1- رفتار، گفتار، و تفکرات بد

رفتار، گفتار، و تفکرات بد

بدی ها

ما انسان ها رفتارهای داریم که برای نوع بشر و حتی خودمان مضر و مخرب است.

ما دروغ می گوییم، خیانت می کنیم، روی بدن خود نقش و نگار ثبت می کنیم، مضطرب می شویم و حتی خود یا دیگران را می کشیم.

دروغ

هیچ کس هنوز به طور دقیق نمی داند چرا نوع بشر دروغ می گوید اما همه یافته ها ثابت کرده اند این کار بین همه انسان ها رواج دارد. گاهی این مساله به فاکتورهای عمیق روانشناسی بستگی دارد.
روانشناسی می گوید: دروغ به خودباوری و اعتماد به نفس افراد وابسته است. هنگامی که فرد اعتماد به نفس خود را در خطر می بیند، سعی می کند تا دروغ های کوچک بگوید.
حدود ۶۰ درصد از افراد در مکالمات ۱۰ دقیقه ای حداقل یک بار دروغ می گویند. جالب اینجاست که دروغگویی آسان نیست. یافته های علمی نشان داده اند دروغ گفتن ۳۰ درصد بیشتر از راست گویی زمان می برد. همچنین ثابت شده است افراد در ایمیل های کاری خیلی بیشتر از نوشته ها و نامه های کاغذی دروغ می گویند.

نیاز به خشونت

خشونت چیزی است که از ابتدای تاریخ در وجود انسان بوده است. انسان به خشونت نیاز دارد و با همه وجود آن را می طلبد. خشونت نیز چیزی است که انسان همچون غذا به آن احساس نیاز می کند.
با وجود خشونت می توان از خانواده، محل زندگی و غذاهای خود محافظت نمود. روانشناسان معتقدند خشونت در انسان ها نوعی حفظ بقای دگرگون شده است.

دزدی

دزدی ممکن است به دلیل نیاز صورت بگیرد. اما برای افرادی که دچار جنون دزدی هستند، سرقت فقط برای هیجان آن انجام می شود. این افراد برای نیاز مالی دزدی نمی کنند.
هنگام سرقت هورمونی ترشح و باعث احساس لذت می شود.

کلاهبرداری و خیانت

برخی از رفتارها و گرایش های انسانی جذاب به نظر می رسند. با اینکه همه مردم اعتقاد دارند صداقت بسیار خوب است اما حدود یک نفر از ۵ نفر علاقه زیادی به تقلب و مثلا پرداخت نکردن مالیات را دارد. حدود ۱۰ درصد از مردم نیز بین خوب یا بد بودن خیانت در تردید هستند.
بدترین نوع کلاهبرداری و تقلب، خیانت به همسر است. بدترین خیانت‌کارها آنهایی هستند که سعی می کنند برای توجیه وجدان خود تا حد امکان خیانتشان رو نشود و طوری رفتار می کنند که قابل توجیه باشد.

عادات بد

اگر انسان به رفتارهای بد عادت نمی کرد، شاید موارد ذکر شده در بالا تا این حد دردسرساز نمی بود. هرچه خطرات یک عادت بدتر شناخته شده باشد، ترک آن برای فرد دشوارتر خواهد بود.
این به دلیل ناآگاهی فرد نیست، بلکه انسان ها تمایل شدیدی دارند تا در زمان حال زندگی کنند و از آن لذت ببرند تا اینکه نگران آینده باشند.

دلایل عادت های بد:

•نافرمانی ذاتی نوع بشر
•نیاز به مقبولیت اجتماعی
•عدم توانایی در درک ذات واقعی خطر
•نگاه فردگرایانه به دنیا و توانایی در توجیه کردن عادت های ناسالم
•تمایل ژنتیکی به اعتیاد

مردم اصولا دوست دارند عادت های بد خود را توجیه کنند به طور مثال، این کار هنوز به من آسیب نرسانده است. مادربزرگ من هم سیگاری بود و ۹۰ سال هم عمر کرد.

زورگویی و گردن کلفتی

بیشتر از نیمی از دانش آموزان ابتدایی، زورگویی را تجربه می کنند. آنهایی که در مدرسه قلدری می کنند، در خانه نیز برادر یا خواهر خود را اذیت می کنند.
زورگویی افراد از محیط خانه آغاز می شود. حدود ۳۰درصد از کارمندان اداری نیز گردن کلفتی مدیر یا دیگر همکاران خود را تجربه می کنند.
زورگویی همیشه با شدت همراه است به همین دلیل کنترل آن تا حدی دشوار است.
برای مقابله با زورگویی های محل کار، به طور منطقی، همیشگی و واضح پاسخ فرد قلدر را بدهید.
دلیل زورگویی بشر برای به دست آورد توجه و قدرت است. برای بعضی افراد انجام ندادن این عادت بد به هیچ وجه آسان نیست.

جراحی زیبایی و خالکوبی بدن

برخی افراد جراحی های عجیب در بدن خود انجام دهند. به طور مثال، گردن خود را دراز می کنند، لب یا گوش های خود را بزرگ و دراز یا بدن خود را نقاشی می کنند.
حتی جواهراتی را به طور دایمی به بدن خود وصل می کنند. برخی از این کارها به منظور زیبایی و برخی برای پیوستن به گروه های خاص است.

غیبت کردن

انسان به تدریج یاد می گیرد در مورد دیگران قضاوت و غیبت کند و به هیچ وجه هم برایش مهم نیست این کار تا چه اندازه خطرناک و مخرب است.
ما انسان ها سعی می کنیم برای تقویت روابط اجتماعی خود، شایعه پراکنی و غیبت کنیم. هر دو این رفتارها اکتسابی هستند. غیب کردن باعث می شود تا عده ای به یکدیگر نزدیک شوند و گروهی تشکیل دهند و این کار اعتماد به نفس آنها را افزایش می دهد.
هدف از غیبت، راستی و صداقت نیست. حتی حرف های بیهوده پشت دیگران می تواند ساختگی و شایعه باشد و شاید این کار برای فرد شایعه پراکن، سود و منفعت نیز داشته باشد.
وقتی دونفر پشت سر دیگری با هم حرف می زنند، احساس نزدیکی بیشتر به هم می کنند. به همین دلیل است که در جامعه های کوچک کاری یا دوستی همیشه چنددستگی وجود دارد.

به طور کلی غیبت و شایعه پراکنی برای هر دو طرف – مورد غیبت یا غیبت کننده – عواقب خوبی ندارد و می تواند موجب آسیب های جدی و مخرب بشود.

2- فريب

فريب دادن و فریب کاری، اغفال

Deception

فریب به معنى عشوه و مکر و غافل شدن یا غافل کردن به خدعه، به ایجاد اعتقاد غلط یا حقیقت نیمه کامل یا تلاش برای ایجاد اعتماد به چیزی که حقیقت نیست گفته می‌شود.

فریب مدیریت به عمد پیام های کلامی و یا غیر شفاهی است به طوری که به باورگیرنده پیام خواهد رسید ولیکن فرستنده پیام از نادرستی آن مطلع است.

نیت نقش حیاتی در مبحث فریب دارد و نقطه تمایز بین فریب و اشتباه صادقانه است.

انواع فريب :

1. دروغ گویی
2. مبهم سازی
3. پنهان کاری
4. مبالغه
5. کتمان حقیقت.

دگرفریبی یعنی اینکه کسی بخواهد برای رسیدن به منافع و یا تمایلات و یا خواسته های خود که شخص دیگری آنها را دارد از ابزار و از راه نیرنگ و یا کلک به آنها دست یابد .

فریبکار نیاز به ابزار و شگردهای خاص خود را دارد :

1. دروغ گفتن:- مهمترین ابزار برای فریبکار است بخصوص فریبکار همیشه ابراز نیت خوب میکند، مثل : من خیر شما را میخواهم .

2. هزینه کردن – همانطور که یک صیاد برای گرفتن صیدش دانه میپاچد، فریبکار هم برای اینکه بتواند به امیال و خواسته های خود برسد گاها هزینه های پرداخت می کند .

3. فریبکار استاد استدلال آوردن است .

4. فریبکارنقطه ضعف انسانها و درواقع پاشنه آشیل انسانها که همان حرص و آز میباشد را میشناسد و آنرا تحریک میکند.

5. فریبکار بخاطر اهدافش مجبور است علم و دانش و آگاهیش به روز باشد .

 فریبکار برای موفق شدنش به شرایط های مساعدی نیازمند است مثل :

 جهل و نادانی – هر چقدر شخص نادان باشد برای فریبکار ایده آلتر است .

 باورهای غلط – یعنی اینکه شخص معتقد باشد این کار و تلاش و صداقت نیست که انسان را موفق میکند. بلکه فقط شانس است و یا اینکه ره صد سال را یک شبه رفتن و بسیاری از این باورهای غلط دیگر .

 نداشتن سلامت عقل – یعنی ممکن است شخص دانش و آگاهی هم داشته باشد، اما در اثر نداشتن فاکتور روشن بینی، قوه تمایز و یا تجزیه و تحلیل نداشته باشد .

خودمحوری – یعنی کسی که فکر کند خودش به تنهایی همه چیز را میداند . کسی که خود را محور اصلی میداند و بقیه بدور آن میچرخند. و لذا در باره هیچ مسئله ای با دیگران مشورت نمیکند .

مواد لازم برای فریب

مواد لازم برای یك فریبكاری حرفه ای

دروغ، یك خروار: برای اینكه یك خودفریب و دگرفریب حرفه‌ای باشید، باید دروغگویی ماهر باشید.

در واقع مهم‌ترین ابزار برای این فریبكاری قهار قدرت دروغ پردازی شگفت انگیز است درست مثل شیطان.

همه جور هزینه الا ماشاءالله: با خساست نمی‌شود فریبكار شد. اگر می‌خواهید فریبكار زبردستی باشید بهتر است خودتان را برای هزینه كردن‌های مكانی، اقتصادی، شخصیتی، زمانی و حتی خانوادگی آماده كنید.

تا شما زمان كافی اختصاص ندهید نمی‌توانید از دروغ گفتن‌هایتان به دیگران نتیجه خوبی بگیرید. باید بدانید هر دروغ در مكان و زمان خودش برای فریبكاری كارساز است. مثلاً در یك مكان خاص و در جمع همكارها. مطمئناً برخی فریبكاری‌ها زودتر به نتیجه می‌رسد. پشت بام بهترین گزینه است!

استدلال و نقطه ضعف به میزان لازم: یادتان باشد فریبكارها تا جایی كه نیاز داشته باشند استدلال‌های غیرواقعی و دروغ بیان می‌كنند تا دیگران را هم همراه با خودشان فریب دهند. صد البته كه یكی از بهترین استدلال‌ها عنوان كردن نقطه ضعف‌های انسان‌هاست.

خودمحوری به اندازه ظرفیت‌تان: یك فریبكار چیره‌دست همیشه خود محور، خود رأی و تك سخنور است. یك فریبكار تمام تلاشش را می‌كند تا در هر زمینه‌ای اعم از سخن گفتن و نظر دادن قدرت اظهار نظر را از شما سلب كند و خودش یكه تاز باشد. چون نگران است مبادا در میانه راه عقل شما به كمك‌تان بیاید و دستش رو شود…

مفعول جاهل جزء ضروریات است: نكته مهم اینكه جاهل‌ها، بی‌عقل‌ها و غیرمنطقی‌ها بهترین گزینه‌ها برای فریب خوردن هستند. خودفریب‌ها همیشه برای عملی كردن و به كرسی نشاندن حرفشان سراغ جاهل‌ها می‌روند. چون می‌دانند نظر آنها را راحت‌تر می‌توانند جلب كنند.

اسناد و مدارك خودساخته به قدر نیاز: فراموش نكنید خود فریب‌ها حتی اگر خودشان بدانند كه حرفشان صحت ندارد، مجبورند برای فریب دیگران اسناد و مداركی هر چند جعلی دست و پا كنند. هرچه اسناد، مدارك و قسم خوردن‌ها جدی‌تر باشد، امكان بیشتر فریب خوردن اطرافیان وجود دارد.

3- خودخواهی

فرزانگی بالینی

خوددوستی، خودخواهی، خودشیفتگی

خود خواهی لزوما خودشیفتگی نیست. در کودکی،به ما آموخته اند که خود خواهی، بد، گناه، و منفی است.

• بیماران روان درمانی دایما با موضوع خودخواهی درگیرند.

o برخی با پرخودخواهی و خودشیفتگی درگیرند.
o برخی با رد خود خواهی سالم و حتی خود نخواهی درگیرند.

• اغلب، آنها احساس تضاد در بیان نیازها، احساسات، و خواسته های خود دارند و گناه زده اند.

o آیا تلاش برای توجه به خود و برآوردن نیازهای درونی، خودخواهیست؟
o آیا تحقق پتانسیل خلاقیت های ذاتی خودخواهیست ؟
o آیا بیان سازنده احساسات و اهداف خود، خودخواهیست ؟
o آیا این نوع خودخواهی مثبت، سودمند و درمان بخش است؟

• این سئوالات هم برای روان درمانی و هم برای رشد معنوی مهم و حیاتی هستند.

• از آنجا که نوع درست خودخواهی، تجلیل از خود واقعی است،

o برای درمان عاطفی و معنوی خود ضروری اند.
o برای یافتن و تحقق سرنوشت خود ضروری اند.

• نکته و راز، در خودخواهیِ به حق است، به میزان مناسب و در زمان مناسب.

• یکی از سخت ترین کارها برای بیماران روان درمانی یادگیری خودخواهی درست است.

o میتوان نام آنرا خودخواهی معنوی گذاشت.
o توجه بیشتر به خود و خود خودشدن است.
o توجه به نیازهای منطقی و مشروع خود است.
o خوددوستی با محوریت، معطوفیت، و اذعان نیازهای محترم خود است.
o نه خودخواهی عصبی، با خواسته های کودکانه و نفسانی.
o نه با حرص و طمع دنیوی، شکم پرستی و خودشیفتگی.

یانگ – C.G. Jung – میگوید: خوددوستی یا خودخواهی صحیح، یعنی برآوردن نیازهای خودِ خود – Self -:

o یعنی فرد کامل، طیف کامل خودخود، که من – ego – تنها بخشی از آن است.
o خودخود نشان دهنده مرکزیت و کلیت شخصیت فرد است.
o تجلیل و احترام به خودخود ساده نیست.
o تجلیل و احترام به خود، نیاز به پشتکار، صبر، تواضع، شجاعت و تعهد دارد.

• کلید تبدیل شدن به یک فرد متعادل، کامل و خوشحال:

o یادگیری و عادت به گوش دادن و اطاعت از نیازهای منطقی و مشروع خود است.
o نه نادیده گرفتن آنها.
o نه فرار از آنها.

 

4- خود فريبى

خود فريبى

Self-Deception

فریب یعنی عمل سوء ای که کسی یا کسانی بخواهند با خدعه و یا نیرنگ و یا حیله کسی یا کسانی را مورد اغفال قرار داده تا به خواسته های خود برسند .

بنا براین فریب مفهومی است که باید حتما دو طرف داشته باشد یعنی هم ( له ) داشته باشد هم ( علیه ) و لذا وجود دو طرف الزامیست در واقع باید هم فاعل یعنی فریبکار و هم مفعول یعنی فریب خورده طرفین موضوع باشند .

حال با توجه به این مطالب چگونه می شود که یک انسان خود را فریب دهد تا مثلاً منافعی را بدست آورد و یا تمایلات آن بر آورده شود . وقتی بحث ما به این مرحله میرسد ناخودآگاه احساس میکنیم که در وجود ما دو طرف وجود دارد . چرا که گفتیم تعریف فریب این است که حتما باید دو طرف وجود داشته باشد .

بنا براین وقتی در باره خود فریبی صحبت می کنیم یعنی اینکه در وجود ما بطور قطع دو طرف وجود دارد.

1. قسمت تاریک و بد به سرکردگی هواهای نفسانی . ( فریبکار )

2. قسمت روشن و خوب به سرکردگی عقل و خرد . ( فریب خورده )

پس من یک نفر نیستم دو نفر هستم در یک قالب. وجود ما داراى یک قسمت بد است که دارای هوش و دانش منفی است و یک قسمت خوب است که دارای عقل و خرد است که هوش و دانشش بستگی به اکتساب آگاهی های آن دارد . بدیهست اگر قسمت مثبت ما از دانش و اگاهی ها تهی باشد قسمت منفی ما میتواند به سادگی آنرا فریب دهد تا به خواستهای نفسانی خود برسد .

اما چطور ممکن است عقل انسان فریب هوای نفسانی را بخورد . همانطور که بیماری اعتیاد یک بیماری هوشمند است ، قسمت بد وجود ما هم هوشمند است . چون عقل انسان استدلال پسند است لذا خواسته های نفسانی گاهی با سفسطه بافی و پاردوکس های گمراه کننده عقل را زایل و سپس فریب میدهد . طبیعی است وقتی آگاهی عقل و خرد کم باشد فریبکار به خواسته خود میرسد و موارد غلط را درست جلوه میدهد بطور مثال :

سه نفر میرن رستوران سه هزار تومن غذا ميخورن ، نفرى هزار تومن ميدن. صندوق دار 500 تومان پس میده. مادر خرج 200 تومان انعام میدهد و 300 تومان بقیه را که سهم هر کدام 100 تومان بوده برمیدارن . اما برای آنها مشکل از آنجا شروع شد که اومدن یکبار دیگر حساب کنند یعنی به مادر خرج گفتن ما اول 1000 تومان دادیم که سه نفری شد 3000 تومان بعد تو 100 تومان بما پس دادی یعنی در واقع نفری 900 تومان سهم هر کدام ما شد پس ما در واقع سه تا 900 تومان (900*3= 2700 تومان ) که میشود 2700 تومان دادیم و 200 تومان هم انعام دادیم مجموع اینها میشود (2700+200 = میشود 2900 تومان ) پس صد تومان دیگر کجاست ؟ .

مثال ديگر: 9= 3 -4 * 3 ، اما اگر همین عبارت را برعکس کنیم : 3-4 *3 = 3

گفتیم که دانش و آگاهی میتواند مانعی باشد علیه فریبکار اما نباید فقط همین امر را کافی دانست زیرا علم و دانش ما موقعی کاربرد دارد که دست از خود محوری برداریم و فکر نکنیم چون دانشی داریم بنا بر این فقط به ذهن و عقل خودمان متکی و مغرور باشیم .همینطور که گفتیم بد وجود ما هوشمند است و گاها حتی میداند با اینکه ما علی الرغم دانشی که داریم چگونه ما را فریب دهد.

حال خود فریبی را از منظر دیگر مورد بررسی قرار می دهیم . در واقع آن قسمتی که وجود بد ما دارای بیشترین امکانات است ، جناحی که تمام قدرت وتمرکز خود را در آنجا معطوف کرده و با کمک آنها موفق به فریبکاری می شود .

حس ها و غرایز ما تعداشان زیاد است و چون بخودی خود قوه عقل ندارند و همینطور تمایل زیادی به لذت بردن دارند و برای لذت بردن بیشتر افراط میکنند ، بنا براین سلیقه و مذاق آنها تمایل به آن دارند که تابع هوای نفسانی باشند تا تابع عقل وخردمان .

البته درست است که حس ها ابزارهای هستند در دست عقل انسان که توسط آنها میتواند با جهان خارج ارتباط بر قرار کند و شکی نیست که عقل انسان حاکم بر قلمرو انسان است اما هوای نفسانی با تحریک و همدست کردن حس ها و غرایز ، سپاهی بوجود می آورد و حاکم وجود ما را وادر به تسلیم میکند تا دستور غلط صادر کند و به خواستهای نفسانی عمل کند در اینجا است که فرایند خود فریبی در ما اتفاق می افتد و حاکم وجود ما در اثر فشار این خواسته ها علی الرغم اینکه میداند صدور مجوز اشتباه است لذا در اینجا خود فریبی اتفاق می افتد . بگذارید مثالی بزنم :

یک خانه را در نظر بگیریم و فرض کنیم در این خانه ، خانواده ای زندگی میکنند شامل : – پدر – مادر- و چند فرزند . حالا فرض کنیم که زن ، وبچه ها یک خواسته غیر عقلانی دارند مثلا چیزی را برای خانه میخواهند که لازم نیست و غیر معقول است و از نظر اقتصادی خانواده متضرر می شود اما آنها بر اساس چشم رو چشمی و یا هوای نفس به پدر فشار می آورند تا آن خواسته غیر معقول مهیا شود ابتدا پدر خانواده پایداری میکند اما اهالی خانه به پدر فشار می آورند و اینفدر زندگی را زهرمار میکنند تا سر انجام پدر تسلیم می شود و دستور غلط صادر میکند .

حال اگر انسان را خانه و پدر را عقل و زن را هوای نفسانی و بچه ها را حس ها و غرایز بدانیم تا حدودی مسائل برایمان توجیه میشود . اساسا خود فریبی لحظه ایی در ما به وقوع می پیوندد که حاکم وجود ما که عقل و خرد ماست در اثر نداشتن آگاهی و دانش و عدم سلامت بدون پایداری فرو میرزد . نقطه ای که این ریزش اتفاق می افتد را خود فریبی میگویم .

بنا بر این در ما بیشتر موقعی خودفریبی رخ میدهد که :

اولا سلامت نفس نداشته باشیم – یعنی در بست در اختیار خواسته های نفسانی خود باشیم که به آن نفس اماره میگویند .

نفس اماره مثل بچه یکی یه دونه ای می مونه که هر سازی که میزند خانوده اش با آن میرقصند ، بدیهیست چنین بچه ای همیشه بی ثبات و از خود راضی میشود .

ثانیا سلامت عقل نداشته باشیم – منظور از نداشتن سلامت عقل ربطی به داشتن صرفا سواد نیست خیلی ها هستند که با سواد و حتی استاد فلسفه و یا جامعه شناس و یا دانشمند و یا در رشته های خود دارای نبوغ های هم هستند اما بعلت خود فریبی های که میکنند همیشه زندگیشان آشفته است . خیلی از معتادها را می بینیم که در عرصه های مختلف مثلن نویسندگی و ادبیات و یا علوم ها و هنرها سرآمد هستند اما مشکل اعتیاد خود را با خود فریبی انکار میکنند. منظور از نداشتن سلامت عقل در اینجا یعنی اینکه خردی که تحت تاثیر هوای نفس ویروسی شده است و استحکام خود را از دست داده .

مقابله با خودفریبی

مقابله با خودفریبی

مقابله با خودفریبی: برای اینکه خودفریبی نکنیم بی شک باید به تربیت دو فرایند در وجودمان اهمیت بدهیم .

1. سلامت نفس : یعنی به خواسته های نفس فقط در حد نیاز اهمیت بدهیم نه بیشتر .

2. سلامت عقل : یعنی اضافه بر اینکه جویای ارتقاء آگاهی و دانش هستیم، از خود محوری دست برداریم .

راهکارهایی برای مقابله با “انکار” و  “خودفریبی”

1. دانش و آگاهی : ارتقاء دانش و آگاهی و مطالعه کردن مداوم.

2. معنوی زندگی کردن : یعنی اینکه زندگیمان دارای معنا باشد و باری بهرجهت نباشد. در زندگی باید مقید بود به ارزش ها که خطوط قرمز و حد و مرزها را بیان میکنند . معنوی زندگی کردن یعنی اینکه هر چیز را فقط از روی ظاهر بررسی نکنیم. بلکه ضمن توجه به ظاهر به کُنه و پیامهای نهفته آن نیز توجه کنیم . معنوی زندگی کردن یعنی مسائل را از سه بعد نگاه کنیم ( طول، عرض، ارتفاع)

3. خود شناسی : یعنی استفاده از روشی علمی و عملی که می تواند مرا با شناخت از چیستی خودم و نقاط مثبت و منفی خودم آشنا کند. یکی از این روش ها میتواند کارکرد 12 قدم عدم وابستگی انجمن معتادان گمنام باشد .

4. روشن بینی : یعنی مسائل را در گرد و غبار و یا در تاریکی و یا در شرایط های تیره و تار بررسی نکردن. یعنی هرچیز را در فضای روشن دیدن و آنرا از همه زوایا و بدون حب و بغض و مرض بررسی کردن. یعنی هر مسئله ای را با صداقت و از بالا نگاه کردن .

5. تهذیب نفس : یعنی تربیت کردن نفس. یعنی هنر “نه” گفتن را ابتدا از نفس خود شروع کنیم .

6. مراقبه کردن : منظور از مراقبه اینجا یعنی متمرکز بودن به روی ارزشهاست. یعنی ارزش هایى که بدست آورده ای نگذار از دستت برود. از آنها مراقبت کن .

7. اقرار : یعنی اینکه به اشتباهات روزانه خود اقرار کردن. اقرار نقطه مقابل خود فریبی و انکار می باشد. اقرار به اشتباه باعث می شود که ما فروتن شویم .

 خودفریبی به بیماری رایجی در بین اكثر مردم تبدیل شده است و نكته این بیماری این است كه شخص فریبكار مجبور است برای تأثیرگذار بودنش دست به دگرفریبی هم بزند. در واقع بیمار اول خودش را و بعد دیگران را فریب می‌دهد و دقیقاً به همین دلیل است كه این نوع رفتارِ غلط سریع بین مردم رایج می‌شود.

چند مثال. تصور كنید یكی از همكارانتان به دیگری خیانت می‌كند و به او نارو می‌زند. وقتی از او دلیل كارش را می‌پرسیم با لحن حق به جانبی می‌گوید؛ «من چیزی جز حقیقت نگفتم، حقش این بود و این برای خودش هم بهتر است…» در حالی كه هم شما و هم این بیمار خاطی می‌دانید كه نه تنها حقش نبوده، بلكه او به عمد قصد زیرآب زنی داشته. اما چون می‌داند رفتارش در قبال همكار دیگری زشت بوده و ممكن است مورد سرزنش قرار بگیرد، ترجیح می‌دهد با چنین جملاتی هم خودش و هم شما را فریب دهد، و تلاش می‌كند تا به هر روشی شده نظرتان را به نفع خودش عوض كند. حالا سؤال اساسی این است كه چطور یك انسان با درجه بالای عقل و شعور حاضر می‌شود به خودش دروغ بگوید؟ اصلا چرا ما باید خودمان و دیگران را فریب دهیم؟ یك اتفاق تا چه اندازه باید دردناك و بزرگ باشد كه ما برای توجیه آن نیاز داشته باشیم كه در یك لحظه دست به فریب دادن خودمان و اطرافیان بزنیم؟ اصلا این روش توجیه درست است؟ پس حقیقت ماجرا كجا درنظر گرفته می‌شود؟

خود فریب‌ها آگاهانه و از روی عمد دست به فریبكاری می‌زنند. یعنی اگرچه از حقیقت آگاه هستند، اما در موقعیتی قرار می‌گیرند كه كاملاً آگاه تصمیم می‌گیرند كه هم خودشان و هم دیگران را فریب بدهند و برای این‌كار باید اول دست به دروغ بزنند، البته از نوع حرفه‌ای.

یك خود فریب زمانی می‌تواند حرفه‌ای عمل كند كه بتواند با تمركز حرفه‌ای دروغ بگوید. معمولاً دروغگوهای حرفه‌ای تلاش می‌كنند موقع دروغ گفتن برای تأثیرگذار بودن حرفشان در چشم فرد مقابل خیره شوند. چشم‌شان دو‌دو نزند، كلمات را بریده بریده یا با تعلل ادا نكنند. فریبكارها معمولاً از كلمات ساده و راحت‌تر استفاد ه می‌كنند. در طول دروغ گفتن هم به تدریج تُن صدایشان را بالا می‌برند.

وقتی در مقابل شما یك فریبكار تازه‌كار ایستاده باشد ممكن است در هر مرحله‌ای از بالا دستش برای شما رو شود، و به قولی حنایش پیش شما رنگ نكند. اما اگر با یك فریبكار حرفه‌ای روبه‌رو باشید، باید قید سوتی دادنش را بزنید، چون واقعا قهارانه دروغ می‌گوید و نقش بازی می‌كند.

خودفریبی عامل اعتیاد

خودفریبی عامل اعتیاد است

خودفریبی عامل اعتیاد: یكی از مهم‌ترین دلایلی كه از یك انسان سالم معتاد می‌سازد همین خودفریبی است چون فرد با تصور اینكه مصرف موادش تنها از روی تفنن است هر روز به این مصرف ادامه می‌دهد. در مقابل تذكر اطرافیان برای اینكه معتاد شده است نه تنها جبهه می‌گیرد بلكه هم به خودش هم به دیگران می‌گوید: «من معتاد نیستم فقط از روی تفریح می‌كشم» در حالی كه اگر لحظه‌ای با خودش فكر كند می‌بیند حقیقت خلاف آن چیزی است كه به زبان می‌آورد اما چون از سرزنش دیگران هراس دارد تصمیم می‌گیرد فریبشان دهد و می‌داند زمانی این حقه‌اش كارساز خواهد بود كه اول خودش به این باور فریب رسیده باشد پس خود فریبی و دگر فریبی می‌كند.

در فریبكارها اولین چیزی كه قدرت خودش را از دست می‌دهد منطق بر پایه عقل است. برای نمونه تصور كنید اگر فرد معتاد منطق داشت می‌توانست اطلاعات درستی از شرایط حقیقی كسب كند و با این اطلاعات دست به فریب نزند. دومین مسئله اینكه چون عقل هم در فریبكارها از رده تصمیم خارج می‌شود بعضاً آنها تصور درستی از میزان صدمه‌ای كه دیده‌اند یا صحت و سقم اتفاق دلخراشی كه برایشان افتاده ندارند پس با این بی‌عقلی دست به فریبكاری می‌زنند. سومین بندی كه می‌تواند مانع از فریبكاری شود ارزش‌ها و مفاهیم اعتقادی است. اغلب فریبكارها پایبندی به ارزش‌ها ندارند و دقیقاً به همین دلیل است كه به راحتی دروغ می‌گویند، تهمت می‌زنند

و برای تأثیرگذار بودن فریبشان بر اطرافیان حتی دست به قسم خوردن هم می‌برند.

خودفریبی یك نفاق درونی در هر انسانی است كه تنها دو مسیر دارد اول اینكه فریبكار تلاش می‌كند تا به دلایل ناراحت كننده از پرداختن به موضوعات مهمی مثل عشق، مرگ، زندگی، تنهایی و حتی بچه‌دار شدن پرهیز كند. اغلب این افراد از هریك از این اتفاق‌ها خاطره خوشی ندارند. نامزدی‌های به هم خورده، زندگی‌های شكست خورده، عدم توانایی در بچه‌دار شدن، از دست دادن عزیزان و نظایر این همه اتفاق‌هایی هستند كه باعث فریبكار شدن یك فرد می‌شوند. دومین مسیر این است كه فریبكارها از كنار مسائلی مثل اعتقادات، تعصبات، حساسیت‌ها و سایر مسائل بی‌تفاوت رد می‌شوند یعنی نه تنها دست به انكار نمی‌زنند بلكه ترجیح می‌دهند كلاً این مسائل را نادیده بگیرند یا به سرعت از كنارشان رد شوند.

همه آنها پس از مدتی نسبت به واقعیت‌ها جاهل می‌شوند، باور كاذب و فریب در وجودشان ریشه می‌كند و سراسر جسم و روحشان را تسخیر می‌كند و قدرت تصمیم‌گیری عقلی و منطقی به مرور زمان از آنها سلب می‌شود.

زیست شناسی خودفریبی

خودفریبی از دیدگاه زیست شناسی

انسان‌ها در تمام لحظات، خود را فریب می‌دهند. چرا؟

یک دلیل روشن برای چنین نظریه‌ای این است که بتوانیم دیگران را بهتر فریب دهیم.

نکته‌ای که باید به آن فکر کنیم این است که فریب دادن، آن هم از روی عمد و با آگاهی، چیزی نیست جز یک خواست آگاهانه. به عبارت دیگر شخص در موقعیتی قرار می‌گیرد که گرچه از حقیقت آگاهی دارد، اما داستان غلطی را خلق می‌کند، که البته باورکردنی هم به نظر می‌رسد. کار به جایی می‌رسد که فرد مخاطب هیچ تعارضی میان آن و دانسته‌هایش پیدا نمی‌کند.

البته این کار نیاز به تمرکز دارد و ممکن است من (به عنوان کسی که قصد فریب دارد) نشانه‌هایی بروز دهم مبنی بر این‌که «دارم دروغ می‌گویم». اگر بخواهم شخص مقابل را فریب دهم شاید نتوانم به چشمانش خیره شوم. در این وضعیت در حین صحبت کردن مکث کرده یا تعلل می‌کنم، و این در حالی است که تلاش می‌کنم تا داستان ساختگی‌ام را به طرف مقابل دیکته کنم. در چنین حالتی از کلمات ساده‌تر استفاده می‌کنم و گذشته از آن بتدریج صدایم را نیز بالاتر می‌برم. در چنین وضعیتی کار برای طرف مقابل سخت‌تر می‌شود.

بنابراین اگر شما خودتان این دروغ را باور کنید، در تحمیل کردن این داستان ساختگی به دیگران مؤثر خواهد بود. اگر بتوانم تمامی‌یا بخشی از دروغ مورد نظرم را به طرف مقابل منتقل کنم پس می‌توانم کاری کنم که طرف مقابل متوجه فریبکاری من نشود. بنابراین اکنون می‌توان دلیل کافی برای خودفریبی ارائه کرد: القای ناآگاهانه دروغ و البته بهتر مخفی نگهداشتن آن.

انواع دیگرخودفریبی.

مقوله دیگری وجود دارد که بر اساس آن تمایل کلی به غرور و نخوت همواره در انسان وجود دارد. اگر از دانش‌آموزان دبیرستانی پرسیده شود که آیا توانایی‌های لازم برای هدایت کلاس را دارند یا نه، بالغ بر 80 درصد می‌گویند «بله». در حقیقت نمی‌توان آنها را مورد سرزنش قرار داد. حتی اگر از اساتید نیز این سوال پرسیده شود بالغ بر 94 درصد پاسخ مثبت می‌دهند.

ما خود را فریب می‌دهیم تا خود را مملو از غرور و بزرگی کنیم. ما انسان‌ها در ادامه از این تکنیک (غرور و بزرگی ناشی از خودفریبی)، برای فریب دادن دیگران استفاده می‌کنیم. به یاد داشته باشید بدون این هدف که بخواهید دیگران را فریب بدهید، فریب دادن خودتان ارزشی ندارد.

منفعت فریب دادن دیگران.

موقعیت‌های بسیار زیادی در زندگی است که فرد در آنها می‌تواند منافع شخصی خود را دنبال کند. مثلا اگر قصد دارید چیزی را به سرقت ببرید باید دروغ بگویید. حتی اگر به دنبال منافع مالی خاصی هستید نیز دروغ می‌گویید تا روابط‌تان را حفظ کنید.

کسانی که چنین نگرشی دارند هزینه‌های زیادی نیز می‌پردازند. البته این هزینه اشکال مختلفی دارد. یکی از این اشکال می‌تواند این باشد که شخص همواره تمایل دارد که از سوی دیگران تحت‌تأثیر قرار گیرد. شخصی که خود را فریب می‌دهد، احتمالا تنها شخص حاضر در اتاق است که نمی‌داند چه اتفاقاتی در پیش است.

کودکان از همان ابتدا خودفریبی را در خود دارند. شواهدی وجود دارد مبنی بر این‌که از حدود شش ماهگی فریبکاری در کودکان شکل می‌گیرد. آنها در هشت یا 9 ماهگی به سطحی از توانایی دست پیدا می‌کنند که با تکیه بر آن می‌توانند نشان دهند نسبت به چیز خاصی بی‌اهمیت هستند، حال آن که واقعا این‌گونه نیست.

وابستگی خودفریبی با هوش.

هرچه کودک خردسال شما هوشمندتر باشد، دروغ‌های بیشتری می‌گوید. در میمون‌ها نیز ارتباط جالب توجهی میان این دو مقوله دیده شده است، به طوری که هرچه مغز بزرگ‌تر باشد، احتمال بیشتری وجود دارد که رفتاری ناشی از دروغگویی بروز دهند.

5- دروغگویی

دروغگویی

هنگامی كه دروغ به عنوان یك روش و استراتژی برای مقابله با مشكلات روزمره دائماً به كار گرفته شود، بسیار مضر و در واقع نوعی بیماری خواهد بود.
گاهی اشخاص به دلیل عدم ناتوانی كافی در انجام وظایف محوله و یا عدم علاقه در كار یا تحصیل به دروغ روی می‌آورند.

مردم گاهی برای كسب موقعیت‌های مهم كاری یا اجتماعی و یا در برخورد با مسؤولیت‌های مهم خانوادگی برای ‌این كه بتوانند فرصت و مجالی برای خود بیابند به دروغ متوسل می‌شوند.
در واقع در بعضی حالات، شخص دروغگو از داستان‌های خود به وجد می‌آید و از آن لذت می‌برد.

در بسیاری از‌ این موارد دروغگویی در واقع عمق بخشیدن به آرزوهای شخصی برای احساس جذابیت و لذت حتی برای لحظاتی كوتاه است.

مثلاً زنی كه رابطه عاشقانه خود با همسرش را بزرگ‌نمایی كرده و یا شخصی كه موفقیت‌های اجتماعی و یا ورزشی را بسیار بزرگتر جلوه می‌دهد، در واقع چهره‌ای از خود نشان می‌دهد كه دوست دارد آن گونه باشد و در واقع نشان از نقص شخصیت دارد.

بسیاری از دروغگوها نشانه‌هایی از عدم تعادل روانی و ضعف شخصیت را از خود نشان می‌دهند كه گاهی در تجربیات دوران فردی و نحوه تربیت ناصحیح خانوادگی اشخاص ریشه دارد.

همه ما رویاهای خود را داریم، همه در برخورد با حقایق تلخ زندگی می‌خواهیم خود را‌ ایمن كنیم و همه ما از ذكر ناملایمات و شكست‌های گذشته خود اكراه داریم؛ اما باید توجه داشت كه هیچ‌كدام از‌ این مسائل نباید ما را به ورطه دروغگویی بكشاند كه ‌اینك به عنوان یك بیماری شناخته شده است.

انواع دروغگوها

دروغگوهاى معمولى يا موردى
دروغگوهاى ضد اجتماعى يا عامدانه
دروغگوهاى مرضى يا عادتى

بیماری دروغگویی

بیماری دروغگویی

نداشتن درک صحیح از کار درست و غلط و نداشتن حس پشیمانی پس از آزار دیگران از ویژگی‌های اصلی این‌گونه بیماران است. چنین افرادی بسیار حرفه‌ای دروغ می‌گویند و به هیچ وجه احساس بدی نسبت به عمل خود ندارند و اصولا با عذاب وجدان بیگانه‌اند.

عادتی به نام دروغگویی:

برای چنین افرادی همیشه دروغ اولین گزینه است؛ حتی اگر برایش دلیلی قانع‌کننده وجود نداشته باشد. تجربیات و خاطرات دوران کودکی افراد دروغگو- نظیر زندگی در محیط فاسدی که دروغ ضرورت ادامه حیات و زندگی نسبتا راحت آنها بوده است- باعث می‌شوند آنها در هر سن و سالی هم که باشند به طور ناخودآگاه دروغگویی را ترجیح دهند.

خودشیفتگی:

نارسیسیت‌ها دروغ می‌گویند تا نزد دیگران محترم شمرده شوند و بزرگ‌تر از آنچه هستند جلوه کنند.

بی‌ثباتی شخصیتی:

معمولا زندگی افرادی که چنین خصوصیتی دارند با بی‌بند و باری اخلاقی همراه است. آنها برای فرار از احساس گناه و شرمی ‌که نسبت به اعمال و مسوولیت ‌ناپذیری خود دارند در دروغگویی افراط می‌کنند.

دروغ‌های نمایشی:

“حالم اصلا خوب نیست، به زودی می‌میرم” و “اگر ترکم کنی خودم را می‌کشم” از این قبیل دروغ‌هاست که غالبا برای جلب حس ترحم یا عشق و محبت اطرافیان گفته می‌شود. این دروغ‌ها لزوما منعکس‌کننده احساسات واقعی شخص نیست.

علل دروغگویی

علل دروغگویی

به طور كلی دروغگویی به عنوان یك مشكل علل گوناگون و متعددی دارد كه در اینجا به برخی از آنها اشاره می‌شود:

1- ناتوانی در گفتن جزئیات دقیق یک امر یا موصوع.
2- یادگیری از دیگران.
3- محافظت از تنبیه یا تهدید.
4- هنگام مواجه شدن با مخالفت و استیضاح.
5- پوشاندن ضعف‌های خود
6- گمراه كردن شنونده.
7- جلب توجه دیگران.
8- ترس از دست دادن جایگاه و یا موقعیت شغلی و اجتماعی.
9- احساس كمبود نسبت به دیگران.

دروغگوى معمولى

دروغگوهاى معمولى يا موردى

نکاتی در باره دروغگوى معمولى:

می خواهند از درگیری پرهیز کنند.

نمی خواهند باعث خشم یا صدمه به کسی بشوند.

نمی خواهند احساسات کسی را جریحه دار کنند.

نمی خواهند با حقیقت تلخی درباره خودشان مواجه شوند.

دوست ندارند به اشتباهاتشان اعتراف کنند.

می خواهند فعلا روی قضیه ای را بپوشانند، به این امید که شاید بعدا اوضاع بهتر شود.

این اشخاص، جسته و گریخته به این مسأله متوسل می شوند تا بدین واسطه، از موقعیت و رویارویی نامطلوب خلاصی یابند.

این اشخاص، ذاتاً میانه ای با دروغ گویی نداشته و از این كه از سر اضطرار و فشار، تن به این مسأله داده اند ناراحت هستند؛ چون این دروغ گویان معذب و ناراحت هستند، به همین دلیل ناخواسته این مسأله را از طریق حركات بدن، ظاهر و تن صدای خویش آشكار می سازند.

البته پدیده ی مذموم دروغ، ابعاد زیادی برای بررسی دارد اما این جنبه از جنبه های مختلف دروغ گویی،یعنی وجود ضعف که زیر ساخت اصلی ترس است، بسیار حائز اهمیت می باشد. به همین سادگی که ضعف داریم به همین سادگی که می ترسیم، به همان اندازه هم ساده و راحت دروغ می گوییم یا به عبارتی ساده تر، چون می ترسیم که ضعف های درونی ما آشکار شود، پناه به دیوار ترک خورده و ویران شونده ی دروغ می بریم و به ناچار، متحمل دو تنبیه آشکار و نهان می شویم.

ترس، پدیده ای کنترل شونده است ودریک زمان بندی مدیریت شده قابل درمان قطعی ست. البته ترس های درون شخصیتی، ممکن است آن قدر نهادینه شده باشد که انسان دیگر به آن ، عنوان ترس و ترسیدن ندهد و با عبارتی حتی غیر مرتبط، آن را نام گذاری و توجیه نماید. می خواهیم با ترس مبارزه کنیم،

پس باید آن را بشناسیم، آن را بپذیریم به یک هم زیست مسالمت آمیز بیندیشیم و آن گاه با ایجاد تغییراتی اساسی، آن رابه خصیصه ای مثبت بدل سازیم، آری:

ترس می تواند در یک زمان مناسب، به صفتی مثبت هم چون دوراندیشی و حساسیت تبدیل شود. دروغ می گوییم به همان اندازه که احساس ضعف می کنیم و دروغ می گوییم به همان سادگی که می ترسیم.

راه پرهیز از دروغ گویی، غلبه بر ترس های گاه بی پایه و اساس است و صد البته باید اذعان نمود که یکی از راه های پرهیز از دروغ گویی، همین شناخت و غلبه بر ضعف های درونی ست؛ ضعف هایی که گاهی وجود خارجی نیز نداشته و نوعی احساس و تضاد درونی ست که با غلبه بر واقعیت، ما را مجاب می کند که فاقد یک ارزش قدرت بخش هستیم و همین مساله، آن قدر که ساده و راحت ما را درگیر خود می نماید، قابل حل نیز می باشد.

دروغگوى عامدانه

دروغگوهاى ضد اجتماعى يا عامدانه

دروغگوى عامدانه: دروغ گوهای ضد اجتماعى، دروغ می گویند تا در خیال خودشان از حریمشان محافظت کنند، دوست داشتنی و موجه به نظر برسند، به منافع مادی یا اجتماعی بیشتری دست پیدا کنند و یا این که از مجازات فرار کنند. اين أفراد اصولاً به فكر ديگران نيستند و همواره بدنبال سواستفاده مادى و معنوى از آنها هستند.

البته در بیشتر مواقع، آن هایی که از چنین افرادی دروغ می شنوند، خودشان تا درجاتی متوجه اند که فرد مقابلشان دارد دروغ می گوید و چه بسا که دلشان هم برای آن فرد بسوزد که چرا چنین ذهن بیماری دارد. اينها حساب شده، عامدانه و برای کسب منافع شخصی، دروغ می گویند و این کار را هم زیاد و به صورت حرفه ای انجام می دهند.

دروغ گویی معمولا با گذشت زمان، بدتر و بدتر می شود. چرا که اصل بر این است که وقتی آدم یک دروغ می گوید، بعدها ناچار می شود که برای رفع و رجوع آن دروغ، دروغ های بیشتری بگوید.

این نوع دروغ گو، از كارش آگاه بود و مثل حالت پیشین احساس ناراحتی و عذاب نمی كند؛ چون كثرت توسل این فرد به این حربه كاملاً محسوس است. معمولاً این اشخاص، در اثر تمرین و مداومت، در كارشان استاد شده اند. به همین دلیل، پی بردن به دروغشان از طریق حركات بدن و تن صدا ممكن نیست؛ چون این اشخاص برای تأمین منافع شخصی و پیشبرد اهداف خویش به كرات به این شیوه ی نادرست متوسل می شوند، به همین دلیل آثار تنش و اضطراب در صورت ظاهرشان نمودار نیست. چون این اشخاص پیشاپیش در این خصوص اندیشه نمی كنند، بدین واسطه، برای آشكار كردن دروغشان باید از تناقضات كلامی بهره گرفت.

تشخیص دروغ گویان حرفه ای از هر نوعی دشوارتر است، زیرا این اشخاص برای تحقق هدفی متوسل به این امر می شوند. به علاوه، پرت و پلاگویی دروغ گویان عادتی را نیز در شیوه ی ویژه ی خود نشان نمی دهند. این اشخاص، پیشاپیش برای مقصود خود اندیشه كرده و از هر گونه متناقض گویی خودداری می كنند. به علاوه، آرامش ظاهریشان نیز هیچ گونه دستاویز و گزكی را به شنونده و بیننده نمی دهد.

برای این كه دروغ این حرفه ای ها آشكار شود، چاره ای جز این نیست كه اظهاراتشان بر اساس نظرگاه های منابع بیرونی مورد ارزیابی دقیق قرار گیرد. به علاوه، لازم است كه فرد، پیش از هر گونه اقدامی به تصمیم قاطع خود برسد.

دروغگوى عادتى

دروغگوهاى مرضى يا عادتى

Pathological lying

دروغگوى عادتى: دروغگوهاى مرضى يا مجبور از روى عادت دروغ ميگويند و به نوعى دروغگويى در خونشان است و نميتوانند راست بگويند.

به دروغ گویی عادت كرده، در اثر گذشت زمان و كثرت استفاده از این ابزار، در برابرش كرخت شده

و اساساً متوجه راست یا دروغ بودن اظهارات خود نمی شود.

برای تشخیص ماهیت و شخصیت این اشخاص چندان نمی توان به حركات و صورت ظاهرشان تكیه كرد،

زیرا این امر برایشان كاملاً عادی شده و شاخصه هایی را به دست نمی دهند؛

لیكن چون كثرت استفاده از این شیوه سبب گسیختگی كنترل ذهنی شان می شود،

به همین دلیل مطالب متناقض راه گشایی را بر زبان می آوردند.

در این ارتباط، كافی است كه فرد هوش و حواس خود را متوجه تناقضات كلامی و گفتاری دروغ گویی عادت كرده نماید

تا به سادگی دستشان را رو كند. به علاوه، در این ارتباط می توان از منابع بیرونی نیز بهره مند شد.

این تیپ مردم، بسیار نادرند و به همین دلیل آشكار كردن دروغشان تا حدی دشوار است.

بدین واسطه، شناخت این اشخاص برای دست اندركاران مسایل حقوقی و قضایی نیز بسیار دشوار است،

زیرا در زندگی عادی، مردم به ندرت متوجه تناقضات و ناهم خوانی های كلامی می شوند؛

اما این اشخاص به سادگی در دادگاه ها قابل تشخیص هستند.

شناخت دروغگو

شناخت دروغگو

شناخت دروغگو: افراد دروغگو معمولا از نظر نوع رفتاری با یکدیگر شباهت بسیاری دارند که دانستن برخی از خصوصیات به ما کمک می کند که تا حدودی انسان دروغگو را بشناسیم برخی از علائم و روشهایی که باعث شناهخت دروغگو می شود عبارتند از

چشمان کسانی که دروغ می گویند یا بازتر از حد معمول است یا دائما چشمهای آنان به نقاط مختلف حرکت می کند. در عین حال آنها معمولا از نگاه مستقیم به شما احساس ناراحتی می کنند و سعی می کنند مستقیما به شما نگاه نکنند

1. ـ گاهی اوقات افراد دروغگو بخشی از صورت یا دهانشان را هنگام حرف زدن می پوشانند
2. ـ وقتی از آنها سوال می شود دماغ یا گوششان را به حالت عصبی می خارانند
3. ـ فرد دروغگو معمولا هنگام حرف زدن حرکت اضافی زیادی از خود بروز می دهد
4. ـ در هنگام حرف زدن زیاد تپق می زنند و اشتباهات فراوان گفتاری را سعی می کنند به گونه ای بپوشانند
5. ـ آنها همیشه کلی گویی می کنند و بارها این کلیات را تکرار می کنند و با این کار تلاش می کنند تا خودشان را قانع کنند
6. ـ آنها سعی می کنند به گونه ای گیج و مبهم سخن بگویند و با این کار به شما اجازه نمی دهند تا حرفهای آنان را تجزیه کنید
7. ـ هنگامی که سعی دارید در مورد موضوع مورد بحث از آنها سوال کنید بلافاصله موضوع بحث را عوض می کنند
8. ـ حتی سوال شما را متوجه شوند چنین وانمود می کنند که سوال شما را نشنیده اند و با این کار به بحث خاتمه می دهند
9. ـ اگر می خواهید مطمئن شوید مه او دروغ کفته است چند روز بعد راجع به موضوعی که در مورد آن دروغ گفته است از او سوال کنید تا برایتان یک داستان با مظالب متفاوت تعریف کند
10. ـ اگر قدری به صحبت آنها شک دارید شما را متهم به بی اعتمادی می کند و خیلی سریع با این کار به بحث خاتمه می دهد
11. ـ آدم های دروغگو معمولا پر حر ف هستند و در مورد هر چیزی اظهار نظر می کنند
12. ـ افراد دروغگو معمولا کسانی هستند که در زندگی شخصی یا خانوادگی دچار مشکل هستند. پس در مورد حرفهای چنین افرادی بیشتر دقت نمایید
13. ـ خنده های بی دلیل و بی گاه در هنگام صحبت کردن یکی دیگر از علائم افراد دروغگو است
14. ـ آدمهای دروغگو همیشه سعی می کنند حرفهای زیبا و جذاب به زبان بیاورند و با این کار می خواهند امکان کشف حقیقت را از ما سلب کنند

نکته پایانی این که اگر چه که شاید افراد دروغگو در کوتاه مدت بتوانید حقیقت را از دیگران پنهان کنند اما زمان باعث خواهد شد که همیشه افراد دروغگو رسوا شوند و هیچ گته حقیقت پنهان نخواهد ماند, اگرچه شاید مدت زمان طولانی پنهان بماند

تشخیص فرد دروغگو از شخص راستگو جزء علایق مشترک همه ماست و به قولی “لذتی که در گرفتن مچ شخص دروغگو هست در دروغ گفتن نیست”.

روان‌شناسان توصیه‌هایی می‌کنند که دانستن آنها می‌تواند به شما کمک کند:

1. ـ‌ به حرکات ظاهری او توجه کنید:
تنها به یک فاکتور مثلا استرس داشتن فرد توجه نکنید چرا که ممکن است شخصی راست بگوید ولی هنگام صحبت کردن عصبی به نظر برسد. قبل از اینکه سوال بپرسید- بدون آنکه جلب توجه کنید- حالات اولیه وی نظیر میزان نگرانی، عصبانیت، ارتباط چشمی ‌و پلک زدن وموقعیت دست‌هایش را به خاطر بسپارید.

2. ـ‌ مقایسه کنید:
کلید فهمیدن اینکه شخصی دروغ می‌گوید یا نه در این است که پس از سوال کردنتان- در طول زمان کوتاهی که اطلاعات در مغز طرف مقابل پردازش می‌شود تا جواب شما را بدهد- تغییرات رفتاری‌ای را که در مرحله پیش به خاطر سپرده‌اید بررسی کنید. توجه داشته باشید فرصت مقایسه را از دست ندهید زیرا احتمالا پس از گذشت این زمان طلایی فرد به تسلطی نسبی روی رفتارش خواهد رسید.

3. ـ‌ به حرف‌های او خوب گوش کنید:
گاهی اوقات توجه به حالات بدن و ریز شدن در رفتار طرف مقابل کمک شایانی به شما نمی‌کند. در این‌گونه موارد دقت در گفته‌های شخص، بهترین راهنماست. دروغگوها معمولا بیش از حد به جزئیات بی‌ربط می‌پردازند. آنها سعی می‌کنند با این کار ذهن مخاطبشان را از موضوع اصلی دور کنند تا دروغشان کمرنگ جلوه کند. فراموش نکنید که دروغگو فراموشکار است و احتمال اینکه متناقض صحبت کند بسیار زیاد است.

4. ـ‌ چند دقیقه مکث کنید:

برای بیشتر مردم دروغ گفتن امری سخت و استرس زاست و هیچ اتفاقی مثل سکوتی که میان پاسخ او و سوال بعدی‌تان برقرار می‌کنید عذاب‌آور نیست. سعی کنید در این لحظات میزان عصبانیت و نگرانی‌اش را بسنجید.

5. ـ‌ بحث را عوض کنید:

بی‌تردید شیرین‌ترین زمان برای دروغگو لحظه‌ای است که احساس کند دروغ به پایان رسیده و در کارش موفق بوده است. تغییر بحث توسط شما احتمالا لبخندی بر لبان دروغگو می‌نشاند. در این هنگام بازگشت به مبحث قبلی مانند ضربه پایانی یک بوکسور برای ناک اوت کردن حریفش است و با خشم مضاعف او همراه خواهد بود.

درمان دروغگویی

روش‌های درمان دروغگویی

1- اصلاح الگوی مورد علاقه فرد.
2- جبران وعده‌های داده شده.
3- آمادگی شنیدن حقایق تلخ و شیرین او.
4- توجه به حالات و احساسات مثبت و منفی.
5- جلوگیری از ایجاد ترس در فرد دروغگو.
6- سوال پیج نکردن و پرهیز از طرح سوالاتی که جنبه دام و تله دارند.
7- تعـــــــدیل انتظارات از فرد (به عبارتی نباید بیش از توانایی از فرد انتظار داشت).
8- نشــــــان دادن ارزش راســـــت گویی.

6- نيرنگ و حيله

روان شناسى نيرنگ و حيله

تعریف و ملزومات

نيرنگ و حيله: كلمه انگليسى Manipulation زمانى كه براى ابزار و اشياء بكار برده شود، ميتواند مثبت و به معنى استفاده و دستكارى براى بهره ورى انسان باشد. ولى زمانيكه به رابطه بين افراد بر مى گردد، منفى شده و بيشتر شبيه اما كمتر از Abuse يا سو استفاده مى باشد. در اينجا قرار است به واژه Manipulation به معناى تقلب ،دست بردن، دغل كارى، حقه بازی، حیله گری، تردستی، نیرنگ، گول زنی، جعل کردن، شیادی، دروغ پردازی، سندسازی، مخدوش کردن، وانمود سازی، و کذب چیزی را نشان دادن، از منظر روانشناسى پرداخته شود.

نيرنگ و حيله روانی یک نوع نفوذ اجتماعی است که با هدف تغییر درک و یا رفتار دیگران از طریق روش های فریبنده، و یا سوء استفاده صورت می گیرد. پیشبرد منافع شخصی از طریق کنترل، و هزینه دیگری، استثمار، سوء استفاده غیر مستقیم.

ملزومات نيرنگ و حيله موفق

نيرنگ و حيله موفق در درجه اول حيله گر ماهر می خواهد که:

1. مقاصد و رفتارهای استثماری و تهاجمی خود را پنهان کند.
2. برای تعیین روش موثر، به آسیب پذیری روانی قربانی شناخت داشته باشد.
3. از یک سطح بی رحمی کافی برای آسیب رساندن به قربانی برخوردار باشد.

نحوه حيله گری

روان شناسى نيرنگ و حيله

نحوه حيله گری و شکار قربانی

چگونه حيله گران قربانیان خود را به صورت پنهانی کنترل می کنند.

نظریه اول:

  1. تقویت مثبت: شامل ستایش و جذابیت های ظاهری، همدردی ظاهری (اشک تمساح)، عذرخواهی بیش از حد، پول دادن، تایید کردن، هدیه دادن  و توجه کردن ، خنده یا لبخند اجباری، و شهرت مردمی.
  1. تقویت منفی: کمک به قربانی از یک وضعیت منفی، به عنوان مثال “شما نمی خواهید که تکالیف خود را انجام دهید. اگر شما اجازه دهید من این کار را برای شما انجام میدهم.
  1. تقویت متناوب یا جزئی: ایجاد و تقویت شک منفی و ترس در قربانی. تشویق به ادامه کارهای بد مثل قمار و بردهای موقت.
  1. مجازات: آزار دادن، فریاد زدن، ارعاب، تهدید، ادای سوگند، باج خواهی احساسی، ایجاد حس گناه، قهر کردن ، گریه کردن ، و بازی قربانی در آوردن.
  1. یادگیری محاکمه ای حادثه ای: با استفاده از خشونت کلامی، خشم انفجاری، و یا دیگر رفتار های تهدید آمیز، قربانی را برای یک حادثه محاکمه می کند تا برای خود سلطه و برتری ایجاد کند. حتی یک تک حادثه می تواند شرایط رفتاری قربانی را طوری تغییر دهد تا از ناراحتی مجدد و مقابله حیله گر جلوگیری نماید.

نظریه دوم:

  1. دروغ گفتن: تشخیص دروغ گفتن در زمان سخت است. اگر چه اغلب ممکن است حقیقت بعدها آشکار شود، ولی برای قربانی خیلی دیر است. یکی از راه های به حداقل رساندن باور دروغ، درک شخصیت افراد است (به ویژه بیماران روانی)
  1. دروغ گفتن حذفی: این شکل بسیار ظریف دروغ گفتن است، چون وقایع درست با مقدار قابل توجهی حذف حقیقت همراه است. این روش در تبلیغات نیز استفاده می شود.
  1. انکار: حیله گر حاضر به اعتراف نسبت به چیزی که اشتباه انجام داده نیست.
  1. توجیه: مثل بالا، ولی بهانه ای می سازد و سپس چرخش می دهد.
  1. کوچک انگاری: این یک نوع انکار عقلانی است. حیله گر ادعا می کند که کارش بزرگ نمایی شده و رفتار با او بد یا غیر مسئولانه است. سعی می کند قربانی را به دفاع بکشاند. بعد میگوید حرفم طعنه ای و یا توهینم تنها یک شوخی بود.
  1. بی توجه ای انتخابی: حیله گر با بی توجه ای به منحرف کردن اذهان می پردازد.
  1. انحراف افکار: حیله گر حاضر به پاسخ صریح به سوالات نیست. موضوع را عوض می کند.
  1. فرار: شبیه به انحراف اما با دادن پاسخ بی ربط و مبهم ، درهم و برهم.
  1. ارعاب پنهانی: حیله گر قربانی را به صورت ظریف، غیر مستقیم و یا ضمنی به واکنش دفاعی می کشاند.
  1. ایجاد حس گناه: نوع خاصی از ارعاب است. حیله گر به قربانی می قبولاند که قربانی وجدان ندارد و قربانی به اندازه کافی برای حیله گر اهمیت قایل نیست، که قربانی بیش از حد خودخواه است. در قربانی احساس بد ایجاد و آنها را به خود شکی وا میدارند.
  1. شرمندگی: حیله گر با استفاده از طعنه قربانی را به ترس و شک می اندازد. حیله گر با استفاده از این تاکتیک به قربانی احساس بی ارزشی و در نتیجه تسلیم، شرمندگی، بیکفایتی و نهایتا اطاعت میدهد.
  1. بازی نقش قربانی: حیله گر صراحتا خودش را به عنوان یک قربانی تصویر می کشد. و شرایط رفتاری شخص قربانی را به ترحم، همدردی و شفقت می کشاند.
  1. سرزنش قربانی: این تاکتیک وسیله ای قدرتمند برای قرار دادن قربانی در موضع دفاعی است.
  1. ایفای نقش خدمتکار: کار خود را پنهانی و در پوشش یک خدمتکار نجیب انجام می دهد.
  1. اغوا: حیله گر با استفاده از جذابیت، ستایش، چاپلوسی و آشکارا حمایت از قربانی برای کسب اعتماد و وفاداری قربانی می کوشد.
  1. سرزنش دیگران و فرافکنی: حیله گر به صورت ظریفی تفکرات روان پریشی خود را به قربانی منتقل میکند و قربانی را به انجام عمل اشتباهی وا می دارد.
  1. تظاهر به بی گناهی: حیله گر تلاش می کند نشان دهد که هر آسیبی انجام شده غیر عمدی بوده، و یا آنها چیزی نیست که آنها متهم میکنند. حیله گر ممکن است خور را متعجب یا خشمگین نشان دهد.
  2. تظاهر به سردرگمی: حیله گر تلاش می کند با گنگ بازی تظاهر به نادانی کند.
  1. تظاهر به خشم: حیله گر با استفاده از خشم شدید عاطفی، قربانی را شوکه و به تسلیم می کشاند.
  1. ارایه شواهد: حیله گر با این ادعای درست یا غلط که بسیاری از مردم همان چیز را انجام داده اند، قربانی را به آرامش و تسلیم می کشاند.

فریب خورها

روان شناسى نيرنگ و حيله

فریب خورها، آسیب پذیرها و علل آن

چه کسانی مستعد فریب خوردن،  آسیب پذیری و بهره برداری شدن هستند؟

نظریه اول:

  1. بیمارانِ کلمه لطفا شنیدن.
  2. اعتیاد به تصویب و پذیرش دیگران (افرادِ وابسته).
  3. ترس از احساسات منفی، ترس از ابراز خشم، سرخوردگی و یا مخالفت.
  4. عدم ابراز وجود و توانایی نه گفتن.
  5. حس بی هویت (با مرزهای شخصی نرم).
  6. کم بودن اعتماد به نفس.
  7. نیاز به کنترل شدن.

نظریه دوم:

  1. ساده لوحان – قربانیان ساده اندیش نمی دانند برخی مردم حیله گرند، و بی رحمند.
  2. وظیفه شناسی بیش ازحد – قربانی بیش از حد مایل به اعتماد است و کمتر شک میکند و به حیله گران احترام می گذارند.
  3. کمی اعتماد به نفس – قربانی خود شک است، فاقد اعتماد به نفس و ابراز وجود است.
  4. اعتماد به نفس بیش از حد – قربانی معتقد است که درکش بالاست و در کنترل است و هرگز فریب نمیخورد.
  5. وابستگی عاطفی – قربانی دارای یک شخصیت مطیع و یا وابسته است. وابسته عاطفی بیشتر قربانی می شود، آسیب پذیرتر است و مورد سوء استفاده قرار میگیرد.

نظریه سوم:

  1. افراد وابسته – افراد وابسته نیاز به محبت دارند و در نتیجه ساده لوحند و بله گو.
  2. افراد نابالغ – قضاوت نادرست دارند و معتقدندکه ادعاها اغراق آمیز نیست.
  3. ساده اندیشان – زود باور هستند.
  4. افراد تاثیرپذیر – بیش از حد اغوا میشوند.
  5. افراد اعتماد گرا – افراد صادق هستند و فرض میکنند که هر کس دیگری نیز صادق است.
  6. افراد تنها – افراد تنها ممکن است هر گونه پیشنهاد تماس را بپذیرید.
  7. افراد خودشیفته – در معرض گرفتاری چاپلوسانند.
  8. افراد عجله ای- تصمیم گیران ناگهانی، بدون مشاوره دیگران عمل میکنند.
  9. افراد نوع دوست – بیش از حد صادقند. اهل کمک و همدلی.
  10. سود جویان – نمی توانند به هیچ معامله ارزانی نه بگویند، حتی اگر دلیل ارزانی را ندانند.
  11. افراد پول دوست- طعمه آسان برای کوسه وام و یا طرح های یک شبه ثروتمند شدن.
  12. افراد حریص – حرص یک بیمار روانی است و طعمه راحت برای جذب به عمل های غیر اخلاقی.
  13. خودآزاران – عدم احترام به خود. ناخودآگاه اجازه استفاده میدهند. سزاوار احساس گناهند.
  14. سالمندان – سالمندان به دلیل خستگی و قدرت کمتر در معرض حیله قرار میگیرند. مخصوصا در زمان خرید و فروش زمین.

مثال هایی در علل حیله گری:

1. نیاز به پیشبرد اهداف و منافع شخصی به هزینه دیگران.
2. نیاز قوی برای رسیدن به قدرت و برتری در روابط با دیگران.
3. نیاز به احساس در کنترل بودن.
4. تمایل به بالا بردن اعتماد به نفس باز طریق برتری بر دیگران.
5. خستگی یا بی حوصلگی از محیط اطراف خود. بازی با صدمه زدن به دیگران.
6. کارهای پنهانی، جنایی و غیره، دستکاری های مالی.

حیله گران دارای اختلال روانی

روان شناسى نيرنگ و حيله

حیله گران دارای اختلال روانی

افراد با اختلالات دگر آزاری، ضد اجتماعی، مرزی، نمایشی، ماکیاولیسم و خودشیفتگی،

همگی شخصیت مشترک شناسانه فریب و توانایی حیله گری دارند.

حیله گری و اختلال شخصیتی:

افراد با اختلالات دگر آزاری، ضد اجتماعی، مرزی، نمایشی، ماکیاولیسم و خودشیفتگی همه شخصیت مشترک شناسانه فریب و توانایی حیله گری دارند.

افراد با اختلالات مردم ستیزی، مرزی، و خودشیفتگی همه جذاب و بسیار باهوش هستند، و می توانند اغلب دروغ گوهای کارآمد، قانع کننده و باور نکردنی باشند.

صفات دیگر خودشیفتگی، بی مسئولیتی، ماکیاولیسم، عدم همدلی، ظلم و ستم، پستی، تکانشگری، صدمه به خود، اعتیاد، بهره برداری فردی، خصومت، خشم ، غرور، بی ثباتی عاطفی، حساسیت به طرد، کمال گرایی و استفاده از مکانیسم های دفاعی بدوی هستند.

نوع دفاع خودشیفتگی عبارتند از جدایی، انکار، فرافکنی، کاستن ارزشها، اغراق، به حداقل رساندن، دروغ، و قدرت مطلق.

افراد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی اغلب رفتارهای آگاهانه حیله گری ندارند. رفتار آنها اغلب موارد از روی بیفکری ناشی از درد شدید، و اغلب عمدی نیست. اما حیله گری برای به دست آوردن محبت، تایید، توجه و کنترل بیش از دیگران از مشخصه های اختلال شخصیت مرزی است.

رفتار فریبکارانه در خودشیفتگان نیز رایج است، که با حیله گری برای به دست آوردن قدرت و تامین خودشیفتگی عمل میکنند.

افراد با شخصیت ضد اجتماعی برای موارد مادی، قدرت، و غیره حیله گری میکنند.

افراد مبتلا به اختلال شخصیت نمایشی معمولا هم از نظر اجتماعی و هم حرفه ای عملکرد بالایی دارند. آنها معمولا مهارت های اجتماعی خوب دارند ، و از آنها برای فریبکاری دیگران و جلب توجه استفاده میکنند.

7- خشم، عصبانيت و توقع

خشم عصبانيت توقع

خشم  و عصبانيت و توقع:

خشم:

خشم به حسی که انسان در شرایط نامساعد و در مقابل اتفاقات بیرونی که تعادل روانی او را برهم زده، تجربه می کند، گفته می شود. به عبارتی خشم یک احساس و هیجان است و یک حال درونی است نسبت به حادثه ای که در بیرون دارد اتفاق می افتد.

خشم، احساس بدی است و زمانی رخ می دهد که موضوعی یا اتفاقی پیش آمده و موجب شده ما به آرزو، هدف، خواسته، نیاز یا حق مان نرسیم. یعنی موضوع خشم در رابطه با انتظارها و توقع های ماست. ما خشمگین می شویم زمانی که انتظار رویدادی یا موردی را داریم که بشود یا نشود. خشم هر چند كاملاً إرادى نيست ولى ميتوان تعداد بروز انرا كمتر نمود.

عصبانیت و پرخاشگرى:

عصبانیت واکنشی ارادى است که فرد در برابر احساس خشم نشان می دهد. عصبانیت یک رفتار بوده و چگونگی بروز آن بر اساس آموخته ها و یادگیری های قبلی فرد می باشد. مثلاً ما جلوی منبع قدرت، مانند پلیس ( غير ارادى) خشمگین می شویم ولی ( ارادى ) عصبانی نمی شویم.

توقع:

چشم داشت و انتظار داشتن، به معنی انتظارِ کاری یا امری را از کسی داشتن است. انتظار همیشه براساس شناخت است یعنی زمانی ما از کسی یا چیزی انتظاری را داریم که آگاهی داشته و می‌دانیم توانائی انجام اون امر را دارد. توقع نوعی انتظار ذهنی و روحی از کسی یا چیزی است براساس شناختی که از او داریم. حالا اگه شناخت ما نسبت به امور نادرست باشه موجب توقعات بی‌جا خواهد شد. پس توقع يك امر حسی و فرهنگی و بر خواسته از نظام اجتماعی یک جامعه است. همه ما به نوعی از خود و ديگران توقع داریم. بدون اینکه این حس را واقعا درک کرده و بشناسیم. شاید بتوان گفت توقع داشتن یعنی توجه‌ ما تنها معطوف به نیازهای خودمان است و بس. بدون اینکه توجهی به احساس و خواسته طرف مقابل داشته باشیم.

داشتن توقع و انتظار حتی در بهترین حالت آن یعنی برآورده شدن توقع‌ و انتظاراتمان همواره با شادی، رضایت و هیجان‌ همراه نبوده و نخواهد بود. توقع نداشتن، نکته اخلاقی بسیار مثبتی است. اما چه تعداد می‌شناسید که این حس توقع، انتظار و چشم داشت را نداشته و یا آن را تجربه نکرده باشند. رابطه‌ برپایه توقع نمی‌تواند، چندان لذت‌بخش و پایدار باشد و شاید به گونه‌ای عذاب‌آور نیز باشد.

ریشه توقع و چشمداشت در عدم آگاهی و شناخت است و در أفراد مغرور و خودخواه، بستگى به درجات آن، بيشتر ديگه ميشود.

خودخواهى.

تعاملات انسان در زندگی پیچیده امروزی باعث شده است که نحوه نگرش به خود متحول شود، زندگی مدرن، عناصر و ابزارهایی را به انسان تحمیل کرده است که مستقیم و غیر مستقیم روابط خود را با دیگران تحت تأثیر قرار می دهد؛ در این فرآیند انسان برای حفظ منافع خود، دفع خطر، رفع احساس تهدید و ایجاد پناهگاه امن، گویی راه دیگری جز فربه کردن حس خودخواهی پیدا نکرده است. به عبارت دیگر فرد برای پیگیری اهداف و اغراض خود به خودخواهی دامن می زند.

نکته این جاست که مرز خود دوستی با خودخواهی از چگونگی تعاملات اجتماعی فرد مشخص می شود. عملکرد فرد خودخواه باعث ایجاد ترس، تهدید یا آزار یا پایمال شدن حقوق دیگران می شود و باید مانع از رشد آن شد. در مقابل عملکرد فردی که خود را دوست دارد باعث رشد و شکوفایی روانی، اجتماعی و فردی می شود بدون این که مانعی سر راه دیگران ایجاد کند و این ویژگی پذیرفته شده است.

خودخواهى نيز از عدم آگاهى و شناخت و در واقع از روياپردازى بجاى واقع بينى ناشى شده و براى كاهش آن بايد:

۱. بپذیرید که خودخواه هستید زیرا اگر این اولین قدم را طی نکنید برای روبه روشدن با آن به آمادگی کامل نرسیده اید. این گام بسیار دشوار است و صداقت زیادی می طلبد. لازم است چند روز به رفتار و حرکات خود بیندیشید و رفتارهای خودخواهانه را تشخیص دهید.

۲. بپذیرید که بعضی خصوصیات شما ناپسند است. همه ما از ناراحتی و رنج کشیدن دوری می کنیم، البته می توان همچنان خودخواهانه زندگی کرد اما برای رشد و تکامل باید سختی کشید.

۳. یاد بگیرید که تا نبخشید نمی توانید خودخواهی را از خود دور کنید. بخشنده باشید و بدون داشتن توقع، نیکی کنید. ممکن است احساس کنید مورد ظلم واقع شده اید اما باید بدانید انسان فطرتا بخشنده است و هر قدر انسان ببخشد، عملکرد او به انسانیت نزدیک تر می شود. بنابراین در لحظات حساس و دشوار زندگی، تصمیمات درست بگیرید.

۴. در برابر خودخواهی دیگران صبور باشید. ممکن است در راه مبارزه با خودخواهی تنها باشید و اطرافیان همچنان خودخواهانه به زندگی ادامه دهند. با آن ها صبور باشید و از رفتارهای آنان، عمق زشتی خودخواهی را دریابید.

از خشم تا قتل

از خشم تا قتل

خشم: خشم به حسی که انسان در شرایط نامساعد و در مقابل اتفاقات بیرونی که تعادل روانی او را برهم زده، تجربه می کند، گفته می شود.

عصبانیت: واکنشی ارادى است که فرد در برابر احساس خشم نشان می دهد.

توقع: چشم داشت و انتظار داشتن، به معنی انتظارِ کاری یا امری را از کسی داشتن است.

خودخواهى: فرد برای پیگیری اهداف و اغراض خود به خودخواهی دامن می زند.

خشم شديد: يك حس بسيار فراتر از خشم عادى است.

تنفر: شدیدترین نوع خشم احساس تنفر است.

شرم و گناه: شرم و گناه دو هیجان و احساس آزار دهنده هستند، که با تخلف، اشتباه یا شکستی که در فردی رخ می دهد، ايجاد می شوند .

در گناه احساس منفی و پشیمانی در رابطه با عمل خاصی در فرد ایجاد می شود.

در شرم این احساس را که همه وجود فرد بد است در بر می گیرد، و نمی توان انتظار داشت که یک پوزش ساده چنین حالت بدی را حل کند

قتل يك انسان ضد اخلاقى و خلاف قانون است.

 

نكات قابل توجه:

١- خشم غیر ارادی ولی عصبانیت ارادی و انتخابی است.

٢- خشم، احساس و هیجان است ولی عصبانیت رفتار.

٣- احساس خشم یک فرد ممکن است برای دیگران قابل مشاهده نباشد، اما عصبانیت برای دیگران قابل مشاهده است.

٤- توقع و انتظار داشتن نيز يك احساس است. توقع بيجا از خود و ديگران از خودخواهى و عدم شناخت ناشئ ميشود.

٥- خودخواهى از عدم آگاهى و واقع بينى ناشي ميشود. يكى از نشانه هاى واقع بين نبودن، أيده ال گرايي است.

۶- شرم و گناه بر اساس بسیاری از تحقیقات زیر بنای بسیاری از آسیب های روانی هستند .  

نتيجه:

واقع بين نبودن باعث خودخواهى ميشود.

خودخواهى باعث توقع بيجا از خود و ديگران ميشود.

توقع باعث خشم ميشود.

خشم موجب عصبانيت و پرخاشگرى و خشونت و ……. ميشود.

پس: آرامش = بى نيازى = كم توقعى = واقع بينى = شناخت

خشم

خشم

خشم يك نوع هیجان است.

کسانی که در ابراز خَشم تفریط می‌کنند به اختلالات روانی بسیاری به‌ویژه افسردگی، خودکشی، اختلال سیستم ایمنی و سکته‌های قلبی و عروقی مبتلا می‌شوند.

هیجان‌های مختلفی در طول زمان با توجه به موقعیت‌های مختلف زندگی بر انسان وارد می‌شوند.

بسیاری از هیجان‌ها کارکردی کاملاً زیستی و تکاملی دارند و در راستای حفظ وجود بشر هستند.

یکی از مهمترین هیجانات خَشم است، خَشم حالتی هیجانی ناشی از احساس از بین رفتن و پایمال شدن حق و تلاش فرد برای اعمال قدرت جهت بازگرداندن حقوق از دست رفته خویش است.

فشارهای محیطی عامل اصلی بروز خَشم و عصبانیت است.

از اینرو، این افراد باید ضمن اینکه حتی‌الامکان از قرار گرفتن در شرایط بروز خَشم و عصبانی شدن خودداری کنند، باید نحوه مدیریت و کنترل خَشم را نیز بیاموزند تا در مواقع حساس بتوانند از عهده شرایط بحرانی خاص رفتاری که ممکن است زمینه‌های بیماری آن‌ها را فراهم کند، برآیند.

معمولاً، نادیده گرفته شدن، طرد شدن، بی احترامی دیدن موجب جریحه دار شدن احساسات انسان گردیده و خَشم را به دنبال دارد و همین خَشم نیز موجب رنجاندن دیگران توسط فرد می گردد.

در طبقه‌بندی واکنش‌های افراد نسبت به خشم، 3 طبقه عمده وجود دارد.

١-طبقه اول واکنش‌های کاملاً افراطی در خشم است به گونه‌ای که فرد به صورت پرخاشگرانه و ویرانگر به ابراز هیجانات منفی پرداخته و آسیب‌های جسمانی، احساسی و روانی به خود و دیگران وارد می‌کند.

شخصی که قادر به مدیریت و کنترل خشم خود نیست ، آن را با دشمنی ، کینه توزی ، تندخویی و بدبینی همراه می کند و چه بسا ممکن است دست به کارهای خطرناک پشیمان کننده ای بزند. این زنجیره نمایش رفتاری استرس ، غالباً بسیاری از ابعاد افراد خیانت دیده را تحت الشعاع قرار می دهد .

٢- در ابراز خشم متعادل، فرد با رعایت ملاحظات اجتماعی و نیز سلسله مراتب موقعیتی خود به ابراز درست و کنترل شده هیجان خود می‌پردازد تا بتواند علاوه بر احقاق حق خود، از آسیب‌زدن به دیگران پیشگیری کند.

٣- در حالت‌های تفریطی خشم، فرد به میزان بسیار ضعیفی در مواقع لزوم به واکنش می‌پردازد و حتی در بسیاری موارد واکنشى ندارد.

اجتناب از خشم

این گروه از افراد، از خشم خود یا دیگران می ترسند. برای آنها بروز خشم مساوی است با از دست دادن کنترل. این گروه وقتی از خشم اجتناب می کنند، احساس آرامش و ایمنی دارند. آنها بدلیل اعتماد به نفس پایین، احساس خشم را حق خود نمی دانند و می ترسند با ابراز خشم، دیگران آنها را طرد کنند و روابطشان لطمه بخورد.

انواع خشم

انواع خشم

خشم پنهان

این افراد هیچ گاه اجازه نمی دهند دیگران متوجه خشم آنها شوند. گاهی اوقات خودشان هم نمی دانند چگونه خشمگین شده اند. خشم این افرادبه شیوه ای غیرمستقیم بروز می کند، از جمله اینکه چیزهای زیادی را فراموش می کنند، کارهای مربوطه را پیگیری نمی کنند یا ناخواسته برنامه خانواده و اطرافیان را بر هم می زنند. این افراد فکر می کنند که بی آزارند، اما به دیگران صدمه می زنند و بعد می پرسند: (( چرا از دست من عصبانی هستی؟)). خشم پنهان این افراد مانع از پیشرفت دیگران می شود و از این طریق احساس آرامش می کنند. آنها با عدم مشارکت و بهانه تراشی، برنامه دیگران را به هم می زنند، حتی اگر این کار باعث شود خودشان نیز به خواسته هایشان نرسند.

خشم بیمارگونه (پارانوئیدی)

این نوع خشم زمانی اتفاق می افتد که فرد بطور غیر منطقی فکر کند، دیگران می خواهند به او اسیب برسانند. پیرو همین تفکر است که آنها با تعصب خاصی از اموالشان از جمله عشق به همسر، پول یا اموال با ارزش خود نگهداری و دفاع می کنند. کسانی که خشم پارانوئیدی دارند بجای اینکه خشم خود را بپذیرند، آن را به دیگران نسبت می دهند. این افراد بدبین اند و به کسی اعتماد ندارند. آنها خشم و عصبانیت خود را در چهره دیگران می بینند. این رفتارها باعث سردرگمی اطرافیان می شود.

خشم ناگهانی

افرادی که خشم ناگهانی دارند همچون طوفان موسمی در روزهای تابستان اند. این گونه خشم طوفانی، از جای نامعلومی آغاز می شود، در یک چشم به هم زدن، ویران کرده و ناگهان فروکش می کند. آنها تمام خشم خود را خالی می کنند و بعد از « به آرامش می رسند. اما این آرامش همراه با احساس تاسف و پشیمانی است. بزرگترین مشکل این افراد، از دست دادن ناگهانی کنترل است. گاهی رفتار خشم آلود این افراد، برای دیگران و خودشان خطرناک است.

خشم ناشی از شرم

افرادی که به توجه زیاد نیاز دارند یا نسبت به انتقاد بسیار حساس اند، معمولا به این گروه تعلق دارند. انتقاد های تحقیر آمیز موجب خجالت آنها می شود. متاسفانه آنها به خود علاقه ای ندارند، احساس می کنند که فردی بد، آسیب پذیر و غیر قابل دوست داشتن هستند. پس وقتی کسی از آنها ایراد می گیرد یا نقاط منفی شان را گوشزد می کند، این گونه برداشت می کننند که دیگران نیز به آنها علاقه ای ندارند و این باعث عصبانیت آنها می شود. پس متقابلا شروع به انتقاد می کنند.

خشم عمدی

این خشم به برنامه ریزی نیاز دارد،کسانی که به این شیوه خشمگین می شوند، بجای تجربه احساس خشم و تامل روی آن، خشم شان را عملی می کنند. بنظر آنها خشونت بهترین راه تسلط بر دیگران است. از خصوصیات این گروه قدرت طلبی و حس کنترل آنهاست. این افراد می خواهند از طریق تهدید و زور گویی به اهدافشان برسند. گرچه این روش ممکن است در کوتاه مدت نتیجه بخش باشد اما در بلند مدت با شکست مواجه میشود. اطرافیان آنها را طرد می کنند چرا که نمی تواانند تهدید و استبداد آنها را تحمل کنند.

خشم اعتیادآور

برخی افراد به هیجان ناشی از بروز خشم نیاز دارند، اما مشکلات ناشی از ابراز نامناسب خشم را در نظر نمی گیرند. گویی بروز خشم آنها تبدیل به یک عادت شده است. احساس هیجان و قدرت ناشی از اوج خشم، چیزی است که به آنها انرژی و حس زنده بودن می دهد، اما این رفتار، ناگزیر پیامدهای منفی دارد. آنها راه دیگری برای تجربه هیجان نمی شناسند و صرفا به لذت ناشی از خشم خود معتاد شده اند.

خشم عادتی ( خشم ناشی از عادت)

خشم ممکن است به عادت های بدی تبدیل شود. کسانی که در این دسته قرار می گیرند اغلب عصبانی اند. چیزهای کوچکی که برای دیگران آزار دهنده نیست، آنها را آزار می دهد. بد اخلاق از خواب بیدار می شونند. در طول روز بدنبال بهانه ای برای دعوا هستند. با مشغله ذهنی به خواب می روند و افکارشان مدام در پی انواع مشاجره ها دور می زند. این افراد در خشم خود گرفتار شده اند و این خشم باعث می شود که نتوانند به کسانی که دوستشان دارند، نزدیک شوند.

خشم اخلاقی

برخی افراد تصور می کنند که انسان هایی پایبند اخلاق اند و هیچگاه اشتباه نمی کنند. براساس همین تفکر اشتباهات و خطا ها را از سوی دیگران می بینند. وقتی دیگران اشتباه می کنند آنها به خود حق می دهند پرخاشگری کنند و با خشم خود به دیگران نشان دهند که کدام کار اخلاقی و درست است. این افراد خود محورند و از افکار گوناگون مردم و اختلاف نظر با آنان، احساس خشم می کنند و برای اثبات درستی تفکر و اندیشه خود با دیگران وارد جنگ می شوند.

خشم جراحت احساسات

در شرایطی که احساسات فرد جریحه دار می گردد، بیان رنجش مناسب تر از ابراز خشم است ولی برخى افراد، از بیان رنجش عاجزند و سریع تر فکر یا احساس خود را به تکانه عمل تبدیل کرده و خشم خود را نیز به صورت عملی ابراز می کنند. خشم مزمن دردناک است و نه تنها کمک کننده نبوده بلکه آسیب‌رساننده هم است. هنگامیکه فرد خشمگین و عصبانی می‌گردد و ممكن است بعدها احساس گناه به دنبال داشته باشد. در واقع، خشم مزمن یک سیکل شرم آور درد است شما نمی‌خواهید به دیگران آسیبی برسانید ولی وقتی به خودتان می‌آیید می‌بینید که این کار را به دفعات انجام داده‌اید.

تنفر

شدیدترین نوع خشم احساس تنفر است. افرادی که در این گروه قرار می گیرند، بخشیدن افراد را غیرممکن می دانند و از مجرمین و خطاکاران متنفرند. تنفر زمانی آغاز می شود که فرد نمی تواند دلیل اصلی خشم خود را پیدا کند. این خشم در وجود او باقی می ماند و به مرور زمان تبدیل به تنفر می شود. آنها همیشه درصدد مجازات کردن دیگران خطاکاران هستند و این مجازات ها تحت تاثیر عقاید شخصی آنها قرار می گیرد. این افراد احساس می کنند قربانیان بی گناهی هستند. آنها برای خود دنیایی پر از دشمن می سازند و با حرارت و اشتیاق فراوان با آنها مبارزه می کنند.

خشم ۲

فرزانگی بالینی

خشم

خَشم یک احساس بدخیم عاطفی انسانی است. اهریمن خَشم آشکارا در بسیاری از سنن و مذاهب محکوم شده است.
برخی متخصصان سلامت روانی، از خَشم بدگویی و بدفهمی دارند. خَشم و غضب را احساسی کاملاً منفی، مخرب، خطرناک و غیر منطقی میدانند. متخصصان به دنبال سرکوب خَشم در بیماران خود از هر طریقی برمی آیند.

• موارد بالا یک اشتباه بزرگ است!
• شما حق دارید که خشمگین شوید!
• شما به خَشم نیاز دارید!
• هنگامی که با خَشم به درستی برخورد شود، خَشم یک منبع قدرت، انرژی و توانمندساز حیاتی است!

• البته، خَشم می تواند ویرانگری مخرب و خطرناک باشد.
• در اغلب اوقات، خَشم می تواند نشانه اختلال و پاتولوژیک باشد.
• گاهی اوقات برای کنترل خَشم به مداخله روانی، مانند دارو یا بستری شدن در بیمارستان نیاز است

• ولی انکار، فرار و جلوگیری از بروز خَشم و خشونت، و سرکوب خَشم به جای پرداختن به آن، خطرناک تر است.

• آنچه باید کرد:

o به رسمیت شناختن و اعتبار بخشیدن به خَشم است،
o اعمال روشهایی برای اعلام و نشان دادن خَشم است،
o هدایت خَشم به سوی سازندگی، به جای ویرانی است.
o بیان کلامی خَشم به صورت خودآگاهانه، به جای ناخودآگاهانه است.
o در واقع “مدیریت خشم” است.

• خَشم در تضاد با معنویت نیست. خَشم در تضاد با سلامت روان نیست.

• پذیرش خَشم، آغاز حکمت و فرزانگی معنوی است. پذیرش خشم، کلید پیشرفت درمان است. پذیرش خشم، خلاقیت را افزایش میدهد.

• رازی که بیماران روان درمانی و بسیاری از هنرمندان یاد میگیرند این است که:
o خشم در ارتباط نزدیک با خلاقیت است
o رولو می Rollo May نوشت:
“فرهنگ ما لازم میدارد که ما هر چه بیشتر خشم خود را سرکوب کنیم. بنابراین، ما هر چه بیشتر خلاقیت هایمان را سرکوب میکنیم!”

• راز مواجهه با خشم در این است که:
o خشم خود را سرکوب نکنیم
o خشم خود را به صورت واکنشی ویرانگر بروز ندهیم.
o راهی پیدا کنیم تا از خشم، خلاقانه استفاده کنیم.

شرم و گناه

شرم و گناه

شرم و گناه دو هیجان و احساس آزار دهنده هستند، که با تخلف ، اشتباه یا شکستی که در فردی رخ می دهد ، ايجاد می شوند .

در گناه احساس منفی و پشیمانی در رابطه با عمل خاصی در فرد ایجاد می شود . فردی که مرتکب گناه شده ، می تواند به خود به عنوان یک انسان خوب که کار بدی انجام داده احترام بگذارد . در نتیجه، حس گناه در واقع افراد را برای خنثی کردن تاثیر بد عملشان بر می انگیزد .

در مقابل، شرم این احساس را که همه وجود فرد بد است در بر می گیرد ، و نمی توان انتظار داشت که یک پوزش ساده چنین حالت بدی را حل کند .

شرمساری به فرد احساس ” بد ” بودن و در اشتباه بودن را القاء می کند،

که نه بر اثر انجام عملی، بلکه به صرف موجود بودن احساس می شود.

درمرحله رشد كودك، بین خواسته های کودک و والدین تضاد وجود دارد ، در صورتی که به کودک اجازه داده نشود که اراده خود را تمرین کند، در روابط خود با دیگران دچار شرم خواهد شد .

اگر ابتکارهای کودک بازداری شوند و این احساس در او ایجاد شود که ابتکارهای جدید او نا مناسب و بد هستند، احساس گناه خواهد کرد .

این احساس گناه پایدار مى ماند و تمام فعالیت های خودانگیخته وی را در ادامه زندگی تحت الشعاع قرار ميدهد.

نظریات کارکرد گرایی بر کارکرد انطباقی شرم که به عنوان یک فرایند تنظیم کننده ارتباط درون فردی و برون فردی عمل می کند ، تمرکز دارد.

همچنین این نظریات بر پایه نظریه تکاملی داروین و این مفهوم که هیجانات ، کارکردی انطباقی دارند و برای افزایش شانس بقا عمل می کنند ، قرار دارند .

درمدل رشدی کارکردی هدف از شرم ، حفظ پذیرش دیگران و عزت نفس از طریق یادگیری و حفظ استاندارد ها و تسلیم شدن به دیگران است .

شرم و گناه بر اساس بسیاری از تحقیقات زیر بنای بسیاری از آسیب های روانی هستند .

هر انسانی در زندگی روزمره خود به دلایل مختلف دچار شرم و گناه شده است .  هر یک از ما ظرفیتی برای تجربه این دو هیجان داریم ، البته برخی افراد در این زمینه ها مستعد تر هستند.
نظر يه اى معتقد است که گناه نتیجه مخرب و غیر ضروری مذهب است . مذهب احساس گناه را پرورش می دهد .

به علاوه مذاهبی که از طریق ایجاد وحشت سعی دارند ما را کنترل کنند ، نوعی بدبینی معنوی ایجاد می کنند که موجب ترس ، بیماری روحی ، احساس بی ارزشی و احساس گناه میشوند.

 احساس گناه در افراد عصبی یا روان‌نژند

احساس شرم

احساس شرم

1- مانع اولیه بر سر راه تجربه احساس شرم این است که ما هنجارها و اصول اخلاق عمومی را نشناخته ایم .

در اینجا فرد ادراک نادرستی از هنجارها ندارد و نمی تواند در همان مرحله اولیه تشخیص نابهنجاری و عدم انطباق رفتار خود با هنجارها را بدهد. باور این افراد برای زندگی هرچه پیش آید خوش آید است.

2- در همرنگ جماعت شدن،  ما هنجارها را می شناسیم ولی به بهانه باورهای غلطی مانند اینکه چون دیگران بیاندیشیم و رفتار کنیم، از تجربه احساس شرم که در اینجا به معنای همان رسوایی است و نتایج مثبت آن خود را محروم می کنیم. در واقع ما نه فقط به خود بلکه به فرزندانمان هم آموزش می دهیم برای اینکه دیگران خجالت زده مان نکنند فریبکارانه هم که شده خود را همنوا باجمع ، دیگران وخواسته های آنها بکنیم .

در اینگونه اندیشیدن دو مشکل وجود دارد:

1- احساس شرم را در معنای خجالت محدود کرده ایم.

2- با خواسته همرنگ شدن با جماعت فرد را از توجه به درون به نقد گذاشتن پیامد کردارها ورسیدن به ویزگی های مثبت ومنفی خود و پس از آن رشد و تغییر باز می داریم .پس ما وقتی در جمعی قرار گرفته ایم که مثلا یک نفر را به مسخره گرفته اند و به او می خندند نباید سکوت کنیم یا همنوا باجمع به او بخندیم بلکه باید این رفتار خود را به نقد بگذاریم واحساس شرم کنیم.

توجیه ما برای خود اینست که: دیگران هم مثل من عمل می کنند. هرکس دیگری هم جای من بود به همین شکل رفتار می کرد ، همه مثل من عمل می کنند و… و به این طریق خود را از داشتن وتجربه کامل احساس شرم تبرعه می کنیم.

در چنین شرایطی وقتی ما فریاد خجالت بکش را بروی همدیگر یا فرزندانمان می کشیم، اعتراضمان به این است که چرا مانند جمع رفتار نمی کنند، یا حداقل به صورت ریا کارانه هم که شده رفتارهای جمع را طوطی وار تقلید نمی کنند. یعنی ما تا بدانجا رسیده ایم که حاضریم فرزندمان متظاهرانه هم که شده از دیگرانی که برای ما مهم اند سر خم کنند.

در اینجا خوب است به رابطه خلاقیت احساس شرم اشاره کنیم:

آدم های خلاقی که سراغ داریم وجه تفاوتشون با دیگران در چیه ؟

آیا در این نیست که اونها نمی تونند همرنگ جماعت شوند، و اغلب به گونه ای فکر می کنند که دیگران به آن نمی اندیشند؟

آیا این افراد هم زمانی که می بینند رفتارشان منطبق با هنجارهای عمومی نیست احساس شرم می کنند؟

در جواب باید گفت بله افراد خلاق وقتی عدم انطباق رفتار خود با دیگران را می بینند احساس شرم میکننند و با مشاهده ، درونگری و اتکا به هوشمندی خود با ابداع روشی نو و نوآوری برای رفتار خودبه شیوه متفاوت پیامدهای مثبت احساس شرم یعنی رشد و تغییر را تجربه می کنند.

مثال دانش آمور خلاقی که نمی تواند بپذیرد تنها یک راه حل برای حل مسله ریاضی یا فیزیک که دشوار هم هست وجود دارد، برای همین به بحث و کلنجار با معلم و بچه ها در زمان کم کلاس می پردازد، هم احساس شرم می کند که چرا نمی تواند مثل بقیه فکر کند (حتی اگر دیگران هم او را سرزنش نکنند) . اما با کشف راه حل آسانتر برای حل مسله و نوآوری احساس شرم تبدیل به رشد و تغییر و در نهایت احساس رضایت او می شود

استثنا دانستن شرایط خود:

دراین وضعیت ما به خاطر اینکه از سوی خود سرزنش نشویم، می پذیریم که رفتارمان مطابق با هنجار مورد قبولمان نبوده، یعنی ارزیابی اولیه از رفتارمان را انجام می دهیم. اما برای اینکه متوجه درون نشویم و خود را به نقد نگذاریم، توجیهی مثل انگشت گذاشتن بر شرایط خاص خود می آوریم، و خود را به گوشه ای می کشانیم تا در دسترس انتقاد قرار نگیریم. مثلا نامهربانی و بی احترامی خود به دیگری را قبول می کنیم که نابهنجار بوده، اما برای فرار از به نقد گذاشتن خود، دنبال چرایی این رفتاربودن و تغییر آن می گوییم : من در شرایط خیلی بدی بودم یا فشار زیادی به من وارد شده بود، اگر در موقعیت دیگری بودم قطعا اینگونه عمل نمی کردم.

فرافکنی کردن و واکنشی دانستن رفتار خود :

باز هم مابرای اینکه اشتباهات و قصور و کوتاهی ها را به درون نبریم و رفتارهای خود را به نقد نگذاریم واحساس شرم را تجربه نکنیم، رفتار ناشایست خودرا به دیگران نسبت می دهیم. مثلا او به من حسودی می کند، در حالیکه خود چنین احساسی را داریم، یا اینکه رفتار خود را در واکنش به رفتار دیگران می بینیم، مثل (دعوای بچه ها که می گوید دیگری دعوا را شروع کرد و رفتار زشت او باعث شد من اینگونه عمل کنم)

اگر با دقت نگاه کنیم، میبینیم لایه زیرین همه این موانع برای تجربه احساس شرم را بیرونی سازی یا پررنگ کردن نقش عوامل بیرونی در رفتارهای نامنطبق بر هنجارهای عمومی مان شکل می دهد. در واقع ما همه تلاش خود را می کنیم اگر نتوانستیم خصلت های منفی را در خود انکار و کتمان کنیم تا آنجا که ممکن است بتوانیم نقش خود و خصلت های خود را در نتایج منفی کردارهایمان کم رنگ کنیم . در اینجا توجیه ما این است که ابر و ماه و خورشید و فلک همه و همه در کار بودند که ما چنین اشتباهی را مرتکب شویم. و همیشه عوامل متنوعی دور و بر خودمان داریم تا به آنها دست یازی کنیم تا احساس شرم را تجربه نکنیم .

علاوه بر اینها که گفته شد، عامل دیگری که ما از تجربه احساس شرم باز می دارد، تعصب است. تعصب نسبت به اندیشیدن و عمل کردن به شیوه ای خاص، حال هر پیامدی که می خواهد به دنبال داشته باشد و چه برای خود و چه برای دیگران آسیب رسان باشد. مثلا ( تعصب داشتن یک ورزشکار روی این اندیشه که من باید در تمام میدان ها و در هر شرایطی اول شوم، حال به کمک رقابت ناسالم دوپینگ کردن ، زمین زدن ناجوانمردانه رقیب در زمین و… این ورزشکار از هیچ یک از پیامدهای اندیشه متعصبانه اش احساس شرم نمی کند، چرا که تعصب رویگردانی قطعی از تجربه احساس شرم است . داشتن تعصب نسبت به هر اندیشه یا رفتار کردن به طریقی خاص به خودی خود، نشانه وجود نوعی ناتوانی و ناشایستگی در اندیشه، عمل و عواطف است که از طریق تعصب پوشانده می شود . تعصب داشتن مانع نگاه انتقادی ما به این ویزگی ها می شود و از طریق بی اعتنا کردن فرد به نتایج این ویژگی ها او را از تجربه احساس شرم محروم می کند . پس برای داشتن احساس شرم باید از خود تعصب داشتن شرمنده شد.

اگر احساس شرم تلنبار شود؟

اما اگر احساس شرم مانند هر احساس دیگری چه خوب یا بد، تلنبار شود و ما به خاطر هر رفتار ریز و درشت خود احساس شرم کنیم . در هجوم فشار برای تغییر خصلت های منفی خود گم می شویم و در این شرایط آنقدر غرق در توجه به صفات منفی هستیم، که فراموش می کنیم خصلت های مثبتی هم داریم، و وقتی ما نتوانیم خصلت های مثبت خود را ببینیم، پایه و ستونی برای تغییر خصلت های منفی نداریم. در نتیجه انفجار صورت می گیرد و ما دچار اختلالاتی نظیر افسردگی می شویم.

تبديل شرم به خشم

گناه، شرم، خشم شديد، حرمت نفس، حس حقارت

تبديل شرم به خشم شديد

گناه:

ما همه وجدان داريم و ارزش ها و عملكردهاى باورانه خود را مى شناسيم.

وقتى كارى مغاير با باورمان انجام دهيم، وجدانمان شروع به نق و نوق مى كند و به ما ميگويد كار بدى كرده اى. اين همان حس گناه است.

گناه به يك موضوع خاص ربط دارد. گناه داراى پيامى است كه سعى مى كند تو را از عمل زشتى منع كند.

وجدانتان غر ميزند كه تو كار بدى كردى، بس كن! بنابراين حس گناه مى تواند مفيد باشد و به إصلاح رفتار شما كمك كند.

اگر شما كار اشتباهتان و حس گناه مربوط را إنكار كنيد، بيشتر به آن كار اشتباه مى پردازيد.

حتى ممكن است از ابزار خشم براى دور كردن حس گناه استفاده كنيد و از كسى كه بخواهد با رفتار شما مخالفت كند، دورى كنيد.

پذيرش اشتباهات و رفتارهاى نادرست، معذرت خواهى، و بس كردن، بهترين روش كاهش حس گناه است.

شرم:

شرم احساسى در ارتباط با حرمت نفس است كه در اعماق دل اثر ميكند. بر عكس گناه، به يك مورد خاص بسنده نميكند و ميگويد تو آدم بد و متفاوتى هستى. شرم به عمق وجود انسان برمى گردد. شرم زمانى سر در مى آورد كه شما احساس ناتوانى، حقارت، و ناانسانى كنيد. وقتى كه شما كنترلتان را در زمان خشم از دست مى دهيد، احساس خشمتان به خشم شديد و جنون آميز تبديل مى شود تا شما را از احساس بد و حس قربانى بودن نجات دهد.

خشم شديد ( خشم جنون آميز و افسار گسيخته ): خشم شديد يك حس بسيار فراتر از خشم عادى است. در حالت خشم شديد، كنترل خود را از دست داده، آدرنالين و كورتيزول خونتان بالا رفته و شما را براى جنگيدن آماده ميكند. داغ مى كنيد و از صفر تا ٢٠٠ كيلومتر در ساعت را در ده ثانيه طى ميكنيد آنهم در اتوبانى كه كنترل فرمان ماشينتان در دست شما نيست. شخص بسيار پستى پدال گاز را تا آخر فشرده، حرفهاى زشتى از زبانتان خارج ميگردد كه بعداً احساس بدى از گفتنشان پيدا مى كنيد.

شما را ربوده اند، خودتان را گم كرده ايد، زيرا خشم شديد شما را فرا گرفته و حرمت نفستان تحت تهديد است.

اين تهديد به سوى شخصيتى حمله كرده است كه شما آنرا در خود و از خود تصور نموده ايد و منشأ اين تهديد شرم و استيصال و درماندگى شماست.

چهار عامل مختلف توليد چهار نوع شرم متفاوت ميكند.

هر يك از آنها خشم شديد هورمونى خاص خود را به همراه دارد.

1- خشم شديد بقاى وجود – وقتى شما تحت حمله فيزيكى قرار گرفته و ممكن است مصدوم شويد.

2- خشم شديد ناتوان بودن – وقتى كه احساس تهديد كرده و در عين حال احساس ناتوانى كامل داريد. هيچ كارى از دستتان بر نميايد و خشمگين مى شويد.

3- خشم شديد وابسته بودن – وقتى تحت تهديد ترك و طرد شدن از سوى كسى كه به او تعلق خاطر داريد، قرار بگيريد ايجاد مى شود. ممكن است اين نوع خشم از دوران كودكى و توسط والدين طردگرا نشأت گرفته باشد.

4- خشم شديد ناشى از شرم – زمانيكه به سخره گرفته شويد و تحقير شويد، خجالت زده و شرمنده مى شويد. اگر تمسخر شويد، شخيصتتان زير سوال مى رود. خلاصه، حرمت و عزت نفستان ضربه مى خورد، شديداً خشمگين مى شويد تا بتوانيد از آن احساسات بد بكاهيد. اين نوع خشم شديد، نوعاً در صورتى ايجاد مى گردد كه شما با والدين، يا همسرى بد رفتار، فحاش، مسخره كن، تند زبان و بحرانى سر و كله زده باشيد.

در اين موارد شما معمولاً شخصيت معمول هميشگيتان را از دست داده و در مراتب پايينترى قرار ميگيريد. ممكن است شما دچار كم طاقتى و كم تحملى، كم حافظگى و فراموشى شده و حتى نتوانيد كار كنيد.

با تجمع احساس گناه و خشم شديد ناشئ از شرم، بصورت پنهانى در شما احساس افت و شرمندگى از خود بروز مى كند. شرمندگى از اينكه شما نتوانسته ايد اصول وارزشها و باورهاى خود را حفظ كنيد. انسانى شده ايد كه ديگر به خود احترام نميگذاريد. و زمانيكه تحت انتقاد قرار ميگيريد، به خشم شديد پناه ميبريد تا شخص منتقد شما را تنها بگذارد.

شكستن دايره رفتار نادرست-افزايش هورمون- شرم- خشم شديد:

براى مبارزه با پنج پيغامى كه دريافت كرده ايد و اين پيام ها باعث شرم و خود انزجارى، و احساس بى ارزشي شما شده، چه بايد كرد؟
اين موارد دروغ هايى است كه از سوى شخص ديگرى به شما القا شده است.

1- تو بدى
2- به اندازه كافى خوب نيستي و بايد تغيير كنى.
3- دوست داشتنى نيستي و هيچكس تو را نخواهد خواست.
4- تو تعلق خاطرى به من ندارى و مال من نيستى.
5- اينطور نبايد باشى و بايد عِوَض شي.

برش و ناديده گرفتن شرم بجاى اينكه اجازه بدهيد تا اين احساسات بيرون بيايند، بيشتر به تداوم اين دايره مى انجامد.

تا زمانيكه شرمتان را إنكار كنيد، در شما مى ماند.

بهترين كار انستكه انها را بيرون آورده و روي آنها كار كنيد.

سيستمى كه اين شرم و خشم را در شما بارور مى كند بشناسيد تا زمانيكه ديگر احساس شرم نكنيد.

در باره شرم و ظلم و جور و سپر بلا شدن بخوانيد و بدانيد.

با خودتان چالش كنيد، اشكال و موارد نابودگر را شناسايى و بشكنيد. اول بدانيد كه چه نوع شرمى داريد. چه چيزى كليد شما را ميزند.

بدانيد چگونه ميتوانيد بر احساساتتان غلبه كنيد، تا اينكه اجازه دهيد احساسات بر شما علبه كند.

وقتى خسته و پژمرده مى شويد، به خود بگوييد كه اين فقط يك احساس است. احساس فقط براى حس كردن است. نه براى عمل كردن.

بگذاريد گناه را حس كنيد و مسوليت كار بد خود را بپذيريد. پذيرش مسوليت حرمت نفستان را بالا ميبرد.

اجازه بدهيد شرم را حس كنيد. براى كاهش قدرت گناه، براى آن نامي قرار دهيد. قبول كنيد كه شرم داريد و آدرنالين خونتان بالا رفته.

بگوييد هر چند سخت و بزرگ است، ولي ميتوانم اداره اش كنم.
زندگى با يك فرد خشن و يورشگر ممكن است چنان شما را تحت تأثير قرارداده باشد كه انرژى خصمانه خود را از وى گرفته باشيد.

قدرت بازوى خود را باز تعريف كنيد و به شخص قدرتمندى كه قادر به پذيرش موارد، همانگونه كه هستند تبديل كنيد.

قدرت واقعى در اين است كه ياد بگيريد چگونه به احساسات منفى خود اجازه ابراز دهيد تا اينكه خونسردى خود را از دست دهيد.

به نداى وجودتان گوش دهيد.

وقتي احساس مى كنيد دارد كليدتان زده مى شود آگاه باشيد و كنترلش كنيد.

ببينيد چگونه وجودتان به كليد واكنش نشان ميدهد. أيا دلتان بهم ميريزد و دندانهيتان بهم فشرده مى شوند؟ آيا قلبتان سريعتر ميزند؟

چه تغييرات و علايمى در بدنتان احساس مى كنيد؟ واكنش هاى بدنتان را قبل از شروع رفتار نامناسب بشناسيد.
قدرت خود را توسط جلوگيرى اختيارى از تشديد تمايل به جنگ نشان دهيد.

بگذاريد طرف مقابلتان بفهمد كه شما بايد فورى محل درگيرى را ترك كنيد تا به آرامش رسيده تا از صدمه به خود و وى جلوگيرى شود.

از نياز خود به كرسى نشاندن حرفتان و داشتن حرف آخر بگذريد. به خود بگوييد كه بزرگتراز آنى كه نتوانى به جر وبحث پايان دهيد.

به خودتان القا كنيد كه بايد از انفجارتان جلوگيرى كنيد. خودتان را آرام كنيد.

از فرازهاى مختلفى براى آرامش خود استفاده كنيد. فرازهايى مثل : اين كار ارزشش را ندارد، نميخواهم خودم را ول دهم، مجبور نيستم از مسير خشم شديد ادامه دهم، بجاى انفجار و تخريب همه چيز، محل را ترك ميكنم.

نفس عميق بكشيد تا آرام شويد. به خود بقبولانيد كه ميتوانيد با حوادث طاقت فرسا تعامل كنيد.

مسأله شرم با پردازش احساس حق دار بودن رها مى شود. باورهاى خود را به چالش بكشيد. با مراجعه، از روش هاى موجود در نزد روانشناسان استفاده كنيد.

با خود مهربان باشيد، چون ميخواهيد عاداتى را كه يك عمر با آنها زندگى كرده ايد، بشكنيد.

اگر در اين حين بهم ريختيد، و رفتار هاى نامناسب بازگشتند، خود را تحليل كنيد، چه شد و چرا دوباره به عقب برگشتيد. ولى خود را سرزنش نكنيد، اينكار وضع را بدتر ميكند.

به خود بگوييد كه لغزشي كرده ايد و دفعه بعد بيشتر مراقب خواهيد بود. اين مراحل را مرتب تكرار كنيد تا دايره شرم – خشم شديد شكسته شود. به مرور زمان بهتر مى شويد ولى عجله نكنيد چون اين اصلاح شدن بسيار زمانبر است.

خشمگينى شديد و احساس ناتوانى و بيهودگى ، به معناى اين نيست كه شما آدم بدى هستيد.شما انسان خوبى هستيد كه رفتار بدى داريد. خودتان را براى كارهاى انجام شده ببخشيد.

از توانايى هاى خود براى فهم عواطفتان استفاده كنيد، و پس از درك آنها، آنها را در اختيار بگيريد.

سعى كنيد وقتى احساس درونى بدى پيدا مى كنيد، برعكس، بهتر رفتار كنيد. از ته دل بخواهيد عوض شويد تا بشويد. شما مستحق يك زندگى شاد با آرامش هستيد.

خشم و نفرت و اضطراب

افراد عصبی یا روان‌نژند

خشم و نفرت و اضطراب

تاکتیک های جلوگیری از بروز نفرت و خشم

1- مدیریت آگاهانه : مثلاً بوسیله دوری از شخص مورد نفرت

2- کنترل نا آگاهانه دو گونه می باشد:

 الف : حالت خشم و نفرت سرکوب شده، رفته رفته با احساسات دیگر  آمیخته و در بین آنها سرشکن می شود.  مثلاً اگر قبل از سرکوب، نفرت و خشم تنها متوجه عده خاصی بوده،
بعد از سرکوب و ترکیب با احساسات دیگر، متوجه همه کس و همه چیز میشود.

ب : شخص عناد و نفرت و اصولاً تمام احساسات مخرب خود را به دیگران منعکس میکند. به نظرش میرسد دیگران نسبت به او احساس خشم و نفرت دارند، نه او نسبت به آنها . در حقیقت سعی دارد کانون انفجار را از درون خود به بیرون منتقل نماید. خشم و نفرت سرکوب شده معمولاً به کسی منتقل میگردد که قبل از سرکوب شدن متوجه او بوده است.

o تعکیس خشم و نفرت علاوه بر نقش منتقل نمودن حالات شخص از درون به خارج، باعث می شود وقتی تصور می کند دیگران نسبت به او خشم و نفرت و دشمنی دارند و یا دیگران قصد تحقیر و اذیت کردن او را دارند ، او هم کاملاً به خودش حق دهد که همین احساس را نسبت به آنها داشته باشد، بی انکه هیچ احساس گناهی کند و در واقع توجیهی برای رفتار خودش بیابد.

• در شروع عصبیت، انسان می تواند به راحتی تشخیص دهد که چه عاملی سبب ایجاد نفرت در او شده است. ولی بعد از مدتی چون این نفرت با احساسهای دیگر ترکیب، و به افراد دیگر و حتی حیوانات منتقل می شود، رفته رفته تشخیص را مشکل می سازد.

 مثلاً خانمی در جریان روانکاوی اذعان داشت که از نوعی کِرم که در حوض میلولد نفرت عجیبی دارد و علتش را نمی داند، بعداً مشخص شد که نفرت او متوجه شوهرش بوده که بعد از سرکوب شدن، به آن نوع کرم منعکس شده است. یا  مثلاً بچه چون نمی تواند تصور کند که پدر و مادر نسبت به او نفرت دارند ، نفرت خودش را به چیزهای دیگر منعکس می کند.

اضطراب ناشی از خشم و نفرت دو حالت دارد:

 الف : اگر شخص نفرت را سرکوب و در خود نگه دارد، همیشه احساس می کند عامل خطر در درون خود اوست و به دو شکل متجلی می گردد:

1 – فکر می کند ممکن است تحت تاثیر نیروهای درونی و غیر قابل کنترل خود، بلایی سر خودش بیاورد . مثلاً فکر می کند ممکن است خودش را از ارتفاعی پرت کند.

2 -می ترسد که ممکن است باز تحت تاثیر همین نیروها کنترل خود را از دست بدهد، و بلایی سر دیگران بیاورند.

ب : کسی که خشم و نفرت خود را به خارج منعکس می کند، یعنی محرک اضطراب را در عوامل خارج از خود می بیند ،  به دو صورت متجلی می شود :

1- خطر ناشی از عوامل خارج را متوجه خود می داند. مثل ترس از رعد و برق

2- خطر خارج را متوجه دیگران می داند. مثل مادران وسواسی که مدام تصور می کنند خطری خارجی بچه هایشان را تهدید می کند.

 البته باید بدانیم هر یک از این دو گروه، درصد کمی از روش گروه دیگر نیز استفاده می کنند.

• فروید اعتقاد داشت: وقتی سد یا مانعی در راه ارضاء تمایلات بوجود بیاید، موجب بروز اضطراب می گردد.

 در حالیکه کارن هورنای عقیده داشت: نفس وجود این تضاد و برخورد، موجب اضطراب نشده ، بلکه در اثر برخورد ارضاء تمایلات با یک مانع خارجی، فرد دچار احساس خشم و نفرت می شود
و سپس احساساتش را سرکوب کرده  و این احساسات سرکوب شده موجب اضطراب می گردند.

• فروید عقیده داشت: ترس و اضطراب فعلی شخص عصبی، همان ترسی است که در هنگام کودکی، مثلاً از عقیم شدن داشته، فقط تغییر شکل یافته، و نه تغییر ماهیت

  در حالیکه کارن هورنای برخلاف فروید می گوید: اضطراب های فعلی مثل یک زنجیر مرتبط و پیوسته با اضطرابهای کودکی است ، ولی به هیچ وجه نمی شود گفت که ماهیت آنها یکی است ، مثل آجر که از خاک ساخته شده ولی ماهیت آجر با خاک متفاوت است

 شخص عصبی وقتی با حادثه ناگواری روبرو می شود ، و دچار آشفتگی روانی می گردد ، آشفتگی خود را به حساب آن حادثه می گذارد ، غافل از اینکه او قبلاً مستعد چنان اضطراب و آشفتگی بوده و آن حادثه تنها نقش یک جرقه را داشته است.

• نطفه عصبیت در دوران کودکی تشکیل می شود.

 اولین و مهمترین عامل ایجاد عصبیت را می توان فقدان گرمی و محبت صادقانه دانست…

 یادتان باشد اینکه پدر و مادری فرزندشان را به بهترین مدرسه بفرستند ، یا بهترین لباس و غذا و امکانات را برای او فراهم کنند ، یا به دلیل اضطراب و نگرانی خودشان، دائما نگران سلامت یا بهداشت فرزندشان باشند، لزوماً محبت صادقانه به فرزندانشان نداشته اند .

 بسیاری از پدر مادرها به دلیل عصبیت و داشتن مسائل روانی خود، قادر به ابراز محبت صادقانه نیستند . فرزندان می توانند محبتی که ناشی از تظاهر و نمایش است را از محبت خالص و صادقانه تشخیص دهند.

 وقتی بین کودکانتان تبعیض قائل می شوید، یا بی جهت آنها را سرزنش می کنید،  یا رفتارهای متنوع با آنها دارید و درخواست های آنها را با لحنی خشن به راحتی رد می کنید، و یا فرزندتان را کنترل یا تنبیه یا مسخره یا تحقیر کرده اید،  و یا او را به عنوان ملک شخصی خودتان می دانید،  و در زندگی آنها دخالت های بیجا و مستبدانه می کنید، به هیچ عنوان نمی توانید ادعای محبت داشته باشید!!

• برخی از روانشناسان ممانعت از ارضای تمایلات کودک، بخصوص تمایلات جنسی را مهمترین عامل ایجاد خشم و نفرت می دانند.

 در حالیکه برخی دیگر می گویند تنها وقتی بچه دچار خشم و نفرت می شود که ببیند جلوگیری از ارضاء تمایلاتش با یک کیفیت غیر منصفانه، ظالمانه، و خشونت آمیز صورت می گیرد.

 ولی اگر احساس کند ممانعت پدر و مادر با حسن نیت و صادقانه و منطقی و بخاطر مصلحت خودش است و نه بخاطر خواسته های خودکاملگی و تسلط طلبی پدر و مادر، احساس نامطلوبی پیدا نمی کند.

خشم و عصبانیت

افراد عصبی یا روان‌نژند

خشم و عصبانیت

• خشم یک احساس است

• عصبانیت یک رفتار است

 عصبانیت ناشی از احساس خشم است. اما  عصبیت یک هویت است.

 شخص عصبی دارای مجموعه صفاتی می باشد. عصبی بودن یا عصبیت، و عصبانی شدن یا عصبانیت، دو واژهِ کاملاً مختلف می باشند.

 خشونت کاربرد یا تهدید به کاربرد نیروی فیزیکی علیه خویش یا دیگران که با صدمه فیزیکی یا مرگ همراه باشد، تعریف می شود.

 خشم و عصبانیت آبی است که بر روی آتش اضطراب در وجود ما ریخته می شود .  در واقع با عصبانی، شدن اضطراب را از درونمان تخلیه می کنیم.
 بصورت کلی کسانی که مشکل خشم و عصبانیت دارند احتمالاً از موضوع اضطراب آگاه یا ناآگاه رنج می برند.

• انسان خشمگین میشود و خشم غیر ارادی است ،  ولی عصبانیت غیر ارادی نیست و انتخابی است

به همین دلیل است که مثلاً ما جلوی پلیس با وجود خشمگین شدن عصبانی نمی شویم.  لذا ما نمی توانیم خشمگین نشویم ،  بالاخره احساس خشم سراغ هر کسی می آید  ولی می توانیم خشم خود را به عصبانیت تبدیل نکنیم

بسیاری از مردم به اشتباه تصور می کنند که انسان های عصبانی، شجاع و راحت و دارای قدرت هستند،  در صورتیکه فرد عصبانی از نظر علمی دارای ۲ مشخصه اصلی و اساسی است:

 ترس و  درد.

• بدین معنی که فرد عصبانی بسیار ترسو بوده و ترس خود را در پشت عصبانیت پنهان می کند و در واقع عصبانیت او نشان دهنده اینست که درد می برد و رنج می کشد.

• عصبانیت یک خصلت انسانی نیست.  مجبور نیستید چیزی را که هیچ فایده ای به حال یک انسان شاد و سازنده ندارد در وجود خودتان حفظ کنید . این یک نقطه ضعف است ، نوعی آنفلوانزای روانی است  که همانند هر بیماری جسمی ، قابلیت و توانایی های شما را نابود می کند.  پس باید یاد بگیرید برای اعمال و عقاید دیگران آن چنان قدرتی قائل نشوید که بتوانند شما را پریشان و آشفته سازند .

o زمانی که خویشتن را ارزشمند بدانید و اجازه ندهید دیگران اختیار شما را در دست گیرند، آن زمان دیگر خود را با عصبانیت در لحظات حال آزار نخواهید داد و با آن وداع خواهید کرد.

چرا عصبانی می شویم؟

• درفعالیت ذهنی افراد عصبانی، سیستم استدلالی و فکری از ۱۰ مرحله در زمان کمتر از ۱۸/۱ ثانیه عبور کرده و در نتیجه عصبانی می شود و رفتاری را به نشانه عصبانیت انجام می دهد .

 کلیه این مراحل به اختصار به قرار زیرند:

1- استدلال غلط : فرد عصبانی اولین نتیجه ای که می گیرد این است که من به خواسته، هدف، سهم، حق، نیاز و احتیاج خودم نرسیده ام و نباید با من چنین می شد.

• نتیجه گیری درست : آیا در دنیایی که ما با این همه محدودیت و محرومیت همراه هستیم، من باید به همه خواسته هایم برسم؟ آیا بیشتر اوقات خواسته من حق و سهم دیگری نیست؟

مگر دنیا را به سفارش من و شما درست کردند که به هرچه میخواهیم باید برسیم؟ در بسیاری موارد خودخواهی و خودمحوری ماست که سبب میشود آن زمانی که من به خواسته ای نرسیدم ، به یکباره به هم بریزم و فکر کنم که مشکلی پیش آمده که من باید برایش کاری کنم.

2-استدلال غلط : من به خاطر نرسیدن به هدف ها و خواسته هایم احساس بدی دارم

• نتیجه گیری درست : در بیشتر موارد درد و رنج ما ناشی از نظام باورها و سیستم ارزشیابی ماست . احساس و نظر من که ملاک اندازه گیری دنیا نیست. اگر احساس من بد است دلیل بر این نیست که واقعیت خارج نیز این باشد. حال من نشان دهنده دنیای بیرون نیست. من و شما حال بد یا خوبی داشته باشیم دنیا کار خودش را میکند . در ضمن هیچ کسی به اندازه خودم من را تحقیر و سرزنش نمیکند و آسیب نمیزند. پس این افکار و عقاید من است که به من آسیب میزند.

3-استدلال غلط : این شما بودید که سهم و حق من را نادیده گرفتید و به آن تجاوز کردید

• نتیجه گیری درست : در بسیاری موارد ما با تجاوز روبرو نیستیم بلکه دیگران نیز حق و سهمی دارند و ما به عنوان یک انسان با بقیه جهان در ارتباطیم و همیشه با ارتباطی بسیار نزدیک در معرض نوعی حالات مختلف بخاطر رفتار دیگران قرار میگیریم و این موضوع را با حریم و حقوق اشتباه گرفتن اصلا با واقعیات نمیخواند

در ضمن حق و سهم من بر اساس نظر و سیستم ارزشیابی من نیست بلکه بر اساس توافق و قرارداد و اصول اخلاقی و انسانی مشخص میشود.

4-استدلال غلط : شما علت و سسبب و موجب همه مشکلات من در حال حاضر و در بسیاری موارد حتی در آینده نیز خواهید بود

• نتیجه گیری درست : در بسیاری موارد علت سبب و موجب مشکلات من، فقط و فقط خود من هستم .
روزی که شما دیگران را علت و سبب مشکلات خود می کنید،  در حقیقت خود را ضعیف و زبون قلمداد کرده اید و در حقیقت این کار که به نوعی سلب مسوولیت از خود و مقصر دانستن دیگران است به حل مشکلات و مسائل ما کمک نمیکند. و بر فرض اینکه حتی اگر او مقصر بوده مسوولیتِ قرار دادن خودم در رابطه با او به عنوان دوست یا کارمندم یا غیره فقط و فقط خود من هستم و شاید میتوانستم خودم را در این شرایط با او قرار ندهم.

5-استدلال غلط : شما به عنوان مثلاً یک دوست یا همکار نباید اینکار را میکردید. و رفتار شما با اصول اخلاقی و انسانی در تضاد است بنا بر این شما بایدها و نباید ها را زیر پا گذاشته اید

• نتیجه گیری درست : انسان موجود ناقص و حتمی الخطاست. وقتی ما خودمان هزاران اشتباه را انجام میدهیم می بایست برای دیگران نیز این حق را قائل شویم .
انسانها به هزاران دلیل کارهایی را میکنند که خودشان آنقدرها متوجه آن نبوده و از نتیجه آن با خبر نیستند. پس این تصور که تو نباید چنین میکردی اصلا با واقعیت نمیخواند.

6-استدلال غلط : شما کار بسیار بد و غلطی کرده اید

• نتیجه گیری درست : ما در دنیایی زندگی میکنیم که حدود ۹۰ درصد آن تفاوت است و شاید حدود ۵ درصد آن خوب و ۵ درصد آن بد هست
روابط، غذا، لباس، آرایش، و غیره، مربوط به بحث تفاوتهاست لذا خیلی از اوقات انسانها کار بدی نمیکنند بلکه فقط کار مختلف و متفاوتی از ما را انجام میدهند و این باور بسیار غلط و بیمار گونه که فکر کنیم کل حقیقت دنیا دست من است و من درست میگویم و باورها و اعتقادات یا مذهب یا فرهنگ یا سنت یا فکر من درست است و بقیه اشتباه میکنند نشان از یک خود شیفتگی بیمارگونه میدهد .

تازه بر فرض که کسی کار بدی کرد ما میبایست این نکته را در نظر بگیریم که ممکن است آن شخص از رشد کافی برخوردار نبوده و ممکن است یک بیمار و گرفتار و خواب و فرد دور از واقعیتی باشد و نیز یادتان باشد عدالت در جائی معنی دارد که بی عدالتی زیاد است و راستگویی زمانی ارزش دارد که دروغ وجود دارد زیرا اگر همه راست میگفتند دیگر چیزی به اسم صداقت ارزش نمیشد و حال اگر ما نیز بخواهیم همانند دیگران همان کار بد را به نوعی دیگر تکرار کنیم در همان مسیر انجام کار نامناسب قدم برداشته ایم.

7-استدلال غلط : شما نه تنها کار بد و غلطی کرده اید بلکه شما انسان بدی هستید یا حتی میگوییم شما گناهکار، فاسد، مجرم، و متجاوزید،لذا موضوع را از رفتار به هویت و شخصیت منتقل میکنیم. یعنی شما دروغ نگفتید ، بلکه شما دروغگو هستید، یا کار ابلهانه ای نکردید ، بلکه ابله هستید

• نتیجه گیری درست : به نظر شما کسی که هزاران بار راست گفته است حال با یک دروغ باید او را دروغگو خطاب کنیم؟
یک چنین تفکری نشانه عدم توجه به اصول اخلاقی است . قرار نیست ما کسی را بخاطر یکبار انجام کار ناشایست و یا حرف دروغ سرزنش کنیم و بدانید افرادی که با دیگران اینچنین رفتار بیرحمانه ای دارند در تنهایی خود نیز با خودشان چنین میکنند.

8-استدلال غلط : فرد بد و گناهکار و مجرم باید مجازات و تنبیه بشود تا عبرت او و دیگران شود.

• نتیجه گیری درست : در طول تاریخ ما با یک فاجعه روبرو بودیم . ابتدا محبت را با قدرت یکی کردیم. بدین معنی که اگر کسی را دوست داریم میتوانیم از قدرت خود بر علیه او استفاده کنیم
و او را وادار به کاری که ما دوست داریم بکنیم. به عنوان مثال کاری که در طول تاریخ پدران و مادران با فرزندان خود میکردند و به بهانه محبت بدترین آسیبها را به آنها وارد می آوردند.

اما بسیاری از ما پارا فراتر گذاشته و قدرت و محبت را با عدالت یکی گرفته و آنزمانی که صحبت از عدالت است فقط صحبت از تنبیه و مجازات است و عدالت نه به معنی برقراری نظم، و نه ترتیب، و نه برادری، و نه برابری، و نه توزیع عادلانه، همه آنچه در جهان وجود دارد بلکه فقط در چارچوب تنبیه و مجازات به آن نگاه میکنیم .

این چنین نحوه تفکری نشانگر خشم درونی و تنفر از خود و دیگران میباشد. در بسیاری از موارد مجازات نه تنها کار درست و مناسبی نیست بلکه بدترین رفتار است
این بی رحمی سبب میشود که ما مانع رشد افراد بشویم و زمینه ای را به جهت فریب و پنهانکاری و دروغ فراهم میکند و بهتر است بدانیم که ما در طول تاریخ با سیستم مجازات و تنبیه هیچ مشکلی را حل نکردیم پس این دیدگاه که آدم بد باید مجازات شود با هیچ واقعیت اخلاقی و انسانی و سلامت روانی و عقلی سازگار نیست.

9-استدلال غلط : من حق دارم و اجازه دارم که شما را تنبیه کنم و حتی پا را از این فراتر گذاشته میگوییم این مسوولیت اخلاقی یا برادری یا خواهری یا پدری یا مادری من است که درسی به تو و دیگران بدهم و تو را سر جایت بنشانم

• نتیجه گیری درست : معلوم است که کار قضاوت وقتی به آنجا برسد که فرد به یکباره دادگاهی شده و در مقام قاضی، دادستان، وکیل مدافع، و هیئت منصفه، وارد عمل شده و احکام را نه بر اساس قوانین و مقررات، بلکه با نظر فردی و شخصی و حتی بخاطر یک خطای کوچک فرد محکوم را به اشد مجازات تنبیه میکند و این تصور را دارد که فرد محکوم احتیاج به هیچ دفاع یا بازپرسی یا ابراز نظر و عقیده ای ندارد، ناشی از انحراف او از اصول اخلاقی و فاصله گرفتن از عدالت و انصاف واقعی است

10-استدلال غلط : من باید تصمیم بگیرم که چگونه تو را مجازات کنم و بنابراین زمان و مکان و نحوه و نوع مجازات را انتخاب میکنم و این عمل انتخاب شده را انجام میدهم.

• نتیجه گیری درست : انسان در این مرحله به یکباره همه چیز را درباره انسان نادیده میگیرد و فقط حال و احساس و نظر خودش را مبنای رفتار خودش در چارچوب مجازات دیگران قرار می دهد و عصبانی شده و از رفتارهایی نظیر داد زدن تا بی حرمتی و ناسزا گفتن و یا در حالت شدید حتی عمل قتل را انجام می دهد .

حال اگر آن فرد در گذشتن از هر یک از مراحلِ فوق در مقابل تفکرش ایستاده و خود را با دیدن اشتباه خود منصرف کند عصبانی نمی شود.

چه کنیم که کمتر خشمگین شویم؟

• اگر ما قرار است عصبانی نشویم پس با این احساس خشم خود چگونه برخوردی را داشته باشم که در اینجا به ذکر چند نکته مرتبط با موضوع خشم میپردازیم :

1- موضوع خشم و عصبانیت و موضوع خلق و خو یک موضوع ارثی نیز است یعنی به زبان تمثیلی بعضی ها در وقت تولد پوست روانی کلفتی دارند و در برخورد با موضوعهای خشمگین کننده کمتر دردشون میاد ولی بعضی ها در وقت تولد پوست روانی حساس و خیلی نازک و یا حتی آسیب دیده ای دارند که باعث شده موضوعات خشمگین کننده کوچک هم برای آنها درد زیادی داشته باشد.

2- باید بپذیریم در تحلیل نهایی خشم نتیجه یک چیز است و آن هم انتظار. یعنی آدمهایی که زیاد خشمگین می شوند معمولا آدمهای پر توقع و پر انتظاری هستند . پس در تحلیل نهایی به میزانی که انتظار و توقع شما از دنیا و مردم بالاتر باشه شما زیادتر خشمگین خواهید شد……

من از زمانیکه انتظارم برای عدالت و صداقت و مهربانی و خوبی و قدرشناسی و عدالت از جانب دیگران از دست دادم احساس بهتری میکنم….

یادتون باشه اشکال انتظار بالا اینست که به میزانی که انتظارتون از دیگران بالاست و توقع دارید به همان نسبت انتظارتون از خودتون بالاست و نسبت به خودتون سخت گیر تر هستید و از دست خودتون هم بسیار خشمگین خواهید شد و دعواهای درونی زیادی با خودتان هم میکنید.

• دکتر ناتانیل براندن 1930 – 2014 Nathaniel Branden   بزرگترین متخصص حرمت نفس و اعتماد به نفس میگوید:   «« Nobody is coming »»

به این معنی که تا روزی که امید و انتظار به کسی دارید تا شما را نجات بدهد. هیچگاه به اعتماد به نفس مثبت و سلامت روانی و استقلال نخواهید رسید. و به نقل قول از دکتر هلاکویی از روزی که امیدم را به دیگران از دست دادم احساس بهتری میکنم.

3- باید بپذیریم دنیا و طبیعت و زندگی پر از محدودیت است….دنیا رستوران نیست که سفارش بدین تا هر چیزی خواستین براتون بیارند…باید بپذیرید که ما تو زندگی در بهترین حالت شاید به ۷۰ یا ۸۰ درصد چیزهایی که میخوایم نمیرسیم ….پس این تصور که من و شما هر چیزی تو زندگی خواستیم باید برامون فراهم بشه و اگه چیزی خواستیم نشد من و شما رو خشمگین کنه
با واقعیتهای دنیای امروز همخوانی نداره

4- باید بپذیریم تار و پود زندگی در بسیاری موارد با درد و رنج همراه است و ما باید این رنج و سختی در زندگی را بپذیریم و آن را به عنوان مبارزه یا چالش زندگی تلقی کنیم….
این تصور که زندگی من و شما باید ساده و راحت باشه و ما همیشه راحت و آسوده باشیم اصلا با واقعیتها نمیخونه….

البته نکته مهم این است که ما باید سعی کنیم درد و رنجهای مشروع مثل سختی ورزش کردن و بالا رفتن از کوه یا سختی درس خوندن رو تحمل کنیم تا گرفتار درد و رنج نامشروع مثل درد و رنج ناشی از اضطراب و افسردگی و خشم و …نشویم

5- نکته بعدی که باید بهش توجه کنیم اینه که همه آدمها در طول روز خشمگین میشوند و خشم غیر ارادی است ولی مهم این است که انسان سالم در طول روز شاید سه یا چهار بار خشمگین شده و انسان بیمار صد بار…..البته باز هم تکرار میکنم انسان سالم این احساس خشم رو به رفتار عصبانیت تبدیل نمیکنه.

6- در دام فکر عدالت گرفتار نشوید :
اگر قرار بود امور جهان طوری تنظیم شود که همه چیز منصفانه باشد ، هیچ موجود زنده ای نمی توانست حتی یک روز هم دوام بیاورد. پرندگان مجاز به خوردن کرمها نبودند ، و خواسته های فردی تمامی موجودات می بایست برآورده شود.
با این که در فرهنگ ما سیاستمداران در همه نطق های انتخاباتی خود وعده می دهند که ما برابری و عدالت را برای همگان می خواهیم ، با وجود این بی عدالتی ها روزها در پی یکدیگر و قرن ها در پی هم ادامه می یابد چون بی عدالتی ، تغییر ناپذیر و همیشگی است
اما شما با بینش نو و بی انتهای خودتان می توانید تصمیم بگیرید که با این بی عدالتی مبارزه نمایید و تسلیم رکود عاطفی ناشی از آن نشوید. حتی می توانید برای از بین بردن بی عدالتی با دیگران همکاری کنید ولی باید بکوشید و همچنین تصمیم بگیرید که به خاطر آن دچار اختلالات روانی نگردید .

7- شما با احساس خشمتون یکی از این ۴ نوع برخورد را میتونید داشته باشید :

الف : فرو خوردن خشم : این برخورد با خشم بسیار ویرانگر بوده و موجب بیماریها و گرفتاریهای روانی فراوانی میشود…پس به هیچ عنوان ما قرار نیست خشم خودمونو بخوریم .چون خوردن خشم دقیقا مانند خوردن سم و زهر به داخل بدن روانی ماست.

ب: ابراز خشم: وقتی است که شما صمیمانه و صادقانه با لحنی آرام و مودبانه موضوع ناراحت شدنتان را با طرف مقابل در میان میگذارید

ج: عصبانیت : وقتی که شما خشم خودتون رو بصورت رفتار پرخاشگرانه یا داد زدن و یا ناسزا گفتن و یا برخورد تند و تیز ابراز میکنید در واقع سم و زهر داخل بدن خودتونو به بدن دیگران وارد میکنید . این از نظر اخلاقی کاری بسیار زشت و ناپسند و شدیدا غیر اخلاقی است. این رفتار پیامدهای بلند مدت زیادی داشته و باعث میشه خشم و کینه و دشمنی در دل اطرافیان نسبت به شما ایجاد بشه.

د: مدیریت خشم : این روش یک روش مفید و بسیار درست و علمی در برخورد با خشم است که استفاده از آن نیازمند آگاهی و دانایی و تا حدودی سلامت روانی میباشد……
به عنوان یک تمثیل در این روش ما بجای اینکه اجازه دهیم رودخانه خروشان خشم باعث خرابی و ویرانی سازه های ما شود یک سد جلوی این رودخانه بنا میکنیم و از نیروی این آب خروشان در جهت کشاورزی یا بهبود بهتر شرایط و اوضاع استفاده میکنیم.
در بحث مدیریت خشم بسیار گسترده و وسیع بوده که در اینجا به ذکر چند نکته از آن بصورت خیلی خیلی خلاصه اکتفا میکنیم.

o اولا اینکه سعی کنید موضوع رو به درستی بفهمید ممکنه برداشت من و شما از موضوع اشتباه باشه

o بعد سعی کنید موضوع رو به درستی طرح کنید چون خیلی از اوقات موضوعات مورد بحث به درستی فهمیده شده ولی به درستی طرح نمیشوند

o سپس دقت کنید که موضوعات طرح شده را به درستی درباره شان بحث کنید و همیشه در بحث ها بجای اینکه انگشت اتهام شما به سمت طرف مقابل باشد و سعی در متهم سازی او داشته باشید هدف و نگرشتان به سمت حل و فصل مساله باشد و در بحثها و گفتگو ها هدفتان برنده شدن نباشه بلکه زمانی شما موضوع رو تونستین حل کنید که دو طرف بحث برنده و راضی و خوشحال بحث رو به پایان برسونند.

o اگر نتونستید موضوع رو بفهمید و طرح و بحث و حل کنید سعی کنید شرایط و موقعیتتون رو تغییر بدید و اوضاع رو دگرگون کنید تا دوباره درگیر این مشکل و موضوع و مساله نشوید.

o اگر نتوانستید اوضاع را تغییر دهید سعی کنید واقعیت موجود را به عنوان یک واقعیت تلخ بپذیرید و خودتون رو باهاش سازگار کنید.

o در آخر اگر نتوانستید موضوع و مشکل رو بفهمید یا طرح کنید یا بحث کنید یا حل کنید یا تغییر دهید یا بپذیرید
تنها راه حلی که برای شما مونده بی حسی و بی احساسی است….مثل زمانی که شما را به اتاق عمل میبرند که تنها درخواستتون از دکتر اینه که لطفا منو بی حس و بیهوش کنید که درد عمل رو حس و احساس نکنم…..به زبون خودمونی تنها راه حلی که برامون میمونه کوری و کری و لالی و خری هستش.

8- اما مهمترین موضوع اینه که همانطور که گفته شد خشم وعصبانیت آبی است که بر روی آتش اضطراب ریخته میشود .
پس اگر من و شما مشکل ترس و اضطرابمون رو حل کنیم ، بسیاری از مسائل مربوط به خشم و عصبانیت هم برطرف میشن

9- باید بپذیریم انسان نه عقل کل است و نه خطاناپذیر . پس همه ما ممکنه اشتباه کنیم و شکست بخوریم

• پذیرفتن یا نپذیرفتن حقایق فوق منجر به یک احساس کلی در انسان راجع به خویشتن و هستی و ارتباط او با هستی میشود.

• بدین معنی که یا حس میکنید دربِ کائنات بر روی کوششهای شما باز است و میتوانید چهره ای عالی به جهت دورنمایی از زندگی ترسیم کنید و نگرشی مثبت به زندگی داشته باشید و دارای اشتیاق و اعتماد به نفس مثبت شوید

• یا برعکس سیمایی بد و غم انگیز از آن تجسم کرده و حس کنید در جهانی نامفهوم و غیر قابل درک و خصمانه زندگی میکنید و راه ترس و اضطراب را برخود هموار کرده و با دلتنگی و افسردگی نسبت به همه چیز بی اعتنا شوید و یا کناره گیر شوید و یا حالت تهاجمی و تجاوز ناشی از ضعف را پیشه سازید

که این احساس کلی زیربنای همه ادراکات و واکنشها و اثرات احساسی شماست.

برگرفته از: ravanshenasinegaresh Group

خشم از دیدگاه تئوری انتخاب

خشم از دیدگاه تئوری انتخاب

از دیدگاه تئوری انتخاب، “خشم” یك بیماری نیست، یك اختلال در ساختار شخصیت نیز به شمار نمی رود، یك مشكل هورمونی یا چیزی كه فراسوی كنترل فرد پرخاشگر باشد هم تلقی نمی شود، بلكه رفتاری است كه فرد به هنگام مواجهه با مانع و ناكامی از خود بروز می دهد؛ این رفتار معطوف به “هدفی” است و آن هدف “رفع ناكامی” است.

چون این رفتار هدفمند است، پس فرد به طور كاملاً آگاهانه آن را انتخاب می كند.

ممكن است بپرسید چرا افراد “خشم” را انتخاب می كنند؟

بر اساس تئوری انتخاب “خشم” و “ابراز پرخاشگری” برای فردی كه آن را انتخاب می كند، كنش های مؤثری دارد.

خشم یعنی “كنترل خودت را از دست بده تا كنترل دیگران را به دست بگیری”.

وقتی خشمگین می شویم و پرخاشگری می كنیم، در واقع شیوه ای را انتخاب می كنیم تا دیگران را وادار كنیم، كاری را كه از آنها می خواهیم انجام بدهند. این شیوه ای است كه ما در دنیای مبتنی بر كنترل بیرونی آموخته ایم!

عصبانیت و خشم ایرانیان

ریشه عصبانیت و خشم ما ایرانی‌ها از چیست؛ تربیت کودکی یا شرایط اجتماعی؟

موسسه گالوب، طی یک پژوهش در سال ۲۰۱۷ که براساس مطالعه وضعیت ۱۴۲ کشور انجام شده است، مردم ایران را به عنوان عصبانی ترین مردم جهان معرفی کرده است. در خصوص نتیجه این پژوهش مهم که ایران به عنوان عصبانی ترین کشور جهان معرفی شده است، شاید بتوانیم این موضوع را تحلیل کنیم و به ریشه ها و علت های اصلی آن بپردازیم.

یکی از علت‌های خشم، ناکامی است و خشم احساسی است که می تواند یک رفتاری را بعنوان عصبانیت در پی داشته باشد.

خشم معمولا احساسی است که از ناکامی نشأت می گیرد یعنی وقتی فرد یک خواسته ای دارد و آن خواسته برآورده نمی شود ناکامی را تجربه می کند و این موضوع باعث خشم و عصبانیت می شود.

میتوان ریشه های خشم بدلیل ناکامی را در لابه لای باورهای غلط حاکم در فرهنگ و جامعه جستجو کرد. در فرهنگ ما باور غلطی مبنی بر این وجود دارد که کودک باید چشم و دل سیر باشد و این بدین معناست که کودک هر چه می‌خواهد باید در اختیار او قرار بگیرد، قطعا این موضوع تا ۱۴ ماهگی کودک درست است. اما ما طی ۱۴ تا ۲۴ ماهگی، باید کودک را با ناکامی متناسب با سن و توانش آشنا کنیم و این باید طی پروسه ای آهسته و نرم صورت بگیرد. برای مثال در ابتدا از هر پنج خواسته کودک به یک خواسته اعتنا نکنیم تا او با حس ناکامی آشنا شده و بتواند از دو الی دو نیم سالگی به بعد با ناکامی بیشتری مواجه شود.

اساس شکل‌گیری یک کودک بر اساس تربیت درست است. تربیت یک خط تولید است یعنی همه چیز باید به صورت درست پیش برود تا این خط تولید نتیجه درست بدهد. اگر یک جایی در این خط تولید درست عمل نکند برای مثال اگر درخط تولید نوشابه یکی از ایستگاه ها کار خود را به درستی انجام ندهد و آن طری برای زمان طولانی تری در آن ایستگاه بماند، خط تولید با مشکل مواجه خواهد شد.

اگر کودک در خط تربیتی خود ناکامی را به درستی تجربه و درک نکرده باشد در حدی که برای مثال بتواند بین پفک و آدامس یکی را انتخاب کند و یکی را ناکام شود، در بزرگسالی بدلیل عدم تجربه و درک ناکامی، در صورت مواجهه با هر نوع ناکامی به خشم و در نهایت عصبانیت سوق پیدا می کند!

مسلما کارهای که ما بزرگتر ها در دنیای واقعی انجام می دهیم نیاز است در سطح کوچکی در دنیای کودک انجام شود.

باید یادآوری کنم که در فرهنگی که مردم معتقد هستند کودک باید پادشاه باشد یا اینکه هر چیزی می خواد در اختیار او قرار بگیرد (به تعبیر عامیانه چشم و دل سیر باشد) آنوقت این کودک با طعم ناکامی مواجه نمی‌شود و وقتی این کودک بزرگ می شود این ناکامی تجربه نشده است یعنی سلول های مغزی برای این موضوع هیچ تجربه، اندوخته یا ذخیره ای ندارند و با توجه به اینکه انسان مغزهای حیوانی هم دارد که اگر در آن موقع وارد عمل شود بر اساس اولویت واکنش های مغز حیوانی، پرخاشگری اولین انتخابش خواهد بود و این پرخاشگری، عصبانیت و خشم بخش عمده ای از فرهنگ امروز ما را تشکیل می دهد.

کودک در ابتدا هیچ تعریفی از مرز برای خود ندارد و این پدر و مادر هستند که با تربیت درست مرز را برای او تعریف می کنند. وقتی که فردی که مرز مشخصی برای خودش تعریف نکرده با ناکامی مواجه می شود عصبانیت و پرخاشگری می تواند از واکنش های او باشد.

از جمله این عصبانیت ها میتوان به حیوان‌آزاری و کودک آزاری و حتی جرم هایی چون دزدی و رفتارهای ضداجتماعی چون تجاوز جنسی و ارتباط جنسی با محارم نام برد.

همه این رفتارها و واکنش های یک بنیان بیشتر ندارد و آن این است که بخشی از مغز که باید کار بازدارندگی را انجام دهد در کودکی برای ما شکل نمی گیرند و به همین دلیل نمی توانند جلوی ارضا خواسته ها و نیازها را بگیرند و یا به شکل صحیحی آنها را ارضای نماید.

بنابراین در تربیت بسیار مهم است که باورهای را که دیگر کارایی ندارد از ساختار تربیتی و در نهایت از ساختار فرهنگی جدا کنیم تا به خشونت و پرخاشگری در دنیا شناخته نشویم.

دکتر حسام فیروزی

8– مقصر شناسی

سرزنش و تقصیر

(مقصر شناسی)

سرزنش و مقصر شمردن یک نوع اعمال نکوهش، انتقاد، عیب نمایی، مسئول انگاری، و اظهارات منفی کردن در مورد یک فرد یا گروه برای اعمال غیر اخلاقی است. نقطه مقابل آن ستایش می باشد.

انسان ها، آگاهانه یا ناآگاهانه، و به طور مداوم در مورد افراد دیگر قضاوت می کنند. معیارهای روانی برای داوری در مورد دیگران ممکن است تا حدی ریشه در بزرگنمایی منفی نگرایانه و سفتی و سختی افراد قضاوت کننده داشته باشد.

سرزنش راهی است برای تنزل دادن ارزش دیگران. در نتیجه، سرزنش کننده احساس برتری می کند. پایین آوردن ارزش دیگران و مقصر دانستن دیگری، برای شخص احساس کمال فراهم می کند، و بدین ترتیب معایب خود را مى پوشاند.

قربانیان سوءاستفاده، اغلب خود را ملزم به ایجاد احساسات منفی در سو استفاده کننده می دانند، که این خود مایه ایجاد اضطراب و خود سرزنشی در خود قربانی است. این خود سرزنشی از ویژگی های عمده وضعیت قربانیان محسوب می شود.

قربانی خودش در دام تصور خود-قربانی-شدن گرفتار می شود.

مشخصات روانی قربانی، منجر به احساسات غالب زیر می شود:

1) درماندگی،
2) انفعال،
3) از دست دادن کنترل،
4) بدبینی،
5) تفکر منفی،
6) احساس گناه قوی،
7) شرم،
8) پشیمانی،
9) خود سرزنشی،
10) افسردگی،
11) ناامیدی و یاس.

A. خود سرزنشی

دو نوع خود سرزنشی وجود دارد:

1- خود سرزنشی رفتاری – تقصیر ناخواسته بخاطر اقدامات خود.
قربانیانی که خود سرزنشی رفتاری را تجربه و احساس می کنند، فکر می کنند که باید چیزی متفاوت انجام داده و باید از راه دیگری اقدام می کردند. در نتیجه خود را مقصر می دانند. خود سرزنشی رفتاری با احساس درونی گناه در قربانی همراه است

2- خود سرزنشی شخصیت مابانه – تقصیر ناخواسته بخاطر شخصیت خود.
قربانیانی که خود سرزنشی شخصیت مابانه را تجربه و احساس می کنند، فکر می کنند که اشتباه آنها باعث قربانی شدنشان شده و شایسته قربانی شدن بوده اند.

برای کاهش حس خود مقصری، موارد زیر پاسخ مفید داده اند:

– حمایت شدن.
– آگاهی روانی داشتن (به عنوان مثال یادگیری در مورد شناسه های تجاوز).
– رسیدگی به موضوع سرزنش.

B. قربانی مقصری

مقصر شمردن و سرزنش خود قربانی. قربانی مقصری زمانی رخ می دهد که قربانی یک جرم و یا هر عمل غیر قانونی دیگر، به طور کامل و یا جزئی، مسئول آسیب شناخته شود. در مطالعات بزه کاری، کمبود درک قربانی را مسئول می دانند. در قربانیان تجاوز به عنف تمایل بیشتری به سرزنش قربانی تجاوز وجود دارد تا قربانی سرقت.

C. تغییر مقصر – دگر تقصیری

عمل نسبت دادن مسئولیت خود به یک شخص یا گروه دیگر است. بدین وسیله مقصر اصلی در حاشیه باقی می ماند.

D. تکنیک سرزنش تبلیغی

نظریه برچسب زدن سرزنش زمانی است که شخصی با بازیگری و وانمودی عمدی، افراد دیگری را با صفات روانی نامشخص سرزنش می کند.

E. سرزنش سازمانی

مقصر شماری رده های بالا به پایین، و پایین به بالا در سازمان ها. جریان سرزنش سازی در یک سازمان، یکی از شاخص های مهم براورد نیرومندی و یکپارچگی آن سازمان است. سرزنش جریان به سمت سلسله مراتب بالا ثابت می کند که مافوق، مسئولیت کار را می پذیرد و در نتیجه رتبه های پایین تر، خودشان را موظف به انجام وظیفه می کنند. اما جریان سرزنش رو به پایین، یعنی از مدیریت به کارکنان، نشان دهنده شکست سازمانی است. در این حالت در رتبه های پایین تولید ترس، ضعف، اشتباه، تصادفات، و پاسخ های منفعلانه-تهاجمی، احساس ناتوانی و عدم امنیت عاطفی می گردد.

F. هیچ مقصری

فرهنگ هیچ سرزنشی و بی مقصری ابزاری برای افزایش ایمنی افراد شاغل است. به ویژه در بیمارستان ها و در حمل و نقل هوایی که ممکن است خطای انسانی مهم باشد.

 

انتقام جويى

انتقام جويى

انتقام یک حس منفی شدید است که می‌تواند باعث بروز رفتاری شود که قرار است احساس بهتری را به فرد منتقل کند و به دلایل بسیاری ایجاد مي‌شود.

دلایلی از قبیل حسادت، احساس گناه، ناکامی و… که اگر شدید باشند، گاهی تبدیل به خشم می‌شوند.

در بعضی مواقع احساس‌های دیگری مثال خجالت و مقایسه کردن هم می‌توانند این خشم را ایجاد کنند.

این احساسات به یک حس درونی خشمگینانه در فرد تبدیل می‌شوند و اگر امکانش وجود داشته باشد، در موقعیت‌هایی به صورت آشکار و اگر نه، به شکل پنهان علیه فردی دیگر بروز پیدا می‌کنند.

احساس‌های درونی که به صورت حس انتقام‌جویی تجربه می‌شوند اگر به رفتار نرسند و حل و فصل نشود، تبعاتی را برای فرد به دنبال خواهند داشت.

برای آرام کردن این حس، فرد باید نسبت به احساسات و تجاربی که دارد به آگاهي و بينش برسد و باید بتواند به روشی درست آن را تخلیه کند.

اگر فرد نتواند دلایل بروز چنین حسی را پیدا كرده و موقعیت‌هایی که خشم زیادی در او ایجاد می‌کنند را آگاهانه شناسایی و مدیریت کند، میلش به بروز یک رفتار انتقام‌جویانه و مخرب بیشتر می‌شود.

«فراموش کن» در زمانی که سرشار از احساس خشم و انتقام هستیم، به عنوان بی‌ضررترین کار به ذهن‌مان می‌رسد. درحالی‌که این روش مشکل را حل نمی‌کند و نمی‌تواند اثری که آن احساس روی ما گذاشته را از بین ببرد.

پس بهتر است از همین حالا، عبارت «بهش فکر نکن» را از ذهن‌مان پاک کنیم.

حالا که فهمیدیم «فکر نکردن به موضوع» راه مناسبی برای حل کردن آن نیست، وقت آن است که راهکاری مناسب‌تر را جایگزین کنیم.

روبه‌رو شدن با مسئله و پرداختن به آن، راه‌حل جایگزینی است که باید آن را انجام دهیم. باید بدانید که احساس‌های منفی شدید ما یا اضطراب و افسردگی و حتی حسی که به اصطلاح به آن «برخوردن» می‌گوییم، برایمان پیامی دارد که باید آن را جدی بگیریم.

این احساسات می‌گوید که چیزی درون‌مان درست کار نمی‌کند و اگر به این پیام‌ها بی‌توجه باشیم، در واقع احساسات‌مان را نادیده گرفته‌ایم و باید منتظر تبعات آن باشیم؛

زيرا این احساسات یا بروز پیدا می‌کند و به صورت قهر و انتقام خود را نشان می‌دهد یا با بی‌توجهی از کنارش می‌گذریم و این حس را در خود حبس می‌کنیم.

از نظر روانشناسی، بهترین رفتار بیان موضوع است.

وقتی با احساس شدید خشم نسبت به فرد دیگری روبه‌رو می‌شویم یا به او حسادت کرده یا از وي کینه‌ای به دل می‌گیریم، بهتر است موضوع را با صراحت با او در میان بگذاریم و با بیان حسی که داریم، راهی را برای مهار کردنش پیدا کنیم.

در مورد اتفاقی که گفته شد، بهتر بود این فرد به‌جای آسیب زدن به همکارش، برای بهترکردن جایگاه خود تلاش می‌کرد و در واقع از این حس، به نفع پیشرفت خود استفاده می‌کرد. درحالی که او با تبدیل خشم به انتقام، هم به خود و هم به دیگران آسیب زد.

واکنش‌های ما در زمانی که با انتقام مواجه می‌شویم، نسبت به موقعیتی که در آن قرار داریم، متفاوت است و درواقع شرایط و میزان آسیب‌دیدگی‌مان آن واکنش را تعیین می‌کند.

در این مورد، حادثه ناگهانی و از طرف فردی نزدیک بوده است. در این شرایط، اولین قدم برای رسیدن به آرامش، پذیرش موضوع است. برای قربانیان انتقام، پذیرش موثرترین قدم است و بعد از آن فرد می‌تواند به این فکر کند که حالا باید برای حل مشکل چه کرد.

بی وفایی و خیانت یکی از عوامل اصلی ایجاد بحرانهای عمیقی احساسی و روحی در فرد است. غریزه انسانها در رابطه با پیوند ایجاد شده بین دو جنس بسیار حساس و قوی عمل می کند به این معنی که اشخاص بطور طبیعی تمایل زیادی برای حفظ جفت خود دارند و هر مسئله ای که باعث سست شدن این رابطه شود با عکس العمل و فوران شدید احساسات روبرو خواهد شد.

مردان و زنانی که به هم خیانت میکنند در حقیقت بار عاطفی و درد روحی بسیاری را به یکدیگر وارد میکنند. فرد خیانت دیده ممکن است تا مدتی طولانی دچار عارضه هایی مانند عدم اعتماد به دیگران، حساسیت شدید، شکاکی، خود خوری، بیماری های عصبی، افسردگی و اختلالهای شخصیتی گردد و اعتماد بنفس خود را نیز از دست بدهد. فشاری روانی ناشی از خیانت بار احساسی سنگینی را بر فرد خیانت دیده تحمیل خواهد کرد و درمان کامل آن می تواند بسیار زمان بر و یا حتی در برخی از موارد غیر ممکن باشد.

کسی که مورد خیانت قرار گرفته ممکن است در دو حالت در صدد انتقام جویی برآید. در حالت اول انتقام از همان شخصی که خیانت کرده و حالت دوم از فردی که جدیداً رابطه ای را با او شروع نموده است. در حالت اول شخص بدلیل وسواس فکری و بیاد آوری مکرر اتفاقات و حوادث روی داده تصور می کند که اگر مقابله به مثل کند می تواند از صدمات عاطفی خود بکاهد. به این صورت که اولاً طعم تلخ خیانت را به وی چشانده و دقیقاً همان احساس را در ذهن او تداعی کرده است و دوم از بُعد تسویه حساب شخصی.

طبق تحقیقات و بررسی های انجام گرفته روی زوجهایی که در صدد انتقام به دلیل خیانت طرف مقابل برآمدند، در اکثر موارد وضعیت پیچیده تر و بحرانی تر شده و احتمال برهم خوردن کلی رابطه بسیار بالا رفته است.

بدلیل تفاوتهای احساسی در بین زنان و مردان فرد خیانت دیده و خیانت کننده هر یک به نوعی خاص به این پدیده نگاه میکنند و عکس العملهای درونی آنها متفاوت است. زنان بسیار مشکل تر می توانند خیانت احساسی مردان را تحمل کنند و مردان بسیار مشکل تر می توانند با خیانت جنسی زنان کنار بیایند.

انتقام فقط شرایط را بدتر و رابطه را متزلزل تر خواهد کرد. راه حل مشکل این است که در وهله اول زوجین از خیانت نسبت به هم جداً پرهیز کنند و بدانند راه وفاداری و صداقت به همراه گفتگوی آزاد و صریح میتواند راه حل اکثر مشکلات زناشویی باشد و در صورت بروز خیانت، هیچ گاه انتقام جویی نکنند و بجای آن با ریشه یابی مشکل و بهره گیری از مشاوره صحیح، اعتماد از دست رفته را بازسازی کنند و به رابطه شان برگردند.

البته فرد خیانت دیده نباید به سادگی از مسئله بگذرد و فرد خیانت کننده نیز نباید با توجیهات واهی بر کار خود صحه بگذارد و باید در پی جبران باشد.

گاهی اوقات بعد از بر هم خوردن رابطه، فرد خیانت دیده در رابطه جدیدش تصمیم میگیرد به طرفش خیانت کند چون احساس میکند ممکن است که این شخص نیز همان رفتار نفر قبل را در مقابلش در پیش بگیرد و می خواهد به نوعی پیش دستی نماید.

اختلالات عاطفی و حس بدبینی و عدم اعتماد به دیگران نیز میتواند دلیل بر این عمل باشد.

فرد خیانت دیده ممکن است تصور کند که همه افراد مانند فردی هستند که به او خیانت کرده و این حس بدبینی انگیزه انتقام جویی از افراد بیگناه را شدت می بخشد.

در این مورد نیز باید دانست که انتقام بی دلیل هیچ پایه و اساس منطقی نداشته و به هیچ عنوان زخمهای کهنه را التیام نخواهد بخشید.

انواع انتقام

انواع انتقام

انتقام جويى، خونخواهى، كين ورزى،
دادخواهى، قصاص، مقابله به مثل، عدالت

[V] Vendetta, Vengeance, Vindication
[R] Revenge, Retaliation, Reprisal, Retribution
Defending honor, Getting Even, Pay Back

•انتقام

یا دفاع از ناموس، مساوات، بازپرداخت، تلافی، دفاع از خود.

• شور و شوق انتقام یک حس قوی و فراگیر است.
• درک منطق انتقام، حاوی پیچیدگی، تضاد، بی حد، و خطرناک است.
• انتقام یک واکنش {بدوی، مخرب، و خشونت آمیز} به {خشم، آسیب و تحقیر} است.

تعریف انتقام

1. تمایل به تلافی و تساوی،
2. مقابله به مثل آسیب دیدگی، ضرر، و تحقیر،
3. تلاش برای برگرداندن حس شرم به حس غرور و افتخار.
4. ایجاد آسیب، صدمه، یا ضرر متقابل

انتقام معطوف به یک هدف خاص با هدف وارد کردن آسیب به یک شخص خاص است. زیرا انتقام جو  معتقد است آسیب عمدی از سوی شخص خاص بر وی وارد شده است.

انتقام وجه تاریک عمل متقابل است، و بسیاری از واژه ها به مفهوم انتقام مربوط می شوند:

• عدالت
عدالت { Justice } یک روش رسمی انتقام تحت حمایت قانون کشور است. این کار همیشه به دلایل متعدد، رضایت بخش نیست.

• بازداری
بازدارندگی { Deterrence } یک پاسخ خونسردانه برای تغییر رفتار طرف دیگر در یک رابطه در حال مذاکره و یا تحمیل مجازات است.

• تلافی
تلافی{ Reprisal } با هدف وارد آوردن حداقل یک آسیب متقابل و بازگشتی.

• قصاص
قصاص { Retribution } یا انتقام محدود. پاسخ متناسب با جرم و بازپرداخت اقدامات اشتباه

• غرامت
غرامت { Reparations } پرداخت در نظر گرفته شده برای جبران ضرر.

• ندامت
بیان احساس پشیمانی واقعی { Remorse } و عذرخواهی به مورد صدمه دیده و قبول مسئولیت.

• کفاره
کفاره ندامت { Atonement } پرداخت غرامت. شبیه عذرخواهی است.

• مقابله به مثل
مقابله به مثل { Retaliation } ایده بازپرداخت عادلانه است. اعمال درد به متجاوز به همان اندازه که او باعث شده و رنج داده. اما واقعیت این است که اعمال بازپرداخت درد اغلب شدید تر از جرم اصلی است و باعث خشونت و اقدامات تلافی جویانه و تجاوز می شود. تشدید بی پایان، تخریب و خشونت. عدم ترمیم و یا بازگشت زیان، نارضایتی قربانی را به همراه دارد.

• خونخواهی
خونخواهی { Vengeance } انتقام و آسیب رساندن به مجرم به عنوان تلافی. اشتیاق پرشور انتقام گیری.

• دشمنی خونی خانوادگی
دشمنی خونی خانوادگی { Vendetta } تبدیل انتقام و دشمنی خصوصی به اعضای خانواده. به دنبال انتقام قتل با کشتن قاتل و یا یکی از بستگان قاتل.

• پول خون
پولی که به عنوان غرامت برای آسیب های فیزیکی یا مرگ پذیرفته می شود پول خون { blood money } نامیده می شود

• مصالحه
روند آشتی و مصالحه { Reconciliation } رها شدن از انتقام گرفتن است. معمولا نیاز به بخشش دارد.

برخورد تکانشی انتقام

برخورد تکانشی و بی رحمانه انتقام

اول پنج دلیل کلیدی برای مقابله و مقاومت قاطعانه در برابر برخورد تکانشی با مجرم:

1. انتقام عملی است بدوی، بربری و وحشی.
2. هزینه های مادی، روانی، و معنوی انتقام میتواند ویرانگر باشد.
3. انتقام شدید بر شخص دیگر فاسد و فسادآور است.
4. حسابگری و انجام عملیاتی انتقام، عملی احمقانه، و نشانه بیشعوری و خود تخریبی است.
5. در پایان، انتقام به هیچ چیز نمی انجامد، کاری است بی ثمر و بیهوده.

بهترین جایگزین اقدام تلافی جویانه.

1. جرات و شهامت خودبازداری و درستکاری، افتخاری والاتر از عمل انتقام است.

2. با عفو و بخشش از ماجرا عبور کردن، بهتر از انتقام است.

3. بجای خشم، باید بر روی اهداف متمرکز شد. اهداف از هر نوعش: عشقی، کاری، و یا خوب و خوش بودن.

پارادوکس انتقام

پارادوکس انتقام

قیاس ضد و نقیض انتقام

The Paradox of Revenge

• انتقام از نیاز اولیه انسان برای دفاع از خود سرچشمه میگیرد.
• در جهان امروز، انتقام اغلب یک واکنش مخرب و بیهوده به خشم، تحقیر، و مورد آزار قرار گرفتن است.
• قبل از توجه به انتقامجویی باید تمام گزینه های دیگر را بررسی کرد.
• تنها اگر گزینه های دیگر موثر واقع نشدند، استفاده از انتقام برای دفاع از خود باید در نظر گرفته شود.
• بسیاری از استراتژی های انتقام شکست میخورند، چونکه گذشته تغییر نمیکند.
• متاسفانه وقتی که آسیب وارد شد و آسیب دیدگی، توهین، تحقیر، یا ضرر و زیان دیگر رخ داد، ساعت را نمیتوان به عقب برگرداند و در نتیجه اثر واقعه آسیب دیدگی دائمی است.
• ارزش ضرر ناشی از انتقام مجرمانه بسیار بیشتر از سود حاصله است.
• ضرر ناشی از انتقام مجرمانه به کل جامعه غیر قابل بازیابی است.

• استراتژی های موفق انتقام به آینده دورتر نگاه میکنند.
• تشخیص چرخه انتقام و مقابله به مثل متقابل، به سمت فاجعه پیش میرود.
• بهترین وجه ممانعت از چرخه انتقام، توقف آن قبل از آغاز است.

• انتقام تلاشی است برای از بین بردن شرم و افزایش و تثبیت سلطه.
• انتقام شکست میخورد چون تثبیت سلطه حرمت و عزت فرد را افزایش نمی دهد.
• انتقام شکست میخورد چون خشونت را افزایش میدهد
• ابراز تاسف و ندامت اجباری بدست نمی آید. ندامت کشف شدنی است.
• بخشش یا عبور از ماجرا، عزت نفس را افزایش و اضطراب را کاهش می دهد.

چرا انتقام؟

تلافى و مجازات

چرا انتقام؟

• چرا میخواهیم انتقام بگیریم؟
• دنبال چه هستیم؟
• به چه میخواهیم برسیم؟
• چرا این شور و شوق اینقدر قوی است؟

به دنبال انتقامیم چونکه:

1. احساس می کنیم که مورد حمله قرار گرفته، ضرر دیده ایم، کار ناعادلانه ای بوده، آسیب دیده ایم و رنج می بریم. درنتیجه احساس خشم، نفرت، حسادت، و یا شرم می کنیم.

2. تحقیر شده ایم، احساس ناتوانی می کنیم، احمق فرض شده ایم ، مضحکه شده ایم، و یا شرمنده شده ایم.

3. از قدرتمند در برابر ضعیفتر انتقام می گیریم و به ضعیفتر ترحم می کنیم.

4. باید از افتخارات و ارزشهای خود، از خانواده خود، از اجداد خود، یا از یک گروه دیگر دفاع کنیم.

هدف از انتقام گرفتن این است که شرم و حقارت را پاک کنیم و غرور و افتخار را بازگردانیم.

به طور کلی انتقام می گیریم که:

1. کرامت، حرمت و عزت را بازگردانیم.

2. افتخار از دست رفته را جایگزین شرم کنیم.

3. یک دوست یا اجدادمان را به یاد داشته باشیم.

4. به متجاوز درس بدهیم.

5. فرد متقلب و قانون شکن را مجازات کنیم تا یاد بگیرد.

6. فردی را از عمل بدتری بازداریم.

7. متجاوز را به تصدیق اشتباه بودن و ندامت واداریم.

8. یک معذرت خواهی صادقانه از متجاوز به دست آوریم.

9. حس پشیمانی در متجاوز ایجاد کنیم.

10. قدرت خود را نشان دهیم و دیگر احساس بی قدرتی نکنیم.

11. ضرر و زیان را جبران کنیم، غرامت به دست آوریم؛ تا ماجرا راحل و فصل دهیم.

12. در متجاوز احساس درد و رنج تولید کنیم.

13. از طعمه بودن، از ناتوان بودن، و از شرم خود را برهانیم.

14. داستان خود و نقطه نظر خود را به طرف بفهمانیم، تا عدالت در ماجرا ثبت شود.

وضعیت قربانی

تلافى و مجازات

در انتقام، قربانی کیست؟

قربانی در چه وضعیتی است؟

Victim Status

• از آنجا که به نظر می رسد تنها قربانی حق انتقام دارد، ادعای قربانی بودن برای انتقام ضروری است.

• در تضاد های طولانی مدت، شناسایی مجرم و قربانی به دلیل خصومت به تدریج رشد یافته دشوار است.

• هر طرف احساس و ادعا می کند که قربانی اوست.

• آغاز دعوا به ندرت روشن و مشخص می شود. بستگی دارد آغاز دعوا در چه زمانی برجسته و روایت شود.

• برای حل و فصل ماجرا و قبل از آشتی، وضعیت قربانی باید به حق مشخص شود.

• قربانی باید زیان و ضرر خود را ثابت کند و ادعایش باید اعتبار سنجی و صحت سنجی شود.

• قربانی باید قدرت و توان خود را دوباره بازسازی کند.

• مجرم نیاز دارد وضعیت روانی خود را بازسازی کند.

• قبل از تصمیم گیری به اینکه چه کسی قربانی و چه کسی مجرم است، آن سه نیاز باید محقق شود.

وضعیت های احتمالی قربانی

توهین:
ما خوب بودیم. تا اینکه چیزی اتفاق افتاد. بعد تحریک شدیم. صدمه دیدیم، شرمنده شدیم. تحقیر شدیم.

تحقیر:
عزت و حرمت نفسمان صدمه دیده. غرورمان آسیب دیده. حالا دیوانه جهنمی هستیم؟ بله ما تحقیر شدیم. دوست نداریم احساس احمق بودن به ما دست بدهد.

بخشش:
حتی اگر از ما عذرخواهی نشده، تصمیم به عبور از درد و صدمه گرفته ایم. اگر ببخشیم، یک صلح درونی و بی سر و صدا و رضایت برای خودمان به دست آورده ایم.

عذرخواهی پذیرفته شد:
مجرم یک عذرخواهی موثر و صمیمانه ارائه می دهد. ما توجیه و راضی می شویم. چونکه مجرم مسئولیت خود را در ایجاد آسیب پذیرفته است.

پیگیری حقوقی:
کار در چارچوب قوانین دولت، ملی و بین المللی. رسیدگی به شکایات.

انتقام سازنده:
تصمیم بگیریم که خودمان را بهتر نشان دهیم. که عزت و حرمت نفسمان بالاست و بهتر از رقیب.

انتقام:
برای تبدیل شرم به غرور، حمله میکنیم و آسیب میزنیم.

دادگیری:
حداقل برای لحظاتی احساس غرور و افتخارمیکنیم. چونکه شجاعت و هوش خود را با اقدامی جسورانه نشان دادیم.

مقابله به مثل:
رقیب در پاسخ به عمل انتقامجویانه ما حمله میکند. این نوع مقابله به مثل اغلب بشدت به خصومت و خشونت کشیده میشود. صدمات، بزرگتر و دردناکتر میشوند. درد ناشی از صدمه به قربانی چند برابر لذت رضایت متجاوز است.

انتقام سازنده

تلافى و مجازات

انتقام سازنده!

بسیاری از فرهنگ ها راهنمایی هایی را برای انتقام ارائه داده اند که بیشتر آنها متضاد، ناقص، و مخرب است، مثل:

• چشم در برابر چشم.
• اگر سیلی خوردی، گونه دیگر خود را قرار بده.

یک اقدام منسجم و سازنده این ویژگی ها را دارد:

1. در کوتاه مدت، دراز مدت، داخل یک گروه و خارج از گروه، و در سطح جهانی، خشونت را کاهش میدهد.
2. منجر به یک راه حل سازنده جهت رفع مشکلات قربانیان و متجاوزان میشود.
3. حرمت همه افراد درگیر را افزایش و حقارت، خشم و نفرت را کاهش میدهد.
4. سریع و محدود است. انتقامجویی، درد، صدمه، و اعمال تلافی جویانه به سرعت به پایان میپذیرد، دائمی است، و برای همه رضایت بخش است.
5. در کوتاه مدت و بلند مدت به کاستن از تنش و خصومت منجر میشود.
6. در نیازهای همه طرفها تعادل ایجاد میکند و حقوق همه به رسمیت شناخته میشود.
7. در هر دو سطح محلی و جهانی، در درون خانواده، روستا، ملل، و در سراسر جهان راه حل رضایت بخشی ایجاد میکند.
8. به رسمیت می شناسد که گذشته را نمی توان تغییر داد و تنها حال و آینده مهم است.

بهترین روش ها

1. روش اول

• گفتگوی سازنده با متجاوز؛ درک نقطه نظرات و دیدگاه ها، حرمت انسانیت، شرافت، و نیازهای دو طرف.

• افزایش همدلی. همدلی متجاوز به قربانی، و همدلی قربانی به مهاجم.

• ادامه گفت و گو تا غلبه نیکوکاری بر تعصب، و رسیدن به عذرخواهی و بخشش.

2. روش دوم

• نشان دهید که حرمت و عزت نفس خودتان بالا و بهتر از طرف مخاصمه است.

• با افزایش حرمت و عزت نفس، غرور و اعتماد به نفس افزایش می یابد، و طرف مخاصمه احساس شرم میکند.

• این یک رویکرد مستقیم و سازنده برای تبدیل شرم و حقارت به غرور و افتخار است.

در چارچوب قوانین منطقه ای و ملی عمل کنید، قوانین و آیین نامه ها را بدانید.

وسوسه انتقام

وسوسه انتقام

OBSESSED with REVENGE

نشانگرهای وسواس یار سابق

OBSESSIVE EX SYNDROME

مرحله 1:مهرورزی

مهارهمسر و معاشقه از سوی طرف وسواسی. آزمودن میزان کنترل بر شریک زندگی توسط طرف وسواسی.

مرحله 2: ایجاد رابطه

تلاش برای حفظ مهار و کنترل شریک زندگی توسط طرف وسواسی.

مرحله 3: انکار و فرار

عدم قبول پایان رابطه در طرف وسواسی. بحث و استدلال مکرر طرف وسواسی با شریک سابق زندگی

مرحله 4: پیگیری

شریک سابق زندگی دیگر مایل به دیدن طرف وسواسیش نیست. اما وسواسی تلاش میکند تا تماس را حفظ کند.

مرحله 5: تهدید

تهدید، ارعاب، و باجگیری توسط طرف وسواسی

مرحله 6: خشونت

آدم ربایی، تجاوز، قتل و یا خودکشی توسط طرف وسواسی

• طرف وسواسی می خواهد شریک سابقش را ، که وی را ترک کرده، به مجازات برساند و عذابش دهد.

• طرف وسواسی معتقد است که شریک زندگی سابقش، برای درک اشتباهاتش، سزاوار مجازات و صدمه دیدن است.

• طرف وسواسی شریک سابق زندگی خود را دیگر دوست ندارد.

• اعمال وسواسی تنها برای خراب کردن و تداوم خسارت به شریک سابق است.

• آنها حتی حاضرند برای انتقام، به فرزندان خود نیز آسیب برسانند.

نقل قول افراد معروف در باره انتقام

نقل قولها:

• در لحظات درد کشیدن، انتقام جلوه میکند.

• انتقام ستمکارانه، اما طبیعیست.

• انتقام بت برهنه پرستیدنی دوران نیمه وحشیگریست.

• کشتن آنکه صدمه زده، آسایش میآورد، آسایشی سرد. اما چیزی را در درون نابود میکند که از آسیب اصلی بدتر است.

• هیچ چیزی مثل انتقام، هزینه اش بیشتر از سودش نیست.

• جامعه بنا شده بر پایه انتقام، یک جامعه محکوم به خود فنایی است.

• چشم در مقابل چشم تنها یک دنیای کور تولید خواهد کرد.

• وقتی کسی به ما ستم کرد، ما به ندرت دوست داریم به همان اندازه به او صدمه بزنیم. چرا؟ زیرا ما می خواهیم بیشتر و مضر تر از کار او به او صدمه بزنیم. به همین ترتیب، وقتی کسی با ما توهین میکند، ذهن ما بدنبال کلمات توهین آمیزتر است. انتقام همیشه تشدید میشود.

• نکته جالب در مورد انتقام آنستکه: انتقام می تواند از یک راهبه، یک قاتل بسازد.

• انتقام، تلافی، مقابله به مثل،و خونخواهی برادرند. برادران مکار، بد اخلاق، و شیطان و جذابی که به روح دردمند ما وعده جبران خسارت ضرر و زیان میدهند. اما در حقیقت آنها باقیمانده ارزشهای خوب ما را نیز تباه میکنند.

• انتقام عفونت معنویت است.

• احمق منم که، روزی که تصمیم به انتقام از خود گرفتم، قلبم را پاره پاره نکردم.

• انتقام تنها باعث درد بیشتر میشود، صدمه هرگز شادی آور نیست.

• انتقام مانند آنستکه سگی را گاز بگیریم، چون او ما را گاز گرفته.

• قبل از شروع به انتقام، دو تا گور بکن، یکیش برای خودت.

• کسی که انتقام میجوید، زخم های خود را باز نگه میدارد. وگرنه زخم هایش خوب میشد.

• تناقض انتقام در آن است که انتقامجو را وابسته به مجرم میکند. مثل آنکه شکنجه شده، رهایی از درد خود را منوط به رنج شکنجه گر بداند.

• انتقامجو، قبل از صدمه زدن به مجرم، همان صدمه را بخود میزند.

• انتقام، خود شکنی است. آن قدر انتقامجو را میخورد تا چیزی از او باقی نماند.

• انتقام ساده ترین احساس قابل درک برای خودفریبی است.

• انتقام خالی ترین عواطف است. به افراد انگیزه کارهای احمقانه میدهد.

• انتقام همیشه غذای شیرین است ، طعم بعد غذایش در دهان تلخ است.

• انتقام همیشه افتخار آور نیست، پس از انتقام احساس حقارت به دست میدهد.

• مراقب انتخاب اهداف زندگیت باش؛ انتقام یک باتلاق است.

• من آموخته ام که از درون یک جنگ مشتعل از انتقام، هیچ چیزی جز غم و اندوه بیرون نمی آید.

• انتقام متوقف نمی شود و پایانی ندارد.

• خون با خون شسته نمیشود.

• انتقام بدون انتقام متقابل نیست.

• قطره های خون در تیغ، اشک درد در گونه، قلب تهی و ناامیدی پایان انتقام است.

• انتقام یعنی خشمگین و عصبانی شدن از خود بخاطر خطای دیگران.

• درخت انتقام میوه ندارد.

• آخرش او را میکشم! اما انتقام تنها در فیلمها جالب است. در زندگی واقعی، با مردن تبه کار، آسیب در داخل قربانی ابدی میشود.

• هیچ انتقامی شریف تر از انتقام گرفته نشده نیست.

• در انتقام، احساس برابری با دشمن است. اما در عبور از آن، احساس برتری بر او.

• زندگی خوب بهترین انتقام است.

• بهترین انتقام موفقیت است.

• هیچ انگیزه ای قویتر از انتقام نیست.

• اویی که در پایان میخندد، بهتر می خندد.

قتل توجيه پذير

قتل توجيه پذير و مجاز

Justifiable Homicide

قتل يك انسان ضد اخلاقى و خلاف قانون است.
اما در شرايطى، كه گاه جنبه بين المللى و گاه منطقه اى دارد، عمل قتل مجاز شناخته ميشود.
در برخى حالات نيز مجازات كوچكى براى قاتل در نظر گرفته ميشود.

قتلهاى توجيه پذير انواع گوناگون دارد كه اهم آنها،
دفاع از خود و اموال و ناموس خود،
حالتهاى خاص روانى، و …. هستند.

موارد زير فقط جهت اطلاع از قوانين روز كشور آورده شده است.

الف) از نظر شرعى:

چنانچه زوج مشاهده نماید مرد اجنبی در حال زنا با همسرش می باشد، آیا مجاز به قتل آنان است؟ یا باید به محاکم مراجعه کند؟

،،باید به محاکم مراجعه کند، لکن اگر یقین داشته باشد که مرد اجنبی با علم به زنا اقدام به آن نموده است، در صورتی که مرد اجنبی یا همسر خود را بکشد و ادعای خود را ثابت کند، قصاص یا دیه ندارد و اگر نتواند این ادعا را ثابت کند، قصاص خواهد شد. البته اگر زنا را اثبات کند، ولی علم مرد اجنبی به زنا اثبات نشود، باید دیه مرد را بپردازد. در این فروض بین تحقق عمل در منزل مشترک زوج و غیر آن فرقی ندارد و تفاوتی بین مشاهده زوج و علم وجدانی او نیست و فرقی بین زمان وقوع زنا یا پس از آن وجود ندارد. البته احوط اختصاص حکم به زانی محصن است.

در صورت مجاز بودن آیا بین محصن بودن زانی و زانیه و عدم آن فرق است یا خیر؟

. احوط اختصاص حکم به زانی و زانیه محصن و محصنه است، بلکه در سایر محارم اقوی این است. البته زانیه در فرض اول حتماً محصنه است چون همسر وی می باشد.

آیا بین آن که این عمل در منزل مشترک زوج صورت گیرد و یا در مکان دیگر فرق است؟

،، خیر، فرقی بین منزل مشترک زوج و غیر آن وجود ندارد.،

آیا مشاهد زوج تاثیری در حکم دارد؟ یا علم وی از طریق دیگر نیز کفایت می کند؟

خیر، علم وجدانی از هر طریق حاصل شود، بلکه اگر یقین داشته باشد، حکم مزبور صادق است.

آیا فقط در زمان وقوع زنا حق کشتن دارد یا بعداً نیز چنین حقی برایش است؟

،، حکم مسأله در زمان وقوع زنا و غیر آن یکسان است.

آیا این حکم فقط نسبت به زنای همسرش با اجنبی جاری است یا شامل باقی محارم نیز می گردد؟

ظاهراً این حکم در تمام محارم بلکه هر شخص مهدور الدم یکسان است. البته همان طور که در بند 2 اشاره شد این حکم اختصاص به زانی محصن و زانیه محصنه دارد.

در صورت امکان مبانی فقهی حکم به جواز یا عدم جواز را بیان فرمایید؟

،،،قتل مهدورالدم موجب قصاص یا دیه برای قاتل نیست و لو قاتل از سوی حاکم شرع مأذون نباشد. البته وی مستحق تعزیر خواهد بود؛ چون بدون اذن حاکم اقدام کرده است و اگر جرم را اثبات نکند خود وی قصاص خواهد شد.

آیا این دیدن توسط زوج باید ناگهانی باشد، یا اگر زوج خودش مقدمات زنا را فراهم نموده باشد و سپس در هنگام زنا تصمیم به قتل آن دو گرفته باشد، حق قتل آن دو را دارد؟

،، این امر تأثیری در حکم مزبور ندارد، هرچند فراهم کردن مقدمات زنا حرام است.

آیا بین عبارت رای و وجد که در تعابیر فقهای عظام آمده فرقی می باشد؟

،،،بین عبارت «رأی» یا «وجد» فرقی نیست و ناظر به دیدن بلکه علم وجدانی و بلکه یقین است که در بند 4 آمد.

ب) قتل در فراش در حقوق موضوعه ایران

اصطلاح قتل هاي خانوادگي يك اصطلاح عمومي است كه شامل مصاديق متعددي مي شود . در حالت كلي به قتل هايي كه در يك خانواده با روابط خويشاوندي سببي و نسبي نزديك واقع مي شود به نحوي كه يكي از اعضا اقدام به كشتن عضو ديگري مينمايد قتل خانوادگي مي گويند . غالب ترين مصاديق اين قتل ها، قتل زن توسط شوهر و برعكس است كه از قتل هاي خانوادگي با آمار بالا محسوب مي شود و از نظر عرفي و لغوي نيز به محض طرح قتل خانوادگي، اين نوع از قتل به ذهن متبادر مي گردد و در واقع رايج ترين نوع قتل خانوادگي است.

البته آمارها حكايت از اين مساله دارد كه اعتياد و خيانت زن به شوهر و برقراري روابط نامشروع با فرد غريبه از علل اصلي اين نوع قتل ها است. از نظر قوانين موضوعه اين نوع قتل در صورت عمدي بودن موجب قصاص است كه اين قصاص با پرداخت تفاضل ديه از جانب اولياي دم مقتوله به قاتل صورت خواهد گرفت . براساس ماده ۶۳۰ قانون مجازات اسلامي اگر مرد همسر خويش را در فراش با مرد اجنبي ببيند و آنها را به قتل برساند ، قصاص و ديه از وي ساقط مي شود البته اين مهدورالدم بودن مقتولان نسبت به شوهر بايد با شرايط خاصي به اثبات برسد( قتل در فراش / دکتر محمد جعفر حبیب زاده) كه در ادامه به آن اشاره خواهد شد.

از آنجا كه شارع مقدس كيفر اصلي قتل عمد را قصاص تعيين كرده است، بين قتلهاي ناموسي با ديگر انواع قتل قائل به تفكيك نشده است و به اين ترتيب رسيدگي به آن و مجازات آن تابع اصول كلي و قواعد عام حاكم بر قتل عمد است. اما بر اين قواعد عام به موجب مواد ۲۲۰ و۶۳۰ ق.م. ا دو استثناء وارد شده است كه هر دو مستقيماً از قول اتفاقي فقهاي شيعه استخراج شده‌اند: ۱- قتل فرزند توسط پدر. ۲- قتل در فراش اجنبي. در حقيقت مي‌توان ادعا كرد كه تنها مواردي كه بطور غيرمستقيم انواع خاصي از قتلهاي ناموسي موضوع قانون قرار گرفته است همين دو مورد است .( قتل ناموسي ، سيد حسين ميري)

ماده ۶۳۰ قانون مزبور راجع به قتل در فراش است كه هم داراي حكم فقهي است و هم قضايي و موضوع آن در ماده ۱۷۹ قانون مجازات عمومي سابق نيز مورد حكم قرار گرفته بود، هرچند قانون مجازات اسلامي سال ۶۲ و ۷۰ به اين موضوع اشاره اي نداشت اما در مصوبه هاي بعدي اين ماده به مواد قانون مجازات اسلامي افزوده شد . به موجب ماده۶۳۰ قانون مجازات اسلامي : هرگاه مردي همسر خود را در حال زنا با مرد اجنبي مشاهده كند و علم به تمكين زن داشته باشد ميتواند درهمان حال آنان را به قتل برساند و در صورتي كه زن مكّره باشد، فقط مي تواند مرد را به قتل برساند. حكم ضرب و جرح نيز در اين مورد مانند قتل است ، همان طور كه ميدانيم اين ماده بر اساس قول مشهور فقها وضع شده است.

اصولا از ديدگاه قانون مجازات اسلامي ، ۱۹ مورد سقوط قصاص وجود دارد ، برابر ماده ۶۳۰ قانون مجازات اسلامي و وجود شرايط موجود در آن ، قتل در فراش نيز يكي از موارد سقوط قصاص براي مرد است . (حقوق جزاي اختصاصي / ايرج گلدوزيان) قانونگذار درماده ۶۳۰ قانون مجازات اسلامي قتل مرد اجنبي در حال ارتكاب زنا با زن شوهردار و همچنين قتل زن در صورت تمكين به اين عمل را توسط شوهر مجاز دانسته است و به شوهر اجازه داده كه به قتل يا ضرب و جرح آنان اقدام كند. اما بايد توجه داشت كه مجاز بودن ارتكاب قتل در اين مورد مشروط به وجود شرايطي است و فقط در صورت اجتماع اين شرايط، شوهر معاف از مجازات خواهد بود. شرايط مذكور به شرح زير است:

وجود علقه زوجيت : مقنن حكم اين ماده را ناظر به مواردي دانسته است كه شخص شاهد ارتكاب زنا توسط همسر خود باشد ، بنابراين اگر مردي شاهد زناي زن ديگري ولو خواهر، دختر يا مادر خود با مرد اجنبي باشد، مجاز به ارتكاب قتل و حتي ضرب و جرح نيست و در صورت ارتكاب قتل يا ضرب و جرح، حسب مورد مجازات خواهد شد، در حالي كه ماده ۱۷۹قانون مجازات عمومي سابق، در مورد پدر و برادري كه دختر يا خواهر خود را با مرد اجنبي در يك فراش مشاهده ميكرد و مرتكب قتل آنها ميشد معافيت نسبي از مجازات قائل بود كه در حال حاضر اين معافيت منتفي است.رابطه زوجيت با توجه به مقررات مندرج در كتاب هفتم قانون مدني صورت ميگيرد كه در اين مورد با توجه به اطلاق كلام، منظور از نكاح، نكاح دايم و منقطع است. اگر چه بعضي از حقوقدانان اين حكم را فقط ناظر به عقد دائم ميدانند اما در اقوال و گفتار فقها تفاوتي بين دائم يا موقت بودن نكاح وجود ندارد .

مشاهده زن و مرد اجنبي در حال زنا توسط شوهر: تاكيد ماده ۶۳۰ قانون مجازات اسلامي بر مشاهده زن و مرد اجنبي درحال زنا توسط شوهر، دادگاه را مكلف به بررسي اين ادعا ميكند، يعني بايد آنها درحال عمل زنا بوده باشند تا قتل انجام شده توسط شوهر مجاز شمرده شود. لذا ديدن فيلم و عكس از واقعه مورد بحث مجوز مشروعيت قتل نيست و رؤيت فيزيكي همسر ملاك است، نه ديگران. در اين صورت، اثبات وقوع عمل زنا برعهده قاتل (شوهر) است ؛ فقها نيز برشرط اينكه مرد بايد همسر خود را درحال زنا با اجنبي مشاهده كند اتفاق نظر دارند اما بايد توجه داشت كه از نظر ايشان اباحه ارتكاب قتل توسط شوهر را از مجازات معاف دارد، او بايد بتواند وقوع عمل زنا را اثبات كند. لذا اگر انجام يافتن عمل زنا قطعي نباشد و بر اساس شبهه مرد باشد، ارتكاب قتل جايز نيست. مثلاً اگر زن و مرد اجنبي داراي پوشش متعارف بوده، مشغول انجام اعمال ديگري غير از زنا مانند مضاجعه و تقبيل و امثالهم باشند به دليل عدم تحقق شرط (در حال زنا بودن) قتل آنها طبق قانون مجاز نيست.

ارتكاب قتل در حين مشاهده عمل زنا : به موجب ماده مذكور شوهر صرفاً بلافاصله بعد از مشاهده جرم ارتكابي، حق كشتن دارد و چنانچه در همان زمان اقدام نكند، بعد از جدا شدن زن و مرد اجنبي از هم چنين مجوزي براي او نيست ، زن و مرد اجنبي نبايد از حالت جماع خارج شده باشند . مفهوم اين ماده دلالت براين امر دارد كه فقط زماني مرد از قصاص معاف است كه بلافاصله بعد از ديدن عمل زنا توسط همسر خود با مرد اجنبي، اقدام به قتل كند و چنانچه بعد از اتمام عمل و خارج از وقت و محلي كه عمل مزبور در حال انجام است مرتكب قتل شود، يعني بعد از اتمام عمل و خارج از وقت و محلي كه عمل مزبور درحال انجام است مرتكب قتل شود، چنين قتلي جنبه انتقام دارد و مقنن ارتكاب چنين قتلي را ممنوع ميداند ، اگرچه ممكن است كه بتوان چنين موردي را از مصاديق ماده ۲۲۶ قانون مجازات اسلامي و مهدورالدم بودن زن و مرد اجنبي دانست كه البته اثبات آن هم محتاج دليل است و قاتل بايد استحقاق قتل آن دو را براساس موازين شرعي و قانوني در دادگاه ثابت كند .

علم شوهر به تمكين زن: براي مجاز بودن مرد در قتل همسر خود علاوه بر شرايط بالا، او بايد عالم به تمكين و رضايت زن به عمل زنا توسط مرد اجنبي باشد. اين شرط ناشي از آن است كه در مباحث فقهي زنا، فقها وجود قصد و اراده را در مرد مفروض ميدانند، لكن در مورد زن به احتمال وجوه اكراه از طرف مرد نسبت به زن تفاوت قائلند و لذا در اين فرض نيز قائل به لزوم يقين شوهر به تمكين همسر خود براي مجاز قتل او شده اند . احراز اين شرط در عالم اثبات دشوار است و براي جلوگيري از معاف بودن قتلهايي كه به صرف ظن وگمان واقع ميشوند بسيار مهم است. همچنين در صورت يقين شوهر به مكره بودن زن خود قطعاً كشتن او مجاز نيست و شوهر فقط حق كشتن مرد بيگانه را دارد

راه هاي اثبات وجود شرايط قتل مرد اجنبي و زن براي شوهر : هرچند راه هاي اثبات سخت و دشوار است، اما با توجه به حوادثي که رخ داده است، مي توان با توجه به مسائل ذکر شده دلايل را اثبات کرد:

الف) اظهارات و اقارير شوهر ،
ب) ارسال ظابطين دادگستري براي بررسي صحنه و تحقيق
ج) اظهارات زن (در صورتي که مکره بوده و به قتل نرسيده باشد)
د) گواهي پزشکي قانوني .

9- آسیب های روزمره

آسیب های روزمره

انسان شناسی آسیب های روزمره

کتیبه چهارم داریوش در تخت‌جمشید.

کتیبه‌ای از داریوش یکم (بزرگ) در یک نسخه بر دیوار جنوبی تخت‌جمشید.

دارای ۲۴ سطر به فارسی باستان و بدون تحریر عیلامی و بابلی:

«اهورامزدای بزرگ که بزرگترین خدایان است، داریوش‌شاه را آفرید.

او را شهریاری بخشید. بخواست اهورامزدا داریوش شاه است.

داریوش‌شاه گوید:

این کشور پارس که اهورامزدا به من ارزانی داشت، زیباست و دارای اسبان خوب و مردم خوب است.

به خواست اهورامزدا و من داریوش‌شاه، این کشور از دشمن نمی‌هراسد.

داریوش‌شاه گوید:

اهورامزدا و خدایان خاندان شاهی مرا یاور باشند.

اهورامزدا این کشور را بپاید از سپاه دشمن، از خشکسالی و از دروغ به این کشور نیاید نه سپاه دشمن، نه خشکسالی و نه دروغ.

این را من از اهورامزدا و خدایان خاندان شاهی خواهانم.

اهورامزدا و خدایان خاندان شاهی این بخشش را بهره من سازند.»

لطفا برای دسترسی به لینکهای زیر به صفحه اصلی برگردید.

1. دروغ   2. خودشیفتگی  3. چاپلوسی    4. خودنمایی    5. بدگویی   6. حسادت   7. گزافه گویی   8. بدبینی و شکاکی   9. تن آسایی-تنبلی   10. خویشاوند سالاری- پارتی‌بازی- درون‌همسری   11. بلاهت، بی عقلی    12. زن ستیزی   13. زورگویی و قلدری    14. خیالبافی و تخیل    15. نوکر صفتی   16. بی ادبی و بی نزاکتی    17. نفاق و ریاکاری   18. خرافه پرستی    19. فضل فروشی   20. ظاهر بینی   21. شکست باوری    22. تازه به دوران رسیدگی و فخرفروشی   23. فاجعه گرایی    24. پیش داوری و تعصب

The Anthropology of Everyday Life

Abstracts.pdf

ناصر فکوهی

http://anthropology.ir

انسان شناسی و فرهنگ

دروغ

انسان شناسی آسیب های روزمره

دروغ

Lie= prevarication= falsification=
1. a false statement made with deliberate intent to deceive; an intentional untruth; a falsehood.
2. something intended or serving to convey a false impression; imposture:
3. an inaccurate or false statement; a falsehood.
4. the charge or accusation of telling a lie

• دروغ ادعای باطلی است که گوینده، عمداً آن را به عنوان حقیقت بیان می‌کند.
• دروغ‌گویی معمولاً به منظور کلاه‌برداری یا فریب یا جلوگیری از وضعیتی که برای دروغگو نامطلوب است، رخ می‌دهد.
• دروغ می‌تواند باعث بی‌اعتمادی شود.

• از نخستین سنگ نوشته های موجود، زشتیِ دروغ برای مردم گوشزد شده و همچنین در آثار مکتوب کهن فارسی از اهورامزدا خواسته می‎شود که «ما را از دروج (دروغ) دور بدار».
• بنابراین اخلاق ایرانی از آغاز با این پدیده در مبارزه بوده است چندان که آن را به «دیو دروغ» تشبیه کرده اند.
برای مثال در کلیله و دمنه، همچنین در قابوسنامه، کیمیای سعادت و اخلاق ناصری بر این موضوع بسیار تأکید شده است.

• اگر در میان آسیب‌های اجتماعی امروز جامعه خود، خواسته باشیم یکی از مهلک‌ترین آنها را انتخاب کنیم، باید دروغ گویی را در رده نخست قرار دهیم.

o مفهوم «دروغ» به معنای منحرف کردن عامدانه و آگاهانه یک کنشگر یا گروه اجتماعی به وسیله کنشگر یا گروهی دیگر است.

کنشگر= عمل عامل، عمل کننده. فعال، Activist، کسی که در یکی از زمینه های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی،… فعالیت دارد.

o این فرایند می‌تواند با اهداف مختلفی انجام بگیرد اما در اکثریت قریب به اتفاق موارد در دروغگویی ما با سودجویی واقعی یا توهم زده، کوتاه یا میان مدت کنشگر دروغگو،… ولو به صورت ناخود آگاهانه، نسبت به قربانی دروغ روبرو هستیم.

o در سنت جوامع، دروغ گویی یکی از بزرگ‌ترین گناهان شمرده می‌شده است. در متون باستانی دروغ با بزرگ‌ترین مصیبت‌های طبیعی برابر دانسته شده است.

o با این وجود ، آنچه «دروغ مصلحتی» نامیده شده است و حکایت سعدی و جمله معروف «دروغ مصلحت آمیز به از راست فتنه انگیز» گویای نوعی مسامحه با این مفهوم است؛ خاص جامعه ما نیز نیست.

o مثال تاریخی معروف این امر را در مجادله بنژامن کنستان Benjamin Constant ، سیاستمدار و نویسنده فرانسوی و امانوئل کانت، فیلسوف آلمانی،«درباره حق دروغ» باز می‌یابیم.

o کنستان در رساله خود درباره «واکنش‌های سیاسی» Des reactions politiques 1797 این استدلال را مطرح می‌کرد که راست گویی در شرایطی قابل دفاع است که ما در موقعیت عدالت و قانون باشیم و شرایط آمرانه و بی‌عدالتی، دروغگویی را قابل توجیه می‌کند و جامعه بودگی نوعی نیاز به دروغ را به صورت نسبی، ایجاد می‌کند.

o این در حالی بود که کانت، چه پیش از این رساله و چه در واکنش به آن (از سال ۱۷۸۵ به بعد) از این اصل دفاع می‌کرد که دروغ در هر شرایطی غیراخلاقی و غیرقابل توجیه است.

o به باور کانت حتی اگر دشمنان به دنبال دوست ما باشند تا او را بکشند و ما به او پناه داده باشیم، این امر به ما حق دروغ گویی نمی‌دهد، و تنها می‌توانی تمام حقیقت را نگفت.

o استدلال کانت در آن است که آزادی و جامعه در هر شکلی از آن، از زمانی که وابسته به دروغ و عدم اخلاق شود، از آنجا که اعتماد را میان کنشگران اجتماعی از میان می‌برد، پایه‌های کارکرد خود را نیز سست کرده و راه را بر نابودی خویش باز می‌کند.

o حال اگر به جامعه خود باز گردیم؛ ابتدا می‌توانیم به تجربه زیست شده اغلب کنشگران کنونی مراجعه کنیم که به صورت گسترده شاهد از میان رفتن آگاهی در این زمینه و دروغ گویی خود و اطرافیان خود هستنند.

o از طرف دیگر آگاهانه یا ناخودآگاهانه در برابر این دو راهه مردد می‌مانیم که مطابق با نظر کنستان آیا دروغ گویی به ناچار بر آمده از شرایطی نیست که دروغ نگفتن را ناممکن می‌کند و بنابراین همین امر، آن را توجیه می‌کند؟
o به عبارت دیگر باید در انتظار به وجود آمدن عدالت و ایجاد شرایط مساعد و مطلوب اجتماعی ماند تا دروغ گویی دلیل وجودی خود را از دست بدهد؟

o یا باید بر عقاید کانت تکیه زد که دروغ را به هر شکل و صورتی محکوم کرده؛ زیرا معتقد است که دروغ، خود امکان پدیدآمدن چنین شرایطی را نمی‌دهد.

o شاید در نگاه نخست و بر اساس استدلال‌های اولیه عقل سلیم، ناچار باشیم حق را به کنستان بدهیم که به نوعی‌‌ همان دروغ مصلحت آمیز را تایید می‌کند: «ما دروغ می‌گوییم زیرا ناچاریم».

o اما مشکل اساسی در آن است که این پاسخ، مسئولیت واقعی کنشگر یعنی عاملیت را از او سلب و آن را به یک موقعیت انتزاعی منتقل می‌کند.
o بدین‌ترتیب، کنشگر دروغ را امری نه تنها ناپسند نمی‌شمارد، بلکه دقیقا در آن نوعی پرهیز از فتنه‌برانگیزی می‌بیند که وی را به پیش رفتن بیشتر در این راه تشویق می‌کند.

o اما این استدلال تنها در نگاه نخست، قابل توجیه است. زیرا دروغ با از میان بردن عاملیت در کنشگر اجتماعی در واقع خود را از میان می‌برد و جای خود را به دنباله‌روی conformism می‌دهد که توجیه کنش خویش را نه در اخلاق و رفتار خود، بلکه در اخلاق و رفتار دیگری می‌یابد.

o بدین‌ترتیب با هر دروغی که ما می‌گوییم و به نسبتی که دروغ می‌گوییم، قابلیت نظام کنش وعاملیت اجتماعی را در ایجاد شرایطی که بتواند برایش مساعد باشد، یعنی به تبادل اجتماعی و به وجود آمدن یک جامعه پایدار و سالم امکان دهد، از میان می‌بریم و دنباله روی را از یک روش موقت به تدریج تبدیل به اصلی اساسی می‌کنیم که پیوندهای اجتماعی را دایماً سست‌تر کرده و جامعه را به سوی آسیب‌های دیگر می‌کشاند.

o دروغ به این ترتیب از حوزه اخلاق خارج شده و وارد حوزه مصلحت‌جویی می‌شود و از یک تاکتیک کوتاه‌مدت خود را به یک راهبرد دراز مدت تبدیل می‌کند.

o حتی می‌تواند به عنوان اصلی تربیتی نیز در نظر گرفته شود، یعنی کنشگران نه فقط خود دروغ بگویند، بلکه نزدیکان و فرزندان خود را نیز بدان تشویق کنند، تا از این طریق بتوانند در یک نظام اجتماعی متخاصم، به بقای خود ادامه دهند.

o کمیت تداوم بقا البته بدین‌ترتیب ممکن می‌شود؛ اما کیفیت آن به‌شدت نزول می‌کند، آنچه باقی می‌ماند، دیگر نه کنشگر اجتماعی بلکه موجودی از خود بیگانه است که سازوکارهای دیگر کالبد اجتماعی خود را در مصون ساختنش در برابر آسیب‌ها نابود کرده.

o از این‌رو کنشگر عقیم شده با دروغ گفتن و دروغ شنیدن، بروز بسیاری از آسیب‌های اجتماعی را در خود پذیرفته و به همین ترتیب آنها را در خود درونی می‌کند، بدون آنکه در آنها هیچ نوع ناهنجاری ببیند.

خودشیفتگی جمعی

انسان شناسی آسیب های روزمره

خودشیفتگی جمعی

یا خودشیفتگی اجتماعی

Collective Narcissism

قسمت اول

• برای آنکه بتوانیم موقعیت آسیب شناختی چون «خودشیفتگی» را در ابعاد اساسی آن و در جامعه پیچیده ای چون جامعه خود درک کنیم، باید توجه به آن داشته باشیم که این جامعه و کنشگرانش توانسته اند برغم فراز و فرود های بی پایان تاریخی، تاکنون خود را حفظ کنند.

کنشگر= عمل عامل، عمل کننده. فعال، Activist، کسی که در یکی از زمینه های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی،… فعالیت دارد.

o اما این حفظ کردن که اکثریت قریب به اتفاق تمدن های دیگر، شانس آن را نداشته اند، تنها جنبه ای مثبت در خود حمل کنند؛ جنبه هایی که شاید بتوان آنها را در نوعی مصونیت یافتن در برابر ضربات بیرونی و مخرب نشان بیان کرد.

o آنچه فیلسوفان و نویسندگانی چون هگل Hegel و منتسکیو Montesquieu و ژان بٌدن Bodin و بسیاری دیگر تا حتی مارکس Karl Marx و انگلس Friedrich Engels ، از آن با عنوان به نام «رکود تاریخ در شرق» یا «استبداد شرقی» یاد می کردند روی دیگر سکه رونق و تداوم این جوامع بود. به همین دلیل این موقعیت برعکس، جنبه های منفی بسیای نیز داشته است که خود را در آسیب های بی شماری می نمایاند که در این جامعه به شدت درونی شده و ریشه کرده اند.

o خود شیفتگی یکی از این آسیب ها است و در گروه های اجتماعی با درجه های بسیاری متفاوت از ثروت و علم، با تبارهای متفاوت و پیشینه های فرهنگی محلی مختلف خود را نشان می دهد.

o درک این پدیده از همین جهت باید بسیار فراتر از منشاء فرویدی این مفهوم (واضع این واژه) در روان شناسی، برود و تنها خود را در نیاز به برخورداری از پایه ای برای اعتماد به نفس برای شکل دادن به شخصیت «خود» محدود نمی کند.

o روان شناسان اغلب «خود شیفتگی» را بر این پایه بررسی کرده اند: نیاز انسان به آنکه از شخصیت خود آینه ای بسازد که درون آن عناصر بازسازی خویشتن را در نظام اجتماعی بیابد. روانکاوانی چون لاکان نیز با نظریه «مرحله آینه ای» خود در همین جهت حرکت کرده اند.

• اما با نگاهی به جامعه کنونی در می یابیم که مشکلات ما در این زمینه فراتر از چنین نیازی است.  در بحث خودشیفتگی، متفکران در رابطه میان این پدیده و فردگرایی که از خصوصیات مدرنیته بوده نیز اشاره کرده اند. در این معنی خودشیفتگی باید نیاز به ایجاد «فرد» و جدا شدن از «جماعت» در معانی جامعه شناسی این دو واژه را فراهم کند.

o در جامعه ما، جماعت ها communities، روستاها، تعلق های قومی، محلی، فرقه های دینی و عقیدتی و غیره بوده اند که تا پنجاه سال پیش، در بافت روستایی و عشایری کشور ما اکثریت مطلق داشتند. اما ظهور شهرها و بافت های پیچیده آنها، نیاز به به وجود آمدن کنشگران جدیدی را به وجود آورد که باید «فرد» نامیده می شدند، و از تعلق های جماعتی جدا شده تا بتوانند در شبکه های جدیدی شهری وارد روابط پیچیده مدرن شوند.  و همین جاست که مشکل ما با مدرنیته، که به شیوه ورود آن در خانه مان (شیوه ای آمرانه و دیکتاتوری) و دخالت عامل نفت به مثابه ثروتی بی نیاز از کار و زحمت و آینده نگری و استراتژی های تولیدی، مربوط می شد، خود شیفتگی را نیز در قالب های عجیب و آسیب زده و آسیب زای آن تقویت کرد.

 

• هم از این رو اگر خصوصیت خودشیفتگی در کشورهای توسعه یافته آن بود که اعتماد نفسی به «فرد» بدهد که بتواند از «جماعت» خود جدا شود و «خود» یا «سوژه» را بسازد، یعنی دیگر صرفاً متکی به اینکه قومش کدام است و دینش چیست و زبانش چه، نباشد، بلکه مبنا را بر خود و خصوصیاتی که خود در طول زندگی اش کسب کرده، بگذارد؛ ما برعکس نتوانستیم از چنین خودشیفتگی برخوردار شویم و دقیقاً شیفته «خود» ی می شویم که نه یک خود «فردی» بلکه یک خود ِ «جماعتی» است.

o جامعه ما ، بدین ترتیب باور چندانی به توانایی های «سوژه» ندارد و این توانایی ها را که در جهان مدرن اغلب و به ناچار از خلال فرایند عاملیت فردی یا جمعی و به عنوان حاصل جمع توان ها و اندیشه ها در مسیر زمان و تداوم یافتگی ساختارها و حوادث، ظاهر می شوند، به شیوه های گوناگون با موقعیت های مبهم و وهم انگیز در هم می آمیزد.

• دو مثال که گستره این آسیب را از پایین ترین سطوح تا بالاترین سطوح اجتماعی بیان کند.

o در یک کنش عقلانی که باید قاعدتاً به شدت با وسواس پرهیز از در غلطیدن به مسائل خصوصی و حاشیه ای انجام بگیرد، مثلا «نقد» یک اثر (البته منظورم زمانی نیست که با این کار، دست به تملق و چاپلوسی می زنیم که آن خود آسیبی دیگر است) بیشترین دغدغه ناقد در نزد ما، آن نیست که کمکی به پیشرفت اندیشه و کنش جمعی در راه و با هدفی خاص بکند، بلکه آن است که خود را نشان دهد و دیگری را بکوبد و کمترین دغدغه اش به آنکه نکته ای را برای خودش یا برای مخاطبش روشن کند.

o بسیاری از نقد هایی که می خوانیم، به ویژه نقد ترجمه این را به خوبی نشان می دهند که ناقد می خواهد توانایی بالای خود را مثلاً به ترجمه و فهمیدن این یا آن مطلب نشان دهد و برعکس «بی سوادی» طرف مقابل را با انگشت گذاشتن براین یا خطای کمابیش ناگزیر و پررنگ کردن آنها، بنمایاند و این کار را نیز به عنوان «دفاع» از حق خواننده انجام می دهد و حتی حاضر نیست که خود شیفتگی خود را به صورت غیر مستقیم بپذیرد، بدون آنکه معلوم باشد این حق را اصولاً چه کسی و در چه فرایندی به او داده است.

o یا از این سطح به سطحی بسیار گسترده تر و عظیم تر بیاییم: در آنچه ما امروز «ملی گرایی» می نامیم، خودشیفتگی به بدترین و خرافی ترین اشکالش خود را نشان می دهد: هر چیزی به حساب «افتخار ملی » گذاشته می شود و جماعتی را در خلسه فرو می برد بی آنکه قادر باشند افتخار مزبور را در چارچوب های زمانی و مکانی و زمینه های عقلانی و توضیح دهنده اش، بفهمند و تحلیل کنند.

o در حالی که منطقاً باید وقتی از یک «موفقیت» صحبت می کنیم، ولو به شکل عامیانه آن، دستکم، ساختارهای آن و نقش کنشگر یا «سوژه» و ساختارهای قابل تحلیل را نیز در آن ببینیم چه در غیر این صورت «شکست» را هم باید نوعی سرافکندگی و حقارت و شرمندگی جمعی به حساب بیاوریم. نمونه این امر را در رفتارهای روزمره جامعه خود به صورت گسترده در رابطه با «موفقیت» های ورزشی، یا «علمی» برخی از افراد و یا گروه ها مشاهده می کنیم که بدون کوچکترین تحلیلی عنوان می شود که باید به آنها «افتخار» کنیم.

o اما وقتی شکست در کار است، جز سکوت معنا دار چیزی نمی بینیم و آنها هم که اصرار داند درباره شکست ها صحبت کنند به بدخواهان معروف می شوند.

o دقت داشته باشیم که همانگونه که بارها گفته ایم، بحث بر سر بود یا نبود مطلق چنین واکنش هایی در این یا آن جامعه نیست، بلکه بر سر «شدت» آنها و بر سر گستره اجتماعی است که واکنش از خود نشان می دهد.

o اینکه افرادی از سطوح پایین جامعه با توان ناچیزی از لحاظ فکری در برابر یک «موفقیت» ورزشی دچار خود شیفتگی بشوند و رفتارهای عجیب و غریب از خود نشان بدهند را می توان هم در کشورهای اروپایی دید و هم ایران.

o اما اینکه روشنفکران و نخبگان فکری و کسانی که باید جامعه را از سردرگمی بیرون بیاورند و پیچیدگی مسائل به ظاهر ساده را که جامعه با سطحی نگری خود، به آنها تن در می دهد، را گوشزد کنند و سبب بالا رفتن فرهنگ اندیشیدن و تعمیق در مسائل در آن شوند، برعکس خود همچون عوام و بدتر از عوام رفتار کرده و واکنش نشان دهند، این یک آسیب جدی است که باید از آن پرهیز کرد و نسبت به آن دغدغه زیادی داشت.

قسمت دوم

خودشیفتگی را یکی از چارچوب‌های اصلی شخصیتی و رفتاری انسان متجدد از نیمه‌های قرن بیستم به این سو دانسته‌اند و برای ظهور و بروز پُررنگ آن علل و عوامل متنوع اجتماعی و فرهنگی و فلسفی ارائه کرده‌اند. یک نمود بارز و آشکار آن که از رهگذر امکانات فضای جدید پدیدار شده است، پرگویی و نمایش‌گری بی‌حد و حصر آدم‌ها درباره خودشان است. به دیگر سخن، شبکه‌های اجتماعی جدید، این فرصت را برای همگان پدید آورده‌اند که مدام از خودشان بگویند، از خودشان عکس بگیرند و لاینقطع احساسات و عواطف و خواسته‌ها و باورهایشان در مورد درونی‌ترین و خصوصی‌ترین وجوه وجودشان برای دیگران عرضه کنند.

كسانی كه دارای این شخصیت اند مردمانی بسیار خودخواه هستند و توجه خاصی به خود دارند. بر پیشرفت استعداد های خود اغراق می كنند و نسبت به دیگران بسیار حسود هستند. برای خود ارج و اعتبار فراوانی قائل اند. خود را بهترین فرد میدانند و اجازه  ابراز وجود به كسی نمیدهند و بالاترین حد ناسازگاری را با محیط دارند.

كسانی كه به اختلال شخصیت خودشیفتگی دچارند نیاز به تحسین و تمجید دارند. افراد مبتلا به اختلال شخصیت خودشیفته معتقدند كه برتر، استثنایی یا بی همتا هستند و از دیگران نیز انتظار دارند با آنها به همین صورت برخورد كنند، عزت نفس آنها تقریباً به طور ثابتی شكننده است. با خیالپردازی های مربوط به موفقیت نامحدود، قدرت، زیركی، زیبایی و با عشق ایده ال اشتغال ذهنی دارند.

خودشیفته ها فاقد درك همدلانه هستند و نمی توانند بفهمند كه دیگران چه احساسی دارند. كنار آمدن با یك شخصیت خودشیفته بسیار دشوار است . اینها معمولاً دوستانشان را از دست میدهند . آنها بسیار مغرورند، هیچگاه در صف نمی ایستند و رعایت نوبت نمی كنند و از دیگران توقعات بسیار نا به جا و خود خواهانه دارند.

خودشیفتگی در واقع نعل وارونه‌ نفرت از خویش است. یعنی هر چه یک شخص احساس ناتوانی و دوست نداشتن خود داشته باشد به همان میزان تلاش می‌کند تا این ناتوانی را در بیرون از خود جبران کند! همچون ضعف بینایی که هر چقدر این ضعف بیشتر باشد، نمره عینکی که برای جبران ضعف بینایی استفاده می ‌شود افزایش پیدا می‌کند.

خودشیفتگی یک نوع جبران به شمار می‌آید جبران آن چیزی که فرد در درون خودش خلاء احساس می‌کند. این اتفاق در کودکی می‌تواند یک امر طبیعی به شمار آید. ولی این اتفاق در بزرگسالی می‌تواند عواقب بسیار زیادی برای فرد و جامعه داشته باشد.

خودشیفتگی را در چارچوب روان‌شناسی، نمونه‌ای بارز از اختلالات شخصیتی معرفی می‌کنند که هم به شکل فردی آشکار می‌شود و هم گریبانگیر جوامع انسانی می‌شود. خودشیفتگی در شکل اجتماعی و فرهنگی، بارها نگران‌کننده‌تر است از نارسیسیسمی که به شکل «پُست» گذاشتن در شبکه‌های اجتماعی از قبیل اینستاگرام و … جلوه‌گر می‌شود.

سوال- آیا در روان شناسی و روان شناسیِ اجتماعی مفهوم «خودشیفتگی» یک اصطلاح شناخته شده و علمی است و به چه معناست؟

جواب- بله، در روان شناسی اصطلاح (term) اختلالِ شخصیتِ خودشیفته در طبقه بندی انجمن روان پزشکی آمریکا که DSM خوانده می شود و مخفف Diagnostic and Statistical Manual است، یعنی «راهنمای تشخیصی آماری»، «خودشیفتگی» سالهاست که وجود دارد و امر جدیدی نیست. بنابراین خودشیفتگی یکی از اختلالات شخصیت است. اختلالات شخصیت یعنی ویژگی هایی در شخصیت فرد که باعث محدودیت خلاقیت و انعطاف او می شود و به نوعی الگویی متصلب و سخت در یک سبک زندگی است که در آن انعطاف وجود ندارد. البته انواع اختلالات شخصیت وجود دارد که یکی از آنها شخصیت خودشیفته است.

سوال- ویژگی های اختلال شخصیت خودشیفته چیست؟

جواب- در این اختلال مرکز توجه و دغدغه و اشتغال ذهنی فرد، شکوه و شهرت و قدرت و توانمندی های خودش هست یعنی فرد بیش از هر چیز دغدغه خودش را دارد. البته در همه ما تمایل به صیانت، یکی از تمایلات بنیادی است. اما معمولا تمایل به صیانت نفس زمانی فعال می شود که ما در معرض خطر اعم از خطر فیزیکی یا اجتماعی قرار بگیریم. به عبارت دیگر غریزه صیانت نفس، یک غریزه بنیادی هست، زیرا تا زمانی که ما زنده نباشیم، نمی توانیم علاقه و دغدغه ای نسبت به چیز دیگر یا موضوع دیگر داشته باشیم. بنابراین همه ما وقتی در خطر قرار می گیریم، مهمترین چیز برایمان صیانت نفس است. اما کسانی که خودشیفته هستند، فقط در شرایط خطر و تهدید دغدغه صیانت نفس نمی یابند، بلکه در هر شرایطی مهم ترین چیز برایشان این است که چقدر مورد توجه هستند و چه میزان محبوب اند و در چه جایگاهی قرار دارند و همیشه در حال مقایسه خودشان با دیگران هستند.

معمولا توانمندی ها، استعدادها و دستاوردهای خودشان را به شکل اغراق آمیز می بینند. برای مثال اگر در یک رشته دانشگاهی قبول شود، آن را بهترین رشته می داند یا اگر متولد شهر یا کشور خاصی باشد، آن شهر یا کشور را بهترین می داند، خودش را زیباترین فرد میداند. چنین فردی بر عکس دستاوردهای دیگران را تحقیرآمیز دست کم می گیرد، زیرا در واقع بسیار حسود است و از این که دیگری از او پیشی بگیرد، ناراحت و عصبانی می شود. در نتیجه توانمندی های دیگران را تحقیر می کند و نادیده می گیرد. چنین فردی در برابر هر انتقادی به شدت به هم می ریزد و در مقابل فرد منتقد، موضع خصمانه می گیرد و او را دشمن می پندارد و تلاش می کند که آن فرد را تخریب و تحقیر کند و حتی در صورت امکان از میان بردارد. فرد خودشیفته تنها کسانی را می تواند در اطراف خود تحمل کند که در حال تمجید دائمی او باشند و وقتی او در حال شکوه و جلال خودش سخن می گوید، مرتب او را تایید کنند یا این که به او خدمت کنند. چنین فردی برای خودش حقوق ویژه و اختصاصی قائل است و حاضر نیست که همراه با دیگران به نوبت  در صف بایستد و همواره خود را نوعی VIP  در نظر می گیرد و با او مواجهه ویژه ای کنند و اگر دیگران با او طوری رفتار کنند که گویی مثل آنهاست، آنها را افراد نادانی در نظر میگیرد که توان این را ندارند، جایگاه او را درک کنند. بنابراین تنها در صورتی دیگران را آدم های فهمیده ای می داند که در حال تمجید و تقدیر از او باشند. چنین فردی به راحتی حقوق دیگران را زیر پا می گذارد و آنها را استثمار می کند و حقی برای آنها قائل نیست.

سوال- چرا این خودشیفتگی ایجاد می شود؟

جواب- دو دیدگاه در این زمینه وجود دارد که علی رغم تفاوت، مکمل یکدیگر هستند. یعنی ممکن است در مورد برخی افراد یکی از این دیدگاه ها درست باشد و در مورد شمار دیگری دیدگاه دوم صادق باشد. نخست دیدگاه روانکاوی است که می گوید افراد خودشیفته کسانی هستند که احساس حقارت بسیار قوی دارند و چون این احساس در آنها زیاد است، نمی توانند آن را تحمل کنند و در نتیجه ناخودآگاه آن را سرکوب می کنند و شیوه سرکوب یا به تعبیر روانکاوانه، مکانیسم دفاعی شان این است که از شیوه وارونه سازی (reaction formation) استفاده می کنند. وارونه سازی یعنی وقتی فرد نمی تواند حقیقتی را تحمل کند، برای انکار آن از بر عکس و وارونه آن صحبت می کند. مثلا فردی که حس می کند خیلی حقیر و ناچیز و پَست است، مرتب راجع به دستاوردهای بزرگ و جایگاه کبیر و متعالی خودش صحبت می کند. بنابراین از دید روانکاوی، افراد خودشیفته، افرادی تحقیرشده ای هستند که از مکانیسم دفاعی وارونه سازی استفاده می کنند و علت این که هر انتقاد یا سرزنشی آنها را به شدت به هم می ریزد، این است که هر انتقادی زره و مکانیسم دفاعی آنها را می شکند و در نتیجه آنها یکباره آن احساس حقارت دردناک به یکباره به آنها هجوم می آورد و حال شان خیلی بد میشود و در نتیجه سعی می کنند هر منتقدی را سرکوب کنند.

سوال- دیدگاه بعدی چیست؟

جواب- این دیدگاه رفتاری است و می گوید افراد خودشیفته با یک الگوی خودشیفتگی همانندسازی پیدا کرده اند. این دیدگاه بر اساس نظریه یادگیری است و می گوید افراد خودشیفته فرزندان خانواده هایی هستند که خودشیفته اند و خودشان را از دیگران برتر میدانند. مثل همین فرایند آقازادگی که در جامعه ما وجود دارد و آقازاده ها خودشان را ژن خوب میدانند و از «آقاها» که پدران شان هستند یاد گرفته اند که ما از دیگران به لحاظ دنیوی و اخروی برتر هستیم و بنابراین حق بالاتری نسبت به دیگران داریم. همانندسازی(role modeling) به تعبیر رفتارگرایان یعنی ما همان چیزی می شویم که به ما یاد میدهند و بابتش پاداش می گیریم. مثلا فرزند خانواده ای را در نظر بگیرید که مدت هاست آرزوی فرزند داشتند و حالا این فرزند برایشان بسیار عزیز است و به او می گویند که تو خدادادی و از سایر بچه ها بهتری و با آنها فرق می کنی و تو را خدا به ما عطا کرده است و نظر کرده ای و … این فرزند به تدریج این حرف ها را باور می کند.

سوال- به چه معنا دو دیدگاه روانکاوانه و رفتارگرایانه مکمل یکدیگر هستند؟

جواب- به این معنا که ممکن است در یک نفر خودشیفتگی همان حقارت سرکوب شده ای باشد که روانکاوان به آن اشاره می کنند و در دیگری خودشیفتگی ناشی از یادگیری باشد، آن طور که رفتارگرایان به آن اشاره می کنند. مثلا شاهزاده ها، خانزاده ها و کسانی که اشراف تلقی می شدند و بعضاً معتقد بودند که خونشان از بقیه رنگین تر است. بنابراین اشراف زادگی یا اریستوکراسی نوعی خودشیفتگی بر اساس نظریه رفتارگرایانه و یادگیری است.

سوال- به نظریه هایی درباره علل پدید آمدن خودشیفتگی اشاره کردید. انواع خودشیفتگی به چه صورت است؟

جواب- دو نوع خودشیفتگی داریم. یک دسته را خودشیفته های ضداجتماعی (antisocial Narcissistic) میخوانیم و دسته دوم را خودشیفته های نمایشی (histrionic Narcissistic ) میخوانیم.

ویژگی دسته اول آن است که باور محکمی دارند مبنی بر این که از دیگران بهتر هستند و آن قدر در این باور راسخ و قاطع هستند که نیازی به تایید دیگران احساس نمی کنند. بنابراین نسبت به نظرات دیگران بی تفاوت هستند و آدم های احساساتی نیستند، یعنی احساسات شان تحت تاثیر نظرات دیگران قرار نمی گیرد. یعنی نه تمجید دیگران می تواند آن ها را از آنچه هستند، خوشحال تر کند و نه انتقاد دیگران آنها را ناراحت می کند.

اما خودشیفته های نمایشی کسانی هستند برای این که خودشیفتگی شان دوام یابد و باورهای خودشیفتگی شان تداوم یابد، نیازمند تایید دیگران هستند. اینها خودشیفته های احساساتی هستند، یعنی اگر از آنها تعریف شود، خیلی لذت می برند و خوشحال می شوند و اگر از ایشان انتقاد شود، خیلی ناراحت می شود. این افراد خیلی نیاز به نمایش خودشیفتگی دارند و مدام میخواهند راجع به دستاوردهایشان صحبت کنند ودیگران نیز آنها را تایید کنند.

بنابراین ظهور و بروز علائم خودشیفتگی که به آن اشاره کردم، بسته به این که فرد خودشیفته نمایشی باشد یا خودشیفته ضداجتماع، متفاوت است. مثلا دیکتاتورها را در نظر بگیرید. استالین را می توان یکی از خودشیفتگان ضداجتماعی تلقی کرد که با کمال خونسردی و بدون این که برایش اهمیت داشته باشد دیگران چه نظری راجع به او به عنوان یک دژخیم خونخوار دارند، تمام رقبای سیاسی اش را یا کشت یا تعبید کرد. ما از سوی دیگر معمر قذافی یک خودشیفته نمایشی بود، به همین خاطر رفتارهای بسیار دراماتیک و نمایشی داشت، از گارد محافظش که همه زن بودند گرفته تا این که در نیویورک خیمه زد و وارد هتل نشد و یا لباس های عجیب و غریبی که طراحان ایتالیایی برایش تهیه می کردند و جراحی های زیبایی که انجام می داد و سخنرانی های نمایشی طولانی که آخرینش در سازمان ملل بود و منشور سازمان ملل را پاره کرد و دو ساعت صحبت کرد.

سوال- آیا می توان گفت این خودشیفته هایی که در شبکه های اجتماعی می بینیم، از این دسته دوم هستند؟

جواب- شاید بتوان چنین گفت. کسانی که هر روز از خودشان و کارهای روزانه شان و چهره شان و لباس شان و ژست شان فیلم می گذارند و راجع به خودشان صحبت می کنند و خودشان را خیلی مهم می دانند و خودشان را در مرکز همه دانش ها می دانند و راجع به همه چیز از سیاست و هنر و فلسفه و معنویت و … صحبت می کنند. این ها خودشیفته های نمایشی هستند و علت این که این اندازه پست می گذارند و از خودشان تبلیغ می کنند و فیلم می گذارند، به این دلیل است که خودشیفتگی لرزان شان دوام یابد و نیازمند این هستند که «لایک» بخورند و «کامنت» بگیرند و … .

اما خودشیفتگان ضداجتماعی به سادگی کارشان را می کنند و میلیاردها تومان اختلاس میکنند و حقوق میلیون ها نفر را میخورند و ما اسم آنها را تنها زمانی که یک رسوایی سیاسی رخ میدهد، می شنویم و پیش تر اصلا اسم شان را نمیدانیم. این ها هیچ احساس عذاب وجدان یا ناراحتی از پایمال کردن حقوق دیگران احساس نمیکنند و اگر از آنها بپرسی که چرا حقوق کارگران را نمیدهی، می گویند مگر این ها آدم هستند که من دغدغه آنها را داشته باشم. این خودشیفتگان دیده نمی شوند و به نظر من خطرناک تر نیز هستند.

سوال- آیا پدیده خودشیفتگی صرفا پدیده ای فردی است؟

جواب- اتفاقا می توان خودشیفتگی را به دو شکل فرد و جمعی مورد بررسی قرار دارد. در اولی یک شخص و فرد دچار خودشیفتگی است و خودشیفتگی برای او یک گفتمان شخصی و فردی (individual) است و مربوط به یک فرد خاص است. اما یک خودشیفتگی نیز ناشی از یک مایی است که خودشان را نسبت به دیگران برتر می دانند. مثلا فرض کنید ملت ایران، خودشان را ملتی تلقی می کنند که برتر از دیگران است. مثلا می نویسند هنر نزد ایرانیان است و بس! در حالی که می دانیم ما ایرانی ها بیش از سایر ملت ها دستاورد هنری و صنعتی و علمی نداشته ایم، نه از هندی ها و نه از آلمانی ها و ایتالیایی ها و چینی ها و … . اما با کمال افتخار می گوییم هنر نزد ایرانیان است و بس. این نشان دهنده نوعی خودشیفتگی فرهنگی و جمعی در ما است. یا به راحتی می گوییم IQ ما ایرانی ها از آی کیو بیشتر مردم جهان بیشتر است. عامیانه اش به این صورت است که می گوییم ما آی کیو اول جهان هستیم یا آن را تعدیل می کنیم و می گوییم ما جزو ده آی کیو برتر در جهان هستیم. در حالی که آمارهای جهانی و تنها کتاب هایی که راجع به مقایسه آی کیو در بین ملت های مختلف هست، نشان میدهد که رتبه هوش ایرانیان بین 60 تا 70 در دنیا نشان می دهد.

سوال- این کمتر از متوسط است.

جواب- خیلی کمتر از متوسط است. در این رده بندی هوش، میانگین هوش ایرانیان را 89 طبقه بندی کرده اند که از هوش نرمال پایین تر است، یعنی هوش مرزی است. یعنی مرز بین هوش نرمال و عقب ماندگی ذهنی است. به هوش پایین 90، هوش مرزی می گویند، یعنی هوشی که بدون حمایت و کمک نمی تواند زندگی اش را بگذراند. کسانی که این رده بندی را انجام داده اند، نه آمریکایی بوده اند، نه صهیونیست. رشته های تخصصی شان انسان شناسی و روان شناسی  بوده است و در رده بندی، رتبه کشور خودشان را برتر از سایر کشورها طبقه بندی نکرده اند و به این رده بندی زیاد ارجاع می شود. بنابراین ما مدام خودمان را برتر می انگاریم و وقتی مثال می زنیم، به المپیادی ها اشاره می کنیم. مثلا به پروفسور حسابی یا انوشه انصاری اشاره می کنیم، در حالی که معادل پروفسور حسابی در آلمان ده ها نفر هستند یا معادل انوشه انصاری (که یک توریست فضایی است، نه یک فضانورد) در دنیا ده ها نفر هستند. المپیادی های ما حاصل یک تبعیض در آموزش و پرورش ست. یعنی نوعی نخبه گرایی در آموزش و پرورش هست که به اندازه صد نفر دانش آموز که در طبقه متوسط شهری زندگی می کنند و به اندازه هزار دانش آموز که در منطقه محروم زندگی می کنند، برای یک دانش آموز المپیادی هزینه می شود تا بتواند وارد المپیاد شود و مدال بگیرد.

هیچ وقت در کشورهایی مثل نروژ، دانمارک، فنلاند، ژاپن و … این اجازه وجود ندارد که برای یک دانش آموز نخبه هزار برابر یک دانش آموز دیگر هزینه شود. در نتیجه مدال هایی که ما هر سال می گیریم، هیچ ثمره ای برای ما ندارد و 90 درصد المپیادی های ما مهاجرت می کنند و به جای دیگر می روند. بنابراین این مدالها نشانگر میزان هوش ایرانی نیست، بلکه نشانه آن است که ما برای یک نمایش سیاسی به نخبگان خودمان بهای خیلی زیادی می دهیم تا سیاستمدارهای ما بگویند که ما کار بزرگی انجام می دهیم و آموزش و پروش ما سالم است و کشورمان برجسته است و ما در سطح بالایی در دنیا هستیم و در نتیجه می خواهند، عملکرد و دستاوردهای ضعیف شان را با ویترینی که از مدال های طلای المپیاد یا قهرمانان ورزشی می چینند، چراغانی کنند و عدم کارایی خودشان را در عرصه های مختلف اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی پشت این تابلوی پشت و زرق و برق پنهان کنند. بنابراین مثال هایی که برای اثبات برتری خودمان بر سایر ملل می زنیم، قابل چالش است، درحالی که به راحتی باور داریم که هنر نزد ایرانیان است و بس، یا آی کیوی ما از دیگران بالاتر است. در عرصه دینی نیز ما یک خودشیفتگی داریم و خودمان را نسبت به همه ادیان دنیا بهتر و برحق تر می دانیم. بخش بزرگی از مردم دنیا را گمراه و مغضوب خداوند می دانیم. خودمان را در جایگاهی می دانیم که باید جلو بیافتیم و مردم دنیا را هدایت کنیم. در حالی که هر نوع شاخصی که راجع به سلامت زندگی روانی و معنوی در نظر بگیریم، از آمار خشونت گرفته تا آمار جرم و جنایت و آمار آفت های اجتماعی مثل اعتیاد، می بینیم که اصلا اوضاع خوبی نسبت به مردم دنیا نداریم. با این حال خودمان را از دیگران معنوی تر، الهی تر و روحانی تر می دانیم. این ها خودشیفتگی های معنوی است که خیلی بیشتر از خودشیفتگی های فردی خطرناک است.

خودشیفتگی؛ عامل عقب ماندگی ما ایرانیان است.

خود شیفتگی، « نعل وارونهی نفرت از خویش است » و متاسفانه عامل عقب ماندگی ما ایرانیان.

در خودشیفتگی فردی، فرد و در خودشیفتگی‌های جمعی، جمع، به دلیل توقف‌هایی در مراحلی از دوران رشد که منجر به ناتوانی و عجز و احساس عدم توانمندی است برای حفظ روان خویش متوسل به مکانیسمی دفاعی می شود که به آن خودشیفتگی اطلاق میگردد .

کودک ناتوان به دنیا می آید از توان مادر تغذیه میشود، از توان مادر یاری می‌گیرد تا به تدریج بر این ناتوانی درونی فائق بیاید و احساس توانمندی کند.

گاهی به علت نداشتن این مادر توانمند یا کسی که نقش مادر را برای او بازی می‌کند و یا عدم ویژگی‌هایی که این مرکز توان باید داشته باشد از جمله حمایت، احترام، حضور عاطفی، عشق، پذیرش و آگاهی آنوقت است که این احساس ناتوانی در کودک تثبیت شده و کودک با تخیلی از قدرت، تخیلی از خود برتر بینی و تخیلی از اینکه موجودی است ویژه و او بر دیگران سلطه و برتری دارد بزرگ می‌شود.

همین وضعیت برای جوامع و ملتها نیز اتفاق می‌افتد. اگر ملتی در جایی از تاریخ بایستد و بگوید: فرهنگ من، تاریخ من، تمدن من زبان من و نه بقیه دنیا، حالت آن کودکی را پیدا میکند که در یک توهم امنیتی بسر می‌برد بخاطر آنچه که بر سر او آمده …

مصرانه بر این باورم که جامعه‌ای سالم به لحاظ روانی، یا حکومتهای مریض در آن شکل نمیگیرد ویا اگر هم بوجود آید قادر به ادامه حیات نخواهد بود.

انسان خودشیفته مجبور است در زیر پوسته خودشیفتگی که نعل وارونه نفرت از خویش است ویژگی‌هایی را داشته باشد:  قادریت مطلق، برتری بر دیگران، میل شدید به کنترل دیگران، نیاز شدید به تحسین و تمجید و مرکز توجه قرار گرفتن، میل شدید به کسب قدرت، میل شدید به دیده شدن .

سوال- کدام شکل از خودشیفتگی، فردی یا جمعی، نگران کننده تر است؟

جواب- قطعا خودشیفتگی جمعی، زیرا فرد خودشیفته، در یک جمع سالم یا به راحتی ایزوله می شود و یا مجبور به تغییر خودش می شود. به عبارت دیگر ممکن است در یک دوره زمانی خاصی فرد خودشیفته بتواند به دلیل هوش بالا و شرایط اجتماعی قدرتی را به دست بیاورد و فسادی را ایجاد کند، اما در جامعه ای که دچار خودشیفتگی جمعی نیست، چنین فردی خیلی راحت ایزوله می شود. بنابراین اگر می بینید در آلمان قرن بیستم فردی چون آدولف هیتلر توانست چنین فاجعه ای ایجاد کند، زیرا بر یک خودشیفتگی جمعی سوار شد و آن خودشیفتگی جمعی، بر این اساس بود که مثلا نژاد ژرمن را از سایر نژادها برتر می دانست و می گفت ما آلمانی ها باید مردم دنیا را هدایت کنیم و انسان ها را غربال کنیم و آنهایی که ناسالم هستند را حذف کنیم. یعنی در واقع خودشیفتگی جمعی در آلمان ناشی از آن بود که پیش از هیتلر برخی نظریه پردازان حتی در عرصه فلسفه، راجع به برتری های ملت آلمان صحبت کرده بودند و این خودشیفتگی جمعی سبب شد که این فرد خودشیفته فاجعه به این بزرگی را ایجاد کند.

اما وقتی ملتی دچار خودشیفتگی جمعی نباشد، یک فرد خودشیفته در درازمدت نمی تواند گفتمان خودشیفتگی را ادامه بدهد و لااقل نمی تواند فساد و فتنه گسترده ای را ایجاد کند. بنابراین وقتی این خودشیفتگی جمعی را داریم، این خطر هم هست که یک فرد خودشیفته سوار بر این بازی خودشیفتگی شود، و در نتیجه جامعه از آن فرد حمایت می کند و برای او دست می زند. برای مثال به خاطر داریم که رییس جمهوری از این تعبیر ملت بزرگ ایران یاد می کرد یا بر این گفتمان سوار می شد که کوروش کبیر اولین قانون حقوق بشر در جهان را ایجاد کرده است و با همه گردنکشان تاریخ متفاوت است و با اسکندر و چنگیز فرق می کند. یکی از نمایش های او این بود که از لوح سفالی کوروش کبیر پرده داری کند و چفیه بر گردن سرباز هخامنشی بندازد و بگوید ما جزو ده کشور بزرگ هسته ای جهان هستیم و جزو چند کشور بزرگ فضایی جهان هستیم و … آدم های زیادی هم برای او کف می زدند و از این که او ملت های دیگر را تحقیر می کرد و به آنها پوزخند می زد، خوش شان می آمد.

سوال- آیا می توان این را یک بیماری جمعی خواند؟

جواب- دقیقا این طور است. بیشتر از آن که یک سلبریتی که دچار خودشیفتگی هست، به ما آسیب بزند، خودشیفتگی فرهنگی به ما آسیب می زند. کسانی که در سطح سیاسی سوار خودشیفتگی های جمعی ما می شوند، به ما بیش از فردی آسیب می زنند که هر روز مثلا در فیس بوک و اینستاگرام عکس خودش را بگذارد و جنبه سرگرمی دارد. در مقابل کسانی که در عرصه قدرت و سیاست سوار بر خودشیفتگی فرهنگی ما می شوند، خطر بیشتری دارند.

سوال- به دو نظریه در تبیین خودشیفتگی فردی یعنی دیدگاه روانکاوانه و دیدگاه رفتارگرایانه اشاره کردید. در زمینه علل و عوامل بروز خودشیفتگی جمعی چه می توان گفت؟

جواب- باز هم از آن دو مکانیسم می توان استفاده کرد. یعنی بر اساس دیدگاه روانکاوانه گاهی ملتی به این علت که تحقیر می شود، ممکن ست دچار خودشیفتگی شود. مثلا ملتی که حق انتخاب لباس خودش را ندارد و به راحتی بابت نحوه پوشش ممکن است مجازات شود و تحقیر شود و برای ورود به یک مکان عمومی به خاطر مدل مو یا لباسش با شماتت و ممانعت مواجه شود، ممکن است دچار خودشیفتگی شود. از این تحقیر بزرگ تر وجود ندارد که هر سال چهل هزار نفر از نخبگان یک ملت به جاهای دیگر بروند و تقاضا کنند که لطفا اجازه دهید، ما اینجا زندگی کنیم و تمام سرمایه فرهنگی مان را اینجا خرج کنیم. سه و نیم میلیون پرونده تقاضای مهاجرت ایرانیان فقط در کانادا هست و این نشان می دهد که اوضاع ما خیلی خراب است. این که خود قوه قضائیه اعلام می کند که تعداد پرونده های قضایی که در سال در ایران تشکیل میشود، دو برابر پرونده هایی است که در هند تشکیل می شود، در حالی که جمعیت هند، دوازده برابر جمعیت ایران است! این نشان دهنده آن است که ما 24 برابر یک هندی مرتکب جرم می شویم. ما رتبه اول مصرف مواد مخدر در جهان را داریم یا رتبه اول تصادفات جاده ای در دنیا را داریم یا آمار زندانیان ما دو برابر سرانه زندانیان دنیا باشد.

این که رتبه هشتم زندانیان دنیا را داشته باشیم. این که در چهل سال اخیر جمعیت ما دو برابر شده باشد، اما جمعیت زندانیان ما ده برابر شده است. تازه این ها آمار رسمی است که چندان مورد اعتماد نیست و همیشه در آنها نوعی کوچک کردن بحران ها از سوی رسانه های رسمی است. چنین شرایطی نشان می دهد که ملتی در حال تحقیر شدن است و رای او حساب نمی شود و انتخاب هایش ارزشی ندارد و همیشه برای عضویت در شبکه اجتماعی و داشتن ماهواره و نوع پوشش مجرم است و هر لحظه ممکن است یک نفر جلویش را بگیرد و او را تخریب کند و به او توهین کند، همین وضعیت رخ میدهد. بنابراین فردی که تحقیر میشود، خوشش می آید که مثلا در واکنش به یک مسابقه فوتبال که با گل به خودی تیم مقابل برنده شده است، به خیابان بیاید و اعلام کند که ما خیلی توانمند هستیم. یا از دور مقدماتی حذف شود اما با افتخار بگوید که چیزی از ارزش های ما کم نشده است، چون توانسته ایم با یک تیم خوب برابری کنیم. یعنی جیغ زدن و در خیابان ریختن برای یک امری که کاملا مشخص است در آن حوزه حرفی برای گفتن نداریم، جبران آن ماجراست که آن قدر تحقیر شده ایم که نمیتوانیم انتخاب کنیم که چطور در خیابان راه برویم. این حقارت سرکوب شده را نشان می دهد.

سوال- از جنبه رفتارگرایی چطور می توان این خودشیفتگی جمعی را تببین کرد؟

جواب- این همان بحث همانندسازی است. یعنی به ما گفته می شود که ما برتر هستیم و ما نیز باور می کنیم که برتر هستیم. مثلا می بینیم که مترجمین ایران وقتی می خواهند به آیه سوم در سوره جمعه را که می گوید: «وَآخَرِينَ مِنْهُمْ لَمَّا يَلْحَقُوا بِهِمْ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ» می خواهند ترجمه کنند، در پرانتز می نویسند، منظور ایرانی ها است که بعدا به مسلمانان ملحق می شوند، اما جزو مقربین یا پیشتازان محسوب می شوند. هیچ مفسر غیرایرانی چنین نمی کند.

یا مثلا وقتی به آیاتی از قرآن راجع به صابئین (که پیروان حضرت یحیی(ع) هستند) ، به عنوان یکی از ادیان الهی در کنار مسیحیت و یهودیت و اسلام صحبت می کند، در ترجمه فارسی، صابئین را زرتشتی ها ترجمه می کنند تا به این صورت بگویند قرآن ایرانیان قبل از اسلام را نیز تایید کرده است. این نشان می دهد که حتی مفسرین قرآن، معنای آن را دگرگون می کنند تا بگویند ما ایرانیان برتر از دیگران هستیم. وقتی بزرگان فرهنگی ملتی با خودشیفتگی صحبت می کنند، ملت نیز همانندسازی می کنند. در کتاب های تاریخ مدرسه های نقشه ایران در عصر هخامنشی و ساسانی را می کشند تا به ما نشان بدهند که از مصر تا هند متعلق به ایران بوده است. این نوعی خودشیفتگی فرهنگی است. در حالی که در زمان هخامنشیان و ساسانیان، کشور به معنای امروزی نداشتیم که بگوییم این ایران است. یک فرد توانمند از نظر سیاسی و نظامی لشکرکشی می کرده است، جاهایی را می گرفته و سرکوب می کرده و از آنها خراج می گرفته است. ایرانی وجود نداشته است. مثلا در یک دوره خاص مثل 50 سال در دوره هخامنشی، جایی مثل مصر به ایران خراج می داده است، اما بعد از آن که چنین نبوده است. اسکندر مقدونی کل ایران را گفت. بنابراین این اَبَرایرانی عصر هخامنشی یا اَبَرایران عصر ساسانی و ابرایرانی عصر غزنوی در طول تاریخ نداریم. اما آموزش و پرورش ما این را در کتاب درسی بچه ها قرار می دهد. ما این را به فرزندان مان یاد می دهیم و یک حق بیش از دیگران داشتن را که انگار همه این ها مال ما بوده، به او یاد می دهیم. مثلا گرجستان مال ما نبوده است که روس ها با قرارداد ترکمنچای از ما بگیرند. آقامحمد خان قاجار فردی زورگو و از نظر نظامی توانمندی بود که تفلیس گرجستان را تصرف کرده است. در حالی که نه نژاد گرجی ها با نژاد مردمان فلات ایران یکی است، نه مذهب و زبان یکسانی دارند. آقا محمدخان قوی بود، اما بعدا که جانشینانش ضعیف بودند، روس ها به گرجی ها کمک گرفتند و برای بازپس گیری منطقه اقدام کردند و ما به شکل احمقانه با آنها وارد جنگ شدیم و در آن جنگ نیز شکست خوردیم. در حالی که همچنان فکر می کنیم گرجستان و تفلیس و باکو برای ما است، در حالی که چنین نیست. بنابراین وقتی ما به دلیل فهم غلطی از تاریخ که به ما آموزش داده شده است، چنین حق هایی برای خودمان قائل هستیم، باعث می شود که وقتی همسایه های شرقی مان مثل اهالی افغانستان را می بینیم، با تحقیر با آنها برخورد کنیم و به آنها بگوییم «افغانی» و فکر می کنیم افغانستان متعلق به ما بوده و آنها رعایای ما بوده اند. همسایه های غربی را نیز «عرب سوسمارخور» می خوانیم، زیرا فکر می کنیم که مدائن و بین النهرین متعلق به ما بوده است و آنها این سرزمین ها را غصب کرده اند.

در نتیجه ما نمی توانیم با اطرافیان مان کنار بیاییم و خودمان را از نظر فرهنگی و جایگاه تاریخی نسبت به دیگران برتر می دانیم. بنابراین ما ایرانیان از کودکی حس می کنیم انسان های متفاوتی هستیم و نمی توانیم با ملل دیگر تعامل داشته باشیم و از آن ها چیز یاد بگیریم.

سوال- به تعریف خودشیفتگی، علل و عوامل آن و انواعش اشاره کردید. شما روان درمان گر هستید. معمولا در مواجهه برای درمان چنین افرادی به چه مشکلاتی بر می خورید؟

جواب- اگر به حوزه بالینی بازگردیم، یکی از ویژگی های اختلالات شخصیت این است که فرد تمایلی برای مراجعه جهت درمان ندارد. چنین افرادی خودشان را کاملا قبول دارند و همیشه دیگران را زیر سوال می برند و می گویند باید آنها باید تغییر کنند. بنابراین این افراد از خودشان راضی هستند و می خواهند دیگران را دستکاری کنند.

این افراد معمولاً زمانی برای درمان مراجعه می کنند که با دیگران دچار درگیری و تزاحم می شوند و برای حل و فصل مسائل بین فردی مراجعه می کنند، مثلاً به عنوان خانواده آنها را می بینیم و این ها کسانی هستند که دیگران را به عنوان کسی که مشکل دارد و باید راهنمایی شود، معرفی می کنند و معمولا می خواهند با درمانگر نوعی اتحاد ایجاد کنند. یعنی به درمانگر بگویند من و تو که عاقل هستیم، باید این غیرعاقل ها را راهنمایی کنیم. بنابراین درمانگرها در درمان اختلالات شخصیت خیلی مشکل دارند و اغلب کسانی که اختلالات شخصیت دارند، معمولا مشکلی طبی پیدا می کنند و برای درمان به پزشک مراجعه می کنند، مثلا فشار خونشان بالا است یا سردرد میگرنی دارد یا بیماری پوستی دارد و پزشک به آنها می گوید که شما مشکل روان درمانی دارید و باید به روان شناس یا روان پزشک هم مراجعه کنید. همان طور که گفته شد، ممکن هم هست این افراد مشکلی بین فردی با دیگران یا دیگری پیدا می کند و مراجعه می کند. در این حالت نیز درمان او سخت است، زیرا تا درمانگر به آنها انتقادی کند، او را کنار می گذارند و سراغ درمانگر دیگری می روند که آنها را تایید کند. بنابراین یکی از چالش های مهم فضای درمان دشواری های مواجهه با فرد خودشیفته و دچار اختلال شخصیتی است.

سوال- اگر فردی که اختلال شخصیت دارد، حاضر به درمان شود، چه راه حلی را پیش می گیرید؟

جواب- معمولا درمان گرها دو کار انجام می دهند. یکی از کارها روش سقراطی است، یعنی گزاره های فرد را به چالش بکشانند. یعنی مثال های نقضی را به کار ببرند تا فرد در چالش تفکر نقاد بیافتد ودوباره راجع به خودش به فکر فرو رود و تامل مجددی پیدا کند. مثل کاری که من در این مصاحبه کردم و راجع به ملت ایران آمارهایی را بیان کردم. ملت ایران اگر خواننده این آمارها باشد، ممکن است به فکر بیافتد که چرا ما این طور هستیم و بر ما چه گذشته است؟ همین به فکر رفتن و تامل (contemplation) آغاز درمان است. راه حل دیگری این است که به فرد کمک کنیم پیدا کند که چه حقارت ها و ترس هایی در درونش وجود دارد و چه سرکوب هایی در او هست که مجبور است آنها را با زره خودشیفتگی پنهان کند و از آنها حفاظت کند و از آنها حفاظت کند و التیام شان بدهد. هر دو کار، نوعی کنکاش کردن و چالش ایجاد کردن است. در یکی گفتمان رسمی فرد به چالش کشیده می شود و در دیگری به او یاری می شود که پشت آن گفتمان رسمی را کشف کند. هر کدام از ما انسان ها وجهی داریم که ویترین ماست و یونگ آن را پرسونا یا نقاب می خواند و وجهی نیز داریم که پستوی ماست و یونگ آن را سایه (shadow) می خواند. ما از یکسو باید آن پرسونا را به چالش بکشانیم و از سوی دیگر رگه هایی کشف کنیم تا سایه خودمان را ببینیم و آگاه شویم به این که آنچیزی که می اندیشیم، نیستیم. در چنین شرایط فرد شروع به یادگیری می کند. یعنی آدمی که تصور می کرد، نیاز به یادگیری ندارد، شروع به یادگیری می کند و وقتی چنین می کند، رفتارش را اصلاح می کند. یعنی می فهمد اگر در تعامل با دیگران مشکل دارد، صرفا به این دلیل نیست که دیگران نفهم هستند یا دشمن او هستند یا کافر و مغضوب علیهم و ضالین هستند، بلکه بخشی از مشکل داشتنش با دیگران به این دلیل است که مهارت و دانش ندارد و حقوق بیشتری از دیگران برای خودش طلب می کند و واقعیت های دنیا و زندگی اجتماعی را نادیده می گیرد. به عبارت دیگر تردید و تامل، آغاز تغییر و درمان است. انسان قابلیت یادگیری بزرگی دارد، فقط کافی است که بداند یاد ندارد و بداند که نیاز به یادگیری دارد.

سوال- آیا این روش ها در مقیاس جمعی نیز کارایی دارند؟

جواب- بله، بسیاری از جوامع دیگر این فرایند را گذرانده اند. مثلا ژاپنی ها هم تا قبل از شکست در جنگ جهانی دوم، یک گفتمان خودبرتربینی و امپریالیستی-میلیتاریستی داشتند. امپراتوران ژاپن خودشان را از انسان برتر می دانستند و خودشان را از نسل الهه خورشید و خطاناپذیر می دانستند و ملت ژاپن هم این امپراتوران و این گفتمان را تایید می کردند. دین شان به گونه ای بود که این امپراتوران را تایید می کردند. امپراتوری های ژاپن به بخش بزرگی از چین و کره هجوم برده بودند و گرفته بودند و با تمام همسایگان شان جنگ داشتند و جاهایی را اشغال می کردند و با همین باور خودشیفتگی وارد جنگ جهانی دوم شدند. جنگ جهانی دوم، در آغاز یک جنگ اروپایی بود. اما امپراتوری ژاپن تصمیم گرفت در این جنگ سهمی برای خودش به دست بیاورد و وارد ائتلاف با متحدین شد و به آمریکا حمله کرد. اصلا آمریکا حاضر نبود وارد جنگ جهانی دوم شود. حمله ژاپن به بندر پرل هاربر آمریکا باعث شد که آمریکا وارد جنگ شود و نتیجه آن جنگ این بود که دو بمب اتمی در هیروشیما و ناکازاکی فرود آمد و امپراتور ژاپن تمام شرایط تحمیلی آمریکا را پذیرفت و خودشیفتگی اش شکست خورد. از آنجا بود که ملت ژاپن نحوه تعامل جدیدی با دنیا را یاد گرفت. پیش از آن درست است که ژاپنی ها انسان های منضبط و باهوش و کوشایی بودند، اما تا پیش از جنگ جهانی دوم، ژاپن از دنیا حوزه صنعتی و علمی و اقتصادی برتر نبود و تنها می کوشید در حوزه نظامی و میلیتاریستی بر همسایگانش برتر باشد. تمام برتری های ژاپن از زمانی آغاز شد که ژاپنی ها فهمیدند که باید از دنیا یاد بگیرند و نظام صنعتی و اداری و اقتصادی و سیاسی ژاپن را با کمک همان آمریکایی هایی که بمب اتمی به ژاپن انداخته بودند، بعد از جنگ جهانی دوم بازسازی کردند. این که ما امروز ژاپنی ها را به عنوان سرآمد در حوزه های اقتصادی و صنعتی می شناسیم، بعد از آن بود که این خودشیفتگی آنها شکست و امپراتوری ژاپن بعد از شکست در رادیو از مردم معذرت خواهی کرد و اعلام کرد که ما از نسل الهه خورشید نیستیم و انسان های خطاپذیری هستیم.

منبع قسمت دوم: دکتر محمدرضا سرگلزایی با اضافه هایی از دیگر منابع

دکتر هلاکویی: اکثریت جامعه ایرانی در یک خودشیفتگی و خودمداری و خودمحوری هستند که اصلاً نمی‌توانند خود را به جای دیگران قرار دهند و فکر می‌کنند هر حرفی می‌توانند بزنند. نه با واقعیات کار دارند و نه توضیح و توجیهی دارند.
به راحتی به حریم و حقوق همدیگر تجاوز می‌کنند. با جملاتی نظیر «ببخشیدا..!»، «خدا ما رو ببخشه..!»، جملات خود را شروع می‌کنند و بعد دهها تجاوز به حریم و حقوق دیگران را آغاز می‌کنند و در نهایت با گفتن جملاتی نظیر «خدا ارحم الراحمین» است قیافه حق به جانب گرفته و جمله را به پایان می‌رسانند.
حتی دیده شده در مواردی که کار بالا گرفته بدون در نظر گرفتن حریم و حقوق دیگران می‌گویند «حواله منو بده به خدا». چون می‌دانند نه خدا دنبال وصول چنین حواله‌هایی است و نه کسی را به دنبال وصول این حواله‌ها می‌فرستد.

چاپلوسی

انسان شناسی آسیب های روزمره

چاپلوسی

Flattery

چاپلوسی، به معنای ژاژخایی در مدح و ثنای کسی، بمنظور جلب توجه و یا دریافت چیزی می‌باشد و یکی از رذایل است.
چاپلوسی، تملق های ژاژخایانه‌ای است که نشان از شرک خفی در نهاد شخصی که مرتکب آن شده دارد.

Flattery (also called praise, adulation or blandishment)
is the act of giving excessive compliments,
generally for the purpose of ingratiating oneself with the subject

• نیچه Nietzsche می گفت :
o چاپلوسان روح حقیری دارند و با چاپلوسی شان برآنند که روح های بزرگ را نیز پایین بکشند و با خود همسفره کنند.
o هر جا چاپلوسی فزونی می گیرد و تملق از حد و مرز فراتر می رود، بدون شک کمتر می توان اندیشه های بلندی یافت،
زیرا چاپلوسی به شدت همه گیر است.
o به زحمت می توان جایی که همه از یک فرد یا از یک فکر یا از یک رویکرد دفاع می کنند و چیزی جز در کرامت بزرگواری
و عظمت و افتخار او یا آن نمی گویند، در خلاف جریان آب شنا کرد، و دست به انتقاد زد،
زیرا کنشگر اجتماعی به این ترتیب خود را با خطر متهم شدن به «کج روی» و حتی از آن بالاتر «غرور»
و «خود بزرگ بینی» و «تکبر» و «خودشیفتگی» روبرو می بیند،
حال آنکه این صفات در همان طیفی قرار دارند که چاپلوسی و تملق در آن جای دارند و از همان جنسند.

FLATTERY. Persons who try by means of flattery to put us off our guard in intercourse with them,
employ a dangerous expedient, like a sleeping draught, which,
when it does not send the patient to sleep, keeps him all the wider awake.

  

• چاپلوسی همچون سایر آسیب ها خاص جامعه ما نیست.
o اما در جهان سوم، به صورت میانگین و فراتر از رفتاری فردی، که به شخصیت افراد مربوط می شود،
بیشتر از کشورهای توسعه یافته است.

o زمینه های مستعد کننده برای چاپلوسی بسیارند، اما بیش از هر چیز، زمینه های ساختاری اند،
یعنی جایی که ساختارها ضعیف می شوند و یا جزئاً یا کاملاً از کار می افتند، اشخاص هستند که جایگزین آنها می شوند،
و جای عقلانیت ابزاری و به نوعی دیوان سالارانه به واکنش های احساسی داده می شود
و اندیشه به جای آنکه در دراز مدت بتواند موقعیت کنشگر را درک کند و به او گوشزد کند، چشم اندازی به شدت کوتاه می یابد.

o در چنین حالتی قابلیت پذیرش چاپلوسی بالا می رود و همین امر کنش چاپلوسانه را در جامعه افزایش می دهد
زیرا با پاداش روبرو می شود.

• منظور از قابلیت دوراندیشی یا تشخیص سود و زیان در دراز مدت، بستگی مستقیم به میزانی دارد که دیوان سالاری
و عقلانیت در یک جامعه رشد کرده باشد.

o در چنین جامعه ای، افراد می توانند براساس فرایندهای فرافکنی projection موقعیت خود را در زمان های دورتر تشخیص دهند
و بنابر این فرافکنی عمل کنند و یا در برابر رفتار دیگران از خود واکنش نشان دهند.
o استراتژی افراد در این شرایط بستگی به دیدگاهی دارد که نسبت به آن آینده دارند و نه به آنچه در لحظه حال احساس می کنند.
به همین دلیل نه فقط شرایط مساعد برای چاپلوسی کاهش می یابند، بلکه این رفتار می تواند به جای ایجاد موقعیت برتر برای
کسی که آن را از خود نشان می دهد به مجازات و تقلیل اجتماعی او بیانجامد.

• چند مثال در جامعه خود بزنیم.
o این جامعه به عنوان جامعه جهان سومی که در آن بسیاری از ساختارهای عقلانی از کار افتاده یا دچار آسیب شده اند
راه را برای چاپلوسی باز کرده و بر اندیشه انتقادی بسته است.
o در نظام دانشگاهی ما، اغلب دانشجویان در هنگام ارزیابی اساتیدشان، اساتیدی را که سخت نمی گیرند تشویق می کنند
و بر عکس از اساتید سخت گیر انتقام می گیرند.
o هنگام انتخاب استاد راهنما ، دانشجویان به سراغ اساتیدی نمی روند که سخت گیرانه کار آنها را زیر و رو کنند
بلکه اساتیدی را ترجیح می دهند که بی آنکه کارشان را بخوانند، بهترین نمره را به آنها بدهند.
o به دست آوردن نمرات خوب در ارزیابی یا در انتخاب شدن به عنوان استاد راهنما بدین ترتیب نوعی چاپلوسی است
که طرف مقابل نیز از آن استقبال می کند و به دلیل ضعف نظام و ساختار دانشگاهی برای هر دو طرف پر سود است
و به یک قاعده تبدیل می شود.

o مثال دیگری از نظام های مدیریتی.
o قابلیت یک مدیر به آنکه دراز مدت فکر کند بستگی مستقیم به میزان پایداری نظامی دارد که در آن کار می کند،
اگر مدیر مطمئن باشد که با عملکرد مناسب خود تشویق شده و کارش موثر خواهد بود،
رفتارهایش عقلانی می شود و به این ترتیب می تواند کارش را با جدیت بیشتری دنبال کند
و به مدیران دیگر امکان عمل بدهد که دیدگاه های انتقادی داشته و با مطرح کردن نقد عملکرد او به وی فرصت دهند
کارش را دائم بهتر کند و برعکس از قدرتمند شدن عناصر چاپلوس جلوگیری می کند.
o زیرا این عناصر صرفاً با چاپلوسی قصد آن را دارند که کم کاری و یا بی قابلیتی خود را پنهان کنند
و یا از آن بدتر، به دنبال تخریب مدیر خویشند، منتها باظرافت این کار را از طریق چاپلوسی و صحه گذاشتن بر اشتباهات
مدیریتی او انجام می دهند، زیرا شمار این اشتباهات را بیشتر و تاثیر منفی شان را افزایش می دهند
و در نهایت می توانند تا جایی پیش روند که او را ساقط کنند.

• زیان های چاپلوسی در واقع به حدی آشکارند که با عقل سلیم پیش پا افتاده ای، قابل تشخیص هستند
و به همین جهت نیز کمتر آسیبی است که درباره آن تا این اندازه ضرب المثل و زبانزد در فرهنگ های مختلف وجود داشته باشد.

o بنابراین پرسش آن است که چگونه برغم شناخت مثال های تاریحی و معاصر برای عقل سلیم،
باز هم شاهد چاپلوسی به مثابه عملکردی بسیار رایج هستیم؟

o پاسخ بیش از آن ساده است که می پنداریم:
به این دلیل بسیار ساده که عقل سلیم از جامعه ای رخت بر بسته باشد،
زیرا جامعه در روندی تدریجی تمام ابزارهای مصونیت دهنده به خویش به خصوص ساختارهای منسجم
و آگاهی های انتقادی برای تصحیح خود و ساختارهایش را از دست داده باشد
و جای را برای از میان رفتن عقل سلیم و جایگزین شدن آن با چاپلوسی و تاثیرات ویرانگر آن باز کرده باشد.

خودنمایی

انسان شناسی آسیب های روزمره

خودنمایی

Egotism

خودنمایی = تظاهر. خودستایی نمودن . تکبر. غرور. فخریه

show-off
Egotism = the fact of being excessively conceited or absorbed in oneself.

با خودپرستی Egoism و خودشیفتگی Narcissism و خودمحوری Egocentrism اشتباه نشود.

چو زورآوران خودنمایی مکن    بر افتاده زورآزمایی مکن .

چو میدانم قصور مایه ٔ خویش       خلاف عقل باشد خودنمایی .

خودنمایی لازم نو دولتان افتاده است              خون چو گردد مشک ناچار است غمازی کند.

• خودنمایی به ویژه در قالب اشکال اقتصادی آن که با واژه «ولخرجی» برای همگان آشناست، پدیده ای است جهانشمول و بسیار شناخته شده که افزون بر مطالعات روان شناسی، مطالعات جامعه شناسی و انسان شناسی بی شماری بر آن انجام گرفته است.

o انسان شناسان، با حرکت از مباحث نظری مارسل موس Marcel Mauss در رساله اش در باب «هدیه» The Gift و سپس نظریات مالینوفسکی Bronisław Malinowski درباره مناسک بومیان استرالیا، با این پدیده در چارچوب مناسکی آن با عنوان «پتلاچ».. Potlatch آشنا هستند.

o جشنی پرشکوه که در طول آن صاحب مجلس به شدت با بخشش به این و آن و با هزینه و ولخرجی های به ظاهر غیر منطقی خود اموال خود را نابود می کند تا نشان دهد می تواند این کار بکند، اما منطق روشنی مبتنی بر «مبادله» در کار است، زیرا با نشان دادن قدرت «ولخرجی» و با امتیاز دادن به این طریق، صاحب مجلس، امتیازات دیگری در زمانی دیگر به صورت مستقیم یا غیر مستقیم دریافت می کند.

o در جامعه شناسی، تورستن وبلن Thorstein Veblen ، جامعه شناس و اقتصاد دان آمریکایی اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم با کتاب معروفش «نظریه طبقه تن آسا» (1899) The Theory of the Leisure Class در موقعیت خاصی که آمریکا الگویی جهانی برای گذار به ثروت های بادآورده را به جهان می داد، موضوع مصارف تجملی Conspicuous consumption آغازگر مطالعاتی بود که اوج آنها را در کتاب «تمایز» (1979) Distinction پیر بوردیو Pierre Bourdieu می بینیم که در آن بوردیو Bourdieu برخلاف وبلن Veblen که مصرف تجملی را شکلی پیش صنعتی می شمارد، بیشتر بر جنبه تمایر دهنده مصرف Distinctive consumption تاکید دارد.

o پس از این مطالعات کلاسیک نیز، تازه‌به‌دوران‌رسیده Parvenu کسانی که از جهان افسرده و بی تجمل کمونیسم روسی برون می آمدند و در بدترین نوع سرمایه داری تجملی فرو میرفتند، واژه « نوکیسه » new rich ابداع شد.

 

• اما خودنمایی در جامعه ما از چه جنسی است؟
o می توان گفت متاسفانه و به صورت حیرت انگیز و گسترده ای از همه این اشکال.

o از لحاظ اقتصادی، ورود درآمد نفتی به ایران سبب شد که منبعی برای ثروتمند شدن ساده و بدون هیچ کفایتی فراهم شود که بیشتر از آنکه برای رسیدن به آن نیاز به اطلاعات و دانش و مهارت باشد، فرومایگی و فاسد بودن و دنباله روی و بی شخصیتی را طلب می کرد:
o صفاتی که در پنجاه سال اخیر هرگز با کمبود آنها در جامعه خود روبرو نبوده و برعکس شاهد صعود حیرت آورشان در همه عرصه ها بوده ایم.
o روستاییانی که به شهرها مهاجرت می کردند یا به صورت نطفه ای از این صفت برخوردار بودند که در شهر در آنها تشدید می شد و یا آن را به صورتی خودکار درشهر با اقتصاد انگلی اش تجربه کرده، درونی می کردند.
o بدین ترتیب به ویژه با گستره بزرگ مهاجرت ها در فاصله ۱۳۳۰ تا ۱۳۷۰، ترکیبی هیولاوار پا به عرصه می گذاشت: موجوداتی که ظاهراً از پایین ترین لایه های جامعه ای فقر زده و محروم از همه چیز بیرون آمده بودند و به ناگهان به همه ثروت های مادی قابل تصور می رسیدند.
o یا کسانی که از موقعیتی روستایی و بی بهره از هر قدرتی ناگهان خود را در راس قدرت های مهمی می یافتنند با هزاران نفر در زیر دستور و اراده شان.
o البته این امر را نمی توان به مهاجرت روستا – شهری محدود کرد بلکه در خود شهرها نیز با زیر و روشدن گروه های قدرت و ثروت به شدت قابل مشاهده بود.

• در این حال، چنین گروه ها همواره وحشتی وسواس آمیز داشتند:

o احساس خطر از اینکه به وضعیت پیشین خود بازگردند. از این رو چنان در رذالت و شرارت پیش می رفتند که گوی سبقت را از تمام پیشینیان خود می بردند و افزون از این، دائم قدرت فیزیکی خود، قدرت مالی خود، و رفته رفته قدرت و سرمایه فرهنگی خود (تحصیلات و مدارک) را به رخ همه و به ویژه کسانی که از این قدرت ها محروم بودند می کشیدند تا هم به دیگران و هم به خصوص به خود اطمینان خاطر بدهند که واقعاً صاحب این همه ثروت و قدرت و «فرهنگ» و «دانش» هستند.

o خود نمایی بدین ترتیب به صورتی گسترده در تمام اقشار و گروه ها و به نمایش کشیدن همه چیز رشد کرد و چون اقتصاد به سمت پولی شدن می رفت، برای بسیار از «نوکیسگان» اقتصادی و فرهنگی، پول به معیار همه ارزش ها تبدیل شد که به آنها امکان می داد همه چیز را بخرند: از سمت های مدیریتی گرفته تا مدارک دانشگاهی، از مسکن های کاخ مانند تا سبک های زندگی اشرافی و به اصطلاح «مدرن غربی».

o و خودنمایی بدون شک مرحله بعدی بود که باید به میان می آمد و همه چیز را به فساد می کشید: کسانی که مدیریت برای خود خریده بودند به هر قیمیتی تمایل داشتند که کار پیشینیان خود را نفی کرده و دائما از خود طرح های ویرانگری عرضه کنند که بهای تخریبش را دیگران باید می پرداختند؛  آنهایی به مدارک تحصیلی بالا رسیدند، دوست داشتند بقیه آنها را «پروفسور» و «استاد» و «دکتر» خطاب کنند، دائما واژگان انگلیسی و فرانسه در صحبت هایشان به کار میبردند،
از «تجربه زندگی در خارج» صحبت می کردند و نام های این و آن متفکر مشهور و مدرن و «پسا مدرن» را بر زبان می راندند؛  گروهی که حتی به دانشگاه راه نبرده بودند به برکت پول خود می توانستند در کلاس های لوکس و روشنفکرانه پای صحبت کسانی  که آنها هم پیش از ایشان این مسیر را رفته بودند و حالا به مرادی برایشان تبدیل شده بودند بنشینند و کتاب های «اساتید» ایرانی و خارجی را زیر بغل بزنند، در کتابخانه های مدرن رژه بروند و در کافه های «روشنفکرانه» قهوه بخورند یا به تماشای نمایشگاه دوستان بروند،
o برخی هم که شانس بیشتری داشتند، از اینکه اینجا و آنجا عکس خود را با تیترشان چاپ شده و کتاب های تالیف و ترجمه خود را در ویترین مغازه ها می دیدند ، لذت می بردند و برای این کار حاضر بودند پول زیادی هزینه کنند تا کسانی دیگر برایشان کتاب در بیاورند و یا مقاله بنویسند و از آن بدتر خود می توانستند ناشر کتاب و نشریه و روزنامه بشوند.

o آنها مسکن های پر شکوه به دست آورده بودند، آنها مهمانی های عجیب و غریب می دادند، آنها جلسات تماشای فیلم خانگی می گذاشتند و یا در جشنوارهای داخلی لباس ها و آرایششان را به نمایش می گذاشتند و همه را به تماشای «ثروت» خود فرا می خواندند و آنها که سبک های زندگی جدید برای خود ساخته بودند از این پس قرار خود را در استخرهای لوکس یا در سوناها می گذاشتند و کلوب های اشرافی به راه انداختند.

o آنها با اشرافی گری و نوکیسگی، خرید خودروهای میلیاردی و لباس های میلیونی، حقارتی طولانی مدت را جبران می کردند وهراسی بیمار گونه از اینکه همه این ها روزی به پایان برسد و آنها مجبور باشند به یک زندگی که دیگر آن را حقیر می پنداشتند بازگردند، و مجبور به زحمت کشیدن برای نان درآوردن بشوند، کسی از آنها واقعا برای مدارکشان حسابی پس بخواهد
و یا منشاء ثروت هایشان از آنها پرسیده شود.

o بدین گونه بود که خودنمایی به ابزاری تبدیل شد در آن واحد برای به خلسه در آمدن در یک جامعه بیمار و یک راه مطمئن برای خودکشی اجتماعی.

بدگویی

شناسی آسیب های روزمره

بدگویی

غیبت – سخن چینی – شایعه – دروغ

 

• بدگویی که می توان آن را با تعداد بی شماری از واژگان دیگر همچون:

o غیبت Backbiting ، گفتن بدی‌های یک فرد در جمعی که او در آن حضور ندارد. پشت سر کسی بدگویی کردن یا پشت سر کسی حرف زدن.

o سخن چینی Gossip ، نوعی سخن بی‌اساس که دربارهٔ مسائل شخصی یا خصوصی دیگران گفته می‌شود.

o شایعه یا کژخبر Rumor ، از یک گزاره ویژه و گمانی که ملاکهای اطمینان بخش رسیدگی در وجود، وجود نداشته باشد که معمولاً به صورت شفاهی از فردی به فرد دیگر انتقال می‌یابد

o و دروغ و… پیوند زد، یکی از شایع ترین کنش های اجتماعی در سراسر جهان است که بنا بر مطالعات جامعه شناسی و انسان شناسی لزوماً ربطی به عواملی چون جنسیت، جایگاه اجتماعی و سرمایه های فرهنگی و اقتصادی افراد ندارد.

 

o اما این موقعیت ها و مهارت ها و شیوه های گوناگون تربیتی و دستاوردهایی که افراد در هر فرهنگ به دست آورده اند، بر گونه های بدگویی آنها تاثیر می گذارد و کارکردهای این امر را متفاوت می کند.

o از لحاظ نظری، در کنار باور تطورگرایان یا فرگشتیان  Evolutionists (تطور در لغت به معنی گونه‌گون و دیگرگون شدن است و عموماً به نظریه تکامل‌گرایی زیستی موجودات زنده نزد فلاسفه اطلاق می‌شود) که در راس آنها باید دانبر Robin Dunbar را قرار داد، می توان به نظرات هاویلند William A. Haviland، گلاکمن Max Gluckman و پین Levi Paine اشاره کرد. دیدگاه تطورگرایان بیشتر بر نیاز به بدگویی به مثابه شکلی از ارتباط متکی است که افراد را به یکدیگر پیوند داده،
ولی در عین حال آنها را از یکدیگر جدا نگه می دارد. این نظریه به دیدگاه کارکرد- ساختارگرایانی نطیر گلاکسمن Glucksmann نزدیک است که بدگویی را روشی برای انعطاف پذیر کردن برخورد و تنش و جلوگیری از آن در رابطه میان گروه ها و افراد متضاد می دانند. اما پین Paine معتقد است که بدگویی بیشتر وسیله ای برای افزایش شانس یک فرد یا گروه در برابر فرد یا گروه دیگری است و امکان می دهد که حتی دست به نوعی مدیریت منابع زد.

o درباره بدگویی کلیشه های بسیار زیادی در ذهنیت اجتماعی جوامع مختلف وجود دارد، اما مطالعات جدید نشان می دهند که بسیاری از کلیشه ها همچون اینکه زنان بیشتر از مردان بدگویی می کنند یا بدگویی در افراد غیر فعال، فقیر و کم سواد بیشتر از فعالان، تحصیلکردگان و ثروتمندان است، نادرست و حاصل برساخته های اجتماعی هستند.

• در جامعه ما نیز مانند اکثر جوامع جهان، این پدیده به شکل بسیار گسترده ای وجود دارد و شدت منفی بودن و واکنش های دینی و سنتی و عرفی در برابر آن گویای میزان گستره آن و در عین حال مشکلاتی است که مقابله با آن در طول تاریخ وجود داشته است. بنابراین سخن گفتن از بدگویی یا غیبت به مثابه خصیصه ای ایرانی چندان قابل دفاع نیست زیرا می توان آن را در جوامعی بسیار متفاوت با همین شدت مشاهده کرد. با وجود این مطالعات تطبیقی در جهان نشان می دهند که پدیده بدگویی اولا قابل کاهش است و ثانیا می توان بر کیفیت و محتوای آن تاثیرگزاری کرد،

o هر چند مطالعات نشان می دهند که در گروه های دوستی و صمیمی همواره بخش بزرگی از مکالمات به بدگویی ها البته اغلب بدگویی های کوچک و خفیف اختصاص داشته و سهم ناخودآگاهانه بودن را نیز در این کنش نباید دستکم گرفت به گونه ای که سوژه لزوماً در هنگام بدگویی نمی داند که به چنین کاری مشغول است و حتی اگر بداند اغلب آن را به شیوه زیباسازی می کند تا از واکنش های حاد در برابرش جلوگیری کند.

• جامعه ایرانی معاصر شهری، زمینه ای بسیار مناسب برای رشد بدگویی فراهم آورد. نخست به دلیل آنکه افزایش و رشد سریع جمعیت و مهاجرت روستا شهری، تنوع های فرهنگی و سبک های زندگی را در کمتر از چند دهه به خصوص و در فاصله ۱۳۲۰ تا ۱۳۵۷ و سپس در فرایند ۱۳۶۰ تا امروز ، زیر و رو کرده و گسترش دادند. o این جمعیت های بزرگ و متنوع باید با یکدیگر سازش می یافتند کاری که نه می توانست در روندی از همدلی empathy دموکراتیک انجام بگیرد، نه در روند در گسترش ارتباطی.

o افزون بر این، تداخل گسترده ای که میان حوزه عمومی و حوزه خصوصی در چند دهه اخیر اتفاق افتاد و مرزهای آنچه باید زندگی و باورهای شخصی و خصوص افراد نامید و آنچه جامعه می تواند به خود حق دخالت در آن را بدهد، چنان مغشوش شدند که بدگویی بدل به تنها وسیله و بدیل ممکن برای به وجود آمدن موقعیت های کمتر تنش آمیز و قابل تعامل گردید.

o شاید از این لحاظ بتوان گسترش آسیب هایی نظیر «جوک» ها در اشکال تحقیر آمیز و مخربشان و سپس پیوند خوردن این پدیده به فناوری های مدرن نظیر اس ام اس ، را نیز در همین چارچوب قرار داد.

• نتیجه آنکه، در مبادلات غیر رسمی، بدگویی ابعاد بسیار حیرت انگیری یافت و بنابر موقعیت شخص و روابطش تفاوت می یافت. سرگرمی اصلی افراد در گردهم آیی ها تقریباً به طور کامل در «جوک گفتن» یا در بدگویی از این و آن در حوزه خصوص و عمومی خلاصه شد به گونه ای که ادبیات لومپنی Lumpenproletariat به صورتی ناخود آگاه وارد گفتمان تمام طبقات اجتماعی با سرمایه های فرهنگی بسیار متفاوت شد، و در عین حال صحبت های جدی و مبادلات فکری و افزایش حضور اجتماعی زنان، به همان نسبت این گفتگو ها را ترک کردند.

o ضربه بیشتر در این زمینه از آنجا نشات گرفت که عدم عقلانیت نیز بر اغلب مبادلات و ارتباطات مسلط شد و این در حالی بود که با فشار بر نظام ارتباطات رسانه ای و خبری، راه بر شایعات و «ناخبر ها» و «کژخبرها» در مقابل خبر ها باز می شد و «تحلیل های عامیانه» یا بهتر بگوییم عوام زدگی در تحلیل موقعیت های اجتماعی و فردی «دیگری» ِ رسمی و غیر رسمی، به اصل تبدیل شد.

• امروز متاسفانه سطح آسیب های سخت که در رده جرم قرار می گیرند به حدی است که بدگویی اصولاً بدل به عادی رایج و مورد پذیرش قرار گرفته است. درونی شدن بدگویی در فرهنگ ایرانی با برخی دیگر از آسیب های روزمره نظیر دروغ، حسادت، کم کاری، تحقیر افراد زیردست، اشرافی گری و غیره… میزان آسیب های آن را برغم این «متعارف شدن» دائماً افزایش می دهد.

o از طرف دیگر به دلیل همین متعارف شدن و درونی شدن بدگویی فرایند های زیباسازی و تلطیف آن در قالب هایی که همچون لطیفه های بی آزار یا شوخی و … مشاهده می کنیم به آن مشروعیتی در قالب سبک زندگی می دهد که قابلیت نفوذش را به شدت بالا می برد.

o مشکل اساسی در این میان آن است که این رفتار از یک سو امری تا حدی ناگزیر برای دامن زدن به فرایند ارتباط اجتماعی و آزادی اندیشه دموکراتیک است و از سوی دیگر در شرایط تشدید کننده آسیب های اجتماعی، که ما درونشان قرار داریم، می تواند اثرات مخرب بی شماری داشته باشد.

  

حسادت جمعی

انسان شناسی آسیب های روزمره

حسادت جمعی

Envy یا رشک – عربی= حسد
Jealousy یا احساس مالکیت – عربی= غيرة

• رَشک Envy احساسی است که هنگام کمبود نسبت به ویژگی،
دستاورد یا داشته‌های برتر فردی دیگر روی می‌دهد و فرد حسود یا می‌خواهد که آن را داشته باشد
و یا آنکه می‌خواهد دیگری آن را نداشته باشد.

 

• احساس مالکیت Jealousy یا دلواپسی از دست دادن یعنی افکار منفی، احساس ناامنی و اضطراب به خاطر پیش‌بینی
از دست دادن چیزی با ارزش که خصوصاً در ارتباطات انسانی اتفاق می‌افتد.
این حالت معمولاً با احساساتی چون خشم، ناتوانی، بی‌پناهی و تنفر همراه می‌شود.
کارشناسان حوزه علوم اجتماعی رشد احساس مالکیت مرد بر زن، و والدین بر فرزندان
را از عمده دلایل حوادث خشونت‌بار چند سال اخیر ارزیابی می‌کنند.

• در ریشه شناسی واژه حسادت در زبان عربی و زبان های لاتین نوعی تضاد دیده می شود،
هر چند معانی آنها در نهایت به یک مفهوم می رسد.

o در عربی، حسادت که جزو منفی ترین صفات قلمداد شده است و به نوعی انگل که به جان انسان می افتد تعبیر شده است
که انسان را در آرزوی نابودی دیگری و از میان رفتن موفقیت او غرق کرده و نابود می کند.
در زبان های اروپایی Jealousy از اسطوره یونانی زلوس، خدای شور و آرزو و هیجان برای به دست آوردن چیزی
ریشه می گیرد که در واژه انگلیسی zeal خود را منعکس کرده است.

Zeal= great energy or enthusiasm in pursuit of a cause or an objective.

• اما این آسیب عاطفی و اجتماعی جنبه جهانشمول خود را قرن ها است، نشان داده.
o در انسان شناسی اغلب بر رقابت بر سر منابع تداوم حیات، به خصوص در زمان ها و مکان هایی که کمبود یا نبود این منابع وجود دارد،
به مثابه ریشه برانگیخته شدن حسادت تاکید شده است.

o منابع، پدیده هایی هستند که تجدید حیات را در کوتاه مدت (هوا، غذا و آب) و یا در زمانی طولانی تر (زنان و تولید مثل) امکان پذیر می کنند.
هم از این رو است که شاید بیشترین حسادت های شناخته شده تاریخی در همه فرهنگ ها بر سر ثروت و عشق اتفاق افتاده است
o حسادت بر سر قدرت، که پدیده ای بسیار شناخته شده و رایج است، نیز ریشه خود را به اعتبار برخی از انسان شناسان در این واقعیت می یابد
که قدرت به کسی که آن را در دست دارد و یا از دیگری بیشتر در اختیار دارد، امکان می داد و می دهد
از این منابع بیشتر و با اطمینان و امنیت بالاتری برخوردار باشد.

• با حرکت از این نگاه نظری، باید توجه داشت هر چند در یک جامعه سراسر فقیر، ممکن است با تنش بر سر منابع به صورتی گسترده روبرو باشیم
و از این لحاظ، جوامع ایرانی پیش از قرن بیستم که عمدتاً روستایی و عشایری بوده اند، پیشینه ای طولانی دارند،
اما این نزاع لزوماً غالب های حسادت به خویش نمی گرفته اند،
o زیرا سلسه مراتب اجتماعی تا حد زیادی کوتاه و تراکم های جمعیتی اندک بوده اند.

o در عشایر و یا در روستاهای ایرانی، نبود آب، کمبود و خشکسالی غذا، و اصولاً موقعیت های نابسمامان اقلیمی ،
قاعده را می ساخته اند و در پهنه ایران اگر از شمال کشور بگذریم، اغلب نقاط کشور ما از لحاظ تاریخی در این موقعیت های شکننده قرار داشته اند.

o اما با وجود این، در روستا یا عشیره به جز گاه کدخدا و اغلب خان، سایر افراد کمابیش در سطوح مادی نزدیک به هم قرار می گرفتند،
و نبود تمایل به خود نمایی که خود بیشتر رفتاری برای محافظت از خویش در برابر «چشم حسود» به شمار می آمد،
سبب می شد که حسادت کمتر به وجود بیاید.

o اما برخلاف این موقعیت های کلاسیک و پیش مدرن، جامعه مدرن ایران، از ابتدای قرن بیستم و به ویژه از نیمه این قرن با گسترش ثروت
و شهرنشینی در آن، موقعیت های جدیدی را به وجود آورد که به بستر های مناسبی برای رشد حسادت تبدیل شدند،
بدون آنکه تنش ها نیز از میان رفته باشند یا بروند.

o ثروت های کلانی که از دهه ۱۳۴۰ وارد نظام اقتصادی و سبک زندگی ایرانی شدند،
بسیاری از افراد را که ریشه روستایی داشتند به شهرها کشیدند
و در شهرها نیز این افراد بالاترین دغدغه شان نشان دادن ثروت خود برای اطمینان از وضعیتی بود که برایشان شکل «معجزه آسا» داشت
یعنی: «یک شبه ره صد ساله رفتن» و همین امر نیز سبب شد حسادت به گسترده ترین شکل
و با مخرب ترین پیامدها در جامعه ایرانی در طول نیم قرن اخیر گسترش داد.

• ورود زنان به عرصه اجتماعی با شهرنشینی، با کشف حجاب اجباری، و سرانجام با تغییرات گسترده جامعه ایرانی در دهه ۱۳۴۰
به واقعیتی محسوس اما محدود تبدیل شد که در کنار منابع مادی و مادی ثروت، حسادت را در حوزه عاطفی نیز به شدت بالا برد.

o البته زمانی که انقلاب اسلامی رخ داد (و فراموش نکنیم که یکی از دلایل اصلی انقلاب دقیقاً همین اختلاف های عظیم طبقاتی میان مردم بود)
تا حدی در دهه نخست اختلاف ها کاهش یافت. اما از دهه بعدی جامعه کمابیش دوباره با همان ثروت سهل الوصول نفتی و ثروت های جدیدی
که اضافه شده بود و تداوم ورود زنان به عرصه اجتماعی، راه گسترش حسادت را پیش گرفت.

o در عرصه مادی ثروت ها، خانه ها، اتوموبیل ها، و همه جلوه های ثروتمند شدن بسیار گسترش یافت.
و در عرصه حضور زنان و روابط عاطفی جامعه نیز با ورود آنها در همه عرصه های زندگی اجتماعی و به ویژه میزان تحصیلات
و سرمایه های اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و فرهنگی ، لزوم آن به وجود آمد که این موقعیت که به خودی خود مثبت بوده و هست،
مدیریت شود، اما مدیریت جنسیتی جامعه چندان موفق نبود و در نتیجه حسادت چه در ثروت های مادی و چه در عرصه های عاطفی
و روابط بین جنسیتی، به شدت افزایش یافت.

• اما عامل تشدید کننده دیگر، عاملی فرهنگی بود:

o در کنار این گسترش ثروت، شکل ثروت هر چه بیشتر در قالب دارایی و پول تعریف شد و بنابراین ثروت به شکلی صنعتی به صورتی که مثلاً
ما در اروپای اواخر قرن نوزده دیده بودیم، تعریف نمی شد و بروز نمی یافت، بلکه شکلی کاملاً تظاهر کننده و خودنمایانه داشت.

o بدین ترتیب، هر چه بیشتر جامعه پولی می شد، خودنمایی افزایش یافته، و به همان میزان نیز حسادت بالا می گرفت.
o به ویژه آنکه از سال های دهه ۱۳۷۰ به بعد، جامعه ایرانی وارد موقعیت هایی شد که نظام ارزشی دیگر چندان خودنمایی
را در چهارچوب یک ضد ارزش قرار نمی داد و برعکس آن را نشانه ی ارائه «موفقیت» می دانست
که قاعدتاً خواهد توانست به موفقیت دیگران نیز دامن بزند.

o سلسه مراتب های اجتماعی و اختلاف ثروت ها و سبک های زندگی به شدت افزایش یافتند و این امر سبب می شد و می شود
که حسادت های بیشتر و بیشتر و پیامدهای آن مثلاً کارشکنی ها، بدگویی ها، دروغ گویی ها، بیشتر و بیشتری بروز کنند.

• تلاش برای به دست آوردن منابع ثروت، دلربایی و زیبایی، و گونه ای از «تشخص اجتماعی» که در مجموعه ای از دارایی های
اکتساب شده از پول و مسکن و مدرک دانشگاهی و خودرو و شیوه های زیست روزمره خود را نشان می داد،
باعث آن می شد که حسادت به همان نسبت افزایش بیابد و اثرات خود را به صورت مستقیم و غیر مستقیم بر کنش
اجتماعی افراد باقی بگذارد.

o و چرخه های فاسدی به وجود بیایند که امروز ما باید بیشترین توان را برای جلوگیری از رشد آنها بکنیم
وگرنه جامعه را با سرعت به سوی تنش های شدید و یک سقوط اخلاقی سخت در آینده خواهند برد.

گزافه‌گویی

انسان شناسی آسیب های روزمره

گزافه‌گویی

Bombast, Rodomontade, Brag
بیهوده گویی. عبث گویی. پرحرفی . پرچانگی . پرگویی

نوش لب ز آن منش که خوی بود
زن بُد و زن ، گزافه گوی بُوَد.

• آنری برگسون Henri Bergson ، فیلسوف فرانسوی، در کتاب معروفش
«خنده» 1899 Laughter گزافه گویی را چنین تعریف می کند:

سخن گفتن از چیزهای کوچک، به گونه ای که گویی چیزهایی بزرگ هستند،
را می توان به صورتی عام، گزافه گویی نامید.

o پرسش آن است که کنشگر اجتماعی که دست به این کار می زند،
آیا با گزافه گویی پاسخ و درمانی برای حقارت خود می جوید؟
o یا در پی حقیر کردن مخاطبی است که شاید از خود بزرگتر بیابد؟ و تاب این واقعیت را ندارد؟

o گزافه گویی برخلاف «دروغ» ، ابداع و جا زدن یک امر غیر واقعی به جای یک امر واقعی نیست،
بلکه تغییر رابطه ای است ذهنی با آنچه می خواهیم در نظر خود یا دیگری،
خود آگاهانه یا ناخودآگاهانه، ابعاد و اهمیتش را تغییر دهیم.

• این تمایل به دگرگون کردن واقعیت، بدون شک دلایلی شخصی و فردی در بر دارد که می تواند
به وجود حقارت و عقده ای در کنشگری که دست به آن می زند، برگردد.

o اما پرسش ما، به رابطه ای اجتماعی مربوط می شود که چنین رفتاری را تشدید می کند.
o با مروری بر فرهنگ های گوناگون، شاید چندان به دور از واقعیت نباشد که در فرهنگ های مدیترانه ای،
چه در جنوب و چه در شمال آن، یعنی فرهنگ های عرب و یهود از یک سو و لاتین و کاتولیک از سوی دیگر ،
تمایلی بیشتر به گزافه گویی، در عرصه عمومی و به عنوان رفتاری اجتماعی ببینیم تا در فرهنگ های شرق دور
یا شمال اروپایی، و به معنایی دیگر در فرهنگ های کنفوسیوسی یا پروتستان و پوریتان.

o دلایل این امر، موضوع مطالعات زیادی بوده اند، اما از این امر تجربی جدا نیستند که در گروه اول، رفتارهای اجتماعی ،
بی مهابا و بی پرده تر و در گروه دوم، رفتار ها خویشتن دارانه تر هستند.

o همان تمایزی که می توان میان رفتار یک ایتالیایی و یک سوئدی متعارف در اروپا مشاهده کرد،
شاید تا حد زیادی بتوانند تمایل اولی را به گزافه گویی و تمایل دومی را به پرهیز از این کار نشان دهد.

o در اشاره به گفته برگسون Bergson این نکته را هم باید اضافه کرد، که او، این رفتار را موقعیتی «خنده آور» قلمداد می کند
که در روان شناسی اجتماعی گروه نخست تمایل بسیار بیشتری به آن همچون گریز از جدیت وجود دارد،
در حالی که در گروه دوم، تمایل کمتری به موقعیت های مضحک و برعکس تمایل بیشتری به موقعیت های جدی دیده می شود.

• اگر به فرهنگ خود نگاه کنیم، باز هم ناچاریم که بر اساس موقعیت های اقلیمی و جغرافیایی و تاریخی تمایز بسیار زیادی بین
رفتارهی اجتماعی قائل شویم.

o اما به همان اندازه که به طور عام می توانیم تمایل به شوخی و گریز از جدیت را در بخش بزرگی از رفتارهای ایرانی ببینیم،
به همان اندازه هم نباید از اینکه خود را باید در طبقه بندی مزبور در گروه مدیترانه ای ها قرار دهیم تعجب کنیم.

o وجود سنت بزرگی از طنز و شوخی و خنده، و در ادبیات کلاسیک، هزلیات، در مجموعه زبان فارسی و در ایران مرکزی غیر قابل انکار است.
به گونه ای که شاید چندان به دور از حقیقت نباشیم اگر بگوییم که مفهوم «رندی» در شعر کلاسیک فارسی، و با گستره عظیمی که دارد
زیاد از آنچه برگسون «مضحک» (یا کمیک) می نامد دور نیست.

o طنز تلخ، یا گریز از واقعیت برای حفظ بقا، مفهومی آشنا در شرایط و بحران های بزرگ اجتماعی است.
o کما اینکه رفتارهای اجتماعی «مضحک» و «سرگرم کننده» در شرایطی بسیار سخت، همچون اسارت در زندان،
بحران های اجتماعی همچون انقلاب ها و جنگ ها و امواج ناامید کننده مرگ و نابودی،
گاه همچون تخته پاره هایی در میان اقیانوس بوده اند که مردم ما به آنها می چسبیده اند تا از غرق شدن نجات یابند.

• از این نقطه نظر می توان برای این تمایل به گزافه گویی در فرهنگ ایرانی دلایلی تاریخی و اجتماعی به دست آورد
که در طول تجربه فرهنگی این پهنه به صورتی تقریباً ثابت وجود داشته اند. و از همه مهم تر عدم پایداری موقعیت ها و شکننده بودن آنها.

o موقعیت هایی که هم آسیب هایی مثل دروغ و چاپلوسی را توجیه می کنند و هم رفتارهایی مثل گزافه گویی.

o هم از این رو، در رفتارهای روزمره و مبادله میان مردم، تعریف و گزافه گویی از خود و نزدیکان خود،
به خصوص جایی که امکان وارسی و حقیقت یابی وجود ندارد، رفتارهایی بسیار رایج هستند:

o بسیار در مکالمات روزمره می شنویم که افراد و حتی مسئولان و مدیران و نخبگان درباره دانش خود،
موقعیت خود یا خانواده خود، و به خصوص بستگانی که در آن سوی مرزها هستند،
موفقیت های ایرانیان در جهان و غیره، به شدت گزافه گویی می کنند و موفقیت های خانواده،
و به خصوص کودکان خود را با عنوان «حیرت انگیز» بودن مطرح می کنند،
آن هم دردی که پایانی برای این قبیل توصیف ها نه در کمیت و نه در محتوا متصور نیست.

• اما باید دقت داشت که این رفتارها تا حد زیادی قابل درک هستند زیرا،
o اولاً موقعیت کسانی که از آنها سخن می گویند، به شدت شکننده است و
o ثانیا، به دلیل رواج این رفتار ، نبود گزافه گویی، به نوعی سبب تحقیر واقعیت می شود.

o بسیار دیده ایم که افراد قربانی صداقت و مبالغه نکردن های خود واقع می شوند
زیرا سخن آنها را نه واقعیت بلکه بازهم نوعی گزافه گویی به حساب آورده
و در نتیجه به شدت در رده پایین تری از آنچه گفته می شود، طبقه بندی می شوند.

• اما خروج از این موقعیت و از این گونه رفتارهای اجتماعی به نوعی، غیر قابل اجتناب می نماید.

o در معنایی ادامه دادن به تمایل به امر مضحک در تعریف برگسون، خطر تجربه زیستی در موقعیت بحرانی
جهان را امروز دیگر کاهش نداده بلکه افزایش می دهد.

o دلیل این امر به سادگی در آن است که عوامل دستکاری کننده ای که امروز در نظام جهانی،
از جمله در نظام های اطلاع رسانی، انباشت و توزیع شناخت وجود دارند،
عواملی هستند که موقعیت های مضحک را به جزئی از داده های خود بدل کرده و از آنها به شدت برای
دستکاری های بیشتر بر افراد استفاده می کنند.

o از جمله، با درونی کردن گزافه گویی و خارج کردن آن از موقعیت خودآگاه به موقعیت ناخودآگاه،
که سبب می شود فرد توهمات ناشی از گزافه گویی های خود یا دیگران را هر چه بیشتر به حساب واقعیت ها گذاشته
و بر اساس این داده های توهم زا تصمیم گیری کند.

o تصمیم هایی که می توانند بسیار برای او و برای نظام اجتماعی گران تمام شوند،
همچون مهاجرت، تغییر شغل، از هم گسستن خانواده، تغییر رادیکال روابط و گرایش ها و سبک زندگی و …
o که پایه و اساس آنها می تواند به سادگی گزافه گویی های خود یا دیگران باشد،
o اما قربانیان آنها باید تجربه هایی گاه بسیار دردناک را تحمل کنند.

بدبینی و شکاکی

انسان شناسی آسیب های روزمره

بدبینی و شکاکی

Cynicism, Skepticism, Pessimism
An attitude or state of mind characterized by a general distrust of others’ motives

• بدبینی که می توان آن را یکی از واژه های عام برای برگردان واژه تخصصی پارانویا Paranoia ، در نظر گرفت تا ما را به آسیب فردی و اجتماعی مربوط به آن هدایت کند، یکی از اختلالات روانی رایج است .

o این آسیب حدوداً ۲ تا ۳ درصد از افراد جوامع انسانی را به ویژه در فاصله سی تا چهل سالگی تهدید می کند. اما می تواند به خصوص در سنین بالا در نزد شخصیت های صاحب نفوذ و از خلال ابزارهای قدرت و رسانه ای، به شکلی کوتاه یا دراز مدت خود را به سطحی گسترده در جامعه تعمیم داده و آسیب هایی گاه جبران ناپذیر پدید آورد…

• ریشه این واژه در دو کلمه یونانی «پارا» ( Para (at or to one side of, beside, side by side, beyond, past و «نوس» ( Nous (intellect or intelligence است و به معنی فردی است که از موقعیت هنجارمند به ویژه از لحاظ ذهنی خارج شده است.

• مطرح شدن این این مفهوم ریشه در نوشته های فرویدی دارد که تداوم خود را در نظریه های لاکان یافته اند. روان شناسانی که برخی از آنها همچون آرون بک تا امروز، تلاش های زیادی برای گره گشایی از سازوکارهای این آسیب روانی انجام داده اند، چهار مشخصه اساسی این عارضه را در موارد زیر می دانند:

1. نخست، حساس بودن نسبت به همه کس و همه چیز به شکلی آسیب زده؛
2. دوم، داشتن تصویری مبالغه آمیز از «خود» و خود بزرگ بینی مفرط؛
3. سوم، بدبینی شدید نسبت به «دیگران»
4. سرانجام، آسیب دیدن قدرت و توانایی در داوری درست نسبت به پدیده ها.

o این آسیب به صورت گسترده ای قابل ارتباط یافتن با آسیب های شدیدتر روانی نظیر اختلالات شخصیتی، و به گروهی از آسیب های اجتمای نظیر « تئوری توطئه » Conspiracy theory است.

• در فرهنگ معاصر ما، نظام های استبدای از دوره های باستانی تا دوره های معاصر به ویژه در قالب شخصیت هایی نظیر ناصر الدین شاه در دوره قاجار و رضا شاه در دوران پهلوی و سال های کودتای بیست و هشت مرداد، به احتمال زیاد، چنین عارضه ای بوده اند که نتیجه آن روی آوردن به سرکوب و کشتن حتی نزدیکترین افراد به آنها بوده است.

o هر چند ایران به صورتی متناقض هرگز به یک پهنه استعماری تبدیل نشد، اما می دانیم که از دوره صفوی به بعد، به شکل وسیعی دستخوش بازی های توطئه آمیز روسیه و انگلیس و سپس شوروی و آمریکا بود و شاید همین امر یکی از دلایلی بوده است که کلیشه توطئه آمیز سیاسی و زبانزد معروف و عامیانه «همه چیز زیر سر انگلیسی ها است» را که در اثر طنز آمیز ایرح پزشکزاد، «دایی جان ناپلئون» My Uncle Napoleon ، به شکل عمیقی در ذهنیت و زبان امروز ما، درونی کرده باشد.

• به هر رو، شکی نیست که این عارضه سوای مباحث روانی آن، زمانی که با موقعیت های شکننده جهان سومی در هم می آمیزد، می تواند به شدت برای این مردمان بصورت توطئه اندیشی خطرناک باشد.

o حتی بیرون از حوزه سیاسی، موقعیت های پارانویایی و بدبینی نسبت به همه چیز به شکلی بسیار رایج در میان مردم ما دیده می شود که گواه این امر را می توان، البته نه به شکل بالینی و قطعی، اما به صورت نسبی در نظام های بازنمایی (تصویری، ادبی) مشاهده کرد و همچنین در زبان معاصر باز یافت.

o اگر خواسته باشیم در چارچوب نظریه های بوردیو صحبت کنیم، آنچه بوردیو Pierre Bourdieu «میدان» Field می نامد، یعنی پهنه ای که گروهی از کنشگران اجتماعی بر سر منافع خاصی با یکدیگر در آن رقابت می کنند، همچون میدان پزشکی، میدان روشنفکری، میدان دانشگاهی، میدان سیاسی و غیره، در همه جوامع عرضه ای است برای ظهور پدیده های بدبینی در حاد ترین اشکالش.

o اما به خصوص در فرهنگ معاصر ما، این امر شکل شدیدتر است. به عبارت دیگر هر چند در میدان هایی همچون دانشگاه، علم و سیاست، ما در همه جوامع شاهد بروز گرایش های پارانویایی هستیم، اما در کشور ما این گرایش ها بسیار آسیبزده تر و آسیبزا تر هستند.

• یکی از مواردی که شکل بروز بدبینی و ابعاد آن را در فرهنگ ما با بسیاری از فرهنگ های دیگر متمایز می کند در آن است که در فرهنگ های غیر ایرانی به خصوص در غرب، میزان شدت گرفتن گرایش های پارانویایی نسبتی مستقیم با افزایش امتیازات موجود در یک میدان دارد. برای مثال در گیری ها و بدبینی اساتید یک دانشگاه نسبت به یکدیگر در نسبتی تقریباً مستقیم با میزان امتیازاتی قرار دارد که آن دانشگاه در بر دارد. بنابراین، وقتی ما در یک دانشگاه کوچک و حاشیه ای، موضوع را بررسی می کنیم، میزان گرایش های پارانویایی کمتر و درگیری نیز میان افراد بسیار کمتر از دانشگاهی بزرگ با امکانات و امتیازات مادی و غیر مادی بالا است.

o اما در فرهنگ معاصر ما به شکلی شگفتی آور، نه تنها لزوماً چنین نیست، بلکه حتی گاه با موقعیت های معکوس روبرو می شویم، یعنی میزان درگیری و بدبینی در موقعیت هایی که بسیار نازل و با امتیازات بسیار کم، بسیار بالا هستند. این امر را شاید بتوان به جریانی دیگر که خود یک آسیب است، نسبت داد، یعنی عدم ثبات سیستم ها و سازوکارهای اجتماعی که افراد همواره خود را در برابر آنها بی دفاع در نظر گرفته و تمایل بدان دارند که به هر قیمیت شده در کمترین زمان ممکن به قول معروف «گلیم خود را از آب بیرون بکشند».

o ضعف و ناپایداری مدیریتی، عاملی است که بسیاری را به سوی بدبینی های حاد می کشاند که همواره خود را از سوی عملکرد پیشینیان خویش یا افراد و گرایش هایی که احتمال میدهند، جایگزین آنها شوند در خطر ببینند و به اندیشه توهمی توطئه آمیز در ذهن خود دامن بزنند و بدبینی بیشتری نسبت به همه پدیده ها پیدا کنند.

• از لحاظ اجتماعی و سوای مباحث روانی، چاره این امر، را نمی توان جز از خلال دامن زدن به ثبات اجتماعی، بالا بردن اعتماد افراد نسبت به یکدیگر و از این طریق، افزایش اعتماد به نفس افراد ، خارج شدن آنها از اندیشیدن اسطوره ای و خیالین و دستیابی آنها به نگاهی عمیق تر و موشکافانه تر مسبت به محیط و به جهان واقعی جست.

o اما برای رسیدن به این وضعیت نیاز به گشودن چشم ها و گوش ها و تمایل و اراده ای واقعی وجود دارد که فرد و گروه های اجتماعی ابتدا این آسیب را بپذیرند و سپس از طریق راه حل های بالا و در فضایی که باید لزوماً باز و دموکراتیک باشد، برای معالجه خود، تمرین نمایند.

تن آسایی-تنبلی

انسان شناسی آسیب های روزمره

تن آسایی-تنبلی

Indolence, Laziness, Sloth

 

• جامعه صنعتی با ایدئولوژی جدید خود، کار را بدل به یک ارزشِ در خود و غیر قابل بحث کرد؛

o ارزشی که «بیکاری»، «تن آسایی» و حتی «فراغت» را نمی پذیرفت و بسیاری از حقوقی که ما امروز می شناسیم،
مثل حق استراحت روزانه و هفتگی و سالانه، مرخصی، بازنشستگی و ضرب آهنگ متعارف و بدون فشار در محیط کار،
حقوقی هستند که در طول دویست سال اخیر به وسیله کارگران و مزدبگیران در مبارزه شان با کارفرمایان به دست آمده اند.

o سرمایه داری قرن نوزدهم همانگونه که به خصوص ماکس وبر Max Weber در کتاب کلاسیک
«سرمایه داری و اخلاق پروتستان» The Protestant Ethic and the Spirit of Capitalism نشان می دهد
به رغم آنکه با تغییر نگاه منفی کاتولیسیسم نسبت به پول و انباشت ایجاد صنایع را ممکن کرد،
اما در کنار این امر به شدت از مفاهیم درونی شده در مسیحیت استفاده کرد تا به کار تقدسی بدهد که در دوران باستان نداشت.

o در یونان باستان کار بدنی ارزش تلقی نمی شد و خاص بردگان بود.
در حالی که در برابر آن ورزش، یک فعالیت ارزشمند به حساب می آمد.

o یونانیان مفهوم فراغت Otium یا leisure time را به معنی آن می گرفتند که انسان آزاد کاری را بکند که دوست دارد
و آن را در برابر مفهوم تجارت Negotium یا nonexistence of leisure و business یعنی کار برای کسب درآمد قرار می دادند.

o اما مسیحیت در تبلیغ ایدئولوژی «گناه اولیه» Original sin تا به جایی پیش رفت که «زحمتکشی» را که معادل رنج بردن بود،
به یک ارزش، و بیکاری و تن آسایی را به یک «گناه» تعریف کرد.

o بعدها ایدئولوژی های بزرگ قرن بیستم اعم از مارکسیسم Marxism ، تمامیّت‌خواهی یا توتالیتاریسم Totalitarianism ،
فاشیسم Fascism و… هر کدام تفسیر خود را از همین الگو انجام داده و آن را تقویت کردند.

o در حالی که گروهی از اندیشمندان چپ، البته باز هم زیر نفوذ جناحی از اقتدارگریزی یا سروری‌ستیزی Anarchism ،
نظیر پل لافارگ Paul Lafargue ، از حق «تنبلی» The Right to be Lazy در معنای حق برخورداری از اوقات فراغت دفاع کردند.
حقی که به گونه ای در ریشه مسیحایی – یهودایی، یعنی تورات و ده فرمان،
به مثابه برخورداری از یک روز استراحت در هفته به رسمیت شناخته شده بود.

 

• اما، آسیب «تنبلی» در دوران جدید و در جامعه ای همچون جامعه ما، نه به فراغت نداشتن، مربوط می شود
نه به عدم برخورداری از زمان استراحت و تجدید قوا؛

o برعکس این آسیب در واقع نوعی تمایل به زندگی انگلی است که ریشه هایش هم از لحاظ تاریخی و هم در دوران مدرن قابل ردیابی هستند.

o در دوران پیش از قرن بیستم بسیاری از کسانی که به قدرت های زورگو نزدیک می شدند، به ویژه اراذل و اوباش، با این هدف بود
که زندگی انگلی خود را تامین کنند و البته در برابر این تامین و ثروت، خدماتی اغلب در قالب سرکوب مردم، هم انجام می دادند.

o پیوند میان اراذل و اوباش و قدرت های سیاسی و اقتصادی حاکم از ابتدای تاریخ ایران تا مشروطه یکی از ثابت ترین اشکال
رابطه اجتماعی است که می توان به آن اشاره کرد.
o البته این پیوند بعد از قرن بیستم نیز ادامه یافت، اما شکل آن پیچیده تر و ظریف تر شد.
o کودتای بیست و هشت مرداد را همه هنوز در یاد دارند که چگونه اوباشی که به تن آسایی عادت داشتند
می توانستند به ثروت های بزرگ دست یابند.

• پس از ملی شدن نفت و سرازیر شدن ثروت های نفتی به کشور یعنی از دهه ۱۳۴۰،
متاسفانه این روند به شدت افزایش یافت،
زیرا این امکان به وجود آمد که یک «بورژوازی» Bourgeoisie بی ریشه شکل بگیرد
که نه فقط خود از همان گروه های انگلی بیرون آمده بود،
بلکه تمایل داشت این چرخه را تا ابد ادامه دهد.
o بورژوازی یک اصطلاح در علم جامعه‌شناسی و تاریخ است که مورد دسته‌بندی‌های مورد استفاده در تحلیل جوامع بشری است.
این واژه به دستهٔ بالاتر یا مرفه و سرمایه‌دار در جامعه اطلاق می‌شود.
این دسته قدرت خود را از استخدام، آموزش و ثروت به دست می‌آورند و نه لزوماً از اشراف‌زادگی.

• در نتیجه سیاست های پول درمانی بدل به قاعده شدند و فرار از کار و زحمت صنعتی به یک روش اجتماعی که
حتی به گونه ای مورد تبلیغ نیز قرار می گرفت تبدیل شد.

o امروز هنوز وقتی رسانه های خود را نگاه می کنیم، می بینیم که برغم شعارها، نوعی سلطه خودآگاهانه یا ناخود آگاهانه
در خدمت به مصرف گرایی، پول پرستی، فرار از کار سخت و تشویق برای رسیدن به ثروت آسان در آنها دیده می شود
و از آن بدتر از خلال سریال ها، فیلم ها و به خصوص آگهی های تبلیغاتی بانک ها و سایر موسسات بزرگ تشویق می شود.

o این امری خطرناک برای کشوری است که اکثریت ساکنان آن را جوانانی تشکیل می دهند که باید در جهان امروز به کار به مثابه
نه لزوماً یک لذت، بلکه یک ضرورت نگاه کنند، که تنها راهی است که ممکن است بتواند آینده آنها را تامین کند.
o جوانانی که باید بدانند که ثروت های کلان و بادآورده امروز حتی کشورهای توسعه یافته و بسیار قدرتمتند را به مرز ورشکستگی کشانده است،
زیرا همه مردم آنها را بدل به قمار بازانی کرده است که به جای برنامه ریزی صحیح برای زندگی خود، هر روز در انتظار یک بازی جدید،
یک سرمایه گزاری در بورس، بردن این و آن جایزه و خریدن این و آن محصول صرفاً برای لذت خرید و مصرف کردن هستند.

• تنبلی و فرهنگ فرار از کار به دلیل فرایندهای گسترده پولی ای که در کشور ما وجود دارد، برای ما سمی مهلک هستند.
o زیرا نه فقط همه نیروهای فعال را از کار می اندازند، بلکه از آن بدتر این نیروها را در جهت حرکت به سوی تخریب شدن
و قرار گرفتن در موقعیت های فساد قرار می دهند.

o مشکل دقیقاً در سوء مدیریت فرایند تن آسایی در جوامع مدرن، آن است که این فرایند می تواند
در صورت ترکیب شدن با ثروت زیاد و سهولت دسترسی به پول، به یک جامعه کاملا فاسد
و نظام های تخریب شده اداری، مالی، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی منجر شود،
و در صورت نبود پول به جامعه ای منفعل و درگیر آسیب های دیگری مثل مواد مخدر و الکلیسم (به عنوان مثال در جامعه روسیه).

o از این رو باید به شدت با نگاهی که گاه با آن روبرو می شویم و سخن از رویکردهای
تازه سرمایه ای که به جهان می کند مقابله کرد.
o مساله این نیست که سرمایه داری به عنوان یک نظام اقتصادی نفی شود،
چون در حال حاضر در هیچ کجای جهان نظامی به جز سرمایه داری حاکم نیست،
o مساله آن است که سرمایه داری متاخر مبتنی بر پول و سوداگری مالی را کنار گذاشت
و بار دیگر به ارزش کار به مثابه حاصل زحمت بازگشت.

o اگر سرمایه داری در ابتدای خود به دلیل آنکه باید کار وحشتناکی را به مردم تحمیل می کرد
و در برابر آن مزد ناچیز و حقوق اندکی از لحاظ اجتماعی به آنها می داد،
باید کار را به حدی مقدس می کرد که به نوعی «از خود بیگانگی» دامن بزند،
o امروز نیازی به این کار نیست و نظام های سرمایه داری اجتماعی نظیر آنچه در کشورهایی چون اسکاندیناوی می بینیم
موفق ترین نظام های انسانی هستند که در حال حاضر مستحکم ترین پایه های مردمی را نیز دارند .

o در این نظام ها، سرمایه و سرمایه داری به رسمیت شناخته شده اند،
اما کنترل و منظم بودن بازار به وسیله دموکراسی ها و سازمان های مردم نهادی تضمین می شود
که به وسیله شبکه های آزاد رسانه ای حمایت می شوند و سبب می گردند که جامعه بتواند به آرامش رسیده
و افراد بر اساس تمایلی که به استفاده از زمان خود دارند، بیشتر یا کمتر کار کنند.

o روشن است که هر کسی تمایل بیشتری به نوع خاصی از رفاه مادی داشته باشد، باید بیشتر کار کند
و هرکسی با رفاه مادی کمتری راضی باشد، کمتر کار می کند.

 

o اما همه باید از تن آسایی فاصله گرفته و برعکس به سوی همدلی و همبستگی با تمام کسانی که به هر دلیلی در جامعه نتوانسته اند
به حداقلی از رفاه برسند بروند (فقرا، ناتوانان جسمی و ذهنی، افراد مسن، کودکان بی سرپرست و…)
o این جامعه انسانی برای کشوری همچون کشور ما آرزویی دست نایافتنی نیست،

o اما شرط آن ابتدا فاصله گرفتن از گرایش های خطرناک نئولیبرالیسم Neoliberalism و سرمایه داری متاخر Late capitalism است
که جز به فساد، وابستگی به کشورهای قدرتمند، افزایش فاصله طبقاتی و بالا رفتن خطر انفجار اجتماعی،
نه تاکنون در تاریخ کشورهای دیگر و کشور ما داشته است، و نه بدون شک در آینده خواهد داشت.

خویشاوند سالاری- پارتی‌بازی- درون‌همسری

انسان شناسی آسیب های روزمره

خویشاوند سالاری- پارتی‌بازی- درون‌همسری

Nepotism

• خویشاوندسالاری یا پارتی‌بازی، یکی از مصادیق شایع فساد اداری است که به تبعیض و جایگزینی رابطه به جای ضابطه دلالت دارد.  واژهٔ «پارتی‌بازی» برگرفته از لغت لاتین «پارتی» Party به معنای حزب، گروه، طرفداری و جانبداری می‌باشد و در سده اخیر وارد زبان فارسی شده‌است. واژه خویشاوند سالاری از واژگان جدید زبان فارسی است.
از لحاظ تبارشناسی، این واژه از nepos لاتین می آید یعنی پسر خواهر یا برادر nephew . ریشه این واژه در زبان های اروپایی به قرون وسطا باز می گردد و زمانی که پاپ های کاتولیک چون مجاز به ازدواج و داشتن فرزند نبودند، از قدرت و نفوذ خود استفاده می کردند تا جانشینان خود را از میان برادر یا خواهرزاده های خویش و یا افراد دیگری به آنها نزدیکند انتخاب و برای جانشینی خود تحمیل کنند.

• در انسان شناسی، این پدیده کاملا شناخته شده است و در قالب نظام خویشاوندی یعنی خانواده در شکل گسترده آن و تمایلی که وجود دارد تا ثروت و قدرت نسل های بالاتر به نسل های پایین تر برسد، مشاهده و تحلیل شده است. از این رو خویشاوند سالاری را صرفاً در معنایی که امروز در زبان فارسی عامیانه، «پارتی بازی» می نامند، نباید خلاصه کرد و برای نمونه پدیده ای مثل درون‌همسری Endogamy یعنی ازدواج با نزدیکان خانوادگی را می توان یکی از مصادیق آن دانست، ازدواجی که اغلب نه فقط برای دادن ضمانتی خانوادگی به پیوند میان دو تن انجام می گیرد، بلکه به خصوص در اقشار بالای جامعه به منظور حفظ قدرت و ثروت خانواده درون خود آن، تدوام یافته است.

• در نظام های پیش صنعتی، اصل بر خویشاوند سالاری در معنای گسترده آن بود، اینکه قدرت و ثروت خانوادگی از نسلی به نسل دیگر منتقل شود و اولویت مطلق در توزیع امتیازات به افراد خانواده خویش داده شود.  این امر را می توان تقریباً جهانشمول دانست وتقریباً در تمام فرهنگ ها، از جمله در ایران شاهد آن بوده ایم.

o با وجود این، سازوکارهای خویشاوند سالاری، در هر فرهنگی متفاوت بوده اند.  برای مثال در فرهنگ ایرانی پیش صنعتی، در گروه حاکمان، قدرت اغلب به صورت موروثی منتقل می شد تا زمانی که یک خاندان یا خانواده به وسیله خاندان دیگری سرنگون و کنار زده می شدند. این موضوع از رده های پایین قدرت در سطح روستاها و ولایتها تا بالاترین رده ها وجود داشت.

o در میان گروه های فرو دست جامعه نیز انتقال مهارت های زندگی و ثروت به صورت پدر – پسری (یا دایی – خواهر زادگی) انجام می گرفت، مثلاً در بین صنعتگران و پیشه وران و کشاورزان و غیره. و البته ازدواج همواره می توانست نقش نوعی عامل توازن بخش را بازی کند، برای نمونه وقتی که داماد جای نبود فرزند مذکر را می گرفت و غیره.

 

o اما باید توجه داشت که در تاریخ طولانی ایران، خویشاند سالاری به ویژه در میان حاکمان اغلب با فرایندهای بسیار خشونت آمیزی نیز همراه می شد، مثلاً زمانی که پدری از هراس آنکه یکی از پسرانش بخواهد پیش از مرگش علیه او توطئه کند و جانشینش شود، آنها را می کشت و یا کور می کرد، رسمی که میان برادران و عمو زاده ها باز هم رواج بیشتری داشت و در تمرکز های بزرگ قدرت در سایر نقاط نظیر رم باستان نیز رایج بود.

• در جوامع صنعتی که اغلب نظام سیاسی خود را برون آمده از انقلاب های دموکراتیک و نظام اقتصادی شان را برون آمده از عقلانیت بازار می دانستند، ادعا همواره آن بود که شایسته‌سالاری Meritocracy جایگزین خویشاند سالاری شده است. اما نگاهی کوتاه به تاریخ معاصر در اغلب کشورهای جهان نشان می دهد که این رفتار به صورت گسترده ای هنوز از پیشرفته ترین کشورها تا کشورهای جهان سوم رواج دارد و افراد به صورت هایی – البته امروز پنهان تر – روابط خویشاوندی خود را بر روابط شایسته سالاری در انتقال و حفظ قدرت به کار می گیرند.

o حتی از این نیز بدتر، در اغلب جوامع سازوکارهایی بسیار پیچیده به وجود آمده است که جامعه شناس پیر بوردیو، آن را به خوبی نشان می دهد و بر اساس آنها، از طریق کنترل و هدایت نظام آموزشی از پایین ترین رده ها تا بالاترین آنها، می توان به نوعی خویشاوند سالاری را شایسته سالاری وانمود کرد و کمتر مورد یورش منتقدانی قرار گرفت که معتقدند این فرانید دموکراسی و دستاوردهایش را نابود می کند.

• باید توجه داشت اینکه خویشاوند سالاری پدیده ای جهانشمول است، مانع آن نیست که اذعان کنیم میزان نفوذ و گسترش آن در رابطه ای مستقیم با میزان توسعه نایافتگی روابط اجتماعی، اقتصادی، مناسبات عقلانی و فن آرانه جوامع انسانی قرار دارد. از این رو تقریباً مشخص است که امروز توسعه نایافته ترین کشورهای جهان (مثلاً در افریقای سیاه و آمریکای لاتین و آسیای جنوب شرقی) بیشترین حد این آسیب را تجربه می کنند و پیشرفته ترین کشورها در شاخص های توسعه انسانی (اسکاندیناوی و کانادا) به کمترین حد.

o در کشور ما، متاسفانه پولی شدن جامعه به دلیل درآمدهای نفتی از دهه ۱۳۴۰، و نبود ریشه های عمیق برای بسیاری از نهادهای مدرن از جمله نهاد های آموزشی و اداری و رسانه های قدرتمند، سبب آن شده است که هنوز برغم تلاش های بسیار زیاد، فرایندهای خویشاوند سالاری گسترش بسیار زیادی دارند. فساد اداری و تمام آسیب های ناشی از آن در بسیاری موارد از این پدیده ریشه می گیرند.  افزون بر این ، پدیده خویشاوند سالاری به شکل وسیعی به عرصه هایی که بسیار کمتر می توان درباره آنها تردید داشت از هنر و ادبیات گرفته، تا اندیشه و علم و دانشگاه سرایت کرده است.

o از این رو زمانی که ما با آسیبی روبرو می شویم، بسیار سخت می توانیم با آن مقابله کنیم، زیرا نه فقط کنشگران اصلی و روابط مستقیمشان از خود مقاومت نشان می دهند، بلکه کنشگران دیگری که در شبکه خانوادگی از کنشگر آسیب زا دفاع می کنند، مانع از آن می شوند که بتوان آن آسیب را از میان برداشت.

• این امر در اغلب حوزه ها سبب شده است که:

o اولاً به اصطلاح (متاسفانه معروف) اولویت یافتن «روابط » به جای «ضوابط» برسیم و اینکه افرادی خویشاوند (و در ایران در معنایی گسترده تر «هم شهری ها» و «هم ولایتی ها» و «آشناها») مشاغل و امتیازات را میان یکدیگر تقسیم کنند.

o ثانیا به دلیل آنکه در حوزه فکری و هنری و رسانه ای و سایر حوزه هایی که قاعدتاً باید منتقدان و اصلاح کننده های نظام آجتماعی باشند، این روابط گسترش داشته باشد به گونه ای که ظاهراً باید فرزندان متفکران همگی متفکر شوند و فرزندان هنرمندان همه هنرمند که اینها فرایندهایی به شدت غیر مدرن هستند.

• نتیجه آنکه، قبح و زشتی این اعمال چندان به چشم نیامده و در نتیجه بی اخلاقی در این زمینه اصل را تشکیل می دهد.

• ادعای مشروعیت داشتن نوعی وراثت ثروت و قدرت به این ترتیب به ادعای مشروعیت وراثت در فکر و شعور و دانش و هنر نیز می رسد و اینجاست که باید در انتظار فاجعه ای اساسی بود.

بلاهت، بی عقلی

انسان شناسی آسیب های روزمره

بلاهت، بی عقلی

کم خردی، ضعف تدبیر، سستی رأی ، نادانی، حماقت، ساده دلی، سخافت .

Daffiness, Idiocy, Stupidity, Tommyrot, Weak-minded; Crazy, Silly, Foolish
Absurdity, Asininity, Bêtise, Fatuity, Foolery, Foppery, Folly, Imbecility, Inanity, Insanity, Lunacy

 

• فراز گفتاری از آلبرت انشتین که شهرت بسیاری دارد، می گوید دو چیز هست که باید آنها را بی پایان دانست: کیهان و بلاهت انسانی، هر چند در مورد کیهان، هنوز اطمینان مطلق ندارم.

o این جمله و هزاران جمله مشابه آن را که در طول تاریح ثبت شده اند، باید هشدارهایی هوشمندانه نسبت به واقعیت هایی دانست که تاکنون در صدها کتاب و مقاله به مصادیق آنها اشاره شده است و نشان می دهد چگونه بلاهت انسان ها را نه فقط باید بی حد و مرز دانست، بلکه همین بلاهت، اغلب بیشتر از آنکه اسباب سرگرمی این و آن شود، فاجعه به بار آورده و می آورد.

o میلیون ها نفر قربانی حماقت دیکتاتورهای قرن بیستمی به ویژه از نوع جهان سومی آن شدند (از صدام تا ایدی امین، از پول پوت تا قذافی). فهرست ابلهان تاریخی را پایانی نیست و فهرست جنایات و ضربات و تخریبی که در جهان ایجاد کردند، از آن هم طولانی تر است.

o در این زمینه از جمله در زبان ما، کتاب های نسبتاً زیادی در دسترس هستند. اما آنچه شاید کمتر به آن پرداخته شده است، بلاهت های روزمره است که به مثابه آسیبی کوتاه و دراز مدت می توانند موقعیت جامعه و کنشگرانش را به خطر بیاندازند.

• وفور واژگانی که به موقعیت «بلاهت» در زبان ما و بسیاری از زبان های دیگر استناد می کنند، گستره معنا داری را نشان می دهند:
«احمق»، «بی شعور»، «بی عقل»، «دیوانه»، «بی فرهنگ» ، «کودن»، «عقب افتاده»، …

اما شاید لازم باشد پیش از هر چیز واژه ای را که در اینجا مورد نظر داریم و به چارچوب مدرن و فرهنگ جهانی و به خصوص ایرانی کنونی مان مربوط می شود از برخی مترادف ها و از منشا آن جدا کنیم.

• از لحاظ منشاء تاریخی این واژه در یونانی و لاتین idios / idiota به گروهی از خصوصیات درتناقض با شهروندی آزاد polis /civitas و دارای حق بر امر عمومی res publica اشاره دارند:  خصوصی بودن در برابر عمومی بودن، آموزش دیده بودن در برابر بی آموزش بودن و در یک کلام مشارکت در زندگی عمومی در برابر دوری از آن.

از این لحاظ این واژه تا حدی با مفهوم «جنون» و «حماقت» و حتی واژگانی که به بیماری های روانی یعنی کمبود قابلیت های ذهنی مربوط می شوند نیز نزدیک است. زیرا این موارد فرد را از زندگی عمومی جدا می کند. به همین جهت است که فوکو Michel Foucault ، طردِ «جنون» و «دیوانه» را شرطی برای ورود به مدرنیته می داند. اما در سخن ما دقیقاً باید هم از معنای باستانی به طور اخص فاصله گرفت، و هم از معنای جنون و دیوانگی .

در جهان مدرن «بلاهت» را در برابر عقلانیت Wisdom کوتاه یا دراز مدت قرار می دهند، یعنی کنش یا ذهنیتی که نه لزوماً به سود کنشگر باشد (که در این صورت با سودجویی یا فرصت طلبی روبروئیم) و نه به سود کوتاه و دراز مدت جامعه ای هماهنگ باشد، که کنشگر در آن زندگی می کند.

با این تعریف گروه بزرگی از کنش ها و ذهنیت ها در دوران مدرن را می توان در چارچوب بلاهت هایی آشکار نشان داد و از آن بیشتر آنچه را در زندگی روزمره می بینیم.

بسیاری از فعالان حقوق بشر، برای مثال، شیوه زدگی انسان امروزی را در شیوه های مصرف بی رویه اش و در فشار بیمانند و سختی که بر طبیعت وارد می کند، مصداقی روشن از نوعی بلاهت نسبت به سرنوشت کوتاه و بلند مدت خود او (مصایبی که انسان «طبیعی» می نامد) می دانند.

o بر این امر می توان گروه بزرگی از کنش هایی که زندگی و سلامت افراد را به خطر می اندازد ( انواع اعتیادها) و باور به تبلیغات سطحی ای که پول ها و سرمایه های آنها را به باد می دهد تا آنها را صاحب کالاهایی بی ارزش و بی تاثیر بر زندگی شان کند، یا تمایل عجیب انسان ها به خودنمایی و به معرض نمایش گذاشتن ثروت، قدرت و دانش خویش را به صورت نمایش دادن «برند»های وسایل مصرفی شان (لباس ها و اشیاء روزمره) ، زور و بی رحمی با سوء استفاده ابزاری از مقام و یا خودنمایی «علمی» و «فکری» با استفاده از عناوین و مدارک و زبان های «روشنفکرانه» و یا «دانشگاهی» را در شرایطی که هیچ توجیهی برای این کار نیست، را مصادیق همین امر می توان شمرد.

• رابطه تنش آمیزی که ابتدا میان اشرافیت و کلیسا و مردم عامه «کفار» در قرون وسطای اروپایی وجود داشت، بعدها از دوران رنسانس و به ویژه روشنگری به تضاد میان روشنفکران و عوام تبدیل شد. و با از دست رفتن قدرت اشرافیت و کلیسا پس از انقلاب های قرن نوزدهمی، ابتدا این حاکمیت کینه جو و سپس تداوم آنها در حاکمیت هایی که برغم شعارهاشان اشرافیت های جدیدی در جوامع انسانی به وجود آورده بودند، انتقام خود را از روشنفکران و روشنگران، با توسل به فاسد ترین لایه های عوام یا ابلهان گرفتند ( همان کسانی که با اصطلاح «لومپن پرولتاریا» ی مارکس شهرت یافتند). این الگویی است که در تاریخ کشور ما نیز تکرار شد و بخش هایی پر رنگ از آن در کودتای ۲۸ مرداد و همچنین در دهه ۱۳۴۰ و پس از آن، قابل مشاهده است.

o «جاهلیسم» ، «لومپنیسم» و قدرت نمایی هرزه گرا در تاریخ معاصر ما به سرعت گسترش یافت و این روند با سقوط اخلاق ارزش های سنتی همراه بود.

o به صورتی که امروز شاید بتوان با کمی احتیاط گفت که تقریباً هیچ قشری از جامعه از این لومپنیسم یا جاهل گرایی مصون نمانده است، به صورتی که هم می توان از لومپنیسم و بلاهت توده ای صحبت کرد و هم حتی از لومپنیسم و جاهل گرایی روشنفکرانه، و زبان شاید در این میان بهترین معیار برای سنجش باشد.

o وقتی اراذل و اوباش و روشنفکران با واژگان و ساختارهای یکسانی صحبت می کنند، باید اعتراف کرد که لومپنیسم است که پیروز از میدان بیرون خواهد آمد و این دقیقاً خطری است که به مثابه آسیبی روزمره ما را تهدید می کند.

o تهدید همه ما و تک تک ما، فراتر از آنکه در چه مقام و چه جایگاهی هستیم، و چه پیشینه و تجربه ای در زندگی برای خود گرد آورده ایم و چه اهداف و استدلال هایی را برای کنش ها و ذهنیت های خود در نظر داریم.

زن ستیزی

انسان شناسی آسیب های روزمره

زن ستیزی

Misogyny= a hatred of women

 

• زن‌ستیزی نوعی پدیدهٔ اجتماعی است که در آن زنان مورد تبعیض و یا تنفر واقع گردیده، و یا غیرقابل اعتماد دانسته می‌شوند.
• زن‌ستیزی در پیوند با خشونت علیه زنان است.
o آدرین ریچ، Adrienne Rich شاعر، منتقد و فمینیست آمریکایی ، زن‌ستیزی را «دشمنی و خشونت سازمان‌یافته،
نهادینه‌شده و شکل ِعادی به‌خود گرفته علیهٔ زنان» تعریف می‌کند.

• روان‌کاوان معتقدند ریشهٔ زن‌ستیزی (نفرت از زنان) در خشم اولیهٔ کودک نسبت به مادر است.
o جامعه وظیفهٔ پرورش کودک را تنها بر عهدهٔ زنان می‌گذارد.
o چودروف Nancy Chodorow نویسنده، روان‌کاو و جامعه‌شناس فمینیست آمریکایی، معتقد است مشارکت کامل مردان
در پرورش کودکان می‌تواند این ریشهٔ عمیق زن‌ستیزی را در جامعه درمان کند.

• زن‌ستیزی در جوامع گوناگون و در اقصی نقاط تاریخ مشاهده شده است.
o برخی حتی زن ستیزی را کهنه‌ترین نوع تبعیض در تاریخ بشری دانسته‌اند.

• زن‌ستیزی محدود به یک قوم و نژاد نمی‌شود، بلکه در تمام اقوام در تاریخ قابل مشاهده‌است.
بطور نمونه، ویلیام شکسپیر در اتللو، زن‌ستیزی را عجین با هویت ترک دانسته است،
و زنده به گور کردن دختران در فرهنگ و تاریخ برخی اقوام عرب نیز از این نمونه‌اند.

پیشینه در جوامع ایرانی

• زن ستیزی در جوامع ایرانی و ادبیاتش سابقه‌های فراوانی دارد. مانند:

o واژه زن به عنوان دشنام به مردان: «مخنث به از مرد شمشیرزن که روز وغا سربتابد چو زن»
o در تربیت همسر: «چو زن راه بازار گیرد بزن وگرنه تو در خانه بنشین چو زن»
o تنوع طلبی افراطی مردان و شیء شدگی زنان: «زن نو کن ای خواجه هر نوبهار که تقویم پاری نیاید به کار»
o فردوسی از زبان رستم که نام آورترین چهرهٔ اسطوره‌ای در شاهنامه است می‌گوید:
«کسی کو بُوَد مهتر انجمن کفر بهتر او را ز فرمان زن»

• زن ستیزی یکی از قدیمی ترین و شاید ریشه دار ترین آسیب های ذهنی در حیات انسانی است.
o این واژه در یونانی باستان از دو بخش به معنی «نفرت» (میزوس) و «زن» (ژینوس) ساخته شده است
و در خود گروهی از باورهای بسیار کهن را دارد که حاملان آنها عمدتاً مردان هستند،
اما به دلایل گوناگون (از جمله تحت تاثیر قرار گرفتن ایدئولوژی مردسالارنه) به بسیاری از زنان نیز سرایت کرده اند.

o این باور ها کلیشه هایی رایج را می سازند که به صورت گسترده ای در رفتارها و ذهنیت های روزمره انسان ها تاثیر می گذارند.
o باورهایی نظیر آنکه زنان «هوس باز»، «پر حرف»، «اغوا گر»، «کم هوش»، «کینه توز»، «حسود»، «زود باور»،
«احساساتی»، «کم طاقت»،«ضعیف»، «مکار» و… هستند.

• طرفداران برابری حقوق زن و مرد و دفاع از ستیز و خشونت علیه زنان (فمینیست ها) Feminism تا مدتهای زیادی از قرن نوزدهم تا امروز،
بر نکته ای تاکید داشتند که سیمون دوبووار Simone de Beauvoir ، فیلسوف و نویسنده فرانسوی در کتاب معروف خود
«جنس دوم» (1949) The Second Sex با جمله ای معروفی در تاریخ ثبت کرد:

«انسان زن به دنیا نمی آید، بلکه به زن تبدیل می شود» .

o این جمله دوبووار بدان معنی بود که «زن بودن» امری صرفاً بیولوژیک نیست، بلکه جامعه است که از زنان موجوداتی را می سازد
که ما با آنها در روابط اجتماعی و باورهایمان، روبرو هستیم.
o البته این سخن به خودی خود نادرست نیست، اما باید توجه داشت که جامعه از مردان بیولوژیک نیزموجوداتی فرهنگی می سازد
که ما می شناسیم و لزوماً با موجودیت فیزیکی آنها یکی نیست.
o هر دو گروه مشخصات یکسان ندارند، اما اغلب ناچارند خود را با آن مشخصات منطبق کنند وگرنه دچار ستیز اجتماعی می شوند.

 

• اما مشکلی وجود دارد، زمانی است که این جمله خود را بر آن انطباق می دهد.
o فمینیست ها تا نیمه قرن نوزدهم و گروهی از آنها حتی تا امروز بدان باور دارند که در تاریخ حیات بشر
دوره ای (پیش از دوره کنونی که سلطه مردان غالب است) وجود داشته است که زنان در قدرت و مردان
زیر سلطه آنها بوه اند (مادرسالاری).
o در حالی که تمام تحقیقات باستان شناسی، کردار شناسی جانوری و انسان شناسی نشان می دهند که سلطه مردان بر زنان
نه حاصل دوره ای متاخر، بلکه به میلیون ها سال پیش بر می گردد.

o انسان شناس مشهور معتقد است که کلیشه های زن ستیز، نظیر آنچه در بالا آمد، از همان زمان (حدود 4 میلیون سال پیش)
که انسان شکل می گیرد و به دلیل تقسیم کار میان زنان (که بیشتر گرد آورنده و نگه دارنده خانه بوده اند) و مردان (که به شکار می رفتند)
به وجود آمده و در انسان ها درونی شده و خود را تا امروز به ما منتقل کرده اند.

o البته، طبعاً زنان بعد از انقلاب صنعتی و ورود به جامعه ، اشتغال و یافتن استقلال مالی، جنبش های خود را ابتدا برای برابری دستمزدها
و سپس آزادی های اجتماعی و سیاسی آغاز کردند.

• این جنبش ها از ابتدای قرن بیستم به ایران نیز رسید.
o هر چند نباید فراموش کرد که در تاریخ ایران، همواره زنان مشهوری به مثابه پیشتازان برابری مطرح بوده اند
و از دوره قاجار، تا دوره متاخر نمونه هایی چنین زنانی پیشتازی در تاریخ ایران درخشیده اند که به جنگ زن هراسی جامعه رفته اند.

o اما تنها با شکل گیری دولت مدرن از ابتدای قرن بیستم بود که زنان به صورتی گسترده در ایران توانستند بخشی از باورهای زن ستیزانه را کنار بزنند.
به ویژه پس از انقلاب اسلامی و ورود گسترده زنان به عرصه های اجتماعی و تحصیلی، موازنه جنسی و از همان جا روابط شناختی در جامعه ایران تغییر کرد.

o بدین معنا که از یک سو، ما زنانی هر چه بیشتر تحصیلکرده در همه رده های اجتماعی داریم که هر چند در سطح اشتغال پایینی (حدود ۱۳ در صد قرار داند)
اما حضور اجتماعی و فرهنگی آنها بسیار پر رنگ است.
o اما از سوی دیگر مردانی که هنوز به شدت زن ستیز (و در واقع زن هراس) هستند.
o این وحشت از زنان، تقریباً در همه عرصه های زندگی مردان ایرانی به چشم می خورد و خود را در قالب های زبانی و رفتاری نشان می دهد.

• شاید یکی از بارز ترین اشکال این زن هراسی Gynophobia زبان آکنده از واژگان و ساختارهای توهین آمیز و زن ستیزباشد.
o «لطیفه» های جنسی که در کنار «لطیفه» های قومی، همواره یکی از دو گونه بسیار رایج ایران در میان به خصوص مردان بوده اند،
به صورتی آشکاری زن ستیزند، اما زبان مردانه خود به شکل فاجعه باری (زمانی که زنان حضورندارند) زبانی جنسیتی و زن ستیز است.

o این امر نظام شناختی مردان ایرانی را نیز تحت تاثیر قرار داده و با تاکیدی که بر سنت به مثابه منشا اخلاق می شود،
خود زنان را نیز دستکم در گروه بزرگی از آنها به این گفتمان زن ستیز پیوند داده است.

o هم از این رو، نه تنها آنچه به صورت کلیشه ای ضعف زنان به حساب می آمده است و اغلب به باور نادرست
به بدن «ضعیف» و عقل «ناقص» آنها ربط داده می شده است،
بسیاری از مشخصات دیگر همین بدن نظیر زیبایی نیز در ردیف مشخصاً تقابل نکوهش در آمده است،
زیرا مردان را به سوی زشتی در رفتار و ذهنیت می کشاند.

• از این رو، باید دانست که زن ستیزی که برای مقابله با آن نیاز به برنامه ریزی های دراز مدت از زمان کودکی
و در عین حال ایجاد برابری های اجتماعی و اقتصادی – سیاسی ولو از طریق مکانیسم ها دخالت در روند عادی جامعه وجود دارد،
سرچشمه بزرگترین هراس ها و زشتی ها و بدکرداری ها در زندگی انسان ها در زندگی روزمره معاصر است.

o خشونت به شکل گسترده ای پدیده ای مردانه و زن ستیزانه است و می تواند تا ابعاد غیر قابل تصوری پیش رفته
یک جامعه را به طور کامل نابود کند.

o هم از این رو نباید تعجب کرد که در میان شاخص های توسعه انسانی امروز شاخص توسعه،
موقعیت زنان در هر کشور بنابر سازمان ملل متحد، مهمترین شاخص به حساب می آید
و هر اندازه وضعیت زنان در کشوری بدتر و فشار و سرکوب و نابرابری نسبت به آنها بیشتر باشد،
ما با وضعیت فجیع تر و سطح پایین تری از توسعه یافتگی روبرو هستیم.

زورگویی و قلدری

انسان شناسی آسیب های روزمره

زورگویی و قلدری

Bullying

use superior strength or influence to intimidate (someone),
typically to force him or her to do what one wants.

زورگویی یا قلدری رفتاری است که طی آن، در یک رابطه طرف دارای قدرت آشکارا از بیشتر بودن قدرت خود سوءاستفاده می‌کند،
و با پرخاشگری سعی در ارعاب طرف دیگر دارد، در این فرایند یک فرد به صورت مداوم توسط فرد یا گروهی که از او قوی‌ترند مورد آزار قرار می‌گیرد.

• در نظریه های سیاسی و مطالعاتی که بر دو تجربه بزرگ سیاسی تمامیت‌خواهی یا Totalitarianism یا حکومت های بزرگ
استبدادی در قرن بیستم انجام شده است، یعنی تجربه فاشیسم Fascism و تجربه کمونیسم Communism ،
از مهم ترین نظریه پردازان پس از جنگ و به ویژه هانا آرنت Hannah Arendt گرفته تا نظریه پردازان امروز نطیر
ریچارد شورتن Richard Shorten ، استاد علوم سیاسی دانشگاه بیرمنگام در کتابش:
باز اندیشی ریشه های روشنفکرانه توتالیتاریسم (2012) Modernism and Totalitarianism: Rethinking the Intellectual Sources
و به خصوص پیر روزنوالون در «مشروعیت دموکراتیک» (2008)، همواره تاکید بر دو نظر را می بینیم:

o نخست آنکه فرایند های استبداد و زورگویی اجتماعی را بیشتر از آنکه فرایندهای شکل گرفته در راس جامعه
و بر اساس اراده «حاکمان» بدانیم، باید به پایه های مردمی و فکری آنها توجه کنیم؛

o سپس آنکه برای رشد روحیه آزاد اندیشی و عدالت خواهی در یک جامعه باید به سطح روزمرگی و رفتارهای ساده و شخصی بازگشت.

o به عبارت دیگر آزادی و کنار گذاشتن استبداد منشی تنها با تجربه کردن دراز مدت صبر و تحمل دیگران و با هم زیستن به دست می آید
وگرنه با حرکات خشونت آمیزی نظیر انقلاب های اجتماعی و یا با برنامه ریزی های دیوان سالارانه و حکومتی، به تنهایی،
هرگز نمی توان در مردم روابط انسانی و آزادی و عدالت را درونی کرد.

 

• این موضوعی است که روان شناسان اجتماعی و تقریباً تمام مطالعات اجتماعی موردی نیز تایید می کنند.
o توهم حوزه سیاسی چه در سطح دولت ها و چه در سطح حتی دانشگاهی در آن است که مساله زورگویی و استبداد،
امری نهادی است که با ایجاد این یا آن نهاد و تصویب و اجرای این یا آن قانون به نتیجه می رسد.

o در حالی که تجربه قرن بیستم به ما نشان داده است که تمام این نهادها و قوانین اگر در نظام اجتماعی جا نیافتاده
و در میان مردم ریشه نکرده باشند، هیچ نتیجه ای در بر ندارند.

o هم از این رو، آسیب شناسی پدیده زورگویی بیش و پیش از هر جا در سطح روزمرگی Routine معنی داشته و می تواند کاربرد داشته باشد.

• نقشه کنونی نظام های سیاسی زورگو و بی مسئولیت، تقریباً انطباق بالایی با نظام های اجتماعی دارند که در آنها زورگویی
و به اصطلاحی روزمره تر «ضعیف کشی» بخشی از رفتارهای عادی مردم شده است.

o این عبارت را بسیار شنیده ایم که در وجود هر یک از ما یک دیکتاتور نهفته است
عبارتی که چندان دور از واقعیت نیست.

o اما اغلب افراد و به خصوص کسانی که خود را نخبگان فکری می دانند برای مثال در جامعه ما بسیاری از روشنفکران،
نویسندگان، هنرمندان و غیره که باید خود الگویی برای سایر اقشار اجتماعی باشند، تعبیر چندان روشنی از این «دیکتاتور منشی» ندارند
و به باور آنها زورگویی، خود را صرفاً در نبود عنصر «برابری» نشان می دهد.

o اغلب این بحث مطرح می شود که چرا آدم ها با هم برابر نیستند؟
o چرا اختلاف ثروت و اختلاف نفوذ اجتماعی و اختلاف حقوق اجتماعی و غیره وجود دارد؟
و نتیجه ای که به صورت سطحی گرفته می شود این است که «برابری» داروی معجزه آسایی است که بی عدالتی و زور گویی را از میان می برد.
o در حالی که به قول هانا آرنت دقیقاً به این دلیل که انسان ها از لحاظ طبیعی با هم برابر نیستند است
که باید از لحاظ فرهنگی تلاش کرد یکدیگر را بپذیرند.

• اما متاسفانه در کشورهای جهان سوم و از جمله کشور ما، اغلب در این زمینه همچون زمینه های دیگر،
به جای آنکه تصویر روشن و دقیق و معنا دار و به خصوص کاربرد پذیری از «برابری» ، «آزادی»، «عدالت»
و پرهیز از «زورگویی» وجود داشته باشد، مفاهیمی اسطوره زده، خیالین و کژاندیشانه از آنها رایج هستند.

o مثالی روشن از این امر را در تضاد حادی می بینیم که میان رفتار به شدت زورگویانه و غیر مدنی افراد با یکدیگر از یک سو،
و انتقاد شدید آنها به نبود یا کمبود رفتار دموکراتیک دولتی دیده می شود.

• پرسش چندان پیچیده نیست:
o چطور افرادی که در ساده ترین جنبه های زندگی و ورفتارهای روزمره، از رانندگی گرفته،
تا رعایت صف برای خرید، از کمک به یک فرد در خطر گرفته تا تربیت درست فرزندان خود و …
به شدت مستبد و زور گو هستند!
o چطور آدم هایی که تقریباً همه موقعیت های اجتماعی از جنسیت گرفته تا سن و سال، از مدرک تحصیلی،
تا ثروت و برخورداری از مزایای اجتماعی را بدل به ابزارهایی کرده اند که افراد ضعیف تر را تحقیر و آنها را زیر پای خود له کنند
و یا دست کم آنها را نادیده بگیرند، انتظار دارند که حکومت و دولت از بالا معجزه ای بکند که آنها را به آدم های دموکرات و مدنی
و دلسوز و با وجدان تبدیل کند؟

o روشن است که در اینجا هر کسی اولین واکنش «مشروع» را در ساختن یک هیولا از بالا دستی ها می بیند تا بدین ترتیب
از خود سلب مسئولیت کرده و بتواند به رفتارهای غیر مدنی خود ادامه دهد.

  

o از این رو، زورگویی را باید حاصل نوعی پایین بودن «فرهنگ عمومی» در جامعه ای دانست که نمی تواند نظام های ارزش گزاری
روشن و قابل دقاعی برای خود تعریف کند، و در نتیجه به سطحی ترین مشخصات برای این ارزش گزاری های پناه می برد:

o پول
o ثروت
o زور

• جامعه ای که در آن برخی از روشنفکران به دفاع از بی عدالتی به مثابه یک فضیلت می نگرند،
جامعه ای است که باید به حال خود گریه کند.

• چرا نخبگان جامعه ما، تصور می کنند که اگر به دلایلی که اغلب اتفاقی بوده اند و در جامعه ای به شدت «قهرمان ساز»
و «اسطوره پرست» و «عقل گریز» به جایگاهی اغلب خیالی دست یافته اند، از این مشروعیت برخوردارند که هر سخنی را بر زبان بیاورند
و از تحقیر دیگران و از توهین به برابری و عدالت، برای خود یک نشان برجسته بسازند که همه جا بر سینه شان آویزان باشد؟
و عدم واکنش نخبگان دیگر را به این امر نوعی رسیدن به مقام «خدایی» برای خویش بپندارند؟

• دلیل روشن است زیرا در این جامعه بیشتر از آنکه:

o آزادی
o برابر طلبی
o عدالت جویی
که پایه های رشد فرهنگ و خلاقیت های انسانی هستند، در آدم ها و به خصوص روشنفکران و هنرمندان درونی شود:

o مال پرستی،
o مقام دوستی،
o چاپلوسی،
o خود بزرگ بینی
o استبداد روزمره
o زور گویی
در موجود افراد درونی شده است.

• این دیکتاتورهای کوچک، که در وجود تک تک ما خانه کرده اند،
خطرناک ترین نوع از دیکتاتورها هستند
و اغلب بدون آنکه بدانیم کجا باید جستجویشان کنیم
به جنگ کسانی می رویم که اتفاقاً وجود آنها و خطر آنها را به ما گوشزد می کنند:

گویی اگر صدای این هشدار ها خاموش شوند آن دیکتاتورهای کوچک نیز می میرند،
حال آنکه هر روز درونی تر شده و به صورت ناخود آگاه ضربه بیشتری بر جامعه ما وارد می کنند.

خیالبافی و تخیل

انسان شناسی آسیب های روزمره

خیالبافی و تخیل

Daydream, Fantasy

خیالبافی نوعی تخیل انفعالی و یا تخیل آزاد و بی قید و شرط و نوعی صحنه پردازی ذهن است که در آن عقل و اراده نقشی ندارند و در داوری و اظهار نظر آن کنترلی نیست.
o هر آنگاه که ذهن فرد از امری ادراکی و عقلانی خالی بماند، خیالبافی آن را پر می کند.
o در خیالبافی آدمی تابع آرزوهای خویش می شود و واقعیات را به گونه ای دیگر درک می کند.
o او ممکن است فردی مبغوض باشد ولی تصورش این است که همه او را دوست دارند. و با این تخیلات خوشایند می کوشد خود را شاد و خرسند نماید.
o آنچه را که او خیال می کند مقرون به حقیقت نیست و اغلب صورت گول زدن خود را دارد. و تنها فایده اش این است که نقش مسکن را برای آدمی ایفا می کند.
o همه آرزوها و تمایلات ارضا نشده او در عالم خیالبافی ارضا شده و یا در حال برآورده شدن اند و این خود عاملی برای کاهش رنج است.

• خیالبافی از دیدی همان رؤیاست، زیرا شخص اعمال را در پندار انجام می دهد و در عالم خیال زمینه را برای رفع موانع و ناراحتی فراهم می آورد.
o محرک فرد در عالم رؤیا اغلب تمایلات و آرزوهای ارضا نشده اند و در عالم خیالبافی هم همین حالت وجود دارد.
o دنیای تخیل و رؤیا برای افراد زیبا، غنی و پرمعنی است و تازه های آن برای فرد به قدری قابل وصولند که آدمی می تواند با چشم بر روی هم نهادن و با کوچکترین احساس ناکامی و اضطراب آن عالم را برای خود پدید آورده و محسوس نماید.

o فرق خیالبافی با رؤیا این است که رؤیا در خواب است و خیالبافی در بیداری.
o افراد خیالباف در بیداری، با آزاد گذاردن ذهن از عالم واقع دور شده و با آن فاصله می گیرند.
o چیزهای غیر قابل وصول را در دسترس خود می بینند. اینان در بین خواب و بیداری هستند و صورت ها طبق قانون تداعی معانی یکی پس از دیگری، بدون نظم و ترتیب و رابطه منطقی پدید می آیند و می روند.
o خیالبافی نوعی رؤیا در بیداری است که برای ارضای تخیلی آرزوها و امیال ناکام مانده فعالیت می کند، آنچه در این مسیر عارض ذهن او می شود آن را واقعی پنداشته و در عین آگاهی از غیر واقعی بودن آن خوش است.

• بر خلاف اندیشه شایع، خیالبافی در مواردی می تواند مفید باشد. تا حدی که عده ای آن را عادت بد و یا نشانه اختلال هیجانی نمی دانند و معتقدند حالت عادی هشیاری است:

o ــ پاره ای از تمایلات او ارضا شده تلقی می شود و زمینه برای تخلیه هیجانات فراهم است.
o ــ گاهی کودک در سایه خیالبافی خود را به لذایذ می کشاند و خود را به هدف رسیده تلقی می کند.
o ــ خیالبافی گاهی به کودک آرامش و سکون می دهد زیرا عالم خیال محدودیتی ندارد و آدمی در پرواز خیال خود را اقناع می کند. مثلا” خود را در خلال جشن و برنامه حاضر می بیند.
o ــ خیالبافی بهانه ای است برای کاهش اضطراب و ظاهر کردن احساس حقیقی و رفع تعارض.
o ــ وسیله خوبی برای گذراندن وقت برای کودک است و زمان آن برای طفل لذت بخش است.
o ــ عامل نجات از رنج و آلام و احساس بی کفایتی است.
o ــ اگر جهت پیدا کنند شاعران و نویسندگان خوبی می شوند و آثار خلاقه از خود بروز می دهند.
o ــ در حل عقده های روانی کمک کار خوبی برای کودک است.

• اگر خیالبافی به افراط کشیده شود و از مرز خارج شود دارای عوارض و زیانهائی است . خیالبافی برای جسم و زیست انسان زیان بخش و عارضه ساز است:

۱- در جنبـــه بـــدنی:

افراد خیالباف در جنبه بدن زیانهائی می بینند از جمله اینکه:
o ــ از فعالیت های بدنی عقب می افتند زیرا بی تحرک در جائی می نشینند و در عالم انزوای خویشند و از حرکت و جنب و جوش دور می مانند.
o ــ بازی و حرکت که در رشد افراد شدیداً مؤثر است در آنها وجود ندارد و حتی حال و هوای بازی با دیگران را ندارند.

۲- در جنبـــه روانــــــی:

o خیالبافی در افراد این اشکال را دارد که آدمی را در سیلابی از فکر و خیال رها کرده و امکان تمرکز و دقت و بکارگیری اراده را از او سلب می نماید و این امر تا حدی به پیش می رود که زمینه ساز برخی از بیماریهای خیالی می شود.
o خیالبافی هر چند مفید باشد باز هم یک حالت ناسالم به حساب می آید. زیرا افراد را به توهم کشانده و از واقعیت دورش می کند.
o انرژی روانی در سایه آن رو به کاهش می گذارد و به جای بکارگیری تدبیر جهت حل مسائل نوعی ارضاء مجازی برای آنها پدید می آورد.
o خیالبافی قدرت تمرکز دقت افراد را می ستاند قوای دفاعی را تهدید و مسموم می کند .

3- در حیــــات اجتماعـــــی:

o بزرگترین خطر خیالبافی این است که طفل را از دنیای واقع دور می سازد
o از زندگی روزمره برکنارش می نماید و چنین کسی از روبرو شدن با زندگی و مبارزه با مشکلات آن عاجز و هراسان است و عقب نشینی او بیشتر می شود.
o زندگی در خیال آدمی را از انطباق اجتماعی دور می دارد، با مردم رابطه ای اندیشیده ندارند دل را به ارضای بدلی خوش دارند  و حتی روابط ممکن است کینه توزانه و خصمانه باشد و این خود زیان دیگری برای افراد مبتلا است.

4- در کل:

o خیالباف قدرت و نیروی خود را صرف خیالبافی می کند، در نتیجه توان آن را ندارد و یا نمی کوشد برای خواسته های خود اندیشیده و آنها را جامه عمل بپوشاند.
o در برابر عقاید مختلف می ماند و توان دفاع از فکر خود را پیدا نمی کند. در نتیجه با همه لذتی که از این امر برای او حاصل می شود باید آن را از خطرناکترین حالات برای افراد به حساب آورد.

• خطــــر تداوم خیالبافی

o خیالبافی تا سن ۴ سالگی امری عادی است و طفل را در دنیائی که برای خود ساخته سرگرم می دارد. تا حدی که او گمان دارد در عالم واقع و حقیقت است.  در ضمن این حالت برای او نوعی مکانیسم دفاعی است که در کاهش اضطراب و رهائی او در واقعیت های رنج آور مؤثر است.  ولی ادامه آن اندیشه و تعقل کودک و درک رابطه علت و معلولی او را از کار می اندازد
و از توجه به واقعیت دور می دارد.  همین امور باعث می شوند که او بعدها در اجرای وظایف و تطابق خود با شرایط جامعه و قبول مسئولیت وامانده شود.

o تداوم خیالبافی زمینه را برای بروز بیماری اسکیزوفرنی در کودکان فراهم می سازد و این امر همچنان در فرد ریشه دار شده و در سنین بعدی برای او گرفتاری می سازد.  او را چنان در رؤیا فرو می برد که از جهان واقعی دور مانده و نمی تواند پابه پای رشد به پیش رود.

• اینکه چه انگیزه ها و عواملی سبب می شوند که خیالبافی در کودکان پدید آمده و پا بگیرند از عوامل متعددی باید نام برد که به ظاهر چیزهای مهمی نیستند ولی در عمل برای کودک سرنوشت سازند. از آن جمله :

۱- محـــــرومیت ها:

o کودکانی که در مسیر رشد دچار محرومیت های شدید شده و راهی برای نجات نیافتند ممکن است دچار این وضع شوند.
o چه بسیارند کودکانی که در زندگی دچار ناکامی هائی سخت شده اند، خواهش و آرزوئی داشته و برآورده نشده اند، و در نتیجه از این حالت سر در آورده اند.
o کودکانی که در خردسالگی از غذا محروم مانده اند، طعم امنیت را نچشیده اند و شاهد غذا و امنیت دیگران بوده اند در عالم خیال برای خود سفره گستردند و امنیت ساختند.
o انسان ناکام برای رهائی از فشارها و تنش های روانی و نجات از اضطراب به این مکانیسم دفاعی پناه می برد.

۲- شکست هــــا:

o کودکانی که در مسیر زندگی و رشد دچار شکست و ناکامی شده اند، و مزه تلخ آن را چشیده اند و یا در سر راه رشد خود سرخوردگی هائی پیدا کرده و نتوانسته اند آن را در ذهن خود حل و توجیه کنند، دچار همین وضع و موقعیت شده اند.
o در حقیقت شکست هم جلوه ای از محرومیت و ناکامی است.

۳- فقـــــــر:

o ناداری که جلوه تام و مهم محرومیت از امکانات است خود از عوامل نگران کننده ای است.
o کودکانی که لباس ندارند ، از پول توجیبی محروم اند، و یا اسباب بازی، خوردنی و آجیل و … ندارند در ذهن خود قصرهای طلائی می سازند،
o در تن خود لباس های زیبا و گران قیمت می بینند و از این طریق خود را تسکین می بخشند.

۴- حســــادت:

o که آن هم جلوه ای از احساس محرومیت از محبت است که به صورت بدخواهی بروز می کند.
o آنها در شرایطی قرار می گیرند که محبت و امنیت خود را غارت شده می یابند و در عین حال توان مقابله با آن را ندارند.
o عدم توان و قلت تجارب و گاهی نازپروردگی بر آن دامن زده و کودک را به خیالبافی و رؤیا می کشانند.

۵- احســـــاس حقــــارت:

o کودکانی هستند که دائما” در معرض مقایسه ها هستند و از اینکه نمی توانند با دیگران رقابت کرده و یا بر مشکلات فائق آیند احساس حقارت می کنند.
o نگرانی های ناشی از آن چنان کودک را احاطه می کند که تمام زندگی او را تحت الشعاع قرار می دهد.
o او به عالم خیال پناه می برد تا در آن عالم خود را قدرتمند احساس کند.
o ممکن است این احساس حقارت ناشی از سرزنش و طرد افراطی والدین فرزندان خود را به خاطر جنس باشد و کودک حساب کند که مورد اعتناء نیست و بی آبروئی برای او قائل نیستند برخلاف جنس مخالفش برای او حسابی باز نمی کنند.
o او ناگزیر به خیالبافی کشانده می شود تا آرامشی بیابد.

۶- تــــرس:

o ترس های شدید آدمی را به چاره جوئی می کشانند و خیالبافی می تواند از این بابت هم برای کودک نوجیه داشته باشد. همچنین ترس از تنبیه پدر یا معلم در صورتی که تصور آن برای کودک غیر قابل توجیه باشد او را به خیالبافی می کشاند.

۷- گنــــاه:

o کودکانی که گناهی را مرتکب شده و از بیان و آشکار شدن آن وحشت دارند و نفس گناه برایشان عقده ای ساخته است ممکن است از خیالبافی سر در آورند.
o احساس تقصیر گاهی ممکن است ناشی از یک تخلف باشد و خیالبافی نشانه ای برای نشان دادن میل به برگشت از وضع موجود است و پاک کردن خود از گناه.

• در زمینه درمان و رفع این عارضه چه باید کرد؟

راههائی به اختصار قابل ذکرند که اهم آنها به قرار زیرند:

۱- بررسی عوامل و ریشه ها و دریافت این مسئله که چه چیزی باعث بروز و ظهور این حالت در کودک شده است.

۲- رفع عوارض از عامل شناخته تا حدود امکان و هم تفهیم کودک که تا این میزان برای او کار و تلاش کرده اید و به این صورت او را به حقیقت امر آشنا سازید. در این راه باید تلخی های زندگی را از میان بردارید، با دشواری ها مبارزه کنید، محرومیت را از او بزدائید، حقارت ها را جبران کنید، او را بر ترس غالب سازید و احساس گناه او را با توبه بشوئید.

۳- تطابق دادن او با واقع و این امر از طریق آشنا کردن او با واقعیت، واداشتن او به لمس حقایق و تذکر به او که برای خیالات اعتباری قائل نشوند، سپردن مسئولیت های عملی به کودک که واقعیات را حس و لمس کند، حتی گاهی او را به گردش ببرید، به بازی وادارش کنید، بکوشید به کارهای دست جمعی او را وادار سازید.

۴- آمـــوزش کــودک و تذکر به او که بین وهم و خیال و واقعیت فرق بگذارد، اشکالات امور را دریابد، راه حل ها را در اختیار بگیرد، واقع بین باشد.

۵- درمـــان پزشکــــی برای آنها که انقلابــی روانی دارند و یا حساسند و زود به هیجان می افتند.

۶- روان درمانــی، مشاوره و روان درمانی در این راه بسیار مؤثر است و هم واداشتن فرد به حرکت و کوشش و جست و خیز تا او خسته شود و به خواب رود بیداری نکشد تا به خیالبافی نیفتد.

• در طریق درمان و اصلاح عوارض می توان از عوامل کمکی متعددی سود جست:

۱- تربیت مشاهده کودک تا او بتواند واقعیت ها را بهتر ببیند و دریابد.
۲- ایجاد رابطه و هماهنگی بین چشم و دست و اعضاء تا دریابد در چه شرایط و موقعیتی است.
۳- دادن کار عملی چون کاردستی، تهیه گزارش از دیده ها و یافته ها.
۴- واداشتن به ساختن و به عمل آوردن، نقاشی کردن، طراحی، بازی طبق برنامه و دستورالعمل، جمع آوری اشیاء و نمونه ها.
۵- تقویت منطق و استدلال تا امکان بررسی امور برای او باشد.
۶- آموزش شیوه حل مسائل به گونه ای که خود را در این زمینه توانا ببیند نه گرفتار.
۷- نجات او از عقده ها، نابسامانی ها و مشغله های فکری بی حساب.
۸- تغییر محیط و وارد کردن او در شرایطی که در آن بتواند بدرخشد و عرضه و لیاقت خود را نشان دهد و البته محیط جدید ناشناخته باشد.
۹- تقویت روحیه و مخصوصاً تفکر و تعقل و اراده او و داشتن اعتماد و جرأت.
۱۰- تلاش به اجتماعــی شدن و پرهیز از درونگرائی. اصولا” حیات جمعی عامل توجه به واقعیتهاست.
۱۱- پرهیز از تمسخر و مشاجره و تنبیه که آنها مسائل او را حل نمی کنند.
۱۲- تحت قیدآوردن او به گونه ای که در مسیر انجام وظیفه قرار گیرد و طبق برنامه شما عمل کند.

• تخیل مورد تأیید است نه خیالبافی، آن یک عامل خلاقیت و این یک عامل هدر و اتلاف.
o طفل از طریق سخن ها، گفتار و رفتار، و هم از طریق بازی و در برخورد با اشیاء وضع خود و حالت خود را در این زمینه نشان می دهد.
o خیالبافی باید اصلاح شود ولی برای آن به خود پریشانی راه ندهید.
o زیرا روانشناسان خیالبافی را در نزد اطفال امری طبیعی می دانند و اگر بدون ضایعۀ عضوی باشد برای آن نگرانی ندارند.
o در عین حال باید بدانیم از نظر علمی آن خیالی خوب است که آدمی را به نتیجه ای مطلوب برساند . نه آنکه او را مشغول سازد و یا آرامشی تصنعی ولی بی ریشه برای انسان پدید آورد.
o سپردن مسئولیت و واداشتن به کارهای عملی مخصوصاً در سنین ۴ــ ۷ می تواند آدمی را از خطری که در انتظار اوست رهائی بخشد.

• آلن Émile Chartier ، فیلسوف بزرگ قرن بیستم فرانسه که نوشته هایش درباره «خوشبختی» شهرتی جهانی دارند، می گفت: «آرزو داشتن، خودِ خوشبختی است».

o زیست شناسی (بیولوژی) جدید نیز بیش از پیش به ما نشان می دهد که ساختارهای امید، نقشی اساسی در حفظ حیات دارند؛ به صورتی که امید داشتن را شاید بتوان نوعی سازوکار درونی موجود زنده برای تداوم بخشیدن به حیاتش دانست، همانگونه که نومیدی را نوعی تن دادن به زوال قابلیت های تدافعی بدن در برابر دردها و بیماری، و نوعی از میان رفتن یا کاهش شدید نظام ایمنی و از این طریق تخریب موجودیت انسانی دانست.

o از این رو، نمی توان به سادگی مفاهیمی چون «خیالبافی» را در زندگی انسان ها بی فایده دانست و باید پذیرفت که انسان ها برای زنده ماندن و اغلب برای برخورداری از خلاقیت و عشق ورزیدن به خود و دیگران، نیاز به باور داشتن و عمل کردن بر اساس «خیال» دارند.

o اما آیا می توان «تخیل» و امید و اهمیت آنها را در بالا بردن روحیه انسان ها و در دامن زدن به ارزش های خلاق، نوع دوستی و در یک کلام تعالی بخشیدن به امر حیاتی، با «خیالبافی» یکی دانست؟

o مرزهایی کمابیش دقیق و البته گاه مبهم، «تخیل» و «خیالبافی» را از یکدیگر جدا می کنند.
o هم از این روست که تخیل و امید و حتی آنچه اغلب اندیشه آرمانشهری (اتوپیایی) نامیده شده است، نقشی اساسی در رشد و استعلای هنر و حساسیت ها و ارزش های زندگی انسان ها داشته است،
o در حالی که خیالبافی ها و توهمات، اغلب جز به تخریب و خشونت و انزجاز از دیگران، جز به نفرت و خشونت و تنش و جنگ نیانجامیده اند.

• در میان آسیب های زندگی روزمره، و به ویژه در فرهنگ ما، به همین دلیل، باید نقشی اساسی برای «خیالبافی» قائل شد.
o اینکه بگوییم بخش بزرگی از مردم ما، اعم از پیر و جوان، «خیال» های خود را به «واقعیت» ها ترجیح می دهند؛
o اینکه بگوییم واقعیت هایی به شدت محسوس و قابل فهم، گاه برای بسیاری از افراد، نادیده انگاشته می شوند، و جای خود را به خیالبافی هایی به شدت نامحسوس و غیر قابل فهم می دهند، سخن گزافی نیست.
o بسیاری از آنچه افراد اطراف ما در فکر و ذهن و گاه حتی در رفتارهای روزمره از خود نشان می دهند، بیشتر از آنکه ناشی از نوعی عقل، ولو عقل سلیم و تجربی روزمره باشد، گویای گریزی ناخودآگاه اما شدید و گاه شتاب زده از هر گونه عقلانیت است.

• مثال هایی که می توان برای این آسیب آورد، بی نهایت هستند و دقیقاً در برابر آسیب نومیدی، که آن نیز از آفت های اساسی یک جامعه به شمار می آید، قرار دارند.

o امروز بخش بزرگی از مردم شهرهای بزرگ ما درباره آینده خود یا فرزندان خود دچار توهم هستند، همچون نخبگان ما، که توهم در مورد آنها باز هم فاجعه بارتر است.

o دو توهم در این میان، خیالبافی های ما را به نقطه آسیب زای بالایی می رسانند:

1. توهم «توطئه»
2. توهم « موفقیت».

o هر دو گونه از خیالبافی به جامعه و مردم ما اختصاص ندارند و به خصوص در مورد نخست، توهمی بسیار رایج در همه زمان ها و فرهنگ ها به شمار می آید.  اما در جامعه ما، این دو گونه توهم، آسیب های بسیار بیشتری به همراه داشته اند.

• در زمینه اول، اینکه تصور کنیم «دیگران» در کار توطئه علیه ما هستند و عمر خود را بر سر آن گذاشته اند که ما به «موفقیت» نرسیم، حال این دیگران هر کسی می خواهند باشند، در رفتارهای روزمره به نوعی پارانویای خطرناک دامن می زند.
o «دیگری» می تواند همسایه مان باشد یا دوستی دور یا نزدیک،
o دیگری می تواند یک همکار باشد، یا گروهی از دوستان یا رقبای ما.
o متاسفانه توهم توطئه، چنان در ذهنیت و رفتارهای ما در طول نیم قرن اخیر درونی شده است که ابتلای به آن تقریباً به امری «طبیعی» از سنی به بعد تبدیل شده است؛
o اما نکته جالب آنکه این امر در حال گسترش یافتن حتی به جوانان و نسلی است که می تواند بدترین ضربات را از آن بخورد.
o اینکه یک مرد یا زن در اواخر زندگی خویش دچار فکر تلخ «توطئه» دیگران و بدگمانی شود، شاید چندان اهمیتی نداشته باشد، اما اینکه جوانان ما با حرکت از این گونه تفکر به زندگی بنگرند، بدون شک هرگز نمی توانند آینده ای روشن را پیش روی خود داشته باشند.

o نوع دیگر خیالبافی، نوعی جدا شدن از قابلیت های شناخت و تحلیل موقعیت خود و دریافت و فکر کردن به آرزوهای خود نه به مثابه آرزو، بلکه به مثابه واقعیت هایی دست یافتنی است.
o در این حالت نیز عمده ترین دلیل رسیدن به این موقعیت عدم شناخت از چارجوب های واقعیت و نداشتن تجربه ای از آن است.
o مثالی رایج در این امر را می توان در پدیده امید بستن به «مهاجرت» و رفتن به «آن سوی آب ها» برای رسیدن به موفقیت در زندگی دانست.

• هر دو گونه توهم، این خیالبافی ها که با یکدیگر رابطه ای نزدیک نیز دارند، زمانی تقویت و تشدید می شوند که با یک آسیب دیگر نیز در می آمیزند.

o این آسیب، بی اعتمادی اجتماعی یا در بعدی دیگر کاهش سرمایه های اجتماعی یعنی مجموعه افرادی است که هر فرد در سیستم اجتماعی با آنها درتماس است و می تواند با آنها تعاملی مثبت و سازنده ایجاد کند.

o کاهش در هر دو مورد سبب آن می شود که افراد به جای کمک گرفتن از تجربیات واقعی «دیگران» برای ساختن نظام های ذهنی و سپس رفتاری خود، این نظام ها را بر موقعیت های خیالین و و خیالبافانه استوار سازند و بر عکس گوش و چشم خود را بر هر نظر مخالفی، که نوعی حسادت، تنگ نظری، بدخواهی و … می پندارند، ببندد.

o البته شکی نیست که همه این آسیب ها نیز در جامعه ما و در بسیاری جوامع دیگر وجود دارنند، اما تمام ظرافت درک اجتماعی در آن است که چگونه بتوانیم یک نظر واقع بینانه و بیرون آمده از یک تجربه ارزشمند را از یک نظر بدخواهانه و یا تنگ نظرانه تشخیص دهیم.

o فرایندی که می تواند به این امر کمک کند، بیش از هر چیز به فاصله گرفتن ما از خیالبافی در اموری بستگی دارد که تمایل داریم زندگی خود را بر اساس آنها بنا کنیم.

o بسیاری از تصمیم های اجتماعی و فردی که ما در زندگی می گیریم، دارای پی آمدهایی برای تمام عمرخودمان و حتی دیگران هستند؛
o در این گونه موارد هر اندازه ساختارهای تجربی و شناخت دقیق و بی طرفانه را جایگزین آرزو های شیرین کنیم، شانس بیشتری برای پرهیز از فرو غلطیدن در دام های خیالبافی خواهیم داشت.

نوکرصفتی

انسان شناسی آسیب های روزمره

نوکرصفتی

روباه صفتی، بوقلمون صفتی، شیطان صفتی، دست‌بوسی

Subservience , Voluntary Servitude

compliant, obedient, submissive, or having the qualities of a servant.
Something that’s subservient has been made useful,
or put into the service of, something else.

 

• اتین دو لا بوئسی Étienne de La Boétie نویسنده فرانسوی در قرن 16 بود. کتاب معروف او «گفتار در باب بردگی خودخواسته» 1574 Discourse on Voluntary Servitude به همان میزان در تاریخ اندیشه سیاسی و تحلیل مقاومت در برابر قدرت استبدادی در زندگی روزمره اهمیت دارد که کتاب «شهریار» ( The Prince (1532 ماکیاولی Niccolò Machiavelli در ارائه تحلیل قدرت از دید حاکمان برای تداوم بخشیدن به حکومت هایشان.

o The essay argues that any tyrant remains in power until his subjects grant him that, therefore delegitimizing every form of power. The original freedom of men would be indeed abandoned by society which, once corrupted by the habit, would have preferred the servitude of the courtier to the freedom of the free man, who refuses to be submissive and to obey.

o The great mystery of politics is obedience to rulers. Why in the world do people agree to be looted and otherwise oppressed by government overlords?
It is not just fear, Boetie explains in “The Discourse on Voluntary Servitude, ” for our consent is required. And that consent can be non-violently withdrawn.

o هم از این رو نظریات و افکار لابوئسی را می توان در همان خطی قرار داد که بعدها از آن، از یک سو «مکتب فرانکفورت» Frankfurt School و به خصوص نظریه فرهنگی آن بیرون آمد و از سوی دیگر نظریه های آنارشیستی قدرت سیاسی از انسان شناسانی چون پیرکلاستر  Pierre Clastres گرفته تا دیوید گربر David Graeber و حتی نظریه پردازان ضد قدرتی نظیر پیر روزنوالون Pierre Rosanvallon استاد کلژ دو فرانس Collège de France.

o پرسش ساده در آن بود که موقعیت بردگی، اطاعت، بندگی و فرمانبرداری کورکورانه و حتی به زیان خویش، از یک اراده بیرونی به شکلی ضروری و بنابر ذات انسان ایجاد شده است؟ و یا یک موقعیت ثانویه است که در طول حیات انسان پدید آمده و حاصل سر گذاشتن های پی در پی افراد به قدرت بوده؟  به شکلی که «اطاعت» obedience و نوکر صفتی برای آنها به یک موقعیت روانی روزمره تبدیل شده!

• تجربه قرن بیستم و تمامیت‌خواهی های آن Totalitarianism نشان داد که درباره نظریات فرهنگی لابوئسی باید تامل بیشتری کرد، یعنی اینکه هر چند فرهنگ حاکم در خدمت تشدید و جا انداختن بردگی است، اما اینکه بردگی و پذیرش استبداد و زورگویی، نتیجه عدم مقاومت در زندگی روزمره در برابر استبدادی است که از بالا بر فرد و در موقعیت های مختلف وارد می شود، نباید شک کرد.

o تجربه توتالیتاریسم کمونیستی روسیه که عمری هفتاد ساله داشت و توتالیتاریسم فاشیستی که کمتر از بیست سال عمر کرد، هر دو نشان می دادند که مردم اگر عادت کنند که دائماً بی آنکه از خود درباره کارهای روزمره ای که در حال انجامش هستند پرسشی بکنند و قدرت قضاوت خود را از خلال «اخلاق» در کنش و منش و رفتارهای خود به فراموشی بسپارند، دچار نوکرصفتی می شوند و این سبب می شد آنچه را انجام می دهند، صرفا «دستوراتی» به حساب بیاورند که «بهر حال باید انجام شوند».

o این روند نیز بزودی به یک طبیعت ثانویه برای آنها تبدیل خواهد شد.  به عبارت دیگر اینکه یک نظام استبدادی بتواند در مقیاس های بزرگ و در مدتی بسیار طولانی، آدم ها را وادار به اطاعت در بدترین شرایط از خود کند، تا حد بسیار زیادی وابسته به نوکرصفتی مردم و اطاعت آنها از دستورات روزمره ای دارد که در واحدهای خرد به آنها داده می شود.

 

• ایوان پاولوف Ivan Pavlov (پزشک و فیزیولوژیست روس، برنده جایزه نوبل ۱۹۰۴) واضع نظریه واکنش شرطی Classical Conditioning بود. بر اساس این نظریه، تکرار شرایطی خاص می تواند موجودات را به نشان دادن واکنش های یکسان و تکراری بکشاند. اگر این نظریه را که هر چند تحول یافته اما رد نشده است، به موقعیت های روزمره پیوند دهیم، در یک نظام اجتماعی که زورگویی در خرده رفتارهای جامعه به صورت دائم تکرار می شود، نوکرصفتی می تواند درونی شده و سبب پذیرش و خودکار شدن گروهی از کنش ها و واکنش ها در افراد شود.

o در رفتارهای روزمره ما این رفتارها را عموماً در جامعه خودمان در قالب استبداد درونی شده در افراد در همه رده ها موقعیت ها می بینیم، به صورتی که بسیار می شنویم که حتی مردم عادی بزبان خود از وجود یک دیکتاتور در هر یک از آدم های اطرافشان و حتی در خود، اعتراف می کنند.

o در این موقعیت، هر کسی نسبت به افراد پایین دست خود بدل به یک فرد زورگو می شود و نسبت به افراد بالا دست خود، به یک فرد نوکرصفت و بی زبان و خاموش و حتی چاپلوس.

o اخلاق بدون شک در این میان، بیشترین ضربه را خورده و سقوط اجتماعی در فرایندهای رفتاری و ارزشی بی شک از راه می رسد. اما آنچه از این هم حادتر است آنکه این موقعیت های سقوط به مثابه موقعیت های «عادی» تلقی می شود.

• از میان رفتن واکنش درباره زورگفتن و زور شنیدن از «دیگری» یک آسیب جدی است که در چرخه های بسیار خطرناک در جامعه رشد می کند و عملاً به وجود آمدن چرخه های مثبت دموکراتیک را با مشکلات بی شمار روبرو می کند.

o در نهایت این موقعیت اگر در زمانی طولانی ادامه یابد چنان درونی می شود که واکنش های شرطی شده، بدل به رفتارهایی هنجارمند شده که خود از بروز مقاومت نسبت به زورگویی و نوکرصفتی مقاومت می کنند.

o موقعیت جامعه ای همچون شوروی پیشین، نزدیک به سی سال پس از سقوط اتحادیه جماهیر شوروی این را به خوبی نشان می دهد که افراد به شدت آمادگی دارند فرایند های دیکتاتور منشانه را بپذیرند و به عوام‌گرایی یا پوپولیسم های Populism مستبدانه مشروعیتی مردمی بدهند.

o عَوام‌گرایی یا پوپولیسم آموزه و روشی سیاسی است در طرفداری کردن یا طرفداری نشان دادن از حقوق و علایق مردم عامه در برابر گروه نخبه. پوپولیسم دارای چند ویژگی کلی به شرح زیر است:

۱. جلب پشتیبانی مردم با توسل به وعده‌های کلی و مبهم، و معمولاً تحت کنترل و شعارهای ضد امپریالیستی.
۲. پیشبرد اهداف سیاسی، مستقل از نهادها و احزاب موجود، با فراخوانی تودهٔ مردم به اعمال فشار مستقیم بر حکومت.
۳. بزرگداشت و تقدیس مردم یا خلق، با اعتقاد به اینکه هدف‌های سیاسی باید به اراده و نیروی مردم و جدا از احزاب یا سازمان‌های سیاسی پیش برود.

o البته آیین و سنت سیاسی پوپولیستی، در هر کشوری شکل ویژه‌ای دارد.
o در نهضت‌های پوپولیستی، معمولاً ائتلافی آشکار یا ضمنی، میان طبقات مختلف با منافع متفاوت و گاه متعارض برقرار می‌شود.
o تداخل قشرهای گوناگون در این نهضت‌ها، به طور عمده ناشی از عدم تشکل طبقاتی و عدم وجود مرزبندی روشن طبقاتی است.
o پوپولیسم دارای مشخصات عوام فریبی، تقدیس شخص، تعصب، تکیه بر توده‌های محروم، نداشتن ایدئولوژی مشخص، اصلاح طلبی، بورژوایی بودن و عناصری از ضدیت با امپریالیسم و ملی‌گرایی است.
o توسعه خواهی و پر و بال دادن به نیروهای وابسته به بازار داخلی و گاه آزادی‌های سندیکایی و دموکراتیک از خصلت‌های عمده دوران پوپولیسم است.

• زندگی روزمره، متشکل از هزاران رابطه و مبادله انسانی میان افرادی بسیار متفاوت است .  این رفتارها را می توان در بخش غالب آنها خرده رفتار Micro behavior نامید، و اگر فرض را بر آن بگیریم که روندی در تغییر خرده رفتارها ایجاد شود، فرایند شرطی شدن احتمالاً خواهد توانست به صورت معکوس شرایط به حرکت در آمدن و به وقوع پیوستن رفتار دموکراتیک و مدنی را ایجاد کند.

o رفتارهایی همچون گفتگو با یکدیگر، حمل و نقل عمومی، خرید و فروش، استفاده از خدمات شهری، تامل میان کارمندان و کارکنان یک موسسه، همگی موقعیت هایی هستند که می توانند در قالب رویکردهای زورگویانه انجام بگیرند و یا با این رویکردها به صورت عامدانه و عالمانه فاصله بگیرند.

در مورد اول، جامعه هر چه بیشتر با تحقق دموکراتیک فاصله گرفته و  درمورد دوم، شانس های خود را برای چنین تحققی و به خصوص پایدار شدن آن افرایش خواهد داد.

• در نهایت اگر به این مساله ساده فکر کنیم که نوکر صفتی، بر خلاف نظریه ماکیاولی «ترسیدن یا دوست داشتن» حاکمان، نه در سطح کلان یعنی در راس جامعه تولید شده و رشد می کند، بلکه در تعامل های روزمرگی ریشه و سرچشمه بازتولید خود را می یابد، می توانیم متوجه شویم که چطور باید با این آسیب مبارزه کنیم و چطور نمی توان با آن مبارزه کرد.

o از این لحاظ بار دیگر به نظریه بوئسی می رسیم که پذیرش یا نپذیرفتن استبداد، زورگفتن و زور شنیدن، دست کم همان قدر به منشا زور وابسته است که به مقصد آن.

o شورش پیش از آنکه امری بیرونی باشد، امری درونی است، به عبارت دیگر استبداد به مثابه یک دشمن اخلاقی با نظام های فردی و اجتماعی، پیش از آنکه در بیرون ما قرار داشته باشد، در درون ما جای گرفته و عمل می کند.

بی ادبی و بی نزاکتی

انسان شناسی آسیب های روزمره

بی ادبی و بی نزاکتی

Rudeness, Effrontery

  

o بی‌ادبی که پرروئی، گستاخی، جسارت یا وقاحت هم نامیده می‌شود. نشان دادن بی‌احترامی با پی‌روی نکردن از قانون‌های اجتماعی یا آداب یک گروه یا فرهنگ است.

• رولان بارت Roland Barthes در فصلی از کتاب معروفش «امپراتوری نشانه ها» (۱۹۸۳) Empire of Signs که به مفهوم تعظیم در فرهنگ ژاپن اختصاص دارد، بی ادبی و بی نزاکتی را در فرهنگ غرب، پدیده ای ریشه دار می داند که به افسانه‌شناسی یا اسطوره شناسی Mythology شخص مربوط است.

اسطوره‌شناسی یا افسانه‌شناسی دانشی‌است که به بررسی روابط میان افسانه‌ها، و جایگاهشان در دنیای امروز می‌پردازد. افسانه نماد زندگی دوران پیش از دانش و صفت و نشان مشخّص روزگاران باستان‌است. تحوّل اساطیر هر قوم، معرّف تحول شکل زندگی، دگرگونی ساختارهای اجتماعی و تحول اندیشه و دانش‌است. در واقع، اسطوره، نشانگر یک دگرگونی بنیادی در پویش بالا روندهٔ ذهن بشری است. اساطیر، روایاتی است که از طبیعت و ذهن انسان بدوی ریشه می‌گیرد، و برآمده از رابطهٔ دوسویهٔ این دو است.

رولان بارت به این اشاره میکند که انسان غربی خود را ساخته شده از وجودی ذاتی و درونی و پر ارزش از یک طرف، و از طرف دیگر، از برونی نه چندان ارزشمند و شایسته تحقیر میداند (معنایی مقدس در برابر شکلی بی ارزش). به همین دلیل نیز اغلب نمی تواند «نزاکت» و «ادب» شرقی را بفهمد. نه تنها آنها را «با دیده شک و تردید» می نگرد، بلکه اصولاً «مودب بودن را به نوعی ایجاد فاصله و ریاکاری» تعبیر می کند.

استدلال بارت البته، شاید بیش از اندازه تعمیم اندیشه وی به جهانی باشد که هم در شرق و هم در غرب تا حد زیادی در امواج جهانی شدن، تخریب شده و رنگ باخته است.

 

• در حقیقت، ریشه های مسیحیت فرهنگ غربی، کاملاً توجیه دنیا گریزی برای رسیدن به سعادت اخروی بودند و بدین ترتیب فقر تقدس می شد، و آسایش و رفاهِ زمینی، تقبیح. از این رو، چندان توجهی به ظاهر و به بدن شایسته دانسته نمی شد. حتی به نوعی این بدن ظاهری به صورت مناسکی اما واقعی تنبیه نیز می شد: مراسم ریاضت کشی مسیحی ریشه در همین تفکر داشتند.

o اما بعدها اروپای پس از رنسانس همه چیز را تغییر دادد و اشرافیتی که ریشه از تن آسایی بربرهای شمال اروپایی بیرون آمده بود، بدل به اصلی شد که از قرن نوزده بهترین مصداق خود را در تازه به دوران رسیدگی بورژواها Bourgeoisie نشان می داد.
بورژوازی یک اصطلاح در علم جامعه‌شناسی و تاریخ است که مورد دسته‌بندی‌های مورد استفاده در تحلیل جوامع بشری است. این واژه به دستهٔ بالاتر یا مرفه و سرمایه‌دار در جامعه اطلاق می‌شود. این دسته قدرت خود را از استخدام، آموزش و ثروت به دست می‌آورند و نه لزوماً از اشراف‌زادگی. در جامعه سرمایه‌داری این واژه معمولاً به دسته‌های قانون‌گذار و مالک اطلاق می‌شود. طبقه بورژوا پس از اضمحلال شیوه تولید فئودالی در برجها و قلعه‌ها و شهرکهایی (Bourg Borough) تجمع کردند و اطلاق بورژوا به این طبقه را نیز به برج یا همان قلعه نسبت می‌دهند؛ لذا ریشه پیدایش آن را تاریخی می‌دانند.

بورژوا ها که خود افرادی بی فرهنگ بودند، بزودی گذشته خود را فراموش کردند و نوعی ادب و رفتارهای مودبانه مناسکی و کاملاً صوری را به شکلی مبالغه آمیز برجسته کردند.

o همین ها، درست برعکس، بی ادبی و بی نزاکتی را به طور کامل میراث گروه های فرو دست جامعه معرفی کردند. اما حقیقت چیز دیگری بود، بی نزاکتی و بی ادبیِ ظاهریِ غربی، در پشتِ خود، تحقیر گسترده ای را نسبت به همهِ گروه های ضعیف و مردمان غیر اروپایی حمل می کرد.

• رودررویی اروپای استعماری با فرهنگ هایی با پیشینه های دراز مدت، که روایت های متاخر آن امروز در حال انتشار است، نشان می دهد که بارت در قضاوت خود، لااقل درباره دوره ای از تمدن غربی، اشتباه نمی کرد. بسیاری از روابط احترام انگیزی که روابط میان جنسیت ها، نسل ها، گروه های اجتماعی، آداب و رفتارهای روزمره را در نظام های پیرامونی غیر اروپایی تنظیم می کردند، موضوعی برای تمسخر اروپایی ها، قرار گرفت که از شرقی ها الگویی برای «ریاکاری درونی شده و عمیق» عرضه می کرد و آن را در ادبیات و روایات داستانی گوناگون از قرن نوزده به بعد به شدت برای ساختن تصویری تصنعی از شرقی ها استفاده کردند.

• در این میان، چه در کشورهای اروپا و آمریکا و چه در سایر نقاط جهان، آداب و رسوم، روابط تنظیم کننده اجتماعی ، مناسبات احترام انگیز در رفتارهای روزمره آغاز شدند،  روابط که الگوی خود را از نظریه های جدیدی می گرفتند که به صورتی پیچیده به دنبال آن بودند که «آزادی» را در نبود روابط تنظیم کننده میان کنشگران اجتماعی تعریف کنند.

o این ایدئولوژی در واقع به صورتی کاملاً متوهم در اروپا و آمریکای دهه های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ شکل گرفت و با قرار دادن خود در قالبی «انقلابی» خود نیز به این باور رسید که برای از میان بردن هنجارهای یک جامعهِ سرکوبگر سرمایه داری، بهترین روش هنجار شکنی های روزمره و تخریب روابط این جامعه در سطح خرد یعنی در نزدیکترین و ساده ترین تعاملات اجتماعی است.

o از این رو بود که در مرکز این هنجار شکنی انقلابی، یعنی در فرانسه، امروز نیم قرن پس از جنبش بزرگ ماه مه، بخشی از میراث بر جای مانده از آن، خود را در قالب نوعی سقوط اخلاقی گسترده در تمام رفتارهای اجتماعی نشان می دهد که اتفاقاً نه تنها «انقلابی» نیست، بلکه به صورت گسترده به ابزارهایی در گسترش ابتذال ِ اوباشی گری در همه سطوح
جامعه کشیده شده است:

o وقتی سیاستمداران، هنرمندان، نخبگان مثل اوباش صحبت می کنند، تقدس بخشیدن به اوباش، نقطه پایانی است بر هنجار شکنی در معنایی انقلابی که متفکرانی نظیر فوکو Michel Foucault مطرح می کردند.

• در این میان سهم، کشورهای پیرامونی از جمله کشور ما، باز هم فرو رفتن در نمونه مضحک تر از اصل بود :

نمونه ای که امروز حاملان آن عمدتاً گروه های جوان هستند: چه جوانان به ظاهر «سنت گرا و ضد روشنفکر» که بی پروا و با زبان اوباش علیه روشنفکران می تازند و به سادگی هر کسی را به هر چیزی با زشت ترین واژگان متهم می کنند، و چه جوانان دیگری که خود را «مدرن و روشنفکر» می دانند و آنها نیز باز هم بی پروا به نسل های پیشین خود، به سایر روشنفکران، به زمین و زمان می تازند. و از این دو گروه، به خصوص گروه دوم که خود را به سنت غربی متصل می کند، شاید بسیار بیشتر در تبیینی بارتی از بی نزاکتی نزدیک می کند:

وقتی «روشنفکران» تراز اول ما، و به تبع آنها، «مریدانشان»، در مجالس خود، با سرو وضع ژولیده، با ظاهری که سهم بزرگی از میراث اوباشی گری است، ظاهر می شوند و با زبانی فقیر و بیمار و بی نزاکت، و صرفاً با اتکا به ردیف کردن گروهی از اسامی که از این سو و آن سو و در این و آن محفل شنیده اند، از زیر سئوال بردن هر نوع شرم و حیا و آبرو و حیثیتی، از تسویه حساب با نسل گذشته و «اشتباهات» آنها ابایی ندارند، نسلی همان اندازه «پررو» و «طلبکار» که بی فرهنگ و بی سواد، اما به شدت متوهم و دائماً به فکر «مچ گرفتن» از «بزرگتر» ها با این باور مضحک و عجیب که اتفاقاً به «بزرگی» آنها دارند

o زیرا تصور می کنند با به زیر کشیدنشان، هیکل های تنومندی بر خاک می افتند که می توانند رویش بایستند و سری میان سرها، در بیاورند: مترجمان و مولفان جوانی که منتظرند که از این و آن کتاب به کمک فرهنگ لغات، چند اشتباه پیدا کنند و «دست مترجمان و مولفان قلابی» را «رو کنند».

o جوانانی که با گستاخی کامل صفحه فیسبوک خود را به جولانگاه اوباشی گری های جاهلانه خود تبدیل کرده اند و نزاکت و ادب پدران و مادران خود، را یا به حساب «عقب افتادگی» می گذراند یا به حساب ریاکاری.

o شاید بد نباشد که به این مدعیان مدرنیته بی ریشه ایرانی، یادآوری کرد که این هنجارشکنی های خیالین هیچ ربطی به جنبش هایی چون اکسپرسیونیسم Expressionism ، سوررئالیسم Surrealism ، یا مه ۶۸، May 1968 و محتوای انقلابی آنها ندارد، زیرا به ویژه از صداقت آنها خالی است، و بلکه بیشتر از جنس دنباله روی و فرصت طلبی از بدترین نوع آنها، یعنی سودای رسیدن، در کمترین زمان و با کمترین هزینه، به ثروت و قدرتی است که همیشه آرزویش را داشته اند.

پانوشت ها:

هیجان‌نمایی یا اکسپرسیونیسم Expressionism

o هیجان‌نمایی یا اکسپرسیونیسم نام یک مکتب هنری است.  در آغاز قرن بیستم، نهضت بزرگی بر ضد رئالیسم Realism و امپرسیونیسم Impressionism پا گرفت که آرام‌آرام مکتب «اکسپرسیونیسم» از دل آن بیرون آمد.
o واژهٔ اکسپرسیونیسم برای اولین بار در تعریف برخی از نقاشی‌های «اگوست اروه» به کار رفته است. اکسپرسیونیسم جنبشی در ادبیات بود، که نخست در آلمان شکوفا شد. هدف اصلی این مکتب نمایش درونی بشر، مخصوصاً عواطفی چون ترس، نفرت، عشق و اضطراب بود.  به عبارت دیگراکسپرسیونیسم شیوه‌ای نوین از بیان تجسمی است که در آن هنرمند برای القای هیجانات شدید خود از رنگ‌های تند و اشکال کج و معوج و خطوط زمخت بهره می‌گیرد.
o اکسپرسیونیسم به نوعی اغراق در رنگها و شکلهاست، شیوه‌ای عاری از طبیعت گرایی که می‌خواست حالات عاطفی را هرچه روشنتر و صریح تر بیان نماید.
o دوره شکل گیری این مکتب از حدود سال ۱۹۱۰ تا ۱۹۳۵ میلادی بود ولی در کل این شیوه از گذشته‌های دور با هنرهای تجسمی همراه بوده و در دوره‌های گوناگون به گونه‌هایی نمود یافته‌است.
o عنوان «اکسپرسیونیسم» در سال ۱۹۱۱ برای متمایز ساختن گروه بزرگی از نقاشان به کار رفت که در دههٔ اول سدهٔ بیستم بنای کارشان را بر باز نمایی حالات تند عاطفی، و عصیان گری علیه نظامات ستمگرانهٔ حکومت‌ها، مقررات غیرانسانی کارخانه‌ها و عفونت زدگی شهرها و اجتماعات نهاده بودند.
o این هنرمندان برای رسیدن به اهداف خود رنگ‌های تند و مهیج و ضربات مکرر و هیجان زدهٔ قلم مو و شکل‌های اعوجاج یافته و خارج از چارچوب را با اینجاد ژرفانمایی و بدون هیچگونه سامانی ایجاد می‌کردند و هر عنصری را که آرامش بخش و چشم نواز بود از کار خود خارج می‌کردند.

واقع‌گرایی یا رئالیسم Realism

o واقع‌گرایی یا رئالیسم در هنرهای تصویری و ادبیات، نمایش چیزها به شکلی است که در زندگی روزانه هستند، بدون هرگونه آرایش یا تعبیر افزون.
o این واژه همچنین برای شرح کارهای هنری که برای آشکارکردن راستی، چیزهایی چون زشتی و پستی را تایید کرده‌اند نیز به کار می‌رود.
o رئالیسم همچنین اشاره به جنبش فرهنگی میانه قرن ۱۹ دارد که از فرانسه ریشه گرفت و گونهٔ هنری سرشناس تا اواخر قرن ۱۹ بود.
o با آشنایی با عکاسی، این منبع جدید دیداری شور ساخت چیزهایی که همچون واقعیت بودند را در مردم زنده کرد و این جنبش هنری شکوفا شد. رئالیسم به شدت با رومانتیسیسم Romanticism مخالف بود.

دریافتگری یا امپرسیونیسم Impressionism

o دریافتگری یا امپرسیونیسم شیوه هنری گروه بزرگی از نگارگران آزاداندیش و نوآور فرانسه در نیمه دوم سده نوزدهم بود که بزودی جهانگیر شد.
o این شیوه مبتنی بر نشان دادن دریافت و برداشت مستقیم هنرمند از دیده‌های زودگذر با به کار بردن لخته رنگ‌های تجزیه شده و تابناک برای نمایش لرزش‌های نور خورشید است.
o در این روش اصول مکتبی طراحی دقیق و سایه روشن کاری و ژرفانمایی Perspective فنی و ترکیب بندی متعادل و معمارانه رعایت نمی‌شود.
o شیوه دریافتگری به عنوان انجمنی خصوصی از سوی گروهی از هنرمندان ساکن پاریس آغاز شد و این انجمن در سال۱۸۷۴ به نمایش همگانی آثار خود پرداخت.
o نام این جنبش از نام یک نقاشی از کلود مونه به نام دریافتگری، طلوع خورشید گرفته شده‌است.
o نام امپرسیونیسم را نقادی به نام لویی لِروی در یک نقد هجوآمیز ساخت.  امپرسیونیسم همچنین نام نهضتی در موسیقی است.
o در این سبک نقاشان از ضربات «شکسته» و کوتاه قلم مو آغشته به رنگ‌های خالص و نامخلوط به جای ترکیب‌های ظریف رنگ‌ها استفاده می‌کنند. مثلاً، به جای ترکیب رنگهای ابی و زرد برای تولید سبز آن‌ها دو رنگ آبی و زرد را مخلوط نشده بروی بوم قرار می‌دهند تا رنگ‌ها «حس» رنگ سبز را در نظر بیننده به وجود بیاورد. آنها در نقاشی صحنه‌های زندگی مدرن در عوض جزئیات، تأثیرات کلی واضح را نشان می‌دهند.

رمانتیسیسم Romanticism

o رُمانتیسم یا رمانتیسیسم یا رمانتیسیزم عصری از تاریخ فرهنگ در غرب اروپا است، که بیشتر در آثار هنرهای تجسمی، ادبیات و موسیقی نمایان شد.
o رمانتیسم جنبه‌های احساسی و ملموس را دوباره به هنر غرب وارد کرد. هنرمندان رمانتیک آزاد از چهارچوب‌های تصویرگری‌های سنتی، به تحقق بخشیدن ایده‌های شخصی خود پرداختند.
o رمانتیسیسم را همان‌طور که از نامش پیداست، باید نوعی واکنش احساسی در برابر خردمحوری به‌شمار آورد. تمایلی به برجسته کردن خویشتن انسانی، گرایش به سوی خیال و رؤیا،
به سوی گذشتهٔ تاریخی و به سوی سرزمین‌های ناشناخته.
o از دید انسان رمانتیک، جهان به دو دسته تقسیم می‌شود:
1. یکی دستهٔ خردگرا (جهان اعداد و اَشکال)، و
2. دوم دستهٔ احساسات و یا به‌طور دقیق‌تر، والاترین‌ها و زیبایی‌ها.

o رمانتیسم در اصل، جنبشی هنری بود که در اواخر قرن هجدهم و نوزدهم در ادبیات و سپس هنرهای تجسمی، ابتدا در انگلستان و سپس در آلمان، فرانسه و سراسر اروپا رشد کرد.
o رمانتیسم تا حدودی بر ضد جامعهٔ اشرافی و دوران روشنگری Age of Enlightenment (به طور بهتر، عقلانی) بود.
o گفته می‌شود که ایدئولوژی انقلاب فرانسه و نتیجه‌های آن این طرز فکر را تحت تأثیر خود قرار داد.
o رمانتیسم را جنبشی ضد روشنگری Enlightenment می‌دانند.
o برلین، به‌خصوص، علاقه‌مند به استفاده از چنین لفظی برای اشاره به این جنبش بود.
o درحالی‌که روشنگری، نهضتی فکری به‌حساب می‌آمد که با علم و منطق و پیشرفت‌های نظام‌های عقلانی بشری در فهم علوم تجربی و انسانی گره خورده بود، متفکرین و هنرمندان رمانتیک، تأکید فرهنگی بر خرد را محدودکننده و سرکوبگر روح آدمی می‌دانستند و بر مؤلفه‌هایی چون هنر، شور، هیجان، تخیل، مضامین معنوی، مناسک و نمادها تأکید می‌کردند.
o در میان اصحاب رمانتیک، امر خاص ارزشمندتر از امر عام بود و خاص‌بودن فرهنگ‌های بومی، تنوع و تکثر زبان‌های بشری، هویت‌های محلی و منحصربه‌فرد بودن آدمیان ستایش می‌شد.

فراواقع‌گرایی یا سوررئالیسم Surrealism

o فراواقع‌گرایی یا سوررئالیسم یکی از جنبش‌های هنری قرن بیستم است.  سوررئالیسم به معنی گرایش به ماورای واقعیت یا واقعیت برتر است.
o زمانی که دادائیسم در حال از بین رفتن بود، پیروان آن به دور آندره برتون André Breton که خود نیز زمانی از دادائیست‌ها بود گرد آمدند و طرح مکتب جدیدی را پی ریزی کردند.
o این شیوه در سال ۱۹۲۲ به طور رسمی از فرانسه آغاز شد و فراواقع‌گرایی نامیده شد.  این مکتب بازتاب نابسامانیها و آشفتگی های قرن بیستم است.
o این جنبش در عمل با انتشار مجلهٔ انقلاب فراواقع‌گرا توسط برتون آغاز شد.  سالوادور دالی Salvador Dalí ، رنه ماگریت René Magritte و لویی آراگون Louis Aragon از جمله سوررئالیست‌های مشهور هستند.

جنبش ماه می ۱۹۶۸

o جنبش دانشجویی-کارگری مه ۱۹۶۸ فرانسه به مجموعه حوادثی اطلاق می‌شود که در طول ۴ هفته در ماه مه سال ۱۹۶۸ در فرانسه رخ داد، نقطه اوج این جنبش در فاصله یک هفته‌ای سوم تا دهم ماه مه به وقوع پیوست، خیزشی که از اعتراض یک گروه دانشجویی شروع شده بود، میلیون‌ها نفر از مردم شهرنشین فرانسه را به میدان مبارزه کشاند.
o هرچند رویدادهای مه ۱۹۶۸ فرانسه هرگز به عنوان انقلاب شناخته نشد ولی تأثیر آن بر روابط انسانی و زندگی مدنی جامعه از هیچ انقلابی کمتر نبود.
o در مورد جنبش ۱۹۶۸ نظرات و عقاید متفاوت و متضادی مطرح می‌شود، برخی آن را گسترش دامنه آزادی و شکوفایی و بالندگی انقلاب کبیر فرانسه تعبیر کردند و در برابر برخی دیگر جنبش را غوغای عوام، روان‌پریشی توده‌ای یا کارناوال نام نهادند

عصر روشنگری Age of Enlightenment

o عصر روشنگری، یک جنبش فلسفی بود که بر دنیای ایده‌ها و تفکرات اروپای قرن ۱۸‌ام چیره بود.
o اهداف اصلی متفکران روشنگری آزادی، پیشرفت، دلیل، مدارا، و پایان دادن به سوء استفاده از کلیسا و دولت بود.
o در فرانسه، دکترین مرکزی روشنفکران Enlighteners آزادی فردی و مدارای مذهبی، در تقابل با پادشاهی مطلقه و تعصبات ثابت کلیسای کاتولیک روم بود.
o روشنگری با افزایش تجربه گرایی، دقت علمی و تقلیل گرایی، همراه با افزایش بازجویی از مذهب مشخص شده بود.
o فلسفهٔ روشنگری فلسفه قرن هجدهم را شامل می‌شود.
o دیدرو Denis Diderot ، ولتر Voltaire ، روسو Rousseau ، مونتسکیو Montesquieu ، کانت و ساد Marquis de Sade از فیلسوفان عصر روشنگری‌اند.
o روشنگری اشاره به حرکت تاریخی روشنفکریِ است که دنباله‌رو دکارت René Descartes و مدافع عقل به عنوان مبنای سیستم زیبایی‌شناسی معتبر، اخلاق، حکومت و منطق بوده و به فیلسوفان اجازه می‌دهد حقیقت قابل مشاهده را در جهان به دست آورند.
o عصر روشنگری دوران آزاداندیشی است.
o البته این آزاداندیشی هنوز به معنای تحقق عملی آزادی و کسب حقوق شهروندی نیست، بلکه دوران پاشیدن بذر اندیشه و معرفت و دوران آمادگی برای رهایی خویشتن از طریق معرفت و شناخت است.

مکتب دادا Dadaism

o دادا، دادائیسم، داداگری یا مکتب دادا مکتبی است پوچ گرا و هیچ انگار که در سال‌های پس از جنگ جهانی یکم رواج داشت.
o در واقع، دادا واکنشی است انقلابی به پیامدهای ناگوار جنگ جهانی یکم و تاثیرات آن.
o دادائیسم جنبشی فرهنگی بود که به زمینه‌های هنرهای تجسّمی Visual arts ، موسیقی، ادبیّات (بیشتر شعر) تئاتر و طراحی گرافیک مربوط می‌شد.
o این جنبش در زمان جنگ جهانی اول در شهر زوریخ در کشور سوئیس پدید آمد.

هنرهای تجسمی Visual arts

o هنرهای تجسمی که به آن گاهی هنرهای بصری یا دیداری نیز گفته می‌شود، آن گروه از هنرهای مبتنی بر طرح است که مشخصاً حس بینایی را مخاطب قرار می‌دهند.
o هنرهایی چون نقاشی، خوشنویسی، مجسمه‌سازی، طراحی، عکاسی، گرافیک، طراحی صنعتی، معماری و طراحی داخلی و همچنین هنرهای مشتق از آن‌ها از این دسته‌اند.
o هنرهای تجسمی با هنرهای نمایشی، شنیداری و کلامی و دیگر انواع هنر متفاوت است، هر چند این تقسیم‌بندی چندان محکم نیست.
o در حال حاضر و در کاربرد کنونی، هنرهای تجسمی شامل هنرهای زیبا و هنرهای کاربردی است، هنرمند تجسمی به‌شخصی اطلاق می‌گردد که در زمینه هنرهای زیبا، هنرهای دستی و هنرهای کاربردی فعالیت می‌کند.

نفاق و ریاکاری

انسان شناسی آسیب های روزمره

نفاق و ریاکاری

Hypocrisy, Sham, Fraud, Hoax

• واژه «ریا» در ادبیات فارسی که بسیار بر واژه «نفاق» در حوزه دینی انطباق دارد ،
به تضادی اشاره دارد که میان «ظاهر» یک فرد یا گروه در بیان و در شکل قابل مشاهده از یک سو
و «باطن» و باور های واقعی آن فرد یا گروه، وجود دارد و با نوعی فریبکاری نسبت به دیگران به کار می رود.

• منظور آن است که یک فرد یا یک گروه، تظاهر به چیزی کند که بدان باوری ندارد تا به سود و موقعیتی خاص برسد.
o ریاکاری یکی از قدیمی ترین واژگانی است که در اکثر فرهنگ ها و زبان ها وجود دارد
o از لحاظ معنایی، به مفهوم «نقش بازی کردن» و فرو رفتن در شخصیتی «دیگر» به جز آنچه یک فرد هست، می رسد.

o این مفهوم در معنایی بسیار نزدیک به واژه «نقاب» یا «ماسک» می رسد
که خود مفاهیم و معانی بسیار دیگری از جمله در مناسک در بردارد و نباید با این موضوع اشتباه گرفته شوند.

o از همین جا است که اصطلاح «نقاب از چهره کسی برداشتن» در فارسی و زبان های دیگر جا افتاده است.

o ریاکاری، همواره صفتی منفی، تلقی شده است که با هدف سودجویی یا قدرت طلبی و مال پرستی انجام می گیرد،

o با وجود این، گستره این کنش، در طول تاریخ و در همه فرهنگ ها شگفت آور است.
o از لحاظ اجتماعی و به خصوص در بعد دینی و به شکلی خاص تر در اسلام، «نقاق» و «منافق» از تیره ترین و گناه آلود ترین
جنبه هایی هستند که یک فرد یا یک گروه اجتماعی می تواند در آن قرار بگیرد و بیشتر از آنکه به یک کنش مقطعی،
همچون دروغ، اشاره داشته باشد، به یک استراتژی حساب شده برای تخریب و ضربه زدن به سازمان یافتگی و انسجام جمعی
و کلیت جامعه تعبیر شده و بنابراین اغلب با آن برخورد شدیدی، در عرف و رفتارهای اجتماعی می شود.

o در فرهنگ های اروپایی، در گونه ای از شرق شناسی، ریاکاری را خاص فرهنگ های شرقی و به خصوص ترک های عثمانی
و ایرانیان در همه دوره ها، دانسته اند.

o این امر را شاید بتوان با حضور مبالغه آمیز این مفهوم در شعر فارسی مقایسه کرد؛ همانگونه که بیت معروف حافظ:
در میخانه ببستند، خدایا مپسند….. که در خانه تزویر و ریا بگشایند
یکی از صدها مصداقی است که شاعر بزرگ ایرانی در کنار صدها نویسنده و شاعر دیگر در طول تاریخ ما، به این موضوع اختصاص داده است.

o اما ادبیات اروپایی و به خصوص نویسندگان و شاعران منتقدی چون مولیر Jean-Baptiste Poquelin نیز این
ویژگی را به خوبی در فرهنگ اروپایی دنبال کرده اند.
o والری Paul Valéry ، در قطعه ای زیبا، ریاکاری را چنین تشریح می کند:

ریاکاری ضرورتی است برای دوره هایی که انسان ها نیاز به ساده سازی ِ پدیده ها دارند،
زمانی که پیچیدگی روان انسانی قابل پذیرش تصور نمی شود،
یعنی دوره هایی که عطش قدرت و یا بلاهت افکار عمومی،
خود را به مثابه الگویی لازم به افراد تحمیل می کنند.
و مردم نیز این الگو را دقیقاً به مثابه نقابی برای خود می پذیرند.

 

o با این رویکرد و نگاه که می توان آن را هم بسیار مدرن دانست و هم کاملاً قابل انطباق با ادبیات کلاسیک،
ریاکاری را به مثابه یک آسیب روزمره، هم اکنون، می توان امری جهانشمول به حساب آورد که در حوزه های
مختلف زندگی اجتماعی به یک «امر عمومی» res publica تبدیل شده است
و می دانیم که این واژه که به فارسی «جمهور» ترجمه شده است،
معادلی بوده در زبان لاتین برای واژه یونانی Politeia به معنی «سیاست».

Politeia= the conditions and rights of the citizen, or citizenship

o در زبان های اروپایی و حوزه های قدرت غربی نیز تا امروز اگر همواره وجه غالب در تعبیر سیاست ِ شرقی را «استبداد» عنوان کرده اند،
این وجه در سیاست ِ غربی، حتی پس از روی کار آمدن دموکراسی ها، «ریاکاری» و یا ویژگی ای عنوان شده است که ما به آن در زبان
فارسی امروز، «سیاست بازی» می گوییم.

o با وجود این، شاید بتوان گفت که چه در کشورهای مرکزی و چه در کشورهای پیرامونی، شکل و محتوای قالب ِ ریاکاری،
تقریباً همواره نه در خود سیاست، بلکه در روابط و مبادلات اجتماعی ای بوده است که برای رسیدن به قدرت های مادی یا
غیر مادی (پرستیژ و اعتبار و آبرو) البته با همان اهداف مادی، از ریاکاری به مثابه روشی مطمئن استفاده کرده اند.

o اما در اینکه این رفتار با افزایش خود، رفتارهای مدنی و بهبود موقعیت اخلاقی جامعه را از میان برده یا تضعیف می کند
و بر عکس اگر افراد به همانگونه ای رفتار و بیاندیشند که واقعاً هستند، سطح مدنیت و اخلاق اجتماعی بالا می رود،
جای هیچ شک و تردیدی نیست.

o در حقیقت، ریاکاری را نباید راه حلی برای هنجار پذیری یا زیست مشترک برای افرادی دانست که پهنه ای سیاسی،
اجتماعی ، اقتصادی و یا فرهنگی را برای زندگی روزمره خود برگزیده اند، زیرا این رفتار، به صورتی پیوسته تمام
پایه های اعتماد متقابل را تخریب و آنها را با نوعی بی اعتمادی نومیدانه جایگزین می کند که نظام اجتماعی را به همان اندازه
شکننده و در معرض خطر هر گونه تهدید بیرونی و درونی قرار می دهد.

o از این رو، چرخه هایی که باید ریاکاری را از میان ببرند با سازوکارهای مختلف باید به کار بیافتند تا «صداقت» را ولو به بهای هزینه های
اجتماعی کوتاه و میان مدت، جایگزین ریاکاری ولو با امتیاز یابی های کوتاه و میان مدت، جایگزین کنند.

o نظام های اجتماعی که نتوانند یا نخواهند چنین رویکردی را در برنامه ریزی فردی و جمعی خود وارد کرده ودرونی کنند،
دیر یا زود وارد نوعی سقوط اخلاقی و ارزشی می شوند که رفته رفته تمام سازوکارهای اجتماعی را از کار می اندازد.

o اما آنچه می تواند در یک جامعه حتی خطرناک تر از این سقوط اخلاقی و ارزشی باشد،
به نوعی ساختاری شدن ریاکاری و درونی شدن آن در افراد یک جامعه است،
هر چند این نهادی شدن، در جامعه ای چون ایران، سازوکاری تاریخی و استراتژیک بوده که برای دفاع از خود
در برابر امواج پی در پی تهدید و دشمنی از بیرون به کار رفته باشد.

o این نکته ای پیچیده است، اما اگر به امروز و جهان کنونی بازگردیم، باید بگوییم ریاکاری،
با غلبه نظام های سرمایه داری متاخر و پولی کردن هر چه بیشتر روابط میان کنشگران اجتماعی در همه فرهنگ ها،
به فرایندهایی چون خودنمایی، خود محوربینی، تحقیرِ ارزش های انسان دوستانه، و همدلی و همبستگی اجتماعی دامن زده است
و برای آنکه چنین رویکردهایی که بنا بر مطالعات جدید حتی خلاف موقعیت های طبیعی وجود انسانی هستند،
را جا بیاندازد و آنها مشروع جلوه دهد، سعی می کند هر چه بیشتر رفتار زبان ریاکارانه را به گفتمان و کنش ِ «رسمیت» یافته ای تبدیل کند
که مشروعیت خود را از فناوری های زیستی، شهری و دولتی مدرن می گیرد.

 

خرافه پرستی

انسان شناسی آسیب های روزمره

خرافه پرستی

Superstition

  

o خرافات (جمع واژه عربی خرافه) به معنی اعتقاد غیرمنطقی و ثابت نشده به تأثیر امور ماورای طبیعت در امور طبیعی و به عبارت دیگر، هر نوع پندار عجیب برای مردم عوام است.
معمولاً خرافات ریشه در گرایش‌های درونی یا باطنی در زندگی بشر داشته‌اند و به مرور تبدیل به خرافه شده‌اند.

o آنچه مورد اتفاق فیلسوفان است این است که هیچ تعریف مشخص و همه پسندی دربارهٔ خرافه وجود ندارد و تعریفی که از خرافه به معنای امر موهوم در ذهن مردم است بسیار نا مشخص و گنگ به نظر می‌رسد.

Superstition is the belief in supernatural causality— that one event causes another without any natural process linking the two events— such as astrology and certain aspects linked to religion, like omens, witchcraft, and prophecies, that contradict natural science.

 

o بحث خرافه پرستی و روی آوردن به خرافات مسأله ای است که نه فقط جامعۀ عوام یعنی مردم عادی بلکه گاهی افراد درس خوانده و تحصیل کرده هم به این مسألۀ موهوم و خیالی که اسلام به شدت با آن برخورد کرده، مبتلا هستند.

o خرافات تنها یک بیماری صرفاً مربوط به جامعه ایرانی و آسیایی، نیست؛ بلکه فال و فالگیری، اعتقاد به نحوست ها، و روابط نامعقول بین قضایا در غرب و اروپا هم فراوان است. آن قدر که در غرب بازار فالگیرها و رمال ها و طالع بین ها داغ است، شاید در بلاد اسلامی کمتر باشد.

o ولتر کتابی به نام «روانشناسی خرافات» نوشته است. او در این کتاب درباره این که خرافات از کجا شروع شده و علت رسوخ خرافات در بین مردم سخن گفته است.  وی در اول کتابش می گوید:

خرافات یعنی کارهای غیر معقول و غیر منطقی، خرافات یعنی برخوردهای غیر علمی.
 خرافات آن است که انسان بین دو چیز ارتباط قائل باشد،
در حالی که هیچ ارتباطی بین آن دو نیست.

o مثلاً گفته می شود عدد سیزده نحس است. ولی هیچ ارتباطی بین سیزده و نحوست نیست. یا گفته می شود که شکستن تخم مرغ بلا و چشم زخم را از بچه دور می کند ولی هیچ رابطه ای بین این دو نیست. o ولتر در این کتاب می نویسند: دوستی داشتم زمینی خرید و می خواست آن را بسازد.  روز اول کلنگ آورد تا زمین را بکند و شروع کند، بر حسب اتفاق دستۀ کلنگ شکست. از آن پس این مسأله در نظرش چرکین شد.
گفت: این زمین، زمین خوبی نیست. شاید دستۀ کلنگ ترک داشته که شکسته است ربطی به زمین ندارد. اتفاقاً خانه اش را ساخت و همان سال های اول و دوم پدر و مادرش، برادر و همسرش را از دست داد. خودش هم ورشکست شد. همواره می گفت: این کلنگ که شکست معنایش مرگ پدر، مادر، برادر، همسر، و ورشکستگی بود. سقوطش از اینجا شروع شد. در صورتی که تصادف به خاطر بی احتیاطی در جاده است. ورشکستگی به خاطر سوء تدبیر در مال است و ربطی به کلنگ ندارد، و اصولاً هیچ ربطی بین کلنگ و ورشکستگی نیست.

o خطرناک ترین نوع خرافات و خرافه پرستی این است که در روضۀ و در مجالس دینی و مسایل اعتقادی و باورها بیاید، از خودش سلیقه ایجاد کند، خرافه ایجاد کند.

o عوامل و زمینه های خرافه گرایی در ایران زیاد است اما مهم ترین آنها فقر، جهل، سادگی، اعتماد و تقلید، سودآوری و فایده بخشی، و عافیت طلبی آگاهان است

o از نظر روانشناسان ، خرافات در مواقع حساس و لحظه های عدم اطمینان و اعتماد بر آینده بوجود می آیند . مثلاً در ارتباط با مسائلی چون تولد ومرگ و مرض و … تا از این طریق از اضطراب و تشویش رها شده تسكین خاطری یابند .  جادو و جنبل و … برای علاج بیماران وسیله ای است برای تسكین و احساس آرامش .

o اگر بپذیریم كه خرافات عامل كاهش دهنده اضطراب است ، بنابراین روشن می شود كه چرا طبقاتی از مردم كه مدام در معرض خطر قرار دارند از بقیه مردم خرافی ترند و نیز طبق تحقیقات انجام شده افراد فوق العاده متعصب خرافی ترند .

o طبقات اجتماعی هر چه پائین تر باشند ، شخص خرافی تر است . اما هر چه تحصیلات عالی تر باشد خرافات كمتر و هر چه هوش بیشتر باشد فرد كمتر خرافی می باشد

o خرافه‌پرستی، و طلسم و دعانویسی، یکی از شاخص‌های عقب‌ماندگی در کشورهاست.

• در باورهای انسانی از باستانی ترین دوره ها، نظام های اعتقادی منسجم، ریشه دار و پیوسته به دستگاهی که جهان را توضیح می دهد با خرافه ها در تضاد بوده اند. از این رو، دین، به ویژه ادیان بزرگ ابراهیمی، اما حتی باور های اعتقادی بزرگ شرقی نظیر کنفوسیونیسم و هندوئیسم، عموماً در خود معنای «راه» Religio و Tao را دارند که مفهوم دیگر آن، «راه راست» و در اسلام «صراط مستقیم» نامیده شده است؛ اما معادل های آن را می توان در سایر ادیان نیز یافت.

o بنابراین خرافه برای اهل دین نوعی «انحراف» عقیدتی از راه درستی به حساب می آمده که دستگاه دینی ارائه می داده است. و این دستگاه خود یک مجموعه کاملی بوده که شامل منشاء (آفرینش) انسان و جهان، مبدا (فرجام) و شیوه زندگی فکری و مادی این زمینی (شرع و فقه) می شده است.

o با وجود این، بحث از خرافه پرستی همواره ولی به خصوص از قرن چهاردهم میلادی و رنسانس به این سو و با بالا گرفتن عقل گرایی روشنگرانه، با تلاش مخالفان کلیسا و مسیحیت برای یکی کردن آن با باورهای دینی همراه بوده است.

• اما دو نکته در این میان وجود دارد:

o از یک سو، باور های دینی بنابر شواهد تاریخی همواره در خطر گرایش یافتن انحرافی به سوی خرافه پرستی بوده و از سوی دیگر اشکال جدید باور های سیاسی و عقیدتی ِ حتی ضد دینی، خود عموماً با عناصر گسترده ای از خرافه پرستی همراه بوده اند.

o در مورد نخست، توجه بیشتر به شکل در برابر محتوا، در باورهای دینی خطر خرافه پرستی را افزایش می دهد، زیرا خرافات هر چند از جنس باور هستند، اما خود را در مجموعه ای از عناصر مادی و محسوس متمرکز می کنند که کاملاً قابل تعریف و روشن به نظر می رسند: رخداد هایی مثل شکستن آینه، گذر گربه سیاه، نمک ریختن روی دوش، دست زدن به چوب و پدیده هایی مثل عدد «۱۳» و… معانی خوش شگون و بدشگون هر کدام.

o اما در مورد دوم، باورهای جدید حتی ضد دینی نظیر ایدئولوژی های سیاسی غیر دینی یا ضد دینی، گروه بزرگی از خرافات را در خود عمل می کنند:  از شخصیت پرستی ها گرفته تا باور به «سرنوشت محتوم» این یا آن نظام سیاسی یا اقتصادی، از پیش داوری های سطحی درباره انسان و مسائل اجتماعی گرفته تا اعتقادات خشک مغزانه نسبت به صحیح بودن نظریات خویش.

• در روابط روزمره، آسیب شناسی خرافات، نقش بسیار مهمی دارد، زیرا بسیاری از این خرافات با تبدیل شدن به خرده باورهای پیش پا افتاده، اصولاً شکل اصلی خود را از دست می دهند
و به صورت کنش ها و واکنش های خودکار و ناخود آگاه در می آیند.

o اما خودکار بودن، مانع از آن نمی شود که فرد یا گروه های اجتماعی بر اساس این خرافه های روزمره عمل نکنند.  برای نمونه «ملی گرایی» یا «قوم گرایی» های افراطی در بسیاری موارد حامل و منشاء کنش ها و واکنش های روزمره ای هستند که فرد از آنها بی خبر است اما بر اساس آنها عمل می کند.

o وقتی ما معتقد باشیم که که مثلاً به عنوان «ایرانی» از غیر ایرانیان برتر هستیم، طبعا خوانشی آسیب زا از اخبار و وقایع جهان و مسائل خود خواهیم داشت و یا با کسانی که جرمشان صرفاً تمایل به داشتن هویتی محلی، در کنار و نه ضد هویت ملی، خودشان است، به گونه ای تبعیض آمیز رفتار می کنیم.

o برعکس وقتی «قوم پرستی» در ما درونی شده باشد، هر گونه رفتاری را دارای هدف و منظوری ضد خود می بینیم و با کوچکترین حرف و سخنی تصور می کنیم که طرف مقابل قصد توهین به هویت قومی یا محلی ما را دارد و بنابراین از خود واکنش نشان می دهیم.

• همین آسیب شناسی، در تمام حوزه های دیگر روزمرگی نیز وجود دارد. چرخه های خرافه در واقع می توانند به دلیل سازوکار سرایت در مقاطع کوتاه و بلند زمانی، جایگزین عقل و استدلال شوند:  هر بار ما با پدیده ای روبرو می شویم، به جای آنکه از عقل خود کمک بگیریم تا آن را در کنیم، باورهای خرافی به سراغمان می آیند زیرا خیلی سریع تر به ما پاسخی به ظاهر قانع کننده اما در واقع بسیار خطرناک می دهند، زیرا هر بار از یک خرافه استفاده می کنیم، باورهای اساسی خود را هم همراهش از میان می بریم.

• یکی از انواع بسیار رایج در این فرایند، «شکل گرایی» یا «صوری گرایی» Formalism است. یعنی اولویت دادن و ارزش قائل شدن سیستماتیک برای شکل ها به نسبت محتواها.  مثلاً وقتی ما «تعارف» را جایگزین «ادب» می کنیم. تعارف در حقیقت شکل ِ مادی شده «ادب» است که باوری غیر مادی است. اما خرافاتی شدن تعارف، یعنی خالی شدن آن از محتوای ادب، و تبدیل شدن آن به یک شکل مناسکی توخالی که به شدت برای محتوای اصلی و اساسی اش یعنی ادب خطرناک است.
این یکی از آسیب های روزمره ای است که برای نمونه ما به صورت گسترده ای در جامعه کنونی با آن روبرو هستیم. افراد، تعارف بسیار زیاد می کنند اما روز به روز بی ادب تر می شوند.  این یعنی فرایند خرافی شدن ادب.

    

• سرانجام اینکه تصور کنیم، خرافات و خرافی شدن، خاص یک حوزه یا یک گروه مشخص است و دیگران نسبت به آن مصونیت دارند: این بزرگترین اشتباهی است که می توان در زمینه شناخت اجتماعی مرتکب شد. این اشتباه جنبه تاریخی دارد و به تنش ها و جنگ های میان ادیان و میان گروه های بی دین و دینداران بر می گردد.

o اما واقعیت آن است که همه افراد جامعه از کم فرهنگ ترین تا نخبگان و افراد بسیار تحصیلکرده در خطر خرافه پرستی قرار دارند. نمونه هایی از خرافه پرستی های مدرن و رایج میان قشر تحصیلکرده دانشگاهی ما، مدرک گرایی، نگاه کمی گرا به تولید علمی (مثلاً در تعداد مقالات علمی پژوهشی) و باور خرافی به عناوین پر طمطراق است.

 

o در میان روشنفکران نیز، استناد دائم به شخصیت های «بزرگ» جهانی، به «دیگری برتر» که برای بسیاری از آنها در «غرب» تعریف می شود، نمونه ای دیگر از این خرافه پرستی های نخبگان است.

o فرایندهای پزشکی شدن جامعه و باورهای خرافی به قدرت پزشکان و پزشکی در مقابله با طبیعی ترین فرایندهای حیات، مثل مرگ و پیری که امروز شاهدش هستیم و می بینیم برخی از افراد و گروه ها ثروت های بزرگی را هزینه می کنند تا پیری و مرگ خود را چند سال و حتی چند ماه و با تحمل مشقات زیاد، به تاخیر بیاندازند، نیز نمونه های دیگری از خرافه پرستی های جدید است که اگر کمتر از خرافه پرستی های باستانی نباشند، کمتر نیستند، اما همواره با لایه هایی از عقلانیت در گفتمان و در شکل و ظاهر مدرن پوشیده و بزک شده اند.

  

فضل فروشی

انسان شناسی آسیب های روزمره

فضل فروشی

o خودنمایی به دانش و فضل .
o دانش خود را به دیگران اظهار کردن و به رخ کشیدن .

Pedantry
The ostentatious display of academic knowledge, or undue attention paid to minor details or formal rules

o فضل فروشی، حالتی است برخاسته از کبر و غرور، و محجوب بودن از انوار عالم ملکوت، که دارنده آن از طریق تشبه
به دانشمندان و اظهار فضل و کمال، غریزه خودخواهی خود را اشباع می کند.
o چه بسیار کسانی که، علم را برای درک حقایق نمی خواهند، بلکه مقصودشان کسب
ارزشهای مادی، چه مال و ثروت و چه جاه و مقام، می باشد.
o چه بسیار سخنورانی که هدفشان نشر حقایق و رساندن انسانها به کمال نیست،
بلکه هدفشان ارضاء شهوت سخنرانی و کسب وجاهت اجتماعی است
o نشانه اش همین است که مستمع کمترین تأثیری از سخنانش حاصل نمی کند.

• فضل فروشی، شاید یکی از رایج ترین آسیب های روزمره در میان نخبگان دانشگاهی و روشنفکران و یا کسانی که به هر صورتی
خود را به این گروه ها نزدیک می دانند یا ادعای تعلق به آنها را دارند، باشد.
o البته هر چند این آسیب را می توان در میان نخبگان کشورهای توسعه یافته و دارای سنت طولانی علمی مدرن هم مشاهده کرد،
اما میزان گسترش و تبعات منفی آن ( از جمله تقلب های علمی و تخریب نظام های پژوهشی) در کشورهای در حال توسعه
و جهان سوم به صورت غیر قابل مقایسه ای بیشتر است.

o معنای اساسی این آسیب را می توان در معادل های غیر فارسی آن، با شفافیت و گویایی بیشتری به دست آورد:

o در زبان های اروپایی واژه نه چندان رایج و اندکی از مد افتاده
a person who pretends to be knowledgeable and well informed= Sciolist
به معنای فردی است که اطلاعاتی جزئی و سطحی درباره موضوعات بی شماری دارد و دائماً در پی به رخ کشیدن این اطلاعات است
تا دیگران را مجذوب و گاه مرعوب خود کند.
o این واژه از ریشه متاخر لاتین Smatterer; one with a little knowledge= Sciolus می آید
که به معنای «من می دانم» است و دانستن در اینجا نیز شکل سطحی و غیر عمیق دارد،
همان اصطلاحی که در فارسی با زبانزد «اقیانوسی با عمق یک انگشت» شهرت دارد.

• بحث درباره فضل فروشی، که از لحاظ تاریخی در اروپا به قرن هجدهم می رسد،
به شکلی روشن با ظاهر شدن «دانش» جدید یا دستکم نطفه های آن از این زمان مرتبط است.

o در اروپای مسیحی قرون وسطایی یا حتی در ابتدای رنسانس، دانش تقریباً به طور کامل در انحصار
کلیسا بود و آنچه خارج از باورهای کلیسایی قرار می گرفت به هیچ عنوان تحمل نمی شد،
چه منشاء آن درون خود کلیسا بود که در این صورت با عنوان «بدعت» Heresy محکوم می شد
و چه بیرون از کلیسا قرار می گرفت که عموماً باعنوان «جادوگری» سرکوب می شد:

o بخش بزرگی از آنچه در تاریخ مسیحیت به «تفتیش عقاید» Inquisition اختصاص دارد،
مقابله خشونت آمیز و هر چه بی رحمانه ترین کلیسا با عقاید جدید و دانش خارج از چارچوب باورهای باستانی
و ایستای متولیان مذهب کاتولیک به شمار می آید.

o هم از این رو، از قرن هجدهم تمایل شدیدی در میان مخالفان روشنگر کلیسا وجود داشت که بر دانش انسانی تکیه زده
و تلاش کنند نشان دهند که انسان از همه چیز آگاه است و همین تمایل بود که رفته رفته از همین دوران فکر ایجاد
«دائره المعارف» یا دانشنامه Encyclopedia را ایجاد کرد و اصحاب دائره المعارف نظیر دیدرو، روسو ، دالامبر و … را به پیشگامان
انقلاب فرانسه بدل ساخت و پس از به قدرت رسیدن دولت های ملی اولین اقدام آنها، بیرون کشیدن دستگاه آموزش عالی از اختیار
کلیسا و عمومی کردن آموزش پیش از دانشگاه برای باسواد کردن مردم بود.

o بنابراین شاید بتوان رویکرد و تمایل دائره المعارفی و اصولا مدرنیته و دموکراتیزه شدن دانش را به گونه ای متناقض،
در ریشه تمایل های فضل فروشانه قرار داد:
اینکه کسانی از حوزه هایی که کلیسا به رسمیت نمی شناخت، خود را نسبت به همه چیز آگاه بدانند.

• اما این ریشه های قدیمی بعدها به شدت تغییر کرد:
o در طول قرن بیستم و در دوران طولانی از فرایند موسوم به علم گرایی Scientism ما شاهد آن بودیم که «تخصص» Specialty
بدل به واژه ای جادویی شد، به صورتی که هر گونه دخالت یک فرد را در حوزه تخصصی فرد دیگر نوعی «تخطی» Transgression
و زیر پا گذاشتن مرزهای علمی قلمداد می کردند.
o این امر البته امروز با ظاهر شدن علوم بین رشته ای کاملاً تغییر کرده است و اصل امروز بر همکاری میان متخصصان
و افراد دارای تجربه عملی از حوزه های مختلف بر روی یک موضوع واحد است، به صورتی که هر کسی تخصص های
دیگر را هم در نظر بگیرد و خود را صاحب نظر مطلق نداند و هر چه بیشتر دانش را امری نسبی به شمار بیاورد و نه مطلق.

o با وجود این، در جهان سوم، و مدرنیته ای که از بیرون برای آن در فرایند استعماری ساخته شد،
دانش و امتیازات ناشی از آن به سرعت بدل به ابزاری شد برای برخورداری از امتیازات اجتماعی و نزدیک شدن
به قدرت و به دست آوردن هر چه بیشتر ثروت.
o هم از این رو، در سطح روزمرگی، هر کسی تلاش می کرد خود را «باسوادتر»، «با فرهنگ تر» و … نشان دهد.

• پس از ورود ایران به مدرنیته ناقص و آسیب زایش که از ابتدای قرن بیستم آغاز و تا امروز ادامه یافته است،
گروهی از رفتارهای فضل فروشانه به اشکالی که گاه بسیار مضحک و در محیط های بین المللی اغلب مذموم شمرده می شوند،
بسیار رایح شد.

o از جمله این رفتارها که همه شاهد آن بوده ایم، اظهار فضل کردن ها است که خود صورت های بی شماری دارند.
o نخستین شکلی که بسیار از ابتدا تا امروز رایج بوده و هست، نشان دادن رابطه و تبعیت و خبر و قرار داشتن در فرهنگ
«فرنگی» و «غربی» است.
o بسیاری از روشنفکران و دانشگاهیان ما، که یا اصولاً تحصیلات خارج از کشور نداشته اند و یا این تحصیلات به دوره ای سه یا
چهار ساله محدود می شده و به هیچ وجه به زبان ها و اصول آن فرهنگ ها، اشراف ندارند، با اصرار در سخنرانی های خود
از واژه های بیگانه، حتی در مورد کلمات روزمره، استفاده می کنند.

o استناد کردن با ربط و بی ربط به متفکران غربی و اشکال مختلف فخرفروشی Snob و تازه به دوران رسیدگی روشنفکری،
با مطرح کردن «درس گفتارها» و «دوره ها» یی که از «پیشرفته ترین» مباحث مطرح در غرب سخن به میان می آید
و افراد خود را نه در مقام شارحانی بی ادعا، بلکه در جایگاه مدعیان نظریه پردازی در زمینه هایی مثل فلسفه و تاریخ و
جامعه شناسی و … غرب قرار می دهند، آن هم در محیطی که اکثریت قریب به اتفاق افراد هنوز حتی زبان مادری خود
را نیز خود نمی دانند، چه برسد به یک زبان خارجی و بنابراین خود را به نوعی همچون شاهان قاجار «مرکز عالم» می پندارند،
انواع دیگری از این فضل فروشی ها است.

• اما مساله زمانی به صورت یک فرایند به شدت آسیب زا در می آید که با موقعیت های سنتی منفی ما ترکیب می شود:
o در این زمینه ترکیب سنت هایی چون «استاد و شاگردی» و «مرید و مرادی» با فضل فروشی های دانشگاهی – روشنفکرانه،
موقعیت هایی را به وجود می آورند که به ویژه به جوانان ضربه زده و آینده فکری و شخصیت اجتماعی آنها را تخریب می کند.

o در عین حال که این گونه فضل فروشی ها، به روش ها و گفتمان هایی که باید به طور متعارف نیز در خود استنادهایی به این و آن
مثلاً نظریه پرداز غربی بکنند، نیز ضربه می زنند.

o به عبارت دیگر، امروز هر بار کسی ناچار باشد برای موضوعی به این و آن نظریه پرداز غربی استناد کند، و یا مسائل بین رشته ای را مطرح کند،
همواره باید خود را در تهدید محکوم شدن و قرار داده شدن در مظان همین اتهام «فضل فروشی» و «سطحی بودن» ببیند.

o متاسفانه ما همیشه از روندهای آسیب زا و تکراری ضربه می خوریم که در فرایند آنها،
ابتدا خود یک آسیب را به وجود می آوریم و سپس روندی که می تواند کاملاً عقلانی باشد
را به روندی آسیب زا تبدیل می کنیم و در نهایت خشک و تر را با هم می سوزانیم.

ظاهربینی

انسان شناسی آسیب های روزمره

ظاهربینی

دیدن صورت ظاهر و بی خبر ماندن از باطن .

Superficiality
What social psychologists call “the principle of superficiality versus depth”

وقتی چشم جای عقل می نشیند!

o خیلی از ماها مصداق بارز آدم هایی هستیم که عقلمان به چشم مان است!
o برای ثابت کردنش هم نیازی نیست راه دوری برویم؛ فقط کافی است چرخی در پدیده محبوب این روزها، اینستاگرام بزنیم.
o آنجا دنیای دیگری است؛ دنیایی که در آن انگار « همه چی آرومه و همه چقدر خوشحالن!»

o انگار یک عده فقط عضو اینستاگرام می شوند که دَم به دَم از ظرف غذا و میزِ کار و دفتر و کتاب شان عکس بگذارند.
o انصافاً هم این صفحه ها خیلی خوش آب و رنگ هستند و از نظر بصری به خاطر رنگی بودن شان جذابیت زیادی دارند؛
پس طبیعی است اگر مخاطب زیادی جذب این صفحه ها بشود.
o تا اینجای کار هیچ مشکلی وجود ندارد؛ بالاخره یک عده دوست دارند از وسایل عادی روزمره شان عکس بگیرند
و در مقابل عده زیادی هم دوست داند عکس غذا و لیوان چای و امثالهم را تماشا کنند.
o اما مشکل از جایی خودش را نشان میدهد و قضیه را تلخ میکند که «مقایسه» کردن را شروع میکنیم؛
که حسرت زندگی ای را می خوریم که جز چند تا عکسِ رنگی آن هم در اندازه ۵ اینچ صفحه موبایلمان، چیزی ازش ندیده­ ایم؛
که زیر عکسها کامنت میگذاریم «خوش به حالِت فلانی، چقدر خوشبختی، چقدر دلت خوشه»
چرا؟
چون تا دلتان بخواهد لیوان های رنگ به رنگ دارد؟
چون سِتِ لوازم تحریرش گل گلی است و مال ما از آن معمولی ها؟
چون هر روز کنار لیوانِ چایِ عصرانه اش یک برش کیک شکلاتی می بینیم؟

o گاهی به این فکر می کنیم که چند درصد این عکسها روایت واقعی زندگی هستند و چند درصدشان هم می توانند «فقط عکس» باشند؟
این میزهای صبحانه رنگارنگ که همه چیزشان فانتزی و رنگی است، همیشه این سوال را در ذهن مخاطب ایجاد می کند که اگر این همه آدم
اولِ صبح با چنان ظرافت و سلیقه ای یک میز مفصل برای صبحانه می چینند، ازش عکس می گیرند و زیر عکسشان در اینستا یک «صبح بخیــــر»
کِش دار هم می نویسند، پس این آدمهای بی حوصله با اخمهای گره خورده که در خیابان و محل کار و مترو و … می بینیم از کجا می­ آیند؟
همان هایی که با صد من عسل هم نمی شود مزه مزه شان کرد!

o این روزها هر جا می رویم دست کم چندین نفر را میبینیم که درِ گوش هم پچ پچ میکنند که «این عکس رو گرفتم بذارم اینستا»
یا گاهی خریدهای گل گلیِ فانتزی شان را نشانِ هم می دهند و با خنده میگویند
« اینا جون میدن واسه اینکه ازشون عکس بگیری بذاری اینستا»!

o واقع بین بودن کار سختی نیست.
o می شود عکسهای رنگی دید و لذت برد؛
میزهای غذا با ظرفهای رنگی و فانتزی و تزیین دلبرانه غذاها از یک کاسه ماست ساده بگیرید تا خوراک ماهیچه ی تزیین شده با انواع سبزیجات…
میز کار یک شخص عادی که با نهایت دقت و سلیقه همه چیز را با هم سِت کرده؛
دفترچه جلد پارچه ای و رومیزی گل گلی و قوطی فلزی پر از بیسکوییت و شکلات و … همه ی اینها را ببینیم،
لذت ببریم و به خالق با سلیقه این عکس ها هم آفرین بگوییم؛
اما حسرت خورن ممنوع!

 

• تاریخ اندیشه و ادب ما، آکنده از لزوم نوعی گریز از «ظاهر» و برعکس توجه و اهمیت دادن به «باطن» است.
به گونه ای که شاعران عارف ما و در راس آنها، مولانا، ابایی از آن نداشته اند که در مقدس ترین پدیده های زندگی نیز،
بر جدا کردن و دور انداختن ظواهر و بر ارزش دادن ِ صرف به محتوا و باطن پدیده ها، تاکید کنند.

o از این رو در زبان فارسی و اغلب زبان های اروپایی با واژگانی روبرو می شویم همچون «ظاهر پرستی»،
«ظاهری» ، «تظاهر» ، «ظاهر خوش خط و خال» و غیره.

o در ادیانی چون مانویت- آیین مانیManichaeism ، تضادِ «ظاهر با باطن» ، یا «برون با درون» به حداکثر خود رسیده
و هر اندازه ظاهر را «فریبنده» ، «وسوسه کننده» ، «شیطانی»، «سطحی » و … می پنداشتند ،
باطن را «پر بار» ، «عمیق»، «آگاهی بخش»، «رها کننده» و «خدایی» ، فرض می کردند.

o بدن، زندان روان به حساب می آمد و از همین رو تصور می شد که باید با زجر دادن بدن و جلوگیری از هر لذتی،
این زندان را شکست و به روان فرصت رهایی داد.

o وقتی این رویکردها با باورهای دیگر یک جامعه، نظیر «زن ستیزی» و «مرد سالاری» پیوند می خوردند،
روشن است که زنان را در مقوله «ظاهر» و همراه با صفات فریبنده و مکار و سطحی و بی مغز، جای می دادند
و مردان را در مقوله «باطن » و همراه باصفاتی چون «تودار»، «متفکر»، «پاک» و «بی آلایش».

o هم از این رو زیبایی زنانه در تاریخ زیبایی به یک زیبایی ظاهری و اغوا کننده، گناه آلود و فریبکار و تو خالی از یک سو
و یک زیبایی «درونی»، پاک و عمیق و به دور از ظواهر تقسیم می شده است.

• با وجود این، در آسیب شناسی ِ روزمرگی در جوامعی همچون جامعه خود، می توانیم به سهولت شاهد غلبه
پدیده های ظاهری بر پدیده های باطنی باشیم.
o و به صورت بحث «خودنمایی»، افراد نه تنها دیگر ابایی از برجسته کردن ظاهر و ظواهر در اکثریت رفتارهایشان و حتی مقدس ترین آنها ندارند،
بلکه به صورت نظام مندی، ارزش ها را از حوزه باطن به حوزه ظاهر منتقل کرده اند.

o بدین ترتیب هر روز شاهد آن هستیم که کنشگران اجتماعی به دلیل ظاهر «ناپسند» خود تقبیح می شوند
یا باز به دلیل ظاهر «آراسته» خود، تمجید.
o برعکس، در آنچه مربوط به اعتقادات درونی و عمیق آنها می شود، هیچ معیار و سندی را برای پذیرش باطن،
جز ظاهری هر چه سطحی تر نمی پذیرند.
o و حتی از این هم بدتر به گونه ای آسیب زده و آسیب زا، حاضرند باطن غیر قابل دفاع و پست و به دور از ارزش
افراد را به سود ظاهر «آراسته» و یا دستکم «مقبول» آنها از یاد ببرند.

• این امر را نمی توان و نباید اتفاقی دانست، آن هم در جامعه ای چون جامعه ما که از لحاظ فرهنگی و به دلایل تاریخی
ریشه گرفته از نفوذ مانویت چنین موضع گیری هایی روشن علیه ظاهر و به سود باطن داشته است.

o هم از این رو به نظر می رسد که این چرخش رفتاری که امری احتمالاً «مدرن» به حساب می آید،
در جامعه ما و در اغلب جوامع جهان در شرایطی به وجود می آید که فرایند دموکراتیزه شدن آنها با انقلاب صنعتی و انقلاب سیاسی،
مجموعه های اجتماعی را در قالب کنشگرانی برابر و یکسان تعریف می کند و از این نیز بالاتر ابزارهایی را در اختیار آنها قرار می دهد
که این برابری را به وسیله آنها به یک «ظاهر» یکسان و برابر تبدیل شوند.

o جامعه مدرن به این ترتیب با ارزش بخشیدن به «ظاهر» در سازوکاری نه بصورتی سنتی میان ظاهر و باطن وجود داشت،
بلکه با جایگزین کردن ظاهر به جای باطن می تواند اهداف پیش بینی شده یا ادعایی، خود را به واقعیاتی که قابل «مشاهده» هستند، تبدیل کند.

• کنشگران مدرن، به یکدیگر در ظواهر یعنی در اشکال قابل مشاهده نزدیک می شوند و همگی در یک ظرف یکسان به نام «روزمرگی» قرار می گیرند.
o بدین ترتیب آرمان دموکراتیک به نظر تحقق یافته می آید.
o و البته این امر تبعاتی منفی نیز در بر دارد. و آن اینکه تمایل به «تمایز» یافتن و یا نپذیرفتن قاعده بازی دموکراتیک باید هر چه بیشتر در سطح بدن
یا ظاهر فردی افراد و در هنجار شکنی در سطح زمان روزمره صورت بگیرد.

o خروج از ظاهر «مناسب» و عدم اطاعت از زمان های «به رسمیت شناخته شده» اشکال این شورش ها در برابر نظم تحمیل شده جدید هستند،
شورش هایی که یا در جهت تمایل به دموکراسی بیشتر در قالب رهایی و نه یکسان شدگی و یا علیه دموکراسی برای اشرافیت بیشتر انجام می گیرد.

• در زندگی روزمره و در آنچه شرایط مدرنیته نامیده میشود، بنابراین گرایشی، تردید ناپذیر به جایگزینی شکل ها به جای محتواها وجود دارد،
زیرا شکل ها با سرعت و شتابی بسیار بیشتر و با میزان انرژی بسیاری کمتری (زیرا بسیار سطحی تر) قابل شناسایی و وارد شدن در قالب های
تحلیلی برای نتیجه گیری های کاربردی بالافصل و کوتاه مدت دارند.

o اما در این میان پرسش آن است که چرا موقعیت های پیرامونی و برای نمونه در موقعیتی همچون ما، ظاهر بینی چنین گسترش یافته
در حالی که در موقعیت توسعه یافته این امکان وجود داشته است که چنین فرایندی را کنترل و حتی خنثی کنند.

o چرا دیگرانی، به ویژه در میان غربی ها که ما متهم شان می کنیم به سطحی بودن، کمتر در بند تظاهر هستند
و کمتر شکل ظاهری را تنها مبنای اندیشه ها و قضاوت های خود قرار می دهند
مثلاً اینکه یک فرد چه عناوینی دارد، چه لباسی پوشیده است، کدام ظواهر قدرت ملموس را نشان می هد؟

o ما برعکس چنین در برابر ظواهر بی اختیاریم و به سرعت تحت تاثیر آنها قرار گرفته
و بنابراین همچنان در سطح باقی مانده و از تفکر عمیق باز می مانیم.

o دلیل این امر نسبت مستقیمی با عمق و واقع بینی درکی دارد که یک جامعه، از موقعیت های گذشته، کنونی و آینده خود دارد؛
هر اندازه این درک ناقص تر، اسطوره ای تر ، دورتر از واقعیت، و تبیین یافته بر اساس تخیلات و آرزوهای بی پایه باشد،
چنین جامعه ای چاره ای ندارد جز آنکه نبود واقعیت در عمق را با ساختن لایه ای «به ظاهر» واقعی در سطح، جبران کند
و با این لایه تلاش کند خود و دیگران را فریب دهد.

o روشن است که این فریب دادن، ولو به صورت ناخود آگاه انجام بگیرد ،
قدرت چندانی برای تداوم یافتن نداشته و تاثیر آن کوتاه مدت است
o اما پس از ازمیان رفتن این تاثیر، کنشگران را با موقعیتی از افسردگی و نومیدی روبرو می کند،
در این حال، کنشگران تلاش خواهند کرد با افزایش هر چه بیشتر تظاهر، این امر را جبران کنند،
اما دیر یا زود این فرایند سرانجامی نخواهد داشت، جر آنکه به بن بست های اخلاقی و ارزشی و سقوط آنها منجر شود.

شعر طنز ظاهربینی

یکی خواهر برادر دیدم امروز
لباساشون شبیه هم مامان دوز

شباهت در قیافه بود بسیار
یکی کروکودیل اون یکی سوسمار

به حدی شکل و ظاهر بود یکسان
نمیشناختشون از هم ایکی یو سان

به خود گفتم که بی شک این دو اکنون
تقلید میکنن از هم مثه میمون

برای دیدن کردار این دو
خریدم دسته گل با دو تا کادو

برفتم نزد ایشان شب نشینی
جاتون خالی زدیم شام سیب زمینی

پس از اندک زمانی استراحت
فضولی قلقلک داد طبق عادت

بپرسیدم سوالاتی هدفدار
ولی با کله رفتم توی دیوار

چو پاسخهای ایشان را شنیدم
از اون حدسم خجالت ها کشیدم

شدم از اشتباهم غرق در غم
دلم پژمرده شد مانند شلغم

مگر میشد تفاوت تا به این حد
که رفتار یکی خوب و یکی بد؟!

یکیشون مهربون خوش قلب و خوش دل
یکی هاپوی اقای پتی بل

یکی خجالتی اروم و سنگین
یکی رو نیست که سنگ پای قزوین

یکی صحبت نمیکرد سالی یک بار
یکی از صب تا شب در حال قارقار

یکی عشق غذاهای گیاهی
یکی کله پاچه با تن ماهی

یکی موهاش فشن از پشت آویزون
یکی موهاشو با تف کرده میزون

یکی ناخونای پاشم فرنچه
یکی ناخون دستش شکل بیلچه

خلاصه یکیشون بود دسته ی گل
یکیشونم به شدت بود اسکول

نتیجه اینکه ظاهر رو نبینید
ازین اشعار من باس درس بگیرید

has pervaded Western culture since at least the time of Plato.

شکست باوری

انسان شناسی آسیب های روزمره

شکست باوری

شکست گرایی، شکست طلبی، شکست باوری، شکست پذیری،
اشاره به حالتی است که کوتاه آمدن و مدارایِ پیش‌دستانه، امری عاقلانه و سنجیده محسوب می‌شود
چون در غیر اینصورت نابودی و باخت تمام عیار از پیش امری حتمی در نظر گرفته می‌شود.

Defeatism
Defeatism is the acceptance of defeat without struggle,
often with negative connotations.
It can be linked to pessimism in psychology

• در میان واژگان سیاسی اواخر قرن نوزدهم و ابتدای قرن بیستم، زمانی که جنگ های استعماری و امپراطوری ها در اوج خود بودند
و جنگ جهانی اول نیز در سال ۱۹۱۴ زود با انقلاب روسیه در ۱۹۱۷، پیوند می خورد
و حتی در جنگ جهانی دوم و مقدمات آن، یعنی در بحثی که درباره ضرورت برخورد یا سازش با فاشیسم هیتلری در گرفته بود،
از نخستین تحرکات هیتلر تا کسب قدرت و برقراری دولت تمامیت خواه یا توتالیتاری، واژه ای به تدریج شروع به ظهور کرد: «شکست باوری»

• . سلیتر Catherine Slater از دانشگاه آکسفورد در مقاله ای در سال ۱۹۷۹ ، ریشه واژه شکست باوری و رابطه آن را با آنچه
آلکسینسکی (Alexinski) از 1915، در ادبیات لنینی (با واژه شکست) نشان می داد، به خوبی تشریح می کند.

 

o در حقیقت لنین با مطرح کردن این استدلال که تسلیم در برابر آلمان ِ نظامی گرای پروسی بهتر از ادامه جنگ با آن است
که انقلاب را به تاخیر می اندازد، یکی از نخستین مدل های مدرن شکست باوری سودجویانه را ارائه می دهد
که بعدها از جمله در جنگ جهانی دوم ، مارشال پتن Philippe Pétain در فرانسه قهرمان آن می شود و با همین استدلال است
که کشور فرانسه را تسلیم هیتلر می کند و به صورت گسترده وارد همکاری و خدمتگزاری به رژیمی خارجی
و اشغالگر می شود تا فرانسه را از «تخریب » شدن نجات دهد.

• از این رو، واژه شکست باوری، به نوعی هم با واژه «تسلیم» پیوند خورده است و هم با واژه و مفهوم «خیانت»؛
o اما در هر دو مورد خود را به مثابه بدیل یا آلترناتیوی مطرح می کند که بد را به بدتر ترجیح می دهد
و اصولاً انتخاب میان این دو را به عنوان یک اصل قابل مشروعیت یافتن اخلاقی، ارائه می دهد.

o پذیرش «بدی»، «بی عدالتی»، «شرارت»، …
بدین ترتیب نوعی شکست باوری تلقی می شود ،
اما نوعی شکست باوری که می تواند در کوتاه یا دراز مدت با میزان کمتری از تخریب و ضربات منفی همراه باشد تا مقاومت.
o و این البته بحثی است که سرتاسر قرن بیستم را در جنبه های تراژیک آن در برگرفته و هر چند ریشه های آن به قرن ها پیش
و حتی دوران باستان بر می گردد، اما مصداق های آن را می توان هر روز در زندگی خود باز یافت.

o انتخابی که ما در میان مقاومت نشان دادن یا تسلیم شدن داریم.
o هزینه و سختی ها و مشقاتی که اغلب مقاومت کردن به همراه می آورد و برعکس تسلیم شدن،
دستکم به صورت موقت، از دوش ما بر می دارند.

• در فرهنگ معاصر ما، متاسفانه بیش از فرهنگ های دیگر این امر رواج داشته است،
زیرا حداقل با سه نوع رفتار از این دست روبرو بوده ایم:
1. نخست با نوعی هم‌نوایی و «دنباله روی» Conformism سودجویانه، اما بسیار کوته بینانه،
که اغلب به ما ضربات سختی وارد کرده است؛

2. سپس با گونه ای نومیدی و انفعال نسبت به سرنوشت و آینده فردی و جمعی که طبعاً نمی توانسته جز تخریب
نظام های اجتماعی و کاهش شانس بهبود آنها را ایجاد کند

3. سرانجام، با باوری اسطوره ای به «فضایل» و «ثمرات» دراز مدت ِ «بدتر شدن اوضاع».

o در جستجوی دلایل این رفتارها و ذهنیت ها، شاید چندان به دور از واقعیت نباشد که ریشه های همه آنها را،
برغم آنکه به ظاهر کاملاً متناقض می آیند، در واقعیتی کمابیش یکسان بیابیم
و آن بی ثباتی موقعیت های فردی و گروهی، کالبدی و فرایندی و ساختاری است.

o قرار داشتن ما در چهارراهی از فرهنگ ها، وضعیت های اقلیمی پیچیده و شکننده، بی ثباتی قدرت های سیاسی
و شکنندگی روابط میان حاکمیت و نظام های اجتماعی و پایین بودن سطح عمومی سرمایه های اجتماعی و اعتماد
کنشگران فردی و جمعی به یکدیگر، از مهم ترین دلایلی بوده و هستند که رویکردهای دراز مدت،
عمیق و مبتنی بر انباشت و پیوستار تجارب را به سود رویکردهای کوتاه مدت، سطحی و مبتنی بر
گسست های رفتاری و ذهنی، از میدان به در کرده اند.

• گروه نخست از این رفتارها، عدم مقاومت در برابر شکست را یک استراتژی در نظر می گیرند و بدان گرایش دارند
که از نوعی عمل‌گرایی یا «مصلحت گرایی» Pragmatism که در حقیقت نوعی بی اخلاقی و نفی نظام های ارزشی به طور عام است،
دفاع کنند و برعکس رویکردهایی را پیش نهند که در آنها همواره می توان از قدرت تبعیت کرد،
زیرا تبعیت از قدرت کم هزینه ترین کاری است که می توان انجام داد و البته پر سود ترین کار.

o این امر البته بدون توجه بدان صورت می گیرد که قدرت چه در معنای عام آن و چه در معنای خاصش (در سیاست)
خود نیز از ساختارهای عموما غیر عقلانی ِ بی ثباتی و دنباله روی و شکست باوری تبعیت می کند.

o در نتیحه به سادگی می توان در سطح روزمرگی در این گونه رفتارها به نوعی پوچی و چرخه های باطل آسیب زا رسید.

• در گروه دوم، عدم مقاومت، به نوعی «مقاومت منفی» تعبیر می شود، که البته کاملاً به دور از حقیقت معاصر و به ویژه تاریخی
در کشور ما نیست، اما این واقعیت انکار ناپذیر که چنین رفتارها و ذهنیت هایی نوعی از «تداوم» را مثلاً در فرهنگ ما ایجاد کرده است،
نباید سبب شود از یاد ببریم فرهنگی که بدین گونه تداوم یافته به همان اندازه در خود عناصر انسجام بالقوه دارد
که عناصر شکنندگی و فروپاشی، و همه چیز بدان بستگی دارد که تا چه حد بتواند این دو را در وحدت فردی و اجتماعی مدیریت کند.

o این در حالی است که با پیچیدگی بیش از پیش جهان و روابط آن و نیاز به برخورداری از دیدگاه های وسیع تر و پیچیده تر برای
توانایی به زیستن در این جهان، این گونه انفعال هر چه بیشتر در حال تبدیل شدن به گرهی اساسی در پویایی و ذهنیت ها
و رفتارهای جوامعی چون جامعه ما شده است.

o هم از این رو باید هرچه زودتر از گرایش هایی که همه چیز را به گذشت زمان و عدم دخالت موکول می کنند، خارج شد.

• اما باید به گرایش سوم نیز که در آسیب شناسی روزمره وجود دارد، اشاره شود و آن نوعی فاجعه گرایی Catastrophism است
که خود یک آسیب قابل بررسی به صورت جداگانه است،
o اما می توان این آسیب را به مثابه گونه ای از شکست باوری نیز مطرح کرد:
o منظور آن است که باور بدان داشته باشیم که بدتر شدن موقعیت ها ( در معنای شکست) در نهایت و لزوماً به بهتر شدن
موقعیت ها (خروج از شکست) منجر می شود.

o یا به اصطلاح عامیانه: «هر چه اوضاع بدتر شود، بهتر، زودتر از این وضعیت بیرون می آییم».

o این اندیشه، گونه ای از تفکر اسطوره ای است، زیرا تنها دو زمان ، یعنی زمان شکست و زمان پیروزی را در یک دیالکتیک ناقص در نظر می گیرد،
در حالی که در واقعیت ما، در فاصله زمانی – فضایی جدا کننده این دو، ممکن است شاهد تخریب و قربانی شدن گاه غیر قابل بازگشت
نظام های اجتماعی و رفتاری و ذهنی باشیم.

o به عبارت دیگر شکست هر اندازه هم با بدترین وضعیت همراه شود، لزوماً عاملی برای رسیدن به موقعیتی بهتر نیست.
o تجربه تاریخی در این مورد، متاسفانه گویای آن است که شرایط بسیار حاد ممکن است
نه به خروج از این شرایط بلکه به نابودی اصل کلیت مورد بحث منجر شود.

تازه به دوران رسیدگی و فخرفروشی

انسان شناسی آسیب های روزمره

تازه به دوران رسیدگی و فخرفروشی

Snobbism, Snobbery, Parvenu
One that has recently or suddenly risen to an unaccustomed position of wealth or power

and has not yet gained the prestige, dignity, or manner associated with it

o تازه‌به‌دوران‌رسیده یا نوکیسه به فردی گفته می‌شود که بدون پشتوانهٔ صحیح و یا زحمتِ متناسب با نتیجه، به مال و یا مقامی برسد. به دیگر کلام، به فردی گفته می‌شود که به تازگی واردِ یک طبقه اقتصادی و یا اجتماعی می‌شود یا شخصی از طبقه اقتصادی یا اجتماعی پایین که به صورت ناگهانی سرمایه دار یا قدرتمند می‌گردد.
o این صفت برای افرادی به کار می‌رود که به خاطر وقوع برخی نابسامانی‌های اقتصادی و یا فرهنگی، با استفاده از رانت‌های دولتی یا روابط ناسالم مافیاگونه به ثروتی گزاف و بدون پشتوانه دست میابند.

واژه «تازه به دوران رسیدگی» در زبان فارسی، از مفاهیمی برونی ریشه می گیرد که چند نقطه تاریخی مشخص را می توان برای آنها برشمرد:

o یک ریشه بسیار قدیمی، واژه انسان نوین یا «انسان جدید» Novus homo در لاتین یا New Man است که لزوماً معنایی منفی نداشت و به افرادی اطلاق می شد که هر چند در طبقات فرودست به دنیا آمده بودند، اما به برکت توانایی های خویش می توانستند خود را تا مقام اشرافیت بالا بکشند.

o همین معنا در دوران رنسانس Renaissance و انسان گرایی Humanism آن نیز تا دوره روشنگری رایج بود. اما در ریشه های جدید، واژه تازه به دوران رسیدگی، با مفهوم « ثروتمندان جدید» Nouveau riche یا نوکیسگان پیوند خورد و بین دو جنگ، به کسانی اطلاق می شد که با سوء استفاده از مشکلات جنگی و سوداگری توانسته بودند به ثروت زیادی دست بیابند بی آنکه این اموال را از خانواده و موقعیت اشرافی خود به دست آورده باشند.

o بعدها با سقوط شوروی و بلوک شرق و روی آوردن آنها به سرمایه داری از دهه ۱۹۹۰ و با تغییر سیاست کشور چین کمونیست، برای انتخاب یک سیاست نولیبرال اقتصادی از دهه ۱۹۸۰، اقشاری در این کشورها ظاهر شدند که دارای همان مشخصات نوکیسگان دوران جنگ در فرانسه بودند و این واژه با همین ریشه ها به صورتی کاملاً منفی امروز در همه جا رایج است و معنای آن کسانی هستند که با ابزارهای اغلب نامشروع و با سرعتی زیاد به ثروت دست یافتند و به صورتی بسیار پر تظاهر این ثروت را به رخ دیگران می کشند.

o تورستن وبلن Thorstein Veblen ، اقتصاددان آمریکایی با کتاب«نظریه طبقه تن آسا» (۱۸۹۹) The Theory of the Leisure Class از جمله اندیشمندانی است که به صورت کلاسیک این فرایند را در مصرف متظاهرانه نشان می دهد.  ادبیاتی نیز که به پدیده «ثروتمندان جدید» در طول دو دهه اخیر اختصاص یافته اند بسیار گسترده اند.

o در ایران، این پدیده هر چند نمونه هایی شبیه به آن را در دوران جنگ تحمیلی و همچنین تحریم اخیر، شاهد بوده ایم، پدیده ای است که عمدتاً ریشه های خود را در فرایندی پیوسته از ابتدای قرن تا امروز می یابد:

o حرکتی که نخست از گسترش شهرنشینی و ورود پرشمار روستاییان به شهرها شروع شد و با تبدیل روستاها به شهر از دهه ۱۳۴۰ بسیار شدید تر شد، همین فرایند از طرفی نیز همراه با افزایش پیوسته قیمت نفت و ورود ثروت های نفتی به اقتصاد کشور که آن هم از دهه ۱۳۳۰ آغاز و از دهه ۱۳۵۰ شدت گرفت، ادامه یافت. به این پدیده، البته باید ورود پول های کثیف به صورت گسترده از دهه ۱۳۸۰ را نیز اضافه کرد.

همه این فرایندها، از یک سو، اقشاری را تشکیل می داد که با سرعتی حیرت آور به ثروت هایی افسانه ای دست یافته بودند و از طرف دیگر، به دلایل مختلف سوء مدیریت، یا نبود ابزارهای مدیریتی و قانونی، و در عین حال ضعیف شدن ساختارها و نظام های ارزشی و اخلاقی جامعه، نه فقط چندان زیر فشار قرار نمی گرفتند، بلکه خود می توانستند ارزش های جدیدی را به جامعه تحمیل کنند.

o بدین ترتیب بود که ثروتمندان جدید ما که اغلب منشاء خویش را در نسل خود یا حداکثر در نسل قبلی در فقیرترین اقشار جامعه می یافتند، مصرف خود نمایانه و گاه جنون آمیزی را در حوزه هایی همچون مسکن، سفرهای تفریحی، لباس ها و تجملات آرایشی و جواهرات، هزینه های مجالس عروسی و عزاداری آغاز کردند که گاه به ارقامی نجومی می رسید و خرده فرهنگ ها و جماعت هایی خاص خویش را نیز به وجود آوردند.

این فرایند به شدت منفی بود و ضربات سهمگینی نه فقط به پایه های اخلاقی و ارزشی جامعه ما در طول دو دهه اخیر وارد کرد، بلکه برخی دیگر از گروه های اجتماعی را نیز درون خود کشید: نمونه بارز این امر را می توان به آلوده شدن حوزه هنر برای مثال در نقاشی، مجسمه سازی، موسیقی و سینما به پول های کثیف و وابستگی های مالی و انواع تقلب ها و زدو و بندها، شاهد بود.

در همین حال بخش هایی که شاید چندان هم ثروتی در آنها نباشد، از ضربات منفی این تازه به دوران رسیدگی و خود نمایی مصون نماندند: برای نمونه مصارف فرهنگی با هزینه متوسط و ارزان قیمت، نظیر خرید کالاهای فرهنگی (کتاب، سی دی های موسیقی و فیلم و…) زیرا در این زمینه ها نیز هر چه بیشتر با نوعی تازه به دوران رسیدگی فرهنگی سرو کار داریم.

o مد های رایج روشنفکری که نمونه هایی از آن را در گسترش علاقه به ادبیات پسا مدرن و متفکران فرانسوی معاصر در ایران شاهدیم، از اشکال بارز همین تازه به دوران رسیدگی است: آدم هایی که هنوز پایه های فکری یک موضوع را نمی شناسند اما دوست دارند شکل و شمایل های مدرن به خود بگیرند و از پیشرفته ترین و پیشتاز ترین Avant-garde نظریه های فکری در آن موضوع بحث کنند.

    

o حتی حوزه هایی نظیر ادبیات انقلابی چپ، مارکسیستی و نو مارکسیستی، نیز از این فرانید مصون نمانده اند و تمایل شدیدی به مد پرستی در آنها وجود دارد.  به این نکته باید آسیب «مریدپروری» Devotion را نیز اضافه کرد که به سهم خود اثرات نوکیسگی را افزایش داده است.

o در موقعیت کنونی جهان، تازه به دوران رسیدگی، وضعیت خطرناکی را می سازد، زیرا تمایل به مصرف لوکس حتی در دوره های بحران اقتصادی شدید بوده و برخی حتی معتقدند شدت می گیرد و این امر، موتوری است برای افزایش نابرابری های اجتماعی و خطرات ناشی از آن.

o اما برای کشوری مثل ایران، چنین پدیده ای سمی مهلک به شمار می رود، زیرا ما در حال پایه ریزی مدرنیته های خود هستیم و به شدت نیازمند آنیم که بتوانیم در جهان پیش رو برنامه ریزی ها و شکل دادن به جامعه، فرهنگ و سازمان های اجتماعی، سیاسی، فرهنگی خود را به دور از فرایندهای آسیب زا و بر اساس نیازهای واقعی و پایدارمان تنظیم کنیم و آسیب تازه به دوران رسیدگی می تواند به شدت به تمام این فرایندها ضربه های مهلک بزند.

o اینکه ما تصوری سراب مانند، از موقعیت های «مناسب» فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی داشته باشیم، تصوری که آن را به دلیل همین تازه به دوران رسیدگی و عدم شناختمان از واقعیات جهان به دست آورده ایم، بدون آنکه بدانیم و بدون آنکه اغلب بتوانیم کاری در به تحقق رساندن این تصور بکنیم، قادر است آینده ما و فرهنگمان را به شدت به زیر سئوال ببرد.

نوکیسگان فرهنگ

• واژه نوکیسگان را می توان در معنای فرهنگی آن، که با واژه «اسنوبیسم» Snobbism نزدیک دانست که در فارسی شاید بتوان اصلاح «تازه به دوران رسیدگی» را به جایش گذاشت.

o واژه «اسنوب» Snob که با اثر طنز آمیز معروف ویلیام تاکری Thackeray نویسنده انگلیسی یعنی «کتاب اسنوب ها» 1848 The Book of Snobs وارد زبان عمومی شد، دارای ریشه شناسی مورد مناقشه ای است، اما یکی از ریشه ها که بیشترین اجماع را دارد آن را از لاتین sine nobilitate یعنی «بدون اشرافیت» می داند و اشاره به دورانی دارد که با آغاز انقلاب صنعتی و جامعه مدرن، بورژواها در برابر اشراف یا Nobles که در بسیاری از عرصه های زندگی روزمره کنار یکدیگر قرار می گرفتند، احساس حقارت کرده و با خود نمایی از طریق گروهی از
مولفه های بیرونی به ویژه پوشش، طرز سخن گفتن و غیره تلاش می کردند احساس حقارت خود را پنهان کنند و در برابر سایر مردم نیز با این گونه خود نمایی ها، شخصیتی کاذب به خویش بدهند.

o واژه اسنوبیسم بدین ترتیب از قرن نوزده وارد زبان و ادبیات اروپایی شد و نکته جالب توحه در آن است که در ایران نیز از ابتدای قرن بیستم و با ظاهر شدن شهرنشینی جدید، اقشاری از نوکیسگان که اغلب موفق شده بودند به دلایل سیاسی یعنی عمدتاً نزدیک به دربار و حاکمان و یا به دلیل سیاست گزاری های فرهنگی همین گروه، روانه اروپا شوند، در بازگشت، نخستین گروه از «اسنوب» ها یا تازه به دوران رسیدگان فرهنگی را به وجود آوردند، که در اصطلاح عامیانه برای آنها از واژگانی چون «فرنگ رفته» یا «فکل کراواتی» و از این قبیل استفاده می شد.

o برخی از افراد این گروه بعدها به صورت گسترده ای از واژه «روشنفکر» و یا «انتلکتوئل» نیز برای خود استفاده کردند و در حرکات و رفتارهای خود به شدت تمایل بدان داشتند که از نوعی صوری گرایی تحقیر آمیز نسبت به دیگران استفاده کنند و خود را از آنها جدا کنند.

o بعدها در نظام دانشگاهی و فکری ما این اسنوبیسم شکل بسیار رایج تری یافت و بدل به نوعی نشانه اشرافیت یافته برای نشان دادن «دانش و فرهنگ» خود شد که از جمله نمودهای آن طرز لباس پوشیدن، استفاده از واژگان بیگانه یا بسیار تخصصی در مکالمات علمی و حتی سخن گفتن عادی، استناد دائم به کشورهای «فرنگی» یا اروپایی و آمریکایی و نویسندگان و روشنفکران و اندیشمندان «فرنگ» و غیره بود.

در این حال روی دیگر این سکه در جامعه ما نوعی «جاهل گرایی» (لومپنیسم) بود که برعکس تلاش می کرد با بهره بردن از آنچه «فرهنگ مردم» می نامید و تظاهر به اینکه در برابر نوعی اشرافیت «غرب زده» ایستاده است، از پوپولیسمی دفاع کند که خود یکی از مهم ترین شاخه های سیاسی در غرب بود و آن را با استفاده گسترده از ادبیاتی بی ارزش و غیر قابل قبول در زبان و فرهنگ سنتی و دینی ما، به ظاهر نوعی «مردمی» بودن جا بزند.

استفاده گسترده از واژگان «کوچه خیابانی»، تحقیر روشنفکران و نخبگان جامعه و استناد دائم به مفهومی مبهم به نام «مردم» و تلاش برای جلوگیری از هر گونه حرکت عمیق فکری به بهانه «غربی بودن» و ادعای آنکه هر گونه «روشنفکری» معادل با «غرب زدگی» و خود آن نیز معادل با «نوکری اجنبی» است، از مولفه های به شدت رایج در این گفتمان بود و هست.

o متاسفانه جامعه ما ، در طول سال های اخیر در میان این دو گونه از گرایش که هر دو را باید اشکال تخریب شده و تخریب کننده اندیشه دانست، سرگردان بوده و این امر مانع اندیشیدنی عمیق و انتقادی درباره مسائل اساسی آن در حوزه های گوناگون شده است. با وصف این ، اشاره و پیش کشیدن این بحث با این هدف انجام می گیرد که با شناخت این فرایندها بتوان مانع از زیان های آنها لااقل در ابعاد وسیع شد.

o گروه بزرگی از افراد جامعه ما را در حال حاضر دانشجویان و دانش آموختگان دانشگاه ها تشکیل می دهند، یعنی کسانی که توانسته اند به برکت ثروت عمومی جامعه، تحصیلات خود را در سطوح مختلف در نظام دانشگاهی به انجام برسانند. گروهی بزرگ نیز کسانی هستند که ولو آنکه وارد نظام دانشگاهی نشده باشند، خود به دلیل علاقمندی شان به فرهنگ، به سوی عرصه هایی در اندیشه و هنر رفته اند و بدل به مصرف کنندگان فرهنگ در همه اشکال آن شده اند.

o شمار کالاهای فرهنگی به صورت کتاب، فیلم، برنامه های نمایشی و تمام انواع دیگر کالاهای رسانه ای هر روز افزایش می یابد و جامعه مدنی که بدین ترتیب ایجاد شده است و انجمن هایی که این جامعه به وجود آورده امروز ما را در راس جوامع خاور میانه از لحاظ پتانسیل های رشد و پیشرفت فکری قرار داده است. کما اینکه نه فقط نویسندگان، متخصصان علوم انسانی و علوم دقیقه و هنرمندان ما در شرایط داخلی و برغم تمام مشکلات هرگز از کار بازنایستاده و دایماً در کار تولید هنر و اندیشه اند، بلکه گروه هایی که به ناچار یا به میل خود از کشور مهاجرت کرده اند نیز، در اغلب موارد تلاش به تولید فرهنگی در چارچوب های زبانی و قالب های فرهنگی ایرانی دارند.

o این امر بسیار مهم و بسیار پر ارزشی است و دقیقاً همین امر است که باید ما را نسبت به خطرات تازه نوکیسگی و تازه به دوران رسیدگی فرهنگی به همان میزان که به درستی نسبت به خطرات لومپنیسم و پوپولیسم فرهنگی بر حذر هستیم، حساس کند.

o فرهنگ چند هزار ساله ایرانی، منابع بی شمار و سرچشمه هایی بی پایان برای پرهیز از این آفت ها در اختیار ما می گذارد. سرچشمه ها و منابعی که بیش از هر چیز باید ما را از افتادن به دام صوری گرایی از هر شکل و هر نوع آن باز بدارد.

o انسان ها با یکدیگر متفاوتند و ، کارهای متفاوتی می کنند و دیدگاه هایشان نسبت به زندگی و تجربه شان از این زندگی و نحوه استفاده و بهره برداری شان از این زندگی به شدت با یکدیگر متفاوت است. اما این دلیلی بر آن نیست که دستکم اندیشمندان و روشنفکران، تن به نوعی اشرافی گری فکری بدهند و گروهی را حقیر پنداشته و گروهی را بزرگ بیانگارند.  بزرگترین حقارت تاریخی ما و بزرگترین آفتی که در صد سال اخیر فرهنگ ما را مورد یورش قرار داده، عدم شناخت این جهان و یا شناخت آن به سطحی ترین شکل و با تفسیر به رای بنا بر عقاید و نظرات اغلب سطحی و کم اعتبارمان است.

o بنابراین راه گریز از نوکیسگی فرهنگی را شاید بتوان تنها، در نوعی فروتنی و در عین حال فضیلت فرهنگی دانست که باید از خلال شناخت بهتر خود و شناخت بهتر دیگری بگذرد.

تازه به دوران رسیدگی و بی هویتی فرهنگی

o یكی از خرده فرهنگهای رایج در جوامع طبقاتی، پدیده تازه به دوران رسیدگی است.  این رفتار نابهنجار به تناسب وضعیت اقتصادی و بلوغ فكری افراد در طبقات مختلف اجتماعی با شدت و ضعف متفاوتی پدیدار می گردد. 

این معضل فرهنگی ، بیشتر در گروههای متعلق به لایه های پایینی و میانی طبقات اجتماعی و به اشكال مختلف، بخصوص در افراد فاقد پیشینه فرهنگی غنی و یا بدون پشتوانه های تربیتی لازم ، بویژه در افراد كم ظرفیتی كه با استفاده از فرصتهای فراهم شده درجریان نوسانات و یا سیر تحولات اجتماعی، مثلا” : با یك ازدواج فراتر از حد انتظار خود و یا به طور جهشی با ارتقای سطح شغلی یا میزان تحصیلات و سایر موارد مشابه به نوعی افزایش محسوس درآمد هر چند ناچیز دست یافته و از خود بیگانه گشته اند به چشم می خورد. به طوری كه برخلاف واقع و با تلقین دائم به خود باور می نمایند كه از افراد هم سطح پیرامون خویش برتر بوده و طلبكارانه و شتابان قصد نفوذ به سطوح فرهنگی بالاتر از حد ظرفیت اخلاقی و بینش اكتسابی خود را دارند، لیكن متاسفانه به دلیل فقدان دانش و شعور اجتماعی و شایستگی های لازم و نیز به علت كمبود جنبه های مثبت اخلاقی در شخصیت آنان، انعكاس رفتارشان به صورت فخر فروشی، گستاخی، تظاهر، بی اعتنایی و دهن كجی نسبت به افراد شریف هم طبقه خود بروز نموده و به علت ضعف استعداد و عدم گنجایش شخصیت خویش نسبت به درك و پذیرش سلسه مراتب فرهنگی و اجتماعی جامعه، قادر به ایجاد تناسب فرهنگی با جایگاه مطلوب خود كه قصد حل شدن در آن را دارند، نبوده و با غرور و تكبر در عوض كوشش جهت به دست آوردن پشتوانه های فكری و اخلاقی لازم و نیز یادگیری تواضع و نحوه معاشرت صحیح با افراد جامعه و كسب مشروعیت و اخذ مجوز عمومی برای صعود به مراتب فرهنگی بالاتر، بطور ناآگاهانه همچنان سعی می نمایند تا با نوگرائی سطحی و تكیه بر دستاوردهای مادی خویش، از جمله : اتومبیل ، خانه ، اثاثه ، مبلمان ، پرده و انواع رنگ و لعاب های مختلف ، ضمن تقلید كوركورانه از اشخاص فرهیخته به نمایش حركات بزرگ منشانه و به شكل طوطی وار به بیان الفاظ دهان پركن پرداخته و بدون آنكه محل و موقعیت صحیح ادای آنها را به درستی بدانند، سعی دارند با كمك این ابزارها روزنه ای جهت رخنه در سطوح فرهنگی بالاتر ایجاد كنند.

اما در صورت تحقق این امر نیز متاسفانه همانند كلاغ ، هم راه رفتن خود را فراموش می كنند و هم از یادگیری راه رفتن كبك ناتوان خواهند ماند. آنان از این امر غافلند كه بهره مندی از عوامل مادی ، صرفاً تعیین كننده جایگاه آنان در یكی از طبقات مختلف اجتماعی بوده، لیكن جهت راه یابی به سطوح فرهنگی بالاتر ، عوامل دیگری از جمله : پشتوانه تربیت اخلاقی مناسب، دانش و شعور متناسب اجتماعی و بسیاری موارد دیگر نیز مورد لزوم خواهد بود .

• برخی دیگر از مشخصات این افراد تازه به دوران رسیده عبارتند از : تجدد گرائی افراطی، كم جنبه گی اخلاقی، عدم ظرفیت پذیرش احترام از طرف دیگران ، خود بزرگ بینی ، غلوكردن ، تظاهر به درك و فهم كمالات ، حسابگری ، متوقع بودن ، دروغگویی ، خساست ، پنهان شدن در هیات ظواهر مادی و پز دادن مفرط و . . . كه ریشه اصلی بیشتر این مسائل ناشی از: خصوصیات منفی ذاتی ، عقده ها و محرومیت های گوناگون دوران كودكی ،  عدم مناعت طبع و نداشتن درك و شعور اجتماعی متناسب با موقعیت مادی كنونی آنان می باشد .

این افراد حتی علیرغم تظاهر به فهم كمالات اخلاقی و استفاده از نقابهای شخصیتی متفاوت نیز به سادگی توسط اكثر افراد پیرامون خود قابل شناسائی بوده و اغلب مواقع به دلیل آزار روحی و آسیب رساندن به اطرافیان خود از محیط پیرامون خویش طرد گشته و همراه با خود آزاری مفرط عموماً در انزوا به سر می برند .

بهترین راه درمان اینگونه افراد كه رفتار بیمارگونه آنها ممكن است به سالها سرخوردگی و یا حتی به فنای تدریجی یك نسل از آنان به طول بینجامد ـ در مراحل ابتدائی ـ همان دوری گزیدن از ایشان و طرد آنهاست ، لیكن در صورت متنبه شدن و درك و پذیرش آنها نسبت به رفتار نابهنجارشان می توان آهسته آهسته با تاثیر گذاری لازم به آنان كمك نمود تا با یافتن هویت واقعی خویش ، راه ورودشان را به سوی جایگاه مطلوب خویش پیدا كنند .

بیداد تازه‌ به دوران رسیده‌های فرهنگی!

• افشین داورپناه، مردم‌شناس و عضو هیئت علمی پژوهشکده فرهنگ وهنر ، معتقد است «نوکیسگی» به عنوان نتیجه عینی-ذهنی نوعی بی‌سامانی در شرایط فرهنگی، اقتصادی و سیاسی کشور اگر چه به طور عمومی موضوع قابل توجهی در ایران معاصر به شمار می‌رود، اما «نوکیسگی فرهنگی»، «نوکیسگی دانشگاهی» یا «تازه به دوران رسیدگی فرهنگی»، پدیده جدیدتر و قابل توجه‌تری است، به ویژه اینکه «نخبگی» و «نخبه‌پروری» در جامعه ایران را نشانه رفته و آن را به شدت تضعیف و تهدید می‌کند. نوکیسگی در بین اهل فرهنگ و پژوهش به مراتب تاسف‌بارتر از «نوکیسگی» در بین مردم عامی است.

• “تازه‌ به دوران رسیدگی” یکی از مفاهیم جدید اجتماعی است؛ مفهومی که در جامعه ما قابل رویت و در حال رشد است.  تازه‌به‌دوران رسیدگی به نوکیسگی نیز شناخته می‌شود. کارشناسان اجتماعی و تاریخ فرهنگی تازه به دوران رسیدگی را عاملی آسیب‌زننده به جامعه می‌دانند و معتقدند نباید نسبت به آن بی‌توجه بود.

o ایران مدرن، کشور فرصت‌‍‌های فراوان برای «تازه به دوران رسیدگی» یا «نوکیسگی» است؛ کشور فرصت‌‍‌های فراوان برای افراد ناشایسته! شما می‌توانید بدون اینکه شایستگی‌های لازم را داشته باشید و مراحل متعددی را طی کرده باشید، یک شبه پولدار شوید، مدیر شوید، دانشگاهی شوید، دیپلمات شوید و … ؛ در واقع، شرایط فرهنگی، اقتصادی و سیاسی، به گونه‌ای رقم خورده که چنین فرصت‌هایی را برای آنان که طالب آن باشند فراهم کرده‌است!

o «تازه به دوران رسیده‌ها» و «نوکیسه‌ها» با فرهنگ «تازه به دوران رسیدگی»، «نوکیسگی»، به طور مستمر «ناشایسته‌سالاری» را در جامعه بازتولید می‌کنند! جامعه‌ای که مبتنی بر «شایسته سالاری» نباشد، هرگز روی عدالت را نخواهد دید!

o متاسفانه «تازه به دوران رسیدگی»، «نوکیسگی» در ایران، یک پدیده اجتماعی جدی است که بسیاری از مسائل اجتماعی در ایران، ریشه در آن دارد. البته «نوکیسگی» پدیده‌ای است که کم و بیش در بسیاری از جوامع وجود دارد؛ در بسیاری از جوامع، حتی جوامع توسعه یافته، در مقاطعی از تاریخ این پدیده به دلیل ایجاد شرایط اقتصادی، فرهنگی و سیاسی ویژه، پررنگ شده‌ است اما جامعه سالم و روبه پیشرفت و عدالت اجتماعی، جامعه‌ای است که در آن نوکیسگی و فرهنگ نوکیسگی، کمتر جایی برای حضور و خودمایی دارد.

o «نوکیسگی» همچنین می‌تواند نتیجه چیزی باشد که جامعه‌شناس ایرانی«فرامرز رفیع‌پور» سال‌ها پیش آن را پدیده «پا رکابی‌ها» نامید؛ «پا رکابی‌ها» کسانی هستند که اگر چه نقشی در انقلاب، جنگ، توسعه و نظایر آن ندارند اما همچون یک طفیلی یا سوءاستفاده‌چی، بر ماشین انقلاب، جنگ یا توسعه، سوار می‌شوند و از آن متمتع می‌شوند؛ مثل ماشینی که در حال حرکت است و عده‌ای بدون این که بلیطی برای شوار شدن بر آن تهیه کرده باشند یا هزینه‌ای پرداخت کرده باشند، در رکاب ماشین آویزان می‌شوند (پا رکابی)؛ «پا رکابی» معمولا در مقام «نوکیسگی» قرار می‌گیرند.

• «تازه به دوران رسیدگی» زمانی رخ می‎دهد که شخص، به طور ناگهانی و بدون داشتن شایستگی‌ها، آموزش‌ها و طی کردن مراحل لازم، به دلیل فراهم شدن فرصت‌هایی ویژه برای‌شان، به ثروت، مقام یا هر موقعیت مهم دیگری، دست پیدا کند! برای روشن‌تر شدن دایره مفهومی موضوع، بین «نوکیسگی» و «تازه به دوران رسیدگی» کمی تفاوت قائل می‌شوم؛ در واقع، «نوکیسگی» را زیر مجموعه «تازه به دوران رسیدگی» قرار بدهیم؛ در این نگاه، نوکیسگی شرایطی است ناگهانی که فرد را به طور ناشایسته‌ای به ثروت یا منابع می‌رساند، اما «تازه به دوران رسیدگی» می‌تواند در ابعاد فرهنگی نیز رخ بدهد!

این که برخی افراد بدون اینکه شایستگی لازم را داشته باشند بر اساس روابط یا تعلق به گروهی خاص یک موقعیت دانشگاهی یا یک مدیریت فرهنگی را تصاحب می‌کند! در اینجا من تازه به دوران رسیدگی در ایران را با نمونه‌های معروف چنین پدیده‌ای که روزگاری در شوروی، آمریکا، انگلستان یا ایتالیا رخ داد، مقایسه نمی‌کنم؛ زیرا نیازی به چنین مقایسه‌ای نیست زیرا معتقدم وضعیت یا تجریه ایران در این زمینه را باید بر اساس شرایط ایران توصیف و تبیین کرد.

• البته «نوکیسگی» پدیده‌ای است که نمودهای آن را می‌توان در همه مظاهر فرهنگ و هنر مشاهده کرد؛ در مصرف پوشاک، تغذیه، زبان، سلیقه موسیقایی و … و حتی معماری ـ مثل آنچه در معماری ویکتوریایی یا «ادواردی» در انگلستان دهه‌های ۱۹۰۰ تا ۱۹۱۰ دیده می‌شد.

• در ایران، منتسب بودن شما به فلان گروه قومی ـ قبیله‌ای، اینکه از کدام شهر یا استان باشید، اینکه متعلق به کدام گروه سیاسی، مذهبی، نظامی و … باشید، می‌تواند در رسیدن شما به ثروت یا موقعیت، نقشی اساسی ایفا کند بدون اینکه چنین وابستگی‌هایی اساسا ربطی به توانمندی‌ها و شایستگی‌هایی داشته باشد که برای آن موقعیت، لازم است!  نظایر آن را می‌توانید در برخی مدیران دولتی یا سیاسی در دوره‌های مختلف ببینید ـ مثلا این که جوانی بدون داشتن دانش، آگاهی و توانایی یا سابقه مدیریتی لازم، و صرفا به دلیل وابستگی سیاسی، یک شبه به مدیریت شرکت بزرگ دولتی می رسد.
o عموم جامعه نیز از به دست آوردن چنین فرصت‌های ناشایسته و آنی، بی نصیب نیستند. افراد با رسیدن به موقعیت‌های «نوکیسگی» تلاش می‌کنند تا اقتضائات صوری و ظاهری موقعیتی که در آن قرار گرفته‌اند را تقلید کنند و این تقلید معمولا مضحک می‌نماید.

• این را می‌توان همان گونه که «تورستن وبلن»، جامعه شناس و اقتصاد دان، پیش از این گفته بود، «مصرف تظاهری» یا «استفاده فریبکارانه از نمادهای پایگاهی» دانست؛ شما در موقعیتی قرار گرفته‌اید که شایسته آن نیستید و از سوی دیگر قادر به عمل کردن بر اساس الگوهای فرهنگی و رفتارهای که متناسب با آن موقعیت است، نیستید؛ بنابراین از نمادهای رفتاری و فرهنگی آن موقعیت یا پایگاه، به شکل فریبکارانه‌ای استفاده می‌کنید؛ این رفتار تظاهری، از بیرون خود را کاملا بدقواره و مضحک جلوه می‌دهد؛ زیرا رفتار واقعی شما نیست!

• با این حال، نوکیسگی، به معنی دست یافتن آنی و ناشایسته به ثروت یا منابع ثروت، صرفا بعدی از «تازه به دوران رسیدگی» است؛ آنچه در شریط ایران نگران کننده‌تر است، ایجاد و رشد نوعی «تازه به دوران رسیدگی فرهنگی» است؛ در اینجا منظور برآمدن عده‌ای است که بدون داشتن شایستگی‌های لازم و بر اساس روابط یا ملاحظات غیر فرهنگی و علمی در موقعیت‌های فرهنگی یا علمی قرار می‌گیرند؛ رفتار و منش این گروه، یا برخلاف آن چیزی است که از اصحاب فرهنگ و علم انتظار می‌رودیا به نوعی تصنعی و به قول «وبلن» تظاهری، تصنعی، ناشیانه و در مجموع نامناسب و ناخوشایند از آب در می‌آید!

• بهتر است برای توصیف اتنوگرافیک «تازه به دوران رسیدگی فرهنگی در اجتماعات علمی» از تجربه‌های زیسته‌ام، نمونه‌هایی را ذکر کنم؛ چندین سال پیش، برای مدتی با یکی از مراکز مهم برنامه‌ریزی و سیاستگزاری علمی کشور، همکاری می‌کردم؛ اعضای هیئت علمی این مرکز علمی ـ پژوهشی به طور عمده کسانی بودند که با بورسیه های دولتی از دانشگاه‌های خارج از کشور فارغ‌التحصیل شده بودند با این اوصاف رفتار برخی از آن‌ها خارج از انتظاراتی بود که می‌توان از اعضای هیئت علمی داشت؛ مثلا همیشه منتظر بودند که سازمان متبوع‌شان چه زمانی بن خرید کالا (مرغ و برنج و …) می‌دهد، کی وام می‌دهد، کی حواله وام خودرو می‌دهد و … بسیاری از مواقع در جمع‌شان که حاضر می‌شد بحث از همین چیزها بود.

o در دانشگاه هم برخی از اعضای هیئت علمی را می‌بینم که تمام هم و غم شان خرید فروش ماشین‌، تهیه ماشین لوکس‌تر و مدل بالاتر، خرید و فروش زمین و خانه و … است؛ شما از استاد دانشگاه یا پزشکی که به دنبال ساخت و ساز و سوداگری است نمی‌توانید، انتظار تولید علم یا انجام وظیفه درست را انتظار داشته باشد! از این استاد دانشگاه نمی‌توانید انتظار داشته باشید که معلم خوبی باشد و دانشجویان از او راضی باشند.

o یکی از اساتید جامعه‌شناسی تعریف می‌کرد، زمانی بود که اعضای هیئت علمی دانشگاه‌، تلاش می‌کردند با خودروی شخصی در دانشگاه حاضر نشوند ـ برای کم کردن ترافیک و دود و …ـ؛ این منش و سلوکی بود اعضای هیئت علمی دانشگاه‌ها در دهه‌های پیشین بود اما حالا گویی برخی از اعضای هیئت علمی بر سر خریدن ملک و ماشین‌های لوکس با هم رقابت دارند! این رقابت و سبک زندگی ظاهرا در این سال‌ها، بیشتر و بیشتر شده‌است.

o تازه به دوران رسیده‌های فرهنگی، معادلات بساز و بفروشی را وارد دانشگاه و سایر نهادهای فرهنگی می‌کنند؛ «باند» تشکیل می‌دهند و با ایجاد شبکه‌های مبتنی بر دوستی و زد و بند و ساخت و پاخت، نشریات علمی و مجلات فرهنگی را در چنگ شبکه ارتباطاتی خود محصور می‌کنند، و به مدد همین ساخت و پاخت‌ها، «کتاب‌سازی» می‌کنند و مقالات (مثلا علمی ـ پژوهشی) خود را برای کسب ارتقاء چاپ می‌کنند؛ براساس همین شبکه روابط ناسالم، برای دریافت بودجه طرح‌های پژوهشی، رقابت می‌کنند و… ؛ تازه به دوران رسیده‌های فرهنگی، به مدد بازتولید روابط ایلی قبیله‌ای، امکانات را به خود تخصیص می‌دهند، فیلم می‌سازند، کتاب چاپ می‌کنند، نشریه منتشر کنند و … .

o فرهنگ همیشه موضوع جذابی برای نوکیسه‌ها و تازه به دوران رسیده‌هاست؛ چه نوکیسه‌هایی مالی/اقتصادی که گاه تلاش می‌کنند کبک‌وار، مقلد نوعی از سبک زندگی و فرهنگ دیگری باشند و از این طریق برای خود هویتی دست و پا کنند و چه برای تازه‌به دوران‌رسیده‌های فرهنگی. تازه‌به دوران‌رسیده‌های فرهنگی.

o کسانی هستند که بدون برخورداری از شایستگی‌های علمی ـ فرهنگی، خود را با فریب‌کاری و بازیگری، در جایگاه شخصیت‌های علمی فرهنگی قرار می‌دهند در حالی که معمولا منش و شیوه رفتار آن‌ها، چیز دیگری است و با فرهیختگی فاصله زیادی دارد.

o در ایران، به ویژه در سال‌های اخیر، پرداختن به فرهنگ و نمایش فرهنگی بودن، به یک پُز مُد تبدیل شده‌است بنابراین سیاستمداران، نماینده‌های مجلس، نظامی‌ها و … تمایل عجیبی دارند به این که خود را به عنوان چهره‌ای فرهنگی یا دانشگاهی نیز معرفی کنند ـ این تلاش برای کسب پرستیژی است که مطلوب تصور می‌شود است!  اما مصیبت از جایی شروع می‌شود که افراد بدون برخورداری از شایستگی‌ها و زمینه‌های لازم، به سراغ چنین موقعیت‌های فرهنگی ـ علمی می‌آیند! و چون توان لازم برای چنین موقعیتی را ندارد، باید «ظاهرسازی» و «ساخت و پاخت» کنند و … .

o برخی از نوکیسه‌هایی که سراغ علم و فرهنگ می‌روند، حاضراند برای جا بازکردن میان اهالی علم، فرهنگ و هنر احتمالا ریخت و پاش کنند! به ویژه اگر این ریخت و پاش و حاتم بخشی‌ها از جیب دولت باشد که حتما برای‌شان لذتبخش‌تر خواهد بود! اینجاست که نوعی «لمپن‌های فرهنگی» نیز ظهور و محل تاخت و تاز پیدا می‌کنند.

o «تازه به دوران رسیدگی فرهنگی» پدیده شومی است که «نخبگی» و «نخبه‌پروری» در جامعه ایران را نشانه رفته و آن را به شدت مخدوش کرده و در معرض تضعیف و تهدید قرار داده‌است!  ظهور نوکیسه‌ها در بین اهل فرهنگ و پژوهش به مراتب تاسف‌بارتر از «نوکیسگی» در بین مردم عامی است!  وقتی «فرهیخته‌نمایی» و «نخبه نمایی» در جامعه رواج پیدا می‌کند، فرهیختگی و نخبگی در جامعه، به ابتذال کشیده شود؛ در چنین جامعه‌ای نمی‌توان به نیروی نخبگی و تحقق شایسته سالاری و عدالت امیدوار بود.

پانوشته ها:

رنسانس Renaissance

o رنسانس یا دورهٔ نوزایی یا عصر نوزایی یا دورهٔ نوزایش، جنبش فرهنگیِ مهمی بود که آغازگر دورانی از انقلاب علمی و اصلاحات مذهبی و پیشرفت هنری در اروپا شد.
o عصر نوزایش، دوران گذار بین سده‌های میانه (قرون وسطی) و دوران جدید است.  نخستین بار، واژهٔ رنسانس را فرانسوی‌ها در قرن ۱۶ میلادی به‌کار بردند.  آغاز دورهٔ نوزایش را در سدهٔ ۱۴ میلادی در شمال ایتالیا می‌دانند.  این جنبش در سدهٔ ۱۵ میلادی، شمال اروپا را نیز فراگرفت.
o رنسانس، یک تحول ۳۰۰ساله است که از فلورانس در ایتالیا آغاز شد و به عصر روشنگری در اروپا انجامید. رنسانس در سال‌های ۱۳۰۰ میلادی از ایتالیا آغاز شد و در طول سه قرن در سراسر اروپا انتشار یافت.
o به‌ندرت در دوره‌ای چنین کوتاه ازنظر تاریخی، رخدادهای گوناگونی به وقوع می‌پیوندد؛ حال‌آن‌که این قرن‌ها سرشار از تغییرات اساسی و فعالیت‌های بزرگ است.
o جهان امروزی نتیجهٔ همین فعالیت‌هاست، زیرا رنسانس پایه‌های اقتصادی، سیاسی، هنری و علمی تمدن‌های کنونیِ غرب را بنا نهاد.
o دانش و هنر پیشرفت‌های عظیمی در ایتالیای سدهٔ ۱۵ و ۱۶ میلادی به‌وجود آوردند. این احیای فرهنگی به «رُنِسانس» (یعنی «نوزایش») مشهور شده‌است.
o دانشمندان، سرایندگان و فیلسوفانی ظهور کردند که با الهام گرفتن از میراث اصیل روم و یونان، با دیدگانی تازه‌تر به جهان می‌نگریستند.  نقاش‌ها به مطالعهٔ کالبد انسان پرداختند و اعضای بدن انسان را به شیوهٔ واقع‌گرایانه‌ای نقاشی می‌کردند.  فرمانروایان، ساختِ ساختمان‌ها و کارهای بزرگ هنری را سفارش دادند. این عقاید تازه به‌سرعت در سراسر اروپا گسترش یافت.

انسان‌گرایی Humanism

o انسان‌گرایی، اومانیسم یا اُمانیسم جهان‌بینی فلسفی و اخلاقی است که با نفی هرگونه ماوراءالطبیعه بر خردگرایی و روش علمی تکیه می‌زند.
o واژهٔ اُمانیسم، نهضت فرهنگی فکری است که در خلال دوران تجدید حیات فرهنگی رنسانس به دنبال ایجاد رغبت و تمایل جدید نسبت به آثار برجستهٔ یونانی و رومی پدید آمده‌است.

o این واژه از واژهٔ لاتینی Humus به معنی خاک یا زمین اخذ شده‌است. انسان‌گرایان میان مجردات Incorporeality در انتهای دوران باستان و در قرون وسطا، محققان و روحانیون،
میان الوهیت یا الهیات Divinity به معنی حوزه‌هایی از معرفت و فعالیت که از کتاب مقدس نشأت می‌گرفت و Humanitas یا human nature, civilization and kindness یعنی حوزه‌هایی که به قضایای عملی زندگی دنیوی مربوط می‌شده‌است، فرق گذاشتند؛ و از آنجا که حوزهٔ دوم، بخش اعظم الهام و مواد خام خود را از نوشته‌های رومی و به طور فزاینده یونان باستان می‌گرفت، مترجمان و آموزگاران این آثار، که معمولاً ایتالیایی بودند، خود را انسان‌گرا Humanists نامیدند.

o در برخی از موارد، انسان‌گرایی در برابر خداگرایی قرار داده شده است. برای نمونه پروتاگوراس  BC 420  – Protagoras  در رسالهٔ خویش «در باب خدایان» انسان را مقیاس همه چیز می‌داند و با این ادعا که خدایان را انکار می‌کرد از آتن تبعید می‌شود.  اما از نقطه نظر علمی، در انسان‌شناسی Anthropology ارتباطی میان انسان‌گرایی و خداناباوری وجود ندارد و ارتباط عمیقی میان خداباوری و انسان‌گرایی در تاریخ یاد شده‌است، زیرا بنیانگذاران انسان‌گرایی در «اروپای مدرن» که دکارت و کانت می‌باشند خود سرسخت‌ترین خداباوران هستند.
o برخی از انسان گرایی به عنوان ایمان به خدای حقیقی یعنی ایمان به خود انسان یاد می‌کنند. از نظر آن‌ها با این که یک ندای درونی در انسان می‌گوید که خدا هست ولی چون انسان آن را نمی‌بیند پس نباید در مورد آن اظهار نظر کرد. فعلاً چیزی که هست و انسان می‌بیند خود انسان است و در واقع انسان همان خداست و به اندازهٔ تمام انسان‌ها خدا وجود دارد.

o انسانگرایی به یک مکتب فکری اطلاق می‌شود که پیرامون آن معتقدند موجود انسانی با سایر گونه‌های حیات متفاوت است و دارای ظرفیت‌ها برخوردارنیستند. روابط بین فردی و تحقق خود یا خودشکوفایی Self-Actualization یکی از موضوعات مهم در انسان گرایی است. فرض‌های انسان گرایی در تضاد با عقاید نظریه پردازان شرطی سازی Classical Conditioning عاملی است که با بر این باورند که همه رفتارهای انسان‌ها نتیجه پیامدهای رفتار است و نیز در تضاد با روان شناسان شناختی است که جست و جوگری یا ساخت معانی را عامل اصلی یادگیری انسان می‌دانند.
o حیطه‌های مورد علاقه انسان گرایان شامل مطالعه خود، انگیزش، زمینه و هدف و روابط میان فردی می‌شود.  انسان گرایان دارای علایق و نظرگاه‌های متفاوتی هستند.  دیدگاه‌های گروه اکثریت انسان گرایان که انسان گرایان مدرن یا انسان گرایان طبیعت گرا خوانده می‌شوند ریشه در دیدگاه‌های ارسطو و سقراط دارد. فلسفه انسان گرایی طبیعی به شدت تحت تأثیر فلسفه نوین گرایی قراردارد.
o ورود فلسفه طبیعت گرایی به فلسفه انسان گرایی باعث رد تمام دیدگاه‌های مابعدالطبیعه‌ای گشته است و روی استدلال علمی دموکراسی و همدردی انسانی و نیز حقوق طبیعی انسانی تأکید می‌کند.  دیدگاه انسان گرایی دیدگاهی است که بر طبق آن انسان اشرف مخلوقات شناخته شده است و به دو شاخه تقسیم می‌شود: دیدگاه غیر دینی و دیدگاه دینی.
o در انسان گرایی غیر دینی اعتقاد بر این است که ماهیت منحصر به فرد انسان استعدادهای بی همتای شخصی اوست که باید رشد کند و تحول یابد. انسان گرایان دینی نیز با پذیرش ویژگی‌های منحصر به فرد انسانها دین را عامل مهمی برای تحول درونی در انسان می‌دانند؛ لذا دیدگاه دینی و غیردینی به غیر از موضوع قبول یا انکار دین، وجوه مشترک بسیاری دارند. گروه‌های معتقد دینی با فرضیه‌های انکار خدا به شدت مخالف اند.  آنان ریشه‌های فکری خود را از افلاطون و آگوستین و مذاهب مختلف گرفته‌اند. به اعتقاد آنها انسان گونه‌ای ممتاز و برتر از سایر گونه هاست.  خداوند یا هستی برتر در مرکز هستی قراردارد.  مریتین و دی کاردین دو مدافع اصلی رویکرد خدا پرستانه یا خدا محور هستند. از دیدگاه آنان انسان موجودی مادی و معنوی، خردمند و دارای آزادی اراده است و عالی‌ترین هدف انسان آن است که از روی اراده اجابت کنند، و مطیع قوانین الهی باشد

تجرد Incorporeality

o تجرد در اصل به معنای تنهایی، فراغت و بی‌تعلقی است و در فلسفه، دین، کلام و عرفان، مفهومی است که در مقابل «مادیت» Matter قرار می‌گیرد.
o آنچه دارای ویژگی تجرد است، مجرد نامیده می‌شود که به معنی «فاقد جسم» یا «فاقد ماده» است. عقل و نفس دو قسم مشهور مجردات هستند.

فاجعه گرایی

انسان شناسی آسیب های روزمره

فاجعه گرایی

Catastrophic Thinking

Catastrophic thinking can be defined as ruminating about irrational worst-case outcomes.
It can increase anxiety and prevent people from taking action in a situation where action is required.
This can be especially true in a crisis situation.

• فاجعه گرایی، برگردانی نه چندان رضایت بخش برای واژه Catastrophism است که از یونانی باستان به معنای
«زیر و رو شدن» و «نابودی» می آید و همچنین به واژه ای در تراژدی یونانی نزدیک است که همان کاتارسیس «تطهیر» Catharsis است.

o «تطهیر» به معنای پاک شدن از گناه از طریق مجازاتی سخت یا بیرون آمدن از مصیبت و فاجعه ای است
که امکان گریز از آن وجود نداشته و همان مجازات است.

o این مفهوم، به گونه ای نیز با اسطوره ققنوس Phoenix پیوند خورده است:
ققنوس پرنده ای که هر هزار سال در آتشی خود ساخته، می سوزد و سپس از خاکستر خویش دوباره زنده شده و پر می کشد.
o از این رو هم نماد حیات جاودانگی است و هم نماد زیر ورویی در زندگی که در چارچوبی فاجعه بار همراه است.

o ریشه معنایی واژه فاجعه گرایی، در روایت ها و متون دینی مسیحی و در پیدایش جهان است.
o خوانش متون مقدس در حوزه علمی، در قرون هجده و نوزده به تنشی میان دو گروه، در زمینه جغرافیا، دامن زد:
o از یک سو «فاجعه گرایان» Catastrophists پدید آمدن زمین را بر اثر یک واقعه پرهیاهو و زیرو رو شدن ناگهانی
پدیده های طبیعی و سریع باور داشتند و برای این امر به روایت مقدس آفرینش تاکید می کردند.
o از سوی دیگر همدیس‌گرایان یا پیوستارگرایان Uniformitarianists و روندگرایان Gradualists بر این باور بودند که
پدید آمدن زمین، بر اثر حوادثی تدریجی و رفته رفته در یک پیوستار طبیعی انجام شده است
و یک روند تغییر را دنبال کرده و تا امروز ادامه دارد.

• در نتیجه این واژه در اصل به ریشه های دینی و جغرافیایی مربوط است.
اما تداوم یافتن معنای آن در حیات سیاسی و اجتماعی و روزمره به دو گونه از اندیشه دامن زده است.

o دو گونه اندیشه ای که در ۲۰۱۲ موضوع کتابی با عنوان:
«فاجعه گرایی: سیاست های آخرالزمانی ِ نابودی و نوزایی» ویراسته « ساشا لیلی و دیگران»
Catastrophism: The Apocalyptic Politics of Collapse and Rebirth
بوده است و در آن نفوذ اندیشه «فاجعه گرایی» بر نگاه چپ مدرن به وقایع اجتماعی،
اقتصادی، زیست محیطی و غیره مورد انتقاد قرار گرفته است.

• این نگاه می تواند گویای رابطه ای با آسیب شناسی رفتارهای روزمره باشد.

o آنچه ما اغلب در زبان خود افراط و تفریط می نامیم، نشانی از این گونه اندیشه و نگاه به مسائل و مشکلات را در خود دارد.
o برای بسیاری از افراد در هر جامعه ای، رویدادهای سخت و نامطبوع، حوادثی که شاهد آن هستند،
از اتفاق ها و مشکلات فردی گرفته تا بزرگترین وقایع بین المللی،
از یک مشکل در سلامتی شخصی شان تا روندهای هراسناک سیاسی و اقتصادی و زیست محیطی و خشونت
که امروز در جهان با آنها سروکار دارد را شاهدی بر گونه ای گریز ناپذیر از «فرا رسیدن مصیبتی ناخواسته» می دانند:

o اینکه همه چیز رو به بدتر و بدتر شدن می رود و چاره ای نیست جز آنکه شاهد ناتوان و منفعل این وضعیت باشیم.
اما به این روند در یکی از آسیب ها با عنوان «شکست باوری» اشاره شد، عموماً افراد و گروه ها را به موقعیت انفعال می کشد
که با گونه ای ناامیدی حاد و خطرناک نیز همراه است و البته می تواند انرژی منفی ذخیره شده در خود را به یک انرژی مثبت
ویرانگر و شورشی تبدیل کند که غیر قابل مدیریت و مهار کردن باشد.

 

o اما آسیب «فاجعه گرایی» روندی متفاوت در خود دارد:
o در این آسیب، افراد و گروه ها، به وضعیتی خیالپردازی می رسند که در آن، «مصیبت» آغازی بر یک «نجات» است:
به عبارت دیگر در این نگاه آسیب زا، همچون «تطهیر» در تراژدی یونانی یا همچون آتشی که به جان ققنوس می افتد،
فجایع، بدتر شدن اوضاع، ضرورت هایی نهایتاً «مثبت» به شمار می آیند که هر اندازه هم دردناک به نظر برسند،
برای رهایی و نجات نهایی و رسیدن به موقعیت بهتر که ظاهراً همچون یک «واقعه بزرگ» از راه می رسد، حیاتی و لازم هستند.

o نتیجه ای که یک کنشگر معمولی از این اندیشه می گیرد آن است که دخالت برای تغییر زندگی در ابعاد کوچک
و یا بزرگ نه تنها فایده ای در بر ندارد، بلکه زیان بخش نیز هست چون نجات را به تاخیر می اندازد.

o اندیشه انقلابی گری به خصوص در رویکرد چپ رادیکال، چنین بوده است و اندیشه محافظه کارانه نیز اغلب چنین است،
یکی برای آنکه فاجعه را برانگیزد تا تغییر زودتر اتفاق بیافتد و دیگری برای آنکه از فاجعه جلوگیری کند تا موقعیت موجود حفظ شود.

o در زندگی روزمره نیز، گروه های اجتماعی و افراد، بسیار بدان تمایل دارند که یا تغییرات را به مثابه نشانه های از «فروپاشی نهایی»
تفسیر کنند و انتظار داشته باشند پس از این فروپاشی، وضعیت بهتری بیابند
و یا اینکه از هر تغییری جلوگیری کنند، تا مبادا «فاجعه» ای از راه برسد و وضعشان را بر هم بریزد.

• اما در حقیقت، فاجعه گرایی جز اندیشه ای آسیب زا در حیات روزمره به حساب نمی آید:
وقایع و رویداد ها، شکل یگانه و یکپارچه و سراسری و منطقی برای همه زمان ها، همه مکان ها و همه افراد و گروه ها ندارند
و به همان میزان که این داده ها بی شمارند، امکانات بالقوه درون هر واقعه و هر مجموعه از سکانس های واقعی، می تواند متفاوت بوده
و به نتایج متکثر و غیر قابل پیش بینی متفاوتی برسد.

o این را باید به نوعی پیش بینی ناپذیر بودن آینده، به مثابه شرط لازم برای امکان پذیری آن، دانست:
آینده صرفاً به مثابه مجموعه ای از امکانات در هم تنیده قابل پیش بینی (و ممکن) است که هر آن در معرض تغییر هستند (باشند)
و بنابراین شمشیر نسبیتی مطلق بر سر آنها قرار دارد (داشته باشد).

o هم از این رو، کنش نسبی در موقعیت های نسبی و در موقعیت های نزدیک زمانی و مکانی و نه بلند پروازی هایی در زمان و مکان
ممکن است بتوانند به این وضعیت شکننده و غیرقطعی کمک کنند.

o هر چند این امر نباید ما را به درون آسیب دیگری بیاندازند و آن مقطعی فکر کردن و نبود چشم انداز برای کنش وعدم توانایی به
برخورداری از قدرت فرافکنی است.

• ظاهراً در اینجا با یک تضاد روبرو هستیم،
o یعنی از یک سو می گوییم باید مقطعی عمل کرد و از سوی دیگر می گوییم باید دراز مدت فکر کرد.
o این دو گزاره به نظر متناقض می آیند، اما چنین نیست،
o این دقیقاً همان کاری است که باید انجام داد
o یعنی عمل کردن در کوتاه مدت و بر اموری نزدیک به خودمان اما در چارچوب و چشم اندازی دراز مدت و برای اموری دور از دسترسمان.
o وضعیتی همچون جهانی اندیشیدن و محلی عمل کردن که آن نیز ممکن است به نظرمان متناقض بیاید.

بیشتر:

Catastrophic thinking and how to stop

Catastrophic Thinking-all or nothing

Managing Catastrophic Thinking in PTSD

Managing anxiety by reducing catastrophic thinking

پیش داوری و تعصب

انسان شناسی آسیب های روزمره

پیش داوری و تعصب

 

Prejudice, Fanaticism

• پیش داوری یا تعصب به پافشاریِ بدونِ دلیل و غیرِ قابلِ اثباتِ فلسفی یا تجربی گویند.

o ریشهٔ تعصب، عشق و علاقه کورکورانه به یک عقیده یا شخصی می‌باشد، که باعث می‌شود که انسان به راحتی حرف بی‌دلیل یا بدون دلایل کافی را نه تنها بپذیرد، بلکه بر روی آن پافشاری هم داشته باشد.

o نقطه مقابل تعصب، تنفر و کینه و … است که نفرت بی‌دلیل یا بدون دلایل کافی از عقیده یا شخصی است.

o تعصب از آنجا که یک معنای حسی دارد و مانند دیگر تعاریف معنایی کلمات دیگر از این دست بر پایه احساسات و بازخوردهای آن پیکره بندی می‌گردد. پس با تغییر فرد؛ جامعه و به تبع آن فرهنگ معنی و کاربرد آن تغییر خواهد کرد. پس به نظر می‌رسد که نتوان از آن به عنوان یک حکم قطعی استفاده بنیادی کرد. به همین خاطر است که هیچ‌گاه به عنوان معنای کلیدی صرف صراحتاً در قانون استفاده نگردیده و اصل جهان شمولی بر پایه آن تنظیم نگشته و این تعریف برای تمامی معانی که بر پایه احساسات بی اساس غیرقابل اثبات شکل گرفته صادق می‌باشد.

• تعصب یک باور یا رفتار است که با حرارت بی‌چون و چرا، به ویژه برای اهداف سیاسی یا دینی یا در برخی موارد ورزشی، یا با شور و شوق وسواسی برای تفریح یا سرگرمی انجام شود.

o فیلسوف جرج سانتایانا ۱۹۵۲-۱۸۶۳ George Santayana تعصب را اینچنین تعریف کرده‌است:  «تلاش خود را مضاعف‌کردن وقتی هدف را فراموش کرده‌اید».

o به باور وینستون چرچیل ۱۹۶۵-۱۸۷۴ Winston Churchill ، «متعصب کسی است که نمی‌تواند نظر خود را تغییر دهد یا موضوع را عوض کند».

o با هر دو تعریف، معتصب، استانداردهای بسیار سخت و سفت و آستانه تحمل پایین برای آرا و نظرهای مخالف دارد.

 

o نیل پستمن ۲۰۰۳-۱۹۳۱ Neil Postman در کتاب صحبت دیوانه، صحبت احمقانه ۱۹۷۷ Crazy Talk, Stupid Talk می‌گوید: «کلید تمام باورهای متعصبانه این است که همگی خود-تاییدگر هستند. … برخی باورها متعصبانه‌اند، نه به خاطر اینکه لزوماً نادرست باشند، بلکه چون به طریقی اظهار می‌شوند که گویی هیچ وقت نادرستی آنها نمی‌تواند نشان داده شود.»

o رفتار یک تماشاچی یا یک طرفدار Fan که شور و شوق زیادی برای یک موضوع خاص دارد با رفتار یک معتصب که هنجارهای اجتماعی را نقض می‌کند متفاوت است. هرچند رفتار یک طرفدار ممکن است عجیب و غیرعادی به نظر بیاید، هنجارها را نقض نمی‌کند.

o یک فرد نوابیغ Crank نیز با متعصب تفاوت دارد. نوابیغ اصطلاح شوخی‌آمیزی است که در اصطلاح ریاضی‌کاران ایرانی به کسانی اطلاق می‌شود که سعی در حل مسئله‌های غیرممکن یا بسیار دشوار ریاضیات دارند. البته توجه این افراد به مسائل ممکن است باعث روشن شدن زاویه‌ای تازه تر از موضوع شود.

o فرد نوابیغ با خرافات عجیب باورهایی دارد که از نظر هنجارهای جامعه مضحک و یا احتمالاً غلط‌اند. مثل تخت‌بودن زمین. در طرف مقابل، باورهای یک فرد متعصب شاید در جامعه نرمال “تلقی” شوند، مثل علاقه به دین یا سیاست، با این تفاوت که مقیاس دخالت فرد، تعهد او به موضوع یا وسواسش به آن به شکل غیرطبیعی و نامتناسب هستند.

• پیش داوری ها را باید بدون شک، اندیشه ها و قضاوت هایی سطحی دانست که یک اتفاق، یک واقعه و گاه حتی یک شایعه را چنان تعمیم می دهند که گروه بسیار بزرگی از افراد یا مسائل را در خود جای داده و بدل به حقیقتی مطلق و خدشه ناپذیر می شوند و از این طریق اندیشه و اندیشیدن را متوقف کرده و جای آن را به تعصب کورکورانه می دهند.

o از این رو، جای شگفتی نیست که بزرگترین دشمنان پیش داوری ها، هوشمند ترین اندیشمندان دوران روشنگری و عقلانیت زاییده از آن بوده اند.
o ژان ژاک روسو در «امیل» می گفت: «ترجیح می دهم آدمی متناقض باشم تا آدمی که پیش داوری بکند» .
o ویکتور هوگو بر آن بود که:  « حقیرترین آدم ها، عظیم ترین پیش داوری ها را دارند».

• پیش داوری ها در طول تاریخ با مفاهیمی چون کلیشه ها، پیوند خورده اند و دلیل به وجود آمدن آنها را دو گانه دانسته اند:

o از یک سو، تمایل به اطاعت فرد از جامعه، یعنی تمایلی ناخودآگاه که در فرد وجود دارد تا برای ساده کردن کار خود، همان حرفی را بزند و همان قضاوتی را درباره «دیگران» بکند که همه می کنند. و با این وسیله از درگیر شدن خود با روحیه عمومی و باورهایی که گاه نسل هایی پی در پی درباره این یا آن موضوع، وجود داشته اند پرهیز کند.

o دلیل دیگر پیش داوری ها نیز در آن است که انسان ها تمایلی ذاتی به «ساده سازی» روابط و واقعیت ها و مسائل زندگی خود دارند.  و به همین جهت، از کلیشه های تقلیل دهند برای تغییر واقعیت، استفاده می کنند تا به آنها کمک کنند با کمترین هزینه عقلانی، جهان بیرونی را برای خود قابل درک کنند.

• کلود لوی استروس ۲۰۰۹-۱۹۰۸ Claude Lévi-Strauss ، انسان شناس فرانسوی و پدر مدرن این علم، نظریه ساختارگرایی خود را از همین برداشت نسبت به پیش داوری ابداع کرد :

اینکه انسان برای درک و گره گشایی از پیچیدگی و گوناگونی و معمای جهان اطرافش،

همه چیز را به دو گانه هایی مثل بالا و پایین، سیاه و سفید، شب و روز، و… تبدیل کرد،

و به این ترتیب به مغز خود امکان داد که هر چیزی را نسبت به چیز مخالفش، بفهمد

 و واقعاً درباره معنای آن چیز به اندیشیدن نپردازد:

چیزی سیاه است که سفید نباشد،

چیزی بلند است که کوتاه نباشد،

چیزی خوب است که بد نباشد و برعکس.

o انسان بدین ترتیب می تواند ذهن خود را از اندیشیدن به اینکه ممکن است چیزی نه سیاه باشد و نه سفید، اینکه ممکن است درون خوبی، سهمی از بدی هم باشد و یا برعکس، خلاص کند و چنین ذهنی بدون شک کمتر به خود زحمت خواهد داد،  اما نتیجه ای دردناکی نیز در انتظارش هست: اینکه با واقعیت هم خوانی ندارد و دیر یا زود در روبرو شدن با واقعیتی که در این دو گانه ها قرار نمی گیرد، ناتوان شده و به سوی افسردگی، جنون، خشونت یا آشفتگی و پریشان حالی می رود.

در نظام های اجتماعی

• در نظام های اجتماعی، پیش داوری ها از این نیز خطرناک تر هستند زیرا از دورن آنها است که بلاهت ها، حماقت ها، سطحی نگری ها و اشتباهات کوتاه و دراز مدت پدید می آیند و میتوانند تا نابودی کامل یک پهنه بزرگ مردمی، یک سرزمین، یک فرهنگ حتی قدرتمند و ریشه دار پیش روند:

o رژیم های بزرگ تمامیت خواه و استبدادی و ایدئولوژیک قرن بیستم، در نهایت چیزی نبودند جز پیش داوری هایی ابلهانه:
o از یک سو، این پیش داوری که می توان با قدرت اراده یک کشور عقب افتاده را به انقلاب کمونیستی کشید و از آن بهشت برینی ساخت (شوروی)  و از سوی دیگر این پیش داوری که نژاد آلمانی برترین نژاد جهان است و باید امپراتوری خود را برای هزاران سال بر پا کرده و همه مردم دنیا را زیر سلطه خود در بیاورد.

o نتیجه این پیش داوری ها را نیز می دانیم: آلمان زیر هزاران هزار تن بمب نابود شد و شوروی هنوز سی سال پس از سقوط کمونیسم، نتوانسته است کمر راست کند و کشوری درمانده و نگون بخت است.

o بسیاری از بزرگترین فجایع تاریخ بشر از جنگ ها، تنش های قومی، کشتارهای بی رحمانه، دیکتاتوری ها، فاصله گیری اقشار اجتماعی، ظلم ها و تبعیض ها، جز حاصل مشروعیت یافتن آنها از طریق پیش داوری ها نبوده است.

o پیش داوری هایی که بسیار در تاریخ شاهد بوده ایم، از آدم هایی ساده و متعارف جانیانی وحشی و بی رحم و شقاوتمند ساخته اند: نگاه کنیم به :
o سفید پوستانی که در ابتدای قرن به سادگی سیاهان را به دلیل پیش داوری هایشان به دار می آویختند.
o نازی هایی که به دلیل پیش داوری های نژادی شان، حتی به زنان و کودکان کوچک نیز رحم نمی کردند و آنها را شکنجه داده و می کشتند.
o همین امروز قدرت های بی رحمی را که با سوء استفاده از پیش داوری و سطحی نگری مردمانشان می توانند هزاران تن بمب بر سر مردمان بیگناه بریزند و فجیع ترین جنایات را مرتکب شوند.

در فرهنگ  ایرانی

• در فرهنگ خود ما نیز پیش داوری ها همچون همه فرهنگ ها وجود داشته و دارند:

o پیش داوری های نژاد پرستانه،
o پیش داوری های قومیت گرا،
o پیش داوری های مثبت نسبت به گذشته های طلایی و برتری ما نسبت به دیگران،
o پیش داوری های منفی نسبت به فرهنگ هایی که آنها را بدون دلیل مشخصی و یا با تعمیم دادن به این و آن دلیل جزئی، برای خودمان به دشمنانی ابدی تبدیل کرده ایم.

 

• وقتی خوب به زندگی روزمره مان بنگریم،

می بینیم که چگونه پیش داوری ها هستند که در اکثر موارد رفتارها و ذهنیت های ما را هدایت می کنند،

و در اکثر موارد به جای ما تصمیم می گیرند.

o عقلانیت به خرج دادن،
o عمیق شدن در مسائل،
o معتدل بودن،
o هوشمندانه رفتار کردن،
o دچار هیجان و عصبانیت نشدن،
o احترام گذاشتن به تفاوت ها،
o بردباری نشان دادن نسبت به دیگران،

• موارد بالا همواره کارهایی بسیار مشکل تر از آن هستند که بخواهیم خود را بهترین و بالاترین و بی نقص ترین آدم ها فرض کنیم.  اما در این «خود» ستایی، چیزی که مغفول واقع میشود، دقیقاً آن است که این «خود» ، یک خیال واهی بیش نیست، ما «خود» ی را محورِ به اصطلاح تصمیمات و نگرش ها و اندیشه هایمان قرار می دهیم که اغلب بسیار کم میشناسیم.

 پیش داوری در نهایت، سرابی بیش نیست که زندگی ما را در روزمرگی آن مسموم کرده و به نابودی می کشاند.

در نهایت اگر خوب بیاندیشیم، جایی که پیش داوری ها بیشترین ضربات را بر ما می زنند،

در هر لحظه از زندگی روزمره مان است.

جایی که ما نه آدم هایی در مقام تصمیم گیری های بزرگ،

بلکه در جایگاهی ساده قرار داریم که می توانیم

درباره همسایگان، نزدیکان، دوستان و سایر کسانی که به ما نزدیکند، قضاوت کنیم.

نابودی و سقوطِ اخلاقی از همین پیش داوری های کوچک آغاز می شود تا به بزرگترین جنایات ختم شود.

چگونه پیش داوری را مورد چالش قرار دهیم؟

o نزدیکی به سایر گروه ها در اجتماع غالباً منجر به تحمل و پذیرش نگرش ها و ارزش های آنان می شود.
o هر یک از ما مسئولیم با تعصب و پیش داوری مقابله کنیم و می توانیم نقش قابل ملاحظه ای را در کاهش سطوح تبعیض در جامعه ایفا کنیم.

• سوالات زیر می تواند دید ما را نسبت به ارزش ها و نگرش هایی که نسبت به دیگران داریم واقع بینانه تر سازد:

o آیا این نگرش یا ارزشگذاری ما صحیح است؟
o آیا به تمام حقایق مرتبط با آن دسترسی و آگاهی داریم؟
o آیا به جای در نظر گرفتن تصویر کامل، بر یک یا چند بعد منفی تمرکز کرده ایم؟
o آیا به شیوه ای نا عادلانه به این فرد یا گروه برچسب می زنیم؟

• بررسی نگرش ها و ارزش ها با استفاده از سوالات فوق، گام بلندی در جهت آگاهی از تعصبات و در نتیجه چالش با پیش داوری ها است.

10- کنترل گری

کنترل گری

آدمیزاد می تواند دچار یک خلق و خوی منفی و آزاردهنده باشد اما خودش از آن آگاه نباشد. بدتر اینکه حتی، نسبت به آن ویژگی اخلاقی ناپسند احساس خوبی داشته باشد!

یکی از این خصوصیات اختلالی که اغلب خود فرد از آن بی خبر است، در حالی که به خاطر بدرفتاری های او اطرافیانش به ستوه آمده اند، «کنترل گری» است.

فرد کنترل گر شدیدا عادت به کنترل رفتار دیگران دارد و اگر از عهده اش بربیاید از کنترل افکار و عقاید همینطور عواطف و احساسات مردم هم فروگذار نمی کند. به ظاهر این طور به نظر می آید که او خودخواهانه به دنبال تحمیل روش زندگی مورد نظر خود به دیگران است. اما متاسفانه خیلی از اوقات واقعیت از این هم عجیب تر و البته تلخ تر است.

وقتی این آدم به فردی «معتاد به کنترل دیگران» تبدیل بشود، او را چیزی جز اعمال کنترل و واداشتن سایرین به اطاعت راضی نمی کند. یعنی اگر فرد مقابل تصادفا یا حتی با میل و رغبت خود کاری را انجام بدهد یا حرفی بزند که مطابق دیدگاه اوست باز هم باید منتظر باشد که به بهانه ای صحت حرف یا عمل او از طرف این شخص کنترل گر زیر سوال برود و هرچند غیر منطقی و ابلهانه به او خرده ای بگیرد. چرا که از نظر او مهم این است که تسلط و قدرت او نسبت به محیط اطرافش دیده شود. بنابراین درست و غلط بودن رفتار دیگران بر این مبنا سنجیده می شود و نه چیز دیگری!

شیوع این اختلال شخصیتی در جامعه به حدی زیاد است که اگر بگویید که خود شما یا حداقل یکی از نزدیکانتان در این گروه نیستید بی اغراق می گویم: خوش به سعادتتان… قدر این نعمت بزرگ که خیلی از مردم از آن محروم هستند را بدانید! اما اگر کسی از اطرافیانتان را دچار چنین خصوصیتی می بینید باید با کمال تاسف بگویم تجربه نشان داده است که برای اصلاح این آدم کار چندانی از شما ساخته نیست و وظیفه اصلی شما این است که روش خود را به تناسب این مانع پیش رو تغییر دهید. به تدریج با درایت و خلاقیت راه های حمایت و مراقبت از خودتان را در مقابل رفتارهای کنترل گرانه او بیاموزید و تا حد امکان سعی کنید کارتان را به روش بهتر و معقول از هر جهت، پیش ببرید. این اصل مهم را باور کنید که توانایی شما در تغییر دادن خودتان به اندازه ناتوانی شما در تغییر دادن دیگران است.

و اما موضوع مهم تر… آیا خود شما فرد کنترل گری هستید؟

آیا از واکنش منفی نشان دادن به رفتار دیگران و تغییر دادن آنها لذت می برید؟

لازم نیست این ضعف اخلاقی در شخصیت اجتماعی شما به مرحله حادی برسد تا در آن صورت نسبت به وضعیت خود نگران شوید. همین که دیگرانی در خانواده یا جامعه از این خصوصیت شما در رنج باشند و در کنار شما احساس امنیت نکنند و تمایل نداشته باشند یا بترسند از اینکه درباره خودشان با شما حرف بزنند، برای اینکه به فکر چاره اندیشی بیفتید کافی است.

بیشتر افراد کنترل کننده «به طور نسبی» مبتلا به این مشکل اخلاقی هستند. یعنی ممکن است صفت کنترل گری خود را نسبت به فرد یا افراد خاصی (معمولا نزدیکان درجه یک) یا در موضوعات خاصی بروز دهند. مثلا کنترل همسر در امور داخل خانه یا کنترل همکار در حیطه مسائل کاری. بنابراین اگر برای شما اهمیت دارد که در زمره آدم های کنترل گر نباشید تا مردم از «دست و زبان شما در امان باشند» صمیمانه توصیه می کنم قبل از هرچیز خودکاوی کنید. ببینید چقدر زمینه های روانی و رفتاری این صفت را در خودتان پیدا می کنید؟ به ویژه اگر تحت تربیت والد (یا والدین) کنترل گر بوده اید. و در گام بعدی به طور جدی جلوی ریشه دارتر شدن این عادت را بگیرید.

راستی یادمان باشد؛ در تمام لحظه های عمر خود که مشغول کنترل دیگران بوده ایم، زندگی نکرده ایم.

منبع: تراوش های ذهن یک مشاور

کنترل‌گران

همه چیز باید اون طور که من میگم باشه!

آن ها دیگران را به سر حد جنون می رسانند. فقط می خواهند نظر خود را اعمال کنند و تحمل شنیدن نظر دیگران را ندارند.

کسانی هستند که همیشه می خواهند نقش اول را به عهده داشته باشند و مهم ترین فرد باشند. این افراد شخصیتی کنترل گر دارند.

آن ها همیشه می خواهند از همه چیز مطلع باشند؛ شایعه ها، روابط دوستانشان با دیگران، بچه هایشان با چه کسانی رفت و آمد می کنند و چه دوستانی دارند و یا در مدرسه چه می آموزند.

آن ها سعی می کنند در خانه های خود عنان امور را محکم به دست بگیرند و همیشه داوطلب پذیرفتن مسئولیت های بیشترند زیرا از این راه شانس بیشتری دارند که از امور مختلف آگاه باشند و بدانند چه اتفاقی در حال رخ دادن است .

نکته جالب درباره کنترل گران این که اغلب نخستین ویژگی که با آن این افراد را می شناسید میل وافرشان به سرپرستی امور نیست، آنان دست کم یک ویژگی برجسته و شاخص دارند که شما را به خود جذب می کند . مثلاً شخصیتی شوخ و بامزه اند . چنین ویژگی هایی به قدری جذاب و گیرا هستند که افراد جذب شده هیچ وقت فکر نمی کنند در زیر چنین جذابیت هایی، میل کنترل گری نهفته است.

ویژگی های شخصیتی این افراد

1- دوست دارند بر همه چیز نظارت کنند

اطلاع داشتن از هر امری یکی از بزرگ ترین لذت های زندگی این افراد است. همه چیز باید آن طور که آنها می خواهند انجام شود. گاهی اوقات صریح اعلام می کنند که چه کار کنید و گاهی برای این که به شما بفهمانند آن طور که آنها میخواهند عمل نمیکنید اخم می کنند و اگر پافشاری کنید، بدون توجه به شما آن کاری را که خودشان میخواهند انجام میدهند.

2- فقط به کنترل گری خود می اندیشند

آنها درباره هر چیز نظری دارند. شما یا باید خواسته خود را نادیده بگیرید و نظر آنها را عملی کنید و یا منتظر پیامدهای قبول نکردن نظرشان باشید.

3- شیفته قدرت هستند

همیشه به این فکر می کنند که “چه کسی برنده می شود”. اکثر کنترل گران به رابطه به چشم میدان نبرد می نگرند که در آن دو نفر برای رسیدن به قدرت با یکدیگر مبارزه می کنند.

4- حتی با تهدید کردن، قدرت خود را حفظ می کنند

این افراد سعی می کنند به زور شما را وادار به عملی کردن خواسته هایشان کنند. شما پس از برقراری ارتباط با کنترل گران خواهید فهمید که نمی توانید بر آن ها غلبه کنید و پیروز شوید.

بعضی از کنترل گران تهدید های خود را با خشونت جسمانی عملی می کنند.

دسته دیگر تهدید می کنند که شما را رها خواهند کرد و بعضی از آن ها نیز بد دهنی می کنند. چنان نطق آتشینی می کنند که شما انرژی مقابله با آن را نخواهید داشت و آن قدر بحث می کنند و بی وقفه حرف می زنند که به ناچار تسلیم می شوید.

آیا رابطه با یک کنترل گر امتیازی هم دارد؟

خیلی آرام بخش است که کسی در کنارتان باشد و تمام تصمیم ها را او بگیرد و برای آینده برنامه ریزی کند و زندگی تان را هدایت کند. اگر شما خسته شوید او تصمیم خواهد گرفت. اگر نمی دانید از کدام مسیر به مهمانی بروید او به شما می گوید.

می توان از آن ها قدرتمند بودن را آموخت. اگر از جنبه مثبت به کنترل گران بنگریم، متوجه میشویم آن ها انسان هایی هستند که روی پای خود ایستاده اند و بدون کمک گرفتن به زندگی ادامه داده اند. هیچ گاه نباید این ارزش را نادیده گرفت.

اما چرا از آن ها ناراحت می شویم؟

چون فقط می خواهند نظر خود را اعمال کنند و تحمل شنیدن نظر دیگران را ندارند. آنها دیگران را به سر حد جنون می رسانند. زیرا همیشه آن ها را در فشار می گذارند تا طبق خواسته آنها عمل کنند و اجازه مشورت کردن نمیدهند. کاری میکنند که به شعور خود شک کنیم و باعث تضعیف توانایی های ما میشوند.

چرا این همه دیگران را کنترل می کنند؟

کنترل گران معمولا در خانواده هایی رشد می کنند که والدین تسلط زیادی بر آن ها اعمال میکنند و یا خانواده هایی که در آن ها همیشه کشمکش برای رسیدن به قدرت وجود دارد. زخم احساسی این افراد مربوط به حیطه قدرتشان است و در روانشناسی آن ها را “پرخاشگر” مینامند. میتوان گفت به این کودکان اجازه داده نشده که قدرت را حس کنند و رشد کنند. آنها را تضعیف کرده اند .والدین این افراد به جای این که کودک خود را تشویق کنند تا استعدادش را نشان دهد، باعث تضعیف استعداد او می شوند.

چگونه خود را کنترل کنند؟

  1. باید بدانند که نیروی عشق، قوی تر از نیروی کنترل است زیرا شادی بخش تر، خوشایندتر و رضایت بخش تر از این است که انسان بخواهد با ترساندن اطرافیان بر آن ها تسلط داشته باشد. انسان می تواند با ترک کردن کنترل گری مطالب زیبایی بیاموزد، برای مثال در کنار هم بودن و به یکدیگر عشق ورزیدن.
  1. نیروی حقیقی خود را بشناسید. سعی کنید به عقب برگردید و تجربه دردناک دوران کودکی خود را به یاد آورید و رابطه بین آن تجربه تلخ و سرکوب شدن قدرت و استعداد وجودیتان را پیدا کنید. آیا به استعدادتان بی اعتنایی می کردند؟ چه چیزی در نظر شما زیبا بود ولی آن را انکار می کردند و نادیده می گرفتند و یا واکنش شدید نشان می دادند؟
  1. برای رسیدن به نیروی حقیقی کاری انجام دهید. استعدادتان در هر جهتی است آن را پرورش دهید مثلا اگر در زمینه نقاشی است به کلاس های نقاشی بروید. رضایتی را که نیروی حقیقی به شما می دهد با رضایت کنترل گری نمی توانید مقایسه کنید و بدانید اصلا مهم نیست که چه قدر دیر شده است.
  1. خشمتان را شناسایی کنید. برای این که همیشه با خشم خود در ارتباط باشید، هر روز صبح از خود بپرسید که چه امری باعث عصبانیت تان شده است. همه آن ها را یادداشت کنید. میتوانید آن را برطرف کنید. برای مثال عصبانی هستم از این که ساعت شش صبح سه بار تلفن زنگ خورد. و بگویید فلانی، از دستت خیلی عصبانیم. چرا وقتی دیدی جواب نمیدم دوباره تلفن زدی؟
  1. تمرین کنید که یکی از موارد کنترل گری تان را نادیده بگیرید. مثلا اگر کنترل گری تان در زمینه خانه داری است ، یک اتاق خواب را انتخاب کنید و به آن توجه نکنید و به مدت یک ماه اجازه دهید همه چیز آشفته باشد. اگر به هنگام صحبت با دیگران سعی می کنید آنها را کنترل کنید، صحبت شان را قطع میکنید و یا جمله ها را برایشان تکمیل میکنید، تصمیم بگیرید یک ماه این کار را انجام ندهید. پس از تمرین ها دقت کنید ببینید چه اتفاقی رخ می دهد. آیا شما را کمتر دوست خواهند داشت؟ فکر می کنید انرژی باقی مانده را نمی توان صرف کارهای دیگر کرد؟!

منبع: تبیان

احساس کنترل گری

احساس کنترل گری

احساس کنترل گری چگونه است؟

وجود این اختلال شخصیتی در برخی افراد موجب می شود تا احساس کنترل و دستوردادن به دیگران در آنان به حدی برسد که منجر به آزاردگی خاطر اطرافیانشان شوند و از این امر لذت ببرند.

افرادیکه به اختلالات شخصیت مانند کنترل‌گری مبتلا هستند، موجب آزردگی اطرافیان خود می‌شوند و مهمترین ویژگی آنها این است که تمام منابع خانوادگی، شغلی و تحصیلی را برای خود می‌خواهند و اجازه پیشرفت به دیگران را نمی‌دهند.

یکی از مسائل مهم در زندگی افراد الگوهای کلی رفتار با دیگران و سیستم‌های تفکر و تصمیم‌گیری آنهاست که به این زمینه‌های کلی سوگیری‌های رفتار آشکار و ناآشکار فرد در عرصه‌های خصوصی و عمومی زندگی، شخصیت گفته می‌شود.

آسیب‌شناسی مشکلات شخصیتی افراد در طول زندگی نقش موثری در رفتارهای آنها دارد. افرادیکه در جامعه دچار مشکلات تعاملی با دیگران هستند علاوه بر مسائل ژنتیکی و زیرساختی دچار مشکلاتی در زمینه شخصیت هستند.

در مواردی که مشکلات تعاملی و شخصیتی افراد با دیگران منجر به آزردگی اطرافیان و بروز رفتارهای ناسازگارانه می‌شود بحث اختلالات شخصیت به میان می‌آید.

اختلالات شخصیت مباحث کاملاً تخصصی است و مشکلات ژنتیکی و روان‌شناختی مغز در آن دخیل‌ هستند. بررسی‌های تصویربرداری و نوار مغزی نشان داده است که مبتلایان به اختلالات شخصیت نابهنجاری‌ها و مشکلاتی در ساختارهای پایه‌ای مغزی دارند.

مسائل خفیف‌تر شخصیتی افراد که به عنوان اختلال بالینی شخصیت مطرح نمی‌شود نیز می‌تواند منجر به آزردگی اطرافیان شود که یکی از این مشکلات شخصیتی، در حالت خودخواهانه و کنترل‌گری تعاملی دیده می‌شود.

در این ویژگی‌های شخصیتی، فرد تمامی منابع موجود در محیط اعم از خانوادگی، شغلی و تحصیلی را فقط برای خود می‌خواهد و به حقوق دیگران بی‌اهمیت است. این افراد مصداق شعار همه برای یکی هستند.

افرادیکه در محیط زندگی نسبت به حقوق همسایگان بی‌تفاوت هستند یا در محیط شغلی به همکاران یا کارمندان دیگر اجازه رشد و ترقی نمی‌دهند دارای شخصیت کنترل‌گر و خودخواهانه هستند. این افراد معمولاً تلاش می‌کنند تا جایگاه خود را ارتقاء دهند و دیگران را در رده‌های پایین نگه‌دارند.

بهترین گزینه برای کاهش این مشکلات شخصیتی، مراجعه به متخصصان حوزه بهداشت روان است، باید در نظر داشت افرادیکه دچار مشکلات شخصیتی هستند به هیچ وجه احساس نمی‌کنند که مشکلی دارند و از نظر خودشان افرادی بدون مشکل و سالم هستند. اما هنگام بررسی‌های تخصصی و شخصیتی مشخص می‌شود که این افراد برای محیط و اطرافیان خود آزارگر هستند.

منبع: فارس- امیرمحمد شهسوارانی

شخصیت کنترل‌گر

شخصیت کنترل‌گر

آیا زمانیکه دیگران به خواسته‌ شما توجهی نمی‌کنند احساس بدی پیدا می‌کنید؟

آیا با این افراد به جدال و کشمکش می‌پردازید؟!

آیا سابقه‌ درگیری این چنین با خویشاوندان نزدیک خود را داشته‌اید؟!

اگر پاسخ شما مثبت است، شما دارای شخصیت کنترل‌گر می‌باشید! درست است که شما عامل این دلخوری‌های پیش‌ رو آمده هستید اما نگران نباشید. هر کسی برخی از خصیصه‌های شخصیت کنترل‌گرا را در خود دارد. بیایید باهم نگاهی چند به منشا بروز این رفتارها داشته باشیم تا بدین وسیله بتوانیم چگونگی بروز آن‌ها را مدیریت کنیم.

چرا سعی می‌کنید که دیگران را کنترل کنید؟!

وقتی که سطح بالایی از اضطراب و تشویش در وجود فردی باشد، دوست دارد تا دیگران را کنترل کند. چنین فردی به جای این که ترس‌های خود را کنترل کند، در روابطش با دیگر انسان‌ها، نقشه‌ کنترل و نظارت آن‌ها را در سر می‌پروراند. این فرد در عین حال که در احساساتش بی‌ثبات است، دیگران را مسئول ناراحتی‌های خود می‌پندارد!

در این مسیر بکارگیری عمل نظارت بر دیگران، کارکرد محافظتیِ خلاف احساسات دارد. کنترل کردن دیگران در واقع به ضعف و ناتوانی طرف برمی‌گردد و همین دلیل نیز شخص را نسبت به ضعف و ناتوانی‌ها حساس‌تر می‌کند.

همه‌ این‌ها باعث می‌شود تا ما در مورد روابط خود با افراد کنترل‌گر به چالش کشیده شویم؛ چراکه رفتار این افراد در نهایت می‌تواند به موارد زیر ختم شود:

  1. تشدید اختلافات
  2. کاهش اعتماد
  3. روند ادامه‌دار مشاجره

افراد دارای شخصیت کنترل‌گرا، اغلب در کار و حرفه‌ خود موفق‌تر عمل می‌کنند، آن‌ها بر افراد نظارت می‌کنند و برای خودشان هدف‌هایی دارند، در راه رسیدن به هدف‌هایشان بی‌وقفه در تلاشند، در زمینه کسب و کار، آن‌ها به شدت افراد تلاشگری هستند و در کار کارکنانی که در محیط اطرافشان وجود دارند، بدون اینکه سوالی بپرسند سرک می‌کشند!

با این حال، زندگی شخصیِ یک فرد کنترل‌گرا بیشتر، رو به سمت آشفتگی دارد. به گونه‌ای که روابط دوستانه‌ ضعیفی دارند که گاهی بسیار گرم و گاهی سرد است؛ درواقع روابطشان همواره به گونه‌ای تحت کنترل قرار دارد.

چگونه شخصیت کنترل‌گرایی را توسعه می‌دهیم؟

در برخی از روش‌های فرزندپروری، والدین تمایل دارند تا از همان ابتدا شخصیت کنترل‌گرایی را در وجود کودک نهادینه کنند. در چنین شرایطی رابطه‌ والدین با فرزند، رابطه‌ چندان عاطفی و مناسبی نمی‌باشد.

عشق به معیار شرط‌داری تبدیل می‌شود که مبنای دستیابی به آن موفقیت است؛ به گونه‌ای که کودکان، هیچ عشق و محبتی از سوی والدین دریافت نمی‌کنند مگر در زمانیکه به خواسته‌های والدین جامع عمل بپوشانند! در چنین حالتی، وظایف و مسئولیت‌ها ارزشمندتر از روابط می‌شود.( آنچه که ساخته‌ای مهم‌تر از خود توست!)

مبنای اصول پرورشی بی اعتمادی به دیگران قرار می‌گیرد. بچه‌ها می‌آموزند که محتاطانه به دیگران اعتماد یا تکیه کنند. در نتیجه، آن‌ها شخصیتی شدیدا مستقل و غیروابسته به بار می‌آیند در عین حالیکه از تنهایی خود مداوم در رنج و عذابند.

ویژگی افراد کنترل‌گرا

افراد کنترل‌گرا به جای داشتن حس همکاری و تعاون، مدام در پی مطالبه خواسته‌های خود از دیگران هستند و در صورت رد تقاضایشان حس انتقام و کینه در وجودشان پدیدار می‌گردد.

از آنجایی که آن‌ها این پیش زمینه را دارند که تکیه و اعتماد به دیگران خطرناک است، از همکاری و مشارکت با دیگر افراد سر باز می‌زنند و رفتارهای تهاجمی یا تهدیدکننده‌ای از خود بروز می‌دهند. علاوه بر این، هنگامی که کشمکش و درگیری‌ها با چنین افرادی اوج می‌گیرد، فرد کنترل‌گر ممکن است با گرایش به شخصیت پارانوئیدی، بی رحمانه به تحریف واقعیت بپردازد تا احساساتش تغییری نکند!

لحن شخص کنترل‌گر

بیایید نگاهی به چگونگی ارتباط افراد کنترل‌گرا با دیگر افراد بیندازیم. این جملات را بخوانید و به احساسی که در شما ایجاد می‌کند توجه کنید.

  • من درحال حاضر به شما برای انجام این کار نیاز دارم.
  • من نظرتان را نخواستم.
  • سخن من را قطع نکنید.

اینگونه جملات چندان خوب بنظر نمی‌رسند. آن‌ها قالب دستوری دارند و موجب افزایش تضادها و اختلافات می‌شوند. همچنین نوعی حالت دفاعی نیز در شخص مقابل القا می‌کنند. توجه داشته باشید که هر کدام از این جملات فاقد حس همدلی و احترام اند. در زیر به همان جملات که بدون جنبه‌ کنترل‌گرایی هستند توجه کنید.

  • من برای انجام این کار نگران هستم. آیا امکانش وجود دارد که با هم آن را انجام دهیم؟
  • من از نظر و ایده‌ شما را تقدیر می‌کنم. بیایید بهترین ایده را انتخاب کنیم.
  • من میدانم که شما هیجان زده شده‌اید. اما اندکی به من فرصت دهید تا سخنانم تمام شود سپس به نظر شما نیز گوش فراخواهم داد.

تفاوت ما بین این دو نوع جملات در یک چیز بسیار ساده است؛ جملات اول نسبت به جملات دوم عاری از هرگونه حس ارتباط سازنده می‌باشند. در جملات دوم انتظارات بین دو طرف تقسیم می‌شود و حس احترام دو طرفه است. این جملات باعث می‌شود شخص مقابل احساس ارزشمندی کند. در مقابل جملات فرد کنترل‌گرا باعث می‌شود طرف مقابل نسبت به انجام کارها رغبت و تمایلی نشان ندهد.

سه راهکار برای افراد کنترل‌گر

اگر به شما لقب فرد کنترل‌گرا را داده‌اند چند توصیه به شما می‌کنیم:

1 . تغییر رویکرد

در تقاضای نیازهایتان از دیگران مراقب باشید. سخنان خود را بدون وجود هرگونه ملامت یا سرزنشی بیان کنید و در قبال احساسات خود مسئولیت‌پذیر باشید.

  1. حس تعاون و همکاری

تلاش کنید تا با طرف مقابل یک زمینه‌ مشترک پیدا کنید و همراه با او در آن زمینه فعالیت کنید.

  1. توجه به نگرانی‌ها

بدون اینکه هیچ واکنشی در برابر نگرانی‌هایتان بروز دهید، زمانی را صرف پیدا کردن و ریشه‌یابی این نگرانی‌ها بکنید. این نگرانی‌ها بیشتر ممکن است ریشه در گذشته‌ شما داشته باشد؛ علی الخصوص اگر آسیب روحی و عاطفی دیده باشید!

هدفتان را از کنترل و بررسیِ افراد روشن کنید. این کار از نگرانی‌های شما می‌کاهد و خواهید دید که روابط شما به طرز چشمگیری بهبود خواهد یافت.

منبع دکتر مجازی

کنترلگری منفعلانه

کنترلگری منفعلانه

حمایتگری یا ترحم از روی خشم پنهان

وقتی از شخصی حمایت می کنید و نقش ناجی او را ایفا می کنید، به احساس خود توجه کنید. آیا واقعاً نسبت به او عشق و محبت میبینید یا خشم و نفرت و ترحم و دلسوزی را تجربه می کنید!؟

در بسیاری از مواقع، “حمایتگری بیمارگونه”، می تواند نوعی مکانیسم مقابله ای در برابر خشم و نفرتِ شما نسبت به طرف مقابل باشد، و این خشم و نفرت را نبینید.

این خشم و نفرت از کجا سر منشا می گیرد!؟

بطور ناهشیار، پشت نقابی که خودمان هم باورمان نمی شود، با خود می گوییم: از او بخاطر ضعف و حماقت و بیماری و بی مسوولیتی و غیره اش عصبانی ام، پس حمایتش می کنم، تا هم خشمم را نبیند، و هم اینکه در موضِعی بالاتر از او قرار می گیرم، و اجازه سربلند کردن به او را نخواهم داد.

در واقع گاهی حمایت و توجه افراطی کردن در قالب نقش حامی، معلم،  مُنجی و پلیس، مراقب، پرستار یا مصلح و نقاد و … می تواند بسیار شیرین و کام روا بخشِ احساساتِ خودشیفتگی افراد باشد

بگذار فکر کند من خیلی مهربانم، خیلی دلسوز و مراقب و مادرانه یا پدرانه و توانمند و مقتدرم؛ پس هم احساس ارزشمندی خواهم کرد، هم او را کنترل کرده و سرِ جایش خواهم نشاند، و هم به تحسین و تشکرش از من وادار خواهد شد، تا بفهمد که به من محتاج است و از من ضعیف تر و نادان تر است و اگر من نباشم او نابود خواهد شد؛ زیرا اگر دانا و توانمند بود، به حمایتم نیازی نداشت!!

اما بطور هشیار اینگونه خود را فریب داده و به خود می گوییم که او نیاز به کمکم دارد، انسان درمانده ای است، بیچاره است، دلم برایش می سوزد و من می توانم او را نجات دهم، پس حمایتش می کنم چون من خیلی مهربانم و از خود گذشته هستم.

بنابراین؛ حمایتگری افراطی در قالب توجه بیش از حد به طرف مقابل، در واقع نوعی تنبیه و تحقیر محترمانه طرف مقابل در لباس مبدل است.

وابسته کردن دیگری به خود، تحت عنوان حمایت و دلسوزی، علاوه بر سوخت رسانی به هسته های تشکیل دهنده خودشیفتگی، نوعی ریاست طلبی و “کنترلگری منفعلانه” است که خود را به شکل جامعه پذیرتری تغییر و استتار کرده است.

ما حمایت می کنیم تا سیطره حضور و دخالت و دخل تصرفمان در دیگری مشروعیت پیدا کند.

اکثر حمایتگران افراطی، مبتلا به طیفی از اختلالات سادومازوخیسم یا شخیصتی هستند و از همین طریق به کنترل قربانی خود مبادرت می کنند و از به استقلال رسیدن او ناخرسند و عصبانی می شوند.

حمایتگر مرضی، به دنبال گرفتن مدال المپیک ایثار و از خودگذشتگی است و به همین دلیل گاهی بسیار پر زرق و برق و نمایشی و پر هیاهو و توام با منت، اقدام به حمایت می کند.

در حمایت کنندگی سلامت، تلاش شما تنها در مسیر خودشکوفایی و توانمند سازی فرد صورت می پذیرد و هرگز برایش نقش کاسه داغ تر از آش را ایفا نخواهید کرد و بیشتر از خودش نگران او نیستید و یا از مستقل شدن طرف مقابلتان هراس و بدحالی را  در درون خود تجربه نمیکنید.

ولی یک حمایت گرِ بیمار، دائما احساس دلسوزی و ترحم را با خود یدک خواهد کشید و تلاش می کند تا فرد مورد حمایتش، دائما در حال تجربهِ احساسِ وابستگیِ ناایمن توام با احساسِ گناه باقی بماند.

برگرفته از مشاورفا

تست میزان کنترلگری

تست میزان کنترلگری

بسیاری از افراد گمان می کنند با کنترل زندگی اطرافیانشان می توانند کنترل بیشتری بر زندگی خودشان نیز داشته باشند. هر چند که بسیاری اوقات این تلاش، نتیجه معکوس می دهد و نه تنها اضطراب فرد را کم نمی کند، بلکه بر نگرانی های او نیز اضافه خواهد کرد.

به این سوالات پاسخ دهید و گزینه های خود را یادداشت کنید.

1- وقتی می خواهید برای خود خرید کنید، ترجیح می دهید به تنهایی این کار را بکنید یا اینکه فرد دیگری هم همراهی تان کند؟

الف) دوست دارم کسی همراهی ام کند.

ب) برایم فرقی نمی کند.

ج ) وقتی می خواهم برای خودم خرید کنم، دوست دارم تنها باشم.

2- آیا دوست دارید حیوان خانگی داشته باشید؟

الف) خیر

ب) بله

ج ) بله، الان یک حیوان خانگی دارم و بیشتر اوقات هم داشته ام.

3- آیا فکر می کنید اگر شما یکی از مقامات رده بالای کشور بودید، حتما در کشور بهبود چشمگیری حاصل می شد؟

الف) خیر

ب) احتمالا

ج ) بله

4- کدام یک از این موارد شما را بیشتر می ترساند؟

الف) پنج سال در یک جزیره ناآشنا زندگی کنم.

ب) پنج سال در زندان باشم.

ج ) پنج سال در میدان جنگ، با دشمن مبارزه کنم

5- آیا دوست دارید مسئول نمایش فیلم در سینما باشید؟

الف) فرقی نمی کند.

ب) هرگز، این کار به شدت خسته کننده است.

ج ) بله.

6- شما سال پیش از محل کار قبلی تان بیرون آمدید و چند روز پیش به طور اتفاقی در خیابان یکی از همکاران سابق تان را دیدید، وقتی از او در مورد اوضاع شرکت می پرسید، دوست دارید چه پاسخی بشنوید؟

الف) شرایط خیلی خوب شده است.

ب) شرایط تغییر خاصی نکرده است.

ج ) از وقتی رفتی، همه چیز به هم ریخته است.

7- یکی از دوستانتان به همراه جمعی از بچه های دانشگاه کار جدیدی را آغاز کرده اند و به شما پیشنهاد همکاری داده است، نظر شما چیست؟

الف) بسیار خوشحال می شوم و آن را قبول می کنم.

ب) کمی تعجب می کنم اما ترجیح می دهم به تنهایی و برای خودم کار کنم.

ج ) اصلا دوست ندارم با دوستانم همکار شوم، به همین دلیل پیشنهاد او را رد می کنم.

8- اگر ناگهان اطرافیانتان شما را با اسم هایی که به نظرشان به شما می آید؛ مثلا «چشم آبی» یا «موفرفری» صدا بزنند، چه حسی پیدا می کنید؟

الف) دوست ندارم، بنابراین به آنها می گویم مرا با اسم خودم صدا بزنند.

ب) برایم مهم نیست.

ج ) خوشحال می شوم؛ چون حتما با من احساس صمیمیت کرده اند.

9- دستخطتان چگونه است؟

الف) بسیار زیبا

ب) معمولی

ج ) افتضاح و ناخوانا

10- هم شما و هم همسرتان می توانید رانندگی کنید. وقتی با هم بیرون می روید، ترجیح می دهید کدام تان رانندگی کنید؟

الف) همسرم

ب) برایم فرقی نمی کند

ج ) من

11- آیا اجازه می دهید دیگران صحبت شان را تمام کنند یا مدام میان صحبت هایشان میپرید و جملات شان را تمام می کنید؟

الف) معمولا صبر می کنم تا صحبت شان تمام شود.

ب) معمولا میان صحبت شان میپرم یا جملات شان را تمام می کنم.

ج ) متاسفانه معمولا این کار را می کنم و با اینکه این اخلاقم را دوست ندارم، نمی توانم خودم را اصلاح کنم.

12- کدام یک از این موارد بهتر شما را توصیف می کنند؟

الف) وابسته.

ب) متعادل.

ج ) مهم و اثرگذار.

13- اگر شرایط به میلتان نباشد، بدخلقی میکنید؟

الف) نه، سعی می کنم خودم را نگه دارم و بدرفتاری نکنم.

ب) گاهی.

ج ) بله.

14- اگر شماره تلفن یکی از آشنایان را گم کرده باشید، از دوست و آشنا به دنبال شماره او می گردید؟

الف) نه. معمولا صبر می کنم تا خودش با من تماس بگیرد.

ب) فقط اگر کار مهمی با آن فرد داشته باشم.

ج ) حتما سعی می کنم از هر طریقی که شده است، شماره آن فرد را پیدا کنم؛ حتی اگر کار مهمی با او نداشته باشم.

15- آیا شکمو هستید؟

الف) خیر.

ب) به نظر خودم اصلا شکمو نیستم اما گاهی اطرافیانم مرا اینطور صدا می زنند.

ج ) اگر منظور این باشد که از خوردن یک غذای خوشمزه که بسیار از آن لذت می برم، نمی توانم دست بشکم، بله من شکمو هستم.

16- آیا دوست دارید در مورد دیگران و زندگی خصوصی آنها بیشتر بدانید؟

الف) خیر.

ب) همیشه نه. اما هر از گاهی از بودن در جمع افرادی که در مورد دیگران صحبت می کنند، لذت می برم.

ج ) بله.

17- آیا وقت و هزینه زیادی صرف ظاهرتان می کنید؟

الف) خیر

ب) بیشتر اوقات خیر. اما دوست دارم ظاهرم مرتب و آراسته باشد.

ج ) بله، اینکه چگونه در برابر دیگران ظاهر شوم برایم بسیار اهمیت دارد.

18- آیا تاکنون بین دو نفر واسطه گری کرده اید؟

الف) هرگز.

ب) یک بار.

ج ) بیش از یک بار.

19- دوست دارید خودتان میهمانی برگزار کنید یا به میهمانی دعوت شوید؟

الف) دوست دارم دعوت شوم.

ب) برایم فرقی نمی کند.

ج ) دوست دارم میهمانی برگزار کنم.

20- در میهمانی فردی را می بینید که حس می کنید می تواند دوست خوبی برایتان باشد، دوست دارید تا پایان میهمانی کدام یک از این اتفاقات رخ دهد؟

الف) دوست دارم با او سر صحبت را باز کنم و شماره اش را بگیرم تا بعدا بتوانم با وی در تماس باشم.

ب) همان شب او را دعوت می کنم تا چند روز بعد به منزل من بیاید و مرا از تنهایی درآورد.

ج ) او را برای فردای آن روز به منزلم دعوت می کنم.

21- آیا به سادگی به دیگران اعتماد می کنید؟

الف) به ندرت به کسی اعتماد می کنم.

ب) معمولا.

ج ) همیشه.

22- آیا موافق آشنایی های قبل از ازدواج هستید؟

الف) خیر، این آشنایی ها یک اشتباه بزرگ هستند.

ب) این نوع آشنایی ها گاهی مفید هستند و فقط بعضی ها خود واقعی شان را نشان می دهند.

ج ) بله.

23- آیا تاکنون از اینکه شرایط تحت کنترل تان نیست، مضطرب شده اید؟

الف) هرگز یا به ندرت.

ب ) معمولا.

ج ) همیشه.

24- آیا دوست دارید همسرتان در بالاترین رتبه در محل کارش باشد؟

الف) خیر، دوست دارم در همان رتبه ای که هست، باقی بماند.

ب ) من او را تشویق نمی کنم اما اگر خودش دوست داشته باشد، من هم برایش خوشحال می شوم.

ج ) بله، من بهترین ها را برای همسرم می خواهم و دوست دارم همواره موفق باشد.

25- آیا از زندگی تان راضی هستید؟

الف) بله.

ب ) تا حدودی.

ج ) خیر، من لیاقت بیشتر و بهتر از این را دارم.

کنترل کردن خود، کاری است که همه ما در طول زندگی کمابیش آن را انجام داده ایم. اما برخی مدام مشغول کنترل خود هستند و برخی دیگر هر از گاهی خود را کنترل می کنند و عده معدودی هم چندان عقیده ای به کنترل کردن خود ندارند و دوست دارند همانگونه که واقعا هستند و فکر می کنند، دیده شوند.

افرادی که خود را کنترل می کنند هر قدر هم که در این زمینه مهارت داشته باشند، بالاخره زمانی خود واقعی شان را نشان می دهند یا اگر احساسات شان را پنهان کنند، ناگهان در برخی از رفتارهایشان حس واقعی خود را نشان می دهند. کنترل کردن ابعاد مختلفی دارد؛ مثلا کنترل ظاهر، غذای مورد علاقه، رفتار، احساسات، نحوه صحبت کردن و …

در واقع کنترل ظاهر گاهی در بعضی افراد به حدی زیاد می شود که دست به اعمال جراحی زیبایی می زنند. بیشتر افراد نه تنها مدام در حال کنترل خود هستند، بلکه تلاش می کنند زندگی اطرافیانشان را هم کنترل کنند؛ چون تنها در این صورت است که احساس آرامش می کنند و می توانند نگرانی هایشان را کم کنند.

بسیاری از این افراد گمان می کنند با کنترل زندگی اطرافیان شان می توانند کنترل بیشتری بر زندگی خودشان نیز داشته باشند. هر چند که بسیاری اوقات این تلاش، نتیجه معکوس می دهد و نه تنها اضطراب فرد را کم نمی کند، بلکه بر نگرانی های او نیز اضافه خواهد کرد.

موارد زیر از جمله نشانه های افرادی است که سعی می کنند خودشان را کنترل کنند تا فرد دیگری به نظر بیایند آنان:

1- معتقدند دانش، قدرت می آورد. مدام در حال تلاش برای افزایش اطلاعات خود هستند، بخصوص در مورد انسان ها.

2- تلاش می کنند بر دیگران به خصوص همسرشان، مسلط باشند.

3- عاشق برگزار کردن میهمانی هستند؛ چون همه چیز در میهمانی تحت کنترل خودشان است.

4- کارهایی مثل واسطه گری را دوست دارند؛ چون می توانند بر دیگران تاثیر بگذارند و شرایط را کنترل کنند.

5- به ظاهرشان بسیار اهمیت می دهند.

6- به عادت ها و علایق اطرافیانشان بسیار علاقه مندند.

به طور کلی کسی که مدام خود و اطرافیانش را کنترل می کند، نیاز دارد که خودش هم تحت کنترل باشد و از غیرقابل کنترل بودن اوضاع وحشت دارد و وقتی این حالت در او شدت یابد، سعی می کند از هر طریقی که می تواند، حتی قهر، زورگویی و دعوا دیگران را کنترل کند.

محاسبه امتیازات

برای پاسخ ج 2 امتیاز و پاسخ ب 1 امتیاز در نظر بگیرید و برای پاسخ الف هیچ امتیازی در نظر نگیرید.

امتیاز 36 تا 50

امتیاز شما نشان می دهد تا حدی علاقمند به کنترل کردن خود و شرایط هستید. البته احساس می کنید که زندگی تان را تحت کنترل دارید. بهتر است این حس کنترل را در خودتان مدیریت کنید و اجازه ندهید این حس بیش از این در وجودتان رشد کند؛ چون اگر نتوانید این ویژگی را در حالت تعادل نگه دارید، زندگی را به کام خود و اطرافیان تان تلخ خواهید کرد.

البته اینکه مدیر زندگی خود باشیم، بسیار خوب و پسندیده است اما یادتان باشد که زندگی یک بازی گروهی است که ما برای موفقیت در آن به کمک، عشق، احترام و ارتباط با دیگران نیاز داریم.

ما نمی توانیم از زندگی انتظار داشته باشیم که فقط مطابق میل ما پیش برود. گاهی کنترل کردن را کنار بگذارید، خودتان را به دست دریا بسپارید تا شما را به ساحل امنی که برایتان بهتر می داند، برساند.

امتیاز 21 تا 35

شما در وضعیت متعادلی قرار دارید. نه بیش از حد سعی در کنترل کردن خود، شرایط و اطرافیان تان دارید و نه تحت کنترل دیگران هستید. یکی از اولویت های زندگی برای شما این است که در زندگی خود و ارتباط با اطرافیان تان تعادل را حفظ کنید. شما معتقدید یک دست صدا ندارد، همچنین این جمله را عمیقا باور دارید که «مشکلی که دیگران در رفع آن مشارکت کنند، قطعا برطرف خواهد شد.»

شما معتقدید مشورت و همکاری بهترین راه موفقیت و شادابی در زندگی هستند و به همین دلیل زندگی را ساده تر از افرادی می دانید که مدام می خواهند خودشان به تنهایی بار مشکلات را به دوش گرفته و همه چیز را تحت کنترل خود بگیرند.

امتیاز کمتر از 20

شما نه تنها اهل کنترل کردن نیستید، بلکه برعکس به همه جنبه های زندگی خیلی ساده نگاه می کنید و اصلا آن را جدی نمی گیرید. شما انتخاب کرده اید با همین شرایطی که هست، زندگی کنید و دلیلی برای کنترل امور نمی بینید. شما خود را در مسیر زندگی انداخته اید و همراه با مسیر زندگی پیش می روید. تنها مشکلی که وجود دارد این است که اطرافیان تان خیلی ساده می توانند شما را تحت کنترل خود دربیاورند. به خاطر بسپارید که شما مالک زندگی تان هستید و باید خودتان زندگی تان را مدیریت کنید؛ پس باید برای زندگی تان برنامه ریزی کنید تا بتوانید زندگی تان را مطابق خواست و اراده خود و اهداف تان پیش ببرید.