مطالب توسط PaymanA

دین و علم

دین و علم Religion and Science برتراند راسل Bertrand Russell ترجمه: علی‌اصغر مهاجر – احمد ایرانی برتراند آرتور ویلیام راسل،(۱۸۷۲ —۱۹۷۰)، فیلسوف، منطق‌دان، ریاضی‌دان، مورخ، جامعه‌شناس، برندهِ جایزه نوبل و فعّالِ صلح‌طلب بریتانیایی بود. راسل، یکی از فیلسوفان پیش‌تازِ قرن بیستم محسوب می‌‌شود و «جنبشِ مخالفت با آرمان‌گرایی» را در اوایلِ قرن بیستم رهبری می‌‌کرد. […]

ماه‌پیشونی

ماه‌پیشونی احمد شاملو یکی‌بود یکی‌نبود، غیر از خدا هیچ‌کی نبود. یک مردی بود یک زنی داشت که خیلی خاطرش را می‌خواست. از این زن دختری پیدا کرد، خیلی قشنگ و پاکیزه، که اسمش را گذاشتند شهربانو و بزرگ که شد فرستاندش مکتب‌خانه پیش ملّاباجی. این ملّاباجی که شوهرش مُرده بود، گاهی که بچّه‌ها براش پیشکشی […]

بیرق

بیرق کافکا به هنگامِ ساختِ بُرجِ بابِل، نخست کارها طبقِ نظم و قاعده پیش می‌رفت. بله، حتّی چه‌بسا نظمِ موجود بیش از اندازه بود. مسئلهِ راهنماها و مترجمان، سرپناه کارگران و راه‌هایِ ارتباطی، بیش از اندازه فکرها را به خود مشغول کرده بود. چنان‌که گویی برای انجامِ کار، قرن‌ها وقتِ آزاد در اختیار است. پرطرفدارترین […]

توصیه به سوارکاران

توصیه به آقایان سوارکار فرانتس کافکا اگر خوب فکرکنی، می‌بینی هیچ چیز نمی‌تواند انسان را وسوسه کند که در مسابقهِ‌ِ اسب‌دوانی نفرِ اوّل شود. وقتی ارکستر شروع به نواختن می‌کند، شور و شوقِ کسبِ عنوان بهترین سوارکارِ کشور بیش از آن است که صبحِ روزِ بعد مایهِ پشیمانی نشود. بی‌شک حسادتِ حریفان، آدم‌هایی دغل‌باز و […]

شمشیر

شمشیر Sword The فرانس کافکا ترجمه اول با دو تن از دوستان قرار گذاشته بودم یكشنبه به گردش برویم. امّا در ساعتِ مقرر به گونه‌ای نامنتظر خواب ماندم. دوستانم كه مرا همیشه فردی وقت‌شناس دیده بودند، از چنین غیبتی شگفت‌زده شدند، به خانه‌ای كه در آن زندگی می‌كردم آمدند، مدتی در برابر خانه انتظار کشیدند، […]

در مستعمره مجازات

در مستعمره مجازات In the Penal Colony In the Penal Settlement فرانتس کافکا ترجمه: عزیز حکیمی‌ افسر به مسافر که با نوعی تحسین به‌دستگاه خیره شده بود، گفت: «وسیلهِ غریبی‌ست.» خودِ افسر البته کاملاً با دستگاه و نحوهِ کارِ آن آشنا بود. به‌نظر می‌رسید که مسافر به دعوتِ فرمانده فقط از سرِ ادب پاسخ داده […]

چادُرنشینان

چادُرنشینان فرانتس کافکا به نظر می‌رسد در دفاع از سرزمینِ‌مان سخت کوتاهی شده است. تا کنون ما به این موضوع توجّهی نداشتیم و کارِ خود را پِی می‌گرفتیم. ولی وقایعِ اخیر اسبابِ نگرانی‌مان را فراهم کرده است. من در میدان‌گاه مقابلِ کاخِ امپراطوری کارگاه کفّاشی دارم. صبح‌ها پیش از طلوعِ خورشید همین که مغازهِ خود […]

شغال و عرب

شغال و عرب فرانتس کافکا ما در واحِه {نقطه‌ای سرسبز در میان صحرا}‌ اردو زده بودیم. همراهانِ‌مان خوابیده بودند. قامتِ بلند و سفید عربی از پیشم گذشت؛ به شترها رسیدگی می‌کرد و به خوابگاه خودش می‌رفت. در سبزه‌زار به دراز کشیدم؛ کوشیدم بخوابم؛ نمی‌شد؛ شغالی در دوردست بود که ناگهان نزدیکِ‌ِنزدیک بود. شغال‌ها دورم غُل […]

گراکوس شکارچی

گراکوس شکارچی فرانتس کافکا ترجمه صادق هدایت دو بچّه رویِ کُرپیِ {پُلی که رویِ مُرداب بسته شود} بندر نشسته طاس می‌ریختند. مردی در سایهِ مجسّمهِ پهلوانی که قدّارهِ آخته {بیرون‌کشیده‌شده} در دست داشت، رویِ پلّکانِ بنا نشسته روزنامه‌ای می‌خواند. دختری دَلوِ خود را از جشمه پُر می‌کرد. میوه‌فروشی پُشتِ بساطِ خود دراز کشیده، نگاهش به […]

زن و شوهر

زن و شوهر فرانتس کافکا کسب‌وکار به‌طور‌کلّی آن‌قدر خراب است که گاه‌گُداری وقتی در دفتر وقت زیاد می‌آورم، کیفِ مسطوره‌ها {نمونهِ کالا} را برمی‌دارم تا شخصاً سراغِ مشتری‌ها بروم. از جمله، مدت‌ها بود قصد داشتم یک بار هم سراغِ «ن» بروم که قبلاً با هم رابطهِ تجاریِ مُستمری داشتیم؛ که سال پیش به دلایلی برای […]

مرگ خوش

مرگ خوش A Happy Death (معرفی کتاب – متن ناقص) ‌ آلبر کامو ترجمه احسان لامع ارادهِ معطوف به خوشبختی “مرگ خوش”، تنها اثر آلبر کامو است که بعد از مرگش منتشر شد. این کتاب، پیش‌زمینه‌ای برای نوشتن “بیگانه” بوده است. کامو این اثر را در جوانی نوشت و بیشترین خاطرات خود را از سفرش […]

مسخ

مسخ The Metamorphosis فرانتس کافکا ترجمه صادق هدایت مَسخ= تبدیل کردن صورت کسی به صورتی زشت تر- از صورت مردمی بگردانیدن –  Disfigurement – یک روز صبح، همین‌که “گره‌گوار سامسا” از خوابِ آشفته‌ای پرید، در رختخوابِ خود به حشرهِ تمام‌عیارِ عجیبی مُبدّل شده بود. به پُشت خوابیده و تنش مانندِ زِره سخت شده بود. سرش […]

پل

پل فرانتس کافکا ‏پُلی بودم سخت و سرد، گسترده به رویِ یک پَرت‌گاه. این سو پاها و آن‌سو دست‌هایم را در زمین فرو برده بودم، چنگ در گِلِ تُرد انداخته بودم که پابرجا بمانم. دامنِ بالاپوشم در دو سو به‌دستِ باد پیچ‌و‌تاب می‌خورد. در اعماقِ پرتگاه، آبِ سردِ جوی‌بارِ قزل‌آلا خروشان می‌گذشت. هیچ مسافری به […]

گزیده فرازهای کامو

گزیده فرازهای آلبر کامو * آزادی چیزی جز شانسی برای بهتر بودن نیست. * ممکن است که من منُکرِ چیزی باشم، ولی لزومی نمی‌بینم که آن را به لَجن بکشم، یا حقِّ اعتقاد به آن را از دیگران سلب کنم. * بدنم زجر می‌کشد؛ پوستِ تنم دَرد می‌کند؛ سینه ام، دست‌و‌پایم، سرم خالی است، و […]

گزیده فرازهای کافکا

گزیده فرازهای فرانتس کافکا * من درونِ قفس هستم . میله‌ها در درونِ من است. * همیشه از موسیقی می‌ترسیدم، چون نمی‌دانستم می‌خواهد مرا به چه دنیایی ببرد! * کتاب باید تبری باشد برای درهم‌شکستنِ دریایِ منجمدِ وجودمان. * دوست‌داشتن را در چشمی بجوی که حتّی وقتی بسته است، رویایِ تو را می‌بیند. * تنها […]

میهمان

میهمان The Guest آلبر کامو معلّم دو مرد را نگاه می‌کرد که در سربالایی به سویِ او پیش می‌آمدند. یکی سوار بر اسب و دیگری پیاده بود. آن‌ها از لابه‌لایِ تخته‌سنگ‌ها در میانِ برف‌هایی که تا چشم کار می‌کرد بر دامنهِ وسیعِ جُلگهِ مرتفع و متروک دیده می‌شد، آهسته‌آهسته و به‌زحمت پیش می‌آمدند. اسب گه‌گاه […]

قضیه مونز

قضیه مونز L’affaire Munoz آلبر کامو “ژاك کُرمِری” دانش‌آموزِ ده-یازده سالهِ مدرسه، در سال‌هایِ دههِ 1920 ابتدایی در الجزیره است. معلّمش، آقای “بِرنار” تأثیر به‌سزایی بر زندگی او می‌نهد و درسی اخلاقی به او می‌آموزد. آقای برنار طرفدار تنبیه بدنی بود. تنبیه معمولی تنها عبارت بود از نمراتِ منفی که به تنزُّلِ شاگرد در رده‌بندیِ […]

میهمان مردگان

میهمان مردگان فرانتس كافكا ترجمه صادق هدایت من پیشِ مُرده‌ها مهمان بودم. مقبرهِ بسیار بزرگ و تمیزی بود. چندین تابوت در آن دیده می‌شد، ولی هنوز جایِ بسیاری باقی بود. دو تابوت، كه درونِ آن‌ها به‌هم‌ریختگیِ بستری را كه تازه ترك گفته باشند، به یاد می‌آورد، باز بودند. كمی‌ دورتر از نظر، و برای همین […]

ده داستان کوتاه از فرانتس کافکا

ده داستان کوتاه از فرانتس کافکا دربارهِ تمثیل On Parables بسیاری شکایت می‌کنند که سخنِ حکیمان همیشه تمثیل است و بس، و هیچ کاربردی در زندگیِ روزمره ندارد؛ که یگانه زندگی‌ای است که داریم. هنگامی که حکیم می‌گوید: “برو آن‌جا”؛ مُرادش این نیست که از این بَر بُگذریم و به جائی واقعی برسیم ـ کاری […]

مراسم اعدام

مراسم اعدام جورج اورول  George Orwell توی برمه Burma بود. هوای صبح از باران خیس شده بود. شعاع نوری کم‌رنگ، مثل یک ورق قلع زرد، از روی دیوارهای بلند، به طور اریب توی حیاط زندان می‌تابید. ما در بیرون سلو‌ل‌های محکومان منتظر مانده بودیم. یک ردیف آلونک‌هایی که شبیه قفس‌های کوچک جانوران بود و جلو […]