نوشته‌ها

گراکوس شکارچی

گراکوس شکارچی

فرانتس کافکا

ترجمه صادق هدایت

دو بچّه رویِ کُرپیِ {پُلی که رویِ مُرداب بسته شود} بندر نشسته طاس می‌ریختند. مردی در سایهِ مجسّمهِ پهلوانی که قدّارهِ آخته {بیرون‌کشیده‌شده} در دست داشت، رویِ پلّکانِ بنا نشسته روزنامه‌ای می‌خواند. دختری دَلوِ خود را از جشمه پُر می‌کرد. میوه‌فروشی پُشتِ بساطِ خود دراز کشیده، نگاهش به دریا بود. از لایِ دَرزِ در و پنجرهِ قهوه‌خانه‌ای دو مرد دیده می‌شدند که آن تَه نشسته شراب می‌نوشیدند. قهوه‌چی جلویِ درِ قهوه‌خانه لمیده چُرت می‌زد. زورقی به خاموشی سوی بندر کوچک می‌آمد. گویی به وسیله‌ای نامریی روی آب رانده می‌شد. مردی با پیرهنِ آبی از آن پیاده شده بود و ریسمانِ زورق را از حلقهِ اسکله رد می‌کرد. پُشت سرِ کَرَجی‌بان {کرجی=نوعی قایقِ کوچک؛ زورق}، دو مردِ دیگرِ سیاه‌پوش که دُگمه‌هایِ سیمین داشتند، تابوتی را می‌بُردند که روپوشِ بزرگِ ابریشمی آراسته به گُل‌هایِ نقاشی و شَرابه {رشته و منگوله‌} رویش کشیده شده بود و ظاهراً مردی در آن بود.

هیچ‌کس رویِ اسکله اعتنایی به گُذرَندگان نکرد، حتّی زمانی‌که تابوت را به زمین گذاشتند و چشم‌به‌راه کرجی‌بان بودند، که هنوز مشغول گره‌زدنِ ریسمان بود. کسی به آن نزدیک نشد، کسی از آنان پُرسشی نکرد، کسی از رویِ کنج‌کاوی به‌دانان توجّهی ننمود.

کرجی‌بان را زنی که یک بچّه در بغلش بود، چند دقیقه مشغول داشت، سپس با مویِ پریشان رویِ پُلِ زورق نمایان شد. بَعد نزدیک آمد و خانهِ دو اشکوب {طبقه} زرد‌رنگی را نشان داد که به‌طور ناگهانی در ساحلِ چپِ نزدیکِ دریا بنا شده بود. باربران بار خود را برداشته به‌سویِ درِ کوتاهی که دو طرفش دو ستون نازک ظریف داشت رهسپار گردیدند. درست همان زمانی که جماعت وارد خانه می‌شد، پسربچّه‌ای یک پنجره را باز کرده و بعد آن را فوراً بست. اکنون درِ محکمِ خانه که از چوبِ بلوطِ تیره ساخته شده بود، بسته بود. یک‌دسته کبوتر که دورِ بُرجِ کلیسا پرواز می‌کردند، جلویِ همان منزل در کوچه نشستند، مثلِ این‌که خوراکِ آنان آن‌جا انباشته شده بود. همه جلویِ در گِرد آمدند. یکی از آن‌ها تا اشکوب اوّل پرواز کرد و به پنجره نوک زد.

این‌ها پرندگانِ زیبایی بودند که به‌دقّت نگاه‌داری شده بودند و رنگ‌هایِ درخشان داشتند. زنی که در زورق بود با حرکاتِ سخاوت‌منشانه‌، جلویِ‌شان دانه پاشید. پرندگان دانه‌ها را برچیدند و به سویِ زن پرواز کردند.

مردی با کُلاهِ رسمی که نوارِ کِرپ داشت از کوره‌راهی که به بندر منتهی می‌شد پایین آمده، نگاهِ دقیقی دورِ خود افکند. هیچ‌چیزِ این‌جا به پسندِ او نیامد. از دیدنِ خاک‌روبه در گوشه‌ای روی تُرش کرد. پوستِ میوه رویِ پلّه‌هایِ مجسمه افتاده بود، سرِ راهش با تَهِ عصا آن‌ها را پایین انداخت. درِ خانه را زد و همان‌دم با دستی که در دستکش سیاه بود کلاهِ رسمی خود را از سر برداشت. در باز شد و در حدود پنجاه پسر‌بچّه دو رج به طولِ دهلیز ایستادند و در موقعِ ورودِ او سَرِ خود را خم کردند.کرجی‌بان از پلّکان پایین آمد، مردِ سیاه‌پوش را سلام کرد و به اشکوبِ اوّل راهنماییش نمود. از غلام‌گردشِ {راهرو یا پاگردی است پیرامون گنبد، حیاط یا تالار} درخشان و زیبایی که حیاط را دور می‌زد گذشتند، درحالی‌که بچّه‌ها دورِ هم گِرد آمده و برایِ احترام فاصله گرفته بودند. هر دویِ آن‌ها به اتاقِ فراخ تازه‌سازی وارد شدند که پشت خانه واقع شده بود، و از پنجرهِ آن هیچ خانهِ مسکونی دیده نمی‌شد، مگر یک دیوارِ خشنِ خاکستری که مایل به سیاهی بود. تابو‌ت‌کشان مشغول تهیه و روشن کردنِ شمع‌هایِ بلندی بالایِ سرِ تابوت بودند، ولیکن شمع‌ها روشنی نمی‌دادند و فقط سایه‌های وحشت‌زده‌ای را که تاکنون بی‌حرکت بودند، می‌راندند و آن‌ها را رویِ دیوارها به لرزه درمی‌آوردند. روپوشِ تابوت را برداشته بودند، مردی با موهایِ ژولیده دیده می‌شد، که شبیهِ شکارچیان بود. بی‌حرکت دراز کشیده بود. به نظر می‌آمد که نفس نمی‌کشد و چشم‌هایش بسته بود و فقط تزییناتِ مربوط به مُرده نشان می‌داد که این شخص ظاهراً درگُذشته است.

مردِ مبادیِ آداب به‌سویِ تابوت رفت، دستش را رویِ پیشانی کسی که در تابوت خوابیده بود گذاشت، و زانو زد و مشغولِ خواندن دُعا شد. کرجی‌بان اشاره به باربران کرد که از اتاق خارج شوند؛ آن‌ها بیرون رفتند و بچّه‌ها را که بیرون دور هم جمع شده بودند، پراکنده ساختند و در را از پُشت بستند. ولی این کار هم مَردِ مبادیِ آداب را راضی نکرد، نگاهی به کرجی‌بان انداخت؛ کرجی‌بان دریافت و از دَری که به اتاقِ پهلو باز می‌شد بیرون رفت. همان‌دَم مردی که در تابوت بود چشم‌هایش را گشود و رویش را به زحمت به طرفِ آن مرد گرداند و گفت: “شما که هستید؟” مردِ مبادیِ آداب بی‌آن‌که شگفتی بنماید بلند شد و گفت: من شهردارِ “ریوا” هستم.

مردی که در تابوت بود سرش را تکان داد، و با حرکتِ خفیفِ دست، صندلی را نشان داد و پس از آن‌که شهردار دعوت او را پذیرفت گفت: طبیعی است که شهردار را می‌شناسم، ولی در اوّلین آنی که به خود می‌آیم، همیشه فراموش می‌کنم، همه چیز جلویِ چشمم می‌چرخد و بهتر آن است که از خود بپرسم آیا می‌شناختم یا نه؟ شما نیز محتمل است بدانید که من “گراکوس شکارچی” هستم.

شهردار گفت: البته، ورودِ شما شبان‌گاهان به من اعلام شد. دقیقه‌ای بیش از خواب نگذشته بود، زنم مرا به اسم خواند و فریاد زد: سالواتور، کبوتر را جلویِ پنجره ببین. در واقع هم یک کبوتر بود، امّا به دُرُشتی خروس. به‌سویِ من پرواز کرد و بغلِ گوشم گفت: فردا، گراکوس، شکارچی مُرده، وارد می‌شود؛ او را به نامِ اهالی شهر بپذیر.

شکارچی سرش را تکان داد و تُکِ زبان را رویِ لب‌هایش گردانید و گفت: بله، کبوترها قبل از من بدین سو پرواز کردند. ولی آقای شهردار، شما گمان می‌کنید من در ریوا بمانم؟

شهردار جواب داد: من هنوز نمی‌توانم بگویم، آیا شما مُرده‌اید؟

شکارچی گفت: بله، همان‌طوری که می‌بینید. سال‌ها می‌گذرد. آری باید سالیانِ دراز گذشته باشد که در پرت‌گاهی واقع در جنگلِ سیاه در آلمان، هنگامی‌که شکارِ بُزِ کوهی می‌کردم، پَرت شدم. از آن به بعد، مُرده‌ام.

شهردار گفت: ولیکن شما زنده هم هستید.

شکارچی گفت: از طرفی، از طرفی من نیز زنده‌ام. کَشتیِ مرگ راهِ خود را گُم کرده؛ یک تکانِ ناشیانه میلهِ سُکّان، یک لحظه فراموشی از طرفِ کرجی‌بان، یک آرزویِ برگشت به سویِ کشورِ دل‌ربایی که در آن به دنیا آمده‌ام، آن‌چه شد در حقیقت نمی‌توانم بگویم، فقط آن‌چه می‌دانم این است که رویِ زمین مانده‌ام و پس از این لحظه پیوسته زورقِ من رویِ آب‌هایِ زمین بادبان گسترده؛ و از این قرار من که هرگز آرزو نمی‌کردم در جایِ دیگر مگر در کوهستان‌هایم زیست بکنم، پس از مرگم در پیرامونِ همهِ مرز‌و‌بوم‌هایِ زمین مسافرت می‌کنم.

شهردار ابروهایش را در هم کشیده پرسید: پس شما به‌هیچ‌وجه با دنیایِ دیگر پیوندی ندارید؟

شکارچی جواب داد: من همیشه رویِ پلّکانی هستم که بدان‌جا راهبری می‌کند، من این پلکانِ بسیار وسیع و پهناور را زمانی سویِ بالا و گاهی سویِ پایین و گاهی از سمتِ راست و زمانی از سمتِ چپ می‌پیمایم و پیوسته در جُنبشم. شکارچی تبدیل به پروانه شده می‌خندید.

شهردار از خود دفاع کرد: من نمی‌خندیدم.

شکارچی گفت: “مَرحَمت دارید، من همیشه در جُنبشم، ولی هنگامی‌که شُور‌و‌شَعَفِ بی‌پایان به من دست می‌دهد و آشکارا دُرّ را می‌بینم که در مقابلم می‌درخشد، همان‌دم رویِ زورقِ اسقاطم بیدار می‌شوم، که به طرزِ نااُمیدی در کنارِ یک ساحلِ زمینی به‌خاک‌نشسته است. خطایِ اساسیِ مرگ نخُستینم به منزلهِ ریش‌خندِ تلخی از خاطرم می‌گذرد، در صورتی‌که در جای‌گاه خودم دراز کشیده‌ام. ژولیا، زنِ کرجی‌بان، دَر را می‌کوبد و نوشابهِ صبحانهِ کشوری را که ناگهان از کنارش می‌گذریم روی تابوتم می‌نهد. من در خوابگاه چوبین خُفته‌ام، مشاهدهِ من لذّتی نمی‌بخشد، زیرا کَفَن چِرکینِ فرسوده‌ای به‌بَر‌دارم و مویِ سر و ریشِ خاکستری‌رنگم انبوه و دَرهم‌و‌بَرهم روییده است. بدنم از یک شالِ زنانه پوشیده شده که مُزیّن به گُل‌هایِ درشت و شرابِه‌هایِ بلند می‌باشد. یک شمعِ مقدس نزدیکِ سرم می‌سوزد و مرا روشن می‌سازد. به دیوارِ روبه‌رو پردهِ نقاشیِ کوچکی است، ظاهراً مردِ جنگلی را نشان می‌دهد که نیزهِ خود را به‌سویِ من گرفته و پشتِ سپری که رویش نقاشیِ دلپسندی شده پنهان گردیده. در زورق اندیشه‌هایِ خام به من هجوم می‌آورد، ولی این از همهِ آن‌ها ابلهانه‌تر است. به‌علاوه حجرهِ چوبین من کاملاً تُهی گشته. از سوراخی که در یک طرفِ آن شده نفسِ گرمِ شب‌هایِ جنوبی نفوذ می‌کند و آوایِ آب که به بدنهِ زورق می‌خورد به گوشم می‌رسد.

“از هنگامی که گراکوس شکارچی بودم، و در جنگلِ سیاه زندگی می‌کردم و یک بُزِ کوهی را دنبال کرده بودم که در پرت‌گاه افتادم، همیشه این‌جا دراز کشیده‌ام. پیش‌آمد با نظم‌و‌ترتیب انجام گرفت. من در حالِ تعاقب افتادم. خونم در یک خندق جاری شد و مُردم، و این زورق می‌بایستی مرا به دنیایِ دیگر راهنمایی کُند. هنوز می‌توانم به خاطر بیاورم که با چه شادمانیِ سرشاری نخستین‌بار رویِ این خواب‌گاه خستگی در می‌کردم. هرگز کوه‌ها آوازی مانندِ آوازهایی که به این جدارهایِ سایه‌گرفته برخورد، از من نشنیده بودند. من در زندگی خوش‌بخت بودم و از مرگِ خود نیز خوش‌بخت بودم. پیش از آن که در زورق بنشینم، با خُرسندی ساز‌و‌برگ ناچیز و کوله‌بار و تفنگِ شکاری را که همیشه از حملِ آن‌ها به خود می‌بالیدم دور انداختم و مانند دختری که لباسِ شبِ عروسی بپوشد در کَفَنم لغزیدم. خوابیدم و انتظار کشیدم، در این وقت پیش‌آمد رخ داد.”

شهردار دستِ خود را با حرکتِ دفاع بلند کرد و گفت: چه سرنوشت جان‌گُدازی! آیا شما راجع به علّتِ این پیش‌آمد هیچ‌گونه سرزنشی به خود نمی‌دهید؟

شکارچی گفت: به هیچ‌رو. من یک نفر شکارچی بوده‌ام، آیا به این سبب گناهی کرده بودم؟ من معروف به شکارچیِ جنگلِ سیاه بودم و در آن زمان در آن‌جا گُرگ وجود داشت و فقط پیروی از قریحهِ شخصی خود کرده بودم. کمین می‌نشستم، تیر خالی می‌شد و به هدفم اصابت می‌کرد. بعد پوستِ شکار خود را می‌کَندم. آیا در این کار گناهی هست؟ خدماتِ من تقدیس می‌شد و «شکارچی جنگل سیاه» به من نام نهاده بودند. آیا در جریانِ این گناهی دیده می‌شود؟

شهردار گفت: من صلاحیتی ندارم که تصمیم بگیرم، ولی به‌نظرِ من نیز هیچ گناهی در چنین چیزها وجود ندارد. امّا آیا تقصیر با کیست؟

شکارچی گفت: با کرجی‌بان است. هیچ‌کس به این مطلب پِی نخواهد برد. هیچ‌کس به کمکِ من نخواهد آمد، هرگاه به همهِ مردم دستور می‌دادند که مرا کمک کنند، همهِ دَرها و پنجره‌ها بسته خواهد ماند، هرکس در بسترِ خود خواهد رفت و لحاف بر سر خواهد کشید، تمامِ زمین مُبدّل به یک مهمان‌سرایِ شب خواهد شد. این مطلب مفهومی دربَر دارد، زیرا هیچ‌کس مرا نمی‌شناسد و اگر کسی کوچک‌ترین آگاهی به حالِ من داشته باشد، نمی‌دانست چه‌گونه مرا بیابد و هرگاه می‌دانست که کجا مرا بیابد، نمی‌‌دانست چه‌گونه به من رسیدگی و کمک کند. فکر این که به من کمک کنند، یک جور ناخوشی است که برای بهبودِ آن باید رخت‌خواب رفت و خوابید.

 “من این موضوع را می‌دانم، و به‌همین علّت کسی را به کُمک نمی‌طلبم، هرچند در بعضی اوقات، زمانی خود را می‌بازم، و اکنون یکی از آن موارد است، در این باره جداً می‌اندیشم. ولیکن برایِ راندنِ این‌گونه افکار، کافی است به اطرافِ خود بنگرم و مکانی که در آن‌جا هستم ببینم، و می‌توانم بدون تزلزل ثابت کنم، که در همان‌جا صدها سال بوده‌ام.”

شهردار گفت: عجب، عجب! حالا آیا شما خیال دارید با ما در ریوار بمانید؟

شکارچی به عنوانِ پوزش لبخندی زد، و دستش را رویِ زانویِ شهردار گذاشت و گفت: گمان نمی‌کنم. همین‌قدر می‌‌دانم که این‌جا هستم، نمی‌خواهم بیش از این بدانم. کَشتیِ من سُکّان ندارد، و دست‌خوشِ بادی است که در ژرف‌ترین دیارِ مرگ می‌وزد.

بازگشت

مسخ

مسخ

The Metamorphosis

فرانتس کافکا

ترجمه صادق هدایت

مَسخ= تبدیل کردن صورت کسی به صورتی زشت تر- از صورت مردمی بگردانیدن –  Disfigurement –

یک روز صبح، همین‌که “گره‌گوار سامسا” از خوابِ آشفته‌ای پرید، در رختخوابِ خود به حشرهِ تمام‌عیارِ عجیبی مُبدّل شده بود. به پُشت خوابیده و تنش مانندِ زِره سخت شده بود. سرش را که بلند کرد، مُلتفت شد که شکمِ قهوه‌ایِ گُنبدمانندی دارد که رویش را رگه‌هایی به‌شکلِ کَمان تقسیم‌بندی کرده است. لحاف که به‌زحمت بالایِ شکمش بند شده بود، نزدیک بود به‌کلّی بیُفتد و پاهایِ او که به‌طرزِ رقّت‌آوری برای تنه‌اش نازک می‌نمود، جلویِ چشمش پیچ‌و‌تاب می‌خورد.

گره‌گوار فکر کرد: «چه به‌سرم آمده؟» معهذا در عالمِ خواب نبود. اتاقش درست یک اتاقِ مردانه بود گرچه کمی کوچک؛ ولی کاملاً متین و بینِ چهار دیوارِ معمولیش استوار بود. روی میز کلکسیون نمونه‌هایِ پارچه گسترده بود (گره‌گوار شاگردِ تاجری بود که مسافرت می‌کرد). گراوری که اخیراً از مجلّه‌ای چیده و قابِ طلایی کرده بود، به‌خوبی دیده می‌شد. این تصویر زنی را نشان می‌داد که کلاه کوچکی به‌سر و یخهِ پوستی داشت و خیلی شقّ‌و‌رقّ نشسته و نیم‌آستین پَرِ پشمی را که بازویش تا آرنج در آن فرومی‌رفت، به معرضِ تماشایِ اشخاصِ با ذوق گذاشته بود.

گره‌گوار به پنجره نگاه کرد. صدایِ چکّه‌هایِ باران که به حَلَبیِ شیروانی می‌خورد شنیده می‌شد. این هوایِ گرفته او را کاملاً غمگین ساخت. فکر کرد: «کاش دوباره کمی می‌خوابیدم تا همهِ این مزخرفات را فراموش کنم»؛ ولی این کار به‌کلّی غیرممکن بود؛ زیرا وی عادت داشت که به‌پهلویِ راست بخوابد و با وضعِ کنونی نمی‌توانست حالتی را که مایل بود، به‌خود بگیرد. هرچه دست و پا می‌کرد که به پهلو بخوابد با حرکتِ خفیفی مثل الّاکُلنگ هِی به پُشت می‌افتاد. صدبار دیگر هم آزمایش کرد و هربار چشمش را می‌بست تا لرزشِ پاهایش را نبیند. زمانی دست از این کار کشید که یک نوع دردِ مُبهمی در پهلویش حس کرد که تا آن‌گاه مانند آن را درنیافته بود.

فکر کرد: «چه شغلی! چه شغلی را انتخاب کرده‌ام! هرروز در مسافرت! دردسرهایی که بدتر از معاشرت با پدر و مادر است! بدتر از همه این زجرِ مسافرت، یعنی عوض‌کردن تِرَن‌ها، سوارشدن به ترن‌هایِ فرعی که ممکن است از دست برود، خوراک‌هایِ بدی که باید وقت‌و‌بی‌وقت خورد! هرلحظه دیدنِ قیافه‌هایِ تازهِ مردمی که انسان دیگر نخواهد دید و محال است که با آن‌ها طرحِ دوستی بریزد! کاش این سوراخی که تویش کار می‌کنم به درک می‌رفت!» بالایِ شکمش کمی احساسِ خارش کرد. به چوبِ تختخواب کمی بیشتر نزدیک شد. به پشت می‌سُرید برای این‌که بتواند سرش را بلند کند و در محلی که می‌خارید یک رشته نقاطِ سفید به‌نظرش رسید که از آن سردرنمی‌آورد. سعی کرد که با یکی از پاهایش آن محل را لمس کند؛ ولی پایش را به‌تعجیل عقب کشید؛ چون این تماس، لرزشِ سردی در او ایجاد می‌کرد. به وضع قبلی خود درآمد. فکر می‌کرد: «هیچ‌چیز آن‌قدر خِرِف‌کننده نیست که آدم همیشه به این زودی بلند بشود. انسان احتیاج به خواب دارد. راستی می‌شود باور کرد که بعضی از مسافران مثل زن‌های حرم زندگی می‌کنند؟ وقتی‌که بعدازظهر به مهمان‌خانه برمی‌گردم تا سفارش‌ها را یادداشت کنم، تازه این آقایان را می‌بینم که دارند چاشت خودشان را صرف می‌کنند. می‌خواستم بدانم اگر من چنین کاری می‌کردم، رییسم به من چه می‌گفت! فوراً مرا بیرون می‌انداخت! کِی می‌داند شاید هم این کار عاقلانه باشد. اگر پای‌بندِ خویشانم نبودم، مدت‌ها بود که استعفایِ خودم را داده بودم. می‌رفتم رییسمان را گیر می‌آوردم و مجبور نبودم که فرمایش‌هایِ او را قورت بدهم. در اثرِ این کار، لابد از روی میزِ دفترش می‌اُفتاد. این هم اطوارِ غریبی است. برای حرف‌زدن با کارمندانش، رویِ میزِ دفتر صعود می‌کند، مثلِ این‌که به تخت نشسته. آن هم با گوشِ سنگین که باید کاملاً نزدیکش رفت! درهرحال هنوز اُمیدی باقی است. هروقت پولی را که اقوامم به او بدهکارند پس‌انداز کردم (این هم پنج-شش سال وقت لازم دارد)، حتماً این ضربت را وارد می‌آورم. بعد هم حرفِ حساب یک کلمه، ورق برمی‌گردد. در هرحال باید برای ترنِ ساعتِ پنج بلند بشوم.»

به ساعتِ شمّاطه که روی دُولابچه تیک‌و‌تاک می‌کرد نگاهی انداخت و فکر کرد: «خدا بداد برسد!» ساعت شش‌ونیم بود و عقربک‌ها به‌کُندی جلو می‌رفتند. از نیم هم گذشته بود. نزدیک شش‌و‌سه‌ربع بود. پس ساعتِ شمّاطه زنگ نزده بود؟ معهذا از تویِ رختخواب عقربک کوچک دیده می‌شد که روی ساعت چهار قرار گرفته بود. شمّاطه حتماً زنگ زده بود. پس در این‌صورت با وجودِ سروصدایی که اثاثیه را به‌لرزه درمی‌آورد، گره‌گوار به خوابِ خوشی بوده؟ خوابِ خوش نه، او به خوابِ خوش نرفته؛ ولی غرقِ خواب بوده. بله امّا حالا؟ ترنِ اول، ساعت هفت حرکت می‌کرد. برای این‌که بتواند به آن ترن برسد، باید دیوانه‌وار عجله بکند. از این گذشته، کلکسیونِ نمونه‌ها هم در پاکت پیچیده نشده بود؛ امّا آن‌چه مربوط به خودِ گره‌گوار می‌شد این‌که او کاملاً سَردماغ نبود. بر فرض هم که خودش را به ترن می‌رساند، اوقات‌تلخیِ اربابش مسلّم بود؛ زیرا پادوی دوچرخه‌سوار سرِ ساعتِ پنج دَمِ ترن انتظارِ گره‌گوار را کشیده و مُسامحهِ او را به تجارت‌خانه اطلاع داده بود. این آدمِ مطیع و احمق یک نوع غُلامِ حلقه‌به‌گوش و تحت‌الحمایه رییس بود. امّا… خودش را به ناخوشی می‌زد؟ این هم بسیار کِسل‌کننده بود و به او بدگمان می‌شدند؛ زیرا پنج‌سال می‌گذشت که در این تجارتخانه کار می‌کرد و هرگز کسالتی به او عارض نشده بود. حتماً رییس با پزشک بیمه می‌آمدند و پدر و مادرش را از تنبلی پسرشان سرزنش می‌کردند و اعتراضات را به اتکاء قول پزشک، که برای او هرگز ناخوش وجود نداشت و فقط تنبل وجود داشت، رد می‌کرد. آیا ممکن بود طبیب در این موردِ به‌خصوص اشتباه کند؟ گره‌گوار حس می‌کرد که کاملاً حالش به‌جاست. فقط این احتیاجِ بی‌هوده به خوابیدن، آن هم در چنین شب طولانی او را از کار بازداشته بود. اشتهایِ غریبی در خود حس می‌کرد.

در همان موقع که این افکار را به‌سرعت در مغزش زیرورو می‌کرد، بی‌آن‌که تصمیم بگیرد از رختخواب بلند شود، شنید که درِ پهلویِ بسترش را می‌کوبند و در همان دم ساعت زنگِ سه‌ربع را زد. مادرش او را صدا می‌کرد: «گره‌گوار، ساعت هفت‌وربع کم است؛ آیا خیال نداری به ترن برسی!؟» طنین صدایش گوارا بود! گره‌گوار از آهنگِ جوابِ خودش به‌لرزه افتاد. در این‌که صدایش شناخته می‌شد شکّی دربین نبود. او بود که حرف می‌زد؛ امّا یک‌جور زق‌زق دردناکی که ممکن نبود از آن جلوگیری کند و به‌نظر می‌آمد که از تهِ وجودش بیرون می‌آمد و در صدایش داخل می‌شد و کلمات صوتِ حقیقی خود را نداشتند؛ مگر در لحظهِ اول و سپس صوت، مغشوش می‌شد به‌طوری‌که آدم از خودش می‌پرسید: آیا درست شنیده است یا نه؟ گره‌گوار خیال داشت جوابِ مفصّلی بدهد؛ امّا با این شرایط به همین اکتفا کرد که بگوید: «بله، بله، مادرجان متشکرم بلند می‌شوم.» بی‌شک حایل‌بودنِ در نمی‌گذاشت به تغییری که در صدایِ گره‌گوار حاصل شده بود پی‌ببرند؛ زیرا توضیح او مادر را متقاعد کرد و مادرش درحالی‌که پاپوش را به زمین می‌کشید دور شد. امّا این گفتگویِ مختصر سایر اعضای خانواده را متوجّه کرد که گره‌گوار برخلافِ انتظار هنوز در رختخواب است. پدر نیز آهسته با مُشت به کوفتن درِ پهلویی شروع کرد و فریاد زد: «گره‌گوار! چته؟» و لحظه‌ای بعد با لحنِ آمرانه و باوقار گفت: «گره‌گوار! گره‌گوار!» از درِ دیگر پهلویِ اتاق، خواهرش به‌آرامی می‌نالید که: «گره‌گوار! آیا ناخوشی؟ چیزی لازم داری؟» گره‌گوار سعی کرد که کلمات را دقیق تلفظ بکند و تا می‌تواند لغات را از هم مجزا نماید تا صدایش طبیعی بشود. به هردوطرف جواب داد: «حاضرم.» پدر رفت که چاشت بخورد؛ ولی خواهر هنوز پچ‌پچ می‌کرد: «گره‌گوار، خواهش می‌کنم که در را باز بکنی.» گره‌گوار اعتنایی به این پیشنهاد نکرد. برعکس خوشحال بود که عادت دربستن از تو را مثل اتاق مهمان‌خانه حفظ کرده بود.

اول، سرفرصت بلند می‌شد بی‌آن‌که کسی مُخلِ او بشود، لباس می‌پوشید و به‌خصوص صبحانه را می‌خورد و بعد وقت داشت برای این‌که فکر بکند. به‌خوبی حس می‌کرد که رختخواب جای یافتن راه‌حل عاقلانه این مساله نیست. چه‌بسا اتفاق می‌افتد که در اثرِ بدیِ وضع خوابیدن از این کسالت‌هایِ کوچک به انسان رخ می‌دهد و همین که برخاستند خودبه‌خود ازبین می‌رود و گره‌گوار متوجه بود که کم‌کم خیالات باطل او برطرف می‌شود؛ امّا راجع به تغییرِ صدایش، کاملاً معتقد بود که آن مقدمه سرماخوردگی است و این ناخوشی، مختصِّ کسانی است که مجبور به مسافرت زیاد می‌باشند.

ردکردن لحاف برایش هیچ زحمتی نداشت، کمی باد کرد و لحافِ خودبه‌خود افتاد. بعد گره‌گوار از جثّهِ مهیبِ خود دچار زحمت شد. برای این‌که بلند بشود، احتیاج به بازو و ساق پا داشت و او به‌جز پاهایِ کوچکی که دایماً می‌لرزیدند و به آن‌ها مُسلّط نبود، چیزی نداشت. قبل‌از این‌که بتواند یکی از آن‌ها را تا کُند بایستی کمی استراحت کند و زمانی که حرکت مطلوب را اجرا می‌کرد، همهِ پاهایِ دیگر بدون نظم درهم‌و‌برهم می‌شدند و به‌طرزِ دردناکی او را شکنجه می‌کردند. با خودش گفت: «بی‌خود نباید توی رختخواب ماند.»

برای این‌که بیرون بیاید، ابتدا سعی کرد که از قسمتِ سفلیِ بدن شروع کند. بدبختانه این قسمت پایین را که هنوز ندیده بود و تصوّرِ دقیقی دربارهِ آن در ذهن نداشت، هنگامِ آزمایش، حرکت‌دادن آن را بسیار دشوار دید. کُندی این روش او را از جا درکرد. تمامِ قوایش را جمع کرد تا خود را به جلو بیاندازد؛ ولی از آن‌جاکه خطِّ سیر خود را بد حساب کرده بود، سخت به یکی از برجستگی‌های تخت خورد و احساسِ دردی سوزان به او فهمانید که قسمتِ پایین بدنش بی‌شک بسیار حساس است.

از این‌رو خواست شیوه را تغییر بدهد و از بالایِ بدن شروع نماید و با احتیاط سرش را به‌طرفِ بالای تخت چرخانید. بدون زحمت به این کار موفق شد و باقی جسمش با وجودِ وزن و حجمی که داشت، به همان سو متوجّه گردید؛ امّا همین‌که سرش بیرون آمد و در میانِ هوا آویزان گشت، گره‌گوار از ادامه‌دادن به این کار ترسید، اگر با همین وضع به زمین می‌اُفتاد، سرش خُرد می‌شد، مگر این‌که مُعجزی واقع شود و این موقعی نبود که وسایل خود را از دست بدهد. پس بهتر بود که در رختخواب بماند.

معهذا زمانی که پس‌از این‌همه مرارت آهی کشید، دوباره مثلِ پیش، خود را در حالتِ درازکشیده یافت و زمانی که دید پاهایِ کوچکش بیش‌از‌پیش در پیچ‌وتاب است، نااُمید شد از این‌که بتواند در این اعضایِ خودسَر نظمی برقرار کُند. دوباره به‌فکرش آمد که قطعاً نباید در رختخواب بماند و به‌طرزِ عاقلانه‌ای در راه کوچکترین اُمید خارج‌شدن از آن باید از هیچ‌گونه فداکاری دریغ نکند. هنوز به‌خاطر می‌آورد که تصمیمِ نومیدانه هرگز ارزش تأمُّل متین و منطقی را ندارد. عموماً در چنین مواردی نگاه خود را به پنجره می‌دوخت تا از آن درس تشویق و امیدواری بگیرد؛ امّا در این روز کوچه هیچ جوابی به او نمی‌داد. ابرِ انبوه هیچ‌گونه مُژده‌ای دَربَرنداشت. فکر کرد: «ساعت هفت است و مِه کم نشده!» لحظه‌ای دوباره دراز کشید تا نفسِ آرام و قویِ سابق خود را دوباره به‌دست بیاورد، مثل این‌که متوقّع بود آرامشِ کامل، زندگی عادی را به او بازگرداند.

بعد با خود گفت: «قبل‌از یک‌ربُع حتماً باید بلند شوم. عنقریب کسی را دنبال من به منزل می‌فرستند، چون مغازه پیش‌از ساعتِ هفت باز می‌شود.» و شروع کرد که به پُشت بِخَزد تا به تمامِ طول بدن و یک‌جا از رختخواب بیرون بیاید. از این قرار می‌توانست سرِ خود را بالا بگیرد تا به آن صدمه‌ای نرسد. پشتش که به‌نظر او به‌اندازهِ کافی سخت بود؛ البته روی قالیچه آسیبی نمی‌دید. فقط از صدایی که موقعِ سقوطش تولید می‌شد، واهمه داشت. می‌ترسید که در تمام ِخانه این صدا منعکس شود و وحشت یا اضطرابی تولید کند.

روشِ جدیدی که پیش‌گرفته بود، بیشتر برایش تفنُّن بود تا کار پُرزحمت؛ زیرا به‌وسیلهِ تکان‌هایی می‌توانست خود را بلغزاند. هنگامی‌که نیمی از تنش از رختخواب بیرون آمد، به‌فکرش رسید که اگر کمی به او کُمک می‌شد با چه سهولتی می‌توانست بلند شود. دونفر آدمِ قوی مثلِ پدرش و خدمت‌کار کافی بود. آن‌ها بازویِ‌شان را زیرِ پُشتِ گِرد او می‌بردند و از رختخواب بیرونش می‌آوردند، سپس با بارِ خود خم می‌شدند و بعد با احتیاط صبر می‌کردند که بتواند رویِ زمین استوار شود و به‌این‌ترتیب می‌توانست امیدوار باشد که پاهایش بالاخره وسیلهِ استعمالِ خود را پیدا کنند؛ امّا بر فرض هم که درها بسته نبود، آیا کار خوبی بود که کسی را به کمک بخواهد؟ از این فکر با وجود همه بدبختی که به او روی آورده بود، نتوانست از لبخند خودداری بکند.

عملیات به‌قدری پیشرفت کرده بود که در اثرِ حرکتِ تابی که به‌خود می‌داد، تقریباً حس کرد که تعادلش را ازدست داده، باید تصمیم قطعی بگیرد؛ زیرا از یک‌ربع ساعت مهلتی که پیشِ خود تعیین کرده بود، پنج‌دقیقه بیشتر باقی نمانده بود؛ ولی ناگهان صدایِ زنگ در را شنید. با خودش گفت: «لابد کسی از مغازه آمده!» و حس کرد که خون در بدنش منجمد شد و پاهایِ کوچکش رقصِ چوبی خود را تندتر کردند. لحظه‌ای در سکوت گذشت و در پرتوِ اُمیدِ پوچی تصور کرد که هیچ‌کس در را باز نخواهد کرد؛ ولی خدمت‌کار مثلِ معمول با گام‌هایِ استوار به‌طرفِ در رفت. اولین کلمه‌ای که شخص تازه‌وارد ادا کرد، کافی بود برای آن‌که گره‌گوار به هویتِ او پی‌ببرد؛ این شخص خودِ معاون بود. چرا بایستی گره‌گوار محکوم به خدمت در تجارت‌خانه‌ای باشد که در آن‌جا کوچک‌ترین غفلتِ کارمند موجبِ بدترین سوءظن دربارهِ او می‌شد؟ آیا همهِ کارمندان بی‌استثنا دَغَل بودند؟ آیا بین آن‌ها هیچ‌یک از آن خدمت‌گزاران فداکار و باوفا پیدا نمی‌شد که اگر اتفاقاً برای‌شان پیش‌آمدی رخ می‌داد تا صبح یکی‌دو ساعت طفره بروند، به‌قدری از پشیمانی حال‌شان منقلب بشود که بتوانند از رختخواب‌شان بیرون بیایند؟ آیا به‌جای آن‌که فوراً مزاحمِ معاون بشوند، حقیقتاً کافی نبود که یکی از شاگردانِ تازه‌کار را می‌فرستادند تا اطلاعی به‌دست بیاورد (آن هم درصورتی‌که چنین بازپرسی لزومی داشت). مثل این‌که بخواهند به تمام خانواده نمایش بدهند که روشن‌کردن چنین قضیهِ مشکوکی ممکن نیست؛ مگر این‌که به هوشِ چنین شخصِ توانایی محوّل شود؟ این افکار به‌قدری گره‌گوار را از جا درکرد که با تمامِ قوا خودش را از تخت به‌زیر افکند. این اقدام بیشتر در اثرِ خشم او بود تا درنتیجهِ یک تصمیم قطعی. حاصل این‌که، تصادمِ شدید تولید شد؛ ولی غوغایی که از بروزِ آن می‌ترسید رُخ نداد. قالیچه از شدّتِ سقوط کاست و پشتِ جوانک بیش‌از آن‌که ابتدا تصورش را می‌کرد، قابل ارتجاع بود. دنبالهِ صدای خفه‌ای که ایجاد شد، هیچ‌گونه غوغایی تولید نگردید، فقط سرش صدمه دید؛ چون گره‌گوار سرش را به‌اندازهِ کافی بالا نگرفته بود و در موقعِ سقوط ضربت دید؛ پس سر خود را از شدتِ درد و اوقات‌تلخی چرخانید و آن را رویِ قالیچه مالید. …  ادامه داستان

ادامه داستان

توضیح: صادق هدایت درمیان نویسندگان خارجی که به ترجمه برخی از آثار آنها همت گماشت، بیشتر از همه به کافکا علاقه دارد؛ زیرا او را در افکار و اعتقادات بسیار به خود نزدیک می‌بیند. ازجمله کارهای کافکا که هدایت به آن بسیار علاقه‌مند بود، مسخ است.

مسخ سرگذشت انسانی است که تا وقتی می‌توانست فردی مثمرثمر برای خانواده باشد و در رفع احتیاجات خانواده کوشش می‌کرد، برای آن عزیز بود و دوست‌داشتنی؛ اما وقتی از کار می‌افتد و دیگر قادر نیست تا مایحتاج خانواده را تأمین کند نه‌تنها دوست‌داشتنی نیست؛ بلکه به مرور موجودی بی‌مصرف و حتی مضرّ و مورد تنفر خانواده می‌شود تا جایی که حتی زنده‌بودنش برای اعضای خانواده ملال‌انگیز است. ابتدا به حال او دل می‌سوزانند و می‌خواهند درباره گذشته او مراتب حق‌شناسی به‌جا آورند؛ اما وقتی ضبط و ربط‌کردنش از حد می‌گذرد، هرکس می‌خواهد از شرش خلاص شود.

این خانواده سمبل جامعه‌ای است که نسبت به افراد ضعیف و ناتوان بی‌رحم است و آنها را مضرّ و مخل آسایش و امنیت جامعه می‌داند؛ هرچند که اگر چنین شخصی قدرتی داشته باشد و یا همین اجتماع فرصت انجام کاری را از او دریغ نمی‌کردند، شاید منشأ کارهای عظیمی باشد.

مسخ سرگذشت انسانی است که جامعه او را از خود طرد می‌کند و او به گوشه انزوا و تاریکی تنهایی خود پناه می‌برد و بدون آنکه کاری به دیگران داشته باشد؛ این دیگران هستند که حتی وجود بی‌آزار او را نمی‌توانند تحمل کنند تا جایی که آرزوی مرگ به او روی می‌آورد و خود نیز به مرگ خود خشنود می‌شود.

با خواندن مسخ به‌راحتی می‌توان دریافت که هدایت چرا شیفته این داستان شده است. او نیز در دوران خفقان کشور وقتی شور و نشاط جنبش مردم را می‌بیند، به وجد آمده شروع به نوشتن داستان‌های کوبنده اجتماعی و انتقاد از قوانین ظالمانه می‌کند و با سرکوبی این جنبش‌ها به انزوا و تنهایی خود پناه می‌برد، درست مثل گره‌گوار داستان مسخ که وقتی متوجه تنفر خانواده‌اش می‌شود، درمی‌یابد که اگر هم‌اکنون افراد خانواده و به‌خصوص خواهرش کارهایش را انجام می‌داد، از سر دلسوزی بوده نه از بابت حق‌شناسی و دوست‌داشتن؛ پس به گوشه انزوای خود پناه برده و در تنهایی کامل می‌میرد، هدایت نیز پس‌از شکست در آرمان‌های انقلابی خود، به گوشه انزوای آپارتمانش در پاریس پناه برده و همان‌جا به زندگی خود خاتمه می‌دهد.

“گراکوس شکارچی” دومین داستان این مجموعه نیز اثری از فرانتس کافکا است. گراکوس روح سرگردانی است که در روزگار زنده‌بودنش یک لحظه آرام و قرار نداشته و همیشه شور و هیجان زندگی او را فراگرفته بود. با مرگش که در یکی از شکارهایش اتفاق می‌افتد زورق مرگ که باید او را به دنیای مردگان هدایت کند، راه گم می‌کند و او همچنان سرگردان در دنیا باقی می‌ماند و مانند روزگار زنده‌بودنش در شور و هیجان و تکاپو است.

گراکوس سمبل انسان‌های آزاده‌ای است که حتی بعداز مرگ نیز نگران جامعه بشریند و روحشان همچنان در تکاپو است و درنظر دیگران نیز چنین انسان‌هایی هرگز نخواهند مرد؛ هرچند روح معنوی، جسم زمینی‌شان را ترک کند!

وصيت‌نامه

وصيت‌نامه هدایت

صادق هدایت زیرِ بارِ بسیاری ازکیفیات آفرینش نمی‌رفت و از پروردگار در باطن سوال‌هایی داشت که به قولِ خودش به جانَش افتاده بود و بِلاجوابیِ، آفرینش را در وجودَش تلخ‌تر می‌ساختند.

هدایت می‌پُرسید:

تو به چه حقّی مرا آفریدی؟

به چه عُذری بدونِ رضایِ من مرا به دنیا آوردی؟

چرا به سوال‌هایم جواب نمی‌دهی؟

من از تو می‌پرسم، اصلاً جهان را چرا آفریدی؟

تو جواب می‌دهی: برایِ این‌که مرا ستایش وعبادت کنید: “خلقناکم لتعبودن”.

امّا تو خود به صراحت در حقِّ خود گفته‌ای که “غنی عن العالمین” هستی، و از ستایش و عبادت، روزه و نمازِ چون ما مخلوقی، و هر مخلوقِ دیگری مستغنی و بی‌نیاز هستی. پس چرا مرا و ما را آفریدی؟

من خوب می‌دانم که حَرفم به‌گوش‌اَت نمی‌‌رسد و‌ این نیز خود مایهِ درد و روزگارِ تلخ و تاریکِ من است.

من می‌‌دانم که چیزهایِ خوب و زیبا هم زیاد آفریده‌ای و می‌‌گویی جمیلم و جمال را دوست می‌‌دارم. می‌‌دانم که ماه و ستاره و گل و سبزه و صورتِ دل‌فریب و آوازِ خوش و دِلکش و بوسه و کنار و خوردن و پوشیدن و گفت‌و‌شنود با صاحب‌دلانِ بلند‌اندیشه و آزاده و بافهم و باذوق هم آفریدهِ توست.

امّا پس چرا آن همه چیزهای دِهشَت‌ناک و زشت و زیان‌بخش و هلاکت‌زا حتی گُل‌ها و برگ‌ها و قارچ‌هایِ خوش‌آب‌و‌رنگی که سمّی‌‌است و مانندِ مار و عقرب، زهرناک و کُشنده است را به‌وجود آوردی؟

چرا در مقابلِ نیکی و پاکی و صفاتِ ملکوتی، رذالت و خباثت و دنائت و حمق و جهل و تعصب و حرص و طمع و حسد و ظلم و جور و ضعف و مرگ و فنا را سربارِ بیچارگی‌هایِ ما کردی؟

چرا باید هر چیز خوب و زیبایی سرانجام بپوسد و بگندد و زشت و کریه گردد و سرانجام با خاک یک‌سان شود؟

می‌‌گویی از نو آن‌ها را به صورتِ بهتری درمی‌‌آورم. ‌این همه تبدیل و تغییر چرا؟

و تکلیف چون من وجودِ لاجان و ناتوانی که تا چشم‌به‌هم بزنم رفتنی هستم و نابود می‌‌شوم، چیست؟

تو آدم و حوّا آفریدی، مرحبا به تو!

تو بهشت و خلدِ بَرین ساختی و آدم و حوّا را درآن‌جا ساکن ساختی؛ آفرین بر تو!

امّا پس به چه علّت و به کدام بهانه، مار و گندمِ ابلیس را به جانِ آن‌ها انداختی تا با کمک و فریب و خُدعه و دورنگی، آن‌ها از آن‌جا بیرون بیفتند و دارایِ سرنوشتی بشوند که دلِ سنگ رامی‌‌سوزاند؟

چرا با کمکِ نیرنگی که واقعاً دلپسند نیست، آن‌ها را ساکنِ ‌این کرهِ خاکی ساختی که باید شِکم را به عَرقِ پیشانی سیر کرد؟ چرا دو فرزندِ دلبندِ آن‌ها یعنی هابیل و قابیل را به علّتِ مساله‌ای که با زیرِ شکم ارتباط دارد، به جانِ هم انداختی تا برادرکُشی درمیانِ آدمیان مرسوم و معمول گردد؟

می‌‌گویی آن همه پیامبر و رسول فرستادم تا شما فرزندانِ آدم را راهنما باشند و راهِ راست و صراطِ مستقیم را به شما نشان بدهند. مریزاد؛ دستت دَرد نکند، ولی با آن که کرورها از آدمیان هر روز و شب بالحنِ تضرّع از تو درخواست می‌‌کنند “اهدنا صراط المستقیم” پس کی در این راه خواهند افتاد؟

تاکنون پس از هزارها و کرورها سال، تاجایی که تاریخ نشان می‌‌دهد، روزگارِ ما آدمیانِ بی‌یار و یاور، مدام بدتر و مشکل‌تر و وخیم‌تر شده و به صورتِ مساله‌ای با هزار مجهولِ لاینحل درآمده است. به ما می‌‌گویند که تو دنیا را برایِ مقصودی آفریده‌ای. آیا کی باید به مقصود برسی و مَرکب به هدف برسد؟

پس منظورِ مقدّسَت کی جامهِ عمل و تحقُّق خواهد پوشید؟

به ما می‌‌گویند دنیا اوّل و آخر ندارد و یا اگر دارد از دایره فهم و ادراکِ ما آدمی‌زادهایِ لغ‌ملغیِ محدود‌الشّعور بیرون است. آیا تصدیق نمی‌‌نمایی که در حقِّ من یا ما ظلم شده است؟

سماور می‌‌داند چرا می‌‌جوشد، و باد می‌‌داند که چرا می‌‌وزد. وسیب می‌‌داند چرا رنگ و عطر و مزه می‌‌پذیرد، و حق دارد فکر کند برایِ آدمیان خلق شده است. ما آدمیانِ کوته‌بین، آشکار می‌‌گوییم که آسمان و زمین و خورشید و پروین برایِ ما آفریده شده است و ابر و باد و خورشید و فلک درکارند تا ما نانی به کف آریم و به غفلت نخوریم، ولی شاید به حقیقت نزدیک‌تر باشد که بگوییم (تا به غفلت بخوریم). منِ روسیاه حاضرم بپذیرم که در طبیعت هرچیزی به دردِ چیزِ دیگری می‌‌خورد، ولی هیچ سردر نمی‌‌آورم که ما آدمیان به چه دَردی می‌‌خوریم.

اگر باید به دردِ چیزی بخوریم چرا باید به آن همه زمانی که از ازل می‌‌گُذرد، هنوز آن دَرد را درمان نشده‌ایم، و آیا بیمِ آن نمی‌‌رود که تا ابد ‌این دردِ اساسی را درمان نکنیم؟

آیا می‌‌توان پذیرفت که روزی ‌این سرگردانی و مُصیبتِ بلاعلاج به پایان خواهد رسید؟ من هم می‌‌دانم که سال‌ها و گاهی قرن‌ها می‌‌گذرد تا یک نفر فضول‌آقا (مانندِ خودِ من) پیدا شود و به جُز شکم و زیرِشکمِ، خود را دست‌خوشِ اندیشه‌هایِ بی‌سروته بکند و بگوید (خدایا راست می‌‌گویم، فتنه از توست) و یا (گر آمدنم به من بُدی، نامَدَمی) و از سربه‌سرِ تو گُذاشتن کیف‌وحال و تسلیتِ خاطری برایِ خود دست‌و‌پا کند؛ و واویلا که من نیز نمی‌‌دانم چرا از آن افرادِ بسیار شافه و نادری هستم که به ‌این نوع فکرها می‌‌اُفتم و چون می‌‌شنوم که (بازیچهِ قدرتِ الهیم همه) به خود می‌گویم، ‌ای کاش با کمکِ یارنگی از عروسکِ پُشت‌پرده بودن خلاصی می‌‌یافتم.

{محمد علی جمال زاده: هدایت چندسالی پیش از آن که از تهران به پاریس و از پاریس به وادیِ عدم برود، در نامه‌ای که در ژنو به من نوشت دربارهِ بازیِ (عروسک پشت پرده) (به زبان فرانسه پولی شینل) از من اطلاعاتی خواست و گویا در بابِ آن‌چه در‌ مملکتِ ترکیه نشان می‌‌دهند و بی‌شباهت به عروسکِ پشتِ‌پرده نیست، برایش مطالبی نوشتم}

راستش گاهی من هم مانندِ اکثرِ فرزندانِ آدم می‌‌خورم و می‌‌آشامم و می‌‌خوابم و از عیش‌و‌نوش روی‌برگردان نیستم. ولی چه کنم که همین عوالم هم سرانجام روحم راخسته می‌‌سازد و از بسیاری چیزها سیر می‌‌شوم و باز همان دایرهِ غم‌افزایِ سرگردانی و غمِ حیرت که چه‌بسا‌ ایجادِ یک نوع تنفّر و انزجاری می‌‌کند، می‌‌اُفتم.

آن وقت است که دیگر حتی چیزهایِ خوب و قشنگ و دلپذیر و با معنی هم هیجان و خلجانِ وجودم را که سخت حسّاس و نکته‌سنج آفریده شده (و وضعِ محیطی هم که در آن عمر را به سر می‌‌برم شدیدتر ساخته است) و مرا معذّب می‌‌دارد و به‌راستی که جانم را می‌‌آزارد، و حتّی مرا به‌یادِ خودکشی می‌‌اندازد، آن وقت است که دیگرشعلهِ رحم و مروّت و دل‌سوزی چه در حقِّ خودم و چه در حقِّ دنیا و مردمِ دنیا و هرآن‌چه متعلّق به دنیا دارد، در نهادم خاموش می‌‌گردد و در اعماقِ وجودم تفاوتی مابینِ زشت و زیبا باقی نمی‌‌ماند. آن وقت است که عَطَشِ نیستی و هم‌قدم شدن با فنا و عدم در سرتاپایم بیدار می‌‌گردد و از کائنات روی‌برگردان و گریزان می‌‌شوم، و معنیِ ‌این سخنِ کم‌نظیرِ شیخِ‌هرات برایم کاملاً روشن می‌‌گردد که:

گر جُملهِ کاینات کافر گردند… بر دامنِ کِبریایَش ننشیند گَرد

و منی که با شعر و شعرا (به استثنایِ خیامِ خودم) چندان میانه‌ای ندارم، صدایِ حافظ را می‌‌شنوم که:

برو که رونقِ ‌این کارخانه کم نشود… زِ زُهدِ هم‌چو تویی، یا زِ فِسقِ هم‌چو مَنی

و متوجّه می‌‌گردم که حافظِ عارف هم دنیا را (کارخانه) خوانده است وکارخانه‌ای در مقابلِ نظرم مجسّم می‌گردد که به قصاب‌خانه شباهتِ تام و تمامی ‌‌دارد و گوسفندان را می‌‌بینم که بع‌بع کُنان به عالمِ بی‌اعتنا داخل می‌‌شوند و همان‌جا سَرِشان را می‌‌بُرند و گوشت و دُنبه و شکمبهِ آن‌ها را حیوانِ دیگری به نامِ آدمی‌زاد به نیش می‌‌کشد و می‌‌جَوَد و هضم می‌کند و در چالهِ پُر گند و بویی خالی می‌‌کند و شُکرِ چنین انعامی ‌‌را به‌جا می‌‌آورد. از همه بدتر آن‌که ‌این کار زوال و پایانی هم ندارد و این قصاب‌خانهِ ابدی را دنیایِ اکل‌وماکول هم می‌‌نامیم و چنان است گویی تنها برایِ تکرارِ همین جریانِ شگفت‌آمیز آفریده شده‌ایم.

به رای‌العین می‌‌بینیم که مخلوقات شیرهِ جانِ هم‌دیگر را می‌‌مکند و بِدان زنده‌اند و دنیا در نظرم تیره‌وتار می‌‌گردد و دلم به هم می‌‌خورد و حالتِ تهوّع دست می‌‌دهد و آن وقت است که فکرِ رفتن و دور شدن و نیست شدن سَرمَستم می‌‌سازد و چون می‌‌بینم که برایِ رهایی یافتن از این مَخمَصه و دَغدَغه راهی وجود دارد، تسلّا می‌‌یابم و به خود می‌‌گویم، رفیق حالا که باید رفت، چرا دیگر معطلی! تو که دیگر در انتظارِ چیزی نیستی، پس امروز را به فردا افکندن بی‌معنی است و با عَزم و جَزم چنان‌که گویی به حجلهِ عروس می‌‌روم، دست‌به کار می‌‌شوم و با خونسردیِ هرچه‌تمام‌تر و بی‌سروصدا و ننه‌من‌غریبم با کمکِ بی‌منتِ گازِ منزلِ آشپزخانه که مانندِ آن همهِ نیروهایِ دیگر، مرموز است و در این گردونِ گردنده و ‌این چرخ‌وفلکِ دیوانه و مصروع دارایِ تواناییِ فتنه‌گر و اثربخشی است، از قیدِ آن‌چه آن را حیات می‌‌خوانند، رهایی می‌‌یابم ومزهِ آسایشِ جاودانی، بی‌برو‌بیا و بی‌چون‌و‌چرا و بی‌اگر‌و‌مگر و بی‌دردِسَر را می‌‌چشم.

به جایی می‌‌روم که شاید پایانی نداشته باشد، و عَدَمِ محض باشد، و هیچ به خاطرم خطور هم نمی‌‌کند که به زَعمِ حافظِ شیراز، مرغِ چَمنَم و دارم به گُلشنِ رضوان می‌‌روم. هیچ نمی‌‌دانم به کُجا دارم می‌‌روم، همین قدر است که می‌‌دانم که به جایی می‌‌روم که نام و نشانی ندارد و قاطبهِ مخلوقات رهسپارِ آن هستند

به‌نقل از محمد‌علی جمال‌زاده

برگرفته از: موفقیت ،سعادت ، خوشبختی ، آرامش

بازگشت به برگه اصلی نوشته‌‌های صادق هدایت

پدران آدم

پدران آدم

صادق هدایت

میلیون‌ها قرن از عُمرِ زمین می‌گذشت و زمین در كوره‌راهی كه به‌دورِ خورشید برایِ خودش پیدا كرده بود، می‌چرخید. ولی طبیعت هنوز از جوش‌وخروش نیفتاده بود. رگبار‌هایِ تند، رعدوبرق، طوفان و باد و بوران و زمین‌لرزه‌‌هایِ پی‌در‌پی، داستانِ مكرّر و دائمیِ‌ زمین را تشكیل می‌داد. از قُلّهِ كوهِ دماوند، پیوسته دُود و بُخارِ خاكستری‌رنگی بیرون می‌آمد كه شب‌ها به شُعله‌‌هایِ نارنجی تبدیل می‌شد. و عكسِ آن رویِ سطحِ آبِ آرامِ دریاچهِ دورِ آن مُنعكس می‌گردید. رویِ كوه‌‌ها و درّه‌‌هایِ مُشرف به‌دریاچه، از جنگل‌هایِ انبوه با درخت‌هایِ تنومندِ بزرگ پوشیده شده بود و در زیرِ شاخهِ‌ این درخت‌ها، جانورانِ دَرنده و چَرنده و میمون‌هایِ بزرگی كه تازه به آن‌جا كوچ كرده بودند، زندگی می‌كردند. خانواده‌‌هایِ گوناگون و ناشناس، میمون‌هایِ كَلانِ شبیهِ به آدمی‌زاد یا (آدم–میمون)، حلقه‌ای را تشكیل می‌داد كه نژادِ انسان را به میمون مُتّصل می‌كرد. ولی ترس از جانورانِ دَرّنده، آن‌ها را به هم نزدیك و متّحد كرده بود.

میانِ خانواده‌‌هایِ ‌این میمون‌ها، دو تن از همه سرشناس‌تر بودند و مناسبات‌شان با هم گرم‌تر به‌نظر می‌آمد. یكی خانوادهِ “دا‌هاكی” بود كه یك زنِ پیر داشت موسوم به “ریتیكی” و یك دخترِ كوچك “تاكا” و یك پسرِ جوان “زی‌زی” برایَش مانده بود. باقیِ بچه‌‌هایَش به جنگل‌هایِ دور رفته بودند و از آن‌ها خبری نداشت. و خانواده دیگر “كیسا‌كی‌كی” بود كه از جنگل‌هایِ دور‌دستِ سرزمینِ “اونو‌ها” به‌این‌جا آمده بود. “كیساكی‌كی” پیر بود و ساختمانَش با سایرِ میمون‌ها فرق داشت. رنگِ مویش خاكستری، صورتِ بزرگ، گونه‌‌هایِ تو رفته، آرواره‌‌هایِ بزرگ، دهنِ گُشاد، دندان‌هایِ نیش‌بلند داشت، و دو گوشِ گِردِ بزرگ دو طرفِ سرش چسبیده بود، چشم‌هایَش به رنگِ لِردِ شراب، در كاسهِ سرش فرو رفته بود. بینیِ پهن و ریشِ بلند، ریشِ مقدّسِ بلندتر از معمول زیرِ چانه‌اش آویزان و لبِ پایینِ او بی‌اندازه مُتحرّك بود. گردنِ كلفت و كوتاهش در سینهِ او فرو رفته بود. دست‌هایِ دراز، بازو‌هایِ ورزیدهِ پشمالو، سینهِ پهن، شكمِ بزرگِ جلو آمده، لُمبرِ {کَفَل،نشستن‌گاه} برجسته داشت. زانو‌هایَش خمیده بود و با چوب‌دستی راه می‌رفت؛ و بالایِ سرش یك‌مُشت مویِ سُرخ مثلِ كاكُل داشت. ولی دخترِ جوانَش “ویست‌سیت” فقط چشم‌هایَش زاغ بود؛ وگَرنَه، از حیثِ اندام و تناسب، ظریف‌تر از پدرش بود و مانندِ میمون–آدم‌هایِ دیگر بود.

قبل از ورودِ “كیسا” میمون‌ها آرام و آسوده می‌خوردند و عشق‌بازی می‌كردند. لذّتِ بزرگِ آن‌ها خوردن و شهوت‌رانی و دَوندگی و بَدبختی، گُرسنگی، عُزوبَت {تنها‌بودن؛ بی‌همسر بودن}، پیری و ناخوشی و مبارزه با جانورانِ دَرنده بود. ولی “كیسا” كه وارد شد، كینه و حسادت را به آن‌ها آموخت، و از جاه‌طلبی كه داشت كوشش می‌كرد كه سردستهِ قبیله “دا‌هاكی” بشود.

چیزی‌كه كارِ او را آسان كرد، صورتِ مكّار و قدرتِ نُطقِ “كیسا” بود؛ و از همه مهم‌تر ریشِ درازِ او طرفِ توجّهِ قبایلِ میمون‌ها شد. به‌خصوص بعد از پیش‌آمدِ ناگواری كه پس از شكارِ دو ببر برایِ “دا‌هاكی” رُخ داد، “كیسا” به مقصودِ خودش نایل گردید. چون در ‌این كشمكش آرواره‌‌هایِ “دا‌هاكی” شكست، زمین‌گیر شد و به‌زحمت زندگی می‌كرد، از آن پس “كیسا” رئیسِ قبیلهِ “دا‌هاكی” شده بود.

زمستانِ پیش بود كه دو ببر در جُلگهِ “دا‌هاكی” پیدا شدند و دوازده تَن از آدم–میمون‌ها را پاره كردند و خوردند. “دا‌هاكی” كه رئیس و پیشوایِ قبیلهِ میمون‌ها بود و همیشه در هنگامِ كوچ پیش‌آهنگِ آن‌ها می‌شد و از همهِ میمون‌ها بزرگ‌تر و زورمندتر بود، وظیفهِ خودش دانست كه ببر‌ها را بكُشد. یك‌روز صبحِ زود بلند شد، چماقِ كلفتی برداشت و “كیسا” را هم با خودش به شكارِ ببر‌ها برد. در كمر‌كشِ كوه، ببر‌ها را دیدند كه با تنهِ بزرگِ راه‌راهِ زرد و دست‌هایِ قوی در تنگه خوابیده بودند. همین‌كه “كیسا” ببر‌ها را دید، از درختی كه در آن حوالی بود بالا رفت. “دا‌هاكی” یك تخته‌سنگِ بزرگ از بالایِ كوه غلتانید كه در تنگه رویِ سرِ ببرِ ماده خورد و یك دستِ ببرِ نر را زخمی‌ كرد. ببرِ نر با وجودِ ‌این‌كه یك دستش شكسته بود، برایِ “دا‌هاكی” كوس‌بَست {خود را برایِ جَستن و پَرِش گِرد کردن} و جَست زد، “دا‌هاكی” با چالاكیِ مخصوصی خودش را كنار كشید. ببر دوباره به‌زمین خورد و “دا‌هاكی” بعد از زد‌و‌خوردِ زیاد هر دویِ آن‌ها را كشت. ولی در بینِ كشمكش یكی از آن‌ها چُنان پنجه به‌صورتِ او انداخت، كه آرواره‌‌هایَش را خُرد كرد؛ و زمانی‌كه میمون‌هایِ دیگر با هِلهِله و شادی سر رسیدند، دو دشمنِ خون‌خوارِ خودشان را دیدند كه یكی سَرش لِه شده بود و دیگری كَمرَش شكسته بود، به‌طوری‌كه در هنگامِ جان‌كندن از زورِ دَرد، با چَنگش درختی را از ریشه درآورده بود، و در خونِ خودشان غوطه می‌خوردند. “كیسا” همین‌كه گروهِ میمون‌ها را دید از درختی كه در موقعِ كشمكش به آن پناه برده بود پایین آمد، آهسته به جمعیّت نزدیك می‌شد و با مُشت دو‌دستی رویِ سینهِ فراخش می‌كوبید. و صدایِ خفه‌ای از آن بیرون می‌آمد. مثلِ صدائی كه از رویِ صندوقِ شكسته‌ای دربیاید كه رویَش را پوست كشیده باشند. بعد نَعرهِ تُندر‌آسائی كشید كه صدایَش در تمامِ جنگل پیچید و تو‌دماغی می‌گفت: خا-آه-خا-آه–یاه،یاه،اووه،اووه،وه،وه. نزدیك كه رسید، ‌ایستاد، دوباره نعره كشید و رویِ سینه‌اش می‌كوفت. میمون‌ها به طرفِ او متوجه شدند، نزدیك‌تر آمد و با قیافهِ ترسناكِ مكّارش نگاهی به “دا‌هاكی” كرد كه با دَهنِ خونین‌و‌مالین آن‌جا افتاده بود. آن‌وقت چند بار فریاد كشید: «یائو كی‌كی…یائو كی‌كی!» یعنی «من ببر كُشتم… ببر‌ها را من كُشته‌ام!»…چشم‌هایِ متحركِ او دور زد و همهِ میمون‌ها به‌نظرِ احترام به‌او نگاه كردند، و از آن روز ‌این درّه به‌نامِ “كیساكی‌كی” معروف شد، یعنی «درّهِ كیسایِ بَبركُش» و “كیسا” رسماً پیر مردِ قبیلهِ میمون‌ها شد. “زی‌زی” آمد پدرِ زخمی‌‌اَش را كول گرفت و بُرد بالایِ درخت رویِ برگ‌هایِ خُشك خوابانید و “كیسا” هم “ویست‌سیت” را رویِ شانه‌اَش گذاشت، انگشتَش را به‌دستِ او داد و جلویِ نگاه‌‌هایِ تحسین‌آمیزِ میمون‌ها خیلی رسمی‌ با قدم‌هایِ كج‌كج، عصازنان به‌سویِ لانه‌اَش برگشت.درّهِ “كیساكی‌كی” پُرمحصول‌ترین درّه در اطرافِ كوهِ دماوند بود. گردو، میوهِ شبیهِ نارگیل، شِكرِ سُرخ، فندقِ وحشی، بادامِ وحشی و میوه‌‌هایِ تُرش‌وشیرین، گَس‌ودِبش، جوانهِ درخت و برگِ گُل برایِ خوراكِ آدم–میمون‌ها به‌مقدارِ زیاد در آن‌جا به‌هم می‌رسید و هوایَش ملایم بود؛ ولی خَطرِ مرموزی آن‌را تهدید می‌كرد كه فراستِ حیوانی، میمون‌ها را متوجّهِ آن كرده بود. ‌این خطرِ آتش‌فشانیِ كوهِ دماوند بود كه چندی می‌گذشت بر پیچ‌و‌تاب و جوش‌وخروشِ خودش افزوده بود. سبزه‌‌هایِ دورِ كوه خُشكیده و اَبرِ سیاهی دائم بالایِ آن بود و زمین‌لرزه‌‌هایِ شدید می‌شد. ولی میمون‌ها منتظرِ تصمیمِ رئیسِ خودشان “كیساكی‌كی” بودند تا با او كوچ كنند.

یك زمستان از شكارِ ببر‌ها گذشت، ولی زخمِ چانهِ “دا‌هاكی” خوب نشد، و بالاخره نتوانست ثابت كند كه او كُشندهِ ببر‌ها بوده و “كیسا” حقِّ او را دُزدیده. حالِ “دا‌هاكی” خراب و زخمِ دهنَش بدتر شده بود. اگرچه یك قسمت از آن به‌هم جوش خورده بود، امّا زیرِ چانه‌اَش چِرك كرده بود و دخترِ كوچكَش از او پرستاری می‌كرد. در آفتاب سرش را می‌شُست و میوه‌‌هائی را كه “زی‌زی” می‌آورد، می‌جوید و در دهنِ پدرش می‌گذاشت، مگس‌هایِ رویِ زخمِ او را رد می‌كرد و گاهی هم “زی‌زی” پدرش را كُول می‌كرد، و دمِ چشمه می‌بُرد و آب به‌صورتش می‌زد؛ و همه انتظارِ مرگِ او را می‌كشیدند.

در ‌این مدت “كیسا” روز‌به‌روز به امر‌و‌نهی و فرمان‌روائیِ خودش می‌افزود و هنگامِ فراغت را با دخترش “ویست‌سیت” می‌‌گُذرانید. “ویست‌سیت” چشم‌هایِ زاغ، ساق‌هایِ مُحكم، شكمِ بزرگ و بازو‌هایِ ورزیده داشت، و به‌نظرِ میمون‌ها خیلی خوشگل بود. اسمش را كه می‌آوردند آب در دَهن آدم–میمون‌هایِ نَر جمع می‌شد. امّا كسی جرئت نمی‌كرد به‌او چپ نگاه كند، چون از قدرت و مَكرِ پدرش “كیسا” پرهیز داشتند. ولی تنها كسی‌كه مخالفِ قانونِ جنگل رفتار كرد “زی‌زی” بود، كه عشقِ خودش را آشكار به‌زبانِ‌بی‌زبانی به‌او ابراز كرد و به حكم‌فرمائیِ “كیسا” و قدرتِ او هیچ اعتنا نمی‌كرد.

“زی‌زی”، “ویست‌سیت” را دوست داشت و خودِ “ویست‌سیت” هم از مصاحبتِ پدرِ پیرش و تحمُّلِ نَفَسِ او خسته شده بود و به “زی‌زی” دل‌بستگی پیدا كرده بود كه گردنِ كلفت و بازو‌هایِ توانا داشت. همین‌كه اوّلِ غروب همهِ جانوران و آدم–میمون‌ها در لانهِ خودشان رویِ شاخه‌‌هایِ خَشِن كه از برگِ خُشك پوشیده شده بود پناه می‌بردند، “ویست‌سیت” و “زی‌زی” در جنگلِ مُجاور مشغولِ مُعاشقه بودند، با وجودِ ‌این‌كه “كیسا” با نَعره‌‌هایِ طولانیِ ترسناكش او را صدا می‌زد، ولی “ویست‌سیت” وقعی به بی‌تابیِ پدرش نمی‌گذاشت. و زمانی‌كه خیلی دیر “ویست‌سیت” به لانه برمی‌گشت، پدرش او را می‌بوئید و مدّت‌ها صدایِ تغیُّر و داد‌و‌بی‌دادِ او شنیده می‌شد.

“ویست‌سیت” به حالتِ افسرده جلویِ پدرش می‌نِشست، چشم‌هایِ تَر او دور می‌زد، پوزه‌اَش غمناك و مُتفكّر و تمامِ وجودِ او تولیدِ غم‌و‌اندوه می‌كرد، و پیوسته پیشِ پدرش خاموش بود. گاهی خشمناك می‌شد، فریاد می‌زد، نعره می‌كشید، به‌طوری‌كه جانورانِ دیگر از صدای او می‌ترسیدند و فرار می‌كردند. بعد هم مدّت‌ها از لایِ برگِ درختان به ستاره‌‌هائی كه بالایِ آسمان می‌درخشیدند، نگاه می‌كرد، چون خوابَش نمی‌بُرد و به فكرِ “زی‌زی” بود و كوشش می‌كرد برایِ ستارگان شكلی از جانوران و گیاه‌‌ها تصوّر كند، و یا به اسرارِ آن‌ها پِی‌ببرد و سرنوشتِ خودش را از آن‌ها دریابد.

چند ماه بعد، شكمِ “ویست‌سیت” بالا آمد و جنگ‌و‌دعوایِ او با پدرش تمامِ شب مُداومت داشت. “كیسا” مخالفِ دوستی و رابطهِ دخترش با “زی‌زی” بود. “ویست‌سیت” بچّه را به پدرش نسبت می‌داد، ولی مَشام تیزِ “كیسا” گول نمی‌خورد و هر شب مُرتّب بویِ “زی‌زی” را از او شنیده بود. به‌طوری زندگی به “ویست‌سیت” تنگ شد كه “زی‌زی” تصمیم گرفت با او به جنگل‌هایِ دوردست فرار كند.

یكی از شب‌ها، وقتی‌كه مهتاب از لایِ شاخه‌‌هایِ در‌هم‌پیچیدهِ درخت‌ها، گُله‌‌هایِ كوچك رویِ زمین انداخته بود، رنگِ آسمان مانندِ سُرب گداخته و ابر‌هایِ تیره و خاكستری در كرانهِ آسمان به‌هم مخلوط شده بود، و شاخهِ كُلُفتِ درخت‌ها در تاریكی شكل‌هایِ شگفت‌انگیز به‌خودش گرفته بود، زندگیِ شب‌هنگامِ جنگل شروع شد. از دور سایه‌‌هایِ عجیب‌و‌غریب دیده می‌شد كه رویِ شاخه‌‌ها و علف‌ها می‌لرزیدند و جابه‌جا می‌شدند و به لانه‌‌هایِ گرم‌و‌نرمِ خودشان می‌‌رفتند. بُتّه‌‌ها تكان می‌خورد، در درخت‌ها صدایِ خِش‌و‌فِش شنیده می‌‌شد. بتّه‌‌ها از وزشِ باد موج می‌زد، صدایِ زوزهِ شغال و نالهِ كفتار فاصله‌به‌فاصله شنیده می‌شد و دندان‌هایِ سفیدِشان در تاریكی برق می‌زد.

مثلِ‌این‌كه دهن‌كجی بكنند، اوّل صدایِ خندهِ خُشكی بود كه مو را به تنِ جانوران راست می‌كرد و بعد به زوزه‌‌هایِ غم‌انگیز تبدیل می‌شد و با فریاد و فغان‌هایِ ناجور و دور‌دستِ جانورانِ دیگر مخلوط می‌گشت. شب‌كور‌هایِ بزرگ بال‌هایِ استخوانی خود را به‌هم می‌زدند و نالهِ دردناك می‌كردند، ببر‌ها می‌غُریدند. از این صدا ترس در دلِ جانورانِ جنگل می‌افتاد. یك‌طور ترسی بود كه صدا‌ها با هم ساكت و همهِ جانوران خبردار، جلد‌و‌چابك می‌شدند. میمون‌ها كه ترسیده بودند زغ‌زغ می‌كردند و ناگهان خفه می‌شدند. جانورانِ شكارچی با چشم‌هایِ درخشان، نَفَسِ بدبو، معده‌‌هایِ گرسنه و بینیِ متحرك آهسته و بااحتیاط راه می‌رفتند و دنبالِ طُعمه می‌گشتند.

در ‌این شب “زی‌زی” یك‌دانه میوهِ شبیه نارگیل با یك‌مُشت میوه‌‌هایِ جنگلیِ جور‌به‌جور كَنده بود و در صد قدمیِ لانهِ “كیسا” چشم‌به‌راهِ “ویست‌سیت” زیرِ درخت ‌ایستاده بود. میوه‌‌هایِ سرخ‌رنگ را از رویِ بی‌میلی می‌جوید و با پُشتِ دست دهنَش را پاك می‌كرد و هستهِ آن را بیرون می‌انداخت. ولی حواسَش پَرت بود و قلبش می‌‌تپید. ناگهان شاخه‌‌ها تكان خورد و دید “ویست‌سیت” با صورتِ سیاه، ابرو‌هایِ برجستهِ اخم‌آلود، هراسان، پاورچین‌پاورچین از كنارِ او می‌‌گذشت. “زی‌زی” دستش را دورِ كمر او انداخت. “ویست‌سیت” اوّل ترسید به‌خیالش مار و یا جانورِ دیگر است. همین‌كه “زی‌زی” را شناخت، خودش را به‌او چسبانید. “زی‌زی” فریاد كرد: خا–آه–یاه.-اووه،وه،وه.

یك پرندهِ گذرنده از این صدایِ ناگهانی چند بار صدا كرد. “ویست‌سیت” با حسِّ حیوانیِ خودش پِی‌بُرده بود كه مُعاشقهِ آن‌ها پایدار نیست و پدرش عن‌قریب مانعِ خوشی و آزادیِ آن‌ها خواهد شد. بعد “زی‌زی” با صدایِ لطیف‌تر جواب داد: وائو..وائو! «من هستم.من هستم.» “زی‌زی” همین‌طور كه دستَش دورِ كَمرِ “ویست‌سیت” بود، او را محكم به‌خودش فشار داد.

این حركتِ ناشی و ناقصِ او اگرچه بچّه‌گانه بود، ولی یك احتیاجِ مادّی و پَست را می‌‌رسانید و درضمن لُطفِ شاعرانه و غم‌انگیزی هم داشت. بعد “زی‌زی” او را ر‌ها كرد و میوهِ شبیهِ نارگیل را به‌درخت كوبید كه از میان شكست و شیره‌اَش سرازیر شد. آن‌را گذاشت به‌دهنِ “ویست‌سیت” و او با‌اشتهایِ هرچه‌تمام‌تر دو‌دستی میوه را گرفت، از رویِ حرص و شادی دو‌سه بار ناله كرد. سپس شروع كرد به مَكیدنِ شیرهِ آن، چند قطره از آن شیره روی سینه‌اَش چكید. “زی‌زی” كه متوجّهِ حركاتِ او بود، با زبانِ نرمِ بزرگَش شیره‌ای كه رویِ سینه و پستان‌هایِ او چكیده بود لیسید و “ویست‌سیت” را دوباره به‌خودش فشار داد. “ویست‌سیت” خودش را عقب كشید و مشغولِ خوردن میوه شد. “زی‌زی” با نگاهِ خریداری به او می‌نگریست، پس از آن‌كه از خوردن فارغ شد، چند بار از رویِ شادی فریاد زد: “زی‌زی واوو…زی‌زی واوو. «”زی‌زی” من تو را دوست دارم. “زی‌زی” من تو را دوست دارم.» صدایِ او در كوه مَنعكس شد كه همین جمله را تكرار كرد.

ماه از زیرِ ابر بیرون آمد، در نزدیكیِ آن‌ها سَرآبی بود كه یك جویِ باریك به آن می‌‌ریخت و به‌طرفِ دریاچهِ پائینِ كوهِ دماوند می‌رفت. از دور آبِ دریاچه پیدا بود كه پائین رفته، سبزه‌‌هایِ اطرافِ آن خُشك شده و پرنده‌‌ها فرار كرده بودند. دامنهِ كوه نمایان بود، هوا صاف و در دلِ سادهِ آن‌ها شادیِ مخصوصی، شادیِ مرموزی تولید شده بود كه نمی‌توانستند به یك‌دیگر ابراز كنند. ناگهان شاخه‌‌ها تكان خورد و یك “اومبووه” گاومیشِ بزرگ پدیدار شد كه آهسته به‌طرفِ سرآب می‌رفت. “زی‌زی” و “ویست‌سیت” از جایِ‌شان تكان نخوردند، و این منظره برایِ آن‌ها حكمِ یك تفریح را داشت. گاومیش به سرآب رسید، پوزهِ نرمش را آهسته در آب فرو می‌‌برد و بیرون می‌آورد و از پوزه‌اش آب چك‌چك می‌چكید. بعد دوباره به‌دورِ خودش نگاه كرد و از همان راهی كه آمده بود برگشت. “ویست‌سیت” و “زی‌زی” آهسته از زیرِ شاخهِ درخت‌ها بیرون آمدند. مهتاب براق، ستاره‌‌ها روشن، منظرهِ كوهِ دماوند با شعله‌‌هایِ نارنجی و دودی كه از دهنهِ آن بیرون می‌آمد، رویِ سطحِ آبِ آرام و كِدرِ دریاچه منعكس شده بود. چشم‌هایِ هراسناكِ “زی‌زی” از شادی دور می‌زد. پوزه جلو آمده، صورتِ سرخ، بازو‌هایِ بلندِ ورزیده و پستان‌هایِ برجسته “ویست‌سیت” در نظرِ او طورِ دیگر جلوه می‌كرد. در‌این ساعت معده‌اش راحت و پُر، عضلاتش گرم بود و خون به تُندی در بدنش گردش می‌كرد، سردماغ بود و بویِ مخصوصی كه از “ویست‌سیت” تراوش می‌كرد، او را مَست كرده بود و نیرویِ سرشاری به او داده بود، به‌طوری‌كه احتیاج به دو و پرش و تفریح داشت.

“زی‌زی” با چالاكیِ مخصوصی دست كرد “ویست‌سیت” را برداشت و رویِ كولش گذاشت. چند بار فریاد كشید و مانندِ بندبازِ زبردستی جَست می‌زد، می‌دوید، هراسان بر می‌گشت اطرافِ خود را نگاه می‌كرد، بو می‌كشید، نفس‌نفس می‌زد و باز می‌‌دوید. زیرِ پایِ او جانورانِ كوچك زابه‌راه می‌شدند و فرار می‌كردند. پرندگانی كه به آن‌جا كوچ كرده بودند، با داد و جنجال جابه‌جا می‌شدند. و همین‌كه “زی‌زی” مقداری می‌رفت، مثلِ‌این‌كه بخواهد زورِ خودش را به “ویست‌سیت” بنمایاند و یا نمایش بدهد “ویست‌سیت” را بر زمین می‌گذاشت و به شاخه‌‌هایِ درخت‌ها آویزان می‌شد، با دست‌هایَش قلّاب می‌گرفت، تاب می‌خورد، خودش را دوباره ول می‌كرد و همهِ چالاكی و تردستیِ خود را به چشمِ “ویست‌سیت” می‌كشید. بعد دستِ “ویست‌سیت” را می‌گرفت و با هم می‌دویدند و غَلت‌زنان دور می‌شدند.‌

این حركات به‌قدری متناسب بود مثلِ‌این‌كه روح‌وجان به جنگل دمیده بود، درخت‌هایِ آرام و مهتابِ خُشك و خَشن را جان داده بود. تمامِ ساختمانِ تنِ او، زانو‌هایِ خمیده‌اش، دست‌هایِ دراز، پا‌هایِ او كه تنهِ درخت‌ها را با آن‌ها می‌‌گرفت و به كمكِ دست‌هایَش كار می‌‌كرد، تناسب مخصوصی با جنگل داشت. هر دویِ‌ آن‌ها بدونِ‌این‌كه به یك‌دیگر ابراز كنند، می‌دانستند كه از این جنگل می‌‌روند و همین‌كه با تفریح و جَست‌و‌خیز مقدارِ زیادی از “كیساكی‌كی” دور شدند، دوباره‌ ایست كردند؛ چون دورنمایِ كوهِ دماوند و شعله‌ای كه از آن جلویِ مهتاب بیرون می‌آمد، به‌قدری قشنگ بود و تازه به‌نظرِ آن‌ها آمد كه با وجودِ همه سادگی و بچّه‌گی‌ این چشم‌انداز طرفِ توجّه آن‌ها شد. دست به گردن تماشا می‌‌كردند، مثلِ‌این بود كه یك برقِ گُذرندهِ هوش، یك جرقّهِ احساسات، در‌ این لحظه در چشمِ‌شان می‌درخشید. “ویست‌سیت” از ‌این دورنمایِ غریب متأثر شد، درّهِ كیسای ببركُش، دِهِ پدرش در آن پائین واقع شده بود. می‌‌دانست كه آن‌جا پدرش خوابیده، درخت‌ها، لانهِ نرمی ‌‌كه داشتند، میوه‌‌هائی كه خورده بود، بازی‌هائی كه در جنگل كرده بود، از جلویِ چشم او پُشتِ هم گذشت و زیرِ لب گفت: “كیساكی‌كی”!

“زی‌زی” او را به‌سویِ خودش كشانید، ولی تأثر او گُذرنده بود. چون همهِ احساسات آن‌ها یك‌مرتبه هجوم می‌‌كرد و مدّتش خیلی كم بود و زود برطرف می‌شد. همهِ احساسات در تهِ چشم آن‌ها نقش می‌بست و به همین وسیله احساساتِ خودشان را به یك‌دیگر انتقال می‌دادند. ولی دوباره با قلبی سرشار، جَست‌ها و معلق‌هایِ بزرگ با هم برداشته و به‌سویِ مقصدِ نامعلوم و زندگیِ آتیه خودشان رفتند. چون “ویست‌سیت” به بازو‌هایِ دراز و پُر زورِ “زی‌زی” كه میوه برایَش می‌آورد اعتماد كامل داشت.

سفیده‌دم هنوز یك ستارهِ رنگ‌پریده رویِ آسمان می‌‌درخشید. كرانهِ آسمان به رنگِ شیر شده بود، عكسِ درخت‌ها و كوهِ دماوند رویِ سطحِ آبِ دریاچه كه پائین رفته بود، مُنعكس شده بود. نسیمِ خوش‌بوئی عطرِ گُل‌هایِ دور و بویِ برگ‌هایِ تجزیه شده را با خودش می‌آورد. خورشیدِ طلائی آهسته بالا می‌‌آمد و ظاهراً یك بامدادِ ملایمِ بی‌دغدغه و صاف بود. ولی كوهِ دماوند تهدیدآمیز، به حالتِ شوریده، مضطرب و بی‌خوابی كشیده، یك‌مُشت دود از دهنهِ آن بیرون می‌‌آمد. همین‌كه “كیساكی‌كی” از خواب بیدار شد، با نعره‌‌هایِ ترسناكش “ویست‌سیت” را صدا زد، اما هر چه دنبالِ دخترش گشت، بی‌فایده بود. به‌قدری بی‌تابی كرد و فریاد زد كه میمون‌هایِ دیگر دلِ‌شان به‌حالِ او سوخت. ولی كسی به كمكِ او نرفت، زیرا همهِ میمون‌ها از بازو‌هایِ پُر زورِ “زی‌زی” حساب می‌‌بردند و این مطلب را می‌‌دانستند كه “ویست‌سیت” با “زی‌زی” فرار كرده است. امّا هیچ تَن از آن‌ها حاضر نبود كه با “زی‌زی” روبه‌رو و پنجه‌به‌پنجه بشود. اتفاقاً بعد از ظهرِ ‌این روز، واقعهِ غریبی پیش‌آمد؛ دو بار زمین به سختی لرزید، و كوهِ دماوند چند بار غُرّش كرد و از دهنهِ آن دود، گوگرد و خاكستر بیرون آمد. جانورانِ جنگل از این تغییرِ بی‌سابقه هراسان شدند و به جنگل‌هایِ دور گریختند. امّا میمون‌ها همه در میدان‌گاهیِ “كیساكی‌كی” جمع شدند. آن‌ها منتظرِ پیشوایِ قبیلهِ خودشان یعنی “كیساكی‌كی” بودند كه بیاید، جلو بیافتد و آن‌ها را به سرزمینِ اَمنی راهنمائی كند؛ و یا از تجربه و آزمایشِ خودش آن‌ها را به علّتِ ‌این پیش‌آمدِ ناگوار آگاه كند و دل‌داری دهد. همهِ میمون‌هایِ نر و ماده با بچّه‌‌‌هایِ‌شان به‌حالتِ مضطرب با جار‌و‌جنجال در‌هم می‌لولیدند. ناگاه “كیساكی‌كی” كه چُماقِ بزرگی به‌دست گرفته بود با ریشِ خاكستریِ دراز، پُشتِ خمیده، صورتِ مكّارِ كینه‌جو، مو‌هایِ ژولیده، چشم‌هایِ سُرخِ بی‌خوابی كشیده، واردِ درّهِ “كیساكی‌كی” شد، به‌قدری هیكلِ او مهیب بود و رسمی ‌‌وارد شد، كه ترس در دلِ میمون‌ها انداخت و همه خاموش شدند. لبِ پائینیش كِش آمده بود و آویزان‌تر از معمول شده بود، پوستِ سرش چین خورده بود و بالایِ ابرو‌هایَش جمع شده بود، با مو‌هایِ سیخ‌زده به‌حالتِ دَرّنده و ترسناكی در آمده بود. مثلِ صورتی كه یك‌نفر دیوانه ممكن است در فكرِ خودش مُجسّم بكند و یا در كابوس به انسان ظاهر شود.

سپس “كیساكی‌كی” عصازنان رفت رویِ تخته‌سنگی كه آن‌جا بود ‌ایستاد. چند بار مُشت زد رویِ قفسهِ سینه‌اَش و فریاد كشید: خا–آه–خا–آه–اووه،اووه،وه‌وه. خون در چشمَش دوید، و از زورِ خشم دست انداخت یك شاخهِ بلوط را گرفت، شكست و نطقی كرد كه‌این‌طور شروع شد: هی‌هی،یائو كیساكی‌كی…دا‌هاكی یائویی‌یی،خا-آه‌آه زی‌زی ویست‌سیت روكو، كیساكی‌كی، راتا–پوهی ویگ لوتیك وه، وه…

در موقعِ نُطق، به‌واسطهِ نداشتنِ لُغات، به‌زورِ حركاتِ دست و‌ اشارات، مطلبِ خودش را می‌‌فهمانید و چندین بار تكرار می‌‌كرد، فریاد‌هایِ ترسناك می‌‌كشید و آب از دهنَش سرازیر می‌‌شد. بالاخره، مختصرِ صحبتش ‌این بود: من “كیسا” ببر كُشم و شما را از شرِّ ببر‌ها خلاص كردم. ریشِ من بلندتر از ریشِ شماست. من بیشتر از شما زمستان دیده‌ام، و میمون دیده‌ام. من زبانِ ستاره‌‌ها را می‌‌دانم. من زبانِ چشمه‌‌ها را می‌‌دانم. “دا‌هاكی” نافرمان بود. “زی‌زی” پسرش، “ویست‌سیت” دخترِ مرا دزدید و زمین برایِ همین لرزید. زمین همه را می‌‌كُشد، چون به‌من كه ریشم از ریشِ شما درازتر است، بی‌دادی شده. مگر‌این‌كه دا‌هاكی را بكُشید و دخترش “تاكا” را برایِ من بیاورید. میوه‌‌هایِ او مالِ من است. هر چه دختر هست، مالِ من است. آب‌ها بُخار شده، برایِ وجودُ “دا‌هاكی” است. دورِ ماه‌‌ هالهِ سُرخ دارد، برایِ وجود “دا‌هاكی” است. كوه دنبا‌دنبا صدا می‌‌دهد، برایِ وجودِ “دا‌هاكی” است. زمین می‌لرزد، برایِ وجود “دا‌هاكی” است. زمین همه را می‌كُشد…

سرتاسرِ نطقِ او به‌نفعِ خودش و ضرر “دا‌هاكی” تمام می‌‌شد. همین‌كه نطقِ پُر‌شورِ او به‌پایان رسید، میمون‌ها زمین‌لرزه و غُرّش‌هایِ كوه را فراموش كردند و خونِ‌شان به جوش آمد. “كیساكی‌كی” رویِ همان سنگ نشست و به عصایَش تكیه كرد؛ همهِ میمون‌ها از كوچك و بزرگ به‌طرفِ لانهِ “دا‌هاكی” دویدند و به‌ضربِ چُماق “دا‌هاكی” و زن و دخترش را جلو كردند. “دا‌هاكی” با صورتِ زخمِ خون‌آلود و چشمِ كورَش فریاد می‌كشید و چرك از دهنَش سرازیر بود. دخترِ “دا‌هاكی” از ترس در بغلِ مادرش پناهنده شده بود و سرش را میانِ پستان‌هایِ او پنهان كرده بود.

“كیساكی‌كی” رویِ سنگ چُرت می‌زد و انتظارِ نتیجهِ انتقامِ خودش را می‌كشید. ناگهان صدایِ هیاهو و داد‌و‌غوغا از دور بلند شد. چهار میمونِ نَكره دست‌ها و پا‌هایِ “دا‌هاكی” را گرفته بودند و از درّه بالا می‌‌آوردند. “دا‌هاكی” با ناله و پیچ‌و‌تاب‌‌هایِ پِی‌در‌پِی می‌خواست خودش را از دستِ دِژخیمان آزاد كند. صدایِ زوزه، ناله، نعره‌‌هایِ خشم‌آلود، گریه و فریاد‌هایِ خوشحالی به‌هم مخلوط شده بود. پشتِ سر “دا‌هاكی” زنَش “ریتیكی” و دخترش “تاكا” را كِشان‌كِشان می‌‌آوردند. در محوطهِ “كیساكی‌كی” كه رسیدند، تا “دا‌هاكی” با یك چشمِ كورَش دشمنِ خود “كیسا” را دید، كسی‌كه همه چیزِ او را دُزدیده بود، از تهِ دل فریاد زد و به‌سویِ او حمله كرد. ولی او را به‌زور رویِ زمین نشاندند. “دا‌هاكی” به زمین افتاد، به‌خودش می‌پیچید، صورتِ ترسناك و بزرگِ او از عَرق و چِرك و خون آغشته شده بود. میمون‌هایِ بزرگِ گردن‌كُلفت، چماق‌ها و شاخهِ بزرگِ درخت‌ها را به سر‌و‌صورت و سینهِ او می‌نواختند.

میمون‌هایِ دیگر از دور او را سنگ‌سار می‌كردند. نعره‌‌هایِ “دا‌هاكی” فاصله پیدا كرد و هر دفعه كه نعره می‌كشید، سیلِ خون رویِ سینه‌اَش جاری می‌‌شد. آرواره‌‌هایِ سنگینَش وِل‌و‌كَنده شده بود و دندان‌هایِ توانا و بُرّنده‌اَش شكسته بود. نَفَس‌نَفَس می‌‌زد، و هر نَفَسی كه می‌‌كشید، از دهنش خون بیرون می‌آمد. از منظرهِ خون و نالهِ “دا‌هاكی” و زنش، احساسِ هیجانِ ناگفتنی كه مخلوط با كیف و ترس بود به میمون‌ها دست داد. “تاكا” دخترِ “دا‌هاكی” كه دَه زمستان از عُمرَش نگذشته بود، خودش را به مادرَش چسبانیده و او را در آغوش كشیده بود و می‌‌بوسید.

همین‌كه او را به‌زور از بغلِ مادرش جدا كردند، پرید از درختِ بلوطِ كُهنی كه آن‌جا بود بالا رفت. چند بار جیغ كشید، رنگِ صورتَش پریده بود و مثلِ بید می‌لرزید. سرش پُر مو و كاكُلِ خاكستریِ سرخ‌رنگ داشت، ولی پشم‌هایِ پُشتَش خاكستریِ مایل به سفیدی بود. او را از درخت پائین آوردند و گریه‌كنان در بغلِ “كیسا”یِ پیر گذاشتند. و “ریتیكی” مادرش را پهلویِ “دا‌هاكی” در میانِ داد و فریاد‌هایِ شادی شكنجه می‌كردند. “كیسا” با بازو‌هایِ درازش “تاكا” را گرفت و به‌خودش فشار داد، از شادی چشم‌هایَش برق می‌‌زد، ریشِ دراز، پیشانیِ جلو آمده. پایِ چشم‌هایِ چین‌خورده، صورتِ او را مُضحك كرده و ترسناك نشان می‌‌داد. همین‌كه “تاكا” شروع به بی‌تابی كرد، “كیسا” با پُشتِ دستش یك كشیدهِ مُحكم به‌صورتَش زد. “تاكا” هراسان نشست و تَنِ “كیسا” را در عالمِ كیف و نشئه، شكنجهِ “دا‌هاكی” و زنش را تماشا می‌كرد، می‌جُست.

اكنون “كیسا” به آرزویش رسیده بود و رقیبِ خودش را ذلیل كرده بود، مِلك و دارائیِ او را تصاحب كرده، خودش و زنش را جلویِ او می‌كُشتند و دخترِ كوچكِ سر‌جور و دل‌جور او كه “كیسا” او را بار‌ها دمِ لانهِ “دا‌هاكی” دیده بود و با آن‌همه مهارت تَنِ پدرش را می‌‌جُست، حالا آن‌قدر فرمان‌بردار، با همان دست‌هایِ كوچكش تنِ او را نوازش می‌كرد، و جانور‌هایِ آن‌را می‌‌گرفت!‌ آیا بیش از این چه می‌‌خواست؟ “كیسا” زبانش را از رویِ رضایت دورِ د‌هانش گردانید.

كم‌كم نعره‌‌هایِ “دا‌هاكی” مُبدّل به ناله و ناله‌‌هایَش به‌تدریج ضعیف و با صدایِ خراشیده‌ای مُتدرجاً كم شد، تا‌این‌كه به‌كُلّی قطع گردید؛ و در یك حالتِ تَشنُّج و پیچ‌وتاب خون قی كرد و بدونِ حركت پهلویِ نعشِ “ریتیكی” زنش افتاد. در میانِ هِلهله‌‌هایِ شادی شِكمَش را پاره كردند و روده‌‌هایَش را گرم‌گرم بیرون كشیدند، هر تكّه از آن به‌دستِ یك میمون بود،‌ این اوّلین جنایتِ قانون‌گُذارِ ریش‌سفید به‌شمار می‌‌آمد و اوّلین بار بود كه میمون‌ها گولِ ریشِ دراز را خوردند. از بویِ خون مَست و دیوانه شده بودند، بچّه‌میمون‌ها سرِ روده‌‌هایِ “دا‌هاكی” را گرفتند و بالایِ شاخهِ درخت‌ها با آن بازی می‌كردند و از دستِ یك‌دیگر می‌‌قاپیدند و تاب می‌‌خوردند. جَسَدِ خونینِ پشم‌آلود و لِه‌شدهِ “دا‌هاكی” و زنش با دنده‌‌هایِ شكسته آن‌جا افتاده بود. و مانند ‌این‌كه یك‌نوع دیوانگی مُسری از دیدنِ خون به آن‌ها دست داده بود، تا غروب ‌این جشن مداومت داشت و در تمامِ ‌این مدت “تاكا” دخترِ “دا‌هاكی” از ترس می‌لرزید و سر و سینهِ “كیسا” را می‌‌جُست. “كیسا” مَستِ غرور و تكبُّر، میوه‌‌هایِ خشكی كه از لانهِ “دا‌هاكی” چپو كرده بودند و برایَش آورده بودند می‌جَوید و فتحِ شایانِ خودش را بعد از فتحِ كُشتنِ ببر‌ها تماشا می‌كرد. همین‌كه داد و جنجال فروكش كرد، “كیسا” آهسته، موقّر و خیلی رسمی‌‌ از سرِ جایش برخواست و در حالی‌كه به “تاكا” دخترِ “دا‌هاكی” تكیه كرده بود، اُفتانُ خیزان به سویِ لانه‌اَش رفت. و میمون‌ها مُتفرّق شده، هر كدام به لانهِ خودشان پناه بردند.

ولی “كیسا” ‌این فتح را به فردا نرسانید، هنوز واردِ لانه‌اش نشده بود كه صدایِ ترسناكی از كوهِ دماوند بلند شد، زمین به شدّت لرزید. مثلِ‌این‌كه كوه‌ها دهن باز كرده بودند. دودِ سیاه‌رنگی هوا را فرا گرفته، كه به آن طعمِ خاكستر داد. مَهِ گرم و غلیظ در همه جا پراكنده شد. دود‌ها فاصله‌به‌فاصله فروكش می‌كرد و دوباره با صدایِ انفجار، مایعِ لَزِجِ سیاهی با گوگردِ گُداخته از دهنهِ كوه فوران می‌زد. آبِ پائینِ كوه تبخیر می‌شد، هوا به‌كُلّی تاریك بود و فقط زَبانه‌‌هایِ آتشی كه از دهنهِ كوه بیرون می‌زد منظرهِ پائین آن را پی‌در‌پی روشن می‌نمود. از یك‌طرف درخت‌هایِ جنگل آتش گرفت، دودِ سیاه، بویِ خَفه كنندهِ گوگرد، مانندِ كورهِ آهنگری در میانِ خاكستر، مایعِ گداخته، فریاد‌هایِ كوه و نالهِ جانوران و زمین‌لرزه، “كیساكی‌كی” با آدم-میمون‌ها همه مدفون شدند.

در همین‌وقت “ویست‌سیت” و “زی‌زی” در یكی از جنگل‌هایِ دور‌دست رویِ شاخه‌‌هایِ درخت، پهلویِ هم خوابیده بودند و درّهِ “كیساكی‌كی” به‌كُلّی از یادِشان رفته بود.

بازگشت به برگه اصلی نوشته‌‌‌هایِ صادق هدایت

مرگ

مرگ

صادق هدایت

چه لُغتِ بیم‌ناک و شوراَنگیزی‌ست!

از شنیدنِ آن احساساتِ جان‌گُدازی به‌انسان دست‌می‌دهد؛

خنده را از لَب می‌زُداید،

شادمانی را از دل می‌بَرد،

تیرگی و افسُردگی آورده،

هزارگونه اندیشه‌هایِ پریشان از جلویِ چشم می‌گُذراند.

زندگانی از مرگ جدایی‌ناپذیر است.

تا زندگانی نباشد، مرگ نخواهد بود، و هم‌چنیین …

تا مرگ نباشد زندگانی وجودِ خارجی نخواهد داشت.

از ستارهِ آسمان تا کوچک‌ترین ذرّهِ رویِ زمین دیر‌یازود می‌میرند.

سنگ‌ها، گیاه‌ها، جانوران،

هر کُدام پِی‌در‌پِی به‌دنیا آمده و به‌سَرایِ نیستی رهسپار می‌شوند؛

و در گوشهِ فراموشی، مُشتی گَردوغُبار می‌گردند.

زمین، لااُبالیانه گَردشِ خود را در سِپهرِ بی‌پایان دنبال می‌کند.

طبیعت، رویِ بازماندهِ آن‌ها، دوباره زندگانی را از سَر می‌گیرد.

خورشید پرتو‌اَفشانی می‌کند،

نسیم می‌وزد،

گُل‌ها، هوا را خوش‌بو می‌گردانند؛

پرندگان نغمه‌سرایی می‌کنند،

همهِ جُنبندگان به جُوش‌و‌خُروش می‌آیند…

آسمان لبخند می‌زند،

زمین می‌پَروراند،

مرگ با داسِ کُهنهِ خود خِرمنِ زندگانی را دِرو می‌کُند…

مرگ، همهِ هستی را به یک‌چشم نگریسته،

و سرنوشتِ آن‌ها را یک‌سان می‌کند؛

نه توانگر می‌شناسد، نه گدا،

نه پَستی، نه بُلندی،

و در مُغاکِ تیرهِ آدمی‌زاد، گیاه و جانور را در پهلویِ یک‌دیگر می‌خواباند.

تنها در گورستان است که …

خون‌خواران و دِژخیمان از بی‌دادگریِ خود دست می‌کِشند؛

بی‌گُناهان شکنجه نمی‌شوند.

نه ستم‌گَر است، نه ستم‌دیده؛

بُزُرگ‌و‌کوچک در خوابِ شیرینی غُنوده‌اند.

چه خوابِ آرام و گوارایی، که رویِ بامداد را نمی‌بینند؛

دادوفریاد و آشوب‌و‌غوغایِ زندگانی را نمی‌شنوند.

بهترین پناهی است برای دَردها، غم‌ها، رنج‌ها، …

و بی‌دادگری‌هایِ زندگانی؛

آتشِ شَرَربارِ هوی‌وهوس خاموش می‌شود.

همهِ این جَنگ‌و‌جِدال‌ها،

کشتار‌ها و زندگی‌ها،

کِشمَکِش‌ها و خودسِتانی‌هایِ آدمی‌زاد،

در سینهِ خاکِ تاریک و سرما، و تنگ‌نایِ گور،

فروکش کرده، آرام می‌گیرد.

اگر مرگ نبود، همه آرزویش را می‌کردند،

فریادهایِ نااُمیدی به‌آسمان بلند می‌شد،

به طبیعت نِفرین می‌فرستادند.

اگر زندگانی سِپری نمی‌شد، چه‌قدر تلخ و ترسناک بود.

هنگامی‌که آزمایشِ سخت‌و‌دشوارِ زندگانی،

چراغ‌هایِ فریبندهِ جوانی را خاموش کرده،

سرچشمهِ مهربانی خُشک شده،

سَردی، تاریکی، و زِشتی، گریبان‌گیر می‌گردد؛

اوست که چاره می‌بخشد،

اوست که اندامِ خمیدهِ سیمایِ پُرچینِ تَنِ رنجور را …

در خواب‌گاهِ آسایش می‌نهد.

ای مرگ! تو از غم‌و‌اندوهِ زندگانی کاسته،

آن را از دوش بر‌می‌داری.

سیه‌روزِ تیره‌بختِ سَرگَردان را سروسامان می‌دهی؛

تو نوش‌دارویِ ماتَم‌زدگی و نااُمیدی می‌باشی؛

دیدهِ سِرشک‌بار را خُشک می‌گردانی؛

تو مانندِ مادرِ مهربانی هستی،

که بچّهِ خود را پس از یک‌روزِ توفانی در آغوش کشیده،

نوازش می‌کُند و می‌خواباند.

تو زندگانیِ تلخ، زندگانیِ دَرنده نیستی،

که آدمیان را به سویِ گُمراهی کشانیده،

در گِردابِ سهمناک پرتاب می‌کند.

تو هستی که به …

دُون‌پَروَری،

فرومایگی،

خودپسندی،

چَشم‌‌تَنگی،

و آزِ آدمی‌زاد خندیده،

پرده به‌رویِ کارهایِ ناشایستهِ او می‌گُسترانی.

کیست که شرابِ شَرَنگ‌آگینِ {زهر‌آلودِ} تو را نچِشَد؟

انسان، چهرهِ تو را ترسناک کرده،

از تو گُریزان است؛

فرشتهِ تابناک را اَهریمنِ خشم‌ناک پنداشته!

چرا از تو بیم‌و‌هَراس دارد؟

چرا به تو نارو و بُهتان می‌زند؟

تو پَرتوِ درخشانی،

امّا تاریکیَ‌ت می‌پندارند؛

تو سروشِ فرخُندهِ شادمانی هستی،

امّا در آستانهِ تو شیون می‌کشند؛

تو فرستادهِ سوگواری نیستی؛

تو درمانِ دل‌هایِ پَژمُرده می‌باشی؛

تو دریچهِ اُمید به‌رویِ نا‌اُمیدان باز می‌کُنی؛

تو از کاروانِ خسته و درماندهِ زندگانی میهمان‌نوازی کرده،

آن‌ها را از رَنجِ راه و خستگی می‌رهانی؛

تو سزاوارِ ستایش هستی؛

تو زندگانیِ جاویدان داری…بازگشت به برگه اصلی نوشته‌‌های صادق هدایت

آفرینگان

آفرینگان

صادق هدایت

تنگِ غروب بود، بعد از آن‌كه “آذرَسپِ مُوبِد” چند شعر از اشعارِ “گات”‌ها {نخستین منظومۀ ایرانی که از روزگارِ کُهن باقی‌‌مانده و قسمتِ عمدۀ ‌آن سخنانِ زردُشت است. کُهن‌ترین و مقدّس‌ترین قسمتِ اوستا؛ سرودهایِ زردُشت} بالایِ سرِ مُردهِ “زَربانو” زمزمه كرد، لایِ كتاب را بست و با گام‌هایِ سنگین به‌طرفِ درِ كوتاهِ استودان {محوّطه‌ایِ روباز، محصور، و معمولاً مُرتفع در خارجِ شهر که زردُشتیان استخوان‌هایِ درگذُشتگانِ خود را پس از متلاشی شدنِ جسد، در آن قرار می‌دادند؛ مقبرۀ زردِشتیان؛ دَخمه؛ گورستان} برگشت و از پله‌‌هایِ جلویِ آن به‌زحمت پائین آمد. مُتولّیِ آن‌جا دوید و درِ آهنین را با صدایِ خُشكِ چِندش‌ناكی كه كرد، و رویِ پاشنه‌‌هایِ زنگ‌زد‌ه‌اَش چرخید، به‌رویِ زربانو بست و قفل كرد. جَسدِ زربانو تنها میانِ استخوان‌ها و گوشت‌هایِ تجزیه‌شدهِ مُردگانِ دخمهِ به‌خاموشی سپرده شد.

آذرسپ عَرقِ رویِ پیشانیَش را پاك كرد و با سه نفر از خویشانِ زربانو و دخترِ گریانی كه با آن‌ها بود، به‌سویِ شهر برگشتند. خاموشیِ ژَرفی رویِ دخمه را فرا گرفت، مهتاب آهسته بالا می‌آمد و در روشنائیِ سردِ آن كم‌كم درونِ دخمه پدیدار می‌شد. میانِ محوّطهِ گِرد آن به‌شكلِ كَرت‌بَندی‌هایِ {کَردبندی. تقسیمِ مزارع و باغچه‌ها به قسمت‌هایِ تقریباً مساوی} مستطیل سنگ‌فرش تقسیم شده بود و در هر كدام از این قسمت‌ها، مُرد‌ه‌ای پوسیده و یا در شُرُفِ تجزیه‌شدن بود. كَفَن‌هایِ سفید كه به‌گوشت و استخوان چسبیده بود، دیده می‌شد. پهلویِ زربانو مُرد‌ه‌ای چشم‌هایِش از كاسه درآمده بود، ریشِ جوگندُمی‌، شكمِ پاره و گوشتِ قهوه‌ای‌رنگ داشت كه جلویِ تابشِ آفتاب سوخته بود. سَرش بلندتر از سطحِ زمین، یك‌دستِ او رویِ سینه‌اش و با چشم‌هایِ كاسه‌خُشكِ تورفته به‌سویِ آسمانِ تُهی نگاه می‌كرد. صورتَش حالتِ گیرنده و خوش‌رو داشت. با سرِ تراشیده، شارِب {سِبیل} و ریشِ كم و پا‌هایِش چهارزانو یكی رویِ دیگری قرار گرفته بود. دُرُست به‌حالتِ بچّه‌ای در زِهدانِ مادرش شبیه بود. بویِ گوشتِ گندیده و سوخته، بویِ تُند و خَفه كنندهِ اجسادِ تجزیه شده در هوایِ مُلایمِ شب، فروكِش كرده بود. استخوان‌هایِ سفید و برّاق جلویِ مهتاب می‌درخشیدند. كاسهِ سَر، قاب‌و‌قَلَم دنده‌هایِ شكسته، دندان‌هایِ كلید شده و مشت‌هائی كه در حالِ تشنُّج به‌هم قُفل شده بود، از دَرد، و شكنجهِ آخرین لحظهِ جان‌كندنِ آن‌ها را حكایت می‌كرد.

زربانو، مهمانِ تازه وارد، یكی از این كَرت‌ها را اشغال كرده بود. صورتِ آرام، چشم‌هایِ بسته، مو‌هایِ خُرمائی و مُژه‌هایِ بلند داشت و لبخندِ دردناكی گوشهِ لب او خشك شده بود. یك دستِ كوچكِ سفید و ظریفَش را با انگشت‌هایِ باریك رویِ سینه‌اش گذاشته بودند. پیرهنِ سفیدِ مرتّب به تنَش بود و از پیشِ سینهِ او پستان‌هایِ كوچكش پیدا بود. سرَش به‌سویِ آسمان، مثلِ این بود كه ستاره‌ها را می‌شمرد و یا خوابِ گوارائی از جلویِ چشمش می‌گذشت. این انجمنِ خاموش، صورتِ یك مجلسِ مهمانی را داشت كه آن‌جا دور از شهر، دور از مردُم، دور از هیاهو، برایِ مقصدِ مرموزی دورِ هم گِرد آمده بودند. فقط روز‌ها یك‌دسته لاش‌خور با تُك‌هایِ برگشته و چنگال‌هایِ نیرومند، گوشتِ تنِ آن‌ها را که جلویِ آفتابِ سوزان نیم‌پَز شده بود پاره می‌‌كردند و تُك‌هایِ خودشان را در آن فرو می‌بُردند و بال‌هایِ‌شان را به‌هم می‌زدند. خونِ غلیظِ جوش آمده از دَهَنِ‌شان می‌چكید و معدهِ آن‌ها از گوشتِ مُردار سنگین می‌شد. بعد، از رویِ كیف و خوشی صدایِ ترسناكی می‌كردند. شب‌ها از دور صدایِ خندهِ كفتار شنیده می‌شد كه بَعد مُبدّل به زوزه و ناله می‌گردید. به‌طوری‌كه مو به تنِ جانورانِ دیگر راست می‌شد، سپس نزدیكِ دخمه می‌آمدند و دور می‌زدند. ولی چون راه به‌دان‌جا نداشتند، صدایِ آن‌ها مانندِ صدایِ گریهِ بچّه‌ای می‌شد كه دستش به‌خوراكی نمی‌رسد، درصورتی‌كه لاش‌خور‌ها مطمئن با نگاهِ تحقیرآمیز به‌آن‌ها می‌نگریستند و تُكِ خودشان را با بالِ‌شان پاك می‌كردند.این تمامِ جنبش و حركتی بود كه ظاهراً در این دادگاهِ خاموشی فرمانروائی داشت و سرگُذشتِ یك‌نواختِ هزاران سالِ این استودان بود كه با آهك و ساروج ساخته شده بود. و از دور مثلِ یك حلقهِ نقره به‌نظر می‌آمد كه در كمركِش كوه انداخته بودند. و همیشه یك‌جور و یك‌نواخت در مقابلِ گردشِ دوران به‌منزلهِ دیگی بود كه همهِ موادی را كه تنِ آدم‌ها از طبیعت قرض گرفته بود، دوباره در آن دیگ تغییر و تحوّل پیدا می‌گرد و تجزیه می‌گردید و عناصرِ طبیعت را دوباره به‌آن رَد می‌کرد. ولی هرگاه دُرُست دقّت می‌كردند، در صحنِ استودان یك‌دسته سایه‌‌هایِ سفید، شبیهِ آدمی ‌‌دیده می‌شد كه رویِ پلّكانِ داخلِ دخمه نشسته بودند و یا دورِ دَخمه و درونِ آن می‌لغزیدند و جا‌به‌جا می‌شدند. سه‌روز و سه‌شب بود كه بالایِ سرِ مُردهِ زربانو سایهِ سفیدی دست زیرِ چانه‌اش زده بود و چشم‌هایَش به تَنِ سرد و نرمی‌‌ كه در شُرُف تجزیه بود، مو‌هائی كه رویِ پیشانیَش چسبیده بود و پستان‌هائی كه هنوز آویزان نشده بود، خیره شده بود و با خودش زیرِ لب زمزمه می‌كرد، ولی سایهِ دیگری كه پهلویِ مُردهِ همسایهِ او نشسته بود، پیوسته در جُنب‌وجوش بود و چیز‌هائی با خودش می‌گفت كه زربانو دُرُست مُلتفِت نمی‌شد، یعنی حواسِّ او جایِ دیگر بود. سایه‌‌هایِ دیگر به‌آن‌ها نزدیك می‌شدند و دوباره عقب می‌رفتند. ناگاه سایهِ زربانو برایِ اوّلین‌بار متوجّه سایهِ همسایه‌اش شد و حرفِ او را فهمید كه با خودش می‌گفت: ای اهورا مزدا، به‌تو پناه می‌بَرم، اوه، چه بدبختی! همهِ گنا‌هانِ خودم را به‌چشم می‌‌بینم. هر روزی نُه‌هزار سال به‌نظرم می‌آید و چه بویِ بدی می‌آید! دور شو، از من دور شو، ای روسپیِ نابه‌كار، خَرَفَستَرِ {در آیینِ زردشتی، هر جانورِ موذی، مانندِ مار، عقرب، و ملخ که اهریمنی شمرده می‌شوند} زشت‌كار، برو تو كی هستی؟ من كسی را به‌این زشتی ندیده بودم: اهریمنِ بدكار! از من چه می‌‌خواهی؟ هرگز تو اندیشهِ بد، گفتارِ بد و كردارِ بدِ من نیستی. چطور از گنا‌هانِ من تو به‌این شكل شدی؟ نه، هرگز! چرا؟… من‌كه از بینوایان دستگیری می‌‌كردم، من‌كه از بُت‌پرستی، از خشم و بی‌داد پرهیز می‌كردم، از آب و آتش نگه‌داری می‌‌كردم و درِ خانه‌ام بررویِ كسی بسته نبود. من‌كه دروغ نگفته بودم! چرا به‌این‌جا آمدم؟… اوه چه ترسناك!… بُرو، بُرو از من دور شو…

سایهِ زربانو از ترس می‌‌لرزید، رویَش را كرد به‌همسایه‌اَش و گفت: چه می‌گوئی؟

ولی او بدونِ این‌كه متوجّهِ زربانو شود، به‌حالتِ وحشت‌زده پیج‌و‌تاب می‌خورد و می‌گفت: اوه، چه پُلی! چه پُلِ ترسناكی! این سگِ زرّین گوش {ایزدِ نگهبان چارپایان} است. اوه، سروشِ راشنو {فرشته‌ دادگستر در آئین زردشتی} هم آمد. حالا گناه‌‌ها را در ترازو می‌كِشند. دیو‌ها، چقدر دیو! این‌ها دیگر كجا بودند؟… نَفَسَم پس می‌رود، كسی نیست كه به‌دادم برسد… بویِ گوگرد می‌‌آید… چه بادِ سردی می‌وزد! استخوان‌هایِم دارد می‌تِركد. چه پلید، چه ناپاك، بدبو و چركین است! چه تاریك، چه سنگ‌لاخِ ترسناكی! سوسمار‌ها را ببین… بعد، رویِ مُردهِ خودش افتاد. زربانو از ترس بلند شد ایستاد، ولی در همین‌وقت یكی از سایه‌‌ها كه بیشتر از دیگران كنجكاو بود به‌او نزدیك شد و گفت: چرا می‌لرزی؟ بیا، ما هم آن‌جا هستیم، دیگر تماشا فایده‌ای ندارد، بیا پیشِ ما.

زربانو جواب داد: ‌ای دخترِ نیكوكار تو كیستی؟

– من نه دخترم و نه نیكوكار، من بازپُرس هستم.

– بازپُرس!… بگو به‌من! ‌آیا گناهكارم، من‌كه تمامِ زندگیَم را دَرد كِشیده‌اَم؟

– من چه می‌دانم.

– پس به‌من بگو! ‌آیا در دوزخ هستیم، یا‌ این‌جا هَمَستَگان {برزخ} است؟ ‌این مرد (اشاره به‌همسایه‌اَش) الآن از شكنجهِ پُلِ چینَوَد {پُلِ صراط}، سگِ زرّین گوش و بویِ گوگرد می‌گفت و فریاد می‌زد. پس ما دوزخی هستیم؟ ‌امّا من هیچ گُمان نمی‌كردم، من‌كه آن‌قدر در زندگیَم دَرد كِشیده‌اَم، آن‌قدر رَنج بُرده‌اَم! مَگر تو فرشته نیستی؟

نازپری لبخند زد و گفت: شما‌ها چه ساده هستید! من‌هم یك نفرَم مثلِ تو.‌ این مرد دیوانه است، یك هفته بیشتر است كه ما از حرف‌ها و حركاتِ او كیف می‌‌كنیم، گاهی خیال می‌كند در كروثمان {} است، گاهی در هَمَستَگان است و گاهی هم در دوزخ است. مگر تو مُلتفت نبودی؟

– من همین الآن ملتفت شدم. تا حالا با خودم آفرینگان* می‌‌گفتم.

– پس موقع بدش را دیده‌ای،‌ امّا از من به‌تو نصیحت چانه‌ات را بی‌خود خسته نكن، حرف‌هایِ بهتری داریم.

زربانو با حالتِ مشكوك گفت: تو كه از طرفِ اهریمن نیستی؟ تو كه نیامده‌ای مرا گول بزنی؟

– هنوز خیلی بچّه‌ای، چند شب است كه‌این‌جا هستی؟

– سه شب.

– مگر ‌امشب نمی‌رویم رویِ بامِ خانه‌تان. مگر كسی برایت آفرینگان نمی‌‌گوید؟

– درصورتی‌كه فایده ندارد!

– برایِ سرگرمی‌‌است، ما عادت داریم شبِ هر مُرده‌ای، دسته‌جمعی می‌رویِم بالایِ بامِ خانه‌اش… اوه، اگر بدانی زندگیِ ما چه‌قدر یك‌نواخت است!

– یعنی می‌‌خواهی بگوئی كه ‌امشاسپندان، ‌ایزدان، فرشتگان، دوزخ، همستگان، كروتمان و همهِ‌ِ این‌ها دروغ است؟

– من نمی‌خواهم چیزی بگویم… افسوس، ما هم روزگاری باور می‌كردیم! ‌امّا دنیا به‌قدرِ فكرِ آدم‌ها محدود نیست. تو گُمان می‌‌كنی كه آدمی‌زادِ كوچك و بیچاره با زندگیِ پَستی كه رویِ زمین كرده، مرگ و زندگی، هستی و یا نیستیَ‌ش در دنیا تأثیری دارد؟

– پس ‌این‌همه دَردی كه رویِ زمین كشیده‌اَم همه بیهوده بود، ‌این‌همه رنجی كه بردم؟

– همین ‌اُمید، همین گول به تو ‌اُمیدواری می‌‌داد، دیگر چه می‌‌خواهی؟ كاش ما هم می‌توانستیم خودمان را گول بزنیم! پس ما چه بگوئیم كه كهنه‌كار شده‌ایم و هر وقت یك‌نفر تازه‌وارد به‌میانِ‌مان می‌آید، افكارش ما را به‌خنده می‌اندازد؟

– اوه… پس همه‌اَش همین بود؟

– من نمی‌خواستم كه تو غَضبناك شوی، فقط آمدم كه اگر از دستم بر بیاید به‌تو كمك كنم.

– چه كمكی؟

– از ‌اشتباه بیرونت بیاورم، بعد هم حرف بزنیم و دردِ‌دل كنیم.

– من فقط می‌‌خواستم ناهید، نادختریِ خودم را ببینم و به‌او دل‌داری بدهم.

– غمِ خودت را بخور، زنده‌‌ها، آن‌ها خوشبختَ‌ند. آزادند ولی ما!

– چطور؟

– آن‌ها خوشبختَ‌ند، آزادَند، ولی ما چه هستیم: یك‌مُشت سایه‌‌هایِ سرگردان با افكارِ شوریده كه در هم می‌لولیم!

– پس شما تمامِ ‌این مدّت را چه می‌كنید؟

– چشم‌به‌راه هستیم… هزار جور حرف می‌زنند، می‌گویند كه دوباره برمی‌‌گردیم رویِ زمین… افسوس، ‌آیا ممكن است؟ رویِ زمین یك ‌اُمیدِ فرار هست، آن‌هم مرگ است، مرگ! ولی ‌این‌جا دیگر مرگ هم نیست، ما محكومیم! می‌شنوی! محكومِ یك ارادهِ كور هستیم. وقتی كه روز‌ها، ماه‌ها، سال‌ها آن‌كنار كِز كردی، روز‌هایِ درازِ تابستان، شب‌هایِ تاریك و سردِ زمستان، روز‌هایِ ابر و تیرهِ پائیز، و مُردهِ خودت را دیدی كه زیرِ رگبار، زیرِ آفتاب و برف و بوران، خُرده‌خُرده از هم می‌پاشد و كَركَس‌ها سرِ آن دعوا می‌کنند، آن‌وقت حرف‌هایِ مرا بیاد می‌آوری.

– چه زندگی یا چه مرگِ دردناكی! مثلِ ‌این‌ست كه ‌این افكار از تماشایِ استخوانِ پوسیده و بویِ گوشتِ گندیده برایِ شما پیدا شده.

در ‌این‌وقت پنج سایهِ دیگر دورِ آن‌ها جمع شدند. ناز‌پری به زربانو گفت: ‌این‌ها را نمی‌شناسی، جوان‌شیر، آذین، وندان، مهیار و نوش‌آفرین هستند. پنج نفر با پنج جور عقیده كه همیشه باهم كِشمكِش دارند و ما از حرف‌هایِ آن‌ها كیف می‌كنیم.

زربانو گفت: در ‌این‌جا هم مَگَر اختلافِ فكر و عقیده هست؟ من به‌خیالم در‌این جهان به‌جُز راستی چیز دیگری نیست.

نازپری: چه‌اشتباهی! ماهیتِ ‌اشخاص كه عوض نمی‌شود. ‌این‌ها همان آدم‌هایِ رویِ زمین هستند با همان افكاری كه به‌گوشِ‌شان خوانده‌اند. اگر بنا بود فكر و شكلِ هر كسی تغییر می‌كرد، یك موجودِ تازه‌ای می‌شد، كه خودش را مسئولِ پندار و كردار و گفتارِ گذشتهِ خودش می‌دانست.

زربانو: پس یك پاداش و جزائی هست و بی‌خود نمی‌‌گفته‌اند!

مهیار: زود نتیجه نگیر، نازپری گفت كه هر كسی با همان افكاری كه رویِ زمین داشته، به‌این جهان می‌آید، یعنی كسی نه فرشته می‌شود و نه دیو. ولی ‌این دلیل نمی‌شود كه پاداشی در میان باشد. مَگَر زندگیِ ما رویِ زمین از رویِ عقل و منطق بود؟

زربانو: راستش من هنوز نمی‌‌دانم، ‌این حرف‌هائی كه می‌زنید جدّی است یا شوخی می‌كنید. ‌آیا شما وه‌آفرید، مادرم را نمی‌‌شناسید؟ می‌خواستم او را ببینم، از او بپرسم.

شهرام كه تازه در جُرگهِ آن‌ها آمده بود به مهیار گفت: تازه آمده است، نمی‌داند.

جوان‌شیر به زربانو گفت: ‌این‌جا دیگر كسی كسی را نمی‌شناسد، تو چه ساده هستی!

نوش‌افرین به زربانو گفت: بَه، خدا پدرت را بیامرزد! دوازده سال پیش من‌هم رویِ زمین بودم و سینار را دوست داشتم، او هم مرا می‌خواست و بعد از مرگِ او، من خودم را كُشتم، به‌خیالم او را در‌این جهان می‌بینم. حالا سایهِ ما همیشه از هم گریزان است و سایهِ هم‌دیگر را با تیر می‌زنیم. آن‌جا برایِ شهوت، ولی ‌این‌جا ‌این حرف‌ها كهنه می‌شود. برایِ رویِ زمینی‌ها، برایِ خوشبخت‌‌ها خوبست!

زربانو: پس شما بدونِ ترس، بدونِ ‌اُمید، بدونِ خوشی و شهوت و سرگرمی، ‌‌چه می‌كنید؟

نوش‌زاد كه به‌جُرگهِ آن‌ها مُلحق شده بود، گفت: شما‌‌ها هنوز عَذابِ گُذرانیدنِ وقت را نمی‌دانید، شكنجهِ فكری را نمی‌‌توانید بدانید. هنوز نمی‌دانید كه بدبختی چیست. وقتی‌كه سال‌ها، روز‌ها رویِ ‌این سنگ‌هایِ كوه، كنارِ جوی‌ها ویلان‌و‌سرگردان به‌سر بردید، آن‌وقت مزّه‌اَش را می‌چشید.

زربانو: همهِ ‌این حرف‌ها برایم تازگی دارد، پس می‌خواهید بگوئید كه اهورا مزدا با آفریدگاری…

نوش‌زاد حرفِ او را بُرید: بیانداز دور، ‌این مَثَل‌هایِ بچّه‌گانه را كه به‌دردِ خوابانیدنِ احمق‌‌ها می‌خورد. بیانداز دور، اگر اهورائی بود و به‌دستِ من می‌اُفتاد…

زربانو: پس حالا فهمیدم، ما همه‌مان گناه‌كاریم و در دوزخ هستیم.

ناز‌پری: عادت می‌كنی. مَگَر رویِ زمین چه ‌اُمید و انتظاری داشتیم؟ فقط با یك مُشت افسانه خودمان را گول می‌زدیم. هیچ‌وقت كسی رأیِ ما را نپرسیده بود. همیشه محكوم بوده‌ایم.

شیرزادِ بلند، تنومند و خنده‌رو جلو آمد و گفت: باز چه خبر است؟ عزا گرفته‌اید؟ شما‌ها بلد نیستید وقتِ خودتان را بگذرانید. چرا به‌زمین و آسمان دشنام می‌دهید؟ از من یاد بگیرید، من رویِ زمین همه‌اَش مست بودم، حالا هم خوب جائی پیدا كرده‌ام. روز‌ها می‌روم در سَردابهِ خانهِ‌مان پایِ كُپِّ شراب می‌نشینم. هوایِ نمناك و بویِ شرابِ زندگیِ گذشتهِ مرا رویِ زمین به‌یادم می‌آورد. شما‌ها زیاد متوقّع هستید.

هش‌دیو كه تازه وارد شده بود گفت: ‌این شیرزاد در زندگیَ‌ش خوش بوده حالا هم خوش است. اصلاً رَگ ندارد. پس منِ بیچاره چه بگویم كه زندگیَم را رَنج بُردم و با خونِ دل پول جمع كردم و پول‌ها را در قُلّك گذاشتم و پایِ درخت چال كردم. حالا هم هر روز كارم ‌این‌ست كه می‌روم پایِ همان درخت كشیك می‌كشم تا كسی آن‌را نبرد.

میران‌گُل: داغِ مرا تازه كردی، من‌هم به‌همین دَرد گرفتارم. هر روز می‌روم بازار، كنارِ دُكّانِ فیروز شریك و همكارم می‌‌نشینم، او چیز می‌فروشد و من تماشا می‌كنم تا مبادا كلاه سر وَرَثهِ من بگذارد.

زربانو: پس چرا شب‌ها به‌این‌جا برمی‌گردید.

میران‌گل: چون ناگزیریم، باید بیائیم پهلویِ استخوان‌‌هایِ خودمان؛ وانگهی، به‌این‌جا عادت كرده‌ایم. دورِ هم جمع می‌شویم، هم‌دَردیم،‌ این‌طور بهتر است. در تنهائی به‌ما خوش نمی‌‌گذرد، حالا می‌مانی می‌‌بینی!

زربانو: آخرش كه چه بشود؟ پس ‌این‌همه چیز‌ها كه می‌گفتند!

كهزاد: ‌این‌جا هم هر كسی چیزی می‌‌گوید. ‌امّا باید رفت و دید! ما كه ندیده‌ایم. یك نقطهِ سیاه است. ‌آیا در آن دنیا می‌دانستیم كه‌این‌طور سرگردان می‌شویم؟

زربانو: بدونِ كیف، بدونِ سرگرمی‌‌!

نازپری: حالا دل‌گیر نباش، عادت می‌كنی، ما كارِمان ‌این است كه دورِ هم می‌‌نشینیم، از زندگیِ گذشتهِ خودمان رویِ زمین صحبت می‌‌كنیم. در‌این‌جا دیگر بد و خوب، شرم و حیا و همه چیز برایِ‌مان یك‌سان است. هر وقت كه مُردهِ تازه‌ای می‌آید تا چند روز با او مشغولیم. گاهی می‌رویم مُرده‌‌هایِ دیگر را از قبرستان‌ها می‌آوریم: از آئین و اعتقاداتِ خودشان برایِ ما صُحبت می‌‌كنند. از كار‌هایِ رویِ زمینِ خودمان نقل می‌كنیم. دو روز پیش بود، یكی از آن‌ها ‌این‌جا‌ آمده بود. اسمَش زَعفران‌باجی بود، دلَش نمی‌خواست از ‌این‌جا برود، آن‌قدر حرف‌هایِ بامزّه می‌زد!‌ امّا بعضی‌ها گوشت‌تلخ‌ند، خاموش‌ند و از ما دوری می‌كنند، و همیشه مُتفكّر، تنها بالایِ كوه‌ها می‌گردند. مثلاً آذرنوش را ببین. آن بالا رویِ پله‌‌ها نشسته (اشاره )، هر وقت مُردهِ تازه‌ای می‌آورند، می‌آید به‌دقت از نزدیك به‌تَنِ او نگاه می‌كند، بعد می‌رود همان بالا غمناك و افسرده می‌‌نشیند. یكی دیگر سهراب، همیشه با روانِ سگَش كنارِ چاه‌‌ها به‌گردش می‌رود، چقدر خوب بود اگر زِندِگان برایِ ما ساز می‌زدند و می‌آمدند ‌این‌جا پهلویِ مُرده‌‌ها كیف می‌كردند، برایِ خودشان هم بهتر بود، چون یادِشان می‌اُفتد كه روزی مثلِ ما می‌شوند. آن‌وقت بیشتر از زندگی لذّت می‌بردند.

زربانو: مُرده‌‌هایِ دیگر چه می‌گویند، آن‌هائی كه می‌روید از گورستان‌ها می‌آورید؟

نازپری: نه، كار و بار ما بهتر است، ما‌ این‌جا شاهی می‌‌كنیم. آن‌ها را زیرِ خاك و گل می‌كنند. چه تاریك، ترسناك و پلید است! مار و مور تنِ آن‌ها را می‌خورد و پیوسته با هم كشمكش دارند، برخی از آن‌ها به‌دخمهِ ما پناه می‌آورند. ما ‌این‌جا آزادیم. مانندِ یك كَشتی كه رویِ دریایِ طوفانی وِل شده باشد. پهلویِ هم هستیم. آزادانه دردِ‌دل می‌كنیم. دور از جار‌و‌جنجال و گریه و زنجِ‌موره هستیم و تا آخرین ذرّه تنِ خودمان را كه از هم می‌‌پاشد، به‌چشمِ خودمان می‌‌بینیم. من هرگز دلم نمی‌خواست با آن كثافت مرا زیرِ گِل بكنند.

زربانو: من دارم دیوانه می‌شوم، من‌كه ‌این‌همه در زندگیَ‌م دَرد كشیده‌اَم.

كهزاد: چون‌وچرا ندارد، گویا فراموش می‌كنی كه محكوم هستیم. اگر می‌توانی تغییر بده، با‌ این عقلِ دست‌و‌پا شكستهِ خودمان می‌خواهیم برایِ وجود چیز‌ها منطق بتراشیم. مگر كدام چیز از رویِ عقل است؟ رویِ زمین شكم و شهوت جلویِ چشم‌ها پرده انداخته، ‌امّا از‌ این بالا كه نگاه كنیم، زندگیِ رویِ زمین مثلِ افسانه‌ای به‌نظر می‌آید كه مطابقِ فكرِ یك‌نفر دیوانه ساخته شده باشد.

زربانو: من دلم گرفت، پس تا دنیا دنیاست باید به‌همین حال بمانیم؟

رشن كه با سایه‌‌هایِ دیگر به‌آن‌ها نزدیك شده بود، گفت: آن‌قدر باید صبر كنیم تا به‌كُلّی در فروهر ممزوج و نابود بشویم.

آذین: به‌حرف‌هایِ این گوش ندهید، حواسَش پرت است، همان افكاری كه رویِ زمین به‌گوشِ او خوانده‌اند تكرار می‌كند.

رشن: پس تو معتقد نیستی كه ما در تَنِ آدم‌هایِ دیگر و یا جانوران حُلول می‌كنیم تا از پَلیدیِ مادّه بِرَهیم؟

آذین: كه بعد چه بشود؟

رشن: روحِ مُجرّدی بشویم.

آذین: مگر وقتی‌كه روح آمد، مجرّد نبود؟ بر فرض هم كه مجرّد شد، به‌كجا برمی‌خورد؟ و یا ‌این‌كه رویِ زمین كارخانهِ روحِ مجرّد‌سازی است؟ وِل كن،‌این افكارِ كوچكِ زمینی‌هاست، مسخره است.

رشن: و همیشه به‌چیز‌هایِ موهوم مُعتقدی.

آذین: تو هم همیشه به‌چیز‌هایِ موهوم معتقدی.

رشن: ‌آیا‌ این‌همه دَرد،‌ این‌همه زَجری كه رویِ زمین می‌‌كشیم، و یا در ‌این‌جا مُتحمِّل می‌شویم، بیهوده است؟

آذین: تو از رویِ احساساتِ خودت فلسفه می‌بافی، برایِ گول زدنِ خودت است. ‌امّا چشمَت را باز كُن. ‌این شیرزاد (اشاره ) را ببین، تمامِ زندگیَش شراب خورده و مَست بوده، حالا هم كنارِ كپِ شرابِ خودش می‌رود و كیف می‌كند. برعكس هش‌دیو كه مثلِ جهود‌ها پول جمع كرده، حالا هم بالایِ پولش كشیك می‌دهد و روز و شب فكرش آن‌جاست، چرا ‌این‌طور شده؟ نه تو می‌دانی و نه من، منطق هم ندارد. چرا ما ‌این‌جا سرگردانیم؟ چرا رویِ زمین بودیم؟ نه تو می‌دانی و نه من. پس بهتر ‌این‌ست كه حرفَش را نزنیم.

رشن: تو به‌خیالت همه مثلِ تو بی‌فكرند؟ اگر بنا بود همهِ مُرده‌‌ها بمانند، چند‌صد سال است كه ‌این دَخمه درست شده، چند هزار نفر مُرده را‌ این‌جا گماشته‌اند، پس سایهِ آن‌ها كجاست؟ همهِ آن‌ها در فروهر حل شده‌اند، فقط دسته‌ای می‌مانند كه به زندگیِ مادّی علاقه دارند. بعد آن‌ها هم می‌روند و در جسمِ بچّه‌‌ها حلول می‌كنند تا دوباره رویِ زمین به‌دنیا بیایند، و ‌این‌كار آن‌قدر تكرار می‌شود تا به‌كُلّی از آلایشِ مادّه پاك شوند و دسته‌ای كه علاقهِ مادّی آن‌ها بریده شده، داخلِ قوایِ طبیعت می‌شوند تا به‌كلّی از بین بروند.

آذین: پس به عقیدهِ تو باید عدّهِ مردم كم شود چون یك دسته روح از بین می‌‌روند.

رشن: روحِ جانوران كه ترقی می‌كند به‌جسمِ آدم‌ها حُلول می‌كند، و ممكن است آدم‌هایِ شهوتی در جسمِ جانوران بروند. یك نقاش در جسمِ شب‌پَره حلول كرده، من او را می‌شناسم. همیشه دور از مردم رویِ گُل‌هایِ وحشی می‌نشیند.

آذین: كی برایِ تو خبرَش را آورده؟ نه،‌ اشتباه می‌‌كنی، روح هم می‌میرد.‌ این‌ها همه فرضیات است. آن‌ها كه قوایِ مادّیِّ‌شان بیشتر است، بیشتر می‌مانند، بعد كم‌كم می‌میرند. چطور بدونِ تن می‌شود زندگیِ جداگانه داشت؟ همه چیز رویِ زمین و آسمان‌ها دَمدَمی‌، موقتی و محكوم به نیستی است. چرا ما به‌خودمان ‌اُمیدِ زندگیِ جاودانی را می‌دهیم؟

رشن: پس ما، همین وجودِ ما را تو انكار می‌كنی؟

آذین: وجودِ زنده‌‌هایِ رویِ زمین را هم انكار می‌كنم. ‌آیا در حقیقت زِندگان هم وجود دارند؟ ‌آیا بیش از یك موهوم هستند؟ یك‌مُشت سایه كه در اثرِ یك كابوسِ هولناك، یا خوابِ هراسناكی كه آدمِ بَنگی ببیند، به‌وجود آمده‌اند، از اوّل یك وَهم، یك فریب بیش نبوده‌ایم و حال هم به‌جز یك‌مُشت افكارِ پریشانِ موهوم چیزِ دیگریِ نیستیم!

ناز‌پری به میان آمد، باز هم رشن و آذین به‌هم افتادند! سَرِمان دَرد گرفت از بس‌كه منفی‌بافی می‌‌كنند. بگذارید از زربانو بپرسیم چه كیف‌هایِی رویِ زمین كرده، حرف‌هایِ شما تازگی ندارد.

زربانو كه دوباره به‌مُردهِ خودش خیره شده بود، سَرش را بلند كرد و گفت: باز هم زمین؟

نازپری: البته كه زمین. رویِ زمین ساز هست، پول هست، شراب هست، خواب هست، فراموشی هست، عشق هست، دوندگی، گرسنگی، گرما، سرما، تشنگی، گردش و حتی ‌اُمیدِ خودكشی هست، ولی ما هیچ دل‌خوشی نداریم. ما با زندگیِ زنده‌‌ها خوشیم و با حرفَش خودمان را گول می‌زنیم.

زربانو: درصورتی‌كه دخالتی در زندگیِ یكدیگر نداریم!

نازپری: چرا، اوه! برعكس! وقتی‌كه زِندگان از ما یاد كنند، به‌قدری خوش‌وقت می‌شویم كه اندازه ندارد و برایِ همین است كه آفرینگان می‌گویند و درون می‌‌یزند، چون به‌یادِ زندگیِ خودمان رویِ زمین می‌اُفتیم. همهِ تفریحِ ما ‌این‌ست كه با یك‌دسته از دوستان برویم بالایِ بامِ خانهِ‌مان و برایِ‌مان آفرینگان بگویند. اگر نگفتند، به توسطِ مهرِ سروش به‌نزدِ اهورا مزدا شكایت می‌بریم. یك هفته دیگر سَرِ سالِ من است. دخترم برایم آفرینگان می‌گوید، تورا هم می‌برم، راستی مگر تو كسی را نداری برایت آفرینگان بگوید؟

نازپری: رویِ زمین چه كیف‌هائی كرده‌ای؟

زربانو: من تنها كیفم‌ این بود كه بمیرم، همه‌اَش به‌آرزویِ ‌این دنیا بودم تا شاید فر‌هاد را ببینم.

نازپری: بیچاره!… هی می‌گفتی كه من خیلی دَرد كشیده‌ام!

زربانو: من و خواهرم نوشابه هر دو عاشقِ پسر‌عمویم فر‌هاد شدیم. فر‌هاد مرا خیلی دوست داشت، ولی چون نوشابه از عشقِ خودش به‌فر‌هاد برایم گفته بود. من خودداری كردم و هر چه فر‌هاد به‌من پیشنهادِ زناشویی كرد، من رَد كردم. تا ‌این‌كه فر‌هاد ناخوش شد و بعد از دو ماه جلویِ ما جان كَند و مُرد. و من و خواهرم سَرِ نعشِ او سوگند یاد كردیم كه تا زنده هستیم، شوهر نكنیم. جامهِ كبود پوشیدیم و همهِ فكر و ذِكرمان فر‌هاد بود. نوشابه هم پارسال مُرد و من تنها ماندم، از تنهائی رفتم یك دخترِ سرِ‌راهی برداشتم، همین ناهید حالا سیزده سال دارد.

نازپری: ‌این‌ها كه كیف نبود!

زربانو: چرا! یك‌شب، فقط یك‌شب من كیف كردم و از زندگیِ خودم لذّت بُردم و باقیِ زندگیِ من دورِ یاد‌بودِ همان یك‌شب چرخ می‌‌زد و به‌اُمیدِ آن زنده بودم. آن شبی بود كه من تنها در خانه بودم و فر‌هاد بی‌خبر وارد شد. هر چه خواست برگردد من نگذاشتم و او را نگه‌داشتم. حیاطِ ما بزرگ است، بالایَش سه اطاق دارد با یك ‌ایوان و جلویَش باغ است كه میانِ چمن‌زار یك چَفته مُو {چوب و طاق بندیِ تاکِ انگور} درست كرده‌اند. اتفاقاً در آن شب هوا به‌قدری ملایم و خوب بود، مهتاب هم درآمده بود و نسیمِ خوشی می‌وزید. من و فر‌هاد رفتیم زیرِ چَفته مُو رویِ كُندهِ درخت نشستیم. فر‌هاد از عشقِ خودش برایم می‌گفت و بازو‌هایِم را فشار می‌داد، من هرگز ‌این شب را فراموش نمی‌كنم!

نازپری: پس تو كسی را نداری تا برایت آفرینگان بگوید.

زربانو: چرا مگر نگفتم كه ناهید، نادختریم هست، حتماً او برایم آفرینگان می‌گوید. اگر بدانی چقدر مرا دوست داشت!

نازپری: پس برویم رویِ بامِ خانه‌ات و تماشا كنیم، حالا ما را هم با خودت می‌بری؟

زربانو: برویم.

همهِ همسایه‌‌ها دسته‌جمعی بلند شدند و دستِ هم را گرفتند. نازپری دستِ زربانو را گرفت، رویِ پا‌هایِ‌شان می‌لغزیدند و كم‌كم از زمین بلند شدند و مثلِ باد و یا تیری كه از كَمان بگذرد حركت می‌‌كردند. تا‌ این‌كه زربانو خانه‌اَش را نشان داد و همهِ آن‌ها رویِ بامِ آن خانه فرود آمدند، در ‌ایوانِ خانه یك چراغ می‌سوخت، یك قالیچه افتاده بود و یك بَغلی شراب و یك سبد گیلاس و آلبالو گذاشته بودند. باغچهِ جلویِ ‌ایوان تمیز و آب‌پاشی شده بود. چمن‌‌ها به‌رنگِ سبزِ سیر جلویِ روشنائیِ مهتاب مثلِ مخمل موج می‌زد، هوایِ نمناك كه در آن عطرِ گُلِ یاس و شب‌بو و گُل‌هایِ سرخ و زرد می‌لرزید، درخت‌ها رویِ چمن سایه انداخته بودند و خاموشیِ كامل همه جا فرمانروائی داشت.

نازپری گفت: انگار كسی خانه نیست!

هش‌دیو: زنده‌‌ها به‌فكرِ مُرده‌‌ها نیستند!

شهرام: عوضِ آفرینگان شراب و سبدِ میوه!

نازپری به زربانو: ‌این همان دختری است كه گُمان می‌‌كردی تورا دوست دارد، شبِ سومِ مرگَت در خانه نیست!

آذین: چه راهِ دوری بود!

نوش‌زاد: دخترِ سرِ‌راهی بهتر از ‌این نمی‌شود!

آذین: از كُجا كه به‌دین باشد؟

میران‌گُل به زربانو: نامزد هم دارد؟

زربانو: هرگز، ناهید را می‌گوئید؟ بی‌خود گُناهش را نشویید، دخترِ دست و دامان پاكی است.

میران‌گُل: پس كجا رفته؟

زربانو: یك دخترِ تنها، شاید رفته چیزی بخرد و برگردد.

میران‌گُل: زنده‌‌ها! خوشا‌به‌حالشان، كی به فكر ماست!

زربانو با دستش به نازپری نشان می‌داد و می‌گفت: ببین آن شبِ مهتاب كه گفتم دُرُست همین‌جور بود. آن‌جا چَفتهِ مُو را ببین، من و فر‌هاد رفتیم زیرِ همین چَفته نشستیم. فر‌هاد دست‌هایِ مرا در دستش گرفته بود و می‌گفت: چرا آن‌قدر غمناكی؟ چرا‌ این‌طور شدی؟ تو پیش‌تر ‌این‌طوری نبودی، هیچ می‌دانی اگر مرا رَد كُنی، چه به‌من خواهد گذشت؟… نه، نمی‌توانم طاقت بیاورم. زری‌جان! ‌آیا كسِ دیگر را می‌خواهی؟ به‌من بگو، من خوشیِ تورا می‌خواهم‌ و بس، اگر كسِ دیگری را می‌خواهی با او زناشوئی كُنی، بگو… من سَرَم پائین بود، به‌حرف‌هایِ او گوش می‌دادم ولی نمی‌دانی چه حالی بودم!

نازپری: ما هر كدامِ‌مان هزار تا از‌ این حكایت‌ها داریم، ‌این‌ها كه چیزی نیست. پس آفرینگان چطور شد؟

هش‌دیو: بی‌خود از كارِ خودِمان بی‌كار شدیم!

شهرام: تا ما باشیم كه به ‌این آسانی گول نخوریم.

رشن: از دستِ او پیش اورمزد شكایت می‌كنیم.

آذین: پیشِ كی شكایت می‌كنی؟

رشن: او باید بداند كه ما احتیاجی به آفرینگانش نداریم، ولی اگر او رَوان ما را یَشتِه بود {دعا خواندن، نماز کردن}، ما بلا‌ها و رَنج‌ها را از تَن‌و‌رَوانِ او بهتر می‌‌توانستیم دور كنیم.

آذین: بچّه‌گی را كنار بگذار، اگر احتیاج نداشتیم چرا‌ آمدیم، و حالا چرا می‌خواهیم شكایت كنیم؟ و اگر بلا‌گردان هستیم، اول از جانِ خودمان بلا‌ها را دور كنیم، اگر می‌توانستیم!

هش‌دیو: بی‌خود مَعطل می‌شویم، برگردیم.

همه آمادهِ رفتن شدند، زربانو شرمنده و سرافكنده با وجودِ آن شوقی كه آن‌ها را آورده بود، ناچار بلند شد و ناگاه در همین‌دَم درِ خانه باز شد و دو هیكلِ سفید‌پوش مثلِ سایه وارد شدند. ناهید بود با یك مردِ جوان كه او هم لباسِ سفید پوشیده بود. با هم می‌خندیدند و آهسته حرف می‌زدند. ناهید در را بَست، بعد آن جوان دستش را به‌كمرِ او انداخت، رویِ چمن‌‌ها خیلی آهسته می‌لغزیدند و به‌سویِ چَفتهِ مُو می‌رفتند. سایه آن‌ها رویِ چمن كش می‌آمد، به‌هم مالیده می‌شد، بعد توأم می‌گشت و دوباره از هم جدا می‌شد و باز یكی می‌گردید. درصورتی‌كه خودشان متلفت نبودند، ولی سایه‌‌هایِ رویِ بام كوچك‌ترین حركتِ آن‌ها را با دقّت مواظب بودند. بعد رفتند زیرِ چَقته مُو رویِ كُندهِ درخت نشستند و پشتِ سایهِ لرزانِ برگِ درختان ناپدید شدند. فقط گُل‌‌هایِ نسترن و گُل‌هایِ زردِ بُزرگِ آفتاب‌گردان را نسیمِ آرامی‌‌تكان می‌داد و در هوایِ ملایم نمناك پرتوِ ماه می‌لرزید. به‌قدری ‌این پیش‌آمد ناگهانی بود كه همهِ سایه‌‌هایِ رویِ بام سرِ جایِ‌شان خُشك شده بودند.

آذین گفت: دیدی آفرینگان نگفت؟

نازپری پیشنهاد كرد: برویم جلو ببینیم چه می‌گویند.

ولی زربانو جلویِ او را گرفت و گفت: نه حیف است. حالا دیگر برگردیم، تا همین‌جا كافی است، یك تكّه، یك لحظه زندگیِ مرا بیاد آورد. جلویَم مجسّم كرد، می‌ترسم از قدرَش بكاهد. نزدیك نباید رفت، چون عشق مثلِ یك آوازِ دور، یك نغمهِ دل‌گیر و افسون‌گر است كه آدمِ زشت و بد‌منظری می‌خواند. نباید دنبالِ او رفت و از جلو نگاه كرد، چون یادبود و كیفِ آوازش را خراب می‌‌كند و از بین می‌برد. در آستانهِ عشق هم نباید جلوتر رفت تا همین‌جا بس است. همین خوب بود. از هر درودی، از هر آفرینگانی روانِ من بیشتر كیف بُرد. چون تمامِ آن یك لحظه خوشیِ مرا، سرتاسرِ جوانیَم را دوباره جلویِ چشمم مجسّم كرد. نه، نباید از آستانهِ آن گُذر كرد. تا همین‌جا بس است.

بعد دسته‌جمعی برگشتند. زربانو دوباره رفت بالایِ سرِ مُردهِ خودش، دست زیرِ چانه‌اش زَد و نشست و دیگر با كسی حرف نزد. خاموشیِ كامل دوباره برقرار شد. همهِ سایه‌‌ها بُهت‌زده دورِ هم نشسته بودند، فقط از دور صدایِ خندهِ كَفتار و زوزهِ شُغال می‌آمد.

بازگشت به برگه اصلی نوشته‌‌‌‌هایِ صادق هدایت*آفرینگان‌‌ها یا آفرنگان‌‌ها یک رشته از نماز‌هایِ زرتشتیان است که در جشن‌‌ها و هنگام‌‌هایِ گوناگون به جای آورده‌می‌‌شود. چهار آفرینگان مهم در متنِ اوستا به‌دین‌گونه آمده است: آفرینگان دهمان، آفرینگان گاتا، آفرینگان گاهنبار، آفرینگان رپیتون. آفرینگان‌‌ها از همان واژهِ آفرین و به مانایِ دعایِ نیک و ستایش است در برابر نفرین که دعایِ بد است. در‌این نماز‌ها به روانِ مردگان آفرین و درود فرستاده می‌‌شود یا به زندگان دعا می‌‌کنند. هر یک از آفرینگان‌‌ها را در هنگامی‌‌ویژه و در آیینی (مراسمی‌) می‌‌خوانند. گاهی تنها برای برگزاریِ مراسمی ‌‌مذهبی است که کسی بانی آن است و گاه برای سپاس‌گزاری (شُکرگزاری) و بُزرگ‌داشتِ کسی است، گاه نیز برای درگُذشتگان و در روز‌هایِ ویژه پس از درگُذشتِ کسی.

در اوستا واژگانِ آفرین و آفریتی و آفریوَنَ فراوان به کار برده شد‌ه‌است و همه‌جا به مانایِ آفرین است. آفرین از ریشهٔ فری به مانای دوست داشتن، ستائیدن، خشنود ساختن و آفرین خواندن است. واژهٔ آفریتی در اوستا چنان که واژهٔ دعا در عربی (دعایِ له و دعایِ علیه) از برای دعایِ خوب و دعایِ بد هر دوآمد‌هاست. در برخی از فرهنگ‌‌هایِ فارسی آفرینگان به معنی یکی از ۲۱ نسک (کتاب) زند ضبط شد‌ه است.

آفرینگان خوانی، برپایه ‌آیینی سنتی است كه در آن سرود‌هایِی از نسک «خرده اوستا» مانند آفرینگان گهنبار، آفرینگان دَهمان، کرده سروش و همازور دهمان برای شادمانیِ روان و فروهرِ درگذشتگان سروده می‌‌شود و یا برایِ دیرزیوی و شادزیوی نیكوكاران در «گاهنبار‌ها» با آهنگ خوانده می‌‌شود، در آفرینگان خوانی «وردر‌این» چند گونه از میوه‌‌هایِ نهاده شده بر سفره آیینی نیز با کارد بریده می‌‌شود (قربانی میوه‌‌ها)  و همراه با اندکی «لرک» آجیل و خشكبار ویژه آیین‌‌ها كه فراهم شده، پس از پایانِ مراسم به باشندگان پیش‌کش می‌‌گردد.

صد دربندهش ص124 فقرهِ 51: و همچنان در دین گوید كه روانِ پدر و مادر و نزدیكان و خویشاوندان نیكو نگاه می‌باید داشتن و تا سال ببودن هر ماه آفرینگان بگفتن. بعد از آن اگر توانگی نبود درون یشتن هر سال بدان روز آفرینگان گفتن. چه هر سال روان بدان روز كه بگذشته باشد باز خانه‌اید. چون درون ومیزد و آفرینگان كنند با نشاط و خرمی ‌‌از آنجا بشوند و آفرین كنند كه هرگز زین خانه گوسپندان و گله و اسپ كم مباد، افزون باد، و خواسته بسیاری و رامش و طرب كم مباد، و همیشه تندرستی و كامكاری و سازگاری در ‌این خانه افزون باد و اهرمن گجسته هیچ و زند بدین خانه متوان یاد كردن و گفتن و شنیدن. و هرگاه كه آفرینگان نگوید و روان نیزند آن روان‌ها بیابند و بدان خانه باشند و اومید می‌دارند تا مگر آفرینگان خواهند گفتن و تا نماز شام آنجا بباشند. و چون آفرینگان نگویند و درون نیزند چند (چنان) تیر پرتاب از آن خانه بر بالا شوند و بگویند بدادار اورمزد و بگریند و نالند و گویند: ‌ای دادار وه افزونی نمی‌دانند كه در گیتی نخواهند ماندن و چون ما او نیز از آن گیتی بیرون می‌باید ‌امدن و او را نیز حاجت بود بروان یشتن، درون، آفرینگان گفتن. نه آنكه ما را بدان آفرینگان حاجتی است و لیكن چون روان ما یشته بودی ما بلا‌ها و رنج از تن و روان ‌ایشان بهتر باز توانستی داشتن. و همچنان گریان باز شوند و نفرین كنند او را بهیچ یاد مداراد و در میانِ مردمان حقیر و خوار و سبك ماند.

س.گ.ل.ل

س.گ.ل.ل   S.G.L.L

صادق هدایت

«خوشبخت كسانی‌‌كه عقلِ‌شان پاره‌سنگ می‌بَرد، چون مَلكوتِ آسمان مالِ آن‌هاست.» (اِنجیل ماتئوس 5-3)

«آسمان كه معلوم نیست! ولی رویِ زمینَش حتماً مالِ آن‌هاست»

دوهزار سال بعد، اخلاق، عادات، احساسات و همهِ وضعِ زندگیِ بشر به‌كُلّی تغییر كرده بود. آن‌چه را عقاید و مذاهبِ مختلف در دو‌هزار سال پیش به مردم وعده می‌‌داد، علوم به صورتِ عملی درآورده بود. احتیاجِ تشنگی، گرسنگی، عشق‌ورزی و احتیاجاتِ دیگرِ زندگی برطرف شده بود، پیری، ناخوشی و زشتی محكومِ انسان شده بود. زندگیِ خانوادگی متروك، و همهِ مردم در ساختمان‌هایِ بزرگِ چندین‌مرتبه، مثلِ كندویِ زنبورِعسل زندگی می‌‌كردند. ولی تنها یك دَرد مانده بود، یك دردِ بی‌دوا، و آن خستگی و زدگی از زندگیِ بی‌مقصد و بی‌معنی بود.

“سوسن” علاوه بر كِسالتِ زِندگی كه ناخوشیِ عمومی‌‌ و مُسری بود، یك ناخوشیِ دیگر هم داشت، و آن تمایلِ او به معنویات بود كه خودش نمی‌‌دانست چیست، ولی آن را دنبال می‌‌كرد. تمام ِروز را در طبقهِ بیست‌ودوّمِ آسمان‌خراش در كارگاهِ خود زحمت می‌‌كشید و افكارش را در موادِّ سخت به‌صورتِ مُجسّمه درمی‌‌آورد.

سوسن مخصوصاً شهرِ «كانار» را دور از دوستان و آشنایان انتخاب كرده بود تا با فراغتِ خاطر مشغول به‌كار شود، چون او با افكارِ خودش زندگی می‌‌كرد. یك زندگیِ عجیب و مُنحصر‌به‌خودِ او بود كه هرگونه كیف‌وتفریح را از خودش رانده و با جدّیتِ مخصوصی به‌كار اشتغال داشت.

یك‌روز نزدیكِ غروب بود كه سوسن از مجسّمهِ تازه‌ای كه مشغول به ساختن بود دست كشید، واردِ اطاقِ استودیویِ خودش شد. جدارِ نازكی كه دستهِ فلزی داشت، پس‌زد، پنجرهِ اطاق عقب رفت. قیافهِ او بی‌روح، بی‌احساسات، یك صورتِ جدّی، خوشگل و بی‌حركت بود و چنان به‌نظر می‌‌آمد كه با موم دُرُست شده بود. از آن بالا دورنمایِ شهر، خفه، مرموز، ساختمان‌هایِ بزرگ، فراخ و بلند و به شكل‌هایِ گوناگون چهارگوشه، گِرد، ضلع‌دار كه از شیشه‌هایِ كِدِرِ راست و صاف دُرُست شده بود و متفرّق مثلِ قارچ‌های سمّی ‌‌و ناخوشی كه از زمین روئیده باشد، پیدا بود و زیرِ روشنائیِ نورافكن‌هایِ مخفی و غیرمرئی، غم‌انگیز و سخت به نظر می‌آمد، بدونِ‌این‌كه ظاهراً چراغی دیده شود همهِ شهر روشن بود. جادهِ متحرك و روشنی كه روشنائیِ خود را از نورِ آفتاب كسب می‌‌كرد و به چندین قسمت شده بود، قوسی مانند از كمركِشِ آسمان‌خراشِ بزرگی كه روبه‌رویِ پنجرهِ سوسن بود بالا می‌‌رفت، بعد دور می‌‌زد و از طرفِ دیگر پائین می‌‌رفت، در آن اتورادیو الكتریك‌ها به شكل‌هایِ گوناگون در حركت بودند كه قوّهِ خودشان را از مراكزِ رادیو الكتریك می‌‌گرفتند و ‌این مراكز به وسیلهِ قوّهِ خورشید كار می‌‌كردند و علامتِ شهر‌هایی كه اتورادیو‌ها از آن‌جا می‌‌آمدند، جلویِ آن‌ها می‌‌درخشید. از دو رویِ كرانهِ آسمان، رنگ‌هایِ بی‌تناسبِ تیره به‌هم مخلوط شده بود. مثلِ‌این‌كه نقاشی ته‌رنگ‌هایِ رویِ تخته‌شَستیِ خودش را به هم مخلوط كرده و با بی‌اعتنایی آن را رویِ آسمان كشیده بود.

مردم كوچك، ساكت و آرام در جاده‌هایِ مخصوص به خودشان، مانندِ مورچه بدونِ اراده در هم وُول می‌‌زدند، یا در باغ‌هایِ رویِ آسمان‌خراش مشغولِ گردش بودند، مغازه‌ها با شیشه‌هایِ بزرگِ روشن جلویِ آن‌ها بلندگو‌ها و پرده‌هایِ متحرك اعلان می‌‌كردند. در میانِ میدان‌گاهی آدمكِ مصنوعی كه به‌جایِ پلیس بود، آمدوشد مردم و اتورادیو الكتریك‌ها را با حركاتِ تُند و خَشنِ دستش تعیین می‌‌كرد، از چشم‌هایِ او نور‌هایِ رنگین تراوُش می‌‌كرد و جادّه‌هایِ متحرّك را با قوّهِ برق از حركت نگه می‌‌داشت و دوباره به‌راه می‌انداخت. اعلان‌هایِ رنگین رویِ ابر‌هایِ مصنوعی نقش انداخته بود. در جلویِ درِ تأترِ رادیوویزییون كه روبه‌رویِ پنجرهِ سوسن در آسمان‌خراشِ مقابل واقع شده بود، جمعیتِ زیادی در آمدوشد بودند. بالاكِش‌ها {آسانسور} دائم پایین و بالا می‌‌آمد و اتورادیو‌ها جلویِ ساختمان‌ها و مغازه‌ها مسافر پیاده می‌‌كردند.

باغ‌گردش‌گاهِ بزرگی كه در طبقهِ هجدهِ آسمان‌خراشِ مقابل بود از دور شلوغ، با درخت‌هایِ بزرگ، نقش‌هایِ غیرِمعمولی درهم و متناسب با آبشارِ بلندش كه از دور روشن بود، غیرطبیعی و شگفت‌انگیز به‌نظر می‌‌آمد. اتوژیر‌ها كه از دستگاهِ مركزی كسبِ قوّهِ خورشید می‌‌كردند، پشتِ هم وارد می‌‌شدند. تمامِ شهر با آسمان‌خراش‌هایِ باشكوه صورتِ یك قلعهِ جنگی یا لانهِ حشرات را داشت. دورنمایِ آن كم‌كم محو و در تاریكی غوطه‌ور می‌‌شد. فقط هیكلِ كوهِ دماوند از طرفِ جنوبِ شهرِ خاموش، بلند، باشكوه و تهدید‌آمیز بود و از قلّهِ مخروطیِ آن بُخارِ نارنجی‌رنگی بیرون می‌‌آمد. مثلِ‌این بود كه تمام‌ِ این شهر را یك جادوگر زِبَردَستِ مافوقِ تصوّر آن‌چه میلیون‌ها سال انسان در مُخیّلهِ خودش پرورانیده بود، از عدم به وجود آورده بود.

این چشم‌اندازِ آرام، غمناك، شلوغ و افسون‌گر زیرِ آسمانِ گرم و هوایِ خَفه، برایِ سوسن یك‌نواخت و غم‌انگیز بود و روحِ نیاكان، روحِ موروثیِ او در جلو‌یِ این همه تصنُّع شورش كرد. همهِ ‌این مردم، دوندگی‌هایِ آن‌ها و تفریح یا كارشان در سوسن احساسِ تنفُّر تولید كرد و قلبِ حسّاسِ او را فشُرد. ‌این شورش درونی بود. مثلِ‌این‌كه خودش را محبوس شده حس می‌‌كرد، آرزو داشت فرار كُند، سر به بیابان بگذارد، برود در یك جنگل و خودش را پنهان كند، بی‌اختیار جدارِ پنجره را جلو كشید. اطاقِ استودیو با روشنائیِ غیرمرئی مانندِ روزِ روشن بود. سوسن دُگمهِ برقیِ كنارِ بدنهِ دیوار را فشار داد و رفت رویِ تختِ فلزیِ گوشهِ اطاق رویِ بالشِ الاستیكی دراز كشید. یك‌مرتبه تمامِ فضایِ اطاق را رنگِ آبیِ بازی با بویِ عطرِ مخصوصی كه كمی‌‌ زننده و مَست كننده بود فرا گرفت. آهنگِ سازِ ملایمی ‌‌شروع كرد به زدن، آهنگ به‌قدری لطیف بود مثلِ‌این‌كه با آلاتِ موسیقیِ معمولی و با دست‌هایِ معمولی زده نمی‌‌شد، یك سازِ لطیف آسمانی بود.

چشم‌هایِ سوسن رویِ صفحهِ تلویزیون خیره شده بود كه به‌جای روزنامه، وقایعِ روزانهِ دنیا، اشخاص و دورنما‌هایِ طبیعی را به‌شكلِ برجسته و به رنگ‌هایِ طبیعیِ خودشان و اگر می‌‌خواستند با صدا نمایش می‌‌داد. در‌ این وقت دورنما‌هایِ طبیعیِ جزیره‌هایِ استرالیا از رویِ آن می‌‌گذشت. ولی پیدا بود كه فكرِ سوسن جایِ دیگر است.

لباسِ سوسن خیلی ساده، زردِ كِدِر به رنگِ مو‌هایش بود، پاپوش‌هایَش به همان رنگ، چشم‌هایش دُرُشت، مُژه‌‌هایش بلند، اَبرو‌ها باریك، بازو و دست‌ها و ساق‌هایِ پایش متناسب، سفیدرنگِ پریده بود و اندامِ موزون داشت. حالتِ قشنگی كه به خودش گرفته بود، بیشتر او را شبیهِ یك آدم‌مصنوعی یا یك عروسك كرده بود. آدمی‌‌كه ممكن است در خواب ببیند و یا در مَثَل‌ها و افسانه‌هایِ جنّ‌و‌پَری تصور كنند، او را جلوه می‌‌داد و از رویِ پردهِ نقاشی جان بگیرد و بیرون بیاید. چهرهِ او جوان و تودار بود، نه خوشحال به نظر می‌‌آمد و نه غم‌ناك. نگاهَش تیره بدونِ میل، بدونِ اراده و حركاتَش مانندِ عروسكِ قشنگی بود كه نَفسِ شیطانی و یا قوّهِ مافوقِ خدائی در آن روح دمیده باشد، به‌طوری‌كه از ظاهر به روحیه، اخلاق و احساسات او نمی‌‌شُد پِی‌بُرد. از دور كه رویِ تخت دراز كشیده بود، مانندِ مجسّمهِ ظریف و شكننده‌ای به‌نظر می‌‌آمد كه انسان جرئت نمی‌‌كرد او را لمس كند، از ترسِ‌این‌كه مبادا كِنِفت و پژمُرده بشود. به‌قدری اثاثیه، لباسِ تنِ او، حركات و وضعِ اطاقش با هم جور بود كه هر گاه یكی از صندلی‌ها را دستِ خارجی جابه‌جا می‌‌كرد، تناسبِ آن‌ها به هم می‌‌خورد. چنین به‌نظر می‌‌آمد كه زندگیِ سوسن رویِ تناسب‌ها، آهنگ‌ها، رنگ‌ها، خط‌ها، بو‌ها، ساز‌ها و نقش‌هایِ زیبا اداره می‌‌شد. چنان‌كه از سلیقهِ لباس، از صندلی و فرشِ اطاق و طرزِ حالت و زندگیِ او هركسی حس می‌‌كرد او با هنر زنده بود.

اطاقِ او عجالتاً به صورتِ سه‌گوشه درآمده بود و یكی از ضلع‌هایِ آن مُدوّر بود و همهِ ‌این جدار‌هایِ مُتحرّك از شیشه‌هایِ كِدِر دُرُست شده بود. شیشه‌هایِ كُلُفت و سَبُك كه نمی‌‌شكست و خاصیت ضدِّصدا را دارا بود، یعنی صدایِ خارج را خَفه می‌‌كرد و به‌علاوه هیچ‌وقت آتش نمی‌‌گرفت. همهِ ‌این جِرز‌ها متحرك بود و به‌هم‌راه داشت و قابلِ تغییر شكل بود. كفِ اطاق نَرم و شبیهِ جدارِ الاستیكی بود كه در آن هوا پُر كرده باشند و صدایِ پا را خَفه می‌‌كرد. دُشَك و بالِش و درونِ مبل‌ها همه از هوا پر شده بود. طرفِ چپِ اطاق سرتاسر از پنجره‌هایِ متحرك بود و بغلِ آن به باغ و گُل‌خانه باز می‌‌شد كه رویَش گنبدِ شیشه‌ای داشت و در آن گیا‌هانِ عجیب و غریب روئیده بود و یك مارِ سفیدِ بزرگ، خیلی آهسته برایِ خودش رویِ زمین می‌‌لغزید. دستگاه‌هایِ هواساز هوایِ اطاق را همیشه به درجهِ مُعیّن نگه‌می‌‌داشت و جلویِ هر دری یك چشمِ برقی پاسبانی می‌‌نمود و همین‌كه از فاصلهِ معیّن كسی را می‌‌دید، زنگ می‌‌زد و در خود‌به‌خود باز می‌‌شد.

در‌این‌بین كه سوسن نگاهش به دورنمایِ جزایرِ استرالیا خیره شده بود. ناگاه تلویزیونِ كوچكِ رویِ میز زنگ زد. سوسن نیمه‌تنه بلند شد، دُگمهِ آن را فشار داد، نگاه كرد. صورتِ رفیقِ نقاشِ آمریكاییِ خودش “تِد” “Ted” را دید كه رویِ صفحه ظاهر شد، سوسن گفت: الو! تِد كجایی؟

– همین‌جا، در «كانار» هستم، امروز با “استراتُسفِر ایكس‌دو” وارد شدم. می‌‌خواهی با هم حرف بزنیم؟

– مانعی ندارد.

رنگِ صفحه دوباره كِدر و تاریك شد. سوسن نیز به حالتِ اوّلش رویِ تخت دراز كشید. چند دقیقه بعد درِ اطاق زنگ زد و خود‌به‌خود باز شد و تِد كه جوانِ بلند‌بالایِ خوشگلی بود واردِ اطاق گردید. پُشتِ سرِ او در بسته شد. اوّل تِد از بویِ عطر، صدایِ ساز و به‌خصوص از تماشایِ سوسن دَمِ در‌ ایستاد. مانندِ یك نفر طرفدار و خُبرهِ صنعت‌شناس به او نگاه كرد، سرش را تكان داد، جلو رفت و گفت: باز هم در فكری؟

سوسن سرش را تكان داد، تِد رویِ صندلیِ كنارِ تخت نشست، نگاهی به گُل‌خانهِ مصنوعی انداخت كه دَرَش نیمه‌باز بود و متوجّهِ مارِ سفید شد كه آهسته می‌‌لغزید و از در بیرون می‌‌آمد، از سوسن پرسید: ‌این مار كه نمی‌‌زند!

– نه، حیوانكی “شی‌شی” به كسی كاری ندارد.

تِد خم شد و كتابی را از طبقهِ دوّمِ میز برداشت كه پهلویَش ماشینِ خوانایِ واتسُن گذاشته شده بود، پُشتِ كتاب نوشته بود: Romancee Entomologie، با تعجُّب گفت: هُلالا! از كی تا حالا حَشره‌شناس شده‌ای! آن‌جا مار! ‌این‌جا كتابِ حشرات!

-‌ این برایِ مجسّمه بود.

– راستی سوسو! كارِ تازه چه در دست داری؟

– چیزِ مهمّی‌‌ ندارم.

ناگهان درِ اطاق باز شد و دخترِ سیاهِ كوچكی سرتاپا لُخت با چشم‌هایِ دُرُشت و مو‌هایِ تاب‌دارِ وزكرده، لَب‌هایِ سُرخ كه به بازو و مُچِ پایش حلقه‌هایِ كُلُفتِ طلایی بود با گام‌هایِ شمرده وارد شد. سینیِ كوچكِ چوبی كه در آن دو گیلاس بود در دست داشت. گیلاس‌ها را رویِ میز گذاشت، در هر كدام یك ساقه كاه بود و مشروبِ سبز‌رنگی در آن می‌‌جوشید. دوباره بدونِ‌این‌كه كلمه‌ای حرف بزند از همان دَر خارج شد. تِد از ساقهِ كاه مشروب را چشید، مَزهِ آن لطیف، سَرد و گوارا بود، مَستی ملایم داشت. سوسن بلند شد، سرِ كاه را مَكید، ر‌ها كرد و پُرسید: چه خبر تازه‌ای؟

– همان آخرِ دنیا.

– آخرِ دنیا؟

– ببخشید، انقراضِ نسلِ بشر، می‌‌خواهند همهِ مردم را در شهر‌ها جمع كنند و با قوّهِ برق یا قوّهِ گاز و یا به‌وسیله دیگر همه را نابود كنند تا نژادِ بشر آزاد شود!

– در اخبارِ «شبتاب» دیدم. گویا فقط منتظرِ لُختی‌ها هستند.

– یك دسته از آن‌ها گم شده‌اند ولی دیروز نمایندهِ آن‌ها با شرایطی حاضر شده بود كه تسلیم شود.

– تا در خودكشیِ عمومی‌‌شركت كنند!

– ولی دوباره در خبرِ دیشب نشان می‌‌داد كه نتوانستند با لُختی‌ها كنار بیایند و همه منتظرِ پیشنهادِ پروفسور “راك” هستند. چون امشب قرار است كه پروفسور “راك” راهِ تازه‌ای به دنیا پیش‌نهاد كند.

– اوهوه، راهِ تازه!

– نمی‌دانم ‌این چه اصراری است، حتماً همهِ افراد بشر حاضر نیستند، ولی اكثریت رأیِ قطعی داده.

– بهتر است كه حرفَش را نزنیم. من از لفظِ اكثریت و اقلیت و بَشر، هم‌چنین كسانی كه مبتلا به جُنونِ خدمت به جامعه هستند و از ‌این جور چیز‌ها بَدم می‌‌آید. خوب بود همین‌طور ناگهانی تمام می‌‌شدیم. من از چیز‌هایی كه قبلاً نقشه‌اش را بِكِشند بَدَم می‌‌آید وانگَهی، مرگِ دسته‌جمعی بی‌مزه نیست.

– پس برویم كار‌هایِ تازه را تماشا كنیم. تِد و سوسن با هم بلند شدند، سوسن كنارِ دیوار دُگمه‌ای را فشار داد، بدنهِ دیوار از هم باز و اطاقِ كارگاه پدیدار شد. آن‌ها وارد شدند. مجسّمه‌هایِ نیمه‌كاره، اسباب و ادوات، ماشین‌هایِ كوچكِ الكتریكی درهم‌و‌بر‌هم ریخته بود. یك مجسّمهِ بلندِ سه‌پهلو جلویِ پردهِ مخملِ خاكستری‌رنگی گذاشته شده بود. یك طرفِ زمینهِ آن از دانه‌هایِ برجسته شبیهِ تُخمِ كِرم‌ابریشم بود. میانِ آن یك كِرمِ بزرگ رویِ برگِ توت مشغولِ خوردن بود و رویِ پایهِ زیرش نوشته شده بود: « بچّه‌گی یا نادانی». طرفِ دیگرش همین كِرم در پیله دورِ خودش را تنیده و اطرافِ آن شاخه و برگِ درختِ توت بود. زیرِ آن نوشته بود: «تفكر یا عقل‌رسی» و به پهلویِ سومِ همان پیله به‌شكلِ پروانه طلائی در آمده و به سویِ یك ستارهِ كوچك پرواز می‌‌كرد، زیر آن نوشته بود: «مرگ یا آزادی». همهِ این مجسّمه از مادهِ شفافِ متبلور ساخته شده بود. تِد بعد از دقّت گفت: سوسو باز هم خیال پرستی؟ گویا ‌این موضوع از پیش‌نهادِ خودكشیِ عمومی ‌‌به تو الهام شده.

سوسن شانه‌هایش را بالا انداخت.

– ببین سوسو، تو روح را مسخره كرده‌ای، حالتِ ‌این پروانه، چشم‌هایِ مسخره‌آمیزش،‌ این ستارهِ كور كه گوشهِ آسمان چشمك می‌‌زند، یك رمز، یك استعارهِ روحی را به صورتِ مسخره‌آمیز در آورده. مثلِ ‌این است كه خواسته‌ای كوچكیِ فكر و تشبیهاتِ بچّه‌گانهِ مردمانِ سه‌هزار سالِ پیش را نشان بدهی.

– شاید!

– پس چرا كار می‌‌كنی، چرا به خودت زحمت می‌‌دهی؟ مگر تصمیم نگرفته‌اند كه نژادِ بشر نابود شود. مدتی است كه من از نقاشی دست كشیده‌ام.

– كی به تو گفته بود كه من برایِ بشر كار می‌‌كنم؟ بر فرض هم كه بشر نابود شد، و كار‌هایم به دستِ برف و باران و قوایِ كورِ طبیعت سپرده شد، باز هم به دَرَك. چون حالا من از كارِ خودم كیف می‌‌كنم و همین كافی است.

– در صورتی‌كه كیف‌هایِ بهتر است، كیفِ تنبلی، كیفِ عشق، كیفِ شب‌هایِ مهتاب، آیا ‌این‌ها بهتر نیست؟ باید دَم را غنیمت دانست. گیرم كه بَشر هم بود. بعد از آن‌كه مُردیم چه اهمیتی دارد كه یادگارِ موهومِ ما در كلّهِ یك دسته میكروب كه رویِ زمین می‌‌غلتد بماند یا نه، و از كار‌هایِ‌مان دیگران كیف كنند یا نكنند؟

– در صورتی‌كه همه چیز گذرنده است و دنیا روزی آخر خواهد شد. باز هم به چه درد می‌‌خورد؟ كیفِ عشق و شب‌هایِ مهتاب هم برایم یكسان است، همه‌اش فراموش می‌‌شود، همه‌اش موهوم است. یك موهوم بزرگ!

– دنیا آخر نمی‌‌شود، فقط بَشر تمام می‌‌شود، آن‌هم به دستِ خودش.

– چه فرقی دارد؟ هر جُنبنده‌ای دنیا را یك‌جور تصوّر می‌‌كند و زمانی كه مُرد، دنیایِ او با خودش می‌‌میرد. وانگهی، درصورتی‌كه بالاخره زندگی رویِ زمین خاموش خواهد شد، پس بهتر آن است كه بشر به میل و ارادهِ خودش ‌این كار را ‌انجام دهد، چه اهمیتی دارد؟

– پس ‌این روحی كه به آن معتقدی، بعد از آن‌كه خورشید مثلِ قطرهِ ژاله در فضا تبخیر شد و همه رفتند پِیِ كارشان، ‌این روح شب‌پَرهِ تو كه با چشم‌هایِ تمسخرآمیز به ستارهِ كور خیره شده، در فضایِ سرگردان چه می‌‌كند؟ آیا موزهِ مخصوصی هست كه ‌این همه روح‌هایِ زردِ ناخوش و رنجور را رویِ‌شان نُمره می‌گذارند و در آن‌جا نگِه می‌‌دارند؟ ‌این فكر از خودپسندیِ بشرِ سه‌هزار سالِ پیش است كه دنیایِ موهومی ‌‌ورایِ دنیایِ مادّی برایِ خودش تصوّر كرده، ولی بعد از آن كه جسم معدوم شد، سایه‌اش نمی‌‌ماند.

– مقصود مرا نفهمیدی. من به یك روحِ مستقل و مُطلق كه بعد از تَن بتواند زندگیِ جداگانه كند معتقد نیستم. ولی مجموعِ خواصِ معنوی كه تشكیلِ شخصیتِ هركس و هرجُنبنده‌ای را می‌‌دهد، روحِ اوست. پروانه هم دارای یك‌دسته خواصِّ مادی و روحی است كه همهِ آن‌ها تشكیلِ وجودِ او را می‌‌دهد. مگر نه‌این‌كه افكار و تصوّرات ما خارج از طبیعت نیست و همان‌طوری‌كه جسمِ ما موادّی كه از طبیعت گرفته، پس از مرگ به آن رَد می‌‌كند. چرا افكار و‌ اَشكالی كه از طبیعت به ما الهام می‌‌شود از بین برود؟ ‌این ‌اشكال هم پس از مرگ تجزیه می‌‌شود. ولی نیست نمی‌‌شود و بعد‌ها ممكن است در سَر‌هایِ دیگر مانندِ عكسِ رویِ شیشهِ عكاسی تأثیر كند. همان‌طوری‌كه ذرّاتِ تنِ ما در تنِ دیگران می‌‌رود.

– باید یك فصلِ تازه به روان‌شناسی و یا الاهیّات قدیم حاشیه بروی. من ربطی میانِ آینه و جسمی‌‌ كه رویِ آن منعكس می‌‌شود نمی‌‌بینم. اگر می‌‌خواهی اسمِ ‌این را روح بگذاری باشد، ولی به‌نظرِ من چون آرتیست حسّاس‌تر از دیگران است و بهتر از سایرین كثافت‌ها و احتیاجاتِ خشنِ زندگی را می‌‌بیند. برایِ‌این‌كه راهِ فرار پیدا كند و خودش را گول بزند، زندگی را آن‌طوری‌كه می‌‌خواهد، نه‌آن‌طوری‌كه هست در تراوُش‌هایِ خودش می‌‌نمایاند. ولی‌ این ربطی به روح ندارد، فقط یك ناخوشی است.

-‌این هم فرضی است.

– چون آرتیست بیشتر از سایرِ مردم دَرد می‌‌كشد و همین یك‌جور ناخوشی است، آدمِ طبیعی، آدمِ سالم باید خوب بخورد، خوب بنوشد و خوب عشق‌ورزی كند. خواندن، نوشتن و فكر كردن همهِ‌ِ این‌ها بدبختی‌ است، نكبت می‌‌آورد. لُختی‌ها عاقل‌َند كه می‌‌گویند باید به طبیعت برگشت، انسان هرچه از طبیعت دور شود، بدبخت‌تر می‌‌شود. آفتابِ طلایی، چشمه‌هایِ درخشان، میوه‌هایِ گوارا، هوایِ لطیف.

– تبریك می‌‌گویم، شاعر هم شده‌ای!

– از روزی كه… تو را دوست دارم… از وقتی كه عاشقِ تو شده‌ام، همه چیز به‌نظرم قشنگ می‌‌آید. تنها تو در دسترسِ من نیستی، برایِ همین بود كه دیوانه‌وار كار‌هایم را گذاشتم و به دیدنِ تو‌ آمدم.

– اوه، چه اضطرابی! چه شاعرانه! محتاج به مقدمه نبود، چرا آن‌قدر مرموز حرف می‌‌زنی، چرا زیرِ لفافه گفتگو می‌‌كنی؟ ‌این عادت مردُمانِ سه‌هزار سالِ پیش بود. لابُد عشقَت هم عشقِ افلاطونی است.

– نه، عشقِ خودم، عشقِ من، عشقِ دیگران برایم دلیل نمی‌‌شود. آن‌طوری‌كه خودم حس می‌‌كنم، آن‌طوری‌كه خودم می‌دانم. می‌‌خواهم كه از من پرهیز كُنی… نمی‌‌خواستم كه‌این مطلب را بگویم ولی حالا كه دنیا تمام می‌‌شود، حالا كه نژادِ بشر معدوم می‌‌شود، حالا آمدم به تو بگویم.

– متشكرم. ولی آن‌قدر بدان كه بچّه‌ای… بچّه ننه! تو از دَردِ عشق كیف می‌كُنی نه از عشق، و‌ این دردِ عشق است كه تورا هنرمند كرده. ‌این عشقِ كُشته شده است. اگر می‌خواهی ‌امتحان كنی من الآن حاضرم. ‌این‌هم تخت‌خواب (اشاره كرد به تخت).

– خواهش می‌كنم آن‌قدر با من سخت نباش، خواهش می‌كنم باقیَش را نگو، نمی‌خواهم كه حرفَت را تمام كنی. اقرار می‌كنم كه قدیمی‌‌هستم، كاشكی مثلِ قدیم شراب می‌خوردم، می‌آمدم تویِ كوچه از پشتِ پنجرهِ خانهِ گِلی كوتاه، جلویِ چراغ سایهِ تورا می‌دیدم و همان‌جا تا صبح پُشتِ پنجرهِ تو می‌خوابیدم.

– و از پُشتِ پنجره سایهِ مرا با مَردِ دیگر می‌دیدی كه مشغولِ معاشقه هستیم!

– همین را می‌خواهم.

– نه، ‌اشتباه می‌كنی، آیا هیچ‌وقت مرا در خواب ندید‌ه‌ای؟

– چرا، فقط یك‌بار و از خودم بی‌زار شدم.

– همان‌طوری‌كه مرا در خواب دید‌ه‌ای، همان‌طور مرا می‌خواهی، آن به طورِ حقیقی بوده، خودت ‌اشتباه می‌كنی. همین شهوتِ كُشته شده است كه به‌این صورت در‌آمده.

– خواب دیدم كه تورا كُشته‌ام و مُرد‌ه‌ات را در آغوش كشید‌ه‌ام.

– باز هم حاضرم. می‌توانی خوابت را در بیداری تعبیر بكنی.

– چه دورهِ شومی‌‌!

– برعكس، چند قرن تمدّنِ پَست آن‌را بد دانسته، یك‌دسته ناخوش و شهوت‌پرست برایِ استفادهِ خودشان برایِ احتكار، عشق‌ورزی را به آسمان رسانیده بودند.   امروز دوباره به طبیعت برگشته، نتیجهِ طبیعیِ خودش را سیر كرده. وانگهی عادات و كیف‌ها تغییر می‌كند، ‌امروزه زَنِ كِسل كننده شده و مشروب سَردَرد می‌آورد.

– در چه دورهِ مادّی و بی‌شرمی ‌‌زندگی می‌كنیم! حالا پِی می‌برم كه انهدامِ بشر نتیجهِ عقلانی دورهِ ماست، ولی به‌طورِ‌كُلّی بَشر در باطن همیشه یك‌جور بوده، یك‌جور احساسات داشته و یك‌جور فكر كرده. از این حیث آدم‌ِ امروزه با آدمِ میمونِ بیست‌هزار سالِ پیش فرقی نكرده، ولی تمدّن تغییراتِ ظاهری به آن داده است. همهِ ‌این احساساتِ ‌امروزه ساختگی است. حق به جانبِ لُختی‌هاست كه پُشتِ پا به تمدّنِ بَشر زده‌اند. چون با ارثِ میلیون‌ها سال كه پُشتِ سرِ ماست، انسان همیشه از دیدنِ جنگل، سبزه، گُل و بُلبُل بیشتر كیف می‌‌برد، تا از قصر‌هائی كه از افكارِ مُتمدّنِ ناخوش درست كرده. چون‌كه بَشر میلیون‌ها سال زیرِ شاخهِ درخت‌ها خوابیده، آرامشِ جنگل را حس كرده، صبحِ زود از آوازِ پرندگان بیدار شده، شب‌هایِ مهتاب به آسمان نگاه كرده و حالا به واسطهِ محروم ماندن از این كیف‌ها است، بواسطهِ دور افتادن از محیطِ طبیعیِ خودش است كه به‌صورتِ ‌امروز درآمده. مثلاً من از مهتاب بیشتر كیف می‌برم، هر وقت به ماه نگاه می‌‌كنم، فكر می‌‌كنم كه نیاكانِ انسان همه به آن نگاه كرد‌ه‌اند جلویِ آن فكر كرد‌ه‌اند. گریه كرد‌ه‌اند و ماه سرد و بی‌اعتنا در‌آمده و غروب كرده مثلِ‌این‌ست كه یادگارِ آن‌ها در آن مانده است. من از مهتاب بیشتر كیف می‌كنم تا از بهترین چراغ‌هائی كه بَشر اختراع كرده. همهِ اختراعاتِ انسان و نتیجهِ افكارِ او اَصلش از همان احساساتِ موروثی است. چرا عشق كه اولین احتیاجِ طبیعی بوده، از این قانون خارج باشد؟

– منطق قشنگی است! باید توی رادیو حرف بزنی تا همه استفاده كنند! ولی عشق نه پست تر و نه عالی‌تر از احتیاجاتِ دیگر است. یك احتیاجِ طبیعی است مثلِ خوردن و خوابیدن. ‌امروزه عشق و تئآتر از هم مُجزّا شده، تو از مردُمانِ قدیم هستی، ترسو و كم‌جرئت. برو خودت را معالجه كن!

– من می‌دانم تو به ‌این سختی هم كه می‌خواهی خودت را نشان بدهی نیستی، پس چرا مرا رَد كردی، پس چرا هر دفعه به تو اظهار كردم به من جوابِ منفی دادی؟ ‌امّا حالا.

– چون‌كه از كارِ خودم بیشتر از عشق كیف می‌بردم.

در ‌این وقت از اطاق استودیو صدایِ زنگِ اخبارِ «شبتاب» بلند شد؛ تِد هراسان گفت: گوش كُن، باید خبرِ مُهم باشد.

– من از ‌این خبر‌ها خسته شد‌ه‌ام، هرچه زودتر كلك را بكنند، هم خودشان و هم سایرین را آسوده كنند؟

– نه، چه تعجیلی است؟ ‌این‌هم خودش تفریحی دارد.

تِد دستِ سوسن را گرفت، وارد اطاق استودیو شدند، سوسن دُگمهِ كنار تلویزیون را فشار داد، صفحهِ اوّل رنگ‌برنگ شد بعد رویش نوشته شد: «لابراتوارِ پروفسور راك» سوسن دستَش را به گردنِ تِد گذاشت و چند قدم دورتر به تماشا ‌ایستادند.

رویِ پرده مردی ظاهر شد كه پشتِ میزِ بزرگی نشسته بود، جلویِ او چند لوله شیشه و دوا‌هایِ مختلف بود. اوّل مثلِ ‌این بود كه كاغذی را نگاه می‌كند، بعد سرش را بلند كرد و با لحنِ طبیعی و چهرهِ تودار گفت: «امروز بیست‌هزار سال است كه آدم رویِ زمین پیدا شده و در تمامِ ‌این مدت آدمیزاد كوشیده و با عناصرِ طبیعت جنگیده و فكر كرده تا نواقصِ طبیعت را رفع كند و یك دلیل و منطقی برایِ زندگی پیدا كند.‌ امروزه همهِ عقاید، مذاهب و همه فرضیاتِ بشر سنجیده و آزموده شده، ولی هیچ‌كدام از آن‌ها نتوانسته آدمیزاد را خوشبخت، راضی و آسوده كند.‌ امروزه با وجودِ‌این‌كه همهِ قوایِ طبیعت بازیچه و دست‌نشان‌دهِ آدمیزاد شده، از قعرِ دریا تا اوجِ آسمان‌ها، دیگر رمز و اسراری بر‌ایِ‌مان باقی نگذاشته و از قوائی كه ما را احاطه كرده، استفاده‌هایِ بزرگ می‌كنیم، مانندِ به‌كار بردن انرژیِ آب‌ها و نورِ خورشید.‌ امروزه با وجودِ‌این‌كه هر گونه آسایش از حیثِ خورد‌و‌خوراك و پوشاك و خانه و شهوت و گردش در دسترسِ همهِ مردُم است؛ همان چیزی كه پدرانِ سادهِ ما همیشه آرزو می‌كردند، و بهشتِ خودشان را مطابقِ همین آرزو تصوّر می‌كردند، در سایهِ علم و كوششِ انسان برایِ همه مردم مُیسّر شده است. سرما، گرما، پیری، دیوانگی، ناخوشی، جنگ، كُشتار، رقابت بینِ طبقات، حتی جنایات و دُزدی، همهِ ‌این‌ها را ترقّیِ علم از بین بُرده و همهِ دشمنانِ بشر را مقهور كرده است، ولی بدبختیِ دیگر، فكرِ مردم به همان تناسب ترقّی كرده است. در سه‌هزار سال پیش یك‌نفر آدمِ معمولی كه به‌قدرِ بخور‌و‌نمیر و لباسِ خودش پول در می‌آورد؛ یك زن، یك خانه و یك‌مُشت خرافات داشت. خوشبخت بود، در كثافتِ خودش می‌غلطید و شُكر خدایَش را می‌كرد تا بمیرد. ‌این زندگیِ تنبل و خوشگذرانیِ قدیم را‌ امروزه علوم هزار مرتبه عالی‌تر و بهتر برایِ همه فراهم می‌سازد. ‌امروزه در تحتِ مراقبتِ چشم‌هایِ الكتریك با جزئی توجّه در گرم‌خانه‌هایِ مخصوص میلیون‌ها خروار میوه، گندم، سبزی، و مادهِ مُغذّی “ارزاتز” كه از سلولزِ درخت‌هایِ منطقهِ گرمسیر استخراج می‌شود، ما را از هر گونه رنج و زحمتِ بیهوده بی‌نیاز می‌‌كند. امرزه به كمكِ ماشین‌هایِ برقی و با طریقه‌هایِ علمی، ‌‌پنبه، پشم و ابریشم پرورش می‌كنند و پارچه می‌‌شود و همهِ مردم بدونِ پرداخت و یا مبادله از آن استفاده می‌كنند. جوانیِ ابدی، ‌این آرزویِ كهنه بشر عملی شده، نواقصِ صورت‌ها رفع می‌شود، سِن بی‌اندازه زیاد شده، زن و عشق برایِ همه مُیسّر است، ناخوشی‌ها را میكروب‌خوار از بین برده، زمین برایِ بشر كوچك شده، تمامِ زمین را می‌شود در زمانِ خیلی كم و با سرعتِ عجیب پیمود. با ستاره‌ها رابطه پیدا كرد‌ه‌ایم. مگر طبیعت چه به انسان داده بود؟ هیچ، گرما، سرما، گرسنگی، پیری، ناخوشی و جنگ با عناصر.‌ امروزه انسان در ‌این كِشمَكِش فتح كرده و به آنچه آرزو می‌كرده رسیده است.«ولی از همهِ ‌این ترقیّات مهم‌تر فتحِ بزرگ آدمی‌زاد، فتحِ خرافات، آزادیِ افكار، راستی و ترقّیِ فكر در طبقاتِ مختلف است.‌ امروزه دیگر كسی احتیاج به عبارت پردازی و استعمالِ لغاتِ قُلنبهِ توخالی ندارد و كسی نمی‌تواند كسِ دیگر را گول بزند. ترقّی زبانِ علمی ‌‌از مهم‌ترین ترقّیاتِ بَشر به‌شمار می‌آید. زیرا زبانِ علمیِ‌‌ِ ساده، بی‌پرده و عاری از هر گونه تشبیهات و استعاراتِ لوس و بی‌مزه شده كه نمی‌شود آن را سی‌صد جور تعبیر كرد. ببخشید سرِ شما را دَرد آوردم، ‌این مطالب را همه می‌دانند و لازم به تكرار نبود. پس از ‌این‌قرار، بَشرِ ‌امروز باید خودش را خوشبخت‌ترین بشرِ دوره‌هایِ تاریخی بداند. آیا دیگر چه می‌خواهد؟

«اما همین ترقّیِ فكر و باز شدنِ چشمِ مردم است كه آن‌ها را بدبخت كرده، با وجودِ همهِ ‌این ترقّیات، مردم بیش‌ازپیش ناراضی هستند و دَرد می‌كشند. ‌این دَردِ فلسفی‌، این دَردی كه “خیّام” در سه‌هزار سالِ پیش به‌آن پی‌برده و گفته: ناآمدِگان اگر بدانند كه ما – از دَهر چه می‌كشیم، نایند دگر!. باید دوائی برایِ ‌این دَرد پیدا كرد. چون باید اقرار كنیم كه از این حیث فرقی با آن زمان نكرد‌ه‌ایم و‌ امروزه هم می‌توانیم با خیّام دَم بگیریم. زندگی تاریك و بی‌مقصدِ مردم را به انستیتو “دوتانازی” راهنمائی می‌كند و خودكُشی یك موضوعِ عمومی‌‌شده. به طوری‌كه بی‌اغراق می‌شود گفت كسی به‌مرگِ طبیعی نمی‌میرد. پس نه علوم و نه عقایدِ گوناگون و نه فرض‌هایِ فلسفی نتوانسته از دَرد‌هایِ روحیِ بشرِ پَست جُز یك یادگارِ تاریخی بیش نمانده. آیا زمین و خورشیدِ ما روزی از بین نخواهد رفت؟ مطابق حساب دقیقی كه پروفسور “روانشید” كرده تا سه‌هزار و پانصد سالِ دیگر زمین سرد می‌شود و از انرژیِ خورشید می‌كاهد. به‌طوری‌كه خطرِ مرگ رویِ زمین را تهدید می‌كند و دوهزار سالِ دیگر به‌كُلّی زندگی خاموش می‌شود. پس‌ این آخرین پیروزیِ فكرِ بشر است كه خودش را چشم‌بسته تسلیمِ قوایِ كورِ طبیعت و حوادثِ آن نكند و آن‌قدر شجاعت در او پیدا شده كه به‌میل و رضایت خودش را در نیستی جاودان غوطه‌ور كند. آخرین فتحِ بشر آزادیِ او از قیدِ احتیاجات زندگی خواهد بود، یعنی اضمحلال و نابود شدنِ نژادِ او از روی زمین.

در كنگرهِ اخیری كه در شهرِ “M3″ تشكیل شد، دوازده‌هزار نفر از عُلمایِ رویِ كرهِ زمین رأی دادند كه‌این كار بشود و تقریباً همهِ مردمِ دنیا رضایت خودشان‌را برایِ انهدامِ نسلِ بشر اعلام كردند. در چندی پیش همكارِ عزیزم پروفسور شوك پیشنهاد كرد كه همهِ مردم را در شهر‌هایِ بزرگ جمع‌آوری كنند و به‌وسیلهِ قوّهِ Radiosile” رادیوزیل” آن‌ها را معدوم كنند. پرفسور “هوپ” پیشنهاد كرد بوسیلهِ “هوپومیت “Hopomite ا‌هالیِ شهر‌ها را معدوم كنند. پروفسور “شیدوش” پیشنهاد كرد بوسیلهِ “رنگِ كشنده” Fatal Color مردم را بكُشند، دكتر “بالده” عقید‌ه‌اش‌ این بود كه با “جریانِ اوزوژن “Courant Ozogene  همه را خَفه كنند تا به‌طرزِ خوش و آرام تمام كنند و مطابقِ سرشماریِ اخیری كه از انستیتو “دوتانازی” بدست‌آمده، در این روز‌ها هر روز متجاوز از بیست‌و‌پنج‌هزار نفر خودكُشی كرد‌ه‌اند، تا‌این‌كه از زَجر و كُشتارِ دسته‌جمعی فرار كنند.

پس به‌طوری‌كه ملاحظه می‌شود، همهِ ‌این‌ها راه‌هائی كه فرض كرد‌ه‌اند خَشن و وحشیانه است و علاوه بر‌این‌كه نتیجهِ قطعی نمی‌دهد، به‌جایِ‌این‌كه دَرد و شكنجه را از رویِ زمین براندازد، آن‌را بدتر و سخت‌تر می‌‌كند. لابُد خواهید گفت‌ این دَرد برایِ یك‌بار است و بَعد تمام می‌‌شود، ولی چیزی‌كه مهم است همین مردُمانِ زندهِ كنونی هستند كه آن‌ها را فراموش كرد‌ه‌اند. باید فكری به‌حالِ آن‌ها كرد، باید از دردِ آن‌ها جلوگیری شود. به‌علاوه ممكن است پس از همهِ دقّت‌ها برایِ فرار از دَرد، دسته‌ای جان‌به‌سلامت ببرند و زنده بمانند و نتیجهِ همهِ زحمت‌هایِ‌مان به‌باد برود و زمین دوباره به‌همان صورتِ اوّل دربیاید. چون مقصودِ ما از ‌این‌كار‌ این‌ست كه درد را از رویِ زمین براندازیم، نه‌این‌كه به‌آن بیافزائیم. ‌اینك من یك پیشنهاد بر پیشنهاد‌هایِ دیگران می‌افزایم و آن را پس از بیست‌سال تجربه و آزمایشِ روزانه به‌دست آورده‌ام كه عبارتَ‌ست از سِرُمِ مخصوص به‌اسمِ “سِرُمِ گِگِن‌لِیبِس‌لایدن‌شافت  “Serum Gegen LiebesLeidenschaft.

چون عنوانِ آن مُفصّل است بهتر ‌این است كه آن‌را به‌نام: س.گ.ل.ل. بنامیم. خاصیتِ ‌این سِرُم آن‌ست كه نه‌تنها وسیلهِ تولیدِ‌مِثل را از بین می‌برد، بلكه به‌كُلُی میل و رغبتِ شهوت را سَلب می‌كند. بدونِ‌این‌كه لطمه‌ای در سلامتیِ جسمانی و فكریِ ‌اشخاص برساند. پس استعمالِ ‌این سِرُم بهترین راه است برایِ خنثی كردن تودهِ عوام كه به‌مرگِ عمومی ‌‌تن‌در‌نمی‌دهند. ولی افرادِ لایق و برگزیده، بی‌شك برطبقِ فلسفهِ  “Suicide of the Fittest” خواهند كرد. مدّتِ بیست‌سال است كه‌این سِرُم را رویِ آدم‌ها و جانوران آزمود‌ه‌ام و همیشه نتیجهِ مثبت داده است. خوب‌ست پیش از‌این‌كه ‌این سِرُم را عملاً به‌معرضِ ‌امتحان بگذارم، چند نمونهِ زنده از تأثیرِ این سِرُم را نشان بدهم.

در ‌این وقت، پروفسور “راك” از پُشتِ میز بلند شد و به‌وسیلهِ دُگمهِ برقی، جدارِ اطاق عقب رفت، در اطاقِ مجاور مَردِ جوانی ظاهر شد كه لُخت رویِ صندلی نشسته بود و از پنجره به بیرون نگاه می‌كرد. زنِ خوشگلی هم سر تا پا لخت نزدیكِ او نشسته بود. پروفسور “راك” به‌ آن مرد ‌اشاره كرد و گفت: خواهش می‌كنم تأثیرِ سِرُمِ س.گ.ل.ل. را در خودتان بگوئید.

آن مرد بلند شد و گفت: من خیلی شهوت‌پرست بودم و همهِ وقتم صرفِ ‌این‌كار می‌شد، چندین بار عمل كردم و شعاعِ Vb”  Rayon” را‌ امتحان كردم، تغییری پیدا نشد. بعد از استعمالِ س.گ.ل.ل. حالا دیگر از‌ این تهییج و میلی كه دائم مرا وسوسه می‌كرد به‌كُلّی آزاد شد‌ه‌ام. من برایِ همین زن (با اشاره) می‌مُردم و علاقهِ من از راهِ شهوت بود ولی حالا با هم رفیق هستیم. ‌امّا نمی‌توانم بگویم كه بدبختم، برعكس، یك آسایش و آرامشِ مخصوصی در من تولید شده، مثلِ ‌این‌ست كه به‌میل و آرزویِ خودم رسید‌ه‌ام، به‌قدری وضعیتِ رویِ زمین و عشق‌ورزی به‌نظرِ ما خند‌ه‌آور شده كه ‌اندازه ندارد. در هر صورت، من باید از پروفسور “راك” تشكر كنم كه زندگیَم را آرام و آسوده كرد.

پروفسور “راك” گفت: حالا من یك نمونه از هزار‌ها را به‌شما نشان می‌دهم. الآن میمونِ Anthropopitheque، جَدِّ بزرگوارِ آدمی‌زاد را ملاحظه خواهید كرد… درِ دیگر را باز كرد، از دالانی كه گذشت، دیوارِ دیگری را به‌وسیلهِ دُگمهِ برقی حركت داد. اطاقی پدیدار شد كه در آن دو میمونِ نر و مادهِ بزرگ به‌حالتِ افسُرده یكی رویِ تخت خوابیده بود و دیگری دست زیرِ چانه‌اش زده، رویِ صندلی یَله داده بود، پروفسور “راك” گفت: ‌این نسلِ گُمشد‌ه‌ای است كه ‌امروز ما با وسایلِ علمی ‌‌و از اِختلاطِ خونِ چندین میمون به‌دست آورده‌ایم و نمایندهِ رشتهِ خاندانِ گُمشده و اسلافِ آدمی‌زاد است. حالا اجازه بدهید من به‌جایِ‌این زن و شوهرِ بی‌زبان و بی‌شهوت حرف بزنم. ‌این‌ها الآن هیچ میل و خواهشی ندارند، یازده سال است كه از حیثِ هوش و قوّه فرقی نكرد‌ه‌اند، بلكه می‌خواهم بگویم فكرِ آن‌ها دقیق‌تر شده، مِزاجِ آن‌ها رو‌به‌بهبودی است، ولی تنها میل و شهوت در آن‌ها كُشته شده. از شیطنتِ آن‌ها كاسته، جا سنگین و بی‌آزار شد‌ه‌اند و حالا ما نا‌هار و شامِ‌مان را سرِ یك میز با هم می‌خوریم، پس ملاحظه كنید سِرُمِ س.گ.ل.ل. علاوه بر‌این‌كه آرامشِ كُلّی در ‌اشخاص تولید می‌كند، هیچ زیانی از لحاظِ جسمانی و فكری ندارد، فقط از پیدایشِ نسلِ بعد جلوگیری می‌‌كند و به‌این وسیله بعد از نسلِ حاضر دیگر كسی به‌وجود نمی‌آید و نژادِ بشر آهسته و آرام و آسوده خودبه‌خود از بین می‌رود. حالا صبر كنید، در لابراتوارِ خودم تأثیرِ سِرُمِ س.گ.ل.ل. را رویِ جانواران و حتّی گیاه‌ها و سلول‌ها نشان بدهم و بعد هم دانشمندانِ بزرگ عقیدهِ خودشان را اظهار خواهند كرد.

تِد دستِ سوسن را گرفت، كنار كشید و گفت: بس است، بس است…

سوسن پیچِ كنارِ صفحه را پیچاند، صدایِ خِرخِر بلند شد و جریان قطع گردید.

تد گفت: سوسو، سوسی‌جان چه می‌گوئی؟ همهِ‌این‌ها دیوانگی نیست؟

– نهایتِ عقل است.

– ببین ما در چه دور‌ه‌ای زندگی می‌كنیم. عشق، دوستی، علاقه و همهِ‌این‌ها از بین رفته و لُغات پوچ شده. من نمی‌توانم‌ این صورت‌هایِ بی‌حركت،‌این قیافه‌هائی كه از چوب تراشیده شده ببینم. حقیقتاً بَشَر دیوانه شده و در یك حركتِ ناشی از جُنون و تَكَبُّر می‌رود نُطفهِ مُقدّسِ انسان را معدوم كند!

– اوهو! حالا به‌هم رسیدیم. نُطفهِ مقدّس! چه صفتِ غریبی! تو همین الآن به‌من ‌ایراد می‌گرفتی كه چرا از مجسّمه‌ای كه ساخته‌ام ممكن بود تعبیرِ روح شود، حالا خودت نُطفهِ مقدّس قایل می‌شوی؟ برعكس، چه فتحِ بزرگی است كه‌این نطفهِ مقدّس با همهِ جنایات، زَجر‌ها، قشنگی‌ها و احمقی‌هایَش نابود شود. زمین میلیون‌ها سال آرام و آسوده دورِ خودش گردید. پیدایشِ بَشَر در مُقابلِ عُمرِ زمین مانندِ یك‌روز بیش نیست و ‌این روزِ اغتشاش رویِ كره زمین بود. همهِ هستی‌ها را به‌ستوه آورد. نظم و آرامشِ طبیعت را به‌هم زد، بگذار دوباره این آرامش به‌زمین رد شود.

-‌ امّا با این طرزِ وحشیانه؟

گُمان می‌كنی میلِ مرگ ضعیف‌تر از میلِ به‌زندگی است؟ همیشه عشق و مرگ با هم توأم است، همیشه بَشر در عینِ‌این‌كه به‌اسمِ جنگ و مبارزهِ زندگی كوشیده، در حقیقت خواستارِ مرگ بوده. ‌امروز آزاد شده و با وجودِ‌این‌كه همهِ وسایلِ زندگیِ راحت برایش فراهم است، ولی باز هم میلِ مرگ در بَشَر كُشته نشده، بلكه قوی‌تر شده و یك‌جور اِلقایِ خودبه‌خود و عمومی ‌‌شده، به‌طوری‌كه همهِ مردم با بی‌طاقتی آرزویِ نیستیِ دسته‌جمعی را می‌كنند و برایِ مرگ می‌جنگند، Struggle for Death ‌‌. این نتیجهِ منطقی وجودِ آدمی‌زاد است.

– من دارم دیوانه می‌‌شوم. سوسویِ من، سوسی‌جان، من الآن می‌روم، ولی یك كلمه، تنها یك كلمه به من جواب بده. نمی‌دانی تا چه‌اندازه ‌این كلمه، اگر چه به‌قولِ تو پوچ، ‌امّا برایِ من ارزش دارد. یك كلمه بگو كه “دوستت دارم” یا از تو “متنفرم”، فُحش بده، ناسزا بگو، مرا از اطاقت بیرون بكن ولی آن‌قدر ساكت، خون‌سرد، آرام و بی‌قید نباش، من می‌دانم همهِ ‌این‌ها ساختگی است، ظاهری است، قلب و احساسات بَشر هیچ‌وقت عوض نمی‌شود. اگر روزی بَشر می‌توانست مدارِ زمین را هم به‌دورِ خورشید تغییر بدهد، اگر خودش را به‌ستارهِ “سیری‌یوس” هم می‌رسانید، همان آدمی‌زادِ ضعیف و ترسو و احساساتی بود. نگاه‌هایِ غمناكِ‌ِ این میمون را دیدی؟ پُر از روح، پُر از احساسات بود، همین روحِ موروثی بَشر است. یك كلمه به‌من جواب بده، به‌من فحش بده…

– بچّه، چه بچّهِ بزرگی؟ تو هنوز آدمِ دوهزار سال پیش هستی، نمونهِ خوبی برایِ موزه Anthropologie هستی، ‌این‌همه دختر‌هایِ خوشگل، ‌این‌همه وسایلِ تفریح هست، دیگر منتظرِ چه هستی؟

– همهِ ‌این‌ها به‌نظرم یك‌سان است، من تورا برایِ عشقِ معمولی، آن‌طوری‌كه تصوّر می‌كنی نمی‌خواهم، روحم نمی‌تواند از تو جدا شود.

– روح؟ چه مسخر‌ه‌ای! حالا خوب می‌بینم كه تأثیرِ میمون‌هایِ بزرگِ، به‌قولِ پروفسور “راك”، اجدادِ بزرگوارمان، زیاد در تو مانده است.

تِد تا نزدیكِ در رفت، مَكث كرد، مثلِ‌این‌كه می‌خواست چیزی بگوید، دوباره برگشت. در خودبه‌خود باز شد و آهسته پُشتِ سرِ او بسته گردید.

شش‌ماه از این بین گذشت و سِرُمِ كُشندهِ شهوت را به‌همهِ مردم زدند. ولی برخلافِ انتظار، تأثیرِ غریبی كرد، زیرا كه در لابراتوار در مایع و مقدارِ موادِ سِرُم ‌اشتباه شد، به‌طوری‌كه شهوت را نكُشت، ولی وسیلهِ دفع آن‌را خنثی كرد. از این رو یك جُنونِ عمومی ‌‌به‌مردم دست داد، همهِ مردم به‌اقسامِ گوناگون خودكُشی می‌كردند. پروفسور “راك” نیز خودش را كُشت و رویِ صفحهِ تلویزیون كه روشن می‌شد، پوشیده شده بود از خودكُشی‌ها، حركاتِ جُنون‌آمیز، كارخانه‌هائی كه منفجر می‌شد، مردمی‌‌كه در شهر‌ها دسته‌دسته فریاد می‌كردند، مَردی كه چشمِ خودش را از كاسه درمی‌آورد، زنی كه در كاسهِ سرِ بچّه‌اش مشروب می‌نوشید، یا دختری كه در اطاقِ خودش گُل و عكس‌هایِ شهوت‌انگیز جمع‌آوری كرده بود و خودش را كُشته بود. سُستی‌ها و احساساتِ بچّه‌گانه در بَشر به مُنتها درجهِ سختی رسیده بود. همهِ ‌این صورت‌هایِ آرام و بی‌حركت چین افتاده بود، پیر شده بود. نظمِ شهر به‌هم خورده بود. اغلب قوّهِ برق می‌ایستاد، ماشین‌ها به‌هم می‌خورد، صدایِ فریاد و هیاهو شنیده می‌شد و كسی‌به‌كسی نبود. جمع‌كردنِ مُرده‌ها مُشكل شده بود، كوره‌هائی كه مُرده را تبدیل به خاكستر می‌كرد، مُتّصل در كار بود و با وجودِ ‌این احتیاج شهر‌ها را كفاف نمی‌داد، ساز‌هایِ شهوت‌انگیز، پرده‌هایِ شهوت‌انگیز، افكارِ شهوت‌انگیز و متفكرین همهِ وقتِ‌شان صرف موضوع‌هایِ شهوتی می‌شد. پیش‌آمدِ تهدیدآمیزِ دیگری برایِ شهر «كانار» روی داد. زمین‌لرزه‌هایِ پی‌در‌پی می‌شد. اگر چه روز، ساعت و دقیقهِ آتش‌فِشانی را سیسمُگراف‌هایِ قَوی قبلاً تعیین كرده بود، ولی كسی به‌این موضوع اهمیّت نمی‌داد.

این تغییرات در زندگیِ سوسن تأثیرِ كُلّی كرد، بعد از تلقیحِ سِرُمِ س.گ.ل.ل. وضعِ او شوریده، با رنگِ پریده مایلِ به‌زردی، در اطاقش عطرِ شهوت‌انگیز در هوا پراكنده بود و سازِ شهوتی دائم می‌زد. رویِ هر میزی یك شیشهِ مشروب و گیلاس گذاشته شده بود. اطاقِ او درهم‌وبرهم و صورتِ خانه‌ای را داشت كه بعد از چپاول در آن عیش كنند و مشروب بخورند و بعد آن‌را تَرك كنند.

یك‌روز كه سوسن در اطاقِ استودیویِ خودش جلویِ پنجره نشسته بود به بیرون نگاه می‌كرد. آسمان‌خراشِ روبه‌رویِ پنجرهِ او خراب، سوخته با شیشه‌هایِ شكستهِ دودزده پیدا بود، اتورادیو‌هایِ شكسته فاصله‌به‌فاصله در جاد‌ه‌ای كه از كمركِش آن بالا می‌رفت افتاده بود، مردمِ هراسان، دیوانه‌وار در حركت بودند. صدایِ همهمه از آن پائین می‌آمد. جادّه‌هایِ متحرك همه‌ایستاده بود و در باغ‌گردش‌گاهِ طبقهِ هجدهِ آسمان‌خراش، گروهِ انبوهی ‌هاج‌و‌واج درهم می‌لولیدند. دسته‌ای نمایش می‌دادند. یك‌گلّهِ آن ساز می‌زدند و می‌رقصیدند. در این بین كه سوسن مشغولِ تماشا بود، درِ اطاق زنگ زد و باز شد. تِد با حالتِ شوریده وارد شد، در این اواخر چندین بار به دیدنِ سوسن آمده بود، ولی سوسن همیشه مشغولِ ساختنِ مجسمه‌ای بود كه به‌او نشان نمی‌داد و وعده داده بود كه بعد از اتمامَش آن‌را نشان دهد. در ابتدا سوسن به‌قدری مشغولِ تماشایِ بیرون بود كه مُلتفت تِد نشد. تِد جلو آمد گفت: ‌هان، به چه نگاه می‌كنی؟

– فتحِ عشق را تماشا می‌كنم.

– حالا حرفِ مرا باور می‌كنی؟ ‌این همان حسِّ عشق بود. همان دامِ طبیعت برایِ تولیدِ‌مِثل بود كه تمامِ میلِ به‌زندگی، دوندگی و تمدُّنِ بَشر رویِ آن بنا شده بود؛ و حالا كه‌این حس را از او گرفتند، ببین چطور نتیجهِ هزاران سال فكر و زحمتِ خودش را از رویِ تحقیر نابود می‌كند و فكر، انرژی و علاقهِ او به‌زندگی بریده شد.

– چه از این بهتر كه آدمی‌زادِ شوریده و طاغی زیرِ همهِ قوانین طبیعت بزند. طبیعتی كه تاكنون او را اسیر و دست‌نشاندهِ خودش كرده بود. بگذار خراب كند، خراب كردن هم كیف دارد. به‌جای‌ِاین‌كه طبیعت بعد‌ها خُرده‌خُرده خراب كند، بهتر آن‌ست كه به‌دستِ خودش خراب شود. حسِّ انهدام و حسِّ ‌ایجاد، یك مو از هم فاصله دارد.

-‌ آیا تو حاضر هستی مجسّمه‌هایَت را بِشكنی؟

– آسوده‌باش، من همهِ آن‌ها را شكستم و با مصالحِ آن‌ها یك مجسمهِ دیگر ساختم، فقط یكی بیشتر باقی نمانده.

– مجسّمهِ كرمِ ابریشم را هم شكستی؟

– آن‌هم برایم قدیمی ‌‌شده بود. از آن دیگر كیف نمی‌كردم.

– پس برویم‌ این مجسّمهِ تازه را ببینیم، گُمان می‌كنم كه ‌امروز دیگر اجازه می‌دهی!

هر دو از جا بلند شدند و در اطاقِ كارگاه رفتند. جلویِ آن مجسّمهِ بزرگی به بلندیِ یك‌گز‌و‌نیم پیدا بود كه با روشنائیِ سُرخ‌رنگی می‌درخشید، پردهِ مخملِ ابریشمی ‌‌خواب‌و‌بیدار پشتِ آن آویزان بود. مجسّمهِ دو حشرهِ بزرگِ ظریف بود كه به‌هم پیچیده بودند. بال‌هایِ بزرگِ مِسی‌رنگِ آن‌ها رویَش لُعابِ كِدِری به‌رنگِ گوشتِ تن بود. تنهِ آن‌ها به‌هم چسبیده و توأم شده بود و سَر‌هایِ‌شان یكی شبیه به تِد و دیگری شبیهِ سوسن بود كه سَرش به‌عقب افتاده بود. چشم‌هایش بسته و دست‌هایِ تِد در تَنِ او فرو رفته بود. تِد با تعجُّب پرسید: باز هم حشرات؟

– این حشرهِ دمدمی ‌‌Ephemere است كه یك‌روز زندگی می‌كند و در عالمِ كیف می‌میرد.

– چرا ‌این موضوع را با‌ این صورت‌ها انتخاب كردی؟

-‌ این همان خوابی است كه دیده بودی، خوابی كه مرا خَفه كرده بودی و در آغوشم كشیده بودی!

– سوسو! ببین، عشق در من كُشته شده، شاید شَهوت مانده باشد، ولی باز هم تكرار می‌كنم كه تورا دوست دارم، روحِ تورا دوست دارم. باز هم می‌گویم كه برایِ شهوت نیست.

– من‌هم تورا پیش از س.گ.ل.ل. دوست داشتم و مخصوصاً تورا شكنجه می‌دادم. اقرار می‌كنم كه از شكنجهِ تو كیف می‌كردم؛ ولی حالا ‌این حرف‌ها برایم قدیمی شده. افسانهِ روح را كنار بگذار. الآن من تورا برایِ شهوت می‌خواهم. حالا حس می‌كنم كه منطق، احساسات و تمامِ هَستیَم عوض شده.

– سوسو، ممكن است از تو یك خواهش كنم؟‌ آیا می‌توانی آخرین دقیقه‌هایِ زندگیِ مرا بِخری؟ آیا می‌توانی آخرین لحظهِ زندگیِ مرا شاعرانه كنی؟‌ این زندگی كه همه‌اَش از دستِ تو در شكنجه بود‌ه‌ام!

-‌هان! فهمیدم مقصودت چیست، با من بیا.

سوسن دستِ تِد را گرفت، دوباره در اطاقِ استودیو رفتند، تِد رویِ نیمكت الاستیك نشست، سوسن رفت پیچِ ساز را گردانید و عقربَك را جلویِ علامتِ «پ» نگه‌داشت. یك‌مرتبه هوا به‌رنگِ سُرخ و بعد نارنجی شد و سازِ شهوتیِ لطیفی با عطرِ مهیجی در هوا پراكنده شد. بعد سوسن رفت پهلویِ تِد نشست. از مشروبی كه رویِ میز بود، گیلاس‌ها را پر كرد. یكی را به‌دستِ تِد داد و دیگری را خودش برداشت، با هم نوشیدند. تِد دست كرد شیشهِ كوچكی از جیبش درآورد و خواست دوائی كه در آن بود در گیلاسش بریزد. سوسن دستِ او را گرفت و رویِ شیشه را نگاه كرد و گفت: چه می‌خواهی بكُنی؟ آتروپین Atropine، اوه! چه لُغتِ كُهنه‌ای! رویَش دو وجب خاك نشسته.‌ این دوا‌ها برایِ دو‌هزار سال پیش خوب بود. می‌دانی اثَرَش چیست؟ صَرع، هَذیان، غَش، بعد هم كابوس و منظره‌هایِ قتلِ‌عام، سَر‌هایِ بریده و هزار‌جور شكنجه می‌دهد تا بكُشد. پس صبر كن.

سوسن بلند شد، از گنجهِ گوشهِ اطاق كه درِ مخفی داشتِ گویِ وَرشُوِی بیرون آورد، به‌دستِ تِد داد و گفت: ‌این صورتك {ماسک} را می‌گذاری و خیلی آرام از دهنهِ ‌این بالُن نَفَس می‌كِشی، ‌امّا همه‌اَش را تمام نكُن. برایِ من و شی‌شی هم بگذار!

-‌ این چیست؟

پروتُكسیددِازُت Protoxide d’Azote است، خواب‌به‌خواب می‌بَرد، آن‌هم با كیف. بعد از آن‌كه كمی ‌‌تهییجِ شهوتی می‌كند و كار‌هایِ روزانه را بیاد می‌آورد، چشم را كم نور می‌كُند و گوش گِزگِز می‌كند، ولی رویِ‌هم‌رفته كیف دارد.

– گاز خنده، Laughing Gas؟

– خودش است.

تِد سَرش را تكان داد و بَند صورتَك را كه به‌آن گویِ ورشوی آویزان بود، از پشتِ گردنش وصل كرد. سرش را رویِ بالش گذاشت و صورتِ آرام و خوش به‌خودش گرفت. چند دقیقه بعد چشم‌هایش به‌هم رفت. سوسن بندِ صورتك را باز كرد، پیچِ گوی را بست، رویِ میز گذاشت و تِد را رویِ تختِ الاستیك خوابانید.

در همین روز طرفِ غروب بود كه صدایِ همهمه و جنجال از دور بلند شد و گروهِ لُختی‌ها با ‌اندامِ ورزیده، رنگ‌هایِ سوخته و بازو‌هایِ توانا واردِ شهرِ «كانار» شدند و تا اوّلِ شب همهِ شهر را بدونِ مقاومت گرفتند.

وقتی‌كه پنج نفر از لُختی‌ها در را شكستند و واردِ كارگاهِ سوسن شدند، هوایِ آن‌جا با روشنائیِ سُرخ‌رنگ روشن بود. سازِ شهوتیِ ملایم مترنم و عطرِ شهوت‌انگیز و دیوانه‌كنند‌ه‌ای در هوا پراكنده بود. مجسّمهِ حشرهِ دمدمی‌‌ جلویِ پردهِ خاكستری خواب و بیدار می‌درخشید، و جلویِ آن تابوتِ بزرگ مُنَبّت‌كاری‌شده گذاشته بودند كه رویش نوشته بود: خوابِ عشق.

یكی از لُختی‌ها جلو رفت و رویِ دُگمه‌ای كه كنارِ تابوت بود فشار داد. تابوت آهسته سه تا زنگ زد و دَرَش خودبه‌خود باز شد، بویِ عطرِ تندی از همان عطرِ شهوت‌انگیز كه در هوا پراكنده بود بیرون زد. لُختی‌ها با تعجّب به‌عقب رفتند. چون دیدند كه در میانِ تابوت یك زن و مردِ لُخت شبیهِ صورتِ مجسّمهِ حشرات، میانِ پارچهِ لطیفی مثلِ بُخار در آغوشِ هم خوابیده بودند، لب‌هایشان به‌هم چسبیده بود و مارِ سفیدی دورِ كمر آن‌ها چَنبر زده بود.بازگشت به برگه اصلی نوشته‌‌‌‌های صادق هدایت

در‌این داستان نویسنده با تخیّلِ خود به تصویرِ جهانِ ‌آینده و فرجامِ آن پرداخته ‌است. آینده‌ای که در آن‌چه عقاید و مذاهبِ مختلف وعده می‌‌دهند، علوم به صورت عملی درآورده است و داستان حول دو شخصِ هنرمند با افکار و عقیده‌‌هایِ مختلف به نامِ سوسن و تِد می‌‌چرخد.

سایه مغول

سایه مغول

صادق هدایت

شاهرُخ عَرق‌ریزان گام‌هایِ سنگین برمی‌داشت و از مابینِ شاخسارِ انبوهِ درختانِ كُهن به‌دشواری می‌گذشت. مو‌هایِ ژولیدهِ كُرك‌شده رویِ شانه‌اش ریخته بود. چشم‌هایِ دُرُشت وآشفتهِ او با روشنائیِ ناخوشی می‌درخشید. پیشانیِ گُشاده و سفیدَش از تیغِ درخت‌‌ها خَراشیده شده بود، دستِ چپ را جلویِ بازویِ راستَش گرفته بود تا به‌مانعی بَرنَخورد، از رویِ بازویِ راستَش خون‌آبه بیرون آمده بود، جامهِ او پاره و پا‌هایَش گِل‌آلوده بود.

همین‌كه چشمهِ كوچكی در آن‌جا دید، اَخمِ پیشانیَش باز شد، آهسته و با احتیاط نزدیك رفت رویِ ریشهِ كُلُفتِ درختِ بلوطِ جنگلی نشست كه تَنهِ پوكَش از لایِ شكافِ آن دیده می‌شد. اطرافِ خود را نگاه كرد، به‌نظرش آمد كه او نخستین كسی‌است كه به‌این‌جا آمده. این‌جا به‌قدری دیمی‌ و خودرو بار آمده و به‌طوری راهِ عبور را به‌همه گرفته بود، كه طبیعتاً هیچ‌كس و هیچ جانوری به‌خیالِ آمدنِ این‌جا نمی‌اُفتاد. آیا در میانِ جنگل بود یا نزدیكِ آبادی؟ آیا صبح بود یا نزدیكِ غروب؟ این‌ها را نمی‌دانست، همین‌قدر می‌‌دانست كه هنوز شب نشده و به آبادی نرسیده است.

‌به‌نظرِ شاهرخ، جنگل هم ترسناك هم گوارا بود. به‌بدنهِ درخت‌ها خَزهِ سبزِ مغز‌پسته‌ای روئیده بود.برگ‌هایِ خُشك كم‌كم، خُرده‌خُرده تجزیه شده و خاكِ سیاه‌رنگی تشكیل می‌داد كه از زیرِ آن، از لابه‌لایِ آن ،سبزه‌‌هایِ خودرو بیرون آمده بود. بوئی كه در هوا پراكنده می‌شُد، بویِ سَردابه‌‌هایِ نمناك، برگِ قهوه‌ای‌رنگِ پوسیده بود كه زیرِ آن‌ها پُر بود از حشراتِ كوچك، سوسك‌هایِ سیاه و خاكستری، پشه‌‌هایِ دُرُشت با پا‌هایِ دراز، كمر باریك و بال‌هایِ شفاف، آن بالا، در روشنائیِ خورشید می‌چرخیدند. گودالِ پائینِ چشمهِ كوچك، از لَجنِ سیاه و برگ‌هایِ پوسیده انباشه شده‌بود. گاه‌گاهی حُباب‌هایِ درخشان رویِ آب می‌آمد و می‌تركید، ولی آبِ خودِ چشمه، آبِ باریكی كه از زیرِ سنگریزه‌‌ها می‌جوشید و بیرون می‌آمد، روشن و درخشان بود.

شاهرخ، خم شد، دستِ چَپَش را در آبِ چشمه فرو برد، آبِ خُنك پوستِ دستِ او را نوازش كرد و ‌این احساس مانندِ جریانِ برق، به‌تمامِ تَنَش سرایت كرد. مثلِ ‌این بود كه خستگیِ او را بیرون می‌كشید. پنج روز بود كه شاهرخ در میانِ جنگلِ «هرازپی» ویلان‌و‌سرگردان با زخمِ بازویَش بدونِ اراده پَرسه می‌زد. آیا راهِ گُریز می‌جُست یا می‌خواست خودش را به آبادی برساند؟ نه، هرگز…!

كدام آبادی؟ مغول‌ها كه آمدند دیگر آبادی نگذاشتند! او نیز مانندِ هزاران كسِ دیگر در جنگل به‌سر می‌بُرد. وانگهی، برایِ او زندگی تمام شده بود، او زنده مانده بود تا كیفرِ خودش را بِكِشد و اكنون به آرزویَش رسیده بود. كی می‌داند؟ شاید بیرونِ جنگل چند نفر از همان آدم‌هایِ دَرّنده كشیكِ او را می‌كِشند. چه اهمیّتی دارد اگر بمیرد یا مار‌و‌مور تنِ او را بخورند یا پلنگ با بی‌اعتنائی لاشهِ او را بو كند و بگذرد و یا دلِ او را مورچه‌‌ها تكّه پاره كنند؟ زیرا دیگر او حس نخواهد كرد و كسی را دوست نخواهد داشت! مَگر قلبَش بهتر از قلبِ گُل‌شاد است و یا خونش رنگین‌تر از خونِ اوست؟

چه اهمّیتی دارد اگر ببر او را بِدَرَد؟ خیلی بهتر است تا ‌این‌كه به‌دستِ مغول‌ها بیاُفتد. خیلی بهتر است تا دوباره آن چهره‌هایِ پَستِ دَرنده، آن جانورانِ خون‌خوار را ببیند، لهجهِ كثیفِ آن‌ها را بشنود، دشمنِ آب‌و‌خاكِ خودش، كُشندگانِ نامزدش را ببیند. این فكر بود كه او را دیوانه می‌كرد و از جلویِ چشمَش رد نمی‌شُد، نمی‌توانست آن را از خودش دور كُنَد. هنوز فریادِ جگر‌خراشِ نامزدش در گوشِ او صدا می‌كرد: همان وقتی‌كه سر رسید، توی چهارچوبِ دَر، گُل‌شاد را لُخت‌و‌بِرهنهِ مادرزاد در بَغلِ آن مردكّهِ مغول، تُركِ بیل‌مز، دید كه دست‌و‌پا می‌زد، بازو‌هایِ لاغرِ خود را به‌سویِ او دراز كرده بود و فریاد می‌كرد: «شاهرخ، شاهرخ كجائی؟ به‌دادم برس!» آن مرد كه چشم‌هایِ بالا كشیده‌اَش برق می‌زد، صورتِ كَج و گونه‌‌هایِ برجسته داشت، بینیِ او مثلِ ‌این بود كه با چَكُّش رویِ صورتَش پهن كرده بودند، مویِ بافتهِ او مانند دُمِ گاو پُشتِ سَرَش آویزان بود. چه خندهِ ترسناكی می‌كرد! ولی همان وقت كه شمیشرَش را بیرون كشید و دیوانه‌وار حمله كرد، نمی‌دانست آن یك نفرِ دیگر كُجا پنهان شده بود، رفیقِ او بود یا برادرش؟ چون هردویِ آن‌ها یك شكل بودند، از پُشت دستِ او را گرفت و هنوز تِكان نخورده بود كه با ریسمان كَتِ او را بستند و پارچه‌ای در دَهنَش فرو كردند. آن‌وقت آن مرد با خندهِ مهیب، چشم‌هایِ كج، گونه‌‌هایِ زرد و چهرهِ دَرنده‌اَش، گُل‌شاد را با تَنِ شكنجه‌شده رویِ زمین انداخت، شمشیرِ خود را بیرون كشید و در چشم‌‌هایِ گُل‌شاد فرو بُرد. اوه! چه فریادِ ترسناكی كشید! اطاق لرزید، او می‌دید، به‌چشمِ خودش دید كه چشم‌‌ها و بینیِ او را بُرید، خون فوّاره زد، بعد شمشیرَش را در شكمِ او فُرو كرد. ‌به‌نظرِش آمد كه جلویِ چشمَش تیره‌و‌تار شد، پِلك‌هایِ چشمَش را به‌هم فشار داد؛ امّا صدایِ خندهِ گستاخِ مغول، جُستنِ خون، ناله‌‌هایِ خَفه و دست‌و‌پا زدنِ گُل‌شاد را می‌شنید. دوباره كه چشمَش را گُشود دید: مردِكهِ مغول، مردِكهِ بی‌شرم، با سبیلِ پائین‌اُفتاده و چشم‌‌هایِ بالا‌كشیدهِ خون‌بارش می‌خندید. پیدا بود كه كیف می‌كرد و از تماشایِ خون مَست شده بود. شاهرخ هرچه خودش را تِكان می‌داد، هرچه تَقلّا می‌كرد، مانندِ ‌این بود كه او را زیرِ منگنه گذاشته بودند.

هوا چه تاریك بود! از پنجرهِ اطاق، دودِ غلیظِ سیاه تو می‌زد! شرارهِ آتش كه از خانهِ همسایه زبانه می‌كشید، مانندِ آهنِ گُداخته‌، این منظره را به به‌طرزِ ترسناكی روشن كرده بود، مردِكهِ مغول و رفیقَش با دست‌هایِ خونین، با صورتِ خونین، كه در پرتوِ خونینِ آتش می‌درخشید، كول‌باره‌ای را كِشان‌كِشان تا دَمِ پنجره بردند، یكی از آن‌‌ها با شمشیری به سویِ او حمله كرد، كاش او را كُشته بود، كاش با نامزدش مُرده بود! امّا نه، آن‌وقت هنوز كیفرِ خودش را نكِشیده بود، هنوز خَنجرَش به خونِ پلیدِ مغول آلوده نشده بود. ولی در ‌این بین صدایِ هیاهو بلند شد، دَرِ اطاق شكست، مغولی كه به او حمله كرده بود، به‌سویِ پنجره دوید، با رفیقَش كول‌باره را پایین انداختند. جلویِ روشنائیِ آتش، سایهِ زشت و هولناكِ آن‌ها را دید. سایهِ سنگین آن‌ها كه مانند دیو تنوره كشیدند و از پنجره پائین جَسته، در میانِ دود و آتش ناپدید شدند.

چهار نفر شمشیر به‌دست از دَرِ شكسته واردِ اطاق شدند، مابینِ آن‌ها “آنوشه” پسرخاله‌اَش و “پشوتن” دوستِ دیرینَش را شناخت كه دویدند و دست‌‌هایِ او را باز كردند. او اوّلین كاری كه كرد، جامه‌اَش را بیرون آورد و رویِ تَنِ لُخت، تَنِ شكنجه‌شده و خونینِ گُل‌شاد انداخت، گُل‌شاد در خون غوطه‌ور بود، خونِ گرمِ چسب‌ناك از شریان‌هایِ او بیرون می‌زد، گوشتِ قصابی شده بود، پیکرِ بُریدهِ تَنَش می‌لرزید، و فاصله‌به‌فاصله می‌پَرید! نه، او نمی‌‌توانست نگاه كند.

از پنجرهِ اطاق دودِ غلیظی به‌هوا بلند می‌شد. گَرد‌و‌خاك اطاق را فرا گرفت، آتش زبانه می‌كشید، صدایِ پایین آمدن سقف، فریاد و ناله شنیده می‌شد، پشوتن با صورتِ برافروخته، عَرق‌ریزان، نگاهی به كُشتهِ گُل‌شاد كرد، نگاهی سرزنش‌آمیز به او انداخت و مابین دندان‌هایَش گفت: «تو‌ این‌جا بودی…! تو توانستی…!»

گُل‌شاد خواهرِ پشوتن بود. ولی بعد، مثلِ ‌این‌كه به ‌دَرد و شكنجهِ او پِی بَرد، سَرش را پایین انداخت، خاموش شد و عَرقِ رویِ پیشانیَش را پاك كرد. همان‌جا میانِ هیاهو، میانِ آتش و خون بود كه شاهرخ سرگشتهِ گُل‌شاد، جلویِ خونِ گرمِ او سوگند یاد نمود تا انتقام او را بگیرد، تا از دشمنانِ وطنَش كیفرِ خود را بِستاند. از ‌این نژادِ دیو و دَد كه جُز شكنجه كردن، چاپیدن، كُشتن و آتش‌زدن، مقصدِ دیگری ندارد. از همان روز، از همان لحظه، در صددِ انتقام برآمد. همین كیفِ انتقام و افسون‌گریِ آن بود كه در او حسِّ زندگی تولید كرد. از آن‌وقت می‌خواست زنده باشد، می‌خواست مغول بكُشد.

نقشهِ شاهرخ عوض شد: تاكنون او و دسته‌ای از جوانانِ‌ِ ایرانی كه هنوز رَسم‌ و ‌رَوش دیرینِ خود را از دست نداده بودند، و فكرِ … آن‌ها را فاسد نكرده بود، از ستم‌گریِ عرب‌ها به‌تنگ آمده، بر علیهِ آن‌ها برمی‌انگیختند. در نُخست، هجومِ مغول را راهِ اُمید و پیش‌آمدِ مناسبی برایِ ازبین‌بُردنِ نژادِ سامی ‌‌پنداشتند. ولی آن‌روزی‌كه مغول آمد، آن‌روزی‌كه ‌این نژادِ زرد‌چهرهِ خون‌خوار به‌سرزمینِ آن‌ها تاخت و تاز كرد، این نژادِ پاچه‌ورمالیدهِ ناپاك، دشمنِ آبادی، دشمنِ آزادی، با چشم‌‌هایِ كَج كه علمِ شكنجه را به آخرین پایهِ ظرافت رسانیده و در فكرِ پَست، فكرِ كوتاه و زُمُختَش با آن هیكلِ نتراشیده، جُز دَریدن، آتش‌زدن و چاپیدن، چیزِ دیگری نقش نبسته بود، آن‌وقت پِی‌بُردند كه هرچند… ولی مغول دُشمنِ جُنبنده، دشمنِ جانِ همه و دشمنِ انسانیت بود. آن‌وقت شاهرخ و دوستانَش فهمیدند كه …

پس، شاهرخ انتقامِ گُل‌شاد را مُقدّم دانست و تصمیم گرفت كه سَر كردهِ مغول‌‌ها، آن مردِكهِ دَرَنده: «حبه‌نویان…چخاقوتو…چخاقتوئی‌خان!» نه هیچ‌كدامِ آن‌ها نبود. اسمِ او آن‌قدر سخت و مُزخرف بود كه از یادش رفته بود. می‌خواست آن مردِكهِ را بكُشد.

شاهرخ برایِ خود شش‌نفر سوار تهیه كرد. خودش سَردستهِ آن‌ها شد، و آن‌روز، تویِ بیشه، اسب‌هایِ‌شان را به‌درخت بسته، در كمین نشستند، زیرا می‌دانست كه سَركردهِ آن‌ها هرروز با دَه‌نفر سوار از چادُرِ نَمدیِ سیاهَش در‌آمده و به‌ سركِشی شهر می‌رود. همهِ آن‌ها یك‌شكل و یك‌رنگ بودند. به‌تَنشان پوستِ سگ یا پوستِ خرس بسته بودند، با چرمِ بد بو. امّا نشانِ سركردهِ آن‌ها یك دستمالِ سرخ بود كه رویِ دوشش آویخته بود. وقتی‌كه صدایِ چهار‌نعلِ سُّمِ اسب از دور آمد، آن‌ها زیرِ بُتّه‌‌ها، شمشیر‌به‌دست كشیك می‌‌كشیدند. شاهرخ از زورِ ترس و شادی دِلَش می‌‌تپید، دو انگشت را به لب بُرده، سوت كشید. هر شش‌نفر رویِ اسب‌ها پَریدند و با شمشیر‌هایِ لُخت حمله كردند. دو نفر از مغول‌ها از اسب به زمین خوردند، هشت نفرِ دیگرشان دورِ آن‌ها را گرفتند. تیغه‌‌هایِ شمشیر جلویِ آفتاب می‌درخشید، گَرد‌و‌غُبار در هوا پیچیده بود، نعره‌‌هایِ شگفت‌انگیز شنیده می‌شد. شاهرخ دستمالِ سرخی را رویِ دوشِ یكی از آن‌ها دید. به‌او حمله كرد، اتفاقاً در وَهلهِ اوّل شمشیر از دستِ جُفتِ‌شان اُفتاد، و به‌زودی حس كرد كه یكی از مغول‌ها، از عقب بازویِ راستِ او را بُریده. آن‌وقت با دستِ چپ خنجرِ خود را از غَلاف بیرون كشید و به‌شكمِ مردِكهِ مغول فرو برد، كه همانندِ شُغال زوزه كشید، نعرهِ وحشیانه بود و با دستمالِ سرخ رویِ شانه‌اَش از اسب به‌زمین اُفتاد.

همهِ ‌این وقایع را مثلِ ‌این‌كه یك ساعتِ پیش اتفاق افتاده می‌دید و حس می‌كرد. وای بعد از‌ این‌كه آن مردِكهِ مغول زمین خورد، اسبِ خودِ او رَم كرد. شاهرخ را برداشت، دو نفر نعره‌زنان دنبالِ او می‌تاختند. بعد دیگر نفهمید چه شد! هنگامی‌كه چشمش را باز كرد، دید در جنگل رویِ شاخهِ درخت‌‌ها افتاده، پیچك دورِ او را گرفته و خونی‌كه از دستَش به زمین می‌ریخت، خونِ غلیظِ سیاهی بود كه دورَش مورچه‌‌ها جمع شده بودند. هنوز خون از بازویَش می‌چكید، تَنَش بی‌حس، سرش گیج می‌رفت. آن‌وقت دامنِ لباسِ خود را پاره كرد، به‌دشواری یك‌سرِ آن‌را با دندانش گرفت و با دستِ چپ زخمِ دستَش را بست، گره زد، به‌قدری دَرد می‌كرد كه نزدیك بود دوباره از حال برود. پیشانیَش می‌سوخت. در‌‌این‌حین، یاد كِشمَكش با مغول‌‌ها افتاد، لبخندِ پیروزمندانه‌ای زد چون كیفر خودش را كشیده بود. آیا دوستانش آن شش‌نفرِ دیگر، جان سالم به در بُرده بودند؟ آیا مغول‌‌ها را كُشتند یا به‌دستِ آن جانورانِ ترسناك و ترسو كشته شدند؟ آیا پشوتن و آنوشه چه به‌سرشان آمد؟

چه اهمیتی داشت؟ بعد از آن‌كه گُل‌شاد را جلویِ او تكّه‌تكّه كردند و تَنِ شكنجه‌شده‌اَش آتش گرفت! ولی با وجود همهِ ‌این‌ها او انتقامِ خودش و آب‌و‌خاكَش را كِشید همان‌قدری كه از دستش برمی‌آمد از آن بی‌گانه‌‌ها، بی‌گانه‌ای كه برایِ دُزدی، دَرندگی و كُشتار آمده بود. از آن‌ها كُشت. او پیشِ وجدانِ خودش سرافراز بود. تا كنون پنج روز بود كه دیوانه‌وار میانِ جنگل، باطلاق و درخت‌‌هایِ كُهن با زخمِ بازو، خودش را از ‌این‌سو به آن‌سو می‌كِشانید. شب‌ها وقتی‌كه تاریكی یك‌مرتبه صحنِ جنگل را فرا می‌گرفت، با ترس‌و‌لرز در بَدَنهِ درخت‌ها یا رویِ شاخه‌‌ها پناه می‌بُرد، ولی خواب به چشم نمی‌آمد؛ از نالهِ جانوران، غُرِّشِ بَبر و خِش‌خِشِ شاخهِ درخت‌ها در هول‌و‌هراس بود، زخمِ دستش می‌سوخت و تیر می‌كشید. اگر هیچ‌كدامِ آن‌ها هم نبود، جایِ نیشِ «سپل» {نوعی مگس از نوع تِسه‌تِسه که به تنِ دام چسبیده و خونش را می‌مکد} از آن مگس‌هایِ دُرُشت می‌خارید و می‌سوخت. گاهی روز‌ها همین‌طور كه نشسته بود، خوابش می‌بُرد، ولی امروز كه به‌این‌جا رسید، از زورِ ناتوانی از پا درآمد.جنگلِ ژَرف و وحشی از چپ‌وراست دیوار‌هایِ سبزِ انبوه در او كشیده بود. همه جا برگ‌هایِ پهن، برگ‌هایِ باریك، رنگ‌هایِ گوناگون: سبزِ باز، سبزِ سیر و ارغوانی، برخی از آن‌ها گُل‌هایِ قشنگی داشت، درصورتی‌كه شاخه‌‌هایِ نازك از سنگینیِ تُخمِ گُل و میوه خمیده شده بود. صدایِ پرندگان، نالهِ جانوران، ناله‌‌هایِ جگر‌خراش به گوش می‌رسید، ولی هوا كه گرم می‌شد، یك‌مرتبه همه‌باهم خاموش می‌شدند. یك تكّه آسمانِ لاجوردی آن‌قدر روشنِ درخشان از لایِ شاخه‌‌ها پیدا بود كه چشم را خسته می‌كرد. شاهرخ خودش را در برابرِ طبیعت، سُست، بیچاره و كوچك حس كرد! ‌این طبیعتِ دل‌رُبا و مكّارِ پُر از دام و شكنجه كه از هر سو او را احاطه كرده بود و مانندِ یك مُرده دم می‌زد تا شیرهِ رندگی‌‌ها را در خودش بكشد! خَنجرش را از غَلاف بیرون كشید. رویِ تیغهِ آن به‌خطِّ پهلوی اسمِ او حك شده بود. پدرش را با چهرهِ رنگ‌پریده، ریشِ سیاه به یاد آورد كه رویِ تخت افتاده بود و دو تا شمع بالایِ سرِ او، رویِ میز می‌سوخت. او و برادرش گریه‌كُنان كنارِ تخت رفتند، به آن‌ها خیره‌خیره نگاه كرد. بعد مثلِ‌این‌كه كوششِ فوق‌العاده كرده باشد، نیمه‌تنه بلند شد و گفت: «چرا گریه می‌كنید؟ گریه مالِ زن‌هاست. افسوس كه من تویِ رختخواب می‌میرم. تنها آرزویم ‌این بود كه در راهِ آب‌وخاكم در راهِ‌ِ ایران جان بدهم، ولی شما، چشمِ اُمیدِ آیندگان به‌شماست. و ادامه داد:

«نیاكانِ ما با خونِ دل برایِ آزادیِ خودشان می‌كوشیدند .تنها آرزویی كه دارم، ‌این است كه تا زتده هستید، تا جان دارید، نگذارید زمینِ ‌ایران به‌دستِ بیگانه بیاُفتد… خاكِ ‌ایران را بپرستید…» بعد رو كرد به‌او و گفت: «این خَنجر را از كَمرِ من باز كُن و به‌یادگار نگهدار!…» همین خَنجر كه سال‌ها به‌كمرِ او بود و با آن انتقامِ خودش را كشیده بود. سرش را تكان داد، خواست با نوكِ خنجر پارچهِ رویِ زخمِ بازویَش را پاره كند، ولی همین‌كه آن را تكان داد، آه! چه دردِ جان‌گُدازی! چه سوزشِ دل‌خراشی! نه، نمی‌توانست تاب بیاورد. از شستشویِ آن چشم پوشید، بعد دستِ چپَش را در آب شست، یك‌مُشت آب به‌رویش زد و یك‌مُشت هم نوشید. دست كرد از جیبش یك‌مُشتی میوهِ جنگلی بیرون آورد. این میو‌ه‌ها را از قدیم می‌شناخت؛ نوكرِ پیرشان “اسفندیار” كه او را با برادرِ كوچكش به گردش می‌بُرد و همیشه از جهانگردی‌هایِ خودش و از مردُمانِ پیشین گفتگو می‌كرد، یك‌روز برایِ‌شان از همین میوه‌‌ها آورد، آن‌كه مانندِ اَزگیل شیرین‌مَزه و گَس بود، اسمَش «كُنُس» بود و آن یكی كه سُرخ، گِرد و تُرش بود «ولیك» می‌گفتند. ولی مادرش ‌این میوه‌ها را دستِ آن‌ها دید گرفت و گفت: «این‌ها خوراكی نیست، دِلِ‌تان دَرد می‌گیرد.» برادرش كه دوباره آن‌ها را از تویِ جوی براشت و گاز می‌زد، مادرش پُشتِ دستِ او زد.

ولی پنج روز بود كه شاهرخ با همین میوه‌‌ها زندگی می‌كرد. دل‌درد نگرفته بود! دست كرد یك‌مُشت از آن‌ها را در دَهَنش ریخت. جوید، اَبرو‌هایِش را درهم كشید، هستهِ آن‌را بیرون آورد و به‌زودی حس كرد كه‌ اشتها ندارد. سَرش دَرد می‌كرد، پیشانیَش داغ بود و زخمِ بازویَش می‌سوخت. خَنجرش را غَلاف كرد. پا‌هایِش را در آبِ چشمه گذاشت، با دستِ چپش جایِ نیشِ پشه‌‌ها را می‌خاراند. در ‌این وقت اگر صورتِ خود را در آئینهِ لغزندهِ نگاه می‌كرد، از خودش می‌ترسید. با رنگِ پریده، ریشِ كمی ‌‌كه از صورتش بیرون زده بود، مو‌هایِ ژولیده و چشم‌هایِ آشفته كه با روشناییِ ناخوش می‌درخشید، مهیب بود.

به‌اندازه‌ای سَر‌در‌گُم و پریشان بود كه از وضعیتِ كنونیِ خودش هیچ سَر‌در‌نمی‌آورد. خیره به دورِ خودش نگاه كرد. آن‌جا زیرِ درخت، لاشهِ پرنده‌ای را دید كه از‌هم‌‌پاشیده بود؛ پَر‌هایِ رنگینِ خوش‌نقش‌ونگارش پراكنده شده؛ رویِ آن جانورانِ كوچك و مورچه‌‌ها موج می‌زدند و با اشتهایِ هر‌چه‌تمام‌تر تكّه‌‌هایِ تنِ او را با نیش‌‌هایِ كوچكِ بُرّندهِ خودشان پاره می‌كردند.

جلویِ او،عقبِ او، از دیوار‌هایِ ترسناكِ جنگل پوشیده شده بود. پیچك‌‌هایِ چالاكی كه رویِ شاخهِ درخت‌ها خزیده بودند و لَب‌‌هایِ مَكنده، لب‌‌هایِ نیرومندِ خودشان را رویِ ساقه‌‌هایِ جوان چسبانیده، شیرهِ درخت‌‌ها را آهسته ولی از رویِ كیف می‌‌مكیدند. چند دقیقه خاموشیِ سنگین فرمانروائی داشت، هوا گرم شده بود. بازویِ او می‌سوخت، تَنِ او خیسِ عَرق و سَرش درد می‌كرد. بی‌اندازه ناراحت بود، دوباره نگاهی به‌اطرافِ خودش انداخت، سرش را تكان داد و با لَحنِ خیلی سختی به اهریمن بَد گفت، به تمامِ طیعت نفرین فرستاد. این طبیعتِ مكّار و آب‌زیرِ‌كاه كه ‌این‌همه بلا‌ها به‌وجود آورده بود،‌ این‌همه ناخوشی‌ها، طاعون، وبا، خوره، …، مغول.

در روشنائیِ آفتاب، بالایِ چشمه، حشراتِ گوناگون، پشه‌‌هایِ بزرگ و كوچك درهم پرواز می‌كردند. گوئی جشنِ خوراكِ تازه‌ای كه برایشان رسیده بود گرفته بودند، زمزمهِ سوزناك بال‌هایِ آن‌ها شنیده می‌شد. زمینِ نمناك، سبزه‌‌هایِ خودرو و گُل‌هایِ بی‌دوام و بی‌بو رویِ آن‌را پوشانیده بود. شاهرخ بلند شد، خودش را كشانید تا رویِ ریشهِ درخت، شكافِ آن‌را با احتیاط وارسی كرد، در تنهِ پوكِ آن یك‌نفر به‌آسانی می‌توانست بنشیند، تهِ آن پُر از برگ‌هایِ خُشك بود. یك شاخهِ خُشك از كنارِ درخت برداشت و برگ‌ها را به‌هم زد. خاروخاشاك را پَس كرد. سرِ چوب به خاكِ ماسه خورد كه سیل آورده بود، یا به‌مُرور در آن جمع شده بود. چندین سوسكِ قهوه‌ای‌رنگِ برّاق از ترسِ جان هراسان بیرون دویدند. وقتی‌كه خوب پاك شد، رفت تویِ آن نشست، دورِ شكافِ درخت قارچ‌هایِ طُفیلی‌ مانند چتر‌هایِ نرمِ خاكستری‌رنگ روئیده بودند، این‌جا پناهگاهِ خوبی بود، چون بازویش به‌شدّت درد می‌كرد و نمی‌توانست جایِ بهتری برایِ خودش پیدا كند، ولی چیزی كه شگفت‌انگیز بود، ترسِ او به‌كُلّی ریخته بود؛ نه از بَبر می‌ترسید، نه از پلنگ، بلكه برعكس، مَقدَمِ آن‌ها را آرزو می‌كرد تا از دَرد و رنج او را بر‌هانند. تَنَش سُست، امّا فكرش استوار بود. نگاهی به سایبانِ خود كرد كه با شاخه‌‌هایِ كج‌و‌كوله با لطف و مهربانی او را در آغوشِ خود پناه داده بود و شاید یك دقیقه نگذشت كه حس كرد با تمامِ طبیعت زندگی می‌كند و هوایِ نمناكی را كه از رویِ شاخهِ درخت می‌گُذشت، با لذّت و آرامش تنفس می‌كرد.

شاهرخ با رنگِ مُرده‌اَش به جِدارِ درخت تكیه داد. عَرقِ سَرد از تَنَش سرازیر بود، با چشم‌هایِ خیره جلویِ خودش را نگاه می‌كرد. كم‌كم حس كرد كه خونِ او سنگین شده و خُرده‌خُرده در جریانَش مُنجمد می‌شود. پلك‌هایِ او پائین آمده بود. جلویِ چشمش گوی‌‌هایِ سُرخ و بنفش چرخ می‌زد، می‌رقصید، یك لحظه محو می‌شد، دوباره پدیدار می‌گردید و انعكاسِ آن به‌طرزِ دردناكی رویِ عصبِ چشمش نقش می‌بست.

دستِ چَپش را آهسته بلند كرد جلویِ چشمش گذاشت. افكارِ او تاریك شد، لحظه‌ای دَردِ بازویش را فراموش كرد. یادِ آن روز اُفتاد كه هوا ابر بود و با گُل‌شاد كنارِ شالیِ برنج گردش می‌كردند، گُل‌شاد در ساقهِ علفِ سبزی می‌دمید و از صدایِ مُضحكی كه از آن در می‌آمد غَش‌غَش می‌خندیدند. برقِ چشم‌هایَش، اَبرو‌هایِ كمانیِ او، گونه‌‌هایِ سُرخ،اندامِ ورزیده و زیبایِ او كه از پُشتِ جامهِ ابریشمی ‌‌گاهگاهی نمایان می‌شد، همه جلویِ چشمِ او مجسم شد. بعد دستِ او را گرفت از رویِ جویِ آب رَد كرد. دُرُست در همین موقع آسمان غُرّید و رَگبارِ سختی گرفت، هوا را مِه گرفته بود، چِكّه‌‌هایِ باران رویِ آب می‌خورد و آب به اطراف شَتَلَك می‌زد. گُل‌شاد كه از آسمان‌غُرّه می‌ترسید، خودش را به او چسبانیده بود. هردویِ‌شان زیرِ «گالِش بِینه» پناهنده شدند كه سقفِ پوشالی داشت. همان‌جا بود كه در چشم‌هایِ یك‌دیگر نگاه كردند، ولی احتیاج به حرف زدن نداشتند، چون از چشم‌هایِ هردویِ‌شان، از صدایِ‌شان كه می‌لرزید، پیدا بود. آن‌وقت برایِ نخستین بار یك‌دیگر را در آغوش كشیدند. لَب‌هایِ آتشینِ گُل‌شاد را رویِ گونهِ خودش حس كرد. باران كه بند آمد، گُل‌شاد را به خانهِ‌شان رسانید، مادرش با اندامِ كشیده، مویِ خاكستری و لبخندهِ افسرده، جلویِ آن‌ها دوید، چون از دیر كردنِ دخترش دلواپس شده بود.

هنوز ‌این افكار از خاطرش مَحو نشده بود كه آن مردِكهِ مغول را شمشیر به‌دست با خندهِ ترسناك دید، تَنِ شكنجه شده، تَنِ شكنجه شده، تَنِ تكّه‌تكّه شدهِ گُل‌شاد كه به‌خونش آغشته بود، جلویِ او مُجسّم شد. به‌خودش لرزید، ولی او می‌دید كه از پنجرهِ اطاق، دود، آتش، گَرد‌و‌خاک تو می‌زد. آن‌وقت آن مردِكهِ مغول، با سایهِ عِفریتیِ سنگینی كه به طرزِ شگفت‌آوری بزرگ می‌نمود، در میانِ دود و آتش تنوره كشید و ناپدید گردید!

دستِ چپش پائین افتاد و به دستهِ خَنجرش خورد، بدونِ اراده آن را محكم گرفت و لبخندِ دردناكی رویِ لب‌هایِش پدیدار شد، با همین خَنجر بود كه آن اهریمنِ بیگانه را با چشم‌هایِ بالا جَسته و سیمایِ خون‌خوارش كُشت، با همین خَنجر كه پدرش در هنگامِ مرگ به او داده بود.

ناگهان تكانِ سختی خورد، خواست سَرش را بیرون بیاورد، ولی در شِكمِ درخت مانده بود، با لبخندِ خوشبخت، چشم‌هایِش را بست!

بهارِ سالِ بعد بود، دو نفر مازندرانی تبر‌به‌دوش از میانِ جنگل می‌گذشتند و هرجا كه درخت‌ها راهِ عبورِ را به آن‌ها می‌گرفت، آن‌كه جوان‌تر بود با تَبَر شاخه‌‌ها را می‌زد و رَد می‌شدند. همین‌كه هردویِ آن‌ها خسته و كوفته كنارِ چشمهِ كوچكی رسیدند، خودشان را آماده كردند كه بنشینند و خَستگی دَركُنند. ولی آن‌كه پیرتر بود رنگش پرید، به آرنجِ رفیقَش زد. شكافِ درختِ بلوط را به او نشان داد و گفت: آبَرار،‌ هایش، ‌هایش!

در شكافِ تنهِ درخت، استخوان‌بندیِ تمامِ اندامِ یك‌نفر آدم نشسته بود و سَرش كه لایِ شكافِ درخت گیر كرده بود با خندهِ ترسناكی می‌خندید. آن‌ها با ترس‌و‌لَرز جلو رفتند، رویِ قاپ‌و‌قلمِ پایَش یك خنجرِ دسته‌عاج افتاده بود. آن‌كه پیرتر بود گفت: خُدِه وَرِه بیامُرزه.

خم شد با سرِ تبر خنجر را پیش كشید، برداشت، مثلِ‌این‌كه می‌ترسید مبادا مُرده مُچِ دستِ او را بگیرد. بعد دستِ رفیقَش را گرفت و از همان راهی كه آمده بودند با گام‌هایِ بُلند برگشتند.

از لایِ شاخه‌‌ها كه رَد می‌شدند، هردوشان برگشته دوباره نگاه كردند، ولی كاسهِ سَر از لایِ شكافِ درخت با دندان‌هایِ ریك‌زَده‌اَش می‌خندید.

پیرمرد دستِ جوان را كشید و گفت: بوریم برار، بوریم، اِی مغولِ سایوئهِ!

تهران- 1310

حمله مغول به ایران

بازگشت به برگه اصلی نوشته‌‌‌‌هایِ صادق هدایت

اشک تمساح

اشک تمساح

صادق هدایت

در موقعی که ناموسِ فَلَک بر باد رفته، و بیشترِ کشورهایِ دنیا یک‌پارچه آهن و آتش و خون شده است، شهرها تبدیل به خاکستر می‌شود و هنرمندان و دانشمندان، مثلِ برگِ خَزان به زمین می‌ریزند و هیولایِ فقر و گرسنگی و ناخوشی رویِ سرِ مُردم سایه افکنده، عوضِ این‌که معایبِ گذشته را گوش‌زد بنماییم تا تکرار نشود، به اصلاحِ داخلهِ خودمان بپردازیم، و اقداماتِ جدّی برایِ نجاتِ مردم بکنیم؛ از هر گوشه‌و‌کنار، یک‌دسته میهن‌پرستِ فداکار و ناجیانِ دل‌سوخته قیام کرده، دائماً اشاره به حیثیت، افتخارات و عظمتِ ایرانِ باستان می‌نمایند و استعدادِ نژادیِ ما را می‌ستایند و قلم‌فرسایی می‌کنند، زبان می‌گیرند و نوحه‌سرایی می‌نمایند. فکرِ نان بکنیم که خربُزه آب است. از این تبلیغات در «سالنِ پرورشِ افکار» هم می‌کردند و بالاخره سالِ گذشته به معنیِ تثلیثِ معروفِ «خدا، شاه، میهن» پِی‌بردیم. هنوز هم دست‌بردار نیستند.

اما سوراخ‌دُعا را گم کرده‌ایم، چون حس نمی‌کنیم که دنیا عوض شده و بعد از این جنگ تغییرات بیشتری خواهد کرد و فقط مِللی حقِّ حیات خواهند داشت که جانبازی کرده و فداکاری به خرج داده‌اند و به منافعِ خود هُوشیار می‌باشند. افتخار به عظمتِ باستانی تا آن حد مُفید است که موجبِ تشویق و پیشرفتِ مادّی و معنویِ یک ملّت در نبردِ آیندهِ او بشود، نه این‌که او را خودپسند و مُتعصّب بار بیاورد، و نه این که بخواهند با این نوحه‌سرایی‌ها او را به خوابِ غفلت ببرند، و در فلاکتِ خود محکوم کنند. کسی مُنکِرِ مِلیّت، زبان و افتخاراتِ گذشتهِ ایران نمی‌باشد، تا همان اندازه که نسبت به زمان و مکان در مسیرِ تاریخی مقامی برایِ خود احراز کرده‌ایم، امّا تکرارِ «ملّتِ شش‌هزارساله!» و ذکرِ نامِ سیروس و داریوش و انوشیروان و سلطان‌محمود و شاه‌عبّاس برایِ مردم آب و نان نمی‌شود و عِرقِ وطن‌پرستیِ کسی را نمی‌جُنباند و یک‌قدم هم ما را جلو نمی‌بَرد.

البتّه ملتِّ ایران در دورهِ تاریخ وظیفهِ مهمّی را در مقابلِ تاخت‌و‌تازِ یونان و رُوم و عَرب و مُغول انجام داده و نهضت‌ها و مقاومت‌هایی از خود نشان داده است، ولی چرا عواملی که مُنتَج به این تحولات شده در نظر نمی‌گیرند، یا اقلاً نمی‌گویند که پیشوایانِ دل‌سوزتر و زمام‌دارانِ سالم‌تر و کاردان‌تر و ملّتِ بیدارتری داشته است که از حقوقِ خود دفاع می‌کرده و به خصوص، پُشتِ‌هم‌اندازهایی مثلِ امروز به سَرَش سوار نبوده‌اند؟

خوب بود که صفحه را عوض می‌کردند. مَگَر ملّت‌هایِ دیگر خلق‌السّاعه به‌وجود آمده‌اند؟ و بزرگانی نداشته‌اند؟ و جهان‌گشایی‌هایی نکرده‌اند؟ یا مُردمانِ هندوستان و چین و کَده و آشور و مصر نمی‌توانند چنین ادعاهایی داشته باشند؟ آیا می‌توانیم مدّعی بشویم که در علم و هُنر و فلسفه، ما چشم‌و‌چراغِ دنیاییم و هند و چین و یونان از ما پَست‌تر بوده‌اند؟

باید تصدیق کرد روزی که هوش و قریحه را قسمت می‌کرده‌اند، همه‌اَش را به ایرانیان نبخشیده‌اند.

فردوسی و مولوی و حافظ و خیام (که امروزه مُدّعیانی پیدا کرده‌اند!) البته نامِ بزرگی در ادبیاتِ بین‌المللی دارند. امّا اگر تنها دلِ‌مان را خوش کنیم که این شُعرا خاتمِ ادبیات می‌باشند، بسیار ابلهانه است. آیا انگلیس با شکسپیر و آلمان با گوته و روسیه با پوشکین، دَرِ ادبیات‌شان را تخته کردند و دست‌رویِ‌دست‌شان گذاشتند و نشستند، یا صدها نابغهِ دیگر در دنیایِ علم و اَدب به‌وجود آوردند؟ ملّتی که سرِ دوراهه گیر کرد و در جهلِ مُرکّب ماند، یا باید درجا بزند و یا به قهقرا برگردد. از همین نادانی و خودپسندیِ ما نتیجه شده که از میلیون‌ها آثارِ علمی و ادبیِ دنیا به‌کُلّی بی‌خبریم و به زبانِ فارسی ترجمه نشده و یا اگر شده، طرفِ اطمینان نیست.

در قسمتِ علم و هنر، به عقیدهِ آقایان، باید باور کرد که مثلاً سنگِ قبرِ مَلک‌شاه، مجسمهِ موسیِ میکل‌آنژ را تحت‌الشّعاع می‌گذارد؛ تارِ حسین‌علی، سمفونیِ بتهوون را از میدان به‌در می‌کِند؛ و مسجدّ شیخ‌لُطف‌الله، قصرِ واتیکان را از رو می‌بَرد؛ یا مینیاتورِ رضا‌عباسی، خطِّ قرمز رویِ تمامِ آثارِ رامبراند می‌کشد. اگر مُنصفانه قضاوت کنیم، باید اِقرار کنیم که متأسفانه در علم و هنر هم شقّ‌القمر نکرده‌ایم. علم و ادب و هنر تعصّب برنمی‌دارد، و مالِ همهِ دنیاست. امروز ممکن نیست کشوری بتواند دورِ خودش دیوارِ چین بکِشَد و از باقیِ دنیا مُجزّا بماند. در هیچ زمانی، ایرانی تعصُّبِ هنری و فرهنگی نداشته است. در موسیقی و حجّاری و معماری و نقّاشی، از دورهِ‌ هخامنشیان تا زمانِ صفویه، از استادانِ بیگانه استفاده کرده‌ایم و الِهام شده‌ایم. همان‌طوری‌که ترقّیاتِ مادّی، مِللِ دنیا را به‌هم نزدیک کرده، در موضوعِ معنوی نیز مردُمان ناگُزیرند که همکاری کنند. اگر پِیه‌سوز را به چراغِ برق ترجیح دادیم، پس می‌توانیم تعزیه را به اُپرا ترجیح بدهیم.

همان‌طوری‌که میهن‌پرستان و ناجیانِ ما راهِ دُزدی و تجارت و کُلاه‌برداری را زود از اروپایی‌ها تقلید کردند، ملّت نیز محکوم به فهمِ علوم و ادبیات و هنرهایِ اروپایی است. اگر آن‌ها را نمی‌فهمیم، تقصیرِ رهبرانِ ماست، ابتدا باید هنرِ اروپایی را فهمید و هضم کرد، بعد اگر چیزِ قابلِ توجّهی داشتیم، عرضه بداریم. تعزیهِ عروسیِ قاسم به‌پایِ اُپرایِ «اوژن‌اونگین» نمی‌رسد. زلنگ‌زلینگِ عجیب و مُضحک تویِ رادیو تهران را با «تریستان و ایزولد» واگنر، یا کتابِ «امیر‌ارسلان» را با رُمانِ داستایوفسکی، یا رستم در حمام را با شاه‌کارهای گوگن نمی‌شود مقایسه کرد. یک پردهِ نقاشی رنگِ حالتِ روح و عُمقِ صنعت را در نظر می‌گیرد. یک مجسّمه‌ کار رودنِ فرانسوی تنها کُپی از رویِ طبیعت نیست. این مَرد تمامِ هستی خود را در مجسّمه‌اَش می‌گذارد و به آن روح می‌دهد. در یک قطعه موسیقی تنها آهنگ‌هایی نیست که به گوش مطبوع باشد، بلکه هزاران نکتهِ باریک‌تر از مو دارد که شنونده را از زندگیِ بدبختِ معمولی به سر‌حدِّ دنیایِ مجهولِ درخشانی می‌کشاند.آیا مفهومِ میهن‌پرستی آن است که محکوم هستیم از تمامِ لذایذِ معنویِ دنیا چشم بپوشیم و غمزه‌شتریِ یک‌دسته پاچه‌ورمالیدهِ کاسه‌لیس و تازه‌به‌دوران‌رسیده را تحویل بگیریم و دورشان اسفند دُود کنیم، که ظاهراً اظهارِ بی‌اعتنایی به دنیا و مافی‌ها می‌کنند، امّا جِگرشان برایِ پول و اتومبیل و شهوت لَک زده است؟

«داشتم، داشتم» حساب نیست «دارم، دارم» حساب است. باید دید امروزه چه داریم و چه می‌خواهیم بکُنیم. این فداکاران و میهن‌پرستان که به ما نصیحت می‌کنند و تحتُ‌‌الحَنَک {قسمتی از دستار یا شال که از زیرِچانه از دستار گذرانیده و به ‌سر ببندند} بسته و زُعَمایِ قوم شده‌اند و با چشمِ گریان و دلِ بریان ناله و نُدبه به راه انداخته‌اند، همان‌هایی هستند که در این بیست‌سالِ اخیر، هر چه شَلتاق {نزاع؛ مرافعه. همهمه؛ غوغا} بود زده‌اند و امتحانِ خودشان را هم داده‌اند. یک‌دسته سَردَم‌دارِ بی‌چشم‌و‌رُو و قاچاق‌چی، سینه زدند و تملُّق از کسی گفتند که اگر به ناپلئون تشبیه‌اش می‌کردند، آن ذاتِ مُقدّس عقب می‌نشست و اوقاتِ مبارکش تلخ می‌شد، امّا رشادت‌ها و هنرنمایی‌هایِ آن یَلِ ارج‌مَند در قَلع‌و‌قَمعِ اهالیِ کشور بی‌نظیر است و مثلِ شکارچی که در مُرغ‌دانیِ خود شکار کُنَد، در قتل و غارت خود، لُر و کُرد و بویراحمدی و قشقایی، دلاوری‌هایِ مُحیّرالعقولی از خود بروز داد، ولی در سرِ اختلاف که با سه همسایهِ شرقی و غربی پیدا کرد، با وجودِ مسافرت‌هایِ سیاست‌مدارانِ ما برایِ تغییرِ آب‌و‌هوا به اروپا موقعیتی حاصل نشد. از معجزاتِ آن بزرگوار این که خونِ ملّت را مَکید و دارایی‌اَش را چاپید و طلا را تبدیل به مِس کرد (مانندِ پنجرهِ طلایِ مقبرهِ شاه‌صفی که تبدیل به کلاه‌خودِ مِسی رویِ قبرِ حافظ شد). پولِ نقره را نیز مُبدّل به کاغذِ رنگین و بِرنج نمود. از لحاظِ تربیتِ معنوی می‌توان گفت که آن عالی‌جناب گَرده از روی کتابِ «جزیرهِ دکتر مورو» تألیف “ولز” برداشت، به این معنی که فرمول‌هایِ معینی را هر روز صبح با چُماق به مردم تلقین می‌کردند و عصرها با شلّاق همان فرمول‌هایِ «دُزد باشید و متملّق و پَست باشید ولی مطیع باشید» را پس می‌گرفتند و عملاً نشان می‌دادند که این یگانه راهِ ترقّی در کشورِ باستانی است. هر کس در موقعِ پس دادنِ درس اشتباه کرد، دشمنِ خدا و شاه و میهن قلم‌داد می‌شود و او را در یکی از اطاق‌هایِ زندانِ قصر پذیراییِ شایان می‌کردند. خانهِ یک‌عدّه مردُمِ فقیر بیچاره را رویِ هم کوبیدند و کاخ‌هایِ بدسلیقه به جایَش بنا کردند. کاغذ و مِس تبدیل به آجر می‌شد و آسمان‌خراش‌ها از لایِ خاک‌روبه بیرون می‌آمد. آن بزرگوار به عصرِ آهن و طلا، عصرِ آجر را در میهنِ عزیزش اضافه نمود.

تا این که دَری به تخته خورد، این نابغهِ بی‌نظیر و خدایِ جنگ، با سلام و صلوات میهنِ عزیزش را تَرک کرد. خودش رفت، ولی هواخواهانِ او که دو‌قورت‌و‌نیمِ‌شان باقی است به جا ماندند، و زمامِ امور کمافی‌السّابق در دستِ آن‌هاست. برایِ این‌که باقی‌ماندهِ رَمَق میهن را هم بکُشند و رسوایی‌هایِ شگرفِ دیگری برایِ میهن و هم‌میهنانِ عزیزشان تهیه ببینند. در هیچ دورهِ تاریخی، این سرزمین چنین دورهِ انحطاطی را به خود ندیده بود و هنوز دنباله دارد. درصورتی‌که با عایدیِ سرشار و آرامشِ نسبی که وجود داشت، ممکن بود حقیقتاً دورهِ رستاخیز این ملت باشد. از اعیان و اشراف و وکیل و وزیر و سرانِ کشوری و لشکری و روحانیون و حاجی‌آقاها و عُلما و فُضلا و دانشمندان و شُعرا، مثلِ دَوالپا {هشت‌پا، اختاپوس، کسی که پاهایش لاغر و دراز مانند دوال باشد} به سرِ اهالیِ این کشور سوار شدند و تا توانستند جُولان دادند. در چاپلوسی و وِقاحت و چاپیدنِ مردم، گویِ سبقت را از یکدیگر ربودند.

بیست‌سال ملت را از جریانِ دنیا و همسایه‌گانش مُجزّا نگه‌داشتند و آشِ شُله‌قلم‌کاری به مَذاقِ یک‌دسته قاچاق‌چی درست کردند. مردُم از گرسنگی می‌مُردند و مالِ‌شان چاپیده می‌شد و پُشتِ میله‌هایِ آهنین، در زندان‌ها می‌پوسیدند. گوش‌واره و النگویِ بیوه‌زن‌ها با کاغذ و مس خریده می‌شد و به خارجه مسافرت می‌کرد. کتاب و مجلّه سانسور می‌شد، فرهنگ، وسیلهِ‌ِ تفریح چند نفر کارچاق‌کُن شده بود. پیش‌آهنگی و تربیت‌بدنی، تأسیسِ فرهنگستان و پرورشِ افکار را وسیلهِ تقرُّب به پیش‌گاه قرار دادند.

امروز نیز پالانِ‌مان عوض شده، امّا همان قُلتَشن‌ها {گردن‌کلفت‌ها و زورگوها} که در هُویَّت و ایرانیّتِ آن‌ها شکّ است، برایِ ایران سنگ‌به‌سینه می‌زنند و مردُم گرسنهِ چاپیده شده و فقیر را تبلیغ به وطن‌پرستیِ کاذب و از‌خودگُذشتگی می‌نمایند و هر کس با آن‌ها هم‌آواز نشود، تکفیرش می‌کنند.

این کاملیون‌ها {Chameleon-آفتاب‌پرست‌‌-سوسمارِ کوچک} و آرتیست‌هایِ وازَده که معلوم نیست از کجا آورده‌اند، بیست‌سال پَستی و دُزدی و دورویی را به مردم عملاً می‌آموختند و اکنون می‌خواهند باز سرِ مردم افسار زده، خَر را برانند. می‌خواهند به نام گذشتهِ تاریخی، مردم را مشغول و سرگرم کنند و ضمناً خودشان را سَرجمعِ افتخاراتِ آتیهِ ملُت جا بزنند! ولی غافل از آن‌که چند نفر قُلدر و دُزد و آدم‌کُش، افتخارِ تاریخی برایِ ملت نیستند. امروز دوره‌ای نیست که به‌صِرفِ گذشتهِ تاریخی خود ببالیم و بدونِ کار و جدیّت، حقوقی برایِ خودمان قائل شویم. امروزه وظیفهِ‌مان جُبرانِ خسارتِ بیست‌سالِ گذشته و باز کردن چشم‌و‌گوشِ ملّت و هُوشیار کردنِ آن‌ها به حقوقِ خودشان است.دنیا تحوّلاتِ سریعی را طی می‌کند. ما نباید همه‌اَش دِلِ‌مان را خوش کنیم که روزی مالکُ‌الرِقابِ {بزرگ و صاحب‌اختیارِ مردم} قسمتی از دنیا بوده‌ایم یا فُلان قصیده را فُلان شاعر سروده یا فُلان ساختمان از عهدِ دقیانوس مانده است. نباید فراموش کنیم که در دورهِ تاریخ، همیشه پیروز نبوده‌ایم و چندین‌بار برایِ قرن‌ها، هستیِ ما بر باد رفته است و اگر بخواهیم همین باقیَش را نگه‌داریم، باید جِداً شروع به اقدام و کوشش بنماییم. باید خودمان را به فراخورِ روش و اقتضایِ زمان در بیاوریم چون گریه‌و‌نالهِ شاخ‌حسینی و اراجیف، اثری نخواهد بخشید.

بی‌خود منتظرِ کشف و کرامات و مُعجزه نشسته‌ایم. شُتر‌سواری دولا‌دولا نمی‌شود و به‌نعل‌و‌به‌میخ‌زدن هم فایده‌ای ندارد. باید یک‌دنده شد. در نتیجهِ اِنحطاطِ اخلاقی و اجتماعیِ بیست‌سالِ اخیر، از عارف و عامی، از مردِ هفتادساله تا بچّهِ هفت‌ساله، همه معتقدند که انقلاباتِ دنیا و تحوّلاتِ مطابقِ آرزو و آمالِ محدودِ آن‌ها انجام خواهد گرفت و معجزه‌هایی به نفعِ ما اتفاق خواهد افتاد. یک‌دسته هوچی هم از موضوع استفاده کرده، برای آن‌ها تعبیر و تفسیرهایِ عجیب‌و‌غریب می‌نمایند؛ از قبیلِ تعبیرِ کاسهِ از آش گرم‌تر، نبضِ دَجّالی که در “برلن” ظهور کرده و یا یأجوج و مأجوجی که در خاورِ دور خود را شکسته است.

کسانی که ذی‌نفع هستند یا برایِ خودنمایی و یا به علّتِ بی‌اطلاعی و یا چون کیسهِ آنان به‌قدرِ دست‌هایِ‌شان پُر نشده، جار‌و‌جنجال راه می‌اندازند و در انتظارِ معجزه، سَرِمان را شیره می‌مالند. امّا در دنیایی که مِللِ خیلی نزدیک‌تر از حیثِ نژاد و فکر و اخلاق و اختراعات به جانِ یکدیگر افتاده‌اند، می‌توانیم مطمئن باشیم که برایِ چشم و ابرویِ ما جنگ نمی‌کنند. آن‌قدر فداکاری‌ها می‌نمایند، خسارات می‌بینند و قربانی‌ها می‌دهند.  آن ذرّه که در حساب ناید ماییم. خَرِدیزِه‌ای {آن‌که مرگِ خودرا خواهد برایِ زیان صاحبش. مَثَل برای آن‌کس که به‌جهتِ ضرر رساندن به‌دیگران حاضر است خود متحمّل ضررِ بسیار شود} که پیش گرفته‌ایم و نَنه‌من‌غریبم هیچ فایده‌ای نمی‌بخشد، بلکه کاملاً به زیانِ ما تمام خواهد شد. اگر بخواهیم از این گِرداب ننگ و فلاکتی که در آن غوطه‌وریم نجات یابیم، اگر بخواهیم در آتیه حقِّ زندگی داشته باشیم و در عقبِ کاروانِ دنیایِ آینده درجا نزنیم، بایست تَقَلّا و کوشش کنیم و عَملاً ثابت نماییم که حقِّ زندگی داریم. باید بدانیم که اگر به خودمان رَحم نکنیم، دیگران به ما رحم نخواهند کرد.

اگر زمانی، ایران سرزمینِ علم و هُنر بوده، امروزه از دولتِ سَرِ یک‌دسته گردنه‌گیر، مُحتکر و مُقاطعه‌کار تبدیل به سرزمینِ “بیزنس” و “پول‌درآری” و “بچاپ‌بچاپ” شده است، هیچ رابطهِ معنوی و فرهنگی با سایرِ جاهایِ دنیا ندارد و مردُم مَنتَرِ یک‌دسته شیّادِ کلاه‌بردار شده‌اند. ملّتِ ایران می‌دانند که گُرگ‌هایِ ما داخلی هستند، از خارجی نباید مُتوقّع بود که دایه‌خاتونِ از مادر مهربان‌تر باشد.

موقعی که همهِ مملکتِ دنیا از خوابِ غفلت بیدار شده‌اند، با جمله‌هایِ صدتا‌یک‌غاز سَرِمان را شیره می‌مالند، به اُمیدِ این‌که از آبِ گل‌آلود ماهی بگیرند. فُکُلی‌ها و مُنوّرالفکرها و قدیمی‌هایِ‌مان همه‌اَش به‌فکرِ خویش‌اند. دسته‌ای به‌فکرِ اندوختنِ پول و فرار به خارجه هستند، تا از تنزُّلِ پولِ اروپایِ بعد از جنگ استفاده کنند و به عیش‌و‌نوش مشغول شوند. دسته‌ای هم باز به‌فکرِ اندوختنِ پول و خریدنِ املاک و گرفتنِ تنزیل و کرایهِ دُکان و سوارشدنِ اتومبیل و معاملهِ دیبایِ چینی به روم و لیمو‌عمانی در قُطبِ شمال می‌باشند. گروهی دیگر که باز هم راجع به گردآوریِ مال‌و‌منال با دو دستهِ سابق هم‌عقیده هستند، در ضمن افکارِ عالی‌تری در مغزِ خود می‌پرورانند، از جمله گرفتنِ چند صیغه و عَقدی و سخن‌رانی راجع‌به آبِ کُر یا مُحلِل و تَقیّه و آدابِ طهارت و به‌دست آوردنِ وِجهه و کشیدنِ کبّادهِ وزارت و وکالت و اَهَن‌و‌تُلُپ و غیره…

حقیقت این‌ست که امروزه ملّت، بی‌پُشت‌و‌پناه و سرپرست است، و کسی به فکرِ او نیست و از دو راه، یکی را باید انتخاب کند. یا تا جان دارد، رنج ببرد و جورِ آقابالاسرهایش را بِکِشَد، که به ریشش بخندند؛ و یا این که علی‌رغمِ عقیدهِ ناجیانِ فداکارش، ثابت بنماید که حقِّ زندگی دارد.بازگشت به برگه اصلی نوشته‌‌های صادق هدایت