نوشته‌ها

نامه به پدر

نامه به پدر

Letter to His Father

فرانتس کافکا

نامه‌ای به پدر که هرگز به دستِ مخاطبش نرسید، نمایان‌گر صادقانه‌ترین کوششی‌ست که نویسنده، زیرین‌ترین لایه‌هایِ روابطِ خانواده‌گی را کاویده و از این منظر، بسیاری از دردمندی‌هایِ جان و روا‌نش را با روی‌کردی روان‌کاوانه، غنایِ هنرمندانه بخشیده است. نامه چنین آغاز می‌شود:

پدر بسیار عزیزم! به تازه‌گی پرسیدی، چرا به نظر می‌آید از تو می‌ترسم ….

خانواده‌یی که کافکا در آن پرورش یافت، پدری مستبد، مادری خرافی و خواهرانی معمولی داشت. کافکا از پدرش حساب می‌برد، می‌ترسید و تمام دوره‌های زنده‌گی‌اش را زیر سایۀ وحشت از پدر گذراند.

“هرمان کافکا”، بازرگانی خودساخته و تنومند، قوی‌بُنیه، پُرسر‌و‌صدا؛ و “فرانتس کافکا”، نویسنده‌یی باریک‌اندام و حسّاس و روشن‌فکر بود که بیش‌ترِ عمرِ خود را در زادگاهش، پراگ گذراند. اگرچه کافکا بسیار پُرانرژی و بنا به گفتۀ دوستانش، آرام و مسحورکننده بود، هیچ‌گاه موفق به بیرون آمدن از زیرِ یُوغِ پدر و فرار از خودعداوتیِ او نشد. البته بعدها در زنده‌گی‌اش به انواع گوناگون برای بالا بردن قدرتِ فیزیکی‌اش روی آورد.

در برابر پدر احساسِ حقارت می‌کرد و همیشه با مخالفتِ پدری مواجه بود که نوشتن را اتلاف وقت می‌دانست.

پدر هیچ‌گاه به این‌که به پسرش یأس و نومیدی می‌آموزد، توجه نکرد. تفکر «پدر» و «خانواده» بافت بسیاری از آثار کافکا را چه به صورت مستقیم و چه به صورت انتزاعی تشکیل داده است. پدر، دکان‌داری منفعت‌طلب بود با افکاری پدرسالارانه که چیزی را نمی‌پرستید، جُز کامیابی مادی و پیشرفت اجتماعی.

کافکایِ پدر، در “وﹸسک”، روستایی منحصراً یهودی‌نشین، در ۵۰ مایلی جنوب پراگ بزرگ شد. پدرش، “جاکوب”، قصّابِ تشریفات مذهبیِ شهر بود؛ شغلی که خانواده به‌سختی از آن گُذران می‌کرد، و آن‌ها قادر به تهیۀ آن تجملاتی که بعدها “هرمان” توانست برای “فرانتس” تهیه کند، نبودند. زمانی که هرمان آن‌قدر بزرگ شده بود که قادر به ارابه کشیدن شد، کارش این شد که اغلب در شرایط آب‌وهواییِ بد، گوشتِ پاک را به مناطقِ دور برساند. شاید در نتیجۀ این سبک زنده‌گیِ مشقت‌بار، هرمان آموخت که پسری قوی باشد و از همان اوانِ کودکی دریافت که از زنده‌گی چیزی بیش‌تر از این می‌خواهد. در سن ۱۴ سالگی خانه را ترک گفت، در ۱۹ سالگی به ارتش ملحق شد و در سال ۱۸۸۲ سرانجام به شکل شراکتی تجارت را شروع کرد و تجارت‌خانه‌ای را افتتاح کرد. همان سال با “ژولی لووی” آشنا می‌شود و ازدواج می‌کند.

مادرِ کافکا در خانواده‌ای یهودی-آلمانی در محیطی نسبتاً مرفه بزرگ شده بود، که بعد از ازدواج به‌شدّت تحتِ تأثیر و نفوذِ شوهرِ مردسالارش بود تا حمایت کردن و هواخواهی از فرزندان و فرانتس.

سوم جولای ۱۸۸۳ وقتی فرانتس به‌دینا آمد، پراگ یکی از کلان‌شهرهای امپراتوریِ رو‌به‌زوالِ اتریش بود. در واقع سال ۱۸۶۷، یک توافق‌نامه بین آلمانی‌های اتریشی و مجارها به امضا رسیده بود، دال بر این‌که سرزمین امپراتوری به دو بخش مجزا توسط رودخانۀ لیث تقسیم شود: شرق رودخانه، سلطنت مجارستان و غرب آن امپراتوری اتریش. امپراتوری اتریش توسط یک دولت مرکزی آلمانی اداره می‌شد و به‌طور گسترده‌یی قشر وسعی از اقلیت‌ها را به سوی مرز انتقال می‌داد. چک‌هایی که بابت اخراج‌شان بسیار خشمگین بودند.

حرکت‌های ناسیونالیستی باعث ایجاد درگیریِ مستقیم بین جمعیت چک و جمعیت ژرمن‌ها شد. قانون از ژرمن‌ها حمایت می‌کرد و این موضوع رنجیده‌گی خاطرِ چک‌ها را در‌پی‌داشت، مضافاً این‌که به دلایل اجتماعی، یهودیان مجبور به یادگیری زبان آلمانی بودند و این موضوع تخمِ دشمنی را در دلِ چک‌ها می‌کاشت.

فرانتس باید زبان آلمانی را می‌آموخت، حال آن‌که پدرش زبان چک را در نوجوانی و جوانی آموخته بود و آلمانی را هم از طبقۀ بورژوا می‌آموخت.

به علتِ تحریم ضدِّ یهودی که ملی‌گرایان پراگ آن را سازماندهی کرده بودند، اوضاع اقتصادی در پراگ رو به وخامت نهاد. و به‌راستی فقط شهرِ پراگ می‌توانست شخصی چون کافکا را بپرورد. شهری متأثر از شرق و غرب و محلِّ تلاقی نژادهای گوناگون. گریز کافکا از خویشانش -که در نامه به پدر به روشن‌ترین شکلِ ممکن و در نقد و تحلیل آثارش قابل توجه است- درواقع گریزِ او از پراگ و رهایی از زنجیرِ سنّت‌ها و زبان‌های گوناگون است. تجزیه و تحلیلِ کافکا و آثارش نمی‌تواند دقیق باشد، مگر آن‌که محیط خانواده‌گی و اجتماعیِ او نیز مورد نظر گرفته شود. کافکا اسم معمولیِ یهودیان ساکنِ چک‌اسلواکیا در زمان امپراتوری هابسبورگ بوده است و تلفظ آلمانی آن «کاوکا» (Kavka) به معنی زاغچه است. این پرنده نشانِ تجارت‌خانۀ پدر کافکا در پراگ بود. علامت زاغچه رویِ لوازم‌التحریر تجارت‌خانه به نوعی تجانسﹺ نام خانواده‌گی کافکا را با این کلمه پیوند می‌دهد.

پس از جنگِ جهانیِ اول، هنگامِ تولدِ جمهوریِ چک، عنوان سر‌درِﹺ این تجارت‌خانه نیز بیش از آن‌که به آلمانی تلفظ شود، به لفظ چک ادا می‌شد. فرانتس کافکا، بعدها در آثارش، با استفاده از کلماتی چون زاغچه، کلاغ سیاه، و کلاغِ بزرگ، کلماتی که همه‌گی به خانوادۀ کلاغ‌ها تعلق دارند، از همین علامت برای اهداف ادبی‌اش بهره برد. رابان Raban و گراکوس Graccus، هر دو به معنای کلاغ و زاغچه‌اند. این تمرکز رویِ نام را می‌توان نشانه‌ای از تکثرگرایی کافکا به میراثِ پدری‌اش دانست؛ چرا که به نظر می‌آید برخی از این تصاویر معطوف به خودِ اوست (کافکا اغلب خود را زاغچه می‌نامید). این نوع گرایش به تکثرگرایی در عین وحدت، در دیگر نام‌های داستانی آثار کافکا، البته به شکل دیگری، قابل توجه است. به عنوانِ مثال، آهنگِ تلفظ کافکا و سامسا در مسخ، یا یوزف کا (کافکا) در داستانِ محاکمه، یا آدمﹺ داستان کاخ به نام صرفاً کا، یا کارل روسمان در رمانِ آمریکا، یا گئورگ بندۀ من در داستان داوری، گئورک Georg در آلمانی همان تعداد حرف دارد که فرانتس Georg=Franz، در ضمن «بِنده» از پسوند «من»، همان تعداد حرف دارد که کافکا: Kafka=Bende، به خصوص توجه شود که حرف E در بنده به جای A در کافکا تکرار می‌شود.

البته وجود چنین رموزی در داستان‌هایِ او به این معنا نیست که آثارش بدلی از یک زنده‌گی‌نامه‌اند، بلکه می‌توانند به منزلۀ نشانه‌های کاربردی‌ای برای شناخت بیش‌تر هنرمند در راستای تحلیل آثارِ او محسوب شوند.

کافکا احساس می‌کرد شخصیتش بیش‌تر تحتِ تاثیر خانوادۀ مادری –لوویی- قرار دارد، امّا گرایشِ شدیدش به استفاده از میراثش از نام کافکا -به شکلِ دگرگون‌شده در آثارش- نشان از احساسِ پیچیدۀ اوست نسبت به پدر: احساسی توﺃمان از تنفر و ستایش، گناه و جذبه.

در مقایسۀ خود با پدر در نامه‌اش می‌نویسد: مقایسه کن، من با جَرح و تعدیلِ بسیار، گویی لووی‌یی هستم که در اعماقِ وجود، کمی از کافکاها را به ارث بُرده، امّا از میلی که دیگر کافکاها را به زنده‌گی ترغیب می‌کند، چون بازرگانی و حرصِ پیروز شدن تُهی‌ست. این لووی ـ کافکا با اعمالی رازآلودتر و سر به زیرتر، در جهتی دیگر گام برمی‌دارد، البته اغلب بی‌آن‌که به ثمر رسد، خاتمه می‌یابد و خاموش می‌شود. تو برعکس یک کافکای واقعی هستی سرشار از نیرو، سلامتی، اشتها، توانایی در سخن گفتن، رضایت از خویشتن، احساسِ برتری داشتن بر همۀ دنیا، حضور ذهن، شناخت انسان‌ها و سخاوت. آری تو دارای این‌همه هستی، لیکن خطاها و ضعف‌هایی نیز داری که گاه این حُسن‌ها را می‌پوشانند و اغلب از رویِ خُلق‌وخُویِ تند و عصبانیت از این نیکی‌ها فاصله می‌گیری.

حضور مستبدانه و دیوپیکرِ جسم و روحِ پدر بر کافکا، او را به ورطۀ خودکشی سوق می‌دهد، به‌طوری که در نوامبر ۱۹۱۷ در نامه‌یی به “ماکس برود”، اولین افکار خود در مورد خودکشی را مطرح و مقولاتی را وصف می‌کند که از اقدام به خودکشی مانعش شد: می‌توانی خود را بُکُشی، امّا به یک معنا در حالِ حاضر به انجام این کار مجبور نیستی.

کافکا در مورد فشار سنگینِ شخصیت پدر بر تمام ابعاد زنده‌گی‌اش می‌گوید: پدر همیشه او را ریش‌خند می‌کرده، و همواره فعالیت‌های خود را به رُخش می‌کشیده است، در حالی که درست ضدِّ این، یعنی دربارۀ آثار و کارها و دوستانش، بی‌اهمیت از کنار آن‌ها می‌گذشته است.

می‌گوید پدر را از هر جهت یک انسان معیار می‌دانسته که خودش به فرمان‌هایی که می‌داده عمل نمی‌کرده، و به همین جهت او یک دنیایِ فرمان‌دهندۀ پدر و یک دنیای بنده‌گیِ او و دیگر دنیای دیگران که خوش‌بخت و آزاد از دستور دادن‌ها و اطاعت‌کردن‌ها هستند را می‌شناسد. به عقیدۀ او، چون پدر در واقع تنها مربی‌ِ او بود، این در همه جایِ زنده‌گی‌اش تأثیر گذاشته است.

جایِ شک نیست که این سطور از رویِ رضایت‌مندی این تأثیر نیست، بلکه نوشتاری‌ست از نااُمیدی‌ِ حقیقی و ناموفق بودن از گریز؛ چرا که در جایِ دیگرِ کتاب آمده است: اگر می‌خواست از خانه فرار کند، لاجرم مادر را هم از دست می‌داد؛ چون وابسته‌گی‌ِ مادر به پدر بیش‌تر از او بوده و از پدر کوکورانه اطاعت می‌کرده است.

و شگفت آن‌که همان‌گونه که پدر نسبت به مراد پسر پیش‌آگاهی دارد، پسر نیز در نامه به پدر با اطمینانی کم‌نظیر و هنری متعالی، از شناخت خود و محیطش و بیش از هر چیز، پیرامون موقعیت خویش و موجه بودن نکوهش‌ها، از اتفاق نظر می‌گوید: همواره دربارۀ هر آن‌چه می‌خواهم بگویم، تو از قبل نوعی احساس مشخص داری. این حقیقتی بکر و غیرقابل انکار است. به عنوان مثال اخیراً به من گفتی: همیشه تو را دوست داشته‌ام و اگر مثل باقی پدرها با تو رفتار نکرده‌ام به این خاطر است که نمی‌توانم مانند آن‌ها ادا دربیاورم… پدرم! بدان هرگز نسبت به لطفی که به من داری، تردید نداشته‌ام؛ گرچه این تذکر را چندان دقیق نمی‌دانم. تو نمی‌توانی وانمود کنی، دُرُست! امّا اگر تنها دلیلت این باشد که پدرانِ دیگر چنین می‌کنند، بهانه‌جوییِ محض است و مانع ادامۀ گفت‌و‌گو می‌شود. این نظرِ من است و نشان می‌دهد چیزی غیرعادی در رابطۀ من و تو وجود دارد، خللی که تو نیز در پدید آودنش بی‌آن‌که مقصر باشی، سهیمی. اگر تو هم بر این باوری که رابطۀ‌مان غیرعادی‌ست، پس در این مورد اتفاقِ نظر داریم و شاید بتوانیم به نتیجه‌ای برسیم.

«نامه به پدر» گرچه عنوان نامه را با خود دارد، ولی در واقع مانیفستِ اعتراض است به نحوۀ آموزش و پرورش پدرسالارانه. نویسندۀ نامه حتّی سال‌هایِ آغازین زنده‌گی‌اش را برایِ پدر یادآوری می‌کند که هر حرکت بی‌توجهِ او چه‌گونه اثراتِ نااُمیدکننده بر کودک گذاشته است. نامه به پدر نه فقط یک اثر روان‌شناسانه در ابعاد زیبای هنری است، بلکه به عنوان اثری در مقیاس‌های آموزشی و دانشگاهی می‌تواند مورد استفاده قرار گیرد.

می‌گوید: شاید تو هم آن شبی را به خاطر داشته باشی که آب می‌خواستم و دست از گریه و زاری برنمی‌داشتم، قطعاً نه به این دلیل که تشنه بودم، بلکه می‌خواستم شما را بیازارم و کمی هم خود را سرگرم کنم. تهدیدهای خشنی که بارها تکرار شد، بی‌نتیجه ماند. مرا از تخت‌خواب پایین آوردی، به بالکن بُردی و مرا با پیراهنِ خواب لحظه‌ای پُشتِ درِ بسته نگه‌داشتی. نمی‌خواهم بگویم که این کار اشتباهِ بزرگی بود. شاید برایت غیرممکن بود آسایشِ شبانه‌ات را به روشِ دیگری بازیابی. با یادآوری این خاطره فقط می‌خواهم روش‌هایِ تربیتی، و تأثیری را که بر من داشتی، یادآوری کنم. احتمالاً واکنشِ تو کافی بود که شب‌هایِ دیگر چنین نکنم، ولی در درونِ کودکی که من بودم، زیانی به‌بار نشست. بر طبق طبیعتم هرگز نتوانسته‌ام رابطۀ دقیقی بین آن وقایع پیدا کنم. آب خواستنِ بدون دلیل، به گمانِ من امری طبیعی بود و بیرونِ در ماندن بسیار وحشت‌ناک. حتّی تا سال‌هایِ بعد هم از این اندیشۀ دردناک رنج می‌بردم که این مردِ قوی‌هیکل که پدرم باشد، چه‌گونه توانست در آنی‌ترین محاکمه، بی‌انگیزه مرا از تخت‌خواب بیرون کشد و در آن ساعت شب در بالکن بگذارد، حتماً در چشم‌های او هیچ بودم.

همۀ کودکان پشتکار و شهامت طولانی‌مدت برای دست‌یافتن به مهربانی را ندارند. و قطعاً این به هیچ گرفتن، نه فقط هنگامی که کودک کودک بوده، بلکه در دیگر مراحل زنده‌گی باید به داوری مستبدانه‌ای منجر شده باشد که برای پدر می‌نویسد: اگر داوری‌هایت را دربارۀ من جمع‌بندی کنی، به این نتیجه می‌رسی: آن‌چه از آن‌ها شکایت داری، به راستی اعمال نامناسب و آزاردهندۀ من نیست (شاید به استثنایِ برنامۀ اخیر ازدواجم). لیکن تو از سردی و قدرناشناسی و غیرمعمول بودنِ من گله‌مند هستی.

در داستانِ “داوری” (محاکمه)، آدم داستانِ مجازاتِ مرگی را که برایش تعیین‌شده می‌پذیرد؛ مجازاتی که پدرش به گناه نادرستی‌ها و بی‌لیاقتی‌ها به او پیش‌کش می‌کند. و کسی حتماً باید به ژوزف کافکا تهمتی زده باشد که او یک روز صبح بدون هیچ جُرمی دستگیر می‌شود و هم‌چنین آدمی باید چنان به هیچ انگاشته شود و آن‌قدر دیده نشود و آن‌قدر در زندان استبدادِ خانه، گرفتار شده باشد که یک روز صبح، گره‌گوار سامسا –کافکا- از خوابی آشفته بیدار شود و بفهمد که در تخت‌خوابش تبدیل به حشره‌یی ناچیز شده است. (مسخ)

در داستان‌هایِ کافکا، تغییرِ‌شکل نهانگاه به یک زندان، درون‌مایه‌یی مکرّر است؛ از عادتِ گره‌گوار سامسا به قُفل کردنِ در گرفته تا به لانه‌یی پیچ‌در‌پیچ و زیرزمینی که موجودی بی‌نام، آن را در «لانۀ زیرزمینی» حفر کرده است. (زن و شوهر). این تعبیر، در تجربۀ شخصی کافکا قرینه‌ای دارد؛ آن‌جا که بازی «موفقیت‌آمیز و جداکننده» دوران کودکی، او را با دیگران متفاوت ساخته و نهایتاً به احساس انزوایی عمیق دچار می‌کند.

و به این ترتیب، پرسش و پژوهش همیشه‌گی هر خواننده از هر قشری با هر اثری، از نویسنده این است: آیا نویسنده‌گان خود را می‌نویسند؟

آن‌چه صفحات سفید کاغذ را به داستان و رُمان مبدّل می‌کند، شاید به تمامی انطباق کاملی با زیست نویسنده نداشته باشد، و قرار نیست که چنین باشد؛ چرا که در آن صورت یک وقایع‌نویسی و تاریخ‌نویسیِ صِرف خواهد بود. امّا بدونِ شک، متن از منظری پرداخت می‌شود که جهان بر او اتفاق افتاده و نویسنده نیز در آن سهم به‌سزایی دارد. و خواننده‌ای که واردِ جهانِ کافکا می‌شود، خورد و خیره، افسون‌شده به‌سویش می‌رود و تأثیر آن را در زنده‌گیِ خود درمی‌یابد و درک می‌کند که زنده‌گی آن‌قدر‌ها هم بُن‌بست نیست، یا حداقل می‌توان گفت همیشه بُن‌بست نیست و بنا به گفتۀ سارتر، اگر کافکا زنده‌گیِ انسان را بر اثر «تعالی غیرممکن» مشوّش نشان می‌دهد، از آن‌روست که به این تعالی اعتقاد دارد.

ماکس برود در توضیح این نامه می‌نویسد: این نامه را فرانتس کافکا در نوامبر ۱۹۱۹، در شلزن نزدیک لیبوخ، واقع در بوهم، نوشت.

ماکس برود در ادامه می‌گوید: گرچه این نامه هرگز به مقصد نرسید و مخاطبش از آن مطلع نشد، شاید هرگز کارکرد یک نامه را نداشته باشد؛ امّا تردیدی نیست که به این قصد نوشته شده و من این اثر را نه در مجلدهای شامل نامه‌های کافکا، بلکه در کارهای ادبی‌اش گنجانده‌ام. این کار کلان‌ترین کوششی است که فرانتس کافکا در وسعت آن به یک زنده‌گی‌نامۀ خودنوشت دست یازیده است.

گویا کافکا نامه را به مادر می‌دهد تا به پدر برساند؛ ولی مادر پس از خواندن نامه، از رویِ نیک‌خواهی نامه را به پدر نمی‌دهد، بدون این‌که فرزند را از تصمیم خود آگاه کند.بخش‌هایی از کتابِ نامه به پدر

پدر بسیار عزیزم، به تازه‌گی پرسیدی چرا به نظر می‌آید از تو می‌ترسم. هیچ‌وقت نمی‌دانستم چه پاسخی بدهم، کمی به این دلیل که به راستی ترس به‌خصوصی در من بر می‌انگیزی و شاید باز به این دلیل که این ترس شامل جزئیات بی‌شماری است که نمی‌توانم همهِ آن‌ها را بسنجم و به‌طور شفاهی بیان کنم. اکنون هم که می‌کوشم با نامه پاسخت را بدهم باز هم پاسخی ناکامل خواهد بود؛ زیرا حتّی هنگام نوشتن، ترس و پیامدهایش رابطهِ من و تو را مخدوش می‌کند و اهمیتِ موضوع از حافظه و درکِ من پا فراتر می‌گذارد.

فحش دادن‌هایِ تو همیشه با تهدید همراه بود، و این دیگر متوجه من هم می‌شد. وقتی که فی‌المثل می‌گفتی: مثلِ یک ماهی تکّه‌تکّه‌ات می‌کنم…، با آن‌که می‌دانستم اتفاقِ بدی به‌دنبالش نخواهد افتاد (این را در بچّه‌گی هنوز نمی‌دانستم)، وحشتم می‌گرفت، چون این گفته کم‌و‌بیش با تصوّری که من از قدرتِ تو داشتم می‌خواند، می‌دانستم که حتّی این کار هم از تو بر می‌آید. موردِ دیگری که وحشت‌آور بود وقتی بود که تو فریاد‌زنان دورِ میز می‌دویدی تا یکی از ماها را بگیری، البته در اصل نمی‌خواستی بگیری، ولی دستِ‌کم وانمود می‌کردی که قصدِ گرفتن را داری و آن‌وقت بود که مادر سر می‌رسید و ما را به ظاهر نجات می‌داد.

می‌دیدیم که یک‌بارِ دیگر –این تصوّری بود که بچّه‌ات داشت– از برکتِ عنایت زندگی را باز یافته بودیم و چون عطیه‌ای نامستحق به همراه می‌بردیم. از همین مقوله است تهدیدهایی که راجع به عواقب سرپیچی از دستورهایت می‌کردی. وقتی کاری را که مورد پسندت نبود شروع می‌کردم، و تو مرا تهدید به شکست می‌کردی، حرمتی که نسبت به عقیده‌ات در خودم احساس می‌کردم، آن‌قدر زیاد بود که شکست حتمی بود، حتّی اگر مدّتی بعد پیش می‌آمد. اعتمادم از عملی که می‌کردم سلب می‌شد. متزلزل بودم، مردّد بودم. و هر‌چه بزرگ‌تر می‌شدم تعداد مواردی که تو برای اثبات بی‌قدر بودنم می‌توانستی به‌رُخم بِکِشی بیش‌تر می‌شد، و با گذشتِ زمان، از جهتی دیگر واقعاً حق با تو شده بود.

باز هم بگویم که من به‌هیچ‌وجه ادعا نمی‌کنم که این که هستم صرفاً معلولِ وجودِ توست، مُنتها تو آن‌چه من بودم را تشدید کردی، و زیاد هم تشدید کردی، چون در نظر من قدرت زیاد بود و تو همۀ قدرتت را در این راه به کار گرفتی.

درست است تو هیچ‌گاه به‌راستی مرا موردِ تنبیهِ بدنی قرار ندادی، ولی فریادهایِ تو، سُرخیِ چهره‌ات، روشِ عجولانه‌ات در بازکردنِ کمربند و قرار‌دادنِ آن رویِ پشتیِ صندلی، همهِ این‌ها بسیار بدتر از کُتک‌خوردن بود. مثلِ وقتی که بخواهند کسی را دار بزنند، اگر او را به‌راستی حلق‌آویز کنند، می‌میرد و همه چیز تمام می‌شود، امّا اگر او را مجبور کنند در همهِ مراسمِ پیش از اعدام شرکت کند و در لحظهِ انداختنِ طنابِ دار به گردنش، خبرِ لغوِ حکمِ اعدام را به او بدهند، بی‌شک در تمامِ زندگی، رنجِ گرهِ دار را دورِ گردنِ خویش احساس خواهد کرد.

با بی‌زاری‌ات از نوشتنم و آن‌چه به آن مربوط می‌شود و برایِ تو ناشناخته بود، درست به نقطهِ حسّاسم زدی. در این مورد واقعاً با استقلال کمی از تو دور شده بودم؛ گرچه این دور شدن آدم را کمی به یاد کِرمی می‌اندازد که دُمش را لَگد کرده‌اند و تنه‌اش را کَنده و به‌کناری خزیده است. تا حدودی در امنیت بودم و می‌توانستم نفسی تازه کنم؛ …بی‌زاری که تو از همان اول نسبت به نوشتنم داشتی، استثناء در این مورد، برایم خوش‌آیند بود. گرچه خودخواهی و جاه‌طلبی‌ام با استقبالی که تو از کتاب‌هایم می‌کردی و بین ما زبان‌زد بود، لطمه می‌دید: “بگذارش رویِ میزِ پایِ تخت!” (آخر اغلب وقتی کتابی برایت می‌‌آوردم، سرگمِ بازیِ ورق بودی.)

در اصل از این کارَت خوش‌حال می‌شدم؛ نه‌تنها از فرطِ غرض‌ورزیِ معترضانه و نه فقط به خاطرِ خوش‌حالی از تأیید تازه‌ای برای برداشتم از رابطهِ ما، بلکه از همان اول، چون این جمله از همان اول برایم چنین طنینی داشت: حالا آزادی!… البته که این اشتباه بود؛ من به‌هیچ‌روی یا در بهترین حالت، هنوز آزاد نبودم.

موضوعِ نوشته‌هایم “تو” بودی، آخر گله‌هایی را که نمی‌توانستم رویِ سینه‌ات بکُنم، در نوشته‌هایم می‌کردم. نوشته‌هایم وداعی بود با تو که به عمد طول کشیده بود، وداعی که هر چند از جانبِ تو تحمیل شده بود، ولی در مسیری که من مشخص کردم، جریان می‌یافت. امّا همهِ این‌ها چه‌قدر کم بود! این حرف‌ها فقط از آن روی ارزشِ گفتن دارد که در زندگیِ من روی داده است، در جایِ دیگر اصلاً جلبِ نظر نمی‌کرد؛ و بعد نیز به این خاطر که دوران کودکی‌ام به صورت آگاهی، بعدها به صورت امید و بعد از آن هم اغلب به صورت یأس بر زندگیم مسلط شده بود، و چند تصمیمِ کوچکِ زندگیم را -اگر بخواهی، باز در هیبت تو-  به من دیکته می‌کرد. قبلاً هم اشاره کرده بودم که در نوشتن و چیزهای مربوط آن تلاش‌های ناچیز و نه چندان موفقی برای رسیدن به استقلال و فرار از تو انجام داده‌ام؛ ولی این تلاش‌ها کم‌و‌بیش دیگر انجام نمی‌گیرد؛ شواهدِ زیادی مؤید این است. با این وجود وظیفهِ خودم می‌دانم یا بهتر بگویم مفهومِ زندگی‌ام را در آن می‌بینم که از این نوشته‌ها محافظت کنم و نگذارم خطری که قادر به دفعش هستم و حتّی امکانِ بروز چنین خطری آن نوشته‌ها را تهدید کند، به من نزدیک شود. زناشویی امکانی برای بروز چنین خطری است که در عین حال امکان بسیار بزرگی برای حمایت از آن هست؛ ولی برای من همین‌که امکان بروز خطر باشد، کافی‌ست اگر زناشویی خطر باشد، آن وقت چه کار کنم! چه طور می‌توانستم به زندگی زناشویی تن در دهم و با احساس چنین خطری که احتمالاً نمی‌توان ثابتش کرد ولی به هر حال قابل نفی هم نیست، روزگار بگذارانم. هرچند که می‌توانم در برابر چنین احساسی متزلزل باشم، ولی نتیجهِ نهایی مشخص است: باید چشم‌پوشی کنم. مقایسه سیلیِ نقد و حلوایِ نسیه {گنجشکی که در دست است، به کبوتری که بر بام نشسته ترجیح دارد}، این حالت مصداق زیادی ندارد. در دست چیزی ندارم و همه چیز بالای بام است؛ ولی با این وجود باید -یعنی وضع قوا و ضرورت زندگی مجبورم می‌سازد– هیچ را انتخاب کنم.

در آن زمان من از هر جهت و در همه‌جا احتیاج به تشویق داشتم، چون هیکل و جسمِ تو به تنهایی برای خوار کردنِ من کافی بود. مثلاً یادم هست وقتی که در حمام در یک اتاقک لباس‌مان را می‌کندیم چه وضعی داشتیم. من لاغر، ضعیف و باریک اندام، تو قدی بلند و چهارشانه. من خودم را در همان اتاقکِ فلاکت‌بار می‌دیدم و نه فقط در قبالِ تو، بلکه در قبالِ تمامِ دنیا چون معیار همه چیزها برای من تو بودی.

نزدیک‌تر به هدف، بی‌زاریِ تو نسبت به نویسنده‌گیِ من بود، و نسبت به هر چه که به نحوی به آن ارتباط پیدا می‌کرد، حتی اگر آن‌ها را نمی‌شناختی. در این‌جا من واقعاً تا حدّی آزاد از قیود تو بودم، هر چند که وضعم حالتِ کِرمی را به یاد می‌آورد که نیمهِ عقبِ بدنش را لگد کرده‌اند و حالا دارد نیمهِ جلویِ بدنش را جدا می‌کند و به کنار می‌کشد….

چرا ازدواج نکردم؟ این‌جا و آن‌جا موانعی در پیش بود؛ همان‌طور که همیشه هست؛ ولی مگر زندگی چیزی جز روبه‌رو شدن با این موانع‌ست؟ امّا مانعِ عمده که متأسفانه جدا از این یا آن موردست، عبارت بود از این‌که من از نظرِ روحی ظاهراً قادر به ازدواج کردن نیستم. نشانه‌اش این‌ست که من از همان لحظه‌ای که تصمیم به ازدواج می‌گیرم، دیگر نمی‌توانم بخوابم، سرم شب‌و‌روز داغ می‌شود. دیگر زندگیِ درست‌و‌حسابی ندارم، مستأصل این‌طرف و آن‌طرف می‌روم؛ باعثِ این حالت‌ها، نگرانی‌هایِ مختلف نیست؛ درست است که با طبیعتِ کُند و وسواسی که من دارم، یک کرور نگرانی هم به سراغم می‌آیند، ولی این‌ها نقشِ عُمده‌ای ندارند. این‌ها حُکمِ کِرمی را دارند که کارِ جنازه را به آخر می‌رسانند، امّا ضربهِ اصلی را من از جایِ دیگر خورده‌ام و این همان فشارِ روحیِ ناشی از ترس و ضعف و حقیرمنشیِ من است.

سعی می‌کنم دقیق‌تر توضیح بدهم: وقتی به فکرِ ازدواج می‌اُفتم، در قلم‌روِ روابطِ میانِ من و تو، ظاهراً دو عنصرِ متضاد، با شدّتی کم‌نظیر دست‌به‌دستِ‌هم می‌دهند. ازدواج بی‌تردید ضامنِ حادترین نوعِ استقلال و رهاییِ من است: می‌توانستم خانواده‌ای داشته باشم، یعنی حداکثری که اصولاً می‌شود به آن دست یافت، پس یعنی حداکثری که تو به آن دست یافته‌ای؛ می‌توانستم با تو در یک ردیف قرار بگیرم و آن‌وقت همهِ ننگ‌ها و زورگویی‌هایِ قدیم و جدید و آتی به حسابِ گذشته‌ها می‌رفت و تمام می‌شد. این البته به قصّه بیش‌تر شبیه می‌شود، ولی مسئله هم دُرُست همین‌جاست. خیلی زیادست: به این همه نمی‌شود دست‌رسی پیدا کرد. مثلِ این‌ست که کسی محبوس باشد و بخواهد علاوه بر فرار -که شاید محال نباشد- درعینِ‌حال ساختمانِ زندان را نیز تغییر بدهد و آن‌را به عشرت‌کده‌ای برایِ خود تبدیل کند. اگر فرار کند، در ساختمانِ زندان نمی‌تواند تغییری بدهد، و اگر ساختمانِ زندان را تغییر بدهد، نمی‌تواند فرار کند. اگر من در ارتباطِ بداقبالی که با تو دارم، بخواهم مستقل باشم، باید به‌کاری دست بزنم که حتّی‌الامکان هیچ رابطه‌ای با تو نداشته باشد. ازدواج دُرست‌ست‌که عظیم‌ترین عملِ ممکن‌ست، و پُر‌افتخار‌ترین استقلال را به انسان می‌دهد، امّا در‌عینِ‌حال نزدیک‌ترین رابطه را با تو دارد، قصدِ خروج از این‌جا، نوعی جنون به حساب می‌آید، چون هر تلاشی در این جهت، خود‌به‌خود حکمِ مجازات را دارد.

آن‌وقت درست همین رابطهِ نزدیکِ با توست که تا حدّی مرا به ازدواج کردن وسوسه می‌کند. من از این برابری با تو، که در آن‌صورت میان من و تو ایجاد خواهد شد، و تو اولین کسی خواهی بود که درکش خواهی کرد، درست به این علت تصورِّ شیرینی دارم که آن‌وقت من پسری خواهم بود آزاد، حق‌شناس، بی‌تقصیر، صادق؛ و تو پدری خواهی بود ناافسرده، نامستبد، دل‌سوز و راضی؛ و البته این هدفی‌ست که برای رسیدن به آن باید کاری کرد که آن‌چه اتفاق افتاده، اتفاق نیُفتاده باشد، پس یعنی باید بر وجودِ هر دویِ ما خطِ بُطلان کشید.

ولی حالا که وجودِ ما همین‌ست که هست، راه ازدواج برایِ من سد است، چون درست در قلمرویِ بی‌چون‌و‌چرایِ تو قرار دارد؛ من گاهی این تصور را در ذهن دارم، که نقشهِ زمین را پهن کرده‌اند، و تو با تمامِ بدن‌ات رویَ‌ش دراز کشیده‌ای. آن‌وقت احساس می‌کنم که فقط آن مناطقی برایِ زندگی به من اختصاص داده شده که یا بدن‌ات آن‌ها را نپوشانده یا دور از دسترسِ تو قرار دارند. و این‌ها به حسابِ تصوّری که من از عظمتِ تو دارم، مناطقی هستند، نه چندان متعدد و نه چندان تسلّی بخش؛ و ازدواج در هر حال جزوِ آن‌ها نیست.

منابع: ماندگارPTCنگاهcomingday

بیرق

بیرق

کافکا

به هنگامِ ساختِ بُرجِ بابِل، نخست کارها طبقِ نظم و قاعده پیش می‌رفت. بله، حتّی چه‌بسا نظمِ موجود بیش از اندازه بود. مسئلهِ راهنماها و مترجمان، سرپناه کارگران و راه‌هایِ ارتباطی، بیش از اندازه فکرها را به خود مشغول کرده بود. چنان‌که گویی برای انجامِ کار، قرن‌ها وقتِ آزاد در اختیار است.

پرطرفدارترین عقیدهِ رایج بر‌ آن بود که کارها هر اندازه هم به‌کُندی صورت گیرد، باز کافی نیست. این عقیده به تبلیغ و تأکید خاصی نیاز نداشت؛ هرکس می‌توانست به سهمِ خود در ریختنِ شالودهِ برج تعلُّل کند.

دراین‌باره این‌گونه استدلال می‌کردند: اصلِ کار این است که برجی تا بُلندایِ آسمان ساخته شود. در مقایسه با این فکر، هر موضوعِ دیگری فرعی و بی‌اهمیّت است. همین که چنین فکری به تمام‌و‌کمال به ذهن خطور کرد، دیگر از میان نخواهد رفت و تا آن زمان که انسان وجود دارد، آرزویِ بزرگ به سامان رساندن این بُرج به حیات خود ادامه خواهد داد. پس علّتی ندارد که کسی از این لحاظ نگران آینده باشد. برعکس، دانشِ بشری هر روز فزونی می‌گیرد، هُنرِ معماری پیشرفت کرده است و کماکان پیشرفت خواهد کرد.

کاری که ما برای انجامِ آن به یک سال زمان نیاز داریم، چه بسا صد سالِ آینده در شش ماه انجام بگیرد، آن هم با کیفیتی بهتر و دوامِ بیشتر. پس چه ضرورتی دارد که امروز خود را تا آخرین حدِّ ممکن خسته و ناتوان کنیم؟ یک چنین کاری تنها درصورتی معقول می‌بود که اُمیدِ آن می‌رفت بتوانیم برج را درطولِ حیاتِ یک نسل برپا کنیم. ولی در آن روزگار چنین چیزی انتظار نمی‌رفت و می‌شد حدس زد که نسلِ بعدی با دانشِ وسیع‌ترِ خود، کارِ نسلِ پیشین را ناقص بیابد و هر‌آن‌چه را این نسل ساخته است فرو بریزد تا خود آن‌را از نو بنا کند.

تأملاتی از این دست نیروهایِ موجود را فلج می‌کرد و موجب می‌شد دست‌اندرکاران بیش از‌ آن‌که در اندیشهِ ساختنِ بُرج باشند، به ساختِ شهرِ کارگران بپردازند. گروه کارگران هر منطقه‌ای در تلاش بود برایِ خود، زیباترین قرارگاه را برپا کند. این امر موجب شد اختلافاتی بروز کند و این اختلافات تا حدِّ کشمکش‌هایِ خونین بالا گرفت.

دامنهِ این کشمکش‌ها دیگر هرگز فرو ننشست و این خود دلیلی شد که رهبران بگویند ساختِ بُرج به علّتِ فُقدانِ تمرکز لازم، بسیار به‌کُندی صورت بگیرد یا ترجیحاً تا زمانِ برقراریِ صلحِ همگانی به تعویق بیُفتد. امّا در این میان، مردم وقتِ خود را تنها صرفِ کشمکش نمی‌کردند، بلکه در وقفه‌هایی که پیش می‌آمد به کارِ زیباسازیِ شهر هم همّت می‌گماشتند و متأسفانه این خود موجبِ بروزِ رَشک و حَسَدِ تازه و درنتیجه، درگیری‌هایِ بیشتر می‌شد.

زندگیِ نسلِ نخستین این‌گونه به سر آمد، ولی نسل‌هایِ بعدی هم وضعی جُز این نداشتند. از این رهگذر فقط مهارتِ صنعت‌گران روزبه‌روز اوجِ بیشتر می‌گرفت و این خود، زمینهِ کشمکشِ بیشتر را فراهم آورد. گذشته از این، نسلِ دوّم یا سوّم به بی‌هودگیِ ساختِ بُرجی به بُلندایِ آسمان پِی بُرد؛ ولی دیگر مردم بیش از آن با هم درآمیخته بودند که بتوانند شهر را ترک کنند.

تمامیِ افسانه‌ها و سرودهایی که در این شهر پدید آمده است، آکنده از تمنّایِ فرارسیدنِ روز معهودی است که در آن روز شهر با پنج ضربهِ پی‌درپیِ مُشتی غول‌آسا در هم فروریخته شود. هم از این روست که بر بیرقِ شهر مُشتی را نقش زده‌اند.

بازگشت به صفحه اصلی

توصیه به سوارکاران

توصیه به آقایان سوارکار

فرانتس کافکا

اگر خوب فکرکنی، می‌بینی هیچ چیز نمی‌تواند انسان را وسوسه کند که در مسابقهِ‌ِ اسب‌دوانی نفرِ اوّل شود.

وقتی ارکستر شروع به نواختن می‌کند، شور و شوقِ کسبِ عنوان بهترین سوارکارِ کشور بیش از آن است که صبحِ روزِ بعد مایهِ پشیمانی نشود.

بی‌شک حسادتِ حریفان، آدم‌هایی دغل‌باز و بانفوذ، به هنگامِ عبور از میانِ صفِ به‌هم فشردهِ تشویق‌کنندگان آزارمان می‌دهد، آن هم پس از پشتِ سرگذاشتنِ آن پهنه‌ای که خیلی زود در برابرِمان خالی و خلوت شد و دیگر کسی را جلویِ خود ندیدیم، مگر معدود سوارکارانی که با جُثه‌ای کوچک، یکی‌دو دور عقب‌تر از ما، به سویِ حاشیهِ افق می‌تاختند.

بسیاری از دوستان با شتاب می‌روند که بُردِ خود را وصول کنند و فقط از کنارِ باجه‌هایی در فاصلهِ دور، سر بر‌می‌گردانند و به نشانِ تشویق رو به ما های‌وهویی می‌کنند. بهترین دوستان هم که اصلاً رویِ اسبِ ما شرط‌بندی نکرده‌اند، چون می‌ترسیدند مبادا در صورتِ باخت از ما دل‌گیر شوند. ولی حالا که اسبِ ما اوّل شده است و آن‌ها چیزی نبرده‌اند، وقتی از کنارِشان می‌گذریم ترجیح می‌دهند سربرگردانند و جایگاهِ تماشاچیان را نگاه کنند.

رُقبا در پُشتِ سر، قُرص و محکم، رویِ زین‌ها نشسته‌اند و به بلایی که به‌سرشان آمده و این اِجحافی که در حقِّ‌شان رفته فکر می‌کنند. سپس چهره‌ای شاداب به خود می‌گیرند، چنان که گویی قرار است پس از این مسابقهِ بچّه‌گانه، مسابقه‌ای جدّی آغاز شود.

سوارکارِ برنده در نظرِ بسیاری از بانوان موجودی حقیر می‌نماید، زیرا بیش از اندازه به خود می‌بالد و نمی‌داند که با این همه دست‌فشردن‌ها، خبردار ایستادن‌ها، تعظیم و تکریم‌ها، و از دور سلام گفتن‌ها چه کند. در‌حالی‌که بازندگان لب فرو بسته‌اند و گردنِ اسب‌هایِ خود را که اغلب شیهِه می‌کشند، نوازش می‌کنند.

و سرانجام این‌که، آسمان تیره‌ و تار شده است و اکنون بارش آغاز خواهد شد.

بازگشت به صفحه اصلی

شمشیر

شمشیر

Sword The

فرانس کافکا

ترجمه اول

با دو تن از دوستان قرار گذاشته بودم یكشنبه به گردش برویم. امّا در ساعتِ مقرر به گونه‌ای نامنتظر خواب ماندم. دوستانم كه مرا همیشه فردی وقت‌شناس دیده بودند، از چنین غیبتی شگفت‌زده شدند، به خانه‌ای كه در آن زندگی می‌كردم آمدند، مدتی در برابر خانه انتظار کشیدند، سپس از پله‌ها بالا آمدند و در زدند.

هراسان به خود آمدم، از تخت بیرون پریدم و به چیزی جز این توجه نداشتم که هر چه زودتر آماده شوم. سرانجام وقتی لباس به تن از در بیرون آمدم، دوستانم وحشت‌زده از برابرم پس نشستند. فریاد زدند: پشت سرت چه شده؟‌

از لحظهِ بیداری احساس می‌کردم چیزی مانع از آن است که سرم را عقب بدهم. دست به سوی آن بردم. همین‌که در پَسِ سر دستهِ شمشیری را در دست گرفتم، دوستانم که کمی بر خود مسلّط شده بودند، بلافاصله فریاد زدند: مواظب باش زخمی نشوی.

نزدیک‌تر آمدند، وارسی‌ام کردند، مرا به درون اتاق و جلوی آینهِ گنجه بردند و بالاتنه‌ام را لُخت کردند. شمشیری بزرگ و قدیمی متعلّق به سلحشوران با دسته‌ای صلیب‌مانند تا قبضه در پشتم فرو شده بود، ولی تیغهِ آن به گونه‌ای باورنکردنی دقیقاً میانِ پوست و گوشت به جلو خلیده بود بی‌آن‌که جراحتی به بار بیاورد. حتی در پسِ گردن، در نقطه‌ای که فرو شده بود، زخمی وجود نداشت. دوستان اطمینان دادند که شکافِ لازم برای عبورِ تیغه بی‌کم‌ترین جراحت و خون‌ریزی ایجاد شده است. سپس وقتی بالایِ صندلی رفتند و شمشیر را آرام و آهسته ، میلی‌متر به میلی‌متر بیرون کشیدند، باز خونی جاری نشد و شکافِ پسِ گردنم سر به هم آورد، به گونه‌ای که تنها دَرزی ناچیز باقی ماند.

دوستان خنده‌کنان گفتند: بگیر، این هم شمشیرت.

و آن را به دستم دادند. با هر دو دست آن را سبک‌سنگین کردم، سلاحِ گران‌بهایی بود، بی‌شک جنگ‌جویانِ صلیبی از آن استفاده کرده بودند.

به‌راستی چه کسی می‌گذارد سلحشوران قدیمی در خوابِ این و آن پرسه بزنند،‌ بی‌کم‌ترین احساسِ مسولیت شمشیرِ خود را تاب بدهند، آن را در تنِ خُفتگانِ بی‌گناه فرو کنند و فقط از آن روی، جراحاتِ کاری به بار نیاورند که سلاح‌هایِ‌شان ظاهراً بر بدن‌هایِ زنده می‌لغزد و فزون بر این دوستانِ باوفا پشتِ در ایستاده‌اند و به قصدِ یاری در می‌زنند؟ترجمه دوم

با دو نفر از دوستانم قرار گذاشته بودیم که روزهایِ یک‌شنبه به گردش برویم. امّا آن‌روز یک‌شنبه من نتوانستم به‌موقع از خواب بیدار شوم. دوستانم که وقت‌شناسیِ مرا می‌دانستند از نرفتنم متعجب شدند و به درِ خانه‌ام آمدند. مدتی انتظار کشیدند، و سرانجام از پله‌ها بالا آمده درِ اتاقِ مرا زدند. من از شنیدنِ صدایِ در، از خواب پریدم و از رختخواب بیرون جَستم. در این فکر بودم که هرچه زودتر برایِ رفتن حاضر شوم. با عجله لباس پوشیدم و در را باز کردم. دوستانم تا مرا دیدند از تعجب عقب رفتند و در چهره‌شان آثارِ وحشت نمودار شد. هر دو باهم فریاد کشیدند: در پشتِ سرِ تو چیست؟

به یادم آمد که هنگامِ بیدار‌شدن حس کردم چیزی مانع از آن‌ست که سَرم را به عقب خَم کنم. این بود که به پشتِ گردنم دست بُردم تا بدانم چیست. و در این لحظه بود که دوستانم دوباره فریاد برآوردند: مواظب‌باش دستت را نبُرَد!

در پشتِ سرم دستهِ شمشیری را گرفتم. دوستانم پیش آمدند، خوب نگاه کردند، بعد مرا به داخلِ اتاق بردند و برابرِ آینه‌ای که رویِ قفسه بود، تا نیمهِ بدن برهنه‌ام کردند. یک شمشیرِ بزرگِ قدیمی که دسته‌ای به شکلِ صلیب داشت و به کارِ شمشیربازان می‌خورد، تا دسته در پشتم فرورفته بود؛ امّا تیغهِ آن طوری بین پوست‌وگوشت جا گرفته بود که زخمی بوجود نیامده بود. حتی اثری هم، جز یک اثرِ خُشک و سالم در محل فروشدن شمشیر در پشت گردنم ایجادشده بود، دیده نمی‌شد. دوستانم گفتند از شکافی که تیغهِ شمشیر به‌وجود آورده، حتی یک قطره خون هم بیرون نزده است. من رویِ صندلی ایستادم و دوستانم به‌آهستگی و با دقتِ تمام آن‌را از پُشتم بیرون کشیدند. یک قطره خون هم بیرون نزد و شکافِ گردنم هم به‌طورِ استثنائی رویِ پوست به‌هم‌رفت.

دوستانم شمشیر را به‌جانبِ من دراز کردند و فریاد کشیدند: بفرما، این هم شمشیرت!

من شمشیر را دودستی گرفتم و آن را سبک‌سنگین کردم، شمشیری بود بسیار عالی؛ اگر در جنگ‌هایِ صلیبی به دستِ جنگ‌جویان افتاده بود، خیلی به دَردِشان می‌خورد.

چه کسی به شوالیه‌هایِ روزگارِ گذشته اجازه می‌دهد که در دنیایِ خواب به‌گردش درآیند و با حرکت دادنِ شمشیرهایِ‌شان،بدونِ هیچ‌گونه نگرانی، بدنِ کسانی را که به خوابِ ناز فرورفته‌اند سوراخ کنند؟

اگر شمشیرهایِ‌شان زخم‌هایِ سختی ایجاد نمی‌کند، علّتش آن‌ست که سلاحِ‌شان رویِ بدن زندگان می‌لغزد… و باز به این علّت است که دوستانِ صمیمیِ انسان پشتِ در ایستاده‌اند تا از رویِ مروّت و جوان‌مردی آن را بکوبند!

بازگشت به صفحه اصلی

در مستعمره مجازات

در مستعمره مجازات

In the Penal Colony

In the Penal Settlement

فرانتس کافکا

ترجمه: عزیز حکیمی‌

افسر به مسافر که با نوعی تحسین به‌دستگاه خیره شده بود، گفت: «وسیلهِ غریبی‌ست.» خودِ افسر البته کاملاً با دستگاه و نحوهِ کارِ آن آشنا بود. به‌نظر می‌رسید که مسافر به دعوتِ فرمانده فقط از سرِ ادب پاسخ داده بود. از او خواسته شده بود که در مراسمِ اجرایِ حکمِ اعدامِ یک سربازِ محکوم به سرپیچی از دستور و توهین به مافوقش حضور یابد. دل‌چسبی به تماشایِ مراسمِ اجرایِ اعدام نسبت به گذشته، اُفت کرده بود؛ حتّی در خودِ مستعمره.

حدّاقل این‌جا، در این درّهِ کوچکِ عمیق و ماسه‌ای، که از هر طرف توسطِ دشت‌هایِ لَم‌یَزرع احاطه شده بود، علاوه بر افسر و مسافر، مردِ محکوم، که نگاهی تُهی، دهانی گُشاد و مو و صورتی ژولیده داشت، یک سرباز نیز آن‌جا بود. پاها، مچ‌ها و گردنِ محکوم با زنجیر بسته شده بود و این زنجیرها از طریقِ حلقه‌هایِ‌شان به یکدیگر وصل بود. زنجیرِ کلفت و سنگینی که سرباز سرِ آن‌را نگه‌داشته بود نیز، به‌زنجیرهایِ اوّلی متّصِل بود. مردِ محکوم قیافهِ تسلیم‌آمیزِ سگ‌مانندی به‌خود گرفته بود، طوری‌که به‌نظر می‌رسد که حتّی اگر کسی می‌توانست او را آزاد کند که در دشت‌هایِ اطراف برایِ خودش پرسه بزند، فقط یک‌سوت در هنگام آغازِ حکمِ اعدام کافی بود که برگردد.مسافر علاقهِ چندانی به‌دستگاه نشان نمی‌داد. در مدتی‌که افسر سرگرمِ آماده‌کردنِ مراحِلِ نهاییِ دستگاه بود، مسافر مدام پشتِ سرِ مردِ محکوم، که تقریباً به صورت محسوسی بی‌تفاوت بود، این‌سوو‌آن‌سو قدم می‌زد. افسر، گاهی زیرِ دستگاه می‌خزید که در عمقِ زمین قرار داشت و گاهی از نردبانی‌که کنار آن بود، بالا می‌رفت تا قسمت‌هایِ بالاییِ دستگاه را وارسی کند. این‌کارها را می‌شد به‌یک مکانیک واگذار کرد، امّا افسر با اشتیاقی فراوان خودش همهِ آن‌ها را انجام می‌داد. شاید به‌این دلیل که او دل‌چسبیِ به‌خصوصی به‌این دستگاه داشت و شاید هم دلیلِ دیگری داشت که به کسِ دیگری برایِ انجام آن‌کارها اعتماد نکند. سرانجام افسر از نردبان پایین آمد و فریاد زد: «حالا آماده است.» به گونه‌ای غیرعادی خسته بود؛ با دهانِ باز نفس می‌کشید و دو دستمال ظریفِ زنانه را زیرِ یقهِ یونیفورمش دورِ گردنش جای‌داده بود.

مسافر برخلافِ انتظارِ افسر، به جایِ این‌که در موردِ دستگاه بپرسد، به‌او گفت: «این یونیفورم‌ها برای‌ مناطقِ استوایی بیش‌ازحد سنگین است!»

افسر پاسخ داد: «درست می‌فرمایید» و بعد در‌حالی‌که روغن و گریسِ رویِ دست‌هایِ کثیفش را در سطلِ آبی که از قبل آماده بود،می‌شُست، ادامه داد: «امّا این یونیفورم‌ها بویِ وطن می‌دهد و ما نمی‌خواهیم سرزمینِ‌مان را از دست بدهیم.» بعد فوراً اضافه کرد: «حالا نگاهی به دستگاه بیندازید.» دست‌هایش را با حوله خشک کرد و با اشاره به بخشی از دستگاه گفت: «تا حالا برخی کارها را باید با دست انجام می‌دادم، امّا از این‌به‌بعد دستگاه باید خودش به صورتِ مستقل کار کند.»

مسافر سرش را تکان داد. افسر که گویا می‌خواست از خود در برابرِ هرگونه اتفاقِ غیرمنتظره‌ای رفع مسئولیت کند، افزود: «البته، خرابی همواره ممکن است رُخ دهد. امیدوارم امروز مشکلی پیش نیاید، ولی در هر صورت باید آمادگی داشته باشیم. این دستگاه قرار است برایِ دوازده ساعت بدونِ وقفه کار کند. اگر هرگونه خرابی پیش آید، احتمالاً بسیار جزیی خواهد بود و ما همان موقع به‌آن رسیدگی خواهیم کرد. نمی‌خواهید بنشینید؟»

افسر یک صندلیِ حصیری را از انبوه صندلی‌هایِ مشابه بیرون کشید، آن‌را کنار گودال نزدیک ماشین گذاشت و به مسافر تعارف کرد که بنشیند. مسافر نتوانست رد کند و روی صندلی نشست و نگاهی به داخل گودال انداخت که چندان عمیق نبود. در یک طرف گودال خاكِ برداشته شده به صورت دیواری درآمده بود. در طرف دیگر آن دستگاه قرار داشت.

… ادامه داستان …

چادُرنشینان

چادُرنشینان

فرانتس کافکا

به نظر می‌رسد در دفاع از سرزمینِ‌مان سخت کوتاهی شده است. تا کنون ما به این موضوع توجّهی نداشتیم و کارِ خود را پِی می‌گرفتیم. ولی وقایعِ اخیر اسبابِ نگرانی‌مان را فراهم کرده است.

من در میدان‌گاه مقابلِ کاخِ امپراطوری کارگاه کفّاشی دارم. صبح‌ها پیش از طلوعِ خورشید همین که مغازهِ خود را باز می‌کنم، می‌بینم دهانهِ تمامیِ کوچه‌ها که به میدان می‌انجامد مملو از مردانِ مسلّح است. ولی این مردان سربازانِ ما نیستند، چادُرنشینانِ شمالی‌اند که به طریقی بر من نامعلوم تا درونِ پایتخت که به واقع با مرز فاصلهِ بسیار دارد رخنه کرده‌اند. به هر تقدیر حالا این‌جا هستند و به‌نظر می‌رسد هر صبح بر تعدادِشان افزوده می‌شود.

این‌ها بنا بر طبیعتِ خود از خانه و کاشانه نفرت دارند و از این رو در هوایِ آزاد اردو می‌زنند. کارِشان تیزکردنِ شمشیر، تراشیدنِ پیکان و تمرینِ سوارکاری است. این میدانِ بی‌سر‌و‌صدا را که با واسوسی دلهره‌آمیز پاکیزه نگاه داشته می‌شد، به طویله‌ای واقعی بدل کرده‌اند. البته ما گاهی سعی می‌کنیم از مغازهِ خود بیرون بیاییم و دستِ‌کم کثافاتِ خیلی ناجور را از سرِ راه برداریم ولی روز‌به‌روز افرادِ کمتری دست به این کار می‌زنند، زیرا قبولِ چنین زحمتی بی‌فایده است و در ضمن این خطر را هم در بر دارد که زیرِ سُمِّ اسب‌هایِ وحشی برویم یا آن‌که به ضربِ تازیانه زخمی بشویم.

گفت‌و‌گو با این چادرنشیانان شدنی نیست. زبان ما را نمی‌فهمند، خودشان هم فاقد زبان‌اند. حرف‌زدنِ‌شان با هم به قار‌قارِ کلاغ می‌ماند. مُدام مثلِ زاغ‌چه جیغ می‌کشند. طرزِ زندگیِ ما و امکاناتِ ما برای‌شان بی‌معنی است و به آن اعتنایی ندارند. در نتیجه به زبانِ ایما و اشاره هم رویِ خوش نشان نمی‌دهند. هر اندازه هم چانه‌ات را بجنبانی و دست‌وبالت را کج‌و‌کوله کُنی، چیزی نمی‌فهمند و هرگز هم نخواهند فهمید. اغلب شِکلک در می‌آورند، چشم می‌درانند و کف به لب می‌آورند. ولی از این کار نه قصدِ ترساندنِ کسی را دارند و نه می‌خواهند چیزی بگویند. این کارشان فقط از رویِ عادت است و بس. ما پیش از آن‌که برایِ برداشتن چیزی دست دراز کنند، از برابرِشان پس می‌نشینیم و همه چیز را به آن‌ها وامی‌گذاریم.

به اندوخته‌هایِ من هم کم دست‌درازی نکرده‌اند. البته با دیدنِ حال و روز قصّابِ‌ آن طرفِ میدان، برایِ من جایِ گِله و شکایتِ چندانی نمی‌ماند. هر روز پیش از آن‌که او فرصتِ عرضه کردن کالایِ خود را بیابد، چادرنشینان همه‌اش را به تاراج می‌برند و آن را می‌بلعند. حتّی اسب‌هاشان گوشت‌خوارند. چه بسا دیده می‌شود که سوارکاری کنارِ اسب خود دراز کشیده است و هر دو با هم، هر یک از سویی، شَقّهِ گوشتی را به دندان می‌کشند. قصّاب مردِ ترسویی است و جرئت ندارد عرضهِ گوشتِ را متوقف کند. البته ما وضعِ او را درک می‌کنیم، این است که برای حمایت از او پول روی هم می‌گذاریم. معلوم نیست اگر چادُرنشینان گوشت گیرِشان نیاید چه خواهند کرد، ولی کسی هم نمی‌داند اگر هر روز گوشت داشته باشند، چه خواهد شد.

چند روز پیش قصاب به صِرافت افتاد، شاید لازم نباشد زحمتِ سلّاخی را بر خود هموار کند و صبحِ روزِ بَعد نرّه‌گاوِ زنده‌ای به مغازه آورد. ولی دیگر اجازه ندارد این کار را تکرار کند. من یک ساعت تمام در انتهایِ کارگاه رویِ زمین دراز کشیدم، هرچه لباس، روانداز و تُشک بود رویِ خود انداختم که نعرهِ گاو را نشنوم. چادُرنشینان از همه طرف به سر‌و‌کولِ حیوان می‌پریدند که تکّه‌ای از گوشتِ گرمِ او را به دندان بکشند. پس از آن‌که سر و صدا فرو نشست، مدّتی طول کشید تا جرئت کنم از کارگاه بیرون بیایم. چادرنشینان مثلِ آدم‌هایِ مَست که دورِ خُمره‌هایِ شراب حلقه زده باشند، کنارِ باقی‌ماندهِ لاشهِ گاو رویِ زمین پراکنده بودند.

همان‌روز به‌نظرم رسید شخصِ امپراتور را پُشتِ یکی از پنجره‌هایِ کاخ دیدم. امپراتور معمولاً هیچ‌وقت به اتاق‌هایِ بخشِ بیرونی پا نمی‌گذارد و همیشه فقط در باغِ اندرونی به سر می‌برد. ولی آن‌روز به‌نظرم رسید که کنارِ یکی از پنجره‌ها ایستاده است و سر به زیر گرفته، قیل‌و‌قالِ جلویِ کاخِ خود را نظاره می‌کند.

همه از خود می‌پرسیم :«سرانجام چه خواهد شد؟ تا کِی باید این درد و رنج را تحمل کنیم. کاخِ امپراتوری چادرنشینان را به این‌جا کشانده‌است، ولی نمی‌تواند آن‌ها را پس براند. دروازهِ کاخ بسته است. نگهبانانی که پیش‌تر با شکوه و جلالِ فراوان بیرون می‌آمدند و به درون می‌رفتند، اکنون پشتِ پنجره‌هایِ میله‌دار پناه‌ گرفته‌اند. نجاتِ سرزمینِ ما به صنعت‌گران و پیشه‌وران محوّل شده است. ولی ما از انجامِ این وظیفه عاجزیم، هرگز هم ادّعا نکرده‌ایم از عهدهِ چنین کاری برمی‌آییم. سوءتفاهمی پیش آمده که سرانجام مایهِ هلاکمان خواهد شد

بازگشت

شغال و عرب

شغال و عرب

فرانتس کافکا

ما در واحِه {نقطه‌ای سرسبز در میان صحرا}‌ اردو زده بودیم. همراهانِ‌مان خوابیده بودند. قامتِ بلند و سفید عربی از پیشم گذشت؛ به شترها رسیدگی می‌کرد و به خوابگاه خودش می‌رفت.

در سبزه‌زار به دراز کشیدم؛ کوشیدم بخوابم؛ نمی‌شد؛ شغالی در دوردست بود که ناگهان نزدیکِ‌ِنزدیک بود. شغال‌ها دورم غُل می‌زدند و به‌جوش‌وخروش درآمدند، چشم‌هایِ طلایی‌رنگ کِدرشان می‌درخشید و خاموش می‌شد. تَن‌هایِ نرمشان انگار در زدنِ شلاقی، چالاک و پُرجان می‌جنبید.

شغالی از پشتِ سرم درآمد، خودش را زیرِ بغلم کشاند، به تنم چسبید، پنداری گرمایم را لازم دارد، و سپس جلویم ایستاد و تقریباً چشم‌در‌چشم باهام حرف زد: «من پیرترین شغال در این اطرافم. خوشحالم که بالاخره این‌جا می‌بینمت. کم مانده بود ناامید شویم، چون سال‌هایِ آزِگار انتظارت را کشیده‌ایم؛ مادرم انتظارت را کشید، و مادرش، و همهِ اجداد مادریِ‌مان تا برسیم به اولین مادرِ همهِ شغال‌ها. راست می‌گویم، حرفم را باور کن!»

گفتم: «عجیب است!»، و یادم رفت تِل هیزمی را که آماده قرار داشت الو بزنم تا دودش شغال‌ها را دور نگه دارد، : «از حرفت خیلی تعجب می‌کنم، تصادفِ محض است که از شمالِ دوردست این‌جا آمده‌ام، و فقط دارم گشتِ کوتاهی در کشورتان می‌زنم. پس شماها چه می‌خواهید، شغال‌ها؟»

انگار شغال‌ها از این پرسشِ شاید زیاده دوستانه دل‌گرم شده باشند، حلقه‌شان را دورم تنگ‌تر کردند؛ همه نَفَس‌نَفَس می‌زدند و دهنشان باز بود.

سالخورده‌ترین‌شان درآمد که: «می‌دانیم تو از شمال می‌آیی، اُمیدمان به همین جهت است. شما شمالی‌ها آن‌گونه هوشی را دارید که میان عرب‌ها پیدا نمی‌شود. برایت بگویم‌: هیچ جرقهِ هوشی از تکبّرِ سردشان برنمی‌خیزد. حیوانات را می‌کشند تا بخورندشان، و مُردار را تحقیر می‌کنند.»

گفتم: «صدایت را پایین بیاور، عرب‌ها در این نزدیکی خوابیده‌اند.»

شغال گفت: «واقعاً که این‌جا غریبه‌ای، و گرنه می‌دانستی که هرگز در تاریخِ دنیا هیچ شغالی از عربی واهمه نداشته است. چرا ازشان بترسیم؟ آیا این قدر بدبختی بس نیست که به میانِ همچو قومی تبعید شده باشیم؟»

گفتم: «ممکن است، ممکن است، من صلاحیت ندارم در اموری که این‌همه بیرون از زمینهِ کارم است داوری کنم؛ به‌نظرم این نزاعی خیلی قدیمی است، حتماً توی خون است، و شاید با خون پایان می‌گیرد.»

شغالِ پیر گفت: «تو خیلی باهوشی؛» و همه‌شان شروع کردند به نَفس کشیدن تندتر؛ ریه‌هایِ‌شان نَفَس‌نفس می‌زد هرچند آن‌ها آرام ایستاده بودند؛ بویِ تُرشیده‌ای گاه از لایِ پوزه‌هایِ بازشان بیرون می‌زد که فقط با دندان‌هایِ کلید‌شده می‌توانستم تابش بیاورم. «تو خیلی باهوشی؛ چیزی که الان گفتی با سُنّتِ قدیم‌مان می‌خواند. پس خونِ‌شان را می‌ریزیم و نزاع پایان می‌گیرد.»

با حرارتی بیشتر از آن‌که بخواهم، گفتم: «اوه، آن‌ها از خودشان دفاع می‌کنند؛ با تفنگ‌هاشان دسته‌دسته‌تان را می‌زنند.»

گفت: «منظورمان را نمی‌فهمی، قصور آدمی‌زادها است که از قرار حتّی در شمالِ دوردست پائیده. ما قصدِ کشتنِ‌شان را نداریم. همهِ آب نیل نمی‌تواند از آن تمیزمان کند. خب، همان منظرهِ تن‌هایِ زنده‌شان می‌گریزاندمان، و به هوایی پاک‌تر پناه می‌بریم، در بیابان، که به همین دلیل وطنِ‌مان است.»

و همهِ شغال‌هایِ پیرامون، از جمله بسیار نوآمدگان از دوترها، پوزه‌ها را میانِ دست‌هایِ‌شان پایین انداختند و با پنجه‌‌ها پاکِ‌شان کردند؛ انگار می‌کوشند نفرتی چندان هراسناک را پنهان کنند که دلم خواست یه یک جَست از محفلِ‌شان بیرون بزنم و بگریزم.

در حالی که می‌کوشم به‌پا خیزم، پرسیدم: «پس خیال دارید چه بکنید؟» امّا نمی‌توانستم پا شوم؛ دو جانور جوان پشتم آمده بودند و دندان‌هایِ‌شان را در کُت و پیراهنم فرو بردند؛ می‌بایست همچنان نشسته بمانم. شغالِ پیر به لحنی جدّی توضیح داد: «این‌ها دُم‌گیران جامه‌ات هستند، به نشانهِ احترام.»

فریاد کشیدم: «وِلم کنند!» و گاه به شغالِ پیر و گاه به جوان‌ها رو می‌گرداندم.پیر گفت: «البته که وِلت می‌کنند، اگر دِلت بخواهد. امّا کمی وقت می‌گیرد، چون به رسمِ‌مان دندان‌هاشان را تا عمق فرو برده‌اند، و اوّل باید کم‌کم آرواره‌هاشان را شُل کنند. در این میان، به درخواستِ‌مان گوش بده.»

گفتم: «رفتارتان رغبتی به برآوردنش در من پدید نیاورده است.»

گفت: «به پایِ‌مان نگذار که ناشی هستیم،» و حالا نخستین بار به اندوه‌ناکی طبیعی صدایش متوسل شد: «ما مخلوقاتِ بیچاره‌ای هستم، جز دندان‌هایِ‌مان چیزی نداریم؛ هر چه بخواهیم بکنیم، خواه خوب، خواه بد، فقط با دندان‌هایِ‌مان انجامش می‌دهیم.»

نه چندان نرم شده، پرسیدم: «خُب، چه می‌خواهی؟»

فریاد کشید: «ارباب!» و همهِ شغال‌ها با هم زوزه کشیدند؛ در دوردست‌ها به نظرم نغمه‌ای می‌نمود. «ارباب، ازت می‌خواهیم این نزاعی که دنیا را از هم دریده پایان بدهی. تو دُرُست همان گونه که اجدادمان پیش‌گویی کردند، انجامش می‌دهی. باید از دستِ عرب‌ها آرام گیریم؛ هوایی برای نفس کشیدن داشته باشیم؛ تمامِ اُفقِ‌مان از حضورشان پاک شود؛ بع‌بع گوسفندی که عربی به کارد می‌کشدش نیاید؛ همهِ جانوران به مرگِ طبیعی بمیرند؛ کاری نداشته باشند تا خونِ مُردار را بیرون کشیده‌ایم و استخوان‌هایش را پاک کرده‌ایم. پاکی! ما جر پاکی چیزی نمی‌خواهیم…» – و اکنون همه‌شان می‌نالیدند و هِق‌هِق می‌گریستند – «چطور تاب می‌آوری که در همچون دنیایی زندگی کنی، ای قلب شریف و اندرونهِ نازنین؟ سفیدیِ‌شان پلید است؛ سیاهیِ‌شان پلید است، ریش‌ها‌شان مایهِ وحشت است؛ از دیدنِ منظرهِ حدقهِ چشمِ‌شان می‌خواهید تُف بیاندازید؛ و وقتی بازویی را بالا می‌برند، در گودیِ زیرِ بغلشان سوراخ جهنم باز می‌شود. پس، ای ارباب! اربابِ عزیز! با دست‌هایِ قدرتمندت گلوهاشان را با این قیچی ببُر!» و به اشارهِ تکانِ سرش شغالی به‌دو آمد، با قیچی خیاطی کوچکی، پوشیده از کبرهِ کُهن، آویزان از دندان نیشی.

کاروان‌سالار عربِ‌مان، که خلافِ جهتِ باد به سویِ‌مان خزیده بود و حالا شلاق بزرگش را جولان می‌داد، فریاد کشید: «خُب، بالاخره این هم قیچی، دیگر بس است!»

شغال‌ها پا به فرار گذاشتند، ولی دورتر در دسته‌ای تنگِ هم گرد آمدند، همه حیوانات چنان کیپ یک‌دیگر و خُشک‌زده که انگار در آغل کوچی گرد آمده‌اند و پیرامون‌شان فانوس شیطان سوسو می‌زند.

عرب، که چندان شادمانه که توداری نژادش روا می‌داشت می‌خندید، گفت: «ارباب، از این قرار تو هم لذّت این سرگرمی را چشیدی؟»

پرسیدم: «پس می‌دانی که این حیوانات در پِیِ چیستند؟»

گفت: «البته ارباب، همه این را می‌دانند، تا عرب‌ها وجود دارند، این قیچی بیابان را درمی‌نوردد و تا پایان زمان با ما درمی‌نوردد. آن را برای کار بزرگ به هر اروپایی ارایه می‌کنند؛ هر اروپایی به نظرشان درست همان کسی است که سرنوشت برای‌شان گزیده است. این حیوانات مجنونانه‌ترین امید‌ها را دارند؛ ابله‌اند، ابله محض. همین است که دوست‌شان داریم؛ آن‌ها سگ‌هامان‌اند؛ قشنگ‌تر از سگ‌هایِ شما. حالا این را ببین، دیشب شتری مُرد و آورده‌امش این‌جا.»

چهار مرد لاشهِ سنگینی را آوودند و پیشِ‌مان بر زمین انداختند. به زمین خورده و نخورده، شغال‌ها بانگ برداشتند. پنداری که هر کدامِ‌شان را مقاومت‌ناپذیرانه با ریسمانی می‌کشیدند، دل‌دل‌کنان، شکم‌هایشان را به زمین‌کشان، جلو می‌آمدند. عرب‌ها را فراموش کرده بودند، نفرتِ‌شان را فراموش کرده بودند، حضورِ این لاشه بویناک همه‌چیز را می‌زدود و افسونِ‌شان می‌کرد. یکی‌شان از هم‌اکنون گلوی شتر را چسبیده بود و دندان‌هایش را یک‌راست در شاهرگی فرو برد. مانندِ تلمبهِ‌ کوچک شورمندی که با عزم و امید هرچه بیشتر می‌کوشد تا آتشِ خروشانی را خاموش کند، همهِ ماهیچه‌هایِ تنش سرکار می‌تپید و کِش و واکِش می‌کرد. در یک چشم‌به‌هم‌زدن همه‌شان رویِ لاشه بودند و پُشته‌وار و هم‌سان دست به کار شدند.

و اکنون کاروان‌سالار شلاق بُرنده‌اش را از این‌ور و آن‌ور بر گُرده‌هایِ‌شان پایین می‌آورد. آن‌ها سرهایشان را بالا آوردند؛ نیمه‌مست و دل‌ربوده؛ عرب‌ها را دیدند که پیش‌شان ایستاده‌اند؛ سوزشِ شلاق را بر پوزه‌هایِ‌شان احساس کردند؛ واپس جهیدند و دورتر نشستند. ولی خونِ شتر از هم‌اکنون در آب‌چاله‌هایی ریخته و بویِ عفنش بلند شده بود، لاشه جای‌جای دریده شده بود. نمی‌توانستند در برابرش مقاومت کنند؛ دوباره برگشتند؛ بار دیگر کاروان‌سالار شلاقش را بالا برد؛ من بازویش را گرفتم.

گفت: «حق با تو است، ارباب. می‌گذاریم کارشان را بکنند. وانگهی، وقت برچیدن اردو است، خُب، دیدیدشان. حیواناتی شگفت‌انگیزند، مگر نه؟ و چقدر از ما بی‌زارند!»

بازگشت

گراکوس شکارچی

گراکوس شکارچی

فرانتس کافکا

ترجمه صادق هدایت

دو بچّه رویِ کُرپیِ {پُلی که رویِ مُرداب بسته شود} بندر نشسته طاس می‌ریختند. مردی در سایهِ مجسّمهِ پهلوانی که قدّارهِ آخته {بیرون‌کشیده‌شده} در دست داشت، رویِ پلّکانِ بنا نشسته روزنامه‌ای می‌خواند. دختری دَلوِ خود را از جشمه پُر می‌کرد. میوه‌فروشی پُشتِ بساطِ خود دراز کشیده، نگاهش به دریا بود. از لایِ دَرزِ در و پنجرهِ قهوه‌خانه‌ای دو مرد دیده می‌شدند که آن تَه نشسته شراب می‌نوشیدند. قهوه‌چی جلویِ درِ قهوه‌خانه لمیده چُرت می‌زد. زورقی به خاموشی سوی بندر کوچک می‌آمد. گویی به وسیله‌ای نامریی روی آب رانده می‌شد. مردی با پیرهنِ آبی از آن پیاده شده بود و ریسمانِ زورق را از حلقهِ اسکله رد می‌کرد. پُشت سرِ کَرَجی‌بان {کرجی=نوعی قایقِ کوچک؛ زورق}، دو مردِ دیگرِ سیاه‌پوش که دُگمه‌هایِ سیمین داشتند، تابوتی را می‌بُردند که روپوشِ بزرگِ ابریشمی آراسته به گُل‌هایِ نقاشی و شَرابه {رشته و منگوله‌} رویش کشیده شده بود و ظاهراً مردی در آن بود.

هیچ‌کس رویِ اسکله اعتنایی به گُذرَندگان نکرد، حتّی زمانی‌که تابوت را به زمین گذاشتند و چشم‌به‌راه کرجی‌بان بودند، که هنوز مشغول گره‌زدنِ ریسمان بود. کسی به آن نزدیک نشد، کسی از آنان پُرسشی نکرد، کسی از رویِ کنج‌کاوی به‌دانان توجّهی ننمود.

کرجی‌بان را زنی که یک بچّه در بغلش بود، چند دقیقه مشغول داشت، سپس با مویِ پریشان رویِ پُلِ زورق نمایان شد. بَعد نزدیک آمد و خانهِ دو اشکوب {طبقه} زرد‌رنگی را نشان داد که به‌طور ناگهانی در ساحلِ چپِ نزدیکِ دریا بنا شده بود. باربران بار خود را برداشته به‌سویِ درِ کوتاهی که دو طرفش دو ستون نازک ظریف داشت رهسپار گردیدند. درست همان زمانی که جماعت وارد خانه می‌شد، پسربچّه‌ای یک پنجره را باز کرده و بعد آن را فوراً بست. اکنون درِ محکمِ خانه که از چوبِ بلوطِ تیره ساخته شده بود، بسته بود. یک‌دسته کبوتر که دورِ بُرجِ کلیسا پرواز می‌کردند، جلویِ همان منزل در کوچه نشستند، مثلِ این‌که خوراکِ آنان آن‌جا انباشته شده بود. همه جلویِ در گِرد آمدند. یکی از آن‌ها تا اشکوب اوّل پرواز کرد و به پنجره نوک زد.

این‌ها پرندگانِ زیبایی بودند که به‌دقّت نگاه‌داری شده بودند و رنگ‌هایِ درخشان داشتند. زنی که در زورق بود با حرکاتِ سخاوت‌منشانه‌، جلویِ‌شان دانه پاشید. پرندگان دانه‌ها را برچیدند و به سویِ زن پرواز کردند.

مردی با کُلاهِ رسمی که نوارِ کِرپ داشت از کوره‌راهی که به بندر منتهی می‌شد پایین آمده، نگاهِ دقیقی دورِ خود افکند. هیچ‌چیزِ این‌جا به پسندِ او نیامد. از دیدنِ خاک‌روبه در گوشه‌ای روی تُرش کرد. پوستِ میوه رویِ پلّه‌هایِ مجسمه افتاده بود، سرِ راهش با تَهِ عصا آن‌ها را پایین انداخت. درِ خانه را زد و همان‌دم با دستی که در دستکش سیاه بود کلاهِ رسمی خود را از سر برداشت. در باز شد و در حدود پنجاه پسر‌بچّه دو رج به طولِ دهلیز ایستادند و در موقعِ ورودِ او سَرِ خود را خم کردند.کرجی‌بان از پلّکان پایین آمد، مردِ سیاه‌پوش را سلام کرد و به اشکوبِ اوّل راهنماییش نمود. از غلام‌گردشِ {راهرو یا پاگردی است پیرامون گنبد، حیاط یا تالار} درخشان و زیبایی که حیاط را دور می‌زد گذشتند، درحالی‌که بچّه‌ها دورِ هم گِرد آمده و برایِ احترام فاصله گرفته بودند. هر دویِ آن‌ها به اتاقِ فراخ تازه‌سازی وارد شدند که پشت خانه واقع شده بود، و از پنجرهِ آن هیچ خانهِ مسکونی دیده نمی‌شد، مگر یک دیوارِ خشنِ خاکستری که مایل به سیاهی بود. تابو‌ت‌کشان مشغول تهیه و روشن کردنِ شمع‌هایِ بلندی بالایِ سرِ تابوت بودند، ولیکن شمع‌ها روشنی نمی‌دادند و فقط سایه‌های وحشت‌زده‌ای را که تاکنون بی‌حرکت بودند، می‌راندند و آن‌ها را رویِ دیوارها به لرزه درمی‌آوردند. روپوشِ تابوت را برداشته بودند، مردی با موهایِ ژولیده دیده می‌شد، که شبیهِ شکارچیان بود. بی‌حرکت دراز کشیده بود. به نظر می‌آمد که نفس نمی‌کشد و چشم‌هایش بسته بود و فقط تزییناتِ مربوط به مُرده نشان می‌داد که این شخص ظاهراً درگُذشته است.

مردِ مبادیِ آداب به‌سویِ تابوت رفت، دستش را رویِ پیشانی کسی که در تابوت خوابیده بود گذاشت، و زانو زد و مشغولِ خواندن دُعا شد. کرجی‌بان اشاره به باربران کرد که از اتاق خارج شوند؛ آن‌ها بیرون رفتند و بچّه‌ها را که بیرون دور هم جمع شده بودند، پراکنده ساختند و در را از پُشت بستند. ولی این کار هم مَردِ مبادیِ آداب را راضی نکرد، نگاهی به کرجی‌بان انداخت؛ کرجی‌بان دریافت و از دَری که به اتاقِ پهلو باز می‌شد بیرون رفت. همان‌دَم مردی که در تابوت بود چشم‌هایش را گشود و رویش را به زحمت به طرفِ آن مرد گرداند و گفت: “شما که هستید؟” مردِ مبادیِ آداب بی‌آن‌که شگفتی بنماید بلند شد و گفت: من شهردارِ “ریوا” هستم.

مردی که در تابوت بود سرش را تکان داد، و با حرکتِ خفیفِ دست، صندلی را نشان داد و پس از آن‌که شهردار دعوت او را پذیرفت گفت: طبیعی است که شهردار را می‌شناسم، ولی در اوّلین آنی که به خود می‌آیم، همیشه فراموش می‌کنم، همه چیز جلویِ چشمم می‌چرخد و بهتر آن است که از خود بپرسم آیا می‌شناختم یا نه؟ شما نیز محتمل است بدانید که من “گراکوس شکارچی” هستم.

شهردار گفت: البته، ورودِ شما شبان‌گاهان به من اعلام شد. دقیقه‌ای بیش از خواب نگذشته بود، زنم مرا به اسم خواند و فریاد زد: سالواتور، کبوتر را جلویِ پنجره ببین. در واقع هم یک کبوتر بود، امّا به دُرُشتی خروس. به‌سویِ من پرواز کرد و بغلِ گوشم گفت: فردا، گراکوس، شکارچی مُرده، وارد می‌شود؛ او را به نامِ اهالی شهر بپذیر.

شکارچی سرش را تکان داد و تُکِ زبان را رویِ لب‌هایش گردانید و گفت: بله، کبوترها قبل از من بدین سو پرواز کردند. ولی آقای شهردار، شما گمان می‌کنید من در ریوا بمانم؟

شهردار جواب داد: من هنوز نمی‌توانم بگویم، آیا شما مُرده‌اید؟

شکارچی گفت: بله، همان‌طوری که می‌بینید. سال‌ها می‌گذرد. آری باید سالیانِ دراز گذشته باشد که در پرت‌گاهی واقع در جنگلِ سیاه در آلمان، هنگامی‌که شکارِ بُزِ کوهی می‌کردم، پَرت شدم. از آن به بعد، مُرده‌ام.

شهردار گفت: ولیکن شما زنده هم هستید.

شکارچی گفت: از طرفی، از طرفی من نیز زنده‌ام. کَشتیِ مرگ راهِ خود را گُم کرده؛ یک تکانِ ناشیانه میلهِ سُکّان، یک لحظه فراموشی از طرفِ کرجی‌بان، یک آرزویِ برگشت به سویِ کشورِ دل‌ربایی که در آن به دنیا آمده‌ام، آن‌چه شد در حقیقت نمی‌توانم بگویم، فقط آن‌چه می‌دانم این است که رویِ زمین مانده‌ام و پس از این لحظه پیوسته زورقِ من رویِ آب‌هایِ زمین بادبان گسترده؛ و از این قرار من که هرگز آرزو نمی‌کردم در جایِ دیگر مگر در کوهستان‌هایم زیست بکنم، پس از مرگم در پیرامونِ همهِ مرز‌و‌بوم‌هایِ زمین مسافرت می‌کنم.

شهردار ابروهایش را در هم کشیده پرسید: پس شما به‌هیچ‌وجه با دنیایِ دیگر پیوندی ندارید؟

شکارچی جواب داد: من همیشه رویِ پلّکانی هستم که بدان‌جا راهبری می‌کند، من این پلکانِ بسیار وسیع و پهناور را زمانی سویِ بالا و گاهی سویِ پایین و گاهی از سمتِ راست و زمانی از سمتِ چپ می‌پیمایم و پیوسته در جُنبشم. شکارچی تبدیل به پروانه شده می‌خندید.

شهردار از خود دفاع کرد: من نمی‌خندیدم.

شکارچی گفت: “مَرحَمت دارید، من همیشه در جُنبشم، ولی هنگامی‌که شُور‌و‌شَعَفِ بی‌پایان به من دست می‌دهد و آشکارا دُرّ را می‌بینم که در مقابلم می‌درخشد، همان‌دم رویِ زورقِ اسقاطم بیدار می‌شوم، که به طرزِ نااُمیدی در کنارِ یک ساحلِ زمینی به‌خاک‌نشسته است. خطایِ اساسیِ مرگ نخُستینم به منزلهِ ریش‌خندِ تلخی از خاطرم می‌گذرد، در صورتی‌که در جای‌گاه خودم دراز کشیده‌ام. ژولیا، زنِ کرجی‌بان، دَر را می‌کوبد و نوشابهِ صبحانهِ کشوری را که ناگهان از کنارش می‌گذریم روی تابوتم می‌نهد. من در خوابگاه چوبین خُفته‌ام، مشاهدهِ من لذّتی نمی‌بخشد، زیرا کَفَن چِرکینِ فرسوده‌ای به‌بَر‌دارم و مویِ سر و ریشِ خاکستری‌رنگم انبوه و دَرهم‌و‌بَرهم روییده است. بدنم از یک شالِ زنانه پوشیده شده که مُزیّن به گُل‌هایِ درشت و شرابِه‌هایِ بلند می‌باشد. یک شمعِ مقدس نزدیکِ سرم می‌سوزد و مرا روشن می‌سازد. به دیوارِ روبه‌رو پردهِ نقاشیِ کوچکی است، ظاهراً مردِ جنگلی را نشان می‌دهد که نیزهِ خود را به‌سویِ من گرفته و پشتِ سپری که رویش نقاشیِ دلپسندی شده پنهان گردیده. در زورق اندیشه‌هایِ خام به من هجوم می‌آورد، ولی این از همهِ آن‌ها ابلهانه‌تر است. به‌علاوه حجرهِ چوبین من کاملاً تُهی گشته. از سوراخی که در یک طرفِ آن شده نفسِ گرمِ شب‌هایِ جنوبی نفوذ می‌کند و آوایِ آب که به بدنهِ زورق می‌خورد به گوشم می‌رسد.

“از هنگامی که گراکوس شکارچی بودم، و در جنگلِ سیاه زندگی می‌کردم و یک بُزِ کوهی را دنبال کرده بودم که در پرت‌گاه افتادم، همیشه این‌جا دراز کشیده‌ام. پیش‌آمد با نظم‌و‌ترتیب انجام گرفت. من در حالِ تعاقب افتادم. خونم در یک خندق جاری شد و مُردم، و این زورق می‌بایستی مرا به دنیایِ دیگر راهنمایی کُند. هنوز می‌توانم به خاطر بیاورم که با چه شادمانیِ سرشاری نخستین‌بار رویِ این خواب‌گاه خستگی در می‌کردم. هرگز کوه‌ها آوازی مانندِ آوازهایی که به این جدارهایِ سایه‌گرفته برخورد، از من نشنیده بودند. من در زندگی خوش‌بخت بودم و از مرگِ خود نیز خوش‌بخت بودم. پیش از آن که در زورق بنشینم، با خُرسندی ساز‌و‌برگ ناچیز و کوله‌بار و تفنگِ شکاری را که همیشه از حملِ آن‌ها به خود می‌بالیدم دور انداختم و مانند دختری که لباسِ شبِ عروسی بپوشد در کَفَنم لغزیدم. خوابیدم و انتظار کشیدم، در این وقت پیش‌آمد رخ داد.”

شهردار دستِ خود را با حرکتِ دفاع بلند کرد و گفت: چه سرنوشت جان‌گُدازی! آیا شما راجع به علّتِ این پیش‌آمد هیچ‌گونه سرزنشی به خود نمی‌دهید؟

شکارچی گفت: به هیچ‌رو. من یک نفر شکارچی بوده‌ام، آیا به این سبب گناهی کرده بودم؟ من معروف به شکارچیِ جنگلِ سیاه بودم و در آن زمان در آن‌جا گُرگ وجود داشت و فقط پیروی از قریحهِ شخصی خود کرده بودم. کمین می‌نشستم، تیر خالی می‌شد و به هدفم اصابت می‌کرد. بعد پوستِ شکار خود را می‌کَندم. آیا در این کار گناهی هست؟ خدماتِ من تقدیس می‌شد و «شکارچی جنگل سیاه» به من نام نهاده بودند. آیا در جریانِ این گناهی دیده می‌شود؟

شهردار گفت: من صلاحیتی ندارم که تصمیم بگیرم، ولی به‌نظرِ من نیز هیچ گناهی در چنین چیزها وجود ندارد. امّا آیا تقصیر با کیست؟

شکارچی گفت: با کرجی‌بان است. هیچ‌کس به این مطلب پِی نخواهد برد. هیچ‌کس به کمکِ من نخواهد آمد، هرگاه به همهِ مردم دستور می‌دادند که مرا کمک کنند، همهِ دَرها و پنجره‌ها بسته خواهد ماند، هرکس در بسترِ خود خواهد رفت و لحاف بر سر خواهد کشید، تمامِ زمین مُبدّل به یک مهمان‌سرایِ شب خواهد شد. این مطلب مفهومی دربَر دارد، زیرا هیچ‌کس مرا نمی‌شناسد و اگر کسی کوچک‌ترین آگاهی به حالِ من داشته باشد، نمی‌دانست چه‌گونه مرا بیابد و هرگاه می‌دانست که کجا مرا بیابد، نمی‌‌دانست چه‌گونه به من رسیدگی و کمک کند. فکر این که به من کمک کنند، یک جور ناخوشی است که برای بهبودِ آن باید رخت‌خواب رفت و خوابید.

 “من این موضوع را می‌دانم، و به‌همین علّت کسی را به کُمک نمی‌طلبم، هرچند در بعضی اوقات، زمانی خود را می‌بازم، و اکنون یکی از آن موارد است، در این باره جداً می‌اندیشم. ولیکن برایِ راندنِ این‌گونه افکار، کافی است به اطرافِ خود بنگرم و مکانی که در آن‌جا هستم ببینم، و می‌توانم بدون تزلزل ثابت کنم، که در همان‌جا صدها سال بوده‌ام.”

شهردار گفت: عجب، عجب! حالا آیا شما خیال دارید با ما در ریوار بمانید؟

شکارچی به عنوانِ پوزش لبخندی زد، و دستش را رویِ زانویِ شهردار گذاشت و گفت: گمان نمی‌کنم. همین‌قدر می‌‌دانم که این‌جا هستم، نمی‌خواهم بیش از این بدانم. کَشتیِ من سُکّان ندارد، و دست‌خوشِ بادی است که در ژرف‌ترین دیارِ مرگ می‌وزد.

بازگشت

زن و شوهر

زن و شوهر

فرانتس کافکا

کسب‌وکار به‌طور‌کلّی آن‌قدر خراب است که گاه‌گُداری وقتی در دفتر وقت زیاد می‌آورم، کیفِ مسطوره‌ها {نمونهِ کالا} را برمی‌دارم تا شخصاً سراغِ مشتری‌ها بروم. از جمله، مدت‌ها بود قصد داشتم یک بار هم سراغِ «ن» بروم که قبلاً با هم رابطهِ تجاریِ مُستمری داشتیم؛ که سال پیش به دلایلی برای من نامعلوم، تقریباً قطع شد.

برای ناپایداری‌هایی از این دست هم، حتماً نباید دلیلِ ملموسی وجود داشته باشد؛ در شرایطِ بی‌ثُباتِ امروزی، بیشترِ وقت‌ها یک هیچ‌وپوچ، یک‌حالتِ روحی، کارِ خودش را می‌کند؛ بعد هم یک ‌هیچ‌و‌پوچ، یک کلمه، می‌تواند کُلِّ موضوع را دوباره سروسامان دهد. امّا ملاقات با «ن» کمی دست‌و‌پاگیر است. پیرمردی است، این اواخر بسیار رنجور و گرچه هنوز خودش امورِ کسب را در دست دارد؛ امّا، کم‌تر به مغازه می‌آید؛ برایِ ملاقات با او باید به منزلش رفت و آدم بدش نمی‌آید این نوع انجام معامله را هرچه بیشتر عقب بیاندازد. غروبِ دیروز، بعد از ساعت 7 راه افتادم؛ البته دیگر ساعت مناسبی نبود، امّا مسئله کار بود نه دید و بازدید. شانس آوردم. «ن» منزل بود؛ وارد که شدم گفتند تازه با زنش از قدم زدن برگشته و به اتاقِ پسرش رفته که ناخوش احوال و بستری بود. به من هم گفتند به آن اتاق بروم؛ اوّل این‌پا‌آن‌پا کردم، امّا بعد دیدم بهتر است هر چه زودتر این دیدارِ  ناخوشایند را تمام کنم. در همان هیبتی که بودم با پالتو، کلاه و کیف مسطوره‌ها به دست از اتاق کوچکی رَد شدم و به اتاقی که در آن چند نفری در نوری مات دور هم نشسته بودند و محفلی کوچک‌تر درست شده بود، رفتم. لابد غریزی بود که اوّل نگاهم به فردی که به‌دلایلی خیلی خوب می‌شناسمش و به نوعی رقیبم است، اُفتاد. پس او قبل از من خودش را به این‌جا رسانده بود! انگار که پزشکِ معالج باشد، راحت چسبیده به تختِ بیمار، جا خوش کرده بود. پالتویِ زیبایِ گشاد دکمه نشده‌ای پوشیده و با اُبُهّت نشسته بود. پُررویی‌اش نظیر ندارد.

احتمالاً مردِ بیمار هم که با گونه‌هایِ سُرخِ اکنده از تب دراز کشیده بود و گاهی نگاهی به او می‌انداخت، همین نظر را داشت. آن‌قدرها هم جوان نیست، پسر را می‌گویم، مردی به سن‌و‌سال من با ریشی پُر و کوتاه و به خاطر بیماری، نامرتب. «ن»ِ پیر، مردی بلند و چهارشانه که با شگفتی متوجه شدم از فرطِ ناراحتی لاغر و خمیده و پریشان شده است، هنوز همان‌طور که از راه رسیده بود، پالتویِ پوست به تن ایستاده و به نجوا به پسرش چیزی می‌گفت.

زنش کوچک اندام و ظریف، امّا پُرتحرک، گرچه حواسش به «ن» بود و به هیچ‌یک از ما توجهی نداشت، سعی می‌کرد تا پالتویِ پوست را از تن «ن» درآورد که به خاطرِ اختلافِ قدّشان با اِشکال مواجه شده بود، امّا سرانجام موفق شد. شاید هم مشکلِ اصلی این بود که «ن» قرار نداشت و مُدام با دست‌هایش دنبالِ صندلی می‌گشت که بالاخره پس از کندنِ پالتو، زنش را به سرعت به طرفش کشید. خودِ زن پالتویِ پوست را برداشت و در حالی‌که تقریباً زیرش گُم شده بود، از اتاق بیرون رفت. به‌نظر می‌آمد که بالاخره نوبتِ من رسیده بود. به عبارتِ دیگر نرسیده بود، و اوضاع نشان می‌داد که هرگز هم نمی‌رسید.

اگر می‌خواستم تلاش کنم باید درجا می‌کردم، چون حس می‌کردم شرایط برایِ مذاکره‌ای تجاری مُدام بدتر می‌شد؛ اهلَش هم نبودم تا اَبد سَرِ جایم بنشینم، مثل آن دلال که انگار چنین قصدی داشت؛ تازه من که اصلاً خیال نداشتم ملاحظهِ او را بکنم. بنابراین با وجودی که متوجّه شدم، «ن» دلش می‌خواست کمی با پسرش صحبت کند، بی‌معطلی شروع کردم به حرف زدن.

بدبختانه عادت دارم وقتی مدتّی هیجان‌زده حرف می‌زنم، که اغلب اوقات پیش می‌آید و در اتاقِ آن بیمار زودتر از همیشه پیش آمد، بلند شوم و همان‌طور که حرف می‌زنم، این‌ور و آن‌ور بروم. در دفترِ خودم عادتِ بدی نیست، ولی در منزلِ دیگران کمی اسبابِ زحمت است. ولی نتوانستم جلویِ خودم را بگیرم، به‌خصوص که سیگارم را هم همراه نداشتم. خُب، هر کسی عادت‌هایِ بدی دارد، تازه در مقایسه با عادت‌هایِ آن دلال از عادت‌های خودم بدم نمی‌آمد. مثلاً همین عادتش که هِی کلاهش را که به دست گرفته و آرام تکان می‌دهد، ناگهان و غیرمنتظره سرش می‌گذارد و بلافاصله انگار که اشتباه کرده باشد، برمی‌دارد؛ امّا به هرحال لحظه‌ای کلاه به سر می‌نشیند و این کار را هم هی تکرار می‌کند. واقعاً که چنین حرکتی اصلاً شایسته نیست. کاری به کارش ندارم، این‌ور و آ‌ن‌ور می‌روم، حواسم کاملاً جمعِ حرف‌هایی است که می‌زنم و توجّهی به او ندارم.

امّا حتماً کسانی هستند که کلاه‌بازیِ او حواسِ‌شان را حسابی پَرت می‌کند. البته وقتی دارم تلاش می‌کنم، این کارشکنی‌ها را که نمی‌بینم هیچ، اصلاً هیچ‌کس را نمی‌بینم. طبیعتاً متوجه‌ام که چه می‌گذرد، ولی تا وقتی که حرفم تمام نشده و یا تا وقتی که اعتراضی نشنوم، برایم اهمیتی ندارند. مثلاً متوجه شدم که «ن» اصلاً حال‌و‌حوصلهِ گوش‌کردن نداشت؛ دست‌ها را رویِ دسته‌صندلی گذاشته بود، بی‌حوصله این‌ور و آن‌ور می‌شد. نگاهش به من نبود، بلکه بی‌هدف در خلاء پرسه می‌زد و در صورتش آن‌چنان بی‌توجهی دیده می‌شد که انگار کلمه‌ای از گفته‌هایم، حتّی حسِّ حضورِ من در آن‌جا راهی به وجودش پیدا نمی‌کرد.

تمامِ این رفتارِ بیمارگونه و نومیدکننده را می‌دیدم، امّا باز هم حرف می‌زدم، انگار که قصد داشتم با حرف‌هایم با پیشنهادهایِ مناسبم، خودم هم از امتیازاتی که می‌دادم بی‌آن‌که کسی طلب کرده باشد، وحشت بَرَم داشته بود، هر طور شده توازنی ایجاد کنم. از این هم که متوجه شدم آن دلال بالاخره کلاهش را روی پا گذاشت و دست‌ها را به سینه زد، احساسِ رضایتِ خاصی کرده بودم.

به نظر می‌رسید توضیحات من که در مواردی با توجه به حضور او بیان می‌شد، برنامه‌هایش را تا حدّی به‌هم‌ریخته بود. شاید هم با آن احساسِ رضایتی که در من به‌وجود آمده بود، بی‌وقفه به حرف‌زدن ادامه داده بودم. اگر که پسر که تا آن لحظه برایم اهمیتی نداشت، و توجّهی به او نکرده بودم، دفعتاً سر از بالش برنداشته و با مُشت تهدیدم نکرده و به سکوت وادارم نکرده بود؛ معلوم بود که می‌خواهد حرفی بزند، چیزی نشان بدهد، امّا توانِ کافی نداشت.

اوّل فکر کردم دچار پریشانیِ ناشی از تب شده، امّا وقتی بی‌اختیار و بلافاصله به «ن»ِ پیر نگاهی انداختم، متوجّه منظورش شدم. «ن» نشسته بود با چشم‌هایِ بازِ یخ‌زده، بیرون‌زده و بی‌رمق می‌لرزید و به جلو خم شده بود، انگار که پسِ گردنش را گرفته باشند، یا پسِ‌گردنی خورده باشد؛ لبِ پائین، حتّی فکِّ زیرین با آن لثهِ لخت، بی‌اختیار آویزان بود. تمامِ صورتش به‌هم‌ریخته بود؛ گرچه به سنگینی، امّا هنوز نفس می‌کشید. بعد هم انگار رها شده باشد، رویِ پُشتیِ صندلی افتاد. چشم‌ها را بَست، ردّی از تقلایی عظیم در صورتش کشیده شد و سپس تمام شد.

به سرعت به طرفش رفتم، دستِ سرد و بی‌جانِ آویزان را که به چندشم انداخت، گرفتم؛ نبض نمی‌زد. پس تمام کرده بود. خُب پیر بود. خدا کند که مرگ برایِ ما هم آسان باشد. چند کار بود که باید می‌کردیم. کدامش واجب‌تر بود؟ در پِیِ کمک به دور و برم نگاه کردم، ولی پسرک روانداز را رویِ صورتش کشیده بود و هِق‌هِقش که انگار تمامی نداشت به گوش می‌رسید؛ دلال به سردیِ وزغی در دو قدمیِ «ن» و روبه‌رویش نشسته بود و جُم نمی‌خورد. معلوم بود مصمّم است جز این‌که منتظرِ گذشتِ زمان باشد، کاری انجام ندهد. پس من، فقط من مانده بودم که باید کاری می‌کردم و در آن لحظه هم مشکل‌ترین کار را، یعنی دادن خبر به زن به روشی قابل قبول به روشی که در دنیا وجود نداشت. در همین لحظه گام‌هایِ تُند و پُرشتابش را در اتاقِ کناری شنیدم. زن، هنوز لباسِ بیرونش را به تن داشت، وقت نکرده بود تا عوض کند، لباس خوابی را که رویِ بخاری گرم کرده بود، آورد و می‌خواست تنِ شوهرش کند.

وقتی دید ما آن‌قدر ساکتیم، لبخندی زد و سری تکان داد و گفت: «خوابش برده»! و با معصومیتی بی‌نهایت، همان دستی را که من با انزجار و چِندش به‌دست گرفته بودم، گرفت و ، انگار که بازی می‌کند، بوسید و، خدا می‌داند که ما سه نفر چه قیافه‌ای داشتیم. «ن» تکان خورد، خمیازهِ بلندی کشید، زن پیراهن را تنش کرد، «ن» نق‌هایِ پُرمحبتِ زنش به خاطر خسته شدن از پیاده رویِ بسیار طولانی را با دلخوریِ ساختگی گوش کرد و عجیب بود که از بی‌حوصلگی هم حرف زد. بعد هم به خاطر این‌که به اتاق دیگری نرود تا مبادا بین راه سردش شود، موقتاً کنار پسرش در تختخواب دراز کشید. کنارِ پایِ پسرش سرش را رویِ دو بالشی گذاشت که زن با عجله آورده بود. این دیگر با توجه به آن‌چه که گذشته بود، به نظرم عجیب نیامد.

بعد هم گفت که روزنامهِ عصر را بیاورند، بی‌توجه به مهمان‌ها روزنامه را به‌دست گرفت، امّا نمی‌خواند. نگاهی سرسری به صفحه‌ها می‌انداخت و با تیزبینیِ شگفت‌انگیزِ کاسب‌کارانه‌ای کلماتِ ناخوشایندی در جوابِ پیشنهادهایِ ما می‌گفت، دستِ آزادش را مُدام به‌طورِ تحقیرآمیزی تکان می‌داد و زبانش را پُرسروصدا در دهن می‌گرداند و به رُخِ ما می‌کشید که از حرف‌هایِ کاسب‌کارانهِ ما حالش به هم می‌خورد. دلال نتوانست جلویِ خودش را بگیرد، چند کلمهِ نامناسب پراند؛ حتّی او هم با تمامِ خرفتی، حس کرده بود که پس از آن اتفاق، باید تعادلی به‌وجود بیاید که البته به روشِ او امکان نداشت. من دیگر به‌سرعت خداحافظی کردم، در واقع از دلال ممنون بودم؛ بی‌حضورِ او قادر نبودم تصمیم به رفتن بگیرم.

کنارِ دَر، خانمِ «ن» را دیدم. درماندگی‌اش را که دیدم، بی‌اختیار گفتم که مرا کُلّی یادِ مادرم می‌اندازد؛ و وقتی حرفی نزد، اضافه کردم: «شاید دیگران باور نکنند، امّا مادرم معجزه می‌کرد. هر چه را که ما خراب می‌کردیم، او دُرُست می‌کرد. در همان کودکی از دستش دادم.» به عمد آرام و شمُرده حرف می‌زدم، حدس زده بودم که گوشِ پیرِزن سنگین بود. امّا از قرارِ معلوم اصلاً نمی‌شنید. چون بی‌هیچ ربطی از من پرسید: «ظاهرِ شوهرم چی؟» بعد هم از کلماتی که برایِ خداحافظی گفت، فهمیدم مرا با دلال عوضی گرفته بود؛ دلم می‌خواست قبول کنم که در مواردِ دیگر آن‌قدر حواسش پرت نیست. بعد از پلّه‌ها پایین رفتم. پایین رفتن سخت‌تر از بالا‌رفتن بود، که تازه این هم ساده نبود. وای که چه راه‌هایِ بی‌سرانجامی هست و چه باری را باید همچنان با خود بکشیم. پایان.{{شوهر، تاجری پیر و سرشناس با روابط گسترده تجاری، در بستر بیماری است. راوی برای انجام دادن مذاكرات تجاری به ملاقات او رفته است. همسر كوچك اندام و فعالش دائم مراقب اوست و در عین بی‌توجهی به حاضران در اتاق، همسرش را با مهربانی تر و خشك می‌كند. پالتوی او را از تنش بیرون می‌آورد و لباس خواب بر تنش می‌كند و ظاهراً پس از آنكه از هوش رفته و در آستانه مرگ قرار می‌گیرد، به او جانی دوباره می‌بخشد. رفتار او نسبت به پیرمرد، به مراقبت‌های گئورگ بنده‌مان از پدرش در داستان «داوری» شباهت دارد. راوی كه در این خلوت، نقش مزاحم دارد، صرفاً معانی حركات زن را حدس می‌زند و از درك واقعیت نقش او بی‌خبر است. وقتی كه زن دست همسر به ظاهر مرده‌اش را می‌بوسد راوی به این فكر می‌افتد كه این حركات، یك نوع بازیگوشی بین دو همسر است، هرچند كه این صحنه را می‌توان نوعی مراسم آیینی تلقی كرد كه در آن، مُرده‌ای را دوباره جان می‌بخشند. كل استنباط راوی، آن هم به شكلی ناقص، به جهانی تحت سلطه شخصیت مذكر (پیرمرد تاجر) محدود می‌شود. پیشكار، كه رقیب تجاری راوی است و همزمان با او در كنار بستر پیرمرد حاضر است، نماینده‌ای دیگر از جهانِ تحت سیطره‌ مردان است. پزشك و پسر بیمار نیز بخش دیگری از این جهان مردانه‌اند. سوءتفاهم، اشتباه و درك غلط، بر هر دو بخش این جهان، بر این دو نظام مردانه حاكم است. در نوع روابط این زوج، قدرت و تسلط جنس مذكر به تمسخر گرفته می‌شود. این زن و شوهر، با تفاوت‌ها و نابرابری‌های موجود، مكمل یكدیگرند: زن برای شوهرش زندگی می‌كند و حیات شوهر نیز به زنش وابسته است. آن دو ظاهراً به گونه‌ای رمزآمیز و عارفانه به هم پیوند خورده‌اند. شوهر، صرفاً‌ به دلیل لمس همسرش، از كام مرگی محتمل باز می‌گردد. این رخداد، تأثیرات حسیِ نخستین بخش داستان را كاملاً دگرگون و نابود می‌كند؛ بخشی كه سلطه جنس مذكر و تبعیت كامل جنس مؤنث را نشان می‌دهد. این داستان،‌ صرفاً تخصص پزشك را زیر سؤال نمی‌برد، بلكه تلویحاً می‌گوید كه زندگی قوی‌ترین مردان نیز به وجود زنان وابسته است؛ زنی ظاهراً ضعیف و بی‌اهمیت، به نیرویی بدل می‌شود كه صحت و نشاط و حیات مردان به او بستگی دارد.

توصیف دقیق فعالیت‌های روزمره زن هیچ نكته‌ رمزآمیزی را در وجود او نشان نمی‌دهد. اما ظاهراً این زن ریزنقش و پر جنب و جوش، نیرویی فوق‌العاده دارد. كافكا این زن را در نقشی سنتی و همچون ستونی ارائه می‌دهد كه تمامیت آن كاشانه و زندگی بر آن استوار است. این داستان حتی به منبع اقتدار زنانه، به عنوان مقوله‌ای متفاوت با اقتدار مردانه، ماهیتی روحانی می‌بخشد. در واقع زن همچون مادری دلسوز و الهه‌ای نگهبان ظاهر می‌شود كه قدرتش در بقای همسر نهفته است. بقای شوهر نیز توفیق خود اوست. موقعیت او را می‌توان با موقعیت دربان در داستان‌های دیگری از كافكا به نام «جلوی قانون» قیاس كرد. انتظار مرد روستایی در مقابلِ در برای ورود، بدون حضور دربان معنا ندارد. از آن سو نیز وجود دربان ماهیتاً و قهراً به وجود مرد روستایی وابسته است. در این داستان وجود خود زن نیز، كه مستمراً مراقب و دلمشغول همسر است، كاملاً به وجود شوهرش بستگی دارد.}}

بازگشت