گزیده ای از حسین شریفی

 

نه کسی منتظر است، نه کسی چشم به راه        نه خیال گذر از کوچه ما دارد ماه

بین عاشق شدن و مرگ، مگر فرقی هست؟   وقتی از عشق، نصیبی نبری غیر از آه

به چه دل خوش کند آن خسته پلنگی که فقط      حاصلش زخم شد از پنجه کشیدن بر ماه

به امید گذر قافله از دشت مباش                        به عزیزی نرسد هر که درآید از چاه

چشم بسته است خدا بر همه بدهای جهان        تا که یک وقت نبیند تو بیفتی به گناه

عشق ورزیدن با قلب پشیمان سخت است     همه جا گند زدن راحت و جبران سخت است

تا که بیمار نگاه تو شدم فهمیدم        پیشگیری زچه رو راحت و درمان سخت است

تازه فهمیده ام انگار چرا…عاشق را      طاقت و تاب نگهداری ایمان سخت است

تار موی تو گره خورد به پود دل من        گره بگسستن از این زلف پریشان سخت است

با منی که به سرآغاز تو دل خوش کردم       ناگهان گفتن از لحظه پایان، سخت است

وقت آن است که یعقوب بداند از مصر      راه برگشتن گمگشته به کنعان سخت است

میتوان ساده ز سرمای سلامت فهمید      با منه یخ زده امسال زمستان سخت است

من و تو وصله هم گرچه نبودیم ولی      دیدن بدست تو در دست رقیبان سخت است

مثلا آمدم از فکر تو بیرون اما            زخیال تو فراموشی آسان سخت است

آخرش هم تو نفهمیدی و من فهمیدم          بیخیالت شدن ای عشق به قرآن سخت است