آب زندگی

آب زندگی

صادق هدایت

یكی بود یكی نبود، غیر از خدا هیشكی نبود. یك پینه‌دوزی بود سه تا پسر داشت: حسنی قوزی و حسینی كچل و احمدك. پسرِ بزرگش حسنی دعا‌نویس و معركه‌گیر بود، پسرِ دوم حسینی، همه‌كاره و هیچ‌كاره بود، گاهی آبِ‌حوض می‌كشید، یا برف پارو می‌كرد و اغلب ول می‌گشت. احمدك از همه كوچك‌تر، سری‌به‌راه و پائی‌به‌راه بود و عزیزدُردانهِ باباش بود، تویِ دكانِ عطاری شاگردی می‌كرد و سرِ ماه مُزدش را می‌آورد به باباش می‌داد. پسر بزرگ‌ها كه كارِ پا‌به‌جائی نداشتند و دستشان پیشِ پدرشان دراز بود، چشم نداشتند كه احمدك را بینند.

دست بر قضا زد و تویِ شهرشان قحطی افتاد. یك روز پینه‌دوز پسرهایش را صدا زد و به‌شان گفت: «می‌دونین چیه، راس‌وپوس‌كندش اِینه كه كار‌و‌كاسبیِ من نمی‌گرده، تو شهر هم گرونی افتاده، شماهام دیگه از آب‌و‌گل دراومدین و احمدك كه از همه‌تون كوچك‌تره ماشالله پونزه سالشه. دسِّ خدا به‌همراتون، برین روزی‌تون‌و دربیارین و هر كدوم یه كاروكاسبی یم یاد بگیرین. من این گوشه واسه خودم یه كروكری می‌كنم. اگه روز و روزگاری كاربارِتون گرفت و دماغِ‌تون چاق شد كه چه بهتر، به منم خبر بدین و گرنه برگردین پیشِ خودم یه لقمه نون داریم با هم می‌خوریم.»

بچه ها گفتند”«چشم بابا جون!»

پینه‌دوز هم به‌هر نفری یك گرده نان و یك كوزه آب داد و روی‌شان را بوسید و روانه‌شان كرد. سه برادر راه افتادند، تا سو به‌چشم‌شان بود و قوّت به‌زانویشان همین‌طور رفتند و رفتند تا اینكه خسته‌و‌مانده سرِ یك چهارراه رسیدند. رفتند زیرِ یك درختِ نارون نشستند كه خستگی در كنند، احمدك از زورِ خستگی خوابش بُرد و بی‌هوش و بی‌گوش زیرِ درخت افتاد. برادر بزرگ‌ها كه با احمدك هم‌چشمی داشتند و به‌خونش تشنه بودند، ترسیدند كه چون از آن‌ها با كفایت‌تر بود سنگِ جلوی پایشان بشود و به‌كارشان گراته {گره ،پیچ} بیاندازد. با خودشان گفتند: «چطوره كه شرِّ اینو از سرِ خودمان وا كنیم؟»

كت‌های او را از پشت محكم بستند و كِشان‌كِشان بردند توی یك غارِ دراز تاریك انداختند. احمدك هر چه عِزّ‌و‌چِز كرد به‌خرجشان نرفت و یك تخته‌سنگِ بزرگ هم آوردند ودر دهنهِ غار انداختند. بعد هم به پیرهن احمدك خونِ كفتر زدند، دادند به‌یك كاروان كه از آنجا می‌گذشت و نشانی دادند كه آن‌را به پینه‌دوز بدهد و بگوید كه احمدك را گرگ پاره كرده و راهشان را كشیدند و رفتند سرِ سه‌راهه و پِشك انداختند، یكی از آن‌ها به‌طرف مشرق رفت و یكی هم به‌طرفِ مغرب.

٭٭٭

از آن‌جا بشنو كه حسنی با قوزِ رویِ كولش رفت‌و‌رفت تا همهِ آب‌و‌نانش تمام شد، تنگِ غروب از تویِ یك جنگل سر‌در‌آورد، از دور یك شعلهِ آبی به‌نظرش آمد، رفت جلو دید یك آلونكِ جادوگر است. به پیرزنی كه آنجا نشسته بود سلام كرد و گفت: «ننه جون! محضِ رضایِ خدا به‌من رحم كنین. من غریب و بی‌كسم، امشب این‌جا یه‌جا و منزل به‌من بدین كه از گشنگی و تشنگی دارم از پا در می‌یام.»

ننه پیروك جواب داد: «كی‌یه كه یه نفر بی‌كار و بی‌عارِ مثه توِ قوزی رو مهمون بكنه؟ امّا دلم برایت سوخت، اگه یه كاری بِهت می‌گم برام بكنی، تورو نگه می‌دارم.»

حسنی هولكی گفت: «به‌چشم، هركاری كه بگین حاضرم.»

– از تهِ چاهِ خُشكی كه پشتِ خونمه، یه شمع اون‌تو افتاده بیرون بیار، این شمع شعلهِ آبی داره و خاموش نمی‌شه.»

پیرزن به‌او آب‌و‌نان داد و بعد هم با هم رفتند. پشتِ آلونك حسنی را تویِ یك زنبیل گذاشت و تو چاه كرد. حسنی شمع را برداشت و به پیرزن اشاره كرد كه بالا بكشد. پیرزن ریسمان را كشید همین‌كه دمِ چاه رسید، دستش را دراز كرد كه شمع را بگیرد. حسنی را می‌گوئی شكّ‌اش ورداشت و گفت: – نه حالا نه. بگذار پام رو زمین برسه آنوقت شمع رو می‌دهم.

پیرزنی‌كه اوقاتش تلخ شد، سرِ ریسمان را ول كرد، حسنی تِلپّی افتاد پائین. امّا صدمه‌ای ندید و شمع می‌سوخت. ولی به‌چه دَردِ حسنی می‌خورد؟ چون می‌دید كه باید توی این چاه بمیرد. تو فكر فرو رفت و بعد از جیب‌اش یك چُپُق درآورد و گفت: آخرین چیزی‌س كه واسم مانده! چپقش را با شعلهِ آبیِ شمع چاق كرد و چند تا پك زد. تویِ چاه پُر از دود شد. یك‌مرتبه دید یك دیبك سیاه و كوتوله دست‌به‌سینه جلوش حاضر شد و گفت: – چه فرمایشی‌ه؟

حسنی جواب داد: تو كی هسی؟ جِنّی، پَری هستی یا آدمی‌زادی؟

– من كوچیك و غلامِ شما هسم.

– اول كمك كن من برم بالا، بعد هم پول و زال و زندگی می‌خوام.

دیبه حسنی را كول كرد و بیرونِ چاه گذاشت بعد بِهِش گفت: -اگه پول و زال و زندگی می‌خواهی این راهش‌ه، برو! به‌شهری می‌رسی و كارِت بالا می‌گیره، امّا تا می‌تونی از آبِ زندگی پرهیز بكن!… و با دست‌ِش به‌طرفی اشاره كرد. حسنی دست‌پاچه شد، شمع از دستش وِل شد و دوباره اُفتاد تویِ چاه. نگاه كرد دید دیبكه غیبش زده، مثلِ این‌كه آب شده و به‌زمین فرو رفته.

حسنی تویِ تاریكی از همان راهی كه دیبكه بهش نشان داده بود همین‌طور رفت. كلّهِ سَحَر رسید به‌یك شهری كه كنارِ رودخانه بود. دید همهِ مردم آن‌جا كورند. پایِ رودخانه گرفت نشست، یك‌مُشت آب به‌صورتش زد و یك‌مُشت آب هم خورد. از یك‌نفر كور كه نزدیك‌اش بود پرسید: -عمو جان! این‌جا كجاس؟

او جواب داد: مگه نمی‌دونی! این‌جا كشورِ زرافشونه!

حسنی گفت: محضِ رضایِ خدا، من غریبم، از شهر دوردسی می‌یام، راه به‌جایی ندارم. یه چیزِ خوراكی به‌من بده؟

آن‌مرد جواب داد: این‌جا به‌كسی چیزِ مُفت نمی‌دن. یه‌مُشت از ریگِ این رودخونه بده تا نونت بدم.

حسنی دست كرد زیر ماسهِ رودخانه، دید همه خاك طلاست. ذوق كرد، یك مُشت به‌آن مرد داد و نان گرفت و خورد و توی جیب‌های‌اش را هم پُر از خاكِ طلا كرد و راه‌اش را كشید و رفت طرفِ شهر. همین‌كه رسید، دید شهر بزرگی است، امّا همهِ شهر مثلِ آغُل گوسفند گُنبدگُنبد روی‌ِهم ساخته شده بود و مردمش چون كور بودند یا در شكافِ غارها و یا زیرِ این گنبدها زندگی می‌كردند و شب‌و‌روز برای‌شان یك‌سان بود و حتی یك دانه چراغ در تمامِ شهر روشن نمی‌شد. اعلان‌هایِ دولتی و رساله‌ها با حروف برجسته رویِ مقوّا چاپ می‌شد و همهِ مردم با قیافه‌های اخم‌آلودِ گرفته و لباس‌هایِ كثیف بد‌قواره و چشم‌های وَرَم‌كرده مثلِ كِرم درهم می‌لولیدند. از یك‌نفر پرسید: -عمو جان! چرا مردم این‌جا كورن؟

آن مرد جواب داد: -این سرزمین خاكش مخلوط با طلاس و خاصیت‌اش اینه كه چشم‌رو كور می‌كنه. ما چشم‌به‌راهِ پیغمبری هستیم كه می‌باس بیاد و چشم‌هایِ ما رو شفا بده. اگر چه همه‌مون پُرمال و مكنت هسیم. اما چون چش نداریم آرزو می‌كنیم كه گدا بودیم و می‌تونسیم دنیا را ببینیم. به‌این‌جهت خجالت‌زده گوشهِ شهرِ خودمون مونده‌ایم.

حسنی را می‌گوئی، چشده‌خور شد. با خودش گفت: این‌هارو خوب می‌شه گولشون زد و دوشید، خوب چه عیب داره كه من پیغمبرشون بشم؟… رفت بالایِ منبر كه كُنجِ میدان بود و فریاد كشید: -آهای مردمون! بدونین كه من همون پیغمبرِ موعودم و از طرفِ خدا آمدم تا به‌شما بشارتی بدم. چون خدا خواسه كه شما رو به‌محلت امتحون در بیاره، شما رو از دیدنِ این دنیایِ دون محروم كرده تا بتونین بیشتر جستجویِ حقایق‌رو بكنین و چشمِ حقیقت‌بین شما واز بشه. چون خودشناسی، خداشناسی‌ست. دنیا سرتاسر پُر از وسوسهِ شیطونی و موهومات‌ه، همون‌طور كه گفتن: دیدنِ چشم و خواستنِ دل. پس شما كه نمی‌بینین از وسوسهِ شیطونی فارغ هسین و خوش و راضی زندگی می‌كنین و با هر بدی می‌سازین. پس بُردبار باشین و شكرِ خدا را به‌جا بیارین كه این موهبت عُظما رو بشما داده! چون این دنیا موقتی و گُذَرَنده‌س. امّا اون دنیا همیشه‌گی و ابدی‌س و من برای راهنمائی‌ه شماها اومدم.

مردم دسته‌دسته به‌او گرویدند و سَر‌سپُردند و حسنی هم برای پیشرفتِ كارِ خودش هر روز نطق‌هایِ مفصلی در بابِ جنّ‌و‌پری و روزِ پنجاه‌هزار‌سال و بهشت‌و‌دوزخ و قضا‌و‌قدر و فشارِ قبر و از این‌جور چیزها برای‌شان می‌كرد و نطق‌های او را با حروف برجسته رویِ كاغذ مقوّائی می‌انداختند و بینِ مردم منتشر می‌كردند. دیری نكشید كه همهِ اهالیِ زرافشان به‌او ایمان آوردند و چون سابقاً اهالی چندین‌بار شورش كرده بودند و تَن به‌ طلا‌شوئی نمی‌دادند و می‌خواستند كه معالجه شوند، حسنی قوزی همه آن‌ها را به‌دین وسیله رام و مطیع كرد و از این راه منافع هنگفتی عایدِ پولدارها و گردن‌كلفت‌های آنجا شد. كوسِ شُهرت حسنی در شرق و غرب پیچید و بزودی یكی از مُقَربان و حاشیه‌نشین‌های دربارِ پادشاهِ كوران شد.

در ضمن قرار گذاشت همه مردم مجبور به‌جمع كردنِ طلا بشوند و هر نفری از درِ خانه تا كنارِ رودخانه زنجیری به‌كمرش بسته بود. صبح آفتاب‌نزده ناقوس می‌زدند و آنها گروه‌گروه و دسته‌دسته به طلاشوئی می‌رفتند و غروبِ آفتاب كارِ خودشان را تحویل می‌دادند و كورمال‌كورمال سرِ زنجیر را می‌گرفتند و به خانه‌شان برمی‌گشتند. تنها تفریح آنها خوردنِ عرق و كشیدنِ بافور شده بود و چون كسی نبود كه زمین را كشت و درو بكند، با طلا غلّه و تریاك و عرقِ خودشان را از كشورهایِ همسایه می‌خریدند. از این جهت زمین بایر و بی‌كار افتاده بود و كثافت و ناخوشی از سرِ مردم بالا می‌رفت.

گرچه در اثر خاكِ طلا چشم‌های حسنی اول زخم شده و بعد هم نابینا شد، اما از حرصِ جمع‌كردن طلا خسته نمی‌شد. روزبه‌روز پیازش بیشتر كونه می‌كرد و مال و مكنت‌ش در كشورِ كوران زیادتر می‌شد و در همهِ خانه‌ها عكسِ برجستهِ حسنی را به‌دیوارها آویزان كرده بودند. بالاخره حسنی مجبور شد كه یك‌جُفت چشم مصنوعی بسیار قشنگ به‌چشمش بزند! امّا درعوض رویِ تختِ طلا می‌خوابید و رویِ قوزش داده بود یك ورقهِ طلا گرفته بودند و تویِ غرابه‌هایِ طلا شراب می‌خورد و با دستگاهِ وافورِ طلا بافور می‌كشید و با لوله هنگ طلا هم طهارت می‌گرفت و شبی یك صیغه برای‌ش می‌آوردند و شكرِ خدا را می‌كرد كه بعد از آن‌همه نكبت و ذلت به آرزویش رسیده است.

پدر و برادرها و زندگیِ سابق خودش و حتّی خواهشی كه پدرش از او كرده بود، همه به‌كُلّی از یادش رفت و مشغولِ عیش‌و‌عشرت و خودنمائی شد.حسنی را این‌جا داشته باشیم ببینیم چه به‌سرِ برادرِ كچلش حسینی آمد. حسینی هم افتان‌و‌خیزان از جادهِ مشرق راه افتاد، رفت‌رفت تا به یك بیشه رسید، از زورِ خستگی و ماندگی پایِ یك درخت دراز كشید و خوابش برد. دَم‌دَمه‌هایِ سحر شنید كه سه تا كلاغ بالایِ درخت با هم گفتگو می‌كردند. یكی از آنها گفت: -خواهر خوابیدی؟»

كلاغ دومی: -نه، بیدارم.

كلاغ سومی گفت: -خواهر چه خبر تازه داری؟

كلاغ اولی جواب داد: -اوه! اگه چیزایی كه ما می‌دونیم آدم‌ها می‌دونس‌ن! شاهِ كشورِ ماهِ تابون مُرده چون جانشین نداره فردا “باز” هوا می‌كنن. این “باز” رو سرِ هر كی نشس اون شاه می‌شه.

كلاغ دومی: -تو گمون می‌كنی كی شاه می‌شه؟

كلاغ اولی: -مردی كه پایِ این درخت خوابیده شاه می‌شه. امّا به‌شرطِ این‌كه گوسپند به‌سرش بكشه و واردِ شهر بشه. اون‌وقت “باز” می‌یاد رو سرش می‌شینه. اوّل چون می‌بینن كه خارجی‌س قبولش ندارن و تو یه اطاق حبس‌ش می‌كنن. می‌باس كه پنجره رو واز بكُنه، آن‌وقت دوباره “باز” از پنجره می‌یاد رو سرش می‌شینه.

كلاغ سومی: -پوه! شاهِ كشور كَرها!

كلاغ دومی: -می‌دونی دوایِ كَری اونا چیه؟

كلاغ سومی: -آب زندگی‌س. امّا اگه آبِ زندگی به‌مردم بدن و گوششون واز بشه، دیگه زیرِ بارِ ارباباشون نمیرن، این‌آیی رو كه می‌بینی به‌این درخت دار زدن می‌خواس‌ن گوش مردم‌و معالجه بكنن!… بعد غارغار كردند و پریدند.

حسینی كه چشم‌اش را باز كرد دید به‌درخت دو نفر آدم دار زده‌اند. از ترس‌اش پا شد به‌فرار. سرِ راه یك بُزغاله گیرآورد كه از گلّه عقب مانده بود. گرفت سرش را بُرید و شكنبه‌اش را درآورد به‌سرش كشید و راه‌ش را گز كرد و رفت. تنگِ غروب به‌شهر بزرگی رسید، دید آن‌جا هیاهو و غوغایِ غریبی است، تو دلش ذوق كرد و رفت كنار شهری تویِ یك خرابه ایستاد. یك‌مرتبه دید یك “بازِ” شكاری كه رویِ آسمان اوج گرفته بود پائین آمد و رویِ سرِ او نشست و كلّه‌اش را تویِ چنگال گرفت.

مردم به‌طرفش هجوم آوردند و هورا كشیدند و سرِ دست بلندش كردند. امّا همین‌كه فهمیدند خارجی است، او را بُردند در اطاقی انداختند و دَرَش را چِفت كردند. حسینی رفت پنجره را وا كرد و دوبار دیگر هم “باز” اوج گرفت و از پنجره آمد رویِ سرِ او نشست. مردم هم این سفر ریختند و او را بُردند تویِ یك كالسكهِ طلایِ چهار اسبه نشاندند و با دم و دستگاه او را به‌قصر باشكوهی بردند و در حمامِ بسیار عالی سر‌و‌تنش را شُستند، لباس‌هایِ فاخر و جبّه‌هایِ سنگین‌قیمت به‌او پوشاندند، بعد بُردَنش رویِ تختِ جواهر‌نگاری نشاندند، و یك تاج هم به‌سرش گذاشتند.

حسینی از ذوق تویِ پوستِ خودش نمی‌گنجید و هاج‌وواج دورِ خودش نگاه می‌كرد. تا یك نفر كور با لباسِ مُجلّلی آمد و رویِ زمین را بوسید و گفت: -خداوندگارا، قبلهِ عالم سلامت باشد! بنده از طرفِ همهِ حُضّار تبریك عرض می‌كنم!

حسینی سینه‌اش را صاف كرد و باد تویِ آستین‌ش انداخت و با صدایِ آمرانه گفت: -تو كی هستی؟

-قبلهِ عالم سلامت باشد! مردمانِ این كشور همه كر ولال هستند و من یك نفر خارجی از تُجارِ كشورِ زرافشانم و مأمورم تا مراسمِ شادباش را به‌حضورتان ابلاغ كنم.»

-این‌جا كجاس؟

دیلماج: -این‌جا را كشورِ ماهِ‌تابان می‌نامند.

حسینی گفت: -برو از قول من به‌مردم بفهمون و بِهِشون اطمینون بده كه ما همیشه به‌فكرِ اونا بودیم و اُمیدواریم كه زیرِ سایهِ ما وسایلِ آسایش‌شون فراهم بشه.

دیلماج گفت: قربان از حُسنِ نیات…

حسینی حرفش را بُرید: -بگو برن پِیِ كارشون، پُرچونگی هم موقوف. شنیدی؟ شومِ ما رو حاضر بكنن!

تاجرِ كور اشاره به‌طرفِ خوان‌سالار كرد و همه كُرنِش كردند و از در بیرون رفتند. خوان‌سالار‌باشی هم آمد جلو تعظیم كرد و اشاره به‌اطاق دیگری كرد. بعد پَس‌پَسكی بیرون رفت. حسینی پا شد خمیازه كشید و لبخندی زد و با خودش گفت: عجب كچلَ‌ك بازی‌ئی این احمق‌ها در آوردن! گمون می‌كُنن كه من عروسك‌شونم! پدری ازِشون در بیارم كه حظ بكُنن!… بعد در اطاق دنگالی وارد شد كه یك سفرهِ بلند به‌درازی اطاق انداخته بودند و خوراك‌هایِ رنگارنگ در آن چیده بودند. حسینی از ذوقش دورِ سفره رقصید و هولكی چند جور خوراك رویِ هم خورد و یك بوقلمون را برداشت به نیش كشید و چند تا قَدَح دوغ و افشُرده را بالایش سر‌كشید و به‌خواب‌گاه‌ش رفت.

فردا صبح حسینی نزدیكِ ظهر بیدار شد و بار داد. همه وزراء و امراء و دلقك‌هایِ درباری و اعیان‌و‌اشراف و ایلچی‌ها و تُجّار دنبالِ‌هم ریسه شدند، دسته‌دسته می‌آمدند و كُرنش می‌كردند و كنارِ دیوار ردیف خط كشیدند و با حركاتِ دست و چشم و دهن اظهار فروتنی و بندگی می‌كردند. اگر مطلبِ مُهم یا فرمانِ فوری بود كه می‌خواستند به‌صِحّه همایونی برسد، رویِ دفترچه یادداشت كه با خودشان داشتند می‌نوشتند و از لحاظِ حسینی می‌گذرانیدند، اما از آنجائی‌كه حسینی بی‌سواد بود، وزیرِ دستِ‌راست و وزیرِ دستِ‌چپش را از تُجارِ كورِ زرافشان انتخاب كرد تا جواب را زبانی به‌او بفهمانند و بَعد موضوع را با خودشان كنار بیایند.

چه دردِسرتان بدهم، آن‌قدر پیزر لایِ پالان حسینی گذاشتند و در چاپلوسی و خاكساری نسبت به‌او زیاده‌روی كردند و مُتملّق‌ها و شُعرا و فُضلا و دلقك‌ها و حاشیه‌نشین‌ها دمش را توی بشقاب گذاشتند و او را سایهِ خدا و خدایِ رویِ زمین وانمود كردند كه كم‌كم از رویِ حسینی بالا رفت. شكمش گوشتِ نو بالا آورد و خودش را باخت و گُمان كرد علی‌آباد هم شهری‌ست، به‌طوری‌كه كسی جرئت نمی‌كرد به‌او بگوید كه: بالایِ چشم‌ات اَبروست.

بعد هم بگیر و ببند راه انداخت و به‌زور دوستاق و گزمه و قراول چنان چشم‌زهره‌ای از مردم گرفت كه همهِ آن‌ها به‌ستوه آمدند. تمامِ اهالیِ كشورِ ماهِ‌تابان به‌كِشت و زرعِ تریاك و كشیدنِ عرقِ دو‌آتشه وادار شدند تا به‌این وسیله از كشورِ زرافشان طلا وارد كنند و به‌جایش عرق و تریاك بفروشند و پولش را حسینی و اطرافیان‌اش بالا بكشند.

مخلصِ كلام، مردم با فقر و تنگ‌دستی زندگی می‌كردند و كم‌كم مرضِ كوری از زرافشان به‌ماهِ‌تابان سرایت كرد و كَری هم از ماهِ‌تابان به كشورِ زرافشان سوغات رفت. حسینی هم گوشش سنگین و بعد كَر شد. امّا با چند نفر دلقكِ درباری و متملق و تجارِ كور كه هم‌دست‌ش بودند به لِفت‌ولِیس و عیش‌ونوش مشغول شدند. پدر و برادرها به‌كُلّی از یادش رفتند و خواهش پدر را هم فراموش كرد.

٭٭٭

حسینی را این‌جا داشته باشیم، ببینیم چه به‌سرِ احمدك آمد. جونم برای‌ِتان بگوید: احمدك با كُت‌هایِ بسته، بی‌هوش و بی‌گوش تویِ غار افتاده بود. طرفِ صبح كه نور ضعیفی از لایِ تخته‌سنگ تویِ غار افتاد یك‌مرتبه ملتفت شد كه كسی بازویش را گرفته تكان می‌دهد. چشم‌هایش را كه باز كرد دید كه یك درویش لَندَهور سبیل از بناگوش در‌رفته بالایِ سرش است. درویش گفت: -تو كجا این جا كجا؟

احمدك سَرگذشتِ خودش را برایش نقل كرد كه چطور پدرش آن‌ها را پِیِ روزی فرستاد و برادرهایش این بلا را به‌سرِ او آوردند. درویش بازوهایش را باز كرد و برای‌اش غذا آورد. احمدك خورد و به‌درویش گفت: -خوب حالا می‌خواهم برم پیشِ برادرام كمك‌شون كنم!

درویش جواب داد: -هنوز موقعش نرسیده، چون بی‌خود خودت رو لومیدی و گیرمی‌اندازی. اگه راس می‌گی برو به كشورِ همیشه باهار. آبِ زندگی را پیدا كن تا همهِ بدبخت‌ها رو نجات بدی.

– راهش كجاس؟

– نشونت می‌دم، آبِ زندگی پشتِ كوهِ قافه.

از گوشهِ غار یك نی‌لبك برداشت به‌او داد و گفت: -این‌و از من یادگار داشته باش!

احمدك نی‌لبك را گرفت، در بَغَل‌ش گذاشت و با هم از غار بیرون آمدند. درویش او را بُرد سرِ سه‌راهه و راهِ سومی را كه خیلی سنگلاخ و پَست‌و‌بلند بود بِهِش نشان داد. احمدك خداحافظی كرد و راه افتاد. رفت‌و‌رفت، در راه نی‌لبك می‌زد، پرنده‌ها و جانوران دورش جمع می‌شدند. تا نزدیكِ ظهر رسید پایِ یك درختِ چنارِ كُهن و با خودش گفت: «این‌جا یه چُرت می‌زنم و بعد راه می‌افتم!… فوراً به‌خواب رفت. مدتی كه گذشت از صدایِ خش‌و‌فشی بیدار شد. نگاه كرد بالایِ سَرش دید یك اژدها به چه گُندگی از درخت بالا می‌رفت و لانهِ مُرغی هم به‌درخت بود.

اژدها كه نزدیك می‌شد بچّه‌مرغ‌ها بنایِ داد‌و‌بیداد را گذاشتند و دید كه اژدها می‌خواست آن‌ها را بخورد. بلند شد یك تخته‌سنگ برداشت و به‌طرفِ اژدها پرتاب كرد. سنگ گرفت به‌سرِ اژدها زمین خورد و جابه‌جا مرد. هر سال كارِ اژدها این بود كه وقتی سیمرغ بچّه می‌گذاشت و موقعِ پروازِ بچه‌هایش می‌رسید، می‌آمد و همهِ آن‌ها را می‌خورد. امسال هم سرِ موقع آمده بود، امّا احمدك نگذاشت كه كارِ خودش را بكند. همین‌كه اژدها را كُشت، رفت دوباره دراز كشید و خوابش برد. بعد سیمرغ از بالایِ كوه بلند شد و چیزی برایِ بچه‌هایش آورد كه بخورند، دید یك‌نفر پائینِ درخت گرفته و خوابیده، دوباره به‌طرف كوه پرواز كرد و یك تخته‌سنگِ بزرگ رویِ بال‌اش گذاشت و آورد كه تویِ سرِ آن مرد بزند. با خودش خیال كرد: این همون كسی‌یه كه هر سال می‌یاد و بچه‌هایِ منو می‌بره، بی‌شك امسال واسه همین‌كار اومده. من الآن پدرش رو در می‌یارم!

سیمرغ نزدیكِ خانه كه رسید، درست میزان گرفت تا سنگ را رویِ سرِ احمدك بزند، فوراً بچه‌ها فهمیدند كه مادرشان چه خیالی دارد. دادوبیداد راه انداختند و بال زدند و فریاد كشیدند: ننه جون! دس نگهدار، اگه این مردك نبود اژدها ما رو خورده بود!

سیمرغ هم رفت و سنگ را دورتر انداخت. وقتی‌كه برگشت اوّل به بچه‌هایش خوراك داد، بعد بال‌اش را مثلِ چتر باز كرد و رویِ سرِ احمدك سایه انداخت تا به‌آسودگی بخوابد. خیلی از ظهر گذشته بود كه احمدك از خواب بیدار شد و سیمرغ بهش گفت: ای جوون، هر چی از من بخواهی بهت می‌دم. حالا بگو ببینم قصد كجا رو داری؟

– می‌خوام به‌كشور همیشه باهار برم.

– خیلی دوره، چرا اون‌جا می‌ری؟

– آبِ زندگی را پیدا كنم تا بتونم برادرام‌و نجات بدم.

– ها، این‌كار خیلی سخته. اوّل یه پَر از من بكَن و همیشه با خودت داشته‌باش، اگه روزی‌روزگاری به‌كمكِ من محتاج شدی به یك بهونه‌ای، چیزی می‌ری رویِ پشتِ‌بام و پَرِ من‌و آتیش می‌زنی، من فوراً حاضر می‌شم و تو رو نجات می‌دم. حالا بیا رو بال‌م بشین.

سیمرغ رویِ زمین نشست، احمدك یك پَر از بال‌اش كند و قایم كرد. بعد رفت رویِ بال‌هایِ سیمرغ گرفت نشست و او هم در هوا بلند شد.

وقتی‌كه سیمرغ احمدك را روی زمین گذاشت، آفتاب پشتِ قُلّهِ كوهِ قاف می‌رفت. در جُلگهِ جلوی او شهرِ بزرگی با دروازه‌هایِ با شكوه نمایان بود. سیمرغ با او خدانگه‌داری كرد و رفت.

تا چشم كار می‌كرد باغ و بوستان و سبزه و آبادی بود و مردمان سرزنده‌ای كه مشغولِ كِشت‌و‌درو بودند دیده می‌شدند. یا ساز می‌زدند و تفریح می‌كردند. جانورانِ آن‌جا از آدم‌ها نمی‌ترسیدند. آهو به‌آرامی چرا می‌كرد و خرگوش در دستِ آدم‌ها علف می‌خورد، پرنده‌ها رویِ شاخهِ درخت‌ها آواز می‌خواندند. درخت‌هایِ میوه از هر سو سر‌درهم كشیده بودند.

احمدك چند تا از آن میوه‌های آب‌دار كند و خورد. بعد رفت سرِ چشمه‌ای كه از زمین می‌جوشید. یك‌مُشت آب به‌صورتش زد. چشم‌اش طوری روشن شد كه باد را از یك‌فرسخی می‌دید. یك‌مُشت آب هم خورد گوشش چنان شنوا شد كه صدایِ عطسهِ پشه‌ها را می‌شنید. به‌طوری‌كه از زندگی مَست و سرشار شد كه نی‌لبك‌اش را درآورد و شروع به‌زدن كرد. دید یك گلّه گوسفند كه در دامنهِ كوه پخش‌و‌پلا بودند دورش جمع شد و دخترِ چوپانی مثلِ پنجهِ آفتاب كه به ماه می‌گفت تو در نیا كه من در آمدم. با گیسِ گلاب‌تونی و دندانِ مرواریدی دنبالِ گوسفندها آمد.

احمدك به‌یك نگاه یك‌دل نه، صددل عاشقِ دخترِ چوپان شد و از او پرسید: -اینجا كجاس؟

دختر جواب داد: اینجا كشورِ همیشه باهاره.

– من به‌سراغِ آبِ زندگی آمده‌ام، چشمه‌اش كجاس؟

دختر خندید و جواب داد: -همه‌یِه آب‌ها آبِ‌زندگی‌س، این آب چشمهِ مخصوصی نداره.

احمدك به‌فكر فرو رفت و گفت: حس می‌كنم….مثه چیزی كه عوض شدم. همه‌چیز این‌جا مثلِ این‌كه در عالمِ خوابه… چیزایی‌كه به‌چشم می‌بینم هیش‌وقت نمی‌تونستم باور كنم.

دختر پرسید: – مگه از كجا آمدی؟

احمدك سرگُذشتِ خودش را از سیر‌تا‌پیاز نقل كرد و گفت كه آمده تا آبِ‌زندگی واسه پدر و برادرهایش ببرد.

دختر دل‌اش به حالِ او سوخت و گفت: -این‌جا آبِ زندگی چشمیه مخصوصی نداره. فقط در كشورِ كَرها و كورها این لقب‌و به آبِ این‌جا دادن، امّا اگه برادرات حسِّ آزادی ندارن، بی‌خود وختِ خودت‌و تلف نكن، چون آبِ زندگی به‌دردِشون نمی‌خوره.

احمدك جواب داد: شاید هم كه اشتباه كرده باشم. از حرف‌هایِ شما كه چیزِ زیادی سَرَم نمی‌شه. همه‌چیز این‌جا مثه عالمِ خواب می‌مونه… وانگهی خسته و مونده هَسّم، باید برم شهر.

دختر گفت: تو جوونِ خوش‌قلبی هسّی. اگه مایل باشی منزلِ ما مثه منزلِ خودته.

احمدك را با خودش به‌منزل برد و به‌مادرش سفارش او را كرد. مادر دختر گفت: قدمِ شما رویِ چشم! بفرمایین مهمونِ ما باشین و خستگی در بكُنین.

روزبه‌روز عشقِ احمدك برایِ دخترِ چوپان زیادتر می‌شد و چند روز را به گَشت‌و‌گذار در شهر وَرگذار كرد، بعد بی‌كاری دلش را زد، بالاخره آمد به‌مادرِ دختر گفت: من خیال دارم یه كاری پیدا بكنم.

– چه كاره هسی؟

– هیچی! دو تا بازو دارم، هر كاری كه شما بگین.

– نه، هر كاری‌كه خودت دلت بخواد و بتونی از عهده‌اش بر بیائی.

احمدك فكری كرد و گفت: تو شهرِ پدرم شاگردِ عطار بودم و دواها رو می‌شناسم.

مادر دختر جواب داد: پس دَوا‌فروش سرِ گذرمون دنبالِ یه شاگرد می‌گشت، اگه می‌خوایی برو پیشش كار كُن.

احمدك گفت: البته. چه از این بهتر؟

مادر دختر گفت: حالا تو كه جوونِ تنبلی نیسّی و تن به‌كار می‌دی از این به‌بعد اگه می‌خوایی بیا همین‌جا با ما زندگی بكُن.

احمدك روزها می‌رفت پیشِ دوافروش كار می‌كرد و شب‌ها به‌خانهِ دخترِ چوپان برمی‌گشت. كم‌كم با سواد شد و كارِ مشتری‌هایِ دوافروش را راه می‌انداخت و كارش هم بهتر شد و حتّی چلینگری و نجّاری را هم یاد گرفت، چون پدرش نصیحت كرده بود كه یك كاروكاسبی هم بلد بشود. بعد سورِ بزرگی داد و دخترِ چوپان را به‌زنی گرفت و زندگیِ آزاد و خوشی با زن و رفقائی كه تازه با آن‌ها آشنا شده بود می‌كرد. امّا تنها دلخوری كه داشت این بود كه نمی‌دانست چه به‌سرِ پدر و برادرهایش آمده و همیشه گوش‌به‌زنگ بود و از هر مسافر خارجی كه واردِ كشورِ همیشه‌بهار می‌شد، پرسش‌هائی می‌كرد و می‌خواست از پدر و برادرهایش باخبر بشود، امّا همیشه تیرش به سنگ می‌خورد. تا این‌كه یك‌روز با یكی از مشتری‌هایِ كورِ دوافروش كه از كشورِ زرافشان آمده گرم گرفت و زیرِپاكِشی كرد. كوره به‌او گفت: كُفر نگو. زبونت‌و گازبگیر، این‌كه تو سراغش‌و می‌گیری حَسنی‌قوزی نیس، پیغمبرِ ماس. سالِ پیش بود به كشورِ زرافشان اومد و معجزه كرد، یعنی همهِ ما كه گمراه بودیم و از دردِ كوری رنج می‌كشیدیم نجات‌مون داد و به‌مون دل‌داری داد وعدیه بهشت داد و مارو از این خجالت بیرون آورد و همیه مردم از جون و دل برایش طلاشوری می‌كُنن. واسم‌ون وَعظ می‌كُنه و مارو راهنمائی می‌كُنه. حالا واسه این نیومدم كه چشمم‌و معالجه بكُنم و از آبِ زندگی این‌جا احتیاط می‌كنم. چون با خودم به‌اندازهِ كافی آب از كشورِ زرافشون آوردم، فقط اومدم یه‌جفت چشِ مصنوعی بگذارم… اشاره كرد به‌خیك‌چه‌ای كه به كمرش آویزان بود.

شستِ احمدك خبردار شد و فهمید كه حرفِ درویش راست بوده. دیگر صدایش را در نیاورد و از كسانِ دیگر هم جویا شد و فهمید حُسینی‌كچل هم در كشورِ ماهِ تابان مشغول چاپیدن و قتل‌و‌غارت مردُمان آن‌جاست و حرصِ طلا و مالِ دنیا همهِ این بدبخت‌ها را كور و اسیر كرده. به‌حالِ برادرهایش دل‌ش سوخت و با خودش گفت: باید بروم اونارو نجات‌شون بدم!

استادِ دوافروش كه آمد بِهِ‌ش گفت: رفیق بیشتر از یك‌ساله كه زیر دسِّ شما كار می‌كنم و از وختی‌كه در این كشور اومدم معنیِ زندگی و آزادی رو فهمیدم. بی‌سواد بودم باسواد شدم، بی‌هنر بودم چند جور هنر یاد گرفتم. كور و كر بودم چشم و گوشم در این‌جا واز شد، لذتِ تنفُّس در هوایِ آزاد و كار با تفریح رو این‌جا شناختم. اما قول دادم، یعنی پدرم از من خواهشی كرده، می‌باس به‌عهدِ خودم وفا كنم. این‌ه كه اجازهِ مرخصی می‌خوام.

استاد گفت: این‌كه چیزی نیس، مگه نمی‌دونی كه آبِ این‌جا رو تو كشورِ زرافشون و ماهِ تابون آبِ زندگی می‌گَند و علاجِ كوری و كری اوناس؟ یِه قُمقُمه از این آب با خودت ببر همه‌شون‌و شفا می‌دی. امّا كاری كه می‌خوایی بكُنی خطرناكه، چون كورها و كرها دشمنِ سرزمینِ همیشه‌بهارند و به‌خونِ مردُم‌ش تشنه هَسَّن. اون‌م واسیه این‌كه ما طلا و نقره رو نمی‌پرستیم و آزادونه زندگی می‌كنیم. امّا اونا به‌خیالِ خودشون اربابی و آقایی نمی‌كُنن مگه از دولتِ سرِ كوری و كری مردمون‌شون!

احمدك جواب داد: من اینا سَرَم نمی‌شه، می‌باس بِرم و نجات‌شون بدم.

تو جوونِ باهوشی هسّی. شاید كه بتونی. به‌هرحال من سدِّ راهِ تو نمی‌شم… روی‌اش را بوسید و او هم از استادش خدانگه‌داری كرد. بعد رفت رویِ زن‌و‌بچّه‌اش را هم بوسید و به‌طرفِ كشورِ زرافشون روانه شد.

آنقدر رفت و رفت تا رسید به‌سرحدِ كشورِ زرافشان. دید چند نفر قراول كور با زِره و كُلاه‌خُود و تیروكمانِ طلا آن‌جا دورِ هم نشسته بودند و بافور می‌كشیدند. از دور فریاد كردند: اوهوی ناشناس! تو كی هستی و برای چی اومدی؟

احمدك جواب داد: من یك‌نفر بنده خدا و تاجرِ طلا هسّم و اومدم تا به‌مذهبِ جدید ایمان بیاورم.

یكی از قراولان گفت: آفرین به‌شیرِ پاكی كه خورده‌ای، قَدَمت روچش!

احمدك به اولین شهری كه رسید دید مردم همه كور. كثیف و ناخوش و فقیر كنار رودخانه‌ای كه از بس‌كه خاكش را كنده بودند، گود شده بود، نشسته بودند و با زنجیرهایِ طلا به خانه‌شان كه كلبه‌هائی بیشتر شبیهِ لانهِ جانوران بود بسته شده بودند. با دست‌های پینه‌بسته و بازوانِ گل‌آلود از صبح تا شام زیرِ شلّاق كشیك‌چی هائی كه دائماً پاسبانی می‌كردند، طلا می‌شستند. زمین بایره افتاده بود، پرندگان گریخته بودند، درخت‌ها خُشكیده بود. تنها تفریحِ آن‌ها كشیدنِ وافور و خوردنِ عرق بود. دل‌اش به حالِ این مردم سوخت نی‌لَبَك‌ش را درآورد و یك آهنگی كه در كشورِ همیشه‌بهار یاد گرفته بود زد. گروهِ زیادی دورش جمع شدند. برای‌ش كیسه‌هایِ پُر از خاكِ طلا آوردند و به‌خاك افتادند و سُجده كردند. احمدك به آن‌ها گفت: من احتیاجی به طلایِ شما ندارم، بگذارید شما رو از زجر كوری نجات بدم، من از كشورِ همیشه‌بهار اومدم و آبِ زندگی با خودم آوردم.

در میان آنها ولوله افتاد، بالاخره دسته‌ای از آن‌ها حاضر شدند. احمدك هم قُمقُمه‌اش را درآورد و آبِ زندگی به‌چشم‌شان مالید، همه بینا شدند. همین‌كه چشم‌شان روشن شد از وضعِ فلاكت‌بارِ زندگیِ خودشان وحشت كردند و بنایِ مخالفت را با پول‌دارها و گردن‌كلفت‌هایِ خودشان گذاشتند. زنجیرها را پاره كردند، دادوقال بلند شد و نطق‌های حَسنی را كه با حروفِ برجسته منتشر شده بود سوزاندند. خبر به پایتخت رسید حسنی و شاه دست‌پاچه شدند. حسنی یادِ حرفِ دیبك تویِ چاه افتاد كه به‌او گفته بود: از آبِ زندگی پرهیز بكُن!

فوراً فرمان داد همه كسانی‌كه بینا شده‌اند و مخصوصاً آن كافرِ مُلحدی كه از كشورِ همیشه‌بهار آمده تا مردم را از راهِ دنیا و دین گُمراه كند بگیرند و شمع‌آجین بكنند و دورِ شهر بگردانند تا مایهِ عبرتِ دیگران شود. در كوچه و بازار جارچی اُفتاد كه هر حلال‌زاده‌ای شیر‌پاك‌خورده‌ای احمدك را بگیرد و به‌دستِ گزمه بدهد پنج اشرفی گرفتنی باشد!

از قضا كسی كه احمدك را گرفت، یك تاجرِ كَرِ برده‌فروش از اهلِ كشورِ ماهِ‌تابان بود. همین‌كه دید احمدك جوانِ قُلچماقی است، به جوانیِ او رَحم آورد و بعد هم طَمَعَ‌ش غالب شد، چون دید ممكن است خیلی بیشتر از پنج اشرفی برای‌ش مُشتری پیدا كند. این شد كه صدایَش را در نیاورد و فردایِ آن روز احمدك را برای فروش با غلام‌ها و كنیزها و كاكا‌سیاها و دده‌سیاها به بازارِ برده‌فروشان بُرد. اتفاقاً یك تاجرِ كرِ دیگر از اهالیِ ماهِ‌تابان كه تنه‌توشهِ احمدك را پسندید، به قیمتِ بیست اشرفی او را خرید و فردایَش با قافله روانهِ كشورِ ماهِ‌تابان شد.

سرِ راه احمدك می‌دید كه بارهای شتر مملو از بَغَلیِ عَرق و لوله‌هایِ تریاك و زنجیرهایِ طلا بود كه از كشورِ ماهِ‌تابان می‌بُردند تا این‌كه بالاخره واردِ كشورِ ماهِ‌تابان شدند. به اولین شهری كه رسیدند احمدك دید اهالیِ آن‌جا هم بدبخت و فقیر بودند و شهر سوت‌و‌كور بود و همهِ مردم به‌دردِ كری و لالی گرفتار بودند، زجر می‌كشیدند و یك‌دسته كر و كور و احمقِ پول‌دار و ارباب، دست‌رنج آنها را می‌خوردند. همه جا كشت‌زارِ خشخاش بود و از تنورهِ كارخانه‌هایِ عرق‌كشی شب‌و‌روز دود در می‌آمد. در آن‌جا نه كتاب بود نه روزنامه و نه ساز و نه آزادی.

پرنده‌ها از این سرزمین گریخته بودند و یك‌مُشت مردمِ كر و لال در هم می‌لولیدند و زیرِ شلاق و چكمهِ جلّادانِ خودشان جان می‌كندند. احمدك دلش گرفت، نی‌لبكش را در آورد و یك آواز غم‌انگیز زد. دید همه با تعجب به‌او نگاه می‌كنند، فقط یك شترِ لاغر و مُردنی آمد به‌سازش گوش داد. احمدك واسهِ این مردم دل‌اش سوخت و آبِ زندگی به‌خوردِ چند نفرشان داد. گوششان شنوا شد و زبانشان باز شد و سَر و گوش‌شان جُنبید. بارهایِ طلا را در رودخانه ریختند و در همان‌شب چندین كارخانهِ عرق‌كِشی را آتش زدند و كشت‌زارهایِ تریاك را لگد‌مال كردند.

خبر كه به پایتخت رسید، حسینی‌كچل غضب نشست و فرمانِ دستگیر كردن احمدك را داد، و قراول و گزمه تویِ شهر ریخت و طولی نكشید كه احمدك را گرفتند و كند و زنجیر زدند و قرار شد كه او را شمع‌آجین كنند و در كوچه و در بازار بگردانند تا عبرت دیگران شود.

احمدك گوشهِ سیاه‌چال غمناك گرفت نشست و به‌حالِ خودش حیران بود، ناگهان در باز شد و دو ساقچی با پیه‌سوزِ روشن برای‌اش غذا آوردند. احمدك یادش افتاد كه پَرِ سیمرغ را با خودش دارد. به دو ساقچی گفت: عمو جون می‌دونم كه امشب منو می‌كُشن، پس اقلاً بگذار بروم بالایِ بوم نماز بگذارم و توبه بكنم.

زندان‌بان كه كر بود ملتفت نشد. بالاخره به‌او فهماند و زندان‌بان جلو افتاد و او را بُرد پشت‌بام. احمدك هم پَرِ سیمرغ را در آورد و با پیه‌سوز آتش زد و یك‌مرتبه آسمان غرید و زمین لرزید و میان ابر و دود یك مرغِ بزرگ آمد و احمدك را گذاشت رویِ بال‌اش و دِبُرو كه رفتی! به‌طرفِ كوهِ قاف پرواز كرد.

مردم كشور ماه‌تابان را می‌گوئی، هاج‌و‌واج ماندند. فوراً چاپار راه افتاد، این خبر را به پایتخت رسانید. حسینی كه این خبر را شنید اوقاتش تلخ شد، به‌طوری‌كه اگر كاردش می‌زدند خونش در نمی‌آمد و فهمید كه همهِ‌ این آل‌وآشوب‌ها از كشور همیشه‌بهار آمده است و این كشور علاوه بر این‌كه دادوستد طلا را منسوخ كرده بود، برایِ همسایه‌هایش هم كارشكنی می‌كرد و بدتر از همه می‌خواست چشم و گوش رعیت‌هایِ او را هم باز بكند! یاد حرفِ سه كلاغ افتاد كه گفتند اگر بخواهد حكمرانی كند، باید از آبِ زندگی بپرهیزد و حالا از كشور همیشه‌بهار آبِ زندگی برای رعیت‌هایش سوغات می‌آوردند، از این جهت بر ضدِّ كشورِ همیشه‌بهار عَلَمِ طُغیان بلند كرد و زیرِ جلی با كشور زرافشان ساخت‌و‌پاخت و بندوبست كرد و مشغولِ ساختن نیزه و گُرزه و خنجر و شمشیر و تیر و كمانِ طلا شدند و قُشون را سان می‌دیدند.

حسنی قوزی هم در كشور زرافشان نطق‌های آتشین بر ضدِ كشورِ همیشه‌بهار می‌كرد و مردم را به‌جنگ با آن‌ها دعوت می‌كرد. بالاخره اعلان جهاد داد. حسینی كچل هم همان روز مثلِ برجِ زهرِ‌مار غضب نشست و لباسِ سرخ پوشید و اعلان جنگی به‌این مضمون صادر كرد: ما همیشه خواهان صلح و سلامت مردم بودیم، امّا مدت‌هاس كه كشور همیشه‌باهار انگش تو شیر می‌زنه و مردمِ ما رو انگُلك می‌كُنه. مثلاً پارسال بود كه یك سنگِ آبِ زندگی از سر‌حدشون تو كشورِ ما انداختند، پیارسال بود كه یه‌تیكّه ابر از قلهِ كوهِ قاف آمد آبِ زندگی بارید و یه‌دسته مردُم چشم و گوش‌شون واز شد و زبون‌درازی كردن، امّا به‌تقاص‌شون رسیدن. موش به هنبونه كار نداره هنبونه با موش كار داره! امسال احمدك را برایمون فرستادن. پس دود از كُنده پا می‌شه! كشور همیشه‌باهار همیشه دشمن پول بوده، ظاهراً با ما دوسِ جون‌جونیه، امّا زیر‌زیركی موشك می‌دوُونه، می‌خواد چشم‌و‌گوش رعیت‌و واز بكُنه و صلح و صفایِ دنیا را به‌هم بزنه. ما و كشورِ زرافشون كه همسایه و دوسِ قدیمی ماس، می‌باس تُخمِ این آل‌وآشوب راه‌بندازها رو وربیندازیم و دشمنایِ طلا را نیست‌و‌نابود كنیم. زنده‌باد كوری و كری كه راه بهشت و زندگیِ ابدی رو برایِ مردم و عیش و عشرت‌و برای ما واز می‌كنه، و به‌عهدهِ ماس كه دشمنایِ طلا رو از بین ببریم! حسینی با سرانگشت‌ش پایِ این فرمان را مُهر زده بود.

مطابقِ این فرمان و اعلانِ جهاد حسنی، كشور ماه‌تابان و كشور زرافشان به‌كشورِ همیشه‌بهار شبیخون زدند و لشكر كور و كر از هر طرف شروع به تاخت و تاز كردند. اما این دو كشور برای این‌كه قشون‌شان مبادا از آبِ زندگی بخورند و یا به‌صورتشان بزنند و چشم و گوش‌شان باز بشود، پیش‌بینی كردند و قرار گذاشتند در شهرهائی كه قشون‌كشی می‌كردند، فوراً آب‌انبارهائی بسازند و از آبِ گندیدهِ پساب طلاشوئی این آب‌انبارها را پّر بكنند و به‌خوردِ قشون‌شان بدهند و هر سرباز یك مُشت از آن آب با خودش داشته باشد و مثلِ شیشهِ عُمرش آن را حفظ كند و اگر مُشكِ آبش را از دست می‌داد، به‌جُرمِ این‌كه از آبِ زندگی خورده، فوراً كشته شود.

كشور همیشه‌بهار كه از همه جا بی‌خبر نشسته بود و ایل‌چی‌هایِ همسایه‌هایش تا دیروز لافِ دوستی و رفاقت با این‌ها می‌زدند، یكّه خورد و دست‌پاچه قشونی آماده كرد و جلوی آنها فرستاد. قشون كور و كر مثلِ مور و ملخ در شهرهای همیشه‌بهار ریختند و كشتند و چاپیدند و تاراج كردند و خاكِ شهرها را توبره می‌كردند و زوركی تریاك و عرق و طلا به‌مردم می‌دادند و اسیرها را به بندگی به‌شهرِ خودشان می‌بردند.

احمدك هم تیر و كمانش را برداشت و به‌جنگ رفت و كمین نشست. سردارانِ كور و كر جُفت‌جُفت بغلِ هم می‌نشستند تا كرها برای كورها ببینند و كورها برای كرها بشنوند. احمدك نشانه می‌گرفت و تیر به‌مُشكِ آبِ آن‌ها می‌زد و بعد با چند نفر از رفقایش شبانه آب‌انبارهای آن‌ها را با وجودی كه پاسبان‌هایِ كور و كر بالایِ برج و بارو آن‌ها را می‌پائیدند، درب و داغون كرد و تمامِ آبی كه برای قشون‌شان آورده بودند هرز رفت.

جنگ طول كشید و چنان مغلوبه شد كه خون می‌آمد و لَش می‌برد. اما از آن‌جائی‌كه اسلحه‌هایِ كشورِ زرافشان و ماه‌تابان تابِ اسلحه فولادین كشور همیشه‌بهار را نیاورد، قشون‌شان از هم پاشید و مخصوصاً چون آب‌انبارهایِ آن‌ها خراب شد و آب‌اش هرز رفت، این شد كه قشون آن‌ها مجبور شد كه از آبِ زندگیِ همیشه‌بهار بخورند و چشم‌وگوش‌شان باز شود و به‌زندگیِ نكبت‌بارِ خودشان هوشیار شدند و یك‌مرتبه ملتفت شدند كه تا حالا دست‌نشاندهِ یك‌مُشت كور و كرِ و پول‌دوستِ احمق شده بودند و از زندگی و آزادی بوئی نبرده بودند. زنجیرهای خود را پاره كردند، سرانِ سپاهِ خود را كُشتند و با اهالیِ كشورِ همیشهِ‌بهار دستِ یگانگی دادند. بعد به‌شهرهایِ خودشان برگشتند و حسنی قوزی و حسینی كچل و همه میر‌غضب‌هایِ خودشان را كه این زندگیِ ننگین را برای آن‌ها درست كرده بودند، به‌تقاص رسانیدند و از نكبت و اسارت طلا آزاد شدند.

احمدك هم این سفر با زن و بچّه‌اش رفت پیشِ پدرش و به‌چشم‌های او كه در فراقش از زورِ گریه كور شده بود، آبِ زندگی زد، روشن شد و به‌خوبی و خوشی مشغول زندگی شدند.

همان‌طوری‌كه آن‌ها به‌مُرادشان رسیدند، شما هم به‌مرادتان برسید!

قصّهِ ما به‌سر رسید، كلاغه بخونه‌اش نرسید!بازگشت به برگه اصلی نوشته‌‌های صادق هدایت

عروسكِ پشت پرده

عروسكِ پشت پرده

صادق هدایت

تعطیلِ تابستان شروع شده بود. در دالانِ لیسهِ {کالج-مدرسه} پسرانهِ “لوهاور” Le Havre، شاگردانِ شبانه‌روزی چمدان‌به‌دست، سوت‌زنان و شادی‌كُنان از مدرسه خارج می‌شدند. فقط مهرداد كُلاه‌اش را به‌دست گرفته و مانند تاجری كه كشتی‌اش غرق شده باشد، به‌حالتِ غم‌زده بالایِ سرِ چمدان‌اش ایستاده بود. ناظمِ مدرسه با سرِ كچل، شكمِ پیش‌آمده، به‌او نزدیك شد و گفت: شما هم می‌روید؟

مهرداد تا گوش‌هایش سرخ شد و سَرَش را پائین انداخت، ناظم دوباره گفت: ما خیلی متأسفیم كه سال دیگر شما در مدرسهِ ما نیستید. حقیقتاً از حیثِ اخلاق و رفتار، شما سرمشقِ شاگردانِ ما بودید، ولی از من به‌شما نصیحت، كمتر خجالت بكشید، كمی جرئت داشته باشید، برای جوانی مثلِ شما عیب است. در زندگی باید جرئت داشت!

مهرداد به‌جایِ جواب گفت: من‌هم متأسفم كه مدرسهِ شما را ترك می‌كنم!

ناظم خندید، زد روی شانه‌اش، خدا‌نگه‌داری كرد، دستِ او را فشار داد و دور شد. دربانِ مدرسه چمدانِ مهرداد را برداشت و تا آخرِ خیابانِ آناتول‌فرانس آن‌را همراهش بُرد و در تاكسی گذاشت. مهرداد هم به‌او انعام داد و از هم خداحافظی كردند.

نُه ماه بود كه مهرداد در مدرسهِ لوهاور مشغولِ تكمیلِ زبانِ فرانسه بود. روزی‌كه در پاریس از رفقایش جدا شد، مثلِ گوسفندی كه به‌زحمت از میانِ گلّه جدا كنند، مطیع و پخته به‌طرفِ لوهاور روانه گردید. طرزِ رفتار و اخلاقِ او در مدرسه طرفِ تمجید ناظم و مدیرِ مدرسه شد. فرمان‌بُردار، افتاده و ساكت، در كار و درس دقیق و موافقِ نظام‌نامهِ مدرسه رفتار می‌كرد. ولی پیوسته غمگین و افسرده بود. به‌جُز ادایِ تكالیف و حفظ كردن دروس و جان‌كندن چیز دیگری را نمی‌دانست. به‌نظر می‌آمد كه او به‌دنیا آمده بود برای درس حاضر كردن، و فكرش از محیطِ درس و كتاب‌های مدرسه تجاوز نمی‌كرد. قیافهِ او معمولی، رنگِ زرد، قدِ بلند، لاغر، چشم‌های گِرد بی‌حالت، مُژه‌های سیاه، بینیِ كوتاه و ریشِ كوسه داشت كه سه‌روز یك‌مرتبه می‌تراشید. زندگیِ منظم و چاپیِ مدرسه، خوراكِ چاپی، دروسِ چاپی، خوابِ چاپی و بیدار شدنِ چاپی روح او را چاپی بار آورده بود. فقط گاهی مهرداد میانِ دیوارهایِ بلند و دودزدهِ مدرسه و شاگردانی كه افكارش با آن‌ها جور نمی‌آمد، زبانی كه درست نمی‌فهیمد، اخلاق و عاداتی كه به آن آشنائی نداشت، خوراك‌های جورِ دیگر، حسِ تنهائی و محرومی می‌نمود، مثلِ احساسی كه یك‌نفر زندانی بكند. روزهای یك‌شنبه هم كه چند ساعت اجازه می‌گرفت و به‌گردش می‌رفت، چون از تئآتر و سینما خوشش نمی‌آمد، در باغِ عمومیِ جلوی بلدیه ساعت‌هایِ دراز رویِ نیمكت می‌نشست، دخترها و مردم را كه در آمدوشد بودند، زن‌ها را كه چیز می‌بافتند سیاحت می‌كرد و گنجشك‌ها و كبوترهایِ چاهی را كه آزاد رویِ چمن می‌خرامیدند تماشا می‌كرد. گاهی هم به‌تقلیدِ دیگران یك تكّه نان با خودش می‌برد، ریز می‌کرد و جلوی گنجشك‌ها می‌ریخت و یا این‌كه كنارِ دریا بالایِ تپه‌ای كه مشرف به فارها {فانوس‌های دریایی} بود می‌نشست، به امواجِ آب و دورنمایِ شهر تماشا می‌كرد، چون شنیده بود “لامارتین” هم كنارِ دریاچهِ “بورژه” همین كار را می‌كرده. و اگر هوا بَد بود، در یك كافه، درس‌های خودش را از بَر می‌كرد. و از بس‌كه گوشت‌تلخ بود، دوست و هم‌مَشرَب نداشت و ایرانیِ دیگر را هم نمی‌شناخت كه با او معاشرت بكُند.

مهرداد از آن پسرهایِ چشم‌و‌گوش بسته بود كه در ایران میانِ خانواده‌اش ضرب‌المثل شده بود و هنوز هم اسمِ زن را كه می‌شنید از پیشانی تا لاله‌هایِ گوشش سرخ می‌شد. شاگردانِ فرانسوی او را مسخره می‌كردند و زمانی كه از زن، از رقص، از تفریح، از ورزش، از عشق‌بازیِ خودشان نقل می‌كردند، مهرداد همیشه از لحاظِ احترام حرف‌هایِ آن‌ها را تصدیق می‌كرد، بدون این‌كه بتواند از وقایعِ زندگیِ خودش به‌سرگذشت‌هایِ عاشقانه آن‌ها چیزی بیفزاید، چون او بچّه‌ننه، ترسو، غمناك و افسُرده بار آمده بود، تاكنون با زنِ نامحرم حرف نزده بود و پدر و مادرش تا توانسته بودند مغز او را از پند و نصایح هزار سال پیش انباشته بودند. و بعد هم برای این‌كه پسرشان از راه دَرنرود، دخترعمویش، درخشنده، را برای او نامزد كرده بودند و شیرینی‌اش را خورده بودند؛ و این را آخرین مرحلهِ فداكاری و منّتِ بزرگی می‌دانستند كه به‌سرِ پسرشان گذاشته بودند و به‌قولِ خودشان یك پسرِ عفیف و چشم‌و‌دل‌پاك و مجسمهِ اخلاق پرورانیده بودند، كه به‌درد دوهزار سال پیش می‌خورد.

مهرداد بیست‌و‌چهار سالش بود، ولی هنوز به اندازهِ یك بچّهِ چهارده‌سالهِ فرنگی جسارت، تجربه، تربیت، زرنگی و شجاعت در زندگی نداشت. همیشه غمناك و گرفته بود، مثلِ این‌كه منتظر بماند كی روضه‌خوان بالایِ منبر برود و او گریه كُنَد. تنها یادگارِ عشقیِ او منحصر می‌شد به‌روزی‌كه از تهران حركت می‌كرد و درخشنده با چشمِ اشك‌آلود به‌مشایعت او آمده بود. ولی مهرداد لُغتی پیدا نكرد كه به‌او دل‌داری بدهد. یعنی خجالت مانع شد؛ هر چند او با دختر‌عمویش در یك خانهِ بزرگ شده و در بچّه‌گی هم‌بازی یك‌دیگر بودند، تا زمانی‌كه كشتی كراسین از بندرپهلوی جدا شد، آبِ دریا را شكافت و ساحل ایرانِ سبز و نمناك، آهسته پشتِ مِه و تاریكی ناپدید گردید، هنوز به‌یادِ درخشنده بود. چند ماهِ اوّل هم در فرنگ اغلب او را به‌یاد می‌آورد، ولی بعد كم‌كم درخشنده را فراموش كرد.

در مدتِ تحصیلِ مهرداد، چندین تعطیل در مدرسه شد، ولی تمامِ این تعطیل‌ها را او در مدرسه ماند و مشغولِ خواندن درس‌هایش بود، و همیشه به‌خودش وعده می‌داد كه تلافیِ آن‌را برای سه‌ماه تعطیلِ تابستان دربیاورد، حالا كه با رضایت‌نامهِ بلند‌بالا از مدرسه خارج شد و در خیابانِ آناتول‌فرانس به هیكلِ دودزدهِ مدرسه آخرین نگاه را كرد و پیشِ خودش از آن خداحافظی كرد، یك‌سر رفت در پانسیونی كه قبلاً دیده بود. یك اطاق گرفت و همان شبِ اوّل ازبس‌كه سرگذشت‌های عاشقانه و كیف‌هایِ هم‌شاگردی‌هایش را از تعریفِ “گران‌تاورن” Grand Tavern، كازینو، و غیره شنیده بود، در همان شب هفت‌صد فرانك پس‌اندازِ خودش را با هزار‌و‌هشت‌صد فرانكِ دانسینگ روایال Dancing Royal ماهیانه‌اش را در كیفِ بغلش گذاشت و تصمیم گرفت كه برایِ اولین‌بار به كازینو برود. سرِ شب ریشش را تراشید، شام‌اش را خورد و پیش از این‌كه به كازینو برود، چون هنوز زود بود، به‌قصد گردش به‌سویِ كوچهِ پاریس رفت كه كوچهِ پُرجمعیت و شلوغ لوهاور بود و به بندر منتهی می‌شد. مهرداد آهسته راه می‌رفت و از رویِ تفنّن اطرافِ خودش را نگاه می‌كرد، پشتِ شیشهِ مغازه‌ها را دقّت می‌كرد. او پول داشت، آزاد بود، سه‌ماه وقت درپیش داشت و امشب هم می‌خواست از این آزادیِ خودش استفاده كند و به كازینو برود. این بنایِ قشنگی كه آن‌قدر از جلویِ آن گذشته بود و هیچ‌وقت جرئت نمی‌كرد كه در آن داخل شود، حالا امشب به‌آنجا خواهد رفت و شاید، كی می‌داند چند دختر هم عاشقِ دل‌خستهِ چشم‌و‌اَبرویِ سیاه او بشوند! همین‌طور كه با تفنن می‌گذشت، پُشتِ شیشهِ مغازهِ بزرگی ایستاد و نگاه كرد. چشمش افتاد به مجسّمهِ زنی با مویِ بور كه سرش را كج گرفته بود و لبخند می‌زد. مژه‌هایِ بلند، چشم‌هایِ درشت، گلویِ سفید داشت و یك دستش را به‌كمرش زده بود، لباسِ مغزپسته‌ای او زیرِ پرتوِ كبود‌رنگِ نورافكن، این مجسمه را به‌طرزِ غریبی در نظر او جلوه داد. به‌طوری‌كه بی‌اختیار ایستاد، خُشكش زد و مات‌و‌مبهوت به بحرِ آن رفت. این مجسمه نبود، یك زن، نه بهتر از زن، یك فرشته بود كه به‌او لبخند می‌زد. آن چشم‌هایِ كبودِ تیره، لبخندِ نجیبِ دل‌رُبا، لبخندی كه تصوّرش را نمی‌توانست بكند، اندامِ باریكِ ظریف و متناسب، همهِ آن‌ها مافوقِ مظهر عشق و فكر و زیبائی او بود. به‌اضافه، این دختر با او حرف نمی‌زد، مجبور نبود با او به‌حیله و دروغ اظهارِ عشق و علاقه كند، مجبور نبود برایش دَوَندگی بكند، حسادت بورزد، همیشه خاموش، همیشه به یك حالت قشنگ، منتهای فكر و آمال او را مجسّم می‌کرد. نه خوراك می‌خواست و نه پوشاك، نه بهانه می‌گرفت و نه ناخوش می‌شد و نه خرج داشت. همیشه راضی، همیشه خندان، ولی از همهِ این‌ها مهم‌تر این بود كه حرف نمی‌زد، اظهارِ عقیده نمی‌كرد و ترسی نداشت كه اخلاق‌شان با هم جور نیاید. صورتی‌كه هیچ‌وقت چین نمی‌خورد. مُتغیّر نمی‌شد. شكمش بالا نمی‌آید، از تركیب نمی‌افتاد. آن‌وقت سَرد هم بود. همهِ این افكار از نظرش گذشت. آیا می‌توانست، آیا ممكن بود آن‌را به‌دست بیاورد، ببوید، بلیسد، عطری كه دوست داشت به آن بزند، و دیگر از این زن خجالت هم نمی‌كشید. چون هیچ‌وقت او را لو نمی‌داد و پهلویش رودربایستی هم نداشت و، او همیشه همان مهرداد عفیف و چشم‌و دل‌پاك می‌ماند. امّا این مجسّمه را كجا بگذارد؟

نه، هیچ‌كدام از زن‌هائی كه تاكنون دیده بود، به‌پایِ این مجسّمه نمی‌رسیدند. آیا ممكن بود به‌پای آن برسند؟ لبخند و حالتِ چشمِ او به‌طرزِ غریبی این مجسّمه را با یك روح غیرطبیعی به‌نظر او جان داده بود. همهِ این خط‌ها، رنگ‌ها و تناسبی كه او از زیبائی می‌توانست فرض كند، این مجسّمه به بهترین طرز برای‌َش مُجسّم می‌كرد. و چیزی‌كه بیشتر باعثِ تعجبِ او شد این بود كه صورت آن روی‌هم‌رفته بی‌شباهت به‌یك حالت‌های مخصوص صورت درخشنده نبود. فقط چشم‌هایِ او میشی بود، در صورتی‌كه مجسّمه بور بود. امّا درخشنده همیشه پژمرده و غمناك بود، درصورتی‌كه لبخند این مجسّمه تولیدِ شادی می‌كرد و هزارجور احساسات برای مهرداد برمی‌انگیخت.

یك ورقهِ مقوائی پائینِ پایِ مجسّمه گذاشته بودند، رویش نوشته بود 350 فرانك. آیا ممكن بود این مجسمه را به سیصدوپنجاه فرانك به او بدهند؟ او حاضر بود هرچه دارد بدهد، لباس‌هایش را هم به‌صاحب مغازه بدهد و این مجسّمه مالِ او بشود، مدّتی خیره نگاه كرد، ناگهان این فكر برایش آمد كه ممكن است او را مسخره كنند. ولی نمی‌توانست از این تماشا دل بكند، دستِ خودش نبود، از خیالِ رفتن به كازینو به‌كُلّی چشم پوشیده و به نظرش آمد كه بدونِ این مجسّمه زندگی او بیهوده بود و تنها این مجسّمه نتیجهِ زندگیِ او را تجسّم می‌داد. اگر این مجسّمه مالِ او بود، اگر این مجسمه مالِ او بود، اگر همیشه می‌توانست به آن نگاه كند! یك‌مرتبه ملتفت شد كه پُشتِ شیشه همه‌اش لباسِ زنانه گذاشته بودند و ایستادن او در آن‌جا چندان تناسب نداشت، و پیشِ خودش گمان كرد همهِ مردم متوّجه او هستند، ولی جرئت نمی‌كرد كه واردِ مغازه بشود و معامله را قطع بكند. اگر ممكن بود كسی مخفیانه می‌آمد و این مجسّمه را به‌او می‌فروخت و پولش را از او می‌گرفت تا مجبور نمی‌شد كه جلوی چشمِ مردم این‌كار را بكند، آن‌وقت دست‌هایِ آن شخص را می‌بوسید و تا زنده بود خودش را رَهینِ مِنّتِ او می‌دانست. از پشتِ شیشه دقّت كرد، در مغازه دو نفر زن با هم حرف می‌زدند و یكی از آن‌ها او را با دستش نشان داد. تمامِ صورتِ مهرداد مثلِ شُعله سرخ شد؛ بالایِ مغازه را نگاه كرد دید نوشته: “مغازهِ سیگران”. خودش را آهسته كنار كشید، چند قدم دور شد.

بدونِ‌‌‌ اراده راه افتاد، قلب‌اش می‌تپید، جلویِ خودش را درست نمی‌دید. مجسّمه با لبخند افسون‌گرش از جلوی او رد نمی‌شد و می‌ترسید مبادا كسی پیش‌دستی كند و آنرا بخرد. در تعجّب بود چرا مردمان دیگر آن‌قدر بی‌اعتنا به این مجسّمه نگاه می‌كردند. شاید برای این بود كه او را گول بزنند، چون خودش می‌دانست كه این میل طبیعی نیست!

یادش اُفتاد كه سرتاسرِ زندگیِ او در سایه و در تاریكی گذشته بود، نامزدش درخشنده را دوست نداشت. فقط از ناچاری، از رودربایستیِ مادرش به‌او اظهارِ علاقه می‌كرد. با زن‌هایِ فرنگی هم می‌دانست كه به‌این آسانی نمی‌تواند رابطه پیدا كند، چون از رقص، صحبت، مجلس‌آرائی، دَوندگی، پوشیدنِ لباسِ شیك، چاپلوسی و همهِ كارهائی كه لازمهِ آن بود گریزان بود. به‌علاوه خجالت مانع می‌شد و جُربزه‌اش را در خود نمی‌دید. ولی این مُجسّمه مثلِ چراغی بود كه سرتاسرِ زندگیِ او را روشن می‌كرد؛ مثلِ همان چراغِ كنارِ دریا كه آن‌قدر كنارِ آن نشسته بود و شب‌ها نورِ قوسی‌شكل رویِ آبِ دریا می‌انداخت. آیا او آن‌قدر ساده بود! آیا نمی‌دانست كه این میل، مخالفِ میلِ عموم است و او را مسخره خواهند كرد؟ آیا نمی‌دانست كه این مُجسّمه از یك‌مشت مقوّا و چینی و رنگ و مویِ مصنوعی درست شده، مانند یك عروسك كه به‌دستِ بچّه می‌دهند. نه می‌تواند حرف بزند، نه تنش گرم است و نه صورتش تغییر می‌كند؟ ولی همین صفات بود كه مهرداد را دل‌باختهِ آن مُجسّمه كرد. او از آدمِ زنده كه حرف بزند، كه تنش گرم باشد، كه موافق یا مخالفِ میلِ او رفتار كند، كه حسادت‌اش را تحریك كند، می‌ترسید و واهمه داشت. نه، این مُجسّمه را برایِ زندگی‌اش لازم داشت و نمی‌توانست از این به‌بعد بدونِ آن كار كند و به‌زندگی ادامه دهد. آیا ممكن بود همهِ این‌ها را با سیصد‌و‌پنجاه فرانك به‌دست بیاورد؟

مهرداد از میانِ مَردُم دست‌پاچه كه در آمدوشد بودند با فكر مغشوش می‌گذشت، بی‌آنكه كسی را در راه ببیند و یا متوجّه چیزی بشود. مثلِ یك آدمِ مقوائی، مثلِ مُجسّمه بی‌روح و بی‌اراده راه می‌رفت، مثلِ آدمی‌که شیطان روحش را تسخیر كرده باشد. همین‌طور كه می‌گذشت زنی را دید كه رو‌دوشیِ سبز داشت و صورت‌اش غرقِ بَزَك بود، بی‌مقصد و اراده دنبال آن زن افتاد. او از كنارِ كلیسا در كوچهِ سن‌ژاك پیچید كه كوچهِ باریك و ترسناكی بود، با ساختمان‌های دودزده، و تاریك. آن زن در خانه‌ای داخل شد كه از پنجرهِ بازِ آن آهنگِ رقص فكس‌تروت كه در گرامافون می‌زدند شنیده می‌شد، كه فاصله‌به‌فاصله با آواز سوزناكِ انگلیسی همان آهنگ را تكرار می‌كرد. او مدتی ایستاد تا صفحه تمام شد ولی هیچ به‌كیفیتِ این ساز نمی‌توانست پی ببرد. این زن كی بود و چرا آنچا رفت؟ چرا دنبال‌اش آمده بود؟ دوباره به‌راه افتاد. چراغ‌های سرخ مِی‌كدهِ پَست، مردهای قاچاق، صورت‌هایِ عجیب‌و‌غریب، قهوه‌خانه‌هایِ كوچك و مرموز كه به‌فراخور این اشخاص درست شده بود، یكی بعد از دیگری از جلوی چشمش می‌گذشت. جلوی بندر نسیمِ نمناك و خُنكی می‌وزید كه آغشته به بویِ پَرَك، بویِ قَطران و روغن‌ماهی بود.

چراغهایِ رنگین، سرِ دیرك‌های آهنگ چشمك می‌زدند. در میانِ هم‌همه و جنجالِ كشتی‌هایِ بزرگ و كوچك، قایق و كرجی بادبان‌دار، یك‌دسته كارگر، دُزد و پاچه‌ورمالیده، همه‌جور نمونهِ نژادِ آدم دیده می‌شد، از آن دزدهایِ قهّار كه سورمه را از چشم می‌دزدند. مهرداد بی‌اراده تكمه‌هایِ كُتِ خودش را انداخت و سینه‌اش را صاف كرد. بعد با قدم‌های تندتر به‌طرفِ شوسهِ اتازونی {جاده آمریکا} رفت كه سدّی از سمتِ جلوی آن ساخته شده بود. كشتیِ بزرگی كنارِ دریا لنگر انداخته بود و چراغ‌هایِ آن ردیف از دور روشن شده بود. از این كشتی‌هائی كه مانند دنیاهای كوچك، مثلِ شهرِ سیار، آبِ دریا را می‌شكافت و با خودش یك‌دسته مردُمان با روحیه و قیافه و زبان‌هایِ عجیب‌و‌غریب از ممالكِ دوردست به بندر وارد می‌كرد و بعد خُرده‌خُرده آن‌ها جذب و هضم می‌شدند. این مردُمانِ غریب، این زندگی‌هایِ عجیب را یكی‌یكی از جلویِ چشمش می‌گذرانید، صورتِ بزك كردهِ زن‌ها را دقت می‌كرد. آیا این‌ها بودند كه مردها را فریفته و دیوانهِ خودشان كرده بودند؟ آیا این‌ها هر كدام مُجسّمه‌ای به‌مراتب پست‌تر از آن مُجسّمهِ پشتِ شیشهِ مغازه نبودند؟ سرتاسرِ زندگی به‌نظرش ساختگی، موهوم و بیهوده جلوه كرد. مثلِ این بود كه در این ساعت، او در مادّهِ غلیظ و چسبنده‌ای دست‌و‌پا می‌زد و نمی‌توانست خودش را از دست آن برهاند. همه چیز به‌نظرش مسخره بود؛ همچنین آن پسر و دختر جوانی كه دست بگردن جلو سد نشسته بودند، به‌نظرِ او مسخره بودند. درس‌هائی كه خوانده بود، آن هیکل دودزده مدرسه، همهِ این‌ها به‌نظرش ساختگی، من‌درآری و بازی‌چه آمد. برایِ مهرداد تنها یك حقیقت وجود داشت، و آن مُجسّمهِ پشتِ شیشهِ مغازه بود. ناگهان برگشت، با گام‌هایِ مرتّب از میانِ مردم گذشت و همین‌كه جلوی مغازهِ “سیگران” رسید، ایستاد. دوباره نگاهی به مُجسّمه كرد، سرِ جایِ خودش بود، مثلِ این‌كه اولّین بار در زندگی‌اش تصمیم گرفت. واردِ مغازه شد. دخترِ خوشگلی با لباسِ سیاه و پیش‌بندِ سفید، لبخندِ مصنوعی زد، جلو آمد و گفت: آقا، چه فرمایشی داشتید؟

مهرداد با دست پشتِ شیشه را نشان داد و گفت: این مُجسّمه را.

– لباسِ مغز‌پسته‌ای را می‌خواستید؟ ما رنگ‌هایِ دیگرش را هم داریم. اجازه بدهید. دو دقیقه صبر كنید، بفرمائید الان كارگرِ ما می‌پوشد به تنش ببینید. لابد برایِ نامزد خودتان می‌خواهید همین رنگِ مغزپسته‌ای را خواسته بودید؟

– ببخشید، مُجسّمه را می‌خواستم.

– مُجسّمه! چطور مُجسّمه؟ مقصودتان را نمی‌فهمم.

مهرداد ملتفت شد كه پرسشِ بی‌جائی كرده ولی خودش را از تنگ‌و‌تا نینداخت، فوراً مثلِ این‌كه به‌او الهام شده باشد، گفت:

– بله، مُجسّمه را همین‌طور كه هست با لباسش، چون من خارجی هستم و مغازهِ خیاطی دارم، این مُجسّمه را همین‌طور كه هست می‌خواستم.

– آه! این مشكل‌است، باید از صاحبِ مغازه بپرسم، رویش را كرد به‌طرفِ زنِ دیگری و گفت: آهای سوزان، مُسیو لِئون را صدا بزن.

مهرداد به‌طرفِ مُجسّمه رفت، مُسیو لِئون با ریشِ خاكستری، قدِ كوتاه، بدنی چاق، لباسِ مشكی و زنجیر‌ساعت‌طلا بعد از مذاكره با آن دختر فروشنده به‌طرفِ مهرداد آمد و گفت: آقا شما مُجسّمه را خواسته بودید؟ چون همكار هستیم، به‌شما همین‌طور با لباسش دو‌هزار‌و‌دویست فرانك می‌دهم، با تخفیفِ نُه‌صد فرانك. چون برایِ خودمان این مُجسّمه دو‌هزار‌و‌هفت‌صد‌و‌پنجاه فرانك تمام شده. لباسش هم سی‌صد‌و‌پنجاه فرانك ارزش دارد. این قشنگ‌ترین مُجسّمه‌ای است كه از چینیِ خالص ساخته شده، به‌شما تبریك می‌گویم، معلوم می‌شود شما هم خِبره هستید. این كارِ آرتیستِ معروف «روكرو» است. چون ما می‌خواستیم مُجسّمه‌هائی به‌طرزِ جدید بیاوریم، این‌است كه به‌ضررِ خودمان این مجمسه را می‌فروشیم، ولی بدانید بطور استثناء است، چون معمولاً اثاثیهِ مغازه را ما به مشتری نمی‌فروشیم و ضمناً تذكر می‌دهم كه می‌توانیم آنرا در صندوقی برای شما ببندیم.

مهرداد سرخ شده بود، نمی‌دانست در مقابلِ نطقِ مفصل و مهربان صاحب‌مغازه چه بگوید. به‌عوضِ جواب، دست كرد كیفِ بغلیِ خودش را درآورد، دو اسكناس هزار فرانكی و یك پانصد فرانكی به‌دستِ صاحب مغازه داد و سی‌صد فرانك پس گرفت. آیا با سی‌صد فرانك می‌توانست یك‌ماه زندگی كند؟ چه اهمیتی داشت چون به مُنتها درجهِ آرزوی خودش رسیده بود!

پنج سال بعد از این پیش‌آمد، مهرداد با سه چمدان كه یكی از آن‌ها خیلی بزرگ و مثلِ تابوت بود، واردِ تهران شد. ولی چیزی كه اسبابِ تعجب اهلِ خانه شد، مهرداد با نامزدش درخشنده خیلی رسمی برخورد كرد و حتی سوغات هم برای او نیاورد. روزِ سوّم كه گذشت، مادرش او را صدا زد و به‌او سرزنش كرد. مخصوصاً گوش‌زد كرد در این مدتِ شش‌سال درخشنده به‌اُمیدِ او در خانه مانده است. و چندین خواستگار را رَد كرده و بالاخره او مجبور است درخشنده را بگیرد. امّا این حرف‌ها را مهرداد با خونسردی گوش كرد و آبِ پاكی را رویِ دستِ مادرش ریخت و جواب داد، كه من عقیده‌ام برگشته و تصمیم گرفته‌ام كه هرگز زناشوئی نكنم. مادرش متأثر شد و دانست كه پسرش همان مهرداد محجوب فرمان‌بُردارِ پیش نیست. این تغییرِ اخلاق را در اثرِ معاشرت با كُفّار و تزلزل در فكر و عقیدهِ او دانست. امّا بعد هم هر چه در اخلاق، رفتار و روش او دقت كردند چیزی كه خلافِ اظهار او را ثابت بكند ندیدند و نفهمیدند كه بالاخره او در چه فرقه و خطی است. او همان مهرداد ترسو و افتادهِ قدیم بود، تنها طرزِ افكارش عوض شده بود، و اگرچه چندین نفر مواظبِ رفتار او شدند، ولی از مناسباتِ عاشقانه‌اش چیزی استنباط نكردند.

امّا چیزی‌كه اهلِ خانه را نسبت به مهرداد ظنین كرد، این بود كه او در اطاقِ شخصیِ خودش، پشتِ درگاه، مُجسّمهِ زنی را گذاشته بود كه لباسِ مغزپسته‌ای دربرداشت، یك دستش را به‌كمرش زده بود و دستِ دیگرش به پهلویش اُفتاده بود و لبخند می‌زد، یك پردهِ قلم‌كار هم جلوی آن آویزان بود، و شب‌ها، وقتی‌كه مهرداد به‌خانه برمی‌گشت درها را می‌بست، صفحهِ گرامافون را می‌گذاشت، مشروب می‌خورد و پرده را از جلوی مُجسّمه عقب می‌زد، بعد ساعت‌هایِ دراز روی نیمكت روبرو می‌نشست و محو جمال او می‌شد. گاهی كه شراب او را می‌گرفت، بلند می‌شد، جلو می‌رفت و رویِ زلف‌ها و سینهِ آن‌را نوازش می‌كرد. تمامِ زندگیِ عشقیِ او به‌همین محدود می‌شد و این مُجسّمه برایش مظهرِ عشق، شهوت و آرزو بود.

پس از چندی خانواده‌اش و مخصوصاً درخشنده كه در این قسمت كنجكاو بود پِی بردند كه سِرّی در این مُجسّمه است. درخشنده به طعنه اسمِ این مُجسّمه را “عروسكِ پُشت پرده” گذاشته بود. مادرِ مهرداد برایِ امتحان چندین بار به او تكلیف كرد كه مُجسّمه را بفروشد و یا لباسش را به‌جایِ سوغات به درخشنده بدهد. ولی همیشه مهرداد خواهشِ او را رد می‌كرد. از طرفِ دیگر درخشنده برای این‌كه دلِ مهرداد را به‌دست بیاورد، سلیقه و ذوق او را از این مُجسّمه دریافت. مویِ سَرَش را مثلِ مُجسّمه داد زدند و چین دادند، لباسِ مغزپسته‌ای به‌همان شكلِ مُجسّمه دوخت، حتی مُدِ كفشِ خودش را از رویِ مُجسّمه برداشت و روزها كه مهرداد از خانه می‌رفت، كارِ درخشنده این بود كه می‌آمد در اطاقِ مهرداد، جلوی آینه تقلید مُجسّمه را می‌كرد. یك‌دستش را به‌كمرش می‌زد، مثلِ مُجسّمه گردن‌اش را كج می‌گرفت و لبخند می‌زد، و مخصوصاً آن حالتِ چشم‌ها، حالتِ دل‌رُبا كه در عینِ‌حال به‌صورتِ انسان نگاه می‌كرد و مثلِ این بود كه در فضایِ تُهی نگاه می‌كند، می‌خواست اصلاً روحِ این مُجسّمه را تقلید كند. شباهتِ كمی كه با مُجسّمه داشت، این‌كار را تا اندازه‌ای آسان كرد. درخشنده ساعت‌هایِ دراز همهِ جزئیات تنِ خود را با مُجسّمه مقایسه می‌كرد و كوشش می‌نمود كه خودش را به‌شكل و حالتِ او درآورد، و زمانی‌كه مهرداد واردِ خانه می‌شد، به‌شیوه‌های گوناگون و با زرنگیِ مخصوصی خودش را به مهرداد نشان می‌داد. در ابتدا زحماتش به‌هدر می‌رفت و مهرداد به‌او محل نمی‌گذاشت. این مسئله سبب شد كه بیشتر او را باین كار ترغیب و تهییج كند و به‌این وسیله كم‌كم طرف توجه مهرداد شد. و جنگِ درونی، جنگِ قلبی در او تولید گردید. مهرداد فكر می‌كرد از كدام یك دست بكشد؟ از انتظار و پافشاریِ دخترعمویش، حسِّ تحسین و كینه در دلِ او تولید شده بود. از یك‌طرف این مُجسّمهِ سرد رنگ پاك شده با لباسِ رنگ‌پریده كه تجزیهِ جوانی و عشق، و نمایندهِ بدبختی او بود و پنج‌سال بود كه با این هیكلِ موهوم بی‌چاره احساسات و میل‌هایش را گول زده بود؛ از طرف دیگر، دخترعمویش كه زجر كشیده، صبركرده، خودش را مطابقِ ذوق و سلیقهِ او درآورده بود، از كدام یك می‌توانست چشم بپوشد؟

ولی حس كرد كه به‌این آسانی نمی‌تواند از این مُجسّمه كه مظهرِ عشقِ او بود صرف‌نظر كند. آیا وی یك زندگی به‌خصوص، یك مكان و محلِ جداگانه در قلبِ او نداشت؟ چقدر او را گول زده بود؟ چقدر با فكرش تفریح كرده بود؟ برای او خوشی تولید شده بود، و در مُخیّلهِ او این مُجسّمه نبود كه با یك‌مشت گِل و مویِ مصنوعی درست شده باشد، بلكه یك آدمِ زنده بود كه از آدم‌هایِ زنده بیشتر برایِ او وجودِ حقیقی داشت. آیا می‌توانست آن‌را رویِ خاك‌روبه بیندازد یا به كس دیگر بدهد؟ پُشتِ شیشهِ مغازه بگذارد و نگاهِ هر بیگانه‌ای به اسرار خوشگلی او كنجكاو بشود و با نگاه‌شان او را نوازش كنند و یا آنرا بشكنند، این لب‌هائی كه آن‌قدر روی آن‌ها را بوسیده بود، این گردنی كه آن‌قدر رویِ آنرا نوازش كرده بود؟ هرگز، باید با او قهر كند و او را بكُشد، همان‌طوری‌كه یك‌نفر آدمِ زنده را می‌كُشند، به‌دستِ خودش آنرا بكُشد.

برایِ این مقصود، مهرداد یك اسلحهِ رولورِ كوچك خرید. ولی هر دفعه كه می‌خواست فكرش را عملی كند، تردید داشت. یك‌شب كه مهرداد مَست و لایعقل، دیرتر از معمول واردِ اطاقش شد، چراغ را روشن كرد. بعد مطابقِ پرُگرامِ معمولیِ خودش، پرده را پس زد، شیشهِ مشروبی از گَنجه درآورد. گرامافون را كوك كرد، یك صفحه گذاشت و دو گیلاس مشروب پشتِ‌هم نوشید. بعد رفت و رویِ نیمكت جلوی مُجسّمه نشست و به‌او نگاه كرد.

مدت‌ها بود كه مهرداد صورتِ مُجسّمه را نگاه می‌كرد، ولی آن را نمی‌دید، چون خودبه‌خود در مغز او شكل‌اش نقش می‌بست. فقط این‌كار را به‌طور عادت می‌كرد چون سال‌ها بود كه كارش همین بود. بعد از آن‌كه مدّتی خیره نگاه كرد، آهسته بلند شده و نزدیك مُجسّمه رفت، دست كشید روی زِلف‌اش، بعد دستش را بُرد تا پشتِ گردن و رویِ سینه‌اش، ولی یك‌مرتبه مثلِ این‌كه دستش را با آهنِ گُداخته زده باشد، دست‌اش را عقب كشید و پس‌پس رفت.

آیا راست بود، آیا ممكن بود، این حرارت سوزانی كه حس كرد؟ نه، جایِ شك نبود. آیا خواب نمی‌دید؟ آیا كابوس نبود؟ در اثرِ مستی نبود؟ با آستین چشم‌اش را پاك كرد و رویِ نیمكت افتاد تا افكارش را جمع‌آوری بكند. ناگاه همین‌وقت دید مُجسّمه با گام‌های شمرده كه یك‌دستش را به‌كمرش زده بود می‌خندید و به‌او نزدیك می‌شد.

مهرداد مانندِ دیوانه‌ها حركتی كرد كه فرار كند، ولی در این‌وقت فكری به‌نظرش رسید. بی‌اراده دست كرد در جیبِ شلوار رولور را بیرون كشید و سه تیر به‌طرفِ مُجسّمه پُشتِ‌هم خالی كرد. ناگهان صدایِ ناله‌ای شنید و مُجسّمه به زمین خورد.

مهرداد هراسان خم شد و سَرِ آن‌را بلند كرد. اما این مُجسّمه نبود. درخشنده بود كه در خون غوطه می‌خورد!

 

بازگشت به برگه اصلی نوشته‌‌های صادق هدایت

چنگال

چنگال

صادق هدایت

سیداحمد همین‌كه وارد خانه شد، نگاه مظنونی به دورِ حیاط انداخت، بعد با چوب‌دستی خودش به دَرِ قهوه‌ای رنگ اطاق روی آب‌انبار زد و آهسته گفت: رُبابه… رُبابه..!

در باز شد و دختر رنگ‌پریده‌ای هراسان بیرون آمد: داداشی تو هستی؟ بیا بالا.

دست برادرش را گرفت و در اطاقِ تاریكِ كوچك كه تا كمركش دیوار نم كشیده بود داخل شدند. سیداحمد عصایش را كنارِ اطاق گذاشت و رویِ نمدِ كهنهِ گوشه‌ِ اطاق نشست. رُبابه هم جلوی او نشست. ولی بر خلاف معمول رُبابه اخم‌آلود و گرفته بود. سیداحمد بعد از آن‌كه مدتی خیره به چشم‌های اشك‌آلود او نگاه كرد از روی بی‌میلی پرسید: ننجون كجاست؟

رُبابه با صدای نیم‌گرفته گفت: گور مرگش اون اطاق خوابیده.

– خوابیده؟

– آره… امروز من آشپزخانه را جارو می‌زدم ، چادرم گرفت به كاسه‌ چینی، همانی‌كه روی‌اش گُل‌های سرخ داشت، افتاد و شكست. اگر بدانی ننجون چه به‌سرم آورد. گیس‌هایم رو گرفت مُشت‌مُشت كند. هِی سرم را به‌دیوار می‌زد، به ننم فحش می‌داد. می‌گفت آن ننهِ‌ گور‌به‌گوریت، بابام هم اون‌جا وایساده بود می‌خندید.

سیداحمد خشمگین: می‌خندید!؟

– هی خندید خندید. می‌دونی حالش به‌هم خورده بود. همان‌جوری‌كه یك‌ماه پیش شد، بعد یك‌مرتبه دهنش كف كرد، كج شد. آن‌وقت پرید ننجون رو گرفت، آن‌قدر گلویش را فشار داد كه چشم‌هایش از كاسه در آمده بود. اگر ماه‌سلطان نبود خفه‌اش كرده بود. حالا فهمیدم ننمون را چه جور كُشت.

چشم‌های سیداحمد با روشنائی سبز رنگی درخشید و پرسید: كی گفت كه ننمون رو این‌جور كشت؟

– ماه‌سلطان بود كه رفت سر نعش او و می‌گفت كه گیس‌هایش را دور گردنش پیچیده بود. نمی‌دونی وقتی‌كه دست‌هایش را انداخت بیخِ گلویِ ننجون…

سیداحمد همین‌طور كه به‌او نگاه می‌کرد، دست‌های خشك خودش را مثلِ برگِ چنار بلند كرد، انگشت‌هایش باز شد و مانند این‌كه بخواهد شخصِ خیالی را خفه كند، دست‌هایش را به‌هم قفل كرد.

رُبابه كه ملتفت او بود كمی خودش را كنار كشید و به او خیره نگاه كرد. سیداحمد دوباره پرسید: مگر بابام امروز نرفت مسجد شاه؟

– نه… حالش خوب نبود، از همان بعد از ظهر پَرت می‌گفت، از همان مسئله‌ها كه تو مسجد برای مردم می‌گه: غسل، طهارت، از آن دنیا حرف می‌زد. مبطلات روزه، حیض و نفاس.

– آره… از خودش می‌پرسید و به‌خودش جواب می‌داد. من به‌خیالم دیوانه شده. یك چیزهائی می‌گفت كه من خجالت می‌کشیدم.

بعد رُبابه نزدیك‌تر به احمد شد، دست رویِ سرِ او كشید و گفت: پس كی فرار می‌کنیم؟ مگر نگفتی كه عباس می‌گوید با یازده تومان و شش قران هم می‌شود یك گاو خرید؟ حال ما یك لاغرش را می‌خریم. من هم رخت‌شوری می‌کنم، پول خودم را در می‌آورم. ببین هر چه زودتر فرار كنیم، بهتره، من می‌ترسم!

– بگذار هوا بهتر شود. چند روز است كه پام اذیتم می‌کند.

– هوا كه بهتر شد می‌ریم. همچین نیست، داداشی؟ اقلاً هر چه باشد از این‌جا بهتر است.

بعد هر دو آن‌ها خاموش شدند.

احمد جوانی بود هژده ساله و بلند بالا. اَبروهای پُرپشت به‌هم‌پیوسته و چشم‌های برّاق و صورت عصبانی داشت و پُشتِ لب‌اش تازه سبز شده بود. رُبابه پانزده ساله و گندمگون بود، اَبروهای تنگ، لب‌های برجسته‌ سرخ، دست‌های كوچك و چانه‌ باریك داشت، و بیشتر به مادرش رفته بود، درصورتی‌كه سیداحمد شبیه و نمونه‌ پدرش بود. حتی نشان مرضِ خطرناك او در احمد آشكار شده بود.

سید جعفر، پدرشان، كارش معركه گرفتن در مسجد‌شاه بود. مردم بی‌كار را دور خودش جمع می‌کرد و برای‌شان به‌طور سؤال و جواب مسائل فقهی و تكلیفی را بدون پرده و رودربایستی تشریح می‌کرد. به‌قدری در فن خودش مهارت داشت كه در موقع فروش دعا یك عقرب سیاه را دست‌آموز و زهر او را خنثی كرده بود و با آن نمایش می‌داد. اگرچه در این اواخر كاسبی‌اش خوب نمی‌چرخید، ولی به‌قدر خرج خانه‌اش در می‌آورد. پنج‌سال پیش یك‌شب كه همه خوابیده بودند، مست وارد خانه شد و صبح صغرا زنش را خفه شده در اطاق او پیدا كردند كه به‌علّت ناخوشی مُرده است. به‌غیر از ماه‌سلطان خواهر‌خوانده‌ صغرا كه سید‌جعفر را مسئول مرگ او می‌دانست. دو ماه بعد سید‌جعفر رقیه‌سلطان را به‌زنی گرفت.

رقیه‌سلطان بلای جان این دو بچه‌ یتیم احمد و رُبابه شد و از شكنجه و آزار آن‌ها بهیچ‌وجه كوتاهی نمی‌کرد. و چیزی‌كه شگفت‌آور بود، به‌جای این‌كه سیدجعفر از بچه‌هایش میانجی‌گری كند، برعكس در آزار آن‌ها با رقیه‌سلطان شركت می‌نمود، چون سیدجعفر از آن مردهائی بود كه سَرِ جوانی این بچه‌ها را پیدا كرده بود، به اُمید این‌كه گویندهِ‌ لااله‌الالله پس می‌اندازد، و دهنِ باز بی‌روزی نمی‌ماند و خدا بچه بدهد، سرش را پوست هندوانه می‌گذاریم.امّا حالا كه آن‌ها را می‌دید تعجب می‌کرد چطور این بچه‌ها مال اوست و همه‌ خیال‌اش این بود كه این دو تا نان‌خور زیادی را از سرِ خودش باز كند و دلِ فارغ با رقیه خانه را خلوت كند. از همان‌وقت سیداحمد و رُبابه خودشان را در خانهِ پدری بیگانه دیدند و زندگی برای‌شان تحمل‌ناپذیر شد، به‌همین جهت آن‌ها بیش‌از‌پیش به یك‌دیگر دل‌بسته‌گی پیدا كردند. رقیه‌سلطان برای این‌كه آن‌ها را از زندگی خودش جدا كند، اطاق رویِ آب‌انبار را كه نمناك و تاریك بود برای آن‌ها اختصاص داد و از این رو دو ماه بود كه احمد پا درد گرفته بود و با آن‌كه چندین بار برایش دعا گرفتند رو به بهبودی نمی‌رفت. احمد روزها عصازنان به دكان پینه‌دوزی می‌رفت و رُبابه تمام روز كارِ خانه را می‌کرد، به عشق این‌كه شب را با برادرش است، كه یگانه دلداری دهنده‌ او به‌شمار می‌آمد. نزدیك غروب كه احمد به‌خانه برمی‌گشت، اگر كاری به رُبابه رجوع می‌شد، او در انجام آن كار پیشی می‌گرفت. اگر رُبابه گریه می‌کرد او نیز می‌گریست و همچنین به‌عكس، و شب كه می‌شد با هم كُنجِ اطاق تاریك‌شان شام می‌خوردند و لحاف روی‌شان می‌کشیدند و مدتی با هم دردِدل می‌کردند. رُبابه از كارهای روزانه‌اش می‌گفت و احمد هم از كارهای خودش.

به‌خصوص صحبت آن‌ها بیشتر در موضوع فرار بود. چون تصمیم گرفته بودند كه از خانه‌ پدرشان بگریزند. كسی‌كه فكر آن‌ها را قوّت داد، عباس ارنگه‌ای رفیق احمد بود كه روزها در بازار با او كار می‌کرد. و برایش شرح زندگی ارزان و فراوانی ارنگه را نقل كرده بود. به‌طوری این فكر در تصور احمد جای گرفته بود كه خانه‌های دهاتی، زن‌های تُنبان قرمز، كوه‌های سبز، چشمه‌های گوارا و زندگی تابستان و زمستان آن‌جا همان‌طوری‌كه عباس برایش نقل كرده بود، جلوی چشمش مُجسّم می‌شد، و به اندازه‌ای شیفته‌ ارنگه شده بود كه نقشه‌ فرار خودش را به عباس گفت و عباس هم فكر او را تمجید كرد. بالاخره تصمیم گرفتند كه هر سهِ آن‌ها به ارنگه رفته و زندگی تازه و آزادی برای خودشان تهیه كنند.

هر شب احمد نقشه‌ فرارشان را برای رُبابه تكرار می‌کرد كه همیشه یك‌جور بود، و رُبابه با چشم‌های ذوق‌زده فكر و هوش برادرش را تمجید می‌کرد. خیالات شگفت‌انگیز در مُخیّلهِ‌ ساده‌اش نقش می‌بست و چون تنها مسافرتی كه در عمرش كرده بود زیارت سید‌ملك‌خاتون بود، هر دفعه كه حرف ارنگه به‌میان می‌آمد، رُبابه یاد آن‌روز می‌افتاد كه آش‌رشته بار گذاشته بودند، ننه‌اش زنده بود و او بس‌كه دنبال تاجی دختر همسایه‌شان دوید زمین خورد و پیشانی‌اش زخم شد. او گمان می‌کرد ارنگه هم شبیه سید‌ملك‌خاتون است و نیز به برادرش وعده می‌داد كه از كارِ بازویِ خودش هیچ دریغ نخواهد كرد و در مخارج كمك او خواهد شد. تاكنون احمد از مزد روزانه‌اش یازده تومان و شش هزار پس‌انداز كرده بود. اگر شش تومان و چهار قران بدست می‌آورد، می‌توانست یك گاوِ ماده و دو بُزِ ماده بخرد. آن‌وقت می‌رفتند در خانه‌ عباس، روزها آن‌ها زمین را كِشت و دِرو می‌کردند، رُبابه هم شیر می‌دوشید، ماست می‌بست. توت خشك می‌کرد و زمستان هم احمد پینه‌دوزی می‌نمود و سرِ دو سال به‌قول عباس می‌توانستند از دست‌رنجِ خودشان دارای زمین و خانه بشوند.

پائیز و زمستان و بهار گذشت. احمد به‌خیال فرار به اندوخته‌ خود می‌افزود و رُبابه هم هر چه خرده‌ریز گیرش می‌آمد به‌دقت می‌پیچید و در مجری كهنه‌اش می‌گذاشت، تا در موقع فرار همراه خودشان ببرند و شب‌ها وقتی‌كه تویِ رختخواب می‌رفتند به‌جز حرف ارنگه و ترتیب فرار چیز دیگر در میان نبود. ولی پیش‌آمد دیگری رُخ داد و آن این بود كه یك‌روز مَشدی‌غلام علافِ سرِ گُذر كه رُبابه را دیده بود، مادرش را به خواستگاری رُبابه فرستاد. معلوم بود سیدجعفر و رقیه‌سلطان هر دو با این امر راضی بودند. اما این پیش‌آمد تأثیر بدی در اخلاق احمد كرد. رُبابه كه به‌این مطلب پِی‌بُرده بود، برای این‌كه به احمد نشان بدهد كه مَشدی‌غلام را دوست ندارد، نسبت به‌او بیشتر ابراز محبت می‌کرد، به‌طوری‌كه احمد خسته می‌شد و چیز دیگری كه احمد را تهدید می‌كرد، پا درد بود كه سخت‌تر شده بود و از این جهت پیوسته غمگین و خاموش بود.

یكی از روزهای زیارتی كه سید‌جعفر و رقیه‌سلطان به شاه‌عبدالعظیم رفته بودند و قرار بود كه شب را در آن‌جا بمانند، رُبابه از غیبتِ زن‌پدرش خوشحال‌تر از همیشه بود، حتی كمی به خودآرائی پرداخته و از سفیداب تبریز زن‌پدرش كه چندی پیش كش‌رفته بود به صورتش مالیده بود، ولی سیداحمد در این روز دیرتر از معمول به‌خانه آمد. هرچند بَزَكِ رُبابه در نظرِ احمد به‌طرز دیگری جلوه كرد، ولی این فكر دردناك برایش آمد كه رُبابه حالا خودش را آزاد و زنِ مَشدی‌غلام می‌داند و تاكنون هم به بهانه‌ فرار او را گول زده، از نقشه‌ فرار خودش منصرف كرد و حالا كه شوهر برایش پیدا شده ماندگار خواهد بود. همین‌كه رُبابه برادرش را دید جلو دوید و گفت:

– من دلواپس بودم، دلم مثل سیر‌وسركه می‌جوشید. چرا امشب دیر كردی؟

– با عباس بودم.

– داداشی، امشب نمی‌آیند.

– من می‌دانم.

– چی خوردی دهنت بو می‌دهد؟ چرا چشم‌هایت این‌طور شده؟ مگر ناخوشی؟

– نه، شراب خوردم. عباس زوركی به‌من شراب داد.

– دوا خوردی؟

– چه كار كنم با این پای علیل!

– مگر پایِ معركه‌ بابام نشنیدی برایِ شراب چه چیزهائی می‌گفت؟

– كاسبی‌اش بوده. تو خودت گفتی، از قول ماه‌سلطان گفتی كه همان‌شب كه ننمون را خفه كرد مست بوده. می‌دانی این حرف‌هائی كه می‌زند برای كاسبی‌اش است. اگر از دُكان همسایه كفشِ گاومیش خوب بخرند من هزار عیب رویش می‌گذارم تا جنسِ دُكانِ خودمان را بفروشم. اما كاسبی كردن با راست گفتن دو تا است.

– شاید حكیم بهش داده.

– حكیم چرا به‌من نمی‌دهد؟ من‌كه جوانم، حالم بدتر از اوست، او شصت‌سال دارد. همه‌ كیف‌ها را كرده، همه‌ بامبول‌ها را زده، می‌فهمی؟ آن‌وقت ارثِ پادَردَش را به‌من داده. اگر شراب برایِ پادَرد خوب‌است، چرا من نخورم؟ دروغ است. همه‌ِ این حرف‌ها دروغ است.

– مگر نمی‌رویم النگه؟

– چرا شراب نخورم؟ با این حالم، من نمی‌توانم تكان بخورم، هر دفعه بدتر می‌شود. دو روز دیگر هم تو می‌روی خانهِ‌ غلام. من تنها می‌مانم، توی این خانه جانم به‌لبم رسید. عصرها كه برمی‌گردم، مثلِ این‌ست كه با چماق مرا می‌آورند. می‌خواهم بروم، بروم سر بگذارم به بیابان. چرا شراب نخورم؟

بعد یك‌مرتبه مابین آن‌ها سكوت شد. چند دقیقه بعد شام خوردند و كنار حوض در رختخوابشان خوابیدند.

رُبابه سَر‌دماغ بود، تخمه می‌شكست و می‌خواند: “می‌خوام برم النگه، یه پایِ خَرم می‌لنگه.”

قه‌قه می‌خندید، اما احمد متفكّر و گرفته بود و پیشِ خودش گُمان كرد كه رُبابه به‌او طعنه می‌زند.

رُبابه دوباره گفت: امشب ما تنها هستیم. النگه كه رفتیم هر روز همین‌طور است. ننجون نیست، ما با هم هستیم، همچین نیست احمد؟

در جوابِ او احمد به‌زور لبخند زد، رُبابه گمان كرد برای پادَردَش است. باز گفت: می‌دونی، فرار كه كردیم، اون‌جا تو النگه من از تو پرستاری می‌كنم. پات خوب می‌شه. مگر ماه‌سلطان نگفت از باد است. باید چیزهای حرارتی بخوری. حالا مبادا وقت بزن‌گاه پات دَرد بگیره، نتوانیم برویم؟

– نه، پام عیبی نداره، امّا به‌تو چه، تو كه شوهر می‌کنی!

– به جَدّم كه نه، هرگز من زنِ مَشدی‌غلام نمی‌شم، با تو میام.

مهتاب بالا آمده بود. ستاره‌های كوچك از تهِ آسمان سوسو می‌زدند. رُبابه آزادانه صحبت می‌کرد و می‌خندید و گونه‌هایش گُل‌گون شده بود. احمد هیچ‌وقت این صورت مهیج را در رُبابه سراغ نداشت و با تعجب به‌او نگاه می‌کرد.

احمد با لحنِ تمسخرآمیز پرسید: – از مَشدی‌غلام چه خبر؟

– مُرده‌شور ریختش را ببرند، الهی ننه‌اش زیرِ گِل برود!

– نه، تو خودت او را می‌خواهی.

– به‌جَدّم كه نه. من به‌جز تو كسی را دوست ندارم.

– دروغ می‌گوئی!

– ولله دروغ نمی‌گویم، هر آنی كه راه بیفتی من هم با تو می‌آیم.

– هفته‌ دیگر.. نه، پس‌فردا می‌رویم.

– با این پا..!

– هان..هان.. دیدی كه من فهمیدم؟ از همان اوّل فهمیده بودم، تو مرا مسخره كردی. مسخره‌ تو شدم.

– تو به‌خیالت كه من دروغ می‌گویم. بیا همین الان برویم.

– هان… امّا تو آنجا هم می‌خواهی شوهر بكُنی. توی النگه مردهای پُرزور، جوان و سرخ و سفید دارد. تو می‌خواهی…

– راستی من عباس را ندیده‌ام.

در این‌وقت احمد گونه‌هایش گُل انداخته بود، به دشواری نفس می‌کشید، انگشت‌هایش می‌لرزید و دهن‌اش خشك شده بود. رُبابه كه مُلتفتِ او نبود دنبال حرف‌ش را گرفت.

– به جَدّم قسم اگر من زنِ مَشدی‌غلام بشوم. آخر مگر نباید بگویم بله؟.. نمی‌گویم… وانگهی او پیر و زشت است. ماه‌سلطان گفت دو تا زن دارد، من او را نمی‌خواهم. با تو می‌ایم… حالا النگه خیلی دور است؟

– نه، پشتِ كوه است. وانگهی ما با مال می‌رویم.

– آن كوه‌های كبود كه از روی پشت بام‌مان پیداست. می‌دونم، رویش برف است، من یخِ ماست هم بلدم. زن‌های اون‌جا چطورند، هان. ایلیاتی هستند، من یادم است، ننه نادعلی گاهی می‌امد خانه‌مان، یادت هست؟ وقتی‌كه ننه‌ام زنده بود، ها، اون هم مالِ دهات بود. از تویِ كوه صحبت می‌کرد، داداشی، بگو ببینم گاو كه خریدیم من‌كه بلد نیستم بدوشم.

احمد به‌او خیره نگاه می‌کرد. رُبابه باز گفت: -من ارسی نوهایم را با یك النگو كه ننم به‌من داده بود، رویش سه تا نگین دارد، آن‌ها را هم پیچیده‌ام. زمستان‌ها تو ارسی می‌دوزی، همچین نیست!

احمد با سر اشاره كرد آری.

– تو زن دهاتی هم می‌گیری؟

احمد بطرز مخصوصی به‌او خیره می‌نگریست. رُبابه این تغییر حالت او را حس كرده بود، ولی از رویِ لجاجت می‌خواست او را به‌حرف بیاورد، غَلت زد و شروع كرد بخواندن: -منم، منم، بلبلِ سرگشته، از كوه و كمر برگشته، مادرِ نابه‌كار، مرا كُشته، پدر نامرد، مرا خورده. خواهرِ دل‌سوز، استخوان‌های مرا با هفتا گلاب شسه، زیر درخت گل چال كرده، منم شدم یه بلبل: پر پر.

این همان ترانه‌ای بود كه سه سال پیش در اطاق روی آب‌انبار با هم می‌خواندند، ولی امشب جور دیگر به‌نظر احمد آمد و او را بیشتر عصبانی كرد. مثلِ این بود كه می‌خواست به‌او بفهماند كه من شوهر می‌كنم و می‌روم. امّا تو زمین‌گیر می‌شوی و نقشهِ‌ فرارِمان به‌هم می‌خورد.

رُبابه دوباره در رختخواب غلت زد، برگشت و گفت: امشب هوا خنك است دستت را بده بمن.

دست احمد را گرفت، روی گردن خود گذاشت، ولی انگشت‌های سردِ احمد مثل ماری كه در مجاورت گرما جان بگیرد، به‌لرزه افتاد. در این‌وقت جلو چشمش تاریك شده بود، تند نفس می‌کشید، شقیقه‌هایش داغ شده بود دست راستش را بدون اراده بلند كرد و گردن رُبابه را محكم گرفت.

رُبابه گفت: می‌ترسم، مرا این‌جور نگاه نكن.

چشم‌هایش را به‌هم فشار داد و زیر لب دوباره گفت: اوه… چشم‌ها… شكل بابام شدی!

باقی حرف در دهنش ماند، چون دست‌های احمد با تردستی و چالاكی مخصوصی دو رشته‌ گیس بافته‌ رُبابه را گرفت و به‌دور گردنش پیچانید و به‌سختی فشار داد. رُبابه فریاد كشید؛ ولی احمد گلویش را گرفت و سر او را به سنگ حوض زد. كفِ خون‌آلودی از دهنش بیرون آمد و بی‌حس روی زانویِ او افتاد. بعد احمد بلند شد، چند قدم به كمك عصا راه رفت، سپس مثل این‌كه همهِ‌ قوایِ او به‌كار رفته بود دوباره به‌زمین خورد.

صبح، مُرده‌ِ هر دوی آن‌ها را در حیاط، پهلویِ حوض پیدا كردند.

بازگشت به برگه اصلی نوشته‌‌های صادق هدایت

تحلیل روانکاوانه داستان چنگال

زنی كه مَردَش را گُم كرد

زنی كه مَردَش را گُم كرد

صادق هدایت

«به‌سراغِ زن‌‌ها می‌روی؟ تازیانه را فراموش مكن» «چنین گفت زرتشت» نیچه.

صبح زود در ‌ایستگاه قلهك آژانِ قد‌كوتاه صورت سرخی به شوفر اتومبیلی كه آنجا ‌ایستاده بود، زنِ بچه بغلی را نشان داد و گفت:

– این زن می‌خواسته برود مازندران‌، این‌جا آمده، او را به‌شهر برسانید ثواب دارد.

آن زن بی‌تأمل وارد اتومبیل شد، گوشهِ چادرسیاه را به‌دندانش گرفته بود، یك بچه دو ساله در بغلش و دست دیگرش یك دستمال بسته سفید بود. رفت روی نشیمن چرمی نشست و بچّه‌اش را كه مویِ بور و قیافه نوبه‌ای داشت روی زانویش نشاند، سه نفر نظامی و دو نفر زن كه در اتومبیل بودند با بی‌اعتنایی به‌او نگاه كردند، ولی شوفر اصلاً برنگشت به‌او نگاه بكند. آژان آمد كنار پنجرهِ اتومبیل و به‌آن زن گفت:

– می‌روی مازندران چه بكنی؟

– شوهرم را پیدا بكنم.

– مگر شوهرت گم شده؟

– یك ماه است مرا بی‌خرجی انداخته رفته.

– چه می‌دانی كه آن‌جاست؟

– كَل‌غلام رفیقش به من گفت.

– اگر مَردت آن‌قدر باغیرت است، از آنجا هم فرار می‌کند، حالا چقدر پول داری؟

– دو تومن و دو هزار.

– اسمت چیست؟

– زرّین‌كلاه.

– كجائی هستی؟

– اهل الویز شهریارم.

– عوض ‌این‌كه می‌خواهی بروی شوهرت را پیدا كنی، برو شهریار، حالا فصل انگور هم هست – برو پیش خویش‌وقوم‌هایت انگور بخور. بی‌خود می‌روی مازندران، آن‌جا غریب گور می‌شوی، آن‌هم با‌ این حواس جمع كه داری!

– باید بروم.

این جملهِ آخر را زرّین‌كلاه با اطمینان كامل گفت، مثل ‌این‌كه تصمیم او قطعی و تغییرناپذیر بود، و نگاه بی‌نور او جلوش خیره شد، بدون‌ این‌كه چیزی را ببیند و یا متوجه كسی بشود. به‌نظر می‌آمد كه بی‌اراده و فكر حرف می‌زد و حواسش جای دیگر بود. بعد آژان دوباره رویش را كرد به شوفر و گفت:

– آقای شوفر، ‌این زن را دم دروازه‌دولت پیاده بكنید و راه را نشانش بدهید.

زرّین‌كلاه مثل‌اینكه از این حمایت آژان جسور شد گفت: -من غریبم، به‌من راه را نشان دهید ثواب دارد.

اتومبیل به‌راه افتاد، زرّین‌كلاه بدون حركت دوباره با نگاه بی‌نورش مثلِ سگِ كتك‌خورده جلوی خودش را خیره شد. چشم‌های او درشت، سیاه، ابرو‌های قیطانی باریك، بینی كوچك، لب‌های برجسته گوشتالو و گونه‌‌های تورفته داشت. پوست صورتش تازه، گندم‌گون و ورزیده بود. تمام راه را در اتومبیل تكان خورد بدون‌ این‌كه متوجه كسی یا چیزی بشود. بچهِ او ساكت و غمگین دائم بغلش بود، چُرت می‌زد و یك انار آب‌لنبو در دستش بود.

نزدیك دروازه‌دولت شوفر اتومبیل را نگه‌داشت و راهی را كه مستقیماً به ‌دروازه‌شمیران می‌رفت به‌او نشان داد. زرّین‌كلاه هم پیاده شد و بی‌درنگ راه دراز و آفتابی را بچه‌به‌بغل و كول‌باره به‌دست در پیش گرفت. دَمِ دروازه‌شمیران زرّین‌كلاه در یك گاراژ رفت و پس از نیم‌ساعت چانه زدن و معطلی صاحب گاراژ راضی شد با اتومبیل باركش او را به «آسیاس» سر راه ساری برساند و شش ریال هم بابت كرایه از او گرفت. زرّین‌كلاه را به اتومبیل بزرگی راهنمائی كردند كه دور آن كیپ هم آدم نشسته بود و بار و بن‌دیل‌شان را آن میان چیده بودند. آن‌ها خودشان را به‌هم فشار دادند و یك‌جا برای او باز كردند كه به‌زحمت آن میان قرار گرفت.

اتومبیل را آبگیری كردند، بوق كشید، از خودش بوی بنزین و روغن سوخته و دود در هوا پراكنده كرد و در جاده گرم خاك‌آلود به‌راه افتاد. دورنمای اطراف ابتدا یكنواخت بود، سپس تپه‌ها، كوه‌ها و درخت‌های دوردست و پیچ‌وخم‌های راه چشم‌انداز را تغییر می‌داد. ولی زرّین‌كلاه با همان حالت پژمُرده جلوش را نگاه می‌کرد. در چندین جا اتومبیل نگه‌داشت و جواز مسافران را تفتیش كردند. نزدیك ظهر در شلنبه چرخ اتومبیل خراب شد و دسته‌ای از مسافران پیاده شدند. ولی زرّین‌كلاه از جایش تكان نخورد، چون می‌ترسید اگر بلند شود جایش را از دست بدهد. دستمال بستهِ خودش را باز كرد، نان و پنیر از میان آن درآورد، یك تكّه نان با پنیر به پسرش داد و خودش هم چند لقمه خورد. بچه مثل گنجشك تریاكی بی‌سروصدا بود، پیوسته چرت می‌زد و به‌نظر می‌آمد كه حوصله حرف‌زدن و حتی گریه‌كردن را هم نداشت. بالاخره اتومبیل دوباره براه افتاد و ساعت‌ها گذشت، از جابن و فیروزكوه رد شد و منظره‌های قشنگ جنگل پدیدار گردید. ولی زرّین‌كلاه همه این تغییرات را با نگاه بی‌نور و بی‌اعتنا می‌نگریست و خوشیِ نهانی، خوشیِ مرموزی در او تولید شده، قلبش تند می‌زد، آزادانه نفس می‌کشید چون به مقصدش نزدیك می‌شد و فردا گل‌ببو شوهرش را می‌توانست پیدا كند، ‌آیا خانهِ او چه جور است، خویشانش چه شكلند و با او چه جور رفتار خواهند كرد؟

پس از یك ماه مفارقت، ‌آیا چطور با گل‌ببو برخورد می‌کند و چه می‌گوید؟ ولی خودش می‌دانست كه جلو گل‌ببو یك كلمه هم نمی‌توانست حرف بزند، زبانش بی‌حس می‌شد و همهِ قوایش از او سلب می‌شد. مثل ‌این بود كه در گل‌ببو قوّهِ مخصوصی بود كه همهِ فكر، اراده و قوای او را خنثی می‌کرد و او تابع محض گل‌ببو می‌شد. زرّین‌كلاه می‌دانست كه برعكس، گل‌ببو او را تهدید خواهد كرد و بعد هم شلاق، همان شلاق كذائی كه الاغ‌ها را با آن می‌زد به‌جان او می‌کشید. امّا زرّین‌كلاه برای همین می‌رفت، همین شلاق را آرزو می‌کرد و شاید اصلاً می‌رفت كه از دست گل‌ببو شلاق بخورد.

هوای نمناك، جنگل، چشم‌انداز دل‌ربای اطراف آن، مردمانی كه از دور كار می‌کردند، مردی كه با قبایِ قدك آبی كنارِ جاده ایستاده بود، انگور می‌خورد، خانه‌های د‌هاتی كه از جلو او می‌گذشت، همه‌ این‌ها زرّین‌كلاه را به‌یاد بچه‌گیِ خودش انداخت.

دو سال می‌گذشت كه زرّین‌كلاه زن گل‌ببو شده بود. اولین بار كه زرّین‌كلاه گل‌ببو را دید یك‌روز انگورچینی بود. زرّین‌كلاه با مهربانو دختر همسایه‌شان و موچول‌خانم و خواهرانش خورشید‌كلاه و بمانی كارشان ‌این بود كه هر روز دسته‌جمعی زن و مرد و دختر‌ها در موستان انگور می‌چیدند و خوشه‌های درخشان را در لولا یا صندوق‌های چوبی می‌گذاشتند، بعد آن لولا‌ها را می‌بردند كنار رودخانهِ سیاه‌آب زیر درخت چنار كهنی كه به ‌آن دخیل می‌بستند و آنجا مادرش با گوهربانو، ننه‌عباس، خوشقدم‌باجی، كشور‌سلطان، ادی‌گلداد و خدایار صندوق‌ها را به ریش‌سفید پرندك، ماندگارعلی تحویل می‌دادند در این روز لولاكش تازه وارد كه صندوق‌ها را بارگیری می‌کرد، گل‌ببویِ مازندرانی بود و تصنیفی می‌خواند و به دختر‌ها یاد می‌داد كه اسباب تفریح همه شد، و همهِ آن‌ها دسته‌جمعی با هم می‌خواندند:

«گالش كوری آه‌های له‌له، بویشیم بجار آه‌های له‌له. ای پشته آجار، دو پشته آجار، بیا بشیم بجار آه‌های له‌له، بیا بشیم فاكون تو می ‌خواهری.»

گل‌ببو تلفظ آن‌ها را درست می‌کرد، دختر‌ها قه‌قهه می‌خندیدند و تا عصر آن‌روز‌ این‌كار دوام داشت. ولی بیشتر چیزی‌كه گل‌ببو را طرف توجه دختر‌ها كرد، تصنیف او نبود. بلكه خود او و جسارتش بود كه قلب آن‌ها و به‌خصوص زرّین‌كلاه را تسخیر كرد. همین‌كه زرّین‌كلاه اندام ورزیده، گردن‌كلفت، لب‌های سرخ، موی بور، بازو‌های سفید او كه رویش مو درآمده بود دید، و مخصوصاً چالاكی كه در جابه‌جا كردن لوله‌‌های وزین نشان می‌داد، خودش را باخت. به‌علاوه تمایلی كه گل‌ببو به‌او ظاهر كرد با آن نگاه‌های سوزانی كه میان آن‌ها ردوبدل شد كافی بود زرّین‌كلاه را كه دختر چهارده ساله‌ای بیش نبود فریفتهِ خودش بكند. زرّین‌كلاه دلش غنج می‌زد، رنگ می‌گذاشت و رنگ برمی‌داشت، در او سابقه نداشت. زیرا تاكنون او از مرد چیز زیادی نمی‌دانست. مادرش همیشه او را كتك زده بود و از او چشم‌زهر گرفته بود و خواهرانش كه از او بزرگ‌تر بودند با او هم‌چشمی می‌کردند و اسرار خودشان را از او می‌پوشیدند. اگرچه زرّین‌كلاه اغلب به‌فكر مرد می‌اُفتاد ولی جرئت نمی‌کرد كه از كسی بپرسد و می‌دانست كه این فكر بَد است و باید از آن پرهیز كُند. فقط گاهی مهربانو دختر همسایه‌شان و خانم‌كوچولو و بلوری‌خانم با او راجع به اسرار مرد حرف زده بودند و زرّین‌كلاه را كنجكاو كرده بودند، به‌طوری‌كه تا انداز‌ه‌ای چشم‌و‌گوشش باز شده بود. حتی مهربانو برای او از مناسبات محرمانهِ خودش با شیرزاد پسر ماندگارعلی نقل كرده بود، امّا تمام ‌این افكار را كه زرّین‌كلاه از عشق و شهوت پیش خودش تصور كرده بود نگاه گل‌ببو تغییر داد. پایش سست شد و احساسی نمود كه ممكن نبود بتواند بگوید. همین‌قدر می‌دانست تمام ذرّاتِ تنش گل‌ببو را می‌خواست و از این ساعت محتاج به ‌او بود و زندگی بدونِ گل‌ببو برایش غیرممكن و تحمل‌ناپذیر بود. ولی از حُسنِ اتفاق در آن‌روز زرّین‌كلاه قبای سرخ نویی كه داشت پوشیده بود و كلاغی قشنگی كه عمه‌اش از مشهد برایش آورده بود به‌سرش پیچیده بود و هفت‌لنگه گیس بافته از پشت آن بیرون آمده بود.

به‌طوری‌كه علاوه بر لطافت اندام و حركات و خوشگلی صورت، لباس او بر زیبائی‌اش افزوده بود، گویا به‌همین مناسبت بود كه در میان صد‌ها دختر و آن شلوغی گل‌ببو برمی‌گشت و دُزدكی به‌او نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد. و با زرنگی و موشكافی و احساساتی كه ممكن بود یك دختربچه داشته باشد شكّی برای زرّین‌كلاه باقی نماند كه گل‌ببو به‌او مایل است و رابطهِ مخصوصی میان آن‌ها تولید شده. ‌آیا در چنین موقع چه باید بكند؟ به‌قدری خون به‌سرعت در تنش گردش می‌کرد كه حس كرد روی گونه‌هایش گرم شده، مثل‌ این‌كه آتش شعله می‌زد. آن‌قدر سرخ شده بود كه شهربانو دختر كشورسلطان ملتفت او شد.‌ آیا زرّین‌كلاه می‌توانست چنین اُمیدی به خودش بدهد كه زن گل‌ببو بشود، درصورتی‌كه دو خواهر از خودش بزرگ‌تر داشت كه هنوز شوهر نكرده بودند و به‌علاوه او از هر دو آن‌ها پیش مادرش سیاه‌بخت‌تر هم بود؟ چون پیش از ‌این‌كه به‌دنیا بیاید پدرش مرد و مادرش پیوسته به ‌او سرزنش می‌کرد كه تو سر پدرت را خورد‌ه‌ای و او را بد قدم می‌دانست. ولی در حقیقت چون بعد از آن‌كه زرین‌كلاه را مادرش زائید، نوبه كرد و دو ماه بستری شد به‌این علت از او بدش می‌آمد.

طرف غروب آن‌روز كه همهِ كارگر‌ها از كار دست كشیدند و از لابه‌لای بُتّه‌های مو كه مثل ریسمان‌های قهو‌ه‌ای روی پست و بلندی به‌هم بافته شده بود درآمدند و بطرف رودخانه سیاه‌آب رفتند و انگور‌ها را به‌عادت هر روز به ریش‌سفید دهشان ماندگارعلی تحویل دادند. زرّین‌كلاه و مادرش مهربانو با گوگل كه در راه به آن‌ها برخورد به‌طرف قلعهِ گلی خوشان كه برج و باروی بلند داشت رهسپار شدند. در میان راه زرّین‌كلاه برای مهربانو از عشق خودش به گل‌ببو صحبت كرد و مهربانو از او دل‌داری كرد و قول داد هر كمكی از دستش بربیاید دربارهِ او كوتاهی نخواهد كرد.

چه شب سختی به زرّین‌كلاه گذشت! شب مهتاب بود، خوابش نمی‌برد، بلند شد كه آب بخورد. بعد رفت در ایوان خانه‌شان. نه، اصلاً میل نداشت بخوابد. نسیم خنكی می‌وزید، سینه‌اش باز بود ولی سرما را حس نمی‌کرد. صدای خُرخُرِ مادرش را كه مانند اژد‌ها در اطاق خوابیده بود می‌شنید. هر دقیقه اگر بیدار می‌شد او را صدا می‌زد، ولی چه اهمیت داشت؟ چون در تمام وجود خودش احساس شورش و طغیان می‌کرد. پاورچین‌پاورچین رفت دَمِ حوض، زیرِ درخت نارون ‌ایستاد. در این ساعت مثل ‌این بود كه درخت، زمین، آسمان، ستاره‌ها و مهتاب همه با او بزبان مخصوصی حرف می‌زدند. یك حالت غم‌انگیز و گوارائی بود كه تاكنون حس نكرده بود، او به‌خوبی زبان درخت‌ها، آب‌ها، نسیم و حتی دیوار‌های بلند خانه و قلعه‌ای كه در آن محبوس شده بود و همچنین زبان كوزه ماستی را كه توی پاشویه حوض بود می‌فهمید و در خودش حس می‌کرد. ستاره‌ها مانند دانه‌های ژاله كه در هوا پاشیده باشند، ضعیف و ترسو با روشنائی لرزان می‌درخشید، همهِ آن‌ها و هر چیز معمولی و بی‌اهمیت به‌نظر او عجیب، غیرطبیعی و پُر از اسرار آمد كه معنی دور و مجهول داشت و هرگز به‌فكر او نمی‌رسید. بی‌اراده دست را روی سینه و پستان‌هایش كشید و برد تا روی بازویش، زلف‌های او را نسیم هوا پراكنده كرده بود و بالاخره كنار حوض نشست و بغض بیخ گلویش را گرفت و شروع كرد به‌گریه كردن و اشك‌های گرم روی گونه‌هایش جاری شد.‌ این تن نرم و كمر‌باریك برای بغل كشیدن گل‌ببو درست شده بود.

پستان‌های كوچكش، بازویش و همه تنش بهتر بود كه زیر گِل برود. زیرِ خاك بپوسد تا ‌این‌كه در خانهِ مادرش با فُحش و بدبختی چین بخورد و پستان‌هایش بپلاسد و زندگی‌اش بیهوده و بی‌نتیجه و بی‌عشق تلف بشود. می‌خواست خودش را به‌خاك بمالد، پیرهنش را تكه‌تكه بكند تا از شرِّ ‌این بُغض،‌ این بدبختی كه بیخِ گلوی او را گرفته بود آسوده بشود. زارزار گریه كرد، در ‌این‌وقت تمام بدبختی‌هایِ دورهِ زندگی‌اش جلوی او مجسم شد. فُحش‌هائی كه شنیده بود، كتك‌هائی كه خورده بود، از همان‌وقت كه بچهِ كوچك بود مادرش یك مُشت به‌سر او می‌زد و یك تكّه نان به دستش می‌داد و پشت در خانه‌شان می‌نشاند و او با بچُه‌های كَچَل و چشم‌دردی بازی می‌کرد.

هرگز یك رویِ خوش یا كمترین مهربانی از مادرش ندیده بود. همهِ این بدبختی‌ها دَه مقابل بزرگ‌تر و ترسناك‌تر به‌نظرش می‌آمد. باز هم مهربانو و مادرش بودند كه گاهی از او دلجوئی می‌کردند و هر وقت مادرش او را می‌زد به‌خانهِ آن‌ها پناه می‌برد. زرّین‌كلاه اشك‌هایش را با سرآستین‌اش پاك كرد و حس كرد كه كمی آرام شد. اضطراب و شورش او فروكش كرد، احساسِ آرامش نمود، یك‌نوع آسایش بی‌دلیل بود كه سرتاپای او را ناگهان فراگرفت.

چشم‌هایش را بست، هوای ملایم را استنشاق كرد. ولی صورت گل‌ببو از جلو چشمش رد نمی‌شد، بازو‌های قوی او كه لنگه بار‌های دَه دوازده مَنی را مثلِ پَرِ كاه برمی‌داشت و روی الاغ می‌گذاشت، مو‌های پاشنه نخواب بور، گردنِ كُلُفتِ سرخ، اَبرو‌های پُرپُشت به‌هم پیوسته، ریشِ پُرپُشت به‌هم پیچیده، حالا او پی‌بُرده بود كه دنیای دیگری وَرایِ دنیایِ محدودی كه او تصور می‌نمود، وجود دارد. بالاخره از حوض یك مشت آب به‌صورت‌اش زد و برگشت در رختخوابش خوابید. امّا خواب به‌چشمش نیامد، همه‌اش در رختخواب غلت زد و با خودش نیّت كرد كه اگر به‌مقصودش برسد و زنِ گل‌ببو بشود، همان‌طوری‌كه خودش از زندانِ خانهِ پدری آزاد می‌شود، یك كبوتر بخرد و آزاد بكند. و یك شمع هم شبِ‌جمعه در امام‌زاده آغا‌بی‌بی‌سكینه روشن بكند. چون ستاره دختر نایب‌عبدلله میرآب هم همین نذر را كرده بود و شوهر كرد.

صبح روز بعد، زرّین‌كلاه با چشم‌های سرخ بی‌خوابی كشیده بلند شد و به انگورچینی رفت. سر راه كنار رودخانه سیاه‌آب پایِ درخت چنار مراد كه در جوغین بود، همان‌جا كه گل‌ببو انگور‌ها را باربندی كرده بود، ‌ایستاد. از آثار دیروزی مقداری برگِ مو لگدمال شده و پِشگِل الاغ و پوست‌ تخمه‌كدو رویِ زمین ریخته بود. بعد زرّین‌كلاه دست كرد از كنار یخهِ پیرهنش یك تریشه {باریکه پارچه} درآورد و به شاخهِ درخت چنار نیّت كرد و گره زد، ولی همین‌كه برگشت، مهربانو به‌او برخورد و گفت: – چرا امروز منتظر من نشدی؟ ‌این‌جا چكار می‌کنی؟

– هیچ، من به‌خیالم هنوز خوابی، نخواستم بیدارت بكنم. امروز صبح خیلی زود بیرون آمدم.

ولی مهربانو حرف او را برید و گفت: – من می‌دانم، برای گل‌ببوست!

زرّین‌كلاه برای مهربانو دردِدل كرد و از بی‌خوابی خودش و نذری كه كرده بود همه را برایش گفت. با هم مشورت كردند و مهربانو باز هم به‌او دل‌داری داد و قرار گذاشت با مادرش در ‌این خصوص مذاكره بكند. چون مادر مهربانو تنها كسی بود كه زرّین‌كلاه را دوست داشت. صبح زرّین‌كلاه هر چه انتظار كشید گل‌ببو را ندید، ولی مهربانو خبرش را آورد كه گل‌ببو در “بكه” كار می‌کند. ظهر كه برای نا‌هار به‌خانه برگشتند، زرّین‌كلاه رفت در اطاق، پنج‌دری و در‌ها را بست و جلوی‌ آینهِ لب‌برید‌ه‌ای كه در مجری خودش داشت مو‌هایش را مرتب شانه زد و حالت‌ها و حركات صورت خودش را خوب دقت كرد، تا برای عصر كه گل‌ببو را ببیند چه جور بخندد و چه حركتی بكند كه به پسند خودش باشد. بالاخره لبخند مختصری را پسندید، چون اگر خندهِ بلند می‌کرد دندان‌هایش كه خوب نبود بیرون می‌آمد، و یك رشته از زلفش را روی پیشانیش انداخت و از روی رضایت لبخند زد. چون خودش را خوشگل و قابل دوست‌داشتن دید. مژه‌های بلند، لبخند دل‌ربا، صورتِ بچه‌گانه ساده و خطی كه گوشهِ لب‌هایش می‌افتاد متناسب بود. سرخی تند روی گونه‌ها پوست گندمگون چهر‌ه‌اش را بهتر جلوه می‌داد و سرخی تر و براق لب‌ها كه به‌رنگ انگور شا‌هانی بود، و دهن گرم او، به‌خصوص چشم‌ها، آن نگاه گیرنده كه مادر مهربانو همیشه به او می‌گفت: «چشم‌هایت سگ دارد.» همه‌ این‌ها او را از بسیاری دختران جوان دیگر ممتاز می‌کرد.

وقتی‌كه بعد از ظهر زرّین‌كلاه با مهربانو به انگورچینی برگشت در ته دل خوشحال بود، زیرا تصمیم گرفته بود كه هر طور شده خودش را به گل‌ببو نشان بدهد. تعجب زرّین‌كلاه بیشتر شد چون گل‌ببو را آن‌جا دید و تمام بعدازظهر در ضمن كار با شوخی و آواز خواندن گذشت. برخلاف روز‌های پیش كه زرّین‌كلاه پژمُرده و غمناك بود، امروز شاد و خرم خوشه‌های انگور را می‌چید و با آن فال می‌گرفت. به‌این‌ترتیب كه یك حبّه انگور را او می‌کَند و می‌خُورد و یك‌دانه را هم مهربانو، و با خودش نیت می‌کرد اگر دانه آخر به‌او بیفتد به‌مقصودش خواهد رسید، یعنی زن گل‌ببو می‌شود. طرفِ غروب كه پایِ درختان چنار برگشتند، گل‌ببو و زرّین‌كلاه باز چندین بار نگاه ردّوبدل كردند. گل‌ببو به او لبخند زد و زرّین‌كلاه هم جواب لبخند او را داد. همان‌طوری‌كه در آینه پسندیده بود و با زبردستی مخصوصی سَرِ خودش را تكان داد و یك‌رشته از زُلفش روی پیشانی‌اش افتاد.

تا چهار روز به‌همین ترتیب گذشت و هر روز جرئت و جسارت زرّین‌كلاه بیشتر می‌شد و كم‌كم رابطهِ مخصوصی بین او و گل‌ببو برقرار گردید. تا ‌اینكه روز چهارم مهربانو برای زرّین‌كلاه مُژده آورد كه مادرش كار را درست كرده. زرّین‌كلاه از زور شادی روی لب‌های مهربانو را بوسید، چطور كار را درست كرده بود؟ با كی داخل مذاكره شده بود؟ زرّین‌كلاه هیچ لازم نداشت كه بفهمد. همین‌قدر می‌دانست كه بعضی از پیرزن‌ها بیشتر از زندگی تجربه دارند و در برپا كردن عروسی و پادرمیانی زبردست می‌باشند و راه‌هائی می‌دانند كه هرگز به‌عقل جوان او نمی‌رسید. حالا می‌توانست به‌خودش اُمید بدهد كه به‌مقصودش رسیده، ولی چیزی‌كه مُشكل بود رضایتِ مادر خودش بود كه به‌محض رسیدنِ ‌این مطلب از جا درمی‌رفت، ترقّه می‌شد و از آن فحش‌ها و نفرین‌‌های آب‌دار كه ورد زبانش بود به‌او می‌داد. چون روزی سه عباسی مزد زرّین‌كلاه را او می‌گرفت. بالاخره بعد از اصرار و پافشاری مادر مهربانو، مادرش راضی شد و پس از كشمكش‌های زیاد یك‌دست لباس سرخ برای او گرفت. ولی هر تكّه آن‌را كه می‌برید، نفرین و ناله می‌کرد و می‌گفت: «الاهی روی تختهِ مُرده‌شور‌خونه بیفتی، وَربپری، عروسی‌ات عزا بشود، الاهی دختر جِزِّ جگر بزنی، حسرت به‌دلت بماند، جوان‌مرگ بشوی، با ‌این شوهر پاپتی {پابرهنه. لات. بی‌چیز} كه پیدا كرد‌ه‌ای!»

امّا گوش زرّین‌كلاه از‌این نفرین‌ها پُر شده بود و دیگر در او اثر نمی‌کرد، یك دیگ مِسی و یك سماور برنجی كوچك از بابت جهاز به‌او داد. یك‌روز طرف عصر مادر مهربانو مهمانی مفصلی از اهل دِه كرد و زن‌های د‌هاتی شبیه عروسك نخودی، چارقد به‌سر و یا كلاغی زیر گلویشان بسته بودند، همه برای عروسی زرّین‌كلاه جمع شدند. ولی خواهران او خورشید‌كلاه و بمانی‌خانم در آن مجلس حاضر نشدند. آخوندِ دِه سید‌معصوم را آوردند و زرّین‌كلاه را برای گل‌ببو عقد كرد. بعد برای شگون رفت بالای منبر و دو سه دهن روضه خواند. مادرش دستور داد روضهِ عروسی قاسم را بخواند و همه گریه كردند. وقتی مجلس روضه تمام شد، ماندگارعلی و پسرش شیرزاد ساق‌دوش داماد شدند. زیر بغل او را گرفتند، وارد مجلس كردند و او روی صندلی كه شال كشیده شده بود نشست. آن‌وقت شیرزاد شروع كرد به پول جمع كردن، اول رفت جلو پدرش و با لبخند گفت: «بگذارید پدرم را جریمه بكنم». مهربانو كه در سینی دور می‌گردانید آمد سینی را جلوی ماندگارعلی نگه‌داشت و او دو تومان درآورد و در سینی انداخت. فوراً طبّالی كه گوشهِ مجلس نشسته بود روی طبل زد و گفت: «دو تُمن دادی خونه‌ات آبادان». و به‌همین ترتیب در حدود سی تومان برای زرّین‌كلاه جمع كردند و مجلس به‌خوشی برگذار شد.

فردا صبح زرّین‌كلاه از خواهر‌ها و مادرش خدانگه‌داری كرد. ولی مادرش در عوضِ ‌این‌كه با رویِ خوش از او پذیرایی كند، تا دَمِ دَرِ خانه مثل خوكِ تیر‌خورده با صورت آبله‌رو كه شبیه پوست هندوانه‌ای بود كه مرغ تُك زده باشد، دنبال او آمد و نفرین كرد. بعد زرّین‌كلاه رفت خانهِ مهربانو از مادر او و خودش خدانگه‌داری كرد. رویِ مهربانو را بوسید و به‌او سپرد كه شبِ جمعه یك شمع در آغابی‌بی‌سكینه روشن بكُند و یك كبوتر هم آزاد كُند. آن‌وقت زرّین‌كلاه باروبندیل، سماور و دیگِ مِسی را برداشت رفت در میدان، پایِ درخت چنار مراد، همان‌جا كه گل‌ببو چشم‌به‌راه او بود، سوار الاغ شد و گل‌ببو هم روی الاغ دیگر نشست و با هم به‌سوی تهران روانه شدند. یك‌شب و یك‌روز در راه بودند. زرّین‌كلاه از شادی می‌خواست پَر بگیرد، بلندبلند حرف می‌زد. مهتاب بالا آمد و چندین بار گل‌ببو دست پُر زورش را به‌گردن او انداخت و ماچ‌های محكم از روی لب‌هایش كرد. طعم دهن او شور مثل طعم اشك چشم بود. گل‌ببو مخصوصاً اسم زرّین‌كلاه را به‌فال نیك گرفت چون اسم دِه او در مازندران زَرّین‌آباد یا زَرّین‌كَلا بود و ‌این تصادف را در اثر قسمت دانست.

همین‌كه به تهران رسیدند، مدت دو ماه در اطاق كوچكی كه در محلهِ سرچشمه گرفتند، به‌خوشی گذشت. گل‌ببو روز‌ها می‌رفت سر كار، زرّین‌كلاه جاروب می‌زد، وصله می‌کرد و به كار‌های خانه رسیدگی می‌کرد. و شب‌ها را هم با ناز و نوازش می‌گذرانیدند. به‌طوری‌كه زرّین‌كلاه بچه‌گیِ خودش، خواهرانش و مادرش و حتی مهربانو را به‌كُلّی فراموش كرد. ولی بر پدر رفیقِ بد لعنت. سَرِ ماهِ سوم اخلاقِ گل‌ببو عوض شد. هر شب در قهوه‌خانهِ رضا سیبیلو با كَل‌غلام وافور می‌کشید، خرجی به‌زنش نمی‌داد. چیزی‌كه غریب بود به‌جای‌این‌كه تریاك او را بی‌حس و بی‌اراده بكند، برعكس مثل یك وسواس و یا ناخوشی تا وارد خانه می‌شد شلاق را می‌کشید به جانِ زرّین‌كلاه و او را خوب شلاقی می‌کرد. اول از او ‌ایراد می‌گرفت، آن‌هم سر چیز‌های جزئی، مثلاً می‌گفت: چرا گوشهِ چادرنمازت سوخته، یا سماور را دیر آتش كردی و یا پریشب آبگوشت را زیاد شور كرده بودی، آن‌وقت چشم‌های دریده بی‌حالت او را دور می‌زد و شلاق سیاه چرمی ‌که سَرِ آن دو گره داشت، همان شلاقی كه به الاغ‌ها می‌زد، دور سرش می‌گردانید و به بازو، به ران و كمر زرّین‌كلاه می‌نواخت. زرّین‌كلاه هم چادرنماز را به دور خودش می‌پیچید و آه‌و‌ناله می‌کرد، به‌طوری‌كه همسایه‌ها به اطاق آن‌ها می‌آمدند و به گل‌ببو فحش، نفرین و نصیحت می‌کردند. بعد گل‌ببو یك لگد به زرّین‌كلاه می‌زد و شلاق را در طاقچه می‌انداخت. ولی ناله، زنج‌موره و گریه یك‌نواخت و عمدی زرّین‌كلاه ساعت‌ها ادامه داشت. آن‌وقت گل‌ببو از روی كیف می‌رفت گوشهِ اتاق چمباتمه می‌نشست، پشتش را می‌داد به صندوق و چُپُق‌اش را چاق می‌کرد. شلوار آبی كوتاه او از سر زانو‌هایش پائین می‌رفت و پای كشاله رانش جمع می‌شد. ساق‌های ورزیده قوی كه به‌قدر یك وجب آن‌را مچ‌پیچ گرفته بود، با ران‌های سفید او كه بیرون می‌آمد، زرّین‌كلاه را حالی‌به‌حالی می‌کرد، بعد گل‌ببو می‌گفت: «زنیكه امشب چی داریم؟»

زرّین‌كلاه با ناز و كرشمه بلند می‌شد می‌رفت دیزی را می‌آورد و در بادیه مِسی خالی می‌کرد. نان در بادیه تلیت می‌کردند و با پیاز خام می‌خوردند و دستشان را با آستر لباسشان پاك می‌کردند. فقط وقتی كه زری چراغ را پائین می‌کشید و می‌خواستند در رختخواب سرخ كه گل‌های سبز و سیاه داشت بخوابند، گل‌ببو روی چشم‌های اشك‌آلود شور‌مزه زرّین‌كلاه را ماچ می‌کرد و با هم آشتی می‌کردند. ‌این‌كار هر شب تكرار می‌شد. اگرچه زرّین‌كلاه زیر شلاق پیچ‌و‌تاب می‌خورد و آه‌و‌ناله می‌کرد ولی در حقیقت كیف می‌بُرد. خودش را كوچك و ناتوان در برابر گل‌ببو حس می‌کرد، و هر چه بیشتر شلاق می‌خورد، علاقه‌اش به گل‌ببو بیشتر می‌شد. می‌خواست دست‌های محكم ورزیدهِ او را ببوسد، آن گونه‌های سرخ، گردنِ كُلُفت، بازو‌های قوی، تن پشمالو، لب‌های درشت گوشتالو، دندان‌های محكم سفید، به‌خصوص بویِ تن او، بویِ گل‌ببو كه بویِ سر طویله را می‌داد، و حركات خَشن و زُمُختِ او و مخصوصاً كُتك زدنش را از همه بیشتر دوست داشت. ‌آیا ممكن بود شوهری بهتر از او پیدا بكند؟

سَرِ نُه ماه زرّین‌كلاه پسری زائید، ولی بچّه كه به‌دنیا آمد، داغِ دو تا خط سرخ به كمرش بود، مثلِ جایِ شلاق، و زرّین‌كلاه معتقد بود ‌این خط‌ها در اثر شلاقی است كه گل‌ببو به‌او می‌زد و به بچه انتقال یافته. امّا پسرش پیوسته علیل و ناخوش بود، زرّین‌كلاه اسم مانده‌علی روی پسرش گذاشت و ‌این اسم از اسم ماندگار علی ریش‌سفید پرندك به ‌او الهام شد كه روی بچه‌اش گذاشت تا بماند و پا بگیرد.

چندی بعد كاسبی گل‌ببو كِساد شد. یكی از الاغ‌هایش مُرد و یكی دیگر را هم فروخت و پول آن هم خرج تریاك و دُعا و معالجه نوبه‌اش شد، بعد هم بطور غیرمُتَرقب به‌كار می‌رفت، تا ‌اینكه سال بعد پنج تومان خرجی به زرین‌كلاه داد و گفت كه برای بیست روز می‌روم كار و برمی‌گردم. بیست روز او یك‌ماه شد و از یك‌ماه هم چند روز گذشت. اگرچه زرّین‌كلاه عادت به صرفه‌جوئی داشت و از شكم خودش و بچه‌اش می‌زد و كار می‌کرد، و می‌توانست یك‌سال دیگر، دو سال دیگر هم انتظار بكشد، در‌صورتی‌كه مطمئن باشد كه گل‌ببو شوهر اوست و خواهد آمد. چون زرّین‌كلاه گمان می‌کرد هر زنی كه گل‌ببو را ببیند طاقت نمی‌آورد، خودش را می‌بازد، و ممكن است خیلی زود شوهرش را رندان از دستش بیرون بیاورند. از‌این‌جهت در جستجوی او اقدام كرد. از هر جا و هر كس سراغ گل‌ببو را گرفت كسی از او خبر نداشت. تا ‌اینكه یك‌شب رفت دم قهوه‌خانه رضا سیبیلو، در را كه باز كرد بوی دود تریاك بیرون زد، و سرتاسر صورت‌های زرد، چشم‌های از كاسه درآمده، شكل‌های باورنكردنی با نهایت آزادی افكار رنجور خودشان را در عالم خِلسه و لاهوت می‌پرورانیدند. زرّین‌كلاه كَل‌غلام را شناخت، صدا زد و از او جویای حال شوهرش شد. كَل‌غلام گفت: – ببو رو میگی؟ رفت اون‌جا كه سال دیگه با برف پائین بیاد. تو رو ول‌كرده، زن‌و بچه بهم‌زده، رفته دِهش، زین‌آباد. به من گفته به كسی سراغشو ندم.

– زرّین‌آباد؟

– آره! زین‌آباد.

شَست زرّین‌كلاه خبردار شد كه گل‌ببو به او حُقّه زده و از دستش فرار كرده، رفته در دِهش. چون برای او اغلب نقل كرده بود كه خانواد‌ه‌اش در دِه زرین‌آباد سر راه ساری است و در آنجا دو برادر و یك مشت زمین و آب و علف هم دارند. گل‌ببو از تنبلی كه داشت همیشه آمال و آرزوی خودش را به‌او گفته بود كه برود آنجا كار نكند. بخورد و بخوابد و بقول خودش: یك خیار بخورد و پایش را بزند كمر دیوار بخوابد. زرّین‌كلاه به‌او وعده می‌داد كه در آن‌جا برایش كار خواهد كرد. ولی گل‌ببو سَرسَركی جواب او را می‌داد.‌ این شد كه زرّین‌كلاه تصمیم فوری گرفت كه برود مازندران و گل‌ببو را پیدا بكند. ‌آیا یك‌ماه بس نبود؟ ‌آیا می‌توانست باز هم چشم‌براه بماند؟دوریِ گل‌ببو برایش تحمل‌ناپذیر بود. نَفَسِ گرمِ او، حرارتِ تنش، پشم‌‌هایِ زُمُخت و آن بویِ سر‌طویله و حالا در مفارقت و دوری او همه این خواص به‌طرز مرموز و دل‌ربائی به‌نظر زرّین‌كلاه جلوه می‌کرد، و به طور یقین او نمی‌توانست بدون گل‌ببو زندگی بكند. هر چه باداباد، او را می‌خواست، ‌این دست خودش نبود. دو سال می‌گذشت كه به او عادت كرده بود و یك ماه بود، یك‌ماه هم بیشتر كه از شوهرش خبر نداشت.

زرّین‌كلاه آرزو می‌کرد دوباره گل‌ببو را پیدا بكند تا با همان شلاقی كه الاغ‌هایش را می‌زد او را شلاقی بكند، و دوباره یا فقط یك‌بار دیگر او را همان‌طوری‌كه گاز می‌گرفت و فشار می‌داد در آغوشش بكشد. جای داغ‌های كبود شلاق كه روی بازویش بود، رویِ ‌این داغ‌ها را می‌بوسید و به‌صورتش می‌مالید و همه یادگار‌های گذشته به‌طرز افسونگری به‌نظر او جلوه می‌کرد. می‌خواست سرتاپایِ گل‌ببو را ببوسد، ببوید، نوازش بكند. كاری‌كه هیچ‌وقت جرئت نكرده بود، حالا به‌قدر و قیمت او پی برده بود! همین كه گل‌ببو با دست‌هایِ زبر او را روی سینه خودش فشار می‌داد، حالت گوارائی به‌او دست می‌داد كه نمی‌شد بیان كرد. اَبرو‌های به‌هم پیوسته پُرپُشت، مُژه‌های زُمُخت و ریش از آن زُمُخت‌تر قرمز رنگ حنا بسته، كه مثل چوبِ جارو از صورتش بیرون زده بود، بینی بزرگ، گونه‌های سرخ، غَب‌غَب زیرِچانه، نَفَسِ گرم سوزانش با سَرِ تراشیده، دهنِ گشاد، لب‌‌های سرخ، وقتی‌كه لواشك می‌خورد آرواره‌هایش مثل سنگِ آسیا روی‌هم می‌لغزید و دندان‌های سفید محكمش را در آن فرو می‌برد، چشم‌های درشت بی‌حالت او برق می‌زد، شقیقه‌هایش تكان می‌خورد.‌ این قیافه كه اگر بچه در تاریكی می‌دید می‌ترسید و گمان می‌کرد غول بی‌شاخ‌و‌دُم است، به‌چشم زرّین‌كلاه قشنگ‌ترین سرها بود. برعكس یاد خانه‌شان كه می‌افتاد، تنش می‌لرزید. آن فُحش‌ها كه خورده بود، توسری، نفرین، هیچ دلش نمی‌خواست دوباره به آن نِكبت و ذِلّت برگردد.

‌آیا گل‌ببو فرشته نجات او نبود؟ ولی تنها كسی كه دوست داشت، مهربانو دختر همسایه‌شان بود كه بی‌میل نبود او را ببیند، اما هرگز نمی‌خواست كه بخانه‌شان برگردد، آن صورت‌های پیر، اخلاق‌هائی كه بدتر شده بود، هیچ دلش نمی‌خواست آن‌ها را ببیند و مرگ را صد بار به آن ترجیح می‌داد تا دوباره به الویز برگردد. یادش افتاد كه روز عروسی‌اش كشور‌سلطان داریه می‌زد و می‌خواند: «خونهِ بابا نون و انجیل، خونهِ شوور چوغ و زنجیل، ایشالا مبارك‌بادا!»

زرّین‌كلاه “چوب و زنجیر” خانه شوهر را به “نان و انجیر” خانهِ پدرش ترجیح می‌داد و حاضر بود گوشهِ كوچه گدائی كند و به آنجا نرود، نه، هنوز نفرین‌های مادرش، روز عروسی‌اش كه دستور داد روضه عروسی قاسم را بخوانند و هق‌هق گریه كرد فراموش نكرده بود. آن دست‌های استخوانی خال‌كوبی كه به اجاق خانه‌شان می‌زد، مثل‌این‌كه با قوای مجهولی حرف می‌زد و كمك می‌خواست. به ‌او نفرین می‌کرد و می‌گفت: «همین اجاق گرم بگیردت. الاهی جِزِّ جگر بزنی. عروسی‌ات عزا بشود… » بعد هم آنجا باز امر و نهی بشنود، چپ بجُنبد هزار جور فحش، راست بجُنبد هزار جور تُهمت. آن‌وقت به‌او سركوفت بزند بگوید: «مگر من نگفتم كه‌این تیكّه از دهن تو زیاد است؟ تو لایق نیستی، گل‌ببو برای تو شوهر نمی‌شود.» و هِی از آن فُحش‌های آب‌دار به‌او بدهد! زرّین‌كلاه از ‌این فكر چندشش شد. نه، او هر ذِلّتی را ترجیح می‌داد بر ‌این‌كه به خانهِ مادرش برگردد.

از‌این‌رو زرّین‌كلاه نمی‌خواست‌ این فكر را به‌خودش راه بدهد كه دیگر گل‌ببو را نخواهد دید، تنها گل‌ببو بود كه می‌توانست نگاهِ بی‌نورش را روشن بكند، و جانِ تاز‌ه‌ای در كالبد پژمردهِ او بِدَمد. به‌هر قیمتی كه بود می‌خواست او را پیدا بكند. بر فرض هم كه زن دیگر گرفته باشد یا او را نخواهد، ولی همین‌قدر در نزدیكی او كه بود برایش كافی بود. و اگر سر راه گل‌ببو گدائی هم می‌کرد. اقلاً روزی یك‌بار او را می‌دید. اگر او را می‌زد، از خودش می‌راند، تحقیر می‌کرد، باز بهتر از ‌این بود كه بخانه‌اش برگردد. نمی‌توانست، زور كه نبود، ساختمان او این‌طور درست شده بود. بچه‌اش مانده‌علی هم یك وجودی بود كه هیچ انتظارش را نداشت و علاقه‌ای برای او حس نمی‌کرد. همان‌طوری‌كه مادرِ خودش برایِ او علاقه‌ای نشان نداده بود. ولی عجالتاً احتیاج به وجود او پیدا كرده بود. چون شنیده بود كه بچه میخِ میانِ قیچی است و حالا باید با ‌این اسلحه كه در دست داشت اُمیدوار بود.

شاید بتواند ‌این محبتِ از‌هم‌گسیخته را به‌وسیله بچه‌اش دوباره جوش بدهد، به ‌او غذا‌های خوب می‌خورانید، برایش میوه می‌گرفت تا به‌ او عادت بگیرد. و علاقه كمی ‌که برای بچه‌اش داشت از‌این‌جهت بود كه موی سرش به‌رنگ موی گل‌ببو بود. و برای‌این‌كه بچه گریه نكند و بهانه نگیرد، یك گلوله كوچك تریاك به‌او می‌داد و بچه با چشم‌های خمار دائم در چُرت بود. زرّین‌كلاه اطمینان داشت كه پُرسان‌پُرسان گل‌ببو را پیدا خواهد كرد و قلبش، میل و احساساتش به ‌او می‌گفت كه به‌مقصودش خواهد رسید، ‌این میل و فراست طبیعی كه هیچ‌وقت او را گول نزده بود.

همان‌روزی‌كه تصمیم گرفت دنبالِ شوهرش برود، یك شمع به سقّاخانه نزدیك منزل‌شان نذر كرد تا گل‌ببو را پیدا بكند، بعد سماور برنجی و دیگ مسی كه تمام جهاز او بود به سه تومان و چهار قران فروخت. دوازده قران قرض خودش را به‌دكان‌دار‌هایِ محله‌شان داد، دو تومان و دو قران دیگرش را برای خرجِ سفرش برداشت. هر چه خُرده‌ریز داشت در یك مجری كهنه ریخت و گرو قرضش آن‌را به صاحب‌خانه به امانت گذاشت. بعد در یك بُغچه دو پیرهن و یك‌دست لباس برای مانده‌علی با قدری نان و پنیر و دو تیكه لواشك از همان لواشك‌هائی كه گل‌ببو آنقدر خوب می‌خورد گذاشت، و پس از سه روز دوندگی برای مازندران جواز گرفت. فردایش صبح خنكا براه افتاد، ولی از حواس‌پرتی كه داشت به‌جای‌این‌كه برای مازندران اتومبیل بگیرد، اشتبا‌هاً به‌شمیران رفت و آژان آنجا اتومبیل را برگردانید و دوباره دم دروازه‌شمیران برای مازندران اتومبیل گرفت.

در شاهی اتومبیل ‌ایست كرد، هوا كم‌كم تاریك می‌شد. ساختمان‌های تازه‌ساز، آمدورفت مردم سبزه مَرد‌هائی كه قبایِ آبی، گیوه و تُنبانِ آبی پوشیده بودند درست شبیه گل‌ببو بودند. دو نفر از مسافران آن‌جا پیاده شدند و قدری جا باز شد. دوباره اتومبیل به‌راه افتاد. هوا نمناك، گرفته و تاریك شده بود. زرّین‌كلاه آرامش و خوشی مرموزی در خودش حس می‌کرد، مثل خوشیِ كسی‌كه بدون پول، بدون اُمید و بدون آتیه، لنجاره‌كش {کشان‌کشان} در یك شهر غریب می‌رود. تَن‌اش خسته، لب‌اش تشنه بود و كمی احساس گرسنگی می‌کرد. ولی حركت و صدای یكنواخت اتومبیل، هوای تاریك، آدم‌هائی كه دور او چرخ می‌زدند. صدای نفس یكنواخت پسرش، به‌خصوص خستگی، او را وادار به‌چُرت‌زدن كرد. وقتی‌كه بیدار شد در شهر ساری بود. دستمال بسته‌اش را برداشت، بچه‌اش را بغل گرفت و از اتومبیل پیاده شد. شهر در تاریكی و خاموشی فرو رفته بود مثل‌ این‌كه خانه‌ها، درخت‌ها و سبزه‌ها از دود یا دودهِ سیاه نرم و موقتی درست شده بود. صدای ناله مرغی از دور فاصله‌به‌فاصله خاموشی را می‌شكست، یك ناله شكو‌ه‌آمیز دوردست بود. چراغ‌ها از دور سوسو می‌زدند، در‌ ایوان بالاخانه‌ای یك دختر با چادر سفید ایستاده بود. امّا زرّین‌كلاه هیچ اطراف خودش را نگاه نمی‌كرد و صدای دیگری را به‌جز صدای گل‌ببو نمی‌شنید و چیز دیگری به‌جز صورت گل‌ببو جلوی چشمش نبود.

دَمِ بقالی دو نفر نشسته بودند از آن‌ها سراغ زرین‌آباد را گرفت. یكی از آن‌ها گفت كه سر راه ساری است. یك كاسه آب آن‌جا بود آن‌را برداشت و سر‌كشید. بدون جا و بدون اراده كمی دور رفت زیرا هیچ‌جا و هیچ‌كس را نمی‌شناخت. ولی با وجود همه این‌ها چون مطمئن بود كه نزدیك‌تر به گل‌ببو است، اضطراب او از بین رفته بود. و‌ این‌جا به‌نظرش خودمانی و مهمان‌نواز می‌آمد. بالاخره از گوشهِ چارقدش یك‌قران درآورد، نان تازه با سبزی و شیره خرید و رفت جلوی دَرِ خانه‌ای پائین چراغ نشست، دستمال بسته‌اش را باز كرد شام‌اش را خورد و به پسرش هم داد. بعد بلند شد رفت زیر یك طاقی خوابید. صبح زود كه بیدار شد رفت در میدان شهر و پس از یك‌ساعت چانه‌زدن الاغی را به چهار قران و دهشاهی طی كرد تا او را به زرین‌آباد برساند، سوار شد، هوا ابر، موذی سمج بغض كرده بود و تهدید مرموز و ساكتی می‌نمود، به‌طوری‌كه قلب را خفه می‌کرد.

پیشانی پسرش را پشه زده بود و باد كرده بود. مدت‌ها روی الاغ تكان خورد، از میان سبزه‌ها از زیر آفتاب و باران از توی لجن‌زار گذشت. دورنمای اطراف بی‌اندازه قشنگ، كوه‌های سبز، جُلگه‌های خُرّم، اَبر‌های سفید و خاكستری مثل زیر شكم مرغابی بود و پیوسته جوربه‌جور می‌شد. در آسیاسر كه رسید دوباره باران گرفت، رگبار تند بود. چادر به‌سرش خیس شد، زیر درخت پناه بردند، بویِ نشاسته و بویِ پرك و كثافت گرفته بود، دوباره به‌راه افتادند. زرّین‌كلاه مانده‌علی را به‌بغلش چسبانیده بود و فقط جلوی پای الاغ را خیره نگاه می‌کرد. قلبش می‌زد و همه‌اش به فكر اولین برخوردی بود كه با گل‌ببو خواهد كرد. تا ‌این‌كه نزدیك ظهر وارد زرین‌آباد شد. همین‌كه زرّین‌كلاه در میدانگاهی پیاده شد و خواست از گوشهِ چارقدش پول دربیاورد، نگاه كرد دید گوشهِ چارقدش باز است و پول در آن نیست. ‌آیا كسی دزدیده بود؟ نه، كسی نمی‌توانست پول را از گوشه چارقد او بزند بدون ‌این‌كه بفهمد.‌ آیا فراموش كرده بود و یا تقصیر گیجی و حواس‌پرتی او بود؟ همه این‌ها ممكن بود، ولی عجالتاً دَردش دوا نمی‌شد. بعد از دادوبی‌داد خَرَك‌چی كه لهجه تركی داشت، دستمال بستهِ او را از دستش گرفت و الاغش را سوار شد و هِی كرد و رفت. ولی باز هم چه اهمیتی داشت.‌ آیا زرّین‌كلاه به‌مقصودش نرسیده بود، ‌آیا در نزدیكی گل‌ببو و در دِه او نبود؟ حالا می‌رود خانهِ گل‌ببو را پیدا می‌کند، شرح مسافرت خودش را می‌دهد و كارش یك‌طرفه می‌شود. هزار‌ها تومان ازین پول‌ها فدای یك موی ببو!

دورِ خویش را نگاه كرد، ‌این دهكدهِ كوچك منظره توسری خورده و پست‌افتاده داشت و در ته یك درّه واقع شده بود. دور آن‌را كشت‌زار‌های حاصل‌خیز گرفته بود. و مثل ‌این به‌نظر می‌آمد كه دهكده و مردمش همه به‌خواب رفته بودند. یك سگِ گلّه از دور پارس می‌کرد و صدای مردی می‌آمد كه می‌گفت: «ببو… ببو هو… ».

از این اسم دلِ زرّین‌كلاه تو ریخت، ولی دید مردی كه به‌طرف او می‌رود ببو نیست. زیر چهار دیوار دو غاز چُرت می‌زدند و یك مرغ با دقت تمام با چنگال‌اش خاك را زیرورو می‌کرد، پخش می‌کرد و در آن چینه جستجو می‌کرد.

روی خاك‌روبه یك سطل شكسته و یك تكّه پارچه سبز پاره و پوست خیار افتاده بود. كمی دورتر دو مرغ كِز كرده بودند و هر كدام یك پای‌شان را زیر بال‌شان گرفته بودند. زمزمهِ آهسته‌ای كه از گلویِ تازه گنجشك‌ها در می‌آمد موقتاً حالت خودمانی و تروتازه به آن‌جا داده بود. در میدان سه تا پسربچه د‌هاتی با دهنِ بازمانده به ‌او نگاه می‌کردند. یك پیرمرد كنار دكان عطاری روی تیر‌ها نشسته بود و یك‌دسته مرغابی وحشی با جاروجنجال به‌شكل خط زنجیر روی آسمان پرواز می‌کردند. زرّین‌كلاه پیش پیرمرد رفت و گفت: – خانهِ بابا فرخ كجاست؟

او با دستش خانهِ نسبتاً بلندی را كه از دور پیدا بود نشان داد و گفت: آن سره را ‌‌هارش اتا مهتابی درانه همان‌جوئه {آن خانه را نگاه كن، یك مهتابی دارد، همان‌جاست}.

زرّین‌كلاه پسرش را بغل زد و با یك‌دنیا اُمید به‌طرف آن خانه رفت. همین‌كه جلوی خانه رسید در زد، و زن مُسنّی كه صورت آبله‌رو داشت دم در آمد: كره كار دارنی؟

– گل‌ببو را می‌خواستم ببینم.

– وَره چِكار دارنی؟

– من زن گل‌ببو هستم، از تهرون آمد‌ه ام. ‌این‌هم مانده‌علی پسرش است.

– خوب، خوب، گل‌ببو آن زنا را ول‌ها كرده وره طلاق هدائه، بی‌خود گُنی. بعد روی‌اش را كرد به‌طرف حیاط و داد زد: ببو هو… ببو هو…

هیكلِ نتراشیده گل‌ببو با پیراهن یخه باز، پُشتِ چشم باد كرده و خواب‌آلود دَمِ در پیدا شد كه یك‌مشت پشم از تویِ گلوی‌اش بیرون زده بود، و زن زرد لاغری با چشم‌های درشت كنار او آمد و خودش را به گل‌ببو چسبانید.

داغِ شلاق به بازو و پیشانی او دیده می‌شد، می‌لرزید، بازویِ گل‌ببو را گرفته بود، مثل ‌این‌كه می‌ترسید شوهرش را از دست او بگیرند. همین‌كه گل‌ببو را زرّین‌كلاه دید فریاد زد: ببو جان، ببو… من آمدم.

ولی گل‌ببو به‌او نگاه كرد و گفت: برو، برو، من ترا نمی‌شناسم.

آن پیرزن به میان آمد و گفت: مه ریكا جانه جاچی خوانی؟ بی حیا زنا خجالت نكش نی، ته این وچه را مول‌ها كردی اما خوانی مه ریكای گردین بنگنی؟ {از جانِ پسرم چه می‌خواهی؟ زنِ بی‌حیا خجالت نمی‌کشی! ‌این بچه تو حرامزاده است، حالا می‌خواهی به گردن پسرم بیندازی؟}

گل‌ببو گفت: حواست پَرت است عوضی گرفته‌ای.

زرّین‌كلاه ‌‌هاج‌وواج مانده بود. ولی ‌این انكار گل‌ببو را پیش‌بینی نكرده بود. از ‌این حركت احساس تنفری در او تولید شده بود كه همهِ محاسن گل‌ببو را فراموش كرد و با لحنِ تمسخُر‌آمیز گفت: پس بچه‌ات را بگیر بزرگ كُن، من هیچ خرجی ندارم.

مادر گل‌ببو گفت: ‌این وچه بیج تخمه، من چه دومیه ته ورده از كجا بیوردی؟ {این بچه حرام‌زاده است، من چه می‌دانم تو آن‌را از كجا آورد‌ه‌ای؟}.

زرّین‌كلاه فهمید كه قافیه را باخته است، نگاه خودش را به‌صورت گل‌ببو دوخت ولی صورت او خشمناك و چشم‌هایش به‌حالت درند‌ه‌ای بود كه تاكنون در او سراغ نداشت. حالتی بود كه نشان می‌داد زندگی‌اش تأمین شده، ارباب شده و به آرزوی خودش رسیده، نمی‌خواهد به‌خودش دغدغه راه بدهد و از نگاه تحقیرآمیزی كه به‌او می‌کرد پیدا بود كه اصلاً حاضر نیست او را ببیند. زرّین‌كلاه فهمید كه اصرار زیاد بیهوده است، و با حسرت جایِ شلاق‌های تن زن جوانی كه خودش را به گل‌ببو چسبانیده بود نگاه كرد. بعد با یك حركت از روی بی‌میلی برگشت. درصورتی‌كه كاس‌آغا مادرِ گل‌ببو، شبیه مادرِ خودش دست‌هایِ استخوانی را تكان می‌داد و به‌زبانی كه نمی‌فهمید فحش و نفرین می‌کرد. زرّین‌كلاه با گام‌های آهسته به طرف میدان برگشت. ولی در راه فكری از خاطرش گذشت، ‌ایستاد و بچه‌اش را كه چُرت می‌زد جلو در خانه‌ای گذاشت و به‌او گفت: ننه جون تو ‌ایجا بیشین، من برمی‌گردم.بچه آرام و فرمان‌بُردار مثل عروسك پنبه‌ای آن‌جا نشست. ولی زرّین‌كلاه دیگر خیال نداشت كه برگردد و حتی ماچ هم به بچه‌اش نكرد. چون ‌این بچه به دردِ او نمی‌خورد، فقط یك بار سنگین و نان‌خوار زیادی بود و حالا آن‌را از سرش باز كرد. همان‌طوری‌كه او را گل‌ببو وازده بود و مادر خودش او را رانده بود، همان‌طوری‌كه مِهرِ مادری را از مادرش آموخته بود. نه، او احتیاجی به بچه‌اش نداشت، دستش به‌كُلّی خالی شد، بدون یك شاهی پول، بدون بچه، بدون باروبندیل بود، نفسِ راحت كشید. حالا او آزاد بود و تكلیف خودش را می‌دانست. به میدان كه رسید دورش را نگاه كرد. پیرمرد هنوز روی تیر‌های كنار دكان نشسته بود، چُرت می‌زد. مثل ‌این بود كه تمام عمرش را روی ‌این تیر‌ها گذرانیده بود و همان‌جا پیر شده بود. آن سه بچه د‌هاتی نزدیك دكان خاك‌بازی می‌کردند. همه با بی‌اعتنائی مشغول كار خودشان و گذرانیدن وقت بودند و خروس‌لاری بزرگی كه او ندیده بود بال‌هایش را به‌هم زد و با صدای دو-رگه می‌خواند. كسی برنگشت به او نگاه كند. مثل ‌این بود كه زندگی به پیش‌آمد‌های او هیچ اهمیتی نمی‌گذاشت.

‌آیا چه به‌سرش خواهد آمد؟ بی‌باعث‌و‌بانی هر چه زودتر می‌خواست فرار كند كه اقلاً از دستِ بچه بگریزد. حالا همه بار‌های مسئولیت از رویِ دوشِ او برداشته شده بود. هوا گرم، نم‌ناك و دم‌كرده بود و هرمِ گرمی مثلِ ‌‌هایِ دهنِ آدمِ تب‌دار در هوا پیچیده بود. بی‌اراده، بی‌نقشه با قدم‌های تند زرّین‌كلاه از جلوی خانه‌ها و كوچه‌ها گذشت. همین‌كه كنار كشتزار‌ها و سبزه‌ها رسید، شاه‌راهی كه جلویش بود در پیش گرفت. ولی در همین‌وقت مرد جوانی را دید شلاق بدست، قوی، سرخ و سفید سوار الاغی بود و یك الاغ هم جلو او می‌دوید و زنگوله‌ها به گردن آن‌ها جینگ‌جینگ صدا می‌کرد، همین‌كه نزدیك او شد زرّین‌كلاه به او گفت: ‌ای جوان ثواب دارد.

آن مرد الاغش را نگه‌داشت و گفت:

– چی خوانی؟

– من غریبم، كسی را ندارم. مرا هم سوار كن.

با دست الاغش را نگه‌داشت. پیاده شد و زرّین‌كلاه را سوار كرد. خودش هم رویِ الاغ دیگر جَست زد، ولی اصلاً برنگشت به صورتِ او نگاه كند. بعد شلاق را دور سرش چرخانید به كَپلِ الاغ زد. زنگوله‌ها جینگ‌جینگ صدا كردند و به‌راه افتادند. از كنار جوزار كه می‌گذشتند، آن جوان دست كرد یك ساقه جو كَند، به‌دهن‌اش گذاشت و به آهنگ مخصوصی كه به گوشِ زرّین‌كلاه آشنا آمد سوت زد.‌ این همان آهنگی بود كه گل‌ببو در موقع انگورچینی می‌خواند، همان روزی بود كه در موستان به ‌او برخورد: «گالش كوری آه‌های له‌له، بوشیم بجار آه‌های له‌له. ای پشته آجار، دو پشته آجار، بیا بشیم بجار آه‌های له‌له. بیا بشیم فاكون تو می خواهری!»

زرّین‌كلاه تمامِ زندگی‌اش، جوانی‌اش، نفرینِ مادرش، بعدِ آن شبِ مهتاب كه با گل‌ببو به تهران می‌آمد، نفرینِ مادرِ گل‌ببو، همه از جلویش گذشت. اگر چه تشنه و گرسنه بود، ولی تهِ دل‌اش خوشحال شد. نمی‌دانست چرا سوار شد و به‌كجا می‌رود، ولی با وجودِ همه این‌ها با خودش فكر كرد: شاید ‌این جوان هم عادت به شلاق زدن داشته باشد و تن‌اش بویِ الاغ و سرطویله بدهد!

 

بازگشت به برگه اصلی نوشته‌‌های صادق هدایت

مازوخیسم

گرداب

گرداب

صادق هدایت

همایون با خودش زیر لب می‌گفت: “آیا راست است‌؟.. آیا ممكن است‌؟ آنقدر جوان، آن‌جا در شاه‌عبدالعظیم مابین هزاران مُردهِ دیگر، میانِ خاكِ سردِ نمناك خوابیده… كفن به تنش چسبیده! دیگر نه اولِ بهار را می‌بیند و نه آخر پائیز را، و نه روزهایِ خفهِ غمگین مانند امروز را… آیا روشنائیِ چشمِ او و آهنگِ صدایش به كلی خاموش شد! او كه آن‌قدر خندان بود و حرف‌های بامزه می‌زد.”

هوا ابر بود، بخار كم‌رنگی روی شیشه‌های پنجره را گرفته و از پشت آن شیروانیِ خانهِ همسایه دیده می‌شد كه یك ورقه برف رویش نشسته بود. برف‌پاره‌ها آهسته و مرتب در هوا می‌چرخیدند و رویِ لبهِ شیروانی فرود می‌آمدند. از دودكش روی شیروانی دود سیاه‌رنگی بیرون می‌آمد كه جلوی آسمان خاكستری پیچ و خم می‌خورد و كم‌كم ناپدید می‌گردید.

همایون با زنِ جوان و دخترِ كوچكش هما در اطاق سردستی خودشان جلوی بخاری نشسته بودند. ولی برخلاف معمول كه روز جمعه در این اطاق خنده و شادی فرمانروائی داشت، امروز همهِ آنها افسرده و خاموش بودند. حتی دختر كوچك‌شان كه آن‌قدر مجلس‌گرمی می‌کرد، امروز عروسكِ گچیِ خود را با صورتِ شكسته پهلویش گذاشته، مات و پَكَر به بیرون نگاه می‌کرد. مثل این‌كه او هم پی‌برده بود كه نقصی در بین است و آن نقص عموجان بهرام بود كه به عادت همیشه نیامده بود. و نیز حس می‌کرد كه افسردگی پدر و مادرش برای خاطر اوست: لباس سیاه، چشم‌های سرخ بی‌خوابی كشیده و دود سیگار كه در هوا موج می‌زد، همهِ این‌ها فكر او را تأیید می‌کرد.

همایون خیره به آتش بخاری نگاه می‌کرد، ولی فكرش جای دیگر بود. بدون اراده یاد روزهای زمستان مدرسه افتاده بود، وقتی‌كه مثل امروز یك‌وجب برف روی زمین می‌نشست، زنگ تنفس را كه می‌زدند او و بهرام به‌دیگران فرصت نمی‌دادند. بازی آن‌ها در این وقت همیشه یك‌جور بود: یك گلوله برف را روی زمین می‌غلتانیدند تا اینكه تودهِ بزرگی می‌شد، بعد بچه‌ها دو دسته می‌شدند، آن‌را سنگر می‌کردند و گلوله برف‌بازی شروع می‌شد. بدون این‌كه احساس سرما بكنند با دست‌های سرخ شده كه از شدت سرما می‌سوخت به یك‌دیگر گلوله پرتاب می‌کردند.

یك‌روز كه مشغول همین بازی بودند، او یك چنگه برف آبدار را به هم فشرد و به بهرام پرت كرد كه پیشانی او را زخم كرد، خان ناظم آمد و چند تا تركهِ محكم به كف دست او زد و شاید مقدمهِ دوستی او با بهرام از همان‌جا شروع شد و تا همین اواخر هر وقت داغ زخم پیشانی او را می‌دید، یاد كف دستی‌ها می‌افتاد. در این مدت هژده سال به‌اندازه‌ای روح و فكر آنها به‌هم نزدیك شده بود كه نه تنها افكار و احساسات خیلی محرمانهِ خودشان را به‌یك‌دیگر می‌گفتند، بلكه خیلی از افكار نهائی یك‌دیگر را نگفته درك می‌کردند.

تقریباً هر دو آن‌ها یك فكر، یك سلیقه و یك اخلاق داشتند. تاكنون كمترین اختلاف نظر یا كوچك‌ترین كدورت مابین آنها رخ نداده بود. تا این‌كه پریروز صبح بود در اداره به همایون تلفن زدند كه بهرام میرزا خودش را كُشته. همایون همان ساعت دُرُشكه گرفت و به‌تاخت سر بالین او رفت، پارچه سفیدی كه روی صورتش انداخته بودند و خون از پشت آن نشت كرده بود آهسته پس زد. مژه‌های خون‌آلود، مغز سر او كه روی بالش ریخته بود، لكّه‌های خون روی قالیچه، ناله و بی‌تابی خویشانش مانند صاعقه در او تأثیر كرد، بعد تا نزدیك غروب كه او را به خاك سپردند پابه‌پای تابوت همراهی كرد. یك‌دسته گل فرستاد آوردند، روی قبر او گذاشت و پس از آخرین خدانگهداری با دل پُری به‌خانه برگشت. ولی از آن‌روز تاكنون دقیقه‌ای آرام نداشت، خواب به چشمش نیامده بود و روی شقیقه‌هایش موی سفید پیدا شده بود یك بسته سیگار روبه‌رویش بود و پی‌درپی از آن می‌کشید.

اولین بار بود كه همایون در مسئله مرگ غور و تفكر می‌کرد، ولی فكرش بجائی نمی‌رسید. هیچ عقیده و فرضی نمی‌توانست او را قانع بكند. به‌كُلّی مبهوت مانده بود و هیچ تكلیف خودش را نمی‌دانست و گاهی حالت دیوانگی به‌او دست می‌داد، هرچه كوشش می‌کرد نمی‌توانست فراموش كند، دوستی آن‌ها در توی مدرسه شروع شده بود و زندگی آن‌ها تقریباً به‌هم آمیخته بود. در غم و شادی یك‌دیگر شریك بودند و هر لحظه كه بر می‌گشت و عكس بهرام را نگاه می‌کرد تمام یادگار‌های گذشته او جلویش زنده می‌شد و او را می‌دید: با سبیل‌های بور، چشم‌های زاغ كه از هم فاصله داشت، دهن كوچك، چانهِ باریك، خندهِ بلند و سینه صاف كردن او، همه جلو چشمش بود، نمی‌توانست باور كند كه او مُرده، آن‌‌هم آن‌قدر ناگهانی…! چه جانفشانی‌ها كه بهرام در بارهِ او نكرد، در مدت سه سال كه به مأموریت رفته بود و بهرام سرپرستی خانهِ او را می‌کرد، به‌قول بدری زنش “نگذاشت آب تو دلِ اهلِ خانه تكان بخورد.”

اكنون همایون بارِ زندگی را حس می‌کرد و افسوسِ روزهایِ گذشته را می‌خورد كه آن‌قدر خودمانی در همین اطاق دور هم گرد می‌آمدند، تخته‌نرد بازی می‌کردند و ساعت‌ها می‌گذشت بدون آنكه گذشتن آنرا حس كنند. ولی چیزی‌كه بیشتر از همه او را شكنجه می‌نمود ‌این فكر بود: “با ‌این‌كه آن‌ها آن‌قدر یك‌دل و یك‌رنگ بودند و هیچ‌چیز را از یك‌دیگر پنهان نمی‌کردند، چطور شد كه بهرام از این تصمیم خود‌كشی با او مشورت نكرد‌؟ چه علتی داشته‌؟ دیوانه شده یا سِرِّ خانوادگی در میان بوده‌؟ “همین را پی‌درپی از خودش می‌پرسید. آخر مثل ‌این‌كه فكری به نظرش رسید. به‌زنش بدری پناهنده شد و از او پرسید: “تو چه حدس می‌زنی، هیچ می‌دانی چرا بهرام ‌این كار را كرد‌؟”

بدری كه ظاهراً سرگرم خامه‌دوزی بود سرش را بلند كرد و مثل ‌این‌كه منتظر ‌این پرسش نبود با بی‌میلی گفت: “من چرا بدانم، مگر بتو نگفته بود‌؟”

“نه… آخر پرسیدم… من‌هم از همین متعجبم… از سفر كه برگشتم حس كردم تغییر كرده. ولی چیزی به من نگفت. گمان كردم ‌این گرفتگیِ او برای كارهایِ اداری است… چون كار اداره روح او را پژمرده می‌کرد، بارها به‌من گفته بود… امّا او هیچ مطلبی را از من نمی‌پوشید.”

“خدا بیامرزدش! چقدر سرزنده و دل به‌نشاط بود، از او ‌این‌كار بعید بود.”

“نه، ظاهراً ‌این‌طور می‌نمود: گاهی خیلی عوض می‌شد. خیلی… وقتی‌كه تنها بود… یك‌روز وارد اطاقش كه شدم او را نشناختم، سرش را میان دست‌هایش گرفته بود فكر می‌کرد. همین‌كه دید من یكه خوردم، برای ‌این‌كه مغلطه بكند خندید و از همان شوخی‌ها كرد. بازی‌گر خوبی بود!”

“شاید چیزی داشته كه اگر به تو می‌گفت می‌ترسید غمگین بشوی، ملاحظه‌ات را كرده. آخر هر چه باشد تو زن‌و‌بچه داری، باید به فكر زندگی باشی. اما او…”

سرش را با حالت پُرمعنی تكان داد، مثل ‌این‌كه خودكشی او اهمیتی نداشته. دوباره خاموشی آن‌ها را به‌فكر وادار كرد. ولی همایون حس كرد كه حرف‌های زنش ساختگی و محض مصلحت روزگار است. همین زن كه هشت سال پیش او را می‌پرستید، كه آن‌قدر افكار لطیف راجع به عشق داشت! در این ساعت مانند ‌این‌كه پرده‌ای از جلوی چشمش افتاد، ‌این دلداری زنش در مقابل یادگارهای بهرام او را متنفر كرد. از زنش بیزار شد كه حالا مادی، عقل‌رس، جا‌افتاده و به فكر مال و زندگی دنیا بوده و نمی‌خواست غم‌و‌غصه به‌خودش راه بدهد. و دلیلی كه می‌آورد ‌این بود كه بهرام زن و بچه نداشته! چه فكر پستی، چون او خودش را از ‌این لذت عمومی محروم كردهش، مُردنش افسوسی ندارد. ‌آیا ارزش بچهِ او در دنیا بیش از رفیقش است‌؟ هرگز!‌ آیا بهرام قابل افسوس نبود؟‌ آیا در دنیا كسی را مانند او پیدا خواهد كرد‌؟…

او باید بمیرد و‌ این سیدخانم هف‌هفوی نود ساله باید زنده باشد، كه امروز توی برف و سرما از پاچنار عصازنان آمده بود، سراغ خانه بهرام را می‌گرفت تا برود از حلوای مرده بخورد.‌ این مصلحت خداست، به‌نظر زنش طبیعی است و زن او بدری هم یك‌روز به شكل همین سیدخانم در می‌آید. از حالا هم بدون بزك ریختش خیلی عوض شده، حالت چشم‌ها و صدایش تغییر كرده. صبح زود كه به اداره می‌رود، هنوز او خواب است. پای چشم‌هایش چین‌خورده و تازگیِ خودش را از دست داده. لابُد زنش هم همین احساس را نسبت به‌او می‌کند، كه می‌داند‌؟ ‌آیا خود او هم تغییری نكرده، آایا همان همایون مهربان فرمانبردار و خوشگل سابق است‌؟‌ آیا زنش را فریب نداده‌؟ امّا چرا ‌این افكار برای او پیدا شده بود‌؟‌ آیا در اثر بی‌خوابی بود و یا از یاد بود دردناك دوستش‌؟

در این وقت در باز شد و خدمتكاری كه گوشهِ چادر را به دندانش گرفته بود، كاغذ بزرگ لاك‌زده‌ای آورد به‌دست همایون داد و رفت. همایون خط كوتاه و بریده‌بریدهِ بهرام را روی پاكت شناخت با شتاب سَرِ آنرا باز كرد، كاغذی از میان آن بیرون آورد و خواند:

“الآن كه یك‌ساعت‌و‌نیم از شب گذشته، به‌تاریخ 13 مهر ‌این‌جانب بهرام‌میرزای ارژن‌پور از روی رضا و رغبت همه دارائی خودم را به هما‌خانم ماه‌آفرید بخشیدم.“همایون با تعجب دوباره آن‌را خواند و به‌حالت بهت زده كاغذ از دستش افتاد.

بدری كه زیر‌چشمی متوجه او بود پرسید: “كاغذ كی بود‌؟”

“بهرام.”

“چه نوشته‌؟”

“می‌دانی همه دارائی خودش را به هما بخشیده… “

“چه مرد نازنینی!”

‌این اظهار تعجب مخلوط با ملاطفت، همایون را بیشتر از زنش متنفر كرد. ولی نگاه او بدون اراده روی عكس بهرام قرار گرفت. سپس برگشته به هما نگاه كرد. ناگهان چیزی به‌نظرش رسید كه بی اختیار لرزید. مانند ‌این‌كه پردهِ دیگری از جلو چشمش افتاد: دخترش هما بدون كم و زیاد شبیه بهرام بود، نه به او رفته بود و نه به مادرش. چشم هیچ كدام از آنها زاغ نبود، دهن كوچك، چانهِ باریك، درست همه اسباب صورت او مانند بهرام بود. اكنون همایون پِی‌بُرد كه چرا بهرام آنقدر هما را دوست داشت و حالا هم بعد از مرگش دارائی خود را به او بخشیده!‌ آیا‌ این بچه‌ای كه آن‌قدر دوست داشت نتیجهِ روابط محرمانهِ بهرام با زنش بود‌؟ آن‌هم رفیقی كه با او جان در یك قالب بود و آن‌قدر به‌هم اطمینان داشتند‌؟ زنش سال‌ها با او راه داشته بی‌آنكه او بداند و در تمام ‌این مدت او را گول زده، مسخره كرده و حالا هم‌ این وصیت‌نامه، ‌این دشنام پس از مرگ را برایش فرستاده. نه، او نمی‌توانست همهِ ‌این‌ها را به‌خودش هموار كند. ‌این افكار مانند برق از جلویش گذشت، سرش درد گرفت، گونه‌هایش سرخ شد، نگاه شررباری به بدری انداخت و گفت: “تو چه می‌گوئی، ‌هان، چرا بهرام ‌این‌كار را كرده، مگر خواهر و برادر نداشت‌؟”.

“از بس‌كه دور از حالا ‌این بچه را دوست داشت. بندرگز كه بودی هما سُرخك گرفت، ده شبانه‌روز ‌این مرد پای بالین‌ این بچه پرستاری می‌کرد. خدا بیامرزدش!”.

همایون خشمناك گفت: “نه به‌این سادگی هم نیست…”

“چطور به‌این سادگی نیست‌؟ همه كه مثل تو بی‌علاقه نیستند كه سه سال زن و بچه‌ات را بیندازی بروی. وقتی هم كه برمی‌گردی دست از پا درازتر، یك جوراب هم برایم نیاوردی. خواستن دل دادن دست. خواست بچهِ تو یعنی خواستن تو، وگرنه عاشق هما كه نشده بود. وانگهی مگر نمی‌دیدی‌ این بچه را از تخم چشمش بیشتر دوست داشت…

“نه، به‌من راستش را نمی‌گوئی.”

“می‌خواهی كه چه بگویم‌؟ من نمی‌فهمم… “

“خودت را به نفهمی می‌زنی.”

“یعنی كه چه‌؟… یكی دیگر خودش را كشته، یكی دیگر مال خودش را بخشیده، من باید حساب كتاب پس بدهم‌؟”

“همین‌قدر می‌دانم كه تو هم باید بدانی!”

“می‌دانی چیست، من گوشه كنایه سرم نمی‌شود. برو خودت را معالجه كن، حواست پرت است، از جان من چه می‌خواهی‌؟

“به خیالت من نمی‌دانم‌؟”

“پس چرا از من می‌پرسی‌؟”

همایون با بی‌صبری فریاد زد: “بس است. بس است مرا مسخره كردی!”

سپس وصیت‌نامهِ بهرام را برداشته گنجله كرد و در بخاری انداخت كه گُر زد و خاكستر شد.

بدری پارچه بنفشی كه در دست داشت پرت كرد، بلند شد و گفت: “مثلاً به من لج‌بازی كردی‌؟ به بچهِ خودت هم روا نداری‌؟”

همایون هم بلند شد، به میز تكیه داد و با لحن تمسخرآمیز گفت: “بچهِ من… بچهِ من. پس چرا شكل بهرام است‌؟”

با آرنجش زد به قاب خاتم كه عكس بهرام در آن بود و به‌زمین افتاد.

بچه كه تا كنون بغض كرده بود، به گریه افتاد. بدری با رنگ پریده و آهنگ تهدیدآمیز گفت: “مقصود تو چیست‌؟ چه می‌خواهی بگوئی‌؟”

می‌خواهم بگویم كه هشت سال است مرا گول زدی. مسخره كردی. هشت سال است كه تُف‌سر‌بالا بودی نه زن…؟”

“به من…‌؟ به دخترم‌؟”

همایون با خندهِ عصبانی قاب عكس را نشان داد و نفس‌زنان گفت: “آره! دختر تو… دختر تو… بردار ببین. می‌خواهم بگویم كه حالا چشمم باز شد، فهمیدم چرا بخشش كرده، پدر مهربانی بوده. امّا تو به‌قولی خودت هشت سال است كه…”

“كه توی خانهِ تو بودم. كه همه جور ذلت كشیدم، كه با فلاكت تو ساختم، كه سه سال نبودی خانه‌ات را نگه‌داشتم، بعد هم خبرش را برایم آوردند كه در بندرگز عاشق یك زنیكه شلختهِ روسی شده بودی. حالا هم این مزد دستم است، نمی‌توانی بهانه‌ای بگیری، می‌گوئی بچه‌ام شكل بهرام است. ولی من دیگر حاضر نیستم…

دیگر یك‌دقیقه توی‌این خانه بند نمی‌شوم. بیا جانم… بیا برویم.”

هما به حالت وحشت‌زده و رنگ‌پریده می‌لرزید. و‌ این كشمكش عجیب و بی‌سابقه میان پدر و مادرش را نگاه می‌کرد. گریه‌كنان دامن مادرش را گرفت و هر دو به‌طرف در رفتند. بدری دم در دسته‌كلیدی را از جیبش درآورد و به‌سختی پرتاب كرد كه جلوی پای همایون غلطید.

صدای گریهِ هما و صدای پا در دالان دور شد، ده دقیقه بعد صدای چرخ درشكه شنیده شد كه میان برف و سرما آنها را برد. همایون مات‌ومنگ به سر جای خودش‌ ایستاده بود. می‌ترسید كه سرش را بلند كند، نمی‌خواست باور كند كه ‌این پیش‌آمدها راست است. از خودش می‌پرسید، شاید دیوانه شده و یا خواب ترسناكی می‌بیند، ولی چیزی‌كه آشكار بود از این‌به‌بعد ‌این خانه و زندگی برایش تحمل‌ناپذیر بود و دیگر نمی‌توانست دخترش هما را كه آن‌قدر دوست داشت ببیند. نمی‌توانست او را ببوسد و نوازش كند. یادگار گذشته رفیقش چركین شده بود. از همه بدتر زنش هشت سال پنهانی او با یگانه دوستش راه داشته و كانون خانوادگی او را آلوده كرده بود. همهِ ‌این‌ها در خفای او. بدون‌ این‌كه بداند! همه بازی‌گرهای زبر‌دستی بوده‌اند. تنها او گول‌خورده و به‌ریشش خندیده‌اند. از سرتاسر زندگی‌ش بیزار شد، از همه چیز و همه كس سرخورده بود. خودش را بی‌اندازه تنها و بی‌گانه حس كرد. راه دیگری نداشت مگر ‌این‌كه در یكی از شهرهای دور یا یكی از بندرهای جنوب به مأموریت برود و باقی زندگی‌ش را در آنجا به‌سر ببرد و یا ‌این‌كه خودش را سربه نیست كند. برود جائی كه هیچ كس را نبیند. صدای كسی را نشنود، در یك گودال بخوابد و دیگر بیدار نشود. چون برای نخستین بار حس كرد كه میان او و همهِ كسانی‌كه دور او بودند گرداب ترسناكی وجود داشته كه تاكنون به آن پی‌نبرده بود.

سیگاری آتش زد، چند قدم به درازی اطاق راه رفت، دوباره بمیز تكیه داد. از پشت شیشه پنجره تكّه‌های برف مرتب آهسته و بی‌اعتنا مانند ‌این بود كه به آهنگ موسیقی مرموزی در هوا می‌رقصیدند و روی لبهِ شیروانی فرود می‌آمدند. بی‌اختیار یاد روزهای خوش و گوارائی افتاد كه با پدر و مادرش به دِه خودشان در عراق می‌رفتند. روزها را تنها لای سبزه‌ها زیر سایه درخت می‌خوابید، همان‌جا كه شیر‌علی چپقش را چاق می‌کرد، و روی چرخ خرمن می‌نشست و دخترش كه چادر سرخ داشت ساعت‌های دراز آن‌جا انتظار پدرش را می‌کشید. چرخ خرمن با صدای سوزناكش خوشه‌های طلائی گندم را خرد می‌کرد. گاوها كه در اثر سیخك پشتشان زخم شده بود با شاخ‌های بلند و پیشانی گشاده تا غروب دور خودشان می‌گشتند. وضع او اكنون مثل همان گاوها بود.

حالا می‌دانست ‌این جانوران چه حس می‌کردند. او هم تمام زندگی چشم‌بسته به دور خودش چرخیده بود، مانند یابوی عصاری: مانند آن گاوها كه خرمن را می‌کوبیدند، ساعت‌های یكنواختی كه در اطاق كوچك گمرك پشت میز نشسته بود و پیوسته همان كاغذ‌ها را سیاه می‌کرد بیاد آورد، گاهی همكارش ساعت را نگاه می‌کرد و خمیازه می‌کشید، دوباره قلم را بر می‌داشت و همان نمرات را روی ستون خودش می‌نوشت، مطابقه می‌کرد، جمع می‌زد، دفترها را زیرورو می‌کرد. ولی آن‌وقت یك دل‌خوشی داشت، می‌دانست كه هر چند چشمش، فكرش، جوانی‌ش و نیروی‌ش خُرده‌خُرده به تحلیل می‌رود، اما شب كه بهرام، دختر و زنش را با لبخند می‌بیند خستگی او را بیرون می‌آورد. ولی حالا از هر سه آنها بیزار شده بود. هر سه آنها بودند كه او را به ‌این روز انداخته بودند.

مثل ‌این‌كه تصمیم ناگهانی گرفت، رفت پشت میز تحریرش نشست. كشوی آنرا بیرون كشید. هفت‌تیر كوچكی كه همیشه در سفر همراه داشت درآورد. امتحان كرد، فشنگ‌ها سر جایش بود توی لولهِ سرد و سیاه آنرا نگاه كرد و آنرا آهسته برد روی شقیقه‌اش گذاشت، ولی صورت خون‌الود بهرام بیادش افتاد. بالاخره آن‌را در جیب شلوارش جای داد.

دوباره بلند شد. در دالان پالتو و گالش خود را پوشید. چتر را هم برداشت و از در خانه بیرون رفت. كوچه خلوت بود. تكه‌های برف آهسته در هوا می‌چرخید. او بی‌درنگ راه افتاد، در صورتی‌كه نمی‌دانست كجا می‌رود. همین‌قدر می‌خواست كه از خانه‌اش، از ‌این‌همه پیش‌آمدهای ترسناك بگریزد و دور بشود. از خیابانی سر در آورد كه سرد و سفید و غم‌انگیز بود. جای چرخ دُرُشكه میان آن تشكیل شیارهای پست و بلند داده بود. او آهسته گام‌های بلند برمی‌داشت. اتومبیلی از پهلوی او گذشت و برف‌های آبدار و گِل خیابان را به سروروی او پاشید. ‌ایستاد لباسش را نگاه كرد. غرقِ گِل شده بود و مثل ‌این بود كه او را تسلی داد. در بین راه برخورد به‌یك پسر بچهِ كبریت فروش. او را صدا زد. یك كبریت خرید، ولی به صورت او كه نگاه كرد دید چشم‌های زاغ، لب كوچك و موی بور داشت. یاد بهرام افتاد، تنش لرزید و راه خود را پیش گرفت. ناگهان جلوی شیشهِ دكانی ‌ایستاد. جلو رفت پیشانیش را به شیشهِ سرد چسبانید، نزدیك بود كلاهش بیفتد. پشت شیشه اسباب‌بازی چیده بودند. آستینش را روی شیشه می‌مالید تا بخار آب روی آن را پاك بكند ولی ‌این‌كار بیهوده بود. یك عروسك بزرگ با صورت سرخ و چشم‌های آبی جلوی او بود، لبخند می‌زد، مدتی مات به آن نگریست. یادش افتاد اگر‌ این عروسك مال هما بود چقدر او را خوشحال می‌کرد. صاحب مغازه در را باز كرد. او دوباره به راه افتاد، از دو كوچهِ دیگر گذشت. سر راه او مرغ فروشی پهلوی سبد خودش نشسته بود، روی سبد سه مرغ و یك خروس كه پاهایشان به‌هم بسته شده بود گذاشته شده بود. پاهای سرخ آنها از سرما می‌لرزید. پهلوی او روی برف چكه‌های خون سرخ ریخته بود. كمی دورتر جلو هشتی خانه‌ای پسر بچهِ كچلی نشسته بود كه بازوهایش از پیراهن پاره بیرون آمده بود.

همهِ‌اینها را متوجه شد، بدون ‌این‌كه محله و راهش را بشناسد، برفی كه می‌آمد حس نمی‌کرد و چتر بسته‌ای كه برداشته بود همین‌طور در دست داشت. در كوچهِ خلوت دیگری رفت، روی سكوی خانه‌ای نشست، برف تندتر شده بود، چترش را باز كرد. خستگی زیادی او را فرا گرفته بود. سرش سنگینی می‌کرد، چشم‌هایش آهسته بسته شد.

صدای حرف گذرنده‌ای او را به‌خود آورد، بلند شد، هوا تاریك شده بود. همه گزارش روزانه را به یاد آورد. همچنین بچه كچلی كه در هشتی آن خانه دیده بود و بازویش از پیراهن پاره پیدا بود و پاهای سرخ خیس شدهِ مرغ‌ها كه روی سبد از سرما می‌لزید، و خونی‌كه روی برف‌ها ریخته بود. كمی احساس گرسنگی نمود. از دكان شیرینی فروشی نان شیرینی خرید، در راه می‌خورد و مانند سایه در كوچه‌ها بدون اراده پرسه می‌زد.

وقتی كه وارد خانه شد دو از نصف شب گذشته بود. روی صندلی راحتی افتاد. یك ساعت بعد از زور سرما بیدار شد، با لباس رفت روی تخت خواب، لحاف را به‌سرش كشید. خواب دید كه در اطاقی همان بچهِ كبریت فروش لباس سیاه پوشیده بود و پشت میزی نشسته بود كه رویش یك عروسك بزرگ بود، با چشم‌های آبی كه لبخند می‌زد و جلو او سه نفر دست‌به‌سینه‌ ایستاده بودند. دختر او هما وارد شد. شمعی در دست داشت. پشت سر او مردی وارد شد كه روی صورتش نقاب سفید خون‌الود بود. جلو رفت، دست آن پسر كبریت فروش و هما را گرفت. همین‌كه خواست از در بیرون برود دو تا دست كه هفت‌تیر بطرف او گرفته بودند از پشت پرده در آمد. همایون هراسان با سردرد از خواب پرید.

دو هفته زندگی او به‌همین ترتیب گذشت. روزها را به اداره می‌رفت و فقط شب‌ها خیلی دیر برای خواب به‌خانه برمی‌گشت. گاهی عصرها نمی‌دانست چطور گذارش از نزدیك مدرسهِ دخترانه‌ای می‌افتاد كه هما در آنجا بود. وقت مرخصی آن‌ها سرپیچ پشت دیوار پنهان می‌شد، می‌ترسید مبادا مَشدی‌علی نوكر خانهِ پدر‌زنش او را ببیند. یكی‌یكی بچه‌ها را برانداز می‌کرد ولی دخترش هما را مابین آنها نمی‌دید، تا‌ این‌كه درخواست مأموریت او قبول شد و به او پیشنهاد كردند كه برود در گمرك كرمانشاه.

روز پیش از حركت همایون همهِ كارهایش را رو براه كرد، حتی در گاراژ اتومبیل را دید و قطع كرد و بلیت خرید، با وجود اصرار صاحب گاراژ چون چمدان‌هایش را نبسته بود عوض ‌اینكه غروب همان‌روز برود قرار گذاشت فردا صبح به كرمانشاه حركت بكند.

وارد خانه‌اش كه شد یك‌سر رفت به‌اطاق سردستی خودش كه میز تحریرش آنجا بود. اطاق شوریده ریخته و پاشیده، خاكستر سرد در پیش بخاری ریخته بود. پارچهِ بنفش خامه‌دوزی و پاكت بهرام را كه وصیت‌نام‌چه در آن بود روی میز گذاشته بودند، پاكت را برداشت از میان پاره كرد، ولی تكه كاغذ نوشته‌ای در میان آن دید كه آن‌روز از شدت تعجیل ملتفت آن نشده بود. بعد از آنك‌ه تكه‌ها را روی میز بغل هم گذاشت، ‌این‌طور خواند:

“لابُد ‌این كاغذ بعد از مرگم به‌تو خواهد رسید. می‌دانم كه از ‌این تصمیم ناگهانی من تعجب خواهی كرد، چون هیچ‌كاری را بدون مشورت با تو نمی‌کردم، ولی برای این‌كه سِرّی در میانِ ما نباشد اقرار می‌کنم كه من بدری زنت را دوست داشتم. چهار سال بود كه با خودم می‌جنگیدم، آخرش غلبه كردم و دیوی كه در من بیدار شده بود كُشتم، برای ‌این‌كه به تو خیانت نكرده باشم. پیش‌كش ناقابلی به هما خانم می‌کنم كه امیدوارم قبول شود! -قربان تو بهرام”

همایون مدتی مات دور اطاق نگاه كرد.حالا دیگر او شك نداشت كه هما بچهِ خودش است.‌ آیا می‌توانست برود بدون ‌این‌كه هما را ببیند‌؟ كاغذ را دوباره و سه‌باره خواند، در جیبش فرو كرد و از خانه بیرون رفت. سر راه در مغازه اسباب‌بازی وارد شد و بی‌تأمل عروسك بزرگی كه صورت سرخ و چشم‌های آبی داشت خرید و به سوی خانهِ پدرزنش رفت، آنجا كه رسید در زد. مَشدی‌علی نوكرشان همایون را كه دید با چشم‌های اشك آلود گفت: “آقا، چه خاكی به‌سرم شد‌؟ هما خانم!”

“چه شده‌؟”

“آقا، نمی‌دانید، هما خانم از دوری شما چه بی‌تابی می‌کرد. هر روز من می‌بردمش مدرسه، روز یكشنبه بود. تا حال پنج روز می‌شود كه عصرش از مدرسه فرار كرد. گفته بود می‌روم آقا جانم را ببینم. ما آن‌قدر دست‌پاچه شدیم. مگر محمد به‌شما نگفت‌؟ به نظمیه تلفون كردیم دوبار من آمدم دَرِ خانه‌تان.”

“چه می‌گوئی‌؟ چه شده‌؟”

هیچ آقا، سَرِ شب بود كه او را به خانه‌مان آوردند. راه را گم كرده بود. از سوز سرما سینه پهلو كرد. تا آن دمی‌که مُرد، همه‌اش شما را صدا می‌زد. دیروز او را بردیم شاه‌عبدالعظیم، همان پهلوی قبر بهرام میرزا او را به خاك سپردیم.”

همایون خیره به مَشدی‌علی نگاه می‌کرد، به ‌این‌جا كه رسید جعبهِ عروسك از زیر بغلش افتاد. بعد مانند دیوانه‌ها یخهِ پالتویش را بالا كشید و با گام‌های بلند به‌طرف گاراژ رفت. چون دیگر از بستن چمدان منصرف شد و با اتومبیل عصر می‌توانست هرچه زودتر حركت بكند.

بازگشت به برگه اصلی نوشته‌های صادق هدایت

مُرده‌خورها

مُرده‌خورها

صادق هدایت

چراغ نفتی كه سَرِ تاقچه {طاقچه} بود دود می‌زد، ولی دو نفر زنی كه روی مُخَدّه {پُشتی؛ نازبالش} نشسته بودند ملتفت نمی‌شدند. یكی از آن‌ها كه با چادر سیاه آن بالا نشسته بود به‌نظر می‌آمد كه مهمان است، دستمال بزرگی در دست داشت كه پی‌درپی با آن دماغ می‌گرفت و سرش را می‌جنبانید. آن دیگری با چادر نماز تیره رنگ كه روی صورتش كشیده بود ظاهراً گریه و ناله می‌کرد. در باز شد هَوُویِ او با چشم‌های پُف‌آلود قلیان آورد، جلوی مهمان گذاشت و خودش رفت پائین اطاق نشست. زنی كه پهلوی مهمان نشسته بود، ناگهان مثل چیزی‌كه حالت عصبانی به‌او دست بدهد، شروع كرد به گیس كندن و سروسینه زدن:

بی‌بی‌خانم جونم: ‌این شوهر نبود یك پارچه جواهر بود؛ خاك برسرم بكنند كه قدرش را ندانستم! خانم ‌این مرد یك تو به‌من نگفت… شوهر بیچاره‌ام. ورپرید او نمُرد، او را كشتند.

چادر از سرش افتاد، موهای حنابسته روی سرش پریشان شد، خودش را انداخت روی تشك و غش كرد.

بی‌بی‌خانم همین‌طور كه قلیان زیر لبش بود رو كرد به هوو: نرگس خانم كاه‌گِل و گُلاب ‌این‌جا به‌هم نمی‌رسد؟

نرگس با خونسردی بلند شد از سَرِ رَف شیشهِ گلاب را برداشت داد به‌دست مهمان و آهسته گفت: ‌این غش‌ها دروغی است، همان‌ساعتی كه مشتی چانه می‌انداخت، دست كرد ساعت جیبش را درآورد.

بی‌بی‌خانم بازوهای ناخوش را مالش داد، گلاب نزدیك بینی او برد حالش سر جا آمد نشست و می‌گفت: دیدی چه به‌روزم آمد؟ بی‌بی‌خانم، همین امروز صبح بود، مشدی توی رختخواب نشسته بود به‌من گفت: یك سیگار چاق كن بده به من. سیگار را دادم به‌دستش كشید. خانم انگار كه به دلش اثر كرده بود، بعد گفت كه من دیگر می‌میرم، اما چه بكنم به خجالت‌های تو؟ گفتم الهی تو زنده باشی. گفت از بابت حَسَن دلم غُرس {قُرص} است، می‌دانم كه گلیم‌ش را از آب بیرون می‌کشد ولی دلم برای تو می‌سوزد، اگر برای خانه یك بخشش‌نامه بنویسی من پایش را مُهر می‌کنم.

بی‌بی‌خانم سینه‌اش را صاف كرد: منیجه‌خانم حالا بُنیه‌ات را از دست نده. انشالله پسرت تن‌درست باشد.

قلیان را بی‌بی‌خانم داد به منیژه كه گرفت و النگوهای طلا به مچ دستش برق زد.

منیژه خانم: نه! بعد از مشدی رجب من دیگر نمی‌توانم زنده باشم، یك زن بیچاره، بی‌دست‌وپا، تا گلویم قرض، پسرم هم در ‌این شهر نیست، نمی‌توانم در ‌این خانه بمانم، جلِّ {پلاس، پوشش، گلیم، نَمَد} زیرِ پایم هم مال بچه‌صغیر است، بی‌بی‌خانم! آن خدابیامرز همان‌وقتی‌كه رو‌به‌قبله بود به‌من گفت كلیدم را دریاب تا به‌دست كسی نیفتد.

نرگس پائین اطاق هق‌هق گریه می‌کند.

بی‌بی‌خانم: خدا بند از پیش خدا نبُرَد! همین هفته پیش بود رفتم در دكان مشدی برای بچه رقیه سرنج بخرم. خدا بیامرزدش هرچه كردم پولش را از من نگرفت، گفت سیدخانم شما آب‌وگل دارید، خانم مشدی، چه ناخوشی گرفت كه‌این‌طور نِفله شد؟

منیژه: سه‌شب‌و‌سه‌روز بود كه من خواب بچشمم نیامد. خانم! من بالین‌ این مرد جانفشانی كردم، رفتم از مسجد جمعه برایش دعای بی‌وقتی گرفتم، حكیم موسی را برایش آوردم، گفت ثقل سرد كرده من‌هم تا توانستم گرمی به‌نافش بستم، برایش گل‌گاوزبان دَم كردم، زنیان و بادیان، سُنبُله تیپ، گُلِ خارخاسك، تاج‌ریزی، برگ نارنج به‌خوردش دادم، دو روز بود حالش بهتر بود، امروز صبح من پهلویِ رختخوابِ او چُرت می‌زدم، دیدم مَشتی دست كشید روی زُلف‌هایم گفت: منیجه! تو به‌پای من خیلی زحمت كشیدی، حالا دیگر هر بدی هر خطائی كردم، ما را ببخش، حلالمان كن، اگر من سر تو زن گرفتم، برای كنیزی تو بود. دوباره گفت ما را حلال كن! من واسه رَنگ {مکر؛ حیله} رفتم تو دلش: پاشو سر پا! چرا مثل خاله زنیكه‌ها حرف می‌زنی؟ برو در دُكانت، سَرِ كاروكاسبی.

خانم! من رفتم یك چُرت بخوابم نرگس را فرستادم پیش مَشدی تا اگر لازم باشد دست زیر بالش بكند. اما بی‌بی‌خانم، به‌جان یك‌دانه فرزندم اگر بخواهم دروغ بگویم! نزدیك ظهر كه بیدار شدم دیدم حالش بدتر شده، همین یك ساعتی كه از او مُنفَك شدم!…

بی‌بی‌خانم  با دستمالی كه در دستش بود دماغ گرفت و سرش را با حالت پُرمعنی تكان داد.

نرگس! حالا دست پیش گرفته تا پس نیفتد! همچین تنهاتنها به‌قاضی نرو! تا آن خدا بیامرز زنده بود بخونش تشنه بودی، حالا یك‌هو عزیز شد؟ برایش پستان به‌تنور می‌چسباند! خوب كمتر ننه‌من‌غریبم در بیار، بی‌بی‌خانم! خیر از جوانی‌م نبینم اگر بخواهم دروغ بگویم، من همه‌اش پرستاری مَشتی را می‌کردم، او همه‌اش می‌خورد و می‌خوابید. حالا دارد تو چشمم به‌من نارو می‌زند، یعنی من او را كُشتم؟ چرا آن كسی او را نكُشد كه كلید و همه در و بند، زیرِ دستش بود و دَرِ اطاق را به‌روی من بست.

منیژه: چه فضولی‌ها: كسی با تو حرف نمی‌زند، مثل نخود‌همه‌آش خودت را قاتی { قاطی} هر حرفی می‌کنی، می‌دانی چیست! آن مَمه را لولو برد! من دیگر مَجیزت را نمی‌گویم.

بی‌بی‌خانم: صلوات بفرستید، بر شیطان لعنت كنید، نرگس خانم شما بروید بیرون!

نرگس گریه كنان از در بیرون رفت.

منیژه: ‌ای! اگر بختِ ما بخت بود، دستِ‌خر برای خودش درخت بود! تو دانی و خدا روزگار مرا تماشا بكنید، من چطور می‌توانم با ‌این زنیكه كولی قِرِش‌مال تویِ ‌این خانه بسر ببرم؟

بی‌بی‌خانم: كم‌مَحلّی از صد تا چوب بدتر است!

منیژه: به‌هر حال خانم چه برایتان بگویم، من دَمِ حوض نشسته بودم یك‌مرتبه دیدم نرگس تویِ سرش می‌زد و می‌گفت: بیائید كه مَشتی از دست رفت. خانم روزِ بد نبینید، دویدم وارد اطاق شدم، مَشتی مثلِ مار به خودش می‌پیچید، نفس‌نفس می‌زد، یك‌هو پس افتاد دندان‌هایش كلید شد. رنگش مثل ماست پرید، دماغش تیغ كشید، سیاهی چشمانش رفت. تَنَش مثل چوبِ‌خُشك شد، نفسش بند آمد، من كاری كه كردم دویدم‌ آینه آوردم، جلو دهنش گرفتم، انگاری كه یك‌سال بود نفس نمی‌کشید، خانم تو سرم زدم، موهایم را چنگه‌چنگه كندم. خدا نصیب هیچ تنابنده‌ای نكند، بعد رفتم از همان ترُبتی كه شما از كربلا سوغات آورده بودید در استكان گردانیدم ریختم به حلقش. دندان‌هایش كلید شده بود، آبِ تُربت از دور دهنش می‌ریخت، بعد چشم‌هایش رابستم، چك‌وچونه‌اش را بستم، فرستادم پیِ آشیخ‌علی، او را وكیل دفن و كفن كردم، بیست تومان به ‌او دادم، خانم نعش دو ساعت به‌زمین نماند! حالا لابُد او را به‌خاك سپرده‌اند.

منیژه قلیان را داد به دست بی‌بی‌خانم.

بی‌بی‌خانم سرش را تكان داد: خوشا به سعادتش! خانم از بس‌كه ثواب‌كار بوده. روحش را زود خلاص كردند، خدا غرقِ رحمتش بكند. نعشِ ما را بگو چند روز به‌زمین می‌ماند! خانم! مَشدی چه سن‌وسالی داشت؟

منیژه: بمیرم الهی، باز هم جوان بود، اس‌و‌قسش درست بود. خودش همیشه می‌گفت، شاهِ شهید را كه تیر زدند 40 سالش بود، تا حالا هم 20 سال می‌شود. خانم 50 سال برای مرد چیزی نیست. تازه جا افتاده و عاقلِ مرد بود.

نرگس او را چیزخور كرد. كاشكی خدا به‌جای او مرا می‌کشت. از ‌این زندگی سیر شده‌ام.

بی‌بی‌خانم: دور از جانتان باشد. اما خوشا به سعادتش كه مِرده‌اش به‌زمین نماند! خانم خدا پاك می‌کند و خاك می‌کند. ما گناه‌كارها را بگو كه زنده مانده‌ایم. خدا همه بنده‌های خودش را بیامرزد.

نرگس وارد اطاق می‌شود: شیخ‌علی آمده 5 تومان از بابت كفن‌و‌دفن می‌خواهد.

منیژه: در دیزی باز است، حیای گربه كجاست؟ هان، مُرده‌خورها بو می‌کشند، حالا میان هیروویر قلم‌تراش بیار زیر ابرویم را بگیر! همه بدبختی‌ها به كنار، دو به‌دست آشیخ افتاده می‌خواهد گوش من زن بیچاره را ببُرد. ‌این پول‌ها مالِ بچه‌صغیر است. یكی از دوستان جون جونیش، از هم‌پیاله‌ها نیامد اقلاً هفت قدم دنبال تابوت او راه برود، همه مگسِ دورِ شیرینی بودند! یوز‌باشی دیروز آمده بود احوال‌پرسی. سوز و بریز می‌کرد. می‌گفت: همه ‌این‌ها فرع پرستاری است. چرا شله‌اش نپخته است؟ چرا حكیم خوب نیاوردید؟ امروز فرستادم خبرش كردم تا ما كه مَرد نداریم به‌كارهای‌مان رسیدگی بكند. بهانه آورده بود كه در عدلیه مرافعه دارد. به نرگس خوب بگو بیاید به‌بینم چه می‌گوید؟

نرگس قلیان را برداشته از در بیرون می‌رود.

منیژه دوباره شروع می‌کند به زنج‌موره: شوهر بیچاره‌ام! مرا بی‌كس‌و‌بانی گذاشت! چه خاكی به‌سرم بریزم؟

سر سیاهِ زمستان یك‌مشت بچه به‌سرم ریخته، نه بار نه بنشن، نه زغال نه زندگی!

شیخ‌علی وارد می‌شود. با عمامه بزرگ و لهجه غلیظ: سلام علیكم! خدا شما را زنده بگذارد، پسرتان سلامت بوده باشد، سایه‌تان از سَرِ ما كم نشود، خدا آن مرحوم را بیامرزد. چقدر به بنده التفات داشت، حالا باید یكی به‌ من تسلیت بدهد، خانم مرگ بدست خداست، بی‌ارادهِ خدا برگ از درخت نمی‌افتد، ما هم بنوبه خودمان می‌رویم، مصلحتش ‌این‌طور قرار گرفته بود، از دستِ ما بنده‌های عاجز كاری ساخته نیست، اگر بدانید خانم تابوت چه جور صاف می‌رفت!

بی‌بی‌خانم:خوشا به‌سعادتش. خانم، تابوت او صاف می‌رفته؟

منیژه: خوب بگوئید به‌بینم مُرده را به‌خاك سپردند؟ كارتان تمام شد؟

آشیخ: خانم ببخشید، اگر ‌این قضیه مولمه را به شما یاد آوری می‌کنم، ولی 5 تومان از مخارج كم آمده، صورت‌حسابش حاضر است. مزد گور‌كَن به‌زمین مانده.

منیژه: حالا مُرده را در سر قبر آقا به امان خدا گذاشتید؟

آشیخ: نه گوركَن آنجاست.

بی‌بی‌خانم: پدر بی‌كسی بسوزد!

منیژه: منِ بیچاره از كجا پول آورده‌ام؟ اگر سراغ كرده‌اید كه مَشتی صد دینار پول داشته دروغ است، ‌این جِلّی كه زیرِ پایم افتاده مال توله تفلیسی‌های نرگس است، مگر نشنیدی. كه زنِ جوان و مرد پیر، سبد بیار جوجه بگیر، پناه بر خدا، توی آن اطاق یك جوال خالی كرده! چرا نمی‌روید از او بگیرید؟ من‌كه گنجِ قارون زیرِ سرم نیست، من یك زنِ لَچَك‌به‌سرِ از همه‌جابی‌خبر، آه ندارم كه با ناله سودا بكنم، از كجا آورده‌ام، پایِ كی حساب می‌شود؟ جلد باشیدها، یك قبض بنویسید بعد تا یك‌نفر مرد پیدا بشود رسیدگی بكند.

آشیخ: خدا سایه‌تان را از سر ما كم نكند، البته خدمات من را هم در نظر دارید، چشم چشم همین الآن.

چمباته نشسته روی یك تكه كاغذ چیزی نوشته می‌دهد به‌دستِ منیژه، او هم دست كرده از كیسه‌ای كه به‌گردنش آویخته چند اسكناس بیرون می‌آورد، شمرده می‌دهد به آشیخ و قبض رسید را در كیسه می‌گذارد.

منیژه باز شروع می‌کند به زنج‌موره: منِ بیوه‌زن با خونِ جگر صد دینار اندوخته بودم، ‌این‌هم مال زیارت بود، كی دیگر به من پس می‌دهد؟ ختم را كی ورگذار می‌کند؟ مخارج شبِ هفت را كی می‌دهد؟

آشیخ: دستتان درد نكند، خانم تا مرا دارید از چه می‌ترسید؟ همه‌اش بگردن خودم، مَشدی آنقدرها بگردن من حق دارد. بنده را فراموش نكنید (از در بیرون می‌رود).

بی‌بی‌خانم: شبِ مرگ كسی در خانه‌اش نمی‌خوابد! خوشا به سعادتش كه مُرده‌اش به‌زمین نماند!

منیژه: كاشكی مرا هم برده بودند، ‌این هم زندگی شد؟ فكرش را بكنید كه تا حالا 50 تومان خرج كرده‌ام، همه‌اش را از جیب خودم دادم. از فردا من چطور می‌توانم توی ‌این خانه با نرگس به جوال بروم؟ نمی‌دانید چه آفتی است! (نگاه می‌کند) واه پناه بر خدا؟ مویش را آتش زدند، كم بود جن‌و‌پری، یكی هم از دریچه بپری! ننه تابوتش را هم با خودش آورده! (ناله می‌کند).

در باز شد نرگس و مادرش وارد می‌شوند.

مادر نرگس:- سلام چه بوی نفتی می‌آید! مگر شما آدم نیستید توی ‌این اطاق نشسته‌اید؟ نرگس می‌رود فتیله چراغ را پائین می‌کشد، بی‌بی‌خانم نیمه‌خیز جلو مادر نرگس بلند شده می‌نشیند. نرگس سرش را پائین انداخته گریه می‌کند، مادرش چاق و موهای خاكستری دارد.

(به دخترش): ننه ‌این‌جور گریه نكن! خدا را خوش نمی‌آید، توی‌ این خانه تو و بچه‌هایت بی‌كس هستید، همه خاله‌اند و خواهرزاده، شما بیجید و حرام‌زاده! آخر تو یك صورت ظاهر هم می‌خواهی. اگر بنا بود كسی بیوه زن نشود قربانش بروم ام‌البنی بیوه زن نمی‌شد. چهار طرف خودت را بپا، نگذار آل و آشغال‌ها را زیر و رو بكنند.

نرگس گریه‌كنان از در بیرون می‌رود.

مادر نرگس: می‌دانید چه است؟ من از آن بیدها نیستم كه از ‌این بادها بلرزم. خوب، مرگ یك‌بار، شیون هم یك‌بار.

حالا كه آن خدا بیامرز رفت، اما من آمده‌ام تكلیف دخترم را معیّن بكنم. از فردا دخترم با سه تا بچه قدونیمه‌قد روی دستش باید زندگی بكند. من می‌خواستم همین امشب دروپیكر را بدهید مهر و موم بكنند، اگر چه خدا دهنِ باز را بی‌روزی نمی‌گذارد، اما تا ‌این بچه‌های صغیر از آب‌وگل دربیایند دُمِ شتر به‌زمین می‌رسد. باید هرچه زودتر وكیل‌و‌وصی را معین بكنید.

منیژه: مگر همه كارها را من باید بكنم؟ مگر من گفته‌ام كه نباید مُهر و موم بشود؟ بد كردم جمع و جور كردم؟

كور از خدا چه می‌خواهد: دو چشم بینا. خودتان بروید آخوند و ملُا بیاورید مُهر و موم كند.

در ‌این موقع نرگس وارد شده یك فنجان چائی روبه‌روی مادرش می‌گذارد و لوچه‌اش را آویزان می‌کند. حالا خیلی دیر است، خوب بود زودتر به‌این خیال می‌افتادند.

منیژه به بی‌بی‌خانم: قباحت هم خوب چیزی است، راستش به ستوه آمده‌ام. خدا به دور، نرگس خودش كم بود، رفته ننه‌جونش را هم خبر كرده، تا سه ساعت پیش هنوز شوهرش زنده بود. تُف، تُف، شرم و حیا هم خوب چیزی است، مَشدی خودش به‌ من وصیت كرد، كلید را بردارم تا به‌دست هر شلخته‌ای نیفتد. همین الآن بروید و وكیل و وصی بیاورید، هر چه دار‌و‌ندار است مُهر و موم بكنید. من حاضرم، كلید را می‌دهم به‌دست وكیل، یك‌دقیقه پیش بود شیخ‌علی آمد به‌ضرب دَگنك 5 تومان از من گرفت رفت، منِ زنِ بیچارهِ داغ‌دیده كه در هفت‌آسمان یك ستاره ندارم! تویِ ‌این خانه پوست انداختم. دو روز دیگر سر‌سیاه زمستان اگر برای خاطرِ آن خدا بیامرز نبود الآن سر برهنه از خانه بیرون می‌رفتم. بعد از مَشتی درودیوارِ این خانه به ‌من فحش می‌دهد. سه‌شب‌و‌سه‌روزِ آزگار شب‌زنده‌داری كردم، بعد از آن‌كه همه آب‌ها از آسیاب اُفتاد و مَشتی رویِ دستم چانه انداخت، آن‌وقت دیدم نرگس خانم، زن سوگلی، مثلِ طاووس، خرامان‌خرامان وارد اطاق شد، دروغكی آب‌غوره می‌گرفت، من هم از لج در را به‌رویش بستم.

نرگس: خوب، خوب، درِ اطاق را بستی تا چیزها را تو‌در‌تو بكُنی، دروغ‌گو اصلاً كم حافظه می‌شود، تا حالا صد جور حرف زده‌ای، ‌این من بودم كه زیرِ مَشدی را تر‌و‌خشك می‌کردم، تو شب‌ها می‌رفتی تخت می‌خوابیدی. وانگهی! مشتی تا آن دَمی‌ که مُرد، ناخوشِ زمین‌گیر نشد، نشانی‌به‌آن‌نشانی كه هنوز مَشدی نفس می‌کشید، برای این‌كه پول‌هایش را بلند بكُنی، چك‌و‌چونه‌اش را بَستی، جلد دادی او را به‌خاك بسپرند، به‌خیالت من خرم؟ بعد درِ اطاق را به‌رویم بستی تا چیزها را زیر‌و‌رو بكُنی، حالا همه كاسه‌كوزه‌ها را سرِ من می‌شكنی؟

منیژه: زنكه رویش را با آبِ مُرده‌شور‌خانه شسته؟ تو چشمِ من دروغ می‌گوئی؟ از من‌كه گذشته، من آردم را بیختم و اَلَكم را آویختم. امّا تو برو فكرِ خودت را بكُن، تا مَشدی سُرو‌مُرو‌گُنده بود هروقت گُم می‌شد در اطاق نرگس خانم پیدایش می‌كردند. عصرها كه از كار بر می‌گشت، غرقِ بزك برای خود‌شیرینی می‌دوید جلو، درِ خانه را به‌رویش باز می‌کرد. شوهری كه من موهایم را در خانه‌اش سفید كردم، یك پسرِ دسته‌گل برایش بزرگ كردم، تو او را از من دزدیدی، مِهر‌گیاه به‌خوردش دادی، من كه پول كار نكرده نداشتم كه خرجِ سُرخاب‌سفید‌آب بكنم. رفتی در محله جهودها برایم جادو جنبل كردی، مرا از چشمِ شوهرم انداختی، اگر الآن پاشنهِ در اطاقت را بگردند، پُر از طلسم و دعایِ سفید‌بختی است. آن‌وقت می‌خواستی وقتی مَشتی ناخوش شد، پیزیش را هم من جا بگذارم؟ اگر برای…

ننه نرگس: خوب بس است. از دهنِ سگ دریا نجس نمی‌شود، می‌دانی چیست؟ حرفِ دهنت را بفهم وگرنه سنگ یك‌من دومنه، سروكارت با منه. حالا می‌خواهی كُنج ‌این خانه دخترم را زجر‌كُش بكُنی؟ البته دخترم جوان است، هر یك سر مویش یك طلسم است. مَشدی پیر بود. البته زنِ جوان را همه دوست دارند.

بی‌بی‌خانم: صلوات بفرستید لعنت بر شیطان بكنید.

نرگس: عوضش سركار خانم و همه‌كاره بودید. همه دروبند كلیدش دست تو بود. من مثل دده‌بمباسی كار می‌کردم و تنگه تو را خورد می‌کردم، برای خاطرِ مَشدی بود كه هر چه می‌گفتی گِل می‌کردم می‌زدم بسرم، تو هر شب می‌پریدی به‌جان مَشدی، یك شكم با او دعوا می‌کردی، او هم به‌من پناهنده می‌شد. یعنی توقع داشتی او را از اطاق بیرون بكنم؟ اصلاً خودت مَشدی را دق‌مرگ كردی. ماه‌به‌ماه با او قهر بودی، حالا یك‌مرتبه شوهر جون‌جونی شد!

منیژه: چشمش كور می‌شد می‌خواست سرِ زنش هوو نیاورد. همان‌طوری‌كه مرد حاضر نیست كه بگویند بالایِ چشمِ زنت اَبروست، زن هم وقتی كه دید شوهرش سرِ او زن می‌آورد. به‌او بی‌محبت می‌شود. آن گور‌به‌گور شده تا زنده بود سوهان روحم بود، بعد هم كه رفت، تو را جلو چشمم گذاشت.

نرگس: تو از بی‌قابلیتی خودت بود، زنی هم كه خانه‌داری و شوهر‌داری بلد نیست، باید پیهِ هوُو را به‌تنش بمالد. حالا گذشته‌ها گذشته، امّا مالِ صغیر نباید زیرِ پا بشود، درستش باشد ‌این النگوها كه به‌دست كرده‌ای، مالِ صغیر است، تا امروز صبح یكی از آن‌ها بیشتر مال خودت نبود. دو تایِ دیگرش را از كجا آوردی؟

منیژه: حالا میان دعوا نرخ مشخص می‌کند! من 25 سال در خانه ‌این مرد استخوان خورد كردم، لب بود كه دندان آمد. زنیكه دیروزه چیز خودم را بخودم نمی‌تواند ببیند. حالا هر چه از دهنم بیرون بیاید به آن گوربه‌گور…

بی‌بی‌خانم: خانم صلوات بفرستید. زبانتان را گاز بگیرید.‌ این بجای حمد و سوره است؟ روح او الآن همه حرف‌های شما را می‌شنود. به‌قولی شما سه ساعت نیست كه او مرده. فكر بچه‌هایش را بكنید.

منیژه: زنگوله‌های پای تابوت؟

مادر نرگس فریاد می‌زند: خاك به‌گورم، مُرده را ببین! (غش می‌کند).

بی‌بی‌خانم جیغ می‌کشد: وای ننه پشت شیشه را نگاه كُن مَشدی، مَشدی آمده (زبانش بند می‌آید).

زن‌ها یك‌مرتبه با هم فریاد می‌کشند، در باز می‌شود. مَشدی با كَفن سفید خاك‌آلود، صورتِ رنگ‌پریده، موهای ژولیده، وارد اطاق می‌شود و به در تكیه داده در درگاه می‌ایستد.

منیژه دست‌پاچه كیسه را از گردن خودش در می‌آورد. با دسته‌كلید و النگوها جلو مَشتی پرت می‌کند. نه، نه، نزدیك من نیا! بردار و برو، مُرده، مُرده…. دسته‌كلید را بردار، صد تومانی كه از صندوقت برداشتم توی كیسه است. با یك قبض 5 تومانی، بردار و برو، به ‌من رحم كن، برو، برو،.. بلند می‌شود خودش را پشت بی‌بی‌خانم پنهان می‌كند.

نرگس از گوشه چارقدش چیزی در آورده می‌اندازد جلو او. ‌این‌هم دندان‌های عاریه‌ات با 5 تومانی كه از آشیخ‌علی گرفتم. بردار برو، زودباش، برو …با دست‌هایش صورت خودش را پنهان می‌کند و می‌اُفتد در دامن مادرش.

منیژه: همان دندان‌هائی كه 50 تومان برای مَشتی تمام شد!…

مَشدی‌رجب مات با لبخند: نه نترسید… من نمُرده‌ام، سكتهِ ناقص بود، در قبر به هوش آمدم!

منیژه: نه، نه، تو مُرده‌ای، برو. دست از جان‌مان بردار، مرا كه دوست نداشتی، زن‌عزیزه آن‌جاست (اشاره به نرگس می‌كند.)

مَشدی رجب: نه من نمُرده‌ام. هنوز رویم خاك نریخته بودند… كه به‌هوش آمدم… گور‌كن غش كرد، بلند شدم… دویدم! خودم را رسانیدم به خونهِ یوز‌باشی… عبای او را گرفتم با درشكه مرا به خانه آورد. خودش هم در حیاط است.

منیژه: ‌این‌هم…‌این‌هم ماشالله از كار كردن آشیخ‌علی! سه ساعت مُرده را به‌زمین گذاشت! قلیان… یكی به من قلیان برساند… اوه! زنده‌به‌گور…زنده‌به‌گور!

تهران 12 آبان ماه 1309

بازگشت به برگه اصلی نوشته‌های صادق هدایت

مادلن

مادلن

صادق هدایت

پریشب آنجا بودم، در آن اطاق پذیرائی كوچك. مادر و خواهرش هم بودند، مادرش لباس خاكستری و دخترانش لباس سرخ پوشیده بودند، نیمكت‌های آن‌جا هم از مخمل سرخ بود، من آرنجم را روی پیانو گذاشته، به آن‌ها نگاه می‌كردم. همه خاموش بودند مگر سوزن گرامافون كه آواز شورانگیز و اندوهگین “كشتی‌بان ولگا” را از روی صفحه سیاه درمی‌آورد. صدای غُرّش باد می‌آمد، چكّه‌های باران به پشتِ شیشه پنجره می‌خورد، كِش می‌آمد، و با صدای یكنواختی با آهنگِ ساز می‌آمیخت.

مادلن جلویِ من نشسته، با حالت اندیشناك و پِكر سر را به‌دست تكیه داده بود و گوش می‌كرد. من دُزدكی به موهایِ تاب‌دار خرمائی، بازوهای لخت، گردن و نیم‌رخ بچه‌گانه و سرزنده او نگاه می‌كردم. این حالتی كه او به‌خودش گرفته بود به‌نظرم ساختگی می‌آمد، فكر می‌كردم كه او همیشه باید بدود، بازی و شوخی كند، نمی‌توانستم تصور كنم كه در مغز او هم فكر می‌آید، نمی‌توانستم باور كنم كه ممكن است او هم غمناك شود، من هم از حالت بچه‌گانه و لااُبالی او خوشم می‌آمد.

این سومین بار بود كه از او ملاقات كرده بودم. اولین بار كنار دریا به‌آن‌ها معرفی شدم ولی با آن روز خیلی فرق كرده. او و خواهرش لباس شنا پوشیده بودند، یك حالت آزاد و چهره‌های گشاده داشتند. او حالت بچه‌گانه، شیطان و چشم‌های درخشان داشت. نزدیك غروب بود موج دریا، ساز، كازینو، همه بیادم می‌آید. حالا صورت آن‌ها پژمُرده، اندیشناك و سربه‌گریبان زندگی می‌نماید، با لباس‌های سرخ و ارغوانی مُد امسال كه دامن بلند دارد و تا مچ پای آن‌ها را پوشانیده!

صفحه با آواز دور و خفه كه بی‌شباهت به صدای موج دریا نبود ایستاد. مادرشان برای مجلس‌گرمی از مدرسه و كار دخترانش صحبت می‌كرد. می‌گفت: مادلن در نقاشی شاگرد اول شده، خواهرش به‌من چشمك زد. من‌هم ظاهراً لبخند زده و به پرسش‌های آنها جواب‌های كوتاه و سرسركی می‌دادم. ولی حواسم جای دیگر بود. فكر می‌كردم از اول آشنایی خودم را با آن‌ها، تقریباً دو ماه پیش تعطیل تابستان گذشته رفته بودم به كناردریا: یادم است با یك‌نفر از رفقا ساعت چهار بعد از ظهر بود، هوا گرم، شلوغ رفتیم به “تروویل” جلو ایستگاه راه‌آهن اتوبوس گرفتیم، از كنار دریا میان جنگل اتوبوس ما بین صدها اتوموبیل، صدای بوق، بوی روغن و بنزین كه در هوا پراكنده شده بود، می‌لغزید، تكان می‌خورد، گاهی دورنمای دریا از پشت درخت‌ها پدیدار می‌شد.

بالاخره در یكی از ایستگاه‌ها پیاده شدیم، اینجا “ویلرویل” بود. از چند كوچه پست و بلند كه دیوارهای سنگی و گِلی دو طرف آنها كشیده شده بود رد شدیم، رسیدیم روی پلاژ كوچكی كه به‌شكل نان تافتون در بلندی كنار دریا ساخته بودند. در میدان‌گاهیِ آن جلوی دریا كازینوی كوچكی دیده می‌شد، اطراف آن روی كمركش تپه، خانه و كوشكه‌ای كوچكی بنا شده بود.

پائین آن كنار دریا گِل ماسه بود كه آب دریا كمی دورتر از آن موج می‌زد، بچه‌های كوچك در آن پائین تنها یا با مادرشان مشغول توپ‌بازی و گِل‌بازی بودند. دسته‌ای زن و مرد با تُنُكه و پیراهن چسب‌تن شنا می‌كردند، یا كمی در آب می‌دویدند و بیرون می‌آمدند، دسته‌ای روی ماسه جلوی آفتاب نشسته یا دراز كشیده بودند. پیرمردها زیر چترهای رنگین راه‌راه لمیده روزنامه می‌خواندند و زیر‌چشمی زن‌ها را تماشا می‌كردند. ما هم رفتیم جلوی كازینو پشت به دریا روی لبه بلند و پهن سدی كه جلوی آب كشیده شده بود نشستیم. آفتاب نزدیك غروب بود آب دریا بالا می‌آمد، موج آن می‌خورد به‌كنار ساحل، نور خورشید روی موج‌ها به‌شكل مثلث كنگره‌دار می‌درخشید.

كشتی بزرگ و سیاهی كه از میان مه و بخار دریا به بندر (لوهاور) می‌رفت پیدا بود. هوا كمی خُنك شد، مردمی كه آن پائین بودند كم‌كم بالا می‌آمدند، دراین‌بین دیدم رفیقم بلند شد و به دو نفر دختر كه بما نزدیك شدند دست داد و مرا معرفی كرد، آنها هم آمده پهلوی ما روی لبه سد نشستند. مادلن با توپ بزرگی كه در دست داشت آمد پهلوی ما نشست و شروع به‌صحبت كرد مثل این بود كه چندین سال است مرا می‌شناسد. گاهی بلند می‌شد و با توپی كه در دستش بود بازی می‌كرد، دوباره می‌آمد پهلوی من می‌نشست، من توپ را به‌شوخی از دست او می‌كشیدم او هم پس می‌كشید، دست‌مان به‌هم مالیده می‌شد، كم‌كم دست یك‌دیگر را فشار دادیم، دست او گرمای لطیفی داشت.

زیر‌چشمی نگاه می‌كردم: به‌سینه، پاهای لخت و سر و گردن او، با خودم فكر می‌كردم چقدر خوب است كه سرم را بگذارم روی سینه او و همین‌جا جلوی دریا بخوابم. خورشید غروب كرد، ماه رنگ باخته‌ای به‌این پلاژ كوچك و از همه جا دور و پرت افتاده، یك حالت خانوادگی و خودمانی داده بود. ناگهان صدای ساز رقص در كازینو بلند شد، مادلن دستش در دستم بود، شروع كرد به‌خواندن یك آهنگ رقص آمریكائی: “می‌سی‌سی‌پی”.

دست او را فشار می‌دادم، روشنائی چراغ دریا از دور نیم‌دایره‌ای روشن روی آب می‌كشید صدای غُرّش آب كه به‌كنار ساحل می‌خورد شنیده می‌شد، سایه آدم‌ها از جلوی‌مان می‌گذشت.

در‌این‌بین كه این تصویرها از جلو چشمم می‌گذشت، مادر آمد جلو پیانو نشست. من خودم را كنار كشیدم، یك‌مرتبه دیدم مادلن مثل این‌ها كه در خواب راه می‌افتند از جا بلند شد، رفت ورقه‌های نت موسیقی را كه روی میز ریخته بود به‌هم زد، یكی از آنها را جدا كرده، بُرد گذاشت روبه‌روی مادرش و آمد نزدیك من با لبخند ایستاد.

مادرش شروع كرد به پیانو زدن، مادلن هم آهسته می‌خواند، این همان آهنگ رقص بود كه در “ویلرویل” شنیده بودم – همان می‌سی‌سی‌پی است…

پاریس 15 دی‌ماه 1308

 

بازگشت به برگه اصلی نوشته‌های صادق هدایت

بُن‌بست

بُن‌بست

صادق هدایت

شریف با چشم‌های متعجب، دندان‌های سفید و محكم و پیشانی كوتاه كه موی انبوه سیاهی دورش را گرفته بود، بیست و دوسال از عمرش را در مسافرت به‌سر برده و با چشم‌های متعجب‌تر، دندان‌های عاریه و پیشانی بلند چین‌خورده كه از طاسی سرش وصله گرفته بود و با حال بدتر و كورتر به شهر مولّد خود عودت كرده بود. او در سن چهل و سه سالگی پس از طی مراحل بایگانی، دفترداری، كمك‌مُحاسب و غیره به ریاست مالیه آباده انتخاب شده بود. شهری كه در آنجا به‌دنیا آمده و ایّام طفولیت خود را در آنجا گذرانیده بود. زیرا همین‌كه شریف به سن دوازده رسید، پدرش به اسم تحصیل او را به تهران فرستاد. پس از چندی وارد مالیه شد و تا كنون زندگیِ خانه‌به‌دوشی و سرگردانی دور ولایت را به‌سر می‌برد. حالا به‌واسطه اتفاق و یا تمایل شخصی به آباده مراجعت كرده بود و بدون ذوق و شوق در خانه موروثی و یا در اداره مشغول كُشتن وقت بود.

صبح خیلی دیر بیدار می‌شد، نه از راه تن‌پروری و راحت‌طلبی، بلكه فقط منظورش گذرانیدن وقت بود. گاهی ویرش می‌گرفت اصلاً سرِ كار نمی‌رفت، چون او نسبت به همه چیز بی‌اعتنا و لاابالی شده بود و به‌همین جهت از سایر رفقای همكارش كه پُررو و زرنگ و دزد بودند عقب افتاده بود، چیزی كه در زندگی باعث عقب افتادن او شده بود عرق و تریاك نبود، بلكه خوش طینتی و دل‌رحیمی او بود. اگرچه شریف برای امرار معاش احتیاجی به پول دولت نداشت و پدرش به قدر بخور و نمیر برای او گذاشته بود كه به اصطلاح تا آخر عمرش آب باریكی داشته باشد، و شاید اگر گشادبازی نمی‌كرد و پیروی هوا و هوس را نكرده بود، بیشتر از احتیاج خودش را هم داشت، ولی از آنجائی‌كه او تفریح و سرگرمی شخصی نمی‌توانست برای خودش اختیار بكند و از طرف دیگر نشستن پشت میز اداره برای او عادت ثانوی و یك‌نوع وسواس شده بود، از این رو مایل نبود كه میز اداره را از دست بدهد.

پس از مراجعت همه چیز به‌نظر شریف تنگ، محدود، سطحی و كوچك جلوه می‌کرد. به‌نظرش همه اشخاص سائیده شده و كهنه می‌آمدند و رنگ و روغن خود را از دست داده بودند. امّا چنگال خود را بیشتر در شكم زندگی فروبرده بودند. به ترس‌ها، وسواس‌ها و خرافات و خودخواهی آنها افزوده شده بود. بعضی از آنها كم‌و‌بیش به آرزوهای محدود خودشان رسیده بودند. شكم‌شان جلو آمده بود، یا شهوت آنها از پائین‌تنه به ‌آرواره‌شان سرایت كرده بود و یا در میان گیرودار زندگی، حواس آن‌ها متوجه كلاه‌برداری، چاپیدن رعایای خود، محصول پنبه و تریاك و گندم و یا قُنداق بچه و نقرس كهنه خودشان شده بود. خود او آیا پیر و ناتوان نشده بود و با منقل وافور و بطری عرق به امید استراحت به شهر مولد خود برنگشته بود؟ خواهر كوچكش كه در موقع آخرین ملاقات با او آن‌قدر تروتازه و جوان سرزنده به‌نظر می‌آمد حالا شوهر كرده بود، چند شكم زائیده بود، چین و چروك خورده بود. شیارهائی مثل جای پنجه كلاغ گوشه چشمش دیده می‌شد كه با سكوت بلیغی به‌منزله آینه پیری خود شریف به شمار می‌رفت. حتی شهر سرخ گلی و خرابه‌ای كه گویا به طعنه آباده می‌نامیدند برای او یك حالت تهدید كننده داشت.

شاید دنیا تغییر نكرده و فقط در اثر پیری و نااُمیدی همه چیز به‌نظر او گیرندگی و خوشروئی جادوئی ایام جوانی را از دست داده بود. فقط او دست خالی مانده بود و هر سال مقداری از قوای او از یك منفذ نامرئی بیرون رفته بود بی‌آنكه ملتفت شده باشد. به‌جز چند یادبود ناكام و یكی دو رسوائی و كوشش‌های بیهوده، چیز دیگری برایش نمانده بود. او فقط لاشه خود را از این سوراخ به آن سوراخ كشانیده بود و حالا انتظار روزهای بهتری را نداشت.

در اداره تمام وقت شریف پشت میز قهوه‌ای رنگ پریده، در اطاق بالا‌خانه اداره مالیه می‌گذشت. خمیازه می‌کشید، لغت لاروس را ورق می‌زد و عكس‌های آن‌را تماشا می‌کرد، سیگار می‌کشید یا سرسركی به كاغذهای اداره رسیدگی می‌کرد و یك امضای گَل‌وگُشادی زیرش می‌انداخت، ولی در خارج از اداره بر خلاف رؤسای ادارات كه شب‌ها دور هم جمع می‌شدند و بساط قمار دائر می‌کردند، او با همكاران و رؤسای سایر ادارات مراوده و جوششی نشان نمی‌داد. كناره‌گیری و گوشه‌نشینی را اختیار كرده بود. در منزل، وقت خود را به باغبانی و سبزی‌كاری می‌گذرانید. بیشتر وقت او صرف بساط فور و تشریفات آن می‌شد. بعد از آن كه غلام‌رضا منقل برنجی را آتش می‌کرد و زیر درخت بید كنار استخر روی سفره چرمی می‌گذاشت، شریف جعبه هزارپیشه خود را كه محتوی آلات وافور بود به دقت باز می‌کرد و اسباب فور و بطری كوچك عرق را مرتب دور خودش می‌چید و با تفنن مشغول می‌شد. گاهی غلام‌رضا مطیع و ساكت و سربه‌زیر می‌آمد و به‌او تریاك می‌داد، مثل اینكه مشغول انجام مراسم مذهبی می‌باشد.

غلام‌رضا پیر مرد لهیده‌ای بود كه جزو اثاثیه خانه به‌شمار می‌رفت و مثل یك سگ به صاحبش وفادار مانده بود. از آن آدم‌های قدیمی خوش‌رو و بی‌آزار بود كه برای هر گونه فداكاری در راه اربابش مضایقه نداشت. فقط او بود كه به وسواس‌های شریف آشنا بود و می‌توانست مطابق میل‌ش رفتار بكند. چون شریف وسواس شدیدی به تمیزی داشت، دایم دست و صورتش را می‌شست و به همه چیز ایراد می‌گرفت. غلام‌رضا توجه مخصوصی در شستن گیلاس آب، حوله، ملافه و جارو زدن اطاق‌ها مبذول می‌داشت تا مطابق میل اربابش رفتار كرده باشد.

شریف پس از پایان تشریفات و مراسم وافور و حقه‌چینی، چوب كهور و حتی تخته‌نرد سفری را كه هر دفعه بی‌جهت بیرون می‌آورد، به‌دقت پاك می‌کرد و با سلیقه مخصوصی در خانه بندی‌های جعبه سفری می‌گذاشت. بعد آلبوم عكس را كه مثل چیز مقدسی جلد تافته گرفته بود با احتیاط در می‌آورد، ورق می‌زد مثل اینكه تماشای آلبوم متمم و مكمل نشئه تریاك بود. این آلبوم سینمای زندگی، تمام گذشته او بود. همه رفقا و اشخاصی كه در طی مسافرت‌هایش با آنها آشنا شده بود، عكس آن‌ها در این آلبوم وجود داشت و یادبودهای دور و تأثیر‌انگیزی در او تولید می‌کرد.

تفریح دماغی شریف دیوان حافظ، كلیات سعدی بود كه سرحد دانش مردم متوسط به‌شمار می‌رود. اما در طی تجربیات تلخ زندگی یك‌نوع زدگی و تنفر نسبت به مردم حس می‌کرد و در معامله با آنها قیافه خونسردی را وسیله دفاع خود قرار داده بود. علاوه بر این یك كبك دست‌آموز داشت كه به پایش زنگوله بسته بود. برای این‌كه گم نشود، یك سگ لاغر هم برای پاسبانی كبك نگه داشته بود كه در مواقع بیكاری همدم او بودند.

مثل اینكه از دنیای پر تزویر آدم‌ها به دنیای بی‌تكلف، لاابالی و بچه‌گانه حیوانات پناه برده بود و در انس و علاقه آن‌ها سادگی احساسات و مهربانی كه در زندگی از آن محروم مانده بود جستجو می‌کرد.

یك‌روز طرف عصر كه شریف پشت میز اداره مشغول رسیدگی به دوسیه قطوری بود، در باز شد و جوانی وارد اطاق گردید كه از تهران به عنوان عضو مالیه آباده مأموریت داشت و كاغذ سفارش‌نامه خود را به‌دست شریف داد. شریف همین‌كه سر خود را از روی دوسیه بلند كرد و او را دید یكه خورد. به‌طوری حالش منقلب شد كه به‌زحمت می‌توانست از تغییر حالت خود جلوگیری بكند، مثل این‌كه یك رشته نامرئی كه به قلب او آویخته بود دوباره كشیده شد، و زخمی كه سال‌ها التیام پذیرفته بود از سر نو مجروح گردید. دنیا به‌نظرش تیره‌و‌تار شد، یك پرده كدر و مه‌آلود جلو چشمش پائین آمد و منظره محو و دردناكی روی آن پرده نقش بست. آیا چنین چیزی ممكن بود؟ شریف این جوان را در یك خواب عمیق، در خواب دوره جوانیش دیده بود و بهترین دوره زندگیش را با او گذرانیده بود. بیست و یك‌سال قبل این پیش آمد رخ داد و بعد او مانند یك چیز ظریف شكننده كه مربوط به این دنیا نبود از جلو چشمش ناپدید شد.

شریف نمی‌توانست باور كند درصورتی‌كه خودش پیر و شكسته شده و در انتظار مرگ بود، چطور این جوان از دنیای مجهولی كه در آن رفته بود جوان‌تر و شاداب‌تر جلو او سبز شده بود. احساس مبهمی كه مربوط به یادبود دردناك رفیقش می‌شد قلب او را فشرد. به زحمت آب‌دهن خود را فرو داد، خرخره برجسته او حركت كرد و دوباره سر جای اولش قرار گرفت.

شریف این جوان را خوب می‌شناخت، با او در یك مدرسه بود وقتی‌كه سن حالای او را داشت. نه‌تنها شباهت جسمانی و ظاهری او با محسن رفیق و هم‌شاگردی او كامل بود بلكه صدا، حركات بی‌اراده، نگاه گیج و طرز سینه صاف كردن او همه شبیه رفیق ناكامش بود. اما در قیافه‌اش آثار تزلزل و نگرانی دیده می‌شد. به‌نظر می‌آمد كه روح او از قید قوانین زندگی مردمان معمولی رسته بود. به‌همین‌جهت یك حالت بچه‌گانه و دمدمی داشت.

شریف كاغذ سفارش‌نامه را جلو چشمش گرفت ولی نمی‌توانست آنرا بخواند. خط‌ها جلو او می‌رقصیدند. فقط اسم او را كه مجید بود خواند. با خودش زیر لب تكرار می‌کرد: “باید این اتفاق بیفتد!” از آنجائی‌كه همیشه در كارهای شریف گراته می‌افتاد و مثل این بود كه قوّه شومی پیوسته او را دنبال می‌كند، در موقع تعجب این جمله جبری را با خودش تكرار می‌کرد.

در زندگی یكنواخت او و روزهائی‌كه می‌دانست مانند كلیشه قبلاً تهیه شده و با نظم عقربك ساعت به حركت افتاده بود، این پیش‌آمد خیلی غریب به‌نظر می‌آمد. بالاخره پس از اندكی تردید با لحن خیر خواهانه‌ای كه از شدّت اضطراب می‌لرزید، از مجید اسم پدرش را پرسید. بعد از آنكه مطمئن شد كه مجید پسر محسن است، به‌او گفت كه با پدرش از برادر صمیمی‌تر بوده و در یك مدرسه تحصیل می‌كرده‌اند و در اداره همكار بوده‌اند. سپس افزود: “مرحوم ابوی شما حق برادری به گردن من دارد. شما به‌جای پسر من هستید وظیفه من است كه شما را به منزل خودم دعوت بكنم.”

بالاخره تصمیم گرفت كه قبل از پایان وقت اداری مجید را به منزل خود راهنمائی بكند. اثاثیه و تخت سفری او را پیشخدمت اداره برداشت و به طرف منزل شریف رهسپار شدند. از میان دیوارهای گلی سرخ و چند خرابه كه دورش چینه كشیده شده بود رد شدند. در طی راه شریف از مراتب دوستی و یگانگی خودش با پدر او صحبت می‌کرد، تا این كه وارد خانه بزرگ آبرومندی شدند كه جوی آب و دار و درخت داشت، و یك استخر بزرگ بی‌تناسب بیشتر فضای باغ را اشغال كرده بود. این باغچه در مقابل منظره خشك و بی‌روح شهر به‌منزله واحه در میان صحرا به‌شمار می‌آمد.

شریف با قدم‌های مطمئن‌تر و حالت سرشارتر از معمول راه می‌رفت. زیرا برای او این سرپرستی ناگهانی نه‌تنها یك نوع انجام وظیفه نسبت به دوست مُرده‌اش بود، بلكه از آن یك جور لذت مخصوصی می‌برد. یك نوع احساس تشكر و قدردانی از رفیق مُرده‌اش در او پیدا شده بود كه پس از مرگش، بعد از سال‌ها دوباره تغییر گوارائی در زندگی یكنواخت او داده بود. برای اولین بار از سرنوشت خودش راضی بود. همین‌كه وارد شدند. شریف به غلام‌رضا دستور داد كه تختخواب مجید را در اطاق پذیرائی بزند. سالون او عبارت از اطاق دنگالی بود كه از قالی مفروش شده بود و یك رج درگاه به‌درازی آن دیده می‌شد و قرینه درگاه‌ها، طرف مقابل پنج در رو به ایوان داشت. میز بزرگی وسط اطاق گذاشته بودند كه از قالی پوشیده شده بود. یك جعبه قلم‌زده شش ترك كار آباده روی میز و چند صندلی دور آن بود.

شریف به عادت معمول لباسش را در آورد. با پیراهن و زیر شلواری به‌اطاق شخصی خودش رفت. پیش از این‌كه جلو بساط وافور بنشیند جلو آینه رفت. این آینه كه هر روز بر سبیل عادت جلو آن موهای تنك سر خود را شانه می‌زد و نگاه سرسركی به‌خود می‌انداخت، این‌دفعه بیش از معمول به‌صورت خود دقیق شد. دندان‌های طلائی، پای چشم چین‌خورده، پوست سوخته و شانه‌های تو رفته خود را از روی نااُمیدی برانداز كرد. نفسش پس رفت، به‌نظرش آمد كه همیشه آنقدر كریه بوده. یك جور نفرین یك جور بغض گنگ نسبت به بیدادی دنیا و همه مردمان حس كرد. یك نوع كینه مبهم نسبت به پدر و مادرش حس كرد كه او را به‌این ریخت و هیكل پس انداخته بودند! اگر هرگز به‌دنیا نیامده بود به‌كجا بر می‌خورد. اگر پُررو و خوش‌مشرب و سرزبان‌دار و بی‌حیا مثل دیگران بود حالا یادبودهای گواراتری برای روز پیری‌اش اندوخته بود. آب دهنش را فرو داد، خرخره او حركت كرد و دوباره سر جای اولش ایستاد. در همین وقت مجید وارد شد، هر دو سر بساط نشستند. شریف مشغول كشیدن وافور شد و در ضمن صحبت وعده و وعید به مجید می‌داد كه ورود او را به مركز اطلاع خواهد داد و یكی دو ماه دیگر برایش تقاضای اضافه حقوق خواهد كرد.

شام را زودتر خوردند و قبل از اینكه مجید برود، شریف پیشانی او را بوسید. مجید این حركت را بدون اكراه بطور خیلی طبیعی تلقی كرد. شریف با خودش تكرار كرد: “چه غریب است! بایستی این اتفاق بیفتد، بایستی!…) با دست لرزان آلبوم عكس را كه یگانه نماینده تحولات مرتب و مطمئن قیافه او بود برداشت. با دستمال رویش را پاك كرد، جلو چراغ ورق می‌زد. در عكس بچگیش كه پهلوی خواهرش ایستاده بود، لباس چروك خورده، نگاه متعجب داشت و لبخند زوركی زده بود. مثل این‌كه می‌خواست خبر ناگواری را پنهان بكند.

عكسی كه با شاگردان مدرسه برداشته بود، همین چشم‌های متعجب را داشت، به‌اضافه یك جور دلهره و هیجان در قیافه‌اش دیده می‌شد كه سعی كرده بود لاپوشانی بكند. عكس فوری كه در گاردن‌پارتی با محسن پدر مجید انداخته بود، چشم‌های متعجب داشت. ولی این تعجب عمیق‌تر شده بود، مثل این‌كه در خودش فرو رفته بود. رنگ عكس پریده بود. نگاهش دور و نااُمید به‌نظرش جلوه كرد و دستش را روی شانه محسن گذاشته بود. در آن‌وقت چهارده پانزده سال بیشتر نداشت. قیافه محسن محو و لغزنده به‌نظرش آمد، مثل چیز دمدمی و موقت كه محكوم به ناامید شدن است. این عكس را پسندیده كه موهای مرتب روی سرش بود و روی‌هم‌رفته وضع آبرومند‌تری از عكس‌های دیگر داشت. به‌دقت آنرا از توی آلبوم درآورد. عكس آخری كه در مازندران با محسن برداشته بود. محسن كاملاً شبیه مجید بود اما خود شریف با ریشی كه چند روز نتراشیده بود و نگاه متعجبش مثل این بود كه انتظار انهدام نسل بشر را می‌کِشد، حالت سخت و زننده‌ای داشت كه نپسندید. بعد به عكس‌هائی كه در ولایات مختلف با اعضای ادارات و یا اشخاص دیگر برداشته بود دقت كرد. نه‌تنها این اشخاص مطابق یادبودی كه در او گذاشته بودند در مقابلش مجسم می‌شدند. بلكه همه آنها را می‌دید و صدای‌شان را می‌شنید و نمی‌توانست آن قسمت از گذشته را دور بیندازد، فراموش بكند، چون این یادبودها جزو زندگی او شده بود.

تماشای این عكس‌ها امشب تاثیر غریبی در او گذاشت. احساس دردناك و خَشِنی بود، به‌طوری‌كه نفسش پس‌رفت، یك رشته عدم موفقیت، دوندگی‌های بیهوده و عشق‌های ناكام جلو او مجسم شد. شریف لب‌هایش می‌لرزید، نگاهش خیره بود. در رختخواب كه دراز كشید و پلك‌هایش را به هم فشرد، یك صف از رفقایش جلو او ردیف ایستاده بودند كه آخرش محو می‌شد. همه این صورت‌ها از پشت ابر و دود موج می‌زدند، در میان دود می‌لغزیدند و یك زندگی جادوئی به خود گرفته بودند، در آن میان محسن رفیق هم مدرسه‌اش از همه دقیق‌تر و زنده‌تر بود. فقط او بود كه تأثیر فراموش نشدنی در شریف گذاشته بود، و ورود ناگهانی مجید و شباهت عجیب او با پدرش این تأثیر را شدیدتر كرده بود. آیا مرگ ناگهانی محسن كه جلو چشمش ورپریده، زندگی او را زهر آلود نكرده بود؟ و از این‌به‌بعد در آخر هر مجلس كیفی ته مزه خاكستر در دهنش می‌ماند و احساس خستگی و زدگی می‌کرد.

چیزی كه در زندگی باعث ترس شریف شده بود، قیافه زشتش بود. ازاین‌رو نسبت به خودش یك نوع احساس مبهم پستی می‌كرد و می‌ترسید به كسی اظهار علاقه بكند و مسخره بشود. گویا فقط محسن بود كه به‌نظر می‌آمد با صمیمیت و یگانگی مخصوص به‌او اظهار دوستی می‌نمود، مثل این‌كه ملتفت زشتی ظاهری او نبود، یا به‌روی خودش نمی‌آورد و یا اصلاً شیفته صفات اخلاقی و نكات روحی او شده بود. یك‌جور عشق و ارادت برادرانه، یك‌نوع گذشت در مقابل او ابراز می‌داشت و گاهی كه نسبت به‌دیگران همین صمیمیت را نشان می‌داد، باعث حسادت شریف می‌شد. حضور محسن یك‌نوع حس پرستش زیبائی در او تولید می‌كرد، صورتش، نگاهش، حركات بی‌تكلفش، حتی عادتی كه داشت همیشه مداد كپی را زبان بزند و گوشه لبش جوهری بود و حتی قهرهایی كه سر چیزهای پوچ از هم كرده بودند، برایش همه این‌ها پر از لطف و كشش شاعرانه بود. آن‌وقت هردو آنها شانزده سال داشتند، یادش افتاد یك‌روز عصر، موقع امتحان آخر سال بود. بعد از مذاكره، خسته و كسل هر دو به‌قصد گردش تا بهجت‌آباد رفتند. هوا گرم بود، محسن كه علاقه مخصوصی به‌شنا داشت، دم استخر بهجت‌آباد لخت شد تا آب‌تنی كند. آب استخر سرد بود، بعد هم چند رهگذر سر رسیدند محسن از شنا صرف‌نظر كرد، برگشت خندید و نگاه گیج شرمنده خود را به‌صورت شریف دوخت. بعد دستپاچه رخت‌هایش را پوشید. آمد كنار جوی پهلوی شریف نشست و دستش را روی شانه او گذاشت این حركت خودمانی و طبیعی برای شریف حكم یك نوع كیف عمیق و گوارائی را داشت و حس كرد كه جریان برق و حرارت ملایمی بین آنها رد و بدل می‌شد. شریف آرزو می‌كرد كه تا مدت طویلی به‌همین حال بمانند. امّا محسن سر خود را نزدیك او برد به‌طوری‌كه شریف نفسش را روی صورت او حس كرد و گفت: “من كار دارم زود برمی‌گردم.”

شریف گرچه سعی كرد كه حركت طبیعی بكند، ولی با ترس و اضطراب روی پیشانی محسن را بوسید. همان‌جوری‌كه وقتی بچه بود، روز عید نوروز پدر‌بزرگش او را می‌بوسید، یعنی لب‌های خود را به پیشانی او می‌مالید و بر می‌داشت. پیشانی محسن سرد بود. بعد بلند شدند، محسن این حركت بی‌تناسب و اظهار علاقه او را بدون تعجب تلقی كرد، مثل این‌كه باید این‌طور اتفاق بیفتد!

هنگام مراجعت، شریف برای اینكه دل محسن را به‌دست آورده باشد، ساعت (مكب) طلائی كه پدرش به‌او داده بود و چندین بار محسن با اشتیاق و كنجكاوی بچه‌گانه‌ای آن‌را برانداز كرده بود، درآورد به محسن بخشید. محسن بی‌آنكه از او توضیحی بخواهد و یا تشكر بكند، ساعت را گرفت، نگاه گیجی به‌آ‌ن انداخت. شادی ساده و بچه‌گانه‌ای در صورتش درخشید و بعد آنرا در جیبش گذاشت. همان‌روز در بین راه محسن از روی بی‌میلی برای شریف گفت كه پدرش خیال دارد به‌او زن بدهد. این خبر تأثیر سختی در شریف كرد زیرا قلبش گواهی داد كه از یكدیگر جدا خواهند شد. شریف كینه و حسادت شدیدی نسبت به زنِ ندیده و نشناخته محسن حس كرد. اگر چه چند بار دیگر هم محسن با شریف به استخر بهجت‌آباد آمد و شنا كرد، اما مانعی در دوستی آنها تولید گردیده بود، فاصله‌ای بین آن‌ها پیدا شده بود.

بعد از امتحانات محسن عروسی كرد. از این سرونه به‌بعد میان دو رفیق جدائی افتاد و به‌ندرت یك‌دیگر را می‌دیدند. ابتدا شریف از محسن متنفر شد، ولی از آنچه رفیقش را سرزنش می‌كرد به سر خودش آمد. چون در همین اوان مسافرتی به عنوان دیدار خویشانش به آباده كرد. در آنجا اقوامش دور او را گرفتند و وادار شد دختر‌خاله‌اش را بگیرد. یعنی با در نظر گرفتن الحاق املاك شریف به‌املاك عفت كه از پدرش به ارث برده بود، و از این‌قرار املاك پدرش كه در سورمك نزدیك گنبد بهرام واقع شده بود به املاك زنش متصل می‌شد. اما شریف به‌هیچ‌وجه كلّه محاسبه و برآوردهای اقتصادی را نداشت. بالاخره مراسم عقد با سرعت مخصوصی انجام گرفت. همین‌كه شریف را با عروس دست‌به‌دست دادند و در اطاق تنها ماندند، عفت شروع به‌خنده كرد، یك‌جور خنده تمام نشدنی و مسخره‌آمیز بود كه تمام رگ‌های شریف را خرد كرد. شریف ساكت كنار اطاق نشسته بود و جزئیات صورت زنش را با صورت مادرزنش مقایسه می‌کرد، چون دختر و مادر شباهت تمامی با یكدیگر داشتند و حس می‌کرد همین‌كه زنش پا به‌سن می‌گذاشت، به‌هیچ وسیله‌ای جلو زشتی او را نمی‌توانست بگیرد تا موقعی‌كه نسخه دوم مادرش می‌شد. بعد هم دعواهای خانوادگی، مشاجره‌های تمام نشدنی سر موضوع‌های پوچ، همه پیش چشمش مجسم گردید. خنده عفت مزید بر علت شده بود، نه تنها به‌او ثابت شد، بلكه حس كرد كه این زن یك جور جانور غریب پستاندار بود كه برای سرگردانی او خلق شده بود. خودش را به ناخوشی زد، شب را زیر شمدی كه بوی صابون آشتیانی می‌داد خواب‌های آشفته دید و فردا صبح بدون خدانگهداری عازم تهران شد. بعد دخترخاله‌اش رسوائی بالا آورد و پدرش جریمه این همه ناپرهیزی را خیلی گران پرداخت.

در غیبت شریف، محسن توسط یكی از اقوام با نفوذ خود وارد اداره امور مالیه شده بود، برای این‌كه هر چه زودتر داخل در زندگی اجتماعی بشود و سرانجام بگیرد. به اصرار محسن، شریف هم به توسط اقوام او معرفی و وارد مالیه شد و هر دو مامور مالیه مازندران شدند. در مازندران یك‌جا منزل گرفته و یگانه تفریح آنها بازی تخته‌نرد بود و روزهای تعطیل را به شهسوار می‌رفتند، محسن كه علاقه و شوق بسیار به شنا داشت كنار دریا محل دنجی را برای شنا و آب‌تنی انتخاب كرده بود شریف هنوز خوب به خاطر داشت: یكروز كه هوا گرفته و خفه و دریا منقلب بود، محسن به عادت معمول لخت شد و در آب رفت. اگر چه شریف جداً با این‌كار مخالفت كرد، زیرا آب دریا به‌طور غیرعادی در كش‌وقوس بود! ولی محسن به حرف او گوش نداد. محسن به خودش مغرور بود با وجود ترس و دلهره‌ای كه در قیافه‌اش دیده می‌شد، سماجت ورزید و شریف را مسخره كرد كه از آب می‌ترسد و بعد با حركت بی‌اعتنا و مردّدی داخل آب شد. با بازوی لاغر وسفیدش كه رگ‌های آبی داشت، امواج را می‌شكافت و از ساحل دور می‌شد، آب كم‌كم بالا می‌آمد. شریف همین‌طور كه به این منظره خیره شده بود، ناگهان ملتفت شد دید محسن دستش را به‌طرف او تكان داد و گفت : “بیا…” مثل صدائی كه در خواب می‌شنوند. اما او كاری از دستش برنمی‌آمد، هرگز شنا بلد نبود. به‌علاوه كسی هم در نزدیكی دیده نمی‌شد كه بتواند به‌او كمك كند. اول گمان كرد كه شوخی است. با دهن باز و مردّد به محسن نگاه می‌کرد. محسن حركت دیگری از روی نااُمیدی كرد، مثل این‌كه از او كمك می‌خواست. با كوشش فوق‌العاده دستش را بلند كرد و با صدای خراشیده‌ای گفت : “بی.. یا!” و غرق شد. آب او را غلتانید، موج‌ها روی هم می‌لغزیدند.

شریف مات و متحیر، سر جای خودش خشكش زده بود. فقط موج‌های سبز رنگ را می‌دید كه روی‌هم می‌لغزیدند و دور می‌شدند. به‌قدری متوحش شد كه جرات حركت یا فكر از او رفته بود و همین‌طور خیره به‌دریا نگاه می‌کرد. امواج به پیچ‌وتاب خود می‌افزودند و آب تا زیر پای او روی ماسه بالا آمده بود. موج‌های پُرجوش‌و‌خروش كه روی سرشان تاجی از كف سفید دیده می‌شد، می‌آمدند و زیر پای او روی شن‌ها خرد می‌شدند. شریف بی‌اراده برگشت و با گام‌های سنگین زیر باران به‌طرف جنگل رفت و با احساس مخصوصی كه به‌نظرش می‌آمد از دنیا و موجوداتش بی‌اندازه دور شده، همه چیز را از پرده كدری می‌دید و صدای خفه‌ای بغل گوشش تكرار می‌کرد: “تو پست هستی، تو آدمكشی !…”

در این موقع مرگ به‌نظر او بی‌اندازه آسان و طبیعی می‌آمد، زندگی به‌نظرش فریب مسخره‌آلودی بیش نبود. آیا چهار پنج ساعت پیش با محسن روی چمن ناهار نخورده بود. محسن كه آنقدر سر دماغ، چالاك و دلربا بود، ته‌دیگ را با چه لذت و اشتهائی كروچ‌كروچ می‌جوید! بعد همین‌طور كه روی سبزه دراز كشیده بود، برای او جسته گریخته درد دل می‌کرد كه زنش آبستن است و مدتی است كه از او كاغذی نرسیده ولی از ترس مالاریا و تكان راه او را در تهران گذاشته بود، از نقشه آینده خودش، از تفریحات صحبت می‌کرد. اولین بار بود كه او صحبت جدی با شریف می‌کرد. حالا مثل شمعی كه فوت بكنند مرد و خاموش شد! آیا همه این‌ها حقیقت داشت؟ آیا خواب ندیده بود؟ او مُرده بود مثل این‌كه تا این لحظه به معنی مُردن دقیق نشده بود. و تن او بدون دفاع مانند گوش‌ماهی‌های مُرده و خرده‌ریزهای دیگر زیر امواج دریا كه زمزمه می‌کردند، بی‌تكلیف به‌دست هواوهوس موج‌ها سپرده شده بود، می‌لغزیدند و دور می‌شدند؛ فقط یك‌دسته كلاغ سیاه كنار دریا، زیر باران در سكوت پاسبانی می‌کردند!

شریف برای اولین بار با خودش گفت: “باید این اتفاق بیفتد!.. اما چرا… چرا باید؟..” تا دو روز دنیای ظاهری بی‌رنگ و محو به‌نظر شریف جلوه می‌کرد مثل این بود كه همه چیز را از پشت پرده كدر دود می‌بیند. سرش گیج می‌رفت، اشتها نداشت و به‌هیچ وسیله‌ای نمی‌توانست به خودش دلداری بدهد. درصورتی‌كه به این آسانی می‌شد مُرد! او می‌خواست كه بمیرد و بعد از چند ساعت، آب دریا بدن او را مانند چیز بی‌مصرف كنار ساحل بیندازد و دوباره زمزمه افسونگر و غمناك خود را شروع بكند، قوه مرموزی او را بسوی این امواج كه همه بدبختی‌ها را می‌شست و آرزوی موهوم زندگی را با خودش می‌برد می‌کشاند.

صدای موج‌ها بیخ گوشش زمزمه می‌کرد: “بیا… بیا…” آب تیره دریا او را به‌سوی خودش می‌خواند. اما صدای دیگری به‌او می‌گفت: “تو پست هستی… تو جانی هستی. چرا برای نجات دوستت اقدامی نكردی؟”

این پیش‌آمد به‌قدری در خاطر شریف زنده بود كه نه‌تنها جزئیات آن را هنوز به‌یاد می‌آورد، بلكه در گیرودار آن شركت داشت. هر دفعه به ساعت مكب محسن نگاه می‌کرد وقایع گذشته جلوش نقش می‌بست. چون دو روز قبل از این پیش‌آمد، محسن ساعت مكب را به‌او داده بود كه برای مرمت به ساعت‌ساز بدهد. اتفاقاً ساعت در جیب او مانده بود و هنوز هم آنرا مانند چیز مقدسی با خودش داشت. شریف بالاخره از مأموریت استعفا داد و به تهران برگشت. چندین بار جویای زن و بچه محسن شد، ولی اثری از آنها به‌دست نیاورده و به مرور ایام این خاطرات از نظرش محو شده بود. اما ورود ناگهانی مجید تأثیر غریبی در او كرد و زندگی قوی‌تر و درد‌ناك‌تری به این یادبودها بخشید. حالا هم‌زاد زنده رفیقش از گوشت و استخوان جلو او نشسته بود! كی می‌دانست، شاید خود او بود. چون پیری او را كه ندیده بود. در همین سن و با همین قیافه و اندام رفیقش ناگهان از نظر او ناپدید شد. شریف پی برد كه محسن نمُرده بود، بلكه روح او در جسم این جوان حلول كرده بود، شاید این دلیل و برگه زندگی جاودان بود، شاید همان چیزی را كه زندگی جاودانی می‌گفتند مبداء خود را از همین تولید مثل گرفته بود. پس از این قرار محسن نمُرده بود، درصورتی‌كه او تا ابد میمُرد، چون از خودش بچه نگذاشته بود! در عین حال شادی عمیقی به‌او دست داد كه به‌كُلّی نیست و نابود خواهد شد. عقربك ساعت مكب دقایق او را كه به‌سوی نیستی می‌رفت می‌شمرد.

شریف در رختخواب غلت می‌زد، با فكر محسن به‌خواب رفت و هنوز تاریك و روشن بود كه با فكر مجید از خواب پرید. خمیازه كشید، حس كرد كه خسته و كوفته است. دهنش بدمزه بود. بلند شد جلوی آئینه نگاهی به‌صورت خود انداخت. پای چشم‌هایش خیز داشت، چین‌های صورتش عمیق‌تر شده بود، موهایش ژولیده بود و یك رگ از كشاله ران تا پشت كمرش تیر می‌کشید، بعد رفت با احتیاط از لای درز در اطاق مهمان‌خانه به تخت مجید نگاه كرد. یك تكه از روشنائی پنجره روی صورت او افتاده بود. صورتش حالت بچه‌گانه داشت و لپ‌هایش گل انداخته بود و دانه‌های عرق روی پیشانی او می‌درخشید. دستش را با مشت گره كرده از زیر شمد بیرون آورده بود. به‌نظرش مجید یك وجود روحانی و قابل ستایش جلوه كرد. به عادت هر روز، شریف زیر درخت بید كنار استخر، پهلوی بساط ناشتائی نشسته بود و سیگار می‌کشید، كه مجید آمد پای چاشت نشست. بعد از سلام و تعارف، شریف برای اینكه موضوع صحبتی پیدا كند، از او پرسید كه ساعت دارد یا نه. پس از جواب منفی مجید، شریف دست كرد ساعت مكبی كه یك بار به پدرش بخشیده بود، در آورد و گفت: “این امانتی است كه از پدرتان پیش من مانده بود.” مجید ساعت را گرفت. نگاه سرسركی به‌آن انداخت. مثل این‌كه جانور عجیبی را دیده باشد، خوشحالی بچه‌گانه اما گذرنده‌ای در چشم‌هایش درخشید. بعد ساعت را در جیبش گذاشت بی‌آنكه اظهار تشكر بكند.

شریف زیر چشمی او را می‌پائید. در این لحظه او با یادبودهای ایّام جوانیش زندگی می‌کرد. و جزئیات یادبودهای دنیای گمشده‌ای كه مانند خواب با پدر مجید گذرانیده بود جلو چشمش مجسم شده بود. از تمام حركات مجید حتی نان خوردن او انعكاسی از پدرش جستجو می‌کرد. و مجید كه نسخه ثانی پدرش بود كاملاً آرزوی شریف را بر می‌آورد. بعد دست كرد با احتیاط عكسی را از بغلش در آورد به‌دست مجید داد و گفت: “این عكس فوری را با مرحوم پدرتان در گاردان‌پارتی بر داشتم. آنوقت من هنوز حصبه نگرفته بودم كه موهای سرم بریزد!”

مجید نگاهی از روی بی میلی به عكس انداخت، گوئی عكس بیگانه‌ای را دیده است و به‌زمین گذاشت. بعد نگاه گیجی به‌صورت شریف كرد، انگاری تا این موقع ملتفت طاسی سر شریف نشده بود. شریف عكس را برداشت و بلند شد و با مجید به اداره رفتند.

دو هفته زندگی افسون‌آمیز شریف به‌طول انجامید و او با پشتكار خستگی‌ناپذیر مجید را به ریزه‌كاری‌های اداره و رموز محاسبات آشنا كرد. به‌همین علت مجید طرف توجه سایر اعضای اداره شد. در زندگی اداری و داخلی شریف نیز تغییرات كلی حاصل شده بود. پشت میز اداره به كارها بیشتر رسیدگی و دقت می‌کرد. هر هفته كه به سركشی دهات اطراف آباده می‌رفت مجید را به‌عنوان منشی مخصوص همراه خودش می‌برد. در خانه از غلام‌رضا ایرادهای بنی‌اسرائیلی نمی‌گرفت. وسواس تمیزی از سرش افتاده بود و در هر گیلاسی آب می‌خورد. به‌نظر می‌آمد كه شریف با زندگی آشتی كرده. غذا را با اشتها می‌خورد، چشم‌هایش برق افتاده بود. زیرا زندگی گمشده خود را از نو بدست آورده بود، آن‌هم در موقعی‌كه زندگی او را محكوم كرده بود! شب‌ها مجید لاابالیانه و بی‌تكلیف می‌آمد دم بساط فور می‌نشست، با شریف تخته‌نرد می‌زد یا صحبت‌های دری‌وری می‌کرد، و همیشه پیش از این‌كه برود بخوابد شریف پیشانی او را پدرانه می‌بوسید. یك نوع حالت پُر كیف، یك جور عشق عمیق و مجهول در زندگی یكنواخت، ساكت، تنها و سرد شریف پیدا شده بود كه ظاهراً هیچ ربطی با عوالم شهوانی نداشت، یك جور اطمینان، بی‌طرفی، سیری و استغنای طبع در خودش حس می‌کرد و در عین حال احساس پرستش مبهم و فداكاری پدرانه‌ای نسبت به مجید آشكار می‌نمود. او وظیفه خودش می‌دانست كه از مجید سرپرستی كند، مواظب اخلاق و رفتارش باشد. آیا مجید جای بچه خود او نبود! آیا ممكن بود كه شریف بچه خودش را تا این اندازه دوست داشته باشد؟

یكروز گرم تابستانی كه آسمان از ابرهای تیره پوشیده شده بود، در اداره مالیه كار فوق‌العاده‌ای پیش‌آمد كرد. از یك طرف مفتش تحدید تریاك از مركز رسیده بود و از طرف دیگر كمیسیون‌های اداری مانع شد كه شریف ظهر به‌خانه برود. ناهار را در اداره خورد و غلام‌رضا با تردستی مخصوص در اطاق آبدارخانه اداره بساط فور را برپا كرد. شریف به‌عجله مشغول رسیدگی كارهای اداری شد و یكی دو بار مجید را احضار كرد ولی مجید به‌اداره نیامده بود.

هوا گرگ و میش بود كه غلام‌رضا هراسان به اداره آمد و به‌زور وارد اطاق كمیسیون شد. قیافه او به اندازه‌ای گرفته بود كه شریف یكه خورد، از پشت میز بلند شد و به‌عجله پرسید: “مگر چی شده؟”

“آقا… آقای مجیدخان تو استخر خفه شده. من وقتی كه ظهر به‌خانه برگ شتم دیدم در از پشت بسته. چند ساعت انتظار كشیدم، بعد از خانه همسایه وارد شدم، دیدم نعش آقای مجید روی آب آمده…

شریف آب دهانش را فرو داد. خرخره‌اش حركت كرد ودوباره سر جای اولش قرار گرفت. بعد با صدای خفه‌ای گفت: “پس… دكتر را خبر نكردی؟”

“آقا، كار از كار گذشته، نعش سرد شده. روی آب آمده بود، نعش را بردم در ایوان گذاشتم!..”

طعم تلخ مزه‌ای در دهن شریف پیچیده، با گام‌های سنگین از اطاق كمیسیون بیرون رفت. هوا خفه و تاریك بود، باران ریزی می‌بارید. عطر مست كننده زمین و بوی برگ‌های شسته در این اول شب تابستانی در هوا پراكنده شده بود. شریف از چند كوچه گذشت. غلام‌رضا ساكت مثل سایه دنبال او می‌رفت. درِ خانه‌اش چهار‌طاق باز بود، چراغ توری در ایوان می‌سوخت. نعش مجید را در ایوان گذاشته بودند، رویش یك شمد سفید كشیده بود. زلف‌های خیس او از زیر آن پیدا بود و به‌نظر می‌آمد كه قد كشیده است.

شریف پای ایوان زیر باران ایستاد، ناگهان نگاهش به استخر افتاد كه رویش قطره‌های باران جلوی روشنائی چراغ چشمك می‌زدند. نگاه او وحشت‌زده و تهی بود، این استخر كه آن‌قدر دقایق آرامش و كیف خود را در كنارش گذرانیده بود! یك‌مرتبه سرتاسر زندگیش در این شهر، میز اداره، بساط فور، درخت بید، كبك دست‌آموز و تفریحاتش همه محدود و پست و مسخره‌آمیز جلوه كرد. حس كرد كه بعد از این زندگی در این خانه برایش تحمل‌ناپذیر است، به آب سیاه و عمیق استخر كه مثل آب دریا بود خیره شد. به‌نظرش آب استخر یك گوی بلورین آمد. امّا این هیكل انسانی كه در این گوی دست و پا می‌زد كه بود؟ درین گوی او مجید را می‌دید كه بازوهای لاغر سفید خود را كه رگ‌های آبی داشت در آن تكان می‌داد و به‌او می‌گفت: “بیا… بیا !…” چه جانگداز بود! پرده تاریكی جلو چشم شریف پائین آمده بود. به قدم‌های گشاد و بی‌اعتنا بر گشت.

دستها را به پشت زد، زیر باران از در خانه بیرون رفت همان حالتی كه در موقع مرگ محسن حس كرده بود، دوباره در او پیدا شد. با خودش تكرار می‌کرد: “باید این اتفاق افتاده باشد!” جلو چشمش سیاهی می‌رفت، باران تندتر شده بود، اما او ملتفت نبود. منظره‌های دوردست مازندران محو و پاك شده مثل این‌كه از پشت پرده كدر همه چیز را می‌بیند، جلو چشمش نقش بسته بود و صدائی پشت گوشش زمزمه می‌کرد: “تو رذل هستی… تو جانی هستی!”

این جمله را سابق بر این در خواب عمیقی شنیده بود. او با تصمیم گنگی از منزل خارج شده بود كه دیگر به آنجا برنگردد. حس می‌کرد در دنیای موهومی زندگی می‌کند و كمترین ارتباطی با قضایای گذشته و كنونی ندارد. از همه این پیش‌آمدها دور و بر كنار بود! باران دور او تار تنیده بود، او میان این تارهای نازك شده خیس بود و دانه‌های باران مثل جانورهای لزجی بود كه این تارها را می‌گرفتند و پائین می‌آمدند. شریف مانند یك سایه سرگردان در كوچه‌های خلوت و نمناك زیر باران می‌گذشت و دور می‌شد.

آینهِ شكسته

آینهِ شكسته

صادق هدایت

“اودت” مثل گل‌های اول بهار تروتازه بود، با یك جفت چشم خمار برنگ آسمان و زلف‌های بوری كه همیشه یك‌دسته از آن روی گونه‌اش آویزان بود. ساعت‌های دراز با نیم‌رخ ظریف رنگ‌پریده جلو پنجرهِ اطاقش می‌نشست. پا روی پایش می‌انداخت، رمان می‌خواند، جورابش را وصله می‌زد، و یا خامه‌دوزی می‌کرد، مخصوصاً وقتی‌كه والس گریزری را در ویلن می‌زد، قلب من از جا كنده می‌شد.

پنجرهِ اطاق من روبه‌روی پنجره اطاق اودت بود، چقدر دقیقه‌ها، ساعت‌ها و شاید روزهای یكشنبه را من از پشت شیشهِ پنجرهِ اطاقم به او نگاه می‌کردم. بخصوص شب‌ها وقتی‌كه جوراب‌هایش را درمی‌آورد و در رختخوابش می‌رفت! به‌این ترتیب رابطهِ مرموزی میان من و او تولید شد. اگر یك‌روز او را نمی‌دیدم، مثل این بود كه چیزی گم كرده باشم. گاهی روزها از بس‌كه به‌او نگاه می‌کردم، بلند می‌شد و لنگه در پنجره‌اش را می‌بست. دو هفته بود كه هر روز هم‌دیگر را می‌دیدیم، ولی نگاه اودت سرد و بی‌اعتنا بود، بدون اینكه لبخند بزند و یا حركتی از او ناشی شود كه تمایلش را نسبت به‌من‌ آشكار كند. اصلاً صورت او جدی و تودار بود.

اول باری كه با او روبه‌رو شدم، یك‌روز صبح بود كه رفته بودم در قهوه‌خانهِ سر كوچه‌مان صبحانه بخورم. از آنجا كه بیرون آمدم، اودت را دیدم، كیف ویلن دستش بود و به‌طرف مترو می‌رفت. من سلام كردم، او لبخند زد، بعد اجازه خواستم كه آن كیف را همراهش ببرم. او در جواب سرش را تكان داد و گفت “مرسی”، از همین یك كلمه ‌آشنائی ما شروع شد.

از آن‌روز ببعد پنجرهِ اطاقمان را كه باز می‌کردیم، از دور با حركت دست و به علم ‌اشاره با هم حرف می‌زدیم. ولی همیشه منجر می‌شد به‌اینكه برویم پائین در باغ لوکزامبورگ باهم ملاقات كنیم و بعد به سینما یا تئآتر و یا كافه برویم، یا به‌طور دیگر چند ساعت وقت را بگذرانیم. اودت تنها در خانه بود، چون ناپدری و مادرش به‌مسافرت رفته بودند و او به‌مناسبت كارش در پاریس مانده بود.

او خیلی كم حرف بود. ولی اخلاق بچه‌ها را داشت: سمج و لج‌باز بود، گاهی مرا از جا در می‌کرد. دو ماه بود كه باهم رفیق شده بودیم. یك‌روز قرار گذاشتیم كه شب را برویم به تماشای جشن جمعه بازار “نوییی”. در این شب اودت لباس آبی نو-اَش را پوشیده بود و خوشحال‌تر از همیشه به‌نظر می‌آمد. از رستوران كه در آمدیم، تمام راه را در مترو برایم از زندگی خودش صحبت كرد. تا این‌كه جلو لوناپارك از مترو درآمدیم.  گروه انبوهی در آمدوشد بودند. دو طرف خیابان اسباب سرگرمی و تفریح چیده شده بود. بعضی‌ها معركه گرفته بودند، تیراندازی، بخت آزمائی، شیرینی فروشی، سیرك، اتومبیل‌های كوچكی كه با قوّهِ برق به‌دور یك محور می‌گردیدند، بالن‌هائی كه دور خود می‌چرخیدند، نشیمن‌های متحرك و نمایش‌های گوناگون وجود داشت. صدای جیغ دخترها، صحبت، خنده، همهمه صدای موتور و موزیك‌های مختلف درهم پیچیده بود. ما تصمیم گرفتیم سوار واگن زره‌پوش بشویم و آن نشیمن متحركی بود كه بدور خودش می‌گشت و در موقع گردش یك روپوش از پارچه روی آن‌را می‌گرفت و به‌شكل كرم سبزی در می‌آمد. وقتی‌كه خواستیم سوار شویم، اودت دستكش‌ها و كیفش را به‌من داد، تا در موقع تكان و حركت از دستش نیفتد. ما تنگ پهلوی هم نشستیم، واگن براه افتاد و روپوش سبز آهسته بلند شد و پنج دقیقه ما را از چشم تماشاكنندگان پنهان كرد. روپوش واگن كه عقب رفت، هنوز لب‌های ما به‌هم چسبیده بود، من اودت را می‌بوسیدم و او هم دفاعی نمی‌کرد. بعد پیاده شدیم و در راه برایم نقل می‌کرد كه این دفعه سوم است كه به‌جشن جمعه بازار می‌آید. چون مادرش او را قدغن كرده بود. چندین جای دیگر به‌تماشا رفتیم، بالاخره نصف‌شب بود كه خسته و مانده برگشتیم. ولی اودت از این جا دل نمی‌كند، پای هر معركه‌ای می‌ایستاد و من ناچار بودم كه بایستم. دو سه بار بازوی او را به‌زور كشیدم، او هم خواهی‌نخواهی با من راه می‌افتاد تا اینكه پای معركه كسی ایستاد كه تیغ ژیلت می‌فروخت، نطق می‌کرد و خوبی آن‌را عملاً نشان می‌داد و مردم را دعوت به خریدن می‌کرد. این‌دفعه از جا در رفتم، بازوی او را سخت كشیدم و گفتم: “این‌كه دیگر مربوط به زن‌ها نیست!”

ولی او بازویش را كشید و گفت: “خودم می‌دانم. می‌خواهم تماشا كنم.”

من هم بدون این‌كه جوابش را بدهم، به‌طرف مترو رفتم. به‌خانه كه برگشتم، كوچه خلوت و پنجرهِ اطاق اودت خاموش بود. وارد اطاقم شدم، چراغ را روشن كردم، پنجره را باز كردم و چون خوابم نمی‌آمد مدتی كتاب خواندم. یك بعد از نصف‌شب بود، رفتم پنجره را ببندم و بخوابم. دیدم اودت آمده پائین پنجرهِ اطاقش پهلوی چراغ گاز در كوچه ایستاده. من از این حركت او تعجب كردم، پنجره را به تغیر بستم. همین‌كه آمدم لباسم را دربیاورم، ملتفت شدم كه كیف منجق‌دوزی و دستكش‌های اودت در جیبم است و می‌دانستم كه پول و كلید در خانه‌اش در كیفش است، آنها را به‌هم بستم و از پنجره پائین انداختم.

سه هفته گذشت و در تمام این مدت من به‌ او بی‌اعتنائی می‌کردم، پنجرهِ اطاق او كه باز می‌شد من پنجرهِ اطاقم را می‌بستم. در ضمن برایم مسافرت به لندن پیش‌آمد. روز پیش از حركتم به انگلیس سر پیچ كوچه به اودت برخوردم كه كیف ویلن دستش بود و به‌طرف مترو پیش می‌رفت. بعد از سلام و تعارف من خبر مسافرتم را به‌او گفتم و از حركت آن‌شب خودم نسبت به‌او عذرخواهی كردم. اودت با خونسردی كیف منجق‌دوزی خود را باز كرد، آینهِ كوچكی كه از میان شكسته بود به‌دستم داد و گفت: “آنشب كه كیفم را از پنجره پرت كردی این‌طور شد. می‌دانی این بدبختی می‌آورد.”

من در جواب خندیدم و او را خرافات‌پرست خواندم و به‌او وعده دادم كه پیش از حركت دوباره او را ببینم، ولی بدبختانه موفق نشدم.

تقریبا” یك ماه بود كه در لندن بودم، این كاغذ از اودت به من رسید:

“پاریس 21 ستامبر 1930”

“جمشید جانم،

“نمی‌دانی چقدر تنها هستم، این تنهائی مرا اذیت می‌كند، می‌خواهم امشب با تو چند كلمه صحبت بكنم. چون وقتی كه به‌تو كاغذ می‌نویسم، مثل این‌ست كه با تو حرف می‌زنم. اگر در این كاغذ “تو” می‌نویسم مرا ببخش. اگر می‌دانستی درد روحی من تا چه اندازه زیاد است! “روزها چقدر دراز است. عقربك ساعت آن‌قدر آهسته و كند حركت می‌کند كه نمی‌دانم چه بكنم. آیا زمان به‌نظر تو هم این قدر طولانی است؟ شاید در آنجا با دختری‌ آشنائی پیدا كرده باشی، اگر چه من مطمئنم كه همیشه سرت توی كتاب است، همان‌طوری‌كه در پاریس بودی، در آن اطاق محقّر كه هر دقیقه جلو چشم من است.

حالا یك محصل چینی آن را كرایه كرده، ولی من پشت شیشه‌هایم را پارچهِ كُلُفت كشیده‌ام تا بیرون را نبینم، چون كسی را كه دوست داشتم آنجا نیست، همان‌طوری‌كه برگردان تصنیف می‌گوید: “پرنده‌ای كه به دیار دیگر رفت برنمی‌گردد.”

“دیروز با هلن در باغ لوکزامبورگ قدم می‌زدیم، نزدیك آن نیمكت سنگی كه رسیدیم یاد آن روز افتادم كه روی همان نیمكت نشسته بودیم و تو از مملكت خودت صحبت می‌کردی، و آن همه وعده می‌دادی و من هم آن وعده‌ها را باور كردم و امروز اسباب دست و مسخره دوستانم شده‌ام و حرفم سر زبانها افتاده! من همیشه بیاد تو والس گریزری را می‌زنم، عكسی كه در بیشهِ ونسن برداشتیم روی میزم است، وقتی عكست را نگاه می‌کنم، همان به‌من دلگرمی می‌دهد: با خود می‌گویم: “نه، این عكس مرا گول نمی‌زند!” ولی افسوس! نمی‌دانم تو هم معتقدی یا نه. امّا از آن شبی كه آینه‌ام شكست، همان آینه‌ای كه تو خودت به‌من داده بودی، قلبم گواهی پیش‌آمد ناگواری را می‌داد. روز آخری كه یك‌دیگر را دیدیم و گفتی كه به‌انگلیس می‌روی، قلبم به‌من گفت كه تو خیلی دور می‌روی و هرگز یك‌دیگر را نخواهیم دید، و از آنچه كه می‌ترسیدم به‌سرم آمد.

مادام بورل به‌من گفت: چرا آن‌قدر غمناكی؟ و می‌خواست مرا به بریتانی ببرد ولی من با او نرفتم، چون می‌دانستم كه بیشتر كسل خواهم شد. باری، بگذریم، گذشته‌ها، گذشته. اگر به‌تو كاغذ تند نوشتم، از خُلق‌تنگی بوده. مرا ببخش و اگر اسباب زحمت تورا فراهم آوردم، امیداورم كه فراموشم خواهی كرد. كاغذهایم را پاره و نابود خواهی كرد، همچین نیست، ژیمی؟

“اگر می‌دانستی در این ساعت چقدر درد و اندوهم زیاد است، از همه چیز بیزار شده‌ام، از كار روزانهِ خودم سرخورده‌ام، در‌صورتی‌كه پیش از این این‌طور نبود. می‌دانی من دیگر نمی‌توانم بیش از این بی‌تكلیف باشم، اگر چه اسباب نگرانی خیلی‌ها می‌شود. اما غصهِ همه آن‌ها به‌پای مال من نمی‌رسد. همان‌طوری‌كه تصمیم گرفته‌ام، روز یكشنبه از پاریس خارج خواهم شد. ترن ساعت شش‌و‌سی‌و‌پنج‌دقیقه را می‌گیرم و به كاله می‌روم، آخرین شهری كه تو از آنجا گذشتی، آن‌وقت آب آبی رنگ دریا را می‌بینم، این آب همهِ بدبختی‌ها را می‌شوید. و هر لحظه رنگش عوض می‌شود، و با زمزمه‌های غمناك و افسون‌گر خودش روی ساحل شنی می‌خورد، كف می‌کند، آن كف‌ها را شن‌ها مزمزه می‌کنند و فرو می‌دهند، و بعد همین موج‌های دریا آخرین افكار مرا با خودش خواهد برد.

چون به‌كسی كه مرگ لبخند بزند با این لبخند او را بسوی خودش می‌كشاند. لابد می‌گوئی كه او چنین كاری را نمی‌کند ولی خواهی دید كه من دروغ نمی‌گویم.

بوسه‌های مرا از دور بپذیر. اودت لاسور.”

دو كاغذ در جواب اودت نوشتم، ولی یكی از آن‌ها بدون جواب ماند و دومی به آدرس خودم برگشت كه رویش مُهر زده بودند: “برگشت به‌فرستنده.”

سال بعد كه به پاریس برگشتم با شتاب هر چه تمام‌تر به كوچهِ سن‌ژاك رفتم، همان‌جا كه منزل قدیمیم بود. از اطاق من یك محصل چینی والس گریزری را سوت می‌زد. ولی پنجره اطاق اودت بسته بود و به در خانه‌اش ورقه‌ای آویزان كرده بودند كه روی آن نوشته بود: “خانه اجاره‌ای”

صورتك‌ها

صورتك‌ها

صادق هدایت

منوچهر دستِ راست را زیرِ چانه‌اش زده روی نیمكت والمیده بود، سیمای او افسرده، چشم‌های او خسته و نگاه او پی‌در‌پی به لنگر ساعت و لباسی كه در روی صندلی افتاده بود قرار می‌گرفت و از خودش می‌پرسید: «آیا خجسته امشب به بال خواهد رفت؟ من كه هرگز نمی‌توانم.»

هوا تیره و خفه بود، باران ریز سمجی می‌بارید و روی آب لبخندهای افسرده می‌انداخت كه زنجیروار درهم می‌پیچیدند و بعد كم‌كم محو می‌شدند. شاخه درخت‌ها خاموش و بی‌حركت زیر باران مانده بود. تنها صدای یكنواخت چكه‌های باران در تهِ ناودان حلبی شنیده می‌شد. از آن هواهای سنگین و دلچسب بود كه روی قلب را فشار می‌دهد و آدم آرزو می‌کند كه دور از آبادی در كُنجِ دنجی باشد و كمی آهسته پیانو بزند. این منظره به طرز غریبی با افكار منوچهر اُخت و جور می‌آمد. همه فكر منوچهر بدون اراده دور یك سالك كوچك پرواز می‌كرد. سالك كوچكی كه آنقدر به‌جا گوشه لب خجسته واقع شده بود و بر خوشگلی او افزوده بود. چشم‌های میشی گیرنده، دندان‌های سفیدی كه هر وقت می‌خندید با رشادت آنها را بیرون می‌انداخت، سر كوچك، فكر كوچك و آن نگاه بی‌گناه مثل نگاه برّه‌ای كه به‌سلاخ‌خانه می‌برند، برای منوچهر او یك بُت یا یك عروسك چینی لطیف بود كه می‌ترسید به آن دست بزند و كنفت شود. از روزیكه با خجسته ‌آشنا شده بود، او را به‌طرز وحشیانه‌ای دوست داشت. هر حركت او برای منوچهر پر از معنی، پر از دل‌ربایی بود و فكر متاركه با او به نظرش غیرممكن می‌آمد.

ولی دیروز عصر بود كه فرنگیس خواهر بزرگش با چشم‌های ‌اشك‌آلود وارد اطاق شد و بعد از یك‌مشت گِله به او گفت: «اگر تو خجسته را بگیری آبرویِ چندین و چندساله ما به‌باد می‌رود.  دیگر نمی‌توانیم با مردم مراوده داشته باشیم. جلو همه خوار و سرشكست خواهیم شد كه بگویند برادرت خجسته مترس ابوالفتح را گرفته!» و عكسی درآورد به او داد كه همه نقشه‌های منوچهر را ضایع و خراب كرد.  عكس خجسته بود با چشم‌های خمار مست كه در بغلِ ابوالفتح افتاده بود. از دیدن این عكس دود از سر منوچهر بلند شد، آیا برای خاطر او با خانواده‌اش بهم نزده؟ حالا این سرشكستگی را چه بكند؟ نه می‌توانست از خجسته چشم بپوشد و نه اینكه دوباره او را ببیند. در هرصورت تمام امیدها و افكاری كه شالوده آینده خود را روی آن بنا كرده بود، این عكس نیست‌ونابود كرد.

‌آشنایی آن‌ها در سینما شروع شد. هر دفعه كه چراغ‌ها روشن می‌شد، به هم نگاه می‌کردند. تا این‌كه در موقع خروج از سینما با هم حرف زدند و چیزی‌كه از ساعت اول منوچهر را شیفته خجسته كرد سادگی او بود. در همان‌جا اقرار كرد كه شب‌های دوشنبه به سینما می‌آید و سه شب دوشنبه دیگر این ملاقات تكرار شد تا شب سوم منوچهر او را با اتومبیل خود در خیابان لختی به خانه‌اش رسانید.  به‌اندازه‌ای منوچهر فریفتهِ خجسته شده بود كه همه معایب و محاسن او، همه حركاتش، سلیقه وحتی غلط‌های املایی كه در كاغذ‌هایش می‌کرد برای منوچهر بهتر از آن ممكن نبود. این یك ماهی كه با هم‌ ‌آشنا بودند، بهترین دورهِ زندگی او به‌شمار می‌رفت.

اولین بار كه خجسته به خانه او در همین اطاق آمد، گرامافُن را كوك كرد. صفحه (سرناتا) را گذاشت و مدت‌ها در دامن او گریه كرد. چقدر در اطاق تنها یا در اطاق كوچك كافه «وكا» با یكدیگر نقشه آینده خودشان را می‌ریختند. منوچهر همیشه پیشنهادش این بود كه با او برود به املاكش در مازندران، كنار رودخانه یك كوشك كوچك تمیز بسازد و با هم زندگی كنند. این پیشنهاد موافق سلیقه و پسند خجسته نبود، كه مایل بود در تهران باشد، به مُد جدید لباس بپوشد و تابستان‌ها با اتومبیل در زرگنده به گردش برود و در مجالسِ رقص حاضر شود. با وجود مخالفت خانواده‌اش، منوچهر تصمیم گرفته بود كه خجسته را به‌زنی بگیرد و برای اتمام حجت با پدرش داخل مذاكره شد. ولی پدر او از آن شاهزاده كهنه‌ها بود، با افكار پوسیده كه موضوع صحبتش همیشه از معجزه انبیاء و حكایت‌های معجزه‌آسا كه از مسافرت‌های خودش نقل می‌کرد بود، و دور اطاق در قفسه‌ها شیرینی چیده بود، پیوسته چشم‌هایش می‌دوید و آرواره‌هایش می‌جنبید و شكر خدا را می‌کرد كه این‌همه نعمت آفریده و معده قوی به‌او داده. از این تصمیم منوچهر بی‌اندازه خشمناك شد و پس از مشاجره سختی، منوچهر خانهِ پدری را ترك كرد، چون تصمیم او قطعی بود.

در این یك‌ماه اخیر چیزی‌كه طرف توجه و موضوع صحبت خجسته و منوچهر بود، بال كلوب ایران بود. منوچهر برای خودش لباس كشتی‌بانی تهیه كرده بود، امّا خجسته لباس خودش را به او نمی‌گفت، چون می‌خواست در همان شب بال او را غافلگیر كند. ولی این عكس مشئوم این عكسی كه دیروز خواهرش فرنگیس برای او آورد نه‌تنها منوچهر را از رفتن به بال منصرف كرد، بلكه همهِ امیدها و آرزویش را خراب كرد و فوراً به خجسته كاغذ نوشت كه دیگر حاضر نیست او را ببیند. امّا این كافی نبود، اول تصمیم گرفت برود پیش ابوالفتح، بعد خجسته و بعد هم خودش را بكشد. بعد از كمی فكر این‌كار به‌نظرش بچه‌گانه آمد و نقشه دیگری برای خودش كشید. چون او می‌دانست كه بدون خجسته زندگی برایش غیر ممكن است و برای اینكه انتقام بكشد، تصمیم گرفت به هر وسیله‌ای كه شده دوباره با خجسته ‌آشتی كند و این زندگی را كه یك شب توی رختخوابِ پدر و مادرش به او داده بودند، با یك شب تاخت بزند، خجسته باشد، زهر بخورند و در آغوش هم بمیرند. این فكر به‌نظرش خیلی قشنگ و شاعرانه بود.

مثل اینكه حوصله‌اش تنگ شد، منوچهر سیگاری آتش زد و بلند شد، بدونِ اراده دور اطاق شروع كرد به راه رفتن. ناگهان جلو صندلی كه لباس ملاحی او روی آن افتاده بود ایستاد، صورتكی كه برای امشب خریده بود برداشت، نگاه كرد، شبیه صورت خندان و چاقی بود با دهن گشاد. با خودش فكر كرد: امشب ساعت نه‌و‌نیم همه در آن تالار بزرگ هستند. آیا خجسته هم خواهد رفت؟ از این فكر قلبش تند زد، چون هیچ استبعاد نداشت كه با خجسته یك‌نفر دیگر، شاید با ابوالفتح برود و برقصد. بعد از آن‌همه شب‌های بی‌خوابی، شب‌هایی‌كه تا نزدیك صبح پشت پنجره خانه او قدم می‌زد، روزهایی‌كه پای صفحه گرامافُن گریه می‌کرد، ساعت‌های دراز، غم‌انگیز ولی دل‌رُبا، آیا این خجسته‌ای بود كه برایش می‌مُرد، همان خجسته كه لب به شراب نمی‌زد، حالا مست و لایعقل در بغل این مردكه افتاده بود؟ آیا برای پول و اتومبیل او بود كه اظهار علاقه می‌کرد. بخصوص اتومبیل، چون یكی‌دو‌بار كه مذاكره فروش آنرا كرد، خجسته جداً متغیر شد. در این‌وقت صدایِ زنگِ تلفن بلند شد، مدتی زنگ زد، منوچهر گوشی را برداشت.

«الو.. كجاست؟»

«آنجا كجاست؟»

«منوچهر شه اندوه…»

«خودشان هستند؟»

«بله. بفرمائید!»

«از ساعت ده الی یازده كسی می‌خواهد راجع به‌كار فوق‌العاده مهمی ‌با شما گفتگو كند و..»

منوچهر از بی‌حوصلگی گوشی را دوباره آویزان كرد و نگذاشت كه حرفش را تمام كند. صدای این مرد را نمی‌شناخت، آیا او را مسخره كرده بودند؟ آیا موضوع رمز با كسی دارد؟ منوچهر از آن كسانی بود كه در بیداری خواب هستند، راه می‌روند، و هزار كار می‌کنند ولی فكرشان جای دیگر است. از دیروز این حس در او بیشتر شده بود. از خودش می‌پرسید: این شخص كه بوده؟ كس دیگری نمی‌توانست باشد مگر خجسته كه می‌خواهد بیاید هزار جور قسم دروغ بخورد و ثابت كند كه این عكس را دشمنانش درست كرده‌اند. ولی آیا جای تردید باقی بود؟ آیا یك مرتبه گول خوردن كافی نبود؟ از ساعت ده تا یازده حتماً اوست، چون علاقهِ مرا نسبت به خودش می‌داند و این را هم می‌داند كه بعد از این پیش‌آمد امشب به بال نخواهم رفت، او هم لابد نمی‌رود، می‌خواهد بیاید اینجا ولی آیا من می‌توانم در را به‌رویش ببندم یا بیرونش كنم؟ برای منوچهر شكی باقی نبود كه خجسته امشب خواهد آمد و برای این‌كه بی‌علاقه‌گی و بی‌اعتنایی خودش را نسبت به او نشان بدهد، تصمیم گرفت كه برود به بال. اگر چه نیم‌ساعت هم باشد تا به گوش خجسته برسد و بداند كه برای این پیش‌آمد از تفریح بال خودش را محروم نكرده.

منوچهر چراغ را روشن كرد و مشغول تیز كردن تیغ ژیلت شد. ساعت ده بود كه اتومبیل فیات منوچهر در باغ كلوب ایران جلو عمارت ایستاد، و او با لباس كشتی‌بانی سفید از آن پیاده شد. تالار شلوغ و صدای موزیك تانگو بلند بود، همه مهمانان با لباس‌های جور‌به‌جور، لباس‌های گوناگون، بوی عطر سفیدآب و دود سیگار در هوا پراكنده بود. منوچهر تا آخر رقص دور زد. دو سه نفر از دوستانش را با لباس‌های مختلف شناخت، ولی‌ آشنایی نداد. از شنیدن این تانگوی اسپانیولی عوض این‌كه در او میل رقص را تهییج بكند، افكار غم‌انگیزی برایش تولید كرد. یاد روزهایی افتاد كه با ماگ بود و بعضی تكه‌های زندگی فرنگ او را بیادش آورد، این آهنگ همه آن‌ها را بیش از حقیقت در نظر او جلوه داد.  از اطاق بیرون رفت وارد اطاق بوفه شد، جلو نوشگاه (بار) دو گیلاس ویسكی سدا پشت هم نوشید. حالش بهتر شد، دوباره به تالار رقص برگشت.

در این بین زنی به‌لباس مفیستو (اهریمن) با شنل سیاه و صورتك به شكل چینی آمد و كنار او ایستاد. ولی منوچهر به‌قدری حواسش پرت بود كه متوجه او نشد. جمعیت زیادی در آمدوشد بود. ساز پشت هم می‌زد، مفیستو جلو منوچهر آمد و گفت: «نمی‌رقصی؟»

منوچهر صدای خجسته را شناخت ولی خودش را به نشنیدن زد، خواست رد شود، خجسته بازوی او را گرفت و با هم بطرف اطاقی كه پهلوی تالار بود رفتند. در آنجا خلوت بود، یك زن و یك پیرمرد كنج اطاق نشسته بودند و یك مرد چاق هم كه لباس راجه هندی پوشیده بود خودش را باد می‌زد. منوچهر بدون اراده روی صندلی راحتی نشست. خجسته هم روی دسته پهن آن قرار گرفت بعد به پشت منوچهر زد و گفت:

«به‌هه‌اوه! از دماغ شیر افتاده! هیچ می‌دانی بی‌تربیتی كردی؟ یك خانم تورا دعوت كرد و با او نرقصیدی؟»

«. .. »

« امروز عصر به تو تلفن كردم كه ساعت ده خانه بمانی، كسی به‌دیدنت می‌آید. چرا نماندی؟ می‌دانستم كه از لج‌بازی با من هم شده تو به بال می‌آیی.»

از این حرف مثل این بود كه سقف اطاق روی سر منوچهر فرود آمد و پی بُرد كه تا چه اندازه این كله كوچك خجسته به سستی‌ها و روحیه او پی برده در صورتی‌كه هنوز خجسته را نمی‌شناخت و چشم‌بسته تسلیم او شده بود. در این ساعت همه عشق و علاقه او نسبت به خجسته تبدیل به كینه شده بود. خجسته باز پرسید: لباس من چطور است؟

منوچهر بعد از كمی ‌تامل: «چه لباس برازنده‌ای پوشیدی، خوب روحیه‌ات را مجسم می‌کند!»

«منوچ! تو راستی گمان كردی كه آن عكس درست است؟»

«پس نه غلط است… مال از ما بهتران است!»

«به تو گفته بودم كه پارسال پسرخاله‌ام شیرینی مرا خورده بود.»

«اما لباست؟»

«چطور؟»

«همان لباس تافته‌ای كه دو ماه پیش از لاله‌زار خریدی كه رویش خال سیاه دارد، توی عكس همان به تنت است.»

«آخر یك چیزهایی هست، اگر تو می‌دانستی! من هیچ‌وقت جرات نمی‌کردم كه برایت بگویم ولی تصمیم گرفته بودم كه پیش از عروسی‌مان به تو بگویم. آیا می‌شود دو نفر با هم راست حرف بزنند؟»

«پس حالا اقرار می‌کنی كه در تمام این مدت به من دروغ می‌گفتی؟»

«نه می‌خواهم بگویم من همیشه فكر كرده‌ام. آیا ممكن است كه دو نفر ولو دو دقیقه هم باشد صاف و پوست‌كنده همه احساسات و افكار خودشان را به‌هم بگویند؟»

«گمان می‌کنم از پشت صورتك بهتر بشود راست گفت.»

«من از خود می‌پرسیدم آیا حقیقتاً تو مرا دوست داشتی یا نه؟»

«دوست داشتم ولی…»

«درست است، اما در تمام این مدت، آیا به من دروغ نمی‌گفتی، آیا مرا از ته دل دوست داشتی؟»

«تو برای من مظهر كسِ دیگری بودی، می‌دانی هیچ حقیقتی خارج از وجود خودمان نیست. در عشق این مطلب بهتر معلوم می‌شود، چون هر كسی با قوّهِ تصور خودش كسِ دیگر را دوست دارد و این از قوّهِ تصور خودش است كه كیف می‌برد، نه از زنی كه جلو اوست و گمان می‌كند كه او را دوست دارد.  آن زن تصورِ نهانی خودمان است، یك موهوم است كه با حقیقت خیلی فرق دارد.»

«من درست نفهمیدم.»

«می‌خواهم بگویم كه تو برای منِ موهوم یك موهومِ دیگر هستی، یعنی تو به‌كسی شباهت داری كه او موهومِ اولِ من بود. برایت گفته بودم كه پیش از تو من ماگ را دوست داشتم.»

«همان دختری كه توی دانسینگ با او آشنا شدی؟»

«خودِ اوست.»

«او را از من بیشتر دوست داشتی؟»

«ترا دوست داشتم چون شبیه او بودی. ترا می‌بوسیدم و در آغوش می‌كشیدم به‌خیال او. پیشِ خودم تصور می‌كردم كه اوست و حالا هم با تو به‌هم زدم چون تو كه نمایندهِ موهومِ من بودی یادگار آن موهوم را چركین كردی.»

«مردها چه حسود و خودپسند هستند!»

«زن‌ها هم دروغ‌گو و مزوّرند.»

«مگر من مالِ تو نبودم، مگر خودم را تسلیم تو نكردم؟ چرا به‌قول خودت به موهوم اهمیت می‌گذاری؟ دنیا دمدمی است، دو روز دیگر ماها خاك می‌شویم. چرا سَرِ حرف‌های پوچ وقت‌مان را تلف كنیم؟ چیزی‌كه می‌ماند همان خوشی‌است، وقت را باید غنیمت شمرد. باقی‌ش پوچ است و بعد افسوس دارد.»

«افسوس… افسوس… كه این حرف را از ته دل نمی‌زنی، شماها آن‌قدر هم استقلال روح ندارید، حرف‌های دیگران را مثل صفحه‌ گرامافُن تكرار می‌كنید.»

در این‌وقت دو نفر مرد كه یكی لباس مستوفی‌های قدیم را پوشیده بود و دیگری لباس كُردی دربرداشت نزدیك آنها شدند، همین‌كه گذشتند خجسته گفت:

«با همهِ این حرف‌ها می‌دانی وقت‌مان تنگ است. از امشب زندگی من به‌كُلّی عوض شده، با خانواده‌ام به‌هم زده‌ام و دیگر هیچ چیز برایم اهمیت ندارد. می‌خواهی باور كن، می‌خواهی هم باور نكن، ولی برای آخرین بار اختیارم را می‌دهم بدستت. هر چه بگوئی خواهم كرد.»

«یك‌مرتبه دوستی‌ت را به‌من ثابت كردی كافی است. من توی این شهر انگشت‌نمای مَردُم شدم. از فردا باید با همین صورتك توی كوچه‌ها بگردم تا مرا نشناسند.»

«گفتم كه حاضرم، همین الان، می‌خواهی برویم آنجا در مِلكت، دور از شهر برای خودمان زندگی بكنیم. اصلاً به‌شهر هم بر نمی‌گردیم!»

با حرارت مخصوصی این جمله را گفت، چون در این موقع پردهِ نقاشی كه در خانهِ پدربزرگش دیده بود جلوی چشم او مجسم شد كه جنگلی را نشان می‌داد با درختان انبوه، با یك تكه آسمان آبی كه از لای شاخه‌ها پیدا بود. این پرده به‌نظر او خیلی شاعرانه بود، در خیال خودش مجسم كرد كه دست بچه‌ای كه شكل دهاتی‌هاست و گونه‌های سرخ دارد گرفته آنجا گردش می‌كند. و آن بچه‌ای است كه بعد پیدا خواهد كرد. در صورتی‌كه این پیشنهاد فكر انتقام منوچهر را آسان كرد، سرش را بلند كرد و گفت: «همین الان می‌رویم.»

از جای‌شان بلند شدند. منوچهر جلوی نوشگاه یك گیلاس ویسكی دیگر سر كشید. از پله‌ها كه پائین می‌رفتند خجسته گفت:

«اگر همین‌طور با صورتك برویم بامزّه است، من‌كه صورتكم را بر نمی‌دارم.»

هر دوی آنها جلو اتومبیل جا گرفتند. اتومبیل بوق زد و راه افتاد. از كوچه‌های خلوت نمناك كه گذشت تندتر كرد و بدون تأمل از دروازه شمیران بیرون رفت. پشت آن چند بار سوت كشیدند، ولی اتومبیل در جاده مازندران جست می‌زد اثر ویسكی، هوای بارانی و این پیش‌آمدها، خون را به‌سرعت در بدن منوچهر دوران می‌داد. مثل این بود كه نیروی حیاتی او دو برابر شده بود و قوه مخصوصی در خودش حس می‌كرد. هوا تاریك و فقط یك نوار سفید جلو اتوموبیل روشن بود.

خجسته خودش را به منوچهر چسبانیده بود، می‌خندید و می‌گفت: «كاشكی دفعه آخر یك تانگو با هم رقصیده بودیم!»

ولی منوچهر گوش بحرف او نمی‌داد، شانه‌هایش را بالا انداخت و به‌سرعت هرچه تمام‌تر اتوموبیل را می‌راند. خجسته خواست دوباره چیزی بگوید، اما باد در دهن او پُر شد. دره‌ها و تپه‌ها به‌طرز غریبی بزرگ می‌شدند و از جهت مخالف سیر اتوموبیل رد می‌شدند. ناگاه چرخ‌ها لغزیدند، اتوموبیل دور خودش گردید و صدای غُرّشِ آهن، فولاد و شكستن شیشه در فضا پیچید و اتوموبیل در پرت‌گاه كنار جاده افتاد. بعد یك‌مرتبه صدا خاموش شد، تنها شعله‌های آبی رنگ از روی شكسته آن بلند می‌شد.

صبح یك‌مشت گوشت سوخته و لش اتومبیل كنار جاده افتاده بود. كمی ‌دورتر دو صورتك پهلوی هم بود، یكی چاق و سرخ، و دیگری زرد و لاغر بشكل چینی‌ها كه به‌هم دهن‌كجی كرده بودند.

انتشار نسخه الكترونیك: سایت سخن