نظم

نظم

چارلی چاپلین

Sir Charles Spencer Chaplin

برگردان: احمد شاملو

هنگامی که افسر جوان در رأسِ جوخۀ اعدام قرار می‌گرفت، تنها سپیده‌دم بود -سپیده‌دم پیام‌آور مرگ- که در سکوتِ حیاطِ کوچکِ این زندانِ اسپانیایی جنبشی داشت. تشریفاتِ مقدماتی انجام شده بود.

افرادِ مقاماتِ رسمی نیز دستۀ کوچکی تشکیل داده بودند که برای حضور در مراسم اعدام ایستاده بودند. انقلابیون، از ابتدا تا انتها، این امیدواری را که ستادِ کُلّ در مورد حکم اعدام تخفیفی قایل شود، از دست نداده بودند… محکوم که از انقلابیون نبود و با افکارِ آنان مخالفت می‌کرد، لیکن از مردانِ ملّی اسپانیا به‌شمار می‌رفت، از چهره‌های درخشان ادبیات آن کشور بود. در هزل‌نویسی استاد بود و در نظر هم‌میهنانِ خود مقامی والا داشت.افسرِ فرماندۀ جوخۀ اعدام، شخصاً او را می‌شناخت: پیش از آن‌که در جنگ داخلی درگیر شود، آن دو با یک‌دیگر دوستی داشتند.

دورۀ دانشکده را در مادرید به اتفاق طی‌کرده بودند. برای واژگون کردن کلیسا دوشادوش یک‌دیگر مبارزه کرده بودند. چه بسا که جام‌به‌جام یک‌دیگر زده بودند. چه شب‌ها که به اتفاقِ یک‌دیگر، در می‌خانه‌ها به تفریح و خوش‌گذرانی پرداخته بودند. شب‌هایِ بسیاری را با گفت‌و‌گو دربارۀ ماورالطبیعه به صبح آورده بودند و حتّی گاه به دنبال مباحثی با یک‌دیگر به نزاع و ستیزه برخاسته بودند. اختلافِ مسلکِ آنان نیز دوستانه بود. امّا دستِ آخر این اختلافِ نظرها سببِ بدبختی و تیره‌روزیِ همۀ اسپانیا شد و رفیقِ دیرین را جلویِ جوخۀ اعدام قرار داد.

امّا از به‌خاطر‌آوردن گذشته چه سود؟ از توجیه قضایا چه حاصل؟ هنگامی که جنگِ داخی درگیر شده باشد، دیگر توجیه مسایل به چه کار می‌آید؟

همۀ این مسایل در سکوتِ حیاطِ زندان، تب‌آلود و شتاب‌کار به روحِ افسرِ فرماندۀ جوخۀ اعدام هجوم آورده بود. نه! گذشته را می‌باید یک‌سره از لوحِ ضمیر شُست… تنها آینده است که به حساب می‌آید.

آینده؟ دنیایی که از بسا دوستان قدیمی تُهی‌ست!

از شروع جنگ به بعد، آن روز صبح که نخستین بار بود که آن دو یار قدیمی یک‌دیگر را باز می‌یافتند… هیچ نگفتند. فقط هنگامی که برای ورود به حیاط زندان آماده می‌شدند، به یک‌دیگر لبخندی زدند.

سپیده دمِ مغمومِ روی دیوار زندان شیارهای سرخ و نقره‌یی می‌افکند. از همه چیز آرامش می‌تراوید: آرامشی که نظمِ آن با آرامش حیاط زندان هم‌آهنگ می‌شد، نظمی با تپش‌های سکوتی که به تپش‌های قلبی ماننده بود… و در این سکوت، غریوِ افسر فرمانده میانِ دیوارهایِ زندان طنین افکند: «خبر…دار!»

با فرمان نخستین هر شش سرباز، تفنگ‌های خود را در کف فشُردند و بر جای میخ‌کوب ماندند.

وحدتِ حرکتِ سربازان وقفه‌یی به دنبال داشت که در طول آن می‌بایست فرمانِ دوم داده شود… امّا در طول این وقفه اتفاقی افتاد، اتفاقی که نظم را شکست: محکوم سرفه‌یی کرد، سینه‌یی صاف کرد. و این«قطع» تسلسل، نظم را به هم ریخت.

افسر به سویِ محکوم برگشت. منتظر شد که سخنی بگوید. امّا محکوم چیزی نگفت.

افسری به سویِ سربازان خود برگشت و آماده شد که فرمانِ دوم را صادر کند. امّا به ناگهان عُصیانی در روحِ وی پدید آمد، یک بی‌حسیِ روحی که در مغز وی خلأیی به وجود آورد. فضایی خالی. هاج‌و‌واج، صامت و ساکت در برابر سربازان خود متوقف ماند.

چه پیش آمده است؟

این چنین صحنه‌یی در حیاط زندان چه معنی می‌دهد؟

او دیگر به واقع چیزی نمی‌دید، هیچ. جز مردی تنها که رو در رویِ شش مرد دیگر تنگِ دیوار ایستاده بود. و… آن مردانِ دیگرِ ناظرانِ رسمیِ اجرایِ حکم، چه حالت ابلهانه‌یی داشتند. حال ساعتی را داشتند که به ناگهان تیک‌تاکش قطع شده باشد. هیچ‌کس تکانی نمی‌خورد. هیچ‌چیز مفهمومی نداشت. چیزی غیرِطبیعی بر صحنه حاکم بود. و افسر فرمانده جوخه می‌بایست خود را از آن حال بِرَهاند…

همۀ این‌ها رویا بود. همۀ این‌ها چیزی جز یک رویا نبود. کورمال‌کورمال در ذهن خو چیزی می‌جُست.

چه مدت بدان حال مانده بود؟ چه پیش آمده بود؟

«اوه…درست… فرمانِ نخستین را داده بود…امّا… فرمان بعدی چه بود؟»

پس از خبردار، فرمانِ دست‌فنگ بود… پس از دست‌فنگ، فرمانِ حاضر….  و سرانجام: آتش!

از همۀ این‌ها چیزی مبهم در ضمیر لایشعرش برجا مانده بود. کلماتی که می‌بایست تلفظ کند دور و محو از دست‌رس به نظرش می‌آمد.

در همان حال بی‌خودی فریاد نامربوطی کشید، کلمه‌یی تلفظ کرد که هیچ‌گونه مفهومی نداشت. امّا از مشاهدۀ سربازان که دنبال آن غریو به حالتِ دست‌فنگ درآمدند سبُک‌بار شد و احساس راحتی کرد.

نظم حرکت سربازان، در ذهن او نیز نظمی به وجود آورد. از نو فریاد کشید و سربازان به حالت حاضرباش درآمدند. امّا در وقفه‌یی که پس از فرمانِ ماقبلِ آخر به‌وجود آمد، آهنگِ پُرشتاب قدم‌هایی در حیاط زندان طنین افکند. او این صدا را می‌شناخت: صدایِ پاهایِ «نجات» بود…

شعور و حضورِ ذهنِ خود را بازیافت و با همۀ قوا رو به جوخۀ اعدام فریاد کرد: «ایست! دست نگه دارید!»

آن شش مرد قراول رفته بودند… آن شش مرد را نظم، مجذوبِ خود کرده بود… آن شش مرد، به شنیدنِ فرمانِ ایست آتش کردند…!

دین و علم

دین و علم

Religion and Science

برتراند راسل

Bertrand Russell

ترجمه: علی‌اصغر مهاجر – احمد ایرانی

برتراند آرتور ویلیام راسل،(۱۸۷۲ —۱۹۷۰)، فیلسوف، منطق‌دان، ریاضی‌دان، مورخ، جامعه‌شناس، برندهِ جایزه نوبل و فعّالِ صلح‌طلب بریتانیایی بود. راسل، یکی از فیلسوفان پیش‌تازِ قرن بیستم محسوب می‌‌شود و «جنبشِ مخالفت با آرمان‌گرایی» را در اوایلِ قرن بیستم رهبری می‌‌کرد. از وی، به همراه “گوتلوب فرگه” و “لودویگ ویتگنشتاین”، به‌عنوانِ بنیان‌گذارانِ فلسفهٔ تحلیلی یاد می‌‌گردد.

برتراند راسل، یک فعالِ ضدِّ جنگ و نیز مخالف امپریالیسم بود که به دلیل عقاید صلح‌طلبانه‌اش در طول جنگ جهانی اول، از دانشگاه اخراج شد و به زندان افتاد. او مخالف آدولف هیتلر، منتقد تمامیت‌خواهی استالین، معترض درگیری آمریکا در جنگ ویتنام و همچنین از حامیان خلع سلاح هسته‌ای بود. وی در سال ۱۹۵۰، به پاس «آثار متعدد در حمایت از نوع‌دوستی و آزادی اندیشه»، برندهٔ جایزه نوبل ادبیات گردید.پیش‌گفتار

نام برتراند راسل برای ایرانیان كتاب‌خوان نه تنها نامی‌ بسیار آشنا است، بلكه نامی‌ است كه ستایش بسیار بر می‌انگیزد و با احترامی‌ ژرف همراه است. بسیاری از كتاب‌های راسل به فارسی ترجمه شده‌اند و جامعه روشن‌فكری و مبارز ایران از این اندیشمند و خردمند قرن بیستم مطالب بسیار آموخته است . در دنیای علم، فلسفه، سیاست و ادبیات از راسل با عنوان فیلسوف علم، ریاضی‌دان، منطق‌شناس، نویسنده اجتماعی و منتقد موشكاف دین و مذهب، سنت‌های كهنه، روش‌های دیكتاتوری و هوادار پرشور آزادی، حكومت مردم، صلح‌خواهی و برابری انسان‌ها یاد می‌‌شود. راسل هرگز دانشمند و فیلسوفی پشت‌میز‌نشین نبود و هرگز به مانند بسیاری از دانشمندان و فیلسوفان دولتی یا برج‌عاج‌نشین در خدمت حكومت‌ها نبود و از دیدگاه اجتماعی‌سیاسی هرگز بی‌طرف یا بی‌آزار نبود. راسل اندیشمند‌خردمندی بود كه در راه اصلاح جهان و بهبودی زندگی مردم آن به تلاشی سخت‌كوشانه و پایان‌ناپذیر دست زده بود. این فیلسوف‌ریاضیدان پُرشور، به‌ویژه در نیمه دوم عمر، به‌شدت درگیر مسایل سیاسی بود، با دیكتاتورهای بزرگ جهان در افتاده بود، با انتشار كتاب‌ها، و مقاله‌ها و اجرای سخنرانی‌ها در همه جا نور معرفت علمی ‌‌می‌‌پراكند و پیام‌آور شناخت علمی‌، تفكر علمی‌، دست‌یابی به آگاهی علمی‌، فلسفی، اجتماعی و سیاسی بود. نوشته‌هایش در سادگی و روانی به مانند جوی‌باری است كه آرام و روان از كنار انسان می‌‌گذرد. در سبكِ نویسندگی او نشانی از فضل‌فروشی و پیچیده گویی نیست.

راسل كتاب نبرد دین با علم را در 1935 در 63 سالگی نوشته است. پیش از آن در 1927 كتاب چرا مسیحی نیستم را انتشار داده بود. هر دو كتاب نقدی است بر دین و مذهب و هدف آن‌ها مبارزه با خرافات بسیاری است كه در دین‌ها و مذهب‌ها جا خوش كرده‌اند و در نتیجه، اخلاق، و معنویت به بازیچه‌ای در دست شیّادان جامعه تبدیل شده است.

در كتاب نبرد دین با علم، راسل به بیان بخشی از تاریخ رابطهِ‌ این دو پدیدهِ انسانی‌اجتماعی می‌‌پردازد. با منطقی روشن و بیانی كوبنده آشكار می‌‌كند كه به‌ویژه در مسیحیت، آنان كه خود را كارشناسان علوم الاهی نامیده‌اند، همیشه سدّ راه پیشرفت علم و دانش بوده‌اند. آنان كه خود را روحانی و پیام خود را آسمانی می‌‌دانند، همیشه باهمهِ نیرو و توان‌شان از گسترش حقیقت جلوگیری كرده‌اند. ‌این روحانیان هوادار مهربانی و معنویت، در عمل دانشمندان را زنده سوزانیده‌اند، آنان را به‌خاطر بیان حقیقت علمی‌‌ به دادگاه و زندان كشانیده‌اند؛ و در طول تاریخ همواره سبب آزار و اذیت هواداران علم و معرفت بوده‌اند.

اشاره‌ای به سرگذشت راسل

برتراند راسل در 1872 در خانواده‌ای اشرافی و ثروتمند در انگلستان به دنیا آمد. پدربزرگش در دوران سلطنتِ ملكهِ ویكتوریا دوبار نخست وزیر شد. پدر و مادرش از روشن‌فكران دوران بودند و با “جان استوارت میل” فیلسوف انگلیسی دوستی بسیار نزدیك داشتند. راسل پیش از چهار سالگی پدر و مادرش را از دست می‌‌دهد. پدربزرگش نیز در شش سالگیِ او از جهان می‌‌رود. تربیتِ راسل كوچولو به مادربزرگش واگذار می‌‌شود. تحصیلاتِ دبستان و دبیرستان را در خانه به پایان می‌‌رساند و در نوزده سالگی به دانشگاه كمبریج می‌‌رود. استعدادِ ریاضی ‌این جوان هوشمند در دانشگاه شكوفان می‌‌شود و در آخرین سال تحصیل در دانشگاه با شور و هیجان به فلسفه علاقه‌مند می‌‌شود. استعداد خیره كنندهِ وی در نویسندگی و بیان مطالب دشوار به زبان ساده بسیار زود نمایان می‌‌شود. در بیست‌وهشت سالگی سه كتاب از او منتشر شده بود: سوسیال دموكراسی در آلمان؛ رساله‌ای در مبانی هندسه؛ فلسفهِ لایبنیتس. عنوان ‌این سه كتاب نمودار علاقهِ او است به سه رشتهِ سیاست، ریاضیات و فلسفه كه تا پایان عمر نود‌وهِشت سالهِ او استوار باقی ماند. یكی از بزرگترین آثار راسل در ریاضی كتاب اصول ریاضیات نام دارد كه آن‌را با همكاری فیلسوف انگلیسی “آلفرد وایت‌هد” در 1921 منتشر كرد.

راسل به نوعی نظام سوسیالیستی گرایش داشت كه دولت در آن بر كوشش‌های اقتصادی نظارت نداشته باشد. وی پیش از آغاز جنگ جهانی اول و در تمامی ‌‌مدت دوران آن با جنگ و تلاش‌های مربوط به آن به سختی مخالفت كرد و با دولت انگلستان به مبارزه‌ای آشتی ناپذیر پرداخت. در 1916 از استادی دانشگاه بركنار شد و به اتهام توهین به نیروهای مسلح پادشاهی به شش ماه زندان محكوم شد. كتاب مقدمه بر فلسفهِ ریاضی را در زندان نوشت. كتاب‌ها و مقاله‌هایی كه از او تا پیش از پایان جنگ منتشر شدند، عنوان‌شان چنین بود : مقالات فلسفی؛ مسایل فلسفه؛ علم ما به عالم خارج؛ عرفان و منطق.

پس از پایان جنگ جهانی اول به چین و روسیه سفر كرد. یك‌سال در پكن درس داد و در مسكو با لنین دیدار كرد. در بازگشت كتابی دربارهِ چین و كتاب دیگری در مورد روسیه نوشت. از چین ستایش كرد امّا نظام دیكتاتوری روسیه را كوبید. وی تا پایان زندگی، شوروی را به دلیل روش‌های دیكتاتوری و دوری از دموكراسی نكوهش می‌‌كرد.

در 1938 به آمریكا سفر كرد و شش سال در آن كشور بود. در دانشگاه‌های شیكاگو، كالیفرنیا، نیویورك و پنسیلوانیا درس داد. در برخی از‌این دانشگاه‌ها مزاحمت‌هایی برایش پیش آوردند كه كارگردانان آن‌ها سیاست‌بازان و روحانیان بودند. سخنرانی‌های وی در یكی از درس‌ها با عنوان تاریخ فلسفه غرب منتشر شد و هیجان بزرگی در دنیای فلسفه پدید آورد. در 1944 به انگلستان بازگشت و كرسی استادیش را پس گرفت. در 1950 جایزهِ ادبی نوبل را در ادبیات به او داده شد. آخرین كتاب فلسفی راسل رشد فلسفی من نام دارد.‌این كتاب در 1959 انتشار یافت و در واقع داستان زندگی علمی‌‌‌فلسفی‌روانی‌فكری خودِ اوست. راسل از حدود هفتاد سالگی به بعد به عنوان فیلسوفی مبارز و‌ اندیشمندی انسان‌دوست در جهان پرآوازه بود. كتاب‌هایش به همهِ زبان‌های ملت‌های با فرهنگ ترجمه شده بودند. در كوشش‌هایِ سیاسی‌اجتماعی به او به عنوان رهبری حكیم یا خردمند می‌‌نگریستند. وی به نماد یا مظهر مبارزه با دیكتاتوری، ویران‌گر سنت‌های ریاكارانهِ اخلاقی‌دینی، كوبندهِ خرافات مذهب‌ها و بزرگ‌ترین پشتیبان حقیقت علمی ‌‌و نظام دموكراسی تبدیل شده بود. راسل در جهان به عنوان خردمندی سنت‌شكن، فیلسوفی ضد دین، ‌اندیشمندی آزادی‌خواه و دانشمندی علمی‌منطقی پُرآوازه بود. نظرهای راسل دربارهِ دین و مذهب، سیاست، اخلاق و زناشویی از دیدگاه روحانیان، سنت‌پرستان و شیادان جامعه تحمل‌ناپذیر بود. راسل در دوران جنگ ویتنام به رسواسازی دستگاه نظامی‌صنعتی آمریكا پرداخت. جنایت‌های هراس‌انگیز آمریكا را در ویتنام به‌شدّت محكوم كرد. با همكاری با سارتر فیلسوف مبارز فرانسه در دادگاهی نمادین یا سمبلیك آمریكا را به پایِ میز محاكمه كشانید و محكومش كرد. راسل نمایندهِ وجدان بیدار مردمِ آزاده، ستمدیده و معترض سراسر جهان بود. تلاش‌های ‌این دانشمند‌فیلسوف مردمی ‌‌در راه هواداری از اندیشهِ خلع‌سلاح جهانی و مخالفت با آزمایش‌های اتمی ‌‌بعدها نتایج ارزشمندی به بار آورد.

برای نوشتن پیش‌گفتار از كتاب «دایره‌المعارف فارسی» به سرپرستی غلامحسین مصاحب، انتشارات فرانكلین، و كتاب «تاریخ فلسهِ غرب» نوشتهِ برتراند راسل ترجمهِ نجف دریابندری، نشر پرواز، بهره‌برداری شده است.

متن کتاب …

فصل اول: میدان‌های نبرد

فصل دوم: انقلاب كوپرنیكی

فصل سوم: تكامل

فصل چهارم: جن شناسی و علم پزشكی

فصل پنجم: روح و جسم

فصل ششم: جبرگرایی یا قطعیت

فصل هفتم: عرفان گرایی

فصل هشتم: هدف كیهانی

فصل نهم: علم و اخلاق شناسی

فصل دهم: نتیجه گیری

متن کتاب …

ماه‌پیشونی

ماه‌پیشونی

احمد شاملو

یکی‌بود یکی‌نبود، غیر از خدا هیچ‌کی نبود.

یک مردی بود یک زنی داشت که خیلی خاطرش را می‌خواست. از این زن دختری پیدا کرد، خیلی قشنگ و پاکیزه، که اسمش را گذاشتند شهربانو و بزرگ که شد فرستاندش مکتب‌خانه پیش ملّاباجی. این ملّاباجی که شوهرش مُرده بود، گاهی که بچّه‌ها براش پیشکشی و هِل و گُلی می‌بردند، می‌دید مالِ شهربانو از بقیه سره؛ فهمید کار و بارِ پدرِ او از باقیِ بچّه‌ها روبه‌راه‌تره. بنا کرد زیرِپاکشی و ته‌و‌تو درآوردن، تا فهمید حدسش درست بوده. پدرِ شهربانو مردِ چیزمیزداریه و خیلی هم خوب زن‌داری می‌کنه. رفت تو این فکر که یک جوری مادرِ شهربانو را از میدان درکنه خودش بشه میاندار.

با شهربانو گرم گرفت و همه‌جور در حقّش مهربانی کرد؛ بعد از آن‌که خوب چَمِ دختره را به‌دست آورد، یک روز یک کاسه بهش داد گفت: این را ببر خانهِ‌تان از قولِ من سلام و دعایِ زیاد به ننه‌ات برسان، بگو ملّاباجی گفت یک‌خُرده سرکه این‌تو برام بفرستید. وقتی ننه‌ت رفت تو زیرزمین، از هر خُمره‌ای که خواست سرکه برداره، تو بگو «نه، از آن‌یکی» تا برسه به خمرهِ هفتم. آن وقت همچین که خَم شد سرکه برداره، تو جَلدی پاهاش را از عقب بلند کُن بندازش تو خُمره دَرِش‌رو بگذار!

شهربانو گفت: «باشه.» و همین کار را کرد و مادره را انداخت تو خُمرهِ سرکه.

از آن طرف، شب پدره آمد خانه دید شهربانو تنهاست. پرسید: ـ ننه‌ت کو پس؟

گفت: رفت لبِ نهر رخت آب بکشه، اُفتاد آب بُردش.

فردا هم که رفت مکتب، تفصیل را به ملّاباجی گفت. ملّاباجی خیلی خوشحال شد، بغلش کرد و ماچش کرد و دست به سر‌و‌گوشش کشید و، یک‌هفته‌ده روزی که گذشت، یک روز به شهربانو گفت: اگر می‌خواهی بِهت خوش‌بگذره باید یک کاری کُنی پدرت منو بگیره بیاره تو خونه‌تون.

شهربانو پرسید: ـ چه‌کار باید بکنم؟

ملاباجی گفت: امشب یک مُشت خاکِشیر بریز لایِ موهات، وقتی روبه‌رویِ بابات جلوی منقل می‌نشینی، سرت رو تکون بده خاکشیرها بریزه تو آتش دَرْق‌و‌دورق کنه. بابات که پرسید این چی بود، کشکی بزن زیرِ گریه که: «منِ بی‌چاره کسی رو ندارم بهِم برسه، ببردَم حموم و رخت و لباسم را بشوره. سر و تنم غرقِ رِشک و شِپِش شده. حالا که مادرم از دست رفته، اقلّاً یک زن‌بابا هم ندارم که جاش را برام پّر کنه.» آن وقت بابات ازت می‌پرسه: «دلت می‌خواهد زن‌بابائی، چیزی، داشته باشی؟» ـ تو بگو: «چرا نه؟ هم خودت را تروخُشک می‌کنه هم یک دستی به سرِ من می‌کشه.» ـ آن وقت اگر پرسید: «چه‌جوری و از کجا؟». بگو: «راهش آسانه: یک دست دل‌و‌جگر بگیر بیار بالایِ درِ خانه آویزون کُن، هرکی اوّل از همه آمد و سرش خورد به آن، همون را بگیر.»

باز شهربانو گفت: «چشم» و همان کار را کرد و همین حرف‌ها را به باباش زد و، فردا صبح زود هم باباهه رفت یک دست دل‌و‌جگر از دکانِ قصّابی گرفت، آورد آویزان کرد به چفتِ بالایِ در و، ملّاباجی هم که گوش‌به‌زنگ بود و هوایِ کار را داشت، فوری به یک بهانه‌ای سروکلّه‌اش آن‌جا پیدا شد و، آمد که پا بگذارد تویِ حیاط سرش خورد به دل‌و‌جگر، دروغَکی بنا کرد لُندیدن که: «ای وای! این چی بود خورد تو سرم؟ رخت و لباسم را کثیف کرد؟» ـ و خُب دیگر، باقی حکایت معلوم است: بیرون آمدنِ بابایِ شهربانو و کُلّی عذرخواهی و تعریف کردنِ تفصیل قضیه و، اوّل ناز و نوز کردن و بعد رضا دادنِ ملّاباجی و، رفتنِ محضر و جاری کردنِ صیغهِ عقد و باقی حرف‌ها…

امّا، چیزی که من نگفته گذاشتم و شما هم نشنیده گذشتید، این که خودِ ملّاباجی هم از شوهرِ قبلیش، که سرش را خورده بود، یک دختر داشت که او هم اسمش شهربانو بود. گیرم هرچه شهربانویِ ما خوشگلی و نمک داشت، شهربانویِ ملّاباجی کج‌و‌کوله و سیاسوخته و بدترکیب بود و تُرش، عینِ کاسهِ ترشی.

عقد را که بستند و ملّاباجی رفت بند‌و‌بساطش را جمع کند بیاید خانهِ این‌ها، آن عتیقه را هم رو جلّ‌و‌جهازش گذاشت برداشت با خودش آورد و، رسیده نرسیده هم با شهربانویِ ما که حالا دیگر شده بود نادختریش بنایِ بدرفتاری را گذاشت. تمامِ کارهایِ خانه را، از جاروپارو و بشور‌و‌بمال و بگذار‌و‌بردار، گذاشت به عهدهِ او و از وشگون و بامبیچه و سُقُلمه و توسری هم مضایقه نمی‌کرد. تو خورد‌و‌خوراک و رخت‌و‌لباس هم خیلی بهِش سخت می‌گرفت و درست‌و‌حسابی شهربانو را کرده بود کُلفتِ خانه. او هم از ترس جرأت جیک‌زدن نداشت.از آن‌ور بشنوید که طفلکی مادرِ شهربانو بعد از چهل روز گاوِ زردی شد از خُم آمد بیرون و ملّاباجی هم گرفت بُرد بستش تو طویله و شهربانو را صدا زد، بهش گفت: از فردا صبح باید پیش از آفتاب بیدار بشی اتاق‌ها و حیاط را جارو کنی و ظرف‌هایِ شب‌مانده را بشوری. بعد دوک و یک بُقچه پنبه برداری با گاو ببری صحرا، گاو را بچرانی و پنبه‌ها را بریسی و غروب برگردی خانه که شامِ شب را بپزی!

شهربانو گفت: چشم! و تو دلش گفت: هرچه نباشه دستِ کم قیافهِ تو و آن سلیطهِ دیگر را نمی‌بینم و از وشگون سقلمه‌ات هم در امانم، خودش کُلّی غنیمته!

فردا کلّهِ سحر پاشد کارهاش را کرد و پیش از آن که باقیِ اهل خانه از خواب بیدار بشند بقچهِ پنبه و دوک را برداشت، گاو را از طویله آورد بیرون و راهیِ صحرا شد. فقط فکر و غُصه‌اش این بود که: خدایا، من اگر دِه ‌تا دست هم داشته باشم نمی‌توانم تا غروب این همه پنبه را بریسم. نریسم هم که خونم پایِ خودمه!

بعد آمد وسط صحرا گاو را ول کرد به چَرا، خودش گرفت زیرِ درختی رو سبزه‌ها نشست، بنا کرد پنبه ریسیدن، نزدیکِ غروب دید بُقچهِ پنبه نصف هم نشده. نشست به حالِ زارِ خودش زد زیرِ گریه، که ناگهان گاوه آمد جلو، اوّل یک‌خُرده دخترش را لیسید و ناز و نوازشش کرد، بعد تُند‌و‌تُند بنا کرد پنبه‌ها را خوردن و از‌ آن‌ور نخ پس دادن… هنوز زردیِ آفتاب نوک درخت‌ها بود که تمام پنبه‌ها نخ شده بود. شهربانو هم خوش‌حال، دست انداخت گردنِ گاوه حالا ماچش نکن و کی ماچش کن! گاو را پیش انداخت، بند و بساط را جمع کرد برگشت خانه، گاو را بُرد توی طویله، نخ‌ها را داد به نامادریه و رفت شامِ شب را حاضر کرد و یک تکّه نانِ خشکی را که ملّاباجی به خودِ او داد آب زد و خسته و مانده با چشمِ گریان و دلِ بریان یک گوشه گرفت خوابید. صبح که کارهایِ خانه و جارو و پارو و شستنِ ظرف‌هایِ شب‌مانده را تمام کرد و خواست گاو را بردارد ببرد صحرا، دید نامادریش امروز به‌جایِ یک بقچه پنبه سه‌ تا بقچه گذاشته پهلویِ دوک. خواه‌ناخواه بُقچه‌ها را به‌کول کشید و گاو را انداخت جلو، رفت صحرا جایِ دیروزش نشست، آمد دوک را راست‌و‌ریس کنه که یک‌هو بادی بلند شد، بُقچه‌هایِ پنبه را غلتان‌غلتان برد و تا شهربانو آمد بفهمد چی‌به‌چیه انداخت‌شان تو چاهِ قنات.

شهربانو زد تو سرِ خودش صورتش را با ناخن خراشید و گفت: حالا دیگر چه خاکی به سرم بریزم؟ اگر هر شب فقط کُتک و توسری بود، امشب دیگر لابد داغ و درفش است!

نشست به حالِ زارِ خودش گریه کردن که یک وقت دید باز گاوه آمده دارد او را با یک‌عالم دل‌سوزی می‌لیسه. سرش را که بالا کرد گاوه به زبان آمد و گفت: نترس دخترجان. تویِ چاه یک نردبان هست. ازش برو پایین، آن ته می‌بینی دیوی نشسته. برو جلو سلامش کن. او این‌جور می‌گوید تو این‌جور جوابش بده. بعد به تو می‌گوید این کار را بکُن و آن کار را بکُن، چون کارِ دیوها وارونه‌ست، هرکاری را که گفت، تو عکسش را بکُن…

خلاصه، از سیر تا پیاز یادِ شهربانو داد که چه چیزها را بگوید و چه چیزها را نگوید، چه‌ کارها را بکند و چه کارها را نکند. شهربانو هم خوشحال شد و آمد رفت توی چاه. ته چاه که رسید دید باغچهِ پُر دار‌و‌درختی است و دیوِ نتراشیده نخراشیده‌ای آن‌جا لمیده. شهربانو تا چشمش به او افتاد همان‌جور که گاو بهش یاد داده بود سلامِ بالا‌بلندی تحویلش داد، جوری که دیو کیفور شد و گفت: آهای چشم سیاهِ دندان سفید، اگر یک‌لحظه دیرتر برای عرضِ ادب به خودت جنبیده بودی، یک لُقمهِ چپم کرده بودمت! خب، حالا بگو ببینم تو کجا! این‌جا کجا؟ این‌جا جاییه که آهو سُم می‌ندازه، سیمرغ پَر، پهلوان سِپَر…

شهربانو هم دوزانو جلوی دیو نشست و شرح‌حالِ خودش را از اوّل تا آخر براش شرح داد. دیوه که خوب حرف‌هاش را شنید گفت: حالا بیا جلوتر، آن سنگ را بردار سرِ مرا بشکن!

شهربانو خزید جلوتر، با یک دنیا محبت سرِ دیو را گذاشت رو زانوش و بنا کرد موهاش را جُستن و رِشک‌هاش را گرفتن و شِپش‌هاش رو کُشتن.

دیوه گفت: نگفتی سرِ من پاکیزه‌تره یا سر نامادریت؟

شهربانو گفت: مُرده‌شور سرِ نامادریم را ببره! البته که سرِ شما پاکیزه‌تره.

دیوه گفت: خیلی خوب. حالا پاشو آن کُلنگ را بردار خانه را خراب کن!

شهربانو سرِ دیوه را از رو زانوش برداشت با مُحبت زیاد گذاشت رو زمین، بعد پاشد جارو را گرفت و حیاط را حسابی جارو کرد. کارش که تمام شد، دیوه گفت: نگفتی! حیاطِ من باصفاتره یا حیاطِ خودتون؟

شهربانو گفت: حیاط ما از خشتِ نپخته است و گِلِ خام، مالِ شما همه‌اش سنگِ مرمره و رُخام… حیاطِ ما چه دخلی داره به حیاطِ شما؟

دیوه گفت: خیلی خوب. حالا بِپَّر ظرف‌ها را بِشکن که دیر شد!

شهربانو پرید تو مطبخ ظرف‌ها را چُنان شست که انگار تازهِ تازه‌اند.

دیوه گفت: نگفتی! ظرف‌هایِ من بهتره یا ظرف‌های خونهِ بابات؟

شهربانو گفت: ظرف‌های ما از گِل است و سُفال، ظرف‌هایِ شما از طلایِ توقال… ظرف‌هایِ شما چه‌ربطی داره به ظرف‌هایِ ما؟

دیوه گفت: آفرین به تو دختر، حالا که این‌قدر خوب و کدبانویی، برو کنجِ حیاط پنبه‌هایِ نخ‌شده‌ات را بردار برو.

شهربانو آمد دید تمامِ پنبه‌ها رشته و کلاف شده، و پهلویِ بقچه‌ها هم همین‌جور کیسه‌کیسه پولِ طلاست که روی هم چیدند. بقچه‌هاش را برداشت و بی‌این‌که نگاهی به طلاها بکنه از دیوه سپاس‌گزاری و خداحافظی کرد و نردبان را گرفت آمد بالا.

همچین که رسید وسط‌هایِ چاه دیوه داد زد: بادِ سفید، دختر را بتکان! بادِ سفید آمد دختر را تکاند چیزی ازش نریخت.

سرِ چاه که رسید باز دادِ دیو درآمد که: بادِ سیاه دختر را بتکان!

باد سیاه هم آمد دختر را حسابی تکاند هیچی ازش نریخت.

دیو پا شد دختر را گرفت از بالایِ نردبان گذاشتش پایین، گفت: هنوز کارت تمام نشده. این‌ها را بگذار زمین، از این حیاط برو تو حیاط دوّمی، از حیاطِ دوّمی برو تو حیاطِ سوّمی، آن‌جا یک نهر هست. بنشین لبِ نهر. آبِ زرد میاد بهِش دست نمی‌زنی. آبِ سیاه میاد بهِش دست نمی‌زنی. آبِ سفید که آمد دست و روت را باهاش می‌شوری و می‌آیی.

دختر گفت: فرمان، فرمانِ شما است!

رفت تو حیاطِ سوّم لبِ نهر نشست، صبر کرد تا آبِ سفید آمد. آن‌وقت دست و رویش را شست و برگشت. دیوه گفت: حالا اگر می‌خواهی بروی، به سلامت! هروقت هم کارَت گیر کرد بیا سراغِ خودم.

شهربانو گفت: «به دیده مِنَّت!»

بقچه‌ها را برداشت خداحافظی کرد، از چاه آمد بیرون، دوکش را برداشت، گاو را هی کرد و راه افتاد طرفِ خانه، امّا دید با آن‌که هوا تاریک شده، عجب پیشِ پاش روشنه؛ عینِ مهتابِ شبِ چهارده. خوب که این‌ور و آن‌ور را نگاه کرد؛ دید روشنیِ نورِ رویِ خودشه. نگو وقتی از آن آبِ سفید به صورتش زده، یک ماه به پیشانیش درآمده یک ستاره به چانه‌اش. فکر کرد اگر با این وضع برود به خانه، نامادریش روزگارش را سیاه می‌کند. چه بکند چه نکند؟ که یک‌هو گاوه به زبان آمد و گفت: نترس، ماه‌پیشونی! روسریت را ببند به پیشانیت، دستمالت را هم ببند به چانه‌ات. اگر پرسید، بگو رفتم پنبه بریسم گاو دررفت، رفتم گاو را بگیرم پنبه‌ها را باد برد، دویدم این‌ور و آن‌ور، خوردم زمین پیشانی و چانه‌ام زخمی شد.

آمد، گاو را فرستاد طویله و نخ را تحویل داد به نامادریش. ملّاباجی که از یک بُقچه نخ‌ریسی دیروز شهربانو ماتش بُرده بود، امشب دیگر پاک انگشت‌به‌دهن ماند که چه‌طور توانسته سه‌تا بقچه پنبه را یک‌روزه بریسد! نخ‌ها را زیر و بالا کرد که بهانه‌ئی پیدا کند، دید از آن بهتر نمی‌شود رِشت. خُشکش زد. گفت: یالله بجُنب دیگ را بگذار رویِ بار، کفِ آشپزخانه را هم همچین جارو کن که عسل بریزی روغن جمع کنی!

رفت تو آشپزخانه دیگ را بار گذاشت و صدایِ جارو که بلند شد ملّاباجی با خودش گفت: حکماً چون تو تاریکی است می‌تونم دُرُست مشت‌و‌مالش بدم!»

چند دقیقه صبر کرد، بعد رفت طرفِ مطبخ، هنوز نرسیده بود انگار آن‌تو هزارتا جار و چلچلراغ روشن‌ کردند. تعجب کرد. رفت تو، دید بیا و تماشا کُن! نوری از صورت و پیشانیِ دختر می‌تابه و یک صورتی به‌هم زده که از خوشگلیش دهنِ آدم باز می‌مونه. دستش را کشید آوردش بیرون، بُردش تو اتاق نشاندش، خودش هم دوزانو گرفت جلوش نشست گفت: خُب، حالا تا کُتَکِه را نوشِ جان نکردی و فحش و فضیحت به‌جانِ خودت نخریدی، مثلِ بچهِ آدم راستش را می‌گی تا بدونم قضیه چیه!

شهربانو هم با صدقِ صاف هرچی را که پیش آمده بود از بایِ بسم‌الله تا تایِ تَمَّت برایِ ملّاباجی تعریف کرد.

ملّاباجی گفت: که این‌جور!

و رفت تو فکر که فردا دختر خودش را بفرستد، بلکه او هم برود توی چاه از آن آب بزند به روش. خدا بزرگ است؛ شاید او هم ماهی تو پیشانیش دربیاید ستاره‌ای زیر چانه‌اش پیدا بشود ریخت و قیافه‌ای به‌هم بزند که بشود تو صورتش نگاه کرد. این بود که بنا کرد رویِ خوش به شهربانو نشان‌دادن و ناز و نوازشِ الَکی کردن که:  شهربانو جان! تو دختر نازنین خودمی. به کی به کی قسم اگر من یک‌ذرّه بینِ تو و شهربانویِ خودم فرق بگذارم! تا حالا خودت باید با آن هوش و ذکاوتی که داری این را فهمیده باشی… و دستِ آخر هم گفت: فردا که گاو را می‌بری صحرا خواهرجانت را هم با خودت ببر، او را هم بفرست ته چاه و کارهایی را که خودت کرده‌ای و چیزهایی را که خودت گفته‌ای یادش بده، شاید آن طفلکی هم از این نمد کلاهی نصیبش شود.

شهربانو گفت: چه عیب دارد.

ملّاباجی فردا صبح عوضِ نان خشک و پنیرِ ماندهِ همیشگی، نانِ شیرمال و مرغِ بریان تو سفره گذاشت، داد زیرِ بغلِ شهربانو، صورتش را هم ماچ کرد دستِ دخترِ خودش را گذاشت تو دست او و گفت: برو که ماهِ تابان برگردی!

باری! شهربانو و دختر ملّاباجی با گاو و بقچهِ پنبه و سفرهِ مرغ بریان راه افتادند طرفِ صحرا. رسیده نرسیده شهربانویِ ملّاباجی از شهربانویِ ماه‌پیشانی پرسید: یالله زود باش! چاه کدام است؟

شهربانو چاه را نشان داد امّا تا خواست یادش بدهد که چی باید بگوید و چه‌کار باید بکند، ناخواهریش پنبه را انداخت تویِ چاه و خودش هم مثلِ برق‌و‌باد پرید آن تو و رفت پایین، دید که بعله: دیوِ نتراشیده‌نخراشیده‌ای آن ته کنارِ باغچه لمیده. دیو از صدایِ پایِ دختر بیدار شد دید نه سلامی نه علیکی، راست آن‌جا ایستاده بِرّ‌و‌بِرّ نگاهش می‌کند. چشمش که به دختر اُفتاد تا آخرِ قضیه را خواند. پرسید: خُب، حالا چرا لالْ‌مونی گرفته‌ای؟ این‌ورها آمده‌ای که چی؟

گفت: پنبه‌ام اُفتاد آمدم بردارم.

دیو گفت: بادی نبود که پنبه‌ات را بیاورد بیندازد تو چاه… امّا خیلی خوب، باشد. حالا بیا اوّل سر مرا بجور، بعد برو پنبه‌ات را بردار.

دختر قُرقُرکنان آمد با یک عالم آه‌و‌اوه و پوفّ‌و‌پیفّ بنا کرد سر او را جُستن.

دیو پرسید: چه می‌گویی؟ سرِ من پاکیزه‌‌تر است یا سر ننه‌ت؟

دختر گفت: چه حرف‌ها! معلوم است که سرِ ننه‌م… سرِ تو عوض رِشک و این چیزها پُر از رُتیل و عقرب است و بویِ پِشکل می‌دهد.

دیو گفت: خیلی خوب، حالا باید حیاط را جارو کنی.

دختر با نِکّ‌و‌نال پا شد جارو را برداشت یک‌خُرده خاک پَلَک کرد و آمد.

دیو گفت: نگفتی! حیاطِ من با صفاتر است یا حیاط شما؟

دختر گفت: چه چیزا! تو به این قوطی کبریت می‌گویی حیاط؟ معلوم است مال ما بهتر است.

دیو گفت: خیلی خوب، حالا باید ظرف‌هایم را بشویی.

دختر با قُرّولُند و اَدا اطوار پا شد رفت ظرف‌ها را یک‌جوری گربه‌شور کرد برگشت.

دیو گفت: ظرف‌هایِ من بهتر است یا ظرف‌هایِ سر‌جهازیِ ننه‌ت؟

دختر گفت: تو به این بادیه قُراضه‌ها می‌گویی ظرف؟ معلوم است مال ما بهتر است.

دیو گفت: خوب دیگر، بَس کُن، برو پنبه‌ات را از کنجِ حیاط بردار برو پیِ کارت.

دختر آمد کُنجِ حیاط، دید خدا بدهد برکت! کنارِ بقچهِ پنبه‌اش تَلِّ جواهر است. جیب و بغل و لالوهایِ بقچه را پُر کرد و بی‌خداحافظی راه افتاد، نردبان را گرفت رفت بالا، به وسط‌هایِ چاه رسیده بود که دیو داد زد: بادِ سفید، بِپَّر این خیرندیده را بتکان!

بادِ سفید پرید دختره را تکاند، هرچی تو جیب و بغلش جواهر چپانده بود شُرّی ریخت پایین.

سرِ چاه رسیده بود که باز دادِ دیوه درآمد: بادِ سیاه، بِپَّر این خیرندیده را بتکان!

بادِ سیاه هم آمد دختره را چنان تکاند که باقی جواهرهایی هم که تو بقچه تپانده بود تا دانهِ آخر ریخت ته چاه.

دیو پا شد دختر را گرفت از بالایِ نردبان کشید پایین، گفت: کجا؟ هنوز باهات کار دارم. بقچه‌ات را بگذار زمین از این حیاط برو تو حیاط دومی، از حیاط دومی برو تو حیاط سومی، یک نهر آن‌جا می‌بینی، بنشین لبِ نهر. آب سفید میاد دستش نمی‌زنی، آب زرد میاد دستش نمی‌زنی، آب سیاه که آمد دست و روت را باش می‌شوری و می‌آیی.

دختر گفت: خدایا چه گیری کردم!

رفت تو حیاطِ سوّم لب نهر نشست صبر کرد وقتی آب سیاه آمد دست و روش را با آن شست و برگشت بقچه‌اش را برداشت از چاه آمد بیرون. شهربانو ماه‌پیشانی که سرِ چاه منتظر بود نگاهش که به صورت او افتاد دهنش از وحشت واماند. چی بود چی نبود؟

جانم برایِ‌تان بگوید: یک دستِ خری از وسطِ پیشانیِ دخترِ ملّاباجی درآمده بود یک فلان بدقواره هم از وسط چانه‌اش!

کاری نمی‌شد کرد. می‌شد؟ ناچار راه افتادند طرفِ خانه. هنوز دست به در نگذاشته بودند که ملّاباجی پرید در را واکرد و، چشم‌تان روز بد نبیند! دوبامبی زد تو سرِ خودش و بنا کرد جیغ‌و‌ویغ کردن و گیس‌و‌گُلِ خودش را کندن که: خدا مرگم بده! دختر، چی به سرِ خودت آوردی؟

و دختره را اوّل تا آخر، هرچه کرده بود و هر حرفی را که با دیوه رَدّ‌و‌بدل کرده بود برایِ ملّاباجی تعریف کرد. او هم یک بامبیجهِ دیگر کوبید تو سرِ شهربانو دستِ‌خرپیشانی که: خاک بر سرِ بی‌عُرضه‌ت کنند! حیفِ سایهِ هم‌چو من مادری که بالایِ سرِ تو ماچه سگِ پتیاره است!

آن‌وقت پرید یک فصل هم شهربانو ماه‌پیشانی را با مُشت‌و‌لگد کوبید، بعد چادرش را انداخت سرش، دستِ دخترش را گرفت همان‌ شبانه برد خانهِ حکیم‌باشی. حکیم‌باشی گفت: این‌جور چیزها را نمی‌شود درمان کرد، چون که ریشه‌شان تویِ دل است. فقط یک‌روز درمیان با یک کاردِ تیز از ته بِبُر جاشان نمک بپاش، شاید افاقه کند.

خب دیگر، کارِ ملّاباجی حَنّاطه درآمد: یک روز درمیان دختره را دراز می‌کرد دست‌و‌پاش را می‌بست، ماسْ‌ماسَک‌هاش را از ته می‌بُرید و جاشان نمک می‌زد. منتها چه فایده؟ از این‌ور می‌برید از آن‌ور سبز می‌شد! ـ رفتارش با ماه‌پیشانی هم که دیگر گفتن ندارد! روزگاری براش درست کرده بود که، روزگار سگ! تا این‌که زد و عروسیِ دخترِ پادشاه پیش آمد و یک شب همهِ اهل شهر را دعوت کردند به دربار، که بیایید بزنید و بکوبید و برقصید و ولیمهِ عروسی بخورید. ملّاباجی، وقتِ رفتن به مجلسِ عروسی، دخترش را هفت‌قلم بزک کرد و چانه و پیشانیش را با دستمالِ ابریشمی بست. وقتی چشمش افتاد دید ماه‌پیشانی آن‌جور به حسرت نگاه‌شان می‌کند و دلش برای آمدن به مهمانی غنج می‌زند، زودی رفت جامِ کرمانی‌شان را از بالای رَفْ آورد پایین، سه‌چهار تا کیسه نخود و لوبیا و لپه هم آورد با هم قاطی کرد گذاشت جلو شهربانو، گفت: تا ما برگردیم تو باید آن‌قدر اشک بریزی که این جام پُر بشود و این نخود و لوبیا و لپّه‌ها را هم از هم سوا کرده باشی… این هم عروسی رفتنِ تو!

آن‌ها با بگو بخند از در رفتند بیرون و شهربانو کنار حوض زانوها را بغل زد و رفت تو غُصّه که حالا باید آن جامِ لعنتی را از اشک پر کند و چه‌جوری باید آن‌همه بُنشَنِ کوفتی را از هم سوا کند؛ که یک‌هو یادِ حرفِ دیو افتاد که بهِش گفته بود هروقت گراته به کارت افتاد بیا سراغ من. پا شد مثلِ برق‌و‌باد خودش را رساند به دیو، سلامی کرد و علیکی گرفت و تفصیل کار خودش را گفت. دیو گفت: هیچ غصه نخور که خودم برایت درست می‌کنم.

آن‌وقت یک مُشت نمکِ دریایی و یک خروس آورد داد به شهربانو، گفت: این نمک را بریز تو جام، آبِش کن و هم بزن می‌شود شور و زلال مثل اشکِ چشم. این خروس را هم بینداز به جانِ بنشن‌ها، سر یک ساعت همه‌شان را برات از هم سوا می‌کند و یک روزِ دیگر هم یک دردِ دیگرت را دوا می‌کند به شرطی که خروس خانهِ خودتان را تار کنی تا نامادریت خیال کند این همان است. خودت هم اگر دلت می‌خواهد به عروسی دختر پادشاه بروی، بگو تا اسبابش را برایت فراهم کنم.

ماه‌پیشانی گفت: راستش دلم برای رفتن به عروسی لَک زده.

دیو جَلدی رفت یک بقچه آورد گذاشت جلوی شهربانو که توش یک دست لباسِ سرتاپای عروس بود، از تاج سر تا گُلِ کمر و کفشِ پا تا گردن‌بند و سینه‌ریز و انگشتر الماس و النگوی طلا. گفت: خودت را برسان به خانه و این‌ها را بپوش و برو عروسی. امّا یادت باشد که حتماً پیش از به‌هم خوردنِ مجلس باید از آن‌جا آمده باشی بیرون. آن‌وقت حُقّه‌ای از زیر دُشک‌چه‌اش بیرون اورد و از روغنی که آن‌ تو بود به پاهای شهربانو مالید که فرز بشود. بعد یک دسته گل داد این دستش یک ذرّه خاکستر داد آن دستش، گفت: ـ وقتی می‌رقصی این خاکستر را فوت کن طرفِ ملاباجی و دختر عتیقه‌اش، این دسته‌گُل را پرت کُن طرف عروس و داماد و مهمان‌ها.

شهربانو آمد خانه جام را پر از آب کرد نمک را ریخت توش هم زد، خروس را هم انداخت به جان بنشن‌ها، لباس‌هایی را که دیو داده بود پوشید زر و زینتش را زد هفت قلم هم از خال و خطاط و وسمه و سرمه و سرخاب و سفیداب و زرک آرایش کرد و رفت به مهمانی دربار. دیگر چه بگویم؟ از بس همه‌چی تمام بود خیال کردند لابد یکی از بزرگان ولایت است و پیشِ پاش بلند شدند بردند آن بالا بالاها جاش دادند. ملّاباجی و دخترش تو کفش‌کَن نشسته بودند. شهربانوی دست‌ِخرپیشانی هِی آرنج می‌زد به ننه‌اش، می‌گفت: ننه ننه، ببین، این شهربانویِ خودمان است!

ننه‌اش هم آرنج او را می‌زد کنار، می‌گفت: ساکت بمیر، جوان‌مرگ‌شده! آن خیر ندیده کجا این ماهِ تابان کجا؟ او الان دارد تو خانه زار زار تو جام کرمانی اشک می‌ریزد یکی تو سر خودش می‌زند یکی تو سرِ نخود لوبیا لپّه‌ها! تازه، تو یک جالیز که می‌روی هزارتا بادمجان می‌بینی شکلِ هم؛ می‌خواهی تو یک شهر دوتا آدم به هم دیگر نمانند؟

آخرهایِ مجلس که قرار گذاشتند همهِ دخترها نوبتی برقصند. نوبت شهربانو که رسید پاشد رقصِ تمامی کرد و وسط‌هایِ رقص دستی را که توش خاکستر بود تکاند طرفِ ملّاباجی و دخترش، که یک‌هو آن یک‌ذرّه خاکستر یک کُپّهِ گُنده شد و آن دوتا تا آمدند بفهمند دنیا دستِ کیست دیدند خاکسترنشین شده‌اند و همه ماتِ‌شان برده که این دیگر چه حال و حکایتی است! از آن طرف هم دسته‌گُل را انداخت طرف عروس و مهمان‌هایِ دیگر، که شد یک خرمن و همه غرقِ گُل شدند. شهربانو که حس کرد دیگر باید آخرهایِ مجلس باشد چرخِ آخر را هم زد و خودش را از تو تالار انداخت بیرون. نگو پسرِ پادشاه که او را از پشتِ پرده دیده بود و تیرِ عشقش را خورده بود کشیکش را می‌کشید. وقتی دید دختر مثل برق و باد می‌رود دوید دنبالش. او بدو دختر بدو، تا ناگهان دختر رسید لبِ جویِ آبی و همچین که خواست بپرد، لنگه کفشش افتاد توی جو. پسرِ پادشاه لنگه کفش را برداشت داد دست دایه‌اش بهش گفت: اگر دستِ من به دستِ دختر صاحب این کفش نرسد. مرا از هرجا که گذاشته‌اید بردارید!

از آن طرف ملّاباجی و دخترش با اوقاتِ تلخ و دل و دماغِ سوخته بلند شدند آمدند خانه که دقِّ دل‌شان را سر شهربانو درآرند. از گردّ راه نرسیده ملّاباجی داد زد: جام را بیار ببینم پُرش کردی یا نه؟

شهربانو جام را آورد داد دستش، زبان زد دید آره اشک چشم است. بعد رفت سراغِ نخود لوبیا لپّه‌ها، دید آن‌ها را هم جداجدا کرده کیسه کرده. انگشت به دهن ماند حیران که آدم اگر دلِ خوش داشته باشد و دستش به کار برود باید یه‌ماهِ آزگار جان بکند تا این‌ها را سوا کند؛ این جِزِّ‌جگرزده چه‌طوری توانسته هم زارزار تو جام اشک بریزد هم ترتیب این‌ها را بدهد؟ لابد این گاوِ زردِ تو طویله ننهِ جادوگرِ شهربانو است و با عِلم و اشاره راه‌کارها را نشانش می‌دهد. باید این گاوِ حرام‌زاده را سربه‌نیست کرد!

این را گفت و رفت سرِ گذر، پهلویِ حکیم‌باشی چشم و ابرویی نشان داد و با حکیم‌باشی ساخت و پاخت کرد که خودش را بزند به ناخوشی، وقتی او را آوردند بالا سرش، بگوید: «اِلاّ و لِللا، علاجِ مرضِ این جگرِ گاوِ زرد است.»

برگشت و صبر کرد وقتی شوهره آمده و ناله را سر داد که: «آخ دلم! آخ کمرم! خدایا مُردم!» مردک دستپاچه شد، گُل گاوزبان و عنّاب و سِپستان براش دَم کرد به خوردش داد، افاقه نکرد. فرداش که شد یک ذرّه زردچوبه مالید به صورتش یک‌خرده نان خشک گذاشت که زیر دُشَکش، غروب که مردکه آمد ریخت و روز زنکه را دید هول کرد یک پا کفش و یک پا گیوه دوید سراغِ حکیم‌باشی آوردش بالا سرِ مریض. حکیم‌باشی نبضِ زنکه را گرفت، زبان و قاروره‌اش را نگاه کرد، گفت: این بینوا علاجش خوردن جگر گاو زرد است. اگر تا فردا بش رساندید که جَسته، اگر نه براش فکرِ گور و کفن باشید!

مردکه گفت: از قضا خودمان یک گاوِ زرد داریم. حالا که شب است، فردا سلاخ می‌آورم ذبحش کند جگرش را بدهیم بخورد.

شهربانو که این‌ها را شنید دود از دلش درآمد و دیگر حالش را نفهمید. فکرهایش را جمع کرد دید نه، راه به جایی نمی‌برد. گفت بهتر است پا شوم بروم سراغِ دیو. همان شبانه، وقتی خاطرجمع شد همهِ اهل خانه کپه‌شان را گذاشته‌اند رفت پیشِ دیوه تویِ چاه و تفصیل را براش گفت. دیو گفت: ترتیبش را می‌دهم. تو برو مادرت را بیار تو بیابان ول کن. من هم‌زادش را عوضِ او می‌فرستم تو طویله.

شهربانو دوید رفت مادرش را آورد سر داد به صحرا و برگشت پیش دیوه. دیوه هم‌زادِ مادر شهربانو را که به شکلِ همان گاوِ زرد بود همراه شهربانو فرستاد و بهِش سفارش کرد: وقتی این را کشتند مبادا به گوشتش لب بزنی! کاری که می‌کنی استخوان‌هایش را با دقت تو کیسه‌ای چیزی جمع کن یک گوشه تو طویله بکُن زیر خاک.

صبح که شد مرد که رفت با سلّاخ برگشت، گاو را از طویله کشیدند بیرون آوردند لبِ باغچه سرش را بریدند جگرش را کباب کردند برایِ خودشان، امّا شهربانو را هرکار کردند بخورد، نخورد که نخورد. بعد هم همان‌جور که دیوه گفته بود استخوان‌ها را جمع کرد دور از چشم دیگران برد تو طویله چال کرد. ملاباجیه هم دیگر با دُمبش گردو می‌شکست که روزگار به کامش است و کسی نیست راه و چاه یادِ نادختریش بدهد.

از آن‌ور بشنوید که پسرِ پادشاه از عشقِ شهربانو ناخوشِ سخت شد افتاد تو رختخواب و هرچه دوا درمان کردند نتیجه‌ای نداد، تا دستِ آخر دایه رفت پیشِ مادر شازده قضیهِ لنگه کفش را تعریف کرد و گفت: گمان کنم ناخوشیِ شاهزاده از عشقِ آن دختر باشد.

مادره که این را شنید رفت پسرش را دلداری داد گفت: خاطرت از هر لحاظ جمع باشد. اگر دختر توی قُلّهِ قاف باشد برات پیداش می‌کنم دستش را می‌گذارم تو دستت!

و از همان ساعت لنگه‌کفشِ دختر را داد دستِ چندتا از گیس‌سفید‌هایِ مارخورده اژدهاشدهِ اندرون، فرستاد بروند شهر را محله‌به‌محله و خانه‌به‌خانه بگردند، صاحب کفش را پیدا کنند. آن‌ها هم که درس‌شان را روان بودند بنا کردند به جست‌وجو. خانه‌به‌خانه رفتند پرس‌وجو کردند و کفش را به پای هر زن و دختری که دیدند اندازه زدند، اما جور درنمی‌آمد. انگار اصلاً هنوز پای به آن ظریفی از تو کارخانهِ خدا بیرون نیامده بود… خلاصه، همه‌جا را گشتند و گشتند تا رسیدند به خانهِ پدر شهربانو. ملّاباجی که آن روز از صبح گوش‌به‌زنگ بود، تا تَقِّهِ در بلند شد شهربانو را چپاند تو تنور و درِ تنور را گذاشت و یک سینی پُر ارزن هم گذاشت روش و خروسه را هم انداخت تو سینی که به ارزن‌ها نوک بزند تا اگر ناله‌ای از دختر درآمد صدا تو صدا بیُفتد به گوش آن‌ها نرسد.

باری! گیس‌سفیدها آمدند تو پرسیدند: ـ شما دختر دارید؟

ـ بله که داریم.

ـ بگویید بیاید.

شهربانو دستِ‌خرپیشانی آمد جلو. کفش را دادند بپوشد، پاش نرفت. دیگر داشتند کُفری می‌شدند. پرسیدند: دختر دیگری ندارید؟ میان در و همسایه‌تان دختری سراغ ندارید که ما ندیده باشیم؟

ملّاباجی گفت: تا آن‌جا که من می‌دانم، نه.

گیس سفید‌ها داشتند خسته و ناامید برمی‌گشتند که خروسه بنا کرد به خواندن:

ـ قوقولی قو، وقتِ آلا، باغ پایین، باغ بالا، ماه‌پیشونی تویِ تنور، یه سنگِ مرمر به درش، یه سینی ارزن به سرش، قوقولی قوقو! قوقولی قوقو!

این‌ها تعجب کردند برگشتند گفتند: این خروس انگار یک چیزهایی می‌گوید…

ملاباجی زود دولاّ شد یک ریگ برداشت انداخت به طرفِ خروسه، گفت: این همان خروسِ بی‌محل معروف است. خیال داریم همین امروز بگذاریمش لایِ پلو!

امّا خروس که جلوِ سنگ جاخالی داده بود دوباره صداش را به سرش انداخت که:

قوقولی قو، وقتِ آلا، باغ پایین، باغ بالا، ماه‌پیشونی تویِ تنور، یه سنگِ مرمر به درش، یه سینی ارزن به سرش، قوقولی قوقو! قوقولی قوقو!

گیس‌سفیدها گفتند: نخیر، این قضیه بی‌هیچّی نیست. باید تو تنور را یک نگاهی بکنیم ببینیم موضوع چیست.

آمدند درِ تنور را برداشتند دیدند یک دختر آن‌تو هست مثلِ ماهِ شب چهارده که به آفتاب می‌گوید قایم‌شو من درآمدم!

بزرگِ گیس‌سفیدها دستِ دختر را گرفت آوردش بیرون از خوش‌حالی داد زد: غلط نکنم این همان دخترِ شب عروسی است که همه را حیران کرده بود!

و فوری به دستِ خودش کفش را پایِ شهربانو کرد، که دیدند درست قالبِ پاش است. رو کرد به ملّاباجی که: پسرِ قبلهِ عالم از عشقِ این دختر ناخوشِ سخت شده افتاده. هرجوری که شده ما باید این دختر را بهِش برسانیم که دردش علاجِ دیگری ندارد. حالا بگویید ببینیم: برای بردنِ دختر چی باید بیاوریم؟ هرچی که شیربهایش است بی‌مضایقه بگویید.

ملّاباجی که خونْ‌خونش را می‌خورد گفت: ـ چندان چیزی ازتان نمی‌خواهیم؛ همه‌اش دو زرع کرباسِ آبی می‌خواهیم با نیم‌ من سیر و نیم من پیاز!… این‌ها را بیارید دختره را بردارید ببرید، فقط یک شرط دارد آن هم این است که دخترِ دیگرم را حتماً باید پسرِ وزیر بگیرد.

فردا شد، خواستگارها آمدند کرباس و سیر و پیاز را آوردند و قول دادند که شب بعد از عروسی پسرِ پادشاه این یکی دختر را هم برای پسرِ وزیر ببرند. ملّاباجی گفت: خیلی خوب، حالا که این جور است می‌توانید فردا بیایید عروسِ‌تان را ببرید.

ملّاباجی امشبه را بیدار ماند یک پیرهن کرباسی گل و گشاد به قامت ماه‌پیشانی دوخت. فردا ناهار هم آش آلوچهِ چرب‌و‌چیلی را که پخته بود با یک من سیر و پیازی که آورده بودند به ضرب مشت و تو سری به خوردِ طفلکی داد. عصر که شد، گیس‌سفیدها که آمدند، دستِ شهربانو را با آن پیرهن کرباسی گل‌و‌گشادی که تنش کرده بود داد دست آن‌ها، گفت: ـ قابلِ‌تان را ندارد!

از خانه که پاگذاشتند بیرون، شهربانو گفت: تو را خدا از بیرون شهر برویم که بتوانم با مادرم خداحافظی کنم.

گفتند: مگر مادرت همین نبود؟

گفت: نه، این زن‌بابام است.

گفتند: پس بگو! برای این بود که تو را از ما قایم می‌کرد و بعد هم یک همچین شیربهای خِفّت‌آوری برایت خواست.

باری! شهربانو آن‌ها را یک‌خُرده دور از چاه گذاشت خودش آمد پیش دیوه خداحافظی. دیو با تعجب گفت: کجا داری می‌ری با این پیرهنِ کرباس و دهنی که گندِ سیر ازش می‌زنه بیرون؟

ماه‌پیشانی گفت: عروسیم است. و حال و حکایتِ خودش را برای او تعریف کرد. دیوه هم فوری رفت یک دست لباسِ حریر با یک تاجِ یاقوت و یک انگشترِ الماس و یک جفت گوشوارهِ زُمرّد و یک جفت کفشِ زرّین آورد به شهربانو پوشاند، دهنش را هم پُر از مشک و عَنبر کرد که جلوِ بوی سیر و پیاز را بگیرد، و بهِش گفت پسر پادشاه هرچه شراب به او می‌دهد از دستش بگیرد و امّا جوری که نفهمد بریزد دور؛ اگر هم آش‌هایی که ملّاباجی به خوردش داده شب نصف شب خواست کاری دستش بدهد این کار را بکند و آن کار را بکند.

ماه‌پیشانی با دیوه وداع کرد آمد پیش گیس‌سفیدها. از دیدن سرووضعِ آراستهِ او خوش‌حال شدند و گفتند: هیچ‌کی واسهِ آدم مادر نمی‌شود! ببین چه رخت و لباسی برای عروسی دخترش تهیه دیده که اگر همهِ جامه‌خانهِ زنِ پادشاه را هم زیرورو کنی لنگه‌اش را گیر نمیاری.

باری! ماه‌پیشانی را آوردند به قصر. مجلس عقد آماده بود: صیغهِ عقد را جاری کردند، شب هم دست به دست‌شان دادند کردند تو حجله‌خانه. وقتی بستان بی‌سرخر شد، پسر پادشاه بنا کرد با عروسش به بوسه‌بازی و دست‌بازی و، متصل به سلامتی شهربانو شراب ریخت و جام به جام هم زدند، امّا شهربانو جام خودش را این‌ور و آن‌ور خالی می‌کرد و شاهزاده از هیجانی که داشت آن‌قدر خورد تا دیگر نتوانست رو پاهاش بند بشود؛ افتاد و غلتی زد و خوابش برد. شهربانو هم یک گوشه دراز شد و هوایِ کار خودش را داشت، تا بالاخره دلش پیچی زد و قارّوقورّش بلند شد. پاشد همان‌جور که دیوه یادش داده بود، توکِ پنجه رفت تو زیرجامهِ پسر پادشاه ترتیب کار را داد و خودش را راحت کرد. او هم هم‌چنان مَست و خراب افتاده بود که اصلاً حالیش نشد تا سحر، که به حال و هوش آمد و دید اوضاع خیت و پیت است. خیلی پَکر شد. ماند سرگردان که حالا چه باید بکند. نگو شهربانو بیدار است. پرسید: چه‌تان شده، بلاتان به سرم، چرا مثلِ بچّه‌هایی که تو جاشان از آن کارها می‌کنند سنگین‌سنگین تکان می‌خورید؟

بیچاره پسرِ پادشاه! دید چاره‌ای نیست، ناچار به جُرمِ نکرده اقرار کرد و گفت: بدبدختی این‌جاست که نمی‌دانم چه‌جور بعد از این باید پیشِ کنیزها و کُلفت‌ها سر بلند کنم!

شهربانو گفت: این حرف‌ها چیست، دَردِتان به‌جانم، مگر من خودم مُرده‌ام؟

رفت دزدکی از جامه‌خانه که همان پهلو بود براش زیرجامهِ تازه آورد، کثیفه را برداشت برد پایین سرش داد به آب و، خب‌ دیگر، این کارها هم پسر پادشاه را بیش‌تر شیفته و شیدای او کرد.

حالا این‌ها را همین‌جا داشته باشید و بشنوید از ملّاباجی.

ملّاباجی همهِ این کلک‌ها را سوار کرده بود که همان شبِ اول دل و رودهِ پسر پادشاه از کثافت‌کاریِ شهربانو به‌هم بخورد او را نصفِ‌شبی با همان پیراهنِ کرباسی پس بیارند بگویند مالِ بد بیخ ریشِ صاحبش. ـ امّا تا ظهر صبر کرد دید انگار خبری نیست. پا شد راه افتاد رفت قصر که سر و گوشی آب بدهد. شهربانو را که دید گفت: بمیرم برات! دیشب تا صبح دلم برات شور می‌زد که نکند زیادی آش بِت داده باشم نِصبِ شبی کار دستت بدهد. الحمدلله می‌بینم نگرانیم بی‌جا بوده… الهی شُکر!

شهربانو گفت: دست بر قضا همان هم شد. به‌چنان دلپیچه‌ای افتادم که از ناچاری پاشدم همان کنجِ حجله‌خانه سرقدم رفتم. با خودم می‌گفتم لابد صبحِ اوّلِ آفتاب به خواری و زاری از قصر می‌اندازندم بیرون که عروس ریغو لایقِ گیسِ نامادریش. امّا کار به عکس درآمد: گفتند این نشانهِ باز شدن گره‌های بسته است و، کلّی خوش‌حال شدند؛ جوری که این سینه‌ریز و گوشواره و انگشتر و النگو را هم بهِم مُشتُلُق دادند!

بُغِّ زنکه از شنیدنِ این قضیه هم‌رفت. پا شد برگشت خانه شان، دید از خانهِ وزیر آمده‌اند خواستگاری دخترش. پرسیدند: چی باید بیاوریم براش؟

گفت: پنجاه سکهِ نقره شیربها، صد سکه طلا مِهر، هفت دست رختِ هفت‌رنگ برای هفت روزِ اوّلِ عروسی، با انگشتر و طوق النگو و چیزهای دیگر…

خواستگارها گفتند: چه‌طور برای آن‌یکی دختر دو ذرع کرباس و نیم من سیر و نیم من پیاز خواستی برای این‌یکی این‌ها را؟

گفت: این دخترم وَرای آن‌یکی است. آن پتیاره صبح تا شام رو پشت‌بام با جوان‌های همسایه جیک‌جیک می‌کرد، همان دو زرع کرباس هم واسه سرش زیاد بود. امّا این‌یکی تا به این سن و سال رسیده صداش را مرد نشنیده، از زنِ آبستن رو می‌گیرد که مبادا کُرّه‌اش نَر باشد.

باری! قرار شد فردا چیزهایی را که خواسته بود بیارند دختر را ببرند.

ملّاباجی که حرف‌های ماه پیشانی را باور کرده بود فرداش آش آلوچهِ مفصلی پخت و ساعت به ساعت به خوردِ دستِ‌خرپیشانی داد تا غروب شد و از خانهِ وزیر آمدند دنبالش. ملّاباجی هم که ماسْ‌ماسَک‌هایِ چانه و پیشانی دختره را پاک‌تراش کرده بود و بسته بود، لباسِ نو تنش کرد و با ینگه‌هایی که آمده بودند عقبش فرستادش خانهِ وزیر. پسرِ وزیر دید دختره را از زشتی نمی‌شود نگاه کرد، امّا «شاه فرموده» بود و جرأتِ جیک‌زدن نداشت. با دلِ بریان نشست پایِ سفرهِ عقد و دست به دست‌شان دادند کردندشان توی حجله. دختر از زورِ آش آلوچه هِی آروغ می‌زد و اتاق را بو گَند می‌انداخت تا نصفِ شب شد و تنگش گرفت و همان‌جور که از مادرِ حَنّاطه‌اش دستور گرفته بود تو چهارگوشهِ اتاق گره از کار بسته وا کرد!

پسرِ وزیر که تازه پشتِ چشمش گرم شده بود از جا پرید دادش درآمد که: ـ این دیگر رسمِ کدام خراب‌شده‌ای است؟

گفت: حالیت نیست بابا، این نشانهِ آمدِ کار است که عروس شبِ زفاف قِرّاقِر بگیرد شکمْ‌رَوِش پیدا کند!

پسرِ وزیر پرید شمع را روشن کرد چشمش به صورتِ دختر افتاد، دید بَه‌بَه! همه را وِل کن این را بچسب!… نعره‌زنان دوید طرفِ اتاقِ مادرش تفضیل را گفت، مادره هم رفت به وزیر گفت، وزیر هم رفت به پادشاه گفت، پادشاه به زنش گفت، زنِ شاه به پسرش گفت، پسرش به هم به شهربانو. آن‌وقت شهربانو نشست شرح‌حالِ خودش و مادرش و مکتب و ملاباجی و خُمرهِ سرکه و (جانم براتان بگوید) گاوِ زرد و پنبه و چاه و دیوه را مو‌به‌مو برایِ پسر پادشاه تعریف کرد. پسر پادشاه رفت برای مادرش تعریف کرد، مادرش رفت برای پادشاه تعریف کرد، پادشاه هم وزیر را خواست و قصّه را از سیر تا پیاز براش تعریف کرد و آخر سر هم گفت: حالا تو به حرف من گوش دادی و اطاعت امرِ مرا کردی من هم تلافی می‌کنم و عوضِ دست‌خرپیشانی دختر خودم را به پسرت می‌دهم.

وزیر گفت: ـ قبلهِ عالم به سلامت باد! حالا با این مادر و دختر چه باید کرد؟

شاه امر کرد آن‌ها را تو گونی کنند ببرند از بالای بارویِ شهر پرت‌شان کنند تو خندق؛ و امرش هم پیش از آن که باد بخورد بیات بشود اجرا شد. همان شب هم بساطِ عقد و عروسی مفصلی چیدند دختر پادشاه را دادند به پسر وزیر که، دست بر قضا آن‌ها هم پنهانی عاشق و دل‌خستهِ هم‌دیگر بودند. همه به مُرادی که داشتند رسیدند جز ماه‌پیشانی که همهِ هوش و حواسش پهلوی مادرِ بیچاره‌اش بود و نمی‌توانست با خیالِ راحت مزهِ خوش‌بختی را بچشد.

یک‌روز پا شد رفت تو چاه سراغِ دیوه ازش خواست اگر از دستش برمی‌آید مادرش را به صورتِ اولش دربیاورد. او هم رفت گاوه را آورد و با تیغِ الماس پوستش را از پشت سر تا دُم شکافت، که یک‌هو مادره از جلد گاو پرید بیرون دست انداخت گردنِ شهربانو، گفت: دخترجان! این رسمِ روزگار بود که مرا تو خُمره بیندازی؟

شهربانو که از خجالت خیسِ آب و عَرق شده بود گفت: عقلِ آدمی‌زاد از پس می‌آید مادر. امیدوارم مرا ببخشی و گناهِ نافهمیم را به پام ننویسی. عوضش تلافیش را درآورده‌ام.

دوتایی با دیوه خداحافظی کردند و آمدند به قصر. پسر پادشاه که دید مادرزنِ به این محشری دارد، خوش‌حال شد داد یک کوشکِ مخصوص برایِ او و شوهرش ساختند با خواجه و غلام و کنیز و همه‌جور وسایل و سال‌ها و سال‌ها به خوبی و خوشی همه کنار هم زندگی کردند.

انشاءالله همان‌طور که آن‌ها به مُراد و مطلبی که داشتند رسیدند شما هم به مُراد و مطلب‌تان برسید. بگویید «انشاءالله!»

برگرفته از کتاب «قصه‌های کتاب کوچه»، احمد شاملو، انتشارات مازیار، چاپ اول، اسفند۱۳۷۹

منتخب شعرهای شاملو

بازگشت به صفحه اصلی

بیرق

بیرق

کافکا

به هنگامِ ساختِ بُرجِ بابِل، نخست کارها طبقِ نظم و قاعده پیش می‌رفت. بله، حتّی چه‌بسا نظمِ موجود بیش از اندازه بود. مسئلهِ راهنماها و مترجمان، سرپناه کارگران و راه‌هایِ ارتباطی، بیش از اندازه فکرها را به خود مشغول کرده بود. چنان‌که گویی برای انجامِ کار، قرن‌ها وقتِ آزاد در اختیار است.

پرطرفدارترین عقیدهِ رایج بر‌ آن بود که کارها هر اندازه هم به‌کُندی صورت گیرد، باز کافی نیست. این عقیده به تبلیغ و تأکید خاصی نیاز نداشت؛ هرکس می‌توانست به سهمِ خود در ریختنِ شالودهِ برج تعلُّل کند.

دراین‌باره این‌گونه استدلال می‌کردند: اصلِ کار این است که برجی تا بُلندایِ آسمان ساخته شود. در مقایسه با این فکر، هر موضوعِ دیگری فرعی و بی‌اهمیّت است. همین که چنین فکری به تمام‌و‌کمال به ذهن خطور کرد، دیگر از میان نخواهد رفت و تا آن زمان که انسان وجود دارد، آرزویِ بزرگ به سامان رساندن این بُرج به حیات خود ادامه خواهد داد. پس علّتی ندارد که کسی از این لحاظ نگران آینده باشد. برعکس، دانشِ بشری هر روز فزونی می‌گیرد، هُنرِ معماری پیشرفت کرده است و کماکان پیشرفت خواهد کرد.

کاری که ما برای انجامِ آن به یک سال زمان نیاز داریم، چه بسا صد سالِ آینده در شش ماه انجام بگیرد، آن هم با کیفیتی بهتر و دوامِ بیشتر. پس چه ضرورتی دارد که امروز خود را تا آخرین حدِّ ممکن خسته و ناتوان کنیم؟ یک چنین کاری تنها درصورتی معقول می‌بود که اُمیدِ آن می‌رفت بتوانیم برج را درطولِ حیاتِ یک نسل برپا کنیم. ولی در آن روزگار چنین چیزی انتظار نمی‌رفت و می‌شد حدس زد که نسلِ بعدی با دانشِ وسیع‌ترِ خود، کارِ نسلِ پیشین را ناقص بیابد و هر‌آن‌چه را این نسل ساخته است فرو بریزد تا خود آن‌را از نو بنا کند.

تأملاتی از این دست نیروهایِ موجود را فلج می‌کرد و موجب می‌شد دست‌اندرکاران بیش از‌ آن‌که در اندیشهِ ساختنِ بُرج باشند، به ساختِ شهرِ کارگران بپردازند. گروه کارگران هر منطقه‌ای در تلاش بود برایِ خود، زیباترین قرارگاه را برپا کند. این امر موجب شد اختلافاتی بروز کند و این اختلافات تا حدِّ کشمکش‌هایِ خونین بالا گرفت.

دامنهِ این کشمکش‌ها دیگر هرگز فرو ننشست و این خود دلیلی شد که رهبران بگویند ساختِ بُرج به علّتِ فُقدانِ تمرکز لازم، بسیار به‌کُندی صورت بگیرد یا ترجیحاً تا زمانِ برقراریِ صلحِ همگانی به تعویق بیُفتد. امّا در این میان، مردم وقتِ خود را تنها صرفِ کشمکش نمی‌کردند، بلکه در وقفه‌هایی که پیش می‌آمد به کارِ زیباسازیِ شهر هم همّت می‌گماشتند و متأسفانه این خود موجبِ بروزِ رَشک و حَسَدِ تازه و درنتیجه، درگیری‌هایِ بیشتر می‌شد.

زندگیِ نسلِ نخستین این‌گونه به سر آمد، ولی نسل‌هایِ بعدی هم وضعی جُز این نداشتند. از این رهگذر فقط مهارتِ صنعت‌گران روزبه‌روز اوجِ بیشتر می‌گرفت و این خود، زمینهِ کشمکشِ بیشتر را فراهم آورد. گذشته از این، نسلِ دوّم یا سوّم به بی‌هودگیِ ساختِ بُرجی به بُلندایِ آسمان پِی بُرد؛ ولی دیگر مردم بیش از آن با هم درآمیخته بودند که بتوانند شهر را ترک کنند.

تمامیِ افسانه‌ها و سرودهایی که در این شهر پدید آمده است، آکنده از تمنّایِ فرارسیدنِ روز معهودی است که در آن روز شهر با پنج ضربهِ پی‌درپیِ مُشتی غول‌آسا در هم فروریخته شود. هم از این روست که بر بیرقِ شهر مُشتی را نقش زده‌اند.

بازگشت به صفحه اصلی

توصیه به سوارکاران

توصیه به آقایان سوارکار

فرانتس کافکا

اگر خوب فکرکنی، می‌بینی هیچ چیز نمی‌تواند انسان را وسوسه کند که در مسابقهِ‌ِ اسب‌دوانی نفرِ اوّل شود.

وقتی ارکستر شروع به نواختن می‌کند، شور و شوقِ کسبِ عنوان بهترین سوارکارِ کشور بیش از آن است که صبحِ روزِ بعد مایهِ پشیمانی نشود.

بی‌شک حسادتِ حریفان، آدم‌هایی دغل‌باز و بانفوذ، به هنگامِ عبور از میانِ صفِ به‌هم فشردهِ تشویق‌کنندگان آزارمان می‌دهد، آن هم پس از پشتِ سرگذاشتنِ آن پهنه‌ای که خیلی زود در برابرِمان خالی و خلوت شد و دیگر کسی را جلویِ خود ندیدیم، مگر معدود سوارکارانی که با جُثه‌ای کوچک، یکی‌دو دور عقب‌تر از ما، به سویِ حاشیهِ افق می‌تاختند.

بسیاری از دوستان با شتاب می‌روند که بُردِ خود را وصول کنند و فقط از کنارِ باجه‌هایی در فاصلهِ دور، سر بر‌می‌گردانند و به نشانِ تشویق رو به ما های‌وهویی می‌کنند. بهترین دوستان هم که اصلاً رویِ اسبِ ما شرط‌بندی نکرده‌اند، چون می‌ترسیدند مبادا در صورتِ باخت از ما دل‌گیر شوند. ولی حالا که اسبِ ما اوّل شده است و آن‌ها چیزی نبرده‌اند، وقتی از کنارِشان می‌گذریم ترجیح می‌دهند سربرگردانند و جایگاهِ تماشاچیان را نگاه کنند.

رُقبا در پُشتِ سر، قُرص و محکم، رویِ زین‌ها نشسته‌اند و به بلایی که به‌سرشان آمده و این اِجحافی که در حقِّ‌شان رفته فکر می‌کنند. سپس چهره‌ای شاداب به خود می‌گیرند، چنان که گویی قرار است پس از این مسابقهِ بچّه‌گانه، مسابقه‌ای جدّی آغاز شود.

سوارکارِ برنده در نظرِ بسیاری از بانوان موجودی حقیر می‌نماید، زیرا بیش از اندازه به خود می‌بالد و نمی‌داند که با این همه دست‌فشردن‌ها، خبردار ایستادن‌ها، تعظیم و تکریم‌ها، و از دور سلام گفتن‌ها چه کند. در‌حالی‌که بازندگان لب فرو بسته‌اند و گردنِ اسب‌هایِ خود را که اغلب شیهِه می‌کشند، نوازش می‌کنند.

و سرانجام این‌که، آسمان تیره‌ و تار شده است و اکنون بارش آغاز خواهد شد.

بازگشت به صفحه اصلی

شمشیر

شمشیر

Sword The

فرانس کافکا

ترجمه اول

با دو تن از دوستان قرار گذاشته بودم یكشنبه به گردش برویم. امّا در ساعتِ مقرر به گونه‌ای نامنتظر خواب ماندم. دوستانم كه مرا همیشه فردی وقت‌شناس دیده بودند، از چنین غیبتی شگفت‌زده شدند، به خانه‌ای كه در آن زندگی می‌كردم آمدند، مدتی در برابر خانه انتظار کشیدند، سپس از پله‌ها بالا آمدند و در زدند.

هراسان به خود آمدم، از تخت بیرون پریدم و به چیزی جز این توجه نداشتم که هر چه زودتر آماده شوم. سرانجام وقتی لباس به تن از در بیرون آمدم، دوستانم وحشت‌زده از برابرم پس نشستند. فریاد زدند: پشت سرت چه شده؟‌

از لحظهِ بیداری احساس می‌کردم چیزی مانع از آن است که سرم را عقب بدهم. دست به سوی آن بردم. همین‌که در پَسِ سر دستهِ شمشیری را در دست گرفتم، دوستانم که کمی بر خود مسلّط شده بودند، بلافاصله فریاد زدند: مواظب باش زخمی نشوی.

نزدیک‌تر آمدند، وارسی‌ام کردند، مرا به درون اتاق و جلوی آینهِ گنجه بردند و بالاتنه‌ام را لُخت کردند. شمشیری بزرگ و قدیمی متعلّق به سلحشوران با دسته‌ای صلیب‌مانند تا قبضه در پشتم فرو شده بود، ولی تیغهِ آن به گونه‌ای باورنکردنی دقیقاً میانِ پوست و گوشت به جلو خلیده بود بی‌آن‌که جراحتی به بار بیاورد. حتی در پسِ گردن، در نقطه‌ای که فرو شده بود، زخمی وجود نداشت. دوستان اطمینان دادند که شکافِ لازم برای عبورِ تیغه بی‌کم‌ترین جراحت و خون‌ریزی ایجاد شده است. سپس وقتی بالایِ صندلی رفتند و شمشیر را آرام و آهسته ، میلی‌متر به میلی‌متر بیرون کشیدند، باز خونی جاری نشد و شکافِ پسِ گردنم سر به هم آورد، به گونه‌ای که تنها دَرزی ناچیز باقی ماند.

دوستان خنده‌کنان گفتند: بگیر، این هم شمشیرت.

و آن را به دستم دادند. با هر دو دست آن را سبک‌سنگین کردم، سلاحِ گران‌بهایی بود، بی‌شک جنگ‌جویانِ صلیبی از آن استفاده کرده بودند.

به‌راستی چه کسی می‌گذارد سلحشوران قدیمی در خوابِ این و آن پرسه بزنند،‌ بی‌کم‌ترین احساسِ مسولیت شمشیرِ خود را تاب بدهند، آن را در تنِ خُفتگانِ بی‌گناه فرو کنند و فقط از آن روی، جراحاتِ کاری به بار نیاورند که سلاح‌هایِ‌شان ظاهراً بر بدن‌هایِ زنده می‌لغزد و فزون بر این دوستانِ باوفا پشتِ در ایستاده‌اند و به قصدِ یاری در می‌زنند؟ترجمه دوم

با دو نفر از دوستانم قرار گذاشته بودیم که روزهایِ یک‌شنبه به گردش برویم. امّا آن‌روز یک‌شنبه من نتوانستم به‌موقع از خواب بیدار شوم. دوستانم که وقت‌شناسیِ مرا می‌دانستند از نرفتنم متعجب شدند و به درِ خانه‌ام آمدند. مدتی انتظار کشیدند، و سرانجام از پله‌ها بالا آمده درِ اتاقِ مرا زدند. من از شنیدنِ صدایِ در، از خواب پریدم و از رختخواب بیرون جَستم. در این فکر بودم که هرچه زودتر برایِ رفتن حاضر شوم. با عجله لباس پوشیدم و در را باز کردم. دوستانم تا مرا دیدند از تعجب عقب رفتند و در چهره‌شان آثارِ وحشت نمودار شد. هر دو باهم فریاد کشیدند: در پشتِ سرِ تو چیست؟

به یادم آمد که هنگامِ بیدار‌شدن حس کردم چیزی مانع از آن‌ست که سَرم را به عقب خَم کنم. این بود که به پشتِ گردنم دست بُردم تا بدانم چیست. و در این لحظه بود که دوستانم دوباره فریاد برآوردند: مواظب‌باش دستت را نبُرَد!

در پشتِ سرم دستهِ شمشیری را گرفتم. دوستانم پیش آمدند، خوب نگاه کردند، بعد مرا به داخلِ اتاق بردند و برابرِ آینه‌ای که رویِ قفسه بود، تا نیمهِ بدن برهنه‌ام کردند. یک شمشیرِ بزرگِ قدیمی که دسته‌ای به شکلِ صلیب داشت و به کارِ شمشیربازان می‌خورد، تا دسته در پشتم فرورفته بود؛ امّا تیغهِ آن طوری بین پوست‌وگوشت جا گرفته بود که زخمی بوجود نیامده بود. حتی اثری هم، جز یک اثرِ خُشک و سالم در محل فروشدن شمشیر در پشت گردنم ایجادشده بود، دیده نمی‌شد. دوستانم گفتند از شکافی که تیغهِ شمشیر به‌وجود آورده، حتی یک قطره خون هم بیرون نزده است. من رویِ صندلی ایستادم و دوستانم به‌آهستگی و با دقتِ تمام آن‌را از پُشتم بیرون کشیدند. یک قطره خون هم بیرون نزد و شکافِ گردنم هم به‌طورِ استثنائی رویِ پوست به‌هم‌رفت.

دوستانم شمشیر را به‌جانبِ من دراز کردند و فریاد کشیدند: بفرما، این هم شمشیرت!

من شمشیر را دودستی گرفتم و آن را سبک‌سنگین کردم، شمشیری بود بسیار عالی؛ اگر در جنگ‌هایِ صلیبی به دستِ جنگ‌جویان افتاده بود، خیلی به دَردِشان می‌خورد.

چه کسی به شوالیه‌هایِ روزگارِ گذشته اجازه می‌دهد که در دنیایِ خواب به‌گردش درآیند و با حرکت دادنِ شمشیرهایِ‌شان،بدونِ هیچ‌گونه نگرانی، بدنِ کسانی را که به خوابِ ناز فرورفته‌اند سوراخ کنند؟

اگر شمشیرهایِ‌شان زخم‌هایِ سختی ایجاد نمی‌کند، علّتش آن‌ست که سلاحِ‌شان رویِ بدن زندگان می‌لغزد… و باز به این علّت است که دوستانِ صمیمیِ انسان پشتِ در ایستاده‌اند تا از رویِ مروّت و جوان‌مردی آن را بکوبند!

بازگشت به صفحه اصلی

در مستعمره مجازات

در مستعمره مجازات

In the Penal Colony

In the Penal Settlement

فرانتس کافکا

ترجمه: عزیز حکیمی‌

افسر به مسافر که با نوعی تحسین به‌دستگاه خیره شده بود، گفت: «وسیلهِ غریبی‌ست.» خودِ افسر البته کاملاً با دستگاه و نحوهِ کارِ آن آشنا بود. به‌نظر می‌رسید که مسافر به دعوتِ فرمانده فقط از سرِ ادب پاسخ داده بود. از او خواسته شده بود که در مراسمِ اجرایِ حکمِ اعدامِ یک سربازِ محکوم به سرپیچی از دستور و توهین به مافوقش حضور یابد. دل‌چسبی به تماشایِ مراسمِ اجرایِ اعدام نسبت به گذشته، اُفت کرده بود؛ حتّی در خودِ مستعمره.

حدّاقل این‌جا، در این درّهِ کوچکِ عمیق و ماسه‌ای، که از هر طرف توسطِ دشت‌هایِ لَم‌یَزرع احاطه شده بود، علاوه بر افسر و مسافر، مردِ محکوم، که نگاهی تُهی، دهانی گُشاد و مو و صورتی ژولیده داشت، یک سرباز نیز آن‌جا بود. پاها، مچ‌ها و گردنِ محکوم با زنجیر بسته شده بود و این زنجیرها از طریقِ حلقه‌هایِ‌شان به یکدیگر وصل بود. زنجیرِ کلفت و سنگینی که سرباز سرِ آن‌را نگه‌داشته بود نیز، به‌زنجیرهایِ اوّلی متّصِل بود. مردِ محکوم قیافهِ تسلیم‌آمیزِ سگ‌مانندی به‌خود گرفته بود، طوری‌که به‌نظر می‌رسد که حتّی اگر کسی می‌توانست او را آزاد کند که در دشت‌هایِ اطراف برایِ خودش پرسه بزند، فقط یک‌سوت در هنگام آغازِ حکمِ اعدام کافی بود که برگردد.مسافر علاقهِ چندانی به‌دستگاه نشان نمی‌داد. در مدتی‌که افسر سرگرمِ آماده‌کردنِ مراحِلِ نهاییِ دستگاه بود، مسافر مدام پشتِ سرِ مردِ محکوم، که تقریباً به صورت محسوسی بی‌تفاوت بود، این‌سوو‌آن‌سو قدم می‌زد. افسر، گاهی زیرِ دستگاه می‌خزید که در عمقِ زمین قرار داشت و گاهی از نردبانی‌که کنار آن بود، بالا می‌رفت تا قسمت‌هایِ بالاییِ دستگاه را وارسی کند. این‌کارها را می‌شد به‌یک مکانیک واگذار کرد، امّا افسر با اشتیاقی فراوان خودش همهِ آن‌ها را انجام می‌داد. شاید به‌این دلیل که او دل‌چسبیِ به‌خصوصی به‌این دستگاه داشت و شاید هم دلیلِ دیگری داشت که به کسِ دیگری برایِ انجام آن‌کارها اعتماد نکند. سرانجام افسر از نردبان پایین آمد و فریاد زد: «حالا آماده است.» به گونه‌ای غیرعادی خسته بود؛ با دهانِ باز نفس می‌کشید و دو دستمال ظریفِ زنانه را زیرِ یقهِ یونیفورمش دورِ گردنش جای‌داده بود.

مسافر برخلافِ انتظارِ افسر، به جایِ این‌که در موردِ دستگاه بپرسد، به‌او گفت: «این یونیفورم‌ها برای‌ مناطقِ استوایی بیش‌ازحد سنگین است!»

افسر پاسخ داد: «درست می‌فرمایید» و بعد در‌حالی‌که روغن و گریسِ رویِ دست‌هایِ کثیفش را در سطلِ آبی که از قبل آماده بود،می‌شُست، ادامه داد: «امّا این یونیفورم‌ها بویِ وطن می‌دهد و ما نمی‌خواهیم سرزمینِ‌مان را از دست بدهیم.» بعد فوراً اضافه کرد: «حالا نگاهی به دستگاه بیندازید.» دست‌هایش را با حوله خشک کرد و با اشاره به بخشی از دستگاه گفت: «تا حالا برخی کارها را باید با دست انجام می‌دادم، امّا از این‌به‌بعد دستگاه باید خودش به صورتِ مستقل کار کند.»

مسافر سرش را تکان داد. افسر که گویا می‌خواست از خود در برابرِ هرگونه اتفاقِ غیرمنتظره‌ای رفع مسئولیت کند، افزود: «البته، خرابی همواره ممکن است رُخ دهد. امیدوارم امروز مشکلی پیش نیاید، ولی در هر صورت باید آمادگی داشته باشیم. این دستگاه قرار است برایِ دوازده ساعت بدونِ وقفه کار کند. اگر هرگونه خرابی پیش آید، احتمالاً بسیار جزیی خواهد بود و ما همان موقع به‌آن رسیدگی خواهیم کرد. نمی‌خواهید بنشینید؟»

افسر یک صندلیِ حصیری را از انبوه صندلی‌هایِ مشابه بیرون کشید، آن‌را کنار گودال نزدیک ماشین گذاشت و به مسافر تعارف کرد که بنشیند. مسافر نتوانست رد کند و روی صندلی نشست و نگاهی به داخل گودال انداخت که چندان عمیق نبود. در یک طرف گودال خاكِ برداشته شده به صورت دیواری درآمده بود. در طرف دیگر آن دستگاه قرار داشت.

… ادامه داستان …