نوشته‌ها

فراموشى اسامى خاص

فراموشى اسامى خاص

Forgetting of Proper Names

زیگموند فروید

ترجمه على مرتضویان

در شماره مورّخ 1898 ماهنامه روان‌كاوى و عصب‌‏شناسى مقاله‌‏اى كوتاه با عنوان «سازوكارهاى روانى فراموشى» به‌چاپ رساندم كه اینك به قصد طرح بحثى گسترده‌‏تر در این باب، فشرده آن مقاله را مى‌‏آورم. در آن مقاله، با كندوكاو در نمونه‌‏اى بسیار گویا كه شخصاً مشاهده كرده بودم، كوشیدم براى توضیح موارد متعدد و مكرر فراموشىِ اسامى خاص، از تجزیه و تحلیل‌هاى روان‌شناختى استفاده كنم. در طى آن كندوكاو به این نتیجه رسیدم كه این نمونه خاص (نمونه‌‏اى یقیناً عادى و عملاً نه‏‌چندان مهم) كه در آن فعالیتى روانى –خاطره- از كار ویژه‌‏اى كه بر عهده دارد سرپیچى مى‏‌كند، درخور تبیینى به مراتب دامنه‏‌دارتر از آن چیزى است كه معمولاً از این پدیده ارائه مى‏‌شود.

اگر از یك روان‌شناس بپرسیم چرا در موارد بسیار موفق نمى‌‏شویم اسامى خاصى را به خاطر آوریم كه فكر مى‏‌كنیم آن‌ها را دقیقاً و كاملاً مى‌دانیم، اگر اشتباه نكنم، او این پاسخ را بسنده مى‏‌داند كه اسامى خاص آسان‌تر از سایر محتویات حافظه تن به فراموشى مى‌‏سپارند. او دلایل موجهى مى‌‏آورد كه چرا باید حساب اسامى خاص را جدا كنیم و تلقّى خاصى از آن‌ها داشته باشیم، امّا گمان نمى‏‌بَرد كه بعضى شرایط مى‌‏توانند در این نوع فراموشى مؤثر باشند.

پدیدهِ فراموشىِ موقتِ اسامىِ خاصّ زمانى دقیقاً فكر مرا به خود مشغول كرد كه در طى مشاهداتم به ویژه‌گی‌هایى معین برخوردم كه در موارد خاص، البته نه همه موارد، با وضوحى قابل قبول تشخیص داده مى‏‌شوند. این‌ها مواردى هستند كه در آن‌ها نام یك شخص نه فقط فراموش مى‏‌شود، بلكه به صورتى نادرست به یاد مى‏‌آید. در جریان كوشش‌های‌مان براى به‌خاطر آوردن نام فراموش‏‌شده، نام كسانى دیگر –نام‌هاى جانشین- به عرصه آگاهى ما راه مى‌‏یابد. البته كه ما فوراً نادرست بودن آن‌ها را تشخیص مى‏‌دهیم؛ امّا آن‌ها پى‏‌درپى بازمى‏‌گردند و با اصرار و پایدارى بسیار، خود را بر ما تحمیل مى‌‏كنند. بدین‌‏سان، در طى فرایندى كه باید به بازتولید نام فراموش‏‌شده بیانجامد نوعى جابه‏‌جایى صورت مى‏‌گیرد و نهایتاً كار به جانشینى نام نادرست مى‏‌انجامد. فرضیه من این است كه این جابه‌‏جایى بر پایه نوعى انتخاب روانى تصادفى روى نمى‌‏دهد، بلكه مسیرهایى را طى مى‏‌كند كه پیش‌‏بینى‏‌پذیرند و از قوانینى پیروى مى‏‌كنند. به عبارت دیگر، فكر مى‏‌كنم نام یا نام‌هاى جابه‏‌جاشده به نوعى با نام فراموش‏‌شده مرتبط‏‌اند و این ارتباط را مى‌‏توان كشف كرد؛ و اگر موفق شوم این ارتباط را نشان دهم، امیدوارم بتوانم اوضاع و احوالى را كه در متن آن فراموشى نام‌ها روى مى‏‌دهد توضیح دهم.

نامى را كه كوشش‌هایم براى به یاد آوردن آن ناكام ماند، و موضوع را در 1898 به عنوان نمونه‏‌اى براى تجزیه و تحلیل برگزیدم، نام نقاشى بود كه از او دیوارنگاره‌‏هایى پُرشكوه موسوم به «چهار واپسین چیز» {چهار واپسین چیز عبارت‏اند از مرگ، قیامت، دوزخ، بهشت} [Four Last Things] در كلیساى اُرویتو [Orvieto] به‌جاى مانده است. به جاى نامى كه در جستُ‌جوی‌ش بودم -سینیورِلّى [Signorelli]- نام‌هاى دو نقاش دیگر -بوتیچلّى [Botticelli] و بولترافیو [Boltraffio]- به ذهنم هجوم آوردند، هرچند كه بى‏‌درنگ و قاطعانه آن‌ها را به عنوان نام‌هاى نادرست پس‌راندم. همین كه از زبان شخصى دیگر نام صحیح نقاش را شنیدم فوراً و بى‌‏هیچ تردیدى آن را بازشناختم. جست‏‌وجو براى كشف عوامل تأثیرگذار و یافتن مسیرهاى تداعى كه سبب شدند بوتیچلّى و بولترافیو به جاى سینیورلّى به ذهنم راه یابند مرا به نتایج زیر رهنمون شد:

الف) دلیل فراموشى نام سینیورلّى را نباید در نكته خاصى در مورد خودِ نام یا هرگونه ویژه‌گى روان‌شناختىِ شرایطى كه فراموشى در آن روى مى‏‌دهد جست‏‌وجو كرد. نامى كه فراموش كرده بودم همان‌‏قدر برایم آشنا بود كه یكى از نام‌هاى جانشین –بوتیچلّى- و بسیار آشناتر از دیگر نام جانشین –بولترافیو- كه درباره‏‌اش بیش از این نمى‌‏دانم كه متعلّق به مكتب میلان است. از این گذشته، شرایطى كه در آن دچار فراموشى شدم عادى بود و پرتوى بر ذهن من نمى‌‏افكند. با همسفرى خارجى از راگوسا [Ragusa] در دالماتیا [Dalmatia] به طرف محلى در هرزگوین مى‌‏راندم: گفت‏‌وگوی‌مان به موضوع گشت‏‌وگذار در ایتالیا كشیده شد و من از همسفرم پرسیدم كه آیا هرگز گذارش به اُرویتو [Orvieto] افتاده، و آیا دیوارنگاره‏‌هاى مشهور آن‌جا را كه اثر… است دیده است؟

ب) فقط آن زمان پرتوى آگاهى‌‏بخش بر مسأله فراموشى نام نقاش افكنده شد كه موضوعى را كه درست پیش از قضیه فراموشى درباره آن صحبت مى‌‏كردیم به خاطر آوردم؛ و بدین‏‌سان موردى بر ما نمایان شد كه در آن، موضوعى جدید با مزاحمت و دخالت موضوع دیگرى روبه‌‏رو مى‌شد كه درست پیش از آن مطرح شده بود. كوتاه زمانى پیش از آن‏‌كه از همسفرم بپرسم آیا هرگز از اُرویتو دیدار كرده است یا نه، داشتیم درباره رسوم و سنت‌هاى ترك‌هاى ساكن بوسنى‌و‌هِرزگوین صحبت مى‌‏كردیم. به نقل از یكى از همكارانم كه در میان این سكنه ترك زندگى و طبابت مى‏‌كرد به همسفرم گفتم كه شنیده‏‌ام رسم و عادت این ترك‌ها بر این است كه ظاهراً به طبیب خود بسیار اطمینان مى‌‏كنند و به‌علاوه به سرنوشت و حكم اجل هم سخت باور دارند. مثلاً اگر به آن‌ها گفته شود كه براى فلان بیمار دیگر كارى نمى‌‏شود كرد پاسخ مى‏‌دهند: هِر [آقا]، چه مى‌‏شود گفت؟ اگر مى‏‌شد كارى كرد، مطمئنم كه مى‏‌كردید. در این جمله‏‌ها براى نخستین‌‏بار با كلمات و نام‌هاى بوسنى [Bosnia]، هرزگوین [Herzegovina] و هِر [Herr] روبه‌رو مى‌‏شویم كه مى‏‌توانند با سینیورِلى و بوتیچلى ـ بولترافیو در یك زنجیره تداعى قرار گیرند.

ج) فرض من این است كه سلسله افكار مربوط به سنت‌هاى ترك‌ها در بوسنى، و امثال آن، از آن رو توانایى لازم را براى دخالت و مزاحمت در فكر بعدى به دست آورد كه پیش از به انتها رسیدن آن سلسله، توجهم را از آن برگرفتم. یادم مى‌‏آید مى‌‏خواستم لطیفه‌‏اى دیگر را تعریف كنم كه درست جنب لطیفه اول در حافظه‌‏ام جاى گرفته بود. ترك‌هاى بوسنى بیش از هر چیز به لذت جنسى اهمیت مى‌‏دهند و چنان‌چه ضعف و اختلالى در این قضیه عارض‌شان شود طورى خود را مى‌‏بازند كه به طرزى غریب با سنت‌هاى آن‌ها در خصوص تسلیم به سرنوشت مغایرت دارد. همكارم تعریف مى‏‌كرد كه روزى یكى از مریض‌هایش به او گفت «هِر [آقا]، بدانید كه اگر آن قضیه تمام شود زندگى دیگر هیچ ارزشى ندارد.» من بیان این خصیصه ترك‌ها را سركوب كردم چون نمى‌‏خواستم در جریان صحبت با یك نفر خارجى به آن اشاره كنم. امّا از این حد هم فراتر رفتم؛ كوشیدم توجهم را از پى‌‏گیرى افكارى كه موضوع «مرگ و میل جنسى» در ذهنم برمى‌‏انگیخت منحرف كنم. در این مورد، همچنان تحت‌‏تأثیر خبرى بودم كه چند هفته قبل در طى دیدار كوتاهم از ترافوى، دِه كوچكى در تیرول، دریافت كرده بودم. یكى از بیمارانم كه زحمت بسیار براى درمانش كشیده بودم به سبب ابتلا به نوعى بیمارى جنسى درمان‏‌ناپذیر خودكشى كرده بود. اطمینان دارم این اقدام كه ناشى از افسردگى شدید بیمار بود، در طى سفر به هرزگوین به حافظه آگاه من راه نیافت. امّا شباهت بین «تِرافوى» و «بولترافیو» ناگزیر مرا به این فرض سوق مى‌‏دهد كه این خاطره، گرچه به عمد توجهم را از آن منحرف كردم، هنگام گفت‏‌وگو، در ذهنم فعال شد.

د) دیگر نمى‏‌توانم خود را قانع كنم كه فراموشى نام سینیورِلى صرفاً برحسب تصادف پیش آمده است، بلكه ناگزیر باید به تأثیر نوعى انگیزه در این فرایند اذعان كنم. این انگیزه مرا واداشت سلسله‌‏افكارم را (درباره عادات و رسوم ترك‌ها و امثال آن) قطع كنم، و به‌علاوه تأثیرات این انگیزه بر من از این هم فراتر رفت تا آن‌جا كه سبب شد نگذارم افكار مرتبط با افكار قبلى، یعنى افكارى كه توجهم را به خبر رسیده از ترافوى معطوف كرده بودند، آگاهانه در ذهنم ظاهر شوند. پس مى‌‏خواستم چیزى را فراموش كنم؛ چیزى را سركوب كرده بودم. مسلّماً آن‌چه را كه مى‏‌خواستم فراموش كنم نام هنرمند موردنظر در اُرویتو نبود، بلكه چیز دیگرى بود كه نقشه مى‏‌كشید تا با نام او پیوند تداعى برقرار سازد، و نتیجه آن شد كه عمل ارادى هدفش را گم كند، و من موردى را برخلاف قصد و اراده‏‌ام به فراموشى سپردم؛ حال آن‌كه مى‏‌خواستم مورد دیگرى را به عمد فراموش كنم. بى‏‌میلى در به یاد آوردن به یك زمینه معطوف بود؛ و ناتوانى در به یاد آوردن در زمینه‌‏اى دیگر ظاهر شد. بدیهى است اگر بى‌‏میلى، و ناتوانى در به یاد آوردن هر دو به زمینه‌‏اى واحد مربوط مى‏‌شدند، مسأله ساده‌‏تر مى‏شد. از این گذشته، با روشن شدن مسأله دیگر نام‌هاى جانشین در نظر من آن‌قدرها ناموجه جلوه نمى‏‌كنند كه پیش از روشن شدن مسأله به نظر مى‏‌رسیدند: اگر حد میانه را بگیریم، آن‌ها به یك‌سان مرا به یاد آن‌چه كه مى‌‏خواستم فراموش كنم و آن‌چه كه مى‏‌خواستم به یاد آوردم مى‌‏اندازند، و ضمناً نشان مى‏‌دهند كه قصد من براى فراموش كردن یك مورد نه یك‌سره موفق بوده است و نه یك‌سره ناموفق.

ه) چگونگى ربط یافتن نام فراموش‏‌شده با موضوع سركوب‏شده (مرگ و میل جنسى، و غیره كه در متن آن‌ها نام‌هاى بوسنى، هرزگوین و ترافوى ظاهر شدند) بسیار جالب است. نام سینیورلّى Signorelli دو بخش دارد. یكى از دو هجا (اِلّى، elli) عیناً در یكى از نام‌هاى جانشین تكرار مى‌‏شود؛ هجاى دیگر از راه تبدیل سینیور به هِر، نسبت‌هاى متعدد و گوناگون با نام‌هاى مندرج در موضوع سركوب‏شده برقرار كرده است، امّا به همین دلیل دست‌رسى به آن براى بازتولید آگاهانه میسر نمى‌‏شود. امّا چگونگى این جانشینى [به جاى سینیور] دلالت دارد بر این‏كه یك جابه‏‌جایى در تركیب نام‌هاى هم‌پیوند «هرزگوین و بوسنى»، فارغ از معنا یا حدّ صوتى هجاها، صورت گرفته است. بدین‌‏سان، در این فرایند با نام‌ها همچون كلماتى تصویرى در درون یك جمله رفتار شده است كه مى‏‌بایست به معنایى تصویرى تبدیل شود. از كل اتفاقاتى كه به نوعى سبب شدند نام‌هاى جانشین براى نام سینیورلى تولید شوند هیچ اطلاعى به عرصه هشیارى داده نشده است. در نگاه اول، به نظر مى‏‌رسد هیچ نسبتى بین موضوعى كه نام سینیورلّى در ضمن آن مطرح شد و موضوع سركوب‌‏شده كه از نظر زمانى مقدم بر آن بود نمى‏‌توان یافت، مگر تكرار هجاهاى یك‌سان (یا توالى حروف).

شاید تذكر این نكته خالى از فایده نباشد كه شرایطى كه روان‌شناسان براى بازتولید و براى فراموشى ضرور مى‌‏انگارند و آن را در بعضى از رابطه‏‌ها و گرایش‌ها جست‏‌وجو مى‌‏كنند، با توضیح فوق ناسازگار نیست. كارى كه من كرده‏‌ام این است كه در پاره‌‏اى از موارد، انگیزه‌‏اى بر عوامل شناخته‌‏شده مؤثر در فراموشى نام‌ها بیفزایم، و علاوه بر این، كوشیده‌‏ام سازوكارهاى تحریف حافظه (Paramnesia) را توضیح دهم. در خصوص مورد بالا هم این گرایش‌ها از آن رو ضرورت دارند كه به عامل سركوب‌‏شده امكان مى‏‌دهند تا از راه تداعى، نام فراموش شده را گیر بیاورد و با خود به محاق سركوب بكشاند. براى نام دیگرى كه موقعیتش براى بازتولید مطلوب‌تر است چه‌‏بسا كه چنین اتفاقى روى ندهد. در واقع، این امكان وجود دارد كه یك عامل سركوب‌‏شده پیوسته در تكاپو باشد تا در جایى دیگر خودش را نشان دهد، امّا زمانى در این كار توفیق مى‏یابد كه شرایط مناسب فراهم باشد و با آن كنار بیاید. در حالات دیگر، سركوب با موفقیت صورت مى‏‌گیرد بدون آن‏كه اختلالات كاركردى، یا، به درستى مى‏‌شود گفت، بدون آن‌‏كه هیچ‏‌گونه نشانه بیمارى ظاهر شود.

بنابراین، شرایط لازم براى فراموش شدن یك نام را، در حالتى كه فراموشى نام با تحریف حافظه همراه باشد، مى‏‌توان به این شرح خلاصه كرد:

1) گرایشى معین در جهت فراموشى نام،

2) فرایند سركوب كه كوتاه‏‌ زمانى پیش از آن صورت گرفته باشد،

3) امكان برقرارى نوعى تداعى بیرونى بین نام مورد نظر و عاملى كه پیش از آن سركوب شده است.

مسأله تحقق شرط آخر احتمالاً نباید مشكلى عمده شمرده شود زیرا با توجه به این‏كه حد مطلوبِ مورد انتظار در خصوص این‏گونه تداعی‌ها پایین است، احتمالاً در اكثر موارد نوعى تداعى از این دست برقرار مى‌‏شود. با این همه، پرسش ژرف‌تر این است كه آیا نوعى تداعى بیرونى از این دست را به درستى مى‏‌توان شرط لازم براى دخالت عامل سركوب شده در جریان بازتولید نام فراموش‌‏شده دانست ــ و آیا پیوندى نزدیك‌تر بین دو موضوع ضرورت دارد یا نه. با نگاهى سطحى و گذرا به مسأله ممكن است به این موضع متمایل شویم كه پیوندى نزدیك‌تر بین دو موضوع ضرور نیست و فقط وجود نوعى رابطه مجاورت موقت بین آن دو را شرط كافى بدانیم، حتى اگر محتویات آن‌ها كاملاً متفاوت باشند. امّا تعمق بیشتر در مسأله، ما را به این نكته متوجه مى‌‏گرداند كه پیوند میان دو عامل یادشده از طریق تداعى بیرونى (عامل سركوب‏‌شده و عامل جدید) با نوعى پیوند محتوایى نیز ملازمه دارد؛ و چنین پیوندى در نمونه سینیورلى مشهود است.

ارزش آن‌چه كه از تجزیه و تحلیل مورد سینیورلى دریافتیم طبعاً بستگى دارد به این‏كه بخواهیم آن را موردى عام به حساب آوریم یا نمونه‏‌اى منحصر به فرد و استثنایى. با اطمینان مى‏‌گویم كه فراموشى نام‌ها، همراه با انحراف حافظه، بدان‏‌گونه كه در خصوص مورد سینیورلى توضیح دادم، با بس‌امدى درخور ملاحظه روى مى‏‌دهد. تقریباً در هر موردى كه به مشاهده و بررسى این پدیده در شخص خودم پرداخته‌‏ام، توانسته‌‏ام آن را به شیوه بالا، یعنى مشخصاً بر پایه انگیزه سركوب، توضیح دهم. همچنین باید نكته دیگرى را خاطرنشان كنم كه تأیید مى‏‌كند تجزیه و تحلیل‌هاى ما نوع معینى از پدیده‏‌ها را در بر مى‏‌گیرد. به گمان من توجیهى در دست نیست كه به لحاظ نظرى بین آن قسم از فراموشى نام‌ها كه با تحریف همراه است و قسم دیگرى كه در آن نام‌هاى جانشینِ نادرست، خود را نشان نمى‌‏دهند تمایز قائل شویم. این نام‌هاى جانشین بى‌‏مقدمه در بعضى از موارد ظاهر مى‏شوند، امّا در مواردى كه بى‏‌مقدمه ظاهر نشده‌‏اند ممكن است بر اثر بذل توجه مجبور شوند خود را نشان دهند؛ و بدین‌‏سان همان نسبتى بین نام‌هاى جانشین با عامل سركوب‏‌شده و با نام فراموش‌‏شده پدیدار مى‌‏شود كه در صورت ظهور خودانگیخته و بى‏‌مقدمه آن‌ها پدیدار مى‏‌گردید. به نظر مى‌‏رسد در طى جریانى كه نام‌هاى جانشین به ضمیر هشیار آورده مى‌‏شوند، دو عامل نقش قاطع دارند: نخست بذل توجه، و دوم شرایطى درونى كه با امر فراروانى پیوند مى‌‏یابد. مورد دوم را مى‏‌توان با توجه به این نكته كه تداعى بیرونىِ لازم بین دو عامل با سهولت كم‌تر یا بیش‌ترى تحقق مى‏‌پذیرد مورد جست‌‏وجو قرار داد. بدین‌‏سان شمار نسبتاً زیادى از موارد فراموشىِ نام‌هایى را كه عارى از تحریف‏‌اند مى‌توان بر مواردى كه در آن‌ها نام‌هاى جانشین شكل مى‌‏گیرند افزود؛ مواردى كه سازوكار نمونه سینیورلّى به آن‌ها ربط دارد. با این همه، مسلّماً بر آن نیستم كه قاطعانه تمامى موارد فراموشى نام‌ها را در گروهى واحد قرار دهم. بى‌‏تردید هستند مواردى كه سازوكار آن‌ها بسیار ساده‌‏تر از این حرف‌هاست. معتقدم بر پایه واقعیات مرتبط با مورد بالا كه آن‌ها را با قید احتیاطات لازم بیان كرده‌‏ام مى‏‌توانم با قاطعیت بگویم: در كنار موارد ساده فراموشى اسامى خاص، نوعى فراموشى وجود دارد كه انگیزه‌‏اش سركوب است.

این مطلب، با عنوان The Forgetting of Proper Names، از كتاب:

Sigmund Freud, The Psychopathology of Everyday Life, translated by Alan Tyson -London: Penguin Books, 1975.

فراموش كردن اسامى و ترتیب كلمات

فراموش كردن اسامی و ترتیب كلمات

زیگموند فروید

ترجمه مازیار اسلامی

فراموش كردن اسامى و ترتیب كلمات :

تجربیاتی كه با توجه به فرایند فراموش كردن بخشی از ترتیب كلماتِ یك زبان خارجی در فصل پیش گفته شد، ممكن است شگفتی بعضی‌ها را برانگیزد كه آیا فراموش كردن ترتیب كلمات در زبان مادری هر كس نیاز به توضیحی اساساً متفاوت دارد. مطمئناً همه ما شگفت‌‏زده نخواهیم شد اگر پس از مدتی كه از به خاطر سپردن یك فرمول یا شعر می‌گذرد، تنها بتوانیم آن را به شكل ناقص با تغییرات و اختلافاتی بیان كنیم. اگرچه این فراموش كردن به یك اندازه همه چیزهایی را كه با هم آموخته‌ایم تحت‌‏تأثیر قرار نمی‌دهد، امّا به نظر می‌رسد از آن آموخته‏‌ها بخش‌های مشخصی را جدا می‌کند. به همین دلیل شاید ارزش داشته باشد كه ما كوشش‌مان را به تحقیق تحلیل‌گرانه در باب برخی نمونه‏‌های چنین بیان‌های غلطی معطوف كنیم. فراموش كردن اسامى و ترتیب كلمات

“بریل” نمونه زیر را گزارش می‌کند: هنگامی كه یك روز با یك خانم جوان باهوش صحبت می‌کردم، او گه‌‏گاه اشعاری از “كیتس” می‌خواند. عنوان شعر چكامه‌ای به آپولو بود و او بندهای زیر را خواند:

در خانه طلای غربی‏ات؛ جایی كه تو در كشورت زندگی می‌کنی؛ شاعران، ناگهان آن‏گونه متعالی گفتند؛ حقایق بی‏روحی كه خیلی دیر آشكار می‌شوند.

او در طول خواندن شعر چند بار عجله كرد، مطمئن بود كه در بند آخر چیزی را اشتباه خوانده است. شگفتی‌‏اش باعث مراجعه‌‏اش به كتاب شد. متوجه شد كه نه تنها بند پایانی را به اشتباه خوانده است، بلكه اشتباهات دیگری هم كرده است. او از روی كتاب، شعر را این‏‌گونه خواند:

در تالارهای طلای غربی‏ات؛ هنگامی كه در كشورت نشسته‌ای؛ شاعران، آن‏گونه گذشته را متعالی گفتند؛ مردگان قهرمان و ترانه تقدیر؛

او از اشتباهات مكررش شگفت‏‌زده شده بود و آن‌ها را به كم‏كاری حافظه‌‏اش نسبت می‌داد. من می‌توانستم خیلی سریع او را قانع كنم كه در این مورد هیچ اِخلال كمّی و كیفی در حافظه رخ نداده است و خیلی سریع مكالمه‏‌مان پیش از نقل این اشعار را به یادش آورم:

ما درباره اغراق شخصیت در میان عشاق بحث می‌کردیم و او فكر می‌کرد كه این گفته “ویكتور هوگو” است كه عشق بزرگ‌ترین چیز در جهان است چرا كه می‌تواند یك فروشنده بقالی را هم‌چون خدا و فرشته نشان دهد. او ادامه داد: تنها هنگامی كه ما عاشقیم ایمانی كور به انسانیت داریم، همه ‏چیز بی‏‌نقص است، همه ‏چیز زیباست و… همه ‏چیز به گونه‌ای شاعرانه غیرواقعی است. تجربه‌ای شگفت‌‏انگیز است كه ارزشش را دارد درگیرش شویم، هرچند كه طبق معمول یأس‌های وحشتناكی به دنبال دارد. عشق ما را به سطح خدایان می‌برد و انواع و اقسام فعالیت‌های هنری را در ما برمی‌انگیزد. ما شاعرانی واقعی می‌شویم، ما نه تنها شعرها را به خاطر می‌سپاریم و از حفظ می‌خوانیم، بلكه غالباً آپولوهای خودمان می‌شویم. او سپس شعرهایی را كه در بالا آمد خواند.

هنگامی كه من از او خواستم شعرهای حفظ‏‌كرده‌‏اش را بخواند، نتوانست. به عنوان یك معلم فنِّ‌بیان، عادت داشت اشعار زیادی را به خاطر بسپرد و غالباً هم برایش دشوار بود كه بگوید این اشعار را كی به خاطر سپرده است. من از روی این مكالمه چنین قضاوت كردم كه ظاهراً این شعر برای او تداعی‏‌كننده ایده اغراق شخصیتِ انسان عاشق است. آیا تو احتمالاً این شعر را هنگامی به خاطر نمی‌آوری كه در چنین حالتی قرار داری؟ او برای لحظه‌ای به فكر فرو رفت و سپس نكات زیر را ذكر كرد: دوازده سال پیش، هنگامی كه هجده ساله بوده است، عاشق می‌شود. او هنگامی كه در یك اجرای تئاتری آماتوری شركت می‌کرده، مرد جوانی را ملاقات می‌کرده است. آن مرد در آن زمان در رشتهِ تئاتر تحصیل می‌کرده و پیش‌‏بینی می‌شده است كه روزی به یك هنرپیشه محبوب زنان تبدیل شود. او از همه مشخصات لازم برای رسیدن به چنین موقعیتی برخوردار بوده است: آدمی جذاب، نافذ، بسیار باهوش و… خیلی دمدمی مزاج. به دختر جوان درباره این ویژه‌گی مرد هشدار داده می‌شد امّا او هیچ اعتنایی نمی‌کرد و آن را به حسادت اطرافیانش نسبت می‌داد. همه چیز برای مدت چند ماه به خوبی پیش می‌رفت تا این‏كه روزی مطلع شد كه آپولوی او (برای همین او این شعر را به خاطر سپرده بود) با یك زن ثروتمند گریخته و ازدواج كرده است. چند سال بعد زن باخبر شد كه مرد در یك شهر غربی زندگی می‌کند، جایی كه در حال مراقبت از اموال پدرزنش است.

“بندهای غلط خوانده شده حالا كاملاً روشن هستند. بحث درباره اغراق شخصیت در میان عشاق ناخودآگاه برای او یادآور تجربه‌ای ناخوشایند بود، چرا كه او خودش هم درباره شخصیت مردی كه دوست می‌داشت اغراق كرده بود. او می‌پنداشت كه آن مرد خداست، امّا مشخص شد كه ارزشی كمتر از حتی یك آدم معمولی دارد. این ماجرا هیچ‌‏گاه به سطح خودآگاه نمی‌آمد چرا كه یادآور افكاری رنج‌‏آور و ناخوشایند بود، امّا تغییرات ناخواسته در شعر، آشكارا وضع روحی او را نشان می‌داد. بیان شاعرانه نه تنها به چیزهایی ملال‏آور تغییر یافته بود، بلكه تلویحاً به كل ماجرا هم اشاره می‌کرد.”در این‌جا، مثال دیگری از فراموش كردن ترتیب كلمات یك شعر را كه موردی شناخته‌‏شده است از كتاب دكتر بنی‌جی‌یونگ نقل می‌کنم:

“مردی قصد داشت شعری مشهور را از بر بخواند، شعرِ “درختی كاج تنها ایستاده است.” در بندِ «او احساس خواب‏آلودگی می‌کرد»، او در كلمات «با پارچه سفید» گیر می‌کرد. فراموش كردن چنین شعر مشهوری برای من خیلی عجیب به نظر می‌رسید. بنابراین از او خواستم كه هنگام فكر كردن به كلمات «با پارچه سفید» هر آن‌چه را به ذهنش می‌رسد بازگو كند. او مجموعه تداعی‌های زیر را ارائه كرد: «پارچه سفید باعث می‌شود كه آدم به یاد كَفَنِ سفیدِ روی جسد بیفتد، پارچه نخی كه با آن جَسد آدم مُرده را می‌پوشانند (مكث) حالا من یاد یك دوست خیلی صمیمی‌ام می‌اُفتم. برادرش همین اواخر مُرد. گفتند كه مرگش به خاطر ناراحتی قلبی بوده است. او همچنین آدم خیلی چاقی بود. دوست من هم خیلی چاق است. و من فكر می‌کردم كه چنین تقدیری در انتظار او هم هست، شاید به این دلیل كه اصلاً ورزش نمی‌کند. وقتی خبر مرگ او را شنیدم، ناگهان وحشت كردم: ممكن است چنین اتفاقی برای من بیُفتد، به خاطر این‏كه خانواده من هم از چاقی رنج می‌برند. پدربزرگم به خاطر ناراحتی قلبی مُرد. خود من هم چاق هستم و به همین دلیل از چند روز پیش به فكر لاغر كردن خود افتادم.

یونگ می‌گوید: مرد با درخت كاجی كه با پارچه‌ای سفید پوشیده شده بود احساس همذات‏پنداری می‌کرد. برای نمونه بعدی فراموش كردن ترتیب كلمات، من مرهون دوستم دكتر فرنتزی در بوداپست هستم. برخلاف مورد پیشین، این یكی ربطی به بندهای یك شعر ندارد، بلكه مرتبط با یك گفته خودساخته است. این مورد ممكن است مورد عجیب‌تری را نشان دهد كه فراموش كردن خود مكان‌هاست…

بنابراین اشتباه متقدم بر یك كاركرد مفید است. پس از آن‏كه هشیار شدیم، آن چالش درونی را توجیه می‌کنیم كه در ابتدا می‌توانست خود را تنها در برخی خطاها بیان كند، چه در فراموش كردن یا قابلیت روانی.

“در یك جمع، یك نفر  جملهِ “Tout comprendre cest tout pardoner” را نقل كرد. من گفتم كه بخش اول این جمله كفایت می‌کند، چرا كه واژه “pardoning” به معنای عفو كردن) قابلیتی است كه تنها در یدِ خداوند و كشیشان است. یكی از میهمانان به این مسأله خیلی خوب اندیشید، به‌طوری‌كه به من این جسارت را داد تا بگویم -احتمالاً برای این‏كه نسبت به خوب بودن باورِ منتقد موافق مطمئن شوم- كه چندی پیش به چیزی به مراتب بهتر می‌اندیشیدم. امّا هنگامی كه می‌خواستم این ایده هوشمندانه را بازگو كنم، از ارائه‏اش ناتوان می‌شدم. بلافاصله خودم را از جمع جدا كردم و اندیشه‏های درخشانم را نوشتم. ابتدا نام دوستی را كه شاهد تولدِ این فكر (مطلوب) بود نوشتم، بعد نام خیابانی را كه این فكر در آن‌جا شكل گرفته بود و سپس نام دوستی دیگر را كه نامش ماكس بود و ما اغلب ماكسی صدایش می‌کردیم. این مورد مرا به یاد واژه مَثَل (maxim) انداخت و به این اندیشه كه در آن زمان، همچون مورد فعلی، مشكل تغییر یك مثل مشهور وجود داشت. به شكلی عجیب من هیچ‏گاه نمی‌توانم یك مثل را به خاطر بیاورم، به استثنای جمله زیر «خدا انسان را طبق تصویر شخصی او خلق می‌کند» و مفهوم تغییر یافته آن «انسان خدا را طبق تصویر شخصی خودش می‌سازد». فوراً من یاد یك خاطره قدیمی افتادم. دوستم در آن زمان در خیابان آندراسی به من گفت: هیچ چیز انسانی برای من بی‌گانه نیست. این جمله را بر اساس یك تجربه روان‌كاوانه این‏گونه بازگو كردم: باید پا را فراتر گذاشت و اعلام كرد هیچ چیز حیوانی برای تو بی‌گانه نیست.

امّا پس از آن‏كه خاطره مطلوب را یافتم، حسی درونی مانع از گفتن آن در جمع شد. همسر جوان دوستی كه من را به یاد بخش غیر‌انسانی ناخودآگاه انداخته بود در میان آن جمع بود و من فوراً به این فكر افتادم كه او اصلاً مناسب درك چنین دیدگاه‌های نامتعارفی نیست. فراموش كردن، مرا از شماری از پرسش‌های ناخوشایند آن زن و مباحث بی‏‌نتیجه معاف می‌کرد و این احتمالاً دلیل این فراموشی موقت بوده است.”

ذكر این نكته جالب است كه هم‌چنان‏كه یك فكر پنهان جمله‌ای را باعث می‌شود كه در آن ربّانیت به یك ابداع انسانی تقلیل می‌یابد، هنگام جست‏وجو برای جمله در انسان نسبت به حیوان یك تلمیح (allusion) وجود آمد. capitis diminutio بنابراین برای هر دو مشترك است. تمام موضوع ظاهراً تنها پیوسته‌گی جریان اندیشه‌ای بود كه درك و بخشنده‌گی‌‏ای را مورد توجه قرار می‌داد كه توسط بحث برانگیخته شده بود.

پدیدار شدن آن فكر مطلوب احتمالاً مرتبط با این واقعیت بود كه من به یك اتاق خالی رفتم، دور از جمعی كه در آن فكر سانسور شده بود.

تا به حال من شمار زیادی از نمونه‏‌های فراموش كردن یا بازگویی اشتباه ترتیب كلمات را تجزیه و تحلیل كرده‏ام و نتیجه ثابت این تحقیقات مرا به این فرض رهنمون شده است كه مكانیسم‌های فراموش كردن، آن‏گونه كه در مثال‌های aliquise و شعر آپولو نشان داده شد، تقریباً حقایقی جهانی هستند. بازگویی چنین تجزیه و تحلیل‌هایی چندان مرسوم نیست، چرا كه همان‏گونه كه در مثال‌های قبلی گفته شد، آن‌ها معمولاً به چیزهای ناگوار و درونی در شخص تجزیه و تحلیل شده رهنمون می‌شوند، بنابراین من دیگر نباید موارد دیگری را به مثال‌های قبلی اضافه كنم. آن‌چه كه در موارد فوق مشترك است، فارغ از محتویات آن، این واقعیت است كه محتویات فراموش و تحریف شده از طریق برخی راه‌های تداعی‌‏كننده به جریان ناخودآگاه اندیشه‌ای مرتبط می‌شوند كه به عاملی كه مثل فراموش كردن مورد توجه قرار گرفته اهمیت و ارزش می‌دهد.

حالا من به فراموش كردن نام‌ها بازمی‌گردم، با توجه به این موضوع كه ما تا حالا به شكل فراگیر نه به عناصر عِلّی و نه به انگیزه‌‏ها هیچ توجهی نكرده‌ایم. از آن‌جا كه این‏گونه كنش‌های غلط را می‌توان به وفور در خودِ من مشاهده كرد من چندان درباره این نمونه‌‏ها كم‏اطلاع نیستم. حملات جزئی میگرن كه من هم‌چنان از آن رنج می‌برم، حضور خود را ساعاتی پیش از این‏كه دچار فراموشی نام‌ها شوم اعلام می‌کنند و در اوج حملات كه من تمایل چندانی به ترك كارم ندارم، غالباً از یادآوری نام‌های خاص ناتوان می‌شوم.

مواردی مثل مشكل من ممكن است به دلیلی برای ایراد گرفتن به كوشش‌های تحلیلی ما تبدیل شود. اگرچه نباید شخص را از این مشاهدات به این نتیجه رساند كه علت فراموشی به‌خصوص فراموشی نام‌ها را باید در جریان آشفتگی‌های كاركردی مغز جست‏وجو كرد، تا خود را از گرفتاری یافتن توضیحات روان‌شناختی برای چنین پدیده‏هایی خلاص كند. نه اصلاً؛ بلكه این بدین‏معناست كه باید مكانیسم یك فرایند را از طریق متغیرهایی جایگزین كند كه در همه موارد یك‌سان است. امّا به جای یك تحلیل، باید مقایسه‌ای را ذكر كنم كه به دردِ این بحث‌مان می‌خورد.

بگذارید فرض كنیم كه من آن‏قدر آدم بی‏احتیاطی هستم كه شب‌ها در یك منطقه بدون سَكَنهِ یك شهرِ بزرگ قدم می‌زنم و به همین دلیل موردِ حملهِ گروهی سارق قرار می‌گیرم و كیف پول و ساعتم را از دست می‌دهم. در نزدیك‌ترین ایستگاه پلیس جریان را به طریق زیر شرح می‌دهم: من در یكی از این خیابان‌ها بودم و آن‌جا در تاریكی و تنهایی ساعت و كیف پولم به‌سرقت رفت. اگرچه این واژه‏ها حاوی هیچ نكته اشتباهی نیست، با این حال خاطره‌ای كه مرا تهدید می‌کرد در این واژه‏ها دیده نمی‌شود؛ از روی این واژه‏ها نمی‌توان به چنین حسّی رسید. برای توصیف دقیق و صحیح آن وضعیت تنها می‌توان گفت در تاریكی و پرتی و دورافتاده‌گی آن مكان، اشیاء قیمتی من را چند تبهكار ناشناس به سرقت بردند.

شرایطی كه منجر به فراموشی نام‌ها می‌شود چندان متفاوت نیستند. چه این شرایط حاصل خستگی باشند، چه آشفتگی‌های ذهنی و چه مستی، من به هر حال توسط یك نیروی روانی ناشناخته خلع سلاح شده‏ام كه بر نام‌های خاص كه به حافظه من متعلق هستند نظارت دارد؛ این همان نیرویی است كه در موارد دیگر ممكن است باعث خطای مشابه حافظه شود، آن هم زمانی كه در سلامت و صحّت روحی كامل به‌سر می‌بریم.

هنگامی كه من آن موارد فراموش كردن نام‌ها را در خودم بررسی می‌کردم متوجه شدم كه تقریباً به شكل قاعده‏مندی به یاد نیاوردن نام نشان‏دهنده ارتباط آن با یك موضوع در شخصیت من است، و باعث می‌شود كه درون من احساسات قوی و غالباً دردآوری برانگیخته شود. در آزمایش‌های درخورِ ستایش و مفید مكتب زوریخ (بلولر، یونگ، ریلكین) من نكاتی سودمند یافتم كه عیناً در این‌جا بیان خواهم كرد: به یاد نیاوردن نام، حاصلِ یك «عقده شخصی» درون من است؛ رابطه نام با شخص من، رابطه‌ای پیش‏بینی نشده است و غالباً از طریق تداعی‌های ظاهری به‌وجود می‌آید (كلماتی با معانی دوگانه و آواهای مشترك) ممكن است حتی همچون یك تداعی ثانویه تعیین شود. چند مورد متفاوت ماهیت موضوع را بهتر نشان می‌دهند.

الف) بیماری از من خواست تا آسایش‌گاهی در ریویرا را به او معرفی كنم. من مكان‌های اطراف ژنو را به خوبی می‌شناسم، همچنین نام همكاری آلمانی را به خاطر آوردم كه در آن مكان كار می‌کرد، امّا نام خود مكان را نمی‌توانستم به یاد بیاورم؛ در حالی كه می‌پنداشتم نام آن‌جا را می‌دانسته‏ام. هیچ راهی برای من باقی نمانده بود جز آن‏كه از بیمار بخواهم منتظر بماند تا من با زنی در خانواده‏مان تماس بگیرم.

… نام آن مكان در نزدیكی ژنو كه دكتر ایكس در آن‌جا دفتری دارد و خانم… مدت‌هاست در آن‌جا تحت درمان است چیست؟

… البته كه باید نام چنین جاهایی یادت برود. نام آن‌جا نروی (Nerui) است.

مطمئناً من با كلمه اعصاب (Nerves) خیلی سروكار دارم.

ب) بیمار دیگری درباره یك استراحت‌گاه تابستانی صحبت می‌کرد و معتقد بود كه در مجاورت دو مسافرخانه مشهور، یك استراحت‌گاه سومی هم وجود دارد. من نسبت به وجود مسافرخانه سوم تردید داشتم و به این موضوع اشاره می‌کردم كه من هفت تابستان را در اطراف آن محل گذرانده‏ام و بنابراین اطلاعاتم درباره آن محل از او بیش‌تر است. او كه از مخالفت من تحریك شده بود، نام آن‌جا را به خاطر آورد. نام مسافرخانه سوم Hochwartner بود. البته من باید آن را قبول می‌کردم، اگرچه مجبور بودم اعتراف كنم كه هفت تابستان در نزدیكی این مسافرخانه زندگی كرده بودم، درحالی‏كه قاطعانه وجود آن را انكار می‌کردم.

امّا چرا باید من نام و آن محل را فراموش كنم؟ به نظر من به این دلیل كه نام آن‌جا خیلی شبیه نام همكار وینی من بود كه از تخصص و گرایش مشابه من برخوردار بود. در واقع فراموشی حاصل «عقدهِ حرفه‌ای» من بود.

پ) در موردی دیگر، هنگامی كه قصد داشتم بلیط قطار به ایستگاه Reichenhall را بخرم، نمی‌توانستم نام خیلی آشنا و معروف ایستگاه قطار بزرگ بعدی را كه غالباً از آن‌جا عبور كرده بودم به خاطر آورم. مجبور شدم دنبال نام آن در راهنمای ایستگاه قطار بگردم. نام ایستگاه Rosehome (Rosenheim)  بود. خیلی زود فهمیدم كه به دلیل چه تداعی‏ای آن را فراموش كرده بودم. یك ساعت پیش‌تر خواهرم را در خانه‏اش نزدیك Reichenhall ملاقات كرده بودم. نام خواهرم Rose بود، در واقع یك  Rose home. این نام به خاطر «عقدهِ خانواده» من از یادم رفته بود.

ت) این تأثیر مخرب «عقده خانواده» را من می‌توانم در مجموعه كاملی از عقده‏ها نشان دهم. روزی مرد جوانی به من مراجعه كرد، برادر جوان‌تر یكی از بیماران زن من كه من هر از چند گاهی می‌دیدمش و او را به اسم كوچك صدا می‌کردم. بعداً هنگامی كه می‌خواست درباره علت مراجعه‏اش صحبت كند، من نام كوچك او را فراموش كردم. طبعاً به هیچ شیوه معقول و معمولی نمی‌توانستم نام كوچك او را به خاطر بیاورم. به خیابان رفتم و علائم تجاری را خواندم و به محض این‏كه آن را دیدم نامش را به خاطر آوردم.

بررسی این مورد نشان داد كه من تشابهی میان مراجعه‏كننده و برادرم به وجود آورده‏ام: آیا برادر من از موردی مشابه برخوردار است؟ رفتارش شبیه اوست یا این‏كه كاملاً با او متضاد است؟ ارتباط بیرونی میان افكار مرتبط با آن مرد و خانواده‏ام، احتمالاً از طریق این تصادف به وجود آمده است كه نام مادر من و مادر آن مرد یكی است: آملیا. در نتیجه من به نام‌های جایگزین پی بردم، دانیل و فرانك، كه بدون هیچ دلیل خاصی توی ذوق می‌زدند. این نام‌ها، مثل نام آملیا، متعلق به نمایشنامه شیلر، دزدان بودند؛ ضمن این‏كه آن‌ها مرتبط با لطیفه‌ای در پیاده‏روهای وین بودند: دانیل اسپیتزو.

ث) در موردی دیگر، من نمی‌توانستم نام بیماری را كه یادآور دوران كودكی‏ام بود به خاطر آورم. تحلیل باید پیش از آن‏كه نام مورد نظر كشف شود مسیرهای انحرافی طولانی را بپیماید. بیمار نگرانی‏اش را كمتر از زمانی كه بینایی‏اش را از دست داده بود بیان می‌کرد. این موضوع یادآور مرد جوان دیگری بود كه چشمش را بر اثر شلیك گلوله از دست داده بود و این به تصویر جوانی دیگر رهنمون می‌شد كه خودش را با شلیك گلوله كشته بود و این آخری تداعی‏كننده نام مشابه نخستین بیمار من بود، اگرچه ارتباطی با او نداشت. من نام را تنها پس از پی بردن به این دو مورد به یاد آوردم كه به شخصی در خانواده‏ام منتقل شده بود.

بنابراین جریان پیوسته «خودارجاعی» از طریق افكار من سر بركشید؛ هرچند كه من معمولاً تصویر مبهمی از آن ندارم، اما خود را از طریق فرایند فراموش كردن نام فاش كرد. مثل این است كه من مجبورم خود را با گفته‏‌های دیگران درباره شخصیت خودم مقایسه كنم، مثل این‏كه عقده‏‌های شخصیتی‌‏ام را تداعی‌های بدون مرجع برانگیخته است. ظاهراً غیرممكن به نظر می‌رسد كه این مسأله حاصل غرابت فردی شخصیت من باشد، برعكس باید به راهی اشاره كرد كه ما معمولاً خارج از قلم‌رو مسائل به دست می‌آوریم. من برای ذكر این نكته كه آدم‌های دیگر نیز تجربیاتی كاملاً مشابه من داشته‏اند دلایلی دارم.

بهترین نمونه این تشابه تجربیات را مرد بانزاكتی به نام آقای لدرد برایم تعریف كرد. هنگامی كه در ماه عسل در ونیز بوده است، او به مردی برخورده است كه یك آشنایی قبلی جزئی با او داشته است و مجبور بوده است او را به همسرش معرفی كند. در دیدار اول هنگامی كه نتوانسته است نام مرد غریبه را به خاطر آورد، هوشمندانه زیر لب نام او را گفته تا خود را از حس عذاب و خجالت این فراموشی برهاند. امّا هنگامی كه بار دوم آن مرد را نامنتظره در ونیز ملاقات كرده از مرد غریبه خواسته است به او كمك كند تا نام او را كه متأسفانه فراموش كرده بوده است به خاطر آورد. پاسخ مرد غریبه اشاره‌ای به یك معرفت عالی در طبیعت انسانی بوده است: من مطمئنم كه تو نام مرا اصلاً نگرفتی؛ نام من، همان نام خودت است ــ لدرر.

هیچ كس نمی‌تواند حس ناخوشایندی را كه بر اثر اشتراك نامش با شخصی دیگر به وجود می‌آید سركوب كند. من اخیراً این تجربه را خیلی آشكار حس كردم، مردی به نام الن فروید در ساعات كاری به مطب من مراجعه كرده بود. اگرچه یكی از منتقدانم مرا متقاعد كرد كه وقتی در این موقعیت مشابه گیر كرده است رفتاری كاملاً متفاوت داشته است.

ج) تأثیر رابطه شخصی را می‌توان در نمونه‏های زیر دید كه توسط یونگ گزارش شده است:

آقای الف عاشق خانمی می‌شود كه خیلی زود با آقای ب ازدواج می‌کند. علی‏رغم این واقعیت كه آقای الف آشنای قدیمی آقای ب است و رابطه تجاری گسترده‌ای با او دارد، مكرراً نام او را فراموش می‌کند و در موارد متعددی هنگامی كه می‌خواهد با آقای ب مكاتبه كند مجبور می‌شود نام او را از دیگران بپرسد.

به هر حال انگیزه فراموشی در این مورد خیلی مشخص‌تر از موارد قبلی است كه تحت مجموعه‌ای از ارجاعات شخصی عمل می‌کرد. این‌جا فراموش كردن آشكارا نتیجه مستقیم حس نامطلوب آقای ب به رقیب عشقی‏اش است؛ او دوست ندارد چیزی درباره رقیبش به خاطر بسپرد.

چ) مورد زیر، كه توسط دكتر فرنتزی گزارش شده است، تحلیلی است كه به‏خصوص از طریق توضیح افكار جایگزین [substitutive thoughts]  مثل بوتیچلی ـ بولترافیو به سینیورلّی) به نكات آموزنده‌ای منتهی می‌شود و به شیوه‌ای كاملاً متفاوت نشان می‌دهد كه چگونه خودارجاعی به فراموش كردن یك نام منجر می‌شود: خانمی كه چیزهایی درباره روان‌كاوی شنیده بود نمی‌توانست نام روان‌كاو را به خاطر آورد و به جای یونگ می‌گفت یانگ -به معنای جوان. در عوض او نام‌های زیر به یادش می‌آمد: كی‌وان (یك‌نام) ـ وایلد، نیچه، هافمن. من به او نام مورد نظر را نگفتم و به جایش از او خواستم تا هر یك از تداعی‌هایش را كه به ذهنش می‌رسد، آزادانه تكرار كند. در مورد كی‌وان، او فوراً یاد خانم كی‌وان می‌افتاد؛ زنی آراسته و نافذ كه به نسبت سنش خیلی خوب به نظر می‌رسید. ظاهرش به سنش نمی‌خورد… در مورد مفهوم وایلد و نیچه، او به یاد مفهوم «بیمار روحی» افتاد. او در ادامه گفت: وایلد و نیچه برایم غیرقابل تحمل هستند. آن‌ها را نمی‌فهمم. شنیده‏ام كه هردوشان همجنس‏گرا بوده‏اند. وایلد كه تمام همّ و غمش را صرف آدم‌های جوان می‌کرد. (اگرچه او در این جمله نام صحیح را گفت، امّا همچنان نمی‌توانست آن را به خاطر آورد. در مورد هافمن او به یاد واژه half نیمه و youth جوانی افتاد. و تنها هنگامی كه از خواستم به واژه youth توجه بیش‌تری كند، متوجه شد كه دنبال نام یانگ (یونگ) می‌گردد. مشخص شد كه این خانم كه همسرش را در سی‌و‌نُه سالگی از دست داده و البته به ازدواج دومی هم تن نداده است، دلایل كافی برای به خاطر نیاوردن جوانی و پیری دارد. نكته درخور توجه این است كه افكار پنهان نام موردنظر را می‌توان با تداعی‌های ساده محتوایی و بدون تداعی‌های آوایی، زنده كرد.

ح) علتِ خیلی متفاوت و در عین حال جالب در خصوص فراموشی نام‌ها، موردی است كه شخص مورد نظر خودش را توضیح می‌دهد.

هنگامی كه در حال امتحان فلسفه به عنوان موضوع فرعی رشته‏ام بودم، ممتحن درباره آموزه‏های اپیكورها از من سوال كرد. او از من پرسید كه آیا می‌دانم قرن‌ها بعدتر چه كسی این آموزه‏ها را جذب دستگاه فكری خود كرد. من جواب دادم پیر گاسندی، شخصی كه دو روز قبل از امتحان در یك كافه به شكلی تصادفی شنیدم كه از پیروان اپیكور بوده است. در پاسخ به این سوال كه چگونه نام او را می‌شناسم گفتم مدت‌هاست از علاقه‏مندان گاسندی هستم. این باعث شد كه من نمره خیلی خوبی از این درس بگیرم، امّا متأسفانه چندی بعد، علی‏رغم فشار زیادی كه به خودم آوردم، نتوانستم نام گاسندی را به خاطر بیاورم. اعتقاد من این بود كه این فراموشی مرتبط با حس عذاب وجدان حاصل از دروغ‌گویی در سرِ جلسه امتحان است، این‏كه نمی‌توانم این نام را با وجود تلاش فراوان به خاطر بیاورم. من از به خاطر آوردن نام او در آن زمان هیچ منفعتی نمی‌بردم…. برای این‏كه نسبت به انزجار شدیدی كه راوی ما در برابر یادآوری این ماجرای امتحان از خود نشان داده درك مناسبی داشته باشیم، باید بدانیم كه چگونه او به درجه دكترا نایل شده است و برای چه موارد دیگری این جایگزین ممكن است كارگر باشد.

خ) این‌جا من مثال دیگری از فراموش كردن نام یك شهر را ذكر می‌کنم، موردی كه شاید به‌سادگی موارد پیشین نباشد، امّا برای كسانی كه درگیر چنین تحقیقاتی هستند بسیار معتبر و ارزشمند است. نام یك شهر ایتالیایی كه به سبب شباهت فراوان آوایی‏اش به نام كوچك یك زن از خاطره محو شده بود. این نام ارتباطی تنگاتنگ به خاطرات عاطفی مختلفی داشت كه مسلّماً كاملاً در این گزارش پرداخته نشده است. دكتر فرنتزی كه این نوع فراموش كردن را در خود بررسی كرده است، با آن همچون تحلیل یك رویا یا ایده عصبی برخورد كرده است.

امروز من دیداری با چند دوست قدیمی داشتم. مكالمه ما به شهرهای شمال ایتالیا كشیده شد. چندتایی از این شهرها نام برده شد. من هم می‌خواستم به یكی از آنها اشاره كنم، امّا نام آن به خاطرم نمی‌آمد، اگرچه من دو روز خیلی خوب را در این شهر گذرانده بودم. این فراموشی شباهت فراوانی با نظریه فروید درباره فراموشی داشت. به جای اسم موردنظر شهر، این افكار از ذهن من گذشت: كاپواـ برشیاـ شیر‌ِبرشیا. این شیر را من پیش‌تر به شكل مجسمه‌ای مرمری دیده بودم، امّا خیلی زود متوجه شدم كه شباهت اندكی با شیرِ مجسمه آزادی در برشیا دارد (كه فقط در تصویر دیده بودم) تا شیر مرمری دیگری كه در لوكرنه در بنای تاریخی به احترام مرگ پاسداران سوئیسی در توئیلریس بنا شده بود. من سرانجام به نام موردنظر رسیدم: ورونا.

خیلی زود دلیل این فراموشی را دریافتم. به یاد پیشخدمت قبلی خانوادگیِ‌مان افتادم كه سال‌ها پیش ملاقاتش كرده بودم. نام او ورونیكا بود كه به مجاری ورونا می‌شد. من به خاطر چهره نفرت‏انگیز و صدای خشنش كه خصلتی تحكم‏آمیز به سخنانش می‌داد و حرف زدنش را غیرقابل تحمل می‌کرد، حس ناخوشایندی نسبت به او داشتم. همچنین رفتار مستبدانه‌ای كه با بچّه‏های خانواده داشت برای من غیرقابل تحمل بود. حالا من به اهمیت افكار جایگزین پی‌برده بودم.

در مورد كاپوا [capua] سریعاً به یاد caput mortuum افتادم. من سَرِ ورونیكا را با یك جمجمه مقایسه كردم. واژه مجاری kapazoi به معنای حرص پول داشتن، عاملی موثر برای این جایگزینی شد. طبیعتاً من به آن تداعی‌های مستقیم‌تری رسیدم كه مرتبط با كاپوا و ورونیكا همچون ایده‏هایی جغرافیایی و همچون واژه‏هایی ایتالیایی با ریتم مشابه بود. همین مسأله در خصوص برشیا هم مصداق داشت. در همین مورد هم من جنبه‏های پنهان تداعی‌های ایده‏ها را پیدا كردم. حس ناخوشایند من در آن زمان خیلی خشن بود. فكر می‌کردم ورونیكا خیلی زشت است و همیشه باعث می‌شد تا در كمال حیرت از خودم بپرسم كه چه كسی می‌تواند عاشق او باشد. با خودم می‌گفتم كه چرا بوسیدن او این‏قدر نفرت‏انگیز است.

برشیا، دست‏كم در مجارستان، در ارتباط با واژه شیر چندان مورد استفاده قرار نمی‌گیرد، امّا در خصوص جان‌داران وحشی دیگر به كار می‌رود. نفرت‏انگیزترین نام در این كشور، مثل شمال ایتالیا، نام ژنرال هاینائو (Haynau) به معنای كفتار است كه به طور خلاصه به هاینائو برشیا معروف است. هاینائوی مستبد رشته‌ای از افكار را باعث می‌شود تا از برشیا به شهر ورونا برسیم و این‏كه به ایده دیگر حیوان قبركن با صدای خشن (كه منطبق با ایده بنای یادبود مردگان است) و بعد به جمجمه و اندام ناسازگار ورونیكا می‌رسیم كه در ذهن ناخودآگاه من تأثیری موهن و وحشی دارد. ورونیكا در زمان خودش مثل یك ژنرال اتریشی كه در تعقیب مبارزان آزادی‌خواه ایتالیایی و مجاری است، رفتاری مستبدانه داشت.

لوكرنه تداعی‏كننده ایده تابستانی است كه ورونیكا به همراه كارمندانش در مكانی نزدیكی آن‌جا می‌زیست. پاسداران سوئیسی یادآور این است كه ورونیكا نه‏تنها با بچه‏ها، بلكه با اعضای بزرگ و بالغ خانواده هم رفتاری مستبدانه داشت و در نتیجه بخشی از نقش Garde-Dame  را بازی می‌کرد. من متوجه شدم كه این حس ناخوشایند نسبت به ورونیكا آگاهانه به چیزهایی تعلق دارد كه مدت‌هاست غالب بوده‏اند. نسبت به آن زمان رفتار و ظاهر او تغییر اساسی كرده است، تغییراتی مثبت كه باعث می‌شود امروزه من بتوانم با احترام و ارادت به دیدارش بروم (مطمئن باشید كه من به‌ندرت چنین خُلق‌و‌خویی پیدا می‌کنم). طبق معمول ناخودآگاه من با سرسختی بیش‌تر به آن احساسات گیر می‌دهد؛ در بیزاری‏اش نسبت به یك چیز خیلی راسخ است.

واژه توئیلریس، تلمیحی است برای یك شخصیت دوم، زن فرانسوی سالخورده‌ای كه از زنان خانه واقعاً «محافظت می‌کرد»؛ زنی كه مورد احترام فراوان دیگران بود، و یك جورهایی جذبه‏اش دیگران را می‌ترساند. برای مدتی طولانی، من eleve او در مكالمات فرانسوی بودم. واژه éléve مرا به یاد این ماجرا می‌اندازد كه هنگامی كه با برادرزن میزبان فعلی‏ام در بوهم شمالی دیدار كردم خیلی خنده‏ام گرفت چرا كه جمعیت روستایی مرا به یاد eleves “محصلان” مدرسه جنگل‏داری، مثل löwen  شیر انداخت. چنین خاطره خنده‏داری ممكن است بخشی از فرایند جایگزینی كفتار توسط شیر باشد.

د) مثال زیر همچنین می‌تواند نشان دهد كه چگونه یك عقده شخصی می‌تواند شخص را در زمان حیاتش تحت‏تأثیر قرار دهد و از طریق راه‌های فرعی و انحرافی باعث فراموش شدن نام‌ها شود. دو مرد، یكی جوان‌تر و دیگری پیرتر كه با هم شش‌ماه پیش به سیسیل مسافرت كرده بودند، خاطرات‌شان از آن ایّام فرح‌بخش و جالب را مرور می‌کردند. مرد جوان‌تر پرسید: ببینم نام آن مكان چه بود؟ همان‌جایی كه شب قبل از آن‏كه به سلی‏نانت برویم در آن اقامت داشتیم؟ كالاتافینی بود، نه؟ مرد پیرتر با ردِّ این نام گفت: قطعاً نه، امّا من نام آن‌جا را فراموش كرده‏ام، اگرچه می‌توانم تمام جزئیات آن‌جا را به خاطر بیاورم. هر وقت می‌شنوم یك نفر یك نام را فراموش كرده است، سریعاً من هم دچار فراموشی می‌شوم. بگذار دنبال اسمش بگردیم. من نمی‌توانم به هیچ اسم دیگری جز كالتانیستا فكر كنم، اگرچه مطمئنم این اسمِ آن‌جا نیست. مرد جوان‌تر گفت: نه، نام آن‌جا یا با “w” شروع می‌شود، یا یكی از حرف‌هایش “w” است. مرد پیرتر با تندی جواب داد: ولی در زبان ایتالیایی اصلاً حرف “w” وجود ندارد. مرد جوان‌تر گفت: منظور من حرف “v” بود و من به این دلیل گفتم “w” چون همیشه این دو حرف را در زبان مادری‏ام قاطی می‌کنم. مرد پیرتر به “v” هم ایراد گرفت و گفت: راستش را بخواهی تا حالا اسم‌های سیسیلی زیادی را فراموش كرده‏ام. بگذار سعی‏مان را بكنیم. برای مثال اسم آن محلی كه بر روی یك كوه قرار دارد و ما آن را در عهد عتیق اِنا [Enna] می‌نامیدیم چیست؟ مرد جوانتر گفت: آه، یادم آمد: كاستروجیووانی. لحظه‌ای بعد مرد جوان نام آن محل را هم به خاطر آورد: كاتسل‏وترانو [Castelvetrano] و از این‏كه نشان داده است كه در این اسم حرف “v” وجود دارد خیلی خوشحال بود.

برای چند لحظه مرد پیر نسبت به این اسم واكنشی نشان داد، امّا پس از چندی نام را پذیرفت. حالا او می‌دانست كه چرا این نام را فراموش كرده است. او فكر كرد: مشخصاً به این دلیل كه نیمه دوم این اسم vetrano یادآور واژه veteran است. متوجه شدم كه علاقه چندانی به یادآوری سن خودم ندارم و هرگاه به یاد آن می‌افتم نسبت به آن واكنش نشان می‌دهم. به همین دلیل، مثلاً اخیراً یاد یك دوست خیلی نزدیكم می‌افتم كه سال‌ها پیش، پس از پشت سر گذاشتن دوره جوانی، به شكلی اغراق‏آمیز گفت: من دیگه یك آدم جوون نیستم. مقاومت من نسبت به بخش دوم نام كاتسل‏وترانو را این واقعیت اثبات می‌کند كه آوای آغازین همان نام در عنوان جایگزین كالتانیستا بازگشته است.

مرد جوان پرسید: خود نام كالتانیستا چه‏‌طور؟ مرد پیر گفت: همیشه برای من مثل نام حیوان كوچولوی یك زن جوان بوده است. چندی بعد او اضافه كرد: نام اِنا هم یك نام جایگزین بوده است و حالا برای من مثل این است كه نام كاستروجیووانی كه خودش را به كمك دلیل‏تراشی به رخ می‌کشد، مشخصاً به جیووان اشاره دارد، به معنای جوان، همان‏گونه كه بخش دوم كاستل‏وترانو به واژه پیر دلالت داشت.

مرد پیر اعتقاد داشت كه برای این فراموشی حتماً دلایلی وجود داشته است. آن انگیزه‌ای كه مرد جوان را به این خطای حافظه رهنمون شد مورد بررسی قرار نگرفت. در برخی موارد باید به همه محاسن فن روان‌كاوی متوسل شد تا بتوان دلایل فراموشی یك نام را توضیح داد. آن‌هایی كه مایل‏اند نمونه چنین كاری را بخوانند به دانسته‏های پروفسور ارنست‌جونز ارجاع‌شان می‌دهم.

بریل مثال جالب زیر را هم گزارش می‌دهد: چندی پس از آن‏كه به عنوان دستیار در كلینیك روان‏درمانی در زوریخ مشغول به كار شدم، علاقه وافری به تجربه فراموشی نام‌ها داشتم كه البته سرانجام مرا به سمت آموزه‏های فروید كشاند. در آن زمان اعتقاد چندانی به نظریات فروید نداشتم و با شك و تردید به آن‌ها می‌نگریستم، اگرچه به هیچ وجه برایم قابل چشم‏پوشی نبودند. من كل موضوع موجود در ذهن یك محقق و دانشجو را كه تلاش زیادی می‌کند تا داده‏های پیش از امتحان نهایی را كشف و درك نماید از طریق روان‌شناسی او مورد بررسی قرار دادم. به سبب فضای پُرشوری كه پروفسور بلولر در بیمارستان ایجاد كرده بود، همه پزشكان بیمارستان برخوردی كارآمد و عملی با نظریه‏های جدید داشتند. در واقع ما تنها بیمارستانی بودیم كه در آن اصول فرویدی در درمان و بررسی بیماران به كار می‌رفت. آن زمان دوران پیش‌تازی فروید در میان روان‌شناسان بود و ما هر آن‌چه را كه درباره خودمان گفته و عمل می‌شد با شور و اشتیاقی تمام‏نشدنی مشاهده و بررسی و یادداشت می‌کردیم. مثلاً ما هیچ منع اخلاقی نداشتیم تا از مردی كه پشت میز نشسته است بپرسیم چرا قاشق را به شكل درستش در دست نمی‌گیرد و چرا یك كار را تنها به یك شكل معین انجام می‌دهد.

غیرممكن بود كه یك نفر، بدون این‏كه مورد بازخواست و سوال قرار گیرد، مثلاً در حرف زدن عجله به خرج دهد یا دچار سكته‏های كلامی شود. او حتماً مورد تحلیل و بررسی قرار می‌گرفت. ما باید هر لحظه خودمان را آماده نگه می‌داشتیم، چون هر لحظه و هر جا امكان مورد پرسش قرار گرفتن وجود داشت. مثلاً باید توضیح می‌دادیم كه چرا این لحن صحبت كردن را انتخاب كرده‌ایم و چرا در حرف زدن دچار لغزش می‌شویم و چرا در نوشتن دچار اشتباه می‌شویم. ولی ما از این‏كه این كارها را انجام می‌دادیم خشنود بودیم، چون هیچ راه دیگری برای مواجه شدن با حقیقت سراغ نداشتیم.

یك روز بعدازظهر كه بیكار بودم، مشغول خواندن موردی خاص بودم كه مرا به یاد موردی مشابه می‌انداخت كه در بیمارستانی در نیویورك رویش كار می‌کردم. طبق عادت كه در كنار نوشته‏ها حاشیه‏نویسی می‌کنم، مدادم را برداشتم تا اسم مورد نظر را در كنار نوشته بنویسم، امّا هنگامی‌که خواستم نام بیماری را كه ماه‌ها درگیرش بودم و به همین دلیل به او علاقه‌ای غیرمعمول پیدا كرده بودم بنویسم متوجه شدم كه نامش را به خاطر نمی‌آورم. خیلی سخت تلاش كردم تا آن را به خاطر بیاورم، اما موفق نشدم. خیلی عجیب و باونكردنی بود؛ امّا درحالی‏كه می‌دانستم آن شخص كیست یادداشت را تمام كردم. حالا، طبق نظریه فروید، سریع به خودم فكر كردم؛ این اسم باید یادآور چیزی رنج‏آور و ناخوشایند در گذشته من باشد. به همین دلیل كوشیدم تا از شیوه تداعی‌های آزاد فروید به نام آن شخص برسم.

بیماری كه نامش را فراموش كرده بودم مردی بود كه سال‌ها پیش كوشید كلیسای سن‌پاتریك را در نیویورك آتش بزند؛ او پیش از ورود به كلیسا خرت‌و‌پرت‌ها را جمع كرد و آتش‌شان زد. او دستگیر شد و به مركز روان‏درمانی در بلوو (Bellevue) و بعد به بیمارستان ایالتی كه من در آن كار می‌کردم فرستاده شد. من مشكل او را بیماری صرعی روانی تشخیص دادم. به نظرم او از نوعی صرع رنج می‌برد كه خود را برخلاف معمول در حالت‌های غش و حملات عصبی نشان نمی‌داد، بلكه در نوعی اعمال روانی خاص بروز می‌کرد كه ممكن بود برای چند دقیقه، چند ساعت، یا حتی چند هفته و ماه و سال طول بكشد. هیچ‏كس با من موافق نبود. دكتر ارشد من معتقد بود كه بیمار از praecox dementia رنج می‌برد.

در طول یك هفته یا همین حدود، بیمار درمان شد و به وضع كاملاً طبیعی بازگشت و در نتیجه تشخیص من در همه ابعادش مورد تأیید قرار گرفت. بیمار به ما گفت كه این پنجمین حمله‏اش بوده است و این‏كه در چند حمله قبلی‏اش یك ایستگاه راه‏آهن، یك كلیسا و چند طویله را آتش زده است. او از خانه و زن و بچه‏هایش گریخته است و هنگامی كه یكی از این حالت‌های غش به سراغش می‌آمده است، علی‏رغم اعمال خلاف قانونش، از مجازات معاف می‌شده است. او ویراستار روزنامه و مجله در كانادا بود؛ مردی باهوش و قابلیت‌هایی شایان توجه. در یكی از حمله‏های عصبی‏اش در زمان جنگ بائر، از كانادا می‌گریزد و به لندن می‌آید كه داوطلبانه برای حضور در جبهه افریقای جنوبی ثبت‏نام كند. به سبب شجاعت‌ها و دلاوری‌هایش در عرض چند هفته به درجه یك افسر ارتقا پیدا می‌کند. وقتی كه ناگهان به خودش می‌آید، از این‏كه خود را در لباس سربازی می‌بیند شگفت‏زده می‌شود و نمی‌فهمد كه چگونه و بر چه اساسی الآن در افریقای جنوبی است. تجربیات پیشین او موقعیت فعلی‏اش را برایش توجیه می‌کند و به دلیل گزارش صادقانه‌ای كه درباره وضعیتش به پزشكان می‌دهد از نظام كنار گذاشته می‌شود. به همسرش تلگرافی می‌زند و به خانه بازمی‌گردد. او جزئیات مختلفی از زندگی‏اش را در اختیار ما قرار داد؛ این‏كه آخرین بیمارستانی كه در آن بستری بوده كجاست، نام دكترش چیست و همه آن اطلاعاتی كه تأییدكننده فرضیه ما بود. او دچار بیماری‏ای بود كه ما به آن “Fugue” یا “Poriomania” می‌گفتیم. مواردی مشابه این درباره افرادی كه در چند سال گذشته ناپدید شده بودند بسیار گزارش شده بود. در واقع این بیماری برخلاف تصور ما، چندان نادر نیست.

همه به من برای این تشخیص هوشمندانه‏ام تبریك گفتند و خود من هم خیلی مشعوف شدم. رئیس بیمارستان مرا متقاعد كرد كه باید نسبت به این درمان هوشمندانه احساس غرور كنم و در ادامه گفت كه می‌خواهد این مورد را از طرف بیمارستان به انجمن پزشكی گزارش كند؛ نكته‌ای كه مرا مأیوس و دل‌زده كرد، چرا كه من اوقات و تلاش فراوانی روی این مورد صرف كرده بودم و می‌خواستم آن را شخصاً همچون نخستین مقاله پزشكی‏ام كه حاصل تجربه شخصی‏ام بوده منتشر كنم.

چند روز پیش از ملاقات‌مان، رئیس نظرش را عوض كرد و از من خواست تا مقاله را مجدداً بخوانم. من خیلی خوشحال شدم و بار دیگر دچار شعف و سرور شدم. امّا متأسفانه از این گزارش نسخه‏های فراوانی تهیه شد و به دست همه رسید و من پیش از آن‏كه به انجمن پزشكی بروم همه دكترها این مقاله و گزارش را خوانده بودند. همه تصور می‌کردند كه این گزارش نوشته رئیس است و من تنها به عنوان خواننده آن در انجمن پزشكی انتخاب شده‏ام. شما می‌توانید حدس بزنید كه من چه احساسی نسبت به كل ماجرا پیدا كردم. حالا، من در چنان موقعیت عاطفی و حسی گیر كرده‏ام كه شما به‌خوبی متوجه خواهید شد كه چرا هر نوع تداعی و خاطره‌ای كه یادآور نام آن بیمار است حسی ناخوشایند و نامطلوب در من بر جا می‌گذارد و به همین دلیل باعث فراموشی نام آن بیمار می‌شود.

چند ساعتی نشستم و تداعی‌هایم را یادداشت كردم. امّا از موقعی كه شروع به یادداشت كردن تداعی‌هایم كرده‏ام حتی به شناخت نام موردنظر هم نزدیك نشده‏ام. تصادفات و جزئیات مختلف به ذهنم هجوم می‌آوردند و به همین دلیل باید تا سرحد امكان به سرعت این هجوم سریع تداعی‌ها را یادداشت كنم. می‌توانستم به وضوح قیافه این بیمار نیویوركی را مجسم كنم؛ رنگ موهایش و حالت‌های عجیب چهره‏اش. من مأیوس شده بودم و به خودم می‌گفتم اگر راه پیدا كردن یك چیز از طریق شیوه فرویدی این است، من هیچ‏گاه یك روان‌شناس فرویدگرا نخواهم شد. بعدازظهر شده بود و یكی از همكارانم از این‏كه مرا همچنان در اتاق می‌دید شگفت‏زده شد. از من خواست كه به جای او بالای سر بیمارانش بروم. من با خشنودی پذیرفتم، چرا كه از این آزمایش‌های فرویدی خسته شده بودم. به محض این‏كه سرِ كار رفتم سرحال و قبراق شدم و بار دیگر با علاقه‌ای تازه به سراغ تداعی‌ها رفتم. در ساعت یازده همچنان در همان گنگی و ابهام قبلی نسبت به اسم موردنظر به سر می‌بردم. مأیوس و بیزار از كل ماجرا به تخت‏خواب رفتم. در ساعت چهار صبح از خواب بیدار شدم و كوشیدم تا كل ماجرا را از ذهنم دور كنم. كاری بیهوده بود، چون خیلی سریع به سراغ تداعی‌ها رفتم و سرانجام در ساعت حدوداً 5 صبح آن نامِ لعنتی ناگهان به ذهنم رسید. حس شادی و شعف من صرفاً به دلیل رها شدن از این حس نبود، بلكه مثل این بود كه یك مشكل خیلی سمج را حل كرده بودم. هیچ شكی ندارم كه اگر اسم مورد نظرم را پیدا نكرده بودم، حالا كوچك‌ترین علاقه‌ای به روش‌های فرویدی نداشتم. من زمان و انرژی فراوانی صرف كردم تا نام موردنظرم را به خاطر بیاورم، امّا حس لذت و رضایت كه حاصل این كشف بود، این تلاش‌ها را جبران كرد و باعث شد كه اعتقاد راسخی نسبت به روان‌شناسی فروید پیدا كنم.

حالا بگذارید موقعیت را تشریح كنم! نخست این‏كه هنگامی كه شما آزادانه شروع به تداعی كردن می‌کنید خیلی زود متوجه می‌شوید كه هزاران تداعی در خودآگاه شما سرازیر می‌شوند. گاهی اوقات سه یا چهار تداعی هم‌زمان با هم می‌آیند؛ شما مكث می‌کنید و حیران می‌مانید كه كدام‏یك را نخست یادداشت كنید. شما دست به انتخاب می‌زنید و كارتان را ادامه می‌دهید. در مورد خودم متوجه شدم كه چند تداعی مشخص هستند كه مدام به ذهن من خطور می‌کنند. هر بار كه اسم این بیمار نیویوركی را از خودم می‌پرسیدم به شكلی اجتناب‏ناپذیر مورد یك بیماری صرعی كه در بیمارستان زوریخ داشتم به یادم می‌آمد. نام او آپن‌زلر [Appenzeller] بود؛ یك روستایی سوئیسی. من روی تداعی‏ای تأكید كردم كه هر دو این بیمارها در آن مشترك بودند: بیماری صرع؛ چون بیمار نیویوركی هم از این بیماری رنج می‌برد. تداعی بعدی كه پیوسته به ذهنم خطور می‌کرد این بود: هنگامی كه به بیمارستان لانگ‏آیلند فكر می‌کردم و تمام اتفاقاتی كه در طول این پنج سال در آنجا رخ داده بود و من به نوعی با آن‌ها مرتبط بودم، یك صحنه پیوسته و به وضوح در برابر چشمانم ظاهر می‌شد؛ ذهنم دائم به آن رجوع می‌کرد. در نزدیكی بیمارستان ما جنگلی بود كه غالباً در آن آتش‏سوزی رخ می‌داد. ما از بیمارستان بیرون می‌آمدیم و مراقب بودیم تا آتش به ساختمان نزدیك نشود. در مورد خاصی كه در روز جمعه رخ داد، آتش به نزدیكی بیمارستان رسید و ما پزشكان به همراه پرستارها بیرون از بیمارستان تلاش می‌کردیم تا آتش را كنترل كنیم تا از نزدیكی آن به ساختمان بیمارستان جلوگیری كرده باشیم. من كه آن‌جا بودم متوجه شدم كه هیچ جای نگرانی وجود ندارد، چون همه كارها دارد به خوبی انجام می‌شود. من هم با دكتر كناردستی‏ام صحبت می‌کردم درحالی‏كه هر دو مشغول خاموش كردن آتش بودیم. آتش به میانه‏های درختان كاج رسیده بود و در همین حین یك پیش كار توانست موشی را كه از ترس آتش از میان درختان بیرون جهیده بود با شلیك گلوله شكار كند. همان‏طور كه من آن‌جا ایستاده بودم، رئیس به سمت ما آمد و چند جمله‌ای گفت و گوش به زنگ ایستاد تا موشی دیگر از میان درختان شعله‏ور بیرون بجهد. سپس از یكی از پیش‌كاران تفنگی گرفت تا بار دیگر مهارت تیراندازی‏اش را امتحان كند. بعد هم گفت: «بذار ببینم می‌تونم اون موش را بزنم.» ما همه تعمداً او را زیر نظر گرفتیم، برای این كه همه ما نسبت به عدم مهارت تیراندازی رئیس مطمئن بودیم. و البته اشتباه هم نكردیم، تیر او بار دیگر به خطا رفت و موش گریخت. او رو به من كرد و با حس عذاب وجدان و ناآسوده‌ای گفت كه دستش روی ماشه لغزیده چون در همان لحظه باران شروع به باریدن كرده است. من در ظاهر گفته او را تأیید كردم امّا تهِ دلم داشتم به ناتوانی او می‌خندیدم. من او را خیلی واضح در ذهنم مجسم كردم كه ایستاده است و می‌گوید: بذار ببینم می‌تونم اون موش را بزنم؛ و بعد هدف می‌گیرد و تیرش به خطا می‌رود. سرانجام این‏كه در صبح بار دیگر این تصویر در ذهنم زنده شد و بار دیگر جمله “بذار ببینم می‌تونم اون موش را بزنم” به خاطرم آمد. از روی كلمه بگذار (Let) به یاد اسم فراموش شده افتادم. ابتدا به كلمه فرانسوی لاپن [Lapin] رسیدم، كلمه‌ای به معنای موش. بعد از آن تداعی‌ها را شمردم و متوجه شدم كه این تداعی خاص بیست‌و‌هشت بار بیش‌تر موارد از دیگر به ذهنم خطور كرده است.

این ممكن است برای شما عجیب باشد، امّا این دقیقاً همان روشی است كه ناخودآگاه طبق آن عمل می‌کند. اسم به لحاظ نمادین تحت تأثیر آن صحنه زنده شد. تمام موقعیت سركوب‏شده بود و این وضعیتی است كه در آن ناخودآگاه توانست آن موقعیت را احیا كند. احساس سركوب‏شده خودش را به یك رخداد واقعی ضمیمه كرده بود: رئیس نتوانست موش را بزند، یعنی این‏كه او نتوانست مرا از آن مورد محروم كند. حالا شما به راحتی متوجه می‌شوید كه چرا من به آپن‌زلر فكر كردم. تداعی آوایی بخش اول آپن‌زلر، یعنی آپن و بعد لاپن. و آن‌چه كه واقعاً مهم است صرع‏دار بودن هر دو بیمار بود. شما ممكن است در ابتدا فكر كنید كه چیزی رنج‏آور و ناخوشایند با این نام تداعی می‌شود و سپس متوجه شوید كه بیان نمادین معینی از آن در شكل یك احساس سركوب‏شده وجود دارد.

اگر من نمی‌خواستم از شرح تقریباً همه دیدگاه‌هایی كه در این مضامین مدّ نظر قرار گرفته‏اند اجتناب كنم، می‌توانستم مثال‌های خیلی بیشتری از فراموشی نام‌ها ذكر كنم و بحث را خیلی بیشتر از این كش دهم. امّا من به هر حال باید نتیجه این بحث‌ها را در چند جمله بیان كنم.

* مكانیسم فراموشی نام‌ها یا حتی فراموشی موقت و گم كردن نام‌ها عبارت است از اختلالات تعمّدی بازتولید یك اسم توسط زنجیره‌ای عجیب از ناخودآگاه فكر در زمانی مشخص. میان یك اسم مختل شده و عقده اخلال‌گر رابطه‌ای وجود دارد كه یا از همان آغاز یا همین ارتباط -شاید به وسیله تمهیدات ساختگی- از طریق تداعی‌های ظاهری –خارجی- آن را شكل داده‏اند.

* اثبات شده كه عقده خودارجاعی (شخصی، خانوادگی یا حرفه‌ای) تأثیرگذارترین عقده‏های اخلالگر است.

* اسمی كه به واسطه معانی متعددش به شماری از تداعی‌های اندیشه (عقده‏ها) تعلق پیدا می‌کند، متناوباً در ارتباطش با مجموعه‌ای از اندیشه‏ها و از طریق عقده‌ای عجیب كه به دیگر تداعی‌ها تعلق دارد مختل می‌شود.

* اجتناب ورزیدن از رنج بردن به سبب یك خاطره، یكی از عوامل موجود در انگیزه‏های این اختلالات است.

** در كل می‌شود دو نوع اصلی فراموشی نام‌ها را برشمرد؛ هنگامی‌که خود نام به چیزی ناخوشایند دلالت می‌کند، یا هنگامی كه با دیگر تداعی‌هایی مرتبط می‌شود كه تحت‏تأثیر چنین چیزی [ناخوشایند] هستند. بنابراین نام‌ها می‌توانند یا به دلیل ماهیت خودشان مختل شوند یا به دلیل نزدیكی یا حتی دوری روابط تداعی‏كننده‏شان در بازتولید یك اسم.

مرور این اصول كلی ما را متقاعد می‌کند كه فراموشی موقت را باید همچون دیگر كنش‌های غالباً خطای موجود در كاركرد ذهنمان مشاهده كرد.

با این همه، ما همچنان از توصیف كامل غرابت‌های این پدیده فرسنگ‌ها فاصله داریم. من مایلم توجه را به این نكته جلب كنم كه فراموشی نام‌ها پدیده‌ای به غایت مُسری است. در مكالمه‌ای میان دو نفر، فراموش كردن یك نام توسط یكی از آن‌ها غالباً باعث می‌شود كه در شخص دوم نیز لغزش حافظه مشابهی رخ دهد. امّا هر جا كه دچار فراموشی می‌شویم، غالباً آن نامی كه در جست‏وجویش هستیم خیلی زود به سطح حافظه‏مان می‌آید.

همچنین یك نوع فراموشی مداوم اسم‌ها وجود دارد كه در آن همه زنجیره‏های اسامی از حافظه بیرون كشیده می‌شوند. اگر در حالتی كه تلاش می‌کنیم یك نام از خاطر رفته را كشف كنیم، شخص دیگری نام‌هایی را بیابد كه شباهت نزدیكی با نام مورد نظرمان داشته باشد غالباً این نام‌های جدید هم از خاطر می‌روند. بنابراین فراموشی در حال جهیدن از یك اسم به اسم دیگر است، گویی حیات یك اختلال را نمی‌توان به این راحتی از بین برد.

این مقاله ترجمه‌ای است از :

The Basic Writings of Sigmund Freud, The Modern Library, 1966, pp. 46-62.

مرگ ایوان ایلیچ

مرگ ایوان ایلیچ

The Death of Ivan Ilyich

لئو تولستوی

Leo Tolstoy

«مرگ ایوان ایلیچ» شاید هنرمندانه، هوشمندانه و زیباترین داستان تولستوی نباشد، امّا یقیناً یکی از آگاهی‌بخش‌ترین آن‌هاست؛

آگاهی از جنسِ «مرگ آگاهی»

مرگ ایوان ایلیچ نام رمانی به زبان روسی نوشتهٔ ادیب و نویسنده روس، لئو تولستوی در سال ۱۸۸۶ است. ایوان ایلیچ، شخصیت اصلی داستان تولستوی، شخصی موفق در زندگیِ روزمره و کاری است، ولی در زندگی شخصی دچار مشکلاتی است. البته این مشکلات به نوعی متأثر از موفقیت‌های کاری وی است. او بنا به دلایلی که در کتاب ذکر شده دچار یک بیماری سخت‌درمان می‌شود. تولستوی در این کتاب از تمام قدرت خود برای به تصویر کشیدن روحیات و احساسات یک بیمار سخت‌درمان استفاده می‌کند. تولستوی روحیات یک چنین بیماری را از لحظه آگاه شدنش به بیماری تا لحظه خاموشی یا مرگ را به پنج مرحله تقسیم می‌کند. این مراحل پنج‌گانه عبارتند از: ۱-عدم پذیرش یا انکار، ۲-خشم، ۳-معامله، ۴-افسردگی و ۵-پذیرش. ایشان تمامی این مراحل را به‌طور دقیق مورد بررسی قرار می‌دهد، از جمله توضیحات مختصری که در این ۵ مرحله ذکر شده را می‌توان به موارد ذیل اشاره نمود.

مرحله انکار: تنها به مراحل اولیه یا رویارویی با بیماری محدود نمی‌شود، این مرحله با حرف‌های پزشک معالج آغاز می‌شود. او از انکار یا عدم پذیرش به عنوان نوعی تسکین یا درمان استفاده می‌کند.

مرحله خشم: در این مرحله بیمار، دیگران را مقصر بیماری خود می‌داند. در داستان، ایوان ایلیچ ناراحتی خود را با آزار همسر و دیگر اطرافیان تسکین می‌دهد. او چنین می‌اندیشد که گویی او بیمار شده ‌است تا دیگران سالم بمانند.

مرحله معامله: از بین مراحل پنج‌گانه این مرحله کوتاه‌ترین مرحله‌است. بیمار با خود صحبت‌هایی مانند: ای خدا اگر فقط یک سال به من مهلت بدهی قول می‌دهم که مسیحی بشوم و… سعی در به تأخیر انداختن زمان مرگ دارد.

مرحله افسردگی: در این مرحله بیمار به عزای فرصت‌های از دست رفته می‌نشیند، در این مرحله بیمار نیاز به تاریکی و تنهایی دارد و در این تاریکی و تنهایی، خیال همه چیز را در سر می‌پروراند.

مرحله پذیرش: مرحله پذیرش، آخرین مرحله یک بیمار که تُهی از احساسات می‌شود است. در این مرحله گویی درد از میان رفته ‌است. در این مرحله، سکوت پرمعناترین شکل ارتباط است. در این مرحله، فشار دادن دست دوست، نگاهی سنگین و… پُرمعناترین معانی را از ژرفای یک بیمار در حال مرگ به خواننده منتقل می‌کند. {ویکیپدیا}

«مرگ ایوان ایلیچ» یکی از کوتاه‌ترین کارهای «لئو تولستوی» نویسنده کلاسیک روسیه است و داستان آن درباره مردی است که با نزدیک شدن به مرگ به پاسخ بزرگ‌ترین گره‌های زندگی‌اش می‌رسد. «دیوید گاترسون» که رمان‌نویس مطرح آمریکایی و برنده جایزه «پن/فاکنر» است، درباره رمان کوتاه «مرگ ایوان ایلیچ»  تولستوی یادداشتی در «ایندیپندنت» منتشر کرده است. به مناسبت سالروز تولد «تولستوی»، مطلب «گاترسون» و زندگی‌نامه‌ای از این نویسنده بزرگ روس که خالق آثاری چون «جنگ و صلح» و «آنا کارنینا» است در پی می‌آید:

چرا «مرگ ایوان ایلیچ»؟ اول از همه چون معمولاً در لیست مطالعه پیشنهادی معلم‌ها «آنا کارنینا» که خیلی طولانی است دیده می‌شد، در حالی که «مرگ ایوان ایلیچ» کوتاه است. پس چرا «تولستوی» را در یک نشست نخوانیم؟  «ایوان ایلیچ» برعکس «جنگ و صلح» به‌نظر می‌رسد و بلیت سریع‌السیر من حداقل می‌توانست ذره‌ای از ادبیات «تولستوی» ‌ را به من نشان ‌دهد. می‌توانستم موضوع را یک یا دو ساعتی تحمل کنم و دوباره مثل یک نوجوان برگردم به زندگی.

فهمیدم که موضوع کتاب هم مثل نثر آن پیچیده نیست. «ایوان ایلیچ» یک قاضی متاهل است که دو فرزند دارد و در سن ۴۵ سالگی بعد از کلی رنج کشیدن و اتهام و اعلام جرم‌هایی از سوی «تولستوی» می‌میرد.

«ایوان ایلیچ» فردی از خودراضی، ‌فرصت‌طلب، سطحی، حریص، کودن و سرد است. خلاصه آدم «نفرت‌انگیزی» است و «تولستوی» او را بدون هیچ زرق و برق ادیبانه‌ای توصیف می‌کند. او با لحن جدی، بسته و طعنه‌آمیزش ما را وامی‌داد که از نزدیک و با تحقیر به این مرد نگاه کنیم و بعد به‌تدریج و با جمع کردن نیرویش، ما را به سمت ابراز همدردی و حتی همذات‌پنداری با او سوق می‌دهد. این تناقص از ابتدا هم وجود دارد. همکاران «ایوان ایلیچ» با شنیدن خبر مرگ او بلافاصله فکر می‌کنند این اتفاق چه تاثیری روی جابه‌جایی‌ها و ارتقای آن‌ها و آشنایان‌شان می‌گذارد. آن‌ها خیلی زود شروع می‌کنند به شوخی کردن درباره رسم و رسومات. همه شخصیت‌ها پوچ و بی‌مزه هستند. همه‌ مملو از توهم و سرگرمی‌هایی هستند که ما را از این‌جا به سوی قبر می‌برند.

امّا کاملا هم این‌طور نیست. «ایوان ایلیچ» در میانه زندگی قابل قبول و خوب اجتماعی خود از پله نردبام سر می‌خورد و پهلویش به دستگیره پنجره برخورد می‌کند. بنابراین بیداری او با نزدیک شدن مرگ، از سقوط از جایگاه باشکوهش آغاز می‌شود.  با توصیف «تولستوی» همان‌طور که مرگ او را روز به روز، ساعت به ساعت و ‌لحظه به لحظه دربرمی‌گیرد، او مجبور می‌شود با حقیقت خودش مواجه شود. سرانجام زمانی که تنها ثانیه‌هایی به پایان زندگی‌اش رسیده، او «چشمش به دیدن نور روشن می‌شود». او درمی‌یابد که گرچه زندگی‌اش آن‌چه باید، نبوده، هنوز جایی برای جبران وجود دارد. موقع مرگ، «ایوان ایلیچ» به روشنی می‌فهمد «آن‌چه او را تحت فشار قرار می‌داد و رهایش نمی‌کرد، همان از دست دادن‌های هم‌زمان از دو سو، از ۱۰ سو و از همه طرف» بوده است. او می‌گوید: «پس همین است! چه لذتی!»

این رمان کوتاه همان‌طور که آزاردهنده است، تأثیرگذار هم هست. وقتی آن را در ۱۸ سالگی‌ام (سنی که اوج توهم‌زایی است و شکست‌ناپذیری یک حق مسلم محسوب می‌شود) خواندم، اثرگذار بود. آن زمان قدرت ادبیات و درونمای درگیر شدنش با زندگی من، به درونم نفوذ کرد و من را گرفت. {ایسنا}

*****

داستان با مرگ ایوان ایلیچ آغاز می شود. مرگی که به جای برانگیختن اندوه میان نزدیکانش، بی تفاوتی و خودخواهی را در آن‌ها جان می‌بخشد. دوست نزدیک او در پی اشغال شغلش و همسر او در فکر دریافت اجرت از دولت است. هیچ‌کس حتی دختر او از مرگ او اندوهناک نشده و همهِ مراسم هرچند با تشریفات زیاد برگزار شده است، امّا از درون بوی هیچ نوع محبت و خیرخواهی‌ای ندارد. همه با فرارسیدن مرگ نزدیک‌شان طوری رفتار می‌کنند که گویی او خود مستحقِ مرگ بوده و آن‌ها با سلامتی‌ای که در بدن دارند، کیلومترها از مُردن دور هستند.

پیش از این‌که مخاطب ادامهِ کتاب را بخواند ممکن است با وجود بی‌مهریِ نزدیکانِ ایوان به‌نظرش بیاید که شاید او مرد خوبی برای همسر، خانواده، دوستان و یا جامعهِ اطرافش نبوده است. امّا وقتی بخش دوم کتاب آغاز می‌شود این سوء‌برداشت از بین می‌رود. تولستوی بخش دوم را با این جمله آغاز می‌کند: «زندگی ایوان ایلیچ بسیار ساده و معمولی بود و از همین‌رو بسیار هولناک بود.»

ایوان ایلیچ در دستگاه قضا به عنوان قاضی کار می‌کرد. او که آشنا با تمام قوانین و عرف جامعه بود هیچ‌گاه از مرزهای موجود فراتر نرفت و همواره شخصیت و فردیت خود را فدای جامعه و انسان های اطراف خود کرد. تمام تصمیم های زندگی اش از جمله ازدواج را بدون در نظر گرفتن علاقه ی شخصی خود انجام داد تا به آنچه که جامعه به عنوان کار درست تعریف می‌کند وفادار بماند. ایوان ایلیچ به طبقهِ اشرافی و مرفه جامعه تعلق داشت. طبقه‌ای که در این کتاب به غایت سطحی و خودخواه توصیف شده است. تولستوی نیز خود از این طبقه بود و از بودن در میان‌شان رنج می‌برد.

تا جایی که یک روز ایوان ایلیچ که بسیار علاقه داشت چندوقت یک بار وسایل خانه‌اش را عوض کند، بالای نردبام در حال عوض کردن پردهِ اتاق بود که پایین افتاد. این ضربهِ کوچک خود باعث آغاز بیماری او و پس از مدتی درد کشیدن، در نهایت موجبات مرگ او را فراهم کرد. تولستوی به عمد این اتفاق خاص را برای آغاز بیماری شخصیت اصلی داستانش انتخاب کرد. علت اول نمایش دادن مادی‌گرایی طبقهِ اشرافی آن زمان روسیه بود که این مادی‌گرایی خود موجبات سقوط معنوی‌شان را فراهم می‌کند. علت دوم نشان دادن این مهم است که مرگ علی‌رقم تصور انسان‌ها با یک حادثهِ جزئی می‌تواند پیش آید. علت سوم انتخاب نردبام و افتادن از آن به صورت نمادی نشان دهندهِ افتادن از نردبام قدرت اجتماعیِ ایوان ایلیچ است.

نقطهِ عطف داستان جایی است که دکتر به ایوان ایلیچ اعلام می‌کند که برای بیماری‌اش درمانی نیست. ایوان ایلیچ که پیش از این قاضی بود و حکم مرگ یا ادامهِ حیات مجرمان را صادر می‌کرد احساس می‌کند که حالا با گذر روزگار، این دکتر است که حکم ماندن و یا مردنش را صادر می‌کند. از زمان آگاهی یافتنش نسبت به بیماری ترس از مرگ در او ریشه می‌گیرد. ترسی که عذاب و درد او را دوچندان می‌کند. این رویارویی با مرگ است که در ادامهِ داستان شخصیت او را تغییر می‌دهد.

با وجود پاگرفتن مریضی، به نظر می‌رسد که هیچ‌کس حال ایوان ایلیچ را درک نمی‌کند و برای او دل نمی‌سوزاند. همسر او دلیل اوج گرفتن بیماری را عدم استفادهِ صحیح از داروها می‌خواند و ایوان را مقصر اصلی می‌داند. در این میان با اوج گرفتنِ دردها و تنها شدن، ایوان نسبت به معنایِ زندگی‌ای که زیسته شک می‌کند. زندگی‌ای که ماحصلش بی‌اعتنایی دیگران به دردش، ترسِ خودش از مرگ و جدایی او از دیگران است. او تصمیم می‌گیرد برای یافتن آرامش به گذشته‌هایش فکر کند، امّا شگفتا که جز در دوران کودکی‌اش هیچ اتفاقی نیست که لبخند بر لبش بنشاند.

گراسیم، همیار مسئول آرایش سفره در خانهِ ایوان ایلیچ، تنها کسی است که به‌نظر می‌رسد برای او دل می‌سوزاند. او که از طبقهِ پایین اجتماع است برخلاف سایرین که با دیدن ایوان از صحبت کردن دربارهِ مرگی که لحظه‌به‌لحظه به او نزدیک‌تر می‌شود طفره می‌روند، از آن صحبت می‌کند. گراسیم زندگی را گذرا می‌داند و بدون هراس از مرگ سخن می‌گوید و به آن قکر می‌کند. این تفاوت‌ها موجب می‌شود که ایوان روز‌به‌روز به او نزدیک‌تر شود و همراهی او را بطلبد. گراسیم از پیچ‌و‌خم‌های شخصیتی طبقهِ اشرافی و حرص آنان برای زندگیِ غرق در مادّیات به دور است و همین ایوان را آرامش می‌بخشاید.

با گذرِ داستان، ایوان احساس می‌کند که لحظه‌به‌لحظه ترسِ از مرگ در جان او کم‌رنگ‌تر می‌شود. تاریکی مرگ که پیش از این عذابش می‌داد، حالا جای خود را به روشنایی داده است. گویی او به این باور می‌رسد که زندگی گذشتهِ او که غرق در مادّیات بوده و در کنار انسان‌هایِ خودخواه به سرآمده چیزی جز مرگ نبوده و او حالاست که می‌تواند نوید فرارسیدن زندگیِ روحانی را بشنود: «به خود گفت: مرگ تمام شد. دیگر ادامه ندارد. نفسی کشید و در میان آه کشیدن متوقف شد، بدنش کشیده شد و مرد.» 

*****

– در جایی که خیال می‌کردم دارم بالا می‌روم، تو نگو از تپه دارم پایین می‌آیم. و راستی‌راستی هم چنین بود. به لحاظ افکار عمومی بالا می‌رفتم، امّا به همان نسبت زندگی از من کناره می‌گرفت. و حالا دیگر کار از کار گذشته است و چیزی جز مرگ وجود ندارد. نکند راستی‌راستی کلِّ زندگی‌ام غلط بوده باشد؟

– ایوان ایلیچ خود را می‌دید که رو به مرگ در نومیدی دائم دست و پا می‌زند.

– ایوان ایلیچ وقتی همسرش پیشانیش را می‌بوسید با ذرّه‌ذرّه‌ّ وجود نسبت به او احساس تنفر کرد. بر خود فشار آورد تا او را از خود نراند.

– ناگهان برایش روشن شد که آن‌چه تا به حال او را در چنگال خود می‌فشرد و دست از سرش برنمی‌داشت، اکنون به‌طور غیرمنتظره‌ای محو می‌شود. از یک سو، از دو سو، از ده سو و از همه سو.

ـ به اظهارات خود رنگ نارضایی ملایمی از دولت بخشید که خاص لیبرال‌های معتدل و شهروندان روشن‌فکر بود. در عین حال در سمت جدید بی‌آن‌که در خوش پوشی خود تغییری بدهد،‌ دیگر چانه‌ِ خود را نتراشید و ریش خود را آزاد گذاشت تا هرقدر و به هرشکلی که می‌خواهد بلند شود.

ـ لذتی که هم‌چون چراغی همهِ تاریکی‌های زندگی‌اش را روشن می‌کرد، آن است که با دوستانی، هم‌بازیانی آرام، در گروهی چهار نفره بنشیند و دستش جور باشد و هوشمندانه و جدی ویست‌بازی کند و بعد شامکی بخورد و جامکی بزند. (ویست نوعی بازی بریج است)

ـ ایوان ایلیچ می‌دید که دارد می‌میرد و پیوسته به یأس و نومیدی گرفتار بود. ایوان ایلیچ از تهِ دل می‌دانست که در حالِ مردن است، ولی نه تنها به این فکر مأنوس نشده بود، بلکه منطقاً نمی‌توانست این مطلب را درک کند. این مثال که او در کتابِ منطق اثر کیزه وتر، در فصلِ «قیاس» خوانده بود که: «کایوس انسان است و انسان‌ها فانی هستند، پس کابوس هم فانی است.» در تمامِ طولِ عمرش به نظرِ او فقط در موردِ کایوس درست بود و بس. امّا در موردِ او به‌هیچ‌وجه… البته کایوس فانی بود و بایست بمیرد،‌ ولی من، وانیا، ایوان ایلیچ با این همه احساس‌ها و اندیشه‌ها… برای من مسئله شکل دیگری پیدا می‌کند. مگر ممکن است که من هم مثل همه بمیرم؟ چنینن چیزی خیلی وحشت انگیز می‌شد.

نامه به پدر

نامه به پدر

Letter to His Father

فرانتس کافکا

نامه‌ای به پدر که هرگز به دستِ مخاطبش نرسید، نمایان‌گر صادقانه‌ترین کوششی‌ست که نویسنده، زیرین‌ترین لایه‌هایِ روابطِ خانواده‌گی را کاویده و از این منظر، بسیاری از دردمندی‌هایِ جان و روا‌نش را با روی‌کردی روان‌کاوانه، غنایِ هنرمندانه بخشیده است. نامه چنین آغاز می‌شود:

پدر بسیار عزیزم! به تازه‌گی پرسیدی، چرا به نظر می‌آید از تو می‌ترسم ….

خانواده‌یی که کافکا در آن پرورش یافت، پدری مستبد، مادری خرافی و خواهرانی معمولی داشت. کافکا از پدرش حساب می‌برد، می‌ترسید و تمام دوره‌های زنده‌گی‌اش را زیر سایۀ وحشت از پدر گذراند.

“هرمان کافکا”، بازرگانی خودساخته و تنومند، قوی‌بُنیه، پُرسر‌و‌صدا؛ و “فرانتس کافکا”، نویسنده‌یی باریک‌اندام و حسّاس و روشن‌فکر بود که بیش‌ترِ عمرِ خود را در زادگاهش، پراگ گذراند. اگرچه کافکا بسیار پُرانرژی و بنا به گفتۀ دوستانش، آرام و مسحورکننده بود، هیچ‌گاه موفق به بیرون آمدن از زیرِ یُوغِ پدر و فرار از خودعداوتیِ او نشد. البته بعدها در زنده‌گی‌اش به انواع گوناگون برای بالا بردن قدرتِ فیزیکی‌اش روی آورد.

در برابر پدر احساسِ حقارت می‌کرد و همیشه با مخالفتِ پدری مواجه بود که نوشتن را اتلاف وقت می‌دانست.

پدر هیچ‌گاه به این‌که به پسرش یأس و نومیدی می‌آموزد، توجه نکرد. تفکر «پدر» و «خانواده» بافت بسیاری از آثار کافکا را چه به صورت مستقیم و چه به صورت انتزاعی تشکیل داده است. پدر، دکان‌داری منفعت‌طلب بود با افکاری پدرسالارانه که چیزی را نمی‌پرستید، جُز کامیابی مادی و پیشرفت اجتماعی.

کافکایِ پدر، در “وﹸسک”، روستایی منحصراً یهودی‌نشین، در ۵۰ مایلی جنوب پراگ بزرگ شد. پدرش، “جاکوب”، قصّابِ تشریفات مذهبیِ شهر بود؛ شغلی که خانواده به‌سختی از آن گُذران می‌کرد، و آن‌ها قادر به تهیۀ آن تجملاتی که بعدها “هرمان” توانست برای “فرانتس” تهیه کند، نبودند. زمانی که هرمان آن‌قدر بزرگ شده بود که قادر به ارابه کشیدن شد، کارش این شد که اغلب در شرایط آب‌وهواییِ بد، گوشتِ پاک را به مناطقِ دور برساند. شاید در نتیجۀ این سبک زنده‌گیِ مشقت‌بار، هرمان آموخت که پسری قوی باشد و از همان اوانِ کودکی دریافت که از زنده‌گی چیزی بیش‌تر از این می‌خواهد. در سن ۱۴ سالگی خانه را ترک گفت، در ۱۹ سالگی به ارتش ملحق شد و در سال ۱۸۸۲ سرانجام به شکل شراکتی تجارت را شروع کرد و تجارت‌خانه‌ای را افتتاح کرد. همان سال با “ژولی لووی” آشنا می‌شود و ازدواج می‌کند.

مادرِ کافکا در خانواده‌ای یهودی-آلمانی در محیطی نسبتاً مرفه بزرگ شده بود، که بعد از ازدواج به‌شدّت تحتِ تأثیر و نفوذِ شوهرِ مردسالارش بود تا حمایت کردن و هواخواهی از فرزندان و فرانتس.

سوم جولای ۱۸۸۳ وقتی فرانتس به‌دینا آمد، پراگ یکی از کلان‌شهرهای امپراتوریِ رو‌به‌زوالِ اتریش بود. در واقع سال ۱۸۶۷، یک توافق‌نامه بین آلمانی‌های اتریشی و مجارها به امضا رسیده بود، دال بر این‌که سرزمین امپراتوری به دو بخش مجزا توسط رودخانۀ لیث تقسیم شود: شرق رودخانه، سلطنت مجارستان و غرب آن امپراتوری اتریش. امپراتوری اتریش توسط یک دولت مرکزی آلمانی اداره می‌شد و به‌طور گسترده‌یی قشر وسعی از اقلیت‌ها را به سوی مرز انتقال می‌داد. چک‌هایی که بابت اخراج‌شان بسیار خشمگین بودند.

حرکت‌های ناسیونالیستی باعث ایجاد درگیریِ مستقیم بین جمعیت چک و جمعیت ژرمن‌ها شد. قانون از ژرمن‌ها حمایت می‌کرد و این موضوع رنجیده‌گی خاطرِ چک‌ها را در‌پی‌داشت، مضافاً این‌که به دلایل اجتماعی، یهودیان مجبور به یادگیری زبان آلمانی بودند و این موضوع تخمِ دشمنی را در دلِ چک‌ها می‌کاشت.

فرانتس باید زبان آلمانی را می‌آموخت، حال آن‌که پدرش زبان چک را در نوجوانی و جوانی آموخته بود و آلمانی را هم از طبقۀ بورژوا می‌آموخت.

به علتِ تحریم ضدِّ یهودی که ملی‌گرایان پراگ آن را سازماندهی کرده بودند، اوضاع اقتصادی در پراگ رو به وخامت نهاد. و به‌راستی فقط شهرِ پراگ می‌توانست شخصی چون کافکا را بپرورد. شهری متأثر از شرق و غرب و محلِّ تلاقی نژادهای گوناگون. گریز کافکا از خویشانش -که در نامه به پدر به روشن‌ترین شکلِ ممکن و در نقد و تحلیل آثارش قابل توجه است- درواقع گریزِ او از پراگ و رهایی از زنجیرِ سنّت‌ها و زبان‌های گوناگون است. تجزیه و تحلیلِ کافکا و آثارش نمی‌تواند دقیق باشد، مگر آن‌که محیط خانواده‌گی و اجتماعیِ او نیز مورد نظر گرفته شود. کافکا اسم معمولیِ یهودیان ساکنِ چک‌اسلواکیا در زمان امپراتوری هابسبورگ بوده است و تلفظ آلمانی آن «کاوکا» (Kavka) به معنی زاغچه است. این پرنده نشانِ تجارت‌خانۀ پدر کافکا در پراگ بود. علامت زاغچه رویِ لوازم‌التحریر تجارت‌خانه به نوعی تجانسﹺ نام خانواده‌گی کافکا را با این کلمه پیوند می‌دهد.

پس از جنگِ جهانیِ اول، هنگامِ تولدِ جمهوریِ چک، عنوان سر‌درِﹺ این تجارت‌خانه نیز بیش از آن‌که به آلمانی تلفظ شود، به لفظ چک ادا می‌شد. فرانتس کافکا، بعدها در آثارش، با استفاده از کلماتی چون زاغچه، کلاغ سیاه، و کلاغِ بزرگ، کلماتی که همه‌گی به خانوادۀ کلاغ‌ها تعلق دارند، از همین علامت برای اهداف ادبی‌اش بهره برد. رابان Raban و گراکوس Graccus، هر دو به معنای کلاغ و زاغچه‌اند. این تمرکز رویِ نام را می‌توان نشانه‌ای از تکثرگرایی کافکا به میراثِ پدری‌اش دانست؛ چرا که به نظر می‌آید برخی از این تصاویر معطوف به خودِ اوست (کافکا اغلب خود را زاغچه می‌نامید). این نوع گرایش به تکثرگرایی در عین وحدت، در دیگر نام‌های داستانی آثار کافکا، البته به شکل دیگری، قابل توجه است. به عنوانِ مثال، آهنگِ تلفظ کافکا و سامسا در مسخ، یا یوزف کا (کافکا) در داستانِ محاکمه، یا آدمﹺ داستان کاخ به نام صرفاً کا، یا کارل روسمان در رمانِ آمریکا، یا گئورگ بندۀ من در داستان داوری، گئورک Georg در آلمانی همان تعداد حرف دارد که فرانتس Georg=Franz، در ضمن «بِنده» از پسوند «من»، همان تعداد حرف دارد که کافکا: Kafka=Bende، به خصوص توجه شود که حرف E در بنده به جای A در کافکا تکرار می‌شود.

البته وجود چنین رموزی در داستان‌هایِ او به این معنا نیست که آثارش بدلی از یک زنده‌گی‌نامه‌اند، بلکه می‌توانند به منزلۀ نشانه‌های کاربردی‌ای برای شناخت بیش‌تر هنرمند در راستای تحلیل آثارِ او محسوب شوند.

کافکا احساس می‌کرد شخصیتش بیش‌تر تحتِ تاثیر خانوادۀ مادری –لوویی- قرار دارد، امّا گرایشِ شدیدش به استفاده از میراثش از نام کافکا -به شکلِ دگرگون‌شده در آثارش- نشان از احساسِ پیچیدۀ اوست نسبت به پدر: احساسی توﺃمان از تنفر و ستایش، گناه و جذبه.

در مقایسۀ خود با پدر در نامه‌اش می‌نویسد: مقایسه کن، من با جَرح و تعدیلِ بسیار، گویی لووی‌یی هستم که در اعماقِ وجود، کمی از کافکاها را به ارث بُرده، امّا از میلی که دیگر کافکاها را به زنده‌گی ترغیب می‌کند، چون بازرگانی و حرصِ پیروز شدن تُهی‌ست. این لووی ـ کافکا با اعمالی رازآلودتر و سر به زیرتر، در جهتی دیگر گام برمی‌دارد، البته اغلب بی‌آن‌که به ثمر رسد، خاتمه می‌یابد و خاموش می‌شود. تو برعکس یک کافکای واقعی هستی سرشار از نیرو، سلامتی، اشتها، توانایی در سخن گفتن، رضایت از خویشتن، احساسِ برتری داشتن بر همۀ دنیا، حضور ذهن، شناخت انسان‌ها و سخاوت. آری تو دارای این‌همه هستی، لیکن خطاها و ضعف‌هایی نیز داری که گاه این حُسن‌ها را می‌پوشانند و اغلب از رویِ خُلق‌وخُویِ تند و عصبانیت از این نیکی‌ها فاصله می‌گیری.

حضور مستبدانه و دیوپیکرِ جسم و روحِ پدر بر کافکا، او را به ورطۀ خودکشی سوق می‌دهد، به‌طوری که در نوامبر ۱۹۱۷ در نامه‌یی به “ماکس برود”، اولین افکار خود در مورد خودکشی را مطرح و مقولاتی را وصف می‌کند که از اقدام به خودکشی مانعش شد: می‌توانی خود را بُکُشی، امّا به یک معنا در حالِ حاضر به انجام این کار مجبور نیستی.

کافکا در مورد فشار سنگینِ شخصیت پدر بر تمام ابعاد زنده‌گی‌اش می‌گوید: پدر همیشه او را ریش‌خند می‌کرده، و همواره فعالیت‌های خود را به رُخش می‌کشیده است، در حالی که درست ضدِّ این، یعنی دربارۀ آثار و کارها و دوستانش، بی‌اهمیت از کنار آن‌ها می‌گذشته است.

می‌گوید پدر را از هر جهت یک انسان معیار می‌دانسته که خودش به فرمان‌هایی که می‌داده عمل نمی‌کرده، و به همین جهت او یک دنیایِ فرمان‌دهندۀ پدر و یک دنیای بنده‌گیِ او و دیگر دنیای دیگران که خوش‌بخت و آزاد از دستور دادن‌ها و اطاعت‌کردن‌ها هستند را می‌شناسد. به عقیدۀ او، چون پدر در واقع تنها مربی‌ِ او بود، این در همه جایِ زنده‌گی‌اش تأثیر گذاشته است.

جایِ شک نیست که این سطور از رویِ رضایت‌مندی این تأثیر نیست، بلکه نوشتاری‌ست از نااُمیدی‌ِ حقیقی و ناموفق بودن از گریز؛ چرا که در جایِ دیگرِ کتاب آمده است: اگر می‌خواست از خانه فرار کند، لاجرم مادر را هم از دست می‌داد؛ چون وابسته‌گی‌ِ مادر به پدر بیش‌تر از او بوده و از پدر کوکورانه اطاعت می‌کرده است.

و شگفت آن‌که همان‌گونه که پدر نسبت به مراد پسر پیش‌آگاهی دارد، پسر نیز در نامه به پدر با اطمینانی کم‌نظیر و هنری متعالی، از شناخت خود و محیطش و بیش از هر چیز، پیرامون موقعیت خویش و موجه بودن نکوهش‌ها، از اتفاق نظر می‌گوید: همواره دربارۀ هر آن‌چه می‌خواهم بگویم، تو از قبل نوعی احساس مشخص داری. این حقیقتی بکر و غیرقابل انکار است. به عنوان مثال اخیراً به من گفتی: همیشه تو را دوست داشته‌ام و اگر مثل باقی پدرها با تو رفتار نکرده‌ام به این خاطر است که نمی‌توانم مانند آن‌ها ادا دربیاورم… پدرم! بدان هرگز نسبت به لطفی که به من داری، تردید نداشته‌ام؛ گرچه این تذکر را چندان دقیق نمی‌دانم. تو نمی‌توانی وانمود کنی، دُرُست! امّا اگر تنها دلیلت این باشد که پدرانِ دیگر چنین می‌کنند، بهانه‌جوییِ محض است و مانع ادامۀ گفت‌و‌گو می‌شود. این نظرِ من است و نشان می‌دهد چیزی غیرعادی در رابطۀ من و تو وجود دارد، خللی که تو نیز در پدید آودنش بی‌آن‌که مقصر باشی، سهیمی. اگر تو هم بر این باوری که رابطۀ‌مان غیرعادی‌ست، پس در این مورد اتفاقِ نظر داریم و شاید بتوانیم به نتیجه‌ای برسیم.

«نامه به پدر» گرچه عنوان نامه را با خود دارد، ولی در واقع مانیفستِ اعتراض است به نحوۀ آموزش و پرورش پدرسالارانه. نویسندۀ نامه حتّی سال‌هایِ آغازین زنده‌گی‌اش را برایِ پدر یادآوری می‌کند که هر حرکت بی‌توجهِ او چه‌گونه اثراتِ نااُمیدکننده بر کودک گذاشته است. نامه به پدر نه فقط یک اثر روان‌شناسانه در ابعاد زیبای هنری است، بلکه به عنوان اثری در مقیاس‌های آموزشی و دانشگاهی می‌تواند مورد استفاده قرار گیرد.

می‌گوید: شاید تو هم آن شبی را به خاطر داشته باشی که آب می‌خواستم و دست از گریه و زاری برنمی‌داشتم، قطعاً نه به این دلیل که تشنه بودم، بلکه می‌خواستم شما را بیازارم و کمی هم خود را سرگرم کنم. تهدیدهای خشنی که بارها تکرار شد، بی‌نتیجه ماند. مرا از تخت‌خواب پایین آوردی، به بالکن بُردی و مرا با پیراهنِ خواب لحظه‌ای پُشتِ درِ بسته نگه‌داشتی. نمی‌خواهم بگویم که این کار اشتباهِ بزرگی بود. شاید برایت غیرممکن بود آسایشِ شبانه‌ات را به روشِ دیگری بازیابی. با یادآوری این خاطره فقط می‌خواهم روش‌هایِ تربیتی، و تأثیری را که بر من داشتی، یادآوری کنم. احتمالاً واکنشِ تو کافی بود که شب‌هایِ دیگر چنین نکنم، ولی در درونِ کودکی که من بودم، زیانی به‌بار نشست. بر طبق طبیعتم هرگز نتوانسته‌ام رابطۀ دقیقی بین آن وقایع پیدا کنم. آب خواستنِ بدون دلیل، به گمانِ من امری طبیعی بود و بیرونِ در ماندن بسیار وحشت‌ناک. حتّی تا سال‌هایِ بعد هم از این اندیشۀ دردناک رنج می‌بردم که این مردِ قوی‌هیکل که پدرم باشد، چه‌گونه توانست در آنی‌ترین محاکمه، بی‌انگیزه مرا از تخت‌خواب بیرون کشد و در آن ساعت شب در بالکن بگذارد، حتماً در چشم‌های او هیچ بودم.

همۀ کودکان پشتکار و شهامت طولانی‌مدت برای دست‌یافتن به مهربانی را ندارند. و قطعاً این به هیچ گرفتن، نه فقط هنگامی که کودک کودک بوده، بلکه در دیگر مراحل زنده‌گی باید به داوری مستبدانه‌ای منجر شده باشد که برای پدر می‌نویسد: اگر داوری‌هایت را دربارۀ من جمع‌بندی کنی، به این نتیجه می‌رسی: آن‌چه از آن‌ها شکایت داری، به راستی اعمال نامناسب و آزاردهندۀ من نیست (شاید به استثنایِ برنامۀ اخیر ازدواجم). لیکن تو از سردی و قدرناشناسی و غیرمعمول بودنِ من گله‌مند هستی.

در داستانِ “داوری” (محاکمه)، آدم داستانِ مجازاتِ مرگی را که برایش تعیین‌شده می‌پذیرد؛ مجازاتی که پدرش به گناه نادرستی‌ها و بی‌لیاقتی‌ها به او پیش‌کش می‌کند. و کسی حتماً باید به ژوزف کافکا تهمتی زده باشد که او یک روز صبح بدون هیچ جُرمی دستگیر می‌شود و هم‌چنین آدمی باید چنان به هیچ انگاشته شود و آن‌قدر دیده نشود و آن‌قدر در زندان استبدادِ خانه، گرفتار شده باشد که یک روز صبح، گره‌گوار سامسا –کافکا- از خوابی آشفته بیدار شود و بفهمد که در تخت‌خوابش تبدیل به حشره‌یی ناچیز شده است. (مسخ)

در داستان‌هایِ کافکا، تغییرِ‌شکل نهانگاه به یک زندان، درون‌مایه‌یی مکرّر است؛ از عادتِ گره‌گوار سامسا به قُفل کردنِ در گرفته تا به لانه‌یی پیچ‌در‌پیچ و زیرزمینی که موجودی بی‌نام، آن را در «لانۀ زیرزمینی» حفر کرده است. (زن و شوهر). این تعبیر، در تجربۀ شخصی کافکا قرینه‌ای دارد؛ آن‌جا که بازی «موفقیت‌آمیز و جداکننده» دوران کودکی، او را با دیگران متفاوت ساخته و نهایتاً به احساس انزوایی عمیق دچار می‌کند.

و به این ترتیب، پرسش و پژوهش همیشه‌گی هر خواننده از هر قشری با هر اثری، از نویسنده این است: آیا نویسنده‌گان خود را می‌نویسند؟

آن‌چه صفحات سفید کاغذ را به داستان و رُمان مبدّل می‌کند، شاید به تمامی انطباق کاملی با زیست نویسنده نداشته باشد، و قرار نیست که چنین باشد؛ چرا که در آن صورت یک وقایع‌نویسی و تاریخ‌نویسیِ صِرف خواهد بود. امّا بدونِ شک، متن از منظری پرداخت می‌شود که جهان بر او اتفاق افتاده و نویسنده نیز در آن سهم به‌سزایی دارد. و خواننده‌ای که واردِ جهانِ کافکا می‌شود، خورد و خیره، افسون‌شده به‌سویش می‌رود و تأثیر آن را در زنده‌گیِ خود درمی‌یابد و درک می‌کند که زنده‌گی آن‌قدر‌ها هم بُن‌بست نیست، یا حداقل می‌توان گفت همیشه بُن‌بست نیست و بنا به گفتۀ سارتر، اگر کافکا زنده‌گیِ انسان را بر اثر «تعالی غیرممکن» مشوّش نشان می‌دهد، از آن‌روست که به این تعالی اعتقاد دارد.

ماکس برود در توضیح این نامه می‌نویسد: این نامه را فرانتس کافکا در نوامبر ۱۹۱۹، در شلزن نزدیک لیبوخ، واقع در بوهم، نوشت.

ماکس برود در ادامه می‌گوید: گرچه این نامه هرگز به مقصد نرسید و مخاطبش از آن مطلع نشد، شاید هرگز کارکرد یک نامه را نداشته باشد؛ امّا تردیدی نیست که به این قصد نوشته شده و من این اثر را نه در مجلدهای شامل نامه‌های کافکا، بلکه در کارهای ادبی‌اش گنجانده‌ام. این کار کلان‌ترین کوششی است که فرانتس کافکا در وسعت آن به یک زنده‌گی‌نامۀ خودنوشت دست یازیده است.

گویا کافکا نامه را به مادر می‌دهد تا به پدر برساند؛ ولی مادر پس از خواندن نامه، از رویِ نیک‌خواهی نامه را به پدر نمی‌دهد، بدون این‌که فرزند را از تصمیم خود آگاه کند.بخش‌هایی از کتابِ نامه به پدر

پدر بسیار عزیزم، به تازه‌گی پرسیدی چرا به نظر می‌آید از تو می‌ترسم. هیچ‌وقت نمی‌دانستم چه پاسخی بدهم، کمی به این دلیل که به راستی ترس به‌خصوصی در من بر می‌انگیزی و شاید باز به این دلیل که این ترس شامل جزئیات بی‌شماری است که نمی‌توانم همهِ آن‌ها را بسنجم و به‌طور شفاهی بیان کنم. اکنون هم که می‌کوشم با نامه پاسخت را بدهم باز هم پاسخی ناکامل خواهد بود؛ زیرا حتّی هنگام نوشتن، ترس و پیامدهایش رابطهِ من و تو را مخدوش می‌کند و اهمیتِ موضوع از حافظه و درکِ من پا فراتر می‌گذارد.

فحش دادن‌هایِ تو همیشه با تهدید همراه بود، و این دیگر متوجه من هم می‌شد. وقتی که فی‌المثل می‌گفتی: مثلِ یک ماهی تکّه‌تکّه‌ات می‌کنم…، با آن‌که می‌دانستم اتفاقِ بدی به‌دنبالش نخواهد افتاد (این را در بچّه‌گی هنوز نمی‌دانستم)، وحشتم می‌گرفت، چون این گفته کم‌و‌بیش با تصوّری که من از قدرتِ تو داشتم می‌خواند، می‌دانستم که حتّی این کار هم از تو بر می‌آید. موردِ دیگری که وحشت‌آور بود وقتی بود که تو فریاد‌زنان دورِ میز می‌دویدی تا یکی از ماها را بگیری، البته در اصل نمی‌خواستی بگیری، ولی دستِ‌کم وانمود می‌کردی که قصدِ گرفتن را داری و آن‌وقت بود که مادر سر می‌رسید و ما را به ظاهر نجات می‌داد.

می‌دیدیم که یک‌بارِ دیگر –این تصوّری بود که بچّه‌ات داشت– از برکتِ عنایت زندگی را باز یافته بودیم و چون عطیه‌ای نامستحق به همراه می‌بردیم. از همین مقوله است تهدیدهایی که راجع به عواقب سرپیچی از دستورهایت می‌کردی. وقتی کاری را که مورد پسندت نبود شروع می‌کردم، و تو مرا تهدید به شکست می‌کردی، حرمتی که نسبت به عقیده‌ات در خودم احساس می‌کردم، آن‌قدر زیاد بود که شکست حتمی بود، حتّی اگر مدّتی بعد پیش می‌آمد. اعتمادم از عملی که می‌کردم سلب می‌شد. متزلزل بودم، مردّد بودم. و هر‌چه بزرگ‌تر می‌شدم تعداد مواردی که تو برای اثبات بی‌قدر بودنم می‌توانستی به‌رُخم بِکِشی بیش‌تر می‌شد، و با گذشتِ زمان، از جهتی دیگر واقعاً حق با تو شده بود.

باز هم بگویم که من به‌هیچ‌وجه ادعا نمی‌کنم که این که هستم صرفاً معلولِ وجودِ توست، مُنتها تو آن‌چه من بودم را تشدید کردی، و زیاد هم تشدید کردی، چون در نظر من قدرت زیاد بود و تو همۀ قدرتت را در این راه به کار گرفتی.

درست است تو هیچ‌گاه به‌راستی مرا موردِ تنبیهِ بدنی قرار ندادی، ولی فریادهایِ تو، سُرخیِ چهره‌ات، روشِ عجولانه‌ات در بازکردنِ کمربند و قرار‌دادنِ آن رویِ پشتیِ صندلی، همهِ این‌ها بسیار بدتر از کُتک‌خوردن بود. مثلِ وقتی که بخواهند کسی را دار بزنند، اگر او را به‌راستی حلق‌آویز کنند، می‌میرد و همه چیز تمام می‌شود، امّا اگر او را مجبور کنند در همهِ مراسمِ پیش از اعدام شرکت کند و در لحظهِ انداختنِ طنابِ دار به گردنش، خبرِ لغوِ حکمِ اعدام را به او بدهند، بی‌شک در تمامِ زندگی، رنجِ گرهِ دار را دورِ گردنِ خویش احساس خواهد کرد.

با بی‌زاری‌ات از نوشتنم و آن‌چه به آن مربوط می‌شود و برایِ تو ناشناخته بود، درست به نقطهِ حسّاسم زدی. در این مورد واقعاً با استقلال کمی از تو دور شده بودم؛ گرچه این دور شدن آدم را کمی به یاد کِرمی می‌اندازد که دُمش را لَگد کرده‌اند و تنه‌اش را کَنده و به‌کناری خزیده است. تا حدودی در امنیت بودم و می‌توانستم نفسی تازه کنم؛ …بی‌زاری که تو از همان اول نسبت به نوشتنم داشتی، استثناء در این مورد، برایم خوش‌آیند بود. گرچه خودخواهی و جاه‌طلبی‌ام با استقبالی که تو از کتاب‌هایم می‌کردی و بین ما زبان‌زد بود، لطمه می‌دید: “بگذارش رویِ میزِ پایِ تخت!” (آخر اغلب وقتی کتابی برایت می‌‌آوردم، سرگمِ بازیِ ورق بودی.)

در اصل از این کارَت خوش‌حال می‌شدم؛ نه‌تنها از فرطِ غرض‌ورزیِ معترضانه و نه فقط به خاطرِ خوش‌حالی از تأیید تازه‌ای برای برداشتم از رابطهِ ما، بلکه از همان اول، چون این جمله از همان اول برایم چنین طنینی داشت: حالا آزادی!… البته که این اشتباه بود؛ من به‌هیچ‌روی یا در بهترین حالت، هنوز آزاد نبودم.

موضوعِ نوشته‌هایم “تو” بودی، آخر گله‌هایی را که نمی‌توانستم رویِ سینه‌ات بکُنم، در نوشته‌هایم می‌کردم. نوشته‌هایم وداعی بود با تو که به عمد طول کشیده بود، وداعی که هر چند از جانبِ تو تحمیل شده بود، ولی در مسیری که من مشخص کردم، جریان می‌یافت. امّا همهِ این‌ها چه‌قدر کم بود! این حرف‌ها فقط از آن روی ارزشِ گفتن دارد که در زندگیِ من روی داده است، در جایِ دیگر اصلاً جلبِ نظر نمی‌کرد؛ و بعد نیز به این خاطر که دوران کودکی‌ام به صورت آگاهی، بعدها به صورت امید و بعد از آن هم اغلب به صورت یأس بر زندگیم مسلط شده بود، و چند تصمیمِ کوچکِ زندگیم را -اگر بخواهی، باز در هیبت تو-  به من دیکته می‌کرد. قبلاً هم اشاره کرده بودم که در نوشتن و چیزهای مربوط آن تلاش‌های ناچیز و نه چندان موفقی برای رسیدن به استقلال و فرار از تو انجام داده‌ام؛ ولی این تلاش‌ها کم‌و‌بیش دیگر انجام نمی‌گیرد؛ شواهدِ زیادی مؤید این است. با این وجود وظیفهِ خودم می‌دانم یا بهتر بگویم مفهومِ زندگی‌ام را در آن می‌بینم که از این نوشته‌ها محافظت کنم و نگذارم خطری که قادر به دفعش هستم و حتّی امکانِ بروز چنین خطری آن نوشته‌ها را تهدید کند، به من نزدیک شود. زناشویی امکانی برای بروز چنین خطری است که در عین حال امکان بسیار بزرگی برای حمایت از آن هست؛ ولی برای من همین‌که امکان بروز خطر باشد، کافی‌ست اگر زناشویی خطر باشد، آن وقت چه کار کنم! چه طور می‌توانستم به زندگی زناشویی تن در دهم و با احساس چنین خطری که احتمالاً نمی‌توان ثابتش کرد ولی به هر حال قابل نفی هم نیست، روزگار بگذارانم. هرچند که می‌توانم در برابر چنین احساسی متزلزل باشم، ولی نتیجهِ نهایی مشخص است: باید چشم‌پوشی کنم. مقایسه سیلیِ نقد و حلوایِ نسیه {گنجشکی که در دست است، به کبوتری که بر بام نشسته ترجیح دارد}، این حالت مصداق زیادی ندارد. در دست چیزی ندارم و همه چیز بالای بام است؛ ولی با این وجود باید -یعنی وضع قوا و ضرورت زندگی مجبورم می‌سازد– هیچ را انتخاب کنم.

در آن زمان من از هر جهت و در همه‌جا احتیاج به تشویق داشتم، چون هیکل و جسمِ تو به تنهایی برای خوار کردنِ من کافی بود. مثلاً یادم هست وقتی که در حمام در یک اتاقک لباس‌مان را می‌کندیم چه وضعی داشتیم. من لاغر، ضعیف و باریک اندام، تو قدی بلند و چهارشانه. من خودم را در همان اتاقکِ فلاکت‌بار می‌دیدم و نه فقط در قبالِ تو، بلکه در قبالِ تمامِ دنیا چون معیار همه چیزها برای من تو بودی.

نزدیک‌تر به هدف، بی‌زاریِ تو نسبت به نویسنده‌گیِ من بود، و نسبت به هر چه که به نحوی به آن ارتباط پیدا می‌کرد، حتی اگر آن‌ها را نمی‌شناختی. در این‌جا من واقعاً تا حدّی آزاد از قیود تو بودم، هر چند که وضعم حالتِ کِرمی را به یاد می‌آورد که نیمهِ عقبِ بدنش را لگد کرده‌اند و حالا دارد نیمهِ جلویِ بدنش را جدا می‌کند و به کنار می‌کشد….

چرا ازدواج نکردم؟ این‌جا و آن‌جا موانعی در پیش بود؛ همان‌طور که همیشه هست؛ ولی مگر زندگی چیزی جز روبه‌رو شدن با این موانع‌ست؟ امّا مانعِ عمده که متأسفانه جدا از این یا آن موردست، عبارت بود از این‌که من از نظرِ روحی ظاهراً قادر به ازدواج کردن نیستم. نشانه‌اش این‌ست که من از همان لحظه‌ای که تصمیم به ازدواج می‌گیرم، دیگر نمی‌توانم بخوابم، سرم شب‌و‌روز داغ می‌شود. دیگر زندگیِ درست‌و‌حسابی ندارم، مستأصل این‌طرف و آن‌طرف می‌روم؛ باعثِ این حالت‌ها، نگرانی‌هایِ مختلف نیست؛ درست است که با طبیعتِ کُند و وسواسی که من دارم، یک کرور نگرانی هم به سراغم می‌آیند، ولی این‌ها نقشِ عُمده‌ای ندارند. این‌ها حُکمِ کِرمی را دارند که کارِ جنازه را به آخر می‌رسانند، امّا ضربهِ اصلی را من از جایِ دیگر خورده‌ام و این همان فشارِ روحیِ ناشی از ترس و ضعف و حقیرمنشیِ من است.

سعی می‌کنم دقیق‌تر توضیح بدهم: وقتی به فکرِ ازدواج می‌اُفتم، در قلم‌روِ روابطِ میانِ من و تو، ظاهراً دو عنصرِ متضاد، با شدّتی کم‌نظیر دست‌به‌دستِ‌هم می‌دهند. ازدواج بی‌تردید ضامنِ حادترین نوعِ استقلال و رهاییِ من است: می‌توانستم خانواده‌ای داشته باشم، یعنی حداکثری که اصولاً می‌شود به آن دست یافت، پس یعنی حداکثری که تو به آن دست یافته‌ای؛ می‌توانستم با تو در یک ردیف قرار بگیرم و آن‌وقت همهِ ننگ‌ها و زورگویی‌هایِ قدیم و جدید و آتی به حسابِ گذشته‌ها می‌رفت و تمام می‌شد. این البته به قصّه بیش‌تر شبیه می‌شود، ولی مسئله هم دُرُست همین‌جاست. خیلی زیادست: به این همه نمی‌شود دست‌رسی پیدا کرد. مثلِ این‌ست که کسی محبوس باشد و بخواهد علاوه بر فرار -که شاید محال نباشد- درعینِ‌حال ساختمانِ زندان را نیز تغییر بدهد و آن‌را به عشرت‌کده‌ای برایِ خود تبدیل کند. اگر فرار کند، در ساختمانِ زندان نمی‌تواند تغییری بدهد، و اگر ساختمانِ زندان را تغییر بدهد، نمی‌تواند فرار کند. اگر من در ارتباطِ بداقبالی که با تو دارم، بخواهم مستقل باشم، باید به‌کاری دست بزنم که حتّی‌الامکان هیچ رابطه‌ای با تو نداشته باشد. ازدواج دُرست‌ست‌که عظیم‌ترین عملِ ممکن‌ست، و پُر‌افتخار‌ترین استقلال را به انسان می‌دهد، امّا در‌عینِ‌حال نزدیک‌ترین رابطه را با تو دارد، قصدِ خروج از این‌جا، نوعی جنون به حساب می‌آید، چون هر تلاشی در این جهت، خود‌به‌خود حکمِ مجازات را دارد.

آن‌وقت درست همین رابطهِ نزدیکِ با توست که تا حدّی مرا به ازدواج کردن وسوسه می‌کند. من از این برابری با تو، که در آن‌صورت میان من و تو ایجاد خواهد شد، و تو اولین کسی خواهی بود که درکش خواهی کرد، درست به این علت تصورِّ شیرینی دارم که آن‌وقت من پسری خواهم بود آزاد، حق‌شناس، بی‌تقصیر، صادق؛ و تو پدری خواهی بود ناافسرده، نامستبد، دل‌سوز و راضی؛ و البته این هدفی‌ست که برای رسیدن به آن باید کاری کرد که آن‌چه اتفاق افتاده، اتفاق نیُفتاده باشد، پس یعنی باید بر وجودِ هر دویِ ما خطِ بُطلان کشید.

ولی حالا که وجودِ ما همین‌ست که هست، راه ازدواج برایِ من سد است، چون درست در قلمرویِ بی‌چون‌و‌چرایِ تو قرار دارد؛ من گاهی این تصور را در ذهن دارم، که نقشهِ زمین را پهن کرده‌اند، و تو با تمامِ بدن‌ات رویَ‌ش دراز کشیده‌ای. آن‌وقت احساس می‌کنم که فقط آن مناطقی برایِ زندگی به من اختصاص داده شده که یا بدن‌ات آن‌ها را نپوشانده یا دور از دسترسِ تو قرار دارند. و این‌ها به حسابِ تصوّری که من از عظمتِ تو دارم، مناطقی هستند، نه چندان متعدد و نه چندان تسلّی بخش؛ و ازدواج در هر حال جزوِ آن‌ها نیست.

منابع: ماندگارPTCنگاهcomingday

رانده شده

رانده شده (بیرون رانده)

The Expelled

ساموئل بکت

Samuel Beckett

مترجم: ابوالحسن‌نجفی

{ساموئل بارکْلی بِکت (Samuel Barclay Beckett) (۱۹۰۶ – ۱۹۸۹) نمایشنامه‌نویس، رُمان‌نویس و شاعر اهل ایرلند بود. او در سال ۱۹۶۹ به دلیل نوشته‌هایش، در قالب رُمان و نمایش که در فقر [معنوی] انسان امروزی، فرارَوی و عُروج او را می‌جوید، جایزه نوبل ادبیات را دریافت نمود. آثار بکت بی‌پروا، به شکل بنیادی کمینه‌گرا و بنابر بعضی تفسیرها در رابطه با وضعیت انسان‌ها عمیقاً بدبینانه‌اند. این حس بدبینی اغلب با قریحهٔ طنزپردازی قوی و غالباً نیش‌دارِ وی تلطیف می‌گردد. چنین حسّی از طنز، برای بعضی از خوانندگان آثار او، این نکته را دربردارد که سفری که انسان به عنوان زندگی آغاز کرده‌است با وجودِ دشواری‌ها، ارزشِ سعی و تلاش را دارد. آثارِ اخیر او، بُن‌مایه‌های موردنظرشان را به شکلی رمزگونه و کاهش‌یافته مطرح می‌کنند.

بکت در خانواده‌ای مرفه و مذهبی (پروتستان) بزرگ شد و تا اتمام تحصیلات دانشگاهی و شروع کارش به عنوان استاد، هنوز باور مذهبی داشته‌است. پس از ترکِ قطعی محیطِ آکادمیک و مهاجرتش به پاریس، گُسست از مذهب را در آثارش منعکس می‌کند. با اجرای “در انتظار گودو” در سال ۱۹۵۳ تماشاگر با اعلانِ جنگی شوک‌آور علیه خدا و مذهب روبه‌رو می‌شود. بکت در آثار دیگرش هم با طنزِ تُندی به اصول کاتولیسیسم برخورد می‌کند.}

The Expelled :Though the story deals with rejection” and the forcible ejection” of the narrator, it begins with the narrator’s complaints regarding the difficulty of counting the stairs down which he had to go once he was expelled. The story follows the narrator as he tries to find a new place for himself, all the while presenting his bitterness” and anger” towards many things in the world. The resentment in the story is not directed at the “injustices” of being “thrown out” of what we assume is the narrator’s home, but of the more general injustices of life“, such as being born at all“, for which the only consolation the narrator finds is in distractions like mathematics.

رانده شده: این داستان به “طرد” شدن و “اخراجِ اجباری” راوی می‌پردازد، ولی داستانِ این رؤیا را با شکایت‌هایش در ارتباط با مشکلِ شمارشِ پله‌ها که او مجبور بود پس از آن‌که از خانه‌اش “اخراج شد” شروع می‌کند. او تلاش می‌کند مکانِ جدیدی برای خودش پیدا کند، در حالی که می‌خواهد “تلخی” و “خشم” خود را نسبت به بسیاری چیزها در جهان نشان دهد. ناراحتیِ او در داستان به وجودِ “بی‌عدالتی” و “طرد و اخراج” شدن از خانه، مطرح می‌شود. امّا به‌طور‌کلی او می‌خواهد به “بی‌عدالتی‌هایِ زندگی” مانندِ “به‌دنیا آمدن” و “وجود“، بپردازد. نهایت این‌که تنها دل‌گرمی که راوی می‌یابد، این است که باید با حواس‌پرتی به زندگی ادامه دهد. حواس‌پرتی‌های مثلِ پرداختن به ریاضیات.

پلّکان بلند نبود. من هزاربار پلّه‌هایش را شمرده بودم، چه هنگامِ بالا رفتن و چه هنگامِ پایین آمدن، امّا “رقم” دیگر در حافظه‌ام نیست.

هیچ‌وقت نفهمیدم که باید وقتی پایم رویِ پیاده‌روست بگویم “یک” و وقتی آن پایم رویِ اولین پلّه است بگویم “دو” و همین طور تا آخر، یا اصلاً پیاده‌رو را به‌حساب نیاورم. بالایِ پله‌ها که می‌رسیدم باز سرِ همین قضیه گیرمی‌کردم. از طرفِ دیگر، مقصودم از بالا به پایین است، عیناً همین‌طور بود، اغراق نمی‌کنم. نمی‌دانستم از کجا شروع کنم و به کجا ختم کنم. این حقیقتِ امر است. بنابراین به سه رقمِ کاملاً متفاوت می‌رسیدم و هیچ‌وقت هم نمی‌فهمیدم کدامش صحیح است. و وقتی که می‌گویم “رقم” دیگر در حافظه‌ام نیست، مقصودم این است که هیچ‌کدام از آن سه رقم دیگر در حافظه‌ام نیست. البته وقتی هم در حافظه‌ام یکی از آن سه رقم را، که حتماً آن‌جا هست، پیدا می‌کنم فقط همان را پیدا می‌کنم و نمی‌توانم آن دوتایِ دیگر را از آن به‌دست بیاورم. و حتی اگر دوتایش را پیدا می‌کردم، باز سوّمی‌اش را نمی‌دانستم چیست. نه، باید هرسه‌تا را با هم در حافظه پیدا کرد تا بشود آن‌ها را، هرسه‌تا را، شناخت. این کُشنده است، خاطره‌ها را می‌گویم. پس بعضی چیزها را نباید فکر کرد، همان‌هایی که برای آدم عزیزند. یا نه! اصلاً باید آن‌ها را فکر کرد، چون اگر فکرشان را نکنی، خطر این هست که آن‌ها را یکی‌یکی در حافظه پیدا کنی. یعنی باید مدّتی، یک مدّتِ حسابی، فکرشان را بکنی.

هر روز و چند بار در روز، تا وقتی که یک لایهِ لجن رویِ‌شان را بگیرد به‌طوری‌که دیگر نتوانی از آن رَد بشوی. این قاعدهٔ کار است. تازه شمارهٔ پله‌ها ربطی به قضیه ندارد. چیزی که می‌بایست به ذهن سپرد این بود که پلکان بلند نبود و این را من به ذهن سپردم. حتّی برایِ بچه، درمقایسه با پلکان‌های دیگر که می‌شناخت بلند نبود، از بس آن‌ها را هر روز می‌دید و از آن‌ها بالا و پایین می‌رفت و رویِ پله‌های‌شان بازی می‌کرد، قاپ‌بازی یا بازی‌های دیگر که حتّی اسم‌شان را فراموش کرده است. آن‌وقت این برایِ مردِ بالغ، مردِ کاملِ بالغ، چه اهمیتی داشت؟

بنابراین سقوط چندان سخت نبود. در حینِ سقوط صدایِ بسته‌شدنِ در را شنیدم و این برایم، درعینِ‌سقوط، مایهٔ دل‌گرمی بود. زیرا معنایش این بود، که مرا تا توی کوچه تعقیب نمی‌کنند و چوب برنداشته‌اند تا پیشِ چشم رهگذرها چوبم بزنند. زیرا اگر قصدشان این بود، در را نمی‌بستند، بلکه آن را باز می‌گذاشتند تا اشخاصی که تویِ دهلیز جمع می‌شدند بتوانند از کُتک خوردنِ من لذّت ببرند و عبرت بگیرند. پس این‌بار به همین راضی شده بودند که بیرونم بیندازند و خلاص. پیش از این که تویِ گودال راهِ آب قرار بگیرم فرصت کردم که این استدلال را به نتیجه برسانم.

در این وضع‌و‌حال، هیچ‌چیز مجبورم نمی‌کرد که فوراً بلند بشوم. آرنجم را، عجیب است که یادم است! به پیاده رو تکیه دادم. گوشم را گذاشتم کفِ دستم و شروع کردم دربارهٔ وضعم، که برایم نامأنوس هم نبود، به فکر کردن. امّا صدایِ ضعیف‌تر، ولی تردید‌ناپذیرِ دَر که دوباره محکم به‌هم خورد مرا از عالمِ رؤیا به‌در‌آورد که در آن‌جا منظرهٔ دلکشی از گُل‌و‌گیاه خودرُو، که بسیار رؤیایی بود، داشت نقش می‌بست. همین باعث شد که سرم را بلند کردم در حالی که کفِ دست‌هایم را روی پیاده‌رو گذاشته و ساق‌هایم را کشیده بودم که فرار کنم. امّا این فقط کُلاهم بود که از میانِ هوا چرخ می‌خورد و آرام به‌طرفِ من پایین می‌آمد. گرفتمش و سَرَم گذاشتم. آن‌ها، حسب‌الامر خدایِ خودشان، آدم‌هایِ بسیار درستی بودند. می‌توانستند این کلاه را نگه دارند، امّا مال آن‌ها نبود، بلکه مالِ من بود. آن وقت آن را به من پس دادند. امّا طلسم شکسته بود. چه جور شرح این کلاه را بدهم؟ و برای چه؟ وقتی که جمجمه‌ام به حدّ ابعادش رسید، نمی‌گویم به حدِّ نهایی، بلکه به حداکثر. پدرم به من گفت: بیا پسرم برویم کلاهت را بخریم؛ انگار از ازل، در مکانی معین، پیش‌آپیش وجود داشت. یک‌راست سراغِ کلاه رفت: من حقِّ اظهار‌نظر نداشتم، کلاه‌فروش هم همین‌طور. بارها از خودم پرسیده‌ام که آیا قصدِ پدرم این نبود که مرا خوار کند!؟ و آیا به من حسادت نمی‌کرد که جوان و زیبا بودم!؟ خوب لااقل شاداب بودم، در حالی که خودش دیگر پیر و آماسیده و کبود شده بود.

از آن روز به بعد دیگر اجازه نداشتم که سربرهنه بیرون بروم و موهایِ زیبایِ بلوطی‌ام در هوا افشان باشد. گاهی، درکوچهٔ دورافتاده‌ای، آن را برمی‌داشتم و در دست می‌گرفتم، امّا می‌لرزیدم. هر صبح‌و‌عصر می‌بایست تمیزش کنم. جوان‌هایِ هم‌سنّم، که به هرحال گاه‌گاه مجبور به حشر‌و‌نشر با آن‌ها بودم، مسخره‌ام می‌کردند. امّا من به خود می‌گفتم موضوع، کلاه نیست. آن‌ها شوخی‌هایشان را به کُلاهِ من بند می‌کنند به عنوان یک چیزِ مُضحک که سخت تویِ چشم می‌خورد، چون آن‌ها ظریف نیستند. من همیشه از کمیِ ظرافتِ مردمِ این زمان تعجب کرده‌ام، مَنی که روحم از صبح تا شب به جستجویِ خودش در تقلّا بود. امّا شاید هم از روی مهربانی بوده باشد، از آن نوع مهربانی‌هایی که مثلاً دماغِ گندهٔ آدمِ قوزی را به جای قوزش مسخره می‌کنند. پس از مرگِ پدرم می‌توانستم از شّرِ این کلاه خلاص بشوم، دیگر مخالفی نبود، امّا این کار را نکردم. ولی چه‌جور شرحش را بدهم؟ یک وقت دیگر.

بلند شدم و راه افتادم. دیگر نمی‌دانم چه سن‌و‌سالی داشتم. آن چه برایم اتفاق افتاده بود آن‌قدر مهم نبود که جزوِ سنواتِ تاریخی زندگی‌ام به‌شمار آید. نه گهوارهٔ چیزی بود و نه گورِ چیزی. بلکه آن قدر شبیه گهواره‌هایِ دیگر و گورهایِ دیگر بود که سردرگم می‌شوم. امّا گمان نمی‌کنم اغراق باشد که بگویم در سنِّ کمال بودم. یعنی به‌اصطلاح در کمالِ تسلّط به نیروهایِ روانی‌ام. بله، تسلّط را که داشتم. به آن سمتِ کوچه رفتم و برگشتم تا به خانه‌ای که مرا بیرون انداخته بودند نگاه کنم، منی که هرگز هنگامِ رفتن پشتِ سرم را نگاه نمی‌کردم. چه زیبا بود! لبِ پنجره‌ها گُل‌هایِ شمعدانی بود. من سال‌ها تویِ نخِ شمعدانی‌ها رفته‌ام. شمعدانی‌ها خیلی بدجنس‌اند، امّا آخرِسر توانسته بودم هرکاری می‌خواهم با آن‌ها بکنم.

درِ این خانه را، بالایِ پلکانِ کوچکش، من همیشه به‌شدّت تحسین کرده‌ام. چه‌طور آن را شرح بدهم؟ درِ بزرگِ توپُری بود که رنگِ سبز به آن زده بودند و در تابستان یک‌جور نمدزین برآن می‌گرفتند که خط‌هایِ راه‌راه سبز‌و‌سفید داشت با سوراخی که از آن یک کوبهٔ بی‌رگ آهن‌تراش خارج می‌شد و شکافی داشت به اندازهٔ شکافِ صندوقِ نامه‌ها که یک ورقهٔ مسیِ فنردار آن را از دخولِ غُبار و حشره‌ها و گنجشک‌ها حفظ می‌کرد. و دیگر همین. در دو طرفِ در، دو جِرزِ هم‌رنگ بود و زنگِ خانه رویِ جرز دستِ راست قرار داشت. پرده‌ها از ذوقی سلیم حکایت می‌کرد. حتی دودی که از یکی از لوله‌های دودکش خارج می‌شد، دودکشِ آشپزخانه، انگار با حُزن و حِرمانی بیشتر از دودِ خانه‌هایِ همسایه کش‌و‌قوس می‌آمد و در هوا مستحیل می‌شد، و آبی‌تر هم بود.

در طبقهٔ سومین و آخرین، به پنجره‌ام که به شکلِ موهنی گشوده بود نگاه کردم. چنان رُفت‌و‌روبی می‌کردند که نگو. تا چند ساعت دیگر پنجره را می‌بستند و پرده‌ها را می‌کشیدند و آن‌جا را ضدِّعفونی می‌کردند. من آن‌ها را می‌شناختم. من حاضر بودم تویِ این خانه بمیرم. انگار در عالمِ رؤیا، باز شدنِ در و خارج شدنِ پاهایم را دیدم. بی‌پروا نگاه می‌کردم، زیرا می‌دانستم که آن‌ها از پشت پرده‌ها مرا نمی‌پایند، گرچه اگر دل‌شان می‌خواست می‌توانستند این کار را بکنند. ولی من آن‌ها را می‌شناختم. همه تویِ سوراخ‌هایِ خودشان رفته بودند و هرکس به کارِ خودش مشغول شده بود. ولی آخر من که کاری‌شان نکرده بودم.

شهر را درست نمی‌شناختم، شهرِ محل تولدم و محلِ اولین قدم‌هایم در زندگی؛ و سپس همهٔ قدم‌هایِ دیگرم که ردِّ مرا کاملاً محو نکرده‌اند. آخر من خیلی کم از خانه بیرون می‌رفتم! گاه‌گاه به کنارِ پنجره می‌رفتم، پرده‌ها را پس می‌زدم و بیرون را نگاه می‌کردم. امّا زود به کُنجِ اتاق برمی‌گشتم، همان‌جا که تختخواب بود. من در کُنجِ این هوا احساس ناراحتی می‌کردم و در آستانهٔ چشم‌اندازهای بی‌شمار و آشفته احساس گُم‌گشته‌گی. با این حال در آن زمان هنوز می‌توانستم، وقتِ ضرورت، دست به عمل بزنم. ولی اول نگاهی به آسمان می‌کردم، که آن مددِ کذایی از آن می‌آید و در آن خط جاده‌ها مشخص نیست و آدم‌ در آن‌جا مثلِ بیابان آزادانه ول می‌گردد و به اطراف نگاه می‌کند. هیچ‌چیز مسیر نگاه را سد نمی‌کند، حتّی حدِّ خودِ بینایی. برای همین است که، وقتی اوضاع خراب است، نگاهم را بالا می‌برم، و این کار حتی یک‌نواخت می‌شود. امّا کارِ دیگری از من برنمی آید. سرم را بالا می‌برم به سویِ آسمانی که، حتّی اگر ابری باشد، حتّی اگر سُربی باشد، حتّی اگر بارانی باشد، رویِ آشفته‌گی و کورشده‌گیِ شهر و ییلاق و زمین لمیده است.

جوان‌تر که بودم گمان می‌کردم که زندگی درمیانِ دشت‌و‌دمن خوش است، به صحرایِ ماه‌آباد رفتم. فکر‌و‌ذکرم دَشت‌و‌دَمَن بود و به صحرا می‌رفتم. صحراهایِ خیلی نزدیک‌ترِ دیگری هم بود، امّا صدایی به من می‌گفت: شما صحرایِ ماه‌آباد را لازم دارید، آخر من کمتر به خودم «تو» گفته‌ام. حتماً عاملِ ماه در این قضیه بی‌تأثیر نبود. امّا صحرایِ ماه‌آباد اصلاً خوش‌آیند نبود، اصلاً. من، سَرخورده و در عینِ‌حال آسوده، از آن جا برگشتم. بله، نمی‌دانم چرا من هر وقت که سَرخورده‌ام، و البته بارها سرخورده‌ام، در همان حال، یا در حالِ بعد، احساسِ آسودگیِ مسلّمی هم کرده‌ام.

راه افتادم، چه راه افتادنی. پایین‌تنه‌ام خُشک‌و‌سخت بود، انگار طبیعت زانو به من نداده بود، و پاهایم در دو طرفِ مسیرِ حرکتم به نحوِ غیرعادی از هم‌دیگر فاصله داشتند. درعوض، بالاتنه‌ام گویی بر اثر یک فعالیت جبرانی، مثل کیسه‌ای که آن را سرسری از کهنه‌پاره پُرکرده باشند، شُل‌و‌وِل بود و با تکان‌هایِ غیرمنتظرهِ لگنِ خاصره‌ام به این‌وَر‌و‌آن‌وَر لَق می‌خورد. بارها سعی کرده‌ام که این عیب‌ها را رفع کنم، بالاتنه‌ام را راست بگیرم، زانوایم را تا کنم و پاهایم را مقابلِ یک‌دیگر قرار دهم. زیرا من دستِ‌کم پنج‌شش عیب داشتم، ولی همیشه نتیجه یکی بود، یعنی اوّل تعادلم را از دست می‌دادم و بعد زمین می‌خوردم.

آدم هنگامِ راه رفتن نباید به فکر باشد که چه کار می‌کند، مثلِ نفس کشیدن. و من هنگامی که راه می‌رفتم و به فکر نبودم که چه کار می‌کنم، راه رفتنم همان‌طور بود که گفتم، و چون شروع می‌کردم به این‌که ببینم چه‌کار می‌کنم، چند قدم به‌طرزی نسبتاً مطلوب پیش می‌رفتم و بعد زمین می‌خوردم. بنابراین تصمیم گرفتم که خودم را آزاد بگذارم.

این وضع، به نظرمن، لااقل تا حدودی، معلولِ نوعی تمایلِ ذاتی است که من هرگز نتوانسته‌ام خودم را از آن به‌کُلّی خلاص کنم و سال‌هایِ تأثیر‌پذیریِ من، یعنی سال‌هایی که بر تشکیل شخصیت حاکم‌اند، طبعاً بهایِ آن را پرداختند، مقصودم دوره‌ای است که از اولین اُفت‌و‌خیزها پشتِ صندلی تا کلاسِ دهم، که پایانِ تحصیلاتم بود، تا چشم کار می‌کند ادامه داشته است. این عادتِ زشت را داشتم که وقتی در شلوارم ادرار یا مدفوع می‌کردم، و این اتّفاق، اوائل نزدیک ساعت ده یا ده‌ونیم می‌افتاد، دلم می‌خواست حتماً روز را ادامه بدهم و به آخر برسانم، انگار هیچ خبری نشده است. حتی فکر این که تُنبانم را عوض کنم یا خودم را به دستِ مامان بسپارم که از خدا می‌خواست به من کمک کند از حدِّ تحمّلم بیرون بود، نمی‌دانم چرا، و تا وقت خوابیدن همان‌طور می‌پلکیدم، در‌حالی‌که محصولِ لبریز شدهٔ وجودم، داغ و تلق‌تولوق کننده و متعفّن میانِ ران‌هایِ کوچکم یا چسبیده به کپل‌هایم بود. در نتیجه منجر شد به این حرکات محتاطانه و خُشک و گُشاد‌گُشادِ پاها و این نوسان‌هایِ لاعلاج بالاتنه، به منظورِ ایز‌گُم‌کردن و وانمود کردن که من آدمی لاابالی و خوش‌احوال و سَرزنده‌ام، و واقعی جلوه دادن توضیحاتم دربارهٔ خُشکیِ کمربه‌پایینم که آن را به پایِ رماتیسم ارثی می‌گذاشتم.

شورِ جوانی‌ام، اگر چنین شوری داشتم، برسر این کار تَلف شد؛ و من آدمی شدم تُرش‌رو و، پیش از وقت، بدگُمان و مُشتاقِ جاهایِ پنهانی و وضعِ افقی. این‌ها چاره‌های بی‌چاره‌وارِ دورانِ جوانی است و توضیح‌دهندهٔ هیچ‌چیز نیست. پس اِشکالی درکار نیست. بی‌ترس، استدلال‌هایِ عقلانی را ادامه دهیم، پردهٔ ابهام به قوّت خودباقی است. هوا آفتابی بود. در خیابان پیش می‌رفتم و خودم را تا می‌توانستم به پیاده‌رو نزدیک می‌کردم. وقتی که به راه می‌اُفتم پَهن‌ترین پیاده‌رو هم برایم پهن نیست و من از ایجادِ مزاحمت برای مردمِ نا‌آشنا وحشت دارم.

پاسبانی جلویَم را گرفت و گفت: سواره‌رو جایِ سواره‌هاست و پیاده‌رو جای پیاده‌ها. خیال می‌کردی کتابِ “عهدِعتیق” است. تقریباً عذرخواهی کردم و به پیاده‌رو رفتم و با تنه‌خوردن‌ها و تنه‌زدن‌هایِ وصف‌ناپذیر بیست قدمی درآن‌جا پیش رفتم تا لحظه‌ای که مجبورشدم خودم را به زمین بیاندازم که مبادا بچّه‌ای را زیرِ دست‌و‌پایم لِه کنم. یادم است که بچّه زینِ کوچکی به پشتِ خود بسته بود با زنگوله‌هایی. لابد خیال می‌کرد کُرّه‌اسب است یا چه بسا یابو. دلم می‌خواست لِهش می‌کردم، من از بچّه‌ها نفرت دارم، وانگهی خدمتی هم به او بود، امّا از تلافی می‌ترسیدم. همه با هم قوم‌و‌خویش‌اند، و همین است که اُمیدی برایت نمی‌گذارد. حق بود که در کوچه‌هایِ شلوغ جاده‌هایی درست می‌کردند مخصوص این جِغِله‌های نکبتی با آن کالسکه‌ها و خروس‌قندی‌ها و روروک‌ها و باباها و ننه‌ها و ننه‌جان‌ها و توپ‌ها و بادکنک‌ها و خلاصه همهٔ آن خوش‌بختی کوچکِ کثافتِ‌شان.

بنابراین افتادم،… و افتادنم باعث افتادنِ یک خانمِ پیرِ پُرپولک و پُرتوری شد که حتماً صد‌کیلویی وزن داشت. از زوزه‌هایِ او طولی نکشید که عدّه‌ای جمع شدند. امیدوارم بودم که استخوانِ رانش شکسته باشد، استخوانِ رانِ پیرزن‌ها زود می‌شکند. امّا نه آن‌طور هم. از شلوغی استفاده کردم و در‌رفتم و زیرِلب فُحش می‌دادم، انگار که مظلوم من بودم. البته که مظلوم هم بودم، امّا نمی‌توانستم ثابت کنم. هیچ‌وقت بچّه‌ها را، شیرخوره‌ها را لینچ { lynching= زجر‌کُشی کردن، بد‌نام کردن} نمی‌کنند، هرکاری هم کرده باشند، پیش‌آپیش روسفیدند. من حاضرم آن‌ها را با طیبِ‌خاطر لینچ کنم. نمی‌گویم که خودم این کار را می‌کنم، نه! من آدمِ خَشنی نیستم، امّا دیگران را به این کار تشویق می‌کنم و همین‌که کارشان تمام شد، حاضرم یک سور هم بِهِشان بدهم.

امّا هنوز افت‌و‌خیز و پیچ‌و‌تابم را از سر نگرفته بودم که پاسبانِ دیگری جلویم را گرفت، عینِ پاسبانِ اولی، به حدّی که خیال کردم همان است. به من تذکر داد که پیاده‌رو مال همهٔ مردم است، انگار مسلّم بود که من نمی‌توانم جزوِ همهٔ مردم باشم. بی‌آن‌که لحظه‌ای هم به فکر بیُفتم، به او گفتم: یعنی می‌گویید تویِ جویِ آب بروم؟ گفت: هرجا می‌خواهید بروید، امّا همهِ جا را نگیرید. من بالای لبش را که دستِ‌کم سه سانتیمتر بلندی داشت نشانه گرفتم و نفسم را برآن دمیدم؛ و این کار را به گُمانم با حالتی طبیعی انجام دادم، مثلِ کسی که زیرِ فشارِ سختِ حوادث، آهِ بُلندی می‌کِشد. امّا یارو خَم‌به‌اَبرو نیاورد. لابد به کالبُد‌شکافی یا نبشِ‌قبر عادت داشت. گفت: اگر عُرضه ندارید مثلِ همهٔ مردم راه بروید، بهتر است تویِ خانه‌تان بمانید. نظرِ خودِ من هم کاملاً همین بود. و از این که مرا دارایِ خانه‌ای می‌دانست هیچ بدم نیامد.

در این لحظه، چنان‌که گاهی اتفاق می‌اُفتد، عدّه‌ای که تشیع‌جنازه می‌کردند از آن طرف رَد شدند. معرکه‌ای بود از جنب‌و‌جوشِ کُلاه‌ها و پیچ‌و‌تابِ هزارها هزار انگشت. من مشخصاً اگر قرار بود علامتِ صلیب به خودم بکشم، البته این کار را به شایسته‌گی انجام می‌دادم: از پایینِ بینی تا ناف و از پستانِ چپ تا پستانِ راست. امّا آن‌ها با تماسِ سریع و نامشخصی نوکِ انگشت‌های‌شان یک‌جور آدمکِ چُمبک‌زده‌ای را به صلیب می‌کشند که هیچ وزن و تشخّصی ندارد، زانوها زیر چانه و دست‌ها به اطراف رها شده. سمج‌ترین آدم‌ها ایستادند و چیزهایی زیرلب زمزمه کردند. پاسبان هم سیخ ایستاد، چشم‌هایش را بست و سلام داد. تویِ کالسکه‌هایِ پشتِ سرِ جنازه، آدم‌هایی را می‌دیدم که با حرارت حرف می‌زدند، لابُد صحنه‌هایی از زندگیِ آن مرحوم یا مرحومه را به یاد می‌آوردند. به نظرم شنیده‌ام که زین‌و‌برگ کالسکهٔ نعش‌کش در این دو مورد با هم فرق دارد، امّا هیچ‌وقت نفهمیدم که فرقِ‌شان در چیست. اسب‌ها باد در می‌کردند و پشکل می‌انداختند، انگار که به جُمعه‌بازار می‌رفتند. هیچ‌کس را ندیدم که زانو بزند. امّا در ولایتِ ما سفرِ آخرت زود می‌گُذرد، هرچه هم تند بروی، باز به پایِ کالسکهٔ آخری، کالسکهٔ خدمت‌کارها، نمی‌رسی، وقفهٔ بین‌آبینی تمام می‌شود، آدم‌ها زندگی‌شان را از سر می‌گیرند و دوباره وای به حالِ تو.

ناچار برایِ بارِ سوم ایستادم، این بار به میلِ خودم، و سوارِ کالسکه‌ای شدم. لابد به دیدنِ کالسکه‌هایی که رَد می‌شدند و پُر از آدم‌هایی بودند که با حرارت بحث می‌کردند در من خیلی تأثیر کرده بود. جعبهٔ بزرگ سیاهی است که روی فنرهایش قِر می‌دهد و پیش می‌رود، پنجره‌هایش کوچک‌اند، آدم در کُنجی چُمباتمه می‌زند و بویِ نا می‌آید. حس می‌کردم که نوک کُلاهم به سقف می‌مالد. کمی بعد دولّا شدم و شیشه‌ها را بستم. بعد دوباره سرجایم نشستم و پشتم در جهت حرکت کالسکه بود. داشتم چُرت می‌زدم که صدایی مرا از خواب پراند، صدایِ سورچی. درِ کالسکه را باز کرده بود، لابد مأیوس شده بود که از پشتِ شیشه صدایش را به گوشم برساند. فقط سبیلش را می‌دیدم.

گفت: کجا؟ از نشیمن‌گاهش عمداً پایین آمده بود تا این را به من بگوید. و مرا باش! که خیال می‌کردم دیگر دور شدم! به فکر فرو رفتم، در حافظه‌ام دنبالِ اسم یک خیابان یا یک بنایِ تاریخی می‌گشتم. گفتم: کالسکه‌تان را می‌فروشید؟ و اضافه کردم: بدونِ اسب. آخر اسب به چه دَردَم می‌خورد؟ امّا کالسکه به چه دَردَم می‌خورد؟ آیا می‌توانستم تویِ آن دراز بکشم؟ کِی غذا برایم می‌آورد؟ گفتم: باغ‌وحش، بعید است که در شهرهایِ بزرگ باغ‌وحش نباشد. اضافه کردم: خیلی هم تند نروید؛ یارو خندید. لابد از فکر این که ممکن است تُند به باغ‌وحش برود خنده‌اش گرفته بود. شاید هم از فکر این که کالسکه نداشته باشد. شاید هم اصلاً از دیدنِ من، هیئت من بود، که حضورم در کالسکه لابد شکل آن را مَسخ می‌کرد، به‌حدّی‌که سورچی با دیدنِ من در آن‌جا، که سَرم در تاریکیِ سقف و زانویم چسبیده به شیشه بود، چه بسا از خود پرسیده بود که آیا واقعاً این کالسکه مالِ خودش است، آیا این اصلاً کالسکه است. زود نگاهی به اسب کرد و خاطرش جمع شد. امّا آیا اصلاً آدم خودش می‌داند برای چه می‌خندد؟ به هرحال خنده‌اش کوتاه بود و این به‌نظرم دلیلِ این بود که مسئلهٔ من مطرح نیست. در را بست و از کالسکه بالا رفت و دوباره سرِ جایش نشست. چند لحظه بعد، اسب راه افتاد.

خوب، بله، من آن زمان هنوز قدری پول داشتم. مبلغِ مختصری را که پدرم وقتِ مرگش به عنوان هدیه، بی‌قید‌و‌شرط، برایِ من گذاشته بود. هنوز از خودم می‌پرسم که آیا آن را از من ندزدیده‌اند. بعدش دیگر آن پول را نداشتم. امّا زندگی‌ام را، حتّی تا اندازه‌ای آن‌طور که دلم می‌خواست، می‌گذراندم. دردِسرِ بزرگِ این وضع، که می‌توان آن را به عدمِ مطلقِ امکانِ خرید تعریف کرد، این است که آدم را وادار به حرکت می‌کند. مثلاً بعید است که اگر آدم واقعاً پول نداشته باشد بتواند گاه‌گاه در گوشهٔ پناه‌گاهش خوردنی برای خود فراهم کند. پس ناچار است که بیرون برود و تکان بخورد، لااقل یک روز در هفته. در این وضع‌و‌حال معلوم است که آدم نمی‌تواند نشانیِ ثابتی داشته باشد. بنابراین بعد از مدتی تأخیر بود که شنیدم دنبالِ من می‌گردند، برای کاری که به من مربوط می‌شد. دیگر نمی‌توانم از کدام مجرا.

من روزنامه نمی‌خواندم و یادم هم نمی‌آید که در آن سال‌ها با کسی حرف زده باشم، مگر شاید سه‌چهار بار، آن هم دربارهٔ غذا. خلاصه به هرترتیبی بود خبرش به گوشم رسید، وگرنه چه کار داشتم بروم به دفترخانهٔ آقای نیدر، عجیب است که بعضی اسم‌ها یاد آدم می‌ماند، و او هم چه کارداشت مرا راه بدهد؟ راجع به هویت من پرس‌و‌جو کرد. این مدّتی طول کشید. حروف اولِ اسمم را، حروفی فلزی را، که به طاق کلاهم چسبیده بود نشانش دادم. این دلیلِ هیچ چیز نبود، امّا احتمالات را تقویت می‌کرد. گفت: امضا کنید. با یک خط کش استوانه‌ای بازی می‌کرد که می‌شد با آن یک گاو نر را از پا درآورد. گفت: بشمارید. یک زن جوان، شاید برای پول، در این مذاکره حاضر بود، لابد به عنوانِ شاهد. بستهٔ اسکناس را توی جیبم چپاندم. گفت: اشتباه می‌کنید. فکر کردم که حق بود از من می‌خواست که پیش از امضا کردن بشمارم، این شرافتمندانه‌تر بود. گفت: در صورت لزوم کجا می‌شود شما را پیدا کرد؟ پایین پلکان، فکری کردم. کمی بعد دوباره بالا رفتم تا از او بپرسم این پول از کجا برای من رسیده است و اضافه کردم که البته حق دارم این را بدانم. اسمِ زنی را بُرد که من فراموش کرده‌ام. شاید وقتی بچّه‌قنداقی بوده‌ام آن زن مرا رویِ زانویش گرفته بود و من برایش ناز‌و‌ادا آمده بوده‌ام. گاهی همین هم کافی است. می‌گویم قنداقی، چون که بعداً دیگر وقتش می‌گذرد، وقت ناز‌و‌ادا. بنابراین از برکتِ همین پول بود که من هنوز مختصری داشتم. خیلی مختصر. اگر آن را به زندگیِ آینده‌ام تقسیم می‌کردم اصلاً هیچ نبود، مگر این‌که پیش‌بینیِ من از رویِ بدبینی بوده باشد.

به دیوارهٔ کالسکه، پهلویِ کلاهم و، اگر حسابم درست بوده باشد، درست پشتِ سرِ سورچی کوبیدم. اَبری از گَردوخاک از تودوزی بلند شد. سنگی از توی جیبم درآوردم و آن قدر با سنگ کوبیدم تا کالسکه ایستاد. متوجه شدم که حرکت کالسکه، به خلافِ اغلبِ وسایطِ نقلیه، پیش از آن‌که متوقف شود، تدریجاً کُند نشد، بلکه یک‌هو ایستاد. منتظر ماندم، کالسکه تکان‌تکان می‌خورد. سورچی، بالایِ نشیمن‌گاهش، لابد گوش می‌داد. اسب را انگار با چشمِ سَرم می‌دیدم. حالتِ وارفتهٔ توقف‌هایِ معمولی‌اش را نداشت. بلکه گوش‌هایش را تیز کرده بود و مراقب بود. از پنجره نگاه کردم: دوباره راه افتاده بودم. دوباره به دیوار کوبیدم تا کالسکه دوباره ایستاد. سورچی غُرّولَندکُنان از نشیمن‌گاهش پایین آمد. شیشه را پایین کشیدم تا به فکرِ باز کردنِ در نیُفتد. تُندتر، تُندتر بروید! رنگِ سورچی سرخ‌تر و حتّی کبود شده بود. از خشم یا از برخورد هوا هنگام حرکت. به او گفتم که کالسکه را برایِ تمام روز کرایه می‌کنم. جواب داد که برای ساعتِ سهِ بعدازظهر تشییع جنازه دارد. امان از دست مُرده‌ها.

به او گفتم که دیگر نمی‌خواهم به باغ‌وحش بروم. گفتم: دیگر به باغ‌وحش نروید. جواب داد که برایِ او فرقی نمی‌کند که کجا برویم به‌شرطی که خیلی دور نباشه، به علتِ اسبش، دربارهٔ فصاحتِ زبانِ اقوام بَدوی چه حرف‌ها که نمی‌زنند! از او پرسیدم که آیا رستوانی سراغ دارد؟ اضافه کردم: شما هم با من ناهار بخورید، من ترجیح می‌دهم که با کسی به آن جا بروم که با این جور جاها آشنا باشد. یک میزِ دراز بود که دوتا نیمکت، عیناً به یک اندازه، دوطرفش بود. از آن طرفِ میز، راجع به زندگی و زن و اسبش و بعد دوباره راجع به زندگی‌اش، زندگی سختی که زندگی او بود، به‌خصوص به علتِ اخلاقش، صحبت کرد. از من پرسید که آیا درست متوجه هستم که یعنی چه؟ که زمستان و تابستان زیرِ آسمان بودن یعنی چه؟ اطلاع پیدا کردم که هنوز سورچی‌هایی هستند که کالسکه‌شان را یک گوشه نگه‌می‌دارند و درجایِ گرم‌و‌نرم تویِ کالسکه می‌نشینند تا مشتری خودش به سراغ آن‌ها بیاید. سابقاً می‌شد این کار را کرد، ولی امروز اگر بخواهی که آخرِ عُمرت پول‌و‌پَله‌ای تویِ دست‌و‌بالت باشد احتیاج به روش‌های دیگری داری.

من وضعِ خودم را برایش شرح دادم و گفتم چه از دست داده‌ام و دنبال چه می‌گردم. هر دومان زورمان را می‌زدیم تا بفهمیم. تا توضیح بدهیم. او فهمید که من اتاقم را از دست داده‌ام و اتاقِ دیگری لازم دارم. امّا از بقیه‌اش سردر نیاورد. تویِ کلّه‌اش رفته بود، و هیچ‌چیز نمی‌توانست این را از کلّه‌اش درآورد که من دنبالِ یک اتاق مُبله می‌گردم. روزنامهٔ شبِ پیش یا شاید شبِ پیش‌تر را از جیبش درآورد و بنا کرد به خواندنِ آگهی‌هایش و با یک مدادِ کوچک، که وقتی به اسم برندگان احتمالی اسب‌دوانی می‌رسید مُردّد می‌ماند، زیرِ پنج‌شش‌تایش خط کشید. حتماً زیر همان‌هایی را خط کشید که اگر به‌جایِ من بود انتخاب می‌کرد، یا شاید زیرِ آن‌هایی را که تویِ همان محلّه بود، به علتِ اسبش. بی‌خود مُضطربش می‌کردم اگر بِهِش می‌گفتم که از مُبل و غیرِمُبل در اتاقم چیزی جز یک تختخواب نمی‌خواهم و پیش از این که حاضر بشوم پایم را تویِ آن اتاق بگذارم باید همهٔ اسباب و اثاثِ دیگر را بیرون ببرند، حتی میزِ پاتختی را.

نزدیک ساعتِ سه، اسب را بیدار کردیم و دوباره راه افتادیم. سورچی به من پیشنهاد کرد که از کالسکه بالا بروم و پهلویِ او بنشینم، امّا از خیلی وقت پیش من به فکرِ داخل کالسکه بودم و دوباره سرجایِ اوّلم نشستم. از یک‌یک خانه‌هایی که زیرِشان خط کشیده بود به گُمانم منظماً دیدن کردیم. روزِ کوتاهِ زمستانی داشت تمام می‌شد. گاهی به نظرم که این تنها روزهایی است که من داشته‌ام. به خصوص آن لحظه‌ای که از همهٔ لحظه‌ها جذاب‌تر است. لحظهٔ پیش از محو شدنِ روز. نشانی‌هایی را که زیرشان خط کشیده بود، یا بهتر بگویم مثلِ عوام کنارِشان علامتِ صلیب گذاشته بود، وقتی می‌دیدیم که به‌درد نمی‌خورند با یک خطِّ اُریب خط می‌زد. بعد روزنامه را بِهِشان نشان داد و تعارف کرد که آن را پیشِ خودم نگه دارم تا مبادا دوباره به سراغِ جاهایی بروم که بی‌هوده به سراغِ‌شان رفته بودم. با وجودِ شیشه‌هایِ بسته و غِژغِژ کالسکه و سر‌و‌صدایِ عبور‌و‌مرور، صدایِ او را که تک‌و‌تنها آن بالا رویِ نشیمن‌گاهِ بلندش نشسته بود و آواز می‌خواند می‌شنیدم. مرا به تشییع‌جنازه ترجیح داده بود، و این حال ممکن بود تا ابد ادامه یابد. آواز می‌خواند: «این زن دور از آن دیاری داشت که قهرمان جوانش در آن خفته است.» این تنها کلماتی است که از آوازِ او به یاد دارم. هربار که توقف می‌کرد از نشیمن‌گاهش پایین می‌آمد و به من کمک می‌کرد تا از نشیمن‌گاهم پایین بیایم.

زنگِ درِ خانه‌ای را که نشانم می‌داد می‌زدم و گاهی در اندرونِ خانه ناپدید می‌شدم. یادم است که احساسِ عجیب و مضحکی داشتم از این که دوباره، پس از این همه مدت، خانه‌ای را دور‌و‌برِ خودم می‌دیدم. او تویِ پیاده‌رو منتظرم می‌ایستاد و کمک می‌کرد تا دوباره سوارِ کالسکه بشوم. دیگر از دستِ این سورچی به تنگ آمده بودم. دوباره از کالسکه بالا می‌رفت و ما دوباره راه می‌افتادیم. در لحظهٔ معینی این واقعه پیش آمد. کالسکه ایستاد. چُرتم پاره شد و آماده شدم که پیاده بشوم. امّا او نیامد در را باز کند و زیرِ بازویم را بگیرد، به‌طوری‌که مجبور شدم خودم تنهایی پایین بروم. داشت فانوس‌ها را روشن می‌کرد. من چراغ‌هایِ نفتی را دوست دارم، گرچه چراغ نفتی و شمع، اگر ستاره‌ها را استثنا کنم، اولین روشنایی‌هایی است که دیده‌ام.

از او پرسیدم که آیا می‌توانم فانوسِ دوم را من روشن کنم، زیرا فانوس اول را خودش روشن کرده بود. قوطی کبریتش را به من داد، من شیشهٔ کوچک محدّب را که رویِ لولا می‌چرخید باز کردم، روشن کردم و فوراً بستم تا فیتیله، آرام و روشن، در گوشهٔ دنجِ خانهٔ کوچکش، ایمن از باد، بسوزد. من این لذّت را بردم. من در نور این فانوس‌ها چیزی نمی‌دیدم مگر طرح مبهم اندامِ اسب را، امّا دیگران آن‌ها را از دور می‌دیدند، دو لکّهٔ زردِ آویخته در فضا را که آهسته حرکت می‌کردند. وقتی که کالسکه می‌پیچید، یک چشم سرخ یا سبز را می‌دیدند، لوزی برجستهٔ شفاف و تیری را انگار از پشتِ شیشهٔ الوان. آخرین خانه را که بررسی کردیم سورچی پیشنهاد کرد که مرا به یک هتلِ آشنا ببرد که در آن‌جا راحت باشم. چه ترتیب استواری! سورچی! هتل! انگار راستی‌راستی حقیقت دارد. سفارشِ مرا که بکند دیگر کم و کسری نخواهم داشت. چشمکی زد و گفت: همه جور اسباب راحتی فراهم است.

من محل این گفت‌و‌گو را تویِ پیاده‌رو  روبه‌رویِ خانه‌ای که تازه از آن بیرون آمده بودم قرار می‌دهم. زیرِ نورِ فانوس، پهلویِ فرو رفته و مرطوبِ اسب را و رویِ دستگیرهٔ درِ کالسکه. دست ِسورچی را، که دستکشِ پشمی داشت، به یاد آوردم. من یک سر و گردن از سقف کالسکه بلندتر بودم. به او تعارف کردم که گیلاسی بزنیم. اسب در تمام روز نه چیزی خورده و نه چیزی آشامیده بود. این را به سورچی تذکر دادم و او جواب داد که اسبش چیزی نمی‌خورد مگر تویِ اصطبل. اگر هنگام کار مختصر چیزی بخورد، ولو یک دانه سیب یا یک حبه قند، دل‌درد و دل‌پیچه می‌گرفت و دیگر قدم‌از‌قدم برنمی‌داشت و اصلاً ممکن بود باعثِ مرگش بشود. از این‌جهت هربار که به دلیلی از پیشش دور می‌شد مجبور بود که به‌وسیلهٔ تسمه‌ای آرواره‌هایش را ببندد تا از محبتِ رَه‌گذران در امان بماند. پس از نوشیدنِ چند گیلاس، سورچی از من خواهش کرد که آن‌ها را، یعنی او و زنش را، سرافراز کنم و شب را در خانهٔ آن‌ها بگذرانم. خانه‌شان دور نبود. حالا که، با استفاده از فرصتِ کذایی تفکر دربارهٔ گذشته، فکرش را می‌کنم می‌بینم که بعید نیست آن روز سورچی متّصل دور و بر خانهٔ خودش می‌چرخیده است.

آن‌ها بالای طویه‌ای، کُنجِ حیاطی، زندگی می‌کردند، چه موقعیتِ خوبی، من حاضرم با این وضع سرکُنم. مرا به زنش، که کُون‌و‌کَپلِ پت‌و‌پهنی داشت، معرفی کرد و از پیشِ ما رفت. پیدا بود که آن زن از این‌که با من تنهاست ناراحت است. من حالتش را درک می‌کردم، امّا خودم در این‌جور مواقع ناراحت نمی‌شوم. دلیلی ندارد که تمام بشود یا ادامه پیدا کند و حال آن که تمام می‌شود. به آن‌ها گفتم که می‌روم توی طویله می‌خوابم. سورچی اعتراض کرد. من پافشاری کردم. سورچی توجّهِ زنش را به دُملی که بر فرقِ سرِ من بود جلب کرد، زیرا از روی ادب کُلاهم را برداشته بودم. زن گفت: باید این را درآورد. سورچی اسم یک دکتر را بُرد که برایش خیلی احترام قائل بود و خودِ او را از تصلّبِ مدفوع نجات داده بود. زن گفت: اگر می‌خواهد تویِ طویله بخوابد، برود توی طویله بخوابد. سورچی چراغ را از رویِ میز برداشت و از پلکانی که به طویله می‌رفت جلوی من راه افتاد، که البته خیلی هم پلکان نبود بلکه نردبان بود، و زنش را توی تاریکی گذاشت. گوشه‌ای کف زمین، رویِ کاه، یک جَلِّ {پلاس، گلیم، نمد} اسب پهن کرد و یک قوطی کبریت هم برایم گذاشت که شاید وسطِ شب احتیاج به روشنایی داشته باشم. یادم هست که اسب در این مدت چه کار می‌کرد. تویِ تاریکی دراز کشیده بودم و صدایِ آب خوردنش را می‌شنیدم، که صدایِ مخصوصی است. و صدایِ تاخت‌و‌تاز ناگهانی موش‌ها را و، بالایِ سرم، صدایِ خفهٔ سورچی و زنش را که داشتند پُشت سَرَم لُغُز {سخنِ کنایه‌آمیز توٲم با متلک} می‌خواندند. قوطی کبریت تویِ دستم بود، یک قوطی کبریتِ بزرگِ بی‌خطر. تویِ تاریکی بلند شدم و کبریتی زدم. در شعلهٔ کوتاهش توانستم کالسکه را پیدا کنم. این فکر به سرم زد، و بعد از سرم پرید، که طویله را آتش بزنم.

توی تاریکی، کالسکه را پیدا کردم، دَرَش را باز کردم، موش‌ها اَزَش بیرون آمدند، سوارش شدم. همین که نشستم متوجه شدم که کالسکه تراز نیست. این طبیعی بود، چون سرِ مال‌بندها به زمین تکیه داشت. بهتر که این‌طور بود، چون می‌توانستم به پُشت دراز بکشم و پاهایم، روی نیمکتِ مقابل، از سرم بالاتر باشد. در طی شب، چندین بار حس کردم که اسب از پنجره به من نگاه می‌کند و نفسش از توی بینی‌اش به من می‌خورد. حالا که بازش کرده بودند، لابد حضورِ من در کالسکه برایش عجیب بود.

چون یادم رفته بود که جِل را بردارم، سَردَم شد، امّا نه آن‌قدر که بروم آن را بردارم. از پنجرهٔ کالسکه، پنجرهٔ طویله را لحظه‌به‌لحظه بهتر می‌دیدم. از کالسکه بیرون آمدم. طویله کمتر از پیش تاریک بود. آخور و توبره و زین و برگ آویخته را و، دیگر عرض کنم، سطل‌ها و قشوها را بفهمی‌نفهمی تشخیص می‌دادم. به طرفِ در رفتم، امّا نتوانستم بازش کنم. نگاهِ اسب دنبالِ من بود. مگر اسب‌ها هیچ‌وقت نمی‌خوابند؟ به نظرم می‌آمد که حق بود سورچی اسب را می‌بَست، مثلاً به جلوی آخور. بنابراین مجبور شدم از پنجره بیرون بروم. کارِ آسانی نبود. امّا چه کاری آسان است؟ اول سَرم را رَد کردم. کفِ دست‌هایم رویِ زمینِ حیاط بود، امّا کمرم میان چارچوب پنجره گیر کرده بود و هنوز پیچ‌و‌تاب می‌خورد. بوته‌هایِ علف را که گرفته بودم و با دو تا دستم می‌کشیدم تا بلکه خودم را نجات بدهم، یادم است. حق بود اول پالتویم را در می‌آوردم و از پنجره بیرون می‌انداختم، امّا حیف که فکرش را نکرده بودم. تازه از حیاط بیرون رفته بودم که چیزی یادم آمد، خستگی.

یک اسکناس لایِ قوطی کبریت گذاشتم، به حیاط برگشتم و قوطی را روی لبهٔ پنجره‌ای که از آن بیرون آمده بود گذاشتم. اسب دَمِ پنجره بود، چند قدمی که تویِ کوچه رفتم دوباره برگشتم تویِ حیاط و اسکناسم را برداشتم، کبریت‌ها را همان‌جا گذاشتم، مال من نبود.

اسب همان‌طور دَمِ پنجره بود، دیگر از دستِ این اسب ذِلّه شده بودم. تازه سپیده زده بود، نمی‌دانستم کجا هستم. به حدس و قرینه، در جهت مشرق راه افتادم تا زودتر روشن بشوم. دلم هوایِ اُفقِ دریا را کرده بود. صبح‌ها که بیرون می‌آیم، به پیش‌وازِ خورشید می‌روم و عصرهایی که بیرون هستم، دنبالِ خورشید می‌روم، تا پیشِ مُرده‌ها.

نمی‌دانم چرا این قصّه را نقل کردم! می‌توانستم یک قصّهٔ دیگری نقل کنم. شاید هم دفعهٔ دیگر بتوانم یک قصهٔ دیگر نقل کنم.

آن وقت، اِی ارواحِ زنده! خواهید دید که آن‌هم مثلِ این است.

 بازگشت به خواندنی‌ها