ترس  2)  گیجی  3)  عدم امنیت  4) اضطراب  5) بهت زدگی  6)  خشم و خشونت  و … می باشد. به خصوص فرزندانی که والدین آنان پس از جدایی نیز به کشمکش و بدگویی از هم می پردازند، پیشرفت و سلامتی روانی فرزندشان با خطر بیشتری روبه رو است.

o       گرچه تأثیر منفی جدایی برحسب سن و جنس و سایر شرایط زندگی فرزندان متفاوت است، اما این گونه فرزندان ممکن است دچار:

         i.            گذشته گرایی،  Reminiscence Bump

        ii.           پرخاشگری،

       iii.           افسردگی،

       iv.           احساس گناه،

        v.           سرزنش کردن یک یا هر دو والدین،

       vi.             افت تحصیلی  و … شوند.

o       از سوی دیگر بسیاری از فرزندانی که الگوی مناسبی برای شکل دهی به هویت خود ندارند،  در زندگی آینده دچار عدم ثبات، ضعف و عدم اعتماد به نفس خواهند بود.

o       یکی دیگر از مشکلاتی که پس از جدایی والدین گریبانگیر فرزندان می شود، ازدواج مجدد والدین آنها است که تأثیر مخربی برآنان می گذارد: به طوری که فرزندان همسر پدر یا مادر را به چشم یک مزاحم و دشمن نگریسته و گاه دیده می شود. همسر پدر یا مادر نیز فرزند خوانده خود را به چشم یک رقیب نگریسته و مشکلات عدیده ای از این حیث برای فرزندان طلاق به وجود می آید.

پیامدهای منفی طلاق

 fig00

A.     كودكان

طلاقِ والدین می تواند تاثیرات ناگواری بر كودكان برجای گذارد . برخی محققان معتقدند آثار منفی طلاق بر كودكان، قبل از وقوع طلاق آغاز می شود و مدت ها پس از طلاق ادامه خواهد داشت . مطالعات مختلف، تفاوت آشكار سازگاری عاطفی و اجتماعی فرزندان طلاق و فرزندان خانواده های هر دو والد (سالم) را نشان می دهد.

در واقع، طلاق بر ارتباط مؤثر والدین با فرزندان نیز تأثیر گذاشته و سازگاری كودكان و نوجوانان را از بین می برد. طلاق اثرات نامطلوبی بر سلامت روانی و آرامش كودكان و نوجوانان و زنان مطلقه بر جای می گذارد.

طلاق زنجیره ای از حوادث به هم پیوسته است كه برای همیشه زندگی قربانیان خود را دگرگون می كند. طلاق والدین نه تنها برقراری روابط عاطفی را برای كودكان دشوار می كند، بلكه روابط گذشته آنها را با والدینشان مخدوش می كند.

بنا به بررسی های انجام شده، كودكان پس از طلاق والدین در سنین گوناگون دچار حالات روحی متفاوتی می شوند، مثلاً در سال اول جدایی والدین، كودكان دچار احساس خشم، ترس و افسردگی می گردند.

چندین مطالعه بین المللی گزارش كرده اند كه استعداد و پیشرفت آموزشی كودكان طلاق در مقایسه با كودكان خانواده های سالم پایین است. همچنین، كودكان طلاق به دلیل آنكه عمدتاً توسط مادر نگهداری و حضانت می شوند، با كاهش استانداردهای سطح زندگی مواجه هستند و طلاق معمولاً منجر به كاهش رفاه نسبی آنها می گردد .

B.     زنان

آثار و پیامدهای طلاق بر زنان نیز وسیع گزارش شده است و در سه حوزه فردی، خانوادگی و اجتماعی قابل تبیین است. از جمله مهم ترین مشكلات زنان پس از طلاق، می توان به این موارد اشاره كرد که زنان مطلقه نسبت به سایر زنان:

               i.            آسیب پذیرترند

              ii.             تحت فشارهای روانی بسیاری قرار دارند.

             iii.            كیفیت زندگی پایینی دارند.

             iv.            فشار مسائل مالی بیشتر است.

              v.            نگرش اخلاقی منفی نسبت به آنان از سوی جامعه وجود دارد.

             vi.            انزوای اجتماعی و كوچك تر شدن شبكه روابط اجتماعی آنها

            vii.             آسیب دیدن روابط اجتماعی آنان به دلیل احساس عدم امنیت اجتماعی

           viii.            گرایش به سمت مصرف مواد مخدر

             ix.             افسردگی بیشتر آنان در مقایسه با مردان

              x.            شیوع اختلال های جسمی و روانی،

             xi.             اعتیاد به مشروبات الكلی،

            xii.             خودكشی

           xiii.            ضعف قوای ذهنی

           xiv.             رضایت كمتر از زندگی

            xv.            كاهش استاندارد زندگی.

C.      افراد مطلقه

o       زنان و مردان مطلقه نسبت به افراد متأهل:

               i.            مشكلات بیشتر بهداشتی

              ii.             نرخ بالاتر مرگ و میر

             iii.            احساس گناه، افسردگی و اضطراب پس از طلاق دارند.

D.    اجتماعى

می توان پیامدهای طلاق را بر خانواده گسترده، و همچنین، بر تغییر قوانین و بر ساختارهاى فرهنگى، اجتماعى و اقتصادى و افزایش بزهكاری ها و آسیب های اجتماعی و روند رو به رشد روابط فرازناشویی و حتی افزایش نرخ روسپیگری نیز پى گرفت.

شیوع طلاق سبب می گردد كه هر نظام حكومتی آن را به عنوان یك واقعیت فراگیر به رسمیت بشناسد، احیاناً زمینه هایی برای قبح زدایی از آن بیابد، سیاست های تأمین اجتماعی را به سمت حمایت از خانواده های طلاق جهت دهد، در الگوهاى مشاركت اجتماعى، حضور زنان را با نگاهی متفاوت پی گیرد و در قوانین كار و الگوی اشتغال با فراخوان زنان به بازار كار نیاز به تحمل هزینه های گزاف برای پشتیبانی از زنان مطلقه خانه دار را كاهش دهد كه هر كدام از این رویه ها نیز می تواند مجدداً به نوعی در چرخه مسائل اجتماعی به بازتولید طلاق منتهی گردد.

       پل بوهانون Paul Bohannan  ، از ۱۹۲۰ تا ۲۰۰۷ معتقد بود که طلاق مسأله غامضی است که همزمان شش بعد را در نظر می گیرد.

وی این شش بعد را «شش وضعیت طلاق» Six Stations of Divorce  می نامند که عبارتند از :

1-     طلاق عاطفی: The Emotional Divorce  

زن و شوهر عواطف خود را از یکدیگر دریغ می دارند و روی از هم بر می تابند، زیر اعتمادشان به یکدیگر و جذابیت شان برای هم به پایان رسیده است.

2-     طلاق اقتصادی: The Economic Divorce  

وقتی خانواده ای از هم می پاشد، تصفیه اقتصادی یعنی تقسیم اموال و دارایی آنها.

3-     طلاق قانونی: The Legal Divorce  

در دادگاه پایان رسمی ازدواج Dissolving  و همراه آن شرایط اجازه ازدواج مجدد برای طرفین اعلام می گردد.

4-     طلاق توافق والدین: The Co-Parenting Divorce  

تصمیماتی که درباره حضانت فرزند، دیدار بعدی آنان، مسئولیت های هر یک از والدین از نظر مالی و تربیت کودکان و ….

5-     طلاق اجتماعی: The Community Divorce  

تغییراتی است که در رابطه با دوستان و آشنایان اتفاق می افتد.

بدین معنا که چون از وقوع طلاق اطلاع پیدا می کنند، هر یک به گونه ای واکنش نشان می دهند.

6-     طلاق روانی: The Psychological Divorce  

وقتی ازدواجی گسسته شد، احساس همدلی از بین می رود و مفهوم «خود» تغییر می کند. The “WE” becomes the “ME”

در اینجا طرفین باید درک کنند که دیگر هیچ کدام از آنها یک پیوند را تشکیل نمی دهند؛

زیرا هر یک خود را تنها می بیند و این تنهایی برای هر یک از آنان یک «ضربه» است.

آگاهی عملی و آگاهی استدلالی

o      آگاهی عملی و  آگاهی استدلالی

گیدنز آگاهی عملی، که نوعاً به‌سادگی و بدون بیان امور در قالب واژه‌ها تحقق می‌یابد، را بر آگاهی استدلالی، که توانایی در برآوردن چیزها در قالب واژه‌هاست،

برای نظریه ساختاربندی مهم‌تر می‌داند، زیرا که با نظریه‌های ذهنی خرد توافق نظر دارد.

او به مقوله عاملیت روی می‌آورد.

عاملیت با نیت کنشگران کاری ندارد، بلکه با آن چیزهائی کار دارد که کنشگران در عمل انجام می‌دهند.

او کنش را به قدرت مرتبط ساخته، یعنی کنشگر توانائی دخل و تصرف در امور و دگرگونی موقعیت را دارد.

ساختار نیز در نظام‌های اجتماعی، و به‌صورت عملکردهای بازایجاد شده کنشگران در بستر زمان و مکان،

و نیز در خاطراتی که جهت رفتار آگاهانه را مشخص می‌سازد، متجلی می شود.

o       گیدنز ساختار به‌معنای قواعد و منابع را هم به سطح کلان (نظام‌های اجتماعی) و هم به سطح خرد (خاطره) پیوند می‌زند

 و این تلفیق را تعیین‌کننده می‌انگارد.

افراد کنش خویش را برحسب ارزش‌ها و منافع خویش به پیش نمی‌برند و با هنجارها و قواعد کنشگری همساز نمی‌باشند،

 بلکه کنش آن‌ها متضمن دانش کرداری است که از جهان به‌دست آورده و توانسته آن را در شرایط اعمال کنش منعکس نموده

و به این ترتیب دانش کنشی خویش را در سلوک عملی خود لحاظ کند.

انسان ها تاریخ خودشان را می سازند، ولی نه آنچنان که خودشان دوست دارند.

آنها تاریخ را تحت شرایط دلخواه شان نمی سازند، بلکه تحت شرایطی این کار را انجام می دهند

که مستقیماً در برابرشان وجود داشته و از گذشته به آنها منتقل شده است.

انسان ها در عین اینکه خالق شرایط اند، به نحوی تحت شرایطی هم واقع شده اند.

لذا تمایز میان خرد و کلان جایز نیست .

   گیدنز این ادعا که جهان نوین وارد یک عصر مابعد نوین شده را قبول ندارد. گردونه خرد کننده را به لوکوموتیوی فرض می کند

که قدرتمند و سرکش است و تمام بشر می تواند سوار آن شود، ولی هر آن امکان دارد کنترل آن را از دست بدهیم.

این گردونه هر کسی را که در برابرش مقاومت کند، در هم می‏کوبد و گاه گاهی منحرف می شود و اصلاً قابل پیش بینی نیست.

این گردونه مسیر واحدی را طی نمی کند و از اجزای متعارضی تشکیل شده است.

ارتباط غیر کلامی

     ارتباط غیر کلامی Nonverbal Communication یا زبان بدن Body Language به معنای مبادله اطلاعات و معناها

از طریق حالات چهره Facial Expressions ، ژست و اداها Gestures و حرکات بدن Body Posture است و گاهی آن را زبان بدن می نامند.

یکی از جنبه های مهم ارتباط غیر کلامی، ابراز عواطف بوسیله حالات چهره هست

و این نوع ابراز و تفسیر حالات در همه موجودات انسانی یکسان و بصورت امری فطری است.

مطالعه روی کودکانی که مادرزاد نابینا بودند و مطالعه در یک اجتماع بسیار دور افتاده، نشان داد که حالات چهره آنها در هنگام

 تجربه احساسات گوناگون شبیه مابقی انسان هاست.

social-interaction-1

o       سرخ شدن پوست نشان دهنده این است که چگونه علائم فیزیکی می توانند با معناهای اظهار شده ما در تناقض باشند.

برای مثال، چشم تیزبین می تواند با دقت به سرنخ های غیر کلامی، دروغ و نیرنگ را تشخیص دهد.

عرق کردن ، وول خوردن، خیره شدن، یا گرداندن چشم، و حالت هایی از چهره که به مدت طولانی حفظ می شوند،

 می تواند به این معنا باشد که شخص در حال نیرنگ است.

o       ما بی آنکه اکثر مواقع تشخیص دهیم با مهارت و چیره دستی زیادی کنترل دقیق و دائمی بر حالات چهره خود و اداها و حالات بدنی خود داریم.

یک دیپلمات باید بتواند با ظاهری سرشار از آرامش و راحتی با دیگران برخورد کند و میزان موفقیت او در این کار می تواند

 بر سرنوشت یک یا چند ملت موثر باشد.

     لغزش های زبانی

ما دچار خطاهایی در گفتار و تلفظ در جریان مکالمه ها و سخنرانی ها و سایر وضعیت های محاوره ای می شویم.

از نظر فروید اشتباه در حرف زدن که شامل تلفظ غلط یا شامل استفاده از واژه های نابجا می شود، در واقع هرگز تصادفی نیست.

لغزشهای تصادفی در هر لحظه ای چیزهایی را فاش می کنند که ما مایل به پنهان کردن آن هستیم.

مثلاً کسی بجای ارگانیسم بگوید ارگاسم.

یکی از بهترین راه های روشن ساختن این مطالب توجه به خطاهای گفتاری مجریان رادیو و تلویزیون است.

چهره و مدیریت بدن و گفتار در ترکیب با یکدیگر به کار می روند تا برخی معناها را منتقل کنند و برخی را پنهان دارند.

ازدواج سفید

اصطلاح ازدواج سفید دو کاربرد متفاوت نو و کهن دارد :

        i.            کاربرد نو نمونه فارسی زبان آن می‌باشد که ازدواج سفید یا ازدواج سپید برای توصیف زندگی مشترک بدون ازدواج رسمی ست

که نباید با ازدواج عرفی یا ازدواج حقوق مشترک اشتباه گرفته شود.

 دو تعریف متفاوت از این زندگی مشترک وجود دارد:

a.      در ایران گروهی می‌گویند مقصود از ازدواج سفید آن است که زوجین بدون عقد نکاح اقدام به ازدواج و تشکیل زندگی مشترک می‌کنند.

اما منابع فارسی زبان آلمان، زندگی مشترک بدون ازدواج یا ازدواج سفید را پیش‌زمینه‌ای برای بسیاری از ازدواج‌های رسمی مطرح می‌کنند.

b.     گروه دیگر در ایران آن را معادل زندگی مشترک بدون ازدواج یا هم‌باشی تعریف می‌کنند.

البته نه تعریف گسترده‌تر آن که به معنی هم‌زیستی است،

 بلکه تعریف محدود به زندگی مشترک زناشویی بدون ازدواج که طرفین همدیگر را همسر و متعهد به یکدیگر نمی‌دانند.

         ii.            کاربرد کهن‌تر ازدواج سفید  White Marriage، به معنی ازدواج بدون وصال یا ثبت شده و قانونی اما به دلایل مختلف بدون رابطه جنسی ست.

نام ازدواج سفید احتمالاً ریشه در سفید بودن ملحفه شب اول ازدواج داشته است.

o       همچنین ممکن است ازدواج سفید به یکی از موارد زیر اشاره داشته باشد:

       iii.            نکاح عرفی -نکاح شرعی ثبت نشده در مراجع قانونی دولتی.

        iv.            نکاح معاطاتی -نکاح بدون قرائت صیغه عقد اما با توافق طرفین بر زندگی زناشویی.

         v.            ازدواج حقوق مشترک -که معمولاً با عنوان ازدواج سفید مطرح نمی‌شود و اشتباه است.

        vi.            اتحاد مدنی -که محدود به دگرجنس‌گرایان نمی‌شود، ولی در اینجا مقصود فقط دگرجنس‌گرایان هستند.

       vii.            ازدواج موقت ثبت نشده.

o       به دلیل برداشت اشتباه عموم ممکن است که ازدواج سفید به اشتباه برای مواردی به کار برده شود که صحیح نیست:

ازدواج حقوق مشترک (یا ازدواج عرفی) فقط مختص کشورهایی‌ست که در واقع حقوق مشترک Common-Law را اجرا می‌کنند

و فقط در صورتی که تشکیل این نوع زندگی در آن کشورها یا ایالت‌ها باشد، در دیگر نقاط جهان نیز مورد تأیید خواهد بود.

این نوع ازدواج بیشتر با هم‌باشی اشتباه گرفته می‌شود.

برای مثال در فنلاند زندگی مشترک بدون ازدواج رسمی با عنوان Common-Law Relationship مطرح شده است.

که نباید با هم‌باشی اشتباه گرفته شود زیرا مسئولیت‌ها، مسائل قانونی و حقوقی در ازدواج حقوق مشترک Common-Law

که ثبت دولتی یا مذهبی ندارد، کاملاً با هم‌باشی متفاوت است، اما به دلیل اینکه ازدواج حقوق مشترک در ایران رسمی نیست،

برداشت جامعه فارسی زبان از زندگی مشترک بدون ازدواج (عنوانی که در فنلاند مطرح می‌شود) با هم‌باشی یکسان است.

نکاح عرفی یا ازدواج شرعی ثبت نشده اهل تسنن نباید با ازدواج سفید اشتباه گرفته شود.

در آلمان به زندگی مشترک بدون ازدواج «رابطه شبه‌ازدواج» گفته می‌شود.

در دهه ۱۹۵۰ که جامعه چنین زندگی مشترکی را به سختی می‌پذیرفت به این نوع زندگی مشترک بدون ازدواج «ازدواج وحشی» می‌گفتند.

پس از چند دهه با کنار گذاشتن پیشداوری‌ها، قوانین جلوی مداخله مذهب در زندگی فردی و اجتماعی را گرفت

که بیشتر از همه تحت تأثیر جنبشی معروف به «جنبش سال ۶۸» بود.

مدیرکل امور اجتماعی و فرهنگی استانداری تهران در اواسط تابستان سال ۱۳۹۳ از طرح «اعتلای خانواده پایدار»

در دستور کار دولت برای مقابله با ازدواج سفید خبر داده بود.

o       خشونت خانگی Domestic Violence و سوء استفاده از کودکان ،Child Abuse یا Child Maltreatment دو جنبه از آزاردهنده ترین جنبه های زندگی خانوادگی است.

پژوهش های بسیاری نشان داده اند که نسبت بالایی از زوج ها معتقدند که در بعضی شرایط آدمی این حق را پیدا می کند که همسر خود را بزند.

انجمن حمایت از کودکان و World Health Organization، ۴ مقوله را برای سوء استفاده Abuse تعریف می کند :

           i.            غفلت، Neglect

           ii.            سوء استفاده جسمی، Physical Abuse

          iii.            سوء استفاده عاطفی و روانی، Psychological Abuse Emotional and

          iv.             سوء استفاده جنسی Sexual Abuse.

در تعریف سوء استفاده جنسی می گوید: تماس جنسی بین کودک و بزرگسال به قصد ارضای جنسی بزرگسال.

o       مسلماً کودکان موجودات جنسی نیز هستند که با یکدیگر به بازیگوشی و مکاشفه های ملایم جنسی بپردازند،

 اما اکثر کودکانیکه در معرض.…………………………………..

October 2016

اختلال ارتباط اجتماعی (عملی)

ملاک های تشخیصی

مشکلات مداوم در استفاده اجتماعی ارتباط کلامی و غیرکلامی به صورتی که با تمام موارد زیر آشکار می شوند:
کمبودهایی در استفاده از ارتباط برای مقاصد اجتماعی، مانند خوشامدگویی و در میان گذاشتن اطلاعات، به شیوه ای که برای موقعیت اجتماعی مناسب باشد.
اختلال در توانایی تغییر دادن ارتباط برای جور شدن با موقعیت یا نیازهای شنونده،؛ مانند صحبت کردن در کلاس به صورت متفاوت با زمین بازی، حرف زدن با کودک به صورت متفاوت با بزرگسال، و اجتناب از به کار بردن زبان بیش از حد رسمی.
مشکلاتی در رابطه با پیروی کردن از ققواعد برای گفتگو یا داستان سرایی، نظیر رعایت کردن آگاهی از نحوه به کارگیری علایم کلامی و غیرکلامی برای تنظیم کردن تعامل.
مشکلاتی در رابطه با فهمیدن آنچه به صورت آشکار بیان شده است(مثل ارجاع دادن ها) و معانی بی دقت یا مبهم زبان (مثل اصطلاحات، شوخی، استعاره ها، معانی متعددی که برای تعبیر به زمینه بستگی دارند).
این کمبودها به محدودیت های کارکردی در ارتباط موثر، مشارکت اجتماعی، روابط اجتماعی، پیشرفت تحصیلی، یا عملکرد شغلی، به صورت فردی یا در هر گونه پیوند، منجر می شوند.
شروع نشانه ها در اوایل دوره رشد است(اما امکان دارد تا زمانی که ضرورت های ارتباط اجتماعی از توانایی های محدود فراتر نرفته باشد، کمبودها به طور کامل آشکار نشوند).
نشانه ها ناشی از بیماری جسمانی یا عصبی دیگر یا توانایی های کم در زمینه های ساختار کلمه و دستور زبان نیستند، و با اختلال طیف اوتیسم، ناتوانی عقلانی (اختلال عقلانی رشدی)، تأخیر کلی رشد، یا اختلال روانی دیگر بهتر توجیه نمی شوند.

ویژگی های تشخیصی

اختلال ارتباط اجتماعی(عملی) با مشکل اساسی در کاربردشناسی، یا استفاده اجتماعی از زبان و ارتباط مشخص می شود که به صورت کمبودهایی در فهمیدن و پیروی کردن از مقررات اجتماعی ارتباط کلامی و غیرکلامی در موقعیت های طبیعی، تغییر دادن زبان مطابق با نیازهای شنونده یا موقعیت، و پیروی کردن از قواعد گفتگو و داستان سرایی آشکار می شود. این کمبودها در ارتباط اجتماعی، به محدودیت های کارکردی در ارتباط موثر، برقرار کردن روابط اجتماعی، پیشرفت تحصیلی، یا عملکرد شغلی منجر می شوند. کمبودها با توانایی کم در زمینه های زبان ساختاری یا توانایی شناختی بهتر توجیه نمی شوند.

ویژگی های مرتبط که تشخیص را تأیید می کنند

رایج ترین ویژگی مرتبط اختلال اجتماعی (عملی)، اختلال زبان است که با سابقه تأخیر در رسیدن به نقاط عطف زبان، و مشکلات زبان ساختاری قدیمی هرچند نه کنونی، مشخص می شود(به »اختلال زبان» قبل تر در این فصل مراجعه کنید). افراد مبتلا به کمبودهای ارتباط اجتماعی مکن است از تعاملات اجتماعی پرهیزکنید. اختلال کاستی توجه/بیش فعالی (ADHD)، مشکلات رفتاری، و اختلالات یادگیری خاص نیز در افراد مبتلا شایع ترند.

شکل گیری

چون ارتباط اجتماعی (عملی) به پیشرفت رشدی مناسب در گفتار و زبان بستگی دارد، تشخیص اختلال ارتباط اجتماعی(عملی) در کودکان زیر ۴ سال نادر است. اغلب کودکان در ۴ یا ۵ سالگی باید از توانایی های گفتار و زبان مناسب برخوردار باشند تا امکان مشخص کردن کمبودهای خاص در ارتباط اجتماعی وجود داشته باشد. انواع خفیف تر این اختلاف ممکن است تا اوایل نوجوانی که زبان و تعامل های اجتماعی پیچیده تر می شوند، آشکار نشوند.

پیامد اختلال ارتباط اجتماعی (عملی) متفاوت است، طوری که برخی کودکان با گذشت زمان به طور قابل ملاحظه ای بهبود می یابند، در حالی که دیگران همچنان تا بزرگسالی مشکلاتی دارند. حتی در بین افرادی که بهبود قابل ملاحظه ای دارند، کمبودهای اولیه در کاربردشناسی می توانند اختلالات بادوامی را در روابط اجتماعی و رفتار، و همین طور در فراگیسری مهارت های مرتبط دیگر، نظیر بیان نوشتاری، ایجاد کنند.

عوامل خطر و پیش آگهی

ژنتیکی و فیزیولوژیکی. به نظر می رسد که سابقه خانوادگی اختلاف طیف اوتیسم، اختلالات ارتباط، یا اختلال یادگیری خاص، خطر اختلال ارتباط اجتماعی (عملی) را افزایش می دهد.

ناتوانی عقلانی(اختلال عقلانی رشدی)

ملاک های تشخیصی

ناتوانی عقلانی (اختلال عقلانی رشدی) اختلالی است که در دوره رشد شروع می شود و کمبودهای عقلانی و عملکرد انطباقی را در زمینه های، مفهومی، اجتماعی، و عملی در بر می گیرد. سه ملاک زیر باید برآورده شوند:

کمبودهایی در کارکردهای عقلانی، مانند استدلال، حل مسئله، برنامه ریزی، تفکر انتزاعی، قضاوت، یادگیری تحصیلی، و یادگیری از تجربه، که ارزیابی بالینی و آزمودن هوش فردی و استاندارد شده آن را تأیید کرده باشد.
کمبودهایی در عملکرد انطباقی که به ناتوانی در برآورده ساختن معیارهای رشدی و اجتماعی-فرهنگی برای استقلال شخصی و مسئولیت اجتماعی منجر شوند. بدون کمک جاری، این کمبودهای انطباقی، عملکرد را در یک یا چند فعالیت زندگی روزمره، مانند ارتباط، مشارکت اجتماعی، و زندگی مستقل، در محیط های متعدد، نظیر خانه، مدرسه، محل کار، و جامعه، محدود می کنند.
شروع کمبودهای عقلانی و انطباقی در طول دوره رشد.

توجه: اصطلاح تشخیصی ناتوانی عقلانی اصطلاح معائل برای تشخیص اختلالات عقلانی رشدی ICD-11 است. گرچه در این کتلب راهنما از اصطلاح ناتوانی عقلانی استفاده شده است، اما هر دو اصطلاح در عنوان مورد استفاده قرار گرفته اند تا روابط بین سیستم های طبقه بندی دیگر را روشن کنند. علاوه بر این، قانون فدرال در ایالات متحده(قانون عمومی ۲۵۶-۱۱۱، قانون رزا) اصطلاح ناتوانی عقلانی را جایگزین عقب ماندگی ذهنی کرده است، و نشریات پژوهشی از اصطلاح ناتوانی عقلانی استفاده کنند. بننابراین، ناتوانی عقلانی اصطلاحی است که در حرفه های پزشکی، آموزشی، و حرفه های دیگر و نزد عموم مردم و گروه های مدافع، رایج است.

شاخص ها

سطوح مختلف شدت براساس عملکرد انطباقی تعیین شده اند یا نه بر پایه نمرات هوشبهر، زیرا این عملکرد انطباقی است که سطح کمک های مورد نیاز را تعیین می کند. از این گذشته، آزمون های هوش در انتهای پایین تر دامنه هوشبهر، اعتبار کمتری دارند.

ویژگی های تشخیصی

ویژگی های اساسی ناتوانی عقلانی(اختلال عقلانی رشدی) عبارتند از کمبودهایی در توانایی های ذهنی کلی(ملاک A ) و اختلال در عملکرد انطباقی روزمره، در مقایسه با سن-جنسیت فرد، و همسالانی که از لحاظ اجتماعی –فرهنگی همتا هستند(ملاک B). شروع در دوره رشد است ( ملاک c). تشخیص ناتوانی عقلانی، برارزیابی بالینی و آزمودن استاندارد شده کارکدهای عقلانی و انطباقی استوار است.

ملاک A به کارکردهای عقلانی اشاره دارد که استدلال، حل مسئله، برنامه ریزی، تفکر انتزاعی، قضاوت، یادگیری از آموزش و تجربه، و فهمیدن عملی را شامل می شوند. مولفه های مهم، درک کلامی، حافظه فعال، استدلال ادراکی، استدلال کمی، فکر انتزاعی، و کارآمدی شناختی را در بردارند. عملکرد عقلانی معمولاً با آزمون های هوش که به صورت فردی اجرا می شوند و از لحاظ روان سنجی معتبر، جامع، منایب با فرهنگ، و دقیق هستند، ارزیابی می شود. افراد مبتلا به ناتوانی عقلانی نمراتی دارند که تقریبا دو انحراف استاندارد یا بیشتر، زیر میانگین جمعیت است، از جمله اختلافی برای خطای ارزیابی (عموما ۵+نمره)، در آزمون هایی با انحراف استاندارد ۱۴ و میانگین ۱۰۰، این نمره ۷۵ – ۶۵ (۵ ۷۰) را شامل می شود. برای تعبیر کردن نتایج آزمون و ارزیابی عملکرد عقلانی، آموزش و قضاوت بالینی ضرورت دارد.

عواملی که ممکن است بر نمرات آزمون تاثیر بگذارند، عبارتند از تاثیرات تمرین و «اثرفلین» (یعنی، نمرات خیلی بالا به خاطر هنجارهای آزمون منسوخ). نمرات نامعتبر می توانند از به کارگیری آزمون های کوتاه سرندکردن هوش یا آزمون های گروهی حاصل شوند؛ نمرات خرده آزمون فردی بسیار ناسازگار، می توانند نمره هوشبهر کلی را نامعتبر کنند. ابزارها باید با توجه به پیشینه اجتماعی- فرهنگی فرد و زبان بومی او هنجاریابی شوند. وقوع همزمان اختلالاتی که بر ارتباط، زبان، و یا کارکرد حرکتی یا حسی تاثیر می گذارند، ممکن است نمرات آزمون را تحت تاثیر قرار دهند. نیمرخ های شناختی خاص مبتنی برر آزمودن نوروپسیکولوژیکی، برای آگاهی یافتن از توانایی های عقلانی، از نمره هوشبهر تنها، مفیدترند. این گونه آزمودن می تواند زمینه های قوت و ضعف نسبی را مشخص کند، که چنین ارزیابی برای برنامه ریزی تحصیلی و شغلی اهمیت دارد.

نمرات آزمون هوش، برآوردهایی از عملکرد مفهومی هستند، اما برای ارزیابی استدلال در موقعیت های زندگی عملی و مهارت در تکالیف عملی، کفایت نمی کنند. برای مثال، فردی که نمره هوشبهر بالای ۷۰ دارد، ممکن است در زمینه قضاوت اجتماعی، فهم اجتماعی، و زمینه های دیگرعملکرد انطباقی آنچنان مشکلات رفتار شدید داشته باشد که عملکرد واقعی او با عملکرد فردی که نمره هوشبهر پایین تر دارد، برابر باشد. بنابراین، برای تعبیر کردن نتایج آزمون های هوش، قضاوت بالینی لازم است.

کمبودها در عملکرد انطباقی (ملاک B) به این موضوع اشاره دارد که فرد چگونه می تواند معیارهای جامعه را برای استقلال شخصی و مسئولیت اجتماعی در مقایسه با افراد دیگری که سن و زمینه اجتماعی-فرهنگی مشابه دارند، خوب برآورده کند. عملکرد انطباقی، استدلال انطباقی را در سه زمینه شامل می شود: مفهومی، اجتماعی، و عملی. زمینه مفهومی(تحصیلی)، از جمله موارد دیگر، شایستگی در حافظه، زبان، روخوانی، نگارش، استدلال ریاضی، فراگیری دانش عملی، حل مسئله، قضاوت در موقعیت های زندگی، نظیر مراقبت شخصی، مسئولیت های شغل، مدیریت پول، تفریح، مدیریت رفتار، سازمان دادن به تکالیف تحصیلی و شغلی را شامل می شود. توانایی عقلانی، تحصیلات، انگیزش، جامعه پذیری، ویژگی های شخصیت، فرصت شغلی، تجربه فرهنگی، و وجود همزمان بیماری های جسمانی عمومی یا اختلالات روانی، بر عملکرد انطباقی تاثیر می گذارند.

عملکرد انطیاقی با استفاده از ارزشیابی بالینی و آزمون های فردی، متناسب با فرهنگ، و از لحاظ روان سنجی دقیق، ارزیابی می شود. آزمون های استاندارد شسده با مننابع غیرمطلع(مثل والد یا عضو دیگرخانواده؛ معلم؛ مشاور؛ مراقبت کننده) و خود فرد تا حدامکان، مورد استفاده قرار می گیرند. منابع دیگر اطلاعات، ارزیابی های تحصیلی، رشدی، پزشکی، و بهداشت روانی را شامل می شوند. نمرات به دست آمده از آزمون های استانداردشده و منابع مصاحبه باید با استفاده از قضاوت بالینی تعبیر شوند. در صورتی که آزمودن استاندارد شده، به دلیل عوامل مختلف(مثل اختلال حسی، رفتار مشکل آفرین شدید)، مشکل یا غیرممکن باشد، ممکن است فرد، مبتلا به ناتوانی عقلانی نامشخص تشخیص داده شود. امکان دارد ارزیابی عملکرد انطباقی در موقعیت کنترل شده(مثل زندان ها، مراکز بازداشت) دشوار باشد؛ در صورت امکان، باید اطلاعات تاییدکننده ای که عملکرد خارج از این موقعیت ها را منعکس می کند، به دست آید.

ملاکB در صورتی برآورده می شود که حداقل یک زمینه عملکرد انطباقی-مفهومی،اجتماعی، یا عملی- به قدر کافی معیوب باشد که کمک جاری برای اینکه فرد بتواند در یک یا چند موقعیت زندگی در مدرسه، محیط کار، خانه، یا در جامعه به طور مناسبی عمل کند، ضرورت داشته باشد. برای برآورده ساختن ملاک های تشخیص ناتوانی عقلانی، کمبودها در عملکرد انطباقی باید مستقیما با اختلالات عقلانی که در ملاک A شرح داده شدند، ارتباط داشته باشند. ملاکc، شروع در طول دوره رشد، به این تشخیص اشاره دارد که کمبودهای عقلانی و انطباقی، در طول دوره کودکی یا نوجوانی وجود دارند.

اختلال افسردگی مداوم (افسرده ­خویی)

ملاک­های تشخیصی

این اختلال بیانگر تحکیم اختلال افسردگی اساسی مزمن و اختلال افسرده خوبی است که در DSM-IV توصیف شده است.

خلق افسرده در بخش عمده روز، بیشتر روزها، به صورتی که با گزارش ذهنی یا مشاهده دیگران، به مدت حداقل ۲ سال مشخص می­شود.

توجه: در کودکان و نوجوانان، خلق می­تواند تحریک­پذیر، و مدت باید حداقل ۱ سال باشد.

در حالی که فرد افسرده است، وجود دو (یا تعداد بیشتری) از موارد زیر:
کم­اشتهایی یا پرخوری.
بی­خوابی یا پرخوابی.
انرژی کم یا خستگی.
عزت نفس پایین.
تمرکز ضعیف یا مشکل تصمیم­گیری.
احساسات ناامیدی.
در طول این دوره ۲ ساله اختلال (۱ سال برای کودکان یا نوجوانان)، فرد هرگز بیش از ۲ ماه در هر بار، بدون نشانه­های ملاک A و B نبوده است.
ملاک­های اختلال افسردگی اساسی ممکن است به طور مداوم به مدت ۲ سال وجود داشته باشند.
هرگز دوره مانیک یا دوره هیپومانیک وجود نداشته و ملاک­ها هرگز برای اختلال ادواری­خو برآورده نشده­اند.
این اختلال با اختلال اسکیزوافکتیو مستمر، اسکیزوفرنی، اختلال هذیانی، یا طیف اسکیزوفرنی مشخص یا نامشخص دیگر یا اختلال روان­پریشی دیگر بهتر توجیه نمی­شود.
نشانه­ها ناشی از تأثیرات فیزیولوژیکی مواد( مثل سوءمصرف مواد مخدر، دارو) یا بیماری جسمانی دیگر (مثل کم­کاری تیروئید) نیستند.
نشانه­ها ناراحتی یا اختلال قابل ملاحظه بالینی در عملکرد اجتماعی، شغلی، یا زمینه­های مهم دیگر عملکرد ایجاد می­کنند.

توجه: چون ملاک­های دوره افسردگی اساسی چهار نشانه را شامل می­شوند که در فهرست نشانه مخصوص اختلال افسردگی مداوم (افسرده­خویی) وجود ندارند، تعداد بسیار محدودی از افراد نشانه­های افسردگی خواهند داشت که بیشتر از ۲ سال ادامه یافته باشند، اما ملاک­های اختلال افسردگی مداوم را برآورده نخواهند کرد. اگر ملاک­های کامل دوره افسردگی اساسی در مقطعی از دوره کنونی بیماری برآورده شده باشند، باید تشخیص اختلال افسردگی اساسی داده شود. در غیر این صورت، تشخیص اختلال افسردگی مشخص دیگر یا اختلال افسردگی نامشخص موجه است.

ویژگی­های تشخیصی

ویژگی اصلی اختلال افسردگی مداوم (افسرده خویی)، خلق افسرده است که در بخش عمده روز، بیشتر روزها، به مدت حداقل ۲ سال، یا ۱ سال برای کودکان و نوجوانان، روی می­دهد(ملاکA). این اختلال بیانگرتحکیم اختلال افسردگی اساسی مزمن و اختلال افسرده­خویی است که در DSM-IV توصیف شده­اند. امکان دارد که افسردگی اساسی قبل از اختلال افسردگی مداوم واقع شود، و دوره­های افسردگی اساسی ممکن است در طول دوره افسردگی مداوم روی دهند. در مورد افرادی که نشانه­های آنها ملاک­های اختلال افسردگی اساسی را به مدت ۲ سال برآورده می­کنند، باید تشخیص اختلال افسردگی مداوم به علاوه اختلال افسردگی اساسی داده شود.

افراد مبتلا به اختلال افسردگی مداوم، خلق خود را به صورت غمگین یا «بی­حوصله» توصیف می­کنند. در طول دوره­های خلق افسرده، حداقل دو نشانه از شش نشانه ملاک B وجود دارند. چون این نشانه­ها بخشی از تجربه روزمره فرد شده­اند، مخصوصاً در مورد شروع زودهنگام (مثلاً، «من همیشه به این صورت بوده­ام»)، تا زمانی که فرد مستقیما ترغیب نشده باشد، ممکن است گزارش داده نشوند. در طول مدت ۲ ساله(۱ سال برای کودکان و نوجوانان)، هر یک از فواصل بدون نشانه، طولانی­­تر از ۲ ماه نبوده است(ملاک C).

شکل­ گیری و روند

اختلال افسردگی مداوم اغلب شروع زودهنگام و پنهان (یعنی، در کودکی، نوجوانی، یا اوایل بزرگسالی) و بنا بر تعریف، روند مزمن دارد. در بین افراد مبتلا به هر دو اختلال افسردگی مداوم و اختلال شخصیت مرزی، هم­پراکنش(کوواریانس) ویژگی­های همانند با گذشت زمان، از عملکرد مکانیزم مشترک حکایت داد. شروع زودهنگام (یعنی قبل از ۲۱ سالگی) به احتمال زیاد به اختلالات شخصیت و اختلالات مصرف مواد همزمان ارتباط دارد.

در صورتی که نشانه­ها به سطح دوره افسردگی اساسی افزایش یابند، احتمالاً بعداً به سطح پایین­تر برمی­گردند. با این حال، نشانه­های افسردگی در زمینه اختلال افسردگی مداوم خیلی کمتر از دوره افسردگی اساسی احتمال دارد که ظرف مدت زمان معینی برطرف شوند.

عوامل خطر و پیش ­آگهی

خلق و خویی. عوامل پیش­بین پیامد بلندمدت ضعیف­تر عبارتند از سطوح بالاتر روان­رنجورخویی (حالت عاطفی منفی)، شدت بیشتر نشانه، عملکرد کلی نامناسب­تر، و وجود اختلالات اضطرابی یا اختلال سلوک.

محیطی. عوامل خطر کودکی، از دست دادن یا جدایی والدین را شامل می­شوند.

ژنتیکی و فیزیولوژیکی. بین اختلال افسرده­خویی DSM-IV و اختلالات اساسی مزمن، تفاوت­های آشکاری در ایجاد، روند، یا سابقه خانوادگی بیماری وجود ندارد. بنابراین، یافته­های پیشین مربوط به هر یک از این دو اختلال احتمالاً در مورد اختلال افسردگی مداوم کاربرد دارند. بنابراین، احتمال می­رود که افراد مبتلا به اختلال افسردگی مداوم، در مقایسه با افراد مبتلا به اختلال افسردگی اساسی، نسبت بالاتر خویشاوندان درجه اول مبتلا به اختلال افسردگی مداوم، و اختلالات افسردگی بیشتری در کل داشته باشند.

چند منطقه مغز (مثل قشر پیش­پیشانی، شکنج کمربندی قدامی، بادامه، هیپوکامپ) در اختلال افسردگی مداوم به میان کشیده شده­اند. نابهنجاری­های خواب­نگاره چندبعدی احتمالی نیز وجود دارد.

پیامدهای کارکردی اختلال افسردگی مداوم

درجه­ای که اختلال افسردگی مداوم بر عملکرد اجتماعیو شغلی تأثیر می-گذارند احتمالاً خیلی تفاوت دارد، اما تأثیرات می­توانند زیاد یا زیادتر از تأثیرات اختلال افسردگی اساسی باشند.

اختلال افسردگی اساسی

ملاک­های تشخیصی

پنج(یا تعداد بیشتری) از نشانه­های زیر در طول مدت ۲ هفته وجود داشته­اند و انحراف از عملکرد قبلی را نشان می­دهند؛ حداقل یکی از نشانه­ها یا (۱) خلق افسرده و یا (۲) فقدان علاقه یا لذت است.

توجه: نشانه­هایی را که آشکارا ناشی از بیماری جسمانی دیگر هستند، منظور نکنید.

خلق افسرده در بخش عمده روز، تقریباً هر روز، به صورتی که توسط گزارش ذهنی(مثلاً احساس می­کند غمگین، پوچ، یا ناامید است) یا مشاهده دیگران (مثلاً بیمناک به نظر می­رسد) به آن اشاره شده باشد. (توجه: در کودکان و نوجوانان می­تواند خلق تحریک­پذیر باشد).
کاهش محسوس علاقه یا لذت در تمام، یا تقریباً تمام فعالیت­ها در بخش عمده روز، تقریباً هر روز(که با گزارش ذهنی یا مشاده به آن اشاره شده باشد).
کاهش وزن قابل ملاحظه به هنگامی که رژیم گرفته نشده است یا افزایش وزن(مثلاً تغییر بیشتر از ۵ درصد وزن بدن در ماه)، یا کاهش یا افزایش اشتها تقریباً هر روز. (توجه: در کودکان، ناتوانی در کسب وزن مورد انتظار را در نظر بگیرید).
بی­خوابی یا پرخوابی تقریباً هر روز.
سراسیمگی یا کندی روانی-حرکتی تقریباً هر روز(قابل مشاهده توسط دیگران، نه صرفا احساس ذهنی بی­قراری یا کند بودن).
خستگی یا فقدان انرژی تقریباً هر روز.
احساس بی­ارزشی یا احساس گناه بیش از حد یا نامناسب(که ممکن است هذیانی باشد) تقریباً هر روز (نه فقط سرزنش کردن خود یا احساس گناه در مورد مریض بودن).
کاهش توانایی فکر یا تمرکز کردن، یا دودلی، تقریباً هر روز(خواه به وسیله ذهنی یا مشاهده دیگران).
افکار مکرر مرگ(نه فقط ترس از مردن)، اندیشه­پردازی مکرر خودکشی بدون برنامه خاص، یا اقدام به خودکشی یا برنامه خاص برای دست­زدن به خودکشی.
نشانه­ها ناراحتی یا اختلال قابل ملاحظه بالینی در عملکرد اجتماعی، شغلی یا زمینه­های مهم دیگر عملکرد ایجاد می­کنند.
این دوره ناشی از تأثیرات فیزیولوژیکی مواد یا بیماری جسمانی دیگر نیست.

توجه: ملاک­های A-C بیانگر دوره افسردگی اساسی هستند.

توجه: پاسخ­ها به صدمه­ای مهم (مثل داغدیدگی، ورشکستگی، صدمات ناشی از بلایای طبیعی، بیماری یا معلولیت جسمانی جدی) ممکن است احساس غمگینی شدید، تأمل کردن درباره صدمه، بی­خوابی، اشتهای کم، یا کاهش وزن را که در ملاک A ذکر شدند در برداشته باشند که امکان دارد شبیه دوره افسردگی باشند. گرچه این نشانه­ها ممکن است قابل درک بوده یا متناسب با صدمه درنظر گرفته شده باشند، اما وجود دوره افسردگی اساسی علاوه بر پاسخ طبیعی به صدمه مهم نیز باید به دقت درنظر گرفته شود. این تصمیم لزوماً استفاده از قضاوت بالینی را براساس سابقه فرد و هنجارهای فرهنگی برای ابراز ناراحتی در زمینه صدمه، ایجاب می­کند.

وقوع دوره افسردگی اساسی با اختلال اسکیزوافکتیو، اسکیزوفرنی، اختلال اسکیزوفرنیفرم، اختلال هذیانی، یا طیف اسکیزوفرنی مشخص یا نامشخص دیگر و اختلالات روان­پریشی دیگر بهتر توجیه نمی­شوند.
هرگز دوره مانیک یا دوره هیپومانیک وجود نداشته است.

توجه: اگر تمام دوره­های شبه­مانیک یا شبه­هیپومانیک ناشی از مواد یا ناشی از تأثیرات فیزیولوژیکی بیماری جسمانی دیگر باشند، این استثنا مورد ندارد.

*برای اینکه دوره­ای عودکننده محسوب شود، باید فاصله حداقل ۲ ماه متوالی بین دوره­های مجزا وجود داشته باشد که در این دت ملاک­ها برای دوره افسردگی اساسی برآورده نشده باشند. تعریف شاخص­ها در صفحات مشخص­شده یافت می­شوند.

**اگر ویژگی­های روان­پریشی موجود باشند، شاخص «همراه با ویژگی­های روان­پریشی» را صرف­نظر از شدت دوره کدگذاری کنید.

هنگام ثبت کردن نام تشخیص، اصطلاحات باید به رتیب زیر ثبت شوند: اختلال افسردگی اساسی، دوره تکی یا عودکننده، شاخص­های شدت/روان­پریشی/بهبود و به دنبال آن، هر تعداد شاخص زیر بدون کدهایی که در مورد دوره کنونی به کار می­روند.

ویژگی­های تشخیصی

نشانه­های ملاک برای اختلال افسردگی باید تقریباً هر روز وجود داشته باشند تا موجود محسوب شوند، به استثنای تغییر وزن و اندیشه­پردازی خودکشی. خلق افسرده باید در بخش عمده روز وجود داشته باشد، به علاوه باید تقریباً هر روز وجود داشته باشد. اغلب بی­خوابی و خستگی شاید موجود است، و ناتوانی در کاوش کردن نشانه­های افسردگی همراه، به تشخیص نامناسب منجر خواهد شد. امکان دارد در آغاز، غمگینی انکار شود، اما ممکن است از طریق مصاحبه فراخوانده یا از جلوه صورت و طرز رفتار استنباط شود. در مورد افرادی که بر شکایت جسمانی تأکید می­کنند، متخصصان بالینی باید معلوم کنند که آیا ناراحتی ناشی از این شکایت با نشانه­های مخصوص افسردگی ارتباط دارد. خستگی و اختلال خواب در شمار زیادی از موارد وجود دارند؛ اختلالات روانی­حرکتی خیلی کمتر شایع هستند، اما از شدت کلی بیشتر خبر می­دهند، همین­طور وجود احساس گناه هذیانی یا نزدیک به هذیانی.

ویژگی اصلی دوره افسردگی اساسی، دوره حداقل ۲ هفته­ای است که در این مدت خلق افسرده یا فقدان علاقه و لذت در تقریباً تمام فعالیت­ها وجود دارد(ملاک A). در کودکان و نوجوانان، خلق به جای غمگین ممکن است تحریک­پذیر باشد. فرد باید حداقل چهار نشانه دیگر را نیز تجربه کند که از فهرستی به دست می­آیند که تغییرات در اشتها یا وزن، خواب، و فعالیت­ روانی­حرکتی؛ کاهش انرژی؛ احساس بی­ارزشی یا گناه؛ مشکل فکر کردن، تمرکز کردن، یا تصمیم گرفتن؛ یا افکار مکرر مرگ یا اندیشه­پردازی خودکشی یا برنامه­ها یا اقدامات خودکشی را شامل می­شوند. برای اینکه نشانه­ای دوره افسردگی اساسی به شمار رود، باید به تازگی وجود داشته باشد یا در مقایسه با حالت قبل از دوره فرد، آشکارا بدتر شده باشد. این نشانه­ها باید در بخش عمده روز، تقریبا هر روز، حداقل به مدت ۲ هفته پیاپی وجود داشته باشند. این دوره باید ناراحتی یا اختلال قابل ملاحظه بالینی در عملکرد اجتماعی، شغلی، یا زمینه­های مهم دیگر عملکرد به همراه داشته باشد. در برخی افراد مبتلا به دوره­های خفیف­تر، ممکن است عملکرد طبیعی به نظر برسد، اما به تلاش بسیار زیاد نیاز داشته باشد.

خلق در دوره افسردگی اساسی اغلب توسط فرد به صورت افسرده، غمگین، ناامید، مأیوس، یا «بی­حوصله» توصیف می­شود(ملاک A1). در برخی موارد، غمگینی ممکن است در ابتدا انکار شود، اما بعداً توسط مصاحبه فراخوانده شود(مثلاً با اشاره کردن به اینکه به نظر می­رسد فرد می­خواهد گریه کند). در برخی افرادی که از احساس «دلزدگی»، نداشتن هیچ احساسی، یا احساس مضطرب بودن، شکایت می­کنند، وجودد خلق افسرده را می­توان از جلوه صورت و طرز رفتار فرد استنباط کرد. برخی افراد به جای اینکه از احساس غمگینی خبر بدهند، بر شکایت­های جسمانی تأکید می­دهند(مثل دردهای جسمانی). برخی افراد از تحریک­پذیری بیشتر خبر داده یا آن را نشان می­دهند (مثل خشم مداوم، گرایش پاسخ دادن به رویدادها با طغیان­های خشم یا سرزنش کردن دیگران، احساس اغراق­آمیز ناکامی در مورد مسایل جزئی). در کودکان و نوجوانان، خلق تحریک­پذیری یا بدخو می­تواند به جای خلق غمگین یا محزون ایجاد شود. این جلوه باید از الگوی تحریک­پذیری به هنگام ناکامی متمایز شود.

فقدان علاقه یا لذت تقریباً همیشه، حداقل تا اندازه­ای، وجود دارد. امکان دارد افراد بگویند کمتر احساس می­کنند به سرگرمی­ها علاقه دارند، «دیگر به چیزی اهمیتی نمی­دهند»، یا از فعالیت­هایی که قبلا لذت­بخش محسوب می­شدند، هیچ لذتی نبرند(ملاک A2). اعضای خانواده اغلب متوجه انزوای اجتماعی یا غفلت از سرگرمی­های لذت­بخش می­شوند(مثل فردی که قبلاً عاشق گلف بوده، دیگر بازی نمی­کند، کودکی که قبلاً از فوتبال لذت می­برده، برای تمرین نکردن بهانه تراشی می­کند). در برخی افراد، کاهش قابل ملاحظه­ای در مقایسه با سطح قبلی علاقه یا میل جنسی، وجود دارد.

تغییر اشتها می­تواند کاهش یا افزایش را شامل شود. برخی افراد افسرده می­گویند که مجبورند خودشان را وادار به خوردن کنند. دیگران ممکن است بیشتر بخورند و به غذاهای خاصی اشتیاق داشته باشند(مثل شیرینی­جات یا کربوهیدرات­های دیگر). در صورتی که تغییرات اشتها شدید باشد(در هر دو جهت)، ممکن است کاهش یا افزایش وزن قابل ملاحظه­ای وجود داشته باشد. یا در کودکان، ناتوانی در افزایش وزن مورد انتظار ممکن است مورد توجه قرار گیرد(ملاک A3).

اختلال خواب ممکن است شکل مشکل به خواب رفتن یا خوابیدن بیش از حد به خود بگیرد (ملاک A4). در صورتی که بی­خوابی وجود داشته باشد، معمولاً شکل بی­خوابی میانی(یعنی، بیدار شدن در طول شب و بعد مشکل به خواب) یا بی­خوابی پایانی(یعنی، بیدار شدن خیلی زود و ناتوانی در برگشتن به خواب) به خود می­گیرد. بی­خوابی اولیه(یعنی، مشکل به خواب رفتن) نیز ممکن است روی دهد. افرادی که پرخوابی دارند ممکن است دوره­های خواب طولانی هنگام شب یا افزایش خواب در طول روز را تجربه کنند. گاهی دلیل اینکه افراد در صدد درمان بر­می­یند، برای خواب آشفته است.

تغییرات روانی­­حرکتی عبارتند از سراسیمگی (مثل ناتوانی در آرام نشستن، قدم زدن، محکم فشردن دست؛ پا کشیدن یا مالیدن پوست، لباس، یا چیزهای دیگر) یا کندی(مثل گفتار، تفکر، یا حرکات بدن آهسته؛ مکث­های بیشتر قبل از پاسخ دادن؛ گفتاری که از نظر تن، آهنگ کلام، مقدار، یا تنوع محتوا، یا بی­صدایی کاهش یافته است)(ملاک A5). سراسیمگی یا کندی روانی­حرکتی باید به قدر کافی شدید باشد که دیگران بتوانند آن را مشاهده کنند و صرفاً به صورت احساسات ذهنی وجود نداشته باشد.

کاهش انرژی و خستگی شایع هستند(ملاک A6). ممکن است فرد از خستگی مدائم بدون تقلای بدنی خبر بدهد. به نظر می­رسد که حتی جزئی­ترین کارها به تلاش قابل ملاحظه­ای نیاز دارند. کیفیت کارهایی که انجام می­شوند ممکن است افت کرده باشند. برای مثال، ممکن است فرد شاکی باشد که شستن و لباس پوشیدن هنگام صبح، خسته­کننده است و دو برابر بیشتر از معمول طول می­کشد.

احساس بی­ارزشی و گناه مرتبط با دوره افسردگی اساسی ممکن است ارزیابی­های منفی غیرواقع­بینانه اشتغال­­های ذهنی ارزش یا گناه یا تأمل کردن درباره شکست­های جزئی گذشته را شامل شوند(ملاک A7). چنین افرادی اغلب رویدادهای روزمره خنثی یا پیش­پاافتاده را به عنوان دلیلی برای نقایص شخصی سوءتعبیر می­کنند و احساس مسئولت اغراق­امیزی در مورد وقایع ناگوار دارند. احساس بی­ارزشی یا گناه ممکن است درجات هذیانی داشته باشد(مثل فردی که متقاعد شده شخصاً مسئول فقر جهانی است). سرزنش کردن خویش به خاطر مریض بودن و برای ناتوانی در برآورده کردن مسولیت­های شغلی یا میان­فردی در نتیجه افسردگی، بسیار متداول است و تا وقتی هذیانی نباشد، برای رآوردن این ملاک­ کفایت نمی­کند.

افراد زیادی از توانایی معیوب در فکر کردن، تمیزکردن، یا تصمیم­های حتی جزئی خبر می­دهند(ملاک ۸۸). ممکن است به نظر برسد که به راحتی حواس­شان پرت می­شود یا از مشکلات حافظه شکایت می­کنند. آنهایی که به فعالیت­هایی می­پردازند که از لحاظ شناختی توان­فرسا هستند، اغلب قادر به عمل کردن نیستند. در کودکان، افت پرشتاب در نمرات ممکن است تمرکز ضعیف را منعکس کند. در افراد سالخورده، مشکلات حافظه ممکن است شکایت اصلی باشد و امکان دارد با علایم اولیه زوال عقل («زوال عقل کاذب») اشتباه گرفته شود. در صورتی که دوره افسردگی اساسی با موفقیت درمان شده باشد، مشکلات حافظه اغلب کاملاً فروکش می­کنند. با این حال، در برخی افراد، مخصوصاً افراد سالخورده، دوره افسردگی اساسی ممکن است گاهی جلوه اولیه زوال عقل برگشت­ناپذیر باشد.

افکار مرگ، اندیشه­پرداختی خودکشی، یا اقدامات خودکشی (ملاکA9) متداول هستند. اینها از میل منفعل بیدار نشدن به هنگام صبح یا اعتقاد به اینکه اگر فرد بمیرد دیگران راحت خواهند شد، تا افکار مرگ گذرا اما عودکننده دست زدن به خودکشی، تا برنامه خاص برای خودکشی گسترش دارند. افرادی که گرایش شدیدتری به خودکشی دارند ممکن است امور خود را سروسامان دهند(مثل به روز کردن وصیت­نامه، پرداختن بدهی­ها)، لوازم مورد نیاز را به دست آورند( مثل طناب یا تفنگ)، و مکان و زمانی را برای به انجام رساندن خودکشی انتخاب کند. انگیزش خودکشی ممکن است میل به قطع امید کردن، در صورت مواجه شدن با موانع برطرف نشدنی و میل شدید خاتمه دادن به چیزی که حالت هیجانی بی­پایان و بسیار مشقت­بار تصور شده، ناتوانی در پیش­بینی کردن هرگونه لذت در زندگی، یا آرزوی بار اضافی نبودن بر شانه دیگران را در بر داشته باشد. برطرف کردن چنین تفکری ممکن است از انکار برنامه­های بیشتر برای خودکشی، اقدام پیشگیرانه معنی­دارتری برای کاهش خطر خودکشی باشد.

ارزیابی نشانه­های دوره افسردگی اساسی وقتی در مورد فردی انجام شود که بیماری جسمانی عمومی نیز دارد( مثل سرطان، سکته، انفارکتوس میوکارد، دیابت، حاملگی) خیلی دشوار است. برخی از علایم و نشانه­های ملاک دوره افسردگی اساسی شبیه آنهایی هستند که در بیماری­های جسمانی عمومی دیده می­شوند(مثل کاهش وزن مربوط به دیابت درمان نشده؛ خستگی مربوط به سرطان؛ پرخوابی در اوایل حاملگی؛ بی­خوابی در اواخر یا پس از زایمان). چنین نشانه­هایی تشخیص افسردگی اساسی محسوب می­شوند به جز در مواقعی که آشکارا و کاملاً ناشی از بیماری جسمانی عمومی باشند. در این گونه موارد، نشانه­های غیرنباتی ملالت، فقدان احساس لذت، یا افکار خودکشی باید با دقت ارزیابی شوند.

ویژگی­های مرتبط که تشخیص را تأیید می­کنند

اختلال افسردگی اساسی با مرگ و میر بالا ارتباط دارد، که خودکشی بیشتر آنها را توجیه می­کند؛ با این حال، این تنها علت نیست. برای مثال، افراد افسرده­ای که در خانه­های سالمندان پذیرش می­شوند، به احتمال خیلی زیاد در سال اول می­میرند. افراد غالباً گریان، تحریک­پذیر، در خود فرورفته هستند، نشخوار وسواسی، اضطراب، فوبی­ها، نگرانی مفرط در مورد سلامت جسمانی دارند، و از درد شکایت می­کنند(مثل سردرد، دردهای مفصل، شکم، یا دردهای دیگر). در کودکان، اضطراب جدایی می­تواند روی دهد.

گرچه نوشته­های زیادی وجود دارند مبنی بر اینکه همبسته­های نورو آناتومیک، عصبی-درون­ریز، و نورفیزیولوژیکی اختلال افسردگی اساسی را شرح می­دهند، اما هیچ آزمون آزمایشگاهی نتایجی را به بار نیاورده است که به قدر کافی حساس و مشخص باشند که بتوان از آنها به عنوان ابزار تشخیصی برای این اختلال استفاده کرد. تا همین اواخر، بیش­فعالی هیپوتالاموس-هیپوفیز- آدرنال، نابهنجاری مرتبط دوره­های افسردگی اساسی بوده که به طور گسترده­ای درباره آنها تحقیق شده بود و به نظر می­رسد که با مالیخولیا، ویژگی­های روان­پریشی، و خطر خودکشی نهایی، ارتباط دارد. تحقیقات مولکولی نیز پای عوامل پیرامونی را به میان کشیده­اند، از جمله گونه­های ژنتیکی در عوامل تغذیه نورونی و سیتوکین­های التهاب­آور. علاوه بر این تحقیقات Fmri شواهدی را برای نابهنجاری­های کارکردی در سیستم­های عصبی خاص که به پردازش اطلاعات، پاداش­خواهی، و تنظیم هیجان در بزرگسالان مبتلا به افسردگی کمک می­کنند، در اختیار می­گذارند.

شکل­گیری و روند

اختلال افسردگی اساسی می­تواند در هر سنی ظاهر شود، اما احتمال شروع هنگام بلوغ به طور محسوسی افزایش می­یابد. در ایالات متحده، به نظر می­رسد وقوع آن در ۲۰ تا ۳۰ سالگی به اوج می­رسد، اما اولین شروع در اواخر عمر نادر است.

روند اختلال افسردگی اساسی کاملاً متغیر است، به طوری که برخی افراد به ندرت بهبود می­یابند(دوره ۲ ماهه یا بیشتر بدون نشانه­ها، یا فقط یک یا دو نشانه که بیشتر از درجه خفیف نباشد)، در حالی که دیگران چند سال را با تعدادکمی نشانه یا هیچ نشانه بین دوره­های مجزا تجربه می­کنند. متمایز کردن افرادی که در طول تشدید بیماری افسردگی مزمن برای درمان مراجعه می­کنند از آنهایی که نشانه­هایشان به تازگی ایجاد شده­اند، اهمیت دارد. مزمن بودن نشانه­های افسردگی احتمال اختلالات اساسی شخصیت، اضطراب، و مصرف مواد را به طور قابل ملاحظه­ای افزایش می­دهد و احتمال اینکه درمان، برطرف شدن کامل نشانه را در پی داشته باشد، کاهش می­دهد. بنابراین، مفید است که افرادی که نشانه­های افسردگی دارند درخواست شود آخرین دوره حداقل ۲ ماهه­ای را که در طول آن کاملاً بدون نشانه­های افسردگی بودند، مشخص کنند.

بهبود در دو نفر از پنج نفری که به افسردگی اساسی مبتلا هستند معمولا ظرف ۳ ماه از شروع و در چهار نفر از پنج نفر، ظرف ۱ سال آغاز می­شود. تازگی شروع، عامل تعیین­کننده نیرومندی برای بهبود است و شماری از افرادی که فقط به مدت چندماه افسرده بوده­اند می­توانند انتظار داشته باشند که خود به خود بهبود یابند. ویژگی­های مرتبط با میزان بهبود پایین­تر، غیر از مدت دوره کنونی، عبارتند از ویژگی­های روان­پریشی، اضطراب برجسته، اختلالات شخصیت، و شدت نشانه.

خطر عودکردن با گذشت زمان، وقتی مدت بهبود افزایش یابد، به تدریج کمتر می­شود. در افرادی که دوره قبلی آنها شدید بوده، در افراد جوان­تر، و در افرادی که قبلاً دوره­های متعدد را تجربه کرده­اند، خطر بالاتر است. دوام حتی نشانه­های خفیف افسردگی در مدت بهبودی، پیش­بین قدرتمند عودکردن است. تعدادی از بیماری­های دوقطبی با یک یا چند دوره افسردگی شروع می­شوند، و شمار قابل ملاحظه­ای از افرادی که در ابتدا به نظر می­رسد اختلال افسردگی اساسی دارند، یک زمانی معلوم می­­شود که در عوض، اختلال دوقطبی دارند. این در افرادی بیشتر احتمال می­رود که بیماری آنها در نوجوانی شروع شده، آنهایی که ویژگی­های روان­پریشی دارند، و آنهایی که سابقه خانوادگی بیماری دوقطبی دارند. وجود شاخص «همراه با ویژگی­های مختلط» نیز خطر تشخیص مانیک یا هیپومانیک را در آینده افزایش می­دهد. اختلال افسردگی اساسی، مخصوصاً همراه با ویژگی­های روان­پریشی، می­تواند به اسکیزوفرنی نیز تبدیل شود، تغییری که خیلی رایج­تر از برعکس آن است.

با وجود تفاوت­ها بین جنسیت­ها در میزان شیوع اختلال افسردگی، به نظر می­رسد که تفاوت آشکاری در پدیدارشناسی، روند، یا پاسخ به درمان بسته به جنسیت، وجود ندارد. همچنین، تأثیرات آشکار سن کنونی بر روند یا پاسخ به درمان اختلال افسردگی اساسی وجود ندارد. با این حال، چند تفاوت در نشانه وجود دارد، نظیر اینکه احتمال پرخوابی و پرخوری در افراد جوان­تر بیشتر است، و نشانه­های مالیخولیایی، مخصوصاً اختلالات روانی-حرکتی، در افراد مسن­­تر شایع­ترند. احتمال اقدامات خودکشی در میانسالی و اواخر زندگی کاهش می­­یابد، هرچند که خطر خودکشی به انجام رسیده، کاهش نمی­یابد. افسردگی­هایی که در سنین پایین­تر شروع می­شوند بیشتر خانوادگی هستند و به احتمال بیشتری اختلالات شخصیت را شامل می­شوند. روند اختلال افسردگی اساسی در افراد عموماً با افزایش سن تغییر نمی­کند. به نظر می­رسد که متوسط زمان بهبود در طول دوره­های طولانی، پایدار است، احتمال در یک دوره بودن، عموماً با گذشت زمان افزایش نمی­یابد.

عوامل خطر و پیش ­آگهی

خلق و خویی. روان­رنجورخویی(حالت عاطفی منفی) عامل خطر ثابت­شده­ای برای شروع اختلال افسردگی اساسی است و به نظر می­رسد که سطوح بالای آن باعث می­شود افراد به احتمال بیشتری در پاسخ به رویدادهای زندگی استرس­زا دچار دوره­های افسردگی شوند.

محیطی. تجربیات ناگوار کودکی، مخصوصاً در صورتی که تجربیات متعدد از انواع مختلف وجود داشته باشد، عوامل خطر نیرومندی را برای اختلال افسردگی اساسی تشکیل می­دهند. وقایع زندگی استرس­زا به عنوان تسریع­کننده دوره­های افسردگی اساسی کاملا تأیید شده­اند، اما به نظر نمی­رسد که وجود یا عدم وجود وقایع زندگی ناگوار نزدیک به شروع دوره­ها، رهنمود مفیدی را برای پیش­آگهی یا انتخاب درمان تأمین کند.

ژنتیکی و فیزیولوژیکی. اعضای خانواده درجه اول افراد مبتلا به اختلال افسردگی اساسی، دو تا چهار برابر بیشتر از کل جمعیت در معرض خطر اختلال افسردگی اساسی قرار دارند. به نظر می­رسد که مخاطرات خویشاوندی برای شکل­های شروع زودهنگام و عودکننده، بالاتر باشد. توارث­پذیری نزدیک به ۴۰درصد است و صفت شخصیت روان­رنجورخویی، بخش قابل ملاحظه­ای از این آمادگی ژنتیکی را توجیه می­کند.

تعدیل­کننده­های روند. اصولا تمام اختلالات اساسی غیرخلقی، خطر ابتلای فرد به افسردگی را افزایش می­دهند. دوره-های افسردگی اساسی که در برابر زمینه اختلال دیگری روی می­دهند، اغلب دوره دیرعلاج­تری را به دنبال دارند. اختلالات مصرف مواد، اضطرابی، و شخصیت مرزی از تمام اینها شایع­ترند، وجود نشانه­های افسردگی ممکن است تشخیص آنها را مبهم کند و به تأخیر اندازد. با این حال، بهبود بالینی بادوام نشانه­های افسردگی، ممکن است به درمان مناسب بیماری­های زیربنایی بستگی داشته باشد. بیماری­های جسمانی مزمن یا ناتوان­کننده نیز خطر دوره­های افسردگی اساسی را افزایش می­دهند. بیماری­های شایعی نظیر دیابت، چاقی مرضی، و بیماری­های قلبی-عروقی اغلب با دوره­های افسردگی پیچیده می­شوند، و احتممال اینکه این دوره­ها مزمن شوند، بیشتر از دوره­های افسردگی در افرادی است که از لحاظ جسمانی سالم هستند.

اختلال بی­ نظمی خلق اخلالگر

ملاک­های تشخیصی

طغیان­های خشم مکرر و شدید که به صورت کلامی (مثل غیظ­های کلامی) و/ یا رفتاری آشکار می­شوند(مثل پرخاشگری جسمانی به افراد یا اموال) که از نظر شدت یا مدت خیلی بی­تناسب با موقعیت یا تحریک است.
طغیان­های خشم به طور متوسط، سه بار یا بیشتر در هفته روی می­دهند.
خلق مابین طغیان­های خشم در بخش عمده­ای از روز، به طور مداوم تحریک­پذیر، و برای دیگران (مثل والدین، معلمان، همسالان) قابل مشاهده است.
خلق مابین طغیان­های خشم در بخش عمده­ای از روز، به طور مداوم تحریک­پذیر، و برای دیگران(مثل والدین، معلمان، همسالان) قابل مشاهده است.
ملاک­های A-D به مدت ۱۲ ماه یا بیشتر وجود داشته­اند. فرد در طول این مدت، دوره­ای نداشته است که ۳ ماه پیاپی یا بیشتر بدون تمام نشانه­ها در ملاک­های A-D ادامه یافته باشد.
ملاک­های A و D حداقل در دو یا سه موقعیت وجود دارند(یعنی، در خانه، در مدرسه، با همسالان) و حداقل در یکی از این موقعیت­ها شدید هستند.
این تشخیص نباید برای اولین بار قبل از ۶ سالگی یا بعد از ۱۸ سالگی داده شود.
بنابر سابقه یا مشاهده، سن به هنگام شروع ملاک­های A-E ، قبل از ۱۰ سالگی است.
هرگز دوره مجزایی وجود نداشته است که بیش از ۱ روز ادامه یافته باشد و در طول آن ملاک­های کامل نشانه، به جز مدت، برای دوره مانیک یا هیپومانیک برآورده شده باشند.

توجه: خلق بالای متناسب با رشد، مثل خلقی که در زمینه رویدادی بسیار مثبت یا انتظار کشیدن آن روی می­دهد، نباید به عنوان نشانه مانی یا هیپومانی درنظر گرفته شود.

این رفتارها منحصراً در طول دوره اختلال افسردگی اساسی روی نمی­دهند و با بیماری جسمانی دیگر(مثل اختلال طیف اوتیسم، اختلال استرس پس از آسیب، اختلال اضراب جدایی، اختلال افسردگی اساسی مداوم (افسرده­خویی) بهتر توجیه نمی­شوند.

توجه: این اختلال نمی­تواند همراه با اختلال لجبازی و نافرمانی، اختلال انفجاری متناوب، یا اختلال دوقطبی وجود داشته باشد، هرچند می­تواند همراه با اختلالات دیگر، از جمله اختلال افسردگی اساسی، اختلال کاستی توجه/بیش­فعالی، اختلال سلوک، و اختلالات مصرف مواد، وجود داشته باشد. در مورد افرادی که نشانه­های آنها ملاک­های اختلال بی­نظمی خلق و اختلال لجبازی و نافرمانی را برآورده می­کنند، فقط باید تشخیص اختلال بی­نظمی خلق اخلالگر داده شود. اگر فردی تا به حال دوره مانیک یا هیپومانیک را تجربه کرده باشد، تشخیص اختلال بی­نظمی خلق اخلالگر نباید برای او داده شود.

این نشانه­ها ناشی از تأثیرات فیزیولوژیکی مواد یا بیماری جسمانی یا عصبی دیگر نیستند.

ویژگی­های تشخیصی

ویژگی اصلی اختلال بی­نظمی خلق اخلالگر، تحریک­پذیری مزمن، شدید و مداوم است. این تحریک­پذیری شدید دو جلوه بالینی برجسته دارد، که اولین جلوه آن طغیان­های خشم مکرر است. این طغیان­ها معمولاً در پاسخ به ناکامی روی می­دهند و می­توانند کلامی یا رفتاری باشند(دومی به شکل پرخاشگری علیه اموال، خود یا دیگران است). آنها باید به طور مکرر(یعنی، به طور متوسط هفته­ای سه بار یا بیشتر)(ملاکC) ظرف حداقل ۱ سال و دست­کم در دو موقعیت روی دهند( ملاک­های E و F)، مثلاً در خانه و در مدرسه، و باید متناوب با رشد باشند (ملاک B). دومین جلوه تحریک­پذیری شدید، از خلق مزمن که به طور مداوم تحریک­پذیر است و مابین طغیان­های خشم شدید وجود دارد، تشکیل می­شود. این خلق تحریک­پذیر یا عصبانی باید شاخص کودک باشد، در بخش عمده­ای از روز، تقریباً هر روز، وجود داشته باشد و برای دیگران در محیط کودک محسوس باشد(ملاک D).

جلوه بالینی اختلال بی­نظمی خلق اخلالگر باید به دقت از جلوه بیماری­های مرتبط دیگر، مخصوصاً اختلال دوقطبی کودک متمایز شود. در واقع، اختلال بی­نظمی خلق اخلالگر برای پرداختن به نگرانی قابل ملاحظه در مورد طبقه­بندی مناسب و درمان کودکان که تحریک­پذیری مزمن و مداوم نشان می­دهند در برابر کودکانی که اختلال دوقطبی کلاسیک (یعنی دوره­ای) را آشکار می­سازند، به DSM-5 افزوده شده است.

شماری از پژوهشگران، تحریک­پذیری شدید، غیردوره­ای را به صورت شاخص اختلال دوقطبی در کودکان در نظر می­گیرند، اما DSM-IV و DSM-5 ایجاب می­کنند که کودکان و بزرگسالان باید دوره­های مجزای مانی و هیپومانی داشته باشند تا برای تشخیص اختلال دوقطبی نوع I واجد شرایط باشند. در طول چند دهه آخر قرن بیستم، این نظر پژوهشگران که تحریک­پذیری شدید، غیردوره­ای، جلوه­ای از مانی کودکی است، همزمان بود با افزایش ناگهانی میزان تشخیص اختلال دوقطبی که متخصصان بالینی برای بیماران کودک خود تعیین کردند. به نظر می­رسد که این افزایش ناگهانی در شیوع ناشی از آن باشد که متخصصان بالینی، حداقل دوجلوه بالینی را در طبقه­ای واحد ترکیب کردند. یعنی، هم جلوه­های کلاسیک، دوره­ای مانی و هم جلوه­های غیردوره­ای تحریک­پذیری شدید، اختلال دوقطبی در کودکان نامیده شدند. در DSM-5، تشخیصی را در بر نداشت که برای کودکانی تعیین شده باشد و نشانه­های شاخص آنها از تحریک­پذیری بسیارشدید و غیردوره­ای تشکیل شده باشند، در حالی که DSM-5، با منظور کردن اختلال بی­نظمی خلق اخلالگر، طبقه مجزایی را برای این­گونه جلوه­ها تأمین می­کند.

شکل­ گیری و روند

شروع اختلال بی­نظمی خلق اخلالگر باید قبل از ۱۰ سالگی باشد، و این تشخیص نباید در مورد کودکانی که سن رشدی کمتر از ۶ سال دارند، داده شود. معلوم نیست که آیا این بیماری فقط به این صورت محدود شده به سن وجود دارد یا نه. چون نشانه­های اختلال بی­نظمی خلق اخلالگر احتمالاً با افزایش سن کودکان تغییر می­کنند، استفاده از این تشخیص باید به گروه­های سنی مشابه با گروه­هایی محدود شود که اعتبار آن تعیین شده است ( ۷ تا ۱۸ ساله). تقریباً نیمی از کودکان مبتلا به تحریک­پذیری شدید، مزمن، جلوه بالینی خواهند داشت که همچنان ملاک­های این اختلال را ۱ سال بعد برآورده می­کند. میزان تغییر از تحریک­پذیری شدید، غیردوره­ای، به اختلال دوقطبی، بسیار پایین است. در عوض، کودکان مبتلا به تحریک­پذیری مزمن، در بزرگسالی در معرض خطر ابتلا به اختلال­های افسردگی یک­قطبی و / یا اختلالات اضطرابی قرار دارند.

متغیرهای مربوط به سن نیز اختلال کلاسیک و اختلال بی­نظمی خلق اخلالگر را متمایز می­کنند. میزان اختلال دوقطبی عموماً قبل از نوجوانی خیلی پایین(۱٫/.>)، همراه با افزایش یکنواخت تا اوایل بزرگسالی است (میزان شیوع ۱ تا ۲ درصد). اختلال بی­نظمی خلق اخلالگر قبل از نوجوانی شایع­تر از اختلال دوقطبی است و هنگامی که کودکان به بزرگسالی انتقال می­یابند، نشانه­های این اختلال عموماً کمتر شایع می­شوند.

عوامل خطر و پیش ­آگهی

خلق و خویی. کودکان مبتلا به تحریک­پذیری مزمن معمولاً سوابق روان­پزشکی پیچیده­ای دارند. در این کودکان، سابقه نسبتاً قابل ملاحظه تحریک­پذیری مزمن شایع است، که معمولاً قبل از اینکه ملاک­های کامل برای این نشانگان برآورده شده باشند، آشکار می­شوند. این گونه جلوه­های پیش­تشخیصی، ممکن است برای تشخیص اختلال لجبازی و نافرمانی واجد شرایط باشند. خیلی از کودکان مبتلا به اختلال بی­نظمی خلق اخلالگر، نشانه­هایی دارند که ملاک­های اختلال کاستی توجه/بیش­فعالی (ADHD) و اختلال اضطرابی را نیز برآورده می­کنند، به طوری که چنین تشخیص­هایی اغلب از همان سنین نسبتاً اولیه وجود دارند. در برخی کودکان، ملاک­های اختلال افسردگی اساسی نیز ممکن است برآورده شوند.

ژنتیکی و فیزیولوژیکی. در رابطه با انباشت و وراثت خانوادگی، توصیه شده است کودکانی که تحریک­پذیری مزمن، غیردوره­ای را آشکار می­سازند، می­توانند براساس خطر خانوادگی خود، از کودکان مبتلا به اختلال دوقطبی متمایز شوند. با این حال، این دو گروه از نظر میزان خانوادگی اختلالات اضطرابی، اختلالات افسردگی یک­قطبی، یا سوءمصرف مواد، تفاوت ندارند. کودکان مبتلا به اختلال بی­نظمی خلق اخلالگر در مقایسه با کودکان مبتلا به اختلال دوقطبی یا بیماری­های روانی دیگر، شباهت­ها و تفاوت­هایی را در کمبودهای پردازش اطلاعات آشکار می­سازند. برای مثال، کمبودها در نامیدن هیجان چهره، به علاوه تصمیم­گیری مشوش و کنترل شناختی، در کودکان مبتلا به اختلال دوقطبی و کودکانی که به طور مزمن تحریک­پذیرند، و همین­طور در کودکان مبتلا به برخی از بیماری­های روان­پزشکی دیگر، وجود دارند. شواهدی نیز برای کژکاری ویژه اختلال وجود دارد، مثلاً در طول تکالیفی که آماده­سازی توجه را در پاسخ به محرک­های هیجانی ارزیابی می­کنند، که علایم منحصر به فرد کژکاری را در کودکان مبتلا به تحریک­پذیری مزمن ثابت کرده­اند.

موضوعات تشخیصی مرتبط با جنسیت

کودکان مبتلا به ویژگی­های اختلال بی­نظمی اخلالگر که به کلینیک­ها ارجاع می­شوند، عمدتاً پسر هستند. در بین نمونه­های جامعه، به نظر می­رسد که برتری پسرها تأیید شده است. این تفاوت در میزان شیوع بین پسرها و دخترها، اختلال بی­نظمی خلق اخلالگر را از اختلال دوقطبی که شیوع جنسیت برابر دارد، متمایز می­کند.

خطرخودکشی

به طور کلی، شواهدی که رفتار خودکشی­گرا و پرخاشگری را ثابت می­کنند، و همین طور پیامدهای کارکردی شدید دیگر، در اختلال بی­نظمی خلق اخلالگر باید هنگام ارزیابی کودکان مبتلا به تحریک­پذیری مزمن، مورد توجه قرار گیرند.

پیامدهای کارکردی اختلال بی­نظمی خلق اخلالگر

تحریک­پذیری شدید، مزمن، به صورتی که در اختلال بی­نظمی خلق اخلالگر دیده می­شود، با اختلال محسوس در روابط کودک با اعضای خانواده و همسالان و در عملکرد تحصیلی، ارتباط دارد. این کودکان به خاطر اینکه ناکامی را خیلی کم تحمل می­کنند، عموماً مشکل پیشرفت در مدرسه دارند؛ آنها اغلب قادر نیستند در فعالیت­هایی شرکت کنند که کودکان سالم معمولاً از آنها لذت می­برند؛ زندگی خانوادگی آنها به خاطر طغیان­ها و تحریک­پذیری آنها، به شدت مختل است؛ و در شروع کردن روابط دوستی و ادامه دادن آن مشکل دارند. به طور کلی، سطوح کارکردی در کودکان مبتلا به اختلال دوقطبی و اختلال بی­نظمی خلق اخلالگر برابر است. هر دو بیماری، اختلال شدیدی را در زندگی افراد مبتلا و خانواده آنها ایجاد می­کنند. در اختلال بی­نظمی خلق اخلالگر و اختلال دوقطبی کردن، رفتار خطرناک، اندیشه­پردازی خودکشی یا دست­زدن به خودکشی، پرخاشگری شدید، و بستری شدن روان­پزشکی شایع هستند.

اختلالات افسردگی

اختلالات افسردگی:
1. اختلال بی­نظمی خلق اخلالگر،
2. اختلال افسردگی اساسی،
3. اختلال افسردگی مداوم (افسرده­ خویی)،
4. اختلال ملال پیش از قاعدگی،
5. اختلال افسردگی ناشی از مواد/دارو،
6. اختلال افسردگی ناشی از بیماری جسمانی دیگر،
7. اختلال افسردگی مشخص دیگر،
8. اختلال افسردگی نامشخص

را شامل می­شوند. برخلاف DSM-IV، این فصل «اختلالات افسردگی» از فصل قطبی «دوقطبی و اختلالات مرتبط» مجزا شده است. ویژگی مشترک تمام این اختلالات، وجود غم، پوچی، یا خلق تحریک­پذیر، همراه با تغییرات جسمانی و شناختی است که به طور قابل­ملاحظه­ای بر توانایی عمل­کردن فرد تأثیر می­گذارند. آنچه بین آنها تفاوت دارد، موضوعات مدت، زمان­بندی، با سبب­شناختی فرض شده است.

برای رسیدگی کردن به نگرانی­ها درباره احتمال تشخیص اضافی اختلال دوقطبی و درمان آن در کودکان، تشخیص تازه­ای، اختلال بی­نظمی خلق اخلالگر، که به جلوه بالینی کودکان مبتلا به دوره­های تحریک­پذیری مداوم و مکرر فقدان کنترل رفتاری شدید اشاره دارد، به اختلالات افسردگی برای کودکان تا ۱۲ سال، اضافه شده است. قرارداشتن آن در این فصل، منعکس­کننده این یافته است که کودکان مبتلا به این الگوی نشانه، وقتی به نوجوانی و بزرگسالی می­رسند، به جای اختلالات دوقطبی، معمولاً به اختلالات افسردگی یک­قطبی یا اختلالات اضطرابی دچار می­شوند.

اختلال افسردگی اساسی، بیماری کلاسیک در این گروه اختلالات را نشان می­دهد. اختلال افسردگی اساسی با دوره­های مجزای حداقل ۲ هفته­ای مشخص می­شود(هرچند اغلب دوره­ها خیلی طولانی­تر هستند) که تغییرات واضح در عاطفه، شناخت، و کارکردهای عصبی­نباتی و بهبودهای بین­دوره­ای را شامل می­شود. تشخیص براساس دوره تکی امکان­پذیر است، اما این اختلال در اکثر موارد، عودکننده است. به تفکیک غمگینی عادی و سوگ از دوره افسردگی اساسی توجه خاصی شده است. داغدیدگی می­تواند عذاب زیادی ایجاد کند، اما معمولاً دوره افسردگی اساسی را ایجاد نمی­کند. در صورتی که آنها با هم روی دهند، نشانه­های افسردگی و اختلال کارکردی شدیدتر خواهد بود و پیش­آگهی در مقایسه با داغدیدگی که اختلال افسردگی اساسی را به همراه ندارد، بدتر است. افسردگی مرتبط با داغدیدگی در افرادی که آسیب­پذیری دیگری نسبت به اختلالات افسردگی دارند، روی ­می­دهد، و درمان ضد افسردگی می­تواند به بهبودی کمک کند.

نوع مزمن ­تر افسردگی، اختلال افسردگی مداوم(افسرده ­خویی) را می­توان زمانی تشخیص داد که اختلال خلقی حداقل ۲ سال در بزرگسالان یا ۱ سال در کودکان ادامه یافته باشد. این تشخیص، که در DSM-5 جدید است، هر دو طبقه تشخیصی افسردگی اساسی مزمن و افسرده­خوبی DSM-IV را شامل می­شود.

بعد از بازبینی علمی دقیق شواهد، اختلال ملایم پیش از قاعدگی از یبوست DSM-IV («مجموعه ملاک­ها و محورهایی که برای تحقیق بیشتر فراهم شده­اند») به بخش دوم DSM-5 منتقل شد. تقریبا ۲۰ سال پژوهش بیشتر درباره این اختلال، نوع خاص و پذیرای درمان اختلال افسردگی را تأیید کرده است که یک زمانی بعد از تخمک­گذاری شروع می­شود و ظرف چند روز قاعدگی برطرف می­شود و تأثیر محسوسی بر عملکرد دارد.

تعداد زیادی از موادی که سوءمصرف می­شوند، که برخی داروهای تجویزی هستند، و چند بیماری جسمانی، می­توانند با پدیده­های شبه­افسردگی ارتباط داشته باشند. این واقعیت در تشخیص اختلال افسردگی ناشی از مواد/دارو و اختلال افسردگی ناشی از بیماری جسمانی دیگر، تأیید شده است.

اختلال اضطراب فراگیر

ملاک های تشخیصی

اضطراب و نگرانی بیش از حد(انتظار بیمناک)، که در بیشتر روزها حداقل به مدت ۶ ماه، در مورد چند واقعه یا فعالیت روی می دهند(مانند عملکرد شغلی یا تحصیلی)
فرد کنترل کردن این نگرانی را دشوار می داند.
اضطراب و نگرانی با سه (یا تعداد بیشتری) از شش نشانه زیر ارتباط دارند(به طوری که حداقل برخی نشانه ها در بیشتر روزها ظرف ماه گذشته وجود داشته اند).

توجه: فقط یک مورد در کودکان ضروری است.

بی قراری یا احساس عصبی یا کفری بودن.
به راحتی خسته شدن.
مشکل تمرکز کردن یا تهی بودن ذهن.
تحریک پذیری.
تنش عضلانی.
اضطراب، نگرانی، یا نشانه های جسمانی، ناراحتی یا اختلال ملاحظه بالینی در عملکرد اجتماعی، شغلی، یا زمینه های مهم دیگر عملکرد ایجاد می کنند.
این اختلال ناشی از تأثیرات فیزیولوژیکی مواد(مثل سوءمصرف مواد مخدر، دارو) یا بیماری جسمانی دیگر نیست(مثل پرکاری تیروئید).
این اختلال با اختلال روانی دیگر بهتر توجیه نمی شود(مثل اضطراب یا نگرانی در مورد داشتن حملات وحشتزدگی در اختلال وحشتزدگی، ارزیابی منفی در اختلال اضطراب اجتماعی] فوبیچ[، آلودگی یا وسواس های دیگر در اختلال وسواس فکری –عملی، جدایی از اشخاص دلبسته در اختلال اضطراب جدایی، یادآورهای وقایع آسیب زا در اختلال استرس پس از آسیب، افزایش وزن در بی اشتهایی عصبی، شکایت های جسمانی در اختلال نشانه جسمانی، تصور نقص هایی در ظاهر در اختلال بدشکلی بدن، مبتلا بودن به بیماری جدی در اختلال اضطراب بیماری، یا محتوای عقاید هذیانی در اسکیزوفرنی یا اختلال هذیانی).

ویژگی های تشخیصی

ویژگی اصلی اختلال اضطراب فراگیر،اضطراب ونگرانی بی از حد (انتظار بیمناک) در مورد چند واقعه یا فعالیت است. شدت، مدت، یا فراوانی اضطراب و نگرانی، با احتمال واقعی یا تأثیر رویداد مورد انتظار، بی تناسب است. فرد کنترل کردن این نگرانی و اجازه ندادن به افکار نگران کننده که در توجه به تکالیف در دست انجام اختلال ایجاد نکنند را دشوار می داند. بزرگسالان مبتلا به اختلال اضطراب فراگیر اغلب در مورد شرایط زندگی روزمره و عادی، مانند مسئولیت های شغلی احتمالی، سلامتی و امور مالی، سلامت اعضای خانواده، بدبختی برای فرزندانش، یا مسائل پیش پا افتاده(مثل کارهای روزمره خانوار یا دیر کردن برای قرار ملاقات) نگران هستند. در طول دوره این اختلال، کانون نگرانی ممکن است از یک موضوع به موضوع دیگر جابجا هستند.

چند ویژگی، اختلال اضطراب فراگیر را از اضطراب غیربیمارگون متمایز می کنند. اول اینکه، نگرانی های مرتبط با اختلال اضطراب فراگیر بیش از حد هستند و معمولاً عملکرد روانی –اجتماعی را به طور قابل ملاحظه ای مختل می کنند، در حالی که نگرانی های زندگی روزمره بیش از اندازه نیستند و قابل کنترل تر هستند و در صورتی که مسایل اضطراری تر پیش بیایند، ممکن است کنار گذاشته شوند. دوم اینکه، نگرانی های مرتبط با اختلال اضطراب فراگیر، فراگیرتر، برجسته تر، و ناراحت کننده تر هستند؛ مدت طولانی تری دارند؛ و غالباً بدون عوامل راه انداز روی می دهند. هرچه دامنه شرایط زندگی که فرد در مورد آنها نگرانی دارد گسترده تر باشد(مثل امور مالی، ایمنی فرزندان، عملکرد شغلی)، نشانه های او به احتمال بیشتری ملاک های اختلال اضطراب فراگیر را برآورده می کنند. سوم اینکه، نگرانی های روزمره به احتمال خیلی کمتری با نشانه های جسمانی همراه هستند(مثل بی قراری یا احساس عصبی یا کفری بودن). افراد مبتلا به اختلال اضطرابی فراگیر از ناراحتی ذهنی ناشی از نگرانی مداوم و اختلال مرتبط در زمینه های اجتماعی، شغلی، یا زمینه های مهم دیگر عملکرد خبر می دهند.

ویژگی های مرتبط که تشخیص را تأیید می کنند

در ارتباط با تنش عضلانی، ممکن است لرزش، منقبض شدن، احساس سستی، و دردها یا سختی عضله وجود داشته باشد. خیلی از افرد مبتلا به اختلال اضطراب فراگیر دستخوش نشانه های جسمانی (مثل عرق کردن، تهوع، اسهال) و پاسخ های یکه خوردن اغراق آمیز نیز می شوند. نشانه های بیش انگیختگی خودمختار(مثل شتاب ضربان قلب، کمبود نفس، سرگیجه) در اختلال اضطراب فراگیر از اختلالات اضطراب دیگر، مانند اختلال وحشتزدگی، کمتر برجسته هستند. اختلالات دیگری که ممکن است با استرس مرتبط باشند(مثل نشانگان روده تحریک پذیر، سردردها) غالباً با اختلال اضطراب فراگیر همراه هستند.

شکل گیری و روند

شماری از افراد مبتلا به اختلال اضطراب فراگیر می گویند که در طول عمرشان احساس کرده اند که مضطرب و عصبی هستند. متوسط سن به هنگام شروع اختلال اضطراب فراگیر ۳۰ سالگی است؛ با این حال، سن به هنگام شروع، دامنه بسیار گسترده ای دارد. متوسط سن به هنگام شروع، دیرتر از سایر اختلالات اضطرابی است. نشانه های نگرانی و اضطراب بیش از حد ممکن است در اوایل زندگی روی دهند، اما بعداً به صورت خلق و خوی مضطرب آشکار می شوند. شروع این اختلال به ندرت قبل از نوجوانی است. نشانه های اختلال اضطراب فراگیر به مزمن شدن گرایش دارند و در طول عمر افزایش و کاهش می یانند، و بین شکل های نشانگانی و زیرنشانگانی اختلال نوسان می کنند. میزان بهبود کامل بسیار پایین است.

جلوه بالینی اختلال اضطراب فراگیر در طول عمر نسبتاً باثبات است. تفاوت اصلی در گروه های سنی، محتوای نگرانی فرد است. کودکان و نوجوانان بیشتر در مورد عملکرد تحصیلی و ورزشی نگران هستند، در حالی که افراد مسن تر از نگرانی بیشتر در مورد سلامت خانواده یا سلامت جسمانی خودشان خبر می دهند. بنابراین، محتوای نگرانی فرد متناسب با سن است. افرد جوان نشانه های شدیدتر از افراد مسن تر را تجربه می کنند.

هرچه افراد زودتر نشانه هایی داشته باشند که ملاک های اختلال اضطراب فراگیر را برآورده کنند، همزمانی اختلالات بیشتری خواهند داشت و معیوب تر خواهند بود. پیدایش بیماری جسمانی مزمن می تواند موضوع قدرتمندی برای نگرانی بیش از حد در افراد سالخورده باشد. در افراد سالخورده نحیف، نگرانی در مورد ایمنی-و مخصوصاً زمین خوردن- ممکن است فعالیت ها را محدود کند. در آنهایی که اختلال ناختی زودهنگام دارند، آنچه به نظر می رسد نگرانی بیش از حد مثلاً در مورد مکان چیزها باشد، با توجه به اختلال شناختی، احتمالاً واقع بینانه تر انگاشته می شود.

در کودکان و نوجوانان مبتلا به اختلال اضطراب فراگیر، اضطراب_ها و نگرانی ها اغلب به کیفیت عملکرد یا رقابت آنها در مدرسه یا رویدادهای ورزشی مربوط می شوند، حتی زمانی که عملکرد آنها توسط دیگران ارزیابی نشود. امکان دارد که آنها در مورد وقت_شناسی، نگرانی بیش از حد داشته باشند. آنها همچنین ممکن است در مورد رویدادهای فاجعه آمیز، مانند زلزله یا جنگ هسته ای نگران باشند. امکان دارد کودکان مبتلا به این اختلال بیش از حد دنباله رو، کمال گرا، و نامطمئن از خودشان باشند و گرایش داشته باشند که به دلیل نارضایتی بیش از حد از عملکرد نه چندان کامل، تکالیف را دوباره انجام دهند. آنها معمولاً در جلب اطمینان خاطر و تأیید، بیش از حد غیرتمند هستند و در رابطه با عملکرد و چیزهای دیگری که در مورد آنها نگرانی دارند، به اطمینان خاطر بیش از حد نیاز دارند.

امکان دارد که اختلال اضطراب فراگیر در کودکان، تشخیص اضافی داده شود. هنگام در نظر گرفتن این تشخیص در کودکان، ارزیابی کامل برای وجود اختلالات اضطرابی کودکی دیگر و اختلالات روانی دیگر باید انجام شود تا معلوم شود که آیا نگرانی ها ممکن است با یکی از این اختلالات بهتر توجیه شوند. اختلال اضطراب جدایی، اختلال اضطراب اجتماعی(فوبی اجتماعی)، و اختلال وسواس فکری-عملی اغلب با نگرانی هایی همراه هستند که ممکن است شبیه نگرانی های شرح داده شده در اختلال اضطراب فراگیر باشند. برای مثال، کودک مبتلا به اختلال اضطراب اجتماعی ممکن است به علت ترس از تحقیر، در مورد عملکرد تحصیلی نگران باشند. نگرانی ها در مورد بیماری نیز ممکن است با اختلال اضطراب جدایی یا اختلال وسواس فکری-عملی بهتر توجیه شوند.

عوامل خطر و پیش آگهی

خلق و خویی. بازداری رفتاری، حالت عاطفی منفی (روانرنجورخویی)، و اجتناب از صدمه با اختلال اضطراب فراگیر ارتباط داشته اند.

محیطی. گرچه ناملایمات دوران کودکی و محافظت بیش از حد والدین با اختلال اضطراب فراگیر ارتباط داشته اند، اما هیچ عوامل محیطی مشخص نشده اند که مخصوص اختلال اختلال فراگیر باشند یا برای دادن این تشخیص، ضروری یا کافی باشد.

ژنتیکی و فیزیولوژیکی. یک سوم خطر مبتلا شدن به اختلال اضطراب فراگیر، ژنتیکی است، و این عوامل ژنتیکی با خطر روان رنجورخویی همپوشی دارند و سایر اختلالات اضطرابی و خلقی، مخصوصاً اختلال افسردگی نیز در آن سهیم هستند.

موضوعات تشخیصی مرتبط با فرهنگ

تنوع فرهنگی زیادی در جلوه اختلال اضطراب فراگیر وجود دارد. برای مثال، در برخی از فرهنگ ها، نشانه های جسمانی در جلوه این اختلال غالب هستند، در حالی که در فرهنگ های دیگر، نشانه های شناختی غالب هستند. وقتی با گذشت زمان، نشانه های بیشتری گزارش داده می شوند، این تفاوت ممکن است در جلوه اولیه آشکارتر از جلوه بعدی باشد. در مورد اینکه آیا آمادگی برای نگرانی بیش از حد با فرهنگ ارتباط دارد یا نه، اطلاعاتی وجود ندارد، اما موضوعی که در مورد آن نگرانی وجود دارد می تواند مخصوص فرهنگ باشد. هنگام ارزیابی اینکه آیا نگرانی ها درباره موقعیت های خاص بیش از حد هستند یا نه، در نظر گرفتن زمینه اجتماعی و فرهنگی اهمیت دارد.

در محیط های بالینی، اختلال اضطراب فراگیر در زنان قدری بیشتر از مردان تشخیص داده شده است(در حدود ۶۰-۵۵ درصد افرادی که این اختلال را نشان می دهند، زن هستند). در تحقیقات همه گیر شناختی، تقریباً دوسوم زن هستند. به نظر می رسد که زنان و مردانی که دچار اختلال اضطراب فراگیر می شوند، نشانه های مشابهی دارند، اما الگوهای همزمانی اختلالات متفاوتی را آشکار می سازند که با تفاوت های جنسیتی در شیوع اختلالات هماهنگ هستند. در زنان، همزمانی اختلالات عمدتاً به اختلالات اضطرابی و افسردگی یک قطبی محدود می شوند، در حالی که مردان، همزمانی اختلالات به احتمال بیشتر به اختلالات مصرف مواد نیز گسترش می یابد.

پیامدهای کارکردی اختلال اضطراب فراگیر

نگرانی بیش از حد، توانایی فرد را در انجام دادن سریع و کارآمد کارها، خواه در خانه یا محل کار، مختل می کند. نگران بودن، وقت و انرژی صرف می کند؛ نشانه های مرتبط به تنش عضلانی و احساس عصبی و کفری بودن، خستگی، مشکل تمرکز کردن، و خواب آشفته، به این اختلال کمک می کنند. مهم اینکه، نگرانی بیش از حدممکن است توانایی افراد مبتلا به اختلال اضطراب فراگیر را در ترغیب کردن اعتماد به نفس در فرزندانشان مختل کند.

اختلال اضطراب فراگیر با ناتوانی و ناراحتی قابل ملاحظه مستقل از اختلالات همزمان، ارتباط دارد، و اغلب بزرگسالان مبتلا به این اختلال که نهادینه نشده اند، به طور متوسط تا شدید، ناتوان هستند. اختلال اضطراب فراگیر، ۱۱۰ میلیون روزهای ازکارافتادگی در سال را در جمعیت ایالات متحده توجیه می کند.

اختلال اضطراب اجتماعی (فوبی اجتماعی)

ملاک های تشخیصی

ترس یا اضطراب محسوس در مورد یک یا چند موقعیت اجتماعی که در آنها فرد با احتمال بررسی دقیق دیگران مواجه شود. از جمله نمونه های آن عبارتند از تعامل های اجتماعی(مثل گفتگو داشتن، ملاقات کردن با افراد ناآشنا)، مورد مشاهده قرارگرفتن (مثل خوردن یا نوشیدن) و عمل کردن جلوی دیگران(مثل ایراد سخنرانی).

توجه: درکودکان، اضطراب باید در موقعیت های همسالان و نه فقط هنگام تعامل با دیگران روی دهد.

فرد می ترسد که طوری عمل کند یا نشانه های اضطراب بروز دهد که به صورت منفی ارزیابی شوند (یعنی، حجالت آور یا تحقیرآمیز باشند؛ به طرد یا دلخوری دیگران منجر شوند).
موقعیت های اجتماعی تقریباً همیشه ترس یا اضطراب را برانگیخته می کنند.

توجه: در کودکان، ترس یا اضطراب ممکن است با گریه، قشقرق، میخکوب شدن، چسبیدن، جمع کردن خود، یا ناتوانی در صحبت کردن در موقهیت های اجتماعی ابراز شود.

از موقعیت های اجتماعی اجتناب می شود یا این موقعیت ها با ترس یا اضطراب شدید تحمل می شوند.
ترس یا اضراب با تهدید واقعی که توسط موقعیت اجتماعی ایجاد می شود و با زمینه اجتماعی-فرهنگی بی تناسب است.
ترس، اضطراب، یا اجتناب مداوم است، معمولاً ۶ ماه یا بیشتر ادامه می یابد.
ترس، اضطراب، یا اجتناب ناراحتی یا اختلال قابل ملاحظه بالینی در عملکرد اجتماعی، شغلی، یا زمینه های مهم دیگر عملکرد ایجاد می کند.
ترس، اضطراب، یا اجتناب با نشانه های اختلال روانی دیگر، مانند اختلال وحشتزدگی، اختلال بدشکلی بدن، یا اختلال طیف اوتیسم بهتر توجیه نمی شود.
اگر بیماری جسمانی دیگری (مثل بیماری پارکینسون، چاقی، بدشکلی ناشی از سوختگی هایا جراحت) وجود داشته باشد، ترس، اضطراب، یا اجتناب آشکارا نامربوط یا بیش از حد است.

مشخص کنید اگر:فقط عملکردی: اگر ترس به صحبت کردن یا عمل کردن در انظار محدود شده باشد.

شاخص ها

افراد مبتلا به فقط نوع عملکردی اختلال اضطراب اجتماعی، ترس های عملکردی دارند که معمولاً در زندگی حرفه ای آنها(مثل موسیقی دان ها، رقصنده ها، بازیگران، ورزشکاران) یا در نقش هایی که نیازمند صحبت کردن در انظار است اختلال زیادی را ایجاد می کنند. ترس های عملکردی ممکن است در موقعیت های شغلی یا تحصیلی نیز که معمولاً به سخنرانی در انظار نیاز دارند، آشکار شوند. افراد مبتلا به اختلال اضطراب اجتماعی فقط عملکردی، از موقعیت های اجتماعی غیرعملکردی نمی ترسند یا از آنها اجتناب نمی کنند.

ویژگی های تشخیصی

ویژگی اصلی اختلال اضطراب اجتماعی، ترس یا اضطراب محسوس یا شدید از موقعیت های اجتماعی است که در آنها ممکن است فرد مورد بررسی دقیق دیگران قرار بگیرد. در کودکان ترس یا اضطراب باید در موقعیت همسالان و نه فقط در مدت تعامل با بزرگسالان روی دهد (ملاک A). وقتی فرد با این گونه موقعیت های اجتماعی مواجه می شود، می ترسد که مورد ارزیابی منفی قرار گیرد. فرد نگران است که به صورت مضطرب، ضعیف، دیوانه، احمق، کسل کننده، ترسناک، کثیف، یا دوست نداشتنی قضاوت شود. فرد می ترسد که به شیوه خاصی عمل کند یا به نظر برسد یا نشانه های اضطراب بروز دهد، مثل سرخ شده، لرزیدن، عرق کردن، لکنت زبان، یا خیره شدن که دیگران آنها را به صورت منفی ارزیابی کنند(ملاک B). برخی افراد می ترسند دیگران را دلخور کنند یا در نتیجه آن طرد شوند. ترس از رنجاندن دیگران-برای مثال با خیره شدن یا نشان دادن نشانه های اضطراب-ممکن است ترس غالب در افراد فرهنگ هایی باشد که گرایش های جمع گرای نیرومند دارند. فردی که از لرزش دست می ترسد، ممکن است از نوشیدن، خوردن، نوشتن یا اشاره کردن در انظار خودداری کند؛ فردی که از غرق شدن می ترسد امکان دارد از تکان دادن دست یا خوردن غذاهای تند اجتناب کند؛ و فردی که از سرخ شدن می ترسد ممکن است از عملکرد در انظار، نورهای درخشان، یا بحث درباره موضوعات محرمانه اجتناب کند. برخی افراد از ادرار کردن در توالت های عمومی در مواقعی که افراد دیگری حضور دارند می ترسند یا از آن اجتناب می کنند (یعنی، paruresis یا «نشانگان مثانه خجالتی»).

موقعیت های اجتماعی تقریباً همیشه ترس یا اضطراب ایجاد می کنند(ملاکC). بنابراین، فردی که فقط گاهی در موقعیت (موقعیت های) اجتماعی مضطرب می شود، مبتلا به اختلال اضطراب اجتماعی تشخیص داده نخواهد شد. با این حال، میزان و نوع ترس و اضطراب ممکن است در موقعیت های مختلف تفاوت داشته باشد (مثل اضطراب انتظاری، حمله وحشتزدگی). گاهی اضطراب انتظاری ممکن است خیلی پیش تر از موقعیت های قریب الوقوع روی دهد( مثل نگرانی هر روز یا به مدت چند هفته قبل از حضور در یک موقعیت اجتماعی، از پیش تکرار کردن گفتار به مدت چند روز). در کودکان، ترس یا اضطراب ممکن است با گریه، قشقرق، میخکوب شدن، چسبیدن، یا جمع کردن خود در موقعیت های اجتماعی ابراز شود. فرد اغلب از موقعیت های اجتماعی که می ترسد، اجتناب می کند، وگرنه، این موقعیت ها با ترس یا اضطراب شدید تحمل می شوند (ملاک D). اجتناب می تواند گسترده (مثل نرفتن به میهمانی ها، خودداری از رفتن به مدرسه) یا ملایم باشد (مثل آماده کردن بیش از حد متنی برای سخنرانی، منحرف کردن توجه به دیگران، محدود کردن تماس چشمی).

ترس یا اضطراب با خطر واقعی ارزیابی منفی شدن یا پیامدهای چنین ارزیابی منفی، بی تناسب قضاوت می شود(ملاک E). گاهی ممکن است اضطراب، بیش از حد قضاوت نشده باشد، زیرا با خطر واقعی ارتباط دارد (مثل مورد قلدری یا آزار دیگران قرار گرفتن). با این حال، افراد مبتلا به اختلال اضطراب اجتماعی اغلب پیامدهای منفی موقعیت های اجتماعی را بیش از حد برآرده می کنند، و بنابراین، قضاوت بی تناسب بودن توسط متخصص بالینی صورت می گیرد، زمینه اجتماعی-فرهنگی فرد باید درنظر گرفته شده باشد. برای مثال، در برخی فرهنگ ها، رفتاری که ممکن است از جهات دیگری اضطرابی به نظر برسد، شاید در موقعیت های اجتماعی مناسب محسوب شود(مثلا ممکن است به صورت نشانه احترام درنظر گرفته شود).

مدت این اختلال معمولاً حداقل ۶ ماه است (ملاکF). این آستانه مدت به متمایز کردن این اختلال از ترس های اجتماعی موقتی که رایج هستند، مخصوصاً در بین کودکان و در جامعه، کمک می کند. با این حال، از این ملاک مدت باید به عنوان رهنمود کلی، بادر نظر گرفتن درجاتی از انعطاف پذیری استفاده شود. ترس، اضطراب، و اجتناب باید روال عادی، عملکرد شغلی یا تحصیلی، یا فعالیت های اجتماعی یا روابط فرد را به طور قابل ملاحظه ای مختل کند، یا باید ناراحتی یا اختلال قابل ملاحظه بالینی در عملکرد اجتماعی، شغلی یا زمینه های مهم دیگر عملکرد او ایجاد کند(ملاک G). برای مثال، فردی که از صحبت کردن در انظار می ترسد، در صورتی که به طور معمول با این فعالیت در محل کار یا تکالیف درسی روبرو نشود، و اگر به طور قابل ملاحظه ای از آن ناراحت نباشد، مورد تشخیص اختلال اضطراب اجتماعی قرار نخواهد گرفت. با این حال، اگر فرد به علت نشانه های اضطراب اجتماعی از شغل یا تحصیلاتی که واقعاً دوست دارد اجتناب کند یا کنار گذاشته شود، ملاک G برآورده می شود.

ویژگی های مرتبط که تشخیص را تأیید می کنند

افراد مبتلا به اختلال اضطراب اجتماعی ممکن است به طور نامناسبی جسور و از خود مطمئن یا بیش از حد سلطه پذیر باشند، و به ندرت، بسیار کنترل کننده گفتگو باشند. ممکن است آنها وضع بدن بسیار خشک یا تماس چشمی نامناسب نشان دهند، یا با صدای بسیار ملایم و لطیف صحبت کنند. این افراد ممکن است خجالتی یا گوشه گیر باشند، در گفتگوها کمتر بی پرده باشند واطلاعات کمی را در مورد خودشان افشا کنند. امکان دارد آنها مشاغلی را جستجو کنند که به ارتباط اجتماعی نیاز نداشته باشند، هرچند که این در مورد افراد مبتلا به اختلال اضطراب اجتماعی فقط عملکردی، صدق نمی کند. امکان دارد آنها طولانی تر در خانه به سر برند. مردان ممکن است در ازدواج و تشکیل خانواده تأخیر کنند، در حالی که زنانی که می خواهند خارج از خانه کار کنند، ممکن است زندگی خود را به عنوان خانه دار و مادر بگذرانند. خوددرمانی با مواد متداول است (مثل مشروب خواری قبل از رفتن به میهمانی). اضطراب اجتماعی در افراد مسن ممکن است تشدید نشانه های بیماری های جسمانی، مثل افزایش لرزش یا تپش قلب را نیز دربرگیرد. سرخ شدن، پاسخ درمانی شاخص اختلال اضطراب اجتماعی است.

شکل گیری و روند

سن متوسط هنگام شروع اختلال اضطراب اجتماعی در ایالات متحده ۱۳ سالگی است و ۷۵ درصد افراد، سن شروع ۸ تا ۱۵ سال دارند. در تحقیقات آمریکایی و اروپایی، معلوم شده است که این اختلال گاهی از سابقه کودکی بازداری یا کم رویی اجتماعی پدیدار می شود. شروع می تواند در اوایل کودکی نیز باشد. شروع اختلال اضطراب اجتماعی ممکن است بعد از تجربه استرس زا یا خجالت آور باشد(مثل مورد قلدری قرار گرفتن، استفراغ کردن در طول سخنرانی در انظار). یا ممکن است پنهان باشد و به کندی ایجاد شود. اولین شروع در بزرگسالی نسبتاً نادر است و به احتمال زیاد بعد از واقعه ای استرس زا یا خجالت آور یا پس از تغییرات زندگی که به نقش های اجتماعی تازه نیار دارند روی می دهد(مثل ازدواج کردن با افرادی از طبقه اجتماعی متفاوت، دریافت ترفیع شغلی). اختلال اضطراب اجتماعی ممکن است بعد از ازدواج فردی که از قرار ملاقات گذاشتن می ترسد، کاهش یابد و پس از اطلاق دوباره پدیدار شود. در بین افرادی که برای مراقبت بالینی مراجعه می کنند، این اختلال گرایش دارد به اینکه خیلی بادوام باشد.

نوجوانان در مقایسه با کودکان خردسال، الگوی گسترده تر ترس و اجتناب، از جمله قرارملاقات را تأیید می کنند. افراد مسن، اضطراب اجتماعی ممکن است به ناتوانی ناشی از کاهش عملکرد حسی(شنوایی، بینایی) یا شرمندگی در مورد ظاهر(مثل لرزش ناشی از نشانه بیماری پارکینسون) یا عملکرد ناشی از بیماری های جسمانی، بی اختیاری ادرار، یا اختلال ناشی (مثل فراموش کردن اسامی افراد) مربوط باشد. در جامعه، تقریباً ۳۰ درصد افراد مبتلا به اختلال اضطراب اجتماعی ظرف ۱ سال، و در حدود ۵۰ درصد ظرف چند سال، بهبود نشانه را تجربه می کنند. در تقریباً ۶۰ درصد افراد بدون درمان خاصی برای اختلال اضطراب اجتماعی، این روند چند سال یا بیشتر طول می کشد.

تشخیص اختلال اضطراب اجتماعی در افراد سالخورده به چند دلیل ممکن است دشوار باشد، که از جمله آنها تمرکز بر نشانه های جسمانی، بیماری های جسمانی همزمان، بینش محدود، تغییرات در محیط یا نقش های اجتماعی هستند که ممکن است اختلال در عملکرد اجتماعی را نامشخص یا موجب سکوت در مورد شرح دادن ناراحتی روان شماختی شوند.

عوامل خطر و پیش آگهی

خلق .خویی. صفات اساسی که افراد را برای اختلال اضطراب اجتماعی آماده می کنند، بازداری رفتاری و ترس از ارزیابی منفی را شامل می شوند.

محیطی. میزان بیشتر بدرفتاری در دوران کودکی یا مصیبت روانی- اجتماعی دیگر با شروع رودهنگام، در شکل گیری اختلال اضطراب اجتماعی نقش علیتی ندارد. با این حال، بدرفتاری و مصیبت در دوران کودکی، عوامل خطر برای اختلال اضطراب اجتماعی هستند.

ژنتیکی و فیزیولوژیکی. صفاتی که افراد را مستعد اختلال اضطراب اجتماعی می کنند، مانند بازداری رفتاری، قویاً تحت تاثیر عوامل ژنتیکی قرار دارند. تأثیر ژنتیکی در معرض تعامل ژن-محیط قرار دارد؛ یعنی، کودکانی که بازداری رفتاری زیادی دارند بیشتر مستعد تأثیرات محیطی، مانند الگوبرداری اضطرابی از والدین هستند. همچنین، اختلال اضطراب اجتماعی ارثی است(اما اضطراب فقط عملکردی، کمتر ارثی است). خویشاوندان درجه اول، دو تا شش برابر بیشتر احتمال دارد که اختلال اضطراب اجتماعی داشته باشند و آمادگی برای این اختلال مستلزم اثر متقابل عوامل ژنتیکی اختصاصی اختلال (مثل ترس از ارزیابی منفی) و غیراختصاصی (مثل روان رنجورخویی) است.

موضوعات تشخیصی مرتبط با فرهنگ

نشانگان تای جین کیفوشو (مثلا در ژاپن و کره) اغلب با مسایل ارزیابی اجتماعی مشخص می شود، ملاک های اختلال اضطراب اجتماعی را برآورده می کند، که با ترس از اینکه فرد دیگران را ناراحت کند، ارتباط دارند(مثل «زل زدن من مردم را ناراحت می کند، بنابراین آنها روی خود را برمی گردانند و از من اجتناب می شود»)، ترسی که گاهی با شدت هذیانی تجربه می شود. این نشانگان ممکن است در کشورهای غیرآسیای نیز یافت شود. جلوه های دیگر تای جین کیوفوشو ممکن است ملاک های اختلال بدشکلی بدن یا اختلال هذیانی را برآورده کنند. وضعیت مهاجر با میزان بسیار پایین تر اختلال اضطراب اجتماعی در گروه های سفیدپوست لاتینی و غیرلاتینی ارتباط دارد. میزان شیوع اختلال اضطراب اجتماعی ممکن است با سطوح اضطراب اجتماعی گزارش شده توسط فرد در فرهنگی یکسان، هماهنگ نباشد-یعنی، جوامعی که گرایش های جمع گرایی نیرومند دارند ممکن است از سطوح بالای اضطراب اجتماعی، اما شیوع پایین اختلال اضطراب اجتماعی خبر دهند.

موضوعات تشخیصی مرتبط با جنسیت

زنان مبتلا به اختلال اضطراب اجتماعی از تعداد بیشتر ترس های اجتماعی و افسردگی، دوقطبی، و اختلالات اضطرابی خبر می-دهند، در حالی که مردان بیشتر احتمال دارد که از قرار ملاقات بترسند، اختلال نافرمانی و اجبازی یا اختلال سلوک داشته باشند، و برای تسکین نشانه های این اختلال، الکل و داروهای غیرمجاز استفاده کنند. «نشانگان مثانه خجالتی» در مردان شایع تر است.

پیامدهای کارکردی اختلال اضطراب اجتماعی

اختلال اضطراب اجتماعی با میزان بالای ترک تحصیل و کاهش سلامتی، استخدام، بازدهی شغلی، جایگاه اجتماعی-اقتصادی، و کیفیت زندگی ارتباط دارد. اختلال اضطراب اجتماعی همچنین با مجرد بودن، تاهل نبودن، یا مطلقه بودن و نداشتن فرزندان، مخصوصاً در مردان، ارتباط دارد. در افراد سالخورده امکان دارد اختلال در وظایف مراقبت کردن و فعالیت های داوطلبانه وجود داشته باشند. اختلال اضطراب اجتماعی مرتبط با اختلال اضطراب اجتماعی، تنها نیمی از افراد مبتلا به این اختلال در کشورهای غربی تاکنون درصدد درمان برآمده اند، و فقط بعد از ۱۵ تا ۲۰ سال تجربه کردن نشانه های آن، جویای درمان می شوند. شاغل نبودن، پیش بین قدرتمندی برای ادامه اختلال اضطراب اجتماعی است.

اختلال اضطراب جدایی

ملاک های تشخیصی

ترس یا اضطراب نامناسب با رشد بیش از اندازه درباره جدایی از کسانی که فرد به آنها دلبسته است، به صورتی که توسط حداقل سه مورد زیر مشخص می شود:
ناراحتی بیش از حد مکرر هنگام پیش بینی یا تجربه کردن جدایی از خانه یا از اشخاص دلبسته اصلی.
نگرانی مداوم و بیش از حد در مورد از دست دادن اشخاص دلبسته اصلی یا درباره وارد شدن صدمه احتمالی به آنها، مانند بیماری، جراحت، بلایا، یا مرگ.
نگرانی مداوم و بیش از حد در مورد واقعه ناگوار (مثل گم شدن، مورد آدم ربایی قرار گرفتن، تصادف کردن، مریض شدن) که موجب جدایی از شخص دلبسته اصلی شود.
اکراه یا امتناع از بیرون رفتن، دور شدن از خانه، رفتن به مدرسه، رفتن به محل کار، یا جایی دیگر به علت ترس از جدایی.
ترس یا بی میلی مداوم و بیش از حد در مورد تنها یا بدون اشخاص دلبسته اصلی بودن در خانه یا محیط های دیگر.
بی میلی یا امتناع مداوم در خوابیدن دور از خانه یا به خواب رفتن بدون نزدیک بودن به شخص دلبسته اصلی.
کابوس های مکرر که موضوعات جدایی را دربر دارند.
شکایت های مکرر نشانه های جسمانی (مثل سردرد، دل درد، تهوع، استفراغ) وقتی جدایی از اشخاص دلبسته اصلی روی می دهد یا انتظار می رود.
این ترس، اضطراب، یا اجتناب مداوم است، حداقل ۴ هفته در کودکان و نوجوانان و معمولاً ۶ ماه یا بیشتر در بزرگسالان ادامه می یابد.
این اختلال، ناراحتی یا اختلال قابل ملاحظه بالینی در عملکرد اجتماعی، تحصیلی، شغلی، یا زمینه های مهم دیگر عملکرد ایجاد می کند.
این اختلال با اختلال روانی دیگر بهتر توجیه نمی شود، مانند امتناع از ترک کردن خانه به علت مقاومت بیش از حد در برابر تغییر در اختلال طیف اوتیسم؛ هذیان ها یا توهمات مربوط به جدایی در اختلالات روان پریشی؛ امتناع از بیرون رفتن بدون همراه قابل اعتماد در آگورافوبی؛ نگرانی ها درباره بیماری یا صدمه دیگر که برای افراد مهم دیگر روی دهند در اختلال اضطراب فراگیر؛ یا نگرانی ها درباره مبتلا بودن به یک بیماری در اختلال اضطراب بیماری.

ویژگی های تشخیصی

ویژگی اصلی اختلال اضطراب جدایی، ترس یا اضطراب بیش از حد در رابطه با جدایی از خانه یا اشخاص دلبسته است. این اضطراب بیش از آن است که از سطح رشد فرد انتظار می رود (ملاک A). افراد مبتلا به اختلال اضطراب جدایی حداقل سه ملاک زیر را برآورده می کنند: هنگامی که جدایی از خانه یا اشخاص دلبسته اصلی انتظار می رود یا رخ می دهد، آنها ناراحتی بیش از حد مکرر را تجربه می کنند(ملاک A1). آنها در مورد سلامتی یا مرگ اشخاص دلبسته نگران هستند، مخصوصاً وقتی که از آنها جدا باشند، و باید از محل اشخاص دلبسته خود آگاه بوده و می خواهند با آنها در تماس باشند(ملاک A2). آنها همچنین در مورد وقایع ناگوار برای خودشان نگران هستند، مانند گم شدن، مورد آدم ربایی قرار گرفتن، یا تصادف کردن، که اجازه نخواهند داد دوباره به شخص دلبسته اصلی خود ملحق شوند (ملاک A3). افراد مبتلا به اختلال اضطراب جدایی، به علت ترس از جدایی، از بیرون رفتن به تنهایی اکراه دارند یا از آن امتناع می کنند(ملاک A4). آنها از اینکه در خانه تنها یا بدون اشخاص دلبسته اصلی باشند، ترس یا اکراه بیش از حد دارند. کودکان مبتلا به اختلال اضطراب جدایی ممکن است نتوانند به تنهایی در یک اتاق بمانند یا وارد آن شوند و ممکن است رفتار «چسبیدن» نشان دهند، نزدیک والدین یا «زیر سایه» آنها در اطراف خانه بمانند، یا وقتی به اتاق دیگری در خانه می روند، نیاز داشته باشند یا خوابیدن دور از خانه، اکراه یا امتناع مداوم دارند(ملاک A6). کودکان مبتلا به این اختلال اغلب موقع خواب مشکل دارند و ممکن است اصرار کنند کسی نزد آنها بماند تا به خواب روند. امکان دارد که آنها در طول شب، به بستر والدین خود (یا بستر فرد مهم دیگر، مانند همشیر) بروند. کودکان ممکن است از رفتن به اردوها، خوابیدن در خانه دوستان، یا پی فرمان کسی رفتن اکراه داشته یا از آن امتناع ورزند. بزرگسالان هنگام سفر کردن به تنهایی ممکن است ناراحت باشند(مثل خوابیدن در هتل). امکان دارد کابوس های مکرری وجود داشته باشد که محتوای آنها اضطراب جدایی فرد را شامل باشد(مثل نابود شدن خانواده از طریق آتش سوزی، آدم کشی، یا فاجعه ای دیگر)(ملاک A7). نشانه های جسمانی (مثل سردردها، شکایت های شکمی، تهوع، استفراغ) در کودکان هنگام جدایی از اشخاص دلبسته اصلی یا انتظار آن، رایج هستند (ملاک A8). نشانه های قلبی-عروقی مانند تپش قلب، سرگیجه، و احساس ضعف در کودکان خردسال نادرند، اما ممکن است در نوجوانان و بزرگسالان روی دهند.

این اختلال باید به مدت حداقل ۴ هفته در کودکان و نوجوانان کوچکتر از ۱۸ سال ادامه داشته باشند، و در بزرگسالان معمولاً ۶ ماه یا بیشتر ادامه دارد(ملاک B). با این حال، از ملاک مدت برای بزرگسالان باید به صورت رهنمود کلی استفاده شود و درجاتی از انعطاف پذیری منظور شود. این اختلال باید ناراحتی یا اختلال قابل ملاحظه بالینی در عملکرد اجتماعی، تحصیلی، شغلی، یا زمینه های مهم دیگر عملکرد ایجاد کند(ملاک C).

ویژگی های مرتبط که تشخیص را تأیید می کنند

کودکان مبتلا به اختلال اضطراب جدایی، وقتی از اشخاص دلبسته اصلی خود جدا می شوند، ممکن است گوشه گیری اجتماعی، بی تفاوتی، غمگینی، یا مشکل تمرکز کردن بر کار یا بازی نشان دهند. افراد بسته به سن شان ممکن است از حیوانات، تاریکی، جیب برها، سارق ها، تصادفات اتومبیل، سفر با هواپیما، و موقعیت های دیگری که تصور می رود خطری برای خانواده یا خودشان ایجاد کنند، بترسند. برخی افراد گرفتار غم غربت می شوند و وقتی دور از خانه هستند تا حد فلاکت ناراحت می شوند. اضطراب جدایی در کودکان می تواند به امتناع از مدرسه منجر شود که به نوبه خود به مشکلات تحصیلی و انزوای اجتماعی می انجامد. کودکان وقتی که از پیش بینی جدایی بسیار ناراحت می شوند، ممکن است به کسی که موجب جدایی شده، خشم یا گاهی پرخاشگری نشان دهند. کودکان خردسال، وقتی تنها هستند، مخصوصاً هنگام شب یا تاریکی، ممکن است از تجربیات ادراکی غیرعادی خبر دهند( مثل دیدن افرادی که در اتاق آنها نمایان می شوند، مخلوقات ترسناک که به آنها نزدیک می شوند، احساس چشم هایی که به آنها زل زده اند). کودکان مبتلا به این اختلال ممکن است به صورت پرتوقع، مزاحم، و نیازمند توجه مستمر توصیف شوند، و امکان دارد در بزرگسالی وابسته و بیش از حد محافظت کننده به نظر برسند. توقعات بیش از حد چنین فردی اغلب مایه ناکامی برای اعضای خانواده می شود، و به رنجش و تعارض در خانواده می انجامد.

شکل گیری و روند

دوره های افزایش اضطراب جدایی از اشخاص دلبسته، بخش طبیعی رشد اولیه است و امکان دارد بیانگر پرورش روابط دلبسته ایمن باشد(مثلا در حدود ۱ سالگی، زمانی که کودکان از اضطراب حضور غریبه رنج می برند). شروع اختلال اضطراب جدایی ممکن است در سن پیش دبستانی باشد و در هر زمانی در طول دوره کودکی و به ندرت در نوجوانی، روی دهد. معمولاً دوره های تشدید و بهبود وجود دارند. در برخی موارد، اضطراب در مورد جدایی احتمالی و اجتناب از موقعیت هایی که مستلزم جدایی از خانه یا خانواده هسته ای هستند(مثل رفتن به کالج، دور شدن از اشخاص دلبسته) ممکن است تا بزرگسالی ادامه یابند. با این حال، اکثر کودکان مبتلا به اختلال جدایی در طول عمر خود بدون اختلالات اضطرابی مختل کننده هستند. خیلی از بزرگسالان مبتلا به اختلال اضطراب جدایی شروع اختلال اضطراب جدایی در کودکی را به یاد نمی آورند، هرچند ممکن است نشانه های آن را به یاد آورند.

جلوه های اختلال اضطراب جدایی با افزایش سن تفاوت دارند، کودکان خردسال از رفتن به مدرسه اکراه بیشتری دارند یا ممکن است به طور کلی از رفتن به مدرسه خودداری کنند. امکان دارد کودکان خردسال نگرانی ها یا ترس های خاصی در مورد تهدیدهای واضح برای والدین، خانه، یا خودشان نداشته باشند، و اضطراب فقط زمانی ظاهر شود که جدایی تجربه شده باشد. وقتی کودکان بزرگتر می شوند، نگرانی ها پدیدار می شوند؛ این نگرانی ها اغلب در مورد مخاطرات خاص (مثل تصادفات، آدم ربایی، سرقت، مرگ) یا نگرانی های مبهم درباره ملحق نشدن دوباره به اشخاص دلبسته هستند. در بزرگسالان، اختلال اضطراب جدایی ممکن است توانایی آنها را در کنار آمدن با تغییرات در شرایط، محدود کند( مثل نقل مکان، ازدواج کردن). بزرگسالان مبتلا به این اختلال معمولاً در مورد فرزندان و همسر خود خیلی نگران هستند و وقتی از آنها جدا می شوند، دچار ناراحتی محسوس می شوند. همچنین به خاطر اینکه آنها نیاز دارند مرتباً محل افراد مهم خود را وارسی کنند، تجربیات شغلی و اجتماعی آنها دستخوش اختلال قابل ملاحظه ای می شوند.

عوامل خطر و پیش آگهی

محیطی. اختلال اضطراب جدایی اغلب پس از استرس زندگی، مخصوصاً فقدان، ایجاد می شود (مثل مرگ یک خویشاوند یاحیوان دست آموز؛ بیماری فرد یا خویشاوند؛تغییر مدارس؛ طلاق والدین؛ نقل مکان به محل جدید؛ مهاجرت؛ فاجعه ای که دوره های جدایی از اشخاص دلبسته را در بر دارد). در جوانان، نمونه های دیگری از استرس زندگی عبارتند از ترک کردن خانه پدری، آغاز کردن روابط رمانتیک، و پدر-مادر شدن. محافظت بیش از حد و مزاحمت والدین می تواند با اختلال اضطراب جدایی ارتباط داشته باشد.

ژنتیکی و فیزیولوژیکی. اختلال اضطراب جدایی در کودکان ممکن است ارثی باشد. توارث پذیری در نمونه جامعه دوقلوهای ۶ ساله، ۷۳ درصد برآورد شده، به طوری که میزان بالاتر در دخترها بوده است. کودکان مبتلا به اختلال اضطراب جدایی حساسیت خیلی بیشتری به تحریک تنفسی با استفاده از هوای غنی شده یا co2 نشان می دهند.

موضوعات تشخیصی مرتبط با فرهنگ

در اینکه تحمل کردن جدایی تا چه اندازه ای مطلوب نگاشته می شود، تفاوت های فرهنگی وجود دارد، به طوری که در برخی فرهنگ ها از ضروریات و فرصت ها برای جدایی والدین و کودکان اجتناب می شود. برای مثال، در کشورها و فرهنگ های مختلف، در رابطه سنی که انتظار می رود فرزندان باید خانه پدری را ترک کنند، تفاوت های زیادی وجود دارد. متمایز کردن اختلال اضطراب جدایی از ارزش زیادی که برخی فرهنگ ها برای استقلال نیرومند در اعضای خانواده قایل هستند، اهمیت دارد.

موضوعات تشخیصی مرتبط با جنسیت

دخترها بیشتر از پسرها از رفتن به مدرسه اکراه دارند یا اجتناب از آن می کنند. ابراز غیرمستقیم ترس از جدایی در مردها شایع تر از زن هاست، مثلاً با فعالیت مستقل محدود، اکراه در تنها بودن دور از خانه، یا ناراحتی به هنگامی که همسر یا فرزندان کارهایی را به طور مستقیم انجام می دهند یا زمانی که تماس با همسر یا فرزندان امکان پذیر نیست.

خطرخودکشی

اختلال اضطراب جدایی در کودکان ممکن است با افزایش خطر خودکشی ارتباط داشته باشد. در نمونه جامعه، وجود اختلالات خلقی، اختلالات اضطرابی، یا مصرف مواد، با اندیشه پردازی و اقدامات خودکشی ارتباط داشته باشد. با این حال، این ارتباط مخصوص اختلال اضطراب جدایی نیست و در چند اختلال اضطرابی یافت شده است.

پیامدهای کارکردی اختلال اضطراب جدایی

افراد مبتلا به اختلال اضطراب جدایی اغلب، فعالیت های مستقل دور از خانه یا اشخاص دلبسته را محدود می کنند(باری مثال، در کودکان، اجتناب از مدرسه، نرفتن به اردو، مشکل تنها خوابیدن؛ در نوجوانان، نرفتن به کالج؛ در بزرگسالان، ترک نکردن خانه پدری، نرفتن به مسافرت، کارنکردن خارج از خانه).

روش هایی برای دروغ سنجی

1) اکمن اصطلاحی دارد به نام بیان های میکرو یا بسیار ریز Microexpression

o او می گوید به صورت معمول هیجانات در زمانی در حدود نیم ثاینه تا چهار ثانیه در صورت نمایانگر می شوند،

اما در بیان های میکرو این تغییرات چهره تنها در بازه زمانی یک پانزدهم تا یک بیست و پنجم ثانیه نمایان می شوند.

o با توجه به جزئی بودن این تغییرات و البته زمان بسیار کوتاه آن، هر فردی توانایی دیدن چنین تغییراتی را ندارد،

اما کسی که آموزش های لازم را دیده باشد، با کمک این تغییرات بسیار جزئی می تواند متوجه شود که آیا فرد هیجانی متناسب با گفته هایش را تجربه می کند

و یا بین گفته ها و هیجان نشان داده شده در چهره، تضادی وجود دارد؛ چرا که تفاوت بین گفته ها و هیجانات می تواند یکی از نشانه های دروغگویی باشد.

o استفاده از این روش از چنان اعتباری برخوردار است که پلیس فدرال آمریکا FBI نیز از چنین روشی برای شناسایی دروغ در بازجویی ها استفاده می کند.

2) اما روش دومی که می تواند در شناسایی دروغ یاری رسان باشد، تفاوت بین زبان بدن Body Language با آنچه بیان می شود است.

o از ساده ترین مثال ها در این زمینه رمانی است که فرد می گوید بله، اما سرش به صورتی خفیف به معنای نه حرکت می کند.

o نکته جالب توجه آنکه آکمن می گوید در فرهنگ آمریکا در مجموع حدود ۸۰ ژست به صورت معمول استفاده می شود، که البته ۱۸ تای آنها کاربرد بیشتری دارد.

o شناخت این موارد می تواند به افراد کمک کند تا بسیار آسان تر تفاوت بین زنان بدن و گفتار را دریابند.

o البته باید توجه داشت که در هر فرهنگی ژست های ویژه آن فرهنگ وجود دارد، که باید شناسایی شود تا بتوان به خوبی از این روش استفاده کرد.

3) اما نکته سومی که می تواند یاری رسان باشد، توجه به عبارت ها و کلماتی است که افراد استفاده می کنند.

o یکی از مشهورترین نمونه هایی که اکمن از آن استفاده می کند، جمله ای است که بیل کلینتون درباره رابطه با مونیکا لوینسکی استفاده کرد.

o او گفت:«من با آن زن رابطه جنسی نداشته ام.»

o کلینتون نام مونیکا را می دانست،

o اما برای اینکه به دروغ بگوید بین او و مونیکا فاصله زیادی است، از عبارت «آن زن» استفاده کرد.

o اکمن می گوید چنین اغراق هایی می تواند نمایانگر پنهان کاری فرد باشد.

o شاید با دانستن این سه مورد تصور کنید که پس دیگر از امروز می توانید متوجه دروغ دیگران شوید.

o اکمن می گوید دانستن این موارد مانند این است که شما در رابطه با بازی تنیس اطلاعات زیادی داشته باشید،

اما در عمل تا وقتی تمرینی نداشته باشید، هیچ وقت نمی توانید قهرمان المپیک شوید،

دانستن این موارد نیز هر چند جذاب است، اما توجه داشته باشید که تا وقتی زیر نظر کارشناسان تمرین نداشته باشید،

نمی توانید خودتان کارشناس این کار شوید.

هیجانات مشترک و اختصاصی

اکمن در بررسی های خود به این نتیجه رسید که بروز برخی هیجانات در بین فرهنگ های مختلف همسان است.
فهرست زیر نمایانگر این هیجانات یکسان است.
البته در دیدگاه اکمن هیجان امری زیستی است که تا حدی تحت تاثیر فرهنگ قرار داد.
اما تاثیر فرهنگ در هیجاناتی که در زیر می آید به نسبت دیگر هیجانات کمتر است.
 

              i.            جا خوردن  Surprise  ،

             ii.            شادی  Happiness ،

            iii.            نفرت و انزجار  Disgust  ،

            iv.            عصبانیت  Anger ،

             v.            ترس Fear  ،

            vi.            تحقیر  Contempt  ،

           vii.            خرسندی Contentment ،

          viii.            تفریح، سرگرمی  Amusement  ،

            ix.            تسکین، آرامش، راحتی  Relief ،

             x.            خجالت  Embarrassment ،

            xi.            سرافکندگی، احساس شرم Shame ،

           xii.            احساس گناه  Guilt

          xiii.            افتخار Pride In Achievement ،

          xiv.            رضایت  Satisfaction

           xv.            لذت حسی  Sensory Pleasure

          xvi.            شور و هیجان  Excitement

در واقع به نوعی فراگیری و جهان شمولی در رابطه با مواردی که در بالا آمد، صدق می کند.
با توجه به این نکته، به نظر می رسد دیدگاه اکمن به دیدگاه داروین و نظریه پردازان تکاملی نزدیک تر است.

ekmans-atlas-emotions

روش هایی برای دروغ سنجی

1)     اکمن اصطلاحی دارد به نام بیان های میکرو یا بسیار ریز  Microexpression

o       او می گوید به صورت معمول هیجانات در زمانی در حدود نیم ثاینه تا چهار ثانیه در صورت نمایانگر می شوند،

اما در بیان های میکرو این تغییرات چهره تنها در بازه زمانی یک پانزدهم تا یک بیست و پنجم ثانیه نمایان می شوند.

o       با توجه به جزئی بودن این تغییرات و البته زمان بسیار کوتاه آن، هر فردی توانایی دیدن چنین تغییراتی را ندارد،

اما کسی که آموزش های لازم را دیده باشد، با کمک این تغییرات بسیار جزئی می تواند متوجه شود که آیا فرد هیجانی متناسب با گفته هایش را تجربه می کند

 و یا بین گفته ها و هیجان نشان داده شده در چهره، تضادی وجود دارد؛ چرا که تفاوت بین گفته ها و هیجانات می تواند یکی از نشانه های دروغگویی باشد.

o       استفاده از این روش از چنان اعتباری برخوردار است که پلیس فدرال آمریکا   FBI  نیز از چنین روشی برای شناسایی دروغ در بازجویی ها استفاده می کند.

2)     اما روش دومی که می تواند در شناسایی دروغ یاری رسان باشد، تفاوت بین زبان بدن Body Language با آنچه بیان می شود است.

o       از ساده ترین مثال ها در این زمینه رمانی است که فرد می گوید بله، اما سرش به صورتی خفیف به معنای نه حرکت می کند.

o       نکته جالب توجه آنکه آکمن می گوید در فرهنگ آمریکا در مجموع حدود ۸۰ ژست به صورت معمول استفاده می شود، که البته ۱۸ تای آنها کاربرد بیشتری دارد.

o       شناخت این موارد می تواند به افراد کمک کند تا بسیار آسان تر تفاوت بین زنان بدن و گفتار را دریابند.

o       البته باید توجه داشت که در هر فرهنگی ژست های ویژه آن فرهنگ وجود دارد، که باید شناسایی شود تا بتوان به خوبی از این روش استفاده کرد.

3)     اما نکته سومی که می تواند یاری رسان باشد، توجه به عبارت ها و کلماتی است که افراد استفاده می کنند.

o       یکی از مشهورترین نمونه هایی که اکمن از آن استفاده می کند، جمله ای است که بیل کلینتون درباره رابطه با مونیکا لوینسکی استفاده کرد.

o       او گفت:«من با آن زن رابطه جنسی نداشته ام.»

o       کلینتون نام مونیکا را می دانست،

o       اما برای اینکه به دروغ بگوید بین او و مونیکا فاصله زیادی است، از عبارت «آن زن» استفاده کرد.

o       اکمن می گوید چنین اغراق هایی می تواند نمایانگر پنهان کاری فرد باشد.

o       شاید با دانستن این سه مورد تصور کنید که پس دیگر از امروز می توانید متوجه دروغ دیگران شوید.

o       اکمن می گوید دانستن این موارد مانند این است که شما در رابطه با بازی تنیس اطلاعات زیادی داشته باشید،

اما در عمل تا وقتی تمرینی نداشته باشید، هیچ وقت نمی توانید قهرمان المپیک شوید،

دانستن این موارد نیز هر چند جذاب است، اما توجه داشته باشید که تا وقتی زیر نظر کارشناسان تمرین نداشته باشید،

 نمی توانید خودتان کارشناس این کار شوید.

paulekmanquotes-1

نظریات روانکاویِ والایش Sublimation

• در تئوریِ روانکاوی فروید،
o بیانِ انرژی وابسته به عشقِ شهوانی، تا مقداری محدود مجاز است،
o این مقدارِ محدود مجاز، با توجه به محدودیت هایِ جامعه، و تمدنِ خودِ انسان است.
o بنابراین، برای به خصوص از لحاظِ روانی متعادل باقی ماندن، یک فرد نیازمندِ بیان آن به طرق دیگر است.

• والایش و تصعید، روندِ تبدیلِ میلِ جنسی انسان به دستاوردهای “مفید اجتماعی” دیگر است، از جمله:
o فعالیت هایِ هنری،
o فعالیت هایِ فرهنگی
o فعالیت هایِ فکری.
• این فعالیت ها و عملیاتِ روانی نسبتا سودمندند.

 
سودمند تر از تبدیلِ میلِ جنسی به فعالیت هایی مانند:

o سرکوب و واپس رانی و واپس زنی ، repression

در نظریهِ روانکاوی، بیرون نگه داشتنِ خاطرات، افکار یا احساساتِ پریشانی آور از خودآگاه را واپس رانی یا واپس زنی می‌گویند.
این محتویات ناخواسته، که اغلب شاملِ خواسته‌هایِ جنسی، یا پرخاشگرانه، یا خاطرات دردناکِ دوران کودکی هستند،
به ضمیرِ ناخودآگاه رانده می‌شوند.
گمان می‌رود که واپس رانی، اضطراب و علائمِ عصبی را افزایش می‌دهد،
و زمانی آغاز می‌شوند که یک رانه یا انگیزشِ ممنوع، تهدید به وارد شدن به خودآگاه می‌کند.
روانکاوی به دنبالِ کشفِ خاطرات واپس زده از طریقِ تداعیِ آزاد و همچنین بررسی
امیال و خواسته‌هایِ واپس زده‌ای است که در خواب بروز پیدا کرده‌اند.

o جابجایی یا انتقال ، و وووو……ادامه

بیماری های روان تنی

افکار و هیجان‌های آدمی، نحوه واکنش‌دهی وی را تغییر می‌دهند.

یکی از واکنش‌های بدنی انسان، بیماری است و ما معمولاً از این مسئله غافل هستیم که بیماری‌های جسمانی نظیر زخم معده،

بیماری قلبی و عروقی و آسم ممکن است تحت تأثیر افکار و احساسات قرار گیرند.

شواهد زیادی وجود دارد که نشان می‌دهد، مدت و شاید حتی وقوع این نوع بیماری‌ها می‌تواند تحت تأثیر حالت‌های روانی مبتلایان به آنها قرار گیرد.

چنین اختلالی، اختلال روان‌تنی نام دارد و به صورت اختلال بدنی که تحت تأثیر ذهن قرار دارد یا در شدیدترین حالت، توسط ذهن ایجاد می‌شود، تعریف شده است.

اختلال‌های روان‌تنی، شامل اختلال‌هایی است که در آنها نشانه‌ها مستقیماً مربوط به آسیب مغزی یا وجود یک وضع غیرعادی در محیط زیست شیمایی مغز است؛

و ممکن است در نتیجه پیری، بیماری‌های تباه‌کننده دستگاه عصبی، یا فروبری مواد سمی ایجاد شوند.

خشم »»» فشار خون و بیماری قلبی و …

خشمِ سرکوب شده »»» سردردهای عصبی، میگرن و کمر درد و …

رنجش و دلخوری »»» اختلال دستگاه ایمنی، آرتروز، لوپوس، ام اس، و …

اضطراب »»» تحریک روده، شلی دریچه میترال، تپش قلب و …

دفع و رفع عقده حقارت
خلاصی از عقده خودکم بینی

Overcoming Inferiority Complex

• توصیه می شود ابتدا موارد زیر را مطالعه فرمایید:

احساس حقارت – رفتارهای تحقيرآميز – غلبه بر احساس حقارت

عقده – انواع عقده ها – عقده حقارت – عقده حقارت آدلر

احساس حقارت و عقده حقارت

Inferiority Complex2 

دستاوردها و عقده حقارت

Achievements and Inferiority

• هر گونه تلاش برای رسیدن به پیروزی و یا برتری، به سود زندگی است،
o اما، دستاوردها، فقط یک پوسته پوششی، و مسکنی موقتی بر عقده حقارت هستند.
o دستاوردها عقده حقارت را دفع و رفع و ریشه کن نمیکنند.
o عقده حقارت در هسته وجودی جای گرفته، و درد و رنج ناشی از آن کماکان باقیست.

• ریشه کنی و غلبه بر عقده حقارت، هرگز با :
o پول جمع کردن،
o اقتدار، authority
o قدرت، power ،
o و تایید اجتماعی، social approval مقدور نمیگردد.

• هر گونه تلاش برای کسب خود-ارزشی self-worth،
   که صرفا بر اساس دستاوردهای مادی باشد،
   سریعاً به دست دادن آن ارزش منجر خواهد شد .

• دستاوردهای تصدیقی و تاییدی affirmations هم به همین ترتیب عمل میکنند.
o برخی مردم برای خلاصی از شر عقده حقارت، به تصدیق و تایید شدن روی می آورند.
o مشکل تصدیق و تایید شدن در آن است که در فرد یک دروغ و خیال ایجاد می کند.
o تصدیق و تایید شدن، عقده حقارت را از بین نمی برد،
o عقده حقارت کماکان باقیست،
o علت زمینه ای عقده حقارت درمان نشده و برقرار است،
o به همین دلیل، احساس های حقارت و خودکم بینی هرگز ناپدید نمی شوند.

انکار احساس های حقارت

Ignoring inferiority feelings

• نادیده گرفتن و انکار احساسات حقارت خود،
o دل مشغولی و سرگرم نگه داشتن خود،
o سعی بر کتمان احساس های حقارت،
o قطعا به افسردگی منجر می شود.

• افسردگی چیزی بیش از انکار و کتمان و نادیده گرفتن احساسات مهم نیست.

• تنها راه پیشگیری از افسردگی ، مواجهه با احساس های حقارت است.

• راه حل نهایی درمان افسردگی ، ریشه کن نمودن عقده حقارت است.

بیماری ها و تشخیص اختلالات روان‌تنی

·         برای رسیدن به معیارهای تشخیصی برای عوامل روان‌شناختی که بر یک بیماری طبی اثر می‌گذارند، دو معیار زیر باید موجود باشند:

a)     یک بیماری طبی وجود دارد.

b)     عوامل روان‌شناختی آثار سوئی بر آن دارند

مثلاً محرک‌ محیطی که از دیدگاه روان‌شناختی معنی‌دار است، از نظر زمانی با شروع یا تشدید یک اختلال یا بیماری ویژه جسمی در ارتباط است.

o       بیماری جسمی باید نشان‌دهنده یک بیماری عضوی، مثلاً سردرد میگرنی، باشد.

o       تعدادی اختلالات جسمی که دارای معیارهای فوق هستند، در زیر بیماری‌های جسمی که تحت‌تأثیر عوامل روان‌شناختی قرار می‌گیرند، ذکر شده‌اند.

psychosomatic-disorders-1

قلب و عروق

1)     اختلال: آنژین صدری، آریتمی‌ها، انقباض ناگهانی عروق کرونر

o       مشاهدات: شخص تیپ A پرخاشگر و تحریک‌پذیر است.

o       نظریات: به آسانی ناامید می‌شود و به بیماری عروق کرونر حساس است.

o       توضیحات: بروز آریتمی در اضطراب شایع است.

مرگ ناگهانی ناشی از آریتمی بطنی در برخی بیمارانی که شوک یا یک فاجعه عمده روان‌شناختی را تجربه می‌کنند دیده می‌شود.

o       برخورد با بیماری: تغییرات شیوه زندگی، ترک سیگار، جلوگیری از مصرف الکل، کاهش کلسترول برای محدود کردن عوامل خطر،

پروپرانولول برای بیمارانی که به‌عنوان بخشی از علایم فوبی اجتماعی دچار تاکی‌کاردی می‌شوند تجویز می‌شود.

این دارو در مقابل آریتمی و کاهش جریان خون کرونر محافظت‌کننده است.

آسم

سایکونورواندوکرینوایمونولوژی

  سایکونورواندوکرینوایمونولوژی Psycho-endo-neuro-immunology – یا Psychoneuroendocrinoimmunology :

دانشی است که به مطالعهٔ برهم‌کنش‌های Interaction میان فرایندهای Processes:

                    i.            فیزیولوژیک، Psychological

                  ii.            دستگاه عصبی Nervous System

                iii.            دستگاه ایمنی Immune System

                iv.            غدد درون‌ریز Endocrinology

در بدن انسان می‌پردازد.

o       این دانش رهیافت‌های میان‌رشته‌ای در :

                                  i.            روان‌شناسی، Psychology

                                ii.            علوم اعصاب، Neuroscience

                              iii.            ایمنی‌شناسی، Immunology

                              iv.            فیزیولوژی، Physiology

                                v.            ژنتیک، Genetics

                              vi.            داروشناسی، Pharmacology

                            vii.            زیست‌شناسی مولکولی، Molecular Biology

                          viii.            روان‌پزشکی، Psychiatry

                              ix.            پزشکی رفتاری Behavioral Medicine

                                x.            عفونت، Infectious Diseases

                              xi.            غدد درون‌ریز و متابولیسم Endocrinology

                            xii.             روماتولوژی Rheumatology

را به کار می‌بندد.

o       مهمترین کارکرد سایکونورواندوکرینوایمونولوژی در بررسی برهم‌کنش‌های میان دستگاه عصبی مرکزی و دستگاه ایمنی و همچنین ارتباط میان فرایندهای ذهنی و سلامتی است.

·         طب روان‌تنی Psychosomatic Medicine ، با واسطه میان عوامل روان‌شناختی و فیزیولوژیک در ایجاد یا دوام بیماری‌ها سروکار دارد.

o       با وجود اینکه اکثر اختلالات جسمی تحت‌تأثیر استرس، تعارض یا اضطراب فراگیر قرار می‌گیرند، بعضی اختلالات بیش از سایرین از این عوامل تأثیر می‌پذیرند.

o       در DSM-IV-TR اختلالات روان‌تنی تحت طبقه‌بندی عوامل روان‌شناختی که بر شرایط طبی اثر می‌‌گذارند قرار می‌گیرند :

– معیارهای تشخیصی DSM-IV-TR برای عوامل روان‌شناختی که بر بیماری‌ طبی اثر می‌گذارند:

A.      یک بیماری طبی عمومی وجود دارد.

B.     عوامل روان‌شناختی به یکی از طرق زیر بر بیماری طبی عمومی اثر سوء دارد.

                                                    i.            این عوامل بر سیر بیماری طبی عمومی اثر می‌گذارند که نشانه آن یک ارتباط نزدیک زمانی بین عوامل روان‌شناختی

و پیشرفت یا تشدید یا بهبود تأخیری بیماری طبی عمومی است.

                                                  ii.            این عوامل در درمان بیماری طبی عمومی مداخله می‌کنند.

                                                iii.            این عوامل باعث افزایش خطر برای سلامتی فرد می‌شوند.

                                                iv.            پاسخ‌های فیزیولوژیک وابسته به استرس علایم بیماری طبی عمومی را تشدید می‌کنند.

o       اختلالات روانی که بر بیماری طبی اثر می‌گذارند:

مثلاً یک اختلال محور I مانند اختلال افسردگی ماژور باعث تأخیر در بهبود سکته قلبی Myocardial Infarction می‌شود.

سندرم روده تحریک پذیر  IBS

 Irritable bowel syndrome

 

  • سندرم روده تحریک‌پذیر یا آی‌بی‌اِس نوعی اختلال در عملکرد روده است که با درد مزمن در ناحیه شکم Abdominal Pain، احساس ناراحتی، نفخ

         و تغییرات در عادات روده‌ای  Pattern of Bowel Movements، بدون هرگونه علت ارگانیک دیگری، مشخص می‌شود.

      اسهال یا یبوست می‌توانند علامت غالب باشند و ممکن است به صورت متناوب ظاهر شوند.

  • بعضی از افراد مبتلا به سندرم روده تحریک پذیر میزان کمی سروتونین Serotonin در بدن خود دارند.
  • سندرم روده تحریک پذیر بر جذب مواد مغذی توسط بدن تاثیر می گذارد،

      بهمین دلیل ممکن است افراد مبتلا به این بیماری همه مواد مغذی لازم بدنشان را دریافت ننمایند.

 

  • برای بیشتر افراد سندرم روده تحریک پذیر بیماری ای مزمن بوده ولی گاهی اوقات علایم آن شدید تر و یا ضعیف تر می شود.
  • از آنجاکه علایم این سندرم با سایر بیماری های خطرناک مشترک است، مراجعه به پزشک برای مشخص کردن نوع بیماری ضروری است.

عشق و وابستگی

o معمولاً عشق با وابستگی مشتبه می شود ،
اما واقع امر این است که هر کس فقط به اندازه ظرفیتش و میزان ناوابستگی اش می تواند دوست بدارد و عشق بورزد.

o هری استک سالیوان در این باره اظهار نظر شگفت انگیزی کرده و گفته است:
یک کودک تا رسیدن به به دوران پیش از نوجوانی، دو سال پیش از بلوغ، نمی تواند هیچکس را دوست بدارد.
البته می توان او را به رفتاری وا داشت که به دوست داشتن و عشق ورزیدن شباهت داشته باشد،
اما چنین رفتاری ظاهری است و پایه و اساسی ندارد، و اگر در وارد ساختن او به این رفتار اصرار ورزیده شود،
حاصل آن ناخوشایند و روان آزارانه خواهد بود.
o این بدان معنی است که کودک تا دوسال پیش از رسیدن به بلوغ، با قبول و تایید آدم های دیگر آشنا نیست،
و طبعاً ظرفیت عشق ورزیدن را ندارد.
o کودک به طور طبیعی وابسته به پدر و مادر است، آنان را دوست دارد، و می خواهد با آنان باشد.
اما اگر در رفتار و حالات کودکان دقت کنیم، متوجه می شویم که کشش بچه ها به خرس یا سگ مخملی خود،
بیشتر و خود به خودی است تا به آدم ها.

o حرف ما این است که باید برای هر احساسی نام متناسب با آن را درنظر بگیریم،
نه اینکه هر احساسی را عشق بنامیم.
o عشق و محبت واقعی را وقتی می آموزیم که آن را ساده و آسان تصور نکنیم
و اگر واقع گرا هستیم، از نقاب ها و پوشش های عشق نما، که در جامعه متظاهر به عشق وجود دارد، استفاده نکنیم.

عشق، محبت، غریزه، نیاز، میل

• محبت Tenderness

o هایدگر Martin Heidegger محبت را پدیده اساسی سازنده هستی انسان می داند.
o وقتی محبت نداشته باشیم، و برای چیزی اهمیت قائل نباشیم، هستی خودمان را از دست می دهیم.
o محبت راه بازگشت به هستی است.
o اراده و آرزو نمی توانند شالوده محبت باشند، بلکه برعکس : اراده و آرزو بر مبنای محبت بنا می شوند.
o هایدگر می گوید : اراده کردن، رها کردن محبت است، و من اضافه می کنم فعال کردن محبت است.
o ثبات، خود بوسیله محبت بنا می شود.

• آگاهی Awareness

o ما در روان درمانی در پی پاسخ های شسته رفته ای که می تواند حال بیمار را از آنچه هست بدتر کند نیستیم.
o ما در پی آنیم که به بیمار کمک کنیم مشکل را درک کند، در خود بپذیرد و به آن سر و سامان دهد.
o کارل یونگ با همین بینش گفته است: مشکلاتِ عمدهِ زندگی هرگز حل نمی شوند و اگر به نظر بیاید که حل شده اند ،
یک چیز بسیار مهم دراین میان گم شده است.

• رانه و غریزه Instinct و Drive

o غریزه از اساس زیست شناختی است و ماهیتی قهری و جبری دارد و از لحاظ فیزیولوژیک، سمج است.

• نیاز Need

o نیاز، اساسی فیزیولوژیک دارد، ولی به دلیل تحریک مداوم جنسی در اطراف ما، مبرم و ضروری است.
o نیاز شکل کمتر مبرم و واجب رانه و غریزه است، زمانی که یک نیاز واپس رانده شود، تمایل دارد که به غریزه بدل شود.
o نیاز ما را از پشت هل می دهد و ما تلاش می کنیم به چیزی بازگردیم و چیزی را حفظ کنیم، بوسیله نیاز به جلو رانده می شویم.

• میل Desire

o میل و اشتیاق، اساسی روانشناختی دارد و از انسان بر می خیزد.
o میل و شوق ما را به جلو و به سمت امکان های جدید می کشاند.
o نیاز منفی است ولی شوق مثبت است.

• عشق Love

o عشق سالم اشتیاق است. عشق ناسالم نیاز است.
o اگر عشق صرفاً یک نیاز بود، فردی نمی شد، اراده در آن دخیل نبود ،
انتخاب ها و سایر وجوه آزادی خودآگاه وارد تصویر نمی شدند.
فرد فقط نیازهایش را برآورده می کرد.

o ولی وقتی عشق جنسی به میل و اشتیاق تبدیل می شود، اراده پا به میدان میگذارد.
o عشق و اراده با هم یکی شده و به یک دستاورد واحد بدل می شوند.
o نیرومند ترین نیاز انسان ها، سکس نیست. بلکه رابطه، صمیمیت، مورد پذیرش قرار گرفتن و تایید شدن است

o انسان تنها مخلوقی است که چهره به چهره عشق می ورزد و در حین نگاه به جفتش، جفت گیری می کند.
o البته می توانیم رویمان را برگردانیم و وضعیت های دیگری به خود بگیریم، ولی اینها تنوع و تغییراتی در مضمون اصلی است :
یعنی مضمون اصلی عشق ورزی، رو در روی یکدیگر است.
o در نتیجه همه نمای جلویی بدن فرد و آسیب پذیرترین بخش های بدن در معرض لطف و مهربانی و
یا قساوت و بی رحمی جفت قرار می گیرد.
o در نتیجه مرد قادر است تا در چشم زن سایهِ شعف و شادی، یا وحشت و هراس، یا بیم و غم را ببیند.

o این دگرگونی حیوان به انسان است.
o حتی میمون ها از پشت جفت گیری می کنند.
o پیامدهای این تغییر بسیار عظیم است، و در آن عشاق می توانند با هم حرف بزنند و به چشم جفت خود نگاه کنند.

o بسیاری از بیماران در حین روان درمانی در می یابند که اگر نتوانند کاری برای جفتشان انجام دهند،
و چیزی به او ببخشند، انگار چیزی گم کرده اند.
o همانطور که توانایی در اختیار گذاشتن و بخشیدن و اعطاء و رساندن برای لذت کامل خود فرد ضروری است،
توانایی ستاندن و دریافت کردن هم در رابطه عاشقانه ضرورت دارد.
o اگر نتوانید دریافت کنید، اعطاء تان نوعی سلطه و تفوق بر دیگری خواهد بود؛
o برعکس، اگر نتوانید اعطاء کنید، دریافت صرف، شما را تهی خواهد کرد.

روندهای عمده در پیدایش رفتارگرایی

o در پیدایش رفتارگرایی، سه روند عمده را می توان مشخص کرد:

1. سُنت های فلسفی در زمینه عینیت گرایی روانشناختی Objectivism

o عینی‌گرایی Objectivism اصطلاحی در فلسفه است.
o عینی‌گرایی به معنای قبول این نکته است که ارائه بیان یا بازنمایی عینی از جهان خارجی فیزیکی و اجتماعی کاری است ممکن،
و دریافت‌های انسانی از امور هرچه باشد، تفاوتی در آن امور ایجاد نمی‌کند.
o جهانی عینی مستقل از ذهن، دانایی، و خودآگاهی انسان وجود دارد که قانون‌های خودش را دارد، و انسان باید آن قانون‌ها را بشناسد.
این آرمان همه علوم است که باید به سوی‌اش حرکت کنند.

2. روانشناسی حیوانی Animal Psychology

3. کنش گرایی Activism

سنت گرایی در زمینه عینیت گرایی روان شناختی

o واتسون نخستین کسی نبود که بر نیاز به عینیت در روان شناسی تاکید کرده باشد،
از چنین تلاشهایی درباره فلاسفه، تاریخچه‌ای طولانی در دست است.
o رفتارگرایی واتسون زمانی ظهور کرد که در آغاز سده بیستم،
i. عینیت گرایی،
ii. ماشین گرایی
iii. ماده گرایی
رشد چشمگیری پیدا کرده بود و آنچنان متداول شده بود که ناگزیر به نوعی روان شناسی جدید منجر شد.
o روان شناسی ای که تنها بر چیزی که می‌توانست دیده، شنیده یا لمس گردد، متمرکز بود.

تاثیر روان شناسی حیوانی بر رفتار گرایی

o نظریه تکامل یا فرگشت یا برآیش یا تطور Evolution داروین Charles Robert Darwin انگیزه فراوانی برای مطالعه روان شناسی حیوانی فراهم کرد
و روان شناسی حیوانی هم به نوبه خود شاید مهمترین عامل در سوق دادن واتسون به تشکیل روان شناسی رفتاری بوده است.
o واتسون رابطه بین روان شناسی حیوانی و رفتار گرایی را به وضوح چنین بیان می‌کند:
رفتار گرایی نتیجه مستقیم مطالعات روان شناسی حیوانی در طی اولین دهه قرن بیستم است.
o بنابراین می‌توان گفت که مهمترین سلف برنامه واتسون، روان شناسی حیوانی بود که از نظریه تکامل نشات می‌گرفت.

o این نظریه به تلاش هایی در جهت نشان دادن وجود ذهن در موجودات زنده پست‌تر و پیوستگی ذهن حیوان و انسان منتهی شد.
o مُرگان Lloyd Morgan در مطالعات میدانی خود درباره گونه‌های پست‌تر حیوانی از یک روش شناسی
بشر آزمایشی و مشاهدات نسبتاً مهار شده استفاده می‌کرد.
o مُرگان به عنوان توضیح دهنده اصلی رفتار، بر عادت تکیه می‌کند و بر یادگیری از طریق کوشش و خطا Trial and Error تاکید می‌ورزد.
o فرض وی بر این است که فرآیندهای یادگیری انسان و موجودات پست‌تر پیوسته‌اند.
o آزمایشهایی که بعدها ثورندایک Edward Thorndike در آزمایشگاه به آن دست زد از لحاظ محتوی و دیدگاه با کار مُرگان ارتباط نزدیک دارند.
o واتسون هم با خواندن گزارشهای مُرگان به پژوهش در کار حیوانات برانگیخته شد.
o جالب اینکه هر سه نفر مایل بودند تا همه یادگیری را بر مبنای معدودی از اصول ساده که هم درباره انسان و هم در خصوص حیوانات کاربرد دارد توضیح دهند.
o بزودی روان شناسی حیوانی به عنوان الگویی برای رفتار گرایی بکار رفت و رهبر آن به منظور انجام دادن پژوهش،
آزمودنیهای حیوانی را بر آزمودنی های انسانی بسیار ترجیح می‌داد.
o واتسون یافته‌ها و روشهای روان شناسان حیوانی را به عنوان شالوده‌های برای ایجاد یک علم رفتاری که هم برای انسان
و هم برای حیوان کاربرد داشته باشد مورد استفاده قرار داد.

کنش گرایی

o پیش از ظهور واتسون در صحنه، روان شناسان کنش تا اندازه زیادی از روان شناسی محتوایی وونت و تیچنر دور شده بودند.
o گروه ویژه‌ای از روان شناسان کنش گرا در نوشته‌ها و سخنرانی های خود بی هیچ پرده پوشی و به طرزی آشکار از یک روان شناسی عینی
که به جای آگاهی می‌باید بر رفتار متمرکز باشد سخن می‌گفتند.
o کاتل در یکی از سخنرانیهای خود گفت: من متقاعد نشده‌ام که روان شناسی باید اینگونه محدود به مطالعه آگاهی باشد.

o این مفهوم نسبتاً گسترده که جدا از درون نگری هیچگونه روان شناسی وجود ندارد، بنا به دلایل روشنی که از واقعیات ناشی است، رد می‌شود.
واتسون این خطابه را در آن نمایشگاه جهانی می‌شنید.
o شباهت میان نظر بعدی وی و این بیان کاتل چنان چشمگیر بوده است که کاتل را می‌توان پدر بزرگ رفتار گرایی واتسونی نامید.

رفتار گرایی پس از بنیان گذاری

o در سالهای اول دهه ۱۹۲۰ به نظر می‌رسید که رفتار گرایی تقریباً توجه تمامی روان شناسی امریکا را به جز معدودی به خود جلب کرده باشد.
o هر چند تمامی افراد این نسل جدید رفتار گرایان دیدگاه محض واتسون را نپذیرفتند، برخی شیوه‌های خویش را پدید آوردند
و نسبت به نظریه‌های مخالف واتسون پذیراتر بودند.

o در میانه سال های دهه ۱۹۲۰ نظام های رفتار گرایی نوینی در صحنه ظاهر شد.
o جنبش رفتار گرایی شاخه شاخه شد و نظامهای جداگانه‌ای پدید آمد و مجادله بسیاری را برانگیخت که تا امروز بویژه درباره نظریه‌های یادگیری ادامه دارد.
o مهمترین این نظامها عبارتند از:
i. رفتار گرایی هدفمند Purposive Behaviorism توسط تولمن Edward Tolman ،
ii. نظریه ارتباط محرک-پاسخ Stimulus–Response Association توسط ادوین گاثری Edwin Ray Guthrie ،
iii. نظریه رانه یا انگیزه Drive theory توسط کلارک هال Clark L. Hull
iv. رفتارگرایی رادیکال Radical Behaviorism توسط اسکینر.

وضع کنونی رفتار گرایی

o امروزه گر چه رفتار گرایی به عنوان یک مکتب رسمی مرده است، ولی روحیه نو رفتار گرایانه هنوز شکوفاست.
o هر چند باید از آن به عنوان یک نگرش یا یک نظر کلی یاد کرد تا مکتبی رسمی، زیرا رفتار گرایی به صورت سنت
روان شناسی تجربی امریکا که سیر تکاملی را پیموده است، امروزه هیچ روان شناسی خود را رفتار گرا نمی‌نامد.
چون این کار دیگر لاز نیست. به همان نسبت که امروزه روان شناسی تجربی امریکا، عینی ، ماشینی ، تجربی ،
کاهش گرایانه و تا اندازه‌ای محیط گرایانه است، روح رفتار گرایی واتسون به زندگی خویش ادامه می‌دهد.

o پنجاه سال پس از انتشار مقاله واتسون که رسماً رفتار گرایی را آغاز کرد، اسکینر در سال ۱۹۶۳ این سالگرد را با مقاله خویش،
رفتار گرایی در پنجاه سالگی، جشن گرفت و در آن یادآور شد که پیشرفت عظیم روانشناسی تجربی در آمریکا اساساً مدیون رفتار گرایی بوده است.
o در سالهای اخیر گروهی کوچک اما پر سر و صدا از روان شناسان، نسبت به نظرهای رفتار گرایانه اعتراض کرده‌اند،
تعداد آنها ظاهراً رو به افزایش است و ممکن است نمایانگر آغاز بی‌میلی در تلقی روان شناسی به عنوان علم رفتار باشند.

تصمیم و انتخاب

o تصمیم Decision ، پل میان آرزو و کردار است.
o تصمیم به معنای متعهد کردن خویش به زنجیره ای از کردارهاست.
o اگر عملی ازفرد سر نزند، تصمیم حقیقی هم در کار نبوده، بلکه فقط بازی با تصمیم بوده.

o برخی بیماران درگیر یکی از تصمیم های خاص زندگی هستند،
– مثلاً متاهل بمانند، یا طلاق بگیرند…
– ادامه تحصیل بدهند یا نه…
– بچه دار شوند یا نه….

Now it is no longer a matter of deciding what to do, but of deciding how to decide

o بیماران دیگری می گویند: می دانند چه باید بکنند.
مثلاً الکل یا سیگار را ترک کنند یا وزنشان را پائین بیاورند،
ولی نمیتوانند تصمیم بگیرند و خود را متعهد Commit به انجام این تصمیم ها کنند.

o کسانی هم هستند که می گویند: می دانند ایرادشان چیست.
مثلاً زیادی بلندپرواز اند ،
معتاد به کار یا بی توجهند،
ولی نمی دانند چگونه تصمیم به تغییر بگیرند
در نتیجه خود را به درمان متعهد نمی کنند.

Commitment is healthiest when it is not without doubt but in spite of doubt

محدودیت و محرومیت در تصمیم گیری

o یکی از اساسی ترین دلائل دشواری تصمیم ها این است که هر راه چاره، ما را از سایر راه ها محروم می کند .
o تصمیم گیری درباره یک چیز، همیشه به معنای چشم پوشی از چیزی دیگر است .
o فرد باید از گزینه هایی صرف نظر کند، که دیگر هرگز باز نمی گردند.

o تصمیم گیری دردناک است، زیرا نشان دهنده محدودیت امکانات است، و هرچه امکانات محدودتر باشد، فرد به مرگ نزدیک تر است.
o بعضی ها بر سر یک دو راهی می نشینند و هیچ راهی را در پیش نمی گیرند، چون نمی توانند هر دو راه را بروند،
و دلشان می خواهد هر دو راه ادغام شده و عبور از هر دو امکان پذیر باشد،
o ولی رشد یافتگی و شجاعت در این است که بتوانیم از یک راه چشم پوشی کنیم و خرد در آن است که جویای راه هایی باشیم
که ما را به کمترین چشم پوشی ممکن وا میدارد.

o بیمارانی که حاضر به پذیرش پیامدهای واقعیتِ چشم پوشی نیستند، از فلج اراده رنج می برند.
o یک تصمیم بزرگ، نه تنها فرد را در معرض اضطراب بی پایگی قرار می دهد، بلکه دفاع های موجود در برابر اضطراب مرگ را هم تهدید می کند.
o بعلاوه، یک تصمیم بنیادین، هر یک از ما را با تنهایی وجودیت خود روبرو می کند.
o تصمیم، عملی انفرادی است و کردار خود ما محسوب می شود، هیچ کس نمی تواند برای ما تصمیم بگیرد.
o تصمیم، برخی افراد را مشوش می کند و آنها را وامی دارد تا با مجبور کردن دیگران، کاری کنند تا آنها برایشان تصمیم بگیرند.

احساس گناه در تصمیم گیری

o اراده در پرده ای از احساس گناه بوجود می آید، و نخستین بار بصورت اراده متضاد رخ می نماید.
o اگر کودک بداقبال باشد، طوری که والدین بخواهند ابراز همه احساسات و تکانه ای یا واکنشی او را سرکوب کنند،
اراده اش زیر بار سنگین گناه می ماند و هر تصمیمی را ممنوع می داند.
o چنین فردی در بزرگسالی قادر به تصمیم گیری نیست، زیرا احساس می کند حق تصمیم گیری ندارد.
o به همین دلیل، تصمیم به دلیل احساس گناه برای برخی دشوار است.

o استر مناکر Esther Menaker گفته که شخصیت های آزار طلبی Masochists که با احساس گناه و تصمیم گیری مشکل دارند،
والدی داشته اند که به زبان بی زبانی به او فهمانده اند که :
حواست باشد که خودت نباشی، تو برای وجود داشتن به حضور من احتیاج داری.
o چنین فردی در حین رشد، هرگونه ابراز آزادانه انتخاب را ممنوع می دیده است، زیرا آن را تجسم تختطی از فرمان والد می دانسته است.
o در بزرگسالی، تصمیم گیری های مهم، احساس ناخوشایندی پدید می آورند که ریشه در ترس و اضطراب از جدایی Adult Separation Anxiety Disorder
و نیز احساس گناه بخاطر ایستادن در برابر فرد غالب داشته است.

o احساس گناه وجودی، که ناشی از گناهی است که فرد در حق خودش مرتکب شده، عامل بازدارنده ای در برابر تصمیم است،
زیرا اتخاذ تصمیمی مهم برای تغییر باعث می شود تا فرد به تباهی و اینکه چگونه تنها خودش زندگی اش را فنا کرده، بیاندیشد.

o مسوولیت شمشیری دو لبه است :
o اگر فرد مسؤولیت وضعیت زندگانی خود را بپذیرد، و تصمیم به تغییر بگیرد،
به این معناست که فرد به تنهایی مسؤول ویرانه های زندگی گذشته ای است که می توانست مدت ها پیش تغییر کند.
o اما می دانیم باید این احساس گناه وجودی را پذیرفت، و با پذیرفتن مسؤولیت آینده، مسؤولیت خرد کننده اعمال گذشه را نیز پذیرفت.

o بهترین یا شاید تنها راه کنار آمدن با احساس گناه ناشی از تجاوز به حقوق دیگران یا خود، جبران است.
o فرد نمی تواند برای گذشته اراده کند .
o تنها با تغییر آینده است که می تواند گذشته را جبران کند.

اجباری گری یا وسواس

Compulsion Neurosis

o وسواس دفاعی است در برابر آگاهی از مسؤولیت، و نیز نشان دهنده اختلال در آرزوست.
o اختلالی سازمان یافته تر و در مقام مقایسه با تکانه گری، کمتر بولهوسانه.
o فرد اجبارگر یا وسواسی مطابق نیازهای درونی که به شکل آرزو تجربه نمی شوند، رفتار می کند.
o چنین فردی را چیزی بیگانه از ایگو هدایت می کند، که اگر عمل نکند به شدت احساس عذاب و ناراحتی می کند.
o با اینکه آروز دارد به آن شکل عمل نکند، پیروی نکردن از دستور اجباری گرانه را خیلی دشوار می یابد.

o کامو Albert Camus، نویسنده، فیلسوف و روزنامه‌نگار فرانسوی، و یکی از فلاسفهٔ بزرگ قرن بیستم
و از جمله نویسندگان مشهور و خالق کتاب بیگانه The Stranger ،
در کتاب سقوط The Fall می گوید :

عمل نکردن به آنچه انسان نمی خواهد، سخت ترین کار دنیاست.
باور کن چیزی که از دست دادنش برای فرد از همه سخت تر است، درست همان چیزی است که او در واقع نمی خواهد.

چنین فردی احساس هدفمندی و آرزو دارد ولی هدفش، هدف خودش نیست.
و وقتی این را می فهمد، موجی از شک و تردید سرتاپایش را فرا می گیرد.
فرد چنان مشغول و چنان پرکار است که حس می کند نه وقت دارد و نه حق دارد از خودش بپرسد که دلش چه می خواهد.
فقط هنگامی که دفاع، ترک بر می دارد، مثلاً پول و مقام و قدرت، نامربوط به نظر می آیند، فرد درمی یابد که خود حقیقی اش را خفه کرده است.

کتاب سقوط که نخست در سال ۱۹۵۶ منتشر شد، رمانی است فلسفی که از زبان ژان باتیست کلمانس یا یحیای تعمید دهندهٔ نداکننده،
که وکیل بوده و اینک خود را «قاضی توبه‌کار» می‌خواند روایت می‌شود.
او داستان زندگی‌اش را برای غریبه‌ای اعتراف می‌کند.
ژان باتیست کلمانس در رستورانی با غریبه‌ای، که در اصل خواننده کتاب است، آشنا می‌شود
و داستان زندگی اش را برای او بازگو می‌کند.
ژان باتیست تعریف می‌کند که وکیلی تراز اول در پاریس بوده و زندگی بسیار موفقی داشته است.
اما شبی که در حال گذشتن از پلی در پاریس بوده، زنی را می‌بیند که بصورتی غیرعادی به لبه‌های پل نزدیک شده است.
ژان باتیست با بی‌توجهی از کنار زن می‌گذرد.
بعد از چند قدم، صدای برخورد شیئی با آب را می‌شنود، اما برخلاف تمامی ارزشهایی که خود، ظاهراً،
در طول اعترافاتش به آنها پایبندی نشان می‌دهد، هیج کاری نمی‌کند.
این اتفاق بر زندگی موفق او به عنوان وکیل تأثیر بسزایی می‌گذارد.

 مسوولیت

o اغلب بیماران مسوولیت بیش از اندازه ای برای آنچه که در آن مقصر نیستند می پذیرند
o ولی مسوولیت آنچه که در باره اش کاری از دستشان بر می آید را به اندازه کافی نمی پذیرند.

o فروید معتقد بود که ناخوداگاه Unconscious زندگی انسان را می سازد،
o او نوشت: باور عمیق آزادی روانی و انتخاب Freedom of the Will ، کاملاً غیر علمی است،
و باید در برابر دعوی جبرگرایی Deterministic حاکم بر زندگی روانی عقب نشینی کند.

Freedom of the will is, if not completely an illusion,
certainly more tightly circumscribed than is commonly believed,
for it follows from this that whenever we make a choice
we are governed by hidden mental processes of which we are unaware
and over which we have no control.

• آرزو
o به یک اعتبار، تعریف بیماری، پوچی و نومیدی حاصل ناتوانی فرد در آرزو کردن Desires or Wishes است.
o آرزو نکردن برابر است با مردن و یا دست کم در سرزمین مردگان زندگی کردن.
o آرزوها فقط عبارتند از فشارهایی که فرد را بسوی ارضای نهایی و برطرف شدن نیاز می رانند. Motivation and Drive
o در جایی که همه آرزوها برآورده شده اند ، پوچی ،خلاء و بیهودگی در اوج است، زیرا فرد دیگر آرزویی ندارد.
o مسئله اصلی درمان این است که توانایی آرزو کردن را در فرد بوجود بیآوریم.
o آرزو کردن، یعنی تصویر سازی مثبت در خیال.
o آرزو در رابطه بین فردی باید دو سره باشد.

خصوصیات فرد عصبی

• اساساً ساختار عصبیت را دیگران در فرد عصبی بوجود می آورند. لذا او حق دارد دیگران را مسبب بداند

o اول، درک اینکه در حال حاضر چه کسانی مسبب اصلی مشکلات او بوده اند، برایش مشکل است
او فعلاً دنیا و مردمان را مقصر مسائل خود فرض میکند، لذا خود را از همه کس طلبکار میبیند

o دوم، متوجه نیست که ملامت و سرزنش کردن دیگران دردی را از او دوا نمیکند
 او باید چاره ای بیاندیشد که مفید باشد.

o سوم، سرزنش فعلی او بخاطر این نیست که مسائل اولیه و ابتدایی را دیگران در او ایجاد کرده اند
 بلکه فکر میکند مسبب رنج ها و گرفتاری های هم اکنون او، دیگران هستند
 مثلاً احساس حقارت عمیق خود را بخاطر عملکرد دیگران در گذشته نمیبیند
 بلکه فکر میکند چون دیگران هم اکنون او را تحقیر کرده اند
احساس بدی در او بوجود آمده است.

• افراد عصبی در حقیقت چیزی هستند در بین افراد «نرمال» و «روان پریش»…
 نظر فرد عصبی درباره خودش مدام در نوسان است …
 او در هر قدم با واقعیاتی در زندگی روبرو میشود
که مغایر توهمات ایده آلی زندگیش است.

September 2016

چه هولناک است دانستن!

o اُدیپ یا اودیپ یا ایدیپوس Oedipus، در اساطیر یونانی، پادشاه افسانه‌ای تبای، تنها فرزند لایوس Laius و یوکاسته Jocasta است.
o یکی از پیشگویان معبد دلفی Delphi به لایوس گفت در صورتی که از لوکاستی صاحب فرزندی شود، به دست آن فرزند کشته خواهد شد.
o پس لایوس او را به چوپانان سپرد تا در کوه رهایش کنند. اما چوپانان او را به مروپی، همسر پولیبس سپردند.
o روزی ادیپ از کسی شنید که فرزند پولیبُس نیست. او برای یافتن حقیقیت نزد پیشگوی معبد دلفی رفت
و او به جای پاسخ سوالش به ادیپ گفت که روزی پدرش را خواهد کشت و با مادرش ازدواج خواهد کرد.
o ادیپ برآشفت، نزد پولیبُس باز نگشت و راه تب در پیش گرفت.
o در راه به لایوس برخورد کرد و در نزاعی او را کشت و نادانسته با یوکاسته، مادرش، ازدواج کرد.
o زمانی که حقیقت را دریافت، خود را کور کرد. یوکاسته نیز خود را کشت.

o این پرسش همواره قابل بحث است که: یک انسان تا چه میزان خودشناسی را تاب می آورد؟
o ادیپ نمونه آدمیزادی است که دانشی دربارهِ خود بدست می آورد، و بیشترین بهای ممکن را در برابر آن میپردازد،
تا جایی که در آخر کار تبعید شده و از شهریاری نسبتاً شاد و پیروز، به پیرمردی نابینا تبدیل می شود.
او فریاد بر می آورد : آه، از شنیدن بیمناکم، ولی با این حال باید بشنوم.

o پیشگوی نابینا می کوشد با گفتن این جمله او را از جستجو باز دارد: چه هولناک است دانستن، وقتی که فایده ای از آن حاصل نمی شود.
o حتی همسر ادیپ، یعنی یوکاسته «که همان مادرش است »، به تمام غیب گویان می تازد و به همسرش التماس می کند که:
به این افسون تن در نده، بهتر است تا جایی که می توانی بی فکر و بی خرد زندگی کنی.
o حتی بعد هم، وقتی یوکاسته حقیقت را در می یابد «که در واقع مادر همسرش بوده است » بر سر همسر و فرزندش ادیپ فریاد میزند که:
خداوند تو را از اینکه بدانی که هستی در امان بدارد.

o مساله اصلی این است که آیا اُدیپ باید بداند کیست و چه کرده؟
اینکه پدرش را کشته و با مادرش ازدواج کرده، و تبارش کیست؟ یا نه نباید بداند ؟
o ولی ادیپ به این دلیل قهرمان است که اجازه نمی دهد، پیشگوی، یا همسرش، یا خدا، یا هرکس دیگر، او را از دانستن درباره خویش باز دارد.

o ما نیز مانند اُدیپ می توانیم بگوییم : چه پرخطر است دانستن! ولی با این حال باید بدانم.
o دانستن پرخطر است، ولی خطر ندانستن بیشتر است.

• در نمایشنامهِ فاوست گوته Goethe’s Faust ، فاوست روحش را به شیطان می‌فروشد.
o قهرمان چنان کشش فراگیری برای بدست آوردن دانش دارد، که روحش را به شیطان می فروشد و بهایش را دست کم می گیرد.
o گوته Johann Wolfgang von Goethe با شیوهِ خودش در این داستان بیان می کند که این «اشتیاق بی کران» برای کسب دانش،
به خودی خود، جزیی از جهان شیطان است.

• آدم وحوا از بهشت رانده شدند، زیرا با خوردن از درخت خیر و شر، به دانش دست یافته بودند.

تصمیم و انتخاب

o تصمیم Decision ، پل میان آرزو و کردار است.
o تصمیم به معنای متعهد کردن خویش به زنجیره ای از کردارهاست.
o اگر عملی ازفرد سر نزند، تصمیم حقیقی هم در کار نبوده، بلکه فقط بازی با تصمیم بوده.

o برخی بیماران درگیر یکی از تصمیم های خاص زندگی هستند،
– مثلاً متاهل بمانند، یا طلاق بگیرند…
– ادامه تحصیل بدهند یا نه…
– بچه دار شوند یا نه….

Now it is no longer a matter of deciding what to do, but of deciding how to decide

o بیماران دیگری می گویند: می دانند چه باید بکنند.
مثلاً الکل یا سیگار را ترک کنند یا وزنشان را پائین بیاورند،
ولی نمیتوانند تصمیم بگیرند و خود را متعهد Commit به انجام این تصمیم ها کنند.

o کسانی هم هستند که می گویند: می دانند ایرادشان چیست.
مثلاً زیادی بلندپرواز اند ،
معتاد به کار یا بی توجهند،
ولی نمی دانند چگونه تصمیم به تغییر بگیرند
در نتیجه خود را به درمان متعهد نمی کنند.

Commitment is healthiest when it is not without doubt but in spite of doubt

محدودیت و محرومیت در تصمیم گیری

o یکی از اساسی ترین دلائل دشواری تصمیم ها این است که هر راه چاره، ما را از سایر راه ها محروم می کند .
o تصمیم گیری درباره یک چیز، همیشه به معنای چشم پوشی از چیزی دیگر است .
o فرد باید از گزینه هایی صرف نظر کند، که دیگر هرگز باز نمی گردند.

o تصمیم گیری دردناک است، زیرا نشان دهنده محدودیت امکانات است، و هرچه امکانات محدودتر باشد، فرد به مرگ نزدیک تر است.
o بعضی ها بر سر یک دو راهی می نشینند و هیچ راهی را در پیش نمی گیرند، چون نمی توانند هر دو راه را بروند،
و دلشان می خواهد هر دو راه ادغام شده و عبور از هر دو امکان پذیر باشد،
o ولی رشد یافتگی و شجاعت در این است که بتوانیم از یک راه چشم پوشی کنیم و خرد در آن است که جویای راه هایی باشیم
که ما را به کمترین چشم پوشی ممکن وا میدارد.

o بیمارانی که حاضر به پذیرش پیامدهای واقعیتِ چشم پوشی نیستند، از فلج اراده رنج می برند.
o یک تصمیم بزرگ، نه تنها فرد را در معرض اضطراب بی پایگی قرار می دهد، بلکه دفاع های موجود در برابر اضطراب مرگ را هم تهدید می کند.
o بعلاوه، یک تصمیم بنیادین، هر یک از ما را با تنهایی وجودیت خود روبرو می کند.
o تصمیم، عملی انفرادی است و کردار خود ما محسوب می شود، هیچ کس نمی تواند برای ما تصمیم بگیرد.
o تصمیم، برخی افراد را مشوش می کند و آنها را وامی دارد تا با مجبور کردن دیگران، کاری کنند تا آنها برایشان تصمیم بگیرند.

احساس گناه در تصمیم گیری

o اراده در پرده ای از احساس گناه بوجود می آید، و نخستین بار بصورت اراده متضاد رخ می نماید.
o اگر کودک بداقبال باشد، طوری که والدین بخواهند ابراز همه احساسات و تکانه ای یا واکنشی او را سرکوب کنند،
اراده اش زیر بار سنگین گناه می ماند و هر تصمیمی را ممنوع می داند.
o چنین فردی در بزرگسالی قادر به تصمیم گیری نیست، زیرا احساس می کند حق تصمیم گیری ندارد.
o به همین دلیل، تصمیم به دلیل احساس گناه برای برخی دشوار است.

o استر مناکر Esther Menaker گفته که شخصیت های آزار طلبی Masochists که با احساس گناه و تصمیم گیری مشکل دارند،
والدی داشته اند که به زبان بی زبانی به او فهمانده اند که :
حواست باشد که خودت نباشی، تو برای وجود داشتن به حضور من احتیاج داری.
o چنین فردی در حین رشد، هرگونه ابراز آزادانه انتخاب را ممنوع می دیده است، زیرا آن را تجسم تختطی از فرمان والد می دانسته است.
o در بزرگسالی، تصمیم گیری های مهم، احساس ناخوشایندی پدید می آورند که ریشه در ترس و اضطراب از جدایی Adult Separation Anxiety Disorder
و نیز احساس گناه بخاطر ایستادن در برابر فرد غالب داشته است.

o احساس گناه وجودی، که ناشی از گناهی است که فرد در حق خودش مرتکب شده، عامل بازدارنده ای در برابر تصمیم است،
زیرا اتخاذ تصمیمی مهم برای تغییر باعث می شود تا فرد به تباهی و اینکه چگونه تنها خودش زندگی اش را فنا کرده، بیاندیشد.

o مسوولیت شمشیری دو لبه است :
o اگر فرد مسؤولیت وضعیت زندگانی خود را بپذیرد، و تصمیم به تغییر بگیرد،
به این معناست که فرد به تنهایی مسؤول ویرانه های زندگی گذشته ای است که می توانست مدت ها پیش تغییر کند.
o اما می دانیم باید این احساس گناه وجودی را پذیرفت، و با پذیرفتن مسؤولیت آینده، مسؤولیت خرد کننده اعمال گذشه را نیز پذیرفت.

o بهترین یا شاید تنها راه کنار آمدن با احساس گناه ناشی از تجاوز به حقوق دیگران یا خود، جبران است.
o فرد نمی تواند برای گذشته اراده کند .
o تنها با تغییر آینده است که می تواند گذشته را جبران کند.

شیوه های احتراز از تصمیم گیری

1-تعلل و مردد بودن Doubt در برابر دروازه تصمیم

2-احتراز از چشم پوشی Avoiding to Waive

o مثلاً زنی بود که شوهرش یک سال پیش تصمیم به ترک او گرفته بود.
o او مرتب به همسرش التماس می کرد که باز هم فرصت به زندگی زناشویی شان بدهد.
o آن زن قادر نبود میان رابطهِ بد و ناخوشایند با همسرش، و تنهایی خوفناک و هراس انگیز، یکی را انتخاب کند .
o لذا او این مشکل را با شروع به برقراری رابطه با مردی دیگر حل کرد، و با استفاده از مرد دیگر به عنوان یک منبع حمایتی، توانست کاملاً از همسرش بگذرد.
o در واقع او از چشم پوشی دوری کرد، و دیگر مجبور نبود میان تنهایی و بودن با همسرش یکی را انتخاب کند،
بلکه توانست میان شوهر و دوست پسر جدیدش یکی را انتخاب کند.

o درست است که این راه حل حمایتی کوتاه مدت، او را از تردید و دودلی رهانید،
ولی از طرف دیگر، با احتراز از معانی عمیق تر تصمیمش، یک فرصت خیلی طلایی برای رشد و تکامل را از دست داده بود و نتوانسته بود
با موضوع درکِ تنهایی و مرگ، گامی بسوی رشد و تعالی بردارد.

3-کاستن از ارزش گزینه های انتخاب نشده و دادن ارزش زیاد به گزینه های انتخاب شده

o مثلاً بیماری تصمیم گرفته بود در ازدواجی به شدت ناخوشایند بماند،
زیرا گزینهِ دیگر، یعنی مجرد شدن را بی ارزش قلمداد کرده، و باور داشت مجردها قشونی پرجمعیت،
نگون بخت و مطرود و غیر قابل معاشرتند. این پدیده در روانشناسی شایع است

4-سپردن اختیار تصمیم گیری به دیگری

o تصمیم دردناک و رنج آور است، زیرا نه تنها هر یک از ما را با آزادی رو در رو می کند، بلکه با تنهایی بنیادین
و این واقعیت که هریک از ما به تنهایی مسؤول وضعیت موجود در زندگی خویش ایم نیز روبرو می کند.
o اگر فرد، شخص دیگری را به تصمیم گیری بجای خود بگمارد یا ترغیب کند، می تواند هم تصمیم خودش را داشته باشد و هم از درد تنهایی احتراز کند.

o اریک فروم بارها تاکید کرده است که انسان ها منشی دوسوگرانه نسبت به آزادی دارند :
با اینکه به پیکاری بی امان برای آزادی دست میزنند، منتظر فرصتی هستند که از آن صرفنظر کنند
و به نظامی استبدادی تن دهند تا از باری که آزادی و تصمیم بر دوششان نهاده، بکاهند.

o همین افراد رابطه سادیستی مازوخیستیِ درد آور و رنج آور را به درد و وحشتی که از تنهایی دارند، ترجیح می دهند.
o بیمار در حین درمان به شدت با چرب زبانی تقلا می کند کاری کند که درمانگر بجای او تصمیم بگیرد
و یکی از وظایف اصلی درمانگر، مقاومت در برابر این بازی و بر عهده نگرفتن مسؤولیتی است که بیمار می خواهد بر دوش او بگذارد.

o فرد ممکن است به قدری در تصمیم گیری تعلل کند، تا عامل یا موقعیتی بیرونی بجای او تصمیم بگیرد.
o مثلاً اگر تصمیم به جدایی از یک رابطه را گرفته، با سردمزاجی و گوشه گیری، دیگری را به اتخاذ این تصمیم وا می دارد.
حتی زنی آرزو می کرد که همسرش را با زنی دیگر در بستر بیاید، تا بتواند ترکش کند.
به همین دلیل به طرز نامحسوسی خود را از همسرش دور نگه می داشت و از رابطه جنسی امتناع می کرد.

o در مثالی دیگر، مردی از رابطه جنسی با یک دوست زنش راضی بود، ولی در مسائل دیگر، او را نمی پسندید .
حاضر نبود تکلیف این رابطه را روشن کند.
نه می خواست خاتمه اش دهد و نه برای بهبود آن کاری می کرد،
لذا ناخودآگاه می خواست کاری کند تا آن زن تصمیم به جدایی بگیرد.
تا می توانست از منزل خودش دور می ماند تا آن زن نتواند با او تماس بگیرد و یا به دلیل فراموشی در تمیز کردن اتوموبیل،
وسائل یک زن دیگری مثل سنجاق سر یا ته سیگار در ماشین او باقی می ماند.
با این حال اگر کسی در این مدت به او می گفت که او سعی دارد رابطه را تمام کند، او انکار می کرد.
جالب اینجاست که آن دوست زنش نه تنها تصمیم به قطع رابطه نگرفت، بلکه از مرد خواست تا به ختنه اش نقل مکان کند.
در این حالت، مرد از تک تک دوستانش نظر خواست، و بارها دست به دامن درمانگرش شد، تا به او در تصمیم گیری کمک کنند
و رفتارش را مورد بررسی قرار دهند که در نهایت، مرد حرف جالبی زد و گفت :
اگر یک نفر دیگر تصمیم بگیرد، دیگر من تعهدی به اجرای آن ندارم.

o حجم زیادی از پژوهش ها نشان می دهد که وقتی فرد خود در یک تصمیم گیری دخالت دارد؛ یعنی همان فرایند دموکراتیک ؛
آنوقت مسؤولیت اجرای ان را هم می پذیرد؛ ولی در برابر تصمیمی که دیگری بر عهده اش گذاشته، موضعی خنثی یا مخالف اتخاذ می کند.
مرد فوق به خیال خودش نمی خواست به دوستش صدمه ای بزند، انگار طرد طولانی مدت، عذاب دهنده و پنهانی صدمه ای به زن نمی زد.

5-تصمیم را بر عهده چیزی گذاشتن

o یکی از شیوه های کهن تصمیم گیری، رایزنی با سرنوشت، و یا همان فالگیری است.
o نوع فال فرقی نمی کند، مهم این است که، با انتقال مسؤولیتِ تصمیم گیری بر دوش یک عامل بیرونی،
فرد از رنج واقعب ناشی از تصمیم خود در امان بماند.

o قوانین وسیله سهل الوصول دیگری برای تصمیم گیری اند و انسان ها در پی آرامش حاصل از قوانین جامع و مبسوطند تا از رنج تصمیم در امان بمانند.
o یهودیان ارتودوکس که از قوانین ۵۱۳ گانه مذهب یهود پیروی می کنند، از بسیاری تصمیم گیری ها معافند،
چون بیشتر رفتارهای آنان همه و همه از پیش نوشته و تجویز شده است.
o قوانین حاکم بر جوامع سنتی، اغلب هر آغازی را سرکوب می کند و بلند پروازی و انتخاب را محدود می سازد،
ولی در عوض فرد را از تصمیم گیری در مورد خیلی از مسائل، مانند ازدواج و طلاق و شغل و وقت آزاد معاف می کند.

تصمیم، راهبرد و اسلوب بالینی

o مهم است که در کار درمان، بیمار خودش برای موضوعات مهم زندگیش تصمیم بگیرد و مسؤولیت تصمیمش را قبول کند،
چون اگر دیگری برای او تصمیم بگیرد، بیمار برای عمل به آن تصمیم تعهدی ندارد.
لذا درمانگر باید در برابر خواست های بیمار مبنی بر گرفتن تصمیم توسط درمانگر مقاومت کند .
o وقتی درمانگران تازه کار برای بیماران تصمیم می گیرند و سپس بیمار خود را به تصمیم متهد نمی بیند و به آن عمل نمی کند،
آنگاه درمانگر به نومیدی و خشم دچار می شود.

o البته مواقعی هم هست که گزینه ها بسیار به هم نزدیکند و احتمال پشیمانی بسیار بالاست
و آگاهی بیمار از معنای تصمیم بسیار محدود است؛
لذا بزرگترین کمک درمانگر حمایت از بیمار است که فعلاً تصمیمی نگیرد.

o وظیفه درمانگر آفرینش اراده نیست، بلکه گشودن مسیر آن است.
o رابرت وایت Robert W. White و کارن هورنای استادانه توصیف می کنند که :

بخشی از توارث سرشتی هر فرد، سائقی است در جهت اثر گذاری، غلبه بر محیط، و تبدیل به آنچه توانایی بدل شدن به آن را دارد.
اگر اراده بوسیله موانع موجود بر سر راه تکامل کودک، سد شود؛ بعد ها این موانع درونی می شوند.
فرد دیگر قادر به عمل کردن نیست، حتی وقتی هیچ عاملی مانعش نباشد.
وظیفه درمانگر کمک به از میان برداشتن این موانع است.
درمانگر برای وارد شدن به وجوه ناخودآگاه تصمیم گیری باید غیر مستقیم عمل کند.

o ناگزیری از تصمیم .
o فرد نمی تواند تصمیم نگیرد.
o تصمیم اجتناب ناپذیر است.
o فرد باید بپذیرد تصمیم هایش همه جا حاضرند و او به شکلی وجودی با موقعیت واقعی خویش رویارو می شود.
o تعلل، مثل ادامهِ نوشیدن الکل و خود فریبی، خود نوعی تصمیم است.

o برخی اوقات فرد در اینکه در تصمیم گیری چه چیزی می خواهد، کمترین تردیدی ندارد؛
ولی نمی تواند فعالانه تصمیم بگیرد.
منفعلانه عمل می کند
میخواهد به دیگری اجازه دهد برای او تصمیم بگیرد
مثلاً کاری کند تا طرف مقابلش در یک رابطه تصمیم بگیرد، تا تکلیف او نیز مشخص شود.

o وقتی بخش کوچکی از یک فرشینه بزرگ، در معرض دید باشد، جزئیات آن بخش کوچک زیادی به چشم می آید
و درخشندگی خاصی به خود می گیرد ؛
o اما وقتی باقی فرشینه نیز در دیدرس باشند، این جزئیات و درخشندگی رنگ می بازند.
مثلاً رویارویی با مرگ، باعث می شود فرد مسائل پیش پا افتاده زندگی را کم اهمیت قلمداد کند
یا دیگر کارهایی را که دوست ندارد، انجام ندهد.
o رویارویی با موقعیت های خطیر و مرزی، فرد را بسوی موقعیت واقعگرایانه پیش می راند.

معنای تصمیم

o هر تصمیم یک بخش آگاهانه قابل مشاهده دارد، و یک بخش عظیم پنهان و ناخودآگاه.
o درمانگر برای کمک به بیماری که در گیرودار یک تصمیم عذاب آور است، باید به تجسس در معانی پنهان و ناخودآگاه تصمیم بپردازد.

o هر تصمیمی منافعی دارد.
o وقتی فرد قادر به اتخاذ تصمیم نیست، فرض درمانگر باید این باشد که بیمار تصمیمی دیگر با مجموعه ای از منافع خاص خود اتخاذ کرده است .
o اگر فرد بخواهد تغییر کند، ولی تصمیم به تغییر نگیرد، درمانگر بجای تمرکز بر امتناع از تصمیم، بر تصمیمی متمرکز می شود که در واقع اتخاذ شده است:
تصمیم بیمار مبنی بر اینکه همانطور که هست بماند.
بیمار ماندن، خود یک تصمیم است و تردیدی نیست که منافع وجودی یا نمادین دارد .
مثلاً دوستانش برایش دلواپس می شوند یا درمانگر به تیمار او ادامه می دهد.

o تصمیمی اتخاذ نخواهد شد، مگر آنکه فرد مالک تصمیمش شود و متوجه شود تصمیم های متضاد ،چه منافع و مضراتی دارند.
o گرین والد Anthony Greenwald از بیماری که دلش می خواهد ماده مخدر را ترک کند،می پرسد: چرا؟
و با بیمار همه منافع ادامه مصرف مواد مثل کاهش اضطراب،سرخوشی یا چشم پوشی از مسؤولیت را مورد بررسی قرار می دهد.

o اگر تصمیم خود ویرانگرانه است، بی چون و چرا، در دنیای درون فرد معنایی دارد که به شیوه ای کاملاً نمادین و شخصی، او را از خطر دور می کند.
با وجود این، درمانگر درک کامل برخی معانی تصمیم ها را به دلیل ریشه های عمیق ناخودآگاهشان دشوار می یابد.

August 2016

نظریّه رشد اجتماعی- فرهنگی

Social – Cognitive Development

Lev Semenovich Vygotsky

o گفتار کارکردهای زیادی دارد؛ اما اساسی‌ترین آن‌ها این است که تفکر و توجه ما را از موقعیت بی واسطه – از تاثیرپذیری محرک‌ها در هر لحظه – آزاد می‌سازد.
o به دلیل اینکه کلمات می‌توانند امور و وقایعی را رمزبندی کنند که فراسوی شرایط حاضر است، بنابراین، گفتار ما را قادر می‌سازد تا به گذشته فکر کنیم
و برای آینده به برنامه ریزی بپردازیم.

• حوزه رشد انسان اخیراً شاهد افزایش قابل ملاحظه تحقیقاتی بوده است که به بافت فرهنگی که افراد در آن زندگی می کنند، می پردازند.
o تحقیقاتی که فرهنگ ها و گروه های قومیِ موجود در فرهنگ ها را مقایسه می کنند، ما را در مورد وجوه مشترک و تفاوت های فردی در رشد آگاه می سازند.
o در نتیجه، پژوهش میان فرهنگی و چند فرهنگی به ما کمک می کند تا به مشارکت عوامل زیستی و محیطی در زمانبندی،
ترتیب ظاهر شدن و تنوّع رفتار کودکان و بزرگسالان سر و سامان بدهیم.

o در گذشته،‌ مطالعات میان فرهنگی روی تفاوت هایِ فرهنگیِ گسترده در رشد تأکید می کردند
o برای مثال،‌ آیا کودکان یک فرهنگ از نظر رشد حرکتی از کودکان فرهنگ دیگر پیشرفته تر هستند
یا در تکالیف عقلانی بهتر از آنها عمل می کنند
o امّا این رویکرد ما را وادار می کند تا به غلط نتیجه بگیریم که یک فرهنگ در تقویّت رشد برتر است، در حالیکه فرهنگ دیگر ناقص است.
o از این گذشته، این رویکرد به ما کمک نمی کند تا بفهمیم چه تجربه هایی به تفاوت های فرهنگی در رفتار کمک می کنند.
o این روزها بیشترِ پژوهش ها رابطه شیوه های خاصّ فرهنگی با رشد را بررسی می کنند.

• خدمات ویگوتسکی نقش مهمّی را در این روند ایفا کرده است.
o این دیدگاه بر نحوه ای که فرهنگ ـ ارزشها، ‌اعتقادات، ‌سنّت ها و مهارت های یک گروه اجتماعی ـ به نسل بعدی منتقل می شود، تمرکز می کند.
o تعامل اجتماعی – به ویژه گفتگوهای یاری گرانه با اعضای آگاه جامعه، برای اینکه کودکان شیوه های تفکّر و رفتاری را فرا بگیرند
که فرهنگ جامعه را می سازد،‌ بسیار ضروری است.

• وقتی که بزرگسالان و همسالان خبره تر به کودکان کمک می کنند تا فعّالیّتهایی را یاد بگیرند که از نظر فرهنگی با معنی هستند،
ارتباط بین آنها جرئی از تفکّر کودکان می شود.
o بعد از اینکه کودکان ویژگی های مهمِّ این گفتگو ها را درونی می کنند، می توانند برای هدایت کردن فکر و اعمال خودشان و فراگیری مهارت های جدید،
از زبان درونی خودشان استفاده کنند.

o نظریّه ویگوتسکی به ویژه در مطالعه رشد شناختی با نفوذ بوده است. امّا رویکرد ویگوتسکی با رویکرد پیاژه Piaget کاملاً فرق دارد.
o پیاژه آموزش مستقیم توسط بزرگسالان را با اهمّیّت نمی دانست. در عوض، او روی تلاش های فعّال و مستقلّ کودکان برای با معنا کردن دنیایشان تأکید کرد.
o ویگوتسکی با پیاژه موافق بود که کودکان موجودات فعّال و سازنده ای هستند، امّا بر خلاف پیاژه، رشد شناختی را به صورت فرایند میانجی اجتماعی در نظر داشت
به طوری که به حمایت بزرگسالان و همسالان خبره از کودکان هنگامی که می خواهند کار جدیدی را انجام دهند، وابسته است.
o ویگوتسکی معتقد نبود که همه کودکان مراحل یکسانی را پشت سر می گذارند.
o در عوض، به محض اینکه کودکان زبان را فرا می گیرند، ‌توانایی تقویّت شده آنها در برقراری ارتباط با دیگران، به تغییرات پیوسته در فکر و رفتار منجر می شود
که می تواند از فرهنگی به فرهنگ دیگر کاملاً فرق کند.

• گرچه اغلب پژوهش هایی که از نظریّه ویگوتسکی الهام گرفته اند روی کودکان تمرکز دارند، امّا دیدگاه های او درباره افراد سنین مختلف کاربرد دارد.
o مسئله مهمّ این است که فرهنگ ها تکالیفی را برای اعضای خود انتخاب می کنند، و تعامل اجتماعی ای که این تکالیف را احاطه کرده اند
مهارت هایی را به بار می آورند که برای موفّقیّت در یک فرهنگ خاصّ‌ ضروری هستند.
o برای مثال، در کشور های صنعتی،‌ می بینیم که معلّمان به افراد کمک می کنند تا بخوانند، رانندگی کنند و از کامپیوتر استفاده کنند.

o در بین سرخپوستان زیناکانتکوی Zinacanteco جنوب مکزیک، افراد متخصّص به دختران جوان کمک می کنند تا فنون دشوار بافندگی را بیاموزند.
o در برزیل، کودکان شکلات فروش، با تحصیلات اندک یا بدون تحصیلات، در اثر خریدن شکلات از عمده فروش ها، قیمت گذاری آن با کمک بزرگسالان
یا همسالان با تجربه، و چک و چانه زدن با مشتریان در خیابان های شهر، توانایی ریاضی پیشرفته ای را فرا می گیرند.
o یافته هایی از این قبیل نشان می دهند که کودکان و بزرگسالان توانایی های منحصر به فردی را در هر فرهنگ پرورش می دهند که در فرهنگ های دیگر وجود ندارند.
o دیدگاه فرهنگی به ما یادآور می شود که پژوهش در مورد رشد صرفاً بر پایه اقلّیّت کوچکی از نوع بشر استوار است.

o بدون در نظر گرفتن کلّ دنیا، نمی توانیم فرض کنیم زنجیره های رشدی که ما مشاهده می کنیم طبیعی هستند
یا تجربه هایی که آنها را پرورش می دهند ایده آل هستند.
o در عین حال تأکید ویگوتسکی بر فرهنگ و تجربه اجتماعی باعث شد که او جنبه زیستی رشد را نادیده بگیرد.
o گرچه او به اهمّیّت زیست شناسی واقف بود، در مورد نقش وراثت و رشد مغز در تغییر شناختی کمتر سخن گفته است.
o از این گذشته، تأکید ویگوتسکی بر انتقال اجتماعی دانش، به معنی آن است که او کمتر از سایر نظریّه پردازان بر توانایی
کودکان در شکل دادن رشد خودشان تأکید کرده است.
o پیروان جدید ویگوتسکی، برای فرد و جامعه نقش های برابری قائل هستند.

• ویگوتسکی با تأکید بر ریشه های اجتماعی زبان و تفکّر از جامعه شناسان متنفّذ فرانسوی تأسّی جست
o امّا او نخستین روانشناس معاصر بود که از مکانیسم هایی که بدان وسیله فرهنگ به صورت بخشی از طبیعت هر انسان در می آید سخن به میان آورد.
o وی با تأکید بر این موضوع که کارکردهای روانشناختی حاصل فعّاليّت مغزند،
در زمره یکی از نخستین مدافعان آمیزش روانشناسی شناختی- تجربی با عصب شناسی و فیزیولوژی درآمد.
o وی با این ادّعا که همه این مسائل را باید بر حسب نظریّه علمی تاریخ جامعه انسانی دریافت،
اساس علم رفتاری واحد را بنیان نهاد.

o روش های تکاملی و تاریخی مطالعه ماهیّت انسان در روسیه تنها به ویگوتسکی محدود نمی شد.
o در روانشناسی همکار مسنّ تر او، بلونسکی Blonsky پیش تر این موضع فکری را که درک کارکردهای پیچیده
ذهنی تحلیل رشدی را ایجاب می نماید، اختیار کرده بود.

o ویگوتسکی از بلونسکی این اندیشه را گرفته بود که رفتار را می توان با مطالعه تاریخی آن رفتار فهمید.
o ویگوتسکی و اغلب نظریّه پردازان دیگر روسیِ آن زمان همچنین از کارهای علمی جامعه شناسان و مردم شناسان اروپای غربی تأثیر پذیرفته بودند.

o ویگوتسکی بر این باور بود که منشأ رشد شناختی انسان در رسش جسمانی او نیست، بلکه در عوامل فرهنگی و اجتماعی ریشه دارد
و این عوامل از طریق زبان و تعامل اجتماعی عمل می کنند.

o منطقه تقریبیِ رشد The Zone Of Proximal Development در این نظریّه عبارت از مجموعه تکالیفی است که کودک به تنهایی از عهده آنها بر نمی آید،
ولی در صورت تعامل با شخص دیگر می تواند آنها را انجام دهد.
o در مقابلِ نظر پیاژه که تأکید داشت فرد با عبور از مجموعه ای از مراحل رشد می کند، نظریّه ویگوتسکی قرار دارد.

Zone of proximal development1

• ویگوتسکی معتقد است که منشأ و خواستگاه رشد شناختی در رشد جسمانی قرار ندارد؛ بلکه ریشه در تأثیرات فرهنگی و اجتماعی دارد.
o فرهنگ با استفاده از زبان و تعامل اجتماعی، امکان رشد را فراهم می کند
البتّه در صورتی که رشد زیستیِ زیر بنایی، به سطح مناسبی رسیده باشد.
o ناحیّه رشد مجاور ZPD، یک مفهوم محوری در نظریّه ویگوتسکی است.
o این مفهوم به مجموعه ای از تکالیف اشاره دارد که انجام آن برای کودک به تنهایی بسیار دشوار است.
o ولی در صورتی که با فرد دیگری تعامل داشته باشد، می تواند آن را انجام دهد.
o کودک با کمک یادگیری که در اثر و همکاری با فردی بزرگسال یا هم سنّ و سال تواناتر حاصل می شود، رشد می کند.
o عملاً این نظریّه بیان می دارد که آموزش، تنها در صورتی ثمر بخش خواهد بود که تکالیف در ناحیه رشد مجاور مورد توجّه قرار گیرد.
o شاید رشد زبان، ساده ترین چیزی باشد که می تواند اهمّیّت تعامل اجتماعی را در رشد نشان دهد.
o هر چند پیاژه بر تعامل کودک با محیط تأکید دارد، امّا مقصود او از محیط، همان محیط فیزیکی دور و بر کودک بود.
o چارچوب اجتماعی و فرهنگی که کودک در آن قرار گرفته، هیچ نقشی در نظریّه پیاژه ندارد.
o ولی بخش عمده چیزهایی که کودک در حال رشد باید بیاموزد، شیوه های ویژه و قراردادی نگرش محیط فرهنگی او به واقعیّت است؛
یعنی چیزهایی از قبیل نقش هایی که انتظار می رود افراد مختلف یا زنان و مردان ایفا کنند،
و قوانین و هنجارهای حاکم بر روابط اجتماعی در فرهنگ خاصّ کودک.
o در این حوزه ها، حقائق معتبر همگانی یا دیدگاههای درست از واقعیّت وجود ندارد.
o بنابراین، از نظر کسانیکه رویکرد اجتماعی – فرهنگی به رشد دارند، کودک را نه به مثابه دانشمند علوم طبیعی که به دنبال دانش «حقیقی» است،
بلکه باید به عنوان تازه واردی به فرهنگی خاصّ در نظر آورد که با یادگیری نحوه نگاه کردن به واقعیّت اجتماعی از دید آن فرهنگ، سعی می کند بومی شود.

• ویگوتسکی اعتقاد دارد که درک و مهارت کودکان از راه نوعی نظام شاگردی حاصل می شود، یعنی به راهنمایی افراد با اطّلاع تر.
o مثلاً کودک می تواند در کسب مهارت های تازه، کودک کوچک تری را یاری دهد.
o او معتقد بود که درک و مهارت اساساً از طریق مفهوم شاگردی (کارآموزی) گسترش می یابد یعنی با یاری و راهنمایی افراد با اطّلاع تر (بصیر)،
دنیای خود را بیشتر درمی‌یابیم و مهارت های جدید کسب می‌کنیم.

• ویگوتسکی بین دو سطح رشد شناختی نیز تمایز قائل شد:
i. یکی سطح رشد واقعی که در توانایی حلّ مسأله نمایان می شود،
ii. دیگری سطح رشد بالقوّه که در نوع و شیوه مسأله گشایی کودک تحت راهنمایی دیگران تعیین می شود.

Lev Vygotsky_3

o به قول ویگوتسکی، برای درک کامل سطح رشد شناختی و فراهم آوردن شرایط مناسب برای هر کودک خاصّ،
هم نیاز به دانستن سطح واقعی کودک، و هم سطح بالقوّه او داریم.
o چون زبان وسیله اوّلیّه‌ تبادل مفاهیم اوّلیّه‌ اجتماعی است، ویگوتسکی رشد زبان را در رشد شناختی دارای نقشی اساسی دانست.
o در واقع او اکتساب زبان را مهم ترین جنبه‌ رشد کودک می دانست.
o زبان در رشد مهارت ها و دانش جدید آدمی نقش مهمّی بازی می کند.
o هنگامی که بزرگسالان و همسالان به کودک کمک می کنند تا در تکالیف جدید تسلّط یابد، ارتباط بین آنها قسمتی از اندیشیدن او می شود.
o کودکان به هنگام تمرین هر مهارت جدید، از توانایی زبانی خود برای هدایت اعمال خود استفاده می کنند.
o بنابراین، آنچه را که پیاژه به عنوان گفتار خود محور تلقّی Egocentrism می کرد، ویگوتسکی عنصر اساسی رشد شناختی به شمار می آورد.
o کودکان به منظور هدایت و جهت دادن به خودشان با خود حرف می زنند.
o این نوع خود آموزی، گفتارخصوصی Private Speech نامیده می شود.
o شما می‌توانید این فرایند را وقتی کودک به خودش آموزش می دهد که چگونه تکلیفی مانند بستن بند کفش را که قبلاً
از شخص دیگری شنیده انجام دهد، مشاهده کنید.

گردآوری: عظیمی- میگنا

May 2016

تاس اگر نیک نشیند

تاس اگر نیک نشیند

آسمان تیر غم و مرغ قضا صیاد است…این عمل از فلک کجرو کج‌بنیاد است

بخت یاری نکند، من چه‌کنم غیر فغان؟…روز و شب کار من از گردش او فریاد است

آسمان تخته و انجم بُوَدش مهرۀ نرد…کعبتینش مه و خورشید و، فلک نرّاد است

با چنین تخته و این مهره و این کهنه‌حریف…چشمِ بردن بُوَدت؟ آرزویت بر باد است

اصل، در «آمد» کار است، نه «دانستن» کار…تاس اگر نیک نشیند همه‌کس نرّاد است

درمان اضطراب

• در درمان های روانشناختی برای اختلال های اضطرابی، یک مورد را همه قبول دارند: آن هم مواجهه است . باید با منبع ترسمان روبرو شویم.

راه درمانِ خود:

• ابتدا باید بخواهیم بهتر شویم.
• سپس برای بهتر شدن، مطالعه کنیم تا آگاهی یابیم.
• با استفاده از آگاهی ها و واقع بینی، از خود شناخت پیدا کنیم.
• با شناخت خود ، خودِ واقعی را بیابیم و آنرا بپذیریم،
• با پذیرشِ خود، فاصلهِ بین خودِ واقعی و خودِ ایده آل را کمتر و کمتر کنیم.

• با کم کردن این فاصله، «بایدها» و «نبایدها» را کنار بگذاریم.
• با کنار گذاشتن «بایدها» و «نبایدها»، دشمنی و عناد به خود را از بین ببریم،
• با حذف خود-دشمنی، به خود-دوستی بپردازیم.
• با خود-دوستی، اضطراب خود را از بین ببریم.
• وقتی اضطراب نداشته باشیم ، احساس ضعف نمی کنیم.
• وقتی احساس ضعف نکنیم، مجبور نمیشویم به تخیل پناه ببریم،
• در ادامهِ مراحل پیشرفته، از مدار و حیطهِ هدف های شخصی خود خارج گردیم،
• به بشریت به عنوان یک واحد، که خودمان هم جزئی از آنیم، بیاندیشیم،
• خودمرکزی و خودمحوریمان را از بین ببریم،
• از لاک خودمان بیرون بیآییم،
• مسؤلیت و سهمی برای رفاه خود و دیگران به عهده بگیریم.
• عشق و مهر بورزیم.
• عشق و مهر بگیریم.

عشق محصول استقلال و آزادی است

حصول عشق واقعی فقط زمانی امکان دارد که دو نفر از کانون هستی خود با یکدیگر گفت و شنود کنند.

یعنی هر یک بتواند خود را در کانون هستی دیگری درک و تجربه نماید.

بنیاد عشق فقط در همین جاست.  عشقی که بدین گونه درک شود، مبارزه ای دایمی است، رکود نیست، حرکت است، رشد است، با هم کارکردن است.

حتی اگر بین دو طرف هماهنگی یا تعارض غم یا شادی وجود داشته باشد.

• این امر در برابر این حقیقت اساسی که هر دو طرف در کانون هستی خود یکدیگر را درک کنند و بدون گریختن از خود احساس وصول و وحدت کنند  در درجه دوم اهمیت قرار دارد.

فقط یک چیز وجود عشق را اثبات می کند: عمق ارتباط، سرزندگی و نشاط هر دو طرف.

• عشق نیروی فعال بشری است. نیرویی است که موانع بین انسانها را می شکند.  آدمیان را با یکدیگر پیوند می دهد ، عشق، انسان را بر احساس انزوا و جدایی چیره می سازد.
با وجود این، به او امکان می دهد خودش باشد و همسازی شخصیت خود را حفظ کند . 

در عشق تضادی جالب روی می دهد ،  عاشق و معشوق یکی می شوند  و در عین حال از هم جدا می مانند .

• عشق یک عمل است، عمل به کار انداختن نیروهای انسانی است، که تنها در شرایطی که شخص کاملاً آزاد باشد، نه تحت زور و اجبار، آنها را به کار می اندازد.
عشق فعال بودن است، نه فعل پذیری؛ پایداری است نه اسارت.

به طور کلی خصیصه  فعال عشق را می توان چنین بیان کرد که: عشق در درجه ی اول نثار کردن است، نه گرفتن .

• اگر در عشق احترام وجود نداشته باشد،  احساس مسئولیت به آسانی به سلطه جویی و میل به تملک دیگری سقوط می کند.
منظور ازاحترام، ترس و وحشت نیست؛  بلکه توانایی درک طرف،  آنچنان که وی هست،  و آگاهی از فردیت بی همتای اوست.
احترام، یعنی علاقه به این مطلب که دیگری، آن طور که هست، باید رشد کند و شکوفا شود .

بدین ترتیب، در آنجا که احترام هست، استثمار وجود ندارد .

• من می خواهم معشوقم برای خودش و در راه خودش پرورش بیابد و شکوفا شود، نه برای پاسداری من .

• اگر من شخصی را دوست دارم با او آنچنان که هست، نه مانند چیزی برای استفاده خودم، یا آنچه احتیاجات من طلب می کند، احساس وحدت می کنم .

• واضح است که احترام آنگاه میسر است که من به استقلال رسیده باشم؛  یعنی آنگاه که بتوانم روی پای خود بایستم.

بی مدد عصا راه بروم، آنگاه که مجبور نباشم دیگران را تحت تسلط خود در بیاورم،  یا استثمارشان کنم. احترام تنها برپایه آزادی بنا می شود.

عشق محصول استقلال و آزادی است.

March 2016

مطالب روان شناسی

Characteristics – Healthy Relationship 45 Years 50 Characteristics of Healthy Relationships A Beautiful Mind A Dangerous Method A Streetcar Named Desire ADHD As Good As It Gets AT MIDDLETON BDSM Beyond The Lights Black Swan BLINDSPOT Charlie Brown Cold in July Criminal Minds Death of a Salesman Defending Your Life Dr Jekyll and Mr Hyde Experimenter Fatal Attraction Fatal Attraction Feast of Love Five Important Characteristics Fury Gaslight Girl, Interrupted Gone With The Wind Hector and the Search for Happiness Her How To Get Away With Murder In Treatment Inside Out Last Vegas Lisa French اشعار Lucy Madame Bovary Mandela Mommie Dearest Mr. Nobody Obedience OCD با OCPD Opposites Attract Other Half Personality and Relationships Personality Traits Affect PTSD Rachel Getting Married Rain Man Relationships Ricki and the Flash Rosewater Schindler’s List SECRETES AND LIES Self Test Single White Female Sleeping With The Enemy St. Vincent Stand Up Guys Sybil Taxi Driver The Affair The Apostle The Aviator The Caine Mutiny The Elevator The English Patient The Equalizer The Fault in Our Stars The Judge The Life of David Gale The Longest Ride The Missing The Perfect Guy The Remains of the Day The Road Within The Silence of the Lambs The Stanford Prison Experiment The Treasure of the Sierra Madre The Trials of Cate McCall The Voices The Wizard of Oz Thomas Szasz Unbroken V for vendetta Whiplash Zelig اجتنابى احتیاج عصبی احساس شرم احساس و عقل احساسات احساسات اختلال اضطراب و افسردگی مختلط اختلال انفجار ادوارى اختلال تبدیلی اختلال جسمانی سازی اختلال چند شخصيتى اختلال درد اختلال دو قطبی اختلال روانی اختلال ساختگی اختلال شبه جسمی اختلال شخصيت بدبين و شكاك اختلال شخصيت وابسته اختلال كمبود انگيزه اختلال گسستی اختلال محرومیت عاطفی اختلال مرزی اختلال های نوجوانی اختلالات روانی اختلالات شخصیت دسته دو اختلالات شخصیت دسته سه اختلالات شخصیت دسته یک اختلالات مهم جنسی اخلاق اخلاق – دین و سیاست و فلسفه اخلاق و آداب ادب یا بیماری ارزش هاى انسانى اروتومانیا از خشم تا قتل ازدواج پایدار ازدواج و روابط بلند مدت استرس استرس رابطه استرس محیط کار استیثار و ایثار اسکیزوافکتیو اسکیزوتایپال اسکیزویید اصالت علم ، عقل و خردگرایی اصالت و اهمیت علم اصول موفقیت ۱۰تا۱۸ اصول موفقیت ۱۹تا۲۷ اصول موفقیت ۱تا۹ اصول موفقیت ۲۸تا۳۶ اصول موفقیت ۳۷تا۴۵ اضطراب اضطراب اضطراب جدايى اضطراب عصبی اضطراب ونگرانی-پول اعتماد به نفس, اعتماد ,به نفس و حرمت, نفس ,اعتياد ,عشق ,اعتیاد به مواد اعتیاد و تكانش افراد باشهامت افراد بسیار حساس افراد بی ادب افراد کلیشه ای افسردگى مزمن افسردگی افسردگی اساسی افسردگی پنهان افسردگی روان پریشی افسردگی مالیخولیایی افسردگی موضعی افکار روان‌آزار اگر جوان بودم الکل انتخاب شغل انتخاب همسر انتقام جويى انتقام سازنده انسان گرایی انسان و عشق انسان وعشق۲ انگيزه انواع انواع اختلال دو قطبی انواع اختلالات جنسی انواع انتقام انواع جوانان انواع خشم انواع روان شناسان انواع هیجان و عواطف اولین قدم، عادت، مذهب، قیافه و اينترنت ایثارگری أقسام كلاسيك عشق آتش‌ افروزی آثاروعواقب استرس آرمان‌گرایی وکمال‌طلبی آزاردوستی آزارگری آسیب شدید عاطفی آمادگی برای ازدواج آمفتامین- شیشه بازندگان بازنده خطرناک باورهای غلط در مورد روان شناسان بایدها و نبایدها بچه های زودرس و کم وزن بخشنده ، بستانگر، و بده-بستانی بخشیدن بدبينى بدریخت انگاری بدی ها برتری طلب برخورد با انتقاد برخورد با توهین برخورد تکانشی انتقام برون گرا یا درون گرا به همراه اختلالت ديگر بهانه های جدایی و طلاق بهبود ندای درون بودن شدن وموفقیت بیخوابی بیست تا چهل سالگی بیست و پنج باید در زندگی زناشویی بیست و پنج نباید در زندگی زناشویی بیش تفکری بیمارعشق بیماری دروغگویی پارادوکس انتقام پاسخ ها-۱ پاسخ ها-۲ پاسخ ها-۳ پاى بيقرار پرخاشگری منفعلانه پنج مرحله سوگ پنجاه باید و نبايد در زندگی زناشویی پوست کلفتی تابلوها تابلوهای پیشین تابلوهای فرزانگی بالینی تاریخچه تبديل شرم به خشم تحقیق نابهنجاری تحول ترتیب فرزند در خانواده ترس ترس خسران تستهاى شخصيتى تشخیص تعریف نابهنجاری تغييرادوارى تغییر نگرش تغییرات جسمانی تغییرات جسمانی تغییرات شناختی تفكرات رقابتی تقدیروسرنوشت تمامی مطالب تمایل جنسی تمرین خود دوستی توانایی های نوزاد توانایی های یادگیری توأمانی عشق و تنفر تولد تولد تا ۱۴ ماهگی تولد تا سه سالگی تیپ عصبی تیپ ها تئوری انتخاب جامعه شناسی خانواده جدایی و عشق جرات و جسارت جنسی جنون جنسى جهت گیری جور بودن شخصیتها چرا ازدواج چرا طلاق چرا انتقام؟ چرخه صمیمیت چگونه با افراد بسیار حساس سر کنیم چگونه سر کنیم چندهمسری چهارده تا سی وشش ماهگی چهل تا شصت سالگی حافظه حافظه حرکت چشم حرمت نفس حس تنهايى حشیش حقارت حمله وحشت خانه خانواده خانواده خانواده تک سرپرست خانواده خشك و سخت گير خانواده سالم -خانواده دمکرات خانواده سهل و آسان گير خانواده گسسته -‌خانواده پريشان خبر پردازی خرید خشم خشم خشم عصبانيت توقع خشونت هاى داخلى خصوصیات خصوصیتها خلاصه خلقی خواب خوب خود اعتمادی خود دوستی خود زشت‌ انگاری خود شيفتگى خود فريبى خودآزاری خودبیمارانگاری خودبیمارانگاری۲ خودپرورانی خودپرورانی خودخواهی خودزنی خودشیفته ستیزه خو خودفریبی عامل اعتیاد خودكشى خودگرفت (Selfitis) خودیاری خوردن خیانت در روابط زناشویی داروها داغدارى ماندگار درخودماندگی درد و رنج درک اهمیت درمان اختلال خوردن درمان اسکیزوفرنی درمان اضطراب ،ترس،فوبی،وحشتزدگی درمان اعتیاد درمان افسردگی درمان دروغگویی درمان دو قطبی درمان روان پویشی درمان کژکاری درمان ناکارآمدی جنسی درمان وسواس دروغگوى عادتى دروغگوى عامدانه دروغگوى معمولى دروغگویی درونگرایی و بی ادبی دزدی دسته بندی میلون دگر آزاری دل شکستگی دلایل درست ازدواج دلایل درست طلاق دلایل غلط ازدواج دلایل غلط طلاق نگرفتن دلایل وعوامل دلائل غلط طلاق دلیل عدم ازدواج دندان قروچه دو تا شش سالگی دو سال اول زندگی دوازده تا بیست سالگی دوازده تا پانزده سالگی دوازده قدم دوره های نوجوانی ديدگاه دكتر هلاكويى دیدگاه اجتماعی – فرهنگی دیدگاه انسان گرایی دیدگاه روان کاوی دیدگاه های رفتاری دیدگاه های روان پویشی دیدگاه های زیست شناختی دیدگاه های نظری رفتار و درمان رابطه اعتیادگونه رابطه و ازدواج و طلاق راه دشوار راه رهایی راه‌های دیگراحترام به خود راوابط رشته های روان شناسی رشد اجتماعی رشد اخلاقی رشد اخلاقی رشد جسمانی رشد حرکتی رشد در دوران نوزادی رشد شخصیت رشد شناختی رشد شناختی رشد شناختی رشد فیزیکی رشد هیجانی رفتار درمانی رفتارها رفع رقت انگیزان رها شدگی وطرد شدن رهایی از وابستگی روابط روابط اجتماعی روابط بین فردی روابط بین فردی روابط ستیزه خوی روان-تنى روان پریشی روان درمانی روان شناسی تکاملی روان شناسی ژنتیک روان‌آزاری روانشناسی اعتماد و خیانت روانشناسی رشد انسان روانکاوی روان‌گسیختگی روشهای مقابله با اضطراب رویا و خیال پردازی رویای روزانه رویکردها در روان شناسی زبان و مکالمه زندگی زناشویی زوال عقل زوجها این کارها را نکنند زیبایی زیست شناسی زیستی – دارویی ساده لوحان ساوانت سایراختلالات ستیزه خوی سختی و مشکلات سرایت طلاق سرآغاز علمی سرکوب سریال سطوح روان سنگدلى سه انقلاب سه تا شش سالگى سه تا شش سالگی سوگ سوگ طولانی سوگ مرگ سیر تحولی بازی سیستم های بوم شناختی شخصيت ناپايدار شخصيت وابسته شخصیت ها شخصیتی شرایط بچه دار شدن شرایط فردی شرم و گناه شریک بازنده شش تا نه سالگی شش تا یازده سالگی شش تا۱۲سالگی شصت سالگی به بعد شعر شفای درون شفای کودک درون شناخت درمانی شناخت دروغگو شهامت شهامت غلط شوك درمانى شیوه های روان درمانی صادق هدایت صد ويژگی شخصيت سالم ضد اجتماعى ضمیر و ذهن عاشق ضمیروذهن طرد واختلال شخصیتی طعمه خودشیفته طفره وحضور طلاق و جدایی عبور از میان، گریز نه عدالت عدالت در دوران باستان عدالت در دوران مــدرن عدالت در دوران معاصر عدالت در قرون میانی عزلت طلب عشق عشق تمام عيار عشق در یك نگاه عشق سالم عشق هاى بیمارگونه عشق هنری آموختنی عشق و صمیمیت۱ عشق و صمیمیت۱۰ عشق و صمیمیت۱۱ عشق و صمیمیت۱۲ عشق و صمیمیت۲ عشق و صمیمیت۳ عشق و صمیمیت۴ عشق و صمیمیت۵ عشق و صمیمیت۶ عشق و صمیمیت۷ عشق و صمیمیت۸ عشق و صمیمیت۹ عشق وسواسی عقده اودیپ والکترا علل ایجاد علل خودكشى علل دروغگویی علل نابهنجاری علم سوگ علم،شبه علم،خرافات عملکرد عملکرد جنسی عناصر ترس عوارض عواطف عواقب تنهایی عوامل استرس زا غریزه یا انرژی روانی غلبه فرزانگی بالینی فرزندان و طلاق فرق تنش با آسیب عاطفی فرق روان‌آزار و ستيزه خوی فروپاشى ذهنى فريب فریب خورها فهرست الفبایی فهرست كامل اختلالات روانى فوايد دل شكستگى فیلم فیلم و سریال قتل توجيه پذير قماربازی كابوس كودك درون كودك، بالغ، والد كودن ها کاهش استرس کردار شناسی کژکاری و اختلال کوکائین گروه درمانی گشتالت درمانی ماریا مونتسوری ماکیاولیسم ماهیت زندگی مباحث مبارزه با افسردگی مثلث تاریک مثلث های زحمت ورحمت محبت و خدمت محدودیت های انسان مدارا با افراد ناپايدار مراحل روابط مراحل طی عشق مراقبه عشق مرزبندی مسایل اصلی استرس مشخصه ها مشکلات اصلی روابط زناشویی مشکلات رایج مشکلات سلامتی مشهورترین روان آزار مفاهیم نوجوانی مفهوم مرحله رشد مقابله با خودفریبی مقایسه مقایسه طلاق امروز با گذشته مقایسه و ارزیابی نظریه ها مقصر شناسی مکانیسم های دفاعی منزلت انسانی مهارت ارتباط مهارت ها مهر اصیل مهر طلب مهربان و مهرطلب مهرورزی مواجهه مواد توهم زا مواد لازم موسیقی وشخصیت موفقیت موکنی ميگرن میوه ها نا امنی ونگرانی نابهنجاری ناتوانى بيان احساسات ناهنجاری شناختى نحوه حيله گری نشانه های عشق اعتیادگونه نظام باورها واعتقادات نظرات نظرات ارسالی نظرمن نظریه اجتماعی –فرهنگی نظریه جان دیویی نظریه رفتار گرایی نظریه شناختی نظریه های خسران نظریه یادگیری اجتماعی نظریه‌ها نقش جنسی نقش یابی جنسی نقش یابی جنسی نقل قولها نمایشی نه تا دوازده سالگی نوازش نوروفیدبک نيرنگ و حيله نیاز به عشق نیازها نیكوتین نیمه تاریک عشق نیمه گمشده هدف هذیانی هراس و فوبی هرم مزلو هروئین و تریاک هلاکویی هلاکویی هلاکویی هم وابستگی همانند سازی دختر با پدر همدردی،همدلی همنوازی چند اختلال هنرعشق ورزی هورمونهای عشق هوش هوش هوش عاطفى هوش عقلانى هوش فيزيكى هوش معنوى هولاکویی هویت جنسی واژه های ضمیروذهن واکنش واکنش به خسران وسواس وسواس ارتباطى وسواسی جبری وسوسه انتقام وضعیت قربانی ويژگیهای شخصيت سالم- بیست و هشت تا سی و چهار ويژگیهای شخصيت سالم- بیست و یـــک تا بـــیست وهفت ويژگیهای شخصيت سالم- پنجاه و پنج تا شصت و پنج ويژگیهای شخصيت سالم- پنجاه و یک تا پنجاه و چهار ويژگیهای شخصيت سالم- چهــــارده تا بـــیست ويژگیهای شخصيت سالم- چهل و سه تا پنجاه ويژگیهای شخصيت سالم- سی و پنج تا چهل و دو ويژگیهای شخصيت سالم- شش تا سیـــزده ويژگیهای شخصيت سالم- یک تا پنج ويژگیهای شخصيت سالم-شصت و شش تا هفتاد و هشت ويژگیهای شخصيت سالم-نود و یک تا صد ويژگیهای شخصيت سالم-هفتاد و نه تا نود ویژگی افراد با استرس ویژگی ها ویژگی ها ویژگیهاى ذاتى يك تست تفريحى یاد زدودگی یاد مهر یادگیری یارمکمل یا یارمشابه

December 2017

بلرزیم یا نلرزیم ؟ مساله این است!

شوخی لرزه ای

بلرزید بلرزید، در این لرزه بلرزید                         در این لرزه چو مردید، همه شاد روانید

 نلرزید نلرزید، و زین مرگ نترسید                                 کز این­خاک­برآیید و براین خاک بگردید

 بلرزید بلرزید، ازین ریشتر  بپرسید                  که­این­خانه خرابست و شما همچو اسیرید؟

    کمی پناه بگیرید، پی گوشه دیوار                           چو سقفها بشکستند،  همه خرد و خمیرید

بلرزید بلرزید، به  پیش خس­و خاشاک                        بر لرزه چو مردید، چه دارا چه ندارید

   نلرزید نلرزید، چرا دلهره دارید؟                                    چو زین بدن برآیید، همه آرام جانید

 بلرزیم­ یا نلرزیم؟که­ترسش خود مرگست               همه ­زندگی ­این است، پس­ نلرزید و نپرسید

اصل شعر مولانا

بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید                 در این عشق چو مردید همه روح پذیرید

بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید                              کز این خاک برآیید سماوات بگیرید

بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید                  که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید

یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان                 چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید

بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا                    بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید

بمیرید بمیرید و زین ابر برآیید                          چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید

خموشید خموشید خموشی دم مرگست                هم از زندگیست اینک ز خاموش نفیرید

لذت خودآزاری، مسخره

لذت خودآزاری، مسخره !

 دلم گرفته دوباره در این هوایِ مَسخرَه                     بیادِ آن همه خنده در روز­های مَسخرَه 

  به­ یادِ بودنِ  با تو، ولی نبودنِ  با  تو                     بیادِ آن گِله­ های ت­و آن­ صدایِ مَسخرَه

گُرسنه بودم ­و­ آن  دَم  به  روحِ من  ­تو­ خوراندی 

زِ­  لُقمه­ های  حَرامَت،   از آن   نِمودِ   مَسخرَه

یک­ خودآزاریِ ­زیباست­ که ­من­ تنهایم                لذّتی­ هست در­این زخم،­که در­مَرهَم­ نیست

          لذّتی نیست اَگر درد نباشد، جانم             هیچ شوری بِه از این شورِ  پَس از ماتَم نیست

     تو نبین ساکت و آرام نشستم کُنجی                         دَردِ ناگفته زیاد است، ولی مَحرَم نیست

هر شبم  بی‌تابی  و  بی‌خوابی  و  بی‌حاصلی                        حال­ و روزم را نمی‌فهمند به ­جُز ایلوها

 دوستت ­دارم،ولی دیگر­ نخواهم­ گفت، چون              “دوستت دارم”  شده قربانیِ تکرارها

       نگو به تلخىِ این اتفاق عادت کن                        که عشق حادثه­ اى مبتلا به عادت نیست

       فقط اجازه بده در نبودنت شب­ها                       کمى به فکرِ تو باشم، اگر جسارت نیست

         آیا شده از شدّتِ دلتنگی و غُصّه                            هِی بُغض کُنی، گریه کُنی، شعر بخوانی ؟

  دلتنگِ تو ­اَم،­ای­ که به­ وصَلت­ نرسیدم             ای کاش­ خودت را سَرِ قبرم­ برسانی

پشیمانی ندارد سود، وقتی عاشقش باشی                 نباید عاشقش می­ گشتم، امّا  دیر فهمیدم

مژده وصل تو

مژده وصل تو

مژدهِ وصلِ تو کو؟ کَز سَرِ جان برخیزم    طایرِ قُدسم و از دامِ جهان برخیزم

به وِلایِ تو که گر بندهِ خویشم خوانی    از سَرِ خواجگی کون و مکان برخیزم

یارب از ابرِ هدایت بِرسان بارانی    پیشتر زان که چو گردی زِ میان برخیزم

بر سَرِ تُربتِ مَن با مِی و مُطرب بنشین    تا به بویت زِ لَحَد رقص کُنان برخیزم

خیز و بالا بنما ای بُتِ شیرین حرکات   کَز سَرِ جان و جهان دَست فشان برخیزم

گر چه پیرم، تو شبی تَنگ در آغوشم کَش    تا سَحرگَه زِ کنار تو جوان برخیزم

روزِ مرگم نفسی مُهلتِ دیدار بده    تا چو پیمان زِ سَرِ جان و جهان برخیزم

خواجگی= بزرگی و ریاست؛ آقایی.

کون و مکان=گیتی و آنچه در آن است.

لحد=گور. سنگی که بالای سر مرده بر روی گور نصب کنند.

ﻛﺎش میشد،اﻣﺎ نمیشه

ﻛﺎش میشد،اﻣﺎ نمیشه

ﻛﺎش میشد ﭼﺸم هام ببینند  ‫ﻃﺮح اﻧﺪام ﺗـﻮ داره زﻧﺪه می شه ﺟﻮن می گیره  ‫ﭘﺎ ﺗﻮی اﺗﺎق میذاره

‫ﻛﺎش میشد ﺻﺪای ﭘﺎهات بپیچه ﺗـﻮ ﮔـﻮش داﻟﻮن ‫ﻃﺮف داﻟﻮن ﺑﮕﺮده ‫ﺳﺮ آﻓﺘﺎبگردون هاﻣﻮن

‫ﻛﺎش میشد دوﺑﺎره ﺑﺎﻏﭽﻪ  ‫ﭘـﺮ گل های ﺗـﻮ ﺑـﺎﺷﻪ ‫ﻏﻨﭽﻪی سفید ﻣﺮﻳﻢ ‫ﺑﺎ ﻧـﻮازش ﺗﻮ واﺷﻪ

 ‫ﻛﺎش میشد اﻣﺎ نمیشه ‫ نمیشه بیای دوﺑﺎره ‫ نمیشه دﺳﺘﺎت ﺗﻮ ﮔﻠﺪون ‫گل های ﻣـﺮﻳﻢ ﺑﺬاره

‫ﻛﺎش میشد اﻣﺎ نمیشه ‫اﻳـﻦ ﻣـﺮام روزﮔـﺎره ‫رﻓﺘﻨﺖ همیشگی ﺑﻮد ‫دﻳﮕﻪ ﺑﺮﮔﺸﺘﻦ ﻧﺪاره

ادامه …

شکوه از ماه و

شکوه از ماه و …

شکوه از ماه و

ز بس  تنها  نشستم  هم­چو   گل‌های   بیابانی             دلم چون غنچه خو کرده‌ست با سردر­گریبانی

  نه می‌خندم، نه­ می‌گریم، نه­ سرمستم،­ نه هشیارم         نمی‌دانم چه باید کرد در این دنیای حیرانی

چشم ایلو دست  به تاراج دل و دین زد و رفت

آنچنانی  که  خزان  بر گل ­و ­نسرین زد­ و  رفت

     گیرم که نام من ز لبت محو گشت و مرد                       یاد  مرا  چگونه  فراموش  می­ کنی؟

 آغوش­ من به ­روی اجل باز مانده ­است                            ای­ مه، تو با که ­دست در آغوش می­ کنی؟

 زِ هر موج ویران شود خانه­ من              به دریای هستی حبابم خدایا

  دلم­ شکوه از ماه و پروین ندارد          من­ از­ خویشتن در عذابم خدایا

     زندگی کردن­ من، ­مردن­ تدریجی بود               آنچه جان کند تن ­ام، عمر حسابش کردم

مستیِ من ،­مستی می نیست، شور­ عاشقی ­ست  …

October 2017

دراین شام مهتاب

با بی کسی خو میکنم

گریه مرد

گریهِ مرد

(در پنج قطعه)

من اگر مُرده بودم، شاید ، او می گریست، اما اگر او گریه می کرد ، من می مُردم …

بی‌تو هم می‌توان به دریا خیره شد، زبان موج‌ها روشن‌تر از زبان توست، بیهوده خاطره‌هایت را در دلم زنده نکن، بی‌تو هم می‌توانم دوستت داشته باشم، از چیزهای بیهوده می‌گفتیم، بیهوده ، بیهوده، زمانی که باهم بودیم، تو کودکی لوس از عشق، من احمقی حیرت‌زده از عشق.

بی وفا! رفتی وفادارِ کسی دیگر شوی؟!     غنچه ام بودی؛ به دست دیگری پرپر شوی؟!

بودی؛ اما مرحمی بر زخم دل نگذاشتی…       فرض کن در قلب اقیانوس، خاکستر شوی

با خودم گفتم مگر آن چشم ها با من چه کرد؟!         بعدِ عمری زُهد و تقوا ، میشود کافر شوی؟!

گریه کردم بیت ها را، تا که روزی یادِ من ،    آه… افتادی اگر…! ؛ این شعر را از بَر شوی

دلبرت شب را در آغوش کسی…سخت است نه؟!    تازه! مجبوری خودت با آه همبستر شوی…

تلخی این قصه در اینجا به اوجش میرسید :     من پسر بودم، ولی میخواستی مادر شوی!

دردها تا گریه شد با طعنه گفتی: «مرد و اشک»؟!        عشق خُردت میکند تا این که محکم تر شوی!

ابوالفضل کاظمی

مرد که گریه میکنه کوه که غصه میخوره     یعنی هنوزم عاشقه یعنی دلش خیلی پُره

آدم که زخم قلبو با نمک دوا نمیکنه          عشقشو توی خلوتش شما صدا نمیکنه

وقتی تو غمگینی خیلی غم انگیزم           همدرد پاییزم ، همراه این برگا ، اشکامو میریزم

شبیهته هرکی که زیر باروونه       شدم یه دیوونه ، که از تو میخونه، دلم زمستونه

بگو به هردوتای ما یه فرصته دیگه برای زندگی میدی        بگو که حال و روز این صدای خسته ی گرفتمو تو فهمیدی

تورو خدا نگو دلت یه عالمه از اینکه عاشقه پشیمونه      بگو که زخم رو دلم کنار تو همیشه تا ابد نمیمونه

وقتی تو غمگینی خیلی غم انگیزم        همدرد پاییزم ، همراه این برگا ، اشکامو میریزم

شبیهته هرکی که زیر باروونه       شدم یه دیوونه ، که از تو میخونه، دلم زمستونه  دلم زمستونه

نازپرورده ای و درد نمی دانی چیست            گریه ی ممتد یک مرد نمی دانی چیست
روی پوشاندی و پوشاندن این ماه تمام           آنچه با اهل زمین کرد نمی دانی چیست
در کجا علم سخن یاد گرفتی که هنوز         ظاهرا معنی «برگرد» نمی دانی چیست
شادمان باش ولی حال مرا هیچ مپرس          آنچه غم بر سرم آورد نمی دانی چیست
گفتم از عشق تو دلخون شده ام، خندیدی         نازپرورده ای و درد نمی دانی چیست
سجاد سامانی

یکی‌ رو می‌شناختم    مث اینکه اسمش علی بود   یا مث اینکه– نه خدایا! – مرتضی یا تقی بود

 وقتی که پنج ساله شد، انگشت شستش برید         خون از دستش جاری شد، رنگ از رخسارش پرید

تا اومد اشک جمع بشه تو چشاش از فرط درد،        مادرش گفت: “بغض نکن! ماشاله دیگه شدی مرد”

 مرد که گریه نمی‌کنه       مرد که گریه نمی‌کنه

اون علی یا مرتضی یا تقی یا نه، حمید        گریه‌شو خوب نگه داشت       بغضشم نترکید

 وقتی که ده ساله شد      یه روز توی مدرسه          افتاد زیر کتک معلم هندسه

  تا اشک تو چشاش جمع شد از خجالت و از درد      معلمش سرش داد زد: “مگه تو نیستی یک مرد!؟”

 مرد که گریه نمی‌کنه      مرد که گریه نمی‌کنه

وقتی پسرک رسید به سن سخت بلوغ         دختر همسایه‌شون فکرشو می‌کرد شلوغ

یه روز که با دوچرخه پز می‌داد جلوی اون       باباش سرش داد کشید: “این قدر تند نرو حیووووون!”

 دختر همسایه با دوستاش بهش خندیدن         خوشبختانه اشکشو این بار دیگه ندیدن

 مرد که گریه نمی‌کنه          مرد که گریه نمی‌کنه

چند سال گذشت و تقی،‌ یا مرتضی یا علی         مردی شد و زن گرفت

زنشو دوست داشت       ولی زنش با ناراحتی می‌گفت: “تو بی احساسی! تا حالا نکردی یه گریه اساسی”

زنش ازش جدا شد     رفت با یه مرد جوون         که واسه‌ش اشک می‌ریزه مثل یه رود روون

 اون علی ِ بیچاره  یا مرتضی یا حمید         از زور ناراحتی دیگه نفسش برید

 مرد که گریه نمی‌کنه       مرد که گریه نمی‌کنه . . .

September 2017

قَسَم به مویت، قَسَم به عشقت

قسم

زِ فراقِ خانه­ سوزت، غمِ سینه­ سوز دارم ، گُلِ ­من!­ قَسم­ به ­عشقت، که نه شب، نه روز دارم

به تو ای فرشتهِ من، گُلِ من، تَرانهِ من! که جدائی از تو باشد، غمِ جاودانهِ من

به غَمت، غمِ عزیزت، غمِ‌مهربان و گَرمَت ، که به کوچه­ کوچه رگ­ هایِ دلم، چو خون دویده

چو تو در بَرَم نباشی، غمِ بی­شُمار دارم، تو بدان، که با غمِ تو، غمِ روزگار دارم

به شبی که تکیه دادی، سَرِ خود به شانهِ من ، به دمی که پا نهادی، به فضایِ خانهِ من

اگرم بهانه ­ای­ هست برای زندگانی، گُلِ­ من، قَسم به­ مویت، توئی آن بهانهِ من

گُلِ­ من! تو را نه اکنون،  همه عمُر می­ پرستم

بی تو مهتاب

بی تو از آن کوچه گذشتم

بی تو مهتاب

بی تو مهتاب

هنوز دیر نیست،

هرچند از بار غمت خمیده شده ام،

هرچند از گریه های خونبارم، قلبم پژمرده شده،

هر چند از بغض همیشگیم، دیگر نای سخن ندارم،

اما تو میتوانی، میتوانی دوباره ایلو شوی،

در خود انقلابی کنی. نه، نیازی به گذر از “انقلاب” نیست،

کافیست “نظری” با چشم دل به آن “کوچه” کنی.

“من” دوباره “من” خواهم شد و “تو” همان فرشته ناجی.

August 2017

من جدا،ابر جدا،یار جدا

کاشکی …

کاشکی گُم ­شده بود این دل دیوانه من                     پیش از آن روز که گیسوی تو پیدا می ­کرد
ای که در سوختن ام با دل­ من ساخته ای                          کاش یک شب دلت اندیشه فردا می ­کرد

گویند که یار  دگری جوی و ندانند                          بایست که قلب دگری داشته باشم
هم­ صحبتی و بوس و کنارت همه گو هیچ                 من از  تو  نباید  خبری  داشته  باشم؟

گرچه بیگانه ز خود گشتم و دیوانه ز عشق               یار، عاشق­ کُش و بیگانه نواز است هنوز
گرچه رفتی، ز دلم ­حسرت روی تو نرفت               دَر این خانه به امیدِ تو  باز است هنوز

آمد و رفت و دلم بُرد  و كنون   حاصل  وصل                      اشك گَرمی­ است كه بنشسته به­ دامانِ من است

تو مرا  واله و آشفته  و رسوا  كردی                     تو مرا غافل از اندیشه  فردا  كردی
شِكوه بی­جاست،مرا كُشتی و جانم دادی                      آنچه از بخت طمع داشتم،آنم دادی

از  تو  آنی دل دیوانهِ من غافل  نیست                    اینکه درسینه من هست،تو هستی،دل نیست
 شرم از مویِ سپید و رخِ  پُرچین دارم                   ورنه آن­ کیست که برچون تو  بُتی مایل  نیست

هیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادند                    بهرِ  این یک دو نَفَس، عاقل و دیوانه یکی­ست
عشق، آتش بُوَد و خانه ‌خرابی  دارد                         پیش آتش، دل شمع  و پَرِ  پروانه  یکی­ست

زندگی یک نفسم مایهِ شادی نشده است                              آه اگر مرگ نخواهد که کُند  شاد مرا
یک دل و این همه ­آشوب و غم و دردِ ایلو                             کاشکی  مادر  ایام نمیزاد  مرا.

July 2017

ایلو! من با خیالت دلخوشم

زنده بودن کافی نیست، زندگی باید کرد، و برای زندگی کردن دو قلب لازم است.

دو قلب لازم است

برایِ  زیستن  دو قلب لازم است، قلبی که دوست بدارد ، قلبی که  دوستش  بدارند، قلبی که هدیه کند،

قلبی که بپذیرد، قلبی که  بگوید،  قلبی که جواب بگوید. قلبی برای من ،

قلبی برای انسانی که من میخواهم،  تا انسان را  در  کنارِ خود حس کنم.

دریاهایِ چشمِ تو خشکیدنی است، من چشمه یی زاینده میخواهم،

پستان هایت ستاره هایِ کوچک است، آن سویِ ستاره من انسانی میخواهم.

انسانی  که مرا  برگزیند، انسانی که من او را  برگزینم، انسانی  که به  دستهایِ من نگاه  کند، انسانی که  به دستهایش  نگاه  کنم،

انسانی در  کنارِ من،  تا  به دستهایِ انسان نگاه کنیم،انسانی در کنارم،آینه یی در کنارم، تا در اوبخندم ، تا در او بگریم.

من  امیدم  را  در  یأس  یافتم، مهتابم را  در شب، عشقم را  در سالِ بد یافتم و هنگامی كه داشتم خاكستر میشدم،  گُر  گِرفتم !

زندگی  با من كینه داشت، من به زندگی لبخند زدم ،  خاك با من دشمن بود ، من بر  خاك  خُفتم.

من در ظلمتم،     بدان  خاطر  که کسی  به عشقِ  من  نسوخت،    من تنهایم،      چراکه هرگزکسی من را  به جانبِ خود نخواند.

عشق‌های معصوم،    بی ‌کار و  بی انگیزه‌اند،     امیدِ درودی نیست،     امیدِ نوازشی نیست

مرهمِ  زخم هایِ کهنه ام،       کنجِ  لبانِ  توست !   …..   بوسه نمی خواهم،     چیزی   بگو

داغ پاینده

داغ پاینده که گویند این است

هرچه  ظاهر  به دهان مسکوتیم   به درون دل همه آتش، همه تن فریادیم

لحظه ­ای  نیست  نباشی  در  یاد    باد یادت به گرامی، چه به دل مغمومیم

پسرم، عزیزِ ما  بر خاک است         ما  چه  گوییم جُز آهی، همگی بر  بادیم

غمِ تو  ریشه غم­ هاست  به دل               ما  زِ  دنیا  و جهان   دل­گیریم

 همه غم­ های دگر روبنایی­ است برآن   بی ­جهت از طُرُقی در صدد جبُرانیم

سازش به خیال است، عزیز از دست رفت      ای دریغا،  همه دیگر به رهِ خُسرانیم

داغِ پایندهِ  پیمان  که  گویند  این است      ماکه دیگر بگسستیم، همه دَم درسوگیم  

از سینه صدایِ اَرغَنون می‌آید           وَز دیده به‌جای اشک، خون می‌آید

درشامِ فراق،ناله ام ازدلِ تَنگ           آغشته بخونِ دل برون می آید

دریافت ترانه

ترانه و آهنگ از دنگ شو

تو در فِتنه از حَد بِ­دَر کردی ، تو با من زِ بَد هم بَتَر کردی

زِ سویِ نگاهِ تَب ­آلودت ، منِ تشنه را تشنه ­تر کردی

 پس از آرزوها ، پس از جستجوها

ندانی که ای مَه چه­ ها کردم ، تو را بینِ خوبان جدا کردم

صدا را به دل مبتلا کردم ، تهِ کوچه نامت صدا کردم

خطا کردم ای مَه، خطا کردم ، تو را با شب­م آشنا کردم

         تو دردِ مرا از درون می­ کِشی ، تو من را به موجِ جنون می­ کِشی

به حرفِ تَب و تاب و تن، تنها ، مرا تا رگِ اَرغَنون می ­کِشی

اَرغَنون=سازی که از تعداد زیادی لوله تشکیل شده و هوا را به وسیله انبان در آنها می­دمیدند.

June 2017

سلام ایلو

https://paymanpsychology.com/ سلام ایلو، ای کهنه عشق من

دریافت ترانه

سلام ایلو، ای کهنه عشق من

سلام ای کهنه عشق، من که یاد تو چه پا بر جاست. … سلام بر روی ماه تو، عزیز دل، سلام از ماست.

 تو یه رویای کوتاهی، دعای هر سحرگاهی. … شدم خام عشقت چون مرا اینگونه می خواهی.

 من آن خاموش خاموشم، که با شادی نمی جوشم. … ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمی پوشم.

 تو غم در شکل آوازی، شکوه اوج پروازی. … نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی.

 مرا دیوانه میخواهی، ز خود بیگانه می خواهی. … مرا دلباخته چون مجنون، ز من افسانه می خواهی.

 شدم بیگانه با هستی، زخود بیخود تر از مستی. … نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه می خواستی.

 بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن. … شدم انگشت نمای خلق مرا درس عبرت کن.

 بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشق تر. … نمی ترسم من از اقرار گذشت آب از سرم دیگر.

 سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست. … سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست.

دلم گرفته برایت، نازنینم

ایلویی لیلایم  دوباره قسمت آن غریبه شد   …   عشقِ بزرگم آه  چه آسان که حرام شد

اول دلم فراقِ تو را سَرسَری گرفت  …  و آن زخمِ كوچکِ دلم، آخر جُذام شد

نازنینم، رَنجش از  دیوانگی هایم خطاست      …  عشق را همواره  با  دیوانگی  پیوند هاست

شاید اینها امتحانِ ماست  با دستورِ عشق … وَرنه  هرگز  رَنجشِ معشوق  را  عاشق  نخواست

بی‌تو به سامان نرسم، ای سَر  و  سامان،  همه تو  … ای به تو زنده  همه من ، ای به تنم جان،  همه تو

من که به  دریاش زدم،   تا چه  کُنی با دلِ من    …  تختِ تو  و  ورطهِ تو،  ساحل و طوفان   همه  تو

تشویشِ  هزار  « آیا»،  وسواسِ هزار «امّا»    …    کوریم و نمی‌بینیم ،   وَرنه   همه     بیماریم

من  راهِ تو را    بسته ،  تو راهِ  مرا  بسته     …   امیدِ رهایی  نیست   وقتی  همه     دیواریم

روشنانِ چشم هایت کو؟  ایلویِ شیرینِ من! …  تا  بیافروزی چراغی در شبِ سنگینِ من

می شوم  بیدار  و می بینم کنارم  نیستی     … حسرتت سر می گذارد ،  بی تو بر   بالینِ من

در  اولین  دیدار  ھم  بویِ  جنون  آمد  زِ تو      …     وقتی  نشستی  اندکی  نزدیک تر ، دیوانه  جان

گفتیم تا  پایان بَریم، این عشق را با  یک سفر   …  عشقی که ھم آغاز شد   با   یک  سفر ،  دیوانه  جان

همواره عشق   بی خبر از راه مي رسد         …       چونان مسافری  که  به ناگاه مي رسد

«دلم گرفته برایت»  زبانِ سادهِ‌ عشق است   … سلیس  و  ساده   بگویم:  دلم  گرفته   برایت !

ترسم  به نام  بوسه،   غارت كُنم  لَبَت  را   …    با  عُذرِ   بی قراری،   اين  بهترين   بهانه

تَرسم  بِسوزد  آخر،   همَراهِ من  تو  را  نيز    …   اين آتشی  كه  از  شوق،  در مَن  كِشَد   زبانه

شعر من  از  قبيلهِ خون است،    خونِ من  … فواره از دلم زد و آمد كلام شد

بعد از تو  باز  عاشقی  و  باز ،     آه نه  !   …      اين داستان  به  نامِ  ایلو اينجا   تمام  شد

خسته‌ام ولی خوبترین حادثه میدانمت

خسته‌ام – ولی خوبترین حادثه میدانمت

خوبترین   حادثه   میدانمت                          خوبترین  حادثه  میدانی اَم

منم آن  پیمانِ  دلخون  که فقط خرجِ تو کرد              هَستی و عاطفه  و عشق و  وجودِ خویش  را

مادرَم   بَعدِ تو  هِی حالِ مرا  می‌پُرسد                                        مادَرم تاب  ندارد  غمِ  فرزندش را

قلبِ من موقعِ اهدا  به تو ایراد نداشت                          مشکل از توست  اگر  پسزده   پیوندش  را

منَم آن   مَردِ   سیهروز  که  در آخرِ عُمر                        بینِ  موهایِ  تو   گُم  کرد   همه عُمرَش  را

دل‌خسته، سویِ خانه، تن­خسته می‌کِشم                     آخ، که زین حصارِ دل‌آزار خسته‌ام

بیزارم از خموشیِ تقویمِ رویِ میز                                  وَز دنگدنگ ساعتِ دیوار خسته‌ام

از او که گفت: یارِ تو هستم؛ ولی نبود              از خود  که بی‌شکیبم و  بی‌یـار،  خسته‌ام

تنها  و  دل‌گرفته،   بی‌زار و  بی‌امید                         از حالِ من مپُرس، که بسیار خسته‌ام

پُر­نقش­تر از فرشِ دلم بافته‌ای نیست                         بَس که گِره زد  به  گره  حوصله‌ها را

ما تلخیِ  نَه گفتن­مان  را که  چشیدیم                     وقت­است بنوشیم از این  پس  بله‌ها‌  را

یک بار هم ای­عشقِ­من، از عقل میاندیش                             بگذار که دل­حل بکُند مسئله ­ها را

یک عمُر دور و تنها،  تنها  به ­جُرمِ این که              او سرسپرده میخواست ، من دل­سپرده بودم

مرا یك شب تحمّل كن، كه تا باور كنی ایدوست،                        چگونه با جنونِ خود  مُدارا   میكنم  هر شب

چنان دستم تُهی گردیده از گرمایِ دست تو،               كه این یخ كرده را از بی كسی،  ها    میكنم هر شب

دلم فریاد   میخواهد،   ولی  در  انزوایِ   خویش ،                     چه  بی  آزار  با  دیوار نجوا  میكنم   هر شب

كجا  دنبال مفهومی  برایِ عشق میگردی؟                    كه من این  واژه  را  تا  صبح  معنا  میكنم  هر شب

فقط  وقتی  بگویید  دوستت  دارم که:

فقط  وقتی  بگویید  دوستت  دارم که

فقط وقتی بگویید دوستت دارم که

فقط  وقتی  بگویید  دوستت  دارم که:

 که  واقعاً دوستش داشته  باشید،  که  بپذیرید میخواهید باقیِ  زندگیتان  را در کنارش  بگذرانید،

به  همهِ دوست و آ شنا و فک و فامیل و غریبه های توی خیابان  نشانش  بدهید،  

از در  کنارش بودنش افتخار کنید و  دستش  را  بگیرید  و  دنیا  را    بگردید.

فقط  وقتی  بگویید  دوست  دارم که تک تکِ سلول هایِ جسمتان  او را بخواهد و فریاد  بزند.

فقط  وقتی  بگویید  دوست  دارم که چشمانتان ، لبریز از عشق باشد، که با شوق برای او نفس بکشید.

فقط وقتی بگویید دوست دارم که آماده دادن و گرفتن مهر و محبت بی قید و شرط باشید .

فقط وقتی بگویید دوست دارم که او را همانطور و همین الآن که در واقعیت هست پذیرفته باشید،

نه اویِ فرضی و ایده آلی را، نه اویِ به شرط این آن را، و نه با کاشکی ها    و امّا  و اگرها،

و نه چون  تنهایید.

فقط وقتی بگویید دوستت دارم که بالغ و عاقل و بزرگ شده باشید.

آخر عزیزِ گُلم! بدان که  همین دو کلمه ساده،  خروارها  تعهد  و  مسئولیت  دارد.

فقط وقتی بگویید دوستت دارم که معنایش را بدانید، هم معنایِ خودتان  را و هم معنایِ زندگیتان را.

فقط به کسی بگویید دوستت دارم که بودنِ در کنارش،  با  ارزش  تر از  تنها  بودن  باشد،

و گرنه این دوستت دارم ها،  بویِ  تلخِ   تنهایی  و  جدایی  می دهد.

از طرف  ویرانه ای  می سازی  و خراب آبادش  میکنی،  ظلم میکنی!

 عزیز،  تنهایی اَت را ارزان نفروش،  به لبخندی،   به نگاهی،  به حرفی، به …

از  کسی حاشا ندارم

از  کسی حاشا ندارم …

از کسی حاشا ندارم

منکه  هم  پيمان ام و   هم  پيمانِه عشق ام، 

من پُرِ از حِسّم و  احساس،  پُرِ از عشقم و  عاشق،  ولی معشوق  ندارَم !

من که مَستم، مَستِ  بی باده و نوشم،

مَستیَم مایهِ  رُسوایی و خِجلت درکلامِ پندگویانِ پاره اندیش؛  ولیکَن   مِی   ندارَم!

من که سوختم در دل ، به خاکستر  هم نِشستَم؛

پس چه باکَم که بسوزد، هم زبانَم، هم که کامَم، ولیکَن خورد و خوراکی  ندارَم!

من که با  مومویِ یارَم بَسته ای پيمان ببستَم؛ بلکه نقشِ عشقِ او را بَر  دلم باقی  گُذارَم؛

تا  ابَد شیدا بمانَم، تا  اَبد  با  عشقِ  او  عاشق   بمانَم.

من كه مجنونم ولى ليلا ندارم، من كه فرهادم ، شيرينم ، ولیکن  زَهركامَم،  شوربختِ شيرين اَم،

ويرانه دلی  در کویِ عشقم، شايد هم ديوانه اَم، ولی  زَنجير  ندارَم؛  شایدَم دارَم و خود خبر ندارَم!

گفته اَندم عشقِ پیمان از رنگِ مولاناست  به خورشيدَش؛

شایدَم باشد ولیکن  هر چه باشد، هر چه باشم،

عاشقی بیچاره اَم، من  دِگَر کتمان  ندارَم، وَز  کسی حاشا ندارَم!

 از کسی ….

 عشق‌ يعنی  …

… عشق‌ يعنی … شعر و مستی

… عشق‌ يعنی …

عشق‌ یعنی‌ مهرِ بی‌ اما و اگر- عشق‌ یعنی‌ رفتن‌ با پای‌ِ سر

عشق‌ یعنی‌ دل‌ تپیدن‌ بهر دوست‌ – عشق‌ یعنی‌ جان‌ من‌ قربان‌ اوست‌

عشق‌ یعنی‌ مستی‌ از چشمان‌ او – بی‌لب‌ و بی‌جرعه، بی‌می، بی‌سبو

عشق‌ یعنی‌ عاشق‌ بی‌زحمتی‌ – عشق‌ یعنی‌ بوسه‌ بی‌شهوتی‌

عشق‌ یار مهربان‌ زندگی‌ – بادبان‌ و نردبان‌ زندگی‌

عشق‌ یعنی‌ دشت‌ گلكاری‌ شده‌ – در كویری‌ چشمه‌ای‌ جاری‌ شده‌

یك‌ شقایق‌ در میان‌ دشت‌ خار – باور امكان‌ با یك‌ گل‌ بهار

در خزانی‌ برگ ریز و زرد و سخت‌ – عشق، تاب‌ آخرین‌ برگ‌ درخت‌

هركجا عشق‌ آيد و ساكن‌ شود هرچه‌ ناممكن‌ بود ممكن‌ شود

در جهان‌ هر كار خوب‌ و ماندني‌ است‌ ردپاي‌ عشق‌ در او ديدني‌ست‌

 آری عشق‌ رمزي‌ در دل‌ست‌ شرح‌ و وصف‌ عشق‌ كاري‌ مشكل‌ست‌

عشق‌ يعنی شور هستی دركلام‌ عشق‌ يعنی شعر، مستی والسلام‌

عشق‌ يعنی ایلو

زخمهای کهنه، به رویت نیاور

زخمهای کهنه را به رویت نیاور

دلم پوسید، صدا کُن مُرده شویِ رفته را

May 2017

درددلی از جنس کدکنی

شب جشن تماشای تو و دلسوزی سیگار

تمامِ شهر  در  جشنِ  تماشایِ  تو  حاضر  شد                تمامِ شهر آن شب  در شُمار آمد،  به غیر از من

                    برایت  دستمال­کاغذی  بودم،  ولی آیا                        کسی در لحظِه  بغضت  به کار آمد،  به غیر از من؟

چیزی که از من خواستی، جز دل­بریدن نیست             چیزی مخواه از من، که در اندازهِ  من نیست

گاهی برای  گریه کردن، بس که  تنهایی               جایی برایت بهتر از آغوشِ دشمن نیست

من  به  دنبالِ کسی بودم  که   «دلسوزی»  کند               هم­دِمم این روزها  «سیگار»  باشد،  بهتر است

گاه نفرت حاصلش عشق است، این را درک کُن              گاه اگر از تو دلم بیزار باشد،  بهتر است………

ذوب دارم می­شوم هر روز، می­بینی مگر؟                  آب دارم می­شوم هرشب، نمی­فهمی چرا؟

آنچه من پایِ بدست آوردنِ چشمت زدم                  قیدِ دینم بود لامذهب، نمی­فهمی چرا؟……

بخوان از چشم­هایِ  لالِ من، امروز شعرم را        که فردا از منِ دیوانه،   دیوانی نمی ماند …..

تبریکِ­ ایلووار­ یک­ بی ­­انصاف­ به­ یک­ بی ­­رحم

گنج من

نیش عقرب

از من مرنج گَر وسطِ دل نشاندَمت  …  سائل عزیزِ خویش به ویرانه می ­برد

« از مَنِ گدایِ محبت نَرَنج، اگَر به ویرانه می بَرمَت  …  عاشق، عزیزِ خویش را به درونِ قلبش می برد! »

دارویِ من، خیالِ محال

دلتنگم ­و ­بی­ کَس ­و یار

نصیحت جانانه

جوانترین رییس جمهور تاریخ فرانسه؛ همسرش مادربزرگ ۷ نوه است!

امانوئل ماکرون یکشنبه شب به‌عنوان رئیس جمهور جدید فرانسه معرفی شد،

او علاوه بر اینکه جوانترین رئیس جمهور این کشور است، همسری دارد که بسیار مورد توجه رسانه‌ها قرار گرفته است.
 

امانوئل ماکرون با ۳۹ سال سن جوانترین رئیس جمهور فرانسه در تاریخ این کشور است. اما این تنها نکته جالب در مورد وی نیست.

منتخب فرانسوی‌ها همسری دارد که ۲۵ سال از خودش بزرگتر است.

بریژیت نام همسر اوست که زمانی معلم ادبیات او در دبیرستان بوده است.

وقتی امانوئل ماکرون ۱۵ سال داشت به معلمش علاقه‌مند شد.

خانواده‌اش با این رابطه مخالف بودند و حتی به بریژیت چندین بار تذکر دادند که از فرزندشان دوری کند

اما رابطه آنها همچنان ادامه یافت تا اینکه در سال ۲۰۰۷ رسماً با هم ازدواج کردند.

در آن زمان معلم ادبیات ماکرون همسر و سه فرزند داشت. اما به خاطر ماکرون از همسرش جدا شد.

تنها پسر او به نام سباستین ۲ سال از ماکرون بزرگتر است.

فرزند دومش همسن ماکرون است و در هنگام آشنایی مادرش با وی همکلاس او بوده است.

دختر کوچک بریژیت هم ۳۰ سال دارد و به عنوان یک وکیل در فعالیتهای تبلیغاتی ماکرون نقش زیادی داشت.

حالا که ماکرون در انتخابات پیروز شده بریژیت بانوی اول فرانسه لقب خواهد گرفت.

او حساسیت زیادی روی همسرش دارد و همه جا او را همراهی می‌کند.

در دوران وزارت ماکرون این همسرش بود که برنامه‌های ملاقاتش را تنظیم و در جلساتش به همراه او شرکت می‌کرد.

خانواده همسر ماکرون متمول بودند. آنها شش خواهر و برادر بودند که بریژیت کوچکترین آنها بود.

کارخانه شکلات‌سازی پدرش در شمال فرانسه بسیار معروف بود.

این کارخانه اکنون توسط یکی از نوه‌های بریژیت اداره می‌شود.

همسر ماکرون مادربزرگ ۷ نوه است. آنها پس از ازدواج تصمیم گرفتند بچه‌دار نشوند.

حالا می‌توان گفت پس از سارکوزى که با مدل ایتالیایى ازدواج کرد که از خودش ۱۰ سانت بلندتر بود،

اولاند که با بانوى اوَل صرفاً دوست بود و ازدواج نکرد، حالا ماکرون با ۲۵ سال فاصله سنی با همسرش، در کاخ الیزه خبرساز شده است.

از گله تا نوید

تو  کیستی!؟

من مست میِ دائم غم های ایلویی ­ام.    ­او که بسوزاند خرمنم و نمود رسوای عالم ام.

گم گشته ­ای کنون­ ام و بی ­کس و کار گشته ­ام.  ویلان و بی سامان، زِ کارِ خویشتن ام.

   بارِ دگر مپرس ازین دیر آشنای خانه خراب:  که ­ای پیمان!  تو کیستی؟ من نیستی ام.

بی تو به سر نمی شود

سقر= جهنم؛ دوزخ. — سند = حجت

بی دل و جان به سر شود، بی ایلو به­ سر نمی ­شود …بی دو جهان به سر شود، بی ایلو به سر نمی شود

بیسر و پا بسر شود، بی تن و جان بسر شود…بی من و ما بسر شود، بی ایلو بسر نمیشود

درد مرا دوا ایلوست، رنج مرا شفا ایلوست…تشنه ام و سقا ایلوست، بی ایلو بسر نمیشود

در دل و جان من ایلوست، گنج نهان من ایلوست…جان و جهان من ایلوست، بی ایلو بسر نمیشود

یار من و تبار من، مونس غمگسار من…حاصل کار و بار من، بی ایلو بسر نمیشود

جان بغمت کنم گرو، تن شود ار فنا بشو…هر چه بجز ایلو، گو برو، بی ایلو بسر نمیشود

غیر ایلو گو برو بیاد، غیر ایلو گو برو زیاد…بی ایلو مرا دمی مباد، بی ایلو بسر نمیشود

کوثر و حور گو مباش، قصر بلور گو مباش…حلهٔ نور گو مباش، بی ایلو بسر نمیشود

کوثر و حور من ایلوست، قصر بلور من ایلوست…حلّه نور من ایلوست، بی ایلو بسر نمیشود

شربت و آب گو مباش، نقل و نبات گو مباش…راحت و خواب گو مباش، بی ایلو بسر نمیشود

آب حیات من ایلوست، فوز و نجات من ایلوست…صوم و صلوهٔ من ایلوست، بی ایلو بسر نمیشود

عمر من و حیات من بود، من و ثبات من…قند من و نبات من، بی ایلو بسر نمیشود

هول ندای کن کند نخل مرا ز بیخ و بن…هجر مرا تو وصل کن، بی ایلو بسر نمیشود

گر ز تو رو کنم بغیر، ور به تو رو کنم ز غیر…جانب تست هر دو سیر، بی ایلو بسر نمیشود

گر ز برت جدا شوم، یا ز غمت رها شوم…خودت بگو کجا روم، بی ایلو بسر نمیشود

این ایلو ز حرف بس کند، پنبه درین جرس کند…ذکر ایلو بی نفس کند، بی ایلو بسر نمیشود

بی همگان به سر شود بی ‌ایلو به سر نمی‌شود …داغ ‌ایلو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود

دیده عقل مستِ ‌ایلو چرخه چرخ پستِ ‌ایلو…گوش طرب به دستِ ‌ایلو بی ‌‌ایلو به سر نمی‌شود

جانم از ‌ایلو نوش می‌ کند دلم از ‌ایلو جوش می‌کند …عقل خروش می‌کند بی ‌‌ایلو به سر نمی‌شود

خمر من و خمار من باغ من و بهار من …خواب من و قرار من بی ‌‌ایلو به سر نمی‌شود

جاه و جلال من ‌ایلوست مال و منال من ‌ایلوست …آب زلال من ‌ایلوست بی ‌‌ایلو به سر نمی‌شود

گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی …مال منی کجا روی بی ‌‌ایلو به سر نمی‌شود

دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی …این همه خود تو می‌کنی بی‌‌ ایلو به سر نمی‌شود

بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی …باغ ارم سقر شدی بی ‌‌ایلو به سر نمی‌شود

گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم …ور بروی عدم شوم بی ‌‌ایلو به سر نمی‌شود

خواب مرا ببسته‌ای نقش مرا بشسته‌ای…وز همه‌ام گسسته‌ای بی‌‌ ایلو به سر نمی‌شود

گر ‌ایلو نباشد یار من گردد خراب کار من …مونس و غمگسار من بی‌‌ ایلو به سر نمی‌شود

بی ‌ایلوم نه زندگی خوشم بی ‌‌ایلوم نه مردگی خوشم …سر ز غم ‌ایلو چون کشم بی ‌ایلو به سر نمی‌شود

هر چه بگویم ای ‌ایلو نیست جدا ز نیک و بد …هم تو بگو به لطف خود بی ‌‌ایلو به سر نمی‌شود

April 2017

ایلو! هرگز نروی از یادم

بی خانمانم کردی

داستان دل و دلبر و دلدار

دِل به ایلو دادم و ایلو دلم را دل  ندید…دل به ایلو دل سپرد، ایلو پا از دلم کشید

دل به دنبال دلش،دلدل کنان،دلخون دل…دل زِ ایلو خواستم، ایلو دل از این دل بُرید

دل شکست و  تیره روزی شد نصیبِ  دل،ایلو!…دل در آتش سوخت، ایلو بی مهابا شد،پَرید!

حال، دِل ماند و  غم، دِلْدار و این  دِلداده، آه… داده دل این دل، ایلو مفت این دل خرید

دل شکست، ایلو بُرید و دل ز ایلوش  سوخت…دل بماند و یاد ایلو و دل بی دل شهید

در  این  چند شش و هفت، دلی را که دلم تقدیم کرد… سُرسُره می ساخت ایلو و این دلها سُرید

 

دیوانهٔ فرزانه

دل گیرد  و  جان  بخشد، آن   ایلوی   جانانه    …     ویران   چو   کند  بخشد،  صد   گنج   به  ویرانه
    دل شد  به بَرِ  ایلو ، جان رفت زِ  تن  یکسر   …     وَز عقل تهی شد سر، کس نیست  دراین  خانه
بس  زُلف  دهد  بر باد،  آن زُلفِ خَم اندر خُم   …       بس عقل  کند  غارت، آن  ایلویِ مستانه
سویم  بِنِگَر مَستان،  هوش  و خِرَدَم  بِستان  …  دیوانه  و  مَستم  کُن،  مَستم  کُن   و  دیوانه
گَه  پند  دهد  مادر،  گَه  توبه  دهد  خواهر    …    یا رب  که  مرا  افکند  در  صحبتِ   بیگانه ؟
غم  می کُشدم مُطرِب، بر  تار  بزن  دستی  …  دیوانه  شدم ایلو،  دَر   دِه   دو  سه   پیمانه
آن  منبعِ  آگاهی،  گفتا  که  چه  می خواهی ؟…   گفتم که  چه  می خواهم!؟  جانانه   و   پیمانه
پیمانه  و   جانانی،  جانانه   و   پیمانی   …   این  نَشکِندَم   پیمان، آن  از  کفِ  جانانه
پیمانه   به کف  کردم،  در  مجمعِ    بی هوشان   …   گویند  کِه ای؟  گویم:  دیوانهٔ    فرزانه
تیغ  ار  به صَدَف  ناید،  دُردانه  به کَف  ناید   …  بِشکَن  صَدَفِ هستی، ای طالبِ  دُردانه !
ای  در  دل  و  جانِ  من،   تا  چند  نهان  از  من ؟…   نشنیده کسی  هرگز: خُم خانهٔ   بیگانه
بار دگر  دُچارم شو،  روزی  دو سه  یارم شو   …   پیمان از آنِ تو بُوَد،  تا  به کی اُستُنِ حَنّانه ؟

آلوده گشت جامه، ولی پاکدامنم

آلوده گشت جامه، ولی پاکدامنم.

لاف زدن= ادّعای بیهوده کردن ، خودستایی کردن – پـیـر مغان= پـیــر و مرشدِ کامل، حضرت زرتشت – مـِـصـطـَبه= سـکـو ، تختـگاه – دُرد کشی= شرابخواری، شراب را تا ته سر کشیدن – شـهـبـاز= بـازِسفید، عقاب – لسان عذب= زبان فصیح و شیرین – سـوسـن= گل “ده زبان” – سـِـفـلـه= پست و فرومایه – طوق گردن شدن= مـدیـون شدن

پـیـر مغان، پـیـرِ می فروش و راهنما، پـیــر و مرشدِ کامل، قطب و مرادِ مریـدان که از مسایلی باخبر است که دیگران از آنها بیخبرنـد. باتوّجه به اینکه به پیشوایانِ زرتشتیان مغان گفته میشد. باده مغان همان شرابیست که زرتشتیان بعمل می آورند، مقصودِ شاعر از پیر مغان همان حضرت زرتشت است. خاصه آنکه حافظ احترامِ ویژه ای به ایشان قائلند. حافظ یک آزاداندیش بوده و هرگز درقالبِ هیچ مکتب ومذهبی نمیگنجیده است. او خود یک مکتب ومذهبِ خاص و منحصر بفرد است و تعریف و تمجیدِ او از کسی نشانه ارادت و حق شناسی وعلاقه به فرهنگ و آیینِ آبا و اجدادیست.

بیش از چهل سال است که من به دروغ ادّعـا می‌کنم، که نوعی شکسته نفسیست، که از کوچکتـرین خدمـتـگـزارانِ پیرِ مغان هستم، در حالی که نمی توانم اعمال و رفتارم را مطابقِ خواستِ او تطبیق دهم .

به لطف و مرحمتِ پیرِ می فروش (حضرت زرتشت) ساغر و پیمانه من هرگز ازشرابِ صاف و ناب خالی نگردید. امِا ساغـر در اینجا کنایه از دلِ شاعر است که همواره به برکتِ عنایاتِ پیرِ، از شرابِ آگاهی بخش خالی نبوده و تاریکی هایِ دل و جانش را روشن نموده است. به میمنتِ راهنمایی هایِ آن حضرت و محبت هایِ بی دریغِ او هیچگاه دل من از معرفت و حقیقت خالی نشده است.

پـاکـبـاز: پاک باخته، و به کسی گفته می‌شود که تمام دار و نـدارش را یکباره ببازد، به سالکی گفته می‌شود که همه‌ هستی‌اش را فدای معشوق کند .

مـِـصـطـَبه: سـکـو، تختـگاه، در میکده ها و قهوه خانه های قـدیـم سکوهایی می‌ساختند و روی آن را برای نشستنِ میگساران و مشتریها فرش می‌کردند. مثل قهوه‌خانه های امـروز، بعضی از این سکوها و تختــها بلندتر و جایـگـاهِ افراد خاص و پهلوانان بـوده که به آن صـدر مـِصطبه می‌گفته‌اند. مـیـکـده؛ محلِّ راز و نیازِ سالکان طریق معرفت و محفل و مجلسِ رندانِ عارف است . درسایهِ مقامِ والایِ عاشقی که بدست آورده ام و به لطف و برکتِ همراهی، همدلی و همنواییِ رنـدانِ پاکباخته، همیشه در میکده‌ِ معرفت جایگاهِ مخصوص و مرتبهِ بالایی داشته‌ام .

دُردکشان همان رندانِ پاکباخته ای بودندکه هر چه داشتند هزینه‌ شراب می کردند و دیگر پـولی برایشان باقی نمی ماند و از همین رو در میکده ها پرسه می زدند و دُردِ تهِ جام ها را جمع می‌کردند و می نوشیدند. به شرابخواریِ من و طرزِ اندیشه و جهان بینیِ من گمانِ بـدمـبـر، من رِندم ، شاید ظاهر آلوده و گناهکاری داشته باشم. لیکن باطنِ پاکی دارم. من سالکِ راهِ عشقم و هر چه که پیر مغان فرماید، آن کنم و از سرزنشِ دیگران نیاندیشم.

در قدیم، پادشاهان شهباز را دست آموز و برای شکار تربیت می‌کردند، روی مچ دست چپ پاشاه دست‌بندی چرمی می‌بستند که نـشیـمن‌گاهِ شهباز بـود. من درنزدِ پیرِمغان جایگاهِ ویژه ای داشتم، نمی دانم چرا اینگونه رقم خورد….؟ این چه وضعیتی است که پیش آمده و تـمـایـل و آرزویِ رسیدن به نشمین‌گاه اصلی و مسکنِ مألوف را از یـادم برده‌اند؟ دست پادشاه کنایه از نزدیک بودن، همدم و همنفس بودن با پیرِ مغان است.

 سـوسـن: نام گل است، چون پنج کاسبرگ و پنج گلبرگ دارد و کاسبرگها به رنگ گلبرگ هستند به گل “ده زبان” نیز مشهور شده است . بسی مایه‌ِ ستم و جفاست که شاعرِ شیرین زبانی همچون من در این شرایط قرار گرفته ام. گویی که بلبلی را در قفس زندانی کرده باشند و اجازه آوازخوانی را از او بگیرند. سوسن نیز با اینکه ده زبان دارد، خاموش است و قادر به بیانِ احساساتِ درونیِ خویش نیست. من هم ناگزیرم ساکت باشم و نمی توانم آنچه را که در دل دارم واضح بیان کنم.

 “خیمه برکندن” : کوچ کردن و سفر کردن همراه بادل کندن است. شاعر از شرایطِ حاکم بر شهر ِخویش و اوضاع و احوالِ جامعه، دلشکسته و دلگیر است، به حدّی که قصد دارد با همسفری همدل و همفکر، مهاجرت کرده و در جایِ دیگری رَحلِ اقامت بیافکند. اوضاعِ فارس به کامِ فرومایگان است . کجاست همسفرِ هم رأیی که با همراهیِ او از این دیار کوچ کـنـم .

 “قدح کشیدن به زیر خرقه” : جام و ظرفِ شراب حمل کردنِ پنهانی تحتِ پوششِ خرقه. می‌دانیم که خرقه‌ِ زهد که اسباب و وسیله ریا و تظاهر بوده، در نظرگاهِ حافظ بسیار ننگ آور و کثیف است . در اینجا خطاب به خودش می‌فرماید: ای حافظ تاکی به زیرِ خرقه، پنهانی شراب حمل می کنی؟ این کار ننگ است، پلیدیست وشیوه شیّادان است. به عبارتی به دَر می‌گویـد تا دیـوار بشنود . ناگزیرم برخلافِ میلِ قلبی، من نیز همانندِ ریاکاران و سالوسان، ظرفِ شراب را زیر خرقه پنهان ‌کنم و ریاکاری کنم و عقایدم را نتوانم ابرازکنم.

خواجه: خواجه جلال الـدین تـورانـشاه از وزرایِ شاه شجاع و از ممدوحانِ حافظ است و حافـظ بسیار به او علاقه‌مند بوده است. شاعر خود را تهدید به افشاگری کرده و می گوید: اینبار در بزمِ خواجه تورانشاه، همانندِ گذشته پرده پوشی و پنهانکاری نخواهم کرد. بی ریا ابراز عقیده خواهم نمود و ضمنِ پوزش از پیرِ مغان از سرزنشِ دیگران اِبایی نخواهم داشت.

 مـَنْ یـَزیـد : مخفّفِ “هـَلْ مـَن یـَزیدُ”است. آیا کسی هست که برقیمتِ پیشنهادی بیافزاید؟ این عبارت در مـزایـده و حراجِ یک کالا به کار می رود. از آنجا که تـورانـشـاهِ فرخنده پی و سعادتمند، در احسان کردن و بخشش همیشه دستان گشاده ای دارد و از همگان در اینکار برتر است و نیز برای دانش و معرفت ارزشِ بیشتری قائـل می‌شود، با لطف و عنایاتی که در حقِ من کرده، مرا مطیع و فرمانبرِ خودش کرده است.

فرزانگی عاشق

ایلو، مــرا به راه آوردی و خـود در رفـتـی

آفرین بر باد باد

یاد باد ایلو کو مرا هرگز نگوید یاد باد…کی رود از یادم آنکش من نمی‌آیم بیاد

آه از آن پیمان شکن کاندیشه از آهم نکرد…داد از آن بیدادگر کز سرکشی دادم نداد

هزاران رخنه، هزاران درد، و شمع بالین 

سلطانی عالم، طفیل عشق

 

March 2017

نفرین نامه

غولی به نام مردم و حرف مردم!

 

همه‌ ما با هدف کسب امنیت و برخی منافع دیگر، دوست داریم عضو جوامع باشیم.

 

همه‌ ما حاضریم برای عضویت در جامعه‌های مختلف، هزینه‌های مادی و معنوی پرداخت کنیم.

اما یک جامعه بزرگ وجود دارد که عضویت در آن، هیچ مزیتی ندارد و هر چه دارد ضرر است و آن جامعه «مردم» نام دارد.

 

–         کسی که برای رضایت پدر و مادرش، رشته‌ دانشگاهی خود را انتخاب می‌کند، اگر چه کار اشتباهی کرده،

اما هر چقدر هم پشیمان شود در نهایت خواهد گفت: اشکال ندارد. همین که لبخند را بر لب آنها می‌بینم کافی است.

 

–         کسی که برای رضایت و تایید «مردم»، انتخاب رشته کند، همیشه پشیمان خواهد بود.

چون هیچ روزی «مردم» را نخواهد دید.

 

–         کسی که برای رضایت «مردم» لباس بپوشد و پوشش خود را انتخاب کند، هرگز خوشحال نخواهد شد.

چون «مردم» به او لبخند نخواهند زد.

 

–         اساساً چیزی به نام مردم وجود ندارد!

غول بی‌شاخ و دم ترسناکی که تو را وادار می‌کند در مورد زندگیت، شغلت، لباست، همسرت، ازدواجت،

جدایی‌ات، محل زندگی‌ات و… تصمیم بگیری.

ولی هرگز او را ملاقات نخواهی کرد.

حتی جنگیدن با مردم هم فایده ندارد.

درست مثل شمشیر بازی در تاریکی.

تنها رویداد محتمل، آن است که شمشیرت بر تن خودت فرود آید!

 

 

–         اما راه مبارزه با این غول، در زندگی انفرادی و ترک جامعه نیست.

بلکه در انتخاب هوشمندانه‌ جامعه‌ای است که به آن تعلق داریم.

در انتخاب اینکه با چه کسانی حرف بزنیم.

با چه کسانی حرف نزنیم.

نظرات چه کسانی را گوش بدهیم.

نظرات چه کسانی را فراموش کنیم.

چگونه برای جامعه‌ای که تصمیم می‌گیریم عضوش باشیم، عنصر مفیدی بشویم، و چه زمان به جامعه‌ جدیدی مهاجرت کنیم.

 

–         مهاجرت به جامعه‌ دیگر، حتی ممکن است با تغییر چهار نفر از دوستانمان انجام شود.

همین! از سوی دیگر، کم نیستند کسانی که تا آن سوی کره‌ خاکی مهاجرت می‌کنند و هنوز به همان جامعه‌ای تعلق دارند که از آن گریخته‌اند.

 

 

 

ما مردم مانند قورباغه‌هایی هستیم که در ته یک گودال گرفتار شده‌ایم.

بی حوصله برای پریدن و جهیدن.  برای یکدیگر از جبر، جغرافیا و تاریخ و سوسیالیسم و کاپیتالیسم می‌گوییم

و این فلسفه بافی‌ها، درست مانند مواد مخدر، ما را آرام و شاد می‌کند.

بعد هم در انتظار ابر رحمتی که از آسمان ببارد و سیرابمان کند.

اگر کسی مثل تو هم بخواهد از این چاله بیرون برود، با نخستین تلاش‌هایت، تو را مسخره خواهیم کرد.

 

به تو می‌گوییم که اگر می‌شد این چاله را ترک کرد، دیگرانی بودند که زودتر از تو رفته بودند.

جمع می‌شویم و آنقدر به تو می‌خندیم و دور از نگاه تو در گوش هم نجوا می‌کنیم که ماهیچه‌هایت برای جهیدن و پریدن سست شود.

تو را جدی نمی‌گیریم. نگاه از تو برمی‌داریم و به گردی آسمان که بالای چاله دیده می‌شود خیره می‌شویم تا شاید در گذر ناگزیر آفتاب نوری بتابد

و در غرش خشمگین ابر، قطراتی آب نصیبمان شود.

 

حتی قورباغه‌های تحصیل‌کرده‌ای داریم که می‌توانند از لحاظ علمی به تو اثبات کنند جهیدن تا آن ارتفاع غیرممکن است

و قورباغه‌های دنیا دیده‌ای داریم که به تو می‌گویند بیرون این چاله، از اینجا هم تاریک‌تر است!

اما به هر حال، اگر هم با تو حرف می‌زنیم و از تو حرف می‌زنیم، صرفاً‌ برای اینکه سوژه‌ خوبی برای خنده و سرگرمی‌مان هستی و نه چیز دیگر.

 

اما اگر دیدیم که کوتاه نمی‌آیی و تلاش می‌کنی که از دیوار بالا بروی و کم کم شانس موفقیت هم در تو دیده می‌شود،

با تمام وجود به نابود کردنت برخواهیم خاست.

با هیچ منطقی به نفع ما نیست که تو از این چاله بیرون بروی.

اول اینکه از کجا معلوم که اگر تو رفتی ما هم بتوانیم پشت سر تو بیاییم.

برایمان دردناک است که تو بیرون بروی و ما اینجا بمانیم.

ما هم که حوصله‌ تلاش و تقلا نداریم.

پس بهتر است تو هم، همین جا پیش ما بمانی.

بدبختی اگر برای همه باشد بدبختی نیست.

عزا اگر عمومی باشد، کم از عروسی ندارد.

تازه! تو برای بچه قورباغه‌ها هم الگوی بدی می‌شوی.

آنها هم ممکن است ترغیب شوند که به دیوار آویزان شوند و برای خروج تقلا کنند.

حال آنکه ما آنها را آموخته‌ایم با دهان باز رو به آسمان بنشینند تا از قطرات باران سیراب شوند و تابش ناگزیر آفتاب، گرمشان کند.

تقلای فرار، آنها را از اینجا رانده و از آنجا مانده می‌کند.

 

هر کس به شکلی برای سقوط تو تلاش خواهد کرد. عده‌ای فریاد می‌زنند و مسخره‌ات می‌کنند.

عده‌ای به تو توهین می‌کنند.

آنها که قدرت بیشتری دارند، به جانت می‌افتند و می‌کوشند تو را پایین بکشند.

به پاهایت چنگ می‌زنند.

اگر بتوانند انگشتانت را یک به یک با دندان می‌کنند تا بر زمین بیفتی.

اینگونه مطمئن می‌شوند که باور آنها درست بوده و گرفتاری در این چاه، سرنوشت محتوم آنان است.

 

اما! اما اگر توانستی از دست آنها بگریزی.

اگر توانستی از دسترس آنها دورتر شوی.

اگر مطمئن شدند که تو از چاله گریخته‌ای.

تو را تقدیس می‌کنند.

به پایت می‌افتند.

تندیسی از تو می‌سازند و به نشانه‌ احترام در میانه‌ چاه می‌گذارند.

 

 

غولی که مردم می‌نامیم، قد متوسطی دارد. نه کوتاه و نه بلند.

اگر کوچکتر از آنها باشی، به تمسخر به تو لبخند می‌زنند.

اگر بزرگتر از آنها باشی تعظیمت می‌کنند و اگر هم اندازه‌ خودشان باشی، یا باید درست مانند خودشان باشی

یا برای حذف تو، تمام تلاش خود را به کار می‌گیرند…

 

برگرفته از محمدرضا شعبانعلی

افسردگی در دوران تعطیلات نوروزی

افسردگی در دوران تعطیلات نوروزی

سال جدید، نرم نرم از راه می رسد، دور تند شروع شده است، همه میدویم، نکند سال به پایان برسد و کارهای ناتمام ما، ناتمام بماند.

از سوی دیگر، برنامه ریزی پشت برنامه ریزی. برنامه ریزی برای تعطیلاتی متفاوت تر و البته هدف هایی متفاوت تر.  

به انجام رساندن کارهای ناتمام همیشه خوب است و البته برنامه ریزی و هدف گزینی هم.

اما همه اینها به چه بهایی؟

به نظر می رسد انتظارات غیر واقع بینانه و آرمان گرایانه ما در انجام دادن کارهای باقیمانده و برنامه ریزی های بی نقص،

هیجان سالم و شیرین آغاز سال را کم کم به استرس و افسردگی تبدیل می کند.

پایان سال و تعطیلات نوروز ممکن است به دلایل مختلف موجب افسردگی شود، به طوری که فرد احساس نگرانی، ناراحتی، زود رنجی و فشار روانی کند.

این حالت به افسردگی دوران تعطیلات معروف است.

 

علایم این نوع افسردگی بیشتر شبیه خلق افسرده است تا بیماری افسردگی که از لحاظ بالینی شرایط خاصی را می طلبد.

در بیشتر مواقع خلق افسرده با پایان یافتن تعطیلات و بازگشت به زندگی عادی مرتفع می گردد

 با این همه نباید این حالات را نادیده گرفت.

 

با اینکه شدت علایم در مقایسه با افسردگی اساسی کمتر است اما جدی نگرفتن آن و تلاش نکردن برای بهبود آنها ممکن است سبب طولانی شدن خلق افسرده شود

 و فرصت لذت بردن از دوران زیبای تعطیلات و بودن در کنار خانواده را از ما بگیرد یا حتی سبب شود سال نو را به خوبی شروع نکنیم.

احتمال دارد پیام هایی که از دنیای پیرامون در این ایام ما را بمباران می کنند ، در این حالت عاطفی ناخوشایند دخیل باشند

 در این ایام، رسانه ها، مجلات و بسیاری از پیام های پنهان و آشکار ما را بر آن می دارد تا به بررسی دستاوردهایمان در سال گذشته بپردازیم .

چه چیزهایی به دست آوردیم و چه چیزهایی از دست داده ایم.

 

در برخی موارد نیز با خواست هایی روبه رو می شویم که به رغم تلاش بسیار نتوانسته ایم به آنها دست یابیم.  

رسانه ها همچنین به طور مداوم به ما یادآوری می کنند که چه اتفاقاتی در سال گذشته رخ داده است که به احتمال زیاد برخی از آنها برای ما خوشایند نیست

 و یاداوری آنها می تواند در ما حس بدی ایجاد کند مثل اتفاقات و آرزوهایی که در پایان سال فقط برایمان حسرت به جا گذاشته اند

و نمی توانیم برای حل آنها راهی پیدا کنیم.  

 

به همین سبب، برخی روان شناسان معتقدند، مرور “داستان سال گذشته” نقش موثری در ایجاد خلق افسرده پایان سال و تعطیلات آخر سال دارد.

عامل موثر دیگر در ایجاد خلق افسرده در پایان سال، دریافت پیام های مختلف مبنی بر قرار مدارهایی برای سال آینده است.

رسانه ها در این ایام مرتب افراد را تشویق می کنند که برای سال آینده خود برنامه ریزی کنند، اهدافی که قصد رسیدن به آنها را دارند در نظر بگیرند

 و برای نیل به آن مقاصد برنامه ریزی کنند.

 

به علاوه رسانه ها این پیام را نیز ابلاغ می کنند که افراد علاوه بر تلاش برای ارتقا سطح زندگی مادی به اصلاح رفتارها و ناراحتی های روا نشناختی نیز بپردازند.

عبارت معروف “خانه تکانی دل ها” از جمله این پیام های شایع است.

این پیام های مستقیم و غیر مستقیم به معنای وجود نقص و کاستی در ماست.

 

همه اینها سبب می شود به رغم جشن های زیبا و رسوم زیبای نوروز و البته بودن در کنار عزیزان که بسیار خوشایند است،

فرد درباره آنچه انجام نداده است احساس خوبی نداشته باشد و در نتیجه دچار خلق افسرده شود.

 

علت دیگری که ممکن است سبب بروز خلق افسرده در این ایام شود، ملاقات با افراد و رسوم ناخوشایند است.

گرچه تعطیلات نوروز در کنار دید و بازدیدها رسم زیبای ما ایرانیان است و به واسطه غنی شدن کیفیت ارتباطات سلامت روان را تا حد زیادی ارتقا می دهد ،

 اما همیشه داستان به این شکل دلنشین پیش نمی رود.

 

همیشه افرادی هستند که به واسطه برخوردها، خلق و خوهای ویژه و عادات مختلف در ما حس ناخوشایندی ایجاد می کنند.

در همه خانواده ها این افراد وجود دارند و ممکن است در تمام طول سال توانسته باشیم از ملاقات با آنها به هر نحو گریخته باشیم.

اما در فرصت نوروز و دید و بازدیدهای عید همیشه این گریز ممکن نیست.

 

نکته دردناک دیگر روبه رو شدن با جای خالی عزیزانی است که ممکن است به واسطه روزمرگی در سایر ایام سال خیلی با فقدان آنها درگیر نبوده باشیم.

اما در تعطیلات نوروز این سوگ، جان دوباره می گیرد.

 

همه اینها ممکن است زمینه را برای کاهش انرژی روانی ما فراهم کند و در نتیجه بروز خلق افسرده و سایر آزردگی های روانی را دامن بزند.

 

چگونه از خلق افسرده در تعطیلات پیشگیری کنیم؟

با اینکه به اعتقاد بسیاری از متخصصان حیطه بهداشت روان، بروز خلق افسرده در تعطیلات سال نو امری بسیار شایع است،

اما می توان با به کار بردن راهکارهای مناسب از بروز آن جلوگیری کرد یا اگر فرد به رغم پیشگیری ها به آن گرفتار شد،

می تواند با تمهیدات مناسب از این حال خارج شود، یا آن را تعدیل کند.

 

واقع بین باشیم.

بیشتر ما برای تعطیلات نوروز برنامه ریزی می کنیم.

دوست داریم در این ایام به بسیاری از خواست هایمان برسیم.

فرصت را برای انجام دادن کارهایی که در طول سال به دلایل مختلف میسر نبوده است، مناسب می دانیم

 برای گذراندن تعطیلاتی بسیار لذت بخش در کنار خانواده یا مسافرت نقشه می کشیم و در یک کلام تصویری بی نقص و عالی از این ایام برای خود ترسیم می کنیم.

 

اما همیشه این بلندپروازی ها مقدور نیست.

در دنیای واقعی تعطیلات دقیقا به همان شکلی که فرد انتظار دارد یا پیش بینی کرده است، پیش نمی رود.

دست نیافتن به این انتظارات هم ممکن است به ناامیدی و خلق افسرده منجر گردد.

بنابراین بهتر است در برنامه ریزی ها و اجرای آنها واقع بین باشیم.

همیشه موانعی برای دستیابی به خواست ها وجود دارد.

در تعطیلات نوروز، همه برنامه ریزی ها و اجرای آنها تحت کنترل ما نیستند.

 

سپاسگزار بودن احتمالا بهترین پادزهر در مقابل افسرده خویی است

 لذا بهتر است از موقعیت های موجود لذت ببریم و کمتر زمان و انرژِی خود را صرف حسرت خوردن کنیم.

از دیگر سو باید درباره حسرت های گذشته نیز واقع بین باشیم.

به رغم وجود کمال طلبی در بیشتر ما، هیچ کداممان کامل نیستیم.

هیچ کس نمی تواند به همه خواست ها و آرزوهایش دست یابد

 اینکه در سال گذشته نتوانستیم به دستاوردهایی که انتظار داشتیم برسیم به معنای بی کفایتی ما نیست

 برای دستیابی به موفقیت علاوه بر نقش خودی باید شرایطی فراهم شودکه همیشه تحت کنترل ما نیست.

 

مراقب سلامت خود باشیم.

عادات روزمره ما در جریان تعطیلات نوروز به دلایل مختلف تغییر می کند.

عادات خواب و استراحت در این ایام به سبب دید و بازدیدها، برنامه های تفریحی و سایر فعالیت ها ممکن است به هم بریزد.

کم خوابی و حتی به هم ریختن عادات خوابیدن منجر به خستگی های روانی و کم شدن انرژی روانی می شود که خود این امر ممکن است زمینه ساز کاهش خلق شود.

محققان مشاهده کرده اند واکنش و فعالیت مغزی افرادی که از خواب محروم بودند، در برابر تصاویر غم انگیز بیشتر از افرادی است که خواب مناسب داشته اند.

خواب کافی در طراوت مغز و در نتیجه عملکرد مناسب آن موثر است.

بنابراین پیشنهاد می کنیم تا حد ممکن ،مقدار استراحت و خواب خود را کم نکنید.

 

عامل مهم دیگر در توجه به حفظ سلامت، مصرف نکردن دخانیات و سایر موادی است که سلامت جسم و روان را به مخاطره می اندازد.

تغذیه سالم در این ایام بسیار حایز اهمیت است.

مصرف زیاد قندها یا مواد کافیین دار در کاهش انرژی روانی ما موثر است و احتمال خلق پایین را افزایش می دهد

از دیگر سو، مصرف موادی نظیر امگا ۳ که به وفور در ماهی یافت می شود در بالا بردن خلق موثر است زیرا اسیدهای چرب به افزایش سطح سروتونین مغز کمک می کنند و در نتیجه خلق را بالا می برند.

مطالعات حاکی از آن است که مصرف مکمل ها هم می تواند موثر باشد.

لذا پیشنهاد می کنیم تحت نظارت متخصصان مراقب تغذیه خود در این ایام باشیم.

 

بار زیاد به خود تحمیل نکنیم.

کارهای زیادی هست که موعد اجرای آنها تا پایان سال است

 اتفاقات زیادی پیش روست که باید بسیاری از آنها را بپذیریم

 احتمالا با افراد زیادی روبه رو می شویم که قرار نیست با همه شان رابطه خوبی داشته باشیم.

برنامه های زیادی داریم که می خواهیم همه آنها را به بهترین شکل اجرا کنیم

 همه اینها ممکن است ما را متحمل فشارهای روانی کند؛ و این امر در مورد افرادی که مستعد افسردگی و اضطراب اند، بروز بیشتری هم دارد

 به علاوه، این تنش ممکن است آثار جانبی نیز داشته باشد.

 

برای مثال بی خوابی که از عوارض تنش است، ممکن است سبب خلق افسرده شود.

وقتی خودخواسته فشار بیشتری به خود تحمیل می کنیم ، به این تنش دامن می زنیم.

لذا پیشنهاد می شود تا حد ممکن از افزودن تنش و نگرانی های دیگر جلوگیری کنیم.

تلاش برای بهترین بودن ممکن است خلق را افسرده کند.

 

سخت نگیریم.

تلاش کنیم تا حد ممکن اتفاقات کوچک و کم اهمیت را نادیده بگیریم و خود را درگیر مسایلی که چندان تحت کنترلمان نیستند، نکنیم.

تا حد ممکن تلاش کنیم از درگیر شدن با دیگران اجتناب کنیم.

در شرایط مناسب میتوانیم به حل اختلافها بپردازیم، اما باید به خاطر داشته باشیم که در این گفتگوها دقیق و صریح خواست خود را مطرح کنیم.

 

 

برداشت از: پیام مشاور

چهار نوع سیاست‌ ورزی

چهار نوع سیاست‌ ورزی

🔸 ۱- سیاست‌ورزی همچون ادای تکلیف الهی/ وظیفه‌ای ملی-میهنی،

به‌رغم هر گونه میل قبلی به قدرت و امر سیاسی؛ با این رویکرد که اگر اوضاع مطابق راهبردهای سیاسی من هدایت شود،

به‌زودی بهشتی روی زمین محقق خواهد شد.

فرض بر این است که این نوع فرد سیاست‌ورز نیت‌اش صادقانه است، اما …

🔸 ۲- سیاست‌ورزی همچون امری مکروه؛ چیزی که تا می‌توان باید سراغ آن نرفت، چون عرصۀ تمیزی نیست.

حداکثر در حد انتخابات، آن هم هنگامی که دیدیم یکی بار دیگر باید بین «بد» و «بدتر» یکی را انتخاب کنیم،

و حس کردیم اگر پای صندوق نرویم، «بدتر» بر سرنوشت‌مان حاکم خواهد شد مشارکتی در امر سیاسی داشته باشیم آن هم با تردید و عدم رضایت کامل…

🔸 ۳- سیاست‌ورزی همچون بازی با قدرت، اما یک بازی کاملاً فارغ از هر گونه مناسبات اخلاقی.

این نوع سیاست‌ورزی پیشۀ کسانی است که «قدرت» معنابخش اصلی زندگی‌شان است؛ کسانی که حاضراند سایر مطلوب‌ها،

مانند ثروت و دیگر منابع لذت را هم قربانی کنند تا به قدرت برسند.

قدرت در این نوع سیاست‌ورزی چنان شیرین است که فرد حاضر است به هر نوع دروغ و ریا و تملق و خدعه و توهین و تحقیر دیگری دست بزند

و گاه حتی خود وهن و حقارت تحمیل شده از سوی دیگران را تحمل کند، اما مزۀ قدرت را بچشد.

عنوان‌هایی مانند وزیر و وکیل و مدیر چنان برای این افراد شیرین است که همه چیز برای نیل بدان‌ها مباح است…

🔸 ۴- سیاست‌ورزی همچون بازی با قدرت، اما بازی‌ای پاکیزه و در چارچوب‌های اخلاقی. در این نوع کنش سیاسی،

«قدرت» مطلوب بشری دانسته می‌شود و نه امری فرازمینی، اما این نوع سیاست‌پیشه که به لحاظ هوش اخلاقی رشد یافته است،

در می‌یابد که لذت برخورداری از قدرت فقط در چارچوب‌های اخلاقی پذیرفته شده، مطلوب و دلچسب است.

این سیاست‌ورز قواعد بازی را مراعات می‌کند؛ در صورت شکست بیش از آن که رقیبان را خائن و مردم عادی را احمق بپندارد،

بر خطاهای روشی خود تمرکز می‌کند و در صورت پیروزی هم مراعات حال رقیب را می‌کند تا او را به دشمن تبدیل نکند

و هم نظارت مردم را به‌واقع می‌پذیرد چون خود را وامدار اعتماد آنان می‌داند.

 

 

البته این مقوله‌بندی چهارگانه، انتزاعی است و در عالم واقع ممکن است فرد در وضعیت طیفی بین دو تا از این گزینه‌ها قرار گیرد.

به گمان من سیاست‌ورزی در جوامع توسعه یافته، علی طاقه بشریه به «الگوی چهارم» نزدیک است.

در فضای امروز؛ به گمانم عموم مردم عادی و دارای نوعی سلامت نفس در «دستۀ دوم» می‌گنجند.

در میان مردان سیاست، متأسفانه مصادیق «دستۀ سوم» روز‌به روز بیشتر می‌شود و این راز اسف‌ناکی جامعۀ ما است.

و هنوز می‌توان افرادی یافت که در دستۀ نخست قرار دارند.

 

🔹دست‌آورد سیاست‌ورزی از نوع نخست چیست؟

چون در پستوی ذهن، این نوع سیاست‌ورزان تنها خود را به روح تاریخی «ملت»، یا خدا/خدایان، متعهد می‌بینند و نه آدمیان واقعی متوسط‌الحال، معمولاً‌ نتیجۀ سیاست‌ورزی‌شان،

یا شکست و گرفتار شدن به جهنم رقیبی است که او نیز آرمان‌های بلند دارد، یا پیروزی آرمانی که پس از چند صباحی به تولید جهنم به جای بهشت برای خلق‌الله می‌انجامد،

بدان سبب که حراست از قدرت مقدس فریضه پنداشته می‌شود و در این مرام هدف که تداوم نامحدود پیروزی بر رقیب به هر قیمت است، وسیله را توجیه می‌کند.

جز قدسیان (که به گمانم نسل‌شان در دنیای مدرن منقرض شده) کیست که لوایتان شهوت قدرت مطلق در او بجنبد و مغز نوباوگان مردم را همچون قوت روزانه طلب نکند؟

🔹 نتیجۀ سیاست‌ورزی نوع دوم انزواگزینی انسان‌های نیک‌نفس و سپرده شدن قدرت به دست سیاست‌ورزان سوم یا اول است.

🔹نتیجۀ سیاست‌ورزی سوم، فراگیر شدن فساد (corruption) فراگیر است، فسادی نهادینه شده که جز یأس فرودستان و مستی فرادستان،

و عمیق شدن شکاف طبقاتی و شیوع بی‌هنجاری و ازدیاد لجام گسیختۀ انواع آسیب‌های اجتماعی را در پی ندارد.

🔹تنها راه بهتر شدن امور رواج سیاست‌ورزی از نوع چهارم است.

یعنی به رسمیت شناختن زمینی بودن قدرت، در عوض آن را به قواعد بازی مبتنی بر مناسبات اخلاقی و حقوق مهار کردن.

 

https://t.me/ardeshirmansouri کانال تلگرام

ا. منصوری – اسفند ۱۳۹۵

مرز روان پریشی و روان نژندی

مرز روان پریشی و روان نژندی

 

o       از شاخص ترین آنها می توان به اضطراب، وسواس، افسردگی، ترس های مرضی و هیستری اشاره کرد.

o       بیماران دچار اختلال شخصیت مرزی بین این ۲ گروه قرار می گیرند.

در واقع آمیزه ای از حالت های ذکر شده را (به طور موقتی نه همیشه) دارند.

 

اختلال شخصیت مرزی یعنی چه؟

 

o       اختلال شخصیت مرزی یک بیماری جدی اعصاب و روان است و مشخصه اصلی اش بی ثباتی و ناپایداری در خلق وخوست…

این ناپایداری روی عملکرد و کارکرد فرد تاثیر می گذارد و مشکلات زیادی در زندگی خانوادگی،

محیط کار و جامعه برایش به وجود می آورد.

 

o       به دلیل تنوع رفتاری و اعمالی که از فرد مبتلا به شخصیت مرزی سر می زند،

 محققان این اختلال را مرز بین روان پریشی Psychosis و روان نژندی Neurosis می دانند.

o       روان پریشی نوعی نابسامانی روانی است که فرد مبتلا با دنیای واقعی ارتباط برقرار نمی کند

و درک صحیحی از واقعیات ندارد، مثل بیمارانی که دچار توهم و جنون هستند.

o       اما بیماران روان نژند خصوصیاتی دارند که بسیار رایج و شناخته شده اند.

 

o       آنچه به طور آشکار در همه این بیماران نمایان است، ناپایداری در خلقیات و عواطف شخصی آنهاست.

 

این ناپایداری به گونه ای است که از فرد مبتلا رفتارهای غیرقابل پیش بینی سر می زند؛

مثلاً یک لحظه گریه می کند، ناگهان خشمگین و پرخاشگر می شود و سپس نشانه های اضطرابی یا افسردگی از خود بروز می دهد. گاهی نیز احساس پوچی و تهی بودن دارد و دنیا را بی معنی می پندارد و اصولاً به هیچ مناسکی هم پایبند نیست.

در کل انجام رفتارهای تکانه ای (لحظه ای) در این بیماران بسیار بالاست.

 

o       روان نژند را انسانی می دانند  که وام ( زندگی ) را نمی پذیرد تا مجبور به پرداخت بدهی ( مرگ ) نشود.

 

o       روان نژندی راه پرهیز از نیستی با پرهیز از هستی

 

o       طنز بشری در این است که ژرف ترین نیاز ، رهایی از اضطراب مرگ و نابودی است ،

ولی چون خودِ زندگی برانگیزاننده این اضطراب است، ناچاریم از به تمامی زیستن ابا کنیم.

 

● خودزنی و خودکشی

 

o       یکی از اعمالی که مبتلایان به اختلال شخصیت مرزی به صورت تکرارشونده از خود نشان می دهند اقدام به خودزنی و خودکشی است.

اقدام به خودزنی با استفاده از اجسام تیز و برنده مثل تیغ، چاقو و قمه در نواحی ای مثل شکم، بازو، ساعد و عضو غیرغالب زیاد دیده می شود.

o       مثلا در افراد راست دست ممکن است در بازو و ساعد چپ خطوط ناشی از برش با چاقو دیده شود.

آنها نه تنها از آسیب رساندن به خود احساس درد و ناراحتی نمی کنند، بلکه از آن لذت هم می برند.

گاهی خون جاری شده را بو می کنند یا می لیسند.

اقدام به خودکشی هم در بیماران جدی تر و تهدید به خودکشی بیشتر است.

آنها با این اعمال قصد دارند تنش های درونی خود را تخلیه کنند و از این کار احساس رضایت می کنند.

 

● جنون و اعتیاد

 

o       دوره های گذرای روان پریشی و علایم جنون هم در آنها دیده می شود و ممکن است بیمار دچار توهم شود،

مثلاً بگوید جانوری درنده از کنارش رد شده است یا حس کند حیوانی روی بدنش راه می رود یا بوی خاصی را استشمام کند،

در صورتی که هیچ یک از این موارد در محیط واقعی وجود ندارند.

 

o       فرد با شخصیت مرزی، شخصیتی بین روان پریشی و روان نژندی دارد.

خصوصیاتی که در بالا ذکر شد مربوط به روان پریشی است.

سوالی که مطرح می شود تفاوت بین این دو است و آن عبارت است از گذرابودن و کوتاه بودن افکار توهم زا در مبتلایان به شخصیت مرزی، در صورتی که در یک فرد روان پریش توهمات بسیار شدیدتر و طولانی تر است.

 

o       مصرف موادمخدر و استفاده از مشروبات الکلی در مبتلایان به اختلال شخصیت مرزی بیشتر گزارش می شود.

اغلب به دنبال استعمال مواد دچار درجه هایی از علایم جنون می شوند و دست به کارهای غیرعادی مثل آسیب به خود،

دیگران، اموال و اشیایی که در اختیارشان است، می زنند.

 

● تشخیص و درمان

 

o       در اختلال شخصیت مرزی مجموعه ای از اختلالات به طور همزمان یا با فاصله اندک رخ می دهد،

بنابراین ممکن است افتراق از بیماری های روانی مثل افسردگی، دوقطبی، اسکیزوفرنی، پارانویید، بیش فعالی و… کمی دشوار شود،

ولی در علم روان پزشکی ملاک های تشخیصی ای وجود دارند که به راحتی از سایر بیماری های روانی تمایز داده می شوند.

 

o       معمولاً بیماری در سنین جوانی آشکار می شود (در خانم ها بیشتر از آقایان بروز می کند)

o       هر چه اختلال دیرتر شناسایی شود، درمان نیز پیچیده تر و دشوارتر خواهد شد و حتی شاید زمان زیادی طول بکشد.

گرچه این اختلال با افزایش سن بهبود می یابد ولی درمان نکردن آن، آثار مخرب خود را روی زندگی بیمار می گذارد.

درمان انتخابی این اختلال روان درمانی است و درمان دارویی برای مواردی است که بیمار دچار جنون آنی، افسردگی و… است.

تجویز دارو هم باید تحت نظر روان پزشک باشد.

 

 

 

 

منبع: روزنامه سلامت

February 2017

o       دردِ انسانِ قرنِ ٢١، دردِ تنهایی ست

o       گفت و گو: فرایندی است كه در آن فهم متقابل صورت می گیرد.

o       نوشتن اینكه توی فكرت به سرعت نور چیا می گذره و هرلحظه چیزی در اون نقش می بنده،كار آسونی نیست.

        و سخت تر از اون، ربط دادن این افكار به هم دیگه ست، وقتی می خوای با كسی غیرخودت اونها رو درمیون بگذاری

o       اما ما باید تمرین كنیم افكارمون رو به هم انتقال بدیم.

o       بزرگترین اشتباهِ رابطه ای بشر در تاریخ این جمله ها بوده:

i          خودش باید می فهمید،

ii        خودت باید بفهمی،

iii      من بگم كه فایده نداره!

یا از اون بدتر،

iv     من بگم، كیه كه بفهمه؟!

o       چرا!؟

o       به قول دوستی ،بزرگترین كشف و ابداع بشر زبان و خط بوده، چون نیازی نیست تا با دود به هم علامت بدیم!

{نگاه کنید به: زبان و گفتوگو – زبان – گفتمان }

o       ما باید حرف زدن باهم رو تمرین كنیم،

حرف زدن اون چیزی نیست كه همه ما به اشتباه می پنداریم اون رو بلدیم!

حرف زدن های ما مونولوگ یا تك گویی  Monologue است،

در حالی كه اون چیزی كه ما و روابطمون رو نجات می ده گفتگو یا دیالوگه Dialogue !

o       ابوالحسن خرقانی جمله ای داره كه می گه:

جنگی كردم با خود كه هرگز صلح نكنم، و صلحی كردم با دیگران كه هرگز جنگ نكنم!

و اگر همه ما این جنگ رو با خودمون بكنیم،تاكید می كنم:

همه ما،تك تكمون!

به جایی می رسیم كه هم با خودمون در صلحیم،

 هم با دیگران،

و بودن در این مسیر وظیفه  ماست،

نه یك گزینه برای ما!

o       تو متروی ٧ صبح، توی قطار، بین جمعیت ایستاده بودم و تو گوشم این آهنگ می خوند…

 لارا فابیان Lara Fabian  بود كه فریاد می زد: I close my eyes and I find a way*

o       با خودم فكر كردم آره!

همیشه برای یافتن راهِ درست، احتیاجی نیست که چهار چشمی همه رو بپاییم،

گاهی واسه یافتن مسیر باید چشم هامون رو ببندیم!

ببندیم رو خطاهای عزیزانمون، رو خطاهای خودمون!

باید خیلی توان چشم پوشی كردن های به جامون رو بالا ببریم.

o       ما امروز بیش از هرچیزی نیاز داریم دوست بداریم و دوست داشته بشیم!

         و این محبت بین آدم ها تنها از طریق شناخت حاصل می شه

         و شناخت از طریق گفتگوهای شفاف و رسا!

o       درد انسان امروز، آب از تهِ چاه درآوردن و یخ تو حوض شكوندن و با اسب و الاغ سفر كردن و مرگ بر اثر هزاران بیماری ناشناخته نیست!

o       درد انسان امروز ناشناخته موندن دنیای درونش، حتی برای نزدیك ترین كسان زندگیشه!

o       درد انسان قرن ٢١، تنهایی ست!

o       باید برای التیام این درد از یادگیری گفتگو شروع كرد

نگارنده: هدی

تلگرام # پسته های سربسته

*I don’t know where to find you
I don’t know how to reach you
I hear your voice in the wind
I feel you under my skin
Within my heart and my soul
I wait for you
Adagio

All of these nights without you
All of my dreams surround you
I see and I touch your face
I fall into your embrace
When the time is right I know
You’ll be in my arms
Adagio

I close my eyes and I find a way
No need for me to pray
I’ve walked so far
I’ve fought so hard
Nothing more to explain
I know all that remains
Is a piano that plays

If you know where to find me
If you know how to reach me
Before this light fades away
Before I run out of faith
Be the only man to say
That you’ll hear my heart
That you’ll give your life
Forever you’ll stay

Don’t let this light fade away
Don’t let me run out of faith
Be the only man to say
That you believe, make me believe
You won’t let go

مردان و زنان تنها

مردان و زنان تنها

 

مرد ها و زن های بسیاری وجود دارند كه “تنهایی” انتخابشان است!

انگار مزایای تنها ماندن برایشان بیش از “یاری” داشتن است.

 

اما عده ای دیگر همیشه محكوم به تنها ماندن اند!

هر مردی با هر درجه از ثروت و قدرت به سان كودك چند روزه ای به سینه ی مادر، محتاجِ زنی ست تا رنگ بپاشد به زندگی اش!

كه صبح ها بیدار شود و از سماور آشپزخانه اش صدای قل قل بیاید،

كه ظهر ها پرده ها را كنار بزند و نور را به خانه پرتاپ كند،

تا بوی غذا بپیچد در خانه مست شود،

كه میز نهار و شامش پر از رنگ باشد،

تا شبها سَرَش را بر دامنش بگذارد و از سِر های نهانش برایش بگویدُ ، آرام گیرد،

مرد محتاج زنی است كه او را در آغوش بگیرد و از لطافت  بدنش حیرت كند و………

 

و زن ها در اوج زیبایی و شكوه و جلالِ دارندگی و برازندگی محتاج مردی هستند كه آن زیبایی را ببیند و تحسین كند!

قوی ترین و مستقل ترین زن ها مانند كودك بی پناهی محتاج امنیتی هستند كه تنها حضور یك مرد در كنارشان آن را تامین می كند!

 

زن هایی كه چگونه رنگ پاشیدن نمی دانند

                                                        و مردهای نااَمن،

                                                                          همیشه محكوم به تنهایی اند حتی در كنار یار!

 

و آنچه اوضاع را وخیم تر می كند آن است كه زنی مملو از رنگ، در كنار مردی نااَمن،

                                            و یا مردی اَمن در كنار زنی خالی از رنگهای زندگی به اشتباه سكنی گزیند!

                                                                                                                                       تنهایی آنها چندین برابر بیشتر است!

 

باشد كه یارتان، یارِ دل باشد نه بارِ ول!

 

 

نگارنده : هدی

 

مطلب فوق را دوست خوب و نازنینِ جوانم «هدی» نوشته.

مطالب مرتبط:

نوازش

احساس تنهايى

علل ایجاد احساس تنهايى

عواقب و اثرات تنهایی

فقط وقتی بگویید دوستت دارم که

January 2017

«مرگِ خوب» «خوش‌میری»، «هومرگ»، «مرگِ آسان»، «به مرگی»، «مرگِ تسهیل‌شده»، «مرگِ با رافت»، «مرگ در آرامش» و «قتلِ ترحمی»

می‌خواهم بمیرم

بزرگترین تصمیم؛ می‌خواهم بمیرم

o       شاید تکان‌دهنده باشد، ولی باید بگویم که تصمیم گرفته‌ام خودم را بکشم.

o       واقعا این تصمیم را گرفته‌ام و امیدوارم با استدلال‌هایی که ارائه می‌دهم، خیلی‌ها بپذیرند که وقتی یک نفر باید بین مرگی دردناک بر اثر یک بیماری لاعلاج و مرگ آرام با خودکشی، یکی را انتخاب کند، بهترین گزینه‌اش خودکشی است.    ولی چرا؟

آمار و ارقام در کشورهای پیشرفته نشان می‌دهد که میانگین طول عمر انسان‌ها روز به روز بیشتر می‌شود، در حالی که دوره منتهی به مرگ آنها هر روز کندتر و طولانی‌تر می‌شود.

o       پیشرفت علم پزشکی روز چنین حکم می‌کند که بتوانیم تا مدت‌ها در حالی که چیزی بیش از وضعیتی رقت‌بار از زندگی‌مان باقی نمانده است، به نفس کشیدن ادامه دهیم.

o       وضعیتی که برای ما، برای عزیزانمان و برای کسانی که از سوی دولت یا مؤسسه بیمه خصوصی مسئول نگهداری از ما شده‌اند، چیزی جز بدبختی به همراه ندارد.

مطمئنم که بسیاری با این نظرم مخالف خواهند بود؛ بخصوص کسانی که تجربه خوبی از مراقبت‌های مهربانانه در خانه یا بیمارستان داشته‌اند. ولی باید گفت که تجربه‌هایی خوشایند شما اصلاً جهان‌شمول نیست.

o       در گذشته نه چندان دور، روزگاری بود که یک زخم چرک‌کرده ساده، بیماری‌ عفونی یا عمل زایمان، جان عده زیادی را در جوانی و حتی کودکی و نوزادی می‌گرفت. ولی امروز بیشتر افراد می‌توانند مطمئن باشند که آنقدر عمر خواهند کرد که پیر شوند و حتی سرطان و بیماری‌های عروقی را هم پشت سر بگذارند. بسیار شنیده می‌شود که بیماری‌هایی مثل سرطان، ناراحتی‌های قلبی یا آلزایمر در جامعه همه‌گیر شده است، ولی آنچه واقعا همه‌گیر شده “شیوع کهنسالی” است و این بیماری‌ها تنها عوارض جانبی اجتناب‌ناپذیر آن هستند.

o       باید تاکید کنم که دنبال تبلیغ این ایده که هر فرد فرضی در هر سن یا وضعیت فیزیکی و روانی می‌تواند خودکشی کند، نیستم. من دوستانی دارم که در دهه دهم عمرشان به سر می‌برند و با اینکه ممکن است گاهی احساس افسردگی و ناتوانی کنند، باز به شدت از زنده بودن لذت می‌برند.

o       گاهی فکر می‌کنم که شاید این افراد مسن به قدری زنده بوده‌اند که دیگر با چنگ و دندان به زندگی نچسبیده‌اند، بلکه به این نتیجه رسیده‌اند که زندگی همانند دیگر تجربیات زمینی، امری گذراست. ولی آنچه به آن عمیقاً باور دارم، این است که افراد وقتی روزهای پایانی عمرشان با رنجی تحمل‌ناپذیر همراه می‌شود، باید خودشان را به اندازه‌ای زیاد دوست داشته باشند که بتوانند دست از ادامه زندگی بکشند.

o       البته براساس عقاید دینی برخی افراد، این ایده که حب نفس شامل خودکشی نیز هست، موضوعی کفرآمیز است و از نظر آنها حیات انسان، چیزی ذاتاً مقدس است، حتی اگر جسمی که این حیات را به دوش می‌کشد،  هشیاری خود را از دست داده باشد و تنها اعصاب پرکار منتقل‌کننده درد به مغز بخش‌های فعال بدن باشند.

به همین دلیل، در جوامعی که اصول اخلاقی بر مبنای باورهای مذهبی مشخص حاکم است، افرادی که به خودکشی تمایل دارند، به شکلی سنتی مجرم علیه خود و گناهکار تلقی می‌شوند.

امروزه نیز با اینکه ما نسبتاً دید دنیوی و عرفی‌تری به این موضوعات داریم، تابوی خودکشی همچنان به قدری قوی است که تنها عده اندکی جرات می‌کنند که حتی در بدترین شرایط به خودکشی بیاندیشند. البته تعداد ما، یعنی افرادی که در بدترین شرایط قرار دارند، بسیار زیاد است.

همزمان با پیرتر شدن جمعیت، بیمارستان‌ها و خانه‌های سالمندان از افرادی پر شده که اصطلاح “کیفیت زندگی” برایشان کنایه‌ای بیش نیست. برای بسیاری از افرادی که به بیماری‌های لاعلاج مبتلا هستند، تنها یک چیز می‌تواند اندکی به زندگی‌شان کیفیت دهد: دی استیل مرفین.

این، نامی است که پزشکان متخصص برای یک دارو استفاده می‌کنند، ولی مردم عادی آن را به نام هروئین می‌شناسند. نامی که از واژه هیرو به معنای قهرمان برداشت شده است.

دلیل این نامگذاری، شرح حال افرادی بود که در آزمایش‌های دارویی شرکت داروسازی بایر شرکت داشتند و گفته بودند که بعد از استفاده از آن، احساسی “قهرمان‌گونه” به آنها دست می‌دهد. این داستان مربوط به حدود یک قرن پیش است، ولی چنین تشبیهی همچنان کاربرد دارد: امروزه بسیاری هستند که پرده آخر زندگی تراژیک خود را در این حالت تخدیرشده سپری می‌کنند.

پزشکان و پرستارها می‌گویند که می‌توانند میزان دارو را برای افرادی که در آستانه مرگ هستند، طوری تنظیم کنند که همزمان با حفظ هشیاری، احساس درد از بین برود. البته تجربه من نشان می‌دهد که در این مرحله، مراقبت بالینی اغلب بر این متمرکز است که فرد بیمار آنچه را در اطرافش می‌گذرد، جدی نگیرد و دچار نوعی نسیان شود، حتی نسبت به مرگ حتی خودش.

پدر و مادر من هر دو بر اثر ابتلا به سرطان و در حالی که مقدار زیادی مسکن به آنها داده شده بود، از دنیا رفتند. در مورد مادرم، پرستارها پنهان نمی‌کردند که میزان داروی او را افزایش و میزان مواد غذایی را کاهش داده‌اند تا باقی‌مانده مسیر را برایش هموار کنند. پدرم هم در خانه درگذشت. تا قبل از آن، پزشکان چهار تا پنج بار در روز به او سر می‌زدند و صبح اولین روز پس از مرگش، اولین کاری که باید می‌کردم این بود که تمام داروهای مسکنی را که در خانه داشت (شربت و قرص مرفین) جمع کنم و به بیمارستان تحویل دهم.

من کاملاً میل به فرار از مرگ به هر قیمتی را درک می‌کنم. برای کسی که عقایدی ماورایی نداشته باشد، دنیا محدود به همین زندگی است و هر کاری از دستش برآید، انجام می‌دهد تا این زندگی را حفظ کند. من شخصاً با خودم فکر می‌کنم که اگر اوضاع خراب شود، کار را با شرافت تمام کنم،

ولی از طرف دیگر این ترس را هم دارم که پیش از آنکه اوضاع خراب شود، به مرحله‌ای برسم که دیگر کاری از دستم ساخته نباشد. برای همین، معتقدم که تغییر رفتار اجتماعی ما می‌تواند در این زمینه کارساز باشد. من شاهد چیزی در زندگی بیماران لاعلاج بوده‌ام که شاید بتوان آن را “روزمرگی خزنده” نامید:

عادی شدن حقارت و رنج، و تبدیل آن به بخشی از زندگی روزمره، همزمان با افزایش مرحله به مرحله ناتوانی.

از طرف دیگر، عده اندکی از ما می‌دانیم که چطور بدون درد و به شکل بهینه به زندگی خود پایان دهیم. در نتیجه افراد زیادی هستند که معتقدند این موضوع را باید در کنار دیگر موضوعات به دست متخصصان سپرد.

درست است که برای افراد زیادی که از شرایط وخیمی رنج می‌برند، مثلاً دچار سندرم قفل‌شدگی عضلات یا انواع فلج هستند و می‌خواهند که به عمر خود پایان دهند، این کار تنها با کمک فرد دیگری امکان‌پذیر است، ولی برای اکثر ما، خودکشی همچنان امری تک‌نفره است که می‌توان اندکی پس از آن که از مرگ قریب‌الوقوع خود مطلع شدیم، شخصاً نسبت به آن اقدام کنیم. ولی بیشتر ما به جای آنکه این موضوع را با شجاعت اعلام کنیم، به سراغ پزشکان متخصصی می‌رویم.

پزشکانی که همیشه به طور ناخودآگاه به دنبال گسترش حوزه نفوذ حرفه‌ای خود هستند و در مواردی، از قانونگذاران می‌خواهند که خودکشی را هم به عنوان روشی پزشکی ثبت کنند.

o       اما من ادعا می‌کنم که تصمیم برای پایان دادن به زندگی شخصی، می‌تواند بخشی از تقویت کرامت فردی انسان باشد و او را در پذیرش واقعیت و چه بسا در رسیدن به اندکی آرامش کمک کند؛ بخصوص هنگامی که تنها گزینه پیش رو (به جز خودکشی) نابودی تدریجی و دردناک بر اثر یک بیماری لاعلاج باشد.

o       البته این حرف را از روی بی‌تفاوتی و اهمیت ندادن به “زندگی” نمی‌گویم؛ من در سال‌های اخیر همانند بسیاری از افراد میانسال، به تدریج درباره فناپذیری خود و نزدیکانم به آگاهی بیشتری رسیده‌ام. قصد آن را هم ندارم که به احساسات مذهبی کسی جسارت کنم یا کسی را که خود یا یکی از نزدیکانش به بیماری لاعلاجی مبتلاست، برنجانم.

اما خوب است این را همیشه در ذهن داشته باشیم که

نمی‌توان به زندگی خوب دست یافت،

مگر اینکه خود را برای مرگی خوب آماده کرده باشیم.

منبع: ویل سلف، will-self.com

وی نویسنده و روزنامه‌نگار است

او در این نوشته به بررسی یک موضوع جنجالی می‌پردازد: آیا باید به افرادی که به پایان عمر خود نزدیک می‌شوند، این حق را داد که بتوانند در صورت تمایل جان خود را بگیرند؟

چند استدلال مخالف:

i          باعث تضعیف حرمت زندگی در جامعه می‌شود

ii        این را القاء می‌کند که زندگی برخی افراد (مثل افراد بیمار یا معلول) ارزش کمتری از دیگران دارد

iii      آغاز مسیری است که به اوتانازی (قتل از روی ترحم) بدون رضایت بیمار می‌انجامد

iv     به افراد ضربه‌پذیر فشار می‌آورد و قدرت زیادی را در دستان پزشکان قرار می‌دهد

v        جایگزینی نازل برای مراقبت بالینی اصولی از بیماران لاعلاج است

vi     امکان نظارت دقیق بر انجام اوتانازی وجود ندارد

vii   به باور افراد مذهبی، برخلاف اراده خدا است

درد عشقی کشیده‌ام که مپرس

o       علم مجموعه چیزهایی است که «می دانیم که می دانیم» و همچنین چیزهایی که «می دانیم که نمی دانیم». o       خرافه آنجاست که واقعاً «چیزی را نمی دانیم ولی به غلط فکر می کنیم که می دانیم». o       ابن سینا  عشق را اینچنین تعریف می کند : «عشق عبارت از مرضی است وسوسه ای و به مالیخولیا شباهت دارد. سبب این بیماری آن است که انسان فکر خود را به کلی به شکل و تصویرهایی مبذول می دارد و در خیالات خود غرق می شود، و شاید آرزوی آن نیز در پدید آمدن بیماری کمک کند o       بارها این جملات را از عشاق شنیده ایم: i          نمیتوانم عاشق او نباشم ii        این احساس از خود من قویتر است iii      یکباره عاشقش شدم iv     او در نگاه اول عشق من شد» و …        اندوه عمیق و اساسی که واکنش نسبت به از دست دادن شخص مورد علافه می باشد، بطور مشابه شامل : i          وضعیت فکری دردناک، ii        فقدان علاقه به دنیای بیرون، iii      عدم توانایی در توجه به موضوعات عاشقانه و محبت آمیز iv     دوری جستن از هرگونه فعالیتی که با افکار و عقاید او ارتباطی ندارد. o       در غم و ماتم از دست رفتن معشوق، دنیای فرد خالی می شود . o       در افسردگی خود یا منِ درون ضعیف می شود. o       فرد معیار خویشتن یا خودِ درون را به گونه ای بی ارزش معرفی می کند، که نه موفقیتی را تجربه می کند و نه خشنودی را. o       خودش را ملامت می کند، o       به خودش تهمت می زند، o        انتظار این را دارد که تنبیه شود، o       قبل از هرکس خود را ملامت می کند. و این در واقع همان ملامت هایی است که دوست داشته دربارۀ عشق ازدست رفتۀ خود بیان کند. o       اسکیزویید می ترسد عاشق شود، چون شک دارد نکند این عشق مسموم باشد و خرابی به بار آورد. از طرف دیگر نمی تواند عاشق شود چون برای عاشق شدن باید بیان عشق را بیان بکند،  ولی با بیان عشق می ترسد که چیزی از دست دهد، پس ترجیح می دهد چیزی از دست ندهد و در خود نگاهش دارد.

متن کامل در:

شوخی با روانشناسی

1.    سلام. به مرکز مشاوره تلفنی خوش آمدید o       چنانچه به اختلال وسواسی ـ اجباری Obsessive – Compulsive Disorder- OCD  مبتلا هستید پشت سر هم کلید 1 را فشار دهید. o       چنانچه به اختلال هم وابستگی  Co – Dependency  مبتلا هستید لطفا از کسی بخواهید که کلید 2 را برایتان فشار دهد. o       چنانچه چند شخصیتی هستید لطفا کلید های  3 و 4 و 5 و 6 را فشار دهید o       چنانچه دچار هذیان پارانویید هستید ما می دانیم که شما کی هستید و چه می خواهید فقط روی خط بایستید تا ما خط را کنترل کنیم o       چنانچه دچار اسکیزو فرنی هستید خوب گوش دهید تا یک صدای آرامی به شما بگوید که چه کلیدی را فشار دهید o       چنانچه دچار افسردگی هستید مهم نیست چه کلیدی را فشار دهید چون کسی جواب نخواهد داد o       چنانچه به هزیان مبتلا هستید و گاهی نیز دچار توهم Hallucinate  می شوید لطفا بدانید که آنچیزی که شما کنار سرتان نگه داشته اید  یک موجود زنده است و میخواهد گوشتان را با یک گاز بکند! 2.    یک روان پریش فکر میکند که دو دو تا میشود پنج تا o       یک روان آزرده میداند که دو دو تا میشود چهار تا اما از این موضوع ناراحت است 3.    بیمار: آقای دکتر همسرم فکر میکنه که من دیوونه ام چون خیلی سوسیس دوست دارم. o       روانشناس: مهم نیست! چون منم خیلی سوسیس دوست دارم. o       بیمار: چه خوب آقای دکتر. پس لازم شد بیایی و کلکسیون منو ببینی. چون من صدها مدل سوسیسو جمع کردم! 4.    بیمار : آقای دکتر من دوشخصیتی هستم o       دکتر : خوبه ، حالا با هم میشیم چهار تا 5.    یک بازرس دولتی به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانی، از یک روان پزشک پرسید: شما چطور می فهمید که یک بیمار روانی به بستری شدن نیاز دارد یا نه ؟ o       روان پزشک گفت : ما وان حمام را پر از آب می کنیم و یک قاشق چایخوری ، یک فنجان و یک سطل جلوی بیمار می گذاریم و از او می خواهیم که وان را خالی کند. o       بازرس گفت: آهان! فهمیدم ، آدم عاقل باید سطل را بردارد چون بزرگ تر است… o       روان پزشک گفت : نه ! آدم عاقل درپوش زیر وان را برمی دارد. شما هم مثل اینکه باید بستری شوید می خواهید تخت تان کنار پنجره باشد؟ 6.    یه روز یه آقایی میره پیش یه روانپزشك و میگه: o       آقای دكتر، من هر شب خواب می بینم دارم با یه عده خر فوتبال بازی می كنم؛ یه دوایی چیزی بهم بدید كه دیگه از این خوابا نبینم. o       دكتره میگه: بیا آقا، این قرصها و این شربت رو امشب بخور؛ دیگه این خوابا رو نمی بینی. مرده میگه: آقای دكتر، نمی شه اینها رو از فرداشب بخورم؟ آخه امشب فیناله.

     I      شوخی                  Humor     II     طعنه                   Sarcasm    III     هزل            Facetiousness     IV    هجو                   Lampoon      V    طنز                         Satire     VI    مسخرگی            Mockery    VII    توهین                     Insult

   I            شوخی

o       مزاح. o       استهزا، بذله، جوک، خوشمزگی، دعابه، ریشخند، لاغ، لطیفه، لودگی، متلک، مداعبت، مزاح، مسخرگی، مسخره، مطایبه، o       بیحیایی، بیشرمی، گستاخی o       ظرافت، قذرات، لافی، لطیفه، ملاعبت o       Gag, Humor, Jape, Jest, Jocoseness, Jocularity, Joke, Jollity, Lark, Play, Playfulness, Quip, Spoof, Story, Waggery, Witticism

  II            طعنه

o       سخن کنایه‌آمیز که معمولاً به منظور توهین، تمسخر، و سرزنش بر زبان می‌آید. o        بدگویی، سرزنش، شماتت، طعن، لوم، ملامت، نیش و کنایه o       نیزهزنی، ضربتنیزه، گوشه و کنایه زدن o       Barb, Irony, Quip, Sarcasm, Taunt

  III            هزل

o       . مزاح؛ شوخی؛ سخن غیر جدی. سخن بیهوده. o       سخن منظوم یا منثور که محتوی مضامین غیراخلاقی و غیراجتماعی است. o       بذله گویی، جوک، شوخی، طیبت، ظرافت، لاع، لافی، لطیفه، لودگی، مزاح، مسخرگی، مسخره، مطایبه، هجا، هجو، هجو

  IV            هجو

o       بدگویی کردن؛ برشمردن معایب کسی. o       سخریه، مسخره، هجا، هجویه، هزل، بیهوده، پوچ، مبتذل، مزخرف، مهمل، نامربوط. o       Burlesque, Lampoon, Libel, Mockery, Satire, Squib

  V            طنز

o       شیوۀ ادبی که در آن عیوب فردی و اجتماعی به منظور اصلاح این عیوب به‌صورت خنده‌آوری نمایش داده می‌شوند. o       طعنه؛ سرزنش.؛ مسخره کردن. o       استهزا، فکاهه، فکاهی، مسخره، هزل o       ناز، طعنه، سرزنش، افسوس کردن، مسخره کردن

   VI            مسخره و مسخره بازی

o       مَسخَره .آنکه مردمان با وی مطایبه کنند و استهزا و سخریه نمایند. آنکه مردمان به او سخریه و استهزاء کنند. آنکه بر او فسوس کنند. Buffoonery, Caper, Charade, Deviltry, Drollery, Foolery, Jest, Play, Prank, Travesty, Waggery o       مسخره بودن.. Ridiculousness o       مسخره کردن..Chaff, Deride, Jest, Mock, Rally, Scoff, Smile, Taunt, Tease o       استهزأکننده و ریشخندکننده و بذله گو و لطیفه گو و بیهوده گو و مقلد و خوش طبع و شوخ و آنکه چیزهای خنده دارو مضحک ظاهر می سازد، و هر چیز مضحک و خُرمّی آور. o       آنکه با کارها یا گفته های خنده آور مردم را خنداند. o       آنکه در دربار سلطانی شاه را به گفته ها و کرده های خویش خنداند. ریشخند کردن. هازل . ضحکه . لوده . افسوسگر. مضحکه . دلقک o       چرا چون ز یک اصل بود آدمی…..یکی عالم آمد یکی مسخره ؟ o       چون نشنوی همی و نبینی همی به دل…گوشت به مُطرب است و دو چشمت به مسخره .

  VII            توهین

o       خوار کردن ، خوار داشتن . سُست کردن . o       اهانت، بیحرمتی، تحقیر، خوارداشت، وهن، دشنام، ناسزا o       Affront, Cut, Brass, Effrontery, Flout, Indignity, Insult, Invective, Slap, Slight, Slur, Snub, Violation

  VIII            نیش

o       سخن گزنده- نشتر- نیشتر- زخم o       نوک هرچیز نوک‌تیز، مانندِ سوزن، خنجر، و نشتر. o       عضوی از بدن حشرات گزنده از قبیل عقرب، زنبور، و مار که زهر خود را به‌وسیلۀ آن داخل بدن انسان می‌کنند. o        چهار دندان نوک‌تیز جلوی دهان انسان، دو در بالا و دو در پایین؛ انیاب.

August 2018

دل نازکی !

دل نازکی مریضیه دکتر؟

باس نمونه برداری کنین؟ آزمایشی، چیزی؟

میشه جراحی کنین ابرهایِ گلوم رو دربیارین؟

می دونم خطر داره اما خطرش کمتره از حرفهایی که قورت میدیم.

🔹من خیلی خسته شدم دیگه.

🔺خسته شدم از این همه شب، از این همه روز. از این همه هی ” درست میشه، نترس” گفتن به خودم که بدونم دروغه و دیگه هیچی هیچ وقت درست نمیشه.

اصلا آدم دلش میخواد بترسه. دلش میخواد ابر بشه، بباره بلکه تموم بشه این همه سرب داغ توی گلو، توی نگاه.

🔹کاری میشه کرد؟ میشه تو این داستان پیوند اعضا و اینا مثلا چشمامو بفروشم به جاش دو تا بال بخرم؟

 گفتم اون  آقا می خواد کلیه شو بفروشه؟ میشه منم بفروشم؟ چشمامو؟ گلومو؟ همه رو بدم، دو تا بال کوچیک بگیرم.

 اون وقت گنجیشک بشم پر بکشم برم تا خونهِ ایلو …. بشینم رو درخت و، ….

🔹میشه دیگه، نمیشه؟

🔔 داری گریه میکنی دکتر؟ چه دل نازک شدی…

برگرفته از دکتر حمید سلیمی

حیف !  با اینکه دوستت دارم          سهمِ دستانم از تو پرهیز است

قسمتم نیستی و این یعنی ؛        زندگی واقعا غم انگیز است !

امید صباغ نو

July 2018

از من میپرسند ولی دلم شکسته

‌ گزیده ای از فرامرز عرب عامری

گاه می پرسند از من عاشقش هستی هنوز؟ بی تفاوت بودنم را گریه می ریزد بهم

این روزها چه قدر هوای تو می کنم حتی غروب، گریه برای تو می کنم

گاهی کنار پنجره ام می نشینم و چشمی میان کوچه، رهای تو می کنم

خیره به کوچه می شوم اما تو نیستی یاد تو، یاد مهر و وفای تو می کنم

خود نامه ای برای خودم می نویسم و آن را همیشه پست به جای تو می کنم

وقتی که نامه می رسد از سوی من به من می خوانم و دوباره هوای تو می کنم

دلم شکسته و اوضاع درهمی دارد و سالهاست برای خودش غمی دارد

تو در کنار خودت نیستی نمی دانی که در کنار تو بودن چه عالمی دارد

نه وصل دیده ام این روزها نه هجرانت بدا به عشق که دنیای مبهمی دارد

بهشت می طلبم از کسی که جانکاه است کسی که در دل سردش جهنمی دارد

گذر کن از من و بار دگر به چشمانم بگو ببار اگر باز هم “نمی” دارد

دلم خوش است در این کار وزار هر “بیتی” برای خویش “مقام معظمی” دارد

برام مرگ رقم می زنی به لبخندت که خندۀ تو چه حق مسلمی دارد

June 2018

دَرد و دُرد

دَرد کِشی و دُرد کِشی

در قدیم، زمانی که ساقی شراب را میگرداند و مِی در ساغر مِی خوران میریخت، آنها که زودتر مست میشدند از دور خارج میشدند. اما آنها که دیرتر مست میشدند، ساقی به تدریج بخش ناصاف شراب که در تهِ سبو مانده بود در ساغرهاشان میریخت.

برخی هم که خراباتی بودند، و یا توانایی پرداختِ می صاف را نداشتند، صبر میکردند تا ته­ مانده شراب را که دور میریختند را گرفته و بنوشند.

دُردکشان: باده نوشانی که توانایی خریدِ شراب ناب و خالص را نداشته و ناگزیر، ته­ مانده شراب را که ارزانتر بود میخریدند و مینوشیدند.

دُرد، دُرده، دُردی= آنچه از مایعات خصوصاً شراب ته‌نشین شود و در ته ظرف جا بگیرد؛ لای؛ لِرد.

دُردکِش=کسی که دُردِ شراب را بخورد؛ دُردخوار؛ دُردی‌خوار؛ دُردآشام

دلِ پُر دُردیَم را صاف گردان …..

تو از­برایِ­ عشقی ­و عشق از برایِ­ تو         من­ از­برایِ دَردَم­و دَرداز ­برایِ­ من

مرا خود ساقیِ حُسنِ وَفا مُرد           که صاف آمد تُرا قِسم و مَرا دُرد

اَگر از آهنی، فرسوده گَردی      وَگر سَنگی، چو بِیدِ پوده گردی

اگر هستی تو چون خورشید، مَه روی       چو خورشیدَت کند آخر سِیه روی

اگر صافِ جهانی، دُرد گَردی         وَگَر مَردِ بزرگی، خُرد گَردی

تا دل به غمِ عشقِ تو در خواهد بود    دُردی کِش و رِند و دَربِدَر خواهد بود

بر لوح نوشته­ اند کاین بی­ سَر­ و ­بُن    هر روز به صَد نوع بَتَر خواهد بود

مُرغی که بدید از مِیِ این دریا دُرد     عمری جان کَند و رَه سویِ دریا بُرد

گفت: این­ همه آب را به تنها بخورم؟     یک قطره بِدُو رسید و در دریا مُرد

دَردا که زِ دُردیِ جهان مَست شُدیم    پُشتی چو کمان و تیر از شست شُدیم

آمد شُدِ ما نگر که در آخرِ عُمر       از پای درآمدیم و از دست شُدیم

دوا کُن ای طبیبِ کاردیده           دلم زیرا که هست آزار دیده

از آن جامِ مُحبّت زآنکه خوردی        بمن آور از آن جامِ تو دُردی

زِ دُردِ جام خود دَردَم شفا دِه         دلم از رنگِ نقشِ خود صفا دِه

زِ دَردِ عشقت ای جانان جُمله          شدم رنجور، ای درمان جمله

گَهی اندر خراباتست ساکن         گَهی اندر مُناجاتست ایمن

گَهی در کعبه بر دَرگَه ستادست      گَهی بر خاکِ پایِ شَه فتادست

گَهی در مِی­کَده او دُرد ­نوش­ست    گَهی گویا و گَه­ گاهی خموش­ست

گر صاف­ مِی بما ندهند اهلِ مِی­کَده         ما دَردِ خود به­ دُردیِ ساغر دوا کنیم

گَر سَرِ ما داری و پَروایِ ما      ناز مکُن دَرد­کش و دُردنوش

ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان       مضطرب حال مگردان من سرگردان را

ترسم این قوم که بر دردکشان می‌خندند        در سر کار خرابات کنند ایمان را

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان        نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست

سر فرا گوش من آورد به آواز حزین         گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست

عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند        کافر عشق بود گر نشود باده پرست

برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر   که ندادند جز این تحفه به ما روز الست

بس تجربه کردیم در این دیر مکافات        با دردکشان هر که درافتاد بر افتاد

در شان من به دردکشی ظن بد مبر       کآلوده گشت جامه ولی پاکدامنم

بی تو ای سرو روان             با گل و گلشن چه کنم

برو ای ناصح و بر دردکشان خرده مگیر    کارفرمای قدر می‌کند این من چه کنم

عاشقان دردکش را در درونه، ذوق‌ها             عاقلان تیره دل را در درون، انکارها

ای ز تو دردکشان دردکشان                   دردیی که کندم دنگ بیار

مست رسید آن بت بی‌باک من                   دردکش و دلخوش و چالاک من

همرنگ جماعت شو تا لذت جان بینی       در کوی خرابات آ تا دردکشان بینی

دیدم که در او دردسری بود و دگر هیچ    با دردکشان باز به میخانه دویدم

ساقی! مِیِ صافی  به  حریفانِ    دگر  ده       من  دُرد کِشَم،  ذوقِ  مِیِ  ناب   ندارم

مقام دردکشانی که در خراباتند        یقین بدان که ورای همه مقامات است

هزار خم ز می صاف عشق نوشیده      از آن به دردکشان یک دو ساغر آورده

صاف است به گردون دل بی کینه مستان      زنگار نگیرد به خود آیینه مستان

در آینه هر نقش کجی راست نماید         کین مهر شود در دل بی کینه مستان

آیینه ز خاکستر اگر نور پذیرد                از دردکشی صاف شود سینه مستان

از گرد کدورت شود آیینه دل صاف             بارست به دل، صافی می دردکشان را

گر چه سزای خدمتت بندگی نکرده‌ام     چیست گنه که می‌کشم این همه ناسزای تو

خواجو اگر چه عشق را صبر بود دوا و بس          دردی دردکش که هم درد شود دوای تو

هم سیل بلا بدو رسیده       هم سیلی عاشقی چشیده

دردی کش عشق و درد پیمای       اندوه نشین و رنج فرسای

بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بود      خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست

هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست   عاشق دردی کش اندر بند مال و جاه نیست

پوده=کهنه و پوسیده. چوب پوسیده.

زندیق=کسی که در باطن کافر باشد و تظاهر به ایمان کند؛ ملحد؛ مرتد؛ کافر؛ بی‌دین.

May 2018

دلم گرفته ای دوست! روزگاریست که هم صحبت من تنهاییست

به تو ای دوست سلام

دل صافت نفس سرد مرا آتش زد

کام تو نوش و دلت گلگون باد

بهل از خویش بگویم که مرا بشناسی

روزگاریست که هم صحبت من تنهاییست              یار دیرینه من درد و غم رسواییست

عقل و هوشم همه مدهوش وجودی نیکوست                ولی افسوس که روحم به تنم زندانیست

چه کنم با غم خویش؟             گه گهی بغض دلم میترکد  دل تنگم زعطش میسوزد

شانه ای میخواهم    که گذارم سر خود بر رویش و کنم گریه که شاید کمی آرام شوم

ولی افسوس که نیست

کاش میشد که من از عشق حذر میکردم                یا که این زندگی سوخته سر میکردم

ای که قلبم بشکستی و دلم بربودی                  زچه رو این دل بشکسته به غم آلودی؟

من غافل که به تو هیچ جفا ننمودم                           بکن آگه که کدامین ره کج پیمودم

ای فلک ننگ به توخنجرت ازپشت زدی                 به کدامین گنه آخرتو به من مشت زدی؟

کاش میشد که زمین جسم مرا می بلعید                  کاش این دهر دورو بخت مرا برمی چید

آه ای دوست که دیگر رمقی درمن نیست                       تو بگو داغتر از آتش غم دیگر چیست؟

من که خاکسترم اکنون و نماندم آتش – دیگر ای بادصبا دست زبختم بردار – خبر از یار نیار

دل من خاک شد و دوش به بادش دادم – مگر این غم زسرم دور شود

ولی انگار نشد – بگو ای دوست چرا دور نشد؟

بِهِل= بگذار؛ رها کن— کسی که بدهی خود را پرداخته یا حساب خود را واریز کرده و قرض و طلبی نداشته باشد.

من تماشای تو می کردم و غافل بودم        کز تماشای تو خَلقی به تماشای منند

گقته بودی که چرا محو تماشای منی            و چنان محو که یکدم مژه بر هم نزنی

مژه برهم نزنم تا که ز دستم نرود          ناز چشم تو بقدر مژه بر هم زدنی

دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من      گر از قفس گریزم کجا روم، کجا من؟

کجا روم که راهی به گلشنی ندارم      که دیده بر گشودم به کنج تنگنا من

نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل           چو تخته پاره بر موج رها رها رها من

ز من هر آن که او دور چو دل به سینه نزدیک        به من هر ان که نزدیک از او جدا جدا من

نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی      که تر کنم گلویی به یاد آشنا من

زبودنم چه افزود ؟ نبودنم چه کاهد؟       که گوید به پاسخ که زنده ام چرا من

ستاره ها نهفتم در آسمان ابری       دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من

روزگاریست که هم صحبت من تنهاییست

روزگاریست که هم صحبت من تنهاییست


کجا برم، به کی بگم؟

وقتی میری تنهام و، نمی­ گیری دستام رو، به کی بگم؟

 وقتی میری داغونم، حالم رو نمیدونم، به کی بگم؟

بعد تو من دردهام رو، غُصّه­ هایِ شب هام رو، به کی بگم؟

بدونِ تو میترسم، تو حواست نیست اصلاً، به کی بگم؟

بیا چشام به این دَرِه، بدونِ تو نمی‌گذره، شبایی که خرابه حالم!

کجا برم که بعدِ تو، خیابونایِ شهرِ من، نگاهت رو یاد من نیارن؟

او گم شد و من محرومم و هم میترسم

بوی آن گمشده گل را ز چه گلبن خواهم؟         که چو باد از همه سو می دوم و گمراهم

همه سر چشمم و از دیدن او محرومم                        همه تن دستم و از دامن او کوتاهم

داشتم یاری و یاران چه قیامت یاری                    قامتی داشت به دلخواه و رخی زیبا هم

دیگر از دیدن چشمان سیه می ترسم                    که سیه چشم مهی با نگهی زد راهم

باده ای هست و پناهی و شبی شسته و پاک       جرعه ها نوشم و ته جرعه فشانم بر خاک

 نم نمک زمزمه واری ، رهش اندوه و ملال           می زنم در غزلی باده صفت   آتشناک

باده کم کم دهدم شور و شراری که مپرس          بزدم ، افتان خیزان ، به دیاری که مپرس

 گوید آهسته به گوشم سخنانی که مگوی          پیش چشم آوردم باغ و بهاری که مپرس

آتشین بال و پر و دوزخی و نامه سیاه                 جهد از دام دلم صد گله عفریته ی آه

بسته بین من و آن آرزوی گمشده ام                  پل لرزنده ای از حسرت و اندوه نگاه

 گرچه تنهایی من بسته در و پنجره ها            پیش چشمم گذرد عالمی از خاطره ها

 مست نفرین منند از همه سو هر بد و نیک        غرق دشنام و خروشم سره ها ، ناسره ها

 گرچه دل بس گله ز او دارد و پیغام به او                 ندهد بار ، دهم باری دشنام به او

 من کشم آه ، که دشنام بر آن بزم که وی           ندهد نقل به من، من ندهم جام به او

 روشنایی ده این تیره شبان بادا یاد                              لاله برگ تر برگشته ، لبان ، بادا یاد

شوخ چشم آهوک من که خورد باده چو شیر            پیر می خوارگی ، آن تازه جوان ، بادا یاد

 باده ای بود و پناهی ، که رسید از ره باد            گفت با من : چه نشستی که سحر بال گشاد

 من و این ناله ی زار من و این باد سحر                       آه اگر  ناله ی زارم نرساند به تو باد


دیوانه تر از من !

ایلو بنشین، خاطره­ ها را رو­کن       لب وا کن و با واژه بزن جادو کن

ایلو تو بگو، حرف بزن، نوبتِ توست       بعد از من­ و جان­ کندنِ ­من، نوبتِ ­توست

ایلو مگذار از دَمِ خود دود شوم         ایلو مپسند این همه نابود شوم

ایلو بنشین، سینه و سَر آوردم          پیمانم و خونابِ جگر آوردم

پیمانم و خون در دَهَنم می­رقصد      دستانِ جنون در دهنم می­رقصد

مجنونِ­ تو هستم که فقط­ گوش­ کُنی       بُگذاری­ اَم و باز فراموش کُنی

دیوانه تر از من چه کسی هست، کجاست؟     یک عاشقِ این گونه از این دست کجاست؟

من را  بُگُذار عشق  زمین­ گیر  کُند       این  زخم سراسیمه  مرا پیر   کُند

این پِچ ­پِچِ­ ها چیست؟ رهایم بکنید        مردم! خبری نیست، رهایم بکنید

من را بگذارید که پامال شود         بازیچهِ اطفالِ کهنسال شود

من را بگذارید به پایان برسد            شاید لَت و پارَم به خیابان برسد

من را بگذارید بمیرد، به دَرَک            اصلاً برود خاک بسر شَد، به دَرَک

من شاهدِ نابودیِ دنیایِ منم         باید بروم دست به کاری بزنم

حرفت همه ­جا­ هست، چه باید بکنم؟      با این همه بُن بست چه باید بکنم؟

من عشق شدم، مرا  نمی­ فهمیدند        در شهرِ خودم مرا  نمی­ فهمیدند

این دغدغه را تاب نمی آوردند             گاهی همگی مسخره‌ام می‌کردند

بعد از تو به دنیایِ دلم خندیدند         مَردُم به سراپایِ دلم خندیدند

ایلو تو ندیدی که چه با من کردند؟     مَردُم چه بلاها به سَرَم آوردند؟

من پایِ بدی های خودم می مانم      من پایِ بدی هایِ تو هم می مانم!

این ها همه کم لطفیِ دنیاست عزیز                    این شهر مرا با تو نمی خواست عزیز

دیوانه ام، از دستِ خودم سیر شدم               با هر کسِ همنامِ تو درگیر شدم

ای تُف به جهانِ تا ابد غم بودن                   ای مرگ بر این ساعتِ بی هم بودن

یادش همه جا هست، خودش نوشِ شما                         ای ننگ بر و مرگ بر آغوشِ شما

شمشیر بر آن دست که بر گردنش است                       لعنت به تنی که در کنارِ تنش است


سعی کردم، ولی از پا درآمدم

سعی کردم که تو را “کم” کنم از زندگی‌ام          زندگی کم شد و دیدم تو شدی زندگی‌ام!

شکسته تقدیر و شکسته تدبیر و شکسته تصویرم!       بغل بغل بغضم! نفس نفس مرگم! ولی نمیمیرم

گنجشکی که سال­ها ‎بر سیمِ برق نشسته … از شاخهِ درخت می­ترسد

می­خواهم ­تو را بکشم؛ امّا­، چاقو را در سینه ­خودم ­فرو­ می­کنم … تو­ کشته خواهی شد ،یا من؟

نبودنت، نقشه خانه را­ عوض کرده­ است؛ و هرچه مى­گردم،آن گوشه دیوانه اتاق را پیدا نمى­کنم؛

احساس مى­کنم،کسى­ که ­نیست، کسى­ که ­هست ­را، از پا در مى­آورد.


ابر را دیدم، ناله کردم، دلم ­شکست

ابر را دیدم که چون من چشمِ گریانی نداشت  …  

شیرینم و مغز سخنانم  تلخ است              عیشِ همه عالم از زبانم تلخ است

من، هم از خویش در عذابم که مدام     از گفتن حرف حق دهانم تلخ است

ناله کردم، دلِ صیاد مرا نرم کند       این اثر داد که آخر قفسم ز آهن کرد

بلبل، هوس گلبن  باغم نکند            پروانه هم آهنگ چراغم نکند

زین گونه که روزگار برگشته ز من            گر آب شوم،تشنه سراغم نکند

تشنه چون یک جرعه خواهد، کوزه و دریا یکی است

آستان و مسند دنیا، بر دانا یکی است

…  ز آهم نترسد آن که دلم را شکست

زینسان­ که ­جهان ­را ­خبری ­از ­غم ­ما ­نیست         ما هم ­خبری از غم ایام ­نگیریم

موجیم که آسودگی ما عدم ماست                   ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

ما هیچ نداریم جز از ساقی ­و مطرب            منت نکشیم از­ کس ­و ­انعام­ نگیریم

دلبسته ­سازیم ­و ­اسیر می ­نابیم                  گه موج ­شرابیم­ و ­گهی ­تار ربابیم

چون ز خاک خاکساری،   گل  دمیدن سر  کند

سر شود  یک  دسته  گل­،  خاک بر سر  کرده  را


ایلویِ من، عجب جایی به دادِ من رسیدی!

عجب جایی به داد من رسیدی تا من دنیارو زیباتر ببینم
تا من اونقد بخوام زنده بمونم باهات رویامو تا آخر ببینم
عجب جایی به داد من رسیدی تا من دنیارو تنهایی نگردم
تو تنها آدمی هستی که هیچوقت باهاش احساس تنهایی نکردم
تا از پیشت میرم دلتنگ میشم مرورت میکنن حرم نفس هام
به هیچکی جز تو احساسی ندارم به جز تو از خدا چیزی نمیخوام
تا وقتی که تو رو دارم کنارم چه فرقی داره کی هست و کی نیست
بگو داریم تو بیداری میبینیم که بین دستامون هیچ مانعی نیست
عجب جایی به داد من رسیدی تا من دنیارو زیباتر ببینم
تا من اونقد بخوام زنده بمونم باهات رویامو تا آخر ببینم
عجب جایی به داد من رسیدی تا من دنیارو تنهایی نگردم
تو تنها آدمی هستی که هیچوقت باهاش احساس تنهایی نکردم
پر از خوشحالی بی وقفه میشم تا دستام توی دستای تو میره
شاید این لحظه باور کردنی نیست که از خوشحالی من گریه ام میگیره
ببین تا پر شدم از ناامیدی غمو از تو دلم بیرون کشیدی
غمو از تو دلم بیرون کشیدی دارم دنیارو زیباتر میبینم
عجب جایی به داد من رسیدی
عجب جایی به داد من رسیدی تا من دنیارو زیباتر ببینم
تا من اونقد بخوام زنده بمونم باهات رویامو تا آخر ببینم
عجب جایی به داد من رسیدی تا من دنیارو تنهایی نگردم
تو تنها آدمی هستی که هیچوقت باهاش احساس تنهایی نکردم

میلاد افشین


ایلویی، این منم و آن تویی

آنکه دائم نفسش حس تو را داشت منم         این چنین عشق تو در سینه نگهداشت منم

آنکه در ناز فرو رفته و شاداب توئی           آنکه دل کاشت ولی دلهره برداشت منم

آنکه هرگز نگشود دفتر احساس توئی         آنکه رویای تو را خاطره پنداشت منم

آنکه کافر به دل مومن من بود توئی          آنکه هر شعر تو را معجزه انگاشت منم

آنکه بر سینه ی من خنجر غم کوفت توئی          او که قامت به قد تیر برافراشت منم

او که در باغ غزل گشت و خرامید توئی        او که یک بوته در این باغچه نگذاشت منم

او که عاقل شد و راه خردش جست توئی            آن که در مزرعه اش بذر جنون کاشت منم

سرخوش پارسا

April 2018

برای اردیبهشتی ها

وقتی برای ثانیه ها غم فراهم است     اردیبهشت نیست که اردیجهنم است

محمدصادق بخشی

اردیبهشت نیست که ؛اردی جهنم است           لبهای سرختان که دهان را گرفته اید

محمد علی پور شیخ علی

چیزی از این بهار در آغوش من کم است     تو نیستی و یکسره اردی جهنم است

فاطمه شمس

فصل بهار آمد و رنگ بهار نیست      اردی جهنم است زمانی که یار نیست

علیرضا بدیع

خرداد خشک آینه هایم بهشت نیست     بی تو نگاه آینه اردی جهنم است

جابر ترمک

اردیبهشت من بی تو اردی جهنم است           این شهر با قامت بهاریش، باز هم پر از غم است

باید که باشی و باشم در کنار تو         بی شک بدون تو بهشت هم برایم جهنم است

لیلا مظلوم یزدی

اردی بهشت برای همه سبز و خرم است              اردی بهشت ماست که اردی جهنم است

ناشناس

بس که در باران آن، تنها و غمگینم عزیز       با غمت اردیبهشت، اردی جهنم می شود

محمدصادق رزمی

اردیبهشت بی تو برایم جهنم است   اردی جهنمی که همیشه پر از غم است

احمد حسینی


معنیِ برگرد و مرهمِ سکوت

معنی برگرد و مرهم سکوت

ناز پَروَرده ­ای و دَرد نمی­دانی چیست                          گریهِ­ مُمتَدِ  یک مَرد نمی­دانی چیست

در کجا عِلمِ­ سُخن یاد گرفتی که هنوز                               ظاهراً معنیِ «برگرد» نمی­دانی چیست

شادمان باش ولی حالِ­ مرا هیچ مَپُرس                 آنچه غَم ­بر­سَرَم آورد نمی­دانی چیست

ای­ که می‌گفتی طبیبِ ­قلبِ ‌­خسته ­ای               کاش  دَردَم را نمی­ انباشتی،   مداوا   پیش­کش

در آن دنیا برایِ دیدنت شاید مجالی شد           همانا مرگ، پایانِ سُرورآمیزِ  دلتنگی­ است

نسیمی شاخه­ هایم­ را­ شکست و با خودم ­خواندم:    بهارِ­با تو بودن­­ ها چه ­شد؟ پاییزِ دلتنگی­ است

من که خاکستر شدم،  امّا تو هنگامِ وداع          کاش قدری بر­لبانت ­آهِ ­حَسرت داشتی

تو در دلِ منی و دیگران نمی­دانند                       تو چشم بسته­ ای و کرده ­ای فراموشم

چرا زبان بگشایم؟ که دَردهایِ بزرگ                          به جُز سکوت ندارند مَرهمی دیگر

  معنی برگرد و مرهم سکوت  معنی برگرد و مرهم سکوت

لذت دیوانگی و شادمانی از بازگشت ایلو برای بردن جان


لذت دیوانگی در سنگ ز طفلان خوردن است  …

لذت دیوانگی در سنگ ز طفلان خوردن است  …

بهر خرسندی خود گر دل من آزاری                    دل آزرده من را به چه خُرسند کنی؟

شمع گریان و من از دیده تر اشک فشان                  همه شب تا به سحر ماتم هم داشته ایم

خوی ما با ستم یار چنان بوده که یار                     لطف میکرده و ما چشم ستم داشته ایم

یار دل برد و پی بردن جان وعده نمود                          شادمانیم که یک بار دگر می‌آید!

March 2018

دنیای خوبی ساخته نشده

تمام لذّات و خوشی­ های این جهان، موقّتی و ناپایدار است.

بیت 1- بخت = شانس، طالع و اقبال

وَرطه = منجلاب، جای خطرناک، گرداب

رَخت = لباس ،وسایل زندگی

ما در این جهانِ خاکی بارها وبارها شانس و اقبالِ خویش را به تجربه آزمایش کرده‌ایم، سرد و گرم روزگار را چشیده ایم. نتیجه ­ای که گرفتیم، در کل، جایِ خوبی برای اقامت و ماندن نیست! یعنی زیبائی هایش به درد و رنج و به زحمتش نمی ارزد! شاید اگر همه اینطور می اندیشیدند، عشق را درک می کردند و بی عدالتی، تبعیض و فریبکاری اینقدر دامنه دار نبود، دنیا تصویر زیباتری داشت و قابل تحملّ تر به نظر میرسید. حال که چنین نیست و بشریّت روزبروز در منجلابِ کینه توزی و کدورت و جنگ و خونریزی گرفتارتر می گردد، بنابراین بهتر این است که از این دنیای پُر شَر و شور و پر رنج و درد، هرچه زودتر دل کَند و رفت. بیرون از این جهان هرچه که باشد بهتر از این رنجی ست که دایم می کشیم و دلپذیرتر از غمی ست که بی وقفه می خوریم.

بیت 2- دست گزیدن = نشانه دلگیری، نارضایتی و بی رَغبتی ست.

لَخت لَخت = پاره پاره

منظور از “گُل” معمولاً  گلِ سرخ است و این جز به سببِ سرخی و آتشناک بودن خوش بودنش نیست.

شاعر سوختن و ساختنش را با فرآیندِ جوششِ گل و شکوفا شدن و در نهایت سوختنش قیاس کرده و این دو را درهم آمیخته است. هنگامی که غنچه به مرحله شکوفایی نزدیک می شود، از درون نفس های آتشین (آه) می‌کشد و این آه هایِ سوزنده، او را به آتش می‌کشد و سرخی و آتشین بودنِ گل را رقم می زند. … از بس که زندگی رنج آور و اندوهبار است، دریغ میخورم بر زخمهای بیشمار نهانی که در اندرون دارم و از بس که آه های آتشین از نهادِ خویش برمیآورم، تن وجسمِ پاره پاره خود را همانندِ گل سوزانده­ ام.

بیت 3- دیشب بلبلی ازسر سوز عشق نغمه خوانی می کرد. بر من این صحنه که معشوقش بادقّت به ناله عاشقش گوش می داد چقدر خیال انگیز و دلپذیر بود. … امّا بلبلِ عاشق چه چیزی به معشوق می گفت:

بیت 4- بلبل خطاب به دلِ ناکام خویش می‌گوید: ای دل اگر آن گل سرخ نسبت به تو بی اعتنایی و نامهربانی میکند، غمگین مشو. تو شاد باش که او نیز تاوانِ تندخویی و سختگیری های خود را خواهد دید. به حُکم آنکه هر که تندخویی کند اوّلین جفا را درحقِّ خود می کند (یعنی اوقاتِ خودش نیزتلخ) می گردد. بنابراین قائده، او از این اقبالِ بَدی که برای خود رقم زده ، تا زمانی که از تند خویی دست بر ندارد خود نیز ترش روی خواهد نشست. … خوشحال باش که آن یار که به قهرت رانده، از اقبال خویش روی خوشی نخواهد دید.

بیت 5- اگر در آرزوی این هستی که مشکلات و مصائبِ دنیا بر تو سهل و آسان گردد. اگر دوست داری که فراز و فرودِ زندگانی تو را نیآزُرد و رنجیده خاطر نگردی ، پس تو نیز متقابلاً بایستی اولاً از دادنِ پیمان­ های ناپایدار و دروغین پرهیز کنی، دوماً لَحنِ برخورد با دیگران را تغییر داده و از گفتنِ سخن های درشت و نا مهربانانه به اطرافیان خودداری کنی. … اگر می خواهی هم سختی دنیا بر تو بگذرد و هم سستی آن، از درشت گویی در سخن و سست عهدی بپرهیز.

بیت 6- پَخت= زیرانداز . پَهن . پَخش

رخت و پخت = تعلّقاتِ دنیوی، دار وندار، اسباب و وسایل زندگی

دیگر زمانِ آن رسیده است که از اندوهِ هجران و سوز اشتیاقِ درونی، تمام زندگی‌ام را در آتش بسوزانم.

وقتی که به مراد نمیرسم و از وصالِ تو مَحروم هستم، زندگی به چه دردی میخورد؟

بهتر آنست که دار و ندار خویش را در آتش افکنم و خود را نابود سازم.

بیت 7- مـُراد = کامیابی و آرزو ، خواسته

میسّرشدی = ممکن میبود، فراهم می‌شد

مـُدام = همیشگی ، دایمی

تمام لذّات و خوشی­های این جهان، موقّتی و ناپایدار است.

اگر کامیابی بشر همیشگی بود و دوام داشت که دیگر امثالِ جمشیدها ازبین نمی رفتند!

آنها که روزگاری خود را فرمانروای مطلق میپنداشتند و گمان میکردند که به کامیابی رسیده­اند به ناگاه از تختِ کامرانی سرنگون شده و در دلِ خاک فرو رفتند.


کسی به درنمیزند

درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند                          به دشت پُر ملالِ ما پرنده پَر نمی زند

یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کُند                        کسی به کوچه سارِ شب درِ سحر نمی زند

نشسته ام در انتظارِ این غبارِ بی سوار                           دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

گذرگهی ست پُر ستم که اندر او به غیرِ غم                            یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

دلِ خرابِ من دگر خراب تر نمی شود                                  که خنجرِ غمت ازین خراب تر نمی زند!

چه چشمِ پاسخ است ازین دریچه های بسته ات؟        برو که هیچ کس ندا به گوشِ کر نمی زند!

نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست                          اگر نه بر درختِ تر کسی تبر نمی زند


حرف دلم را بزنم یا نزنم؟

حرفها دارم، امّا … بزنم یا نزنم؟         با توام، با تو، ایلویی! بزنم یا نزنم؟

     گفته بودم که به دریا نزنم دل، امّا       کُو دلی تا که به دریا  بزنم یا نزنم؟

خسته ­ام از آرزوها؛ آرزوهایِ شعاری       شوقِ پروازِ مجازی؛ بال هایِ استعاری

با نگاهی سرشکسته؛ چشم­هایی  پینه  بسته     خسته از درهایِ بسته؛ خسته از چشم ­انتظاری

   گاهی­ گمان ­نمی­کنی، ولی­ خوب­ می­شود         گاهی­ نمی­شود، که­ نمی­شود، که­ نمی­شود

    گاهی بساطِ عیش خودش جور می­شود      گاهی دگر، تهیّه به­ دستور می­شود

    گاهی ­هزار دوره­ دُعا بی ­اجابت ­است        گاهی نگفته قُرعه به نامِ تو می­شود

   گاهی­ گدایِ گدایی­ و بخت با تو یار ­نیست     گاهی تمامِ شهر گدایِ تو می­شود

زيباپرستیِ دلِ­ من بی ­دليل نيست    زيرا به اين­ دليل پرستيده ­ام تو ­را

 با آ نكه جُز سُكوت جوابم نمی­دهی      در­هر سؤال از همه پرسيده ­ام تو­ را

پیشینیان با ما ،   در کارِ این دنیا چه گفتند؟

گفتند : باید سوخت     گفتند : باید ساخت

 گفتیم : باید سوخت،  امّا نه با دنیا ، که دنیا را !

گفتیم : باید ساخت،   امّا نه با دنیا ، که دنیا را !


هدیه عشق؛ عذاب وجدان

این هدیه عشق است به دیوانه که باید           با درد بخنداند و با درد بگرید

غربت فقط اینستکه شخصی وسط جمع      آرام بیاندیشد و خونسرد بگرید

زشت است که پیمان وسط خواندن یک شع            با آمدن واژه ایلو بگرید

زشت است، ولی زشتتر اینست که عشقت     بر شانه یک آدم دیگر بگرید

گریه می­کرد بگذرم از او           دم ­آخر عذاب وجدان داشت

شهریاری که نیمه من بود              نفسش ­قطع شد ولی جان داشت

اشک­هایی­ که ­وقت ­رفتن ریخت         دیدم ­و ­فکر حال ­او کردم

باز برگشتن­اش کنارم را                    قبل خوابیدن آرزو کردم

February 2018

غلط کردم غلط

تکیه کردم بر وفای او غلط کردم، غلط                  باختم جان در هوای او غلط کردم، غلط

عمر کردم صرف او فعلی عبث کردم عبث           ساختم جان را فدای او غلط کردم، غلط

دل به داغش مبتلا کردم خطا کردم، خطا             سوختم خود را برای او غلط کردم، غلط

اینکه دل بستم به مهر عارضش بد بود، بد        جان که دادم در هوای او غلط کردم، غلط

از برای خاطر اغیار خوارم میکنی                  من چه کردم کین چنین بی اعتبارم میکنی

روزگاری آنچه با من کرد استغنای تو                        گر بگویم گریه ها بر روزگارم میکنی

سوی بزمت نگذرم از بس که خوارم کرده ای   ا نداند کس که چون بی اعتبارم کرده ای

نا امیدم بیش از این مگذار خون من بریز          چون به لطف خویشتن امیدوارم کرده ای


معنی هرگز

معنی هرگز:

آری، آن روز چو می رفت ایلو، داشتم آمدنش را باور

من نمی دانستم، معنیِ «هرگز» را

تو چرا بازنگشتی دیگر؟

آه ای واژۀ شوم، خو نکرده است دلم با تو هنوز


 … چه میکنی؟

چه می کنی ؟ چه می کنی ؟  درین پلید دخمه ها – سیاهها ، کبودها – بخارها و دودها ؟

ببین چه تیشه میزنی به ریشه جوانیت – به عمر و زندگانیت – به هستیت ، جوانیت

تبه شدی و مردنی – به گورکن سپردنی – چه می کنی ؟ چه می کنی ؟

چه می کنم ؟ بیا ببین – که چون یلان تهمتن – چه سان نبرد می کنم

اجاق این شراره را – که سوزد و گدازدم – چو آتش وجود خود – خموش و سرد می کنم

که بود و کیست دشمنم ؟ یگانه دشمن جهان – هم آشکار ، هم نهان

همان روان بی امان – زمان ، زمان ، زمان ، زمان

سپاه بیکران او – دقیقه ها و لحظه ها – غروب و بامدادها – گذشته ها و یادها

رفیقها و خویشها – خراشها و ریشها – سراب نوش و نیشها

فریب شاید و اگر – چو کاشهای کیشها

بسا خسا به جای گل – بسا پسا چو پیشها

دروغهای دستها – چو لافهای مستها – به چشمها ، غبارها

به کارها ، شکستها – نویدها ، درودها – نبودها و بودها

سپاه پهلوان من – به دخمه ها و دامها – پیاله ها و جامها

نگاهها ، سکوتها – جویدن بروتها – شرابها و دودها – سیاهها ، کبودها

بیا ببین ، بیا ببین – چه سان نبرد می کنم

شکفته های سبز را – چگونه زرد می کنم

بروت=سبیل .مجازاً کبر و غرور.

January 2018

ایلویِ من، هرگز نیا

ایلوی من هرگزنیا

ایلوی من،   قول بده که خواهی آمد؛    امّا  هرگز  نیا!

از تو دور شدم…     مثل ابر از دریا …     امّا هر جا رفتم …        باریدم

ایلوی من هرگزنیا ، اگر  بیایی،      همه چیز خراب میشود

دیگر نمی­توانم،   اینگونه با اشتیاق،   به کوچه و خیابان خیره شوم

من خو کرده ­ام، به این انتظار،  به این پَرسه زَدن ها، در همه جا

ایلوی من هرگزنیا ، اگر بیایی، من چشم به راهِ چه کسی بمانم؟

مانده ­ام چگونه تو را فراموش کنم؛

اگر تو را فراموش کنم،  باید سال‌هایی را نیز  که با تو بوده­ ام فراموش کنم؛

دیگر چه فرق می کند،   باشی یا نباشی، من با تو زندگی می کنم!

سال‌هاست،تلفنی در جمجمه‌ام زنگ می‌زند و من، نمی‌توانم گوشی را بردارم

سال‌هاست شب و روز ندارم؛ اما بدبخت‌تر از من هم ­هست

او،      همان کسی‌ست که به من زنگ می‌زند

ایلوی من هرگزنیا ، دیگر منتظرِ  کسی  نیستم؛ هر که آمد، ستاره از  رویاهایم  دُزدید

     منتظرِ     کسی    نیستم؛ از سَرِ خستگی،  در این ایستگاه نشسته‌ام !

مرا ببخش…؛  اگر دوستت دارم و  کاری از دستم بر نمی­آید.. !.


دشوارتر از رنج عشق

دشوارتر از رنج عشق‌

گویی که زِ عشق  دست بردار      این کار زِ دست من نیاید

     من کوهِ­ غمِ ­تواَم ولیکن     زین کوه  دِگر صدا  نیاید

گفتمش:‌ هنگامِ­‌ وصل ­است ای­ بُتِ‌ نار    گفت‌:باش اکنون تا بَرآید، گفتم‌: از گُلِ خار؟

   گفت‌:پیمان! این ناله ­و ­آه و فَغان از جورِ کیست‌؟     گفتم‌: از جورِ تو، معشوقِ جفا کردار

      گفت‌:عاشقان را رنج باید بُرد،گفتم‌: رنجِ عشق‌؟    گفت‌:از آن دشوار تر،گفتم‌: فُراق یار؟

      گفت:آنچه ­سوزد جانِ عاشق‌،­گفتمش: جورِ رقیب‌؟     گفت‌: نه‌، گفتم‌: نگاهِ  یار  با اغیار؟

      گفت‌: آری‌،   گفتم‌:تو از اغیار نتوانی بَست­ چشم!     گاه گاهی گوشهٔ چشمی به من می‌دار

  گفت‌:دل­ ببِرُدند ­از کَفَت‌؟ گفتم‌:بلی، گفت‌:‌این جفا    ازکه سر زد؟گفتم‌: از آن­ طُرّهٔ طرّار

   گفت‌:گفتهٔ  دلدار گشت آیینِ گفتارِ ایلو؟  گفتمش: آیینِ­ جان­ است، آنچه گفته دلدارم ایلو

از داغِ غَمَت ایلو، می‌سوزم­ و­ می‌سازم     چون شمع زِ­سَر تا پا،می‌سوزم و­ می‌سازم‌

سُرخ ­از تَفِ­ عشقم ­دل‌، زَرد از ­غَمِ ایلویَم    دایم هم چو  پیمانت،می‌سوزم­ و ­می‌سازم

  نوریست­مرا در دل‌، ناریست­مرا درسَر   زین­هر دو چراغ‌آسا،می‌سوزم­ و­ می‌سازم

 با اشکِ روان­ چون­ شمع، بربسته ­لب ­از شِکوِه     مَردانه و پابرجا،می‌سوزم­ و ­می‌سازم

  شد جسمِ ­من از تَب، کانونِ  بلا، ایلو!   سخت­ است غَمَم امّا،می‌سوزم ­و­ می‌سازم


آشیان تو

آشیان تو

تنهاییِ یک درختم

و جز این‌ام هنری نیست

که

آشیان تو باشم!

چندان دخیل مبند که بخشکانی‌ام از شرمِ ناتوانی‌ خویش:
درختِ معجزه نیستم. تنها یکی درختم. نوجی در آبکندی، و جز اینم هنری نیست که آشیانِ تو باشم،
تختت و تابوتت.

یادگاریم و خاطره اکنون. ــ دو پرنده. یادمانِ پروازی و گلویی خاموش. یادمانِ آوازی.

شگفتا، که نبودیم، عشقِ ما، در ما، حضورِمان داد.

پیوندیم اکنون، آشنا، چون خنده با لب و اشک با چشم،

واقعه‌ی نخستین دمِ ماضی.


عشق است؛ حرام است

منزل­ گَهِ دل­ها، همه کاشانۀ  عشق است                   هر جا که دلی گُم شده، در خانۀ عشق است

خاموشیِ ­من، قُفلِ نهان­خانۀ­ عشق ­است                           افسانۀ  من،  گریۀ  مستانۀ  عشق ­است

     ویرانۀ   جاوید   بماند   دلِ  بی­عشق                            آن دل شود آباد، که ویرانۀ  عشق است

پیمان،دل­ و ­دین باخته ­ای،دلخوشِ ­او باش                                   این­ها  ثمَرِ کاشتنِ  دانۀ عشق است

   دیوانه دلِ­ من، که دَراو فِتنه زَنَد جوش                               گَنجی­ است که‌ آرایشِ ویرانۀ­ عشق ­است

 صَد دِشنه خورَد­ عقل، که­ خاری­ کِشَد از پای                            این­ها گُلِ ­آن­است ­که بیگانۀ عشق ­است

    از منطق و حکمت،  نگُشاید  اَثرِ  شوق                             این­ها همه آرایشِ افسانۀ عشق ­است

ما را به ­طَرَب موعظت و پَند حرام­ است                                     بر اَهلِ مُحبّت، دلِ خُرسَند حرام ­است

      ناصح، مگُشا لب، که گُنه کار نَگردی                                 در شرعِ ملامت­ زدگان، پَند حرام ­است

       دارم هوسِ دیدنِ ماهی که به رویش                                   غیر از نظرِ لُطفِ خداوند حرام­ است

یا‌رَب چه بلایی­ است که­ در مذهبِ خوبان                              دشنام­ حَلال­ است و شکرخَند حرام ­است

     زندانیِ غم باش که در شرعِ مُحبّت                           صیدی که نشد کُشته درین بَند، حرام­ است

    پیمان بُوَد از مِی­کَدۀ  دَرد، قَدَح ­نوش                                      آن باده ننوشد که بگویند حرام ­است

Copyright - PaymanpSychology - Design H.L.O @