گوردن آلپورت

گوردن آلپورت

Gordon Willard Allport, 1897 –1967

«« ﺍﮔﺮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﺭﻧﺞ ﺑﺮﺩﻥ ﺍﺳﺖ ، ﭘﺲ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺎﮔﺰﯾﺮ ﻣﻌﻨﺎﯾﯽ ﺩﺭ ﺭﻧﺞ ﺑﺮﺩﻥ ﯾﺎﻓﺖ .
ﺍﮔﺮ ﺍصلاً ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﻫﺪﻓﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ، ﺭﻧﺞ ﻭ ﻣﺮﮒ ﻧﯿﺰ ﻣﻌﻨﺎ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﯾﺎﻓﺖ .
ﺍﻣﺎ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺍﯾﻦ ﻣﻌﻨﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﯿﺎﺑﺪ .
ﻫﺮﮐﺲ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ، ﺧﻮﺩ ﺟﺴﺘﺠﻮ ﮐﻨﺪ ﻭ ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﺖ ﺁﻥ ﺭﺍ ﭘﺬﯾﺮﺍ ﺑﺎﺷﺪ .
ﺍﮔﺮ ﻣﻮﻓﻖ ﺷﻮﺩ ، ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﻫﻤﻪ ﺗﺤﻘﯿﺮﻫﺎ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ .»»

«« وقتی که فرد پخته می شود و جا می افتد، ارتباط او با گذشته قطع می شود.»»

Gordon Willard Allport-1
• گوردن ویلارد آلپورت روان‌شناس آمریکایی و یکی از اولین نظریه پردازان شخصیت بود.  او طراح نظریهٔ صفات Trait Theory بود.

• گوردن آلپورت در ۱۱ نوامبر ۱۸۹۷ در مانتزوما، ایندیانا Montezuma, Indiana به دنیا آمد.  آنها چهار برادر بودند و آلپورت کوچکترین آنها بود.  آلپورت که برای همبازی شدن با برادر بزرگتر از خود کوچک بود و از همبازی شدن با کودکان خارج از خانواده کناره می گرفت، چنانچه خود او می گوید: من خود فعالیت های خودم را ساختم. زیرا من مناسب جمع پسران معمولی نبودم.
پدرش، جان ادواردز آلپورت، پزشک و مادرش، نِلی ادیت وایز آلپورت، معلم بود، و هر دوی آنها تأثیری قوی و مثبت بر وی داشتند.  آلپورت در کلیولند، اوهایو Cleveland بزرگ شد و همان‌جا به مدارس دولتی رفت.  برادر بزرگترش، فلوید، دانشجوی هاروارد بود و بعدها او نیز به یک روان‌شناس معروف تبدیل شد، و به اصرار وی، آلپورت در ۱۹۱۵ به هاروارد Harvard University رفت.
او به زحمت توانست امتحان ورودی را پاس کند و در ترم اول دانشگاه نیز نمراتش همیشه C یا D بود.  اما با تلاش بسیار، سال اول را با نمرات A قبول شد.  در ۱۹۱۹ آلپورت از دانشگاه هاروارد با مدرک لیسانس اقتصاد و فلسفه فارغ‌التحصیل شد.

trait-theory-2

• آلپورت از کودکی به مسایل فلسفی و مذهبی علاقه داشت؛ توانائی های بیانی و کلامی او خوب بود.  بر این اساس او خود را منزوی اجتماعی توصیف می کرد که خود محدوده فعالیت هایش را مشخص کرده بود.  آلپورت در عین اینکه از بین ۱۰۰ دانش آموز با مقام شاگرد دوم فارغ التحصیل شد، اما خود را شاگرد باهوشی تلقی نمی کرد.  سالهای دانشجویی او پر از ماجراهای هیجان انگیز بود؛  ازنمرات بد، که در اولین امتحانات سال تحصیلی گرفته تا آشنایی او با تازه ترین یافته های خرد و فرهنگ، کمک و خدمات داوطلبانه برای کلوپ های پسرها. احتمالاً حس انسان دوستی، اخلاقیات و خدمات اجتماعی او نشأت گرفته از خوی و عادات والدین او بود.  آلپورت از این کار خود احساس رضایتمندی و شایستگی می کرد.

• بعد از فارغ‌التحصیلی، ظاهراً چون نمی‌دانست می‌خواهد چه کار کند و چون هنوز به دنبال هویت شخصی خود بود، به ترکیه رفت و در استامبول، در رابرت کالج به تدریس انگلیسی و جامعه‌شناسی پرداخت.  بعد از یک سال، از هاروارد بورسیه گرفت تا در رشتهٔ روان‌شناسی تحصیل کند.  او دو سال بعد، در ۱۹۲۲، و در ۲۴ سالگی در همین رشته دکترا گرفت.

• در راه برگشت به ایالات متحده، آلپورت در وین توقف کرد تا یکی از برادرانش را ببیند.  در آنجا نامه‌ای به زیگموند فروید نوشت و از او تقاضای ملاقات کرد.  فروید این درخواست را پذیرفت. وقتی آلپورت به محل ملاقات رسید، در اتاق انتظار نشست.  اتاق پر بود از تصاویری مربوط به رویاهای مختلف. بعد از مدتی، فروید او را به داخل اتاق کارش صدا زد. فروید ساکت نشست، گویا منتظر بود تا آلپورت دلیل ملاقاتش با وی را توضیح دهد. این ساکت ماندن باعث شد آلپورت هول شود و عجولانه دنبال موضوعی بگردد تا سر صحبت را باز کند.  در این حالت، آلپورت به یاد پسربچهٔ کوچکی افتاد که در تراموای شهری، به هنگام آمدن به دفتر فروید، دیده بود.  ظاهراً این کودک فوبی داشت و از کثیف شدن می‌ترسید. او دائم به مادرش می‌گفت که نمی‌خواهد روی صندلی کثیف یا کنار یک مسافر کثیف بنشیند. آلپورت این داستان را برای فروید تعریف کرد. بعد از پایان داستان، فروید نگاه روانکاوانهٔ خود را به او دوخت و پرسید: «و آن پسر کوچک شما بودید؟»  آلپورت به شدت جا خورد اما زود به خودش آمد و بحث را عوض کرد.

این حادثه به شدت روی آلپورت تأثیر گذاشت و هرگز آن را فراموش نکرد. او به این فکر افتاد که فروید همه چیز را به انگیزه‌های ناهشیار نسبت می‌دهد و این نمی‌تواند صحیح باشد. به همین دلیل، در مورد انگیزش، باید یک نظریهٔ دیگر ارائه شود.  آلپورت، در نظریهٔ خودش، به تفحص در قسمت تاریک شخصیت نپرداخت.  او با تأکید فروید روی سکسوالیته و انگیزه‌های ناهشیار مخالف بود.

• بعد از بازگشت از اروپا، آلپورت به تدریس اخلاق اجتماعی در هاروارد پرداخت. در همان‌جا او به پردازش و تدریس آن چیزی پرداخت که احتمالاً اولین درس شخصیت در آمریکا بود.  در ۱۹۲۶، او به دانشگاه دارتماس رفت ولی خیلی زود، بعد از چهار سال، برای همیشه به هاروارد برگشت. 

خدمات وی به هاروارد بسیار زیاد است.  از همهٔ آنها مهمتر این بود که وی جزو اولین طرفداران مطالعات چند رشته‌ای، و جزو پیش قدمان در ایجاد دپارتمان روابط اجتماعی بود. این دپارتمان رشته‌های روان‌شناسی، جامعه‌شناسی، و انسان‌شناسی را با هم ترکیب می‌کرد.  افتخارات آکادمیک او بسیار زیادند. او استادی محبوب و مورد احترام همه بود.  آلپورت در ۱۹۶۷، یک ماه قبل از ۷۰ سالگی خویش در کمبریج، ماساچوست در گذشت.

شخصیت شناسی و صفات انسانی

 • بسیاری از کتابها و نوشته های حوزه شخصیت شناسی، از گوردون آلپورت به عنوان پدر روانشناسی شخصیت نام می‌برند. بعد از نسل روانکاوانی مانند فروید و یونگ، آلپورت از جمله نخستین روانشناسانی بود که تمام زندگی خود را صرف شخصیت و شخصیت شناسی کرد.

پایان قرن نوزدهم و بخش قابل توجهی از قرن بیستم با نبرد پایان ناپذیر دو مکتب بزرگ همراه بوده است: آنها که در پی «روانکاوی و روان تحلیل گری» بودند واژه‌هایی مانند «من» و «من برتر» و «خود» و «انرژی» و «روان» و واژه‌های مشابه را چنان رواج داده بودند که جایی برای «شخصیت» و «شخصیت شناسی» باقی نمانده بود.

تمرکز این نگرش، بر موجود ناشناخته ناخودآگاهی بود که بخش قابل توجهی از رفتار را کنترل می‌کرد و جلوه‌هایی از خودش را گه گاه در لحظاتی، در قالب لغزش‌های کلامی و خواب و رویا و خشم های کنترل نشده، نشان میداد.

در مقابل هم نسل جدیدی از دانشمندان رفتارگرا مانند پاولوف و اسکینر شکل گرفته بودند که ترجیح می‌دادند از شیوه‌های «ذهنی و تحلیلی» در شخصیت شناسی فاصله بگیرند و دقیقاً راجع به چیزی که «مستقیماً دیده می‌شود» صحبت کنند. یعنی: «رفتار». طرفداران مکتب رفتاری معتقد بودند که نهایتاً همه چیز در قالب رفتار قابل مشاهده و سنجش است و رفتار را هم می‌توان با پاداش، تنبیه و شرطی سازی و موارد مشابه، تغییر داد. در نگاه طرفداران این مکتب، یادگیری چیزی محسوب می‌شود که در نهایت به تغییر رفتار منتهی شود. گوردون آلپورت در چنین فضایی زندگی می‌کرد و با هیچ یک از این دو نگرش،‌ راحت نبود.

pavlov-classic-conditioning

روانشناسی رفتاری و آزمایش کلاسیک سگ های پاولوف

• با شخصیت شناسی به سبک رفتارگراها مشکل داشت و معتقد بود که نمی‌توان انسان را در حد «ماشین یادگیری رفتار» کوچک کرد.  او معتقد بود که «ادراک» انسانها با یکدیگر فرق دارد.  یک رفتار ثابت یا یک تشویق ثابت یا یک تنبیه مشخص، ممکن است در انسانهای مختلف، پاسخ‌های مختلفی به وجود بیاورد. بسته به اینکه آنها این محرک را چگونه درک و تفسیر کنند.

شخصیت شناسی گوردون آلپورت، همچنین با روشهای روان تحلیلگری هم احساس راحتی نمی‌کرد. او معتقد بود که شیوه‌های روانکاوی بیش از حد به گذشته افراد نگاه می‌کنند و به وضعیت فعلی آنها و انگیزه‌هایشان توجه زیادی ندارد. آلپورت سایر نگاه‌های مربوط به شناخت انسان و شخصیت شناسی را کنار نگذاشت و بعداً هم از آنها کمک گرفت. اما یک نکته کلیدی در نگاه آلپورت وجود داشت: شخصیت شناسی

• گوردون آلپورت، معتقد بود که انسانها بخش قابل توجهی از تفاوتهای شخصیتی را که بین خود و دیگران می‌بینند، در نهایت به «کلمات» تبدیل می‌کنند. کلماتی که به صورت صفات انسانی بیان می‌شوند.

در سال ۱۹۳۶ آلپورت و همکارانش، لغت‌نامه‌های مختلف را مرور کردند و در نهایت فهرستی از ۱۸۰۰۰ کلمه تنظیم کردند که انسانها در زبان انگلیسی برای توصیف ویژگیهای یکدیگر به کار می‌برند. آنها نهایتاً این فهرست را به ۴۵۰۰ کلمه کاهش دادند. کلمه‌هایی که به نظر ایشان ساده‌تر قابل سنجش و مشاهده بود و عموماً دوام طولانی‌تری داشت (مثال: غمزده، صفتی است که پس از مدتی از بین می‌رود اما حسادت، صفتی است که مدت طولانی و شاید همیشه با یک انسان باقی می‌ماند).

نظریه های صفاتی در شخصیت شناسی

• گوردون آلپورت انسان را پیچیده‌تر از آن می‌دانست که بتوان او را در طبقه بندی‌های ساده و محدود قرار داد. به همین دلیل، فهرست بلند بالایی از صفات شخصیتی تهیه کرد و آنها را ارائه کرد.  در این فهرست هجده هزارتایی، مواردی مانند شکاک بودن، کله شق بودن، مودب بودن، رام بودن، منظم بودن، شجاع بودن، بلند پروازی، کنجکاو بودن، صداقت، مغرور بودن، خجالتی بودن و هزاران واژه‌ی دیگر، در فهرست صفات شخصیتی مورد نظر آلپورت بود.

از نظر آلپورت، مواردی در گروه صفات شخصیتی قرار می‌گیرند که:

i. در طول زمان ثبات و دوام داشته باشند و به سرعت تغییر نکنند.
ii. از بیرون قابل مشاهده باشند و نشانه‌های رفتاری داشته باشند.

او همیشه بر این باور بود که باید دقت کنیم نظریه‌های شخصیت شناسی، به حدی ساده انگارانه نشوند که پیچیدگی‌ها و تنوع انسانها و حتی تغییر و تحول آنها در طول زمان، در میان این نظریه‌ها، نادیده بماند. انسانها و طبیعت، به صورت ذاتی قابل طبقه بندی نیستند و نمی توان برای آنها تیپ های مختلف تعریف کرد. طبقه بندی صرفاً در چشمان مشاهده کننده است که وجود دارد.

Allport-traits

صفات شخصیتی از دیدگاه گوردون آلپورت

• آلپورت معتقد است که همه‌ انسانها، صفات شخصیتی بنیادین یا کاردینال ندارند.  اما انسانهای متفاوت، انسانهایی که قالبی نیستند، عموماً از چنین صفاتی بهره‌مند بوده‌اند.
می‌توان فهمید که چرا آلپورت، با تئوری‌های رایج تیپ شخصیتی راحت نبود.  او نمی‌خواست خاص بودن انسانها در میان طبقه‌بندی‌های ساده انگارانه، به فراموشی سپرده شود.

بیشتر در:

 نظريه شخصيت آلپورت

 رویکرد صفات آلپورت

 آلپورت و بحث انگیزش 

آلپورت و بحث ارزش ها

 آلپورت و شخصیت بالغ و سالم

 خلاصه اهم نظرات آلپورت 

نظريه شخصيت آلپورت

نظريه شخصيت آلپورت

Allport’s Trait Theory of Personality

quote-3
ویژگی های کُلی یک نظریه شخصیت

1) هرنظریه واقعی درمورد انسان باید شخصیت Personality انسان را به عنوان یک مرکز جاندار یا ارگانیسم Organism به حساب آورد.
جاندار ، یا ارگانیسم به‌معنای یک سامانهٔ زنده و پیچیده از اعضاست که با تأثیرشان بر یکدیگر، امکان سازگاری با محیط و تضمین بقا و پایداری کلّ آن موجود زنده (جاندار) را فراهم می‌کنند.
در مقابل موجود جاندار، موجود بی جان یا جماد نام دارد. موجودات زنده با عامل‌های زیر از غیرزنده‌ها متمایز می‌شوند: پاسخ به محرک، تولید مثل، تنفس، رشد، بقا و ترمیم خود.

• حال این سوال کلیدی مطرح می شود که: پایگاه و مرکز این ارگانیسم کجا باید باشد؟

نظریه پردازانی وجود دارند که شخصیت را برابر و مساوی با نقش های اجتماعی و ارتباطات این افراد با دیگر افراد تلقی می کنند.  درنگاه این نظریه پردازان شخصیت، طرفداران نظریه نقش Role Theory هستند ، نظریه نقش از سوی جامعه شناسان و انسان شناسان مطرح شده است. در نگاه این نظریه پردازان، شخصیت چیزی بیشتر از عضویت در یک گروه اجتماعی نیست
و نقش ها در واقع برای سازگاری انسان با محیط و موقعیت خودش است. براساس این رویکرد، هر فرد، تنها ازطریق نقشی که درجامعه ایفا می کند، شناخته می شود؛ او انسان است، به مدرسه می رود، وعضو فلان کانون فرهنگی است…

o هدف از نظریه پردازی آلپورت درباب شخصیت انسان، خط بطلان کشیدن برچنین نظریه هاست. او با صراحت تمام اظهار می دارد که :

عوامل یا فاکتورهای موقعیتی نمی تواند به عنوان هسته اصلی صفات، ارزش ها و دیگر عوامل واقعی برای توصیف شخصیت بکار گرفته شوند.
اگر فرد بخواهد به درستی شناخته شود، باید به این عنوان که او فردی است دربرگیرنده خود؛ و نه به این دلیل که بر دیگران اثر می گذارد و یا دیگران بر او اثر می گذارند توصیف شود.

2) نظریه شخصیت، باید جاندار یا ارگانیسم را دارای محتوا بداند.
در دیدگاه آلپورت نظریه های شخصیتی ای که ارگانیسم را خالی از محتوا تلقی کند، فاقد بار ارزشی است. درنگاه آلپورت هر نظریه شخصیت اگر بخواهد جواب کاملی برای ما داشته باشد، باید پویا باشد، و این پویا بودن است که به ارگانیسم محتوا داده و به او سازمان Organization می بخشد.  برای مثال، برای تبیین رفتار فرد، نظریه شخصیت بایستی مجموعه ای از صفات را فرض کند که در درون او وجود دارد. به بیان دیگر، اگر در صدد فهم رفتار فرد هستیم، باید بدانیم که او از لحاظ روانی، چه چیزی در درون خود در حال شدن دارد تا بتوانیم رفتار قابل مشاهده او را بهتر درک کنیم.

3) نظریه های شخصیت باید انگیزش Motivation را به طور طبیعی، حاصل کنش فعلی ارگانیسم بداند.
درتلقی آلپورت از شخصیت، انگیزش منتج از کنش های فعلی ارگایسم افراد است ؛ نه اینکه انگیزش حاصل رشد نیروها و یا تجارب اولیه افراد باشد. و نه آن گونه که درنظام فروید مطرح بود. به طورمثال، فرد از جهت انگیزشی، زندانی دوران ها و تجارب گذشه و اولیه خود نیست. او به همراه خود کشش های سلسله ای ازدوران های کودکی خود ندارد که تا حال، یعنی، دوران بزرگسالی، به همراه خود داشته باشد. آلپورت، بر این بود که، یک نظریه کامل برای شخصیت، باید افراد را در حال حاضر مورد توجه قرار دهند.

4) نظریه مناسب شخصیت، باید به عنصر خودآگاهی The Conscious در شخصیت توجه داشته باشد.
نظریه شخصیت در نگاه آلپورت وقتی می تواند کامل باشد که مشخص سازد، افراد به رفتار خود توجه و آگاهی دارند.  این آگاهی افراد از خود و رفتار خود، جهت دهنده سرنوشت اوست.  در سایه این جنبه از شخصیت، یعنی خودآگاهی است که ما، رفتار افراد انسان را از سایر جانداران متمایز و برجسته می سازیم.

Gordon Willard Allport-book-1 Gordon Willard Allport-book-2 Gordon Willard Allport-book-3

شخصیت وتعریف آن از نگاه آلپورت

• آلپورت یکی ازرویدادهای مهم قرن حاضر راکشف شخصیت می داند و معتقد است که این موضوع مهم باید از دید گاه های مختلف علوم طبیعی وعلوم زیستی و فلسفه و ادبیات ، که به بهترین وجه به توصیف رفتار انسان می پردازند، مورد برسی و مطالعه قرار گیرد.

آلپورت بر این باور بود که بهترین شیوه برای درک شخصیت، بررسی یک فرد و سپس مرتب کردن صفت های شخصیت منحصر به فرد او در یک سلسله مراتب، بگونه ای است که صفت های مهم و فراگیر در بالا، وصفت های دارای اهمیت کمتر، درپایین سلسله مراتب قرار گیرند.

از این روی آلپورت نظریه های مربوط به شخصیت را که بیشتر مبتنی بر :
i. انگیزش ،
ii. تعادل حیاتی،
iii. نیازها،
iv. انگیزه های فطری کاهش تنیدگی  Tension Reducing
و غیره می باشد را مورد انتقاد قرارمی دهد و شک دارد که این گونه نظریه ،در عین این که بی فایده نیست، بتواند مشکلات راحل کند.

• آلپورت به عنوان پل بین گذشته و حال شناخته شده است .
آلپورت اولین کسی است که در آمریکا نظریه صفات را برای مطالعه شخصیت به کاربرده است. روان شناسان تعاریف گوناگون و متفاوت از شخصیت ارایه کرده اند؛ اما آن دقت لازم که شایسته هرتعریف است ، رعایت نشده است. در این میان آلپورت یک استثنا است. روش که او درتعریف شخصیت درپیش گرفت، کلاسیک بود. « او ریشه شناسی کلمه پرسونا را تا ریشه یونانی، ازجمله معانی زبان لاتین کهن واِتروسکی ردیابی کرد». آلپورت بعد از ردیابی تاریخچه ای این اصطلاح، ۴۹ تعریف ازشخصیت را، آن گونه که در الهیات، جامعه شناسی، فلسفه، حقوق، و روانشناسی به کار رفته بود جمع آوری نمود؛ و سپس خودش پنجاهمین تعریف از شخصیت را در سال ۱۹۳۷ به این صورت ارایه نمود: «سازمان پویا در درون فرد متشکل ازسیستم های روانی-جسمانی که سازگاری های منحصر به فرد او را با محیطش تعیین می کند».

Personality is the dynamic organization within the individual of those psychophysical systems that determine his unique adjustments to the environment 1937

o آلپورت درسال ۱۹۶۱، جمله آخر این تعریف را به این صورت تغییر داد:

« که رفتار و افکار، مشخصه او را تعیین می کند» و در کل، تعریف نهایی آلپورت از شخصیت بعد از تغییرات اساسی به این گونه ارایه شد:

شخصیت عبارت است ازسازمانی پویا در درون فرد

و متشکل از سیستم های روانی – جسمانی است

که رفتار و افکار مشخصه او راتعیین می کند.

Personality is the dynamic organization within the individual of those psychophysical systems that determine his characteristic behavior and thought 1961.

نکته قابل توجه در تعریف دوم این است که آلپورت درسال ۱۹۶۱به این امر پی برد که عبارت «سازگاری ها با محیطش» آن گونه که درتعریف اولی درسال ۱۹۳۷مطرح کرده بود، مبین این امر بود که، روابط افراد بامحیط شان، رابطه ای یک سویه ویک طرفه است، ومحیط هیچ گونه نقشی درسازگاری انسان با خودشان ندارند؛ ونقش آن صرفاً پذیرای روابط انسان است. درحالیکه که آلپورت درتعریف دوم بر این نکته تاکید کرد که رفتار علاوه بر اینکه انطباقی است، بیانگر نیز هست. افراد نه تنها با محیط شان سازگار می شوند، بلکه به آن می اندیشند و طوری با آن تعامل می کنند که باعث می شوند محیط شان نیز با آنها سازگارشود.

• نکات برجسته در این تعریف

۱) سیستمهای روانی – فیزیکی Psychophysical

این عبارت می رساند که شخصیت از دیدگاه آلپورت آمیزه ای از عوامل روانی و فیزیکی است؛  این دو عامل به گونه ای به هم پیوند خورده اند که نمی توان شخصیت افراد را، صرفاً دارای ماهیت روانی یا فیزیکی تنها دانست.

۲) نکته دیگری که درتعریف آلپورت ازشخصیت، حایز اهمیت است این است که، این سیستم روانی ـ فیزیکی در وجود انسان به صورت تصادفی و اتفاقی درجریان نیست، بلکه به طور منظم و پویا Dynamic سازمان یافته است. به این جهت است که شخصیت انسان واجد خصوصیاتی است که حالت انعطاف پذیری دارد، این حالت انعطاف پذیری برای انسان امکان تغییر و تحول را فراهم می کند. منظور آلپورت از سازمان دهی پویا این است که اگر چه شخصیت همواره تغییر و رشد می کند (یعنی پویاست) اما این رشد سازمان یافته است.

۳) نکته سوم دراین تعریف این است که، ازدیدگاه آلپورت شخصیت یک امری انتزاعی نیست ، بلکه ساختاری است که مشاهدات ما را از اعمال و رفتار یک فرد خلاصه می کند. منظورآلپورت از عبارت “سازمان پویا در درون فرد” این نیست که واقعاً وجودی خاص در درون افراد است که افکار و رفتار آنان را تحت کنترل دارد. آلپورت با این عبارت می خواهد پویا و دینامیک بودن درون افراد را نشان دهد.
علاوه بر این، رفتار و حالت های تفکر انسان یکی از خصوصیات او به شمار می رود که او را از دیگران متمایز می سازد؛ و موجب تفاوت های فردی می شود. این تفاوت های فردی در نظریه آلپورت از شخصیت ، هسته مرکزی نظریه او را تشکیل می دهد.

آلپورت مدعی است که هیچ فردی از افراد آدمی کاملاً شبیه همدیگر نیستند.  The Uniqueness of Each Individual … به همین دلیل آلپورت عقیده داشت که به جای اینکه ما به دنبال قوانینی بگردیم که حاکم بر رفتار افراد باشد، بهتر است که رفتار افراد را مورد مطالعه قرار دهیم.

تعریف شخصیت :

• آلپورت، شخصیت را این گونه تعریف می‌کند:
«شخصیت، سازمان پویایی از نظام های جسمی – روانی در درون فرد است که چگونگی سازگاری اختصاصی آن فرد را با محیط تعیین می‌کند.»

مقصود آلپورت از سازمان پویا این است که شخصیت، با این که همه عناصر تشکیل دهنده‌اش با هم ارتباط و پیوستگی و همکاری دارند، پیوسته در رشد و تغییر و تحول است؛ ضمناً فعالیت‌های بدنی و روانی از هم جدا نیستند و هیچ کدام به تنهایی شخصیت را درست نمی‌کنند، بلکه با هم آمیختگی دارند و بر روی هم شخصیت را تشکیل می‌دهند.

معنای قسمت آخر تعریف آلپورت این است که، این شخصیت در هر فردی او را به وجهی خاص برای سازگاری با محیط به حرکت در می‌آورد، یعنی رفتار او را تعیین می‌کند. درباره این یکتایی و بی‌همتایی افراد، یعنی اصل فردیت، آلپورت تاکید فراوان دارد و به همین جهت روان‌شناسی او را روان‌شناسی فرد هم خوانده‌اند.

به نظر می‌رسد آلپورت، بیش از آن که به دلیل ارایه نظریه خاص در شخصیت معروف شده باشد، به دلیل موضوعات و اصولی که مطرح کرده، مورد توجه است. او در طول زندگی حرفه‌ای و پربار خود، به جنبه‌های انسانی، سالم و سازمان ‌یافته رفتار انسان توجه کرد. این طرز تفکر در مقابل دیدگاهی است که انسان را موجودی زیستی، روان‌رنجور و دارای رفتار ماشینی تلقی می‌کند.

trait-theory-1
انگیزش Motivation:

• از نظر آلپورت، هسته اصلی هر نظریه شخصیت، برخورد آن با انگیزش است.
او برای توضیح انگیزش در بزرگسال بهنجار، مفهوم خودمختاری کارکردی را پیشنهاد کرد، بدین معنا که یک انگیزه از نظر کارکردی به هیچ تجربه دوره کودکی وابسته نیست.  انگیزه‌های انسان مستقل از اوضاع و احوال اولیه‌ای است که در آن بروز کرده‌اند. می‌توان این را به درختی قیاس کرد، که از نظر کارکردی دیگر به آن دانه‌ای که از آن روییده است بستگی ندارد. درخت خودمختار می‌شود. درست همان‌گونه که نوع انسان بزرگسال چنین است. به نظر آلپورت، انگیزش را نمی‌توان در دوره کودکی ردیابی کرد، بلکه تنها بر حسب رفتار و مقاصد زمان حال شخص می‌توان آن را شناخت.

خصوصیات انگیزه ها:

A. همزمانی انگیزه ها با رفتار:

همزمانی به این معناست که، انجام رفتاری و یا ارایه فکر و اندیشه ازسوی فردی، توام با انگیزه لازم برای انجام آن کارهاست، درست در همان زمانی که این رفتار و اعمال به وقوع میپیوندد.

B. هدف دار بودن انگیزه ها:

انگیزه ها دارای فرایند های شناختی است که از قبل برنامه ریزی شده است که باید چه کارکردی داشته باشند و چه کاری را انجام دهند. دقیقاً برخلاف نظریه فروید که معتقدند، رفتارانسان ریشه در انگیزه های ناهشیار دارند.

C. معاصر بودن انگیزه ها:

منشاء و خواستگاه انگیزش ،دوران کودکی و تجربیات گذشته ای افراد (دیدگاه فروید) و یا تاریخچه اجدادی آنها (به گفته یونگ) نیست.  انگیزه های افراد، ریشه در دوران حال دارند.

D. منحصربه فردبودن انگیزه ها:

همان طورکه صفات شخصیتی افراد منحصر به فرد است؛ انگیزه های آنها نیز منحصر به فرد است.

E. تنوع و کثرت انگیزه ها:

هر رفتار نه فقط با یک انگیزه، بلکه از ترکیب چندین انگیزه به وجود می آید.

رویکرد صفات آلپورت

رویکرد صفات آلپورت

Traits Approach

• رویکرد صفات به چه معناست؟

این نظر که شخصیت و رفتار انسان، منتجّی ازمجموعه ای صفات مختلف و گوناگونی است، ازقدیم الایام وجود داشته است؛ لیکن درزمان معاصر دو گروه از روانشناسان برای اثبات آن اهتمام ورزیده و برای بسط و توسعه آن تلاش های زیادی را متحمل شده اند.

I. آن عده از روان شناسانی که با روش و بینش کلینیکی به نظریه پردازی درباره صفات پرداخته اند.

II. گروه دوم آنهایی هستند که با روش آزمایشی بویژه روش آماری (مانند روش تحلیل عوامل) را اساس دستیابی به نظریه صفات قرارداده اند.

قرن هاست که انسان ها برای توصیف خود و دیگران به صفات متوصل شده اند. صفت خصیصه شخصی ماندگاری است که به برخی رفتارها منتهی می شود. آلپورت معتقد بود که هرکس صفت شخصیتی خاص خود را دارد، و روان شناس شخصیت، با تعیین آن صفات می تواند رفتارهای آدم ها را در موقعیت های مختلف پیش بینی، توصیف وتبیین نماید.

صفت ویژگی یا کیفیت متمایز کننده شخص است که غالب اوقات ما برای توصیف افراد از رویکرد صفت بهره می گیریم و به عوامل و نشانگان دست می گذاریم که بیشتر ازهمه برجسته است . مثلاً فلانی باوقار است؛ یا فلانی اعتماد به نفس بیشتری دارد، یا فلانی آدمی اجتماعی است و…

چرا مردم براساس اوصاف ظاهری، تیب های شخصیتی افراد راگروه بندی می کنند؟
احتمالاً جواب این خواهد بود که گروه بندی مردم بوسیله صفات ظاهری راحت تر صورت می گیرد و توسط عقل سلیم پشتیبانی می شود؛ و برملا کننده ای این راز است که چرا رویکرد صفت به شخصیت سالهای سال بکار می رفته است ، و برای اولین بار پزشک یونانی بقراط Hippocrates ، چهار تیپ شخصیت را بر اساس خصوصیات و صفات ظاهری دسته بندی نمود: i. خوشحال، ii. غمگین، iii. تندخو، iv. بی احساس.

از نظر بقراط انسان دارای چهار شخصیت اصلی است که ترکیب فیزیکی و خصوصیات روحی و روانی او را تعیین ومشخص می کند. به طورکلی،فرض بقراط این بود که صفات دربدن (جسم) افراد قرار دارند؛ اما جریان و سریان آن در طبایع است.  به نظر ایشان، شخصیت فرد به توازن بین چهار طبع اصلی یا اخلاط چهارگانه Four Temperaments جسم بستگی دارد.

i. طبع صفرای زرد، به ویژگی صفراوی، زردآب Yellow Bile یا صفرا Chole (سریع و پرحرارت) Choleric
ii. طبع خون به دموی Blood (گرم، شاد)، Sanguine
iii. طبع بلغمی و بلغم مایع مخاطی Phlegm (کند، آرام، خونسرد) Phlegmatic
iv. طبع سیاه به سودایی Melanchole ، سودا یا زردآب سوخته یا صفرای سیاه Black Bile (دلتنگ و متفکر)  Melancholic مربوط است.

که مترادف اند با:

i. آتش Choleric -Ruling-Fire
ii. هوا Sanguine -Socially useful-Air
iii. آب Water– Phlegmatic –Getting
iv. خاک Earth – Avoiding- Melancholic

خلط‌های چهارگانه (یا اخلاط اربعه یا گشن‌های چهارگانه) عبارت است از هر یک از چهار مایع خون یا دم blood یا sanguina، زردآب یا صفرا chole ، سودا یا زردآب سوخته یا صفرای سیاه melanchole و بلغم مایع مخاطی phlegm مقدار و نسبت ترکیب این اخلاط در بدن هر شخصی و در اندامهای هر فردی ،یکی از چهار طبع nature یا مزاج temperament . گرم (حار، در واژه: حاره)، سرد (برد، در واژه: مبرد)، تر (رطب، در واژه: مرطوب)، خشک (یابس، در واژه: یبوست) را بوجود می آورد؛

body_fluids

این نظریه ریشه و اساس پزشکی سنتی ایران را تشکیل می دهد. بدین معنی ساده که اگر کسی سوخت و ساز بدنش بالا باشد مزاجش گرم است. اگر شخصی رطوبت بدنش زیاد باشد مزاجش مرطوب است . افرادی هم دارای مزاج سرد و هم مزاج گرم هستند . البته مزاج افراد معمولاً ترکیبی از دو مزاج است. مانند کسی که بدنش در هنگام لمس گرم و مرطوب است دارای مزاج گرم و مرطوب می باشد، و افرای هم داری مزاج گرم و خشک، سرد و مرطوب، سرد و خشک باشند.

مزاج شناسی Temperamentology یک نوع تخصص در طب سنتی ایران است. جمع واژه خلط آن اخلاط است ، به همین دلیل به طب سنتی ایران طب اخلاطی هم گفته می‌شود. از هر کدام از خلط‌های فوق طبایع و مزاجهای چهارگانه به وجود می‌آید و به همین منوال هر کدام از طبایع مثال جهان بیرون و نماینده فصل‌ها و عناصرچهار گانه موجود در طبیعت هستند به ترتیب:
(خون یا دم گرم و تر است ، فصل بهار و هوا نیر گرم و تر هستند)،
(صفرا گرم و خشک است ، تابستان و آتش هم گرم و خشک اند)،
(سودا سرد و خشک است، پاییز و خاک هم سرد و حشک می باشند )،
(بلغم سرد و تر است – زمستان و آب هم سرد و تر هستند).

یادآوری می‌شود که معنی عنصر در پزشکی سنتی ایرانی با معنی عنصر در جدول مندلیف فرق دارد و شامل: آب، خاک، هوا و آتش است.
اساتید فلسفه می گویند که طب اخلاطی بخشی ار فلسفه بوده و بنابر این طب سنتی برگرفته از طبیعیات فلسفه‌است . تاریخ طب سنتی ایران نشان میدهد که بیشتر پزشکان سنتی فیلسوف بوده اند (مانند ابن سینا ورازی).

برای تولید خلط های خوب (خلط جید) دو شرط وجود دارد.
۱- سالم بودن جگر .
۲- کشکاب مناسب. تبدیل خوراک به مایعی بنام کشکاب

کشکاب سالم نیز در اثر خوردن خوراک سالم و مناسب سن و سال و مزاج و سالم بودن شکم ( معده) به وجود می آید. به زبان طب جدید اگر تعادل مواد موجود درخون مثل : چربی ها (لیپیدها)، قندها، اسیداوریک به هم بخورد بیماری چربی خون ( هایپرلیپیدمی)، مرض قند (هایپرگلایسمی) و نقرس به وجود می آید.

اگر عملکرد طبیعی هریک از اندام های بدن مختل شود آن اندام دچار سوء مزاج می شود مثل سوء مزاج معده یا جگر. اختلال در تولید اخلاط یا مربوط به غذای مصرفی است، یا اختلال در عملکرد کبد و یا معده و یا چند مورد با هم. اختلال در عملکرد طبیعی هرکدام از اعضا را سوء مزاج ویژه آن عضو گویند؛ شناخت سوء مزاج ها و راه حل درمان آن ها در مراحل ابتدایی راهگشای بسیاری از مشکلات بهداشت عمومی و بیماریهای امروزی است.

سوء مزاج دو گونه است ساده و مادی . روی هم رفته ۱۲ نوع سوء مزاج وجود دارد: ۱- گرم ساده ۲- گرم خشک بدون ماده ۳- گرم و تر ۴- گرم مادی صفراوی ۵- گرم و تر با ماده بلغمی بدون ماده ۶- سرد ساده ۷- سرد خشک ساده ۸- سرد و تر ساده ۹- سرد خشک مادی سوداوی ۱۰- سرد تر با مادی بلغمی لزج ۱۱ – مرطوب ساده ۱۲- خشک ساده.

به اعتقاد بقراط، بیماری ها نشان دهنده عدم توازن Balance بین طبایع است.  برای مثال، افسردگی نشان دهنده طبع سودایی است.

Hans_Eysencks_4_Personality_Types

• چرا افراد برای طبقه بندی تیپ های شخصیت های دیگران، به صفات متوسل می شوند ؟  درجواب این سوال این نکته را می توان مطرح نمود که صفات می توانند در خدمت سه کار کرد اساسی قرار گیرند:

a. خلاصه کردن تفاوت های فردی .

یکی ازدلایل محبوبیت صفات درطبقه بندی شخصیت افراد، مربوط به صرفه جویی و خلاصه کردن تفاوت های افراد ازیکدیگر می باشد .  انتساب صفت مهربان به یک فرد به معنی خلاصه کردن رفتارهای متفاوت او از مهربانی در طول سالیان است .

b. پیش بینی آینده ازطریق صفات.

ما گاهاً، داشتن یک صفت را، برای یک فرد برای تبیین و تخمین موفقیت و یا عدم موفقیت او در آینده، به کار می گیریم .  مثل اینکه فلان شخص تندخو است، پس در آینده نمی تواند پدر موفق شود، و فرزندان خوبی را تربیت کند .

c. تبیین رفتار فرد بر اساس صفات:

یکی دیگر از ویِژگی رویکرد صفت به شخصیت این است که ،صفات همانطور که می تواند رفتار های آینده راپیش بینی کند، می تواند رفتار انسان را تبیین نماید؛ به این معنا که فرد مهربان حتی در موقعی که فشار محیطی وجود دارد و یا پاداش بیرونی، عمل مهربانی صورت نمی دهد، عمل مهربان آمیز از او صادر می شود؛ چون نوعی فرایند یا سازگار درونی است که موجب ایجاد و صدور این رفتار شده است.

Gordon Willard Allport-3
صفات ازدیدگاه آلپورت

• صفت عبارت است از یک ساختار عصبی – روانی Psycho-Neurological Construct
به عبارت دیگر، صفت ظرفیت و استعدادی بالقوه ای است برای پاسخ دادن به محرک های مختلف. درواقع، صفت «یک سیستم عصبی- روانی تعمیم و تمرکز یافته است که می تواند چندین تحریک را از نظر کنشی یکسان سازد، و وجود پایدار رفتار انطباقی و معنادار را به وجود آورده و هدایت کند» . به بیان ساده و همه فهم، صفت پاسخی است از قبل مشخص شده به صورت یکسان به انواع تحریکات گوناگون.

درحقیقت صفات شامل آن نوع ازخصوصیات و ویژگی های روان می شوند که بسیار از محرک ها و پاسخ ها را شبیه به هم می سازند. آلپورت برای روشن شدن مفهوم صفت شخصی را مثال می زند که صفت بارز او ترس بود، به خصوص ترس ازکمونیسم. او می گوید که این شخص بسیاری از محرک ها مانند سیاهان، یهودیان، روشنفکران، استادان و دانشجویان دانشگاه،
اعضای سندیکاهای کارگری و سازمان ملل متحد را که شبیه روس ها بودند کمونیست می دانست.

آلپورت صفات را پدیده های تعمیم یافته، کلی و در عین حال پایدار می داند که از ارتباط مجموعه ای ازمحرک های گوناگون با پاسخ های متعدد به وجود می آید.
o صفت بیانگر رفتارهایی است ثابت، پایدار و مداوم.  برای مثال وقتی در مقابل افراد ضعیفتر ازخودمان قرار می گیریم، صفت تسلط Dominance در وجود ما تجلی و بروز می کند.
o هرگاه اموال گمشده کسی را پیدا کنیم صفت درست کاری در وجودمان برانگیخته می شود.
o صفت به آن دسته از ویژگی های شخصی اطلاق می شود که درطول زمان و در موقعیت های مختلف پایدار است.

درنگاه آلپورت، صفت ساختاری است روانی – عصبی .
o دقت در تعریف آلپورت ازصفت، و اتکای او بر کلمه ساختار در تعریف صفت ، هدایتگر این معنا است که: ساختار در نگاه او تنها برای نام گذاری رفتارهای مختلف انسان نیست؛ بلکه به عقیده او این ساختارها قابلیت این را دارند که به بسیاری ازمحرک ها عملاً یکسان پاسخ دهند.

دارا بودن چنین ظرفیتی بدین معناست که این ویژگی ها می توانند بر ادراکات فرد، و بالطبع بر رفتارش اثر بگذارند.  با توجه به ویژگی های خاص افراد، دو نفر ممکن است یک واقعه را از دیدگاه های مختلف ببینند و نسبت به آن عکس العمل نشان بدهند.  به طور مثال، یک خانم خوش طبع و راحت طلب ممکن است، بازی با شطرنج را بدون توجه به برد و باخت و صرفاً به عنوان وسیله تفریح و استراحت درنظر گیرد. درحالیکه شوهر پرخاشگر و مبارز طلبش ممکن است همان بازی را رقابتی بداند که فقط زمانی از آن لذت می برد که دربازی برنده شود.

صفت ساخت ذهنی یا استنتاجی است که از ملاحظه رفتار حاصل شده و نظم و پایداری آن رفتار را می سازند.
به طور کلی ، الگوهای همسان افراد در رفتار، احساسات و افکار، صفات شخصیت گفته می شود . برای مثال، وقتی فردی را مهربان توصیف می کنیم به این معناست که وی تمایل دارد در خلال زمان (هم هفته گذشته وهم این هفته) و در موقعیت های مختلف ، هم با همسایگانی مسن تر و هم با فرزندان خود به مهربانی رفتار کند .

ویژگی های صفات

آلپورت، خصوصیات صفات را به شرح زیر توضیح داد:

I. هر صفت ماهیت و موجودیتی مشخص و واقعی دارد: هر شخص در وجود خود این گرایش‌های کلی به فعالیت را که همان صفات هستند، دارا می‌باشد.

II. صفت نسبت به عادت عمومیت بیشتری دارد: هر صفت در انسان شامل پدیده‌های مختلف می‌شود و نسبت به عادت، خصوصیات پایدارتر، ثابت‌تر و عمومی‌تری دارد.

III. یک صفت، ماهیت پویا دارد و انگیزه ایجاد رفتار است: صفات حالت مفعول ندارند و منتظر نمی‌مانند تا نیروهای محرکه‌ای آن‌ها را به حرکت درآورند؛ بلکه آن‌ها انسان را بر می‌انگیزند تا به جستجوی محرک‌های محیط برود و خود را نمایان سازند.

IV. وجود هر صفت را می‌توان با روش‌های عینی و علمی ثابت کرد.

V. هر صفت به طور نسبی از دیگر صفات مستقل است: شخصیت متشکل از شبکه سنجیده‌ای از صفات است که ضمن تداخل در یکدیگر، به طور نسبی از هم جدا هستند.

VI. صفات شخصی الزاماً ارتباطی با قضاوت اجتماع راجع به فرد ندارد.

VII. هر صفتی را می‌توان در فردی خاص مشاهده کرد و یا توزیع آن را در جماعت‌های انسانی مورد پژوهش قرار داد.

VIII. اعمال و یا عاداتی که در راستای یک صفت قرار نمی‌گیرند، دلیل بر عدم وجود آن صفت نیستند: آلپورت برای این تضاد صوری، سه علت قایل است:

a. اول این که هر فردی الزاماً به یک درجه و اندازه در نشان دادن صفات خود تداوم و یکنواختی ندارد. یک صفت اصلی برای یک فرد ممکن است برای دیگری صفتی فرعی باشد.

b. دوم این که یک فرد ممکن است صفات متضاد داشته باشد.

c. سوم این که گاهی شرایط موقت زندگی، رفتاری ضد صفت اصلی فرد ایجاد می‌کنند.

• به نظر آلپورت، هر کس شامل مجموعه‌ای از رفتارهای خاص خود اوست که او را از دیگران متمایز می‌سازد و به این علت، هیچ دو نفری کاملاً شبیه هم نیستند.  او برای اثبات و روشن نمودن این فرضیه از مفهوم صفت استفاده می‌کند. از نظر او، صفت عبارت است از یک ساختار عصبی – روانی. به عبارت دیگر، ظرفیت و استعداد بالقوه‌ای است برای پاسخ یکسان دادن به محرک‌های مختلف. به علاوه، معتبرترین واحد ارزیابی روانی برای نشان دادن شخصیت افراد و چگونگی شباهت آن‌ها، همین عامل صفت است.

• در واقع، صفات شامل آن نوع خصوصیات روانی می‌شوند که بسیاری از محرک‌ها و پاسخ‌ها را شبیه هم می‌کنند.  او صفات را پدیده‌هایی نسبتاً تعمیم یافته، کلی و پایدار می‌داند که از رابطه مجموعه‌ای از محرک‌های مختلف با پاسخ‌های متعدد به وجود می‌آیند.  همچنین از نظر او یک صفت، نشان دهنده رفتارهای ثابت، پایدار و مداوم است.  شکل‌گیری و تغییرات این صفات از نظر آلپورت رابطه بسیار نزدیکی با مسایل و عوامل اجتماعی دارد.

انواع صفات :

• از نظر آلپورت صفات آدمی سه دسته‌اند:

i. صفات اصلی یا اعظم ، Cardinal trait
ii. صفات مرکزی Central trait
iii. صفات فرعی یا ثانویه Secondary trait

I. صفات اصلی: ریشه‌دار و عمیق‌اند. بسیاری از فعالیت‌های آدمی مستقیم یا غیر مستقیم ناشی از این نوع صفات هستند. آدمی به وسیله آن‌ها شناخته می‌شود.

II. صفات مرکزی: حکم سنگ‌بنای شخصیت را دارند. وسیله معرفی آدمی هستند.

III. صفات فرعی: صفاتی که خود شخص ممکن است به وجود آن‌ها آگاهی داشته باشد، ولی آن‌ها به صراحت معلوم دیگران نیستند،  برای اطلاع از آن‌ها باید شخص مورد نظر به دقت مورد رسیدگی قرار گیرد.

Allport-traits
• برای اینکه درست فهمیده شود که چرا آلپورت، بحث انواع صفت را پیش کشید، لازم است این سول را پیش بکشیم که: آیا افراد حتماً و لابد همان رفتاری را بروز و ظهور می دهند که واجد آن صفت اند؟ و اگر چنین چیزی رخ ندهد، چگونه می توان درجات متعدد تعمیم پذیری یک صفت را شناخت؟

آلپورت برای پاسخ گویی به این سوال اساسی و بنیادی، صفات های شخصیتی انسان را به سه دسته تقسیم می کند.  در نگاه او این تقسیم بندی مبتنی بر دو معیار تسلط و استمرار صفات است :

I. صفات اعظم

صفات اعظم به صفاتی اطلاق می گردد که از استمرار و فراگیری زیادی بهره مند باشد.  بگونه ای که تقریباً بتوان تمام فعالیت های یک فرد را به یکی از آن اوصاف نسبت داد.  چنین صفتی به اندازه ای چشمگیر، مستمر و فراگیر است که، به لحاظ صوری و ظاهری هم به راحتی قابل مشاهده و ردیابی است.
این صفات امکان دارد سبب شهرت و حیثیت اجتماعی شخص، یا برعکس موجب بدنامی و زیر سوال رفتن حیثیت او شوند. آلپورت معتقد بود که تنها تعدادی بسیار کمی از افراد ، دارای یک صفت اعظم هستند.
در افراد مشهور تاریخ، چنگیزخان Genghis Khan ، صفت خونخواری، شوایتز Albert Schweitzer صفت انسان دوستی، و فروید علاقه به روان شناسی را به صورت صفات اعظم دارا بودند

II. صفات مرکزی

آلپورت بر این باور بود که هر فردی واجد صفات مرکزی است. گرایشهای رفتاری ویژه ای که تا حد زیادی شاخص فرد محسوب می شود. این صفات از خصوصیات اصلی فرد محسوب میشوند، و در واقع مصالح اصلی ساختار شخصیتی هرفرد به شمار می روند .
هرگاه شما از برخی دوستانتان بخواهید که پنج واژه یا بیشتر را که شخصیت شما را توصیف می کند بنویسند . برای مثال خونگرم، باهوش، جاه طلب و…، این واژه ها صفت مرکزی شما خواهند بود که به سادگی توسط دیگران قابل شناسایی است.

صفات مرکزی شامل آن دسته از صفاتی است که از فراگیری و عمومیت کمتری نسبت به صفات اعظم برخوردار و بهره مند است ؛ مانند صفات اجتماعی بودن، احساساتی، خونسرد، عصبانی، دقیق و…
در واقع صفات مرکزی صفاتی هستند که اطرافیان یک فرد، آنها را به وضوح در او مشاهده می کنند.  هرگاه ، بخواهیم شرح حال فردی را بنویسیم ، این صفات را در نظر می گیریم.  تعداد این صفات در افراد محدود است و معمولاً بین ۵ تا۱۰ صفت است.

III. صفات ثانوی

صفات ثانویه، به صفاتی اطلاق می شوند که، از حالت تعمیم یافتگی و استمرار، بهره مند نیستند. یعنی رفتارهایی که همسانی و فراوانی بروز آنها کمتر از صفات دیگر است. این دسته از صفات در ارتباط با شخصیت افراد، از تناسب و ارتباط کمتری برخوردار است ؛ که ازجمله این صفات می توان به: علاقه به تفریح، نوع غذای خاص، کتاب، نوع لباس خاص، رنگ خاص و… نام برد.
در عین حال این دسته از صفات نسبت به دو نوع اول، از فراوانی بیشتری برخورداراند و تعدادی بسیار زیادی از آنها می تواند دریک فرد وجود داشته باشند.

آلپورت و بحث انگیزش

آلپورت و بحث انگیزش

Motivation

Functional Autonomy

• انگیزش دشوارترین موضوع گفتگوها و بحث های روان شناسی است.  آلپورت بر این عقیده است که غرایز Instincts و یاسائق ها Drives تنها انگیزه های عمل آدمیان نیستند، بلکه افراد دارای انگیزه های دیگر هستند که از دوران کودکی تا دوران بزگسالی و سالمندی، دچار تغییر و تحول می شوند و این خود، باعث رشد و بالندگی و شکفتگی شخصیت و خودمختاری «من» گردیده و در ضمن ، انگیزه های دیگر را جانشین انگیزه های نخستین می کند. Functional Autonomy

آلپورت بر این باور است که رفتار آدمی معلول عوامل گوناگون و مختلفی است؛ نوع و درجه شدت و اهمیت بعضی از انگیزه ها در افراد متفاوت است و از فردی به فردی دیگر اختلاف دارند.
انگیزه ها عامل اصلی و واقعی رفتار انسان محسوب می شوند؛ و این انگیزه ها در دوره های مختلف زندگی انسان، دچار تغییر و تحول می شوند . اصولاً، تغییر شخصیت نیز برخواسته از تغییر در انگیزه هاست.

روشن است که انسان از نعمت انگیزه هایی برخوردار است که به رفتارش جهت می دهد؛ درحالیکه حیوان فاقد این انگیزه است.  همینطور، انگیزه ای که یک کودک برای رفتارش دارد؛ با انگیزه ای که یک فرد بزرگسال دارد متفاوت می باشد. به همین قیاس، انگیزه یک فرد نابهنجار، متفاوت از انگیزه یک فرد بهنجاراست.

خصوصیات انگیزه ها

I. همزمانی انگیزه ها با رفتار.
همزمانی به این معناست که انجام یک رفتار و یا ارایه فکر و اندیشه از سوی فردی، توام با انگیزه لازم برای انجام آن کار است. درست در همان زمانی که این رفتار و اعمال به وقوع میپیوندند.

II. هدف دار بودن انگیزه ها.
درنگاه آلپورت، انگیزه دارای فرایند شناختی است که از قبل برنامه ریزی شده که باید چه کارکردی داشته باشند و چه کاری را انجام دهند. دقیقاً برخلاف نظریه فروید و اتباعش که معتقدند، رفتار انسان، ریشه در انگیزه های ناهشیار Unconscious Motivation دارند.

III. معاصربودن انگیزه ها.
معاصربودن انگیزه ها به این معناست که منشاء و خواستگاه انگیزش ، دوران کودکی و تجربیات گذشته افراد (دیدگاه فروید) و یا تاریخچه اجدادی آنها (به گفته یونگ) نیست. انگیزه های افراد، ریشه در دوران حال دارند.

IV. منحصر به فرد بودن انگیزه ها.
همانطور که صفات شخصیتی افراد منحصر به فرد است؛ انگیزه های آنها نیز منحصر به فرد است.

V. تنوع و گوناگون بودن انگیزه ها.
هررفتار نه فقط با یک انگیزه، بلکه از ترکیب چندین انگیزه بوجود می آید.

مفهوم خودمختاری کارکردی Functional Autonomy of Motives

• اساس نظریه صفات شخصیتی آلپورت، بر این مبنی استوار است که شخصیت سیستمی است در حال رشد و پویا. اصل خود مختاری کارکردی که ازمفاهیم شناخته شده و بسیار مهم در سیستم نظریه شخصیتی آلپورت محسوب می شود، مبین این امراست که، در نگاه آلپورت، انگیزه های فرد بزرگسال ارتباط با انگیزه های دوره کودکی وتجارب اولیه او ندارد. برای مثال، اگر اندوخته کردن پول انگیزه ای باشد که از لحاظ کارکردی خودمختار است، در این صورت، رفتار آدم خسیس با تجربیات کودکی در مورد آموزش استفاده از توالت یا به پاداش ها و تنبیه ها قابل ردیابی نیست.

به جای آن باید گفت که آدم خسیس پول را دوست دارد و این تنها توجیه لازم است. بر این اساس، انگیزه های فعلی فرد از لحاظ کارکردی، مستقل از عللی است که موجب بوجود آوردن این انگیزه شده است.  به بیان دیگر، شخصیت افراد، جدا از گذشه آنهاست؛  ارتباط آنها به گذشته صرفاً جنبه تاریخی دارد نه کارکردی. رفتار امروز افراد از لحاظ انگیزشی ارتباطی به گذشته ندارد.

• آلپورت خودمختاری کارکردی را در رابطه با انگیزه ها ارائه کرد.  ذکر شد که انگیزه ها دارای پنج خصیصه به ترتیب: همزمان بودن، متنوع بودن، هدف دار بودن، معاصر بودن و منحصر به فرد بودن، هستند.  خودمختاری کارکردی بدین معناست که انگیزه های انسان، خودنگهدار هستند،  یعنی، این که آنها به طور مستقیم یا غیرمستقیم از انگیزه های اساسی اولیه مشتق نشده اند.  مردم به خاطر خودشان رفتارهایی را انجام می دهند، نه برای ارضای نیازهای اجتماعی یا نیازهای زیستی و نه برای این که پاداشی دریافت کنند.

• با اعلام نظریه خودمختاری کارکردی، آلپورت از نظریه پردازان شخصیت که اعلام کرده اند که انگیزه های انسان، از انگیزه های بنیادی فیزیولوژیکی مشتق شده و والایش یافته اند، همان گونه که فروید اعلام کرده، یا از طریق شرطی شدن بیان می شوند، همان گونه که نظریه پردازان یادگیری اجتماعی معتقدند، جدا گردید.  با توجه به این امر، شگفت انگیز نیست که نظریه خودمختاری کارکردی توسط بسیاری از متخصصان زیر سؤال برده شد و مورد انتقاد قرار گرفت.

اصول خود مختاری کارکردی

I. سازمان دهی سطح انرژی: که در آن انرژی اضافی به داخل علایق و انگیزه های تازه هدایت می شود .

II. تسلط و شایستگی: که طی آن فرد بزرگسال بر انگیخته شده تا به نحو بهتر و کارآمدتری عمل کند.

III. الگوی نفسانی: که طبق آن شخص برای ثبات و یکپارچگی شخصیت تلاش می کند.

• رفتارهایی که تحت کنترل انگیزه های خود مختاری قرار ندارند، عبارتند از:

i. رفتار های ناشی از سایق های زیست شناختی –
ii. اعمال بازتابی –
iii. تجهیزات سرشتی مانند هوش ، خلق و خو –
iv. برخی عادتها –
v. رفتار های وابسته به تقویت اولیه –
vi. رفتار های کودکانه –
vii. تثبیت ها –
viii. بعضی از روان رنجوریها و تصعید یا والایش ها .

نفس یا خویشتن The Proprium:

• نفس عبارت است از خویشتن یا خود که طی هفت مرحله از کودکی تا بلوغ تکامل پیدا می کند. این مراحل عبارت اند از:

۱) خود بدنی Sense of body- دو سال اول
۲) هویت خود Self-identity- دو سال اول
۳) عزت نفس Self-esteem- دو تا چهار سالگی
۴) بسط خود Self-extension- چهار تا شش سالگی
۵) خود انگاره Self-image- چهار تا شش سالگی
۶) خود به عنوان عامل کنار آمدن منطقی Rational coping- شش تا دوازده سالگی
۷) تلاش نفسانی Propriate striving – بعد از دوازده سالگی

آلپورت و بحث ارزش ها

آلپورت و بحث ارزش ها

Values

value_quotes

نظام ‏هاى ارزشى براساس دیدگاه آلپورت

• آلپورت شش نظام ارزشى اساسى را تعيين مى‏كند.
به عقيده وى تمام انسان‏هاى دنيا از اين شش نظام استفاده مى‏كنند و هيچ انسانى از اين شش نظام خارج نيست و غير از اين نظام‏هاى ارزشى كلى و اساسى، نظام ارزش ديگرى وجود ندارد. به نظر آلپورت، ارزشها صفات هستند و آنها عمیق ترین علایق و انگیزشهای ما را نمایش می دهند. آلپورت بر این بود که هر فردی به درجاتی، واجد یکی از این تیپ های ارزشی است .

• اين نظام‏ها عبارتند از:

I. ارزشهای نظری و علمی Theoretical System Values
در اين نظام، فرد به علم و دانش، آن هم به جنبه نظرى و انتزاعى آن و نه معناى عملى و عينى آن، بها مى‏دهد.  هدف عمده او تحقيق دانش و افزايش يافته‏ هاى علمى است، به گونه ‏اى كه اصلاً با جنبه‏ هاى كاربردى و عملى آن‏ها كارى ندارد.  وى تشنه علم و دانش است و صرفاً مى ‏خواهد كه بخواند و بخواند. Truth, in a Cognitive Way « Theoretical Person

II. ارزش‏هاى سياسى Political Values
در اين نظام ارزشى، فرد به قدرت و سياست ارزش و اهميت مى‏دهد.  وى عقيده دارد كه كسب قدرت و مهار دولت‏ و ملت‏ از مهم‏ترين اهداف او در زندگى مى‏ باشند.  هدف واقعی چنين فردى در زندگى، يادگيرى شيوه ‏ها و فنون جديد سياست و بالطبع، به دنبال راه های اعمال تئوری های عالمان علم سیاست است که منتهی به بدست آوردن قدرت وتسلط پیداکردن بر مقدرات سیاسی دیگران می گردد. Power « Political Person

III. ارزش‏های هنری و زيبايى شناختى Aesthetic Values
در اين نظام، فرد عقيده دارد كه زيبايى مهم‏ترين و ارزشمندترين چيز در زندگى است.  هدف اصلى وى در زندگى رشد توانايى‏ هاى هنرى خود و درگير شدن با اعمال و حركاتى است كه
زيبايى را در سطح عمومى و خصوصى افزايش مى‏ دهد. Enjoy a Series of Events, Harmony « Aesthetic Person

IV. ارزش‏هاى اقتصادى Economic Values
در اين نظام ارزشى، فرد به پول و ثروت بها مى‏ دهد.  هدف اصلى او در زندگى تا جايى كه مقدور باشد جمع‏ آورى پول و ثروت هنگفت است . چنین آدمی به هيچ چيزی غير از پول و ثروت نمى‏ انديشد و نمی بیند.  چه بسا ممكن است چنین شخصی از خواب و خوراك و خانواده خود دست بکشد تا به پول بيش‏تری برسد Economic Individual « Successful American Business Man

V. ارزش‏هاى اجتماعى Social Values
در اين نظام، فرد به افراد و ارتباط بين آنان اهميت مى‏دهد.  هدف اصلى وى در زندگى، رشد و گسترش ارتباطات دل‏سوزانه و محبت‏ آميز با ديگران است.  ممكن است چنين فردى درصدد يافتن راه‏هايى باشد تا از طريق آن‏ها رفاه و آسايش عمومى مردم را بالا ببرد.  چنين فردى همواره به دنبال كسب رضايت مردم و كسب وجهه و موقعيت اجتماعى است. Social Type « The Love of People

VI. نظام ارزشى دينى Religious System Value
در اين نظام، فرد اعتقاد دارد كه ارزش‏هاى دينى، بالاترين، مقدّم‏ ترين و ضرورى‏ ترين ارزش‏ها هستند.  هدف اصلى او در زندگى اين است كه زندگى اش را به شيوه ‏اى عملى كند كه با باورهاى دينى‏ اش متحد و سازگار باشد. Religious Individual » Unity
آلپورت معتقد است كه نظام ارزش دينى به تنهايى قادر است شخصيت را سازمان‏دهى كند.  عملكرد يك نظام ارزشى وحدت بخشى به شخصيت و يكپارچه ساختن آن است.

به عقيده آلپورت، همه اين نظام‏هاى ارزشى كلى به صورت مساوى قادر به يكپارچه سازى شخصيت نيستند.  وى معتقد است: نظام ارزشى دينى تنها نظامى است كه مى‏ تواند به صورت كامل و مستمر به شخصيت، وحدت و يكپارچگى ببخشد.

وى ادامه مى‏دهد كه نظام ارزشى دينى به دو دليل عمده و اساسى، قادر به انجام اين كار است:

i. دليل اول اين ‏كه دين با تمام جنبه‏ هاى زندگى انسان سر و كار داشته، در هر بخشى از زندگى، حرفى براى گفتن دارد. دين مى ‏تواند فرد را در تمام تعاملاتش با دنيا، در تمام جنبه‏ ها راهنمايى و يارى كند. در بين تمام نظام‏ هاى ارزشى، فقط نظام ارزشى دينى مى‏ تواند در تمام جنبه‏ ها و در تمام زندگى راهنماى انسان باشد. دين يك احساس بزرگ و عمده است كه مى‏ تواند تمام حقايق و تمام نظام‏ هاى ارزشى ديگر را ارزيابى نموده، چهارچوب آن‏ها را در زندگى مشخص نمايد. به همين دليل، وى اصطلاح Master Sentiment (احساس بزرگ، عقيده عمده) را در مورد دين به كار مى‏ برد.

ii. دليل دوم اين‏كه دين پديده ‏اى است كه با عالم بالا Transcendent یا خدا يعنى عالم غيرمادى نامحدود فوق طبيعى، مرتبط است.  نظام ارزشى دينى ساخته دست بشر نيست، اما ساير نظام‏ هاى ارزشى ديگر ساخته و پرداخته دست بشر هستند.  اين نظام ‏ها مجموعه‏ اى از باورها هستند كه افراد بشر خودشان آن‏ها را خلق كرده و طرح‏ ريزى نموده ‏اند.  اين نظام ‏هاى مصنوعى محدود و ناقص هستند؛ زيرا خالق آن‏ها خود محدود و ناقص است.  ولى به دليل آن‏كه نظام ارزشى دينى از منبع وحى و عالم بالا سرچشمه مى‏ گيرد، مى‏ تواند فهم انسان را بالا ببرد و به انسان كمال و تعالى ببخشد و بنابراين، قادر است به صورت كامل و تمام عيار انسان را درك كند و نيازها و خواسته‏ هاى او را ارضا نمايد. نظام ارزشى دينى مى‏ تواند به صورت دايم انسان را با عالم بالا پيوند دهد.

اما نظام ‏هاى ارزشى ديگر علاوه بر اين‏كه ناقص و محدودند، موقّتى نيز هستند؛ زيرا بر چيزهايى تأكيد مى‏ كنند كه موقّتى و زايل شدنى هستند؛ مثل زيبايى، پول، ثروت، قدرت و شهرت كه همگى محدود و موقّتى مى‏ باشند و سرانجام، با فرو ريختن آن‏ها، اين نظام‏ هاى ارزشى نيز فرو مى‏ ريزند و انسان نيز در مرحله ‏اى از زندگى به جايى مى ‏رسد كه آن‏ها را دور مى‏ ريزد و حتى گاهى از آن‏ها متنفّر مى‏ شود.

وقتى يك نظام ارزشى فرو مى‏ ريزد، انسانِ معتقد به آن نظام نيز سرخورده، نااميد و متلاشى مى‏ شود.
حتى ممكن است كه اقدام به خودكشى كند و رفتارهاى خود ويرانگر داشته باشد.

آلپورت در اين‏جا به يك نكته مهم و اساسى اشاره مى‏ كند و با همين نكته است كه جواب معترضان و منتقدان به دين را مى‏دهد.  او مى ‏گويد: درست است كه نظام ارزشى دينی بهترين نظامى است كه به شخصيت وحدت و يكپارچگى مى ‏بخشد، ولى چنين نيست كه هر نوع از اعتقاد دينى بتواند از عهده چنين كارى برآيد.  آلپورت خود متوجه بود كه بسيارى از افراد ادعا مى‏ كنند كه به خدا اعتقاد دارند و از دين نيز پى‏روى مى ‏نمايند.  همچنين متوجه بود كه همه اين افراد سالم نيستند و از آن وحدت و يكپارچگى شخصيت، كه بخشى از شخصيت سالم و كامل به حساب مى‏ آيد، برخوردار نيستند.

• حال سؤال اين است كه آيا عيب از دين است يا از افرادى كه ادعاى دين‏دارى مى‏ كنند؟

پس از انجام تحقيقات در زمينه رابطه بين بى‏ دينى و مرض روانى، آلپورت كشف كرد كه دو نوع اعتقاد دينى (جهت و گرايش دينى) وجود دارد:

A. اعتقاد دينى ظاهرى Extrinsic Religious Belief
B. اعتقاد دينى باطنى Intrinsic Religious Belief

A. اعتقاد دينى ظاهرى :

يك تعهد كاذب و عهد و پيمان دروغين نسبت به خدا و دين است كه در آن شخص از دين استفاده مى ‏كند تا به ديگر اهداف خود برسد.  فردى كه داراى جهت مذهبى ظاهرى است، داراى ايمانى منافقانه نسبت به خدا و تعهدى رياكارانه نسبت به دين مى‏ باشد.  چنين فردى ادعا مى ‏كند كه مهم‏ترين ارزش در زندگى او، پرستش و عبوديت است درحالیکه در واقع و نفس الامر هیچ تعهد و ایمان واقعی به آن ندارند. حقيقت امر اين است كه ساير ارزش‏هاى غير دينى براى او مهم‏ترند.  وى از دين به عنوان يك ابزار استفاده مى‏ كند تا به اهداف غير خدايى ـ يعنى اهدافى كه با ساير ارزش‏ها مرتبط هستند ـ برسد.
شخصى كه داراى يك تعهد مذهبى ظاهرى است، دين را به كار مى‏ گيرد تا از طريق آن منافعى را كسب نمايد، اعمال و گفتار و نيات مذهبى از خود بروز مى‏ دهد تا از اين طريق، منافع انسانى و حتى گاهى شيطانى خود را تأمين نمايد. و در يك كلام، چنين شخصى در واقع، زير لواى دين و با نام دين، سعى و تلاشش و همّ و غمش اين است كه به اهداف سياسى،
اقتصادى، اجتماعى، هنرى يا علمى برسد.

به اعتقاد آلپورت، چنين جهتى و چنين اعتقادى نه تنها نمى‏ تواند به شخصيت وحدت و يكپارچگى ببخشد، بلكه مى‏ تواند منشأ بيمارى روانى نيز باشد.

B. اعتقاد دينى باطنى :

جهت مذهبى باطنى، يك عهد و پيمان كامل و خالصانه نسبت به خدا و نسبت به شيوه مذهبى زندگى است. جهت مذهبى باطنى يك جهت زنده و پوياست كه در تمام زندگى وجود دارد، نه اين‏كه به صورت عادت درآمده باشد. شخصى كه داراى جهت مذهبى باطنى است، بيش‏تر علاقه‏ مند است به دين خودش خدمت كند تا اين ‏كه آن را به خدمت بگيرد.  چنين جهتى يك پيمان جامع و كامل به حساب مى‏آيد كه از طريق آن، همه چيزهاى ديگر در زندگى به دست آمده، به نتيجه مى‏ رسند.
جهت مذهبى باطنى نمى‏ تواند براى هيچ هدف ديگرى، حتى هدف رسيدن به سلامت روان، مورد استفاده قرار بگيرد؛ زيرا چنين جهتى يك جهت كاملاً خالصانه است كه فقط در جهت رسيدن به خدا مورد استفاده قرار مى‏ گيرد.

به عبارتى ديگر، مى‏توان گفت: قصد و نيت افراد در جهت مذهبى آنان مهم است.  اگر اين نيت يك نيت خالصانه خدايى باشد، جهت دينى آنان نيز باطنى و خالصانه خواهد بود . اگر اين نيت يك نيت رياكارانه باشد، جهت دينى نيز ظاهرى و رياكارانه خواهد بود.

اگر شخصى تصميم بگيرد مذهبى باشد تا از اين طريق به سلامت روان برسد، جهت مذهبى او يك جهت مذهبى خالصانه نخواهد بود؛  زيرا وى در حال استفاده از دين است براى رسيدن به هدفى (به دست آوردن سلامت روان)، كه اين هدف، غير خداست.
از ديدگاه آلپورت، حتى چنين شخصى نيز در حقيقت، داراى جهت مذهبى ظاهرى بوده، در نهايت از لحاظ روان‏شناختى مريض به حساب مى‏ آيد.  اگر شخصى داراى گرايش و جهت مذهبى خالصانه باشد، محصول جانبى اين جهت خالصانه آن خواهد بود كه دين چنين شخصى را حفظ كرده، از او مراقبت مى‏ نمايد و سلامت و روان را براى او به ارمغان مى‏ آورد.

بنابراين، مى‏ توان گفت: نظام ارزشى دينى مهم‏ترين و وحدت‏ بخش‏ترين نظام ارزشى است، مادامى كه شخص داراى يك جهت مذهبى باطنى و يك اعتقاد دينى خالصانه باشد. همچنین ازدیدگاه آلپورت گرایش های مذهبی باعث پختگی روان، و رفتار نوع دوستانه در افراد می شود.

آلپورت عقيده دارد كه روان‏شناسى بايد انسان سالم و انسان دينى را مورد مطالعه عميق قرار دهد.  روان‏شناسى وظيفه دارد شخصيت انسان را در ارتباط با دين تجزيه و تحليل كند.
به عقيده وى، روان‏شناسى كه صرفاً به مطالعه رفتارهاى مادى و يا مطالعه انسان‏هاى مريض و ناسالم بپردازد و به دين و ارزش‏هاى دينى اهميت ندهد، روان‏شناسى نخواهد بود.  مگر مى‏ توان شخصيت انسان را عميقاً بررسى نمود، بدون اين‏كه به مهم‏ترين و بهترين عامل وحدت‏ دهنده آن (دين)، توجه كنيم؟
در نهايت، به عقيده آلپورت، عمده‏ ترين وظيفه روان‏شناس و روان‏شناسى بررسى شخصيت انسان، دين انسان و شخصيت دينى انسان است.

quote-2
منابع:

Abnormal Psychology

دانشنامه روانشناسی مردمیhttps://public-psychology.ir/cgi-sys/suspendedpage.cgi

آلپورت و شخصیت بالغ و سالم

آلپورت و شخصیت بالغ و سالم

The Mature & Healthy Personality

Gordon Willard Allport-2
• نظریه اکثریت روان شناسان شخصیت مبتنی بر داده هایی بود که از طریق کار با بیماران نوروتیک یا روان نژند و آدم های غیرعادی بدست می آوردند. آلپورت برخلاف آنان بود ؛  آلپورت هرگز هیجگونه کار بالینی برای تدوین نظریه شخصیت خود انجام نداد. در نگاه آلپورت این مسئله به هیج وجه قابل قبول نبود که افراد سالم با افراد روان نژند نقاط مشترک دارند.

به نظر او یکی ازنقاط ضعف روان شناسان شخصیت این بود که، هرگز درصدد نشدند که حداقل یک توصیف نظری از شخصیت سالم داشته باشند.  بنابراین، آلپورت به تحقیقات وسیع و دامنه داری پرداخت تا بتواند تعریف جامع و کاملی از شخصیت سالم و آنچه را که او تحت عنوان «شخصیت بالغ و پخته» نامگذاری می کرد، ارائه دهد.

آلپورت به این نتیجه رسید که در درون فرهنگ های مختلف و گوناگون، مفاهیمی نهفته است که نشان دهنده و بیانگر رفتار سالم افراد می باشند.  در نگاه آلپورت سخصیت سالم کسی است که احساس مسئولیت در زندگی نموده و به دنبال بسط و توسعه این ایده مسئولیت پذیر است.

آلپورت به این نتیجه رسید که افرادی که دارای سلامت روان هستند دارای این شش ویژگی می باشند:

A. افرادی که ازسلامت روان برخورداراند قادر خواهند بود که خود را آنگونه که هستند ببینند و نسبت به خلق خوی خود بینش و بصیرت دارند. Self-objectification
شناخت و درک خود به این معناست که او تفاوت های وجودی خود را می شناسند و می فهمد دیگران درباره او چه فکر می کنند و چه قضاوتی دارند.
عینیت بخشیدن به خود: شناخت کافی از خود، مستلزم بصیرت داشتن است به آن چه شخص می‌پندارد هست و آن‌چه واقعاً هست.  هر چه این دو تصور به هم نزدیک‌تر باشند، فرد بالغ‌تر است.
شخص سالم برای این که بتواند تصویری عینی از خود داشته باشد، به عقاید دیگران راجع به خودش با گشاده‌رویی می‌نگرد.

B. فرد سالم دارای امنیت هیجانی Emotional Security و روانی است.
شخصیت سالم اساساً تصویر مثبتی از خود در ذهن دارد،  Self-Acceptance . به گونه ای که قادر است رنج ناکامی ها و یا حوادث ناگوار را بر خود تحمل نماید و نگذارد که این رخدادهای ناگوار تبدیل به احساس بد و خصمانه گردد و در نهایت روی رابطه اش با دیگران تاثیر بگذارند.
o امنیت هیجانی: شخصیت‌های سالم می‌توانند همه جنبه‌های هستی خود، از جمله نقاط ضعف و کاستی‌های خود را بپذیرند، بدون آن که فعل‌ پذیرانه تن به آن‌ها دهند.
o شخصیت‌های بالغ بی آن ‌که زندانی هیجان‌ها و عواطف خویش باشند یا آن‌ها را پنهان کنند، می‌توانند عواطف بشری را بپذیرند.
o آلپورت، خصیصه دیگر امنیت عاطفی را مدارا با ناکامی خوانده است. این خصیصه نمایان‌گر واکنش شخص در برابر فشارهایی است که بر خواسته‌هایش وارد می‌آید و سدهایی که در برابر آرزوهایش ایجاد می‌شود.

C. شخص سالم و پخته احساس فراتر از خود دارد.
o افرادی که از سلامت روان برخوردارند، فعالیت ها، رفتار و اعمال آنها محدود به آرزوهای شخصی شان نمی شود؛ بلکه آنها افرادی هستند که درقبال دیگران نیز احساس مسئولیت می کنند. Skills and Assignments
مهارت و وظایف: آلپورت بر اهمیت کار و غرق شدن در آن تاکید فراوان داشته است. ضمن داشتن مهارت مورد نیاز و مناسب، باید این مهارت‌ها را به شیوه‌ای صمیمانه و مشتاقانه به کار برد و از خود از هر جهت مایه گذاشت.

quote-1

D. فرد سالم بزرگسال، فلسفه زندگی یکپارچه ای دارد A Unifying Philosophy of Life و درک درستی از معنای زندگی دارد. Directedness
فردی که ازسلامت روان برخوردار است برای خودش مجموعه ای از ارزشها دارد که از طریق این ارزشها، بنیانی قوی و مستحکم برای زندگی خودش می سازد، of the Individual The Intentional Nature که او را به سمت هدف های آینده هدایت و راهنمایی می کند. Pursuing Aspirations and Goals
فلسفه یگانه‌ساز زندگی: آلپورت، انگیزش یگانه‌ساز را جهت‌داشتن خوانده است.  جهت‌داشتن، همه جنبه‌های زندگی شخص را به سوی هدف‌ها هدایت می‌کند و به او دلیلی برای زیستن می‌دهد.  وجدان اخلاقی نیز به فلسفه یگانه‌ساز زندگی کمک می‌کند.

E. فرد سالم و پخته دارای ارتباط گرم و صمیمانه با دیگران است. Extension of the Sense of Self
چنین فردی حس نوع دوستانه و شفقت آمیز به همه مردم دارد و از قدرت فوق العاده عشق ورزی نسبت به دیگران برخوردارد،  Warm Relating of Self to Others و این خود باعث سپاس و احترام دیگران نسبت به خود او می گردد.
گسترش احساس خود. هنگامی که انسان بالغ پخته می‌شود، توجهش به بیرون از خود معطوف می‌گردد. اما داشتن رابطه با چیزی یا کسی فراسوی خود (از قبیل شغل) به تنهایی کافی نیست، انسان باید نقشی مستقیم و کامل بیابد.
آدمی باید خود را با فعالیت گسترش دهد. هر چه شخص با فعالیت‌ها، مردم و اندیشه‌های متنوع‌تری در ارتباط باشد، سلامت روان بیشتری می‌یابد. خود در این فعالیت‌های پرمعنا سرمایه‌گذاری می‌شود و این فعالیت‌ها دامنه‌های گسترده حس خود می‌شوند.

ارتباط صمیمانه خود با دیگران: آلپورت میان دو گونه ارتباط صمیمانه با مردم فرق گذاشته است. این دو، توانایی صمیمی بودن و توانایی دلسوز بودن است.
شخصی که از نظر روانی سالم است، می‌تواند به همه نزدیکانش صمیمیت نشان دهد.  این توانایی، حاصل پرورش کامل مفهوم گسترش خود است. در این حال، شخص به فرد محبوب خود احساسی اطمینان بخش می‌دهد و به آسودگی و شادمانی او به اندازه خوشی و آسایش خودش اظهار علاقه می‌کند.
دلسوزی، دومین نوع ارتباط صمیمانه، لازمه‌اش درک وضعیت واقعی بشر و احساس همبستگی با همه مردم است.

F. فردی که از سلامت روان بهره مند هست، اشیا را آنطور که هستند، درک می کند، نه آنطور که آرزو می کنند. Realistic Perception
شایستگی و لیاقت چنین فردی در این است که سر و کار آنها با واقعیات و در تماس کامل و همه جانبه با واقعیات است؛ چنین فردی واقعیت ها را در هم نمی آمیزد تا به نیازها و خیالپردازی های خود تحقق بخشد .
هدفهای تعریف شده این فرد که برانگیزاننده رفتار اوست نیز بر گرفته و متخذ از همین واقعیات عینی اند.
ادراک واقع‌بینانه: اشخاص بالغ بر پایه ادراک یا تجربه‌های شخصی، همه مردمان و تمامی موقعیت‌ها را نیک یا بد نمی‌پندارند و واقعیت را همان‌گونه که هست، می‌پذیرند.

خلاصه اهم نظرات آلپورت

خلاصه اهم نظرات آلپورت

Gordon Willard Allport-2
• آلپورت در چند نکته، روان کاوی فروید را به چالش کشید.

i. اول اینکه، آلپورت قبول نداشت که نیروهای ناهشیار بر شخصیت بزرگسال بهنجار و پخته حاکم هستند. او معتقد بود که افراد سالم به صورت منطقی و آگاهانه عمل کرده و از نیروهایی که آنها را برانگیخته می کنند، آگاهند و بر آنها کنترل دارند. ناهشیار فقط برای رفتار روان رنجور یا آشفته اهمیت دارد.

ii. دوم در رابطه با جبرگرایی تاریخی – اهمیت گذشته در تعیین زمان حال – آلپورت گفت، آنگونه که فروید معتقد بود، ما زندانیان تعارض های کودکی و گذشته نیستیم.  افراد مشغول هدایت کردن زندگی خود به سمت آینده هستند، در حالی که روان شناسی عمدتاً مشغول ردیابی آنها در گذشته است.

iii. آلپورت با گردآوری اطلاعات از شخصیت های نابهنجار، مخالف بود.  فروید بین شخصیت بهنجار و نابهنجار پیوستار می دید، آلپورت بین آنها تفاوت آشکار می دید.  از نظر آلپورت شخصیت نابهنجار در سطح بچه گانه عمل می کند.

iv. ویژگی برجسته دیگر نظریه آلپورت، تاکید او بر بی همتا بودن شخصیت است که صفات هر فرد آن را توصیف می کند. او معتقد بود که شخصیت عمومی یا همگانی نیست، بلکه در هر فردی اختصاصی است.

ماهیت شخصیت

• شخصیت سازمانی پویا درون فرد متشکل از سیستم های روانی – جسمانی است که رفتار و افکار مشخصه او را تعیین می کنند.
سازمان پویا این بود که گرچه شخصیت همواره تغییر و رشد می کند، ولی این رشد سازمان یافته است نه تصادفی.  روانی – جسمانی به معنی آن است که شخصیت از ذهن و بدن تشکیل شده که با هم به صورت یک واحد کار می کنند، شخصیت نه کاملاً ذهنی و نه کاملا زیستی است.  منظور آلپورت از تعیین می کنند این است که تمام جنبه های شخصیت، رفتارها و افکار خاص را فعال یا هدایت می کنند.  عبارت رفتار و افکار مشخصه بدان معنی است که هر فکری که می کنیم و هر کاری که انجام می دهیم خاص خودمان است.  بنابراین، هرکس بی همتاست.

وراثت و محیط

برای حمایت از تاکید خود بر بی همتا بودن شخصیت فرد، اظهار داشت که ما هم وراثت و هم محیط خویش را منعکس می کنیم.  وراثت مواد خام را برای شخصیت تامین می کند (هیکل، هوش، خلق و خو) که امکان دارد شرایط محیط ما آنها را شکل داده، گسترش دهد یا محدود کند.  با این حال زمینه ژنتیکی ما مسئول بخش عمده ای از بی همتایی ماست.
استعداد ژنتیکی ما با محیط اجتماعی ما تعامل می کند و نمی توان دو نفر را یافت که محیط دقیقاً یکسانی داشته باشند، حتی دوقولوهای که باهم در یک خانه بزرگ شده اند. نتیجه قطعی، بی همتایی شخصیت است.  شخصیت باید به مورد تکی نه یافته های میانگین در بین گروه ها بپردازد.

دو شخصیت مجزا

آلپورت شخصیت را مجزا یا ناپیوسته در نظر داشت.  نه تنها هرکسی از دیگران مجزا و متمایز است، بلکه هر فرد بزرگسالی از گذشته خود جداست.
امیال و بازتاب های زیستی ابتدایی، رفتار کودک را سوق می دهند در حالی که عملکرد فرد بزرگسال از نظر ماهیت، بیشتر روان شناختی است.

o دو شخصیت وجود دارد:
i. یکی برای کودکی
ii. یکی برای بزرگسالی.

شخصیت بزرگسالی به وسیله تجربیات کودکی، مقید و محدود نمی شود.  او بجای ناهشیار بر هشیار و بجای گذشته، بر حال و آینده تاکید داشت.

صفات شخصیت

صفات شخصیت، آمادگی هایی برای پاسخ دادن به شیوه یکسان یا مشابه به محرک های مختلف می باشد.  صفات شیوه های با ثبات و با دوام واکنش نشان دادن به محیط مان است.

او ویژگی های صفات را به صورت زیر خلاصه کرد :

i. صفات شخصیت واقعی هستند و درون هر یک از ما وجود دارند، آنها ساختارهای فرضی یا برچسب هایی نیستند که برای توجیه کردن رفتار ساخته شده باشند.

ii. صفات، رفتار را تعیین می کنند یا موجب آن می شوند. آنها صرفاً در پاسخ به محرک های خاص بوجود نمی آیند. آنها ما را برای یافتن محرک های مناسب برانگیخته می کنند و برای ایجاد رفتار، با محیط تعامل می کنند.

iii. صفات را می توان به صورت تجربی اثبات کرد.

iv. صفات به هم مرتبط هستند؛ با اینکه آنها ویژگی های متفاوتی را نشان می دهند، امکان دارد که همپوش باشند.

v. صفات با توجه به موقعیت ها تفاوت دارند و برای مثال امکان دارد کسی که صفت پاکیزگی را در یک موقعیت و صفت بی نظمی را در موقعیتی دیگر نشان دهد.

o صفات فردی Individual Traits، منحصر به فرد هستند و منش او را توصیف می کنند.
o صفات مشترک Common Traits، صفاتی هستند که تعدادی از افراد، مانند اعضای یک فرهنگ، در آن سهیم اند.
افراد فرهنگ های مختلف، صفات مشترک متفاوتی دارند.  صفات مشترک در معرض تاثیرات اجتماعی، محیطی و فرهنگی قرار دارند.

آمادگی های شخصی

او صفات مشترک را صفات و صفات فردی را آمادگی های شخصی Personal Dispositions نامید.  تمام آمادگی های شخصی ما شدت و اهمیت برابری ندارند.  امکان دارد آنها صفات بنیادی Cardinal Traits، صفات اصلی Central Traits، یا صفات ثانوی Central Traits باشند.

صفت بنیادی به قدری فراگیر و با نفوذ است که تقریباً با هر جنبه از زندگی فرد ارتباط دارد. آلپورت آن را تمایل حاکم نامید، نیروی قدرتمندی که بر رفتار حاکم است.  او به نمونه های سادیسم و میهن پرستی کورکورانه (شوینیسم) اشاره کرد.  هرکسی از تمایل حاکم برخوردار نیست و افراد برخوردار ممکن است در هر موقعیتی آن را نشان ندهند.

هرکسی چند صفت اصلی دارد، ۵ تا ۱۰ موضوعی که رفتار ما را خیلی خوب توصیف می کنند.  مثالهای آلپورت پرخاشجویی، ترحم به حال خود، و بدبینی هستند.

صفات ثانوی کمتر از صفات بنیادی و اصلی نمایان می شوند.  امکان دارد صفات ثانوی به قدری ضعیف و ناپیدا باشند که فقط یک دوست صمیمی متوجه آن شود.  برای مثال آنها می توانند ترجیح دادن نوع خاصی از موسیقی یا غذا را شامل شوند.

انگیزش :

خود مختاری کارکردی انگیزه ها

آلپورت در دیدگاه انگیزش خویش، بر تاثیر موقعیت کنونی فرد تاکید کرد.  این حالت کنونی فرد است که اهمیت دارد، نه آنچه در گذشته به هنگام آموزش استفاده از توالت، تحصیلات، یا بحران کودکی دیگر روی داده است. فرایندهای شناختی یعنی، برنامه ها و مقاصد هشیار ما، جنبه حیاتی شخصیت ماست.

خودمختاری کارکردی Functional Autonomy . انگیزه های افراد پخته و از لحاظ هیجانی سالم، با تجربیات قبلی که این انگیزه ها ابتدا از آنها پدیدار شدند، ارتباط کارکردی ندارند.  نیروهایی که در اوایل زندگی ما را بر انگیخته می کردند، از شرایط اولیه شان خودمختار یا مستقل می شوند.  وقتی پخته شده و جا می افتیم، از والدین خود مستقل می شویم. گرچه ارتباط خود را با آنها حفظ می کنیم، ولی از لحاظ کارکردی، دیگر به آنها وابسته نیستیم و آنها دیگر نباید زندگی ما را کنترل یا هدایت کنند. برای مثال شخصی که به هدف امنیت مالی رسیده بازهم به همان جدیت کار می کند. انگیزش هدف کار کردن جدی که زمانی وسیله ای برای هدفی خاص بوده اکنون خودش هدف شده است.

خود مختاری کارکردی مستمر

• آلپورت دو سطح خود مختاری کارکردی را مطرح کرد:

1. خود مختاری کارکردی مستمر Perseverative Functional Autonomy
2. خود مختاری کارکردی شخصی Propriate Functional Autonomy

خود مختاری کارکردی مستمر، که سطح ابتدایی تر است، به رفتارهایی مانند اعتیادها و اعمال جسمانی تکراری نظیر شیوه های عادی انجام دادن برخی تکالیف روزمره مربوط می شود.
این رفتارها بدون هرگونه پاداش بیرونی، ادامه یا استمرار می یابند.
اعمالی که یک زمانی در خدمت هدفی بودند، ولی دیگر چنین نیستند، به قدری در سطح پایین قرار دارند که نمی توان آنها را جز جدا نشدنی شخصیت دانست.  وقتی به موشی که یادگرفته است مازی را برای غذا طی کند، غذایی بیش از حد داده شود، بازهم ماز را طی می کند، ولی این بار با هدفی غیر از غذا.

خود مختاری کارکردی شخصی برای آگاهی یافتن از انگیزش فرد بزرگسال، از خود مختاری کارکردی مستمر مهم تر و ضروری تر است.
انگیزه های شخصی منحصر به فرد هستند.
خود تعیین می کند که کدام انگیزه ها نگهداری و کدامیک رد خواهند شد.
ما انگیزه هایی را نگه می داریم که عزت نفس یا خود انگاره ما را تقویت کنند.
بین تمایلات ما و توانایی های ما رابطه مستقیم وجود دارد : ما از انجام دادن کاری که آن را خوب انجام می دهیم، لذت می بریم.

سازمان دادن

عملکرد شخصی ما فرایندی سازمان دهنده است که خود پنداره ما را حفظ می کند.  این تعیین می کند که چگونه دنیا را برداشت کنیم، از تجربیاتمان چه چیزهایی را به یاد آوریم، و چگونه افکار ما هدایت شوند.  این فرایندهای ادراکی و شناختی، گزینشی هستند.

o فرایند سازمان دهنده تحت تاثیر سه اصل زیر قرار دارد :

i. سازمان دادن سطح انرژی
ii. مهارت و شایستگی
iii. الگو پذیری شخصی

سازمان دادن سطح انرژی Organizing the Energy Level توضیح می دهد که چگونه انگیزه های تازه را کسب می کنیم. این انگیزه ها از ضروریات ناشی می شوند، برای اینکه به مصرف انرژی اضافی کمک می کنند، در غیر این صورت، ممکن است به شیوه های مخرب و زیان بخش ابراز شوند.

o مهارت و شایستگی Mastery and Competence، به سطحی اشاره دارد که تصمیم می گیریم انگیزه ها را ارضا کنیم. برای ما رسیدن به سطح مناسب، کافی نیست. بزرگسالان سالم و پخته برای انجام دادن بهتر و کارآمدتر کارها برانگیخته می شوند، تا اینکه بر مهارتهای تازه تسلط یابند، و شایستگی خود را بالا ببرند.

o الگو پذیری شخصی Propriate Pattering، تلاش برای ثبات و یکپارچگی شخصیت را توصیف می کند. ما فرایندهای ادراکی و شناختی خود را پیرامون خود Self سازمان می دهیم و هرچیزی که خود انگاره ما را تقویت کند نگه می داریم و باقی را رد می کنیم. بنابراین، انگیزه های شخصی ما به ساختار یا الگوی خود وابسته هستند.

o تمام رفتارها و انگیزه ها را نمی توان با اصول خود مختاری کارکردی توجیه کرد.  برخی رفتارها مانند بازتابها، تثبیت ها، روان رنجوری ها، و رفتارهای ناشی از سایق های زیستی، تحت کنترل انگیزه های خود مختار قرار ندارند.

رشد شخصیت

• آلپورت اصطلاح Proprium یا نفس را بجای Self یا Ego انتخاب کرد.
نفس آن دسته از جنبه های شخصیت را شامل می شود که برجسته بوده و بنابراین، برای زندگی هیجانی ما مناسب هستند.  این جنبه ها برای هریک از ما منحصر به فرد هستند و نگرش ها، ادراک ها و قصدهای ما را یکپارچه می کنند.

مراحل رشد

• آلپورت ماهیت و رشد نفس را طبق هفت مرحله از کودکی تا نوجوانی توصیف کرد.
قبل از اینکه نفس پایدار شود، کودک خود آگاهی را تجربه نمی کند و هیچ آگاهی از خود ندارد.  هنوز «من» مجزا از چیزهای دیگر وجود ندارد.
کودکان تاثیرات حسی را از محیط بیرونی دریافت می کنند و به صورت خودکار و بازتابی به آنها واکنش نشان می دهند، بدون اینکه خود بین محرک و پاسخ میانجی شوند.  آلپورت کودکان را به صورت لذت جو، مخرب، خود خواه، ناشکیبا و وابسته توصیف کرد. کودک برای کاهش دادن تنش و به حداکثر رساندن لذت، صرفاً توسط بازتاب ها برانگیخته می شود.

• سه مرحله اول در رشد نفس، از تولد تا حدود ۴ سالگی ادامه دارد.  خود جسمانی Bodily Self زمانی شکل می گیرد که کودکان از آنچه آلپورت « من بدنی» نامید، آگاه شوند. برای مثال کودکان انگشتان خود را از شیئی که چنگ می زنند، تشخیص می دهند.

هویت خود Self- Identity با درک تداوم هویت مشخص می شود.  کودکان تشخیص می دهند با وجود تغییرات در بدن و توانایی های آنها، همان افرادی که بودند، باقی می مانند.  هویت خود زمانی بهبود می یابد که کودکان نام خود را یاد گرفته و خود را مجزا از دیگران در نظر بگیرند.

عزت نفس Self- Esteem زمانی شکل می گیرد که آنها دریابند می توانند به طور مستقل کارهایی را انجام دهند.  کودکان برای ساختن، کاووش کردن و دستکاری کردن اشیا برانگیخته می شوند.  رفتارهایی که گاهی می توانند مخرب باشند.  اگر والدین نیاز فرزند خود به کاوش کردن را در این مرحله ناکام کنند، در این صورت از پرورش عزت نفس جلوگیری کرده و احساس خواری و خشم جایگزین آن می شوند. کودکان از موفقیت های خود احساس غرور می کنند.

گسترش خود Extension-of-Self، این مرحله و مرحله بعدی در طول ۴ تا ۶ سالگی نمایان می شوند.  در این مرحله کودکان اشیا و افرادی را که بخشی از زندگی آنها هستند تشخیص می دهند.

خود انگاره، که کودکان خودانگاره های واقعی و آرمانی از خود و رفتارشان تشکیل می دهند و از انتظارات خشنود کننده یا ناکام کننده والدین آگاه می شوند.  خود به عنوان حریفی عاقل Self as a Rational Coper در طوال ۶ تا ۱۲ سالگی شکل می گیرد.  کودکان برای حل کردن مسایل روزمره از عقل و منطق استفاده می کنند.

مرحله تلاش شخصی Propriate Striving در طول نوجوانی شکل می گیرد.  نوجوان طرح ریزی هدف ها و برنامه های بلند مدت را آغاز می کند.

تعامل های والد – فرزند

تعامل اجتماعی ما با والدین مان در طول مراحل رشد نفس اهمیت بسزایی دارد.  آنچه اهمیت زیادی دارد، رابطه والد – فرزند به عنوان منبع محبت و امنیت است. انگیزه های کودکی آزاد خواهد بود تا به تلاش های شخصی خودمختار بزرگسالی تبدیل شوند.  الگوی آمادگی های شخصی شکل خواهند گرفت و نتیجه آن بزرگسالی پخته و سالم خواهد بود.

در صورتی که نیازهای کودکی ناکام شده باشند، نفس به طور مناسب رشد نخواهد کرد.  کودک نا امن، پرخاشگر، پرتوقع، حسود و خودمدار خواهد شد و از رشد روان شناختی او جلوگیری می شود.  نتیجه آن بزرگسال روان رنجوری خواهد بود که در سطح سایق های بچگی عمل می کند.  انگیزه های فرد بزرگسال روان رنجوری خواهد بود که در سطح سایق های بچگی اولیه خود وابسته می مانند.  صفات و آمادگی های شخصی رشد نمی کنند و شخصیت مانند دوران کودکی نامتمایز می ماند.

شخصیت بزرگسال سالم

• شخصیت سالم از ارگانیزمی که در کودکی تحت تاثیر عوامل زیستی بوده به ارگانیزمی که در بزرگسالی از لحاظ روان شناختی پخته و جا افتاده است تبدیل می شود.
انگیزه های ما از کودکی جدا می شوند و به سمت آینده گرایش می یابند.  شخصیت بزرگسال از کودکی به وجود می آید، ولی دیگر تحت سلطه سایق های کودکی قرار ندارد.
آلپورت بیشتر به رشد روان شناختی مثبت علاقه مند بود.  او شش ملاک را برای شخصیت بزرگسال سالم و پخته از لحاظ هیجانی مشخص کرد:

i. خود پنداره اش را به افراد و فعالیت های فراتر از خود گسترش می دهد.
ii. با دیگران رابطه صمیمانه برقرار می کند
iii. خودپذیری بزرگسال پخته به او کمک می کند به امنیت عاطفی دست یابد.
iv. برداشت واقع بینانه ای از زندگی دارد، مهارت های شخصی را پرورش می دهد و خود را نسبت به نوع خاصی از کار متعهد می سازد.
v. شوخ طبع است و نسبت به خویشتن بصیرت دارد.
vi. از فلسفه یکپارچه کننده زندگی برخوردار است که مسئول هدایت کردن شخصیت به سمت هدف های آینده است.

ماهیت انسان

• افراد بزرگسال سالم به تعارض های کودکی وابسته نیستند یا به وسیله آنها بر انگیخته نمی شوند.
o نظریه آلپورت دیدگاهی خوش بینانه از بزرگسالان ارائه می دهد که :
i. بر زندگی خود کنترل هشیار دارند،
ii. در موقعیت های کنونی توجه منطقی می کنند،
iii. برای آینده برنامه ریزی می کنند
iv. به طور فعال تشکیل هویت می دهند.

• آلپورت درباره موضوع اراده آزاد در برابر جبرگرایی، موضع معتدلی داشت.
• در رابطه با موضوع طبیعت – تربیت معتقد بود که وراثت و محیط هر دو بر شخصیت تاثیر دارند.
• به بی همتایی هر فرد اعتقاد داشت. گرچه صفات مشترک مقداری عمومیت را در رفتار نشان می دهند.

• هدف اصلی و ضروری بر خلاف گفته فروید، افزایش دادن تنش است که ما را به جستجو کردن موقعیت ها و چالش های تازه ترغیب می کند.
• ما به هدف نیاز داریم تا ما را برانگیخته کند و سطح مطلوب تنش را در شخصیت نگه دارند.

روش های ارزیابی شخصیت

• بیشتر از هر نظریه پرداز دیگری، آلپورت درباره روش های ارزیابی شخصیت نوشته است.
o آلپورت گفت شخصیت به قدری پیچیده است که برای ارزیابی آن باید از چندین روش موجه استفاده کنیم.
o او ۱۱ روش عمده را فهرست کرد:

i. تشخیص سرشتی و فیزیولوژیکی
ii. موقعیت، عضویت و نقش فرهنگی
iii. مدارک شخصی و مورد پژوهی ها
iv. ارزیابی خود
v. تحلیل سلوک
vi. ارزیابی ها
vii. آزمون ها و مقیاس ها
viii. شیوه های فرافکن
ix. تحلیل عمیق
x. رفتار بیانگر
xi. روش های اجمالی ( ترکیب کردن اطلاعات از چندین منبع به صورت چکیده)

روش مدرک شخصی

• روش مدرک شخصی Personal Document Technique بررسی خاطرات، زندگی نامه ها، نامه ها، آثار ادبی و نمونه های دیگر سوابق
مکتوب یا شفاهی فرد را برای تعیین کردن تعداد و انواع صفات شخصیت شامل می شود.

بررسی ارزش ها

• ارشهای شخصی ما مبنای فلسفه زندگی و وحدت بخش ماست که یکی از شش ملاک برای شخصیت پخته و سالم است.
• ارزش های ما، صفات شخصیت هستند و تمایلات و انگیزه های نیرومند ما را نشان می دهند.
• هرکس درجاتی از هر نوع ارزش را دارد، ولی یک یا دو ارزش بر شخصیت حاکم است.

o ارزش های نظری با کشف حقیقت ارتباط دارند.
o ارزشهای اقتصادی با سودمندی و عملی بودن ارتباط دارند.
o ارزش های هنر شناختی با تجربیات هنری، شکل، هماهنگی و زیبایی ارتباط دارد.
o ارزش های اجتماعی روابط انسانی، نوعدوستی و احسان و نیکو کاری را منعکس می کنند.
o ارزش های سیاسی به اراده شخصی، نفوذ و مقام و حیثیت در تمام کارها نه فقط در فعالیت های سیاسی، مربوط می شوند.
o ارزش های مذهبی به مسایل عرفانی و شناختن دنیا در کل مربوط می شوند.

پژوهش درباره نظریه آلپورت

• آلپورت از روانشناسانی که اصرار داشتند روش های آزمایشی و همبستگی تنها روش های پژوهش موجه برای بررسی شخصیت هستند، انتقاد کرد.
او معتقد بود که تمام جنبه های شخصیت را نمی توان با این روش ها آزمایش کرد.
او همچنین با اجرا کردن روش هایی که برای افراد آشفته به کار می رفتند برای افرادی که از لحاظ هیجانی سالم هستند مخالف بود.
از نظر آلپورت شخصیت از کودکی جدا می شود و مورد پژوهی را مفید نمی داند.
آزمون های فرافکن ممکن است تصویر تحریف شده ای از شخصیت سالم در اختیارمان بگذارند.
اطلاعات مطمئن تر را می توان با درخواست کردن از افراد برای اینکه خودشان را توصیف کنند به دست آورد.
آلپورت طرفدار رویکرد فرد نگر بود.

رفتار بیانگر و رفتار کنار آمدن

• رفتار بیانگر Expressive Behavior، رفتاری است که صفات شخصیت ما را نشان می دهد
• رفتار کنار آمدن Coping Behavior به سمت هدف خاصی گرایش دارد و آگاهانه برنامه ریزی و اجرا می شود.

o رفتار کنار آمدن به وسیله نیازهایی تعیین می شود که موقعیت آنها را ایجاد می کند و معمولاً تغییراتی را در محیط مان به بار می آورد.
o رفتار بیانگر خود انگیخته است و جنبه های اساسی شخصیت را منعکس می کند.
o رفتار بیانگر به سختی تغییر می کند، هدف مشخصی ندارد، و معمولاً بدون آگاهی ما آشکار می شود.
o سخنران در دو سطح با شنوندگان ارتباط بر قرار می کند ( رفتار کنار آمدن) محتوای سخنرانی و ( رفتار بیانگر) حرکات، ژست ها و … .

تاملاتی درباره نظره آلپورت

• روش پژوهش فرد نگر او با تفکر رایح در روان شناسی امروزی مغایر است.
o تمرکز آلپورت بر بزرگسالان سالم نیز با موضعی که در آن زمان در روان شناسی رایج بود، که به افراد روان رنجور و روان پریش می پرداخت در تناقض بود.
o به سختی می توان مفاهیم آلپورت را به اصطلاحات و عملیاتی که مناسب روش آزمایش باشند تبدیل کرد.
o از مفهوم خود مختاری کارکردی انتقادهایی صورت گرفته است. چگونه یک انگیزه اصلی به انگیزه خود مختار تبدیل می شود.

• تاکید آلپورت بر بی همتایی شخصیت به چالش کشیده شده است، زیرا او به قدری انحصاری روی فرد تمرکز کرده که تعمیم دادن از یک فرد به یک فرد دیگر غیر ممکن است.
o بسیاری از روان شناسان به سختی می توانند نظر آلپورت را درباره ناپیوستگی بین کودک و بزرگسال، حیوان و انسان، بهنجار و نابهنجار قبول کنند.
o رویکرد او به رشد شخصیت، تاکید بر بی همتایی، و تمرکز بر اهمیت هدف ها در کار روان شناسان انسان گرا مانند کارل راجرز و آبراهام مزلو انعکاس یافته است.

• تحقیقات آلپورت درباره ابراز هیجانی، در شکل گیری رشته علوم اعصاب شناختی اهمیت زیادی داشته است.

Gordon Willard Allport-3

پیمان دوستی