نوشته‌ها

مرگ خوش

مرگ خوش

A Happy Death

(معرفی کتاب – متن ناقص)

آلبر کامو

ترجمه احسان لامع

ارادهِ معطوف به خوشبختی

مرگ خوش”، تنها اثر آلبر کامو است که بعد از مرگش منتشر شد. این کتاب، پیش‌زمینه‌ای برای نوشتن “بیگانه” بوده است. کامو این اثر را در جوانی نوشت و بیشترین خاطرات خود را از سفرش به منطقهٔ “بلکو”، اروپای مرکزی، بویژه ایتالیا به تصویر کشید.

بی‌شک کامو در این رُمان تحتِ تأثیر نیچه بوده است. “در سن بیست‌و‌پنج سالگی، کامو رُمان مرگ خوش را می‌نویسد و چهرهٔ “دیونیزیوس” و مقولهٔ “ارادهٔ معطوف به خوشبختی” را نشان می‌دهد که عصیان قهرمان داستان خود را با اندیشهٔ خلاف زمانهٔ نیچه، تغذیه می‌کند.  کامو به دنبال خوشبختی است و خوشبختی در گرو داشتن پول و ثروت، و این که انسان فقیر نباشد. امّا نیچه انسان فقیر را ناتوان و توان‌گر را بخشاینده می‌داند. نیچه می‌نویسد: آن کس که از زندگی فقیر است، آن کس که ناتوان است، زندگی را نیز بیچاره و گدا می‌کند. توان‌گر از زندگی، زندگی را توان‌گر می‌کند. آن یکی انگل زندگی‌است و این یکی بخشاینده و فزایندهٔ زندگی. کامو جایی در مرگ خوش می‌نویسد: هر آدمی احساس اراده و خوشبختی کند، مستحقِ ثروتمند شدن است.

اما این اثر بی‌شباهت به رمان “جنایت و مکافات” داستایوسکی نیست. “مورسو” شخصیت اصلی “مرگ خوش”، مرد افلیجی را به خاطر تصاحب اموالش به قتل می‌رساند تا به خوشبختی دست یابد. “راسکلنیکوف” شخصیت اصلی “جنایت و مکافات” هم پیرزنی را به خاطر تصاحب اموالش به قتل می‌رساند تا به خوشبختی دست یابد.

کامو در این اثر برخلاف “بیگانه” که نثری ساده و روان دارد، به دنبال سبک نوشتاری خاص بوده است. او در مرگ خوش به نوعی به هنرنمایی پرداخته و از همهٔ توانش در به کارگیری واژگان و جملات، حتی تصویرپردازی، گفتارهای درونی و فلسفی استفاده کرده است.

در این اثر شاهد شباهت‌ها و تفاوت‌های آشکاری نسبت به دیگر آثار کامو هستیم. شباهت بسیار واضح آن با دیگر آثار کامو از جمله طاعون، بیگانه، سوءتفاهم و کالیگولا در این است که مرگ خوش حول محور مرگ می‌چرخد: در طاعون انسان‌ها بر اثر بیماری می‌میرند، در بیگانه فرد عربی کشته می‌شود، در سوءتفاهم برادری به قتل می‌رسد و در کالیگولا مردم بی‌جهت قربانی می‌شوند.

اما تفاوت بارز این اثر با دیگر آثار مذکور در این است که آنها به پوچی می‌رسند، اما مورسو، شخصیت اصلی داستان، در مرگ خوش بعد از قتل “زاگرو”، به دنبال خوشبختی می‌رود، به زندگی‌اش معنا می‌بخشد و به ظاهر خوشبخت می‌میرد.مرگ طبیعی

ساعت ده صبح بود و “پاتریس مورسو” با گام‌های استوار به سوی ویلای “زاگرو” می‌رفت. تا آن زمان خدمت‌کار به بازار رفته و ویلا خالی ‌بود. صبح زیبای بهاری بود؛ خنک و آفتابی. خورشید می‌تابید، امّا گرمایی از پرتو درخشانش احساس نمی‌شد. جاده‌ای تُهی و سربالا، به ویلا منتهی می‌شد. درختان کاجِ کنار تپه، نورباران شده بودند. پاتریس مورسو چمدانی در دست داشت، و در آن صبح، تنها صدایی که شنیده می‌شد، طنین گام‌هایش و غژغژ دائم دستهٔ چمدانش بود.

در کنار جاده و نزدیکی ویلا، میدان‌گاه کوچکی بود که با بستر گل‌ها و چند نیمکت تزیین شده بود. جلوهٔ شمعدانی‌های سرخ تازه‌شکفته در میان شب‌یارهای خاکستری، آسمان آبی و دیوارهای سفید، چنان تازه و بی‌آلایش بود که مورسو برای لحظه‌ای قبل از عبور از کنار میدان‌گاه، ایستاد. آن‌گاه جاده‌ای که به ویلای زاگرو می‌رفت، دوباره سرازیری شد. لحظه‌ای در آستانهٔ در مکث کرد و دستکش‌هایش را پوشید. دری را که مرد افلیج هرگز قفل نمی‌کرد، باز کرد و به دقت پشت سرش بست. راهرو را به طرف دَرِ سوم از چپ طی کرد، در زد و داخل شد. البته زاگرو آن جا بود. پتویی روی کندهٔ پاهایش کشیده و روی صندلی، کنار آتش نشسته بود. درست جایی که سه روز پیش مورسو ایستاده بود، او کتابی را که روی پایش باز بود، می‌خواند. وقتی به مورسو که جلوی در بسته ایستاده بود، خیره بود، هیچ نشانی از تعجب در چشمان گردش پیدا نبود. پرده‌ها کشیده بودند و نور آفتاب بر کف اتاق و روی اثاثیه افتاده و اشیای خانه را روشن‌تر کرده بود. در آن سوی پنجره، صبح برفراز زمین خنک و زرین شادی می‌کرد. شادی بی‌روح، غریو زودگذر و گوش‌خراش پرندگان و سیل شدید نور، جلوه‌ای از حقیقت و معصومیت به روز بخشیده بود. مورسو بی‌حرکت ایستاد؛ گرمای خفه‌کنندهٔ اتاق، گوش‌ها و گلویش را پُر می‌کرد. آتش شومینه به رغم تغییر هوا زبانه می‌کشید. مورسو احساس می‌کرد خون تا شقیقه‌اش می‌رود و در نوک گوش‌هایش طنین می‌اندازد. زاگرو حرکات او را دنبال می‌کرد، بی‌آن‌که بتواند چیزی بگوید. پاتریس به طرف گنجه‌ای که در جهت شومینه قرار داشت، رفت و بی‌آن‌که مرد افلیج را نگاه کند، چمدانش را روی میز گذاشت. احساس می‌کرد زانوهایش هیچ قدرتی ندارند. سپس سیگاری درآورد و چون دستکش به دست داشت، آن را به زحمت روشن کرد. صدای خفیفی باعث شد سیگار به لب به پشت سر نگاهی بیندازد. زاگرو همچنان به او زل زده، امّا تازه کتاب را بسته بود. مورسو که آتش زانوهایش را اذیت می‌کرد، عنوان کتاب را که سروته بود خواند: “ندیمهٔ دربار اثر بالتازار گراسیان”. سپس روی گنجه خم شد و درش را باز کرد. تپانچه‌اش هنوز هم در آن جا بود و انحنای سیاه براق و گربه‌مانندش روی پاکت نامهٔ سفید قرار داشت. مورسو پاکت را با دست چپ و تپانچه را با دست راست برداشت. سپس کمی مکث کرد و تپانچه را زیر بغل چپش فرو برد و پاکت را باز کرد. کاغذ بزرگی در آن بود، و دست‌خط کج زاگرو، بالای آن به چشم می‌خورد:

می‌خواهم از دست نیمه‌جان خود خلاص شوم. این مشکلی پیش نمی‌آورد. به حد کافی پول برای تسویه‌حساب با کسانی که تابه‌حال مراقب من بوده‌اند، هست. لطفاً بقیهٔ پول را در راه بهبود شرایط انسان‌های محکومی صرف کنید که در سلول‌های زندان به انتظار اعدام به‌سر می‌برند. هرچند می‌دانم این توقع زیادی است.

مورسو بی‌آن‌که احساساتی شود، کاغذ را تا کرد و در پاکت گذاشت. در همان لحظه دود سیگار به چشمش رفت و ذره‌ای خاکستر روی پاکت افتاد. پاکت نامه را تکاند و آن را روی میز، در جایی که اطمینان داشت جلب توجه خواهد کرد، گذاشت. سپس به طرف زاگرو، که حالا به پاکت نامه خیره بود و انگشت‌های کوتاهش کتاب را در خود نگه داشته بودند، برگشت. مورسو خم شد و کلید گاوصندوق داخل گنجه را چرخاند و اسکناس‌های بسته‌بندی شده در کاغذ روزنامه‌ها را که فقط ته‌شان دیده می‌شد برداشت. همچنان که تپانچه زیر بغلش بود، با دست دیگرش چمدان را پُر کرد. دست‌کم بیست بسته اسکناس صدی در آن جا بود. سپس متوجه بزرگی چمدانش شد. یک بسته را در گاوصندوق گذاشت، دَرِ چمدان را بست و سیگارِ نیمه‌کشیده‌اش را در آتش انداخت. بعد تپانچه‌اش را با دست راست گرفت و به طرف مرد افلیج رفت.

زاگرو به پنجره خیره شده بود. از کنار پنجره، خودرویی آهسته به عقب حرکت می‌کرد و صدای ضعیفی، مانند جویدن به وجود می‌آورد. به نظر می‌رسید زاگرو، بی‌حرکت، به همهٔ زیبایی‌های غیرانسانی این صبح بهاری فکر می‌کرد. وقتی لولهٔ تپانچه را روی شقیقه‌اش احساس کرد، سرش را کنار نکشید. اما وقتی پاتریس نگاهش کرد، متوجه جمع شدن اشک در چشم‌هایش شد. این پاتریس بود که چشم‌هایش را بست، کمی‌عقب رفت و شلیک کرد. همچنان با چشم‌های بسته لحظه‌ای به دیوار تکیه داد. تپش خون را در گوش‌هایش احساس می‌کرد. وقتی‌چشم‌هایش را باز کرد، سر زاگرو روی شانهٔ چپش افتاده و تَنَش نسبتاً به جلو کج شده بود. امّا او زاگرو را نمی‌دید، بلکه مغز و استخوانی‌ متلاشی‌شده و خونی دربرابرش بود. بنا کرد به لرزیدن. به طرف دیگر صندلی رفت، کورمال دست راست زاگرو را کشید و تپانچه را در آن گذاشت. سپس آن را تا شقیقه‌اش بالا آورد و رها کرد. تپانچه روی‌بازوی صندلی و بعد روی پتوی زاگرو افتاد. سپس متوجه دهان و چانهٔ مرد افلیج شد که همان جدیت و سیمای محزونش را در زمان خیره شدن به پنجره حفظ کرده بود. امّا در همان لحظه صدای گوش‌خراشی از جلو در به گوش رسید. مورسو همچنان که به صندلی تکیه داده بود، تکان نخورد. صدای چرخ خودرو حکایت از رفتن قصاب داشت. مورسو چمدانش را برداشت و دستگیرهٔ در را که پرتو آفتاب را منعکس کرده بود چرخاند و از در بیرون زد. سرش تیر می‌کشید و دهانش خشک شده بود. دَرِ بیرون را باز کرد و سریع از آن جا دور شد. به‌جُز چند کودک که در آن سویِ میدان‌گاه بازی می‌کردند، کسی در محوطه نبود. بعد از گذشتن از کنار میدان‌گاه، یک‌باره احساس سرما کرد و زیر کت نازکش لرزید. دو بار عطسه کرد، و دره، آکنده از صداهای بسیار مضحک و گوشخراشی شد که آسمان بلورین، آنها را به دوش کشید. مورسو تلوتلوخوران ایستاد و نفس عمیقی کشید. میلیون‌ها تبسم ریز سفید از آسمانِ آبی جاری شدند و روی برگ‌هایی که پیالهٔ باران بودند و برفراز خاک مرطوب پیاده‌رو به رقص درآمدند و از رویِ بام‌های سفالی و خونی‌رنگ گذشتند و به دریاچهٔ هوا و نور که پیش از این از آن جاری شده بودند، بازگشتند. هواپیمای کوچکی از آسمان گذشت. شکوفایی هوا و لقاح آسمان‌ها چنان می‌نمودند که گویی تنها وظیفهٔ آدمی زندگی کردن و خوشبخت بودن است. همه چیز در درون مورسو عاری از صدا بود. او برای بار سوم عطسه کرد. تب‌ولرز کرده بود. سپس بی‌آن‌که به دوروبر خود نگاهی کند، شتاب گرفت؛ گام‌هایش در جاده طنین می‌انداخت و دستگیرهٔ چمدانش غژغژ می‌کرد. زمانی که به اتاق خود بازگشت و چمدانش را در گوشه‌ای‌ گذاشت، تا نیمهٔ بعدازظهر، طاق‌باز روی تخت خوابید….

گزیده فرازهای کامو

گزیده فرازهای آلبر کامو

* آزادی چیزی جز شانسی برای بهتر بودن نیست.

* ممکن است که من منُکرِ چیزی باشم، ولی لزومی نمی‌بینم که آن را به لَجن بکشم، یا حقِّ اعتقاد به آن را از دیگران سلب کنم.

* بدنم زجر می‌کشد؛ پوستِ تنم دَرد می‌کند؛ سینه ام، دست‌و‌پایم، سرم خالی است، و دلم به‌هم می‌خورد؛ و از همه بدتر طَعمی است که در دَهَنم است، نه خون است، نه مرگ است، نه تب؛ امّا همهِ این‌ها با هم. کافی است که زبانم را تکان دهم تا دنیا سیاه شود و از همه موجودات نفرت پیدا کنم. چه سخت است، چه تلخ است انسان بودن.

* به‌دست آوردنِ خوشبختی بزرگترین پیروزی در زندگی است.

* در جهانی که ناگهان از هر خیالِ واهی و از هر نوری محروم شده است، انسان احساس می‌کند که بیگانه است. در این تبعید، دست‌آویز و امکانِ برگشتی نیست، چون از یادگارِ زمان‌هایِ گذشته و یا از اُمید اَرضِ موعود هم محروم شده است.

* بدون کار؛ هر نوع زندگی فاسد می‌شود.

* ترجیح می‌دهم طوری زندگی کنم که گویی خدا هست و وقتی مردم بفهمم که نیست؛ تا این‌که طوری زندگی کنم که انگار خدا نیست و وقتی مردم بفهمم که هست.

* شغل تنها زمانی ارزش و اعتبار دارد که آزادانه پذیرفته شود.

* زندگی جنسی به آدم عطا شد؛ شاید برای این‌که او را از راهِ حقیقی‌اش منحرف کند. تریاک است، همه چیز را خواب می‌کند. بیرون از آن، همه چیز زندگی‌اش را بازمی‌یابد. در‌عینِ‌حال، پرهیزِ مطلق نسل را از میان می‌برد. که شاید عینِ صلاح باشد.

* احترام به خویشتن بالاترین نعمت است.

* سکوت اختیار کردن، یعنی که ما به خود اجازه این باور را بدهیم که عقیده‌ای نداریم؛ که چیزی نمی‌خواهیم.

* طغیان بنیادی است مشترک، که هر انسانی نخستین ارزش‌هایِ خود را بر آن بنا می‌کند.

* تنها از طریق بدجنسی می‌توان به دفعِ حمله پرداخت. از این‌روست که مردم برایِ این‌که خود محاکمه نشوند، در محاکمه کردن شتاب می‌کنند.

* طغیان؛ هر چند چون چیزی نمی‌آفریند، در ظاهر منفی است. امّا چون آن بخش از انسان را که باید همواره از آن دفاع شود، آشکار می‌کند، عمیقاً مثبت است.

* برای کامل شدن همه چیز، برایِ آن‌که احساسِ تنهایی نکنم٬ فقط یک آرزو دارم، که در روزِ اعدامم تماشاچی‌ها زیاد باشند و با فریادِ سراپا نفرت از من استقبال کنند.

* کم‌اند کسانی که با چشم‌شان می‌بینند و با مغزشان فکر می‌کنند.

* من شاید به آن‌چه که حقیقتاً موردِ علاقه‌ام است، مطمئن نیستم؛ امّا به آن‌چه که موردِ علاقه‌ام نیست، کاملاً اطمینان دارم.

* روزنامه‌ها اغلب درباره دینی که نسبت به اجتماع داریم صحبت می‌کردند. به عقیدهِ آن‌ها مُجرم یا خلاف‌کار باید این دین را بپردازد؛ ولی صحبت از این موضوع تخیّل را برنمی‌انگیزاند. نه، آن‌چه برای من ارزش داشت، امکانِ فرار بود؛ جهشی به خارج از آیینِ ظالمانه بود. فرارِ دیوانه‌واری بود که تمامِ شانس‌هایِ امیدواری را ارزانی می‌داشت. طبیعتاً این امیدواری می‌توانست این هم باشد که در گوشه کوچه‌ای،درست در حال دو، انسان با شلیکِ گلوله‌ای از پا درآید. امّا، بعد از نگریستن به جوانب امر، هیچ چیز به من اجازه این تفنّن را نمی‌داد. همه چیز مرا از چنین تفننّی بازمی‌داشت؛ و دوباره من بودم و این دستگاهِ خودکار.* همه انسان‌ها به طورِ یک‌سان محکومند که روزی بمیرند. ایستاده مردن، بهتر از زانو زده‌زیستن است.

* منتظر مردی نباش که باهات کنار بیاد. این اشتباهیه که خیلی از زن‌ها دُچارش می‌شن. تو خودت خوشبختی را پیدا کن.

* مثلِ این‌که این خشم بیش از اندازه مرا از درد تهی و از امید خالی ساخته بود. برای اولین بار خود را به‌دست بی‌قیدی و بی‌مهریِ جذّابِ دنیا سپردم.

* شرّ و بدی که در دنیا وجود دارد، پیوسته از نادانی می‌زاید و حُسنِ نیّت نیز اگر از روی اطلاع نباشد، ممکن است به اندازهِ شرارت تولیدِ خسارت کند. مردم بیشتر خوبند تا بد و در حقیقت، مسئله این نیست. بلکه آن‌ها کم یا زیاد نادانند و همین است که فضیلت یا ننگ شمرده می‌شود. نومید‌کننده‌ترین ننگ‌ها، ننگِ نادانی است که گمان می‌کند همه چیز را می‌داند و در نتیجه به خودش اجازهِ آدم‌کشی می‌دهد. روح قاتلِ کور است و هرگز نیکیِ حقیقی یا عشقِ زیبا، بدونِ روشن‌بینیِ کافی وجود ندارد.

* پیوسته در تاریخ ساعتی فرا می‌رسد که در آن، آن‌که جرأت کند و بگوید دو-دوتا-چهارتا می‌شود، مجازاتش مرگ است؛ و مسئله این نیست که چه پاداش یا مجازاتی در انتظارِ این استدلال است. مسئله این است که بدانیم دو-دوتا-چهارتا می‌شود؟ آری یا نه؟

* عادت به نومیدی، از خودِ نومیدی بدتر است.

* وقتی که انسان بیش از چهار ساعت نخوابیده باشد، دیگر احساساتی نیست. همه چیز را همان‌طور که هست می‌بیند؛ یعنی از روی عدالت. عدالت، زشت‌رو و نیش‌دار می‌بیند.

* وقتی که آدم تنها خودش خوش‌بخت باشد، خجالت دارد.

* بشر تنها آفریده‌ای است که نمی‌خواهد آن باشد که هست.

* آن‌چه انسان در میانِ بلایا می‌آموزد این‌ست که در درونِ افرادِ بشر، ستودنی‌ها بیشتر از تحقیر کردن‌هاست.

* افشایِ بی‌عدالتی کافی نیست؛ برای از بین بردنِ آن باید جان نثار کرد.

* زمانی می‌رسد که انسان دیگر جوششِ عشق را حس نمی‌کند. آن‌چه‌که می‌ماند، تنها فقط تراژدی‌ست. “زیستن برایِ کسی یا چیزی” دیگر معنایی ندارد. دیگر هیچ‌چیز معنایی ندارد، جُز اندیشهِ “مُردن به خاطرِ چیزی”.

* هیچ چیزی در دنیا به این نمی‌ارزد که انسان از آن‌چه دوست دارد، روی‌گردان شود.

* امّا بدتر از همه این است که فراموش شده باشند، و این را خودشان می‌دانند. کسانی که آن‌ها را می شناختند، فراموشِ‌شان کرده‌اند، زیرا باید وقتِ‌شان را صرفِ اقدامات و راه‌یابی برایِ بیرون آوردنِ آنان بکنند؛ و به‌قدری غرقِ این اقدامات هستند، که در نتیجه به خودِ آن کسی که باید بیرون بیاورند فکر نمی‌کنند.

* این هم طبیعی است؛ و در پایانِ همهِ این چیزها، انسان می‌بیند که در بدترین بدبختی‌ها نیز هیچ‌کسی واقعاً نمی‌تواند به فکرِ کسِ دیگر باشد. زیرا واقعاً در فکرِ کسی بودن عبارت از این است که دقیقه‌به‌دقیقه در اندیشهِ او باشیم و هیچ‌چیزی نتواند ما را از این اندیشه منصرف سازد، نه توجّه به خانه و زندگی، نه مگسی که می‌پَرد، نه غذاها و نه خارش. امّا همیشه مگس‌ها و خارش‌ها وجود دارد. این است که زیستن دشوار است و این اشخاص آن را خوب می‌دانند.

* ما هم بنا به موقعیت، فرمانِ محکومیت صادر می‌کنیم. امّا به‌من می‌گفتند که این چند مرگ، برایِ رسیدن به دنیائی که در آن دیگر کسی را نخواهند کُشت ضروری است.

* هیچ‌کس مجبور نیست انسانِ بزرگی باشد؛ تنها انسان بودن کافی است.

* فهمیده‌ام که همهِ بدبختیِ انسان‌ها ناشی از این است که به زبانِ صریح و روشن حرف نمی‌زنند. از این‌رو من تصمیم گرفته‌ام که صریح حرف بزنم و صریح رفتار کنم، تا در راهِ درست بیُفتم.

* پیوسته ساعتی فرا می‌رسد که انسان از زندان‌ها و کار و تلاش خسته می‌شود و چهرهِ عزیز و قلبی را که از مهربانی شکُفته باشد می‌خواهد.

* زیستن، تنها با آن‌چه انسان می‌داند و آن‌چه به یاد می‌آورد و محروم از آن‌چه آرزو دارد، چه دشوار است.

* اگر چیزی هست که می‌توان پیوسته آرزو کرد و گاهی به دست آورد، محبتِ بشری است.

* شاید روزی برسد که طاعون برای بدبختی و تعلیمِ انسان‌ها، موش‌هایش را بیدار کند و بفرستد که در شهری خوش‌بخت بمیرند.

* کدام یک را ترجیح می‌دهی: آن‌که نان‌ات می‌دهد و آزادی‌ات می‌گیرد، یا آن‌که نان‌ات می‌بُرد و آزادی‌ات می‌دهد؟

* ما پیش از آن‌که به اندیشیدن خو کنیم، به زیستن عادت می‌کنیم.

* لحظه‌ای فرا‌می‌رسد که ما در برابرِ آیینه با چهرهِ برادرانه، آشنا امّا نگرانِ خود روبه‌رو می‌شویم، و این همان “پوچ” است.

* همه چیز برای آرامشِ زهرآگین و خوابِ بی‌قیدی ساماندهی شده است.

* آزادی‌خواه و دموکرات کسی‌ست که امکانِ این‌که حق با رقیبش باشد را می‌پذیرد، پس به رقیبش اجازه می‌دهد افکارِ خودش را بیان کند و می‌پذیرد که به دلایلِ رقیبش بیاندیشد.

* زمانی که پول حاکم باشد، عدالت و آزادی وجود نخواهد داشت.

* آغازِ اندیشیدن، سرآغازِ تحلیل رفتن است.

* همیشه روزهایی هست که انسان در آن کسانی را که دوست می‌داشته، بیگانه می‌یابد.

* کسانی که مُدّعی‌اند همه‌چیز را می‌دانند و همه‌چیز را می‌توانند دُرُست کنند، سرانجام به این نتیجه می‌رسند که همه را باید کُشت!

* من از آن‌هایی که در باورِ خود همیشه حق دارند، بی‌زارم!

* من طُغیان می‌کنم، پس ما هستیم.

* عُصیان، تاییدِ طبیعتِ مشترکِ همهِ انسان‌هاست. طبیعتی که به جهان قدرت تن در نمی‌دهد.

* درد و رنجِ کودکان به‌خودیِ‌خود نفرت‌انگیز نیست؛ بلکه این واقعیت که درد و رنجِ آن‌را نمی‌توان توجیه کرد، مایهِ نفرت می‌شود.

* لازمه ایمان، پذیرش غیب و پذیرش شرّ، و رضا دادن به بی‌عدالتی است.

* اگر نتوان آزادی و عدالت را یک‌جا داشت، و من مجبور باشم میانِ این دو یکی را انتخاب کنم، آزادی را انتخاب می‌کنم تا بتوانم به بی‌عدالتی اعتراض کنم.

* کسی که دست به خودکشی می‌زند، گمان می‌کند که همه چیز را با خود نابود می‌سازد و به همراهِ خود می‌بَرَد.

* به آن‌چه که ما را به برخی از انسان‌ها وابسته می‌کند، نامِ عشق ندهیم.

* مسیح روزی می‌آید که دیگر به آمدنش نیازی نیست.

* بالاتر از دیگران زیستن هنوز تنها راهی است برایِ این‌که اکثرِ مردم انسان را ببینند و به او احترام بگذارند.

* مشکلِ زندگی بعضی از مردم در این است که چطور از دیگران کناره بگیرند و یا لااقل با آنان بسازند.

* من جُز در فاصلهِ میانِ عیّاشی‌هایم، به مسائلِ بزرگ و با‌اهمیتِ زندگی فکر نکرده‌ام و در غالبِ اوقات اهمیتّی به این موضوعات نداده‌ام.

* دوستی با فراموشکاری یا لااقل ناتوانی توأم است.

* مردم خوش‌بختی و موفقیت را تنها در صورتی به شما می‌بخشایند که با کمالِ سخاوت رضا دهید که آن‌ها را با دیگران قسمت کنید. امّا برایِ این‌که خوش‌بخت شوید، نباید زیاده از حد به دیگران بپردازید. بدین طریق، راهی برایِ خلاصی نیست. خوش‌بخت بودن و محاکمه شدن، یا بدبخت بودن و تبرئه شدن.

* عیّاشیِ حقیقی آزادی‌بخش است؛ زیرا هیچ‌گونه الزامی نمی‌آورد. عیّاش فقط وجودِ خود را تملُّک می‌کند. از این‌جهت عیّاشی مشغولیتِ محبوبِ کسانی است که به خود عشق می‌ورزند.

* ادیان از لحظه‌ای که دَم از اخلاق می‌زنند و با صدورِ فرمان تهدید می‌کنند، به خطا می‌روند.

* برای خَلقِ مُجرمیّت و مُکافات، احتیاجی به وجودِ خداوند نیست. هم‌نوعانِ ما با کُمکِ خود برای این کار کفایت می‌کنند. شما از روزِ داوریِ الهی سخن می‌گویید؛ اجازه بدهید با کمالِ احترام به این حرف بخندم. من بدونِ ترس و تزلزُل در انتظار آن روزم. من چیزی را دیده‌ام که به مراتب از آن سخت‌تر است؛ من داوریِ آدمیان را دیده‌ام.

* جنایت تنها در این نیست که دیگری را بکُشی، بلکه بیشتر در این است که خود زنده بمانی.

* سانسور همان چیزی را که نهی می‌کند، به فریادِ بلند اعلام می‌دارد.

* ناگزیر بود دستِ‌تنها یاد بگیرد؛ دستِ‌تنها بزرگ شود، با زور، با قدرت، دستِ‌تنها اخلاقیات و حقیقت خود را بیابد؛ تا این‌که سرانجام به‌صورتِ آدم به‌دنیا آید و سپس با تولدی سخت‌تر، دیگر بار به دنیا آید،یعنی این بار برایِ دیگران!* خدایان، سیزیف را بر آن داشتند تا مُدام تخته‌سنگی را به فراز کوهی رساند و هر بار تخته‌سنگ به سبب وزنی که داشت باز به پایِ کوه در‌می‌غلتید. خدایان چنین می‌پنداشتند که کیفری دهشت‌بارتر از کارِ بی‌هوده و نومیدانه نیست.

* بالاترین عذاب‌هایِ بشر این است که بدونِ قانون محاکمه شود.

* من عصیان می‌کنم. برای این‌که جهان علی‌رغم انسان بودنِ من است.

* این دنیا به این صورتی که ایجاد شده، قابلِ تحمّل نیست. از این روی، من به ماه یا خوش‌بختی و یا به زندگیِ جاوید محتاجم. به چیزی که شاید دیوانگی باشد ولی متعلق به این دنیا نباشد.

* در کورانِ زمستان دریافتم که در من، تابستانی شکست‌ناپذیر وجود دارد.

* حکمی که دربارهِ دیگران داده‌اید، سرانجام مستقیماً باز می‌گردد و بر چهرهِ شما می‌خورد و در آن‌جا ضایعاتی به‌بار می‌آورد.

* دوست داشتنِ یک موجود، در این است که پیر شدن با او را بپذیریم.

* هر افراطی، نیرویِ زندگی و در نتیجه درد و رنج را کاهش می‌دهد.

* شیرجه‌های نرفته، گاهی کوفتگی‌هایِ عجیبی به‌جا می‌گذارند.

* من از آن تافته‌هایِ جدابافته نبودم که هر توهینی را ببخشایم. امّا همیشه در آخرِ کار آن را از یاد می‌بردم .آن‌کس که تصوّر می‌کرد که من از او نفرت دارم، چون می‌دید که با لبخندی صمیمی به او سلام می‌گویم، غرق در شگفتی می‌شد و نمی‌توانست باور کند. در این‌حال، بر‌حسبِ خُلق‌و‌خویِ خودش، یا بزرگواریم را تحسین و یا بی‌غیرتی‌ام را تحقیر می‌کرد. بی‌آن‌که فکر کند که انگیزهِ من ساده‌تر از این‌ها بوده است. من همه چیز، حتّی نامِ او را از یاد برده بودم!

* اگر کفشت پایت را می‌زد و از ترسِ سخنِ مردم پابرهنه نشدی، و درد را به پایت تحمیل کردی، دیگر در موردِ آزادی شعار نده.

* می‌دانی دلبری چیست؟ راهی‌ست برای گرفتنِ جوابِ بله بدونِ این‌که سوالِ مشخصی پرسیده باشی!

* دیروز و فردا دست‌به‌یکی کردند. دیروز با خاطراتش و فردا با وعده‌هایش مرا خواب کردند‌؛ وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود.

* در نفرت سعادتی نیست.

* وقتی جنایت به‌دلیل وضعِ شگرف و واژگونهِ زمانهِ ما جامهِ بی‌گناهی می‌پوشد؛ بی‌گناهی باید ثابت شود.

* امروز خَم شدم و در گوشِ بچّه‌ای که مُرده به‌دنیا آمد، آرام گفتم: چیزی را از دست ندادی!

* در موزه‌های ایتالیا نوعی از پرده‌های نقاشی وجود دارد که سابقاً کشیش‌ها آن‌ها را جلوی صورت محکومین به‌مرگ می‌گرفتند تا آن‌ها نتوانند سکویِ مرگ را ببینند. جهش در تمام معانی آن. عجله و فرار به طرفِ ابدیت خدایی. تَرکِ واقعیاتِ روزانه با فکر و حواسِ کامل، همهِ این‌ها پرده‌هایِ نقاشی هستند که جلوی چشمِ ما می‌گیرند تا پوچ نبینیم. امّا در این میان کسانی وجود دارند که پرده‌ای جلوی چشم آن‌ها نیست و همه چیز را عریان می‌بینند. با آن‌هاست که می‌خواهم صحبت کنم.

* هربار که تصور کرده‌ام معنایِ ژرف جهان را احساس می‌کنم، همیشه سادگیِ آن بود که منقلبم ساخت.

* من از عشق. جز مخلوطی و مَلغمه‌ای از خواهش‌ها. از عواطف و هشیاری‌ها که مرا به موجودی وابسته می‌سازد. درک نمی‌کنم.

* چه بسیار جنایت‌ها فقط برایِ این روی‌داده که عاملِ آن‌ها قادر به تحملِ قصورِ خویش نبوده است.

* من هرگز شب از روی پل نمی‌گذرم. این نتیجه عهدی‌ست که با خود بسته‌ام. آخر فکرش را بکنید که کسی خودش را در آب بیندازد، آن‌وقت از دو حال خارج نیست، یا شما برای نجاتش خود را در آب می‌افکنید و در فصل سرما به عواقب بسیار سختی دچار می‌شوید! یا او را به حالِ خود وا‌می‌گذارید، شیرجه‌های نرفته گاهی کوفتگی‌های عجیبی به جا می‌گذارد.

* جنایت همواره در قسمتِ جلویِ صحنه جا دارد. امّا جنایت‌کار فقط چند لحظه‌ای خود را می‌نمایاند تا بی‌درنگ جایش را به دیگری واگذارد.

منبع: gap8.ir . گزیده فرازهای آلبر کامو

میهمان

میهمان

The Guest

آلبر کامو

معلّم دو مرد را نگاه می‌کرد که در سربالایی به سویِ او پیش می‌آمدند. یکی سوار بر اسب و دیگری پیاده بود. آن‌ها از لابه‌لایِ تخته‌سنگ‌ها در میانِ برف‌هایی که تا چشم کار می‌کرد بر دامنهِ وسیعِ جُلگهِ مرتفع و متروک دیده می‌شد، آهسته‌آهسته و به‌زحمت پیش می‌آمدند. اسب گه‌گاه می‌لغزید. معلم بی‌آن‌که هنوز چیزی بشنود، بخار را که از بینیِ اسب بیرون می‌زد به چشم می‌دید. دستِ‌کم یکی از دو مرد محل را می‌شناخت. آن‌ها از کوره‌راهی می‌آمدند که از روزها پیش در زیرِ قشرِ نازکی از برفِ سفید پنهان شده بود. معلم پیش خود حساب کرد که نیم ساعتی طول می‌کشد تا به بالای تپّه برسند. هوا سرد بود، از این رو واردِ مدرسه شد تا ژاکتی بپوشد.

از میانِ کلاسِ خالی و سرد گذشت. رویِ تخته‌سیاه چهار رودِ فرانسه، که با چهار گچِ رنگی گوناگون کشیده شده بود، از سه روز پیش به مصبِّ خود می‌ریختند. ناگهان در وسطِ ماه اکتبر، پس از هشت ماه خشک‌سالی که حتی قطره‌ای باران نیامده بود، برف باریده بود و تقریباً بیست شاگردِ مدرسه که در روستاهایِ پراکندهِ جلگهِ مرتفع زندگی می‌کردند، به مدرسه نیامدند.

هوا که خوب می‌شد بازمی‌گشتند. “درو” حالا فقط تک اتاقی را که سکونت‌گاهش بود و در کنارِ کلاسِ درس قرار داشت و از جانبِ مشرق مُشرف به جُلگه بود، گرم نگه می‌داشت. پنجرهِ این اتاق نیز، مانندِ پنجره‌هایِ کلاس، رو به جنوب گشوده می‌شد. ساختمانِ مدرسه از این طرف تا نقطه‌ای که سرازیری جلگه به‌سویِ جنوب آغاز می‌شد، دو-سه کیلومتر فاصله داشت. در هوای صاف، سلسله کوهِ ارغوانی، آن‌چه که درّه تا زمینِ بایرِ دشت ادامه می‎یافت، دیده می‌شد.

“درو” که حالا اندکی گرم شده بود، به کنارِ پنجره‌ای بازگشت که اولین بار از پُشتِ آن چشمش به آن دو مرد افتاده بود. آن‌ها دیگر دیده نمی‌شدند. حتماً سرازیری را پشتِ سر گذاشته بودند. آسمان چندان تیره نبود، زیرا شبِ گذشته برف قطع شده بود. صبح با نوری چرکین طلوع کرده بود و با کنار رفتنِ سقفِ ابرها، هم‌چنان به همان حال مانده بود. ساعت دو بعد از ظهر بود که گویی روز اندک‌اندک آغاز می‌شد. امّا امروز از آن سه روزی که، در میانِ تاریکیِ مداوم، برفی سنگین باریده بود و هوهوی باد دَرِ دولنگه‌ایِ کلاس را به تکان واداشته بود، بهتر بود.

“درو” ساعت‌های طولانی را در همین اتاق به‌سر آورده بود و تنها هنگامی ‌پا بیرون گذاشته بود که خواسته بود به انبار برود و مرغ‌ها را دانه بدهد و مقداری زغال بیاورد. خوشبختانه کامیونِ پخشِ خواروبار “تاجید”، نزدیک‌ترین روستایِ شمال، دو روز پیش از شروعِ برف‌و‌بوران ذخیرهِ غذایی او را آورده بود و باز چهل‌و‌هشت ساعت دیگر از راه می‌رسید.

از‌این گذشته، ذخیرهِ غذایی‌اش آن‌قدر بود که هر محاصره‌ای را از سر بگذراند، زیرا اتاقِ کوچک از کیسه‌هایِ گندمی ‌انباشته بود که اداره انبار کرده بود تا میان شاگردانی که خانواده‌هایشان دچار خشک‌سالی شده بودند تقسیم شود. راستش، روستایی‌ها همه قربانیِ خشک‌سالی بودند، چون تُهی‌دست بودند. “درو” هر روز میانِ بچّه‌ها جیرهِ غذایی تقسیم می‌کرد. می‌دانست در‌ این روزهایِ سخت، دستِ آن‌ها از جیره هر روزه کوتاه است. حدس می‌زد پدر یا برادرِ بزرگی بعد از ظهر بیاید و او جیرهِ همه را به دستش بسپارد. البته باید سعی می‌کرد گندم‌ها را تا درو ‌آتی برساند. تا آن‌وقت کشتی‌هایِ پُر از گندم از فرانسه می‌رسید و سختی تمام می‌شد. امّا فراموش کرد آن فقر، آن سپاهِ ارواحِ ژنده‌پوشِ سرگردان در زیر آفتاب، آن جُلگه‌هایِ سوخته و خاکستر شده، آن زمینِ رُفتهِ قاچ‌قاچ شده و، در واقع، پلاسیده، آن سنگ‌هایی که زیرِ پا پخش می‌شد و به صورتِ خاک در می‌آمد، کار دشواری بود. هزارها گوسفند و چند آدم ‌این‌جا و آن‌جا مُرده بودند بی‌آن‌که کسی خبر پیدا کند.در مقابلِ چنین فقری، او که راهب‌وار در سکونت‌گاه مدرسهِ دورافتاده‌اش زندگی می‌کرد و به زندگی حقیرانه و دشوارش قانع بود، با وجودِ آن دیوارهایِ گچی، تختِ باریک، طاقچه‌هایِ رنگ نشده، چاهِ آب و جیرهِ هفتگیِ آب و غذا، حس می‌کرد که زندگی شاهانه‌ای دارد. و ناگهان‌این برف، بدون خبر، بدون قطره‌های اخطار کننده باران، به زمین نشسته بود.‌ این وضعِ آن‌جا بود که زندگی در آن، حتّی بدون آدم‌ها، هر چند وجودشان بی‌تأثیر بود، طاقت‌فرسا بود. امّا “درو”، او در آن‌جا به‌دنیا آمده بود. هر جایِ دیگر برایش حکم تبعید را داشت.

از اتاق بیرون رفت و قدم به مهتابیِ جلویِ مدرسه گذاشت. دو مرد حالا به نیمه‌راهِ سر‌بالایی رسیده بودند. سوار را به‌جا آورد، “بالدوچی” بود، ژاندارمِ پیری که با او سابقه آشنایی داشت. بالدوچی سرِ طنابی را به‌دست داشت و مردِ عربی با دست‌هایِ بسته و سر زیر انداخته، پشتِ سر او راه می‌آمد. ژاندارم با اشارهِ دست سلام کرد و “درو” که غرق در اندیشه عرب بود پاسخی نداد؛ او جبّهِ آبی‌رنگِ نخ‌نمایی به تن داشت، پاپوش بی‌رُویه‌ای پاهایش را که جورابِ پشمیِ ‌ضخیمی‌ داشت پوشانده بود و چپیه کوتاه و باریکی بر سر گذاشته بود. آن‌ها نزدیک می‌شدند. بالدوچی جلویِ اسب را می‌گرفت تا مردِ عرب آزار نبیند و هر دو آهسته آهسته پیش می‌آمدند.

در فاصلهِ صدا رَس، بالدوچی فریاد زد: یک ساعته سه کیلومتر راه را از “العمور” تا‌این‌جا طی کردیم. “درو” پاسخی نداد. آن‌ها را می‌دید که بالا می‌آمدند. مرد عرب حتی یک‌بار سر بالا نکرده بود. وقتی آن دو پا به‌ایوان گذاشتند، “درو” گفت: سلام، بفرمایید تو گرم شوید. بالدوچی بی‌آن‌که سرِ طناب را رها کند با چهرهِ درهم کرده پیاده شد. با آن سبیلِ زبر و کوتاه به معلم لبخند زد. چشمانِ ریز و سیاهش، که زیرِ پیشانی گود افتاده بود و دهانی که گِرداگِرد آن را چین‌و‌چروک گرفته بود، او را هوشیار و زحمت‌کش نشان می‌داد. “درو” افسار را گرفت، اسب را به انبار برد و به سویِ دو مرد برگشت که حالا توی مدرسه به انتظار او بودند. آن‌ها را به اتاقش برد. گفت: می‌روم کلاس را گرم کنم. آن‌جا راحت‌تریم.

هنگامی‌که به اتاق برگشت، بالدوچی رویِ تخت نشسته بود. طنابی که خود را با آن به مردِ عرب بسته بود گشوده بود. مرد عرب دو‌زانو کنارِ بخاری نشسته بود. دست‌هایش هنوز بسته بود، چپیه از روی سرش عقب رفته بود و به پنجره نگاه می‌کرد. “درو” ابتدا چشمش به لب‌های دُرشت، گوشتآلو و صافِ او افتاد که کما‌بیش سیاه‌پوست‌وار بود؛ بینی‌اش انحنایی نداشت و چشمانش سیاه و تب‌آلود بود. چپیهِ پس‌رفته‌اش پیشانی‌بلند و لجوجانه او را نشان می‌داد. مرد عرب با آن چهره آفتاب خورده که حالا از سرما رنگ باخته بود، چنان حالتی بی‌قرار و سرکشانه داشت که هنگامی‌که به سویِ “درو” رو گرداند و یک‌راست در چشمانش نگریست، او را به تکان واداشت. معلم گفت: برویم به آن اتاق تا برایِ‎تان چایِ نعنا درست کنم. بالدوچی گفت: ممنون چه دردسری! دلم می‌خواست بازنشسته می‌شدم. آن‌وقت رویش را به زندانی خود کرد و به عربی گفت: بلند شو ببینم. مرد عرب برخاست و در حالی که دست‌هایِ طناب‌پیچش را جلویِ خود گرفته بود، آهسته‌آهسته به کلاسِ درس رفت.

“درو” چای و یک صندلی آورد. بالدوچی روی نزدیک‌ترین نیمکت نشسته بود و مرد عرب پشت به جایگاه میز و صندلی معلم و رو‌به بخاری، که میان میز و پنجره قرار داشت، چمباتمه زده بود. هنگامی‌که “درو” لیوانِ چای را به سویِ زندانی دراز کرد، به دیدنِ دست‌هایِ طناب‌پیچ او مُردّد ماند و گفت: شاید بهتر باشد دست‌هایش را باز کنیم.

بالدوچی گفت: باشد‌، این برایِ تویِ راه بود. و خواست از جا برخیزد؛ امّا “درو” که لیوان را روی میز گذاشته بود کنار مرد عرب زانو زد. مرد عرب بی‌آن‌که چیزی بگوید، با چشمانِ تب‌آلودش به او می‌نگریست. هنگامی‌که دست‌هایش آزاد شد، مُچ‌هایِ متورّم خود را مالید، لیوانِ چای را برداشت و مایع داغ را با جُرعه‌هایِ سریع و کوجک سر کشید. “درو” گفت: خُب تعریف کن ببینم، کجا می‌روید؟ بالدوچی سبیل خود را از چای بیرون کشید و گفت: همین جا، جانم.

– چه شاگردانِ عجیب‌و‌غریبی! امشب را هم ‌این‌جا می‌مانید؟

– خیر من به المعمور بر‌می‌گردم، تو هم‌این بابا را در “تنجویت” تحویل می‌دهی. کلانتری در آن‌جا چشم‌به‌راهِ اوست. بالدوچی با تبسُّمِ دوستانه‌ای به او نگاه کرد.

معلم پرسید: موضوع چیست؟ سَر‌به‌سَرم می‌گذاری؟

– خیر جانم. ‌این دستور است.

– دستور؟ من که …”و مردد ماند، چون نمی‌خواست ژاندارمِ پیر را برنجاند.” می‌خواهم بگویم، ‌این کارِ من نیست.

– چی گفتی؟! منظورت چیست؟ در زمانِ جنگ مردم همه کاری می‌کنند.

– پس باید منتظر اعلام جنگ بمانم!

– خیلی خوب! امّا دستور باید اجرا شود و تو مُستثنی نیستی. ظاهراً اتفاق‌هایی دارد می‌اُفتد. صحبت از شورش است. ما داریم مجهز می‌شویم.

“درو” هم‌چنان لجوجانه می‌نگریست.

بالدوچی گفت: گوش کُن، جانم. من از تو خوشم می‌آید، برای همین است که‌این‌ها را برایت می‌گویم. در العمور ما دوازده نفر بیشتر نیستیم که باید در سراسر ‌این ناحیه نگهبانی بدهیم و من باید با عجله برگردم. به من گفته‌اند ‌این مرد را به دستِ تو بسپارم و بدونِ تأخیر برگردم. نمی‌شد او را آن‌جا نگه داریم. مردمِ روستا خیال‌هایی به سرشان زده بود، می‌خواستند او را پس بگیرند. تو باید فردا پیش از غروب او را به تنجویت ببری. بیست کیلومتر راه برای آدمِ نیرومندی مثلِ تو نگرانی ندارد. بعد هم دیگر کاری نداری. بر می‌گردی پیشِ شاگردان و زندگیِ راحت و آسوده‌ات.

صدای اسب از پشتِ دیوار به گوش می‌رسید که خُرّه می‌کشید و سُم به زمین می‌کوفت. “درو” از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد. هوا کم‌کم صاف می‌شد و روشناییِ دشتِ برف‌پوش بیشتر می‌گشت. پس از آب شدنِ همهِ برف‌ها، آفتاب بار دیگر دست به کار می‌شد و دوباره زمین‌ها را می‌سوزاند. آسمانِ صاف بارِ دیگر روزهای پیاپی پرتو سوزان خود بر پهنه متروکی که جای انسان نبود می‌تاباند.

معلم رویش را به بالدوچی کرد و گفت: بعد از‌ این حرف‌ها، چه کار کرده؟ و پیش از‌این‌که ژاندارم دهان باز کند، پرسید: فرانسه می‌داند؟

– نه، حتی یک کلمه. یک ماه بود دنبالش می‌گشتیم، پنهانش کرده بودند. پسر‌عمویش را کُشته.

– مخالفِ ماست؟

– فکر نمی‌کنم. امّا آدمِ مطمئنی نیست.

– چرا او را کشته؟

– فکر می‌کنم دعوایِ خانوادگی بوده. ظاهراً یکی از دیگری گندم طلب داشته. چیزی که مسلّم است، ‌این است که پسر‌عمویش را با کارد سر بریده، مثل گوسفند، گوش‌تا‌گوش… و با حرکت دست، کشیدن تیغهِ کاردی را بر گردنِ خود نشان داد. مردِ عرب، که توجهش جلب شده بود، با نگرانی او را نگریست. “درو” ناگهان در خود نسبت به مرد احساسِ خشم کرد، نسبت به همهِ آدم‌ها با کینهِ دیرینه، نفرتِ مداوم و شهوتِ خونریزی‌شان.

صدایِ فِش‌فِش کتری از رویِ بخاری شنیده می‌شد. برای بالدوچی چای ریخت و سپس برایِ مرد عرب که بار دیگر حریصانه نوشید. عرب دست‌هایش را کِش داد و جبّه‌اش گشوده شد. معلّم سینهِ نحیف و مردانه‎اش را دید.

بالدوچی گفت: ممنون، پسرم. خوب، من دیگر می‌روم. برخاست، طنابِ کوچکی را از جیبش بیرون آورد و به سویِ مرد عرب رفت. “درو” با لحنِ سرد گفت: چه کار می‌خواهی بکنی؟

بالدوچی  بُهت‌زده طناب را به او نشان داد.

– احتیاجی نیست.

ژاندارم پیر با تردید گفت: به خودت مربوط است. حتماً اسلحه داری.

– هفت‌تیر دارم

– کجاست؟

– تویِ چمدان

– باید نزدیک تختخوابت باشد.

– چرا؟ من ترسی ندارم.

– دیوانه‌ای، پسرم. اگر شورش در بگیرد، هیچ‌کس در امان نیست، من و تو ندارد.

– من از خودم دفاع می‌کنم. تا به‌این‌جا برسند فرصت دارم.

– بالدوچی زیر خنده زد، ناگهان سبیلِ او دندان‌های سفیدش را پوشاند… فرصت داری؟ خیلی خوب، همین را می‌خواستم بگویم. تو همیشه کلّه‌شقّ بوده‌ای. برای همین است که از تو خوشم می‌آید، به پسرم رفته‌ای.

هفت‌تیرش را بیرون کشید و رویِ میز گذاشت. مالِ خودت، از‌این‌جا تا العمور دو تا هفت‌تیر نمی‌خواهم.

اسلحه بر زمینهِ رنگِ سیاهِ میز درخشید. هنگامی‌که ژاندارم رویش را به او کرد، بویِ چرم و تنِ اسب به مشام معلم رسید.

“درو” ناگهان گفت: گوش کن، بالدوچی! ‌این کارها حالِ مرا به‌هم می‌زند، به خصوص ‌این بابا. امّا او را تحویل نمی‌دهم. پایش بیُفتد جنگ هم می‌کنم، امّا تحویلش نمی‌دهم.

ژاندارم پیر رو‌در‌رویش‌ ایستاد و عبوسانه نگاهش کرد. آهسته گفت: داری حماقت می‌کنی! راستش من هم از‌این کار خوشم نمی‌آید. آدم پس از سال‌هایِ سال که مرتّب طناب به گردنِ محکوم‌ها انداخته، باز دستش پیش نمی‌رود طناب را به گردنِ محکومِ جدید بیاندازد، آدم خجالت می‌کشد، آره، خجالت می‌کشد. امّا‌ این هم هست که نمی‌شود ‌این‌ها را به حالِ خودشان گذاشت.

“درو” گفت: من تحویلش نمی‌دهم.

– باز تکرار می‌کنم، دستور است، پسرم.

– بسیار خوب، برای آن‌ها هم حرف مرا تکرار کن: تحویلش نمی‌دهم.

بالدوچی سعی کرد بیاندیشد. به مرد عرب نگاه کرد و بعد به “درو”. سرانجام تصمیم خود را گرفت… – نه، چیزی به آن‌ها نمی‌گویم. حالا که خیال داری ما را سنگِ رویِ یخ کُنی، درنگ نکُن؛ من چیزی نمی‌گویم. دستور داشتم زندانی را تحویل دهم و دارم همین کار را می‌کنم. فقط ‌این‌جا را امضا کن.

– احتیاجی نیست. من انکار نمی‌کنم او را به دستِ من سپردی.

– سر‌به‌سرم نگذار. می‌دانم که راستش را می‌گویی. تو مالِ همین اطرافی و شیله‌پیله‌ای در کارَت نیست. امّا‌ این را باید امضا کُنی. قانونِ کار ‌این است.

“درو” کشوی میز خود را گشود، یک شیشه کوچک مربع شکل جوهر بنفش و یک قلم چوبی قرمز رنگ با سر‌قلمی ‌درشت که از آن برای نوشتن سر‌مشق استفاده می‌کرد بیرون آورد و امضا کرد. ژاندارم کاغذ را به دقّت تاکرد و در کیفِ بغلی‌اش گذاشت. سپس به‌سوی در راه افتاد.

“درو” گفت: تا دمِ در همراهت می‌آیم.

بالدوچی گفت: خیر، لازم نیست ادب را رعایت کنی. تو به من توهین کردی.

مرد عرب را نگاه کرد که بی‌حرکت در همان نقطه نشسته بود، با نفرت بینی‌اش را بالا کشید و به سویِ در رفت. گفت: خداحافظ پسرم. در پشت سرش بسته شد. بالدوچی ناگهان جلویِ پنجره ظاهر شد و باز ناپدید گردید. برف صدایِ گام‌هایش را از انعکاس می‌انداخت. در آن سویِ دیوار اسب تکان خورد و چندین مرغ از ترس پَر‌و‌بال زدند. لحظه‌ای بعد بالدوچی دوباره جلوی پنجره دیده شد که افسارِ اسب را به دست گرفته بود و همراه خود می‌بُرد. بی‌آن‌که رویش را برگرداند، قدم‌زنان به سویِ سربالایی کوتاه راه می‌سپُرد. سپس او پیش‌آپیش از نظر ناپدید شد. صدایِ سنگی که فرو می‌غلتید به گوش رسید. “درو” به سوی زندانی که سر جای خود نشسته بود و چشم از او بر نمی‌داشت، برگشت و هفت‌تیر را از تویِ کشویِ میز برداشت و در جیبش جا داد. سپس بی‌آن‌که به پشتِ‌سر نگاه کند به اتاق خود رفت.

مدتی روی تختخوابش دراز کشید و آسمان را که اندک‌اندک تیره‌تر می‌شد تماشا کرد و به سکوت گوش داد، همان سکوتی که در روزهایِ نخستِ جنگ آزارش می‌داد. در خواست کرده بود در شهر کوچک دامنه تپّه‎ها شغلی به او واگذار شود، تپّه‌هایی که جنگل‌های عُلیا را از دشت جدا می‌کرد. در آن‌جا دیواره‎هایِ سنگی، که در بخشِ شمالی سبز و سیاه بود و در بخشِ جنوبی صورتی و ارغوانی، مرزِ تابستانِ همیشگی را مشخص می‌کردند. امّا در بخشِ شمالی، در دلِ جُلگه، کاری به او داده بودند. در ابتدا، انزوا و سکوت در ‌این بیابان‌ها که ساکنانش سنگ‌ها بودند برایش دشوار بود. گه‌گاه شیارها او را به کشت‌و‌کار می‌خواندند، شیارهایی که برای یافتن نوعی سنگِ ساختمانی کَنده شده بودند.

سنگ تنها محصولی بود که با شخم‌زدن در‌ این ناحیه به دست می‌آمد، دور از سنگ‌ها، قشرِ نازکی خاک گودال‌ها را انباشته بود که روستاییان برای غنی‌شدن خاکِ باغچه‌هایِ کوچکِ خود جمع‌آوری می‌کردند. وضع‌ِ این‌جا چنین بود: سنگ و صخره سه‌چهارم ناحیه رو پوشانده بود. شهرها پا می‌گرفتند، رشد می‌کردند، سپس ناپدید می‌شدند؛ انسان‌ها از راه می‌رسیدند، عشق می‌ورزیدند، سرسختانه می‌جنگیدند، سپس جان می‌دادند. هیچ‎کس در‌این برهوت، نه او و نه مهمانش، در خور اهمیت نبود. با ‌این همه “درو” می‌دانست بیرون از ‌این برهوت هیچ‌یک از آن دو نمی‌توانست واقعاً زندگی کند.

هنگامی‌که برخاست صدایی از کلاس شنیده نمی‌شد. فکر می‌کرد مرد عرب گریخته و دیگر لزومی ‌ندارد تصمیمی‌ بگیرد. شادیِ وجدآوری که از ‌این فکر احساس کرد شگفت‌آور بود. امّا زندانی آن‌جا میان بخاری و میز دراز کشیده بود و با چشمانِ باز به سقف خیره شده بود. در آن حال، لبانِ کلفت او به خصوص دیده می‌شد و توی چشم می‌زد. “درو” گفت: بیا. مرد عرب برخاست و به دنبالش رفت. معلم، در اتاق خواب، به یک صندلی نزدیک میز زیر پنجره اشاره کرد. مرد عرب بی‌آن‌که چشم از “درو” بردارد، نشست.

– گرسنه‌ای؟

زندانی گفت: آره.

“درو” میز را برای دو نفر چید. آرد و روغن آورد، در ماهی‌تابه مایه کیک درست کرد و اجاقی کوچک را که کپسول گازی داشت روشن کرد. تا کیک پخته می‌شد به انباری رفت و پنیر، تخم‌مرغ، خرما و کنسرو شیر غلیظ شده آورد. کیک که آماده شد آن را روی رفِ پنجره گذاشت تا خنک شود. مقداری شیر را با آب رقیق کرد و حرارت داد. تخم‌مرغ‌ها را به‌هم زد و اُملت دُرست کرد. هم‌چنان‌که سرگرم کار بود دستش به هفت‌تیری خورد که در جیب راستش گذاشته بود. ظرف را زمین گذاشت، به کلاس رفت و هف‌تیر را در کشوی میز جا داد. به اتاق که برگشت تاریکیِ شب از راه رسیده بود. چراغ را روشن کرد و برایِ مردِ عرب غذا کشید، گفت: بخور. مرد عرب تکّه‌ای کیک برداشت، با وَلَع به سویِ دهان برُد، امّا درنگ کرد. پرسید: شما نمی‌خورید؟

– تو اوّل بخور. من هم می‌خورم.

لبانِ کلفت اندکی گشوده شد. مردِ عرب درنگ کرد، سپس با عزمِ جزم، کیک را گاز زد. غذا که تمام شد مرد عرب به معلم نگاه کرد و گفت: شما قاضی هستید؟

– نه من فقط تو را تا فردا نگه می‌دارم.

– پس چرا با من غذا می‌خورید؟

– چون گرسنه‌ام.

مرد عرب سکوت کرد. “درو” از جا برخاست. تختی تاشو از انبار آورد و میان میز و بخاری جا داد، به‌طوری‌که با تختِ خودش زاویهِ قائمه دُرُست می‌کرد. از چمدانِ بزرگی که در گوشهِ اتاق به‌طورِ عمودی گذاشته بود و از آن برای جا دادن کاغذ استفاده می‌کرد، دو پتو برداشت و رویِ تختِ سفری گُسترد. سپس درنگ کرد، اندیشید برای چه دست به‌این کارها می‌زند و روی تخت‌خوابش نشست. کار دیگری نبود که انجام دهد، چیز دیگری نبود آماده کند. ‌این بود که چشمانش را به مرد دوخت. او را می‌نگریست و سعی می‌کرد چهره او را هنگام خشمگین شدن مجسم کند. به جایی نرسید. جز دهانِ حیوان‌مانند و چشمانِ سیاهی که برق می‌زد چیزی نمی‌دید.

با لحنی دشمنانه که مردِ عرب را شگفت‌زده کرد، پرسید: چرا او را کُشتی؟

مردِ عرب رویش را برگرداند. – فرار کرد من هم دنبالش کردم. دوباره به چشمان او نگاه کرد که حالا انباشته از پرسش‌هایِ حُزن‌آور بود: با من چه کار می‌کنند؟

– می‌ترسی؟

راست نشست و رویش را برگرداند.

– پشیمانی؟

مرد عرب با دهانِ باز او را نگاه کرد. ظاهراً از حرف‌هایِ او سر در نیاورده بود. خشم “درو” شدت پیدا کرد. در‌عین‌حال از‌این‌که اندام درشتش به سختی میان دو تختخواب جا داشت، احساس ناراحتی و ناامنی می‌کرد. بی‎صبرانه گفت: ‌این‌جا دراز بکش. تخت مالِ توست.

مرد عرب حرکتی نکرد. خطاب به “درو” گفت: یک چیزی می‌خواستم بپرسم.

معلم به او نگاه کرد.

– ژاندارم فردا می‌آید؟

– نمی‌دانم.

– شما با ما می‌آیید؟

– نمی‌دانم، چطور مگر؟

زندانی برخاست و رویِ پتوها دراز کشید، پاهایش رو به پنجره بود. نور چراغِ برق مستقیماً به چشم‌هایش می‌تابید و او بی‌درنگ آن‌ها را بست.

“درو” کنار تخت‌ایستاد و دوباره گفت: چطور مگر؟

مردِ عرب چشمانش را زیرِ نورِ خیره‌کننده گشود و به او نگریست، سعی کرد پلک نزند.

گفت: شما هم با ما بیایید.

“درو” تا نیمه‌هایِ شب هنوز خواب به چشمانش نرسیده بود. کاملاً برهنه شده و روی تختش دراز کشیده بود؛ معمولاً برهنه می‌خوابید. امّا هنگامی‌که به صِرافت افتاد که چیزی به تن ندارد دچار تردید شد. احساس ناامنی کرد، وسوسه شد لباسش را به تن کند. سپس شانه بالا انداخت. آخر او که بچّه نبود، اگر پایش می‌افتاد می‌توانست حریفش را دو نیم کند. از رویِ تختخواب او را زیر نظر داشت، مردِ عرب به پشت دراز کشیده بود، با چشمانِ بسته‌اش در زیرِ نورِ خیره‌کننده هم‌چنان بی‌حرکت بود. هنگامی‌که “درو” چراغ را خاموش کرد، گویی غلظتِ تاریکی چند برابر شد. شب رفته‌رفته از درونِ پنجره که آسمان بی‌ستاره آرام در حرکت بود دوباره جان گرفت. چیزی نگذشت که معلم اندامی ‌را که در پایش دراز کشیده بود تشخیص داد. مرد عرب هم‌چنان تکان نمی‌خورد امّا چشمانش گویی باز بود. بادی خفیف پیرامون مدرسه پرسه می‌زد. احتمالاً ابرها را دور می‌کرد و خورشید دوباره ظاهر می‌شد.

بر شدّت باد افزوده شد. مرغ‌ها اندکی بال‌و‌پَر زدند و سپس ساکت شدند. مردِ عرب به یک پهلو غلتید و به “درو”، که اندیشید صدایِ ناله‌اش را شنیده است، پشت کرد. “درو” سپس به صدایِ فسِ مهمانِ خود که عمیق‌تر و منظم‌تر می‌شد، گوش داد. به آن نفس‌هایی که چیزی با او فاصله نداشت گوش داد و بی‌آن‌که بتواند چشم‌بر‌هم بگذارد به اندیشه فرو رفت.

در‌این اتاق که یک‌سالی بود تنها می‌خوابید، حضورِ مردِ عرب آزار دهنده بود؛ حضور او نوعی برادری را بر او تحمیل می‌کرد که در چنان موقعیتی برایش پذیرفتنی نبود. مردانی که زیرِ یک سقف با هم سر می‌کنند، سربازان یا زندانیان، با همهِ اختلاف‌هایی که دارند، نوعی همبستگیِ عجیبی احساس می‌کنند و هر شب که سلاح‌ها و لباس‌هایِ خود را از تن جدا می‌کنند، گویی در اشتراک باستانی رویا و خستگی یکی می‌شوند، امّا “درو” به خود آمد؛ از‌این اندیشه‌ها بی‌زار بود و خواب برایش ضروری بود.

امّا اندکی بعد که مرد عرب کمی ‌تکان خورد، معلّم هنوز نخوابیده بود. هنگامی‌که زندانی دوباره حرکت کرد او، گوش‌به‌زنگ، خود را جمع کرد. مردِ عرب کمابیش با حرکت آدمی ‌خواب‌گرد اندکی روی بازوها بلند شد. روی تخت راست نشست و بی‌آن‌که رویش را به‌سوی “درو” بگرداند، بی‌حرکت منتظر ماند، گویی به دقّت گوش می‌داد. “درو” تکان نخورد؛ از خاطرش گذشت که هفت‌تیر هنوز در کشوی میز است. بهتر بود بی‌درنگ دست به عمل بزند. امّا همچنان زندانی را زیر نظر داشت که با همان حرکت آرام پاهایش را بر زمین گذاشت، دوباره منتظر ماند، سپس آهسته‌آهسته بر‌پا‌ ایستاد.

“درو” می‌خواست او را که با حالتی کاملاً طبیعی امّا بسیار بی‌صدا شروع به راه رفتن کرد صدا بزند. به سویِ دری می‌رفت که در انتهایِ اتاق به انبار گشوده می‌شد. با احتیاط چِفت در را باز کرد، بیرون رفت و در را فشار داد بی‌آن‌که ببندد. “درو” تکان نخورده بود. صرفاً اندیشید: فرار می‌کند. چه آسودگی خیالی! با ‌این همه،  به دقت گوش می‌داد. مرغ‌ها بال‌و‌پر نزدند. دیگر حتماً پایش به جُلگه رسیده است. صدایِ شُرشُر آب به گوشش رسید، در نیافت چه می‌کند، تا‌ این که مرد عرب را در چهار‌چوب در دید. در را به دقت بست و بی‌صدا به سوی تخت آمد. “درو” سپس پشت به او کرد و به خواب رفت. در اعماقِ خواب به‌نظرش رسید که صدایِ گام‌های دُزدانه‌ای در اطراف ساختمان مدرسه می‌شنود. با خود گفت: خواب می‌بینم! و هم‌چنان در خواب بود.

هنگامی‌که بیدار شد، آسمان صاف بود؛ هوای خنک و پاکی از پنجره به درون می‌آمد. مردِ عرب زیر پتوها به حالتِ قوز کرده، با دهانِ باز و کاملاً بی‌خیال خوابیده بود. امّا وقتی “درو” تکانش داد، ترسان از خواب پرید و با چشمانی نگران به “درو” خیره شد، گویی برای نخستین‌بار بود که چشمش به او می‌افتاد. در چهره‌اش چنان وحشتی خوانده شد که “درو” عقب رفت. نترس، منم. وقتِ صبحانه است. مردِ عرب سر تکان داد و گفت، باشد. آرامشِ چهره‌اش را پوشاند امّا نگاهش تُهی و بی‌حال بود.

قهوه آماده شد. هر دو نشسته رویِ تخت سفری تکّه‌هایِ کیک را می‌جویدند و با قهوه می‌خوردند. سپس “درو” مرد عرب را به زیر انباری برد و دستشویی را به او نشان داد تا دست‌هایش را بشوید. به اتاق برگشت، پتوها و تخت را تا کرد، تختخواب خود را مرتب کرد و اتاق را سامان داد. سپس از کلاس گذشت و به‌ ایوان رفت. آفتاب در آسمان آبی بالا آمده بود و روشنائی آرام و درخشانی جُلگه متروک را می‌پوشاند. رویِ برآمدگی‌ها، جا‌به‌جا، برف آب می‌شد و سنگ‌ها کم‌کم ظاهر می‌شدند. معلم به فکر بالدوچی افتاد. او را رنجانده بود، زیرا چنان او را رانده بود که گویی نمی‌خواست ارتباطی با او داشته باشد.

خداحافظیِ ژاندارم هنوز در گوشش طنین داشت و بی‌آن‌که علتّش را بداند احساس می‌کرد تُهی و در‌خورِ سرزنش است. در‌این لحظه صدایِ سرفهِ زندانی از آن سویِ ساختمان به گوش رسید. “درو” بی‌آن‌که خواسته باشد به صدایِ او گوش داد و آن‌وقت خشم‌آگین ریگی پرتاب کرد که صفیر کِشان در برف‌ها فرو رفت. جنایت ابلهانهِ مرد او را منقلب کرده بود، امّا تسلیم کردن کارِ شرافت‌مندانه‌ای نبود. حتی فکر ‌این موضوع او را از احساس خشمی ‌درد‌آور می‌انباشت. او در‌عین‌حال به افراد خودی که مرد عرب را فرستاده بودند و نیز به مرد عرب که دست به کُشتن زده امّا نگریخته بود، در دل ناسزا گفت. “درو” برخاست، ‌ایوان را دور زد، بی‌حرکت منتظر ماند و سپس به درون مدرسه برگشت.

مرد عرب خم شده بر کف سیمانی انبار با دو انگشت دندان‌هایش را می‌شست. “درو” به او نگاه کرد و گفت: بیا. و پیش‌اپیش مرد عرب به اتاق رفت. یک کت شکاری روی ژاکتش پوشید و کفش کوه‌پیمایی به پا کرد.‌ ایستاد و منتظر ماند تا مرد عرب چپیه و کفش بدون رویه خود را بپوشد. به کلاس رفتند و معلم به در خروجی اشاره کرد، گفت: راه بیُفت. مرد تکان نخورد. “درو” گفت: من هم می‌آیم. مرد عرب بیرون رفت. “درو” به اتاق برگشت. پاکتی را از نان برشته، خرما و قند پُر کرد. پیش از رفتن، لحظه‌ای جلوی میز تحریر درنگ کرد، سپس از آستانه در گذشت و آن را قفل کرد. گفت: راه از‌ این طرف است. راه مشرق را در پیش گرفت و زندانی به دنبالش راه افتاد. امّا در فاصلهِ کوتاهی از مدرسه اندیشید صدایی خفیف پشت سر شنید.

ایستاد و پیرامونِ خانه را نگاه کرد، کسی در آن‌جا نبود. مرد عرب که ظاهراً چیزی در نیافته بود او را تماشا می‌کرد. “درو” گفت: راه بیُفت! یک ساعتی راه پیمودند و سپس در کنار سنگ‌آهکی قله‌مانند استراحت ‌کردند. برف‌ها سریع‌تر آب می‌شد و آفتاب بی‌درنگ آب گودال‌ها را می‌نوشید و به‌سرعت جلگه را که اندک‌اندک خشک می‌شد و چون هوا به ارتعاش در می‌آمد پاک می‌کرد. هنگامی‌که دوباره به راه افتادند، برخوردِ پایِ‌شان با زمین انعکاس پیدا می‌کرد. گه‌گاه پرنده‌ای فضای پیش روی آن‌ها را با فریاد شادی می‌شکافت. “درو” نور تازه صبحگاهی را عمیقاً تنفس می‌کرد. از دیدنِ جلگه گسترده آشنا، که حالا زیر گنبدِ آبی آسمان سراسر زرد رنگ بود، به وجد می‌آمد. آنگاه رو به جنوب از سرازیری پایین رفتند و یک ساعت دیگر راهپیمایی کردند.

به زمین مرتفع همواری رسیدند که صخره‌هایش در حال فرو ریختن بود. از آن‌جا به بعد، جلگه سراشیب می‌شد و از سوی مشرق به دشتِ پَستی می‌رسید که چند درخت دوک مانند در آن به چشم می‌خورد و از سوی جنوب به چینه‌هایی سنگی منتهی می‌گردید، که چشم‌اندازی درهم‌برهم به محیط می‌داد.

“درو” هر دو سمت را وارسی کرد. تا چشم کار می‌کرد آسمان دیده می‌شد. هیچ انسانی به چشم نمی‌خورد. “درو” به مرد عرب که مبهوت به او می‌نگریست رو گرداند. بسته را به سوی او دراز کرد و گفت: بگیر، خرما، نان و قند است. برای دو روز کافی است. ‌این هم هزار فرانک پول. مرد عرب بسته را گرفت. هر دو دستش را در امتداد سینه‌اش نگه داشته بود گویی نمی‌دانست با آن‌ها چه کند. معلم به سوی مشرق اشاره کرد و گفت: نگاه کن،‌ این راه به تنجویت می‌رسد. دو ساعت راه است. آن‌وقت به قرارگاه پلیس تنجویت می‌رسی. چشم به راهت هستند. مرد عرب که هنوز بسته و پول را به سینه گرفته بود به سوی مشرق نگاه کرد.

“درو” آرنج او را گرفت و کمابیش با خشونت به سوی جنوب چرخاند. در دامنه زمین مرتفعی که بر آن‌ایستاده بودند کوره راهی دیده می‌شد، ‌این راهی است که از جلگه می‌گذرد. از‌این‌جا یک روزه به چراگاه‌ها و چادر‌نشین‌ها می‌رسی. آن‌ها به رسمِ خودشان به تو جا و پناه می‌دهند. مرد عرب حالا به سوی “درو” برگشته بود و در چهره‌اش ترسی خوانده می‌شد. گفت: گوش کن.

“درو” سر تکان داد و گفت: نه دیگر حرفی نزن. من دیگر بر می‌گردم. پشت به او کرد و دو گام بلند به سوی مدرسه برداشت، آن‌گاه شتاب‌زده به مرد عرب که بی‌حرکت ‌ایستاده بود، نگاهی انداخت و دوباره به راه افتاد. چند دقیقه‌ای جز طنین صدای گام‌های خود چیزی نشنید و سر برنگرداند. امّا لحظه‌ای بعد برگشت. مردِ عرب هنوز همان‌جا بر کنارهِ تپه‌ایستاده بود، حالا دست‌هایش را انداخته بود و به معلم نگاه می‌کرد. “درو” حس کرد چیزی راه گلویش را بسته است، امّا او دیگر صبرش تمام شده بود. دستش را به نشانه بی‌زاری تکان داد و دوباره رو به راه گذاشت. مسافتی رفته بود که‌ایستاد و نگریست. روی تپّه دیگر کسی دیده نمی‌شد.

“درو” دو دل شد. آفتاب حالا کمابیش به میانهِ آسمان رسیده بود و بر سر او می‌تابید. معلم برگشت و راهی را که آمده بود ابتدا نامطمئن و سپس مُصمّمانه پیمود. هنگامی‌که به تپّه کوچک رسید، از عرق خیس بود. به سرعت از تپّه بالا رفت. در بالایِ تپه از نفس افتاده بود. برآمدگیِ صخره‌هایِ جنوب در دل آسمانِ آبی پیش رفته بودند، امّا از دشتی که به سویِ مشرق امتداد داشت، هرمِ گرما به هوا بر می‌خاست. “درو” در آن مِه خفیف با قلبی غم‌زده مردِ عرب را واداشته بود راه زندان را در پیش بگیرد.

معلم اندکی بعد پشتِ پنجرهِ کلاس‌ ایستاده بود و نور پاکی را که سر‌تا‌سر پهنه جلگه را پوشانده بود تماشا می‌کرد، امّا چیزی نمی‌دید. لحظه‌ای پیش، در پُشتِ سرش، جمله‌ای را در لا‌به‌لایِ رودهای پیچ‌در‌پیچِ فرانسه خوانده بود که نامُرتب و شتاب‌زده با گچ نوشته بودند: “برادر! ما را تحویل دادی، سزایش را خواهی دید.” به آسمان نگریست، به جلگه و آن سوتر که زمین‌هایِ ناپیدا تا کنارهِ دریا امتداد می‌یافت. در ‌این چشم‌اندازِ پهناور که آن همه بدان عشق می‌ورزید، تنها بود.

بازگشت به خواندنی‌ها

قضیه مونز

قضیه مونز

L’affaire Munoz

آلبر کامو

“ژاك کُرمِری” دانش‌آموزِ ده-یازده سالهِ مدرسه، در سال‌هایِ دههِ 1920 ابتدایی در الجزیره است. معلّمش، آقای “بِرنار” تأثیر به‌سزایی بر زندگی او می‌نهد و درسی اخلاقی به او می‌آموزد.

آقای برنار طرفدار تنبیه بدنی بود. تنبیه معمولی تنها عبارت بود از نمراتِ منفی که به تنزُّلِ شاگرد در رده‌بندیِ عمومی مُنجر می‌شد. امّا در مواردِ حاد، آقای برنار، برخلافِ دیگر همکاران، که اغلب از فرستادنِ فردِ خاطی نزدِ مدیر پرهیز می‌کردند، پروایی از این کار نداشت. آقای برنار به‌پیرُوی از سُنّتی خدشه‌ناپذیر، خودش واردِ عمل می‌شد. آرام و با متانت می‌گفت: “روبرِ” بیچاره‌ام، از نوشِ‌جان نمودنِ نی‌شکر ناگزیری!

کسی درکلاس از خود واکنشی نشان نمی‌داد (مگر خنده‌هایِ زیرجلی که هم‌سو و مطابق با آیینِ جاویدِ دلِ آدمی است، آیینی که می‌خواهد مجازات برخی، مایهِ شادکامی دیگری شود.) دانش‌آموزِ خاطی برمی‌خاست. رنگش پریده بود. امّا بیشترِ آن‌ها سعی می‌کردند خودشان را نبازند. بعضی، در‌حالی‌که اشکِ خود را فرو‌می‌خوردند، از روی نیمکت بلند شده به‌سویِ میزی می‌رفتند که کنارِ آن آقای برنار برابرِ تخته‌سیاه ایستاده بود. باز هم طبقِ همان رسم که در این‌جا اندکی به مردم‌آزاری آمیخته بود، روبر یا ژوزف با پایِ خودش می‌رفت و از روی میز، نی‌شکر را برمی‌داشت و به سویِ مأمورِ قربانی خود دراز می‌کرد.

نی‌شکر، خط‌کشِ کوتاه و ضخیمی از چوبِ قرمز بود که بر آن لکّه‌هایِ جوهر پاشیده شده بود. فرورفتگی و بریدگی‌هایی، خط‌کش را از ریخت و قواره می‌انداخت. این بریدگی‌ها و شیارها، یادگارِ ضرباتِ آقای برنار بر تنِ دانش‌آموزی فراموش شده بود. دانش‌آموز خط‌کش را به دستِ آقایِ برنار می‌داد و او هم با حالتی تمسخر‌آمیز آن را می‌گرفت، پاها را باز می‌کرد و پسرك می‌بایست سرش را میانِ زانوانِ آقا معلّم بگذارد. سپس، آقای برنار با فشُردنِ ران‌هایش دانش‌آموز را مُحکم نگه می‌داشت و بر رویِ نشیمن‌گاهی چُنین مهیّایِ کُتک، ضرباتی چند می‌نواخت، که تعدادِ آن به فراخورِ جُرم، متفاوت بود و ضربه‌ها عادلانه میانِ دو طرف تقسیم می‌شد. عکس‌العمل شاگردان از شخصی به شخصِ دیگر فرق می‌کرد. بعضی پیش از این‌که چوب بخورند، آه‌و‌ناله سر می‌دادند و معلّمِ خون‌سرد متوجه می‌شد که آنان پیش‌دستی کرده‌اند.

برخی با خوش‌باوری دست‌هایشان را حفاظ پشت می‌كردند و آقای برنار با بی‌تفاوتی آن‌ها را كنار می‌زد. گروهی دیگر زیرِ سوزشِ ضربه‌هایِ خط‌كش، وحشیانه لگد‌پراكنی می‌كردند. بعضی‌ها نیز، از جمله ژاك، بی‌آنكه لب‌از‌لب وا كنند، ضربات را بر خود هموار كرده، انبوه اشك‌هایِ‌شان را در درون می‌ریختند و سرِ جایِ خود باز می‌گشتند. با تمامِ این اوصاف، این تنبیه، بی‌كینه و بُغض مقبولِ همه افتاده بود. نخست، زیرا تقریباً همهِ این بچّه‌ها در خانه كتك می‌خوردند و از نظر آن‌ها، تنبیهِ‌بدنی روشی طبیعی برای آموزش بود.

وانگهی، عدالت‌پیشگیِ آقا معلّم جایِ سؤال باقی نمی‌گذاشت. همه از قبل می‌دانستند كه چه نوع تخلّفی مراسمِ پاك‌شویی گناهان را در‌پِی‌داشت و این تخلف‌ها همیشه از یك نوع بود. همهِ كسانی كه از مرزِ اعمال منفی‌دار عدول می‌كردند، آگاه بودند كه چه خطری را به جان می‌خریدند و چه كیفری در انتظارِ تك‌تكِ آن‌ها بود. می‌دانستند كه این مجازات چنان‌كه باید‌و‌شاید عادلانه در حقِّ‌شان اجرا می‌شد.

حتّی ژاك نیز كه مِهر و محبتِ آقای برنار نسبت به او آشكار و بر همه دانسته بود، از این قاعده مستثنی نبود و می‌بایست فردایِ همان روزی كه در ملأِ عام مورد لطفِ خاصِ آقای برنار قرار گرفته بود، تاوانِ گناهِ خود را پس دهد. ژاك پایِ تخته بود و آقای برنار به‌خاطرِ پاسخِ درستی كه داده بود، گونه‌اش را نواز‌ش كرده بود. در این حال، صدایی غرولندكنان در كلاس پیچیده و گفته بود: «سوگلی».

آقایِ برنار آن را به خود گرفته و با حالتی جدّی پاسخ داده بود: «بله، من علاقهِ خاصّی به كُرمِری دارم، مثلِ همهِ آن‌هایی كه پدرانِ‌شان را در جنگ از دست داده‌اند. من دوش‌به‌دوشِ آنان جنگیده و اكنون زنده‌ام. تلاشِ من این است كه دستِ‌كم جایِ هم‌رزمانم را كه جان باخته‌اند، پُر كنم. حالا اگر كسی می‌خواهد بگوید كه من سوگلی دارم، بگوید»

خطا‌بهِ آقا معلم، سكوتِ مطلق شاگردان را در پِی داشت. ژاك بعد از كلاس پُرسید كه چه كسی او را سوگلی نامیده است. در حقیقت پذیرفتنِ چُنین توهینی و دست‌رویِ‌دست گذاشتن به منزله از دست‌دادن شرف و آبرویِ خود بود.

“مونز” گفت: «من بودم».

مونز پسركی بلند قد و مو‌بور بود كه اندكی سُست و رنگ‌پریده می‌نمود و با این‌كه به‌نُدرت بروز می‌داد، ولی همیشه نِفرتش را نسبت به ژاك نشان داده بود. ژاك هم جواب داد: «مادر فلان شده!»

این فحش هم رسم شده بود كه دعوا به دنبال داشته باشد. زیرا دشنام به مادر و اموات، همیشه بدترین فحش در سواحلِ مدیترانه بوده است. با این وجود مونز هنوز تردید داشت. امّا رسم، رسم است و دیگران به جایِ او گفتند: «بروید به میدانِ سبز». میدان سبز قطعه زمینی بی‌استفاده در نزدیكی مدرسه بود كه در آن علفِ كم‌پُشتی گُله‌گُله می‌رویید و دایره‌هایِ قدیمی و قوطی كنسرو و بُشكه‌هایِ پوسیده آن را پوشانده بود. آن‌جا بود كه خُرده‌حساب‌ها تصفیه می‌شد.

تصفیه‌حساب به عبارتِ ساده، نبردِ دو‌نفره یا دوئل بود كه در آن شمشیر جایِ خود را به مُشت داده بود. امّا از رسم و رسوم مشابهی، لااقل در نفسِ عمل، تبعیت می‌شد. علّتِ وجودِ تصفیه‌حساب‌ها رفعِ نزاع بر سر مسائلِ حیثیتی بود: چه به والدین یا آباء‌و‌اجداد كسی توهین شده بود، یا ملیّت و نژادش تحقیر شده بود، چه او را لو داده بودند یا به خبرچینی متّهم شده بود، چه از او دزدی كرده بودند و یا او از كسی چیزی دزدیده بود و یا به دلایل نامعلوم دیگری كه هر روزه چند‌تایی از آن‌ها بینِ جمعی كودكانه یافت می‌شود.

هرگاه دانش‌آموزی گُمان می‌بُرد و یا دیگران به جایِ او گُمان می‌بردند (و خودش نیز متوجّه می‌شد) كه به او توهین شده است، به‌نحوی كه لازم بود پاسخ این بی‌حرمتی را بدهد، رسم بود كه بگوید: «ساعت چهار در میدانِ سبز» همین‌كه این كلمات ادا می‌شد، هیجان فروكش می‌كرد و بگو‌مگوها خاتمه می‌‌یافت. هر یك از حریفان و به دنبال او هوادارانش راه خود را می‌گرفتند و می‌رفتند. سر كلاس‌های بعدی این خبر و نام دو قهرمان از نیمكتی به نیمكت دیگر نقل می‌شد و همكلاسی‌ها زیرِ‌چشمی نگاهِ‌شان می‌كردند و دو پهلوان اینك ظاهری آرام و مصمّم كه خاصّ مردان و مردانگی است، به خود می‌گرفتند.

امّا در دل، حكایت دیگری بود و حتّی شجاع‌ترین آن‌ها دلواپس از فرا رسیدن لحظه نبرد، حواس‌شان پرت و از كار خود غافل بودند. امّا نبایستی كه یارانِ حریف پوزخند بزنند و قهرمان را به قولِ خودشان «بُزدل» بخوانند.

ژاك با تحریك كردن مونز به وظیفهِ مردی‌اش عمل كرده بود. با این وجود، مانند هر كس دیگری كه خودش را در معرضِ ضرب‌وشتم قرار می‌دهد، و عملاً‌ً با دیگری به كتك‌كاری می‌پردازد، مثلِ بید به خود می‌لرزید. امّا تصمیم خود را گرفته بود و حتی ثانیه‌ای خیالِ واپس‌كشیدن را در ذهنِ خود راه نمی‌داد. این منوالِ همیشه‌گی كار بود و ژاك می‌دانست كه ضعفی كه پیش از دعوت قلبش را می‌فشُرد به هنگام نبرد، به واسطهِ خشونتی كه از لحاظِ جنگی هم به سودش بود هم به زیانش، از میان می‌رفت.

غروبِ روز نبرد با مونز همه چیز بر طبقِ رسوم انجام شد و دو مبارز و به دنبالِ آن‌ها هوادارانشان كه به مددكار بدل شده بودند و كیفِ قهرمان خود را می‌بردند، پیش از همه وارد میدان شدند. در آخر، همهِ آن‌هایی كه به دعوا علاقه داشتند، گِردِ دو حریف حلقه می‌‌‌زدند و حریفان، روپوش و كُت خود را درآورده به دستِ مددكاران می‌دادند. بی‌قراری ژاك، این بار به دردش خورد و او اوّل جلو رفت و در ناباوری، مونز را واداشت كه عقب‌عقب برود. مونز كه آشفته‌وار و بی‌نظم پس می‌رفت و ضرباتِ حریف را ناشیانه رَد می‌كرد، مُشتی به صورتِ ژاك زد. ژاك دردش آمد و در پِیِ آن، خشمِ لجام‌گسیخته‌اش كه به واسطه فریادها و خنده‌ها و آفرین‌هایِ حُضّار بیش‌تر و بیش‌تر می‌شد، سراسر وجود او را گرفت. ژاك به سمت مونز حمله‌ور شد و رگباری از مُشت بر سر‌و‌رویش نواخت و از یاری بخت و دم‌سازی اقبال، توانست مُشتِ محكمی به‌چشمِ راستِ مونزِ بی‌چاره و بی‌دفاع بكوبد.

مونز كه كاملاً تعادل خود را از دست داده بود به طرزِ رقت‌باری به پُشت افتاد و در‌حالی‌كه یك چشمش به سرعت آماس می‌كرد، با چشم دیگر می‌گریست. بادمجان زیرِ‌چشم كاشتن، ضربهِ جانانه‌ای بود كه طرفدارانِ بسیاری داشت. زیرا تا چند روز باعث ماندگاریِ پیروزیِ فردِ غالب می‌شد. این ضربه همهِ حضار را واداشت تا مانندِ سرخپوستان هلهله سر دهند. زمانی طول كشید تا این‌كه مونز از جا برخاست. “پیپر” دوستِ صمیمی ژاك بی‌درنگ و با اقتدار به میان آمد تا پیروزیِ نفرِ برنده را اعلام كند. سپس كُتِ ژاك را تنش كرد، روپوشش را رویش انداخت و او را از میانِ جمعِ هواداران با خود برد. در این اثنا، مونز از جا بلند می‌شد و زارزار گریه‌كنان در میانِ حلقه كوچكی از دوستانِ حیرت‌زده، لباسش را تنش می‌كرد. ژاك هاج‌و‌واج از پیروزی برق‌آسایی كه انتظارش را، آن‌هم بدان شكل، نمی‌بُرد، به‌سختی در اطراف خود، تبریك‌ها و شادباش‌ها و روایت‌های جنگ را می‌شنید كه به آن رنگ و لعابی هم داده شده بود.

می‌خواست احساس رضایت كند و غرورش نیز تا اندازه‌ای ارضاء شده بود. با این وجود، هنگامی كه از میدانِ سبز بیرون می‌رفت، همین‌كه رویش را به سویِ مونز برگرداند، ناگهان با دیدن صورت شرمنده كسی كه از او كتك خورده بود، اندوهی جان‌كاه دلش را به درد آورد. و بدین‌سان دریافت كه جنگ چیز خوبی نیست، زیرا پیروزی بر دیگری به همان اندازه تلخ است كه از او شكست خوردن. و برای تكمیلِ آموخته‌هایش به زودی به او فهماندند كه در پسِ هر فرازی، نشیبی است.

روز بعد، ژاك در برابر تنه‌هایِ ستایش‌آمیزِ هم‌كلاسی‌ها، خود را ناگزیر از خودنمایی و قیافه‌گرفتن پنداشت. وقتی‌كه در آغاز كلاس، مونز به حضور و غیاب معلم جواب نداد، بغل دستی‌ها با پوزخندهای تمسخرآمیز و چشمك زدن به فردِ برنده، به تفسیر و توضیح این حادثه پرداختند.

ژاك نتوانست خودش را نگه دارد و درحالی‌كه لُپش را باد كرده بود، چشمِ نیمه‌بستهِ خود را به هم‌كلاسی‌ها نشان داد، غافل از این‌كه نگاهِ آقایِ برنار به او بود. همین‌كه ژاك شكلكی عجیب‌و‌غریب درآورد كه به چشمكی ختم می‌شد، صدایِ آقای برنار در اتاقِ درس پیچید و كلاس ناگهان در سكوت فرو رفت. آقایِ برنار با حالتی عبوس و گرفته گفت: «سوگلیِ فلك‌زدهِ من، سزایِ تو مثلِ بقیه نی‌شكر است»

برندهِ نبرد به‌ناچار از جا برخاست و پِیِ دستگاهِ شكنجه رفت. آن‌گاه واردِ محدوده‌ای شد كه عطرِ تازهِ آقای برنار احاطه‌اش می‌كرد و سپس به همان حالتِ شرم‌آور شكنجه ایستاد.

این درس فلسفهِ عملی قاعدتاً‌ً نبایستی پایانِ ماجرایِ مونز باشد. غیبتِ مونز دو روز ادامه داشت و ژاك علی‌رغم ظاهرِ خون‌سردش كم‌و‌بیش نگران بود، تا این‌كه روز سوّم شاگردِ بلندقدی وارد كلاس شد و به آقایِ برنار اطلاع داد كه مدیر پِیِ دانش‌آموز كُورمری فرستاده است.

جز در مواردِ حاد، كسی نزدِ مدیر خوانده نمی‌شد. آقا معلم ابروهایِ انبوهش را بالا انداخت و فقط گفت: «بجُنب پشه، امیدوارم خریّت نكرده باشی».

ژاك با پاهایِ سُست و بی‌جان، دانش‌آموزِ بلند قد را در طول دالانی كه بالای حیاط بود، تا دفتر مدیر در آن سوی دالان دنبال كرد. حیاط مدرسه، سیمانی بود و درخت‌هایی شبیه به درخت سیب داشت كه سایه نازك آن‌ها كسی را از گزند آفتاب سوزان نگه نمی‌داشت.

اولین چیزی كه به محضِ ورود دید مونز بود. خانم و آقایی تُرش‌رو او را جلویِ میز مدیر در میان گرفته بودند. چشمِ آماس كرده و كاملاً بسته‌اش، او را از قیافه انداخته بود، با این وجود ژاك از این‌كه می‌دید هم‌كلاسی‌اش هنوز زنده است، احساسِ آرامش كرد. امّا فرصتِ چشیدن این آرامش را نداشت.

مدیر كه مردی كوتاه قد با كلّه‌ای طاس، صورتی سرخ و صدایی پُرشور بود، گفت: «تو بودی كه رفیقت را زدی؟»

ژاك با صدایی بی‌روح جواب داد: «بله.»

خانمی كه كنار مونز بود، گفت: «به شما گفته بودم كه آندره، لات نیست!»

ژاك گفت: «دعوا كردیم».

مدیر گفت: «این را به من نگو. می‌دانی كه من هر نوع زد‌و‌خورد را حتّی در بیرون از مدسه قدغن كرده‌ام. تو هم‌كلاسی‌ات را زخمی كرده‌ای و ممكن بود از این هم بدتر بكنی. به عنوان اولین اخطار، باید همه زنگ‌هایِ تفریح بِرَوی در گوشه‌ای، رویِ یك پا بایستی. و اگر تكرار شود، اخراج خواهی شد. خبر مجازاتت را به والدینت نیز خواهم رساند. می‌توانی برگردی سر كلاس.»

ژاك گریه می‌كرد.

آقای برنار گفت: خُب، بگو ببینم!

پسرك با صدای بریده ابتدا گفت كه چه تنبیهی برای او در نظر گرفته شده است و سپس قضیه شكایت كردن پدر و مادر مونز و دست آخر ماجرایِ دعوا را تعریف كرد.

ـ چرا با هم دعوا كردید؟

ـ به من گفت سوگلی.

ـ یك بار دیگر؟

ـ نه، این‌جا توی كلاس

اوه، پس كار او بود. فكر كردی آن‌طور كه باید از تو دفاع نكردم؟

ژاك از دل و جان به آقای برنار نگاه می‌كرد: «چرا، كردید، شما…» و زد زیر گریه.

آقای برنار گفت: «برو بنشین».

پسرك گریه‌كنان گفت: «این انصاف نیست».

روز بعد، زنگ تفریح، ژاك میان فریادهایِ شادیِ هم‌كلاسی‌هایش به تهِ دالان سرپوشیده رفت و پشت به حیاط، رویِ یك پا ایستاد. پاها را عوض می‌كرد و دلش می‌خواست كه او هم مثل بقیه هم‌كلاسی‌ها بدود. گه‌گاه نگاهی به پُشتِ سر می‌انداخت و آقای برنار را می‌دید كه بی‌آن‌كه به او نگاه كند در گوشه‌ای از حیاط با همكارانش قدم می‌زد. امّا روز دوّم متوجهِ رسیدنِ آقای برنار نشد.

معلم پُشتِ سرِ ژاك آمد و به‌نرمی پَسّ گردنش زد: «این چه قیافه‌ای است وُروجك! مونز هم تنبیه شده است. ببین. اجازه می‌دهم نگاه كنی».

مونز آن طرف حیاط تنها و اخمو ایستاده بود.

هم‌دست‌هایت در تمامِ طولِ هفته كه تو این‌جا تنبیه می‌شوی، از بازی با مونز پرهیز می‌كنند.

آقایِ برنار می‌خندید: «می‌بینی هر دوتان تنبیه شده‌اید، طبیعی است».

سپس به سویش خم شد و با خنده‌ای مُحبت‌آمیز كه دلِ پسركِ گناه‌كار را آكنده از مِهر و عطوفت كرد به او گفت: «راستی پشه، به تو نمی‌آید با این شكل و شمایل مُشتی به این محكمی داشته باشی».

بازگشت به برگه خواندنی‌ها

افسانه سیزیف

افسانه سیزیف   The Myth of Sisyphus

آلبر کامو  Albert Camus

افسانه سیزیف یک مقاله فلسفی از آلبر کامو است. نسخه فرانسوی آن در سال ۱۹۴۲ منتشر گردید.

در این مقاله آلبر کامو برای اولین بار واژه “ابزورد” را به کار می‌برد که بعدها الهام بخش گونه‌ای از تئاتر به نام “تئاتر پوچی” گردید که مارتین اسلین در کتابی به همین نام به توضیح آن پرداخته‌است. سیزیف در اساطیر یونان بخاطر فاش کردن راز خدایگان محکوم شد تا تخته سنگی را به دوش گرفته و تا قله یک کوه حمل کند، اما همین که به قله می‌رسد، سنگ به پایین می‌غلتد و سیزیف باید دوباره این کار را انجام دهد. کامو می‌گوید پیروزی وی در آگاهی است.

فصل ۱: یک تعقل پوچ

کامو در این فصل می‌گوید تنها یک مسئله مهم فلسفی موجود است و آن خودکشی است. این‌که آیا زندگی ارزش دارد یا به زحمت زیستنش نمی‌ارزد. فهمیدن این که این جهان پوچ است کار سختی نیست، امّا آیا این پوچی ما را به خودکشی رهنمون می‌سازد؟

فصل ۲:انسان پوچ

در این فصل، کامو مواردی از زندگی ابزورد را معرفی می‌کند. اولین موردی که وی اشاره می‌کند “دُن خوان”، اغواگر سریالی زنان است که تا جایی که می‌تواند زندگی پرشور و شهوت‌انگیزی دارد. «هیچ عشقی اصیل نیست، مگر عشقی که کوتاه مدت و استثنایی باشد». مثال بعدی، در مورد بازیگری است که زندگی‌های کوتاه را برای کسب افتخارهای بیشمار نمایش می‌دهد.

مورد آخر و سوم کامو، «فاتح» است. دلاوری که تمام وعده‌های جاودانگی در تاریخ بشریت را فراموش می‌کند. او عمل را بر تأمل ترجیح می‌دهد. با آگاهی از این واقیعیت که هیچ چیز دوام ندارد و هیچ پیروزی‌ای همیشگی نیست.

فصل ۳:خلقت پوچ

در این‌جا کامو هنرمند یا خالق ابزورد را وا می‌کاود. از آن‌جایی‌که توضیح ناممکن است، هنر ابزورد محدود به شرحی از تجارب فراوان در جهان است. «اگر دنیا واضح و آشکار بود، دیگر هنری وجود نداشت». همچنین خلقت ابزورد باید مانع از قضاوت و داوری و همچنین سایه‌ای حتی جزئی از امید بشود. او سپس به تحلیل کارهای داستایفسکی، ازجمله ، ”دفتر یادداشت روزانهٔ یک نویسنده” ، «جن زدگان»، و «برادران کارامازف» می‌پردازد. همهٔ این‌ها آغازی ابزورد دارند و دو مورد اول به خودکشی فلسفی می‌پردازد. هرچند کتاب خاطرات و رمان آخر او، برادران کارامازف، در نهایت راهی به امید می‌گشایند و در حقیقت نمی‌توان آن‌ها را آفرینش‌هایی ابزورد تلقی کرد.

فصل ۴:افسانه سیزیف

در این بخش کامو ضمن تعریف داستان سیزیف، به توضیحاتی دربارهٔ ارتباط این داستان و زندگی انسان در این جهان می‌پردازد. وی سیزیف را قهرمان پوچ می‌نامد و می‌گوید هنگامی که سنگ سقوط می‌کند و سیزیف لحظه‌ای درنگ می‌کند و برمی‌گردد، این لحظه‌است که مرا به سیزیف علاقه‌مند می‌کند زیرا وی به شکنجه خویش و پوچ بودن کارش آگاه است.گزیده جملات کتاب افسانهِ سیزیف

* تنها یک مشکلِ به‌راستی جدّی وجود دارد و آن هم “خودکشی” است. داوریِ این که زندگی ارزشِ زیستن را دارد یا نه، بستگی به پاسخِ این پرسشِ اساسی فلسفی دارد، و پرسش‌هایِ سرگرم‌کنندهِ دیگر، از جمله این‌که دنیا سه‌بُعدی است یا روان؟

*نخستین اقدامِ عقل، تشخیصِ دُرُست از نادُرُست است. با وجود این، همین‌که اندیشه متوجّهِ خود می‌شود، پیش از هر چیز به تناقض برمی‌خورد.

* احساسِ پوچی لزوماً به‌معنیِ داشتنِ تصوّری از پوچی نیست. احساسِ پوچی پدید‌آورندهِ این تصوّر است. همین‌و‌بَس، در آن خلاصه نمی‌شود مگر در لحظهِ کوتاهی که به داوریِ دربارهِ جهان می‌پردازد.

* آلِن می‌گوید. “زمانِ دُعا” زمانی‌است که تاریکی به اندیشه رو می‌کند. عارفان و پیروانِ اصالتِ وجود در پاسخ می‌گویند: امّا به‌شرطی‌که اندیشه به تاریکی برخورد کند.

* همواره زمانی فرا می‌رسد که که باید میانِ “تماشاگر” بودن و “عمل” یکی را برگُزید، این معیارِ انسان بودن است.

* اگر “دوست‌داشتن” کافی بود. کارها بسیار آسان می‌شد، هر چه بیشتر دوست بداریم. پوچی استحکامِ بیشتری می‌یابد.

* به کسانی که می‌گویند: آگاهی‌ام از این موضوع به حدّی‌است که قادر به بیانش نیستم، اعتماد نکنید. چون اگر قادر به بیانش نیستند، برای این است که از آن آگاهی ندارند یا از روی تنبلی، به آگاهیِ سطحی بسنده کرده‌اند.

* نمی‌توان برایِ همیشه از زیرِ بارِ اُمید شانه خالی کرد؛ چون اُمید می‌تواند دست‌مایهِ آزارِ همان کسانی شود که می‌خواستند خود را از آن برهانند.

* آن‌چه باقی می‌ماند، سرنوشتی است که عاقبت از آن گریزناپذیر است، به‌جُز این یگانه امرِ گریزناپذیر: که همانا مرگ است.

* هر‌گونه شادی یا خوشبختی، آزادی به‌شمار می‌آید.

* خدایان سیزیف را محکوم کرده‌بودند که تخته‌سنگی را بی‌وقفه تا قلّهِ کوهی بغلتاند؛ به قلّه که می‌رسید، تخته‌سنگ با تمامیِ وزنِ خود دوباره به پایین می‌افتاد. خدایان با دلایلی موجّه به این نتیجه رسیده بودند که هیچ “کیفر”ی بدتر از کارِ بیهوده و بی‌اُمید نیست.

* اگر گاهی فرود آمدن با درد و رنجی این‌چُنین همراه است، گاه نیز می‌تواند با شادمانی توأم باشد. این حرفِ بی‌هوده‌ای نیست.

* همهِ شادیِ خاموشِ سیزیف در این است، سرنوشتِ او به خودِ او تعلّق دارد. تخته‌سنگ مالِ اوست.

* من تنها به حالتِ نابِ ذهنیتی رنجور پرداخته‌ام. این کنکاش به‌هیچ آیینِ اعتقادی و متافیزیکی نپرداخته، و تنها به بررسیِ حدِّ توانایی‌ها بسنده کرده است.

* پوچی نیز همانندِ نفرت موجبِ پیوند موجودات می‌شود؛ و درکِ این پوچی و ماهیّتِ زندگی و نامعقولیِ آن، او را به “اعتراض” می‌خواند و نه “تسلیم” و “درماندگی”. بنابراین، “پوچ‌نگریِ” او به “انفعال”، و “اراده به مرگ” ختم نمی‌شود.

افسانه سیزیف

خدایان سیزیف را محکوم کرده بودند که دائماً سنگی را به بالای کوهی بغلتاند، تا جائیکه سنگ بخاطر وزنش به پایین می‌افتاد. آنها به دلائلی فکر می‌کردند که تنبیه وحشتناک‌تری از کار عبث و بی‌امید وجود ندارد.

اگر کسی به هومر معتقد باشد، سیزیف خردمندترین و محتاط‌ترین موجودات فانی بود. هرچند، بنابر روایتی دیگر، او مایل بود تا حرفه راهزنی را بیازماید. من تضادی در این امر نمی‌بینم. عقاید مختلفی وجود دارد که چرا او کارگر پوچ و عبث جهان زیرین شد. اولاً، او متهم به سبک‌سری در رفتار با خدایان است. او اسرار آنان را دزدید. اگینا، دختر اسوپوس، توسط ژوپیتر ربوده شد. پدرش از ناپدید شدن او به هراس آمده و به سیزیف شکایت برد. او که از جریان ربودن باخبر بود، به این شرط حاضر شد ماجرا را بگوید که اسوپوس به قلعه کورینث، آب برساند. به خاطر آذرخش‌های آسمانی، او برکت آب را ترجیح داد. به همین دلیل او در جهان زیرین تنبیه شد. هومر همچنین می‌گوید که سیزیف، مرگ را در زنجیر کرده بود. پلاتو نمی‌توانست منظره فرمانروایی ویران و ساکت او را تحمل کند. او خدای جنگ را گسیل داشت تا مرگ را از دستان اشغالگر آزاد سازد.

گفته می‌شود که سیزیف وقتی نزدیک به مرگ بود، به‌طور بی‌ملاحظه‌ای می‌خواست عشقِ زنِ خود را بیازماید. او به زنش فرمان داد که بدن دفن نشده خود (سیزیف) را در وسط میدان عمومی قرار دهد. سیزیف در جهانِ زیرین بیدار شد و آنجا درحالی که از فرمانبرداریِ بسیار متضاد با عشقِ انسانی رنج می‌برد، این اجازه را از پلاتو گرفت که به زمین برگردد تا زنِ خود را ملامت کند. ولی وقتی دوباره چشمش به دنیا باز شد، از آب و خورشید، سنگ‌های گرم و دریا لذت برد، دیگر نمی‌خواست به آن تاریکی دوزخ‌وار برگردد. فراخوانی‌ها، علائم خشم و اخطارها هیچ‌کدام کارگر نیُفتاد. سال‌های زیاد دیگری را هم با انحنای خلیج، دریای تابان و لبخند زمین زندگی کرد.

حکمی از جانب خدایان ضروری به نظر می‌رسید. عطارد آمد و گریبان مرد گستاخ را گرفت، او را از لذات خود جدا ساخت و به زور به جهان زیرین برد، جائی که سنگش انتظار او را می‌کشید. تا حالا دریافته‌اید که سیزیف، قرمان پوچی است. او همان‌قدر که لذت می‌بَرد، عذاب می‌کِشد. تمسخر خدایان از جانب او، نفرت او از مرگ و اشتیاق او برای زندگی، آن مجازات وصف‌ناشدنی را برای او به ارمغان آورد که تمام وجودش باید برای انجام دادن هیچ، بکار رود. این هزینه‌ای است که باید برای اشتیاق به زندگی پرداخته شود. چیزی از دنیای زیرین درباره سیزیف به ما گفته نشده است.

افسانه‌ها برای تصورات بوجود می‌آیند تا در آنها روح بدمند. در مورد این افسانه، تمام تلاش یک شخص برای بالابردن یک سنگ عظیم، چرخاندن آن و هل دادن آن به سمت بالا روی یک سطح شیب‌دار برای صدها بار را می‌توان دید؛ صورت رنجور، گونه چسبیده به سنگ، شانه‌هایی زیر توده‌ای از خاک، پاهای از هم وارفته، شروع دوباره با بازوان گشاده و تمام امنیت انسانی دستان پینه‌بسته را می‌توان دید. در پایان تلاش بی‌پایان او در فضا و زمان بی‌نهایت، هدف برآورده می‌شود. آن‌گاه سیزیف می‌بیند که سنگ در چند لحظه به سمت دنیای پائین‌تر می‌غلتد و به جایی می‌رود که دوباره باید آن‌را به سمت قلّه راند. او دوباره به پائین برمی‌گردد.

در طی این بازگشت، این وقفه، است که سیزیف نظر مرا به خود جلب می‌کند. صورتی که بدین حد به سنگ‌ها نزدیک است و رنج می‌کشد، خودش اکنون سنگ شده است! مردی را ببینید که با گام‌هایی سنگین و در عین‌حال شمرده به عذابی بازمی‌گردد که هیچ‌گاه پایان آن‌را نخواهد دانست. آن موقع مثل مکثی که با رنج او فرا می‌رسد، زمان هوشیاری است. در تک‌تک آن لحظات که او ارتفاعات را ترک می‌کند و تدریجاً به کنار خدایان کشیده می‌شود، مافوق سرنوشت خود قرار دارد. او از سنگ خود سخت‌تر است.

اگر این افسانه غم‌انگیز است، به‌خاطر این‌ست که قهرمان آن هشیار است. در واقع اگر در هر قدم، امید موفقیت به او دلگرمی می‌دهد، شکنجه‌ای وجود دارد؟ کارگر امروزی، در هرروز زندگی‌اش کار یک‌سانی می‌کند و سرنوشت او کمتر از سرنوشت سیزیف، پوچ نیست. ولی فقط در لحظات نادری، غم‌انگیز می‌شود که هشیاری وجود دارد. سیزیف، کارگر خدایان، ناتوان و سرکش، تمام جزئیات وضعیت تأسف‌آور خود را می‌داند: این چیزی است که در طی هبوط (=سقوط، فرود، نزول) خود به آن می‌اندیشد. روشن‌بینی که قرار بود شکنجه او باشد، به تاج پیروزی او تبدیل می‌شود. هیچ سرنوشتی وجود ندارد که نتوان با استهزا بر آن فائق آمد.

بنابراین اگر هبوط، بعضی مواقع با غضه همراه بود، می‌تواند با شادی نیز همراه باشد. این حرف زیادی نیست. باز هم من سیزیف را تصور می‌کنم که به سوی سنگ خود برمی‌گردد و قصه دوباره آغاز می‌گردد. وقتی تصورات زمین در حافظه حک می‌شوند، وقتی خاطرات شادی دست از سر آدم برنمی‌دارند، قلب انسان، سودا‌زده می‌شود: این پیروزی سنگ است، اصلاً خود سنگ است. اندوه بی‌کران را نمی‌توان تحمل کرد. این‌ها، شب‌های گُسستِ‌مان ما هستند. ولی حقایق نابود کننده، اگر تصدیق شوند، کشنده خواهند بود.

بنابراین اُدیپ در آغاز بدون این‌که بداند تسلیم قسمت است. ولی از لحظه‌ای که آگاه می‌گردد، تراژدی او آغاز می‌شود. در همان لحظه، کور و بی‌امید، در می‌یابد که تنها حلقه متصل کننده او به جهان، دستان آرام دختری است. آن‌گاه نکته شگرفی طنین‌انداز می‌شود: “علی‌رغم این همه کارهای شاق، سنِّ زیاد و اصالت روحم مرا به این نتیجه می‌رساند که همه چیز خوب است”. لذا ادیپ سوفوکل، مثل کیریلف داستایفسکی نسخه پیروزی پوچ و بی‌معنی را می‌پیچد. خِرد باستان، شجاعت مدرن را تأیید می کند.

کسی، پوچی را در نمی‌یابد مگر این‌که وسوسه شود تا دستورالعملی برای شادی بنویسد. “چی! با این روش‌های مبتذل؟” با این حال دنیایی وجود دارد. شادی و پوچی، دو پسر یک زمین هستند. آن‌ها جدایی ناپذیرند. اشتباه خواهد بود اگر بگوییم که لزوماً شادی از کشف پوچی سرچشمه می‌گیرد. همچنین اگر بگوییم ازبین رفتن پوچی، ناشی از شادی است. ادیپ می‌گوید “من نتیجه می‌گیرم که همه چیز خوب است” و این جمله مقدس است. این جمله در جهان وحشی و محدود انسان طنین‌انداز می‌شود. به ما می‌آموزد که “همه”، خسته کننده نیست و نبوده است. از این دنیا، خدایی را بیرون می‌اندازد که با ناخشنودی و ترجیح رنج بی‌هوده به آن وارد شده بود. از قسمت، یک مسأله انسانی می‌سازد که باید با انسان‌ها هم‌نشین شود.

تمام شادی خاموش سیزیف، در این امر نهفته است. قسمت او، مال خودش است. سنگش نیز همین‌طور. مرد ناامید وقتی به شکنجه خود می‌اندیشد، تمام خدایان دروغین را سرجای خود می‌نشاند. در جهانی که ناگهان به سکوت خود بازگشته است، ده‌ها هزار صدای کوچک سرگردان برمی‌خیزد. نداهای ناخودآگاه و مخفی و دعوت‌ها از هر طرف، بازگشت ضروری و هزینه پیروزی هستند. بدون سایه، خورشیدی نخواهد بود و شناختن شب واجب است. انسان ناامید میگوید “آری” و لذا تلاش‌هایش از این پس بی‌پایان خواهد بود. اگر قسمت شخصی وجود داشته باشد، سرنوشت بالاتری وجود نخواهد داشت یا حداقل سرنوشتی وجود دارد که او نتیجه می‌گیرد ناگزیر و پَست است. امّا در مورد باقی مطالب، او درمی‌یابد که خداوندگار روزگار خود است. در آن لحظه ظریف، نظری به عقب بر زندگی خود می‌اندازد، سیزیف که به سوی سنگ خود برمی‌گردد، در آن چرخش ناچیز، او به آن اعمال نامرتبطی که سرنوشت او را تشکیل داده‌اند، توسط او بوجود آمده‌اند و در سایه حافظه او ترکیب شده‌اند و با مرگ او مُهر‌و‌موم شده‌اند می‌اندیشد. بنابراین، بشر، متقاعد به اینکه تمام سرچشمه‌های این اتفاقات، انسان است، انسانِ نابینایی که مشتاقِ دانستن این است که چه کسی می‌داند شب، انتهایی ندارد، همچنان در حرکت است. سنگ همچنان میچرخد.

من سیزیف را در پایینِ کوه رها می‌کنم! انسان همیشه راه خود را می‌یابد. ولی سیزیف صداقت بالاتری را آموزش می‌دهد که خدایان را نفی کرده و سنگ‌ها را می‌چرخاند. او هم‌چنین نتیجه می‌گیرد که همه چیز خوب است. این جهان از این پس بدون خدا، به نظر او نه بی‌حاصل است و نه پوچ. هر اتُم آن سنگ، هر تکّه آن کوهستان غرق در شب، برای خود دنیایی است. فقط تلاش برای غلبه بر ارتفاع، برای ارضای قلب انسان کافی است. باید سیزیف را شاد بپنداریم.