نوشته‌ها

مشق مرگ

مشق مرگ – جهان رقص سایه‌هاست

جولیان یانگ Julian Young

مترجم علی برزگر

فلسفۀ شوپنهاور در ژرف‌ترین لایه‌اش «مشق مرگ» است.

زندگی کابوسی است که مرگ می‌تواند ما را از آن بیدار کند.

در بحبوحهٔ دورانی که اختراعات یکی پس از دیگری زندگی انسان را تکان می‌داد، فیلسوف بدبینی پیدا شد که می‌کوشید حقیقت زندگی را برملا کند. او می‌گفت حقیقت زندگی در دایره‌ای محصور شده که در یک طرفش لذت ایستاده و در سوی دیگرش حسرت. آدمی، مادامی‌که در جهان است، بین این دو می‌رود و می‌آید و این رفت‌وآمد حاصلش چیزی نخواهد بود جز ملال. آرتور شوپنهاور، در سراسر عمرش، به‌دنبال راه فرار از این ملال بود.

قرن نوزدهم با پیشرفت‌های خیره‌کننده‌اش در علم و تکنولوژی قرن خوش‌بینی بود. تصویر هگل از تاریخ غرب به‌مثابهٔ «داستانی تربیتی» {Bildungsroman: رُمانی که بر بلوغ و شکل‌گیری شخصیت قهرمان داستان متمرکز است}، یعنی داستان تحقق فزایندهٔ «عقل» در امور انسانی، روح زمانه را مجذوب خویش ساخت. بااین‌حال، شوپنهاور، تنها فیلسوف مهمی که خودش را بدبین معرفی کرد، داستان هگل را به‌مثابهٔ خیال‌بافی سنگ‌دلانه‌ای می‌نگریست. از دیدگاه او، پیشرفت، توهم است: زندگی رنج است، رنج بوده است، و همواره رنج خواهد بود؛ «کوشش‌های پیوسته برای طرد رنج به هیچ چیز دست نمی‌یابند، مگر دگرگونی صورت آن». بنابراین، جهان نه‌تنها به‌هیچ‌وجه آفریدهٔ خداوندی نیک‌خواه یا نمایندهٔ او -یعنی «عقل» هگلی- نیست، بلکه چیزی است که «نباید وجود داشته باشد».

شوپنهاور، پسر تاجری جهان‌وطن و مادری اهل ادب، در شهر دانتسیگ (گدانسک) در سال ۱۷۸۸ زاده شد و در هامبورگ پرورش یافت. او، که ثروتمندی مستقل بود، هرگز به‌خاطر شغل دانشگاهی‌اش پول نمی‌گرفت و درواقع برای آن کسانی که «نه “برای” فلسفه بلکه “از راه” آن زندگی می‌کنند»، یعنی برای «اساتید فلسفه»، هیچ‌ چیز جز تحقیر نداشت. شوپنهاور تأکید داشت که استقلال مالی، پیش‌شرط استقلال فکری است. او، که هرگز ازدواج نکرد، بیست‌وهفت سال آخر زندگی خویش را همراه با یک‌سری از سگ‌های پودل در فرانکفورت گذراند. روی دیوار اتاق مطالعه‌اش عکسی از کانت داشت، روی میز مطالعه‌اش مجسمه‌ای از بودا. او برای وقت‌گذرانی روزنامهٔ تایمز لندن را می‌خواند، فلوت می‌نواخت، و به تماشای نمایش‌های اُپرای فرانکفورت می‌رفت. او، که تا دههٔ پایانی زندگی‌اش ناشناخته بود، در سال ۱۸۶۰ در قامت سرشناس‌ترین فیلسوف اروپا درگذشت.

شوپنهاور تنها یک اثر نظام‌مند فلسفی نگاشت: جهان همچون اراده و تمثل The World as Will and Representation، که در ۱۸۱۸ منتشرش کرد. این اثر به چهار «کتاب» تقسیم شده است. او در ۱۸۴۴ ویراست دوم این اثر را عرضه کرد. این کار حجم کلی اثر را به دو برابر یعنی به ۱۰۰۰ صفحه رساند. با توجه به پیچیدگی بیش‌تر آثار فلسفی آلمانی، «وضوح انگلیسی» این اثر (به‌دلیل این‌که شوپنهاور مدتی در مدرسهٔ شبانه‌روزی ویمبلدون تحصیل کرده بود)، گنجینهٔ مثال‌های عینی آن، و شوخ‌طبعی موجود در آن خواندن کتاب را به لذتی منحصربه‌فرد تبدیل می‌کند.

نقطهٔ آغاز برای همگیِ فیلسوفان آلمانی در قرن نوزدهم شخصیت رفیع کانت است. نخستین جملهٔ شوپنهاور در کتاب نخست از مجلد ۱۸۱۸ (اثر اصلی) این است: «جهان تمثل من است». این جمله درواقع چکیدهٔ ایدئالیسم استعلایی کانت است که، طبق آن، جهانِ مکان و زمان «شیء فی‌نفسه» نیست، بلکه «نمود» محض است. به ‌گفتهٔ شوپنهاور، از دیدگاه متافیزیکی، جهان طبیعی صرفاً یک «رؤیا»ست.

ازآن‌جاکه ایدئالیسم استعلایی جهان معمولی را به قلمروِ نمود تنزل می‌دهد، حقیقت آن به‌عنوان امر داده‌شده، در چشم شوپنهاور و معاصران وی، این پرسش هیجان‌انگیز را پدید می‌آورد که واقعیت واقعاً چگونه است: آن «فی‌نفسه» چگونه است. پاسخ نومیدکنندهٔ کانت این است که ما هرگز نمی‌توانیم بدانیم: ازآن‌جاکه مکان، زمان، ارتباط علّی و جوهریت (شیئیت) «صورت‌های» ذهن هستند که سراسر تجربهٔ ما را شکل می‌دهند، و ازآن‌جاکه ما هرگز نمی‌توانیم به بیرون از اذهان خویش گام بگذاریم، واقعیت فی‌نفسه هرگز شناختنی نیست. شوپنهاور، همراه با ایدئالیست‌های آلمانی معاصر خود، این ادعا را چونان یک چالش در نظر گرفت، نه یک اندیشهٔ جزمی. و اگرچه، در دوران پختگی خود، سرانجام این اندیشه را تصدیق می‌کند، اما درعین‌حال بر این باور است که با کاوش در زیر سطح ظاهری چیزها می‌توان در فهم واقعیت پیشرفت کرد. او سرانجام می‌پذیرد که اگرچه فلسفه نمی‌تواند به ژرف‌ترین حقیقت دربارهٔ واقعیت دست یابد، حداقل می‌تواند تبیینی ژرف‌تر از تبیین فهم متعارف یا علم طبیعی به دست دهد.

طبق این تبیین، آن‌چنان که کتاب دومِ اثر اصلی او به ما می‌گوید، جهانی که «به‌مثابهٔ تمثل» ظاهر می‌شود در سطحی ژرف‌تر باید «به‌مثابهٔ اراده» فهم شود. این چیزی است که در وهلهٔ نخست به‌واسطهٔ آگاهی ما از کنش‌های بدنی خودمان بر ما آشکار می‌شود. برای مثال، در ادراک خارجی، ما از نمود یک سیب و سپس از نمود دست آگاه هستیم که به‌سوی آن سیب دراز می‌شود. اگر این تنها حالت آگاهی ما باشد، ارتباط بین ادراک اول و دوم کاملاً رازآمیز خواهد بود. اما به‌طور قطع این تنها حالت آگاهی ما نیست. توالی رخدادها برای ما فهم‌پذیر است، زیرا تجربهٔ درونی آشکار می‌سازد که میل به خوردن دلیل آن است که ادراک دوم از پی ادراک اول می‌آید. درون‌نگری به ما می‌گوید آنچه کنش‌های ما را به وجود می‌آورد اراده است، یعنی احساسات، عواطف و آرزوهایی که به تصمیمات منتهی می‌شوند، و «کنش‌های اراده». اراده رفتار آدمی و همچنین رفتار حیوانات را تبیین می‌کند. حتی در موجودی به‌اصطلاح غیرآلی فعالیت اراده مشاهده می‌شود: برای مثال، در کشمکش بین نیروهای مرکزگرا و مرکزگریز، شاهدِ چیزی همانند کشمکش بین یک ارادهٔ انسانی با دیگری هستیم.

این کشف شوپنهاور -که «ذاتِ» نهفتهٔ زندگی اراده است- کشفی خوشحال‌کننده نیست، زیرا، طبق دومین حقیقت از «چهار حقیقت بزرگ» بودا، خواستن یعنی رنج. پیامد این، طبق «حقیقت» نخست، آن است که زندگی رنج است و شوپنهاور از آن نتیجه می‌گیرد که «برای ما بهتر آن خواهد بود که وجود نداشته باشیم». او دو برهان در دفاع از این ادعا پیش می‌نهد که خواستن (اغلب) یعنی رنج، و من اولی را «برهان رقابت» Competition Argument و دومی را «برهان استرس یا ملال» Stress-Or-Boredom Argument می‌نامم.

طبق برهان رقابت، جهانی که اراده، نخست و مهم‌تر از همه «ارادهٔ معطوف به حیات»، باید در آن در پی ارضای خویشتن برآید جهان کشمکش است، جهانِ «جنگ همه علیه همه» که در آن فقط پیروز به حیات ادامه می‌دهد. از بیم انقراض، شاهین باید از گنجشگ تغذیه کند و گنجشگ از کرم. ارادهٔ معطوف به حیات در یک فرد گزینهٔ دیگری ندارد، مگر نابودساختن ارادهٔ معطوف به حیات در دیگری. پنجاه سال پیش از داروین، شوپنهاور می‌گفت که تعادل طبیعت با اضافه‌جمعیت حفظ می‌شود: طبیعت به ‌اندازهٔ کافی آهو برای بقای گونه تولید می‌کند، اما همچنین شماری مازاد برای تغذیهٔ شیرها به وجود می‌آورد. بنابراین، ترس، رنج، و مرگ نقایص مجزای یک نظم نیک‌خواه کلی نیستند، بلکه عناصر جدایی‌ناپذیرِ شیوه‌هایی هستند که زیست‌بوم طبیعی از طریق آن‌ها خود را حفظ می‌کند.

این درست است که، در رابطه با گونهٔ انسان، تمدن تا حدودی وحشی‌گریِ خونین طبیعت را اصلاح کرده است، باوجود‌این، جامعهٔ انسانی نیز در ذات خود همچنان میدان رقابت است. اگر یک حزب سیاسی قدرت را به دست بگیرد، دیگری آن را از دست می‌دهد؛ اگر فردی ثروت به‌دست آورد، دیگری در دام تنگ‌دستی افکنده می‌شود. همان‌طور که رومی‌ها می‌دانستند، انسان گرگ انسان است Homo Homini Lupus: «منبع اصلی سخت‌ترین بدبختی‌های آدمی خود آدمی است».

شوپنهاور، با برهان «استرس-یا-ملالِ» خود، از زندگی اجتماعی به روان‌شناسی فردی روی می‌آورد. ما می‌دانیم که زیستن یعنی خواستن. اکنون، یا خواهش آدمی برآورده می‌شود یا خیر. اگر برآورده نشود، آدمی رنج می‌کشد. اگر میل به خوردن برآورده نشود، آدمی دچار رنج گرسنگی می‌شود؛ اگر میل جنسی برآورده نشود، آدمی دچار رنج سرخوردگی جنسی می‌شود. در دیگر سو، اگر خواهش آدمی برآورده شود، آن‌گاه، در بهترین حالت، پس از لحظه‌ای گذرا از لذت یا شادی، «ملال یا پوچی ترسناکی» ما را فرامی‌گیرد. این امر به‌ویژه در آمیزش جنسی آشکار است: باز، همان‌طور که رومی‌ها می‌دانستند، همه از ناراحتیِ پس از آمیزش جنسی رنج می‌برند. بنابراین، زندگی «همانند یک آونگ» بین دو نوع رنج در نوسان است: فقدان و ملال.

کتاب سومِ اثر اصلی، فلسفهٔ هنر مفصل و جامعی به دست می‌دهد. اهمیت آن برای استدلال کلی شوپنهاور در این نهفته است که آن به هنر به‌مثابهٔ اشاره‌ای کوتاه به آن نوع «رستگاری» می‌نگرد که موضوع کتاب چهارم است. زندگی رنج است. آگاهیِ روزمرهٔ آدمی را رنجِ کنونی و اضطرابِ رنجِ آینده فراگرفته است. اما در آگاهی زیبایی‌شناختی، چنان‌که خودمان هم بدان معترفیم، «از وجود غمناک خود آزاد می‌شویم». مستغرق در بازی پرتوهای مهتاب بر روی رقص زیبای امواج یا در یک قطعهٔ موسیقی زیبا، ما خویشتن پُرخواهشِ معمولی خود را فراموش می‌کنیم و بنابراین رنج و اضطراب جدایی‌ناپذیر از آگاهی معمولی را نیز از یاد می‌بریم. ما برای یک لحظه به آن «سعادت و آرامش روان دست می‌یابیم که همواره می‌جوییمش، اما همیشه در مسیر خواستن از چنگ ما می‌گریزد». به‌طور خلاصه، ما ساکن آن «حالت بی‌رنج می‌شویم که اپیکور آن را همچون بالاترین خیر و حالت خدایان گرامی می‌داشت». و ما از این تجربه می‌توانیم استنتاج کنیم که «چقدر زندگی انسان سعادتمندانه است اگر در او اراده نه برای لحظه‌ای کوتاه، آن‌چنان که در هنگام لذت از زیبایی، بلکه برای همیشه خاموش است».

البته، ازآن‌جاکه زیستن یعنی خواستن، اراده را هرگز نمی‌توان به‌طور کامل در «زندگی انسان» خاموش کرد. اگرچه زاهد و متفکر ممکن است تا حدودی به موفقیت دست یابند که خود را از «زندگی فعال» Vita Activa به «زندگی متفکرانه» Vita Contemplativa برسانند، اما تا زمانی که آدمی زنده است هرگز نمی‌تواند خود را کاملاً از چنگ اراده رها سازد. اراده را تنها در مرگ می‌توان «برای همیشه» خاموش کرد. و بنابراین، به‌ گفتهٔ کتاب چهارم، ما تنها در مرگ می‌توانیم به رهایی نهایی، «رستگاری»، دست یابیم.

اما چرا باید مرگ را رستگاری بدانیم؟ آیا مرگ نابودی مطلق نیست؟ مغاکی از نیستی که آدمی ممکن است زندگی به‌عنوان یک انسان را، با وجود تمامی رنج‌های آن، کاملاً به آن ترجیح دهد؟ پادزهرِ ترس از مرگ، ایدئالیسم استعلایی است. مرگ چیزی است که بر سر آن خویشتنی می‌آید که درون «رؤیای» زندگی طبیعی وجود دارد. اما ازآن‌جاکه صاحب یک رؤیا باید بیرون از آن رؤیا باشد، ایدئالیسم دربارهٔ «فناناپذیری سرشت ذاتی ما به ‌دست مرگ» به ما اطمینان می‌دهد. بااین‌وجود، بسته به شرایط، فناناپذیری می‌تواند نفرین یا سعادت باشد. چرا باید آن را سعادت بدانیم؟

یکی از نقدهای شوپنهاور بر کانت آن است که وی اغلب از «اشیای فی‌نفسه» سخن می‌گوید. از دیدگاه شوپنهاور، چنین سخن کثرت‌گرایانه‌ای کاملاً ناموجه است، زیرا تنها مکان و زمان هستند که اصل تفرد را در اختیار ما می‌نهند: تنها بدان دلیل که ما می‌توانیم دو هستومند را به‌عنوان ساکنان مناطق متفاوتی از مکان-زمان شناسایی کنیم، می‌توانیم از آن‌ها به‌عنوان دو شخص مجزا سخن بگوییم. اما، مطابق ایدئالیسم استعلایی، مکان و زمان صرفاً به «نمودها» مربوط می‌شوند، بنابراین از موضع خود کانت چنین نتیجه می‌شود که واقعیتِ «فی‌نفسه» «فراسوی کثرت» است.

باوجوداین، خواستن، نیازمند کثرت است؛ حداقل نیازمند تمایز بین صاحب خواهش و موضوع آن است. بنابراین، فراسوی کثرت بودن به ‌معنای فراسوی خواهش بودن است و بدین‌ترتیب به ‌معنای رهایی از اضطراب نهفته در تمامی آگاهی‌های پُرخواهش است. در قلمروِ نامتکثر، آدمی همواره ساکن «بالاترین خیر» اپیکور است، یعنی «حالت خدایان» او. عارفان این امر را به‌طور شهودی دریافته‌اند. مفهوم «همه‌خداانگارانهٔ» گردآمدن همه‌ چیز در وحدتی الهیْ موضوع تمامی تجارب عرفانی است. بنابراین، برای مثال، شاگرد “مایستر اکهارت” در حالت خلسه‌اش فریاد می‌زند: «استاد، با من شادمانی کن که من خدا شده‌ام». این‌که عارفان در تمامی اعصار، فرهنگ‌ها، و پس‌زمینه‌های دینی حضور دارند بدان معناست که گزارش‌های آن‌ها را نمی‌توان به ‌اسم توهم رد کرد. و اگر درستی آن‌ها را بپذیریم، اطمینان می‌یابیم که مرگ واقعاً رستگاری است.

تأثیر شوپنهاور بر هنرمندان اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم بیشتر از تأثیر هر فیلسوف دیگری بوده است: تولستوی، تورگنیف، زولا، موپاسان، پروست، هاردی، کُنراد، مان، جویس، و بکت همگی تحت تأثیر آثار او بودند و آثارش را می‌ستودند. سنت فلسفی غرب، سرسپرده به آموزهٔ مسیحی جهان‌آفرینی نیک‌خواه و با قدرت مطلق، مجبور شده تا نتیجه بگیرد که ما در بهترین جهان ممکن زندگی می‌کنیم. هنرمندان در شوپنهاور فیلسوفی را یافتند که برای نخستین‌بار آشکار ساخت که این آموزه چقدر از حقیقت دور است. هنرمندی که عمیق‌ترین رابطه را با شوپنهاور داشت ریچارد واگنر بود (که خودش فیلسوفی با توانایی اصیل بود). واگنر در آغاز سوسیال‌آنارشیست بود و به‌سختی از اعدام به جرم نقش در «انقلاب ۱۸۴۸» {انقلاب‌هایی که در سال ۱۸۴۸ در اثر ناخرسندی از نظام حاکم و آزادی‌طلبی و دموکراسی‌خواهی در اروپا اتفاق افتاد} گریخت؛ او شوپنهاور را در میانهٔ نگارش «اُپرای حلقه» {Ring Cycle: یک درام موسیقایی شامل چهار اپرا} کشف کرد. نتیجهٔ این کشف اثری بود که به‌عنوان استدلالی در دفاع از آنارشیسم آرمان‌شهری آغاز می‌شود و، آن‌چنان که واگنر به دوستش می‌نویسد، با دفاع از «نفی نهایی آرزوی حیات» پایان می‌یابد. او می‌نویسد: این «تنها رستگاری ممکن است… آزادی از تمامی رؤیاها تنها رستگاری نهایی است». شاگرد پرشور واگنر، فریدریش نیچهٔ جوان، نخستین کتاب خود، زایش تراژدی The Birth of Tragedy، را به واگنر تقدیم می‌کند و آن را «با منش شوپنهاور و به افتخار او» می‌نویسد. چرخش نیچهٔ بالغ علیه شوپنهاور و به‌سوی «تأیید حیات» به دوستی او با واگنر پایان بخشید.

به باور من، شوپنهاور نخستین بودایی اروپایی بود (نخستین ترجمه‌های متون هندی و بودایی هنگامی منتشر شدند که او مشغول نگارش اثر اصلی خود بود). او به ما می‌گوید زیستن یعنی خواستن، و خواستن یعنی شرکت در کشمکش داروینیِ پُراضطراب و فرساینده و بی‌پایانی که تنها لایق‌ترین از آن جان سالم به در می‌برد. لذات دستیابی به یک هدف یا زودگذرند یا ناموجود. و به‌محض این‌که به هدف دست یافتیم، باید به‌سوی هدف بعدی بشتابیم تا از تهدید همیشه‌حاضر ملال بگریزیم. زندگی یک تردمیل است: «چرخ ایکسیون» هرگز از حرکت باز نمی‌ایستد {Wheel of Ixion: ایکسیون پادشاه تسالی بود که، به‌دلیل دست‌درازی به هرا همسر زئوس، به چرخی آتشین بسته شد که هرگز از حرکت باز نمی‌ایستاد}. اما شوپنهاور به ما می‌گوید که مجبور نیستیم در این بازی شرکت کنیم. ما می‌توانیم از حیات معطوف به خواهش کناره‌گیری کنیم و به زندگی متفکرانه -یا به زبان امروزی «ذهن‌آگاهی»- روی بیاوریم، کناره‌گیری‌ای که برای فرد روشن‌بین با مرگِ آسان کامل خواهد شد. شوپنهاور می‌گوید فلسفهٔ او، همانند فلسفهٔ سقراط، در ژرف‌ترین لایه‌اش «مشق مرگ» است.

  • این مطلب را جولیان یانگ نوشته و در تاریخ ۲۴ اوت ۲۰۱۷ با عنوان «Arthur Schopenhauer: the first European Buddhist» در وب‌سایت تایمز لیترری ساپلیمنت منتشر شده است و برای نخستین‌بار با عنوان «فلسفهٔ شوپنهاور در ژرف‌ترین لایه‌اش مشق مرگ است» در پنجمین شمارهٔ فصلنامهٔ ترجمان علوم انسانی ترجمه و منتشر شده است.
  • • جولیان یانگ (Julian Young) استاد دانشگاه ویک فارِست است و به‌طور تخصصی دربارهٔ شوپنهاور، نیچه، و هایدگر پژوهش می‌کند و حوزه‌های پژوهشی‌اش تراژدی و معنای زندگی است. ازجمله کتاب‌های او فرد و اجتماع در فلسفهٔ نیچه (Individual and Community in Nietzsche’s Philosophy)، فلسفهٔ تراژدی: از افلاطون تا ژیژک (The Philosophy of Tragedy: from Plato to Žižek) و فلسفهٔ متأخر هایدگر (Heidegger’s Later Philosophy) است.

ملالت

ملالت

Boredom, Ennui, Tedium

مَلالَت= افسردگی، دل‌تنگی. بیزاری، آزردگی. ستوهی، سیرآمدگی

ملالت وضعیتی روحی یا روانی است که در زمان عدم وجود فعالیتی خاص برای انجام و یا عدم علاقه به شرایط محیطی و یا احساس بطالت در روز یا بازهِ زمانی خاص رخ می دهد. نشانه‌های متداول ظاهری ملالت: 1-  نگاه کردن به دوردست. 2-  صورت ثابت و بی‌حرکت. 3-  گوشه‌های لب رو به پایین و یا کشیدن لب‌ها به کناره. 4-  بالا نگه داشتن سر با کمک دست.

*****

به ازای هرچیزی در زندگی دو حال داریم، یا آن چیز را می‌خواهیم یا نمی‌خواهیم. اگر نخواهیم که هیچ، ولی اگر بخواهیم، یا آن چیز را داریم یا نداریم. اگر نداشته باشیم درد می‌کشیم و اگر داشته باشیم لذت می‌بریم.

تجربه زندگی ما بین درد از نداشتن آن‌چه می‌خواهیم و لذت از داشتن آن‌چه می‌خواهیم می‌گذرد. امّا این تصور، خام است.

شوپنهاور با تعلم از بودا اذعان کرد که بین درد و لذت، یک چیز سومی وجود دارد و آن ملالت است.

تا زمانی که یک چیز را نداریم و می‌خواهیم،‌ دست‌خوش درد و رنجیم. دیر یا زود آن چیز را به‌دست می‌آوریم و دست‌خوش لذّت می‌شویم. امّا بعد از لذّت چیز سومی هست و آن ملال است. زمانی که چیزی را داریم اما آن را نمی‌خواهیم دچار ملال می‌شویم. به این ترتیب لذّت نقطه‌ای است میان دو پاره خط درد و ملال.

دوران لذت بردنِ ما از یک نعمت، در قیاس با دورانی که آن نعمت را می‌خواستیم و نداشتیم، و دورانی که آن نعمت را داشتیم و نمی‌خواستیم، یک نقطه بیش‌تر نیست.

لذت با وصال اتفاق می‌افتد، امّا رسیدن به لذت همان و آغاز ملال همان.

*****

🔺 آن‌چه بیش از هر چیز در انتظار ماست، ملالت است. هیچ دانشگاهی ما را برای مواجهه با آن آماده نکرده است. هیچ دانشکده علوم انسانی یا طبیعی درسی برای ملالت ارائه نمی‌دهد. ولی چگونه ممکن است با یک بیماری مزمن لاعلاج فقط آشنا شد؟

🔺فقیر یا غنی، همه ما، دیر یا زود، ناگزیر به مواجه با تکرار ملالت‌بار زمان هستیم. شما از کار، دوستان، همسر، عشق، منظره پنجره باز اتاقتان، طرح کاغذ دیواری آن، و حتی از افکار و از خودتان کلافه خواهید شد. از این رو، ناچار به دنبال راه‌های گریز از ملالت خواهید بود.

🔺 بهترین راه رهایی، همواره از دل مشکلات یافت می‌شود. وقتی با ملالت مواجه می‌شوید، پذیرای آن باشید. اجازه دهید ملالت شما را مچاله کند، در ملالت غرق شوید، تا به کف اقیانوس ملالت برخورد کنید.

🔺بیایید همان‌قدر که به آبا و اجداد خویش احترام می‌گذاریم، ملالت را به‌خاطر ریشه‌هایش گرامی بداریم. چرا که در مواجه با همین نیستیِ بی‌انتهاست که اشتیاق ما به اوج می‌رسد؛ همان لحظاتی که، معمولاً، نطفهِ زندگی جدیدی در آن بسته می‌شود.

*****

در اصطلاح مرسوم، حوصله‌سررفتگی حالت احساسی و گاه روان‌شناختی است که وقتی فردی هیچ کارِ به‌خصوصی برای انجام دادن ندارد، تجربه می‌کند، علاقه‌ای به محیط اطراف خود ندارد، یا احساس می‌کند که یک روز یا دوره‌ای کسل‌کننده یا خسته‌کننده را می‌گذراند. دانشمندان نیز آن را به عنوان پدیده‌ای مدرن که دارای بُعد فرهنگی است، درک می‌کنند. محققان معتقدند: “هیچ تعریفِ پذیرفته شده جهانی از حوصله‌سررفتگی وجود ندارد. امّا هرچه که باشد، محققان معتقدند، این فقط اسم دیگری برای افسردگی یا بی‌اشتهایی نیست. به‌نظر می‌رسد این یک حالت روانی خاص است که مردم آن را ناخوشایند می‌دانند -عدم تحریکی که به آن‌ها میل به خلاصی می‌دهد. با کمک با انبوهی از پیامدهای رفتاری، پزشکی و اجتماعی.

سر‌رفتن حوصله می‌تواند یک حالت خطرناک و مختل کننده ذهن باشد که به سلامتی آسیب می‌رساند؛ با این حال، بدون سر رفتن حوصله نمی‌توانیم به نکات خلاقانه خود دست یابیم.

*****

شوپنهاور در 1788 به‌دنیا آمد. وی در ابتدا یكی از فلاسفهِ مورد علاقهِ نیچه بود، ولی بعدها از وی بیزاری جُست و كتاب اراده قدرت خود را به‌نوعی در جواب شوپنهاور نوشت.

دیدگاه شوپنهاور در ارتباط با زندگی:

زندگی شرّ است:

همه چیز در زندگی به ما نشان می‌دهد كه خوش‌بختی زمینی موهوم و آرزویی غیر‌قابل حصول است. البته افرادی هستند كه سراب را آب می‌انگارند و در شوره‌زار هستی، سراب‌هایی از بهشت می‌بینند، ولی حتی این‌ها، دیر یا زود در می‌یابند كه فریب خورده‌اند. زندگی معامله‌ای است كه به ورشكسته‌گی كامل منتهی می‌شود زیرا تمام آزروها و امیدها‌ی ما در كام اژدهای مرگ فرو می‌رود و پس از آن‌همه تلاشی كه برای سعادت موهوم كرده‌ایم، به چیزی غیر از پیری و نومیدی و مرگ نمی‌رسیم.

ایّام عمر ما مانند پول سیاهی است كه به‌عنوان صدقه به گدا داده می‌شود، ولی همان‌طور كه پول سیاه برای همیشه در نزد گدا نمی‌ماند، عمر ما هم كه به عاریت به ما داده شده، از ما پس گرفته می‌شود. این طلبكارِ بی‌رحمی كه بدهی خود را روزی از ما می‌ستاند، كسی غیر از اَجل نیست كه در طول حیات هم‌چون سایه به دنبال ماست.

از سوی دیگر تا زمانی كه زنده‌ایم گرفتار درد و اَلَم‌یم و تازه وقتی كه به لذت دست می‌یا‌بیم، دچار ملامت می‌شویم، زیرا به‌همان نسبت كه لذت زیاد می‌شود، حساسیت ما نسبت به آن رو به كاهش می‌نهد. به همین جهت آن‌هائی‌كه به طور دائم از لذات دنیا برخوردارند، از آن بیزاری می‌جویند.

از طرفی دیگر محروم شدن از نعمات دنیوی نیز دردناك است و از آن‌هم دردناكتر، دچار فقر و محتاج بودن است كه اكثر افراد بشری با آن دست به گریبانند. آن‌قدر دردهای زندگی زیاد است كه اگر تراز‌نامه‌ای بنویسیم از خوشی‌ها‌ئی‌كه ممكن است در طی زندگی نصیب‌مان شود با دردهائی‌كه امكان دارد دچار گردیم، ستون دردها بر ستون خوشی‌ها خواهد چربید. زمان هر چه خوش‌تر باشد، سریع‌تر سپری و هر چه دردناك‌تر باشد، كندتر سپری می‌گردد؛ بدان علّت كه درد یك عنصر مثبت و لذّت یك عنصر منفی است.

اثبات این‌كه “شر” در این دنیا بر “خیر” غلبه دارد، امری زائدست زیرا شر وجود خود را در طول حیات مان دائم به ما اعلام می كند. این حقیقت به قدری واضح و بدیهی است كه حتی با مطالعه سطحی امور زندگی، به آن واقف می‌گردیم.

آری شر ریشهِ وجود ماست؛ همه چیز در این دنیا ناقص و معیوبست؛ تمام لذات كم‌و‌بیش توأم با درد و ناراحتی است؛ هر نوع آسایش، ناراحتی هایی به دنبال دارد؛ در بین این همه مصائب گوناگون خصومت انسان با انسان، قوزِ بالای قوز شده و این دنیا را به صورت یك جهنم واقعی در آورده است. بدین ترتیب افراد انسانی حق نفس كشیدن را به بهای گزاف می‌خرند و به قدری هم گران می‌خرند كه باید گفت: خوش‌ترین لحظات زندگی حتی سعادتمند ترین افراد، زمانی است كه به‌خواب می‌روند و بدترین لحظات به‌هنگام بیداری است.

به ما می‌گویند زندگی به‌عنوان تحفه به ما داده شده و حال آن‌كه آن‌چه مسلم است این است كه اگر چنان‌چه قبل از اعطای این تحفه به ما اجازه داده می‌شد آن‌را دقیقاً مطالعه و معاینه كنیم، هرگز به‌قبول یك چنین تحفه‌ای تن نمی‌دادیم. بهتر است به‌جای این‌كه زندگی را تحفه بیانگاریم، آن‌را یك وام لعنتی بدانیم كه به‌زور به ما تحمیل شده است و به زور هم پس‌گرفته می‌شود.

خواهش‌های آزار دهنده و انواع و اقسام مصائب و ناراحتی‌های دیگر كه در طول عمر با آن‌ها دست‌به‌گریبانیم از عوارض این وام است. تنها مرگ است كه ما را از شرّ این وام لعنتی خلاص می‌كند. در یك چنین دنیایی آلوده به درد و گناه، كه در آن همه مخلوقات آكل و ماكول یك‌دیگرند و وجود و هستی‌اش مبتنی بر یك سلسله مرگ‌های دردناك است، آری در چنین دنیایی صحبت از كمال، سبك مغزی است. خوش‌بینان اعتراض كرده خواهند گفت: چشم‌هایت را باز كن و زیبائی‌های بی‌پایان طبیعت را با آن‌همه كوه‌ها و دره‌ها و جوی‌ها و درخت‌ها و حیوانات و غیره و غیره تماشا كن تا به عظمت و جلال طبیعت پی‌ببری. در پاسخ باید گفت آیا دنیا شهر فرنگ است؟ البته مظاهر طبیعت از لحاظ تماشا جالب است، ولی جزوی از آن بودن و تحت نظر آن بودن امری دیگر است.

حقیقت این است كه خوش‌بینی در یك چنین دنیائی‌كه در آن جنایت، احتیاج، درد و مرگ حكم‌فرمایی می‌كند، مسخره است و به‌جای این‌كه مانند لایب‌نیتز این دنیا را بهترین دنیای ممكن بیانگاریم، باید آن‌را بدترین دنیای ممكنه بنامیم. دلیلش هم این است كه كمترین تغییرات جوی و یا غیرجوی كافی‌ست كه میلیون‌ها نفر از حیات محروم گردند. كم‌ترین اختلاف جوی بیماری‌هایی امثال وبا و تب زرد، طاعون و مالاریا تولید می‌كند و سبب بروز زلزله و سیل و بیرون ریختن مواد گرفته از كوه‌های آتشفشان می‌گردد.

حال این سوال پیش می‌آید كه اگر زندگی شرّ است چرا مردم حاضر نیستند از آن دست بردارند، دلیلش این است كه «اراده زندگی» كه ایجاد كننده این دنیای غم‌انگیز و درد‌آلود است، با خشنودی به‌كارهای خود می‌نگرد و این اوست كه از درون ما، به ستایش زندگی می‌پردازد تا ما را وادار كند علی‌رغم وجود این همه مصیبت و بدبختی در اجرای نقشه‌های پست تولید مثل، با او هم‌كاری كنیم. ولی گاهی می‌بینیم كه علاوه بر فشار اراده زندگی، افرادی خود را از نیش جان‌فرسای زندگی آزاد ساخته، دفتر لیل و نهار را می‌شویند و در آشیانه پُر‌صلح‌وصفای نیستی جای می‌گیرند.

چرا زندگی شر است؟

خواهش منبع شر است و چون بنای زندگی بر خواهش است، لذا زندگی مصیبت است. خواهش اژدهایی است كه هیچ‌وقت سیر نمی‌شود. هر خواهش خواهشی دیگر را می‌خورد و چون بلافاصله پس از اقناع یك خواهش، خواهشی دیگر جایگزینش می‌گردد، ما نمی‌توانیم از این مصیبت رهایی یابیم. زندگی مصیبت است چون خمیر‌مایه آن درد است و لذت فقط عبارت است از فقدان درد و الم. به همین جهت ما دردها را عمیقاً حس می‌كنیم ولی لذت را به‌طور سطحی احساس می‌نماییم.

زندگی مانند پاندول ساعت میان رنج و ملالت در نوسان است. ضعفا به حداكثر از درد محرومیت و ناكامی كه محصول فقر است رنج می‌برند و اغنیا از دردِ ملالت كه محصول نیل به خواهش‌ها به آسان‌ترین طُرق است، می نالند.

زندگی مصیبت است چون هرچه یك موجود زنده كامل‌تر و با هوش‌تر باشد، حساسیتش نسبت به رنج بیش‌تر می‌گردد؛ به‌همین جهت هر چه شخصی باهوش‌تر ودانا‌تر باشد، بهره او در زندگی از رنج و اندوه بیش‌تر است.

به دلایل فوق جهنم در همین دنیاست و نه در دنیای دیگر. تعجب ندارد چرا دانته این‌قدر خوب توانسته جهنم را توصیف كند. زیرا او نمونه‌های عالی زندگی جهنمی را در همین دنیا روبه‌روی خود می‌دیده است. ولی وی نتوانسته از پس توصیف بهشت در این دنیا برآید چون بهشت در این دنیا وجود ندارد.

به‌طور خلاصه: انكار این حقیقت كه زندگی مصیبت است، بی‌فایده است. زیرا حقیقتی آشكار است و مسئله‌ای كه باید حل شود توضیح و تفسیر مصیبت زندگی است. برای رهایی از دردهای زندگی باید اساس آن‌را ویران كرد و به‌عبارت دیگر باید چشمه خواهش‌ها را كور كرد.

خواهشی اندر جهان هر خواهشی را در پی است … خواستی را جو که بعد از وی نباشد خواستی

(میرفندرسکی)

*****

در ستایش ملالت

جزف بردسکی Joseph Brodsky

برنده جایزه نوبل ادبیات سال ۱۹۸۷

ترجمه حامد بابازاده

« …اما اگر پادشاهیِ خود را بر باد رفته یافتی، به‌سانِ پدرت که پیش از تو پادشاهی خود را از کف داده بود، آن‌گاه که خِرَد به سرزنش و احساس به تحقیرت کمر بسته، باور کن رنج خویش را… » [شعر “Alonso to Ferdinand” سروده W. H. Auden]

آن‌چه بیش از هر چیز در انتظار ماست، ملالت است. هیچ دانشگاهی ما را برای مواجهه با آن آماده نکرده است. هیچ دانشکدهِ علوم انسانی یا طبیعی درسی برای ملالت ارائه نمی‌دهد. در بهترین حالت، ما را با آن آشنا می‌کنند. ولی چگونه ممکن است با یک بیماری مزمن لاعلاج فقط آشنا شد؟ کلافگی سرِ کلاس درس یا هنگام مطالعه یک کتاب درسی خسته‌کننده، با تجربه گرفتاری در کویرِ ملالت حتی قابل مقایسه نیست. کلافگی، بی‌حوصلگی، یا ملالت، پدیده پیچیده‌ای است که عمدتاً محصول تکرار است. از این رو به‌نظر می‌رسد بهترین درمان آن خلاقیت و نوآوری مداوم باشد؛ درمانی که ما به آن امیدواریم. افسوس که زندگی چنین گزینه‌ای در چنته ندارد، چرا که زندگی، خود محصول تکرار است. ممکن است کسی ادعا کند خلاقیت و نوآوری مداوم در واقع نیروی محرکه توسعه، و چه بسا، تمدن بوده است، اما تنها نیم‌نگاهی به تاریخ، این ادعا را رد می‌کند. چرا که در بازخوانی تاریخ برای مبنای کشفیات و اختراعات، ما بیش از هرچیز با قرن‌ها ملالت مواجه می‌شویم. در واقع نوآور‌ی، اختراعات و کشفیات تنها استثنائاتی در تاریخ زندگی یکنواختِ گونهِ بشر هستند؛ همان زندگی که در ملالت جاری‌ست.

در چنین بستری‌ست که هنر می‌کوشد در ستیز بی‌امان با بزرگ‌ترین دشمنش، کلیشه، خود را از زندگی جدا کند. پس چرا هنر نمی‌تواند ناجی ما از ملالت باشد؟ در واقع آثار هنری بسیار محدودی به ملالت پرداخته‌اند. شیوهِ رایج در محافل هنری در مواجهه با کلیشه، طعنه و ریشخند آن بوده است که خود بیش‌تر گواهی بر استیصال در مواجهه با آن است. از این رو هنر قادر به نجات مصرف‌کننده هنری از چنگال ملالت نیست. سویه رهایی‌بخش هنر تنها به هنرمندان آشکار می‌شود. اما این نمی‌تواند راه حلی برای همهِ ما باشد. حتی اگر همه هنرمند شویم، هم‌چنان از ملالت مصون نخواهیم بود. چرا که به‌زودی مجبور می‌شویم با حقوق ناچیز و گمنامی که سرنوشت رایج هنرمندان است، دست و پنجه نرم کنیم. در واقع از این جهات، کارمندی بانک یا ادارات یا شرکت‌های خصوصی بر فعالیت‌های هنری ترجیح دارد. امّا اتفاقاً همین‌جاست که هنر می‌تواند در نقش ناجی ظاهر شود. چرا که یک هنرمند آن‌قدر مورد بی‌مهری و بی‌توجهی قرار می‌گیرد که دیگر اهمیت توجه دیگران در نظر او رنگ می‌بازد.

اگر تکرار مادر ملالت است، شمار جمعیت، پدر آن است. آن‌قدر زنده بوده‌ام که دوبرابر شدن جمعیت جهان را تجربه کنم. تا زمانی که شما به سن من برسید، این شمار بسیار بیش‌تر هم خواهد شد. آن‌قدر به شمار ما افزوده خواهد شد، که دفاع از هر خاص‌بودنی را بسیار دشوار خواهد کرد. آن‌قدر که دیگر خلاقیت فردی نمی‌تواند راهی برای متفاوت بودن و فرار از ملالت باشد. حتی اگر بتوان در چنین دنیایی متفاوت بود، مشکل دیگری خود را می‌نمایاند. نوآوری در چنین جهانی به سرعت به ثروت منتهی می‌شود. هرچند این شرایط مطلوب به نظر می‌رسد، امّا آن‌هایی که از خانواده‌های ثروتمند هستند، خوب می‌دانند که هیچ‌کس به اندازهِ ثروتمندان ملول نیست، چرا که پول زمان می‌خرد، و زمان به‌ذات تکراری است. اگر آن‌قدر بخت یارمان باشد که گرفتار فقر نشویم، به محض این‌که تمکن مالی خرید سرگرمی را به‌دست آوریم، با ملالت روبه‌رو خواهیم شد. به کمک تکنولوژی، روش‌های سرگرمی بی‌شمار شده‌اند. بی‌شمارند به‌سان مکرر لحظاتی که قرار است حواس ما را از آن‌ها پرت کنند. ترس ما از ملالت در خرید بی‌امان ابزار سرگرمی آشکار می‌شود، همان‌ها که وسواس‌گونه حضورشان را هر لحظه چک می‌کنیم. با شرایط آخرالزمانی‌ای مواجه هستیم که خود رویدادها در سایه ضبط‌شان به حاشیه رانده شده‌اند. دنیای تصویری ویدیوها، لباس و کفش‌های ورزشی، و باشگاه‌های بدن‌سازی ما را چنان مهیا می‌سازند که گویا قرار است زندگی خود یا کس دیگری را دوباره زندگی کنیم: کنسرو هیجانی با ادعای گوشت تازه!

این هرگز به معنای تشویق فقر به منظور فرار از ملالت نیست. گرچه عرفا چنین مسیری را پیش گرفتند، ولی بعید می‌دانم در زمانه گسترش عرفان‌های تفریحی، چنین دعوت به ریاضتی مورد استقبال ما واقع شود. آن هم برای مایی که در نهایت ترجیح می‌دهیم به فقرای آفریقا کمک کنیم، و همت‌تان معطوف به حفظ رژیم‌های غذایی‌ست، نه گام برداشتن در راه‌های نرفته. این‌جا هیچ‌کس نسخه فقر نمی‌پیچد. تمامی آن‌چه می‌توان گفت این است که مراقب صفرهای حساب بانکی‌تان باشید، چراکه ممکن است لشکری به شمار همان صفرها بزودی روی اعصاب‌تان رژه روند. ملالت بی‌شک بدترین مصیبت فقر است، که برای رهایی از آن راه‌های خطرناکی پیش گرفته می‌شود: توسل به خشونت یا اعتیاد. هر دو شیوه، راه حلی موقت خواهند بود برای رهایی از فلاکت بی‌پایان فقر، و همین موقت بودن، هر دو راه حل را بسیار پرهزینه می‌کند. کسی که هروئین تزریق می‌کند، این کار را به همان دلیلی می‌کند که ما یک بازی کامپیوتری می‌خریم: فرار از ملالت. تفاوت این‌جاست که دخل و خرج او با هم نمی‌سازد و شیوه فرار او، خیلی سریع‌تر از ما تکراری خواهد شد. تفاوت سرنگ هروئین و کلیک، تنها در روش مقابله با رنج گذر زمان برای فقرا یا ملالت آن برای ثروت‌مندان خلاصه می‌شود.

فقیر یا غنی، همهِ ما، دیر یا زود، ناگزیر به مواجهه با تکرار ملالت بار زمان هستیم. شما از کار، دوستان، همسر، عشق، منظره پنجره باز اتاق‌تان، طرح کاغذ دیواری آن، و حتی از افکار و از خودتان کلافه خواهید شد. از این رو، ناچار به دنبال راه‌های گریز از ملالت خواهید بود. غیر از ابزارهای سرگرمی که اشاره کردم، ممکن است شغل، محل سکونت، شرکت، کشور، و حتی اقلیمی که در آن زندگی می‌کنید را تغییر دهید. ممکن است به همسرتان خیانت کنید، به الکل پناه ببرید، مسافرت کنید، در کلاس‌های آشپزی ثبت نام کنید، به مواد مخدر متوسل شوید، یا به روان‌کاوی روی آورید. شاید به تمام این‌ها متوسل شوید، که برای مدتی محدود ممکن است جواب‌گو باشد تا زمانی که یک روز، شما در یک خانواده جدید با کاغذ دیواری‌های متفاوت، در یک آب و هوای دیگر، و البته در ازای وصول صورت حساب‌های رنگارنگ، بیدار خواهید شد، در حالی که دوباره ملالت به سان پرتو نوری از پنجره اتاق زندگی به شما رخ می‌نمایاند.

هیچ چیزی جدیدی در اطراف، شما را از ملالتی که دوباره تجربه کرده‌‌اید رها نمی‌کند. بسته به سن یا روحیات، ممکن‌ست عصبی و پریشان شوید، یا ناامید و بی‌رمق در برابر این آشنای همیشگی وا دهید، و یا دوباره به تغییر هر چه در اطراف‌تان است روی آورید. افسردگی به واژگان‌تان افزوده می‌شود، و همچنین کابینت قرص‌ها. تبدیل زندگی به جستجوی بی‌پایان گزینه‌های دیگر، تغییر شغل، همسر، یا محیط اطراف راه حل بدی نیست، به شرط اینکه حساب بانکی و اعصاب شما در سایه این تغییرات از هم نپاشد. به هر حال، این همان قصه آشنایی‌ست که هر روز در سینما ترویج و غیر مستقیم تجویز می‌شود. مشکل این‌جاست که نیاز به ایجاد تغییر خیلی زود به‌سان اعتیاد به هروئین به یک شغل تمام‌وقت تبدیل خواهد شد.

اما هنوز راه دیگری هم هست.

راهی که از نظر شما احتمالاً بهترین نیست، حتی چندان مطمئن‌تر از سایر راه‌ها هم نیست، ولی بی‌واسطه و کم‌هزینه است. بهترین راه رهایی، همواره از دل مشکلات یافت می‌شود. وقتی با ملالت مواجه می‌شوید، پذیرای آن باشید. اجازه دهید ملالت شما را مچاله کند، در ملالت غرق شوید، تا به کف اقیانوس ملالت برخورد کنید. در مواجهه با هر آن‌چه نامطلوب است، هر چه زودتر با ته آن مواجه شوید، سریع‌تر به روی آن برمی‌گیرید. باید در عین بلا بود، رو در رو با بدترین حالت.

ملالت از آن رو شایسته چنین مواجه‌ای است که زمان را در عریان‌ترین شکل خود، در آن شکوه یک‌نواخت و مکرر خود آشکار می‌کند. ملالت پنجره ما رو به زمان است، به تمام آن‌چه در زمان از آن گریزانیم. ملالت پنجره ما به بی‌کرانی زمان است، و ناچیزی ما در مواجه با این بی‌کران. دلیل هراس ما از عصرهای خلوت و کسالت‌آور همین است، همان دلیل شوق تماشای رقص غباری در پرتو آفتاب، در پس زمینه تیک‌تاک ساعت در یک روز گرم تابستان در حالی که رمقی برای هیچ کاری نیست. لحظه‌ای که چنین پنجره‌ای در برابرتان گشوده شود، سعی نکنید آن را ببندید، بلکه چهار طاق آن را باز کنید. در همین لحظه ملالت به زبان زمان سخن می‌گوید، تا مهم‌ترین درس زندگی را به شما بیاموزد، درسی که در هیچ دانشگاهی نخواهید آموخت، که شما بی‌نهایت ناچیزید.

«شما ناچیزید»… زمان با صدای ملالت در گوش شما زمزمه می‌کند و «هر کاری کنید، در بی‌کران زمان، ناچیز است».

زمزمه خوشایندی نیست. احساس بی‌اهمیتی، بی‌اهمیت بودن حتی بهترین‌ها، که در سایه آن شوق انجام کارها حتی از توهم سود و زیان آن‌ها مهم‌تر جلوه می‌کند. ملالت شبیخون زمان به ارزش‌های زندگی ماست. افقی برای زندگی ما ترسیم می‌کند، که نتیجه آن آگاهی و فروتنی است. فروتنی ناشی از آگاهی است. هر چه بیش‌تر از دایرهِ هستی خویش آگاه شویم، نسبت به همنوع خود متواضع‌تر و مهربان‌تر خواهیم شد، حتی به آن ذره غباری که در پرتو آفتاب رقصان است، یا بی‌حرکت روی میز افتاده. چه بسیار زندگی که این غبار پشت سر گذاشته، نه از نظر ما، که از منظر خودش. ناچیزی ما در برابر زمان همچون ناچیزی همین غبار در نگاه ماست. می‌دانید غبار در لحظه پاک شدن از روی میز چه می‌گوید؟

«مرا به خاطر بسپار» … «غباری زمزمه می‌کند.» [شعری از Peter Huchel، شاعر آلمانی]

از جایی که ما هستیم، شاید این گفته حتی سطحی‌ترین احساس همدلی را نیز جلب نکند. این را نمی‌گویم تا همدلی شما را برای گونه‌های دیگر، برای اشیا، برای گیاهان و شن‌ها و پشه‌ها برانگیزم. نقل می‌کنم چرا که خود را در آینه آن و هر‌آن‌چه روزی محو خواهد شد، می‌بینم.

« مرا به خاطر بسپار»… «غباری زمزمه می‌کند.»

این‌جا می‌توان شنید که اگر ما از زمان درسی بگیریم، شاید زمان نیز از ما بیاموزد. چه بیاموزد؟ که ناچیزی دلیل حساسیت ماست. حساسیت تبلور ناچیزی است. ناچیزیم، چرا که محدودیم، و هر چه ناچیزتر، سرشارتر از زندگی، احساسات، شادی، ترس و مهربانی. آن‌چه بی‌کران است، نمی‌تواند سرشار از زندگی و احساسات باشد. ملالت حداقل این را به ما می‌گوید چرا که در لحظات کلافگی، ما با ملالت هرآن‌چه بی‌انتها است، مواجه‌ایم.

بیایید همان‌قدر که به آبا و اجداد خویش احترام می‌گذاریم ملالت را به‌خاطر ریشه‌هایش گرامی بداریم. چرا که در مواجه با همین نیستیِ بی‌انتهاست که اشتیاق ما به اوج می‌رسد؛ همان لحظاتی که، معمولاً، نطفه زندگی جدیدی در آن بسته می‌شود. این به آن معنی نیست که ما زادهِ ملالت هستیم، بلکه یادآوری این حقیقت است که اشتیاق، مزیت ناچیز بودن است. بنابراین بکوشید با اشتیاق زندگی کنید، بی‌تفاوتی را به فلک بسپارید. اشتیاق موثرترین درمان ملالت است.

رنج، خود درمان دیگری برای ملالت است. از همین روست که دردِ فیزیکی بیش از روانی، در پس اشتیاق ظاهر می‌شود. هرچند من هیچ‌کدام را برای شما آرزو نمی‌کنم؛ با این وجود، وقتی آسیب می‌بینیم، حداقل مطمئنیم که بدن یا روان‌مان ما را فریب نمی‌دهد. به همین منوال، آن‌چه در مورد ملالت و عصبیت و احساس پوچی ناشی از آن هنوز مطلوب است، پی بردن به این حقیقت است که این یک فریب نیست.

رمان‌های کارآگاهی بخوانید، فیلم‌های اکشن تماشا کنید، هرچیزی که شما را به‌صورت تصویری یا ذهنی جایی ببرد که هرگز نبوده‌اید و همان‌جا نگه دارد، حتی برای چند ساعت. از تلویزیون اجتناب کنید، بخصوص از تغییر پی‌در‌پی کانال‌ها، که خود تجسم تکرار است. باز اگر تمام این چاره‌ها کارساز نشد، پذیرایش باشید، آغوش خود را بر اندوه بگشایید. تلاش کنید آن را در آغوش بگیرید، یا اجازه دهید شما را به آغوش بکشد، چرا که به هر روی ملالت و اندوه بسی فراخ‌تر از شما هستند.

بی‌شک این اندوه خفه کننده است. با این وجود تا جایی که تاب دارید آن‌را تحمل کنید، و باز کمی بیش‌تر تحمل کنید. فکر نکنید جایی اشتباه کرده‌اید، تلاش نکنید که پی تحلیل وضعیت و یافتن چنین اشتباهی و تصحیح آن باشید. نه! همان طور که شاعر می‌گوید: «باور کن رنج خویش را … » این چنگال وحشتناک تصادفی نیست. هیچ چیزی که شما را آشفته می‌کند، اشتباهی نیست. به‌خاطر داشته باشید، هیچ چنگالی در جهان ناگشودنی نیست. اگر تمام این‌ها را اندوهناک می‌پندارید، در واقع نمی‌دانید اندوه چیست. اگر این‌ها را بی‌ربط می‌بینید، امیدوارم روزگار در واقع بی‌ربط بودن آن را به شما ثابت کند.

ما به‌سوی زندگی می‌رویم، به‌سوی شغل، پول، خانواده، و سرنوشت بی‌همتای خویش. سرنوشت بی‌همتایی که کسی از آن خبر ندارد در دنیایی که کسی به ما اهمیت نخواهد داد. شرط می‌بندم دو خیابان آن‌طرف‌تر بی‌شمارند که ما را نمی‌شناسند، و هستیِ ما هیچ اهمیتی برای آن‌ها ندارد. هرگاه نگران اهمیت می‌شوید، به یاد آورید که چه اندک افرادی که تاکنون دیده‌ایم در برابر خیل میلیاردها انسانی که هنوز ندیده‌ایم.

جز شادی آرزویی برایِ‌تان ندارم. امّا لحظات تاریک و حتی بدتر، ملال آوری، پیش‌رو خواهد بود که به همان اندازه که ساخته دنیای خارج است، پرداخته درون ماست. باید به گونه‌ای خود را برای این لحظات آماده کنیم. آن‌چه پیش روی ماست، سفری باشکوه، ولی ملالت‌بار است. همین امروز سوار می‌شویم، سوار قطاری که از کنترل خارج شده. هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید چه در انتظار ماست، بالاخص گذشته‌گان. با این وجود، هم آن‌ها ما را مطمئن می‌کنند که این سفر را بازگشتی نیست. بکوشید باور کنید که گرچه برخی از ایستگاه‌های این قطار بی‌نهایت نامطلوب خواهند بود، این قطار بنای توقف در هیچ ایستگاهی را ندارد. ما هیچ‌گاه درمانده نمی‌شویم، حتی زمانی که احساس درماندگی می‌کنیم، که این لحظه به‌زودی جز یک گذشته سپری شده، چیزی نخواهد بود. لحظات بی‌امان دور و دورتر می‌شوند، حتی همان لحظاتی که احساس می‌کنیم گیر کرده‌ایم، چرا که قطار زمان مدام در حرکت است. برای آخرین بار با تمام وجود در این لحظه بنگریم، به همین لحظه که هنوز قابل شناسایی است. این آخرین شانس برای مواجه با آن است.

این نوشته برگردانی است آزاد از سخنرانی جزف بردسکی در مراسم فارغ التحصیلی دانشجویان کالج Dartmouth در سال ۱۹۸۹، صورت‌بندی درخشان وی از ملالت در این نوشته، بارها در متون روان‌شناسی ارجاع داده شده است.

منبع: میدان