زمان و تاریخ

دربارهِ: زمان و تاریخ

Of Time and History

بخشی از کتاب کشف وجود، اثر رولو می

The Discovery of Being; Rollo May

مترجم: سایت روان‌شناسی پیمان

زمان و تاریخ

مسألهِ دیگری که تحلیل‌گرانِ وجودی به آن پرداخته‌اند، رویکرد متمایز آن‌ها به مبحث “زمان” (Time) است. شگفت‌زدگی آن‌ها از بررسی ژرف‌ترین تجربیات انسانی، مانند اضطراب (Anxiety)، افسردگی (Depression) و خوشی (Joy)، آن‌ست‌که این تجربه‌ها بیشتر در بُعدِ “زمان” (Time) اتفاق می‌افتند تا در بُعد “فضا” (Space). آن‌ها، با جسارت کامل، زمان را در مرکز پیکرهِ روان‌شناسی قرار می‌دهند؛ و آن را نه به روش سنتی و در مشابهت با فضا، بلکه با معنایِ وجودیِ خاصِ خودش برای بیمار بررسی می‌کنند.

یک نمونه از نور تازه‌ای که این رویکردِ جدید به زمان، بر مسایل روان‌شناختی افشانده‌، در مطالعهِ موردیِ جذابی توسط یوجین مینکوفسکی (Eugène Minkowski) بیان شده است. مینکوفسکی پس از کارآموزی روان‌پزشکی به پاریس رفت و آن‌جا به ارتباط بُعدِ زمان با مسایل روان‌شناختی پی‌بُرد. این ارتباط مهم بعدها به‌نام فیلسوف مشهور فرانسوی، برگسون (Henri Bergson) و در راستای درک بیماران روانی، شناسایی و ثبت شد. مینکوفسکی با بیمارش زندگی می‌کرد. وی ‌گفته است:

در سال 1922، با خوش‌شانسی محض، و یا بهتر بگویم، در پیِ فراز و نشیب‌های زندگی‌ام، مجبور شدم دو ماه را به‌عنوان پزشک خصوصی نزد یک بیمار بگذرانم. بیمار، مردی شصت‌و‌شش ساله با نشانه‌های افسردگیِ روان‌پریشی (depressive psychosis) و توهمات شکنجه شدن (delusions of persecution) بود، و افکار گناه‌کار بودن (guilt) و تباهی (ruin) در سر داشت. مردم در خیابان به او با حیرت نگاه می‌کردند، و به خدمت‌کارانش برای خبرگیری از او و خیانت پول می‌دادند. مقالات روزنامه‌ها درباره و ضدّ او بود و کتاب‌هایی چاپ می‌شد که صرفاً علیه او و خانواده‌اش نوشته شده بودند. من می‌توانستم کارهای او را، نه در بیمارستانِ روانی یا آسایش‌گاه بلکه در یک محیط معمولی، به‌طور روزانه پی‌گیری کنم. من نه تنها قادر بودم بیمار را هر لحظه زیر نظر داشته باشم، بلکه می‌توانستم همواره زندگیِ روانیِ او را با خودم مقایسه کنم. گویی هم‌زمان دو ملودی پخش می‌شد، ملودیِ او و من، اگرچه این دو ملودی کاملاً با هم ناهمگون بودند. با این وجود، برخی اوقات تقارنی بین این دو ملودی برقرار می‌شد که اجازه می‌داد کمی عمیق‌تر به درون روان بیمار نفوذ کنم.

امّا دقیقاً، این عدم هماهنگی (discordance) بین روان او و من از کجا می‌آمد؟ توهّم چیست؟ آیا توهّم در واقع چیزی جز اختلال و بی‌نظمی بین “ادراک” (perception) و “قضاوت” (judgment) نیست؟ این سؤال ما را به مشکل فعلیِ‌مان برمی‌گرداند، علتِ عدمِ هماهنگی بین روانِ بیمار و من چه بود؟

در ابتدای ورودم به منزل بیمار، او مطمئن بود که همان شب اعدام خواهد شد. او از ترس و وحشتِ این فکر قادر به خوابیدن نبود، مرا نیز تمام شب بیدار نگه‌داشت. خودم را با این خیال راحت می‌کردم که صبح او خواهد دید که تمام ترس‌هایش بیهوده بوده است. امّا همین داستان روز بعد و روزهای دیگر نیز تکرار شد، تا این‌که بعد از سه‌چهار روز امیدم را از دست دادم و تسلیم شدم، و او هم‌چنان ذرّه‌ای کوتاه نمی‌آمد. چه اتفاقی افتاده بود؟ به سادگی تمام، من، به عنوان یک انسان عادی، به سرعت مجذوب نتیجه‌گیری‌های خودم از آیندهِ ماجرا شدم. حالا من مطمئن بودم که او به همین منوال هر روز به توهمات خویش ادامه خواهد داد، که او هر روز سوگند خواهد ‌خورد که در شب تا سرحد مرگ شکنجه خواهد شد. و او همین کار را هم کرد، و ابداً  زمان گذشته و زمان حال برایش مطرح نبود، فقط در فکر امشب بود. او کاملاً فاقد توانایی اتصال و انتقال گذشته و حال به آینده بود. این نوع استدلال، نشان‌گر یک اختلال عمیق در نگرش او نسبت به آینده بود. “زمان”ی که ما، به‌طور معمول، آن‌را به‌صورت یک کُلِّ پیش‌رونده در نظر می‌گیریم، در او به قطعات منفصل و بی‌ربط تقسیم شده بود.

در ادامه، مینکوفسکی خاطرنشان می‌کند که این بیمار نمی‌توانست با زمان ارتباط برقرار کند و لذا هر روزش هم‌چون جزیره‌ای مجزا و مستقل از گذشته و آینده بود. در درمان سنتی، درمانگر به‌سادگی استدلال می‌کند كه بیمار نمی‌تواند با آینده ارتباط برقرار کند، و توانایی ‌دفع‌الوقت کردن (temporize) ندارد، زیرا او متوهم است. امّا مینکوفسکی درست خلاف آن را پیشنهاد می‌کند. او می‌پرسد: “آیا نمی‌شود، برعکس، فرض کنیم که اختلالی اساسی‌تر باعث این نگرش تحریف شدهِ او نسبت به آینده شده باشد، و این‌که این توهم تنها یکی از تجلیات آن اختلال باشد؟”… این رویکرد ابتکاری مینکوفسکی پرتویی از نور بر سطوح تاریک و غیرقابل توضیحِ مبحثِ زمان پرتاب ‌کرد و راهی برای رهایی از تفکرات کلیشه‌ای و قید‌و‌بندهای روش‌های سنتی باز نمود.

وقتی که در حال مطالعهِ شرح حالِ مورد بالا بودم، موارد بیماران دیگری که با خودم در روان‌درمانی بودند به ذهنم خطور کرد. به‌عبارتی، فهمیدم که اگر بتوانم در مراجعانِ بسیار مضطرب یا افسرده کمک کنم تا به نقطه‌ای در آینده خود توجه و تمرکز کنند که در آن‌جا از اضطراب یا افسردگی رها شده باشند، در واقع نیمی از راه درمان را طی کرده‌ام. ماهیتِ اضطراب و یا افسردگی اساسی این است که تمام و کُلِّ ما (whole self) را درگیر خود می‌کند، و یا به‌قول مینکوفسکی، فراگیر (universal) است. مثال این نگاه به آینده، مثل معلمی‌ست که به پایانِ كلاس پُرتنش‌اش بیاندیشد، و یا کارمندی که اتمامِ جلسه وحشت‌باری با رئیس‌اش را تصور نماید. در این صورت او چه احساسی پیدا می‌کند؟ این نوع تمرکز و توجه بر مقطعی از زمان، فارغ شده از افسردگی و اضطراب، دیدگاه جدیدی به بیمار می‌دهد، دیدگاهی از بالا، از فراز قلّه‌ها بر خود؛ و همین امر می‌تواند زنجیره‌های اضطراب و افسردگی را بگسلد. آن‌جاست که بیمار می‌تواند به آرامش دست یابد، و نور امید در او ظاهر گردد.

اگر ما روان‌درمانگران، در مشغله‌های فکری و پیش‌فرض‌هایِ ذهنیِ خود در ارتباط با مسأله‌ افسردگی یا اضطراب، بُعدِ زمان را فراموش کرده‌ایم؛ مطمئناً شاعران، آن‌هایی که اغلب تجربیاتِ واقعیِ وجودی را بهتر از ما لمس کرده‌اند، بُعدِ زمان را به‌خاطر دارند. در سطرهای مشهور زیر، شكسپیر (Shakespeare)، بیش‌تر سعی می‌کند تا به شخصیتِ افسردهِ حادِ مکبث (Macbeth) بپردازد تا به جنایت‌اش. یعنی به بُعدِ زمان (time) می‌پردازد تا به بُعدِ محتوی (content):

فردا، پس‌فردا، پسین‌فردا؛

از روزی به روز دگر می‌خزد، با گام‌هایی کوتاه؛

تا واپسین حرف ثبت شده بر دفترِ روزگار؛

و همهِ دیروزهایِ‌مان، چون نوری بودند بر ما سبک‌مغزان؛

تا ببینیم مسیرِ غبارآلود مرگ را. …..

این رویکرد جدید به زمان با این نکته آغاز می‌شود که مهمترین واقعیت دربارهِ وجود، پدیدار (emerge) شدن آن است. یعنی “وجود” همیشه در حالِ فرایندِ شدن (becoming) است، همواره در حال تحول و بسط (develop) است، و هرگز به معنای نقطه‌ای ایستا (static) تعریف نمی‌گردد. درمانگران اگزیستانسیالیستی، روان‌شناسی را در قالب و با معنای واقعیِ کلمهِ “هستی” (بودن) (being) مطرح می‌کنند، و نه با معنای “هست” (is) و یا “بوده است” (has been)، و نه با مقولات تثبیت شدهِ بی‌سازمان (inorganic). گرچه برروی این مفاهیم از چندین دهه قبل کار شده، معذالک بسیار مهم است که درمانگران بتوانند فعالیت‌های تجربی به‌عمل آمده در روان‌شناسی، مانند آن‌چه توسط مُورِر (Mowrer) و لِیدل (Liddell) انجام شده، را در نتیجه‌گیری‌های روان‌شناسی خود مدّنظر قرار دهند و به‌کار گیرند.

مورر در انتهای یکی از مهمترین مقالات خود نتیجه می‌گیرد که “زمان” (time) بُعد مشخصه شخصیت انسان است. “تمکین به زمان” (Time Binding)، به‌طور یک‌سان، ماهیتِ (essence) ذهن (mind) و شخصیتِ (personality) انسان است. منظور از تمکین به زمان، (یا الزام‌آور بودن زمان یا انقیادِ زمان): 1- توانایی انتقال تجربیات گذشته به حال به عنوان بخشی از پیوند عِلّیِ کُلّی (total causal nexus) است که موجودات زنده در آن کُنش و واکنش می‌کنند، و 2- ظرفیت عمل در پرتو آینده‌ای بلند‌مدت، می‌باشد. لیدل نشان داده است كه گوسفند می‌تواند حدود پانزده دقیقه و سگ‌ نیم ساعت زمان (زمانِ پیش‌بینی پاداش) را در خود حفظ کنند؛ امّا انسان می‌تواند گذشتهِ هزاران سال پیش را به عنوان داده‌هایی برای هدایت اعمالِ فعلیِ خودش به زمان حال منتقل کند. به‌همین ترتیب انسان در تخیل آگاهانه‌اش قادر است خود را (نه تنها به ربع ساعت بَعد، بلکه) در هفته‌ها یا سال‌های آینده تصویر کند. و بالاخره، این ویژگیِ درکِ زمان، منحصر به وجود انسان است: ویژگی‌هایی مانند: قابلیت گُذر از مرزهای کنونیِ زمان؛ مشاهدهِ هوشیارانهِ تجربه‌هایِ شخصی در پرتوِ گذشته‌هایِ دور و آینده، و انجام کنش و واکنش با در‌نظر‌گیری آن‌ها؛ یادگیری از تجربیاتِ هزاران ساله و شکل‌دادنِ آیندهِ دراز مدتِ خود.

درمانگران وجودی با این جملهِ هنری‌برگسون موافقند كه می‌گوید: “زمان قلبِ وجود است”. خطایِ ما این است كه خودمان را در وحلهِ نخست در فضایی متناسب با جوهر بُعد و امتداد (هستی خارجی؛ یکی از سه جوهر دکارتی) (Res extensa) می‌بینیم، گویی ما اشیاء و اُبژه‌ای باشیم كه آن‌را بتوان هم‌چون جسمی در هر مکانی قرار داد. با چنین تحریفی، ما رابطهِ وجودیِ اصیل و واقعیِ‌مان را هم با خودمان، و هم با اطرافیانِ‌مان از دست می‌دهیم. برگسون می‌گوید: در نتیجهِ این‌چنین تأکید بیش از حدی بر تفکر مکانی (spatial)، “تعداد لحظه‌هایی که بتوانیم خودمان را درک کنیم و بیابیم نادر می‌گردند و در نتیجه به‌ندرت آزاد هستیم.” و یا هنگامی که “زمان” را در نظر می‌گیریم، آن‌را به معنایِ ارسطویی‌اش به‌کار می‌بریم؛ تعریفی حاکم بر سُنّتِ اندیشه غربی: زمان چیزی‌ست قابل شمارش در حرکت و در ارتباط با قبل‌تر و بعدتر.

نکته جالب توجه در مورد این نوع تعریف از “زمانِ ساعتی” (clock time) این است که در واقع این توصیف قیاسی از مکان (space، فضا) است؛ و بهترین روش درک آن، در نظر گرفتن خطیِ یک‌سری قطعه یا نقاطی است که به‌طور منظم برروی یک ساعت یا تقویم قرار گرفته باشند. این رویکرد به زمان، مناسب وجه جهانِ Umwelt (بودن-در-طبیعت) است، وجهی که انسان به عنوان وجودی موجود در میان سایر مشخصه‌ها و شرایط تعیین کنندهِ نیروهای طبیعی دیده می‌شود، و آن‌که به‌توسط رانه‌های غریزی‌اش عمل می‌کند. امّا در وجه جهانِ Mitwelt (بودن-با-دیگران)، وجه روابط بین‌فردی و عشق، زمانِ کمّی (ساعتی) (quantitative time) ارتباط بسیار کمتری با اهمیتِ یک رخداد دارد. به عنوان مثال، ماهیت یا میزانِ عشق یک فردِ عاشق را نمی‌توان با تعداد سال‌هایی که معشوق‌اش را می‌شناسد اندازه گرفت. درست است که زمانِ ساعتی ارتباط زیادی با Mitwelt دارد؛ و افراد بسیاری وقت خود را به‌صورت ساعتی می‌فروشند و یا، زندگیِ روزانه با برنامه‌ریزی زمان‌بندی شده انجام می‌شود، امّا مدِّ نظر ما بیشتر به معنای درونی و ماهیت رخدادها برمی‌گردد. اشتراوس (Straus) این ضرب‌المثل آلمانی را نقل می‌کند: “عقربهِ‌ ساعت هیچ‌گاه برای انسانِ خوش‌بخت نمی‌زند.” در حقیقت، برجسته‌ترین رخدادها در موجودیت روان‌شناختی یک انسان دقیقاً همان مواردی هستند که “فوری” هستند (وقایع اضطراری)، روندِ عادیِ زمان را می‌شکنند و در استمرار زمانِ معمول وقفه می‌اندازند.

سرانجام، در وجه جهانِ  Eigenwelt (بودن-برای-خود)، جهانِ خودیِ به خودوابسته بودن، خودآگاهی و بینشی که در معنای یک رویداد برای خودِ شخص پدید می‌آید، تقریباً هیچ ارتباطی با زمانِ ساعتیِ ارسطویی ندارد. ماهیتِ خودآگاهی و بینش این‌ست‌که “الآن این‌جایی” (there) هستند؛ لحظه‌ای‌اند، فوری‌اند؛ و لحظهِ آگاهی لحظه‌ای‌ست بسیار پُراهمیت. هر کسی می‌تواند با یادآوری بینشی که در آنی در درونش پدید آمده، و یا لحظه‌ای که به هرگونه‌ای ‌چنگ زدن به درون‌اش را تجربه  کرده، این امر را به راحتی مشاهده نماید. بینش به‌صورت ناگهانی اتفاق می‌افتد، به‌اصطلاح خلق‌ساعه (born whole) است؛ و انسان می‌تواند آن‌را در خود کشف کند. هرچند شاید بتوان با ساعتی مراقبهِ (meditating) بینشی به بسیاری از پیامدهای آن دست یافت، ولی نهایتاً بینش واضح‌تر نمی‌گردد؛ و به‌نحوی ناگویا، غالباً در پایان ساعتِ مراقبه به همان اندازه مبهم است که در آغاز بود.

درمان‌گران وجودی همچنین مشاهده کرده‌اند که ژرف‌ترین تجربیات روان‌شناختی در افراد، به‌نحوی تعجب‌آور، همان‌هایی هستند که رابطهِ معمولِ فرد با زمان را به‌هم می‌زنند. اضطراب و افسردگی شدید زمان را محو می‌کند، آینده را از بین می‌برد. یا، همان‌گونه که مینکوفسکی می‌گوید، ممکن است تعرض و اختلال بیمار با زمان، یا درماندگی‌اش با “داشتن” آینده، باعث ایجاد اضطراب و افسردگی در وی شود. در هر صورت، دردناک‌ترین وجهی که فردی در مخمصهِ رنج شدید با آن دست‌به‌گریبان است، این است که او قادر نیست زمانی را در آینده را تصور کند که در آن لحظه‌ از اضطراب یا افسردگی آزاد شده باشد. همچنین، رابطهِ تنگاتنگ و مشابهی بین اختلال در عملکردِ زمان و نشانه‌های روان‌نژندی (عصبیت) مشاهده می‌شود. سرکوب‌گری و دیگر فرایندهای مسدود نمودن آگاهی، در اصل روش‌هایی هستند که فردِ روان‌نژند برای اطمینان از عدم دستیابی به ارتباط معمول بین گذشته و حال‌اش به‌کار می‌برد. از آن‌جایی که حفظ برخی جنبه‌ها و رخدادهای گذشته و آوردن آن‌ها به آگاهی کنونی، برای فردِ روان‌نژند بسیار دردناک و یا به‌نوعی تهدید کننده می‌باشد، او ناچار است تا گذشته را همانند یک جسم خارجی با خود حمل کند، و نه چون جزیی از خودش. گویی گذشته، هم‌چون سپاهی جاسوس و ستون پنجمی، او را از میان محاصره کرده‌اند، و او را به واکنش‌های عصبی و روان‌نژندانهِ گریزناپذیر وامی‌دارند.

از هر زاویه‌ای که به این مسأله بنگریم، می‌بینیم که برای درک وجود انسان، زمان از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. ممکن است خواننده تا این مرحله با این مباحث موافقت کند، امّا در درون احساس کند که اگر سعی کنیم زمان را خارج از مقولهِ مکان تعریف کنیم، با یک ابهام یا راز روبه‌رو خواهیم شد. خواننده ممکن است با این سرگشتگی و حیرت آگوستین (Augustine) همراه شود که می‌گفت: “وقتی کسی از من نپرسد ساعت چند است، من خودم می‌دانم؛ امّا وقتی در پاسخ به آن سؤال بخواهم آن‌را توضیح دهم، دیگر نمی‌دانم.”

یكی از برجسته‌ترین کمک‌های وجودگرایان به مسأله بالا این است كه با قرار دادن زمان در کانون پیکرهِ روان‌شناختی، پیشنهاد می‌كنند كه آینده، برخلاف حال یا گذشته، وجه غالبِ زمان برای انسان گردد. زیرا شخصیت را فقط می‌توان در مسیرش به سوی آینده درک کنیم؛ یک فرد فقط هنگامی می‌تواند خود را بشناسد که قادر باشد خودش را به‌پیش و در آینده تصویر نماید. این نکته یکی از منتج‌های این واقعیت است که انسان همواره در حالِ “شدن” (becoming) است، و همیشه در آینده پدیدار می‌گردد. “خود” (self) در عاملیتِ بالقوه‌اش و امکانِ شدن‌اش (potentiality) دیده می‌شود. کی‌یرکگارد نوشت: “یک خود، هر لحظه‌ای که وجود داشته باشد، در روندِ شدن است. یک خود فقط آن چیزی‌ست که خواهد شد (to become).” منظور وجودگراها از آینده، به‌هیچ‌وجه “آیندهِ دور” (distant future) یا ‌ابزاری برای گریز از گذشته یا حال نیست. آن‌ها فقط می‌خواهند بگویند که تا زمانی که انسان خودآگاهی (self-awareness) داشته باشد، و از اضطراب یا صلبیت‌های روان‌نژندی و عصبیِ خود ناتوان نشده باشد؛ همواره در حالتِ فرایندِ پویایِ خود‌تحققی (self-actualizing) قرار دارد؛ همیشه در حالِ کاوش (explore) است، مدام به شکل‌دادنِ (molding) خود مشغول است، و در حالِ حرکت به سمت آیندهِ بلافصلِ خود است.

وجودگراها از گذشته غفلت نمی‌کنند، امّا معتقدند که گذشته تنها در پرتو آینده قابل درک است. گذشته، در قلمروی جهانِ Umwelt (بودن-در-طبیعت) است. گذشته در ارتباط با قوایِ احتمالی (contingent)، عواملِ تاریخیِ طبیعی، و الزام‌ها و اجبارهایی هستند که در طولِ عمرِمان بر ما وارد شده‌اند. امّا، از آن‌جا که ما منحصراً در Umwelt زندگی نمی‌کنیم، هرگز تنها قربانیِ عوامل و فشارهای خودکار و غیرقابلِ کنترلِ گذشتهِ خود نیستیم. وقایعِ جبری و قطعیِ (deterministic events) گذشته، اهمیتِ اثرگذاریِ خود را از حال و آیندهِ ما به‌دست می‌آورند. فروید می‌گوید: ما مضطرب هستیم که مبادا اتفاقی در آینده رخ دهد. نیچه خاطرنشان می‌کند: “واژهِ گذشته، افشایِ یک الهام است.” و این‌که: “تو گذشته‌ات را، فقط هم‌چون سازندهِ آینده‌اَت، چنانی که زمانِ حال‌اَت را می‌شناسی، می‌فهمی.” همهِ تجربه‌ها دارای یک ویژگیِ تاریخی هستند، امّا خطای ما آن‌جاست که گذشته را در بُعد مکانیکی‌اش تلقی کنیم. گذشته، نه “اکنونی که قبلاً بود” (now which was) است، نه مجموعه‌ای از رخدادهای مجزا، و نه مخزنی ایستا از خاطرات، تأثیرات و یا برداشت‌های ما از گذشته. گذشته، بلکه دامنهِ احتمالاتی‌ست که در آن وقوع رخدادهایی را پذیرفته‌ایم؛ و از میان آن‌ رخدادها وقایعی را انتخاب می‌کنیم تا از آن طریق برای تحقق امکان‌ها و پتانسیل‌های خود، و هم‌چنین به‌دست آوردن رضایت و امنیت در آیندهِ نزدیک خود بکوشیم. بینزوانگر اظهار می‌دارد: این نوع برداشت از قلم‌روی گذشته، که مرتبط با تاریخِ طبیعی و «پرتاب‌شدگی» (thrownness) می‌باشد، طریقه‌ای‌ست است که روان‌کاویِ سنتی، به‌ویژه، برای خود در نظر گرفته بود تا با آن بتواند به بررسی و شناساییِ روانِ انسان بپردازد.

امّا به محض واکاویِ گذشته و تاریخچهِ بیمار در روندِ روان‌کاوی، به دو واقعیت بسیار سؤال‌برانگیزانه برمی‌خوریم. نخست به این پدیدهِ بدیهی، که هر روز هم قابل لمس است، می‌رسیم که رخدادهای گذشته‌ای که بیمار به‌‌زبان می‌آورد، ارتباطِ کمّیِ بسیار اندکی با اتفاقاتی که در واقعیتِ کودکی او رخ داده، دارند. بیمار، یک مورد از وقایعی که در یک سنِّ معینی برایش رخ داده را به یاد می‌آورد و در عوض هزاران چیز دیگر را فراموش می‌کند؛ حتی اتفاقاتی که بیشتر از همه و مکرراً رخ می‌داده، مانند برخاستن همه روره از خواب، معمولاً اثری از خود به‌جای نگذاشته‌اند. آلفرد آدلر (Alfred Adler) خاطرنشان می‌كند: حافظه یك فرآیند خلاق (creative) است، و آن‌که: چیزی را به یاد می‌آوریم كه برای “سبکِ زندگیِ” (style of life) فعلیِ ما اهمیت دارد، و به همین دلیل كُلّ “ترکیبِ” حافظهِ ما آینه‌ای است از سبکِ زندگیِ ما. آن‌چه یک فرد به دنبالِ تبدیل شدن به آن است، تعیین می‌کند که او چه چیزی را به یاد بیآورد. بدین معنا، آینده تعیین کنندهِ گذشته می‌شود.

دومین مورد این است: توانایی یک فرد در به خاطر آوردن یا نیاوردن وقایعِ مهم گذشته‌اش، بستگی به تصمیم وی به چگونگیِ بودنِ آینده‌اش دارد. هر درمانگری مُراجعانی داشته که احتمالاً انبوهی خاطراتِ بی‌حد‌و‌حصر گذشتهِ را به‌یاد ‌آورده بدون آن‌که از آن خاطره‌ها اصلاً تأثیرپذیر گردند. این خاطره‌ها و ازبرخوانی‌ها از نوع کاملاً بی‌هیجان، خسته کننده، و بی‌فایده هستند. از دیدگاه وجودی، مسئله به‌هیچ‌وجه این نیست که اتفاقاً این بیماران دچار فقر گذشته‌ای پُرماجرا باشند؛ بلکه، مشکل این‌جاست که آن‌ها نمی‌توانند یا نمی‌خواهند خودشان را متعهد به حال و آینده کنند. گذشتهِ ایشان باز زنده نمی‌شود، زیرا هیچ چیزی در آینده به اندازهِ کافی برایِ‌شان مهم نیست. برای این‌که هرگونه کشفی از واقعیات و تجربیات اصیل گذشته امکان‌پذیر گردد، فرد باید کمی امیدواری و تعهد در راستای تغییر و تحول در آیندهِ نزدیک خود احساس کند، خواه این تغییر غلبه بر اضطراب باشد، رفع نشانه‌های درد و رنج باشد، و یا پیش‌بُرد خویش به‌سوی خلاقیت‌های بیشتر.

یک از پیامدهای عملی تجزیه و تحلیلِ “زمان” به‌ روش یادشده در این بخش این‌ست‌که روان‌درمانی نمی‌تواند بر آموزه‌هایِ معمولِ خودکارِ مکاتب تکاملِ تاریخی (historical progress) تکیه کند. تحلیل‌گران اگزیستانسیالیستی تاریخ را بسیار جدّی می‌گیرند، امّا معترض هرگونه تمایلی به طفره‌روی از مسائل فوری و اضطراب‌آورِ کنونی به بهانهِ این‌که گذشته تعیین کنندهِ آینده است، می‌باشند. وجودگرایان مخالف آموزه‌هایی هستند که معتقدند نیروهایِ جبریِ تاریخی افراد را به‌صورت خودکار به‌پیش می‌رانند. خواه این آموزه‌ها به‌شکلِ اعتقاداتِ مذهبی در قالب تقدیر و مشیّت (predestination) و مآل‌اندیشی (providence) باشد، خواه آموزه‌های رو‌به‌زوالِ مارکسیستیِ ماتریالیسمِ تاریخی (historical materialism) باشد، و خواه آموزه‌های مختلف روان‌شناختی بر مبنایِ جبرگرایی (determinism) و یا رایج‌ترین آنان که به شکلِ جبرگرایی تاریخی (historical determinism)، ایمان به پیشرفت خودکار فنی (automatic technical progress)، در جامعه ما مطرح شده است، باشد.

کی‌یرکگارد بسیار تأکید داشت که: “هر آن‌چه یک نسل از نسلِ دیگری می‌آموزد، ممکن است هر‌چه باشد، ولی موردی که واقعاً انسانیِ اصیل باشد، نیست. بنابراین، هیچ نسلی از نسلِ قبلی عشق را نمی‌آموزد؛ هیچ نسلی راه نسلِ دیگری را ادامه نمی‌دهد؛ همهِ نسل‌ها از نقطهِ صفر آغاز می‌کنند؛ هیچ نسلی راه کوتاه‌تری نسبت به نسل‌های قبل ندارد.” بدین‌ترتیب، هر نسلی به‌شکل بدوی شروع می‌کند، تکلیفی متفاوت با هیچ‌یک از نسل‌هایِ گذشتهِ خود ندارد، از نسلِ قبلی هم جلوتر نمی‌زند؛ مگر آن‌که نسل قبلی از انجام تکالیفِ خود شانه خالی کرده و گرفتار خودفریبی شده باشد.

این مفهوم به‌ویژه در روان‌درمانی مشهود و وارد است؛ زیرا، ذهن عموم مردم اغلب طوری‌ست که می‌خواهند از روان‌کاوی و یا اشکال دیگر روان‌درمانی، ابزارِ تکنیکی جدیدی بسازند تا با آن وسیله بتوانند زحمت فراگیری عشق و عملِ عشق‌ورزی را آسان کنند. بدیهی است تنها کاری که روان‌درمانی می‌تواند انجام دهد آن‌ست‌که به فرد کمک کند تا خودش بتواند موانعِ پیشِ رویِ عشق‌ورزی‌اش را از میان بردارد. روان‌درمانی نمی‌تواند به‌جایِ مُراجع یا برایِ او عشق بورزد؛ و اگر به‌اشتباه در این وحله آگاهیِ مسئولانه مُراجع را فرو بنشاند، نهایتِ آسیب را به او وارد می‌کند.

دیگر خدمت تحلیل وجودی به موضوع “زمان” به نوعِ درکِ روندِ بینش (insight) مرتبط است. کی‌یرکگارد اصطلاحِ Augenblick (به آلمانی، لحظه) را به‌کار می‌برد که به معنایِ واقعیِ کلمه معادلِ “در یک چشم به‌هم زدن” بوده و عموماً “لحظهِ لقاح” (the pregnant moment) ترجمه شده است. و آن لحظه‌ای است که شخص به‌طور ناگهانی معنای رویدادی مهم در گذشته یا آینده را در زمان حال حس می‌کند. استفاده از واژهِ “لقاح” مشمول این واقعیت می‌گردد که این تجربه هرگز فقط یک عمل عقلانی و هوشمندانه تلقی نمی‌شود. به‌چنگ‌آوری و درکِ معنایی نو همواره امکان و ضرورتِ عزمی شخصی، تغییراتی در گشتالت (Gestalt) [گشتالت؛ شکل ادراکی کامل و برساخته متشکل از عناصری یکپارچه و متعامل به‌نحوی‌که هیئتِ کلی آن ویژگی‌هایی دارد که تک‌تک عناصر سازندۀ آن فاقد آن هستند]، و گرایش و جهت‌گیریِ جدیدی در فرد به جهان و به سویِ آینده را نشان می‌دهد. این لحظه در بیشتر افراد به‌عنوان لحظهِ والا‌ترین آگاهی تجربه می‌شود؛ و از آن در ادبیات روان‌شناختی به‌عنوان تجربهِ “آها!” (aha) یاد می‌شود. در بیان فلسفی، پُل‌تیلیچ (Paul Tillich) از آن به عنوان لحظه‌ای که “ابدیت زمان را لمس می‌کند” (eternity touches time) یاد می‌کند، لحظه‌ای که او برایش مفهوم واژهِ کایروس (Kairos)، [کایروس واژهِ یونان باستان، موقعیت مناسب، به‌موقع و حساس؛ لحظهِ بزنگاه] و به‌عبارتی “زمان برآورده شدن” (time fulfilled) را به‌کار می‌برد. در ادبیات و مذهب، لحظه‌ای که ابدیت زمان را لمس می‌کند، مترادف واژهِ تجلّی و ظهور (epiphany) شناخته می‌شود.

زمان و تاریخ زمان و تاریخ زمان و تاریخ زمان و تاریخ زمان و تاریخ زمان و تاریخ زمان و تاریخ زمان و تاریخ زمان و تاریخ زمان و تاریخ

دیدگاه بگذارید

avatar
  Subscribe  
Notify of