فرانتس کافکا

فرانتس کافکا

Franz Kafka

فرانتس کافکا (زاده ۳ ژوئیه ۱۸۸۳ – درگذشته ۳ ژوئن ۱۹۲۴) یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان آلمانی‌زبان در قرن بیستم بود. آثار کافکا در زمرهٔ تأثیرگذارترین آثار در ادبیات غرب به‌شمار می‌آیند.

فرانتس کافکا به دوست نزدیک خود “ماکس‌برود Max Brod” وصیّت کرده بود که تمامِ آثار او را نخوانده بسوزاند. ماکس‌برود از این دستور وصیّت‌نامه سرپیچی کرد و بیشتر آثار کافکا را منتشر کرد و دوست خود را به شهرت جهانی رساند. پُرآوازه‌ترین آثار کافکا، رُمان کوتاه “مَسخ” The Metamorphosis و رُمان “محاکمه” The Trial و رُمان ناتمامِ “قصر” The Castle هستند.

اصطلاحاً، به فضاهای داستانی که موقعیت‌های پیش‌پااُفتاده را به شکلی نامعقول و فراواقع‌گرایانه توصیف می‌کنند، فضاهایی که در داستان‌های کافکا زیاد پیش می‌آیند، کافکایی می‌گویند.

کافکا در یک خانوادهٔ آلمانی‌زبان یهودی در پراگ به دنیا آمد. در آن زمان پراگ مرکز “بوهم” Bohemia بود، سرزمینی پادشاهی متعلّق به امپراتوری اتریش-مجارستان. او بزرگ‌ترین فرزند خانواده بود و دو برادر کوچک‌تر داشت، که قبل از شش سالگیِ فرانتس مُردند و سه خواهر که در جریان جنگ جهانی دوم در اردوگاه‌هایِ مرگِ نازی‌ها جان باختند.

پدرش بازرگان یهودی و مادرش زنی متعصّب بود. رفتار مستبدانه و جاه‌طلبانهٔ پدر چُنان محیط رُعب‌انگیزی در خانواده به‌وجود آورده بود که از کودکی سایه‌ای از وحشت بر روحِ کافکا انداخت و در سراسر زندگی هرگز از او دور نشد و شاید همین نفرت از زندگی در کنار پدری سنگ‌دل موجب شد که کافکا ابتدا به مذهب پناه بَرَد.

کافکا زبان آلمانی را به عنوان زبان نخست آموخت، ولی زبان چکی را هم کم‌وبیش بی‌نقص صحبت می‌کرد. همچنین با زبان و فرهنگ فرانسه نیز آشنایی داشت و یکی از رُمان‌نویسان محبوبش “گوستاو فلوبر” بود. آموزش یهودی او، به جشن تکلیف در سیزده سالگی و چهار بار در سال به کنیسه رفتن با پدرش محدود بود.

کافکا در سال ۱۹۰۱ دیپلم گرفت، و سپس در دانشگاه جارلز پراگ شروع به تحصیل رشتهٔ شیمی کرد، ولی پس از دو هفته رشتهٔ خود را به حقوق تغییر داد. این رشته آیندهٔ روشن‌تری پیشِ‌پایِ او می‌گذاشت که سبب رضایت پدرش می‌شد و دورهٔ تحصیل آن طولانی‌تر بود که به کافکا فرصت شرکت در کلاس‌هایِ ادبیات آلمانی و هنر را می‌داد. کافکا در پایان سال نخست تحصیلش در دانشگاه با ماکس‌برود آشنا شد که به همراه فلیکس‌ولش روزنامه‌نگار، که او هم در رشتهٔ حقوق تحصیل می‌کرد، تا پایان عمر از نزدیک‌ترین دوستان او باقی ماندند. کافکا در ژوئن ۱۹۰۶ با مدرک دکترای حقوق فارغ‌التحصیل شد و یک‌سال در دادگاه‌های شهری و جنایی به عنوان کارمند دفتری خدمت وظیفهٔ بدون حقوق خود را انجام داد.

کافکا در نوامبر ۱۹۰۷ به استخدام یک شرکت بیمهٔ ایتالیایی به نام Assicurazioni Generali درآمد و حدود یک‌سال به کار در آن‌جا ادامه داد. از نامه‌های او در این مدت برمی‌آید که از برنامهٔ ساعات کاری، شش صبح تا هشت شب، ناراضی بوده؛ چون نوشتن را برایش سخت می‌کرده‌است. او در ژوئیهٔ ۱۹۰۸ استعفاء داد و دو هفته بعد کار مناسب‌تری در مؤسسهٔ بیمهٔ حوادث کارگری پادشاهی بوهم پیدا کرد. او اغلب از شغلش به عنوان «کاری برای نان‌درآوردن» و پرداخت مخارجش یاد کرده‌است. با این وجود، او هیچ‌گاه کارش را سرسری نگرفت و ترفیع‌های پی‌درپی نشان از پُرکاری او دارد. در همین دوره او کلاه ایمنی را اختراع کرد، و به دلیل کاهش تلفات جانی کارگران در صنایع آهن بوهم و رساندن آن به ۲۵ نفر در هر هزار نفر، یک مدال افتخار دریافت کرد.

کافکا از ۱۹۱۰ به نوشتن یادداشت‌های خصوصی که اثری هم در شناخت شخصیت و زندگی او به‌شمار آمد پرداخت و تا پایان زندگی آن را ادامه داد که ترس از بیماری، تنهایی، شوق فراوان به ازدواج و در عینِ‌حال هراس از آن، کینهٔ به پدر و مادر و احساس‌های گوناگون خویش را در آن منعکس ساخته.

در سال ۱۹۱۱ “کارل‌هرمان” همسر خواهرش “اِلی”، به کافکا پیشنهاد همکاری برای راه‌اندازی کارخانهٔ پنبهٔ‌نسوز پراگ، هرمان و شرکا را داد. کافکا در ابتدا تمایل نشان داد و بیش‌تر وقت آزاد خود را صرف این کار کرد. در این دوره با وجود مخالفت‌های دوستان نزدیکش از جمله ماکس برود، که در همهٔ کارهای دیگر از او پشتیبانی می‌کرد، به فعالیت‌های نمایشی تئاتر “ییدیش” هم علاقه‌مند شد و در این زمینه نیز کارهایی انجام داد.

کافکا در سال ۱۹۱۲ در خانهٔ دوستش ماکس‌برود، با فلیس‌بوئر که در برلین نمایندهٔ یک شرکت ساخت دیکتافون بود آشنا شد. در پنج سال پس از این آن‌ها نامه‌های بسیاری برای هم نوشتند. کافکا اغلب خنده‌رو و اجتماعی بود امّا در زندگی شخصی و روابطش زیاد موفق نبود، به‌طوری‌که پس از دو بار نامزدی با “فلیسه”، در سال ۱۹۱۷ رابطه آن‌ها به پایان رسید. رابطه بعدی کافکا با دختری به نام “دورا دایامنت” بود. کافکا و دورا ریشه‌های یهودی داشتند و طرفدار سوسیالیسم بودند، بنابراین خیلی زود تصمیم گرفتند که رابطه نزدیک‌تری با هم ایجاد کنند و در برلین با یک‌دیگر هم‌خانه شدند.

کافکا در سال ۱۹۱۷ دچار بیماری سِل شد و ناچار شد چندین بار در دورهٔ نقاهت به استراحت بپردازد. در طی این دوره‌ها خانواده به خصوص خواهرش “اُتا” مخارج او را می‌پرداختند. در این دوره، با وجود ترس کافکا از این که چه از لحاظ بدنی و چه از لحاظ روحی برای مردم نفرت‌انگیز باشد، اکثراً از ظاهر پسرانه، منظم و جدی، رفتار خون‌سرد و خشک و هوش نمایان او خوششان می‌آمد.

کافکا در اوائل دههٔ ۲۰ روابط نزدیکی با “میلنا ینسکا” نویسنده و روزنامه‌نگار هم‌وطنش پیدا کرد. در سال ۱۹۲۳ برای فاصله گرفتن از خانواده و تمرکز بیشتر بر نوشتن، مدت کوتاهی به برلین نقل مکان کرد. آن‌جا با “دوریا دیامانت” یک معلم بیست‌و‌پنج سالهٔ کودکستان و فرزند یک خانوادهٔ یهودی سنتی، که آن قدر مستقل بود که گذشته‌اش در “گتو” را به فراموشی بسپارد، زندگی کرد. دوریا معشوقهٔ کافکا شد و توجه و علاقهٔ او را به تلمود جلب کرد.

عموماً اعتقاد بر این است که کافکا در سراسر زندگیش از افسردگی حاد و اضطراب رنج می‌بُرده‌است. او همچنین دچار میگرن، بی‌خوابی، یبوست، جوشِ صورت و مشکلات دیگری بود که عموماً عوارض استرس و نگرانی روحی هستند. کافکا سعی می‌کرد همهٔ این‌ها را با رژیم غذایی طبیعی، از قبیل گیاه‌خواری و خوردن مقادیر زیادی شیر پاستوریزه نشده (که به احتمال زیاد سبب بیماری سل او شد) برطرف کند. به هر حال بیماری سِل کافکا شدت گرفت و او به پراگ بازگشت، سپس برای درمان به استراحت‌گاهی در وین رفت، و در ژوئن ۱۹۲۴ در همان‌جا درگذشت. وضعیت گلوی کافکا طوری شد که غذا خوردن آن‌قدر برایش دردناک بود نمی‌توانست چیزی بخورد، و چون در آن زمان تغذیه وریدی هنوز رواج پیدا نکرده بود راهی برای تغذیه نداشت، و بنابراین بر اثر گرسنگی جان خود را از دست داد. بدن او را به پراگ برگرداندند و در تاریخ ۱۱ ژوئن ۱۹۲۴ در گورستان جدید یهودی‌ها در ژیژکوف پراگ به خاک سپردند.

فرانتس کافکا نویسنده بزرگ چک بود که بخشی از طیف عواطف انسانی را به نام خود کرد. طیفی که اکنون می‌توانیم کافکایی بنامیم و به خاطر او بهتر آن‌ها را بشناسیم، بسنجیم و از آن‌ها رها شویم.

جهان کافکا خوشایند نیست و از بسیاری جهات کابوس است. ولی جایی است که بسیاری از ما در لحظات تاریک زندگی آنجا هستیم. در جهان تعریف شده فرانتس کافکا ما در برابر قدرت ناتوان هستیم. در برابر قضات، پولدارها، کارخانه‌دارها، سیاست‌مداران، بالاتر از همه پدران، وقتی حس می‌کنیم سرنوشت از دست ما خارج است؛ وقتی از جامعه زور می‌شنویم، و تحقیر و تمسخر می‌بینیم، و مخصوصاً از خانوادهِ خودمان، ناتوان هستیم.

ما در مدار کافکا هستیم: وقتی از تنِ خود شرمنده هستیم، وقتی از تمالایت جنسی خود شرمنده هستیم و بهترین رفتار در حقِّ خود را مرگ یا له شدنِ بی‌رحمانه می‌دانیم. انگار که سوسکی مزاحم و تهوع‌آور هستیم.

فرانتس کافکا زاده پراگ به سال ۱۸۸۳ بود. فرزندِ بزرگِ پدری ترسناک، و از نظر روانی سؤاستفاده کننده و مادری ضعیف‌تر و مقهورتر از آن که پسرش را حفظ کند. فرانتس کافکا خجالتی، کِرمِ کتاب، کم‌جُربُزه و بی‌زار از‌خود بار‌آمد. می‌خواست نویسنده شود، ولی از دیدِ پدر محال بود. این‌چنین، یکی از برترین نوابغِ ادبیات آلمانی از زمان گوته مجبور شد در مشاغلی کار کند که آشکارا دونِ شان او بودند. در دفتری حقوقی و سپس یک شرکت بیمه کار کرد. روابط ناموفقی با زنان داشت، نتوانست ازواج کند و خانواده تشکیل دهد. شدتِ میلِ جنسی‌اش او را رنج می‌داد و او را به روسپی‌خانه و پورنوگرافی می‌کشاند.

فرانتس کافکا در زندگی آثار کمی منتشر کرد. فقط سه مجموعه داستانِ کوتاه از جمله بهترین اثرش، مَسخ. یک‌سره گمنام و کشف نشده ماند. شهرت عظیم پس از مرگش مدیون سه رُمان است: محاکمه، قصر و آمریکا.

هر سه رُمان ناتمام ماندند چرا که کافکا از آنها راضی نبود. وصیّت کرده بود پس از مرگش رّمان‌هایش نابود شود. بشریت خوش‌اقبال بود که از آن وصیّت سرپیچی شد. نباید ساده‌انگاری به نظر برسد که کلیدِ درکِ کافکا فهم رابطه او و پدرش است. کافکا هرگز مستقیماً در آثارش درباره این مرد ننوشت ولی روان‌شناسیِ آثارش یک‌راست مربوط می‌شود به آن‌چه او به عنوان پسرِ نگون‌بختِ هرمان کافکا تجربه کرد. هر پسری که در برابر پدر قدرتمندش احساسِ کمبود کرده یا حس کرده دوستش ندارد، بلافاصله با مسائل فرانتس کافکا ارتباط برقرار می‌کند. درسال ۱۹۱۹ در ۳۶ سالگی، پنج سال پیش از مرگ، نامه‌ای ۴۷ صفحه‌ای به پدرش نوشت و سعی کرد به پدرش توضیح دهد که چطور کودکی‌اش او را ناقض کرده است. مانند بسیاری از قربانیان سوءاستفاده، کافکا مُدام اُمید داشت سوءاستفاده‌گر او را ببخشد. در نامه آمده است:

پدر بسیار عزیزم، به تازگی پرسیدی چرا به‌نظر می‌آید از تو می‌ترسم. هیچ‌وقت نمی‌دانستم چه پاسخی بدهم، کمی به این دلیل که به‌راستی ترس به‌خصوصی در من برمی‌انگیزی و شاید باز به دلیل این‌که این ترس شامل جزئیات بی‌شماری است که نمی‌توان همه آن‌ها را منسجم و به‌طور شفاهی بیان کرد. اگر اکنون می‌کوشم با نامه پاسخت را بدهم، بازهم پاسخی ناکامل خواهد بود، زیرا حتی هنگام نوشتن، ترس و پیامدهایش رابطه من و تو را مخدوش می‌کند و اهمیت موضوع از حافظه و درک من پا فراتر می‌گذارد.

کافکایِ بزرگ‌سال پیشِ پدر خود را خوار و خفیف می‌کند: چیزی که لازم داشتم: کمی تشویق، کمی دوستی بود ولی لایقش نبودم. بی‌احساسی کاملِ شما را هرگز درک نکردم که چطور با حرف‌ها و قضاوتِ‌ خود شرم و رنج نصیبم می‌کردید، انگار که هیچ درکی از قدرت‌تان نداشتید. پسرها برای مرد شدن نیاز به اِذن پدرانِ‌شان دارند و هرمان کافکا به فرانتس کافکا این فرصت را نداد. «از بچّه‌گی قدغن کردید که حرف بزند. تهدید کردید که یک کلمه مخالف نگویم و آن دست بالا رفته از آن به بعد با من ماند.» احساس بی‌کفایتی فرانتس تمام و کمال بود.

فقط حضورِ فیزکی شما کافی بود تا لِه بشوم. مثلاً یادم هست که در یک رختکن لباس در می‌آوردیم. من حقیر و لاغرمُردنی بودم و شما بالابُلند، زورمند و چهارشانه بودید. وقتی در می‌آمدیم حسِّ آدم مفلوک را داشتم. دستِ من را می‌گرفتید، استخوان‌هایِ ریزه‌میزه، دست‌و‌پا‌چُلُفتی و هراسان از آب. وقتی حرکات شنای شما را نمی‌توانستم تقلید کنم، از ناامیدی به جنون می‌رسیدم. از این بدتر ممکن به نظر نمی‌رسید، ولی بدتر هم شد.

فرانتس کافکا این نامه را به مادرش، جولی داد که به هرمان برساند ولی مادرِ ضعیف و ترسو این کار را نکرد. چند روز نامه را نگه داشت و بعد به فرانتس پس داد و توصیه کرد که بهتر است شوهرِ زحمت‌کش و پُر‌مشغله‌اش مجبور نشود چنین چیزهایی را بخواند. پسرِ بیچاره جرأتش را نداشت که دوباره سعی کند.

در داستان کوتاه بی‌نظیر خود نوشته به سال ۱۹۱۲ بازرگان جوانی به نام گیورت قرار است ازدواج کند تا در آپارتمانی با پدر بیوه‌اش زندگی کند. گیورت می‌خواهد از خانه بیرون برود و پدرش نیز پیر و فرسوده است. گیورت لحاف را مرتب می‌کند ولی ناگهان پدر به طرزِ اسرارآمیزی قدرتش را به دست می‌آورد، از جا می‌جَهد و مثل بُرجِ زهرمار بالای سرش می‌ایستد و به خیانت متهم‌اش می‌کند، خیانت به دوستانش، به پدر و یاد مادرش. گیورت به سستی و ضعف اعتراض می‌کند و نهایتاً پدر با مرگ با غرق شدن محکومش می‌کند و گیورت فرمانبرانه بیرون می‌جهد و خود را در رودی در آن نزدیکی می‌اندازد. بعد از صدور حکم پدرش داد می‌زند: بچّهِ معصومی بودی، ولی تهِ قلبت ابلیس بودی.

ایدهِ قضاوت ترسناک و خودسرانه در داستان‌های فرانتس کافکا تِمی ثابت است و در رُمانِ ناتمامِ محاکمه که دو سال بعد نوشت تکرار می‌شود، ولی حالا کافکا آن را از پدر به تمام ساز‌و‌کار حقوقی و قضایی تعمیم داده است. ایده قضاوت ترسناک اکنون قضات، وکلا، سربازان و نظام عریض‌الطویل دیوان‌سالاری را نیز دربرمی‌گیرد. وقتی «جوزف کِی» در سپیده‌دم سی‌اُمین زادروزش دستگیر می‌شود به او نمی‌گویند اتّهامش چیست و خودش هم تلاشی نمی‌کند که بفهمد. از درون چنان احساس گناه می‌کند که می‌داند حقش است مجازات شود. در دادگاه می‌گوید که بی‌گناه است، هرچند هنوز اتّهامش را نمی‌داند. وکیل هم می‌گیرد، ولی دادگاه آهسته نَمدمال‌اَش می‌کند. چیزی به ذهنش نمی‌رسد، زبانش یاری نمی‌کند، از شغلش باز می‌ماند و در اداره مقهور سیاست‌بازی‌ها می‌شود و سرانجام یک‌سال پس از دستگیری، دو صاحب‌منصبِ بی‌شاخ‌و‌دم به آپارتمانش می‌آیند و به معدنِ سنگی بیرون از شهر هدایتش می‌کنند و کاردی به قلبش فرو کرده، اعدامش می‌کنند.

بین دو داستان حکم و محاکمه، فرانتس کافکا مَسخ را نوشت. داستان کوتاهی که در آن بازاریابی به نام گرگور زامزا صبح بیدار می‌شود و می‌بیند سوسک شده است. مسخ داستانی است درباره نفرت از خویشتن و خیانت خانواده و مانند محاکمه قدرتی ترسناک و خودسر. وقتی گرگور کف اتاق است هر آن ممکن است پدر خودش لگدش کند. خانواده گرگور بدون او بد به حالِ‌شان نمی‌شود. در اتاقش حبسش می‌کنند و آشغال جلویش می‌ریزند. با هم مشورت می‌کنند و به این نتیحه می‌رسند که آن حشره نمی‌تواند واقعاً گرگور باشد. به جای «او»، «این» خطابش می‌کنند. تصمیم می‌گیرند که حشره باید، یک جوری، برود. گرگور می‌شنود و موافق است و بی‌سر‌و‌صدا می‌میرد. بعد از مرگِ گرگور، خانواده کمی از رفتارشان معذب می‌شوند، ولی فقط کمی.

کافکا بیشتر عمر از بیماری در رنج بود. در ۱۹۲۴ وقتی ۴۱ ساله بود به سِل حنجره مبتلا شد که باعث شد بدون درد وحشت‌ناک نتواند چیزی بخورد. در این باره داستان کوتاهی نوشت، آخرین داستانش: هنرمندِ گرسنگی.

هنرمندِ گرسنگی، داستان بازیگری است که از راه نمایش روزه گرفتن امرار معاش می‌کند تا مردم تفریح کنند. یک بار ۴۰ روز روزه می‌گیرد ولی کم‌کم تماشاچی‌ها حوصله‌شان سر می‌رود. هرچه سخت‌تر روزه می‌گیرد کسی متأثر نمی‌شود. به قفسی کهنه و کثیف منتقلش می‌کنند و شدیداً تحلیل می‌رود. قبل از مرگ طلب بخشش و اقرار می‌کند که سزاوار تحسین نبوده است چون دلیلِ روزه‌داری بی‌زاری‌اش از غذا بوده است. کمی بعد از مُردنش قفسش را به پلنگی می‌دهند، جانوری خوش‌بُنیه، محبوبِ جماعت و با اشتهایی سیری‌ناپذیر. چند روز پس از تمام کردنِ هنرمندِ گرسنگی، کافکا مُرد و در قبرستان یهودیان پراگ دفن شد. طی چند سال از مرگش مشهور شد. تا جنگ جهانی دوم او را یکی از برترین نویسندگان عصر می‌شناختند. همه خانواده‌اش توسط آلمان‌ها در هولوکاست به اتاق‌های گاز فرستاده شدند.

او در تاریخ ادبیات آلمان یک بُت است و هم‌زمان بخش غمگین، خجول و وحشت‌زده همهِ ماست. فرانتس کافکا زمانی نوشت که کار ادبیات پیوند دوباره ما با حس‌هایی است که از راه‌های دیگر بررسی‌شان تحمل‌ناپذیر است، ولی نااُمیدانه خواهانِ توجّه ما هستند.

نوشت: کتاب باید تبر باشد بر دریایِ یخ‌بسته درونِ ما. کتاب‌هایش بُرّند‌ه‌ترین، ترسناک‌ترین و دقیق‌ترین تبرهایی هستند که تاکنون نوشته شده است.

«همیشه چیزها در خانه طور دیگری است. موطنِ کهنهٔ انسان، اگر با آگاهی در آن زندگی کند، با آگاهی کامل نسبت به بستگی‌ها و وظیفه‌هایش در برابر دیگران، همیشه تازه است. انسان در واقع تنها از این راه، از راهِ بستگی‌هاست که آزاد می‌شود.»

تأملاتی چند در بابِ گناه، بیم و اُمید و راه صواب:

«از یک نقطه مشخص، دیگر راهی برای بازگشت وجود ندارد؛ به این نقطهٔ مشخص می‌توان دست یافت.»

«در جدال با دنیا، یار دنیا باش.»

«نیکبخت آن‌که دریافت: زمینی را که برآن ایستاده‌است به وسعت ناچیز کفِ پایِ اوست، نه بیشتر.»

از پندهای سورائو

«در کشمکش میان خودت و دنیا، دامن دنیا را بگیر.»

«مردی از سهولت راه ابدیت مبهوت بود؛ چرا که دَوان‌دَوان مسیر سرازیری را در پیش گرفته بود.»

«قدر این سعادت را بدان که زمینی که بر آن ایستاده‌ای، نمی‌تواند بزرگ‌تر از دو پایی باشد که بر آن قرار گرفته‌ای.»

«پناهگاه‌ها بی‌شمارند و رستگاری یکی ست، امّا راه‌های رسیدن به رستگاری به اندازهٔ پناهگاه‌ها بی‌شمار است.»

«مقصدی وجود دارد، اما راهی به‌سوی آن نیست؛ آن‌چه ما راه می‌نامیم، تردید است.»

دفتر خاطرات

«آنچه را آفریده‌ام فقط حاصل تنهایی است.»

«امکانات برای من وجود دارد، امّا در کدام خراب‌آبادی پنهان شده‌اند؟»

«دوست، پیوندی است پدر و پسر را، او مهم‌ترین نقطهٔ عطف آن‌هاست.»

«من دردِ انتظار را حس نمی‌کنم، هم از این‌رو وقت‌شناس نیستم و مانند یک گوساله منتظر می‌مانم.»

نامه‌ها

«کتاب باید تبری باشد برای درهم شکستن دریای منجمد وجودمان.»

«من فکر می‌کنم آدم باید وقتِ خود را فقط صرفِ خواندن کتاب‌هایی نماید که با چنگ‌و‌دندان دلِ خواننده را ریش می‌کنند.»

«راستی! لذّتِ تنها بودن را چشیده‌ای؟ قدم زدنِ تنها؟ دراز کشیدنِ تنها تویِ آفتاب؟ چه لذّتِ بزرگی است برای یک موجودِ عذاب کشیده، برایِ قلب و سَر! منظورم را می‌فهمی!؟ آیا تا به حال مسافتِ زیادی را تنها قدم زده‌ای؟ قابلیتِ لذّت بُردن از آن دلالت بر مقدارِ زیادی فلاکتِ گذشته و نیز لذّت‌هایِ گذشته دارد. وقتی پسربچّه بودم خیلی تنها ماندم، امّا آن‌ها بیشتر به زورِ شرایط بود، نه به انتخابِ خودم. امّا حالا، با شتاب به طرفِ تنهایی می‌روم، همان‌طور که رودخانه‌ها با شتاب به سویِ دریا سرازیر می‌شوند.»

قصر

«مردم همیشه آماده‌اند تا دفعه بعد دوباره گول بخورند.»

منابع: ویکی‌پدیا و کافه‌بوک و ویکی‌گفتار

آلبر کامو

آلبر کامو

Albert Camus

منطقی بودن همیشه ساده است. اما تقریباً محال است تا پایان کار منطقی باقی بمانیم . پس کسانی که به زندگی خود پایان میدهند، تا آخرین نقطه احساس خود رفته‌اند. تفکر در مورد خوشبختی فرصتی است که تنها مسئله مورد علاقه خود را مطرح کنم: آیا منطقی تا سرحد مرگ هست؟

نمیتوانم پاسخ این مساله را بدانم مگر آنکه بی‌سودای غیرمنظم و تنها با چراغ حقیقت وضوح این استدلال را پی گیرم. من این کار را استدلال پوچی مینامم…و کسان زیادی اینکار را آغاز کرده‌اند. هنوز نمیدانم آیا این افراد به مساله وفادار مانده‌اند یا آنرا رها کرده‌اند.

آلبر کامو ۱۹۱۳- ۱۹۶۰، نویسنده، فیلسوف و روزنامه‌نگار فرانسوی بود. او یکی از نویسندگان بزرگ قرن بیستم و خالق کتاب مشهور بیگانه The Stranger و مقاله جریان‌ساز افسانهٔ سیزیف The Myth of Sisyphus است.

کامو در سال ۱۹۵۷ به خاطر «آثار مهم ادبی که به روشنی به مشکلات وجدان بشری در عصر حاضر می‌پردازد» برندهٔ جایزهٔ نوبل ادبیات شد. آلبر کامو پس از رودیارد کیپلینگ جوان‌ترین برندهٔ جایزهٔ نوبل و همچنین نخستین نویسندهٔ زادهٔ قارهٔ آفریقا است که این عنوان را کسب کرده‌است. همچنین کامو در بین برندگان نوبل ادبیات، کمترین طول عمر را دارد و دو سال پس از بردن جایزهٔ نوبل در یک سانحهٔ تصادف درگذشت.

با وجود اینکه کامو یکی از متفکران مکتب اگزیستانسیالیسم شناخته می‌شود او همواره این برچسب خاص را رد می‌کرد. در مصاحبه‌ای در سال ۱۹۴۵ کامو هرگونه همراهی با مکاتب ایدئولوژیک را تکذیب می‌کند و می‌گوید: «نه، من اگزیستانسیالیست نیستم. هم سارتر و هم من همیشه متعجب بوده‌ایم که چرا نام ما را پهلوی هم می‌گذارند.»

کامو در الجزایر تحت استعمار فرانسه متولد شد. او در دانشگاه الجزیره تحصیل کرد و تا پیش از آنکه در سال ۱۹۳۰ گرفتار بیماری سل شود دروازه‌بان تیم فوتبال این دانشگاه بود. در سال ۱۹۴۹ پس از آنکه کامو از جنبش «شهروند جهانی» گری دیویس جدا شد یک اتحادیهٴ بین‌المللی را تأسیس کرد که آندره بروتون نیز یکی از اعضای آن بود. شکل‌گیری این گروه، به گفته خود کامو، بر اساس «محکوم کردن هر دو ایدئولوژی شکل گرفته در آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی» بود.

آلبر کامو در ۷ نوامبر ۱۹۱۳ در دهکده‌ای کوچک در الجزایر به دنیا آمد. پدرش «لوسین کامو» فرانسوی فقیری بود که در الجزیره برزگری می‌کرد و در آنجا با زن خدمتکاری که اهل اسپانیا بود ازدواج کرد و صاحب دو فرزند به نام‌های لوسین (هم‌نام پدر) و آلبر شد. به سال ۱۹۱۴ آتش جنگ جهانی اول روشن می‌شود. پدر کامو به جبهه اعزام می‌گردد. آلبر کامو در این مورد با طنز می‌گوید: «به قول مردم او در میدان جنگ شهید شد.» مادر همچنان به کار خود ادامه می‌دهد: تأمین زندگی دو کودک به عهده اوست. اینان در محله فقیرنشین «بل کور» در یک اتاق زندگی می‌کنند.

کودکی کامو در یک زندگی فقیرانهٔ طبقهٔ کارگری سپری شد. فقر، احترام به رنج و همدردی با بیچارگان را به او یاد داد. پسند خاطر غریزی کامو قناعت و بی‌پیرایگی بود. در جزیرهٔ فقر، خود را در خانهٔ خویش احساس می‌کرد. خود او گفته‌است که آفتاب الجزیره و فقر محله بلکور چه مفهومی برایش داشت: «فقر مانع این شد که فکر کنم زیر آفتاب و در تاریخ، همه چیز خوب است. آفتاب به من آموخت که تاریخ، همه چیز نیست.»

به خاطر فقر خانواده، آلبر مجبور بود پس از پایان دبستان کارگری پیشه کند. اما آموزگارش لویی ژرمن به استعداد وی پی می‌برد و او را به امتحان کمک هزینه بگیران و ادامهٔ تحصیل تشویق می‌کند. او در این آزمون پذیرفته می‌شود و به هزینهٔ دولت وارد دبیرستان می‌شود. در آن زمان تحصیلات متوسطه در الجزیره اختصاص به ثروتمندان داشت. به همین جهت، از این پس کامو در دو دنیای جداگانه زندگی می‌کند. روز، در کنار اغنیا وارد دنیای اندیشه می‌شود و شب، بر عکس، در کنار فقرا در جهانی دشوار گام می‌زند. خود او بعدها می‌گوید: «آزادی را من در آثار مارکس نیاموختم، بل خود آن را در دل فقر شناختم»

کامو در تعطیلات تابستانی در برابر دریافت دستمزدی اندک در مغازه‌ها کار می‌کرد؛ به آموختن انگلیسی پرداخت و با زبان اسپانیایی آشنا شد، ولی نتیجهٔ کار مطلوب نبود. در برابر، در فوتبال که در سراسر زندگی به آن علاقه‌مند بود، به موفقیت‌هایی رسید. در سال ۱۹۲۹ به عنوان دروازه‌بان، به تیم جوانان دانشگاه ریسینگ الجزیره (RUA) پیوست.

در سال ۱۹۳۰ و با دریافت دیپلم، نخستین گام را به سوی ترقی برداشت. سپس در دسامبر همان سال نخستین نشانه‌های ابتلاء به بیماری سل در او نمایان شد و به همین خاطر مجبور شد فوتبال را کنار بگذارد، هرچند که تا آخر عمر کوتاهش یک تماشاچی فوتبال باقی‌ماند.

لیسانس فلسفه را در سال ۱۹۳۵ گرفت در ماه مه سال ۱۹۳۶ پایان‌نامه خود را دربارهٔ فلوطین ارائه داد.

در ۱۹۳۵ در جنبش ضد فاشیستی آمستردام پله‌یل (که هانری باربوس و رومن رولان بنیاد گذاشته بودند) به مبارزه پرداخت. کامو زیر نفوذ ژان گرونیه، که او را رهبر آینده می‌دید، وارد حزب کمونیست شد و مسئولیت تبلیغ در جامعهٔ مسلمان را پذیرفت. سپس در ۱۹۳۶ کامو در نامه‌ای به ژان گرونیه تردید روشنفکرانه‌اش دربارهٔ مارکسیسم و بی‌اعتمادی خود نسبت به مفهوم پیشرفت (پروگره) را بیان داشت و پیوستنش به حزب را احساسی و نوعی تمایل به همبستگی به خودی‌ها تعبیر کرد و سرانجام در ۱۹۳۷ بر اساس‌نامه‌ای از بلامیش به فرمی‌نویل با اتهام کلیشه‌ای تروتسکیست از حزب کمونیست اخراج شد. واقعیت این بود که کامو به دشمنی علنی حزب کمونیست با جنبش ملی‌گرای مصالی حاج، ستارهٔ شمال آفریقا که تحت پیگرد فرمانداری کل بود، اعتراض کرده بود.

او در سال ۱۹۳۸ در روزنامهٔ تازه تأسیس جبههٔ خلق الجزایر، آلژه ریپوبلیکن (الجزیرهٔ جمهوری‌خواه) که پاسکال پیا آن را اداره می‌کرد، به کار پرداخت. با انتشار تهوع سارتر، کامو در آلژه ریپوبلیکن نقدی بر آن نوشت: «قهرمان آقای سارتر، وقتی به جای آنکه بر عظمت برخی دلایل ناامید بودنش تکیه ورزد به آنچه در انسان نفرت او را بر می‌انگیزاند اصرار می‌ورزد، شاید به مفهوم واقعی اضطرابش آگاه نیست.»

در ژوئن ۱۹۳۹ مجوعه مقالاتی تحت عنوان فقر در قبایلیه نگاشت که کیفرخواستی علیه استعمارگران بود: «نفرت‌آور است اگر گفته شود قبایلیه‌ای‌ها با فقر خو گرفته‌اند. نفرت‌آور است اگر گفته شود این مردم همان نیازهای ما را ندارند[…] در یکی از روزها، صبح زود، در نیزی‌اوزو (شهری در غرب قبایلیه) کودکانی ژنده‌پوش را دیدم که بر سر تصاحب محتویات یک سطل آشغال با سگ‌ها درگیر شده بودند. یکی از ساکنان محل گفت:صبح‌ها همیشه همین‌طور است.»

تعداد بسیاری از این مقاله‌ها در کتاب در گذر روزها، رویدادنگاری الجزایر به چاپ رسیده‌است.

در ۱۹۳۹ کامو نشریهٔ ریواژ (ساحل‌ها) را با مشارکت ادی‌زیو و روبلس بنا گذاشت. در سپتامبر همان سال جنگ جهانی دوم آغاز شد و روزنامهٔ آلژه ریپوبلیکن که با سانسور دست و پنجه نرم می‌کرد، در بیست و هشتم اکتبر تعطیل شد و به جایش لوسوار ریپوبلیکن منتشر شد که گسترهٔ نشر آن شهر الجزیره بود. انتشار این روزنامه نیز به نوبهٔ خود در دهم ژانویه ۱۹۴۰ به حالت تعلیق درآمد و پس از آن کامو کوشید که با ورود به ارتش به جنگ برود، ولی به دلیل وضعیت جسمانی و گرفتاری‌اش به بیماری سل نتوانست عضو ارتش شود.

او تمام مقاله‌های خود را به صورت اول شخص می‌نوشت که تا آن زمان در شیوهٔ گزارشگری فرانسوی متداول نبود.

کامو در ۱۹۳۴ با «سیمون‌هیه»، دختری جوان، ثروتمند، زیبا و البته معتاد به مرفین ازدواج کرد و دو سال بعد در اثر خیانت‌هایی از هر دو طرف و با تحمل «تجربه‌ای دردناک» از هم جدا شدند. این جدایی در مقالهٔ «مرگ روح» به صورتی غیر مستقیم دیده می‌شود.

ازدواج دوم کامو در ۱۹۴۰ بود و او با فرانسین فور، که یک پیانیست و ریاضی‌دان بود، ازدواج کرد. هرچند که کامو عاشق فرانسین فو بود اما در مقابل خواستهٔ او برای ثبت قانونی ازدواج‌شان طفره می‌رفت و آن را روندی غیرطبیعی برای پیوندی عاشقانه می‌دانست. حتی به دنیا آمدن فرزندان دوقلوی او، کاترین و ژان، در ۵ سپتامبر ۱۹۴۵ نیز کامو را مجاب به ثبت قانونی ازدواج با فرانسین نکرد.

بعد از ۱۹۴۴ او چندین نمایشنامه را با بازی ماریا کاسارس، هنرپیشهٔ اسپانیایی، روی صحنه برد و برای مدتی نیز دلباختهٔ او بود.

با نزدیک‌تر شدن جنگ جهانی دوم، کامو به عنوان سرباز داوطلب شد، اما به دلیل بیماری سل او را نپذیرفتند. او در این زمان سردبیر روزنامهٔ عصر جمهوری شده بود که در ژانویهٔ سال ۱۹۴۰ دستگاه سانسور الجزایر آن را تعطیل کرد. در مارس همان سال فرماندار الجزیره، آلبر کامو را به عنوان تهدیدی برای امنیت ملی معرفی کرد و به او پیشنهاد کرد که شهر را ترک کند. در این هنگام کامو به پاریس رفت.

او کار خود را در روزنامهٔ عصر پاریس شروع کرد بعدها برای دوری از ارتش نازی به همراه دیگر کارمندان روزنامه، ابتدا به شهر کلرمون فران و سپس به شهر غربی بوردو نقل مکان کرد.

در ۱۹۴۲ کامو، رُمان بیگانه و مجموعه مقالات فلسفی خود تحت عنوان افسانه سیزیف را منتشر کرد.

نمایشنامهٔ کالیگولا را در سال ۱۹۴۳ به چاپ رسانید. او این نمایش‌نامه را تا اواخر دههٔ پنجاه بارها بازنویسی و ویرایش کرد. در سال ۱۹۴۳ کامو کتابی را به نام نامه‌هایی به یک دوست آلمانی نیز به صورت مخفیانه به چاپ رسانید.

در ۱۹ دسامبر ۱۹۴۱ کامو اعدام «گابریل پری» را شاهد بود که این واقعه به قول خودش موجب متبلور شدن حس شورش علیه آلمانها در او شد. او در سال ۱۹۴۲ عضو گروه مقاومت فرانسوی به نام نبرد شد و در اکتبر ۱۹۴۳ به کمک دیگر اعضای گروه شروع به فعالیت روزنامه‌نگاری زیرزمینی پرداخت. وی در این گروه مقاومت با ژان پل سارتر آشنا شد. او یکبار هنگامی که سرمقالهٔ روزنامهٔ نبرد را به همراه داشت در یک بازرسی خیابانی دستگیر شد.

رمان طاعون نیز در سال ۱۹۴۷ به چاپ رسید که در زمان خود پرفروش‌ترین کتاب فرانسه شد. در سال ۱۹۴۷ کامو از روزنامهٔ نبرد بیرون آمد و نمایش‌نامهٔ عادل‌ها را در سال ۱۹۴۹ منتشر کرد و اثر فلسفی خود به نام انسان طاغی را نیز در سال ۱۹۵۱ به چاپ رساند.

در ۱۹۵۲ از کار خود در یونسکو استعفاء داد زیرا سازمان ملل عضویت اسپانیا تحت رهبری ژنرال فرانکو را قبول کرده بود. در ۱۹۵۳ کامو یکی از معدود شخصیتهای چپ بود که شکستن اعتصاب کارگران آلمان شرقی را مورد اعتراض قرار داد.

در اوایل سال ۱۹۵۴ بمب‌گذاری‌های گسترده‌ای از جانب جبههٔ آزادی‌بخش ملی در الجزایر رخ داد. کامو تا پایان عمر خود مخالف استقلال الجزایر و اخراج الجزایری‌های فرانسوی‌تبار بود ولی در عین حال هیچ‌گاه از گفتگو در مورد فقدان حقوق مسلمانان دست برنداشت.

در ۱۹۵۵ کامو مشغول نوشتن در روزنامه اکسپرس شد. او در طول هشت ماه ۳۵ مقاله تحت عنوان الجزایر پاره‌پاره نوشت.

در ژانویهٔ ۱۹۵۶ کامو برگزاری یک گردهمایی عمومی در الجزایر را عهده‌دار شد که این گردهمایی مورد مخالفت شدید دو طرف مناقشه، جبهه تندرو فرانسویان الجزایر و مسلمانان قصبه، قرار گرفت.

کامو در آخرین مقاله‌ای که در مورد الجزایر نوشت تلاش کرد از گونه‌ای فدراسیون متشکل از فرهنگ‌های مختلف بر مبنای مدل سوئیس برای الجزایر دفاع کند که این نیز با مخالفت شدید طرفین دعوا روبرو شد.

از آن به بعد کامو به خلق آثار ادبی پرداخت و داستان‌هایی کوتاه که مربوط به الجزایر بودند را منتشر ساخت. او در عین حال به تئاتر پرداخت. دو نمایش‌نامه اقتباسی در سوگ راهبه اثر ویلیام فاکنر و جن‌زدگان اثر فیودور داستایوسکی از کارهای کامو در تئاتر بود که با استقبال زیادی روبرو شدند.

سقوط در سال ۱۹۵۶ به رشتهٔ تحریر درآمد.

در سال ۱۹۵۷ جایزهٔ نوبل ادبیات را برای نوشتن مقاله «اندیشه‌هایی دربارهٔ گیوتین» علیه مجازات اعدام، دریافت کرد. او از نظر جوانی دومین نویسنده‌ای بود که تا آن روز جایزه نوبل را گرفته‌اند.

کامو در بعد از ظهر چهارم ژانویه ۱۹۶۰ و در سن ۴۷ سالگی بر اثر سانحهٔ تصادف نزدیک سن، در شهر ویل‌بلویل درگذشت. در جیب کت او یک بلیط قطار استفاده نشده پیدا شد، او ابتدا قرار بود با قطار و به همراه همسر و فرزندانش به سفر برود ولی در آخرین لحظات پیشنهاد دوست ناشرش را برای همراهی پذیرفت تا با خودروی او سفر کند. رانندهٔ اتوموبیل و میشل گالیمار، دوست نزدیک و ناشر آثار کامو، نیز در این حادثه کشته شدند.

هنگامی که کامو در حادثهٔ اتومبیل کشته شد، مشغول کار بر روی نسخهٔ اول رمان تازه‌ای به نام آدم اول بود. به دوستی نوشته بود: «همهٔ تعهداتم را برای سال ۱۹۶۰ لغو کرده‌ام. این سال، سال رمانم خواهد بود. وقت زیادی می‌برد؛ اما به پایانش خواهم برد» حادثهٔ اتومبیل زمانی پیش‌آمد که عازم پاریس بود تا کاری تازه (کارگردانی تئاتری تجربی) را آغاز کند.

آلبر کامو در گورستان لومارین در جنوب فرانسه دفن شد.

پس از مرگ کامو، همسر و فرزندان دوقلوی او حق تکثیر آثارش در اختیار گرفتند و دو اثر از او را منتشر کردند. اولین آن‌ها کتاب مرگ شاد بود که در سال ۱۹۷۰ منتشر شد. شخصیت نخست این کتاب پاتریس مورسو نام دارد که بسیار شبیه مورسو، شخصیت نخست کتاب بیگانه است. در محافل ادبی مباحث بسیاری در مورد ارتباط این دو کتاب درگرفته‌است. دومین کتابی که پس از مرگ کامو منتشر شد یک اثر ناتمام به نام آدم اول بود که سال ۱۹۹۵ منتشر شد. آدم اول یک خودزندگی‌نامه دربارهٔ دوران کودکی نویسنده در الجزایر است.

در طول جنگ کامو به یک گروه مقاومت فرانسوی به نام کمبت پیوست که یک روزنامهٴ زیرزمینی نیز با همین نام منتشر می‌کرد. آلبر کامو در این گروه با نام مستعار بوشار علیه نازیسم مبارزه می‌کرد. او در سال ۱۹۴۳ سردبیر نشریهٴ کمبت شد و در همین سال کامو و سارتر نخستین بار در آخرین تمرین نمایش مگس‌ها به کارگردانی سارتر همدیگر را ملاقات کردند.

هنگامی که در ۱۹۴۵ نیروهای متفقین پاریس را آزاد کردند کامو شاهد این اتفاق بود و آخرین صحنه‌های نبرد را گزارش می‌کرد. اندکی بعد از وقایع ۶ اوت ۱۹۴۵ کامو از معدود سردبیران فرانسوی بود که مخالفت و تنفر خود علیه بمباران اتمی هیروشیما توسط ایالات متحده را علنی ابراز می‌کرد. او در سال ۱۹۴۷ از سردبیری کمبت، که دیگر به نشریه‌ای تجاری تبدیل شده بود استعفاء داد.

بعد از جنگ کامو شروع به رفت‌وآمد در کافه فلور در بلوار سن-ژرمن پاریس کرد و هم‌نشین سارتر و دیگر روشنفکران فرانسوی بود. او همچنین برای مدتی به آمریکا سفر کرد و چند سخنرانی دربارهٴ تفکرات اندیشمندان فرانسوی انجام داد. اگرچه او تفکرات چپ گرایانه داشت اما انتقادات شدید او از دکترین کمونیسم هیچ دوستی برای او در حزب کمونیست باقی نگذاشت و به تیره شدن روابطش با سارتر انجامید.

در ۱۹۴۹ مجدداً بیماری سل کامو را زمین گیر کرد و او را دو سال به انزواء کشاند. به دنبال آن در ۱۹۵۱ کامو انسان طاغی را منتشر کرد که تحلیل فلسفی او بر شورش و انقلاب بود و در آن اثر کامو مخالفت خود با کمونیسم را آشکار ساخت و به ناراحتی دوستان و معاصران کامو منجر شد و به جدایی سارتر و کامو انجامید. کاترین کامو، دختر او، دربارهٴ آن سال‌ها می‌گوید:

در سال ۱۹۵۱ که پدرم کتاب انسان طاغی را منتشر کرد، ژان پل سارتر در مجلهٔ «روزگار نو» به او حمله‌های تندی کرد. در آن سال‌ها کسی جرئت نمی‌کرد علیه اتحاد شوروی سخنی بگوید، جز پدرم، و به همین علت زیر فشار بود. روزی در خانه او را دیدم که با چهره‌ای درهم سر در گریبان فرو برده‌است. از او پرسیدم: «بابا غمگینی؟» سربلند کرد، نگاهش را به نگاهم دوخت و گفت: «نه، تنهام!» پس از آن کامو، افسرده و تنها، شروع به ترجمهٴ نمایش‌نامه کرد.

هم نیچه و هم کامو جهان و بیدادگری موجود را نمی‌پذیرند زیرا چنین وضعیتی نفی انسانیت می‌باشد. هر دو آنان معترض هستند و هر کدام به خاطر آدمی راه عصیان و شورش را برمی‌گزینند. کامو و نیچه «عصیانگر» امیدی به انقلاب اجتماعی-سیاسی ندارند زیرا از منظر آن‌ها فرد آگاه و آزادمرد نه تنها «زمانه» و حکومت را، بلکه کل آفرینش را زیر سؤال می‌برد.

نخستین وابستگی سیاسی کامو ظاهراً از سال ۱۹۳۳ با پیوستن وی به نهضت ضد فاشیست «آمستردام پله یل» که به وسیله «هانری باربوس» و رومن رولان بنیاد نهاده شده بود آغاز گشت. در سال ۱۹۳۴ کامو برای نخستین بار ازدواج کرد ولی چند ماه بعد از همسرش جدا شد و در پایان همان سال به عضویت حزب کمونیست درآمد.

ویل دورانت می‌نویسد: کامو در وسیعترین معنای کلمه انسان‌گرا بود. کامو اندیشه خود را از آسمان به امور انسانی هدایت کرد. تلاش می‌کرد که میراث فرهنگی انسان را حفظ کند، و انسان‌تر از آن بود که ایدئولوژی‌هایی را بپذیرد که به انسان فرمان می‌دهد تا انسان را بکشد. شاید به همین دلیل بود که از تمام احزاب سیاسی کناره گرفت. در کتاب طاعون از زبان تارو می‌گوید: «من در دنیای امروز جایی ندارم. هنگامی که قاطعانه از کشتن سر باز زدم، خود را به انزوایی محکوم کردم که هرگز پایانی ندارد

* «اگر کسی آزادی شما را برباید، مطمئن باشید که نان شما نیز در معرض تهدید است»

* «همیشه لحظه‌ای فرا می‌رسد که آدمی از دیدنِ چشم‌اندازی سیر می‌شود. همچنان که مدّت‌ها لازم است تا چشم‌اندازی را به اندازهٔ کافی ببینیم. کوه و آسمان و دریا همانند چهره‌هایی هستند که اگر آدمی به جای دیدنِ آن‌ها بدان نیک بنگرد، به خشکی و بی‌حاصلی یا شکوهِ آن‌ها پی می‌برد؛ ولی هر چهره‌ای برای آنکه گویا باشد باید پیوسته در برابرِ تازگی قرار گیرد. جهان، گاه به سببِ فراموشی ما، در چشمِ ما تازه می‌نماید. به جای ستایشِ این پدیده، مردم گله می‌کنند که خیلی زود از دنیا سیر و خسته می‌شوند.»

* «مادرم امروز، مُرد. شاید هم دیروز، نمی‌دانم.»

* «روزنامه‌ها اغلب دربارهٔ دینی که نسبت به اجتماع داریم صحبت می‌کردند. به عقیدهٔ آن‌ها مجرم یا خلافکار باید این دین را بپردازد؛ ولی صحبت از این موضوع تخیل را برنمی‌انگیزاند. نه، آنچه برای من ارزش داشت، امکان فرار بود، جهشی به خارج از آیین ظالمانه بود، فرار دیوانه‌واری بود که تمام شانس‌های امیدواری را ارزانی می‌داشت. طبیعتاً این امیدواری می‌توانست این هم باشد که در گوشهٔ کوچه‌ای، درست در حال دو، انسان با شلیک گلوله‌ای از پا درآید. اما، بعد از نگریستن به جوانب امر، هیچ چیز به من اجازهٔ این تفنن را نمی‌داد. همه چیز مرا از چنین تفننی بازمی‌داشت؛ و دوباره من بودم و این دستگاه خودکار.»

* همهٔ مردم برتر بودند. همهٔ انسانها به‌طور یکسان محکوم‌اند که روزی بمیرند.

* «من شاید به آنچه که حقیقتاً مورد علاقه‌ام است مطمئن نیستم، اما به آنچه که مورد علاقه‌ام نیست کاملاً اطمینان دارم.»

* مردم بیشتر خوبند تا بد و در حقیقت، مسئله این نیست. بلکه آنها کم یا زیاد نادانند و همین است که فضیلت یا ننگ شمرده می‌شود. نومید کننده‌ترین ننگ‌ها، ننگ نادانی است که گمان می‌کند همه چیز را می‌داند و در نتیجه به خودش اجازهٔ آدم‌کشی می‌دهد.

* «انسان وقتی بخواهد به راستی در کاری که نمی‌تواند ببیند شرکت کند، غرق چه ناتوانی عمیقی است.»

* «عادت به نومیدی از خود نومیدی بدتر است.»

* «وقتی که انسان بیش از چهار ساعت نخوابیده باشد، دیگر احساساتی نیست. همه چیز را همان‌طور که هست می‌بیند، یعنی از روی عدالت، عدالت زشترو و نیشدار می‌بیند.»

* «وقتی که آدم تنها خودش خوشبخت باشد، خجالت دارد.»

* «هیچ چیزی در دنیا به این نمی‌ارزد که انسان از آنچه دوست دارد روگردان شود.»

* «ما پیش از آنکه به اندیشیدن خو کنیم به زیستن عادت می‌کنیم.»

* «لحظه‌ای فرا می‌رسد که ما در برابر آیینه با چهره برادرانه، آشنا اما نگران خود روبرو می‌شویم و این همان پوچ است.»

* «همه چیز برای آرامش زهرآگین و خواب بی قیدی سامان دهی شده‌است.»

* «آغاز اندیشیدن سرآغاز تحلیل رفتن است.»

* «عصیانگر ترجیح می‌دهد که ایستاده بمیرد تا اینکه زانو زده زندگی کند.»

* «من طغیان می‌کنم، پس ما هستیم.»

* «عصیان تأیید طبیعت مشترک همه انسان‌هاست، طبیعتی که به جهان قدرت تن در نمی‌دهد.»

* «بالاتر از دیگران زیستن هنوز تنها راهی است برای اینکه اکثر مردم انسان را ببینند و به او احترام بگذارند.»

* «مشکل زندگی بعضی از مردم در این است که چطور از دیگران کناره بگیرند یا لااقل با آنان بسازند.»

* «من جز در فاصله میان عیاشی‌هایم به مسائل بزرگ و بااهمیت زندگی فکر نکرده‌ام و در غالب اوقات اهمیتی به این موضوعات نداده‌ام.»

* «جنایت تنها در این نیست که دیگری را بکشی بلکه بیشتر در این است که خود زنده بمانی.»

* «سانسور همان چیزی را که نهی می‌کند به فریاد بلند اعلام می‌دارد.»

* «من باید به آن‌ها یک هدیه شاهانه بدهم، هدیه برابری همه انسان‌ها؛ و وقتی همه در یک سطح قرار بگیرند، هنگامی که نا ممکن به زمین بیاید و ماه در دستان من قرار گیرد، شاید بعد از آن من به موجودی بهتر تبدیل شوم و جهان تازه شود، پس از آن است که دیگر آدم‌ها نخواهند مرد و شاد خواهند بود.»[۲]

* «دوست داشتن یک موجود در این است که پیر شدن با او را بپذیریم.»

* «دنیا به صورت موجود، غیرقابل تحمله. پس من احتیاج به ماه دارم، یا به خوشبختی، یا به ابدیت، شاید به یک چیز که جنون باشه که در هر حال متعلق به این دنیا نباشه.»

* «باید به شدت کوبید وقتی که نمی‌توان مجاب کرد.»

* «برای سناتور نمودن شخص یک روز و برای تبدیل نمودن او به یک کارگر ده سال وقت لازم است.»

* «شوهری که بی‌خداست باید به زنش یاد بده که از خدا بترسه. این‌طوری آزادتر می‌شه.»

* «آدم‌ها از مرگ می‌ترسن چون زندگی را دوست دارن، چون زندگی خوبه، همین.»

* «من شاید به آنچه که حقیقتاً مورد علاقه‌ام است مطمئن نیستم، امابه آنچه که مورد علاقه‌ام نیست کاملاً اطمینان دارم.»

* «آزادی چیزی جز شانسی برای بهتر بودن نیست.»

* «به دست آوردن خوشبختی بزرگترین پیروزی در زندگی است.»

* «بدون کار، هرنوع زندگی فاسد می‌شود.»

 *   «ترجیح می‌دهم طوری زندگی کنم که گویی خداهست و وقتی مُردم بفهمم که نیست، تااینکه طوری زندگی‌کنم که انگار خدانیست و وقتی مُردم بفهمم که هست.»

 * «شغل تنها زمانی ارزش و اعتبار دارد که آزادانه پذیرفته شود»

 * «احترام به خویشتن بالاترین نعمت است.»

 * «سکوت اختیار کردن یعنی که ما به خود اجازهٔ این باور را بدهیم که عقیده‌ای نداریم، که چیزی نمی‌خواهیم.»

 * «طغیان بنیادی است مشترک که هر انسانی نخستین ارزش‌های خود را بر آن بنا می‌کند.»

 * «طغیان، هر چند چون چیزی نمی‌آفریند، در ظاهر منفی است، اما چون آن بخش از انسان را که باید همواره از آن دفاع شود، آشکار می‌کند، عمیقاً مثبت است.»

 * «آزادی چیزی نیست جز فرصتی برای بهتر شدن.»

 * «کم اند کسانی که با چشم شان می‌بینند و با مغزشان فکر می‌کنند.»

 * «مسئله مهم، دست برنداشتن از پرسش نیست.»

روان‌شناسی کافکا

بررسی روان‌شناختی کافکا

 و بررسی چند اثر معروف او

مسخ

رمان «مسخ» در سی‌سالگی نوشته شده و از آثار مهم اوست که در زمان حیاتش منتشر شده است. مسخ نوشته‌ای به اصطلاح استعاره‌ای است و داستان فروشندهِ جوانی به نام «گرگور» است که یک روز صبح که از خواب برمی‌خیزد خود را تبدیل شده به یک سوسک می‌بیند، در عین‌این‌که افکار و احساساتش انسانی باقی مانده‌اند. این حکایت در عینِ سنگینی و وخامت، پُر از طنز است به‌طوری که خود او می‌گوید اولین بار که آن را با دوستش ماکس بازخوانی می‌کردند، هر دو از خنده روده‌بُر شده بودند. داستان حول‌و‌حوش روابطِ سوسک با اطرافیان، خانواده و واکنش‌هایِ آنان است.

آن‌ها در عینِ ابراز انزجار از حضور سوسک، زیاد متعجب نیستند و از او مواظبت هم می‌کنند. روزی گریگور افسرده انتظار دارد که خواهرش به اتاقش بیاید و برای او کمی‌ ویولن بزند و او نه‌تنها پیشنهاد را رد می‌کند، بلکه از خانواده می‌خواهد هر چه زودتر از شرِّ ‌این حشرهِ کثیف او را راحت کنند. از‌این‌پس دیگر راهِ حلّی برای گرگور باقی نمی‌ماند. در رختخواب دراز می‌کشد و می‌میرد. کشفِ پیکرِ بی‌جان اطرافیان را تسکین می‌دهد. دوباره زندگی و ‌آینده مطرح می‌شود و «گرگور» سریعاً فراموش می‌شود.

مسخ را اکثر منتقدان نوشته‌ای استعاره‌ای از رابطه کافکا با پدرش می‌دانند؛ رابطه‌ای پر از تضاد. پدر، پسرش را آن‌طور که بود قبول نداشت زیرا انتظارها و‌ایده‌آل‌های دیگری برایش در سر داشت. «گرگور» که تبدیل به سوسک شد، خودِ «فرانتس» است؛ سوسکی که نزدیک بود روزی زیرِ کفش‌هایِ عظیم پدر لِه شود، همان‌طور که خودِ او با انتخابِ نویسندگی لِه شده بود. ‌این رمان در‌عینِ‌حال اشاره‌ای به نقشِ جوامعِ مدرن و حادثه‌های تاریخی در اروپاست، زیرا همان‌گونه که محیط زندگی خانوادگی در مسخ شدن بعضی از انسان‌ها؛ مسخ شدنی که در صورت ناآگاهی به نیستی می‌انجامد، نقش دارد، جامعه و تاریخ نیز می‌توانند در سطحی کلان‌تر چنین نقشی را ‌ایفا کنند.

محاکمه

طی سال‌هایی که کافکا به نوشتن ‌این رمان می‌پردازد، رابطه‌اش با فلیس از سر گرفته می‌شود و حتی دوباره در حضور خانوادهِ دختر رسماً نامزد می‌شود و تعطیلاتِ تابستان را نیز با هم می‌گذرانند. ‌این سال‌ها در عینِ‌حال سال‌هایِ پُر‌کاری و خستگی و پس‌رفتنِ سلامتِ جسمانی و از دست دادن وزن است. او بیش از پیش سرفه می‌کند و ‌این سرفه‌ها منجر به استفراغِ خون می‌شود و بالاخره به تشخیصِ قطعیِ سلِ ریوی از طرف پزشکان می‌انجامد. مرخصی هشت ماهه‌ای برای درمان و استراحت به او داده می‌شود و بدین علت مسکن خود را ترک می‌کند و دوباره به منزل پدر برمی‌گردد.

در شب کریسمس 1917 قصد برهم زدن نامزدی و جدایی ار فلیس را به بهانه بیماری به او ابراز می‌دارد. رُمان محاکمه در‌ این شرایط نوشته می‌شود و به اتمام می‌رسد. کافکا در ‌این رمان بالاخره از دکترای حقوق خود بهره می‌برد، زیرا قهرمان او در برابر قانون و قاضی و دادگاه قرار می‌گیرد. از ‌این رمان به عنوان سیاهی‌ها و پوچی زندگی یاد می‌کنند؛ داستان مرد جوانی به نام «ژوزف ک» که در بانک کار می‌کند و در یک پانسیون اقامت دارد که در اولین روز سی‌سالگی‌اش به شکلی غیر‌مترقبه توسط دو مأمور برای ارتکاب جرمی‌که آن را عنوان نمی‌کنند بازداشت می‌شود. دو مأمور حتی از گفتن نام مافوق خود، نوع جرم و علت بازداشت طفره می‌روند و چون هیچ چیز روشن نیست، او را تا پایان بررسی و کار کمیسیون تحقیق آزاد می‌کنند. از ‌این پس زندگی «ژوزف ک» با وجود ‌ایمان به بی‌گناهیِ خود در همهِ زمینه‌ها در هم می‌ریزد چون اصلاً نمی‌داند گناهش چیست و برای چه باید مطالعه شود. دنیا و فضایی خفه کننده که «ژوزف ک» در آن زندگی می‌کند به حدّی سیاه و شوم است که پدیده‌ها و زندگی، معنیِ واقعی‌شان را از دست می‌دهند.

جوِّ اجتماعی و سیاسی و اتّهام جُرمِ ناکرده آن‌چنان اثری بر قهرمان رمان می‌گذارد که کم‌کم به خود شک می‌برد و احساسِ گناه می‌کند؛ احساسِ گناهی که به نظر می‌رسد صرفاً از زنده بودن سرچشمه می‌گیرد تا چیز دیگر، زیرا در مقابل ادعایِ بی‌گناهی، دو مأمور از او سؤال می‌کنند: بی‌گناهی از چه و چه چیز؟ و او فکر می‌کند اگر به جایِ ادعایِ بی‌گناهی به گناهِ انسان بودن خود اعتراف می‌کرد، شاید نجات پیدا می‌کرد. ‌این رمان تفسیرهایِ متعددی را در ذهن خواننده بر می‌انگیزد. همان‌طور که گفتیم ‌این اثر مقارن نامزدی مجدد با فلیس و همین‌طور شدّت گرفتن بیماری و بالاخره جدایی از اوست. کافکا در مجله خود اشاره‌ای به ملاقاتش با خانواده فلیس می‌کند و شباهتی بین آن و نوعی دادگاه می‌بیند که بدون در نظر گرفتن او و اراده و احساسش حکمی ‌صادر می‌کند؛ حکم نامزدی یا ازدواج.

مطالعهِ یکی از نامه‌هایِ او به «فلیس» نیز ‌این نظر را تایید می‌کند، زیرا در ‌این نامه او موقعیت خودشان را به عاشق و معشوقی که در «دوران وحشت» زیر گیوتین فرستاده می‌شوند مقایسه می‌کند. نامه وداع و به‌هم زدن نامزدی نیز نطق محکومی ‌را که به طرف چوبهِ دار می‌رود مجسم می‌کند، و نتیجه آن‌که هیچ رابطه واقعی بین انسان‌ها نیست که در آن دَردی نباشد، حتی رابطهِ عاشقانه!

تفسیر دیگر ‌این اثر، تفسیر سیاسی و اجتماعی است. حکومت‌ها با روش‌هایِ خشن و استبدادی و غیر‌قانونی دستگاه عدالت را تبدیل به ماشین بی‌عدالتی برای ادامه قدرت‌شان می‌کنند و فرد تبدیل به بازیچه‌ای می‌شود و خود و شخصیت‌اش را گُم می‌کند.

از ‌این رمان در سال 1962 فیلم سینمایی سیاه و سفیدی به کارگردانی «اورسون ویلز» تهیه شد.

کمپ زندانیان

این رمان در سال 1914 به پایان می‌رسد؛ سالی که جنگ جهانی اول شروع می‌شود و در اتریش و مجارستان هم بسیج عمومی‌اعلام می‌شود. ولی کافکا از‌ این انجام وظیفه معاف می‌شود. سال قبل از ‌این واقعه کافکا به چندین مسافرت می‌رود و در حضور خانواده «فلیس» با او رسماً نامزد می‌شود. طی‌ این سال‌ها با پُشت‌کار و انرژی به نوشتن می‌پردازد و نتیجه آن چندین رُمان، «در کمپ زندانیان» است. داستان ‌این رمان از ‌این قرار است که سیّاحی که اسم او را نمی‌دانیم به جزیره‌ای که متعلّق به یک کشور بزرگ است می‌رود. در ‌این جزیره کمپی برای زندانیان وجود دارد و او دعوت می‌شود در اعدام یک زندانی که توسط ماشین عجیب و غریبی صورت می‌گیرد، شرکت ‌کند.‌ این ماشین توسط فرمانده قبلی کمپ اختراع شده و از خصوصیات آن ‌این است که حین شکنجه و اعدام، جرم‌هایِ زندانی را در گوشت و پوست او حک می‌کند و طی‌ این نمایش سهمگین و خون‌آلود زندانی جان‌می‌سپارد. دعوت به‌این نمایش یک شرط  دارد و آن سکوت است و به ویژه باید قول بدهد که از‌این روش نزد فرمانده انتقاد نکند. مسافر ما‌ این قول را می‌هد در ضمن ‌این که حق خود را در مورد انتقاد از ماشین به‌طور خصوصی با فرمانده حفظ می‌کند. افسر مربوطه وقتی حس می‌کند نمی‌تواند از افشای روش ماشین جهنمی ‌جلوگیری، و سیّاح را قانع به حفظ سکوت کند، مجرم را آزاد می‌کند و خود جای او را در ماشین می‌گیرد. البته پس از‌این‌که دستکاری‌هایی در آن می‌کند. ماشین به کار می‌افتد و سرعت می‌گیرد، مرگ خیلی زودتر از معمول پیش می‌آید و دستگاه مربوطه نیز خود‌به‌خود پاشیده شده، از بین می‌رود.

به نظر می‌رسد اولین رو خوانیِ ‌این کتاب در محفلی ادبی در مونیخ با واکنش منفی روبه‌رو شده است، در حالی که اروپا در جنگی خانمان‌سوز و بی‌رحم دست‌و‌پا می‌زد و از رعایت حقوق بشر و به‌خصوص حقوق زندانیان جنگی خبری نبود. ‌این رمان نوعی پیام و پیش‌بینی زودرس از اتفاق‌های آن زمان و وحشیگری‌هایی است که بعدها و به‌خصوص طی جنگِ جهانیِ دوم به وقوع پیوست، که متأسفانه گوش شنوایی در آن زمان پیدا نکرد و انسان‌هایی به شکلِ حیوانی با انسان‌های دیگر در لوایِ ‌ایدئولوژی‌های مردود رفتار کردند. ماشین در حقیقت نماد سرنوشت انسانیت است  که در آن گیر می‌کند، بدون ‌این‌که از خود دفاع کند در میان چرخ دنده‌های آن عاقبت له می‌شود.

رفتار و واکنش پرسوناژهای ‌این رمان، ‌این تفسیر را به ذهن می‌آورد که در سیستم‌های «توتالیتر» حتی افراد آگاه «سیاح»، افسر و مسؤول، اغلب مفعول‌وار فجایع را می‌بینند و واکنشی به خرج نمی‌دهند و سکوت می‌کنند. از ‌این رمان فیلمی ‌توسط «سیل ون ریکارد» تهیه شده است.

قصر

قصر آخرین رمان کافکا است و حدود یک سال قبل از مرگ او نوشته شده است. ‌این رمان نیز ناتمام گذاشته شده، دو سال پس از مرگ او، در سال 1926 برای اولین بار منتشر می‌شود. شخصیت اصلی رمان فردی است به نام «ک»، (مانند رمان محاکمه)، که در آخر داستان مردی است که به نظر واقع‌بین‌تر می‌رسد و گم‌گشتگی کمتری دارد و آن داستان مردی است که به شهرکی در جست‌وجوی کاخی وارد می‌شود. از‌این مرد چیزی نمی‌دانیم، ولی مسلماً برای انجام کاری یا هدفی می‌خواهد به قصر راه یابد.

بقیه داستان کوشش‌های تقریباً بی‌نتیجه‌ای است که او در ‌این راه به‌عمل می‌آورد. در‌ این وادی به مردان و زنان متعددی برخورد می‌کند. تعدادی در جریان هیچ چیز نیستند و تعداد دیگری اصلاً به حرفش گوش نمی‌دهند یا جواب‌های نامربوط می‌دهند و رابطه داد‌و‌ستدی را غیر‌ممکن و ناامید کننده می‌کنند. افرادی شما را تسلی می‌دهند ولی بی‌تفاوتی‌شان کاملاً محسوس است. رابطه‌ها پر از سوء‌تفاهم یا درک نکردن یکدیگر است، مثل‌این‌که هیچ‌کس، هیچ‌کس را نمی‌شناسد. آن‌چه در قصر می‌گذرد شباهت زیادی با زندگی روزانه‌مان دارد که در آن هر کس در چنبره خودش گرفتار است. ‌این پدیده ناامیدی واقع‌بینانه نویسنده را نشان می‌دهد و نگاهی است که حتی امروز نیز و در نوع اجتماعی که در آن زندگی می‌کنیم، جای بسی نگرانی است.

به نظر می‌رسد نا امیدی از «وصلت غیر ممکن میلنا»، ژورنالیست جوان چک و تنها زن باهوش و حساسی که او را خیلی خوب درک می‌کرد، الهام‌بخش ‌این رمان باشد. ‌این رمان تفسیرهای متعددی را برانگیخته است. عده‌ای آن را استعاره‌ای از روابط حکومت‌ها و اداره‌بازی‌شان و خشکی و انعطاف‌ناپذیری مجریان قوانین با مردم می‌دانند. بعضی دیگر پیچ‌و‌خم‌های اداری قصر را با بغرنجی و پستو‌ها و روان‌پریشی هر انسان مقایسه می‌کنند و بالاخره «قصر» می‌تواند ‌ایده‌آلی دست نیافتنی باشد که انسان در راه رسیدن به آن بهای سنگینی را باید بپردازد.

این رمان منشاء دو فیلم سینمایی است. یکی از آنها فیلمی‌است که در سال 1969 توسط «رودلف نولت» و بازیگری «ماکسیمیلیان شل» تهیه شده است و دیگری فیلمی ‌تلویزیونی است که «میشائیل هانکه» آن را با بازیگری «اولریش موه» و «سوزان لوتار» در سال 1997 کارگردانی کرده است.

بررسی روان‌شناختی شخصیت و آثار ادبی کافکا

بیش از سه‌ربعِ قرن از مرگ کافکا می‌گذرد. محققان و نویسندگان و روان‌پزشکان بسیاری، که مورد کافکا را مطالعه کرده، دربارهِ آن مقاله‌ها و کتاب‌هایی نوشته‌اند. اغلب صاحب‌نظران معتقدند پدر نقش بزرگی در زندگی و بیمارگونگی و خلاقیت‌ادبی او بازی کرده است. مقابله با پدر نه تنها مسالهِ اساسی کودکی اوست، بلکه تا آخر عمرِ کوتاهش ادامه پیدا می‌کند.

خاطرهِ دردناکِ اولین فرزندِ پسرِ خانواده بودن که پدری مستبد و مسلّط همه چیز آن را اداره می‌کند، نه تنها حفظ می‌شود، بلکه حدّت و شدّت آن را گذشت زمان هم کم‌رنگ نمی‌کند. کافکا پدرش را متهم به دزدیدن کودکی‌اش می‌کند، چیزی که از او تا آخرِ عمر معلولی با کمبودِ عاطفیِ عظیم می‌سازد.

مادرش «ژولیا» همسر خوبی برای پدر است و او کمبودی احساس نمی‌کند. بدین‌ترتیب که از جهیزیه‌اش برایِ رونق دادن به کسب‌و‌کارش بهره می‌برد و از رسیدگی او به حساب و کتاب و دخل و خرج نیز بسیار راضی است. ‌این همسر به خانواده‌اش خوب می‌رسد و حتی شب‌ها با وجود خستگی برای سرگرمیِ شوهرش با او  ورق‌بازی می‌کند.‌ این مادر البته از پسر خود مواظبت می‌کند، ولی حتّی در سال‌های اول زندگی پسرش و قبل از‌این‌که ضربه و غمِ از دست دادن نوزادانِ بعدی روحیه او را عمیقاً افسرده کند، در نشان‌دادن عشق و محبتش به او به شکلی امساک می‌ورزد، به‌طوری که کودک دچار شکّ‌و‌تردید در موردِ عشقِ او می‌شود و حتی ناخوآگاه فکر می‌کند شاید مادرش چیزی نداشته باشد که به او بدهد، زیرا در مقابله با پدر هم پشتیبانی او را حس نمی‌کند. ‌این احساسِ تنهایی در خانواده اثرهایِ مُخرّبی در روانِ او باقی می‌گذارد و جایی برای خود در آن کاشانه نمی‌بیند. حضور مستخدمی ‌پیر‌دختر در ‌این صحرایِ خشکِ عاطفی نعمتی نسبی بود که او از آن بهره می‌برد، زیرا پیر‌دختر نیز از ارباب می‌ترسید و نمی‌توانست حامی ‌و پناهگاهی جدّی برای او باشد. در سال‌های بعد، پرستارِ فرانسوی جوانی به منزل آنان آمد که بیشتر از‌این‌که هم‌دست و حامی ‌او باشد به بیداریِ هوس‌ها و احساس‌هایِ جنسی‌اش کمک می‌کرد. روندِ روانیِ همانند‌سازیِ مثبت و موزون با شخصیتِ پدر به خاطر دو احساس متضاد، تحسین و حسرت برای قدرت بدنی و استحکام و جذبه او از طرفی و نفرت و فاصله از طرف دیگر به خاطر رفتار مسلط و کاسب‌کارانه و بی‌فرهنگی او. پدر می‌خواست پسرش دنبال کسب و کار خانوادگی را بگیرد یا کارمندی عالی‌رتبه و بورژوا از کار در‌آید. او نویسنده شدن پسرش را هیچ‌گاه هضم نکرد و همیشه با آن مخالفت کرد. اگر کمپلکس “پروست” و نوشته‌هایش در مورد تن مادر بود، کمپلکس “کافکا” در مورد بدن پدر در کتاب “مسخ” او به وضوح به چشم می‌خورد، سوسک کوچکی که نزدیک بود زیر پایِ پدر لِه شود!

در ‌این مورد “پی‌یر دو‌مایه”، عقیده دارد که  “من” نزد کافکا جای بزرگی را اشغال می‌کند و اغلب باعثِ دردسرِ او می‌شود، بدین‌ترتیب که به ظاهرِ خود بسیار اهمیت می‌دهد، زیاد ورزش می‌کند و حتی تا خودآزاری و بدرفتاری با تنش پیش می‌رود، مثلاً در هوایِ سرد شب‌ها پنجره را با وجودِ جسمی ‌لاغر و نحیف باز می‌گذارد یا شب‌ها تا دیر‌وقت کار می‌کند و از کم‌خوابی در تمامِ عمر رنج می‌برد.

در مورد تغذیه نیز کافکا افکار نادرستی دارد و پرهیز و امساک می‌کند. “من”ِ دردناک او همه چیز را می‌داند و به پزشکی و پزشک اعتقاد چندانی ندارد. طی نوجوانی، دوران پُراضطرابی را در مورد سلامتی خود پشت سر می‌گذارد. ترس از ریزش موها یا کج شدن ستون فقراتش و دیگر مشغولیت‌های جسمانی به اصطلاح “هیپوکوندریاک” ( خودبیمارانگارانه) ذهن او را پر می‌کنند. در پیِ ‌این مشغله‌های ذهنی قواعد به‌اصطلاح بهداشتی برای خودش وضع می‌کند که بیشتر شباهت به ریاضت‌کِشی دارد تا رعایت بهداشت واقعی؛ مثلاً دوش گرفتن با آب سرد، نوع مخصوص جویدن غذاها، ورزش عضلات صورت یا … .

این بیماری‌های به اصطلاح “روان‌تنی” (سایکوسوماتیک) همهِ عمر، او را همراهی کردند و باعث توقف‌های مکرّر او در “سناتوریوم” شدند و بالاخره به انهدام زودرس او انجامیدند. ناگفته نماند مکتبی از روان‌پزشکی، بیماریِ سل را در بینِ بیماری‌های روان‌تنی طبقه‌بندی می‌کند؛ بیماری‌هایی که رابطه با روان و عواطف انسان به شکل دیگر دارند، افرادی که در عشق (عشق گرفتن و عشق ورزیدن) کمبودهای اساسی دارند، استعداد ابتلا به‌این بیماری در آنان تقویت می‌شود. از ‌این دید کافکا چه در مورد مادر و چه در رابطه با پدر کمبودهای عمیقی داشت. “من” یا خود دردناک همیشه حضور داشت و به همین خاطر نگاه و نوشته‌هایش همیشه بر قسمت‌های “دیوانه” و دردناک و اغلب مضحک روابطِ انسان‌ها تمرکز پیدا می‌کرد.

در رمان “محاکمه”، رابطه بین شخصیت‌ها عجیب و خشک و بی‌روح و دردناک هستند. جوانیِ کافکا با نوعی انزجار از بدنش سپری می‌شود و از نزدیکی‌های جسمانی پرهیز می‌کند و ازجمله رابطه جنسی برایش در حد آلودگی جلوه می‌کند و فرصت رابطه‌های جسمانی را به تعویق می‌اندازد. رابطه او با دخترانِ جوان بیشتر روحی و فکری بود و بحث‌های فرهنگی و فلسفی و ادبی اساس آن را تشکیل می‌داد. بسیاری از نامه‌های او که در سال‌های اخیر منتشر شده، نظر فوق را تایید می‌کنند. نامه‌نگاری به او ‌این فرصت را می‌داد که در عینِ تنها نماندن از آمیزش و تنگاتنگی “خود” یا “من”  از دیگری (اساساً زن‌ها) پرهیز کند.

او ناتوانی جنسی ندارد. ولی به شدّت از خود ناراضی است، تا حدّی که احساس افسردگی و تنفّر بر احساس لذت می‌چربد. کافکا در عینِ نیاز به زن‌ها بدبین است و ناخودآگاه می‌داند که نمی‌تواند با آن‌ها بیامیزد. او در عین‌این که به ازدواج فکر می‌کند (بارها نامزدی) به شکلی از آن اجتناب می‌کند و بهانه می‌آورد که زندگی مشترک و زیر یک سقف او را از نوشتن باز خواهد داشت. ولی‌ این آرزو را که روزی در “شرایط مطلوب” رویای یک زندگی خانوادگی به وقوع بپیوندد، از دست نمی‌دهد.

در نامه‌ای که کافکا به “میلنا” دوست ژورنالیست خود می‌فرستد، نقاشی کوچکی نیز ضمیمه آن می‌کند تا تصویری از وضعیت خود بدهد. در‌ این نقاشی مردی به صُلابه کشیده شده و تقریباً دو‌شقّه شده است. مرد دیگری که به ستون تکیه داده با نوعی خود‌بینی به صحنه نگاه می‌کند، گویی دستگاه را خود اختراع کرده در حالی که او از قصابی که لاشه‌ها را شقّه کرده و در ویترین می‌گذارد تقلید کرده است. ‌این نقاشی در حقیقت جوابِ نامه خانم جوان است که در آن از او خواسته بود دست از شکنجه دادن خود بردارد و کافکا در جواب می‌نویسد: از ‌این که خود و دیگران را شکنجه می‌دهد آگاه است، او با ‌این جمله و نقاشی نمی‌خواهد بگوید دچار “سادیسم” است بلکه از فعالیت ادبی و نویسندگی خود که به مثابه درد و شکنجه است، یاد می‌کند.

پدیده رنج بردن در خلقت هنری، ما را به یاد شعری از “بودلر Charles Pierre Baudelaire” شاعر فرانسوی می‌اندازد که تقریباً یک قرن پیش از او می‌زیسته و او نیز جوان‌مرگ شده است؛ “من زخم و چاقویم، من قُربانی و جَلّادم“. “زندگی بودلر”  در همین “تک شعر” که سرمایه خلاقیتش بود خلاصه می‌شود. در ‌این آرزوی ضدّونقیض است که ده سال آخر زندگی “کافکا” در پسِ جست‌و‌جوی دلباخته‌های دورادور و همیشه خارج از دسترس سپری می‌شوند و درد و رنج ‌این مبارزه را به‌خوبی برای خواننده محسوس می‌کند.

مشکلات شخصیتی او تنها در رابطه با پدر نیست ( گو ‌این‌که رابطه با پدر اساسِ آن را تشکیل می‌دهد)، “من”ِ او گرفتارِ تضادهایِ متعدد دیگری نیز هست. او اقلیتِ یهودی است در کنار مسیحیان، ولی گرایش‌هایِ سوسیالیستی‌اش می‌چربد. او یک “چِک” است در بین “ژرمن‌ها”، او به زبان آلمانی می‌نویسد، نه به زبانِ مادریِ خود و به “گوته” شاعرِ بزرگ آلمانی عشق می‌ورزد و حتّی ‌این جاه‌طلبی را که سهمی‌ در ادبیاتِ غنیِ آلمان داشته باشد، نیز دارد.

منبع: انسان‌شناسی و فرهنگ

کافکا و ملینا

کافکا و ملینا

چهارده نامه از “ملینا یزنسکا”، یکی از محبوب‌ترین زن‌هایِ زندگی فرانتس کافکا، به‌دست آمده است.

انتشارِ نامه‌هایِ ملینا به کافکا بیش از هفتاد سال پس از مرگِ ملینا که در تاریخِ ادبیات، اسم او به اسم کافکا پیوند خورده، بازتاب گسترده‌ای در رسانه‌هایِ آلمانی زبان یافت. ملینا این نامه‌ها را در فاصلۀ سال‌هایِ ۱۹۴۰ تا ۱۹۴۳ از اردوگاه کار اجباری نازی‌ها در “درسدن”، “پراگ” و “راونسبورگ” خطاب به پدر و دخترش نوشته بود.

ملینا به سال ۱۸۹۶ در خانواده‌ای مسیحی در پراگ متولد شد. او که زنی سرکش و مدرن بود و می‌توان او را جزو نخستین فمینیست‌ها به شمار آورد، علی‌رغم مخالفت سرسختانۀ پدرش، با ادیبی به نام “ارنست پولاک” ازدواج کرد و به وین کوچ کرد. چند سال بعد از پولاک جدا شد و بارِ دیگر به پراگ برگشت و برایِ دومین بار ازدواج کرد که حاصل آن دختری به نام “یانا” بود. این زنِ روزنامه‌نگار و مترجم که چهار سال عضوِ حزبِ کمونیست بود و سپس به دلیلِ انتقاد از “استالینیسم” از حزب اخراج شده بود، در زمان اشغال چکسلواکی توسطِ نازی‌ها به مقاومتِ ضدفاشیستی پیوست و به فرارِ یهودی‌هایِ چکسلواکی به لهستان کمک رساند. او در نوامبر ۱۹۳۹ به اتهامِ همکاری با روزنامۀ زیرزمینیِ مقاومتِ ضدفاشیستی و “خیانت به کشور” توسط گشتاپو دستگیر و به “درسدن” اعزام شد. ابتدا به علتِ نقص پرونده از او رفع اتهام شد، امّا در جهتِ “اصلاح” او را تحویلِ گشتاپویِ پراگ دادند و از آن‌جا او را به اردوگاهِ کار اجباری در “راونسبورگ” منتقل کردند. او تقریباً چهار سالِ آخرِ زندگی‌اش را در آن‌جا گذراند. ملینا یزنسکا به سال ۱۹۴۴ و در سن ۴۷ سالگی در پیِ عملِ جراحیِ کلیه در همان‌جا جان سپرد.

ملینا که سیزده سال کوچکتر از کافکا بود، در اکتبر ۱۹۱۹ در کافه‌ای به نام آرکو در پراگ با کافکا آشنا شد. این کافه پاتوقِ اهل قلم آلمانی زبان پراگ از جمله کافکا بود. در آن‌جا جمع می‌شدند و تا دیروقت در بارۀ ادبیات و سیاست بحث و گفتگو می‌کردند. ملینا که حالا روزنامه‌نگاری صاحب‌نام شده بود، یک سال پس از این دیدار و آشنایی با کافکا نخستین نامه را به او نوشت و طیِّ آن گفت: قصد دارد داستان‌های کافکا را به چِکی ترجمه کند و این آغازی شد بر یک رابطۀ عاشقانه. ملینا چندین بار به دیدن کافکا به پراگ رفت. نامه‌نگاری‌هایِ این دو تقریباً یک سال طول کشید.

نامه‌های کافکا به ملینا را پرشورترین نامه‌هایِ عاشقانۀ تاریخِ ادبیات می‌دانند و حتّی برخی براین نظر‌اند که می‌توان مجموعِ نامه‌هایِ کافکا به ملینا را چون رُمانی عاشقانه خواند. رابطۀ کافکا با ملینا از “جنس” و “جِنِمی” بود درست در نقطۀ مقابل رابطۀ او با نامزدِ رسمی‌اش “فلیسه باوئر”.

توصیف کافکا از فلیسه در یادداشت‌هایِ روزانه‌اش چنین است:

“چهره‌ای خالی و استخوانی که خالی‌بودنش را عُریان می‌کند” امّا هم‌او در نامه‌ای به دوستش “ماکس برود”، “ملینا” را زنی می‌خواند: “مصمّم، پُر‌شوروشَر، مهربان و معقول.” کافکا که برای ندیدن فلیسه و دوری از او دست به‌دامنِ بهانه‌هایِ گوناگونی می‌شد، وقتی ملینا در تابستان ۱۹۲۰ از کافکا خواست به دیدنش به وین برود، کافکایِ مبتلا به سل تعلّل نکرد. به وین رفت و چهار شبانه‌روز با ملینا گذراند. بعدها در نامه‌ای به ملینا از آن چهار شبانه‌روز چنین یاد می‌کند: “دوستت دارم… چون دریایی که سنگریزه‌ای ریز در کفِ خود را دوست دارد…”

کافکا آن‌چنان اعتمادی به ملینا داشت که “یادداشت‌هایِ روزانه” و رُمانِ نیمه‌تمامش “مفقودالاثر” یا “گُم‌گشتگان” که بعدها “ماکس برود” آن را با عنوان “آمریکا” منتشر کرد، در اختیار او گذاشته بود.

نامه‌های ملینا به کافکا از ارودگاه‌های کار اجباری

ملینا این چهارده نامه از سال‌هایِ اقامتش در اردوگاه‌هایِ کارِ اجباری نازی‌ها را در کاغذهایی به‌غایت نازک و خطاب به پدر و دخترش نوشته بود. نگرانی او بابت دخترش، تلاش برای آشتی با پدر، سرنوشت یهودیان و ترس از سانسور در آن‌ها به روشنی به چشم می‌خورد. ملینا مرتب به دختر تازه بالغ‌اش یانا که نزد پدربزرگ و مادربزرگش زندگی می‌کرد، سفارش می‌کرد که حرف‌شنوی داشته و مطیع باشد.

مرور این نامه‌ها زنی را نشان می‌دهد که قوی و راست‌قامت در برابر ماموران اِس‌اِس می‌ایستاد و رفته‌رفته خسته و بیمار می‌شد. نامۀ آخر نوعی نامۀ وداع است. در این نامه به خانواده‌اش اطمینان خاطر می‌دهد که در آخرین لحظه‌هایِ زندگی‌اش به آن‌ها وفادار بوده و از یادِشان نبرده است.

تنها دلخوشی در سال‌های زندانِ او کتاب‌هایی‌ست که مجاز است بخواند و نیز از خاطراتِ هم‌بندانش چنین برمی‌آید که ملینا قصد داشته کتابی بنویسد و یادداشت‌هایی هم داشته که از بین رفته‌اند.

در یکی از نامه‌هایِ تحریریافته در زندان پراگ چنین می‌نویسد: “یک توالت برای دوازده نفر. لباس‌هایی بدبو، ساس، کثافت و بی‌آبی، غذاهایِ غیرمقوی، تنهاییِ وحشتناک، روزهای بلندِ بی‌پایان. روحم پژمُرده شده است. دیگر نمی‌توانم بگریم. خدایا چگونه از این نفرت خلاص شوم؟”کشفِ نامه‌ها

این نامه‌ها را یک دانشجویِ لهستانی که پایان‌نامۀ تحصیلی‌اش را در موردِ دختر ملینا می‌نوشت، در پروندۀ همسرِ دوم ملینا در سازمان اطلاعات کشف کرد. به احتمالِ قوی یانا دختر ملینا از ازدواج دوّم، این نامه‌ها را در سال ۱۹۵۰ در رستورانی در پراگ جاگذاشته بود. صاحب رستوران نامه‌ها را تحویل پلیس داد. میان این نامه‌ها، نامه‌هایی وجود داشته از طرف دوستان انگلیسی همسر دوم ملینا و به زبان انگلیسی و خطاب به او. از آن‌جا که این اتفاق هم‌زمان بود با تصیفه‌هایِ استالینسیتی در اروپایِ شرقی و هر گونه ارتباط با غرب مشکوک بود، پلیس نامه‌ها را در اختیار سازمان امنیت قرار داد.

گفتنی‌ست ملینا که از حزبِ کمونیست اخراج شده بود، در سال‌هایِ پس از جنگ خائن محسوب می‌شد. سازمان اطلاعات به جهتِ کمبودِ جا، اصلِ نامه‌ها را از بین برده بود، اما میکروفیلم این نامه‌ها تا به امروز حفظ شده است.

نامه کافکا به ملینا

گاه احساس می‌کنم ما دوتن در اتاقی دو دَر هستیم و دَرهایِ اتاق روبه‌روی یک‌دیگر قرار دارند. هر یک از ما دستهِ یکی از دَرها را به‌دست گرفته است. یکی از ما چشمکی می‌زند و آن دیگری بلافاصله خودش را پشت در قایم می‌کند. در این هنگام اوّلی ناچار است حرفی بزند. دوّمی فوراً در را پُشتِ سرِ خود می‌بندد تا دیگر دیده نشود، امّا او مطمئن است که دَر را دوباره باز خواهد، زیرا این اتاق جایی است که شاید نتوان از آن بیرون رفت. ای کاش اوّلی دقیقاً مثلِ دوّمی نبود. ای کاش او به آرامی چنان به سامان دادن و مرتب کردن اتاق می‌پرداخت که گویی آن اتاق نیز اتاقی است مثل همه اتاق‌ها. امّا به جایِ همهِ این‌ها او دقیقاً همان کاری را می‌کند که دیگری در پُشتِ دَرِ خود می‌کند. حتّی گاه پیش می‌آید که هردو پشت درهایِ‌شان هستند و اتاقِ زیبا خالی است.

تو 38 سال سن داری و آن‌قدر خسته‌ای که شاید هیچ‌کس در اثر گذرِ سالیان عُمر به پایت نمی‌رسد. یا به زبانی درست تر: تو در حقیقت خسته نیستی، بلکه ناآرامی و از این‌که گامی بر این زمین برداری هراسان. گویی دام‌هایِ بشری موی بر تنت سیخ می‌کنند و از همین روست که همواره هر دو پایت هم‌زمان در هواست.

سرانجام من پرسیدم: “شاید من باید تمامِ مدّتِ روز را انتظار بکشم؟” تو پاسخ دادی بله، و به طرفِ اشخاصی که در آن‌جا منتظرت بودند رو گرداندی. پاسُخت بدان معنا بود که دیگر اصلاً نخواهی آمد و تنها اجازه‌ای که به من می‌دهی، اجازهِ انتظار کشیدن است.

پرسش دیگر بَس است. پرسش‌ها در دنیایِ زیرزمینی خود در خوابِ خوش غنوده‌اند. چرا با افسون آن‌ها را آفتابی و آشکار کنیم؟ پرسش‌ها خاکستری و اندوه‌ناکند و پُرسنده را نیز چُنین می‌کنند. سرانجام چه زمانی کسی خواهد آمد تا این جهان وارونه را راست کند؟ یادم آمد یک بار یک نفر با لباس، آتشی را خاموش کرد، کُتِ کهنه‌ای را آوردم و تو را با آن زدم. امّا دوباره ما تبدیل شدیم و تو دیگر آن‌جا نبودی، بلکه من بودم که در آتش می‌سوختم و من بودم که کت را به خودم می‌کوبیدم. امّا فایده‌ای نداشت و ترسِ قدیمی‌ام تایید می‌شد که این چیزها آتش را خاموش نمی‌کند. در همین حال آتش‌نشانی رسید و تو نجات پیدا کردی. امّا مثلِ همیشه نبودی. مثلِ روح رنگَت پریده بود، مثلِ گچی که رویِ سیاهی کشیده باشند. شاید مُرده بودی و شاید هم از خوشحالیِ نجات یافتن بود که در آغوشم از حال رفتی. امّا باز هم ما تبدیل شدیم، شاید من بودم که در آغوشِ کسی می‌افتادم.

نامه کافکا به ملینا

ملینا چرا درباره آیندهِ مشترکی می‌نویسی که هرگز وجود نخواهد داشت؟ و شاید هم به‌خاطرِ همین موضوع می‌نویسی! حتّی زمانی که روز غروب در وین در این باره بحث می‌کردیم، حس می‌کردم به دنبالِ کسی می‌گردیم که خوب می‌شناسیم و برایش دل تنگیم، و با زیباترین نام‌ها صدایش می‌کنیم. امّا چطور می‌توانست جواب‌مان را بدهد وقتی وجود نداشت، وقتی کسی در کار نبود.

چیزهایِ کمی قطعیت دارند و یکی این است که ما هرگز باهم زندگی نخواهیم کرد، آپارتمانِ مشترکی نخواهیم داشت، شانه‌به‌شانه نخواهیم بود، سرِ یک میز نخواهیم نشست و حتّی در یک شهر هم زندگی نخواهیم کرد. فکر می‌کنم منظورم را رسانده باشم، این موضوع همان‌قدر قطعیت دارد که می‌دانم فردا بیدار نخواهم شد و به اداره نخواهم رفت. (خودم باید خودم را بلند کنم! خودم را می‌بینم که خودم را حمل می‌کنم، گویی صلیبی سنگین به شکمم چسبیده باشد و در زمین فرو رفته باشد و باید زحمت زیادی به خودم بدهم و قوز کنم و جنازه را کمی بلند کنم). امّا اگر نیرویِ لازم برای برخاستن کمی بیشتر از توانِ بشری باشد، آن نیرو را به دست می‌آورم، امّا تنها در صورتی‌که برهنه باشم.

اما بیدار نشدنِ صبح را زیاد جدّی نگیر، اوضاع تا این حد هم بد نیست. بیدار شدنِ فردا صبحِ من بسیار محتمل‌تر از زندگیِ مشترکِ دور از دسترسِ ماست. ملینا، زمانی که به من و خودت فکر می‌کُنی، صدایِ دریایِ میان وین و پراگ با آن امواجِ بلند و سرکش را در ذهن داشته باش و این موضوع را بپذیر.

فکرِ مرگ عذابت می‌دهد؟ من وحشتِ عجیبی از دَرد دارم. نشانهِ بدی است. خواستنِ مرگ و ترسیدن از دَرد نشانهِ خوبی نیست. اگر این موضوع نبود، می‌شد برایِ مرگ خطر کرد. آدم مثلِ کبوتر کتاب مقدس به بیرون فرستاده شده است و چیزی نیافته است و حالا دوباره به تاریکی کَشتی برمی‌گردد.

پوچ‌ انگاری

ابسوردیسم

Absurdism

“ابسوردیسم” یا “پوچ‌انگاری”: کلمهِ «پوچ» به تعارض بین تمایل نوع بشر برای جستجویِ ارزشِ درونی و معنا در زندگی و ناتوانیِ انسان در یافتنِ آن اطلاق می‌شود. در این جا «پوچ» به معنای «ناممکن از لحاظ منطقی» نیست، بلکه بیشتر به معنایِ «ناممکن از لحاظ انسانی» است. ذهن انسان و جهان هیچ‌کدام به صورت جدا پوچی را سبب نمی‌شوند، بلکه «پوچی» از طبیعت متناقض این دو با هم بر می‌آید. پوچ‌انگاری بنابراین یک مکتب فلسفی است که بیان می‌کند: تلاشِ انسان برای یافتنِ معنا در نهایت با شکست مواجه می‌شود زیرا میزانِ خالصی اطلاعات و محدودهٔ بسیار گسترده نادانسته‌ها قطعیت را ناممکن می‌کند؛ و با این حال برخی از هیچ‌انگاران براین عقیده‌اند که با وجودِ چنین حقیقتی فرد باید پوچی را بپذیرد و با این حال به جستجو و پژوهش برای یافتنِ معنا ادامه دهد. به عنوان یک فلسفه، هیچ‌انگاری طبیعت بنیادی پوچی را بررسی و این که چگونه افراد بعد از این که با «پوچی» برخورد کردند، برخورد کنند.

در فلسفهِ پوچ‌انگاری، پوچی از ناهماهنگی بین جستجوی فرد به دنبال معنا در جهان و بی‌معناییِ جهان بر می‌آید. به عنوانِ موجوداتی که به دنبالِ معنا در جهان می‌گردند، بشر سه راه برای حل این مسئله دارد. کی یرکگارد و کامو این راه‌حل‌ها را در کتاب‌هایشان، “افسانه سیزیف” و “مرض به سوی مرگ” آورده‌اند: خودکشی (یا فرار از هستی): راه حلی که در آن فرد به زندگیِ خود پایان می‌دهد. هم کامو و هم کیرکگارد درستیِ این روش را قبول نداشتند. کامو می‌گفت: «این (خودکشی) با پوچی مقابله نمی‌کند، بلکه آن را بدتر می‌کند این که به زندگیِ خود پایان دهی» اعتقادات مذهبی، روحانی و باورهای مجرد در یک بستر فرامافوقی: راه‌حلی که در آن فرد به واقعیتی فراتر از «پوچی» معتقد است که خود معنی دارد. کیرکگارد اعتقاد داشت باور به چیزی فراتر از پوچی به یک پذیرشِ غیر‌عقلانی امّا لزوماً مذهبی از چیزی نادیدنی و از لحاظ تجربی غیرقابل اثبات می‌انجامد. با این حال کامو این راهِ حل را نوعی «خودکشیِ فلسفی» می‌دانست.

پذیرشِ پوچی: راه‌حلی که در آن فرد پوچی را می‌پذیرد و با وجود آن به زندگی خود ادامه می‌دهد. کامو این راه را قبول داشت به نظر او زمانی پوچی را می‌پذیریم، می‌توان به آزادیِ مطلق رسید و با در نظر نگرفتنِ هیچ مذهبی یا سایر محدودیت‌هایِ اخلاقی و طغیان علیهِ پوچی و در عینِ حال پذیرش آن شاید فرد بتواند از این رهگذر خود را به معنایی خشنود کند. امّا کیرکگارد این راه را «دیوانگیِ شیطان‌وار» تلقی می‌کرد.

کامو و پوچ انگاری

کامو به عنوان یکی از پیشگامان فلسفهِ هیچ‌انگارانه یا ابزوردیسم شناخته شده‌است، پوچ‌انگاری ادعا می‌کند که انسان‌ها اساساً بی‌معنی و غیر‌منطقی هستند و رنج انسان‌ها نتیجهٔ تلاش‌هایِ بیهودهٔ افرادیست که قصد دارند دلیل یا معنی‌ای برای آن در پوچیِ بی‌پایانِ وجود پیدا کنند. کامو ادعا می‌کند تنها سؤال فلسفیِ درست، سؤال دربارهٔ خودکشی است، به معنیِ دیگر، آیا ما باید رنجِ زندگی را تحمل کنیم یا این‌که به سادگی خود را بکُشیم؟ کامو استدلال می‌کند که از نظر تاریخی بیشتر انسان‌ها یا باور داشتند که زندگی پوچ است و بنابراین خودکشی را امری نجات‌بخش تلقی می‌کردند یا این‌که معنایی مصنوعی مانند دین ساختند تا زندگی خود را پُر کنند و به آن معنا بخشند. کامو ادعا کرد که راه سومی هم وجود دارد: ما می‌توانیم دریابیم که زندگی پوچ و بی‌معنی است، امّا در هر حال به زندگی ادامه دهیم، کسانی که راه سوم را انتخاب می‌کنند قهرمانان پوچی یا «absurd heroes» نامیده می‌شوند؛ که با طغیان بر پوچی به خلاقیت و آفرینندگی دست می‌یابند.

طاغی و هنرمند چهره‌هایی هستند که کامو آن‌ها را قهرمانان پوچی می‌نامد. این مردمان معنا را در حرفهٔ خود یافته‌اند و بنابراین به یک حد استانداردی می‌رسند که ما را به یاد چهرهٔ افسانهِ سیزیف می‌اندازد، کسی که محکوم بود تا تخته سنگی را بالای کوهی ببرد و می‌دانست که به محض رها کردن آن سنگ دوباره پایین می‌افتد و او مجبور است تا آن کار را تا ابد تکرار کند.

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

نوشته‌های کامو و کافکا

دوست عزیز و بازدیدکننده گرامی:

اگر فایل “وُرد” یا “پی‌دی‌اف” غیر تصویری (و یا هرگونه فرمتی که قابل ویرایش باشد)

از نوشته‌های کامو و کافکا در اختیار دارید،

لطفاً برایم ارسال نمایید تا در این قسمت قرار دهم.

با تشکر.