زادگاه مشابه وجودگرایی و روان‌کاوی

بخش چهارم: زادگاه مشابه وجودگرایی و روان‌کاوی

How Existentialism and Psychoanalysis Arose Out of the Same Cultural Situation

بخشی از کتاب کشف وجود، اثر رولو می

The Discovery of Being; Rollo May

مترجم: سایت روان‌شناسی پیمان

 

وجودگرایی و روان‌کاوی از وضعیتِ فرهنگی یکسانی برخاسته‌اند. اگزیستانسیالیست‌ها و روان‌کاوان، هر دو، همّ‌وغمِ خود را به حلِّ مشکلاتِ انسانِ مدرن اختصاص داده‌اند. در این بخش به بررسی این مشکلات، که به‌نحو جالبِ‌توجه‌ای برای هر دو طرف مشابه هستند، می‌پردازیم. از دو منظرِ متفاوت و در سطوحی مختلف، وجودگرایان و روان‌کاوان به تحلیلِ اضطراب، ناامیدی، و بیگانگی از خود و از جامعهِ انسان می‌پردازند؛ هر دو به دنبال تلفیقی از یک‌پارچگی و معنا در زندگی افراد هستند.

فروید (Freud) به توصیفِ شخصیتِ عصبیِ (روان‌نژند، neurotic) اواخرِ قرنِ نوزدهم می‌پردازد و او را فردی می‌داند که از چند‌پارگی (fragmentation) و فروپاشیِ روانی در رنج است. در دیدگاه فروید، فروپاشی ناشی از سرکوبِ (repression) رانه‌هایِ غریزی (instinctual drive)، انسدادِ آگاهی (awareness)، فقدانِ استقلال (autonomy)، ضعف و انفعالِ “من” (ایگو، ego)، به‌همراهِ سایر علائم روان‌نژندی است. کی‌یرکگارد (Kierkegaard)، که تنها کتاب مشهورِ قبل از فرویدش را به مسئله اضطراب (anxiety) اختصاص داده بود؛ در آن کتاب نه‌تنها به اضطراب، بلکه به‌ویژه به افسردگی (depression) و یأسِ (despair) ناشی از ازخودبیگانگی (self-estrangement) افراد پرداخته و آنان‌ را مورد تجزیه و تحلیل قرار می‌دهد. او مسئلهِ ازخودبیگانگی را از زوایای مختلف و با شدتِ درجاتِ متفاوت بررسی و طبقه‌بندی‌ می‌کند. نیچه (Nietzsche)، ده سال پیش از چاپِ نخستین کتابِ فروید، ادعا کرد که بیماریِ انسانِ معاصر “ابتذالِ روحِ” اوست؛ این‌که او “خسته و بی‌حوصله” شده است؛ همه چیز “بویِ بد”، بویِ شکست می‌دهد؛… و تحقیر و یکنواخت شدنِ انسان اروپایی را بزرگترین خطر زمانه می‌دانست. نیچه در ادامه به توصیفِ چگونگیِ تبدیلِ نیروهایِ درونی و غریزیِ مسدود شدهِ فرد، به خشم (resentment)، خود‌نفرتی (self-hatred)، خصومت (hostility) و پرخاشگری (aggression) می‌پردازد؛ و جالب این‌که او این موارد را با ادبیاتی بیان می‌کند که بعداً جزو مفاهیم مهم روان‌کاوی به‌حساب می‌آیند. فروید از کارهای کی‌یرکگارد خبر نداشت، ولی نیچه را یکی از بزرگترین مردان تمام دوران می‌دانست.

در حالی‌که ظاهراً هیچ‌یک از این سه بزرگِ قرنِ نوزدهم از دیگری تأثیر نپذیرفته بود، چه ارتباطی بین آن‌ها می‌توان یافت؟ چه رابطه‌ای بینِ ریشه‌هایِ رویکردِ وجودی و روان‌کاوی در مواجهه با طبیعتِ انسانی وجود دارد؟ دو رویکردِ مهمی که احتمالاً باعثِ به‌هم‌ریختگی و در واقع سرنگونیِ برداشت‌های سُنّتی از مفهومِ انسان شده‌اند. برای پاسخ به این سؤالات ابتدا باید از وضعیت فرهنگیِ اواسط و اواخر قرنِ نوزدهم آگاه گردیم؛ زیرا هر دو رویکرد از درونِ آن وضعیت ظهور کرده و هر دو در صددِ رفع مشکلاتِ ناشی از آن اوضاع بوده‌اند. معنای واقعیِ روش‌هایِ درکِ انسان در رویکردهایی مانند وجودی یا روان‌کاوی را هرگز نمی‌توان به‌صورت انتزاعی و جدا شده از دنیای خود آن‌ها فهمید؛ بلکه لازم است آن‌ها را در چهارچوبِ اوضاع تاریخی‌ای که در آن به‌وجود آمده‌اند، بررسی نمود. بنابراین، در ادامه، همواره به آن‌دسته از مباحثِ تاریخی که در ارتباط با ماهیت رویکردها هستند، خواهیم پرداخت. در واقع، به‌حق می‌توان گفت که رویکرد بررسی تاریخی روشنگر سؤالات یاد شده خواهند بود. مثلِ پاسخ به این سؤال که چگونه تکنیک‌های علمیِ خاصی که فروید برای تحقیق در موردِ چند‌پارگی افراد دورهِ ویکتوریایی ابداع نمود، با نحوه درکِ او از انسان و بحران‌های انسانیِ آن دوره مرتبط می‌گردد؛ و آن‌که کی‌یرکگارد و نیچه به‌چه صورت به درکِ انسان کمک کردند و چگونه راه‌کارهای ایشان مبنای روان‌درمانی وجودی گشتند.

وجودگرایی روان‌کاوی

بخش‌بخش شدن (compartmentalization) و فروشکستِ درونیِ (inner breakdown) انسانِ قرنِ نوزدهم

مهمترین مشخصه در اواخرِ قرن نوزدهم، فروشکستِ شخصیت و چند‌پارگی در بسیاری از افرادِ آن زمانه بود. این چند‌پارگی، همان‌طور که خواهیم دید، نشانه‌هایِ رخدادِ فروپاشیِ عاطفی، روانی و معنوی، هم در فرهنگ عامه و هم در افراد بود. وجود شکاف و تکّه‌پاره شدنِ شخصیت افراد، نه تنها در روان‌شناسی و سایر علوم آن دوره، بلکه تقریباً در همهِ جنبه‌های فرهنگی اواخرِ قرنِ نوزدهم قابل مشاهده است. برای مثال، انتقاد از تکّه‌پاره شدنِ زندگیِ خانوادگی را می‌توان به‌وضوح در نمایش‌نامهِ “خانهِ عروسک” (A Doll’s House) اثر ایبسن (Ibsen) مشاهده نمود. [هنریک یوهان ایبسن، ۱۸۲۸–۱۹۰۶، شاعر، نمایش‌نامه‌نویس و درام‌نویس نروژی است. او یکی از ستون‌های اصلی ادبیات مدرن نروژ است که تأثیر شگرفی بر نویسندگان بعد از خود گذاشته‌ است. او یکی از بزرگ‌ترین استادان هنر تأتر در تمامی اعصار، هم‌سنگ سوفوکل و شکسپیر شمرده شده‌ است. مجموعه آثار ایبسن برای نخستین بار از زبان نروژی به قلم میرمجید عمرانی زیر نظر مرکز ایبسن‌شناسی دانشگاه اسلو به فارسی ترجمه شد و با ویرایش مهدی سجودی مقدم از سوی انتشارات مهراندیش منتشر شد.] – [خانهٔ عروسک یا عروسک‌خانه نمایش‌نامه‌ای است از هنریک ایبسن که در سال ۱۸۷۹ نگاشته شد و در دبیرستان‌ها و دانشگاه‌های بسیاری خوانده می‌شود. عروسک‌خانه داستان بیرون آمدن از توهم، و طغیانِ زنی به نام «نورا» را شرح می‌دهد. داستان در مدت سه روز از ایام هفته میلاد مسیح، اتفاق می‌افتد. توروالد هلمر که حقوقدانی خودبین ولی باوجدان است، به تازگی در بانک ترفیع رتبه پیدا کرده و همسرش نورا که زنی زیبا، مو بور و ظاهراً نادان و بوالهوس است، احساس می‌کند که آن‌ها می‌توانند در جشن کریسمس قدری ولخرجی کنند. هلمر که با نورا همچون بچه‌ای رفتار می‌کند و او را «جوجه کاکلی» می‌نامد، وی را آگاه می‌سازد که بیشتر مواظب باشد، چون همیشه پول از پنجه‌های او سهواً خرج می‌شود، ولی نورا مدام تقاضای پول بیشتری می‌کند. خانم لیندن یکی از دوستان بیوه و پیر نورا به او می‌گوید که خبر ترفیع شوهرش را شنیده و از نورا می‌خواهد که کاری در بانک شوهرش برای وی پیدا کند. نورا با غرور به دوستش می‌گوید که او هم پول زیادی به‌دست آورده‌است. هلمر در نخستین سال ازدواجش بسیار مریض و علیل بود و برای نجات زندگیش باید مسافرتی به ایتالیا می‌کرد. نورا پول لازم را قرض کرد ولی به هلمر گفت که ارث کمی از پدرش به ارث برده‌است. او ترتیبی داده تا نزول پول را از بابت کرایه لباس‌هایش و گاهی با یافتن کارهای پنهانی از شوهرش بپردازد؛ ولی حالا قرض تقریباً ادا شده‌است. هلمر موافقت می‌کند که کار شخصی به نام نیلز کروگستاد را که حقوقدان مرموزی است و محکوم به جعل اسناد شده، به خانم لیندن دوست نورا تفویض نماید. ولی کروگستاد همان مردی است که نورا از او پول قرض کرده بود و او نورا را تهدید می‌کند که اگر کارش را از دست بدهد موضوع قرض را برای شوهرش فاش خواهد نمود. او همچنین متوجه می‌شود پدر نورا که قرار بود پای سند قرض را امضاء کند، در آن زمان مرده بوده‌است. نورا سرانجام تصدیق می‌کند که امضای پدرش را جعل کرده و سعی می‌نماید شوهرش را متقاعد نماید که کروگستاد را که سعی می‌کند اعتبار خود را در اجتماع به‌دست آورد، در شغل خود نگه دارد؛ ولی هلمر می‌گوید که کروگستاد یک کلاش جاعل است و در تعویض او اصرار می‌ورزد. خانم لیندن که از دوستان قدیمی کروگستاد محسوب می‌شود قول می‌دهد که از طرف نورا از او خواهش و تمنا کند ولی ناگهان درمی‌یابد که او از شهر بیرون رفته‌است. در همین ضمن کروگستاد نامه‌ای به هلمر نوشته و تمام جریان را تعریف می‌کند و به این ترتیب نورا کاملاً مأیوس می‌شود. او نامه را در جعبه نامه‌ها می‌یابد، اما نمی‌تواند به نحوی آن را از بین ببرد چون کلید جعبه پیش شوهر است. او هر کاری که ممکن است می‌کند تا مانع از خواندن آن نامه توسط شوهرش شود. آنها به یک مجلس بالماسکه در آپارتمان بالایی می‌روند. در این جشن یکی از دوستانشان، دکتر رانک نیز با آن‌هاست. دکتر می‌داند که در حال مرگ می‌باشد و لذا نومیدانه سودای عشق نورا را در سر می‌پروراند. نورا لباسی ایتالیایی می‌پوشد و تارانتلا می‌رقصد و سعی دارد صورت ظاهر را حفظ کند و حتی‌المقدور ناراحتی‌اش هویدا نگردد. نورا در حالتی از یأس و نومیدی تصمیم می‌گیرد که اگر شوهرش نامه را بیابد، خودکشی کند. وقتی هلمر نامه را می‌خواهد. او را به جرمی بزرگ متهم می‌کند، جرمی که هلمر را از میان خواهد برد. هلمر به نورا می‌گوید که لایق معاشرت فرزندانشان نیست. درست‌کاری هلمر خیلی بیش از انتظار و پیش‌بینی نورا است. کروگستاد سند وعده‌دار را پس می‌فرستد و هلمر با خوشحالی فریاد می‌زند که نجات یافته است؛ ولی ضربه عمیقی بر روح نورا وارد شده‌است و درحقیقت بیش از آن نمی‌تواند در خانه شوهرش بماند و سرانجام در یک صحنه دراماتیک هلمر را ترک می‌کند تا خودش به تنهایی زندگی جدیدی را آغاز کند و بیش از آنکه متلون مزاج باشد به مسائل زندگی بیندیشد. او امید کوچکی به هلمر می‌دهد که اگر معجزه‌ای رخ دهد، شاید آنان دوباره زندگی را با هم از نو شروع کنند.  داریوش مهرجویی کارگردان ایرانی، فیلم سارا را بر اساس نمایشنامه خانه عروسک ایبسن ساخته‌ است. در این فیلم شخصیت سارا همانند شخصیت نورا در خانه عروسک است و مشکلاتی مثل نورا را دارد با این تفاوت که مهرجویی به سارا پیش‌زمینه و فرهنگ ایرانی داده‌ است. خود مهرجویی می‌گوید: چون حال و هوای این نمایشنامه که در قرن ۱۹ نوشته شده‌ است، شبیه حال و هوای حال حاضر ایران است، این نمایشنامه را انتخاب کردم. داریوش مهرجویی کارگردان ایرانی، همچنین فیلم اشباح را بر اساس نمایشنامه اشباح ایبسن ساخته‌ است.] داستان شهروندِ آبرومندی که همسر و خانوادهِ خود را در محیطی کاملاً مجزا از شغل و سایرِ جنبه‌های زندگیش نگاه ‌داشته، و خانهِ خود را به خانهِ عروسکی تبدیل کرده که هر آن آماده فروپاشی است.

به‌همین روال، این نوع تفکیک‌سازی را می‌توان در جداییِ هنر از واقعیت‌های زندگی؛ بهره‌گیری از هنر صرفاً در نمایشِ زیبایی‌ها؛ یا نوشتنِ داستان‌های خیالی عاشقانه؛ یا گریزهای ریاکارانه، در انواع اشکال فرهنگی، از وجود و طبیعت؛ یا تولید نقاشی‌هایِ مصنوعی در مقابل آثار سزان (Cezanne)، ون گوگ (Van Gogh)، هنرمندانِ امپرسیونیست و دیگر جنبش‌های هنریِ مدرن؛ نیز مشاهده کرد. [دریافتگری یا امپرسیونیسم (Impressionism) جنبش هنری گروه بزرگی از نگارگران آزاداندیش و نوآور فرانسه بود که در نیمهٔ دوم سده نوزدهم میلادی در آن کشور ظهور کرد و به‌زودی جهان‌گیر شد. در این شیوه هنرمند تلاش دارد با کمک ضربات پیاپی و شکستهٔ قلمو و به‌کار بردن لخته‌رنگ‌های تجزیه شده و تابناک که ارتعاش تشعشات نور خورشید را در ذهن تداعی می‌کند، دریافت و برداشت مستقیم خود را از دیده‌های زودگذر به‌شکلی رؤیاگونه به تصویر کشد. در روش دریافتگری، اصول مکتبی طراحی دقیق، سایه‌روشن‌کاری، ژرفانمایی فنی و ترکیب‌بندی متعادل و معماری‌گونه رعایت نمی‌شود. شیوه دریافتگری به عنوان انجمنی خصوصی از سوی گروهی از هنرمندان ساکن پاریس آغاز شد و این انجمن در سال۱۸۷۴ به نمایش همگانی آثار خود پرداخت. نام این جنبش از نام یک نقاشی از کلود مونه به نام دریافتگری، طلوع خورشید گرفته شده‌است. نام امپرسیونیسم را نقادی به نام لویی لِروی در یک نقد هجوآمیز ساخت. امپرسیونیسم همچنین نام نهضتی در موسیقی است.] به‌علاوه، عملِ تفکیک‌سازی را می‌توان در جداسازی دین در تخصیص روزهای هفته نیز مشاهده کرد، روزهای یکشنبه به دین و دیگر مراسمِ مرتبط اختصاص داده شد؛ و اخلاق از تجارت جدا گردید. همین تقسیم‌سازی‌ها در فلسفه و روان‌شناسی نیز رواج داشت؛ وقتی کی‌یرکگارد با شور‌و‌شوقِ فراوان علیهِ استقرارِ عقلانی‌سازی‌هایِ خشک و انتزاعیِ دورانش می‌جنگید و خواستار بازگشت به واقعیت بود، به‌هیچ‌وجه دربارهِ دشمنان فرضی سخن نمی‌راند.

انسان دورهِ ویکتوریایی خودش را به قسمت‌های مختلف مثل خرد، اراده و عواطف تقسیم کرده بود؛ و از این تقسیم‌بندی‌اش راضی هم می‌نمود. خردِ ‌او قرار بود به او بفهماند كه چه كاری باید انجام دهد؛ ارادهِ‌ آزادش قرار بود چاره و چگونگیِ انجامِ كار را برایش فراهم آورد؛ و عواطف! عاطفه در بهترین حالت می‌توانست به یک رانهِ جبری شغلی که به‌شدت در ساختار آدابِ ویكتوریایی قرار گرفته تبدیل شود؛ و احساساتی از قبیل سکس و خصومت، که به زیانِ دو قسمتِ پیشین یعنی خرد و اراده، ظاهر می‌شدند، یا باید سرکوب و خاموش می‌شدند، یا در اجتماعاتِ عیاشی میهن‌پرستانه، و در می‌گساری‌های بی‌وقفهِ تعطیلاتِ آخر هفته رها شوند؛ همچون موتور بخاری که باید فشار اضافیِ‌ درونی‌اش را به‌نحوی تخلیه ‌کند، تا بتواند اول هفتهِ خود را با بازگشت به میز کارش به‌نحوی کاراتر آغاز نماید. قاعدتاً این نوع انسان می‌بایست فشار فوق‌العاده‌ای روی “عقلانیت”اش (rationality) بیاورد. در واقع، واژهِ “غیرِ‌منطقی” (irrational) را نه کسی به زبان می‌آورد و نه اصولاً به فکر کسی خطور می‌کرد. پیش‌فرضِ انسانِ ویکتوریایی این بود که جهتِ حفظِ ثُباتِ ظاهریِ فرهنگ‌اش، مجبور بود هرآن‌چه که نباید به‌ فکرش بیاید را با سرکوب‌گری و یا با بخش‌بخش شدنش از خود دور نگاه بدارد. شاچل (Ernest Schachtel) خاطرنشان می‌كند كه یک شهروند دورهِ ويكتوريایی چنان نيازمندِ تفکر و عملکرد بر اساسِ عقلانيت بود که حتی اين حقيقت را كه زمانی کودک بوده، و در زمان کودکی گاهاً غیرمنطقی بوده يا بر خودش كنترل نداشته را انکار می‌كرد. از این‌رو، شکافِ شدیدی بینِ بزرگ‌سالی و کودکی، بین انسانِ بالغ و نابالغ ایجاد ‌شد که این شکاف برای فروید بسیار قابل توجه می‌نمود.

این عملِ بخش‌بخش کردن، چه خودش عامل بوده و چه معلول، دست‌به‌دستِ صنعت‌گراییِ (industrialism) در حالِ رشد داد. پس، انسانی که قادر بود بخش‌های مختلفِ زندگیِ خود را به‌طور کامل از هم جدا نگاه دارد؛ انسانی که می‌توانست هر روز دقیقاً سرِ ساعتِ خاصی در کارش ساعت بزند، انسانی که اعمالش همواره قابل پیش‌بینی بود؛ انسانی که هرگز امیالِ غیرمنطقی و یا رؤیایِ شاعرانه نداشت؛ انسانی که به‌واقع قادر بود از خودش همچون دستگاهی بهره برده و اهرم‌ خودش را بکشد؛ سودمندترین پرسنل، نه‌تنها در خطِ مونتاژ، بلکه در سطوحِ بالایِ مدیریتی بود. همان‌گونه که مارکس (Karl Marx) و نیچه خاطرنشان کرده‌اند، این نتیجه‌گیریِ ثانویه نیز صادق است: موفقیتِ واقعیِ نظام صنعتی، همراه با انباشتِ سرمایه‌اش، به‌نشانهِ اعتبارسنجیِ ارزش اشخاص، و به‌دور از محصولِ واقعیِ دستانِ همان اشخاص، تأثیر معکوس و انسان‌زدایانه‌ای بر انسان در رابطه‌اش با خود و دیگران داشته است. تمامی تلاش‌ها و مبارزاتِ نخستین گروه از اگزیستانسیالیست‌ها، در مخالفت با این گرایشات انسان‌زدایانه بود؛ گرایشاتی که می‌خواست انسان را به ماشین تبدیل کند، و شخصیت او را معادل سیستم صنعتی‌ای که برایش کار می‌کرد، قرار دهد. آن‌ها می‌دانستند که جدی‌ترین تهدید برای انسان آن‌ست‌که “خِرد” دست‌دردستِ “مکانیک” گذاشته و شیرهِ سرزندگی و عزمِ او را بخشکاند. آن‌ها پیش‌بینی می‌کردند که “خِرد” در شُرفِ تقلیل به “تکنیک” است.

اغلبِ دانشمندانِ امروزی از این واقعیت آگاه نیستند که خودِ این عملِ بخش‌بخش کردن، مشخصهِ علومِ قرنی است که ما وارثِ آن هستیم. قرن نوزدهم، آن‌طوری‌که ارنست کاسیرر (Ernst Cassirer) بیان می‌کند، عصرِ “علومِ خودمختار” (autonomous sciences) بود. [اِرْنْسْت کاسیرِر، ۱۸۷۴ – ۱۹۴۵، فیلسوف نوکانتی آلمانی و تاریخ‌نگار فلسفهٔ غرب بود. او از شاگردان گئورگ زیمل و هرمان کوهن و استاد فیلسوفانی چون لئو اشتراوس و هانری کربن بود.] کاسیرر در ادامه این عبارات را می‌گوید: “هر علمی در راستایِ مخصوصِ خودش رشد کرد، هیچ نوع اصلِ وحدت‌بخشی، به‌خصوص در ارتباط با انسان، وجود نداشت. دیدگاه‌های انسان در آن دوره به‌واسطهِ شواهدِ تجربیِ گردآوری شده توسط علومِ پیش‌رو تایید می‌شدند؛ امّا هر نظریه به بستری پروکروستینی (Procrustean) مبدّل شد که حقایق تجربی می‌بایست در آن الگویِ پیش‌فرض‌شده اندازه شوند. [پروکروسْتِس، Procrustes، به معنی کش دهنده، در اسطوره‌های یونان، راهزنی است غول‌پیکر که به شکلی هولناک قربانیان خود را می‌کُشت. معروف بود که او پسر پوسیدون است. پروکروستس در کنار جادهِ الئوسیس به آتن زندگی می‌کرد، رهگذران را به بهانهِ مهمان‌نوازی به خانهِ خود می‌برد و روی تختی می‌خواباند و اگر از طول تخت کوتاه‌تر بودند آن‌قدر آن‌ها را می‌کشید یا بدنشان را در روی سندان با چکش می‌کوبید تا هم‌طول تخت شوند و اگر بلند‌تر از تخت بودند از پاهایِ‌شان می‌بُرید تا به اندازهِ تخت شوند. تسئوس او را به همین شکل مجازات کرد و برای اینکه او را به اندازهِ تخت درآورد سربرید. ضرب‌المثل: امروزه در بسیاری زبان‌ها مسائل و موقعیت‌های مبهم و پیچیده یا آچمز شده، موقعیت‌های بن‌بست و همچنین کوتاه کردن یا تمدید و طول دادن‌های بی‌اساس را “تخت پروکروستس” می‌نامند.] بدین ترتیب، نظریهِ مدرنِ جامعه تمرکز فکری خود را در خصوصِ انسان از دست داد؛ و در عوض، هرج و مرجِ (anarchy) کاملِ فکری حکم‌فرما شد. متکلمانِ دینی، دانشمندان، سیاستمداران، جامعه‌شناسان، زیست‌شناسان، روان‌شناسان، مردم‌شناسان، اقتصاددانان، همگی از دیدگاه مدّنظرِ خودشان با مشکلاتِ انسان‌ها برخورد کردند… هر نویسنده‌ای در نهایت با برداشت‌ها و ارزیابی‌هایِ شخصیِ خودش رهنمود می‌داد.” این اظهاراتِ ماکس شلر (Max Scheler) هم جای تعجبی ندارد که نوشت: “در هیچ دوره‌ای از دانشِ بشری، تا این اندازه انسان برای خودش مشکل‌سازتر نبوده است. ما همزمان یک انسان‌شناسیِ علمی، یک انسان‌شناسیِ فلسفی و یک انسان‌شناسیِ دینی داریم، امّا هیچ‌کدام از یک‌دیگر خبری ندارند. بنابراین، ما نمی‌توانیم تصویری روشن و باقوام از انسان داشته باشیم. تعددِ روزافزون علومِ تخصصی که درگیرِ مطالعه بر رویِ ماهیتِ انسان می‌باشند، برداشت ما از مفهومِ انسان را بسیار مغشوش‌تر و مبهم‌تر نموده‌اند.” [ماکس فردیناند شلر، ۱۸۷۴ – ۱۹۲۸، فیلسوف آلمانی بود. وی در زمینه پدیدارشناسی و اخلاق فعالیت می‌کرد. از او به عنوان بنیان‌گذار جامعه‌شناسی معرفت یاد می‌کنند. شلر روش پدیدارشناسی را از ادموند هوسرل گرفته و تغییراتی در آن ایجاد نمود تا بتواند در حوزه‌هایی غیر از آگاهی‌پژوهی، که اهتمام هوسرل عمدتاً معطوف به آن بود، به کار بیاید. بنابراین شلر از پیشگامان تسری روش پدیدارشناسی به حوزه‌هایی نظیر دین، اخلاقیات و ارزش‌ها بود. او در کنار پدیدارشناسی ذات انگار از پدیدارشناسی بازساز سخن می‌گوید و نوآوری عمدهٔ او در روش پدیدارشناسی شاید همین باشد. کتاب‌های “کین‌توزی” توسط جواد گنجی و صالح نجفی، و “قرار بشر در عالم کیهانی”، توسط منوچهر اسدی به فارسی ترجمه شده است.]

دورانِ ویکتوریایی در ظاهر و بر رویِ سطح، آرام، رضایت‌بخش، و مرتب می‌نمود؛ امّا این آرامش به‌قیمتِ سرکوبیِ عمیق، گسترده و شکنندهِ روزافزونی به‌دست آمد. به مانندِ رشدِ روان‌نژندی در یک فردِ عصبی، جامعهِ بخش‌بخش شدهِ آن زمان نیز روز‌به‌روز صُلب‌تر گردید؛ تا آن‌که با رسیدنِ ماهِ اوت 1914 به‌کُلّی از هم گُسست. [جنگ جهانی اول، که با نام‌های جنگ بزرگ و جنگ برای پایان همهٔ جنگ‌ها نیز شناخته می‌شود، جنگی بود که از ۲۸ ژوئیه ۱۹۱۴ تا ۱۱ نوامبر ۱۹۱۸ رخ داد و در پی آن، بدون زمینهٔ جدی کشمکش، سربازان بسیاری برای جنگ تجهیز شدند و مناطق زیادی از جهان درگیر جنگ گشتند. تلفات جنگ جهانی اول تا آن زمان در تاریخ بی‌سابقه بود. در این جنگ برای نخستین بار از سلاح‌های شیمیایی استفاده شد و به گونه‌ای انبوه مناطق غیرنظامی بمباران هوایی شدند و نیز برای نخستین بار در این سده کشتار غیرنظامیان در ابعادی گسترده رخ داد. این جنگ به خاطر شیوهٔ جنگ خاکریزی به ویژه در جبههٔ غرب آن نیز شناخته شده‌است. جنگ جهانی اول در پی ترور آرشیدوک فرانتس فردیناند ولیعهد امپراتوری اتریش – مجارستان در ۲۸ ژوئن ۱۹۱۴ توسط ملی‌گرای هجده ساله صرب، گاوریلو پرنسیپ، در سارایوو بوسنی به وقوع پیوست. در نتیجه این اقدام تروریستی، اتریش-مجارستان به صربستان اولتیماتوم داد. امپراتوری روسیه که متحد صربستان بود دست به بسیج نیروهای خود زد که این خود موجب نگرانی متحد اتریش-مجارستان، یعنی امپراتوری آلمان شد. آلمان برای جلوگیری از یک جنگ دو جبهه‌ای به متحد روسیه، یعنی فرانسه حمله کرد. برای سرعت بخشیدن به روند حمله به خاک فرانسه، ارتش آلمان طرح اشلیفن را اجرا کرد که به موجب آن نیروهای آلمانی از خاک بلژیک برای حمله به فرانسه بهره می‌بردند. تجاوز آلمان به خاک بلژیک باعث شد که متحد این کشور، یعنی امپراتوری بریتانیا نیز به آلمان اعلان جنگ دهد. جنگ جهانی اول از برجسته‌ترین رخدادهای تاریخ بشر است و به گونه مستقیم و غیرمستقیم نقش بزرگی در تعیین تاریخ سده بیستم داشته‌است. این جنگ پایان چندی از نظام‌های پادشاهی اروپا را رقم زد و مایه نابودی چهار دودمان پادشاهی هابسبورگ، هوهن تسولرن، عثمانی و رومانوف به ترتیب در امپراتوری‌های اتریش-مجارستان، آلمان، عثمانی و روسیه تزاری شد. بیشتر تاریخ‌نگاران باور دارند که شکست دیپلماسی پس از جنگ و تحمیل غرامت‌های تحقیرآمیز بر اساس بند گناه «معاهده ورسای» به آلمان و دیگر دول شکست خورده مایه پرورش نازیسم در آلمان و زمینه‌ساز آغاز جنگ جهانی دوم شد. هم‌چنین نادیده گرفتن ایتالیا و ژاپن از سوی قدرت‌های بزرگتر در تقسیم غرامت‌ها از دلایل رشد فاشیسم در ایتالیا و حمله ژاپن به منچوری دانسته می‌شود. این جنگ همچنین زمینه را برای انقلاب روسیه مهیا ساخت؛ امری که بر آینده جهان تأثیر گذاشت و از چین تا کوبا به انقلاب‌های سوسیالیستی دامن زد و از سویی زمینه‌ساز تبدیل شوروی به یک ابرقدرت جهانی شد که آغاز جنگ سرد با آمریکا را در پی داشت. در خاورمیانه با نابودی امپراتوری عثمانی کشور نوینی به نام «ترکیه» پایه‌گذاری شد و سرپرستی موقت مناطق عرب‌نشین تحت حکومت این کشور تا زمان استقلال آن‌ها بین بریتانیا و فرانسه تقسیم شد. با فروپاشی امپراتوری اتریش-مجارستان در اروپای مرکزی کشورهای تازه‌ای همچون چکسلواکی و یوگسلاوی پدید آمدند و کشور لهستان با پیوند بخش‌هایی از خاک امپراتوری‌های آلمان، روسیه و اتریش-مجارستان استقلال خود را پس از دو قرن بازیافت. جنگ جهانی اول بین متحدین امپراتوری آلمان (اتریش – مجارستان، عثمانی و بلغارستان) و نیروهای متفقین (جمهوری سوم فرانسه، بریتانیا، روسیه، صربستان، ایتالیا، آمریکا، ژاپن و رومانی) درگرفت. تا مدت‌ها هیچ‌یک از دو سو نتوانستند به پیروزی مهمی دست یابند و جنگ چهار سال به درازا انجامید و تا پیروزی متفقین نزدیک به ۱۰ میلیون تن کشته شدند. پس از پایان این جنگ در سال ۱۹۱۹ و در کنفرانس صلح پاریس، معاهده‌های جداگانه‌ای امضاء شد که تاوان بسیار سنگینی بر شکست‌خوردگان جنگ تحمیل داشت. برخی علل جنگ جهانی اول عبارت بود از: رقابت اتریش و روسیه در بالکان، اختلاف بین فرانسه و آلمان از سال ۱۸۷۰ دربارهٔ آلزاس و لرن، رقابت اقتصادی و دریایی بین آلمان و انگلیس، رواج ملی‌گرایی و وطن‌پرستی در اروپا، انبار کردن تسلیحات و آلات جنگی در سطح وسیع توسط دولت‌های اروپایی، وجود اتحاد و جبهه بندی بین کشورهایی که یکی پس از دیگری به دنبال هم پیمانان خود وارد جنگ شدند. اما بهانهٔ شروع جنگ این بود که آرشیدوک فرانتس فردیناند ولیعهد امپراتوری اتریش – مجارستان به دست یک سیاه دست صرب به نام پرنسیب در ۲۸ ژوئن ۱۹۱۴ در سارایوو بوسنی به قتل رسید و اتریش ادعا کرد صربستان در این کار دخالت داشته و تقاضا نمود تحقیقاتی با شرکت نمایندگان اتریش صورت پذیرد که دولت صربستان تحقیقات را قبول ننمود و با حضور نمایندگان خارجی مخالفت کرد. دولت اتریش به صربستان اعلان جنگ داد و روسیه بسیج عمومی اعلام کرد و آلمان هم به حمایت از اتریش به روسیه و فرانسه اعلان جنگ داد. قوای آلمان به بلژیک حمله کرد و این اقدام یعنی حمله به یک کشور بی‌طرف موجب دخالت انگلیس در جنگ شد. جنگ جهانی اول هم‌زمان با حکومت احمد شاه قاجار بود و دولت مشروطهٔ ایران ضعیف‌ترین دوران خود را می‌گذراند. علی‌رغم اعلام بی‌طرفی دولت ایران، نیروهای متخاصم از جنوب و شمال وارد ایران شدند. بر اثر آغاز جنگ جهانی اول و اشغال ایران توسط بریتانیا و خرید آذوقهٔ مردم ایران توسط ارتش اشغالگر و شروع قحطی بزرگ ایران، ۱۹۱۷–۱۹۱۹، عدهٔ زیادی از مردم ایران (تقریباً ۴۰ درصد مردم ایران. به عبارت دیگر ۸ تا ۱۰ میلیون نفر از جمعیت ۲۰ میلیون نفری آن زمان ایران) به کام مرگ فرورفتند. در این میان طایفه‌ای در غرب کاندرلند برای مبارزه با این قحطی به پا خواسته و در میانه راه و قبل از رسیدن به مرکز ایران بر اثر توطئه یکی از نزدیکان خود بنام کاظم افندی راه خود را کج و به سوی تبریز شتافتند و پس از چندی مبارزه عاقبت توانستند در این شهر سکنی گزیده و در کنار مردم به مبارزه با قحطی بپردازند. سپاه روسیه تا دروازه‌های تهران پیشروی کرد اما از منقرض کردن سلسلهٔ قاجار منصرف شدند. در جنوب ایران مردم محلی در چند نوبت با متجاوزان انگلیسی درگیر شدند که از مهم‌ترین نبردهای جنگ جهانی اول در ایران می‌توان به مبارزه و مقاومت زایر خضرخان اهرمی (تنگستانی) ملقب به امیر اسلام حاکم تنگستان، شیخ حسین خان چاه کوتاهی دلیر مرد آزادی‌خواه جنوب ایران و رئیس علی دلواری، خالو حسین دشتی از دلیران تنگستان و ملا علی تنگستانی از علمای جنوب در استان بوشهر و نبرد جهاد در خوزستان و مبارزه سرسختانه و سرنوشت ساز ترکان قشقایی به رهبری صولت الدوله قشقایی و مقاومت‌های ناصر دیوان کازرونی و آیت الله سید عبدالحسین لاری اشاره کرد. جمعی از رجال از قم به اصفهان و سپس اراک و بالاخره به کرمانشاه رفتند و عاقبت در آنجا قوای گارد ملی ترتیب دادند و حکومت موقتی دولت ملی به ریاست نظام السلطنه (رضا قلی خان مافی) تشکیل گردید. پس از سقوط بغداد اعضاء دولت موقتی دولت ملی و جمع بسیاری از ایرانیان به استانبول رفتند.]

لازم به ذکر است که عمل بخش‌بخش شدن در حوزهِ فرهنگ، مترادفِ روان‌شناختیِ سرکوبیِ شدید در افراد می‌باشد. نبوغِ فروید در این بود که برای شناخت و درمانِ شخصیتِ فردِ بخش‌بخش شده تکنیک‌هایِ علمی ابداع نمود. امّا مشکلِ فروید این بود كه تا اواخرِ کارش نفهمیده بود که بیماریِ روان‌نژندی در یک فرد، تنها یكی جنبه‌های نیروهای متلاشی‌كننده‌ای است كه كلِّ جامعه را تحتِ تأثیر قرار داده بود. هر چند مدت‌ها بعد، او با بدبینی و کمی مأیوسانه به این واقعیت واکنش نشان داد. امّا کی‌یرکگارد نتیجهِ این نوع گُسستِ ناشی از بخش‌بخش کردنِ جامعه در زندگی عاطفی و معنوی افراد را پیش‌بینی کرده بود: اضطرابی همه‌گیر در جامعه (endemic anxiety)؛ تنهایی (loneliness)؛ احساس بیگانگی (estrangement) نسبت به دیگران؛ و سرانجام، نومیدیِ غایی، از خود بیگانگی. متعاقباً نیچه این مقوله را بدین صورت به تصویر می‌کشد: “ما در عصرِ اتم زندگی می‌کنیم، در آشفتگیِ اتمی”… و سپس راهِ خروج از این آشفتگی را آشکارا در جمع‌گراییِ قرنِ بیستم پیش‌بینی می‌نماید: “ظهوری خوف‌ناک… ظهورِ دولت-ملت (Nation State)… و ایّامِ شکارِ خوش‌بختی، هرگز طولانی‌تر از زمانی بین امروز و فردا نخواهد بود؛ چون‌که پس‌فردا، تمامیِ ایامِ شکار ممکن است به پایان برسد…” فروید این تکه‌تکه شدنِ شخصیت را در پرتوِ علومِ طبیعی می‌بیند و به قاعده‌مند نمودنِ جنبه‌های تکنیکی آن می‌پردازد. کی‌یرکگارد و نیچه اهمیتِ تحلیل‌هایِ روان‌شناختیِ خاص را نادیده نمی‌گرفتند؛ امّا بیشتر علاقه‌مند بودند تا به درکِ انسان به‌عنوان هستی‌ای که سرکوبی می‌کند بپردازند. همان هستی‌ای که از خودآگاهی‌اش می‌گذرد تا از خود در برابر واقعیت محافظت کند؛ هرچند از پیامدهای روان‌نژندی آن به رنج بیُفتد.

سؤال عجیبی که در این‌جا مطرح می شود این است: یعنی چه! انسان، هستنده‌ای در جهان، همان موجودی که قادر است از وجود خودش آگاه گردد؛ موجودی که تواناییِ شناخت وجودِ خودش را دارد؛ حالا بیاید انتخاب ‌کند یا مجبور ‌شود انتخاب کند که جلویِ آگاهیِ خودش را بگیرد؛ و درنتیجه دچارِ اضطراب شود؛ و سپس مجبور شود دست به خود‌تخریبی بزند، و سرانجام به یأس و فروماندگی بیُفتد؟ کی‌یرکگارد و نیچه مطمئن بودند که بیماریِ روح و روانِ انسانِ غربی عمیق‌تر و گسترده‌تر از آن است که بشود آن‌را با مشکلات و مسائلِ خاص فردی یا اجتماعی توضیح داد. چیزی ریشه‌ای‌تر و بنیانی‌تر در رابطهِ بینِ انسان با خودش خراب است؛ انسان اساساً خودش مشکل‌ساز شده است. نیچه گفت: “وضعیتِ نامساعدِ واقعیِ اروپا همین است…” “به‌همراهِ ترسِ انسان، عشقِ انسان، اعتمادِ انسان، و در واقع، ارادهِ انسان را نیز از دست داده‌ایم.”

وجودگرایی روان‌کاوی وجودگرایی روان‌کاوی وجودگرایی روان‌کاوی وجودگرایی روان‌کاوی وجودگرایی روان‌کاوی وجودگرایی روان‌کاوی وجودگرایی روان‌کاوی وجودگرایی روان‌کاوی وجودگرایی روان‌کاوی

دیدگاه بگذارید

avatar
  Subscribe  
Notify of