وراروی

وراروی

یا گذر از وضعیت فعلی

Transcending the Immediate Situation

بخشی از کتاب کشف وجود، اثر رولو می

The Discovery of Being; Rollo May

مترجم: سایت روان‌شناسی پیمان

[وَرارَوی = اعتلاء؛ استعلا؛ برتری یافتن؛ تفوق پیدا کردن؛ پا فرا گذاشتن؛ متعالی شدن؛ تعالی یافتن؛ فراسوی چیزی شدن؛ والا شدن؛ بهتر شدن؛ پیشی گرفتن؛ ترانسند؛ Transcend]

یکی از ویژگی‌های غایی و نهاییِ وجودِ انسان، یا دازاین (Dasein)، ظرفیتِ فراتر رویِ وی از وضعیت فعلی‌اش می‌باشد. اگر بخواهیم انسان را به عنوان ترکیبی از مواد مختلف بپنداریم، دیگر نیازی به مقابله با این واقعیت نگران كننده نداریم كه “وجود همیشه در حالِ خودوراروی (خوداعتلایی؛ گذر از خود؛ self-transcending) است.” اما اگر بخواهیم فرد مشخصی را موجود (existing)، پویا (dynamic)، و در هر لحظه در حالِ شدن (becoming) بدانیم؛ دیگر نمی‌توانیم از این بُعد عدول کنیم. این تواناییِ انسان از قبل در عبارتِ وجود داشتن (exist) نهفته شده است. Exist (وجود داشتن)، یعنی “فراتر بودن از” (to stand out from).

[توضیح ریشهِ لغت Exist: کلمه “وجود” (Existence) از کلمهِ لاتینِ “Exsistere” به معنای “ظاهر شدن” (to appear)، “برآمدن” (to arise)، “تحویل یافتن” (to become) یا “بودن” (to be) آمده است؛ امّا معنایِ واقعیِ آن “متمایز و فراتر بودن” (to stand out) است. پیشوندِ لاتینِ “-Ex” معادل پس‌وندِ انگلیسیِ “out” (بیرون) است که به عاملِ فعلِ لاتین Stare، به معنایِ “to stand” (ایستادن) اضافه شده است. پس کلمهِ لاتینِ Exsistere به انگلیسی Existence شده و به معنایِ to stand out است. بنابراین، “وجود” به متمایز و فراتر بودن، هم از “بودن” (being) و هم از “شدن” (becoming) اشاره دارد، و لذا خصوصیات هر دو را دارا می‌باشد.]

وجود شامل ظهور و پدیدار شدنِ مداوم می‌باشد، و به مفهوم تحوّلی براینده (یا سیر تکاملیِ بیرون آینده) (emergent evolution) است؛ وراروی و فراتر روی از گذشته و حال به سمتِ آیندهِ فرد است. بنابراین واژهِ متعالی شدن (transcendere)، به معنایِ واقعیِ کلمه، “بالا رفتن از، یا فراتر از” (to climb over or beyond) بوده و شامل هرآن‌چیزی می‌شود که هر انسان در هر لحظه مشغول انجام عملی باشد، مشروط به آن‌که در آن لحظه به‌شدت مریض نباشد و یا افکارش به‌واسطهِ یأس (despair) یا اضطراب (anxiety) مسدود نشده باشد. این سیر تکاملیِ بیرون آینده و پیوسته ناپایدار را می‌توان در کلیهِ فرایندهای زندگی مشاهده کرد. نیچه (Nietzsche) از قول زرتشت (Zarathustra) اعلان می‌کند: “و زندگی خودش این راز را بر من آشکار کرد و به‌من گفت که: “آهای! باتواَم، تو همانی هستی که باید همواره از خودت پیشی بگیری.” امّا این نوع آگاهی برای وجودِ انسان بسیار بنیادی‌تر صادق است، زیرا استعداد و ظرفیتِ خودآگاهیِ (self-awareness) انسان، دامنه و حدودِ هوشیاریِ (consciousness) وی را از نظر کیفی افزایش می‌دهد و لذا دامنهِ امکان‌هایِ وی برای عبور و وراروی از وضعیتِ فعلی‌اش را بسیار افزون می‌کند.

احتمال این‌که اصطلاحِ وراروی (اعتلاء) (transcending) مورد سوء‌برداشت قرار گیرد بسیار زیاد است و در واقع اغلب با مخالفت‌های شدیدی مواجه می‌گردد. در آمریکا این اصطلاح به مبهم بودن (vague) و موارد اثیری (آسمانی؛ ethereal) منتسب می‌شود؛ و همان‌گونه که بیکن (Bacon) اظهار می‌دارد، در اشعارِ عُرفا، جایی‌که متعالیات مجاز می‌باشند، بهتر به آن‌ها پرداخته ‌شده است. همچنین این اصطلاح در ادبیات موجود با مفروضات و ذهنیتِ کانتی (Kantian)، یا در فلسفهِ ماوراء‌الطبیعیِ کلیسایِ انگلستانِ جدید (New England Transcendentalism)، یا در مذاهبِ این‌جهانی، و یا در مطالبی که مرتبط با مواردی غیرقابل آزمایش و غیرتجربی (unempirical) باشند، موجود و رایج است. ولی منظور ما از اصطلاحِ وراروی یا اعتلاء چیزی کاملاً متفاوت از همهِ این‌هاست.

علاوه بر این‌ها، گفته شده است که این کلمه سودمندی خود را از دست داده و باید اصطلاح دیگری پیدا شود. البته خوب می‌بود اگر کلمه دیگری در دسترس بود که می‌توانست به‌درستی این تجربیاتِ بسیار مهمِ فعلیِ بشری را توصیف کند. واژه‌ای که وقتی نویسندگانِ وجودگرایی مثل گلد‌اشتاین (Goldstein) از آن استفاده می‌کنند، بتواند توصیفی کافی از تجربهِ موجود انسانی ارائه کند. البته وجود برخی ایراد‌ها از این اصطلاح، مشخصاً در جاهایی‌که این کلمه به اشتباه می‌تواند به انحراف از موضوع اصلیِ فعلی و ایجاد ابهام، و یا به نوعی به تاریک‌اندیشی (obscurantism) بیانجامد، منطقی است. و غالباً در چنین مواردی، موضوعِ وراروی‌ای که موردِ هدف آن مقوله است با حرف اول بزرگ [در انگلیسی] نوشته می‌شود؛ مانند S در Self (خود) یا  Wholeness (یک‌پارچگی؛ تمامیت)، به‌خصوص در مقولات الهیات. باید اذعان نمود که گاه‌به‌گاه در ادبیات وجودی نیز کاربرد اصطلاح وراروی و اعتلاء دچار سوءتفاهم می‌گردند، به‌ویژه زمانی که “مقولاتِ اعتلاییِ” (transcendental categories) هوسرل (Husserl) بدون هیچ توضیح مناسبی مطرح می‌شوند. از خرده‌گیری‌های دیگر، که البته کمتر قابل توجیه است، ممکن است ناشی از این واقعیت باشد که اعتلاء و ظرفیتِ عبور از شرایط فعلی، مستلزمِ حضورِ بُعدِ تشویش‌آورِ چهارمی به‌نام بُعدِ زمان می‌باشد؛ این بُعد تهدیدی جدی برای روش‌های سُنّتی توصیف ایستاگونِ انسان است. به همین منوال، این اصطلاح توسط کسانی که به عدم تمایز بین رفتار حیوان و انسان معتقدند و یا فهم‌شان از روان‌شناسیِ انسان محدود به مدل‌های مکانیکی می‌باشد، نیز مردود شمرده می‌شود. بدیهی‌ست که این ظرفیتی که مورد بحث قرار داده‌ایم، در حقیقت مشکلاتی را برای آن رویکردها ایجاد می‌کند، چراکه وراروی یک ویژگی منحصر به انسان است.

مبانیِ عصب‌شناسیِ (neurobiological) مقولهِ وراروی به‌صورت کلاسیک توسط كورت‌گلدشتاین (Kurt Goldstein) تشریح شده است. گلدشتاین دریافت که بیماران دارای جراحت‌هایِ مغزی وی، عمدتاً سربازانی که بخش‌هایی از قشر پیشانی (frontal cortex) آن‌ها با ضرب گلوله دچار آسیب شده‌اند، مشخصاً قدرت تفکر انتزاعی (abstract) خود را از دست داده‌اند و نمی‌توانند به “ممکن”ها فکر کنند. این بیماران فقط تفکر عینی داشتند و هنگامی که دور‌و‌برشان به‌هم‌ریختگی پیدا می‌کرد، دچار اضطرابی عمیق می‌شدند و آشفته می‌گشتند؛ و به رفتارهای وسواسی جبری روی می‌آوردند. وقتی از آن‌ها خواسته می‌شد كه نام خود را بر روی یك برگ كاغذ بنویسند، نوعاً در منتهای یک گوشه کاغذ می‌نوشتند، چون دوری از حاشیه‌های کاغذ برای‌شان تهدیدی بزرگ بود. گویی جدا شدن از مرزها خطر ازهم‌پاشیدگی (dissolution) برای‌شان داشته باشد، و لذا برای در امان بودن، خود را همواره ملزم به چسبیدن به کناره‌ها می‌دانستند. گلدشتاین معتقد است كه ظرفیتِ متمایز و بارزِ یک انسانِ عادی (normal) [نه روان‌نژند و نه روان‌پریش]، دقیقاً به قابلیتِ تفکرِ انتزاعیِ او، یعنی استفاده از نمادها (symbols)، تصویر کردنِ خود در خارج از محدوده‌هایِ فعلی زمانی و مکانی، و اندیشیدن به احتمال‌ها و “ممكن”ها، مربوط می‌گردد. مشخصهِ بیماران مجروح یا ناخوش، میزان از دست دادن دامنهِ امکان‌هایِ‌شان بود؛ فضای جهانِ‌شان کوچک و زمان برای آن‌ها بسیار محدود شده بود، و به‌تبع احساس شدید نبودِ آزادی داشتند.

توانایی یک انسانِ عادی به وراروی از وضعیت فعلی خود را می‌توان در انواع عملکردها مثال زد. یکی تواناییِ وراروی، همان‌طور که قبلاً به آن اشاره شد، از مرزهای زمان در لحظهِ کنونی‌‌ست؛ یعنی آوردن و تبدیل گذشته‌ای دور و یا آیندهِ بلند‌مدتِ خود به میان وضعیتِ وجودی فعلی. دیگری، تواناییِ انحصاریِ موجودِ انسانی در تفکر و مکالمه به‌زبان نمادهاست. دلیل و قدرت استفاده از نمادها ریشه در توانایی قرار گرفتن در بیرون از موضوع و اُبژه‌ای خاص دارد؛ برای مثال می‌توانیم بگوییم که این “میز”ی که کامپیوتر من روی آن قرار دارد از جنس چوب است و آن‌که “میز” سه حرف دارد؛ و ضمناً می‌توانیم با یکدیگر توافق کنیم که این کار می‌شود برای اجسام دیگر نیز به‌کار برد.

تواناییِ وراروی، به‌ویژه در روابط اجتماعی، در رابطهِ عادیِ یک فرد با جامعه‌اش مشهود است. در حقیقت، کُلِّ مقولهِ اعتماد و مسئولیت در روابط انسانی، بر اساسِ تواناییِ فرد در “دیدنِ خود همان‌گونه که دیگران او را می‌بینند” بنا می‌شود. رابرت‌برنز (Robert Burns) [شاعر و ترانه‌سرای اسکاتلندی، از پیش‌گامان جنبش رمانتیک] نیز در شعر تقابلیِ خود با موشِ صحرایی (To a Mouse) بیان می‌دارد: “خود را چنان پندار که برای برآورده کردن انتظاراتِ هم‌نوعانِ (fellowman) خود آمده‌ای. تو یا بر لهِ رفاه و سعادتِ آنان اقدام می‌کنی و یا بر علیهِ آن‌ها.” درست همان‌طور که تواناییِ وراروی از وضعیت فعلی در ارتباط با Umwelt (بودن-در-طبیعت) در مجروحان مغزی (بیماران گلدشتاین) مختل می‌شود؛ در ارتباط با Mitwelt (بودن-با-دیگران) نیز در افراد دچار اختلال روان‌آزاری (سایکوپاتی، psychopathic) این توانایی مختل می‌گردد. روان‌آزار کسی است که توانایی دیدن خود همان‌گونه که دیگران او می‌بینند را یا ندارد و یا برایش دیگران بی‌ارزش‌اند، و به‌اصطلاح بی‌وجدان است. واژهِ وجدان (conscience) در بسیاری از زبان‌ها برابر کلمهِ خودآگاهی (consciousness) است، که به معنایِ “اشتراک دانش با دیگری” (to know with) می‌باشد [to hold knowledge that is shared with another person].

نیچه می‌گفت: “انسان حیوانی است که می‌تواند وعده دهد.” این گفتهِ وی به معنای وعده دادن انسان‌ها در قالبِ فشارهای اجتماعی یا صرفاً درون‌فکنیِ (introjection) نیازهایِ اجتماعی نبود؛ که این‌ها روش‌هایی برای زیاده ساده‌سازی کردن توصیف وجدان می‌باشند، خطایی ناشی از فهمِ Mitwelt بدون در نظر گرفتن Eigenwelt (بودن-برای-خود). منظور نیچه این بود که انسان می‌تواند از این واقعیت آگاه باشد که قول‌اش را بیان کرده، و می‌تواند خودش را به‌عنوان کسی که متعهد شده است ببیند. بنابراین، قول‌دادن متضمن خودوابستگیِ آگاهانه (conscious self-relatedness) بوده، و کاملاً مغایر نیازهای مرتبط با گروه یا اجتماع و رفتارهای ناشی از توقعات اجتماعی است. در همین راستا، سارتر (Sartre) می‌نویسد: “دروغ‌گویی، رفتاری از نوع وراروی‌ست”؛ بی‌صداقتی و خیانت (dishonesty) رفتاری‌ست منحصراً انسانی.

در این‌جا لازم است به تعداد زیاد عبارات‌هایی که در توصیف عملکردهای انسانی به‌کار گرفته شده و حاوی پیشوند “re” [دوباره، عطف‌به، با توجه به، در‌باره] هستند توجه نماییم. عبارات‌هایی مانند: re-sponsible (مسؤل، پاسخ‌گو)، re-collect (به‌خاطر آوردن، دوباره جمع کردن)، re-late (مرتبط کردن، بازگو کردن) و غیره؛ در تحلیل نهایی، بر این ظرفیت اشاره دارند که عملکرد شخص به خودِ عمل‌کننده برمی‌گردد (come back). به‌وضوحِ تمام این عبارات ظرفیت خاصهِ انسانی در قبال مسئولیت داشتن را ادا می‌کند؛ مثلاً کلمهِ responsible (مسؤل و پاسخ‌گو بودن) از ترکیب “re” و “spondere” که در لاتین به‌معنای قول و وعده (promise) می‌باشد، تشکیل شده؛ و اشاره به کسی دارد که می‌توان به او توکّل نمود، کسی که بر قول‌اش می‌ماند و پاسخ‌گوست. اروین‌استراوس (Erwin Straus[پدیدارشناس و متخصص مغز و اعصاب آلمانی-آمریکایی و پیشگام پزشکی و روان‌‌پزشکیِ انسان‌شناسانه (anthropological)]، انسان را “موجودی کنجکاو و پرسش‌گر” (the questioning being) توصیف می‌کند، اندامگانی که هم‌زمان با وجود داشتن‌اش می‌تواند خودش و موجودیتِ خودش را زیر سؤال ببرد. در واقع، تمامِ رویکردِ وجودی ریشه در پدیدهِ همواره کنجکاو بودنِ انسانی دارد که، اگر بخواهد به خود تحقق ببخشد، نه‌تنها می‌تواند بلکه می‌باید هستیِ خود را زیر سؤال ببرد.

در این مرحله می‌توان دریافت که چرا و چگونه به مباحثِ پویایی‌هایِ سازگاریِ اجتماعی (social adjustment)، هم‌چون “درون‌فکنی” (introjection) [فرایندی که ازطریق آن فرد موضوعی را در خیال‌پردازی‌های خود از بیرون به درون می‌آورد و آن را درونی می‌سازد]، و ” همذات‌پنداری” (identification) [فرایند همسان‌انگاری خود با دیگران و پذیرش ویژگی‌ها و دیدگاه‌های آن‌ها] و موارد دیگر مشابه، به‌صورتی چنین ساده‌انگارانه و ناکافی پرداخته ‌شده‌است. دلیل این سهل‌انگاری ازقلم‌انداختنِ یک واقعیت اساسی‌ست و آن: توانایی انسان در آگاه‌ بودن به آن‌ست‌که او همان کسی‌ست که پاسخ‌گویِ انتظارات اجتماعی می‌باشد. کسی که خود انتخاب می‌کند تا بر طبق الگویی معین عمل کند یا نکند. و این تمایز بینِ هم‌نواعیِ اجتماعیِ طوطی‌وارانه (rote social conformity) ازیک‌سو، و آزادی (freedom)، اصالت (originality) و خلاقیت در پاسخ‌گوییِ اصیل اجتماعی در سوی دیگر است. و امّا مورد دوم مشخصهِ منحصر‌به‌فردِ موجود انسانی است که می‌تواند در راستایِ “مقدورات”اش (the possible) عمل کند.

خودآگاهی دلالتِ ضمنی بر خودوراروی (self-transcendence) دارد. یکی از آن‌ها بدون دیگری واقعیت ندارد. باید اکنون برای بسیاری از خوانندگان آشکار شده باشد که تواناییِ وراروی از وضعیت فعلی منحصراً متضمنِ وجه Eigenwelt (جهانِ بودن-برای-خود) است؛ یعنی آن وجهِ رفتاری که در آن فرد خودش را هم‌زمان هم سوژه و هم اُبژه می‌پندارد. تواناییِ وراروی جزئی جدایی‌ناپذیر از خودآگاهی است. بدیهی است که آگاهیِ محض از خود به‌عنوان یک هستنده (موجود) در جهان، دلالت بر تواناییِ ایستادن در بیرون از خود، و نظارت بر خود و وضعیتِ خود دارد؛ و نیز آن‌که فرد بتواند خود را با وجود تنوع نامحدودی از امکان‌ها و احتمالاتِ پیشِ‌رو ارزیابی و راهنمایی کند. تحلیل‌گران اگزیستانسیال تأکید دارند که تواناییِ ورارویِ انسان از وضعیتِ فعلیِ خود در درونِ هستهِ مرکزی تجربهِ انسانی قابل رویت بوده و نمی‌توان آن‌را کنار گذاشت و نادیده گرفت، مگر آن‌که تصویری تحریف شده، غیرواقعی و مبهم از فرد ایجاد کنیم. این امر به‌ویژه با موردهایی که در روان‌درمانی با آن‌ها روبه‌رو شده‌ایم کاملاً مطابقت داشته و متعاقدکننده می‌باشد.

همهِ پدیده‌های عجیب‌و‌غریبِ روان‌نژندی و عصبیت، هم‌چون شکافِ بین ناخودآگاه و خودآگاه، سرکوبی، انسدادِ آگاهی، نشانه‌هایِ خود‌فریبی، بی‌حد و مرزی (ad interminum)، همگی ناشی سوءکارکرد‌های روان‌نژدگونه‌ای می‌باشند که فرد نتوانسته از تواناییِ بنیادیِ موجودِ انسانی در برقراری ارتباط با خود و جهانِ خود (در قالب سوژه و اُبژه به‌طور هم‌زمان) بهره‌برداری نماید. همان‌گونه که لارنس‌کوبی (Lawrence Kubie)  [روان‌پزشک و روان‌کاو آمریکایی] می‌نویسد: “فرایند روان‌نژندی همواره یک فرایند نمادین (symbolic) است؛ دونیم‌سازی و تجزیهِ فرآیندهای خودآگاه و ناخودآگاه به دو جریان موازی (parallel) و در‌عینِ‌حال متعامل (interacting)، تقریباً هم‌زمان با آغاز به‌حرف آمدنِ کودک شروع می‌گردد… بنابراین، احتمالاً صحیح است که بگوییم که فرایند عصبیت و روان‌نژندی، بهایی‌ست که ما برای ارزشمندترین میراثِ انسانی، یعنی تواناییِ‌مان برای بیانِ تجارب و برقراری ارتباط برای تبادلِ افکارمان به‌وسیلهِ نمادها، می‌پردازیم.” آن‌چه در این‌جا می‌خواستیم نشان دهیم این‌ست‌که: ماهیتِ استفاده از نمادها (symbols) توسطِ انسان، به‌معنایِ تواناییِ وراروی از وضعیت فعلیِ اوست.

اکنون می‌توان فهمید که چرا مداردباس (Medard Boss) و دیگر روان‌پزشکان و روان‌شناسان اگزیستانسیال تواناییِ وراروی را از خصوصیات اساسی و منحصر‌به‌فرد وجودِ انسان می‌دانند. او می‌گوید: “اعتلاء و وراروی (Transcendence) و بودن-در-جهان (being-in-the-world) نام‌هایی یک‌سان در ساختار دازاین (Dasein) بوده، و پایه و اساس هرگونه نگرش و رفتار انسان می‌باشند.” باس در ادامه با انتقاد از بینزوانگر (Binswanger) به‌خاطرِ صحبت از انواعِ مختلفِ “وراروی”، مثل “ورارویِ عشق” و “ورارویِ مراقبت” می‌نویسد: “صحبت از انواع وراروی، بیهوده این مبحث را پیچیده می‌کند. معنی ندارد که از “وراروی” به‌صورت جمع (وراروی‌ها، transcendences) یاد کنیم. فقط می‌توانیم بگوییم که انسان تواناییِ وراروی از وضعیت فعلی را دارد، زیرا او استعدادِ Sorge دارد.” [Sorge کلمهِ آلمانی به معنای غم و اندوه (sorrow)؛ نگرانی (worry)؛ توجه و مراقبت (care) است].  Sorge یعنی “مراقبت” (care)، یا به‌عبارت دقیق‌تر، «درک وجودِ خود و قبولِ مسئولیت در قبالِ آن». اصطلاحِ Sorge از هایدگر (Heidegger) است و اساس تفکر اگزیستانسیالیستی می‌باشد. این کلمه اغلب به‌صورت Fürsorge به‌معنی “مراقبت از” (care for)، و در ارتباط با «سعادت خواهی برایِ» به‌کار برده می‌شود. Sorge نزد باس دارای مفهومی فراگیر بوده و شامل عشق، نفرت، امید و حتی بی‌تفاوتی می‌گردد. تمامیِ نگرش‌های انسان بیان‌گر عملکرد وی در قالبِ Sorge و یا فُقدان آن هستند. به تعبیر باس، استعداد انسان برای رفتار در قالبِ Sorge و وراروی از وضعیت فعلی، دو وجه از یک چیز می‌باشند.

حال باید تأکید نمود که وراروی یک استعداد یا قوّهِ ذهنی نیست که بتوان آن‌را به همراه سایر قوای ذهنی انسان به‌کار بُرد؛ بلکه، وراروی را باید در سرشتتِ هستی‌شناختیِ (ontological) موجود انسانی دانست؛ و انتزاعی و عینی‌سازی کردن آن گواهی بر این ادعاست. به‌هر حال، همان‌طور که هایدگر بیان می‌کند: “وراروی شامل عینی‌سازی نیست، بلکه عینی‌سازی پیش‌فرض وراروی‌ست.” به‌عبارت دیگر، برای نمونه، این واقعیت که وجود انسانی می‌تواند خودوابستگی و ارتباطی درونی با خود داشته باشد، او را قادر می‌سازد تا به جهان‌اش عینیت ببخشد، بتواند با استفاده از نمادها تفکر و گفتگو نماید، و الی آخر.

كی‌یركگارد این نکته را یادآوری می‌كند كه جهت فهم و درکِ خود، ما باید به‌وضوح باور کنیم كه: “تخیّل و تصوّر کردن (Imagination) استعدادی مشابه استعدادهای دیگر نیست، بلکه معادل جمیع استعدادها و بیان‌گر کُلِّ استعدادهایِ دیگر (instar omnium) است. این‌که انسان چه احساسی، دانشی و یا اراده‌ای داشته باشد، در نهایت بستگی به میزان و کیفیت تخیّل و تصویرسازی وی از توانِ ورارویِ خود دارد؛ یعنی این‌که او تا چه حدّی می‌تواند این موارد را در نزدِ خود متصّور شود و پیش‌بینی نماید… تخیّل، امکانِ وقوعِ همهِ اندیشه‌هاست؛ و عمقِ تخیّل، امکانِ تشکیلِ «خود»ی نیرومند.”

نتیجهِ مشخص آن‌که، تواناییِ وراروی از وضعیت فعلی، اساسِ آزادیِ انسان است. این ویژگیِ منحصر‌به‌فرد در انسان، وجودِ گسترهِ وسیعی از امکان‌ها و احتمالاتِ وقوع در هر موقعیت احتمالی‌ست؛ که خودِ این احتمالات به‌نوبهِ‌خود بستگی به میزان خودآگاهیِ او، و توانایی‌اش در تخیل و تصورِ واکنش‌هایی مختلف در هر موقعیتِ معین دارد. فون اوکسکول (Von Uexküll) [زیست‌شناس، و فیلسوف اهل آلمان] در استعارهِ خود از جنگل، به تقابلِ بینِ انواع محیط‌های (environment) متفاوت که موجوداتی با اهداف مختلف در یک جنگل برای خود می‌آفرینند، می‌پردازد. حشرهِ درون درخت دارای یک نوع محیط است؛ دختری خیال‌پرداز و احساساتی که در جنگل قدم می‌زند، محیط دیگری دارد؛ هیزم‌شکنی که به‌دنبال قطع درختی می‌گردد، و یا هنرمندی که می‌خواهد تابلویی از جنگل نقاشی کند، محیط دیگری دارند. بینزوانگر (Binswanger) نیز از همین نوع استعاره استفاده می‌کند تا نشان دهد که انسان در مسیرِ ارتباط‌گیری با جهانِ خود با گزینه‌های متعددی روبه‌رو می‌گردد. کمیّت و کیفیتِ این گزینه‌ها بستگی به قدرت تخیّل انسان در تولیدِ امکان‌هایِ وراروی دارد. یعنی، ما ابتدا اهدافِ‌مان را پیشِ خودمان به صحنهِ نمایش می‌بریم. موجود انسانی به طُرُقِ مختلف می‌تواند از میان گزینه‌هایِ موجود، روشِ ارتباط‌گیری خود را انتخاب نماید. “خود” (self)، تواناییِ دیدن خویشتن در میان این امکان‌ها و گزینه‌هاست.

بینزوانگر در ادامه می‌گوید: “احساسِ آزاد بودن در انتخابِ میانِ روش‌هایِ متعددِ ارتباط‌گیری با جهان، علامتِ مشخصهِ روان‌شناختیِ انسانِ سالم است. امّا خود را محدود و محکوم دانستن به یک نوع جهانِ خاص، نشانهِ اختلال روانی است”؛ همان‌گونه که اِلن‌وست (Ellen West) بود. او ادامه می‌دهد: “«آزادی در طراحی جهانِ خود» یا «بگذار جهان خودش را بنمایاند» (letting world occur) امری واجب و اساسی‌ست.” و این‌ اعتقاد عمیق بینزوانگر که: “ماهیت آزادی چنان لازمهِ وجود (هستی، existence) است که با نبودِ وجود ابطال می‌گردد.”

[اِلن وست یکی از بیماران دکتر لودویگ بینزوانگر بود که از بی‌اشتهایی عصبی رنج می‌برد، و به یک مورد مشهور در تحلیل وجودی تبدیل شد. او در 33 سالگی با سم خودکشی کرد.]

وراروی وراروی وراروی وراروی وراروی وراروی وراروی وراروی وراروی وراروی وراروی وراروی

دیدگاه بگذارید

avatar
  Subscribe  
Notify of