نوشته‌ها

گزیده ای از بابک روزبه

واست بی تابم و بی خوابم و ، میدونی دلتنگم  واست میمیرم و درگیرم و با دنیا در جنگم

منو تنها نذار از روزگار با اینکه دل خستم     واست دیوونه مو ، می مونم و تا آخرش هستم

داره میباره بارون و تو نیستی    شده این خونه زندون و تو نیستی

چقدر حس بدیه حس تنهایی     دارم میشکنم آسون و تو نیستی

دارم از بین میرم توی این دلتنگی       داره دل میگیره بی تو از بی رنگی

دارم از بین میرم توی این خاموشی         کاش میشد میبردی منو با آغوشی

نمیشه با نبودت ساده سر کرد        نمیشه سالم از این عشق گذر کرد

داره میباره بارون و تو نیستی       شده این خونه زندون و تو نیستی

چقدر حس بدیه حس تنهایی         دارم میشکنم آسون و تو نیستی

داره میباره بارون و تو نیستی         شده این خونه زندون و تو نیستی

چقدر حس بدیه حس تنهایی       دارم میشکنم آسون و تو نیستی

یه عاشق چیزی جز عشق تو سرش نیست      یه عاشق فکر سود و ضررش نیست

همه خوب و بد قصه شو میخواد         یه عاشق نگرون آخرش نیست

یه عاشق مثل من مبهوت یاره             دلش تو سینه دایم بی قراره

یه عاشق مثل من خوشبخته با عشق      کنارت راضیه از هرچی داره

از عشق تو بی تابم   از عشق تو مجنونم   ناشکری نکن عشقم    ناشکری نکن جونم

پیشت گم کرده قلبم دست و پاشو        نمی تونم بگم حال و هواشو

یه عاشق مثل من می میره بی تو       دیگه از من نپرس چون و چراشو

دیگه گم کرده قلبم دست و پاشو       نمی تونم بگم حال و هواشو

از همه گر رها شوم ، از تو جدا نمیشوم        تا تو زمین سجده‌ای ، سر به هوا نمیشوم

من تو بگو فدا کنم ، تن تو بگو فدا کنم          گر همه را رها کنم ، تارک ما نمیشوم

گر نزنی سپیده‌دم ، فلق‌نواز شب‌شکن          پنجه به تار شعر من ، عشق‌نوا نمیشوم

مهرتبار من تویی ، سبزقرار من تویی         دار و ندار من تویی ، اهل سخا نمیشوم

زمزمه کن بخوان مرا ، مقصد من به انتها       گرنکنی مرا فنا ، بر تو فنا نمیشوم

خیز و به دار خوان مرا ، در شب شاعرانه‌ای          خانه‌خراب کن مرا ، ای خود آشیانه‌ای

جذبه عطر بارشی ، جاری سبز رویشی          بر عطشم روانه شو ، گرچه به من روانه‌ای

در فلق صداقتت گرچه افول میکنم         قصه فنا نمیکنم منجی جاودانه‌ای

من که هماره سجده را رو به ستاره کرده‌ام          بوسه به خاک میزنم تا تو بر آستانه‌ای

ضجه جغد کینه از سیطره شبانه‌ها          باز بخوان سپیده را ، ای که فلق‌ترانه‌ای

شاعر کوچک تهی پیش بلند شوکتت       خط زده هرچه آنه را تا تو کنار خانه‌ای ، تا تو بر آستانه‌ای

تاب تبت نمیکنم هرچه گریز میزنم        عارف بیکرانه‌ام ، باز تو در میانه‌ای

من زده ام ز دغدغه ، تن به تلاطم غزل         زورق آبی سکون ، کی بردم کرانه‌ای

 

از این بیراهه سرسبز هزاران کس هزاران روز می رفتند و تن را در شمیم شعر کوهستان به دست خلسه میدادند

سحرگه شیر داغ کلبه کوهی چه سکر آتشینی داشت.

نگاه رهروان باران ایمان بود . قدمها محکم و راسخ نقوش دوستی می کاشت و شرم غنچه های تازه بالغ را لباس نو می پوشاند

تو می یدی تو می دیدی پل دستان پاکی را که چونان پیچک و پایه تفاهم را شکوهی تازه می دادند

تو می دیدی غزلهای غزلساز طبیعت را که در زهدان کوهستان به فکر روز میلادند

ازم رو بر نگردون پریشونم پریشون      واست می میرم آسون واست می میرم آسون

تو رو جون عزیزت به ایمون و به دینت          به نذر سفره چینت به حق نازنینت

ازم رو بر نگرون پریشونم پریشون        واست می میرم آسون واست می میرم آسون

تو رو جون عزیزت دو تا چشماتو رو کن           تو رو جون عزیزت دلم رو زیر و رو کن

یه زیر چشمی نظر کن منو از راه به در کن      دل داغون ما رو بگیر و در به در کن

مگه تا کی می تونی بشی از من فراری        باید تو مال من شی دیگه راهی نداری

خیال نکن که آسون شدم برات پریشون     نذار بشم پشیمون بیا رو بر نگردون

این حال من بی توست  بغض غزلی بی لب        افتاده ترین خورشید  زیر سم اسب شب

این حال من بی توست    دلداده تر از فرهاد    شوریده تر از مجنون   حسرت به دلی در باد

پیدا شو که می ترسم   از بستر بی قصه        پیدا شو نفس برده  می ترسه ازت غصه

بی وقفه ترین عاشق  موندم که تو پیداشی       بی تو همه چی تلخه  باید که تو هم باشی

سادگیمو ساده نگیر  زلالیمو طعنه نزن       نیمه مرداد نگام    داغیشو حس کن گل من

لحن تو مهربون کن و   شک رو بگیر از تو صدات  این همه صادق گونم و  با من بمیر دل به فدات

نمیشه گفت تقصیر توست من رو نمیشه باورت   که می گریزی هر نفس  از این من دربه درت

هر کی رو تا گفتی نفس  پنجش رو زد تو نفست   به هرکی تا گفتی کلید قفس زدش تو قفست

اما قسم به تو که من  همه همینم و همین     دل رو به دریا بزن و  بزار بشیم قصه ترین

ای رسیده وقتی رفتی درد دلهام تازه تر شد، هر شبم به شب نشینی با خیال تو به سر شد

من یکی بود همیشه تو یکی نبود قصه، لحظه هایی که نبودی لحظه های پر غصه

این طوری که تو بریدی دیگه گفتم که تموم شد، دیگه گفتم تو نمیای عاشقونه هام حروم شد

ولی مهربون تر از اون بودی که تنهام بزاری، تو نتونستی که بی من باشی و طاقت بیاری

ای دوباره تو زیبا، عشق و گل، حریر و دریا، دیگه موندنی ترین باش، ای عزیز روز و رویا

ای عزیز روز و رویا       ای عزیز روز و رویا      ای رسیده وقتی رفتی

عیده و امسال عیدی ندارم     گذاشتی رفتی عزیزم من بیقرارم

عیده و امسال تنهای تنها   به جای عیدی عزیزم  من تو رو میخوام

از وقتی رفتی غمگینه خونه        گریم میگیره با هر بهونه

رفتی و موندم با این همه درد      هرگز نمیشه فراموشت کرد

اگر چه نیستی  یاد تو اینجاست   عشقت توی قلب ماهاست

هر جا که هستی  خدا به همرات     دعای خیر پشت و پنات

هر جا که رفتی  خدا به همرات      هر جا که هستی  خدا به همرات

واسه تو ترانه میگم بشکن این لب سکوتو         بگیر از این همه شوقم اون نگاه برهوتو

از سرآغاز تپیدن حسرتت رو شونهام      قهر تو که میده زجرم شکل بغضی تو صدام

پر التماسمو تو ضربه های بی ترحم     از تو روم ترک نشسته توی ایینه ها شدم گم

کی تو عاشقانه میشی خیس گریه بی قرارم        پای تو با همه زجرم تا همیشه موندگارم

گزیده ای از لاادری

لاادری=ناشناس، گمنام

یاد وصال میکنم، دیده پر آب می شود

شرح فراق میکنم، سینه کباب می شود…

فراموشم مکن چون من فراموشت نخواهم کرد

تو در من آتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد

به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد      عجب از محبت من که در او اثر ندارد

غلط است اینکه گوید بدلی ره است دلرا            دل من ز غصه خون شد،دل او خبر ندارد

من عاشقم دیوانه ام، از خویشتن بیگانه ام     او شمع و من پروانه ام، دیوانه ام، دیوانه ام

آیید و زنجیرم کنید، با عقل تدبیرم کنید       وز عشق او سیرم کنید، دیوانه ام، دیوانه ام

نی نی خطا گفتم خطا، بگذار تا سوزد مرا      پا تا به سر، سر تا به پا، دیوانه ام، دیوانه ام

این سینه ی پر سوز من، وین اشک شب افروز من     آن شام من، این روز من، دیوانه ام، دیوانه ام

پندار را یک سو کنم، زی کوی جانان رو کنم     جان را فدای او کنم، دیوانه ام، دیوانه ام

تا منزل محبوب ما، سنگ است و ره فرسنگها     با سر روم ره یا به پا؟ دیوانه ام، دیوانه ام

با سر روم با سر روم، کز سر سپارانش شوم      اندرز کس را نشنوم، دیوانه ام، دیوانه ام

افروختم، افروختم، آتش گرفتم سوختم      تا عاشقی آموختم، دیوانه ام، دیوانه ام

چون دل اسیر نام شد، با پختگیها خام شد      آواره شد، ناکام شد، دیوانه ام ، دیوانه ام

آسیمه سر، آسیمه دل، پای خرد مانده به گل    عقل از تمنایش خجل، دیوانه ام، دیوانه ام

شمع شبستانم چه شد؟ سرو گلستانم چه شد؟      وآن ماه تابانم چه شد؟ دیوانه ام، دیوانه ام

آوخ که شب نزدیک شد، راه طلب تاریک شد     تاریک ره باریک شد، دیوانه ام، دیوانه ام

افسانه اش تابم برد، وز اشک سیلابم برد     بگذار تا خوابم برد، دیوانه ام، دیوانه ام

آنچنان جای گرفتی تو به چشم و دل من     که به خوبان دو عالم نظری نیست مرا

خبرت هست که دلتنگ نگاهت شده ام       بی قرار تو و چشمان خمارت شده ام

خبرت هست دلم مست حضور تو شده             عاشق و شیفته ی زنگ صدایت شده ام

خبرت هست که باران بهارم شده ای            چون پرستوی مهاجر نگرانت شده ام

خط به خط زنده گی ام پر شده از بودن تو        خبرت نیست و شادم که فدایت شده ام

کاش می شد که دلم در غل زنجیر شود    نفسم از نفسِ گرم تنت سیر شود

 کاش یک قاصدک از تو خبری می آورد       تا که این خواب منِ شب زده تعبیر شود

 دانهٔ عشق تو را در دل خود کاشته ام       کاش این ذرّه به دستان  تو تکثیر شود

 خنده هایت به بهار و لب تو شاخ نبات      در کنارت چه بعید است، کسی پیر شود

 پیش آن لشکر چشمان تو تسلیم و گمم      کو سپاهی که در این مهلکه درگیر شود؟

 من صدایت زدم و چهره ز من گرداندی       حق این عشقِ خیالیست که تحقیر شود

فال من در کف فنجان و دلم در کف دست      روز و شب منتظرم تا که چه تقدیر شود

عاشقم من عطش جان تو را می خواهم      بوسه از آن لب و دندان تو را می خواهم

به چه دردم بخورد ماه که در بالا هست        من فقط صورت تابان تو را می خواهم

تو بگیر از دل من حال پریشانی من           در عوض موی پریشان تو را می خواهم

باده یا درد به مستی نرساند ما را          من فقط آن لب مستان تو را می خواهم

جانم آماده قربانی اندر ره توست              چشمک ناز تو، فرمان تو را می خواهم

جان من یخ زده از درد و غم تنهایی          جان به قربان تو دستان تو را می خواهم

ﮔﻮﯾﻨﺪ ﺯ ﭘﯿﻤﺎﻧﻪ ﻧﻨﻮﺷﯿﺪ، ﺣﺮﺍﻡ ﺍﺳﺖ    ﻫﺮ ﮐﺲ ﮐﻪ ﺑﻨﻮﺷﺪ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺩﺍﺭ ﻣﻘﺎﻡ ﺍﺳﺖ

ﻣﺎ ﺩﻭﺵ ﺑﻪ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ ﯼ ﻋﺸّﺎﻕ ﺑﺮﻓﺘﯿﻢ       ﺩﯾﺪﯾﻢ ﮐﻪ ﻣﺴﺘﯽ ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﮐﯿﺶ ﻭ ﻣﺮﺍﻡ ﺍﺳﺖ

ﮔﻔﺘﯿﻢ ﺑﻪ ﭘﯿﻤﺎﻧﻪ ﭼﻪ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﮐﻪ ﻣﺴﺘﯿﺪ؟       ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺷﺮﺍﺏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﯾﺎﺭ ﺑﻪ ﮐﺎﻡ ﺍﺳﺖ

ﮔﻔﺘﯿﻢ ﭼﺮﺍ ﯾﺎﺭ ﺑﺸﺪ ﺳﺎﻏﺮ ﻣﺴﺘﺎﻥ؟       ﮔﻔﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﺴﺘﯽ ﺳﺒﺐ ﻋﺸﻖ ﻣﺪﺍﻡ ﺍﺳﺖ

ﮔﻔﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺍﺯﻋﺸﻖ ﭼﻪ ﺁﯾﺪ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ؟       ﮔﻔﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ﺑﺮﺩﻝ ﻋﺸﺎﻕ ﻃﻌﺎﻡ ﺍﺳﺖ

ﮔﻔﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺩﻭﺯﺥ ﺷﻮﺩ ﺁﻥ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﻋﺸﺎﻕ       ﮔﻔﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺟﺎﯼ ﺳﻼﻡ ﺍﺳﺖ

ﻣﺎ ﻧﯿﺰ ﺷﺪﯾﻢ ﺍﺯ ﭘﯽ ﺁﻥ ﺟﺎﻡ ﻭ ﺷﺮﺍﺑﺶ      ﺯﯾﺮﺍ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﻘﺼﺪ ﭘﯿﻤﺎﻧﻪ ﻭ ﺟﺎﻡ ﺍﺳﺖ.

از همه کس گذر کنم، از تو گذر نمی شود      مشکل تو وفای من، مشکل من جفای تو

 کن نظری که تشنه ام، بهر وصال عشق تو        من نکنم نظر به کس، جز رخ دلربای تو

 جان من و جهان من، روی سپید تو شدست      عاقبتم چنین شود، مرگ من و بقای تو

 از تو برآید از دلم، هر نفس و تنفسم             من نروم ز کوی تو، تا که شوم فنای تو

 دست ز تو نمی کشم، تا که وصال من دهی      هر چه کنی بکن به من، راضی ام از رضای تو

شمع می‌سوزد و پروانه به دورش نگران    من که می‌سوزم و پروانه ندارم چه کنم..

ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﺯﻧﻢ ﺑﺮ ﺩﻝ، ﺩﻝ ﺧﻨﺪﻩ ﺯﻧﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ      ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﺩ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ

ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﺯﻧﻢ ﺑﺮ ﻏﻢ، ﻏﻢ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﺪ بر من        ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﺩ ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ

ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﻢ ﺑﺮ ﻋﻘﻞ، ﺍﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ      ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﺩ ﻭﯾﺮﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ

ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﻢ ﺑﺮ ﺗﻮ، ﺗﻮ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﯽ ﺑﺮ ﻣﻦ       ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﯾﻢ ﻫﺮ ﺩﻭ ﭼﻮ ﺩﻭ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ

ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﻢ ﺑﺮ ﺍﻭ، ﺍﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ        ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﭼﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﻡ، ﺩﻝ ﺭﻓﺖ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ

 

گزیده ای از سعید صاحب علم

 

در دلم جایی برای هیچکس غیر از تو نیست…

گاه یک دنیا…فقط با یک نفر پر می شود!

پر رنگ تر شد آن گل سرخی که خشک شد         ما در فراق بیشتر از وصل عاشقیم

او که “همدردم” شده گویا خودش هم درد بود       او خودش زخم همین مرهم که می آورد بود

موج تف بر صخره کرد و رفت اما بی گمان               خود سزاوار هر آنچه بار ساحل کرد بود

مهربان بودن گرفت آرامشم را مشکل است          همزمان هم با کسی خونگرم هم خونسرد بود

کم فریب این رفاقتهای زیبا را بخور                 پوست کندم، سیبهای سرخ هم تو زرد بود

مرگ شاید ماده شیری تیز دندان بود                بین این کفتارهای نر به جرئت مرد بود

امیدی بر جماعت نیست، میخواهم رها باشم     اگر بی انتها هم نیستم بی ابتدا باشم

چه می شد بین مردم رد شوی آرام و نامرئی       که مدتهاست میخواهم فقط یک شب خدا باشم

اگر یک بار دیگر فرصتی باشد که تا دنیا –        بیایم دوست دارم تا قیامت در کما باشم

خیابانها پر از دلدار و معشوقان سر در گم       ولی کو آنکه پیشش میتوانم بی ریا باشم؟

کسی باید بیاید مثل من باشد، خودم باشد       که با او جای لفظ مضحک من یا تو، ما باشم

یکی باشد که بعد از سالها نزدیک او بودن        به غافلگیر کردنهای نابش آشنا باشم

دلم یک دوست میخواهد که اوقاتی که دلتنگم        بگوید خانه را ول کن بگو من کی، کجا باشم؟

گمانم عاشقی هم مثل من خون جگر خورده         تو سنگی را رها کردی که بر این بال و پر خورده

خودت گفتی جدایی حق ندارد بین ما باشد        کجایی تا ببینی که جدایی هم شکر خورده

نمی دانم کجا باید بیفتم از نفس دیگر               درختی را تجسّم کن که از هر سو تبر خورده

غم انگیزم، دلم چون کودکی ناشی ست در بازی        که از لبخندهای تلخ استهزاء سر خورده

شبیه پوشه ای در دست مردی گیج و مبهوتم       به خاک افتاده ام، در راه او بر صد نفر خورده

هوایم بی تو همچون حال ورزشکار دلخونی ست        که در دیدار پایانی به اسرائیل بر خورده

تو باشی، قهوه ای هم باشد کنارش فال هم باشد     و در فنجان تلخم ذره ای اقبال هم باشد

چه میخواهد مگر دیوانه ای از دنیا؟        در اوج قله ای باشد به پشتش بال هم باشد

من از خاطر نخواهم برد رنگ چشمهایت را          عسل فاسد نخواهد شد اگر صدسال هم باشد

تمنای کمک در عشق آسان نیست، این یعنی         کسی حین سقوط از پرتگاهی لال هم باشد

نگو با خنده ترکم کن که لبخندت شگون دارد        توقع داری آدم در عزا خوشحال عم باشد؟!

حرف‌هایش از نوازش‌های او شیرین ‌تر است        از هر انگشتش هنر می ریزد از لب، بیشتر

سر زنش کردن ما سنگ زدن بر کوه است             لعن دشنام تو بر ارزش ما افزودست

نگاه کرد به من بعد بوسه با لبخند         به طعنه گفت به یک گل بهار شد کافیست

گزیده ای از سلیم تهرانی

برای سوختن من چو شعله تند مشو       اگر چه خار و خسم، یادگاری چمنم

بس که از سرگشتگی‌ها رفته‌ام در خود فرو       مانده چون گرداب از اعضایم گریبانی و بس

از دل آشفتگان شرح پریشانی بپرس          گر سراغ سیل می گیری،ز ویرانی بپرس

 گر چه احوال من هرگز نپرسید از صبا            از من آن بی مهر را چندان که بتوانی بپرس

 شانه می آید به کار زلف در آشفتگی          آشنایان را در ایام پریشانی بپرس

 می روم از کویت اما خون خود را می خورم       گر ز من باور نداری،از پشیمانی بپرس

 در جهان هر لحظه افزون می شود طول امل           معنی این نکته را از موی زندانی بپرس

 خانه زاد دودمان زلف خوبانم سلیم !          با محبت نسبت من گر نمی دانی بپرس

  

به صورت تو بتی کمتر آفریده خدا       تو را کشیده و دست از قلم کشیده خدا

 چو کرده نقش تو بر صفحه ی وجود رقم             صد آفرین ز زبان قلم شنیده خدا

 متاب روی ز هم صحبتان که تنهایی         لطیفه ای است که از بهر خود گزیده خدا

 زمانه کیست که منصور را به دار کشد؟            به این وسیله به سوی خود کشیده خدا

 مرا چه کار به بال هماست،پندارم          چو مرغ عیسی او را نیافریده خدا

 لباس فقر برازنده ی من است سلیم !         که جامه ای است که بر قد من بریده خدا

خوش آن کز فکر بیش و کم گذشته است          چو خورشید از سر عالم گذشته است

 نظر تا می کنی در مجلس عمر                 چو دور جام،عهد جم گذشته است

 گل از خورشید،کام خویشتن یافت          چه می داند چه بر شبنم گذشته است

 بپرس از دیگران ذوق طرب را           که عمر ما همه در غم گذشته است

 جنون تا پیرهن را می کند چاک           گریبان قبا از هم گذشته است

 به درد خود سلیم ! آن به که سازم          که کار زخمم از مرهم گذشته است

  

می دو ساله به لب های یار من نرسد         گل پیاده به گرد سوار من نرسد

 چها نوشته ام از بی خودی به نامه ی شوق          خدا کند که به دست نگار من نرسد

 دلم همیشه از آن هم چو بید می لرزد          که چشم زخم خزان بر بهار من نرسد

 ز شوق وصل تو خمیازه در دهان دارم            چو گل،شراب به داد خمار من نرسد

مگر به شیشه ی ساعت کنند بعد از مرگ           که دست صرصر غم بر غبار من نرسد

 حدیث شوق به مکتوب تا به چند سلیم          نویسم و به فراموشکار من نرسد

 صرصر= باد تند، شدید، و سرد. اسب تندرو.

  

مرا به کوی تو دلگرمی شراب  آورد         که ریگ بادیه را سوی باغ،آب آورد

 شکست رنگ به جای خمار،گل ها را          که لاله آمد و یک سرمه دان شراب آورد

 ز ناله یار رمید و به گریه رامم شد           گلی که باد ز من برده بود،آب آورد

 به حیرتم که چه مشاطگی است عشق تو را           که مرگ را به نظر خوبتر ز خواب آورد

 لب تو در پی بیهوشی من است چنان            که آب اگر طلبیدم از او،شراب آورد

به ترکتاز کجا می رود ندانم،حسن           که پا ز حلقه ی گوش تو در رکاب آورد

مشاطگی= شغل مشاطه. آرایش عروس. آراستن. شانه زدن

به دل،آشفتگی از زلف خوبان بیشتر دارم            پریشانی چو دود مجمر از صد رهگذر دارم

 ببین عمر سبکرو را،مپرس ای همنشین حالم            که حسرت بر بقای شبنم و عمر شرر دارم

 فریب غمزه ای سر در پی من آنچنان دارد           که نتوانم چو داغ از دل زمانی چشم بردارم

 ز طفلی تا به حال ایام آدم خواندم،آری          پس از مرگ پدر پیدا شدم،نام پدر دارم

 امیدی نیست از آسودگی در هر کجا باشد          که آدم از بهشت آمد،از آن جا هم خبر دارم

 ز گفت و گوی یاران نیستم آگاه در محفل          به یاد خلوتی در انجمن چون گوش کر دارم

 سلیم ! افزایدم قیمت،شوم چندان که روشنتر           اگر چه آتشم،خاصیت آب گهر دارم

 مِجمَر=آتشدان. عودسوز.

هر که افتاد ز پا،خاک نشین من بودم          هر که آمد به زمین،نقش زمین من بودم

 شوق سرخیل صف اهل نیازم کرده است            سجده ای هر که تو را کرد،جبین من بودم

 راز خود کرد وصیت همه با من مجنون            بر سر او نفس بازپسین من بودم

 این زمان،غیر من آن جا همه کس ره دارد           یاد روزی که در آن بزم،همین من بودم

 سعی من کردم و شد وصل نصیب دشمن         دیگری صید تو کرد و به کمین من بودم

 هر کف خاک،به جولانگه شه می گوید             پیش از این پادشه روی زمین من بودم

 در چمن بود قیامت ز فغان،دوش سلیم !           بلبلان را چه گنه؟باعث این من بودم

   

صفای گلشن کشمیر را تماشا کن           در این چمن،من دلگیر را تماشا کن

 ز شوق گلشن ایران،به هند در قفسم        اجازتم ده و شبگیر را تماشا کن

فلک چو شعله گرفتار دود آه من است          کمند بنگر و نخجیر را تماشا کن

 قد خمیده چه نقصان به طبع راست دهد           مبین به سوی کمان،تیر را تماشا کن

 جنون رواج دگر یافت در زمانه ی ما          صفای کوچه ی زنجیر را تماشا کن

 کمان ابروی او را کشیدن آسان نیست           خیال خامه ی تصویر را تماشا کن

 جهان به جنگ فکنده است تاجداران را           خروس بازی این پیر را تماشا کن

 سلیم ! خواهی اگر سرنوشت ما دانی            سواد جوهر شمشیر را تماشا کن