March 2019

خفه خون

ای کاش می توانستم فریاد بزنم….

زبانم بسته، قلمم شکسته، دستم بریده، چشمم کور …

فریاد میخواهم…  فریادی از ته دل… فریادی با ندای “دوستت دارم هنوز ایلوی من”.

فریاد میخواهم… فریادی حاوی همه دلتنگی هایم، …

فریادی خفه شده در گلو، فریادی از اعماق صمیمیت، فریادی از افكارم، احساساتم، آرزوهایم، ترس‌هایم و تو: مهمِ زندگیِ ام،

براستی! آیا راهی برای فریاد زدن جز سکوت برایم باقی مانده؟

خفه خون گرفتم… میفهمی؟ خفه خون … خفه خان

ساکت شده ام و انگشتانم را به دندان گرفته ام… تا مبادا …

«خفقان» !! سرکوب، خودآزاری …. گریه، نه! گریه نه، شیون!

سکوتی اجباری و مرگبار…

در این لحظه آرزویی جز پایانم ندارم.

(ای روزگار عافیت شکرت نکردم، لاجرم    دستی که در آغوش بود، اکنون به دندان می‌برم) سعدی

قدیمها میگفتند بهترین دوست انسان کتاب است،

بعد گفتن نه! بهترین دوست انسان، انسان است،

من میگویم بهترین دوست انسان، سیگار است …


نشسته‌ام به در نگاه می‌کنم
دریچه آه می‌کشد
تو از کدام راه می‌رفتی؟
خیال دیدن‌ات چه دلپذیر بود!
جوانی‌ام در این امید پیر شد
نیامدی و دیر شد.

هوشنگ ابتهاج

February 2019

ترسِ از دست دادن

تو عاشق نبودی که درد دل عاشقارو بفهمی       تو بارون نموندی که دلگیری این هوارو بفهمی

تو گریه نکردی ،برای کسی تا بدونی چی میگم       دلت تنگ نبوده میخندی تا از حس دلتنگی میگم

تو تنها نموندی که حال دل بیقرارو بفهمی      عزیزت نرفته که تشویش سوت قطارو بفهمی

تو از دست ندادی بفهمی چیه ترس از دست دادن     جای من نبودی بدونی چیه فرق بین تو و من

تو هیچ وقت نرفتی لب جاده تا انتظارو بفهمی     پریشون نبودی که نگذشتن لحظه هارو بفهمی

تو اونی که رفته چی میدونی از غصه ی جای خالی       من اونم که مونده چی میدونم از قصه ی بیخیالی

معصومه رضایی زاده

سوگ از دست دادن


پرنده، ماهی، گل

***

گفتی که پرنده‌ها را دوست داری، اما آنها را داخل قفس نگه داشتی.

 تو گفتی که ماهی‌ها را دوست داری، اما تو آنها را سرخ کردی.

تو گفتی که گل‌ها را دوست داری و تو آنها را چیدی.

پس هنگامی که گفتی مرا دوست داری، من شروع کردم به ترسیدن‏.

***

رفتم‌ راسته‌ پرنده‌ فروش‌ها و پرنده‌هایی‌ خریدم‌ برای‌ تو ای‌ یار،

رفتم‌ راسته‌ گل‌ فروش‌ها و گل‌هایی‌ خریدم‌ برای‌ تو ای‌ یار،

رفتم‌ راسته‌ آهنگرها و زنجیرهایی‌ خریدم، زنجیرهای‌ سنگین‌ برای‌ تو ای‌ یار،

بعد، رفتم‌ راسته‌ برده‌فروش‌ها و دنبال‌ تو گشتم، اما نیافتمت‌ ای‌ یار.

***

قهوه رو ریخ تو فنجون، شیرو ریخ رو قهوه، قندو انداخ تو شیرقهوه، با قاشق چایی خوری همش زد،

شیرقهوه رو خورد و فنجونو گذاشت، بی این که به من چیزی بگه،سیگاری چاق کرد،

دودشو حلقه حلقه بیرون داد، خاکسترشو تکوند تو زیرسیگاری، بی این که به من نگاهی کنه،

پاشد کلاشو گذاش سرش، بارونی شو تنش کرد چون که داشت می بارید، و زیر بارون از خونه رفت،

بی یک کلمه حرف، بی یه نگاه.

من سرمو گرفتم تو دستام و، اشکام سرازیر شد.

***

نخست قفسی بكشید، با دری باز، سپس، چند چیز زیبا بكشید،

ساده، ملوس، سودمند، برای پرنده،

سپس تابلو را روی درختی بگذارید، در باغ، در بیشه، یا جنگل،

حالا پشت درخت پنهان شوید، بی هیچ حرفی، یا حرکتی،

ممكن است پرنده زود سربرسد، ممكن هم هست سال ها بگذرد، تا راضی شود که بیاید،

دلسرد نشوید، صبر كنید، اگر آمدن پرنده، سال ها طول بكشد، باز صبر كنید،

این که پرنده کی می رسد، دیر یا زود، ربطی به خوبی تابلو ندارد،

وقتی آمد، او را در سكوت عمیق نگاه كنید،

صبر كنید تا وارد قفس شود، وارد که شد، در را آرام با قلم مو ببندید،

سپس، میله ها را یك به یك پاك كنید، حواستان باشد به پرهای پرنده دست نزنید،

حالا تصویر درخت را بكشید، و زیباترین شاخه هایش را برای پرنده انتخاب كنید،

سپس برگ های سبز را بكشید، نسیم خنك، ذرات نور، و صدای حشرات را،

در سبزه ها، در گرمای تابستان.

سپس صبر كنید تا آواز بخواند، اگر نخواند، نشانه بدی است، نشان می دهد كه این تابلوی بدی است،

اما اگر خواند نشانه خوبی است، نشان می دهد كه می توانید امضا كنید،

بنابراین خیلی آرام یكی از پرهای پرنده را بكنید، و نامتان را در گوشه ای از تابلو بنویسید.

***

امروز چه روزی است؟ ما خودِ تمامیِ روزهاییم ای دوست،

    ما خودِ زنده گی ایم، به تمامی ای یار،

    یكدیگر را دوست میداریم و زنده گی میكنیم، زنده گی میكنیم و یكدیگر را دوست میداریم، و

    نه میدانیم زنده گی چیست، و نه میدانیم روز چیست، و نه میدانیم عشق چیست.

***

ژاک پره‌‌ ور

ژاک پرِوِر  Jacques Prévert‏ (۱۹۰۰–۱۹۷۷) شاعر و فیلم‌نامه‌نویس فرانسوی بود. شعرهای او در جهان فرانسه‌زبان بسیار رایج است و در کتاب‌های درسی این زبان بسیار نقل شده‌است. او در نوئی-سور-سن نزدیک پاریس دنیا آمد. با دیدن فیلم‌های چارلی چاپلین شیفته سینما شد و بعدها برای کارگردان‌هایی مثل ژان رنوار، کلود اوتان لارا و مارسل کارنه فیلم‌نامه نوشت. از آن طرف، پای ثابت محفل سوررئالیستها بود. با لوئی آراگون و آندره برتون می‌گشت و شعر می‌گفت. شعرهایی که همیشه تا زمان مرگش، ۱۹۷۷، و بعد از آن خوب فروش می‌رفت و زیاد خوانده می‌شد.

2019 January

عشق، درد، فنتسی

من دوست می‌دارم جفا کز دست جانان می‌برم            طاقت نمی‌دارم ولی افتان و خیزان می‌برم

از دست او جان می‌برم تا افکنم در پای او                     تا تو نپنداری که من از دست او جان می‌برم

تا سر برآورد از گریبان آن نگار سنگدل                              هر لحظه از بیداد او سر در گریبان می‌برم

خواهی به لطفم گو بخوان خواهی به قهرم گو بران           طوعا و کرها بنده‌ام ناچار فرمان می‌برم

درمان درد عاشقان صبر است و من دیوانه‌ام             نه درد ساکن می‌شود نه ره به درمان می‌برم

ای ساربان آهسته رو با ناتوانان صبر کن                         تو بار جانان می‌بری من بار هجران می‌برم

ای روزگار عافیت شکرت نکردم لاجرم                     دستی که در آغوش بود اکنون به دندان می‌برم

گفتم به پایان آورم در عمر خود با او شبی                     حالا به عشق روی او روزی به پایان می‌برم

سعدی دگربار از وطن عزم سفر کردی چرا                      از دست آن ترک خطا یرغو به قاآن می‌برم

من خود ندانم وصف او گفتن سزای قدر او                   گل آورند از بوستان من گل به بستان می‌برم

طوعا و کرها= چه به اختیار و داوطلبانه و چه به اکراه و ناخواسته

خطا= ختا – هم نام منطقه‌ای است در تُرکستان که به داشتن زیبارویان معروف بوده. هم به معنی گناه و اشتباه استفاده می‌شود تا ایهام ایجاد شود و شعر دو معنیه شود.

یرغو=داوری … قاآن= لقب پادشاهان مغول

… و امّا … درمان درد عاشقان “صبر” است …

صبر= شکیبایی؛ بردباری؛ آرام؛ قرار.

• در طول تاریخ صبر بسیار ارزش داشت چون مردم نمیدانستند و نمیتوانستند. وقتی کسی درد و رنج داشت و برایش کاری نمیتوانست بکند، بهترین کار “صبر و تحمل” بود.
• در دنیای امروز یکی از “بدترین” صفتها در بیشتر موارد “صبر” است . یعنی آدم صبور موجودی است که نه تنها موفق که خوشبخت و سالم نیز نیست.
• در دنیای امروز بجای “صبر” مفهوم “فرصت” نشسته. آدم موفق کسی است که از همه فرصتهای موجود و ممکن به بهترین صورت ممکن به درستی استفاده میکند تا اینکه بگویند: گر صبر کنی ز غوره حلوا سازم که برای دنیای قدیم است . اگر حرف این است که کسی که صبر نمیکنه غر و نق میزنه مشکلش از نادانی است. آدمهایی که اهل صبرند معمولا میگذارند تا همه چیز خراب بشود. این نشانه آدمهایی است که انگیزه و هدف و میل به کار و کوشش ندارند. چالش و مبارزه در زندگی را نمیپذیرند و لذا در مقابل مسائل و مشکلات صبر میکنند.
• فرصت پشت در حیاط خلوت شما کمین میکند گاه بصورت بدبیاری ظاهر میشود. گاه شکل شکست موقتی میگیرد. فرصت در جامه مبدل ظاهر میشود و این یکی از ترفندهای فرصت است. به همین دلیل است که خیلی ها نمیتوانند فرصت مناسب را تمیز دهند.