گناه و اضطراب وجودی

گناه و اضطراب از دیدگاه هستی‌شناسی

Anxiety and Guilt as Ontological

بخشی از کتاب کشف وجود، اثر رولو می

The Discovery of Being; Rollo May

مترجم: سایت روان‌شناسی پیمان

هستی‌شناسی یا آنتولوژی (Ontology) مطالعهِ فلسفیِ طبیعتِ هستی، شدن، وجود یا حقیقت است.

کشف وجود

کشف وجود

بحث در مورد “بودن و نبودن” یا “وجود و عدمِ وجود” (Being and Nonbeing) به‌جایی منجر می‌شود که بتوانیم ماهیت اساسی اضطراب (Anxiety) را درک کنیم. اضطراب، حالت یا احساسی در میان دیگر حالت‌های انسانی مثل خوشی یا غم نیست و همانند آن‌ها بر انسان تأثیر نمی‌گذارد. اضطراب یک ویژگیِ هستی‌شناختیِ (Ontological) انسان است که ریشه در وجود (Existence) او دارد. اضطراب، یک تهدید یا تأثیر خارجی و یا محیطی نیست که انسان بتواند آن‌را دربر بگیرد و یا از خود دور کند. به‌همین نحو، اضطراب واکنشی در کنار سایر واکنش‌ها طبقه‌بندی نمی‌شود. اضطراب همواره تهدیدی است در بنیان انسانی و مستقر در هسته وجود. اضطراب، تجربهِ تهدیدِ حتمی و قریب‌الوقوع “عدمِ وجود” و “نیستی” است.

کورت‌گلدشتاین (Kurt Goldstein) در نوشتهِ کلاسیک خود درباره درک اضطراب تأکید کرده است که اضطراب چیزی نیست که ما آن‌را “داشته باشیم” بلکه چیزی است که “هستیم”؛ «من اضطراب ندارم بلکه مضطرب هستم». توصیف واضح وی از اضطراب در فردی که در مرز روان‌پریشی (Psychosis) قرار دارد، هنگامی که آن فرد به معنای واقعی کلمه تهدید به فروپاشی و ازهم‌گسیختگی خود را تجربه می‌کند، کاملاً گویاست. امّا همان‌طور که خودِ گلدشتاین تاکید می‌کند، این اضطرابِ تهدید به فروپاشی فقط محدود به روان‌پریش‌ها (Psychotics) نیست، بلکه در افراد روان‌نژند (Neurotic-عصبی) و عادی (Normal) نیز صدق می‌کند. اضطراب، وضعیتِ ذهنیِ فردی است که از فنایِ موجودیت خود آگاهی می‌یابد؛ آگاه از آن‌که او “خود” و “جهان”ش را از دست خواهد داد، و آن‌که می‌تواند به “هیچ” (Nothing) تبدیل شود.

درک هستی‌شناختی از اضطراب، تفاوت بین اضطراب و ترس (Fear) را آشکار می‌کند. تمایز بین این دو در میزان و یا شدّتِ تجربهِ آن‌ها نیست. تجربهِ اضطرابی که یک فرد در زمان بی‌توجهی شخصی مورد احترامش، وقتی آن‌ شخص بدون توجه از کنارش در خیابان می‌گذرد، را در خود احساس می‌کند با تجربهِ شدتِ ترسی که در مطب دندان‌پزشکی می‌خواهند دندان حساسش را تراش دهند، یکی نیست. امّا آن ناخوشایندی جزیی که در خیابان بر او واقع شده ممکن است او را در تمام طول روز درگیر کند و حتی در خواب و رؤیایش عذاب ببیند؛ در‌حالی‌که احساس ترس در دندان‌پزشکی، اگرچه از نظر کمّی بیش‌تر بوده، امّا به‌محض این‌که پا را از دندان‌پزشکی بیرون گذاشت دست‌کم موقتاً از بین می‌رود. تفاوت در این است که اضطراب به هستهِ مرکزیِ عزتِ نفس (Self-Esteem) و حسِّ ارزشمندیِ (Sense of Value) او ضربه می‌زند، و این مهم‌ترین جنبهِ تجربی فرد از “خود” (Self) به‌عنوان یک “موجود” (Being) و “هستیِ” اوست. در این تقابل، ترس تهدیدی برای کالبدِ وجودِ اوست، می‌تواند عینیت یابد و فرد می‌تواند در بیرون از خود بایستد و به آن نگاه کند. در سوی دیگر، کمابیش، اضطراب باعث پایمال شدن کشفِ وجود فرد از خود می‌شود؛ حسِّ زمان را مدخوش می‌سازد، یاد و خاطره گذشته را فرو می‌پاشاند، و آینده را حذف می‌کند؛ و این آخرین نکته احتمالاً قانع‌کننده‌ترین دلیل برای این ادعا باشد که اضطراب در واقع به هسته کانونی شخص ضربه می‌زند؛ یعنی به هستی. در طول مدتی که فرد در معرض اضطراب هست، حتی قادر نیست تصور کند که چگونه ممکن است وجودش “بیرون” از اضطراب قرار گیرد و یا این‌که بدون اضطراب زندگی را به‌سر کند. به همین دلیل است که تحمل اضطراب بسیار دشوار است، و پاسخی برای این معمّا که چرا مردم ترجیح می‌دهند، اگر امکان انتخاب داشته باشند، درد جسمی شدیدی را، که در نگاه یک ناظر بیرونی بسیار بدتر می‌نماید، تحمل کنند تا اضطرابی درونی را. اضطراب حالتی هستی‌شناختی است، ولی ترس نیست. ترس را می‌توان به عنوان یک حالت یا احساس در میان سایر احساس‌ها پذیرفت، واکنشی همچون سایر واکنش‌های انسانی. امّا اضطراب را فقط می‌توان از منظر تهدیدی برای خودِ هستی دانست.

گناه و اضطراب

این درک جدید ما از اضطراب،‏‏‏ به‌عنوان یک ویژگی هستی‌شناختی، بار دیگر مشکل ما را با کلمات و مفهوم آن‌ها برجسته می‌کند. اصطلاحی که فروید، بینزوانگر، گلدشتاین، کیرکگارد (ترجمه آلمانی متون او) برای اضطراب استفاده می‌کنند، Angst است، کلمه‌ای که معادل انگلیسی برای آن وجود ندارد. این کلمه هم‌خانوادهِ Anguish (غم و اندوه) است که از کلمهِ لاتین Angustus (کوچک؛ باریک) گرفته شده، که آن‌هم به‌نوبهِ خود از Angere (به‌خود پیچیدن؛ دردِ ناشی از به‌هم فشرده شدن یا خفه شدن) می‌آید. کلمهِ انگلیسی Anxiety (اضطراب) در عبارت: “I am anxious to do this or that” یک کلمه بسیار ضعیف است. از این‌رو، برخی Angst را “Dread” (خوف و وحشت) ترجمه می‌کنند، همان‌طور که لوری (Lowrie) در ترجمه‌های قدیمی آثار کیرکگارد چنین کرد. برخی از ما سعی کردیم اصطلاح Anxiety (اضطراب) را برای Angst حفظ کنیم؛ امّا گرفتار یک معضل شدیم. به‌نظر اهل فن یا باید از کلمهِ علمی  Anxietyبا همهِ کم‌رنگی و کم‌قدرتی‌اش استفاده می‌شد، و یا می‌بایست از کلمهِ جایگزین Dread (خوف و وحشت) که حامل قدرت ادبی، اما غیرعلمی است استفاده می‌گردید. تجربیات آزمایشگاهی در خصوص اضطراب نشان می‌داد که اصطلاح Anxiety تواناییِ بیانِ قدرت و خصوصیات ویران‌گر اضطرابی که همه روزه در کارهای بالینی مشاهده می‌کنیم را ندارد. حتی مباحث بالینی در بارهِ نشانه‌های عصبیت (روان‌نژندی) و شرایط روان‌پریشی اغلب دچار سطحی‌نگری می‌شدند. هدفِ اصلی در فهمِ وجودیِ اضطراب، بازگرداندن قدرت اصلی اصطلاح Angst می‌باشد. در واقع، مسألهِ اساسی، تجربهِ تهدیدی (Threat) است که هر دو واژهِ Anguish (غم و اندوه و اضطراب) و Dread (خوف و وحشت) با خود به‌همراه دارند؛ یعنی دردناک‌ترین و اساسی‌ترین تهدیدی که هر موجودی ممکن است متحمل گردد؛ این‌جا خطرِ از دست دادن خودِ هستی و بودن (Being) در میان است. به نظر من، با انتقالِ مفهومِ اضطراب به پایگاهِ هستی‌شناختی‌اش، می‌توان به درک مقولهِ روان‌شناختی (Psychological) و روان‌درمانیِ (Psychiatric) پدیدهِ اضطراب کمک شایانی نمود.

اکنون جنبه قابل توجه دیگری از اضطراب را نیز می‌توان با وضوح بیش‌تری بررسی نمود: مشخصاً، این واقعیت که اضطراب همیشه مستلزم حضور تضادی درونی (Inner Conflict) است. آیا این تضاد دقیقاً همان چیزی نیست که ما آن را “وجود و عدمِ وجود” یا “بودن و نبودن” یا “هستی و نیستی” (Being and Nonbeing) نامیدیم؟ اضطراب در جایی رخ می‌دهد كه فرد با پتانسیل یا امكانِ ظهور و پدیداری‌ای روبه‌رو می‌گردد: احتمال امکانِ تحقق و برآورده شدنِ وجودش؛ که این امکان از سوی دیگر به‌معنایِ از بین‌رفتنِ امنیتِ فعلیِ او نیز هست؛ و در نتیجه تمایلی به انکار پتانسیل‌های جدید در او ایجاد می‌گردد. این‌جا حقیقتِ نمادِ ضربه تولد (Birth Trauma) به عنوان نمونهِ اولیه اضطراب و مادرِ همهِ اضطراب‌ها، تعبیری است که توسط ریشهِ کلمه اضطراب، Angere، با معنای “دردِ ناشی از به‌هم فشرده شدن و تنگنایی و خفگی” بیان شده است، انگار که از میان تنگناها به دنیا وارد می‌شود. این تعبیر از اضطراب، با عنوان ضربه تولد، همان‌گونه که شهرت دارد، ابتدا توسط اتورانک مطرح شد تا بیان‌گر و پرچم‌دار همهِ اضطراب‌ها گردد؛ و سپس با تأیید فروید، البته با تعدیل و کاهش، دنبال شد. شکی نیست که نماد ضربه تولد واقعیتِ نمادینِ مهمیِ را به‌همراه دارد، حتی اگر افراد آن را با معنای تحت‌اللفظی‌اش، مرحله واقعی تولد نوزاد، مرتبط ندانند. اگر امکان گشودگی و توانایی فریاد برای زاده شدن و به‌دنیا آمدن وجود نداشت، ما اضطراب را تجربه نمی‌کردیم. به همین دلیل است که مقوله اضطراب این‌چنین عمیق با مسئله آزادی عجین شده است. اگر انسان برای تحقق حداقل آرزوها و پتانسیل‌هایش، هیچ‌گونه آزادی‌ای نداشت، دچار اضطراب هم نمی‌شد.

کیرکگارد اضطراب را “سرگیجه آزادی” (The Dizziness of Freedom) توصیف کرد و با صراحت غیرشفافی افزود: “اگر واقعیتِ آزادی‌ را پتانسیل حرکت به‌سوی نیات انسان بدانیم؛ اضطراب، حالت قبل از تحقق آن نیات است” (Anxiety is the reality of freedom as a potentiality before this freedom has materialized). گلدشتاین نیز این موضوع را توضیح می‌دهد که چگونه افراد، چه به‌صورت فردی و چه جمعی، آزادیِ خود را به امید خلاصی از اضطرابِ غیرقابلِ تحمل رها می‌کنند. آن‌ها با عقب‌نشینی و پنهان شدن فردی در پشت دیوار سفت و سخت دُگم و جَزم (Dogma) و یا به‌صورت جمعی در روی‌آوری به فاشیسم طی سال‌های جنگ در اروپا این کار به‌نمایش گذاشتند. به هر صورت، این بحث جنبهِ مثبت Angst را نشان می‌دهد. تجربه خودِ اضطراب هم نشان می‌دهد که برخی پتانسیل‌ها وجود دارند، احتمال‌های جدید “وجود” که توسط “عدم وجود” تهدید می‌شود.

تا کنون گفته شد که حالت فرد در حین تلاش برای تحقق نیات، آرزوها و پتانسیل‌های وی، اضطراب است. اکنون به این حالت می‌خواهیم برسیم که وقتی فردی پتانسیل‌ها و امیال خود را انکار کند و یا نتواند به آن‌ها تحقق بخشد، در او احساس گناه (Guilt) ایجاد می‌شود؛ پس می‌توان گفت که گناه نیز یک ویژگی هستی‌شناختی وجودِ انسان است.

گناه و اضطراب

برای توضیح حس گناه اگزیستانسیل بهتر است خلاصه گزارشی از موردی که مدارد‌باس Medard Boss از یک بیمار شدید وسواسی‌جبری (Severe Obsessional-Compulsive) آورده را نقل کرد. این بیمار که یک پزشک مبتلا به وسواس شست‌وشو و تمیزی بود، قبلاً دو بار مورد روان‌کاوی بی‌نتیجه فرویدی (Freudian Analyses) و یونگی (Jungian Analyses) قرار گرفته بود. او مدت زمانی یک رؤیای مکرر داشت که شامل مناره کلیسا بود.  نماد مناره در تجزیه و تحلیل فرویدی نشانه فالوس (Phallic) و آلت تناسلی؛ و در تجزیه و تحلیل یونگی نشانه آرکی‌تایپ مذهبی تفسیر شده بود. بیمار به‌راحتی و هوشمندانه می‌توانست درباره این تفسیرها به‌تفصیل بحث کند، امّا رفتار اجباری-عصبی وی، پس از یک وقفه موقت مجدداً به‌صورت فلج‌کننده‌ای ازسر گرفته می‌شد. طی ماه‌های اول درمان نزد باس، بیمار رؤیای مکرر دیگری را گزارش می‌کرد که در آن رؤیا به یک درب توالت نزدیک می‌شد و آن درب همیشه قفل بود. باس در هر بار تکرار بیان رؤیا توسط بیمار فقط از او سؤال می‌كرد كه چرا باید درب توالت قفل باشد؟ سؤالی برای تحریک ناخودآگاه بیمار. سرانجام بیمار خواب دید که از میان درب دستشویی عبور کرده و خود را درون یک کلیسا یافته بود. در کلیسا او تا کمر در مدفوع گیر کرده و طنابی به او پیچیده شده بود که به ناقوس کلیسا بسته شده. بیمار چنان در کشش طناب به حالت معلق مانده بود که فکر می‌کرد تکه‌تکه خواهد شد. وی سپس به مدت چهار روز گرفتار یک دوره روان‌پریشی (Psychotic Episode) شد. در این مدت باس همراه وی که بستری شده بود ماند. در ادامه، درمان بیمار تا بهبودی نهایی ادامه یافت.

باس در ادامهِ بحث خود در مورد این پرونده خاطرنشان می‌کند که بیمار احساسِ گناه می‌کرد زیرا او برخی توانایی و پتانسیل‌های اساسی خودش را قفل و انکار کرده بود. بنابراین او احساس گناه داشت. اگر همانگونه که باس اظهار می‌دارد: “فراموشی هستی” (Forget Being) -با انکارِ قابلیتِ شدن با تمامیِ وجودِ خود، با عدم‌ِ اعتماد‌به‌نفس و خودبی‌اعتباری، با لغزش به گمنامیِ همنوایی با عرف (Conformist Anonymity of Das Mann)،- یعنی اگر به هر مقدار از بودن خود غافل شویم و بودنِ اصیلِ خود را فراموش کنیم، به همان میزان هم شکست می‌خوریم. وی می‌افزاید: “اگر پتانسیل‌های خود را قفل کنید، و در برابر آن‌چه که در وجودِ اصیلِ شما قرار داده شده و در هستهِ اصلی خود دارید، کم‌کاری کنید، مقصر هستید؛ پس مدیون خود هستید، و گناه‌کارید.” تمامی دیگر احساس‌هایِ گناه، به‌ هر هزار‌و‌یک شکل خاصی که ممکن است در واقعیت ظاهر شوند، و همهِ ناهنجاری‌های مرتبط با آن‌ها، همگی به این شرایط و حالتِ وجودیِ بِدهکاری و گناه‌کار بودن برمی‌گردند. و این همان اتفاقی است که برای آن بیمار افتاد. او امکان تجربه و توانایی‌های جسمانی و معنوی خود را قفل کرده بود. بیمار قبلاً توضیحات روان‌کاوان قبلی مربوط به میلِ جنسی (Libido) و کهن‌الگویی (Archetype) را پذیرفته بود و هر دوی آن‌ها را خیلی خوب می‌شناخت. ولی باس می‌گوید: اما برای بیمار در واقع این یک راه حل خوب برای فرار از همه چیز بود. زیرا بیمار این دو جنبه وجودی را نپذیرفته بود که او گناه‌کار بوده و به خود مدیون است. این عدمِ پذیرشِ گناه‌کار بودن و مدیون بودن، ریشهِ (Anlass) اختلال‌های روان‌نژندی (عصبیت، Neurosis) و روان‌پریشیِ وی بود.

مدتی پس از معالجه، بیمار در نامه‌ای به باس خاطرنشان كرد كه علت این‌که در اولین دورهِ روان‌کاوی خود نتوانسته بود مورد اختلال مقعدی (Anality) خود را بپذیرد، عدم توانایی و وقوف کامل تحلیل‌گر به آن موضوع بوده است. درمان‌گرِ اول همواره می‌کوشید تا نمادِ منارهِ کلیسا در رویای وی را به نمادهای تناسلی کاهش دهد، و تنها علت حضور مکان مقدس کلیسا را به جهت ایجاد ابهام و والایش (Sublimation) توسط ناخودگاهِ بیمار عنوان می‌کرد. به‌همین ترتیب، توضیح و تحلیلِ نمادینِ کهن‌الگوییِ روان‌کاوِ دوم هرگز نتوانست با حالت بدن بیمار ترکیب شود؛ و ازاین‌رو هرگز با تجربهِ مذهبی بیمار همخوانی نداشت.

حتماً باید به‌دقت به این نکته توجه شود که باس می‌گوید: بیمار مقصر و گناه‌کار (Guilty) است، نه فقط این‌که او احساسِ گناه (Guilt Feelings) دارد. این جملهِ تذکرمآبانه، عبارتی بنیادین (radical) بوده و دارای پیامدهای وسیعی‌ست. در این رویکرد وجودی به مقولهِ گناه، ابهامات موجود در بحث روان‌شناختیِ گناه، که بخش عمده‌ای از روان‌شناسان را تحت‌تأثیر قرار داده، شفاف می‌گردد. بحث‌هایی با این پیش‌فرض که ما فقط می‌توانیم به برخی “احساس‌هایِ گناهِ” مبهم بپردازیم، گویی تفاوتی میان گناه واقعی و غیرواقعی نیست. آیا این تقلیلِ (reduction) “گناه” به “احساسِ گناهِ” محض، نقش به‌سزایی در دور شدن از واقعیت و تولید خیال واهی در روان‌درمانی نداشته است؟ آیا این کار به تأییدِ روان‌نژندیِ بیمار، رهنمود ضمنیِ او به این امر که واقعیتِ گناه خود را جدی نگیرد، و نیز کنار آمدن وی با حقیقتِ نادیده گرفتن اصالتِ وجود خود، ختم نمی‌شود؟ رویکرد باس از آن وجه به‌شدت وجودی است که به پدیده‌های (Phenomenon) واقعی می‌پردازد؛ و در این‌جا پدیده واقعی همان گناه است. به‌علاوه، گناه منحصراً به جنبهِ تجربهِ مذهبی فرد مرتبط نشده است: ما حق نداریم از پذیرش جنبه‌های مقعدی (anal)، تناسلی (genital)، یا هر جنبهِ فکری (intellectual) یا معنوی (spiritual) دیگر زندگی فرد امتناع ورزیم. این نوع درک و فهمِ ما از گناه به‌هیچ‌وجه ارتباطی با نگاه قضاوت‌مآبانه نسبت به بیمار ندارد. بلکه این نوع درک تنها به جدی نگریستن و محترم دانستن زندگی و تجربهِ شخصی بیمار مربوط می‌گردد.

تا این‌جا فقط به یک شکل از گناه هستی‌شناختی اشاره کردیم: گناه ناشی از قفل کردن توانایی‌ها و پتانسیل‌های فرد توسط خودش. اشکال دیگری نیز وجود دارد. به‌عنوان مثال، گناه هستی‌شناختی معطوف به دوستان. این گناه ناشی از این واقعیت است که از آن‌جایی‌که هر یک از ما یک انسانِ منحصربه‌فرد هستیم، به‌ناچار دوستان خود را از طریق دیدگاهِ محدود (limited) و پیش‌داورانهِ (biased) خود درک می‌کنیم. به‌عبارت دیگر، ما همواره تا حدی به‌صورت خشونت‌وار به صیرت واقعی دوستان خود نگاه می‌کنیم؛ و هیچ‌وقت نمی‌توانیم آن‌ها را به‌درستی درک کنیم و یا نیازهای‌شان را برآورده سازیم. این عدم توانایی، بیان‌گر یک نقصِ اخلاقی یا سُستی و کمبود (slackness) در ما نیست، گرچه فقدانِ حساسیتِ اخلاقی در حقیقت می‌تواند موجب افزایش این ناتوانی گردد. به‌هرحال، این نتیجه واقعیتی غیرقابل اجتناب است، چون هر یک از ما فردیت جداگانه‌ای داریم و ناگزیریم دنیا را از نگاه خودمان ببینیم. این گناه که ریشه در ساختار وجودی ما دارد، یکی از قوی‌ترین منابع فروتنی سالم (sound humility)، و در عین حال روشی ناامیدکننده در امر بخشش همنوعان خود است.

اولین شکلِ گناه هستی‌شناختی که در بالا مطرح گردید، یعنی نادیده گرفتن پتانسیل‌ها و توانایی خود، تقریباً مطابق با جهانِ Eigenwelt یا (own-world) یا جهانِ “بودن-برای-خود” و “دنیایِ خودی” توصیف و تعریف می‌شود. شکل دوم گناه تقریباً با Mitwelt، یا جهان “بودن-با-دیگران” و به دنیایِ اجتماعی و ارتباطی اشخاص اشاره دارد، زیرا این گناه عمدتاً مربوط به افرادی که با فرد در ارتباطند مربوط می‌شود. شکل دیگری از گناه هستی‌شناختی وجود دارد که Umwelt و همچنین دو حالت اول را شامل می‌شود؛ “گناهِ جدائی” (Separation Guilt). گناهی، به‌طور کلی، در رابطه با طبیعت. جهان Umwelt یا (world-around) ما را در رابطه با جنبه‌های زیستی و مادی دنیای‌مان معنا می‌بخشد و ما آن را “بودن-در-طبیعت” ترجمه می‌کنیم. این گناه پیچیده‌ترین و جامع‌ترین جنبه گناه هستی‌شناختی است. ممکن است گیج‌کننده به‌نظر برسد، به‌ویژه که در این نوشته کوتاه نمی‌توان به‌تفصیل بدان پرداخت؛ و فقط جهت کامل کردن بحث آورده شده است. این گناه، هرچند سرکوب‌شده، با توجه به دور افتادن ما از طبیعت ممکن است بسیار تأثیرگذارتر از آن‌چه که در این زمانهِ علم‌گراییِ مدرن می‌پنداریم، باشد. این گناه در ابتدا در یک قطعهِ کلاسیک از یکی از فیلسوفانِ وجودیِ یونانِ باستان، آناکسیماندروس (Anaximander) (۶۱۰ تا 546 پیش از میلاد) به زیبایی چنین بیان شد: “منبع چیزها بی‌حد‌و‌مرز و بی‌کران  (boundless) است؛ از جایی برخاسته‌اند؛ از این‌رو لازم است بازگردند. زیرا آن‌ها توبه و طلبِ‌بخشایش (penance) می‌کنند و به‌خاطر بی‌عدالتی‌هایی که روا داشته‌اند، به ترتیب زمان، به یک‌دیگر جبران مافات می‌کنند.”

گناه هستی شناختی، از جمله شامل مشخصه‌های زیر می‌باشد:

– اول، مشمول همه کس می‌شود. همهِ ما تا حدّی حقیقت دوستان و هم‌نوعان‌مان را تحریف می‌کنیم و هیچ‌کس به‌طور کامل توانایی‌های خود را برآورده نمی‌کند. همهِ ما همیشه در ارتباطی جدلی (dialectical relation) با پتانسیل‌های خود قرار داریم. ارتباطی که ابعاد آن به‌خوبی در رؤیای بیمار باس از مدفوع تا برج ناقوس کلیسا نشان داده شده است.

– دوم، گناه هستی‌شناختی ناشی از محدودیت‌ها و ممنوعیت‌های فرهنگی، و یا از درون‌فکنی‌های (درونی نمودن -Introjection) آداب فرهنگی نیست. این گناه ریشه در واقعیت خودآگاهی (self-awareness) انسان دارد. گناه هستی‌شناختی اين نيست كه من مقصرم و گناه‌کارم چون منهیات والدينم را نقض می‌كنم. گناه هستی‌شناختی از اين امر ناشی می‌شود كه من می‌توانم انتخاب كنم و يا اصلاً انتخاب نكنم. هر انسان رشد یافته‌ای این گناه هستی‌شناختی را خواهد داشت، گرچه محتوای آن از فرهنگی به فرهنگ دیگر می‌تواند متفاوت باشد و تا حد زیادی هم توسط همان فرهنگ ارایه می‌شود.

– سوم، گناه هستی‌شناختی نباید با گناه بیمارگون (morbid) یا عصبی (روان‌نژندی-neurotic) اشتباه گرفته شود. اگر گناه هستی‌شناختی پذیرش نشود و یا سرکوب گردد، ممکن است به گناه روان‌نژندی تبدیل شود. درست همان‌طور که اضطراب روان‌نژندی حاصل نهایی اضطرابِ هستی‌شناختیِ بهنجار است. بنابراین، گناه عصبی نتیجهِ گناه هستی‌شناختیِ مواجهه نشده می‌باشد.

مطلب مرتبط: احساس گناه در افراد عصبی (یا روان‌نژند)

روان‌شناسی وجودی  

رولو می

گناه و اضطراب گناه و اضطراب گناه و اضطراب گناه و اضطراب گناه و اضطراب گناه و اضطراب

دیدگاه بگذارید

avatar
  Subscribe  
Notify of