Moses and Monotheism

مقدمه - یک

موسی و یکتاپرستی

آخرین نوشته زیگموند فروید

MOSES and MONOTHEISM

Sigmund Freud

ترجمه قاسم خاتمی

شرح کتاب توسط دکتر سرگلزایی

این هفته بیشتر وقت آزادم صرف مطالعه کتاب “موسی و یکتاپرستی” فروید شد. در این کتاب “زیگموند فروید” فرایند شکل گیری و تحول ادیان را مطابق با سیر شکل گیری و تحول روان نژندی در افراد بررسی کرده است. طبعاً اگر کسی منطق فروید را نفهمد این جمله از فروید که “دین، روان نژندی جمعی است”، به نظرش مغرضانه و توهین آمیز میآید. جملات فروید را باید در متن ادبیات روانکاوانه فهمید، جدا کردن آنها از متن منجر به سوتفاهم آنها میشود. اما اگر منطق فروید را بدانیم و این کتاب را در این چارچوب بخوانیم و آن را “بیانیه ای علیه مذهب” تلقی نکنیم به نتایج مهمی میرسیم:

اول – فروید در سیر تاریخی جوامع و سیر رشد و تکامل فردی یک الگوی واحد را میبیند. از نظر فروید در مراحل تطور اجتماعی جوامع همان مراحلی را میبینیم که در مراحل رشد روانی یک فرد. این “روانشناسی تطبیقی” از یک سو میتواند بسیار کمک کننده باشد و از سوی دیگر بسیار خطرناک! جنبه کمک کننده آن این است که دانشی که در هر کدام از این دو حوزه به دست میآوریم، میتواند بخشی از نقاط تاریک حوزه دیگر را روشن کند. همچون ستون افقی و ستون عمودی یک جدول کلمات متقاطع، حوزه روانشناسی توده و حوزه روانکاوی میتوانند به روشن شدن ابهامهای هم کمک کنند. اما خطری که در این میان وجود دارد، خطر دچار شدن به “سفسطه دوری” (Circular Fallacy) است. سفسطه دوری به این معناست که برای درست بودن گزاره A، گزاره B را اثبات شده فرض کنیم و گزاره B را شاهد و دلیل درستی A بگیریم و برعکس زمانی که قرار است از درستی گزاره B دفاع کنیم، گزاره A را اثبات شده فرض کنیم و آن را متکای گزاره B بگیریم! به نظر میرسد فروید در “موسی و یکتاپرستی” دچار این سفسطه شده است.

دوم – به نظر میرسد منطق فروید در اواخر عمرش (تاریخ بازنویسی نهایی این کتاب 1938 است) بسیار به منطق کارل گوستاو یونگ نزدیک شده است. در این کتاب، گر چه همچنان محور نظریه پردازی فروید “عقده ادیپ” است اما جزء جنسی عقده اودیپ بسیار کمرنگ شده و جزء “آئینی” آن پررنگ شده است. “پدر کشی” ادیپ به سبب تمایل او به همبستری با مادرش صورت نمیگیرد؛ بلکه “توتم-پدر” ، کشته میشود تا با خوردن تن و خون او روح الهی از پدر به پسر انتقال یابد. درونی کردن “پدر-خدا” به نوعی نماد تداوم کهن الگوست.

سوم – فروید شجاعت کم نظیری در بیان ایده های خود داشته است. این که فروید یهودی، روایتی از تاریخ یهود ارائه دهد که با قرائت متعارف روحانیون و عامه یهودیان همخوانی ندارد و بلکه چالش زا است؛ نشان از خلاقیت و شهامت کم نظیری دارد. به عقیده من مهمتر از این که “موسی” مصری و از تبار فرعون “ایخناتون” بوده یا نه، و مهم تر از این که مهاجرت بنی اسرائیل به رهبری “حاکم شان” موسی، تحت تعقیب هیج فرعونی صورت نگرفته؛ بلکه در عصر فترت سیاسی صورت گرفته این است که زیگموند فروید در حالی که به دلیل یهودی بودن از نازی ها گریخته و در لندن در تبعید خود خواسته است؛ شهامت این را دارد که راه خود را از سایر یهودیان هم جدا کند و “تنهاتر” شود.

متن کتاب

یک مصری به نام موسی

محروم كردن یك قوم، از انتساب به فردی كه به عنوان بزرگترین فرزند خویش گرامی اش میدارد، كار دلپذیری نیست و كسی با رضای خاطر به این كار نمی پردازد. با این همه هیچ ملاحظه ای نمیتواند بنام مصالح ملی موهوم، مرا به چشم پوشی از حقیقت وادارد. بخصوص كه همه چیز گواه آنست كه ایضاح نكته ای از یك مسئله، میتواند مجموع واقعیتها را آشكار گرداند. موسی، مردی كه برای قوم یهود نجات دهنده بود و شرایع و كیش خود را به وی داد، به زمانهایی آن چنان دور دست تعلق دارد كه بی درنگ برای هر كس این سؤال پیش میآید كه آیا واقعاً باید او را شخصیتی تاریخی بشمار آورد یا چهره ایست افسانه ای. در صورت اول باید زمان او قرن سیزدهم یا شاید چهاردهم پیش از میلاد بوده باشد. ما درباره وی جز آنچه در كتب مقدس و روایات مدون یهودیان بدست میآید، اطلاعات دیگری در اختیار نداریم. هرچند نمیتوان یقین حاصل كرد، ولی اغلب مورخان در این نكته توافق دارند كه موسی وجود داشته و مهاجرت از مصر كه با نام او پیوند دارد، وقوع یافته است. اینكه گفته اند، اگر فرضیه مبتنی بر وجود تاریخی او رد شده بود، تاریخ بعدی اسرائیل غیر قابل فهم میشد، ادعایی بجاست. بنابراین دانش امروز، روایات گذشته را با احتیاطی بیش از آنچه در گذشته معمول بود، مورد بررسی قرار میدهد.

آنچه در مورد شخصیت موسی، در درجه اول توجه ما را به خود جلب می كند نام اوست كه به عبری «موشه» تلفظ میشود، پس نخست لازم است ببینیم ریشه و معنی این نام چیست؟ می دانیم كه گزارش «سفر خروج» {…و چون طفل نمو كرد، وی را نزد دختر فرعون برد و او را پسر شد و وی را موسی نام نهاد زیرا گفت او را از آب كشیدم} در همان باب دوم حاوی پاسخی به این سؤال است. در آنجا نقل شده كه یك شاهزاده خانم مصری، پس از گرفتن بچه از آب نیل، او را موسی نامید و دلیل انتخاب این نام را از لحاظ فقه اللغه این دانسته اند كه وی «از آب نجات یافته» است. معذالك این توضیح آشكار اشتباه است. به نظر یكی از مؤلفین لغتنامه یهود، تفسیر تورات از نام «كسی كه از آب بیرون آورده شده»، فقه اللغه عامیانه ایست كه با شكل عبری واقعی موشه كه «نجات بخش» هم معنی میدهد، سازگار نیست.

این دلیل بر دو موضوع دیگر هم مبتنی است: نخست اینكه اسناد دانستن فقه اللغه عبری به یك شاهزاده خانم مصری خلاف عقل است؛ دوم اینكه تقریباً قطعی است كه آبی كه بچه از آن بیرون كشیده شده، آب نیل نبوده است.

برعكس از دیرباز و از جهات مختلف حدس زده اند كه نام موسی از لغات مصری گرفته شده است. بجای نقل قول همه مؤلفینی كه این نظر را پذیرفته اند، من عبارتی از اثر اخیر «برستد» Breasted مؤلف تاریخ مصر را میآورم كه میگوید: «توجه به این امر مهم است كه نام او «موسی» مصری بود. كلمه مصری «موس» به معنی بچه بود این تلخیص بعض از اشكال كاملتر همین كلمه است مثل «آمون-موس» Amon–Mose یعنی «بچه آمون» «یا پات-موس» Path–Mose یعنی «بچه-پات». خود این نامها نیز ملخص اشكال كاملی از قبیل: «آمون فرزندی (عطا كرده)» بوده اند. كلمه «بچه» از نظر سهولت جایگزین همه اسم های مركب شده «كلمه» «موس» بر روی آثار مصری فراوان ست. قطعاً پدر موسی بر روی فرزندش نامی گذاشته كه كلمه آمون یا پات در آن بوده و نام خدا بعدها حذف شده و تنها كلمه فرزند «موسی» (موس) باقیمانده است. (حرف س در آخر موس در ترجمه یونانی تورات اضافه شده و مربوط به زبان عبری نیست كه در آن، این اسم «موشه» است). با اینكه مطالب كتاب برستد، حرف به حرف در اینجا آورده شده ولی من مسئولیت تفصیلات مربوط به آنرا به عهده نمیگیرم. اندكی هم از این در شگفتم كه برستد نام های مشابهی از قبیل اهموس Ah-Mose، توتموس Thut–Mose (تتمس) و رامس Ra–Mose را كه در فهرست شاهان مصر یافت میشود، در شمارش از قلم انداخته است . چگونه میتوان توضیح داد كه در میان دانشمندان متعددی كه به ریشه مصری نام موسی پی برده اند، هیچیك نتیجه گیری نكرده یا لااقل حدس نزده اند كه ممكن است كسی كه موسی نامیده میشود مصری باشد؟ هر چند كه امروزه هر فرد بجای یك نام، دو نام یعنی نام و نام خانوادگی دارد و هر چند كه این تغییرات نام ها و انطباق با شرایط تازه زندگی همیشه ممكن است! ما در دوره كنونی از گرفتن چنین نتایجی تردید نمیكنیم.

بدین ترتیب، ما از این مطلب كه شامیسوی Chamisso شاعر اصلاً فرانسوی و برعكس ناپلئون بناپارت که اصلاً ایتالیایی بوده تعجب نمیكنیم. بی هیچ شگفتی در مییابیم كه بنیامین دیسرائیلی همچنان كه از نامش بر میآید، یك یهودی ایتالیایی بوده است. همه چیز گواه آنست كه در امور مربوط به ادوار قدیم، تعلق به این یا آن ملت باید مشخص تر و بالاطلاق قطعی باشد.

معذالك تا آنجا كه من میدانم، هیچیك از مورخان و حتی از میان كسانی كه چون برستد آمادگی قبول این مطلب را داشته اند كه موسی «همه حكمت مصر را آموخته بود»، در آنچه مربوط به موسی است چنین نتیجه گیری هایی نكرده اند. چه چیز تاریخ نویسان را از این استنتاج باز داشته است، به سهولت نمیتوان آنرا حدس زد. شاید علتش حرمت خلل ناپذیر ملهم از روایات كتاب مقدس باشد و شاید هم بدان علت بوده كه غیر یهودی بودن موسی امری حیرت انگیز جلوه میكرده است. در هر حال ملاحظه میشود كه با وجود شناخت ریشه مصری نام موسی، درباره اصل خود پیغمبر هیچ نتیجه ای از آن نگرفته اند. هر اندازه هم منشأ ملیت این مرد بزرگ را كم اهمیت بدانیم، باز هم امید هست كه اطلاعات تازه تری بدست آید و از آن برای ما پاسخی فراهم گردد.

درست همین نكته هدف بررسی مختصر منست كه در اثر استفاده از اطلاعات و معلومات روانكاوی در مورد آن، قابلیت انتشار در مجله ایماگو را پیدا كند. تردیدی نیست كه استدلال من، تنها برای اقلیتی از خوانندگان كه با نظرات روانكاوی آشنایی دارند و میتوانند نتایج آنرا ارزیابی كنند جالب خواهد بود. امید است كه نتیجه گیری های ما در نظر آن خوانندگان ارزشی داشته باشد.

در سال 1909 ،رانك O. Rank كه آن وقت هنوز تحت تأثیر من بود، به توصیه من كتابی بنام «افسانه تولد قهرمان» منتشر كرد. او مینویسد: «تقریباً همه جماعت متمدن … از همان دوره های اولیه، در اشعار و افسانه ها، قهرمانانی از قبیل شاهان و امرای افسانه ای، بنیانگذاران مذاهب و سلسله های سلطنتی و مؤسسین امپراتوریها یا شهرها و بطور كلی قهرمانان ملی خود را ستوده اند؛ بخصوص لذتی می برده اند كه داستان ولادت و دوره جوانی این قهرمانان را با وقایع دل انگیز بیارایند.

شباهت بهت آور و گاه یكسان بودن این افسانه ها در میان اقوام مختلف كه اغلب از هم فاصله زیادی دارند، از دیرباز معلوم بوده و عده ای از دانشمندان را به حیرت افكنده است». اگر همانطور كه رانك عمل كرده، با بكار بستن روش گالتون، یك «نمونه جامع افسانه» برای بدست آوردن تمام خصوصیات اساسی آن افسانه ها ترتیب یابد، الگوی زیر بدست میآید: قهرمان از پدر و مادری از عالیترین طبقه جامعه به دنیا آمده و معمولاً پسر پادشاه است. تولد او در پی بروز دشواری های سخت مانند یك دوره خودداری یا سترونی طولانی صورت گرفته یا پدر و ما در او گرفتار ممنوعیت ها و موانع خارجی بوده اند و میبایست با هم روابط پنهانی برقرار كنند. در هنگام بارداری یا پیش از آن، یك پیشگویی (رویا یا سروش) خبر داده كه تولد بچه سبب بروز واقعه شومی خواهد شد و معمولاً پدر مورد تهدید قرار میگیرد. در نتیجه، پدر یا قائم مقام او به كشتن نوزاد یا افكندن او به كام خطرات عظیم فرمان میدهد. عموماً كودك را در سبدی گذاشته به جریان آب میسپردند. آنگاه كودك توسط جانوران یا افرادی حقیر (مثلاً چوپانان) نجات مییابد و جانور پستاندار یا زنی از مردم عادی به او شیر میدهد. در بزرگی پس از حوادث و سرگذشت های زیاد، پدر و مادر والاگهرش را باز مییابد. از پدر انتقام میگیرد و با شناسانیدن خود، به عظمت و شهرت میرسد. قدیم ترین شخصیت معروفی كه این افسانه درباره اش صادق است سارگن آگادی Sargon ďAgade بنیانگذار بابل در 2800 قبل از میلاد است. بد نیست افسانه ای را كه خود او مصنف آنست در اینجا بیاوریم: «من سارگن هستم، پادشاه توانا، پادشاه آگاد، مادرم یك راهبه بود. تا وقتی كه عمویم در كوهستان اقامت داشت پدرم را نشناختم. مادرم در شهر آزوپیرانی Azopirani، در كناره فرات، مرا آبستن شد. او مخفیانه مرا به دنیا آورد و در سبدی نئی كه منافذ آنرا با قیر پوشانیده بود قرار داد و به جریان آبی كه در آن غرق نمی شدم رها كرد. آب مرا به نزد «آكی» Akki چاه كن برد و «آكی» با خوش قلبی مرا از آب نجات داد. آكی مرا مانند فرزند خویش بزرگ كرد. من باغبان آكی شدم. وقتی كه من باغبان بودم، ایشتر Istar به من لطف كرد. من پادشاه شدم و چهل و پنج سال فرمانروایی كردم».

در رشته ای كه با سارگن آغاز میشود نام های موسی، كوروش و روملوس Romulus برای ما كاملاً آشناست. مع الوصف رانك توانسته تعداد زیادی از این چهره های قهرمانی را كه به شعر یا افسانه تعلق دارند و دارای كودكی كلاً یا جزئاً نظیر هم بوده اند، مانند اودیپ Oeudipe ،پاریس Paris ،تلفس Telephas، كارنا Karna ، پرسه Persee، گیلگمش Gilgomesh، هراكلس Heracles، آمفیون Amphion، ،زتوس  Zethus و غیره را گردآوری كند.

كارهای رانك، شناخت منشأ و جهت افسانه ها را برای ما ممكن ساخته است. كافیست كه آنها را به اختصار از نظر بگذرانیم: قهرمان كسی است كه شجاعانه با پدرش مقابله میكند و كار را با پیروزی بر او به پایان میرساند. افسانه ای كه در اینجا بدان میپردازیم مبارزه را به دوره پیش از تولد قهرمان عقب میبرد و پس از آنكه فرزند برخلاف میل پدرش به دنیا آمد، از چنگ نیات سوء او میگریزد. بطور قطع قرار دادن بچه در سبد، نمایش استعاری تولد است. سبد مجازاً شكم مادر و آب مایع جنینی است. در بسیاری از این تخیلات، روابط میان پدر و مادر و فرزندان، با عمل بیرون كشیدن از آب یا نجات دادن، نشان داده شده است. وقتی كه تخیل عمومی، افسانه تولد مورد بحث را در مورد شخصیتی بكار می بندد، برای این است كه نشان دهد این شخصیت كاملاً با الگوی زندگی قهرمانی منطبق است. ولی آنچه «رمان خانوادگی كودك» نامیده میشود، منبع كل افسانه را تشكیل میدهد و در آن دیده می شود كه چگونه پسر، با پدر و مادر و بخصوص با پدرش با تغییرات روابط او قرار دارد. شاهان و ملكه های افسانه پریان تنها پدر و مادر را جلوه میدهند. ولی بعدها، در نتیجه رقابت و ناكامی واقعی، فرزند از پدر و مادر جدا میشود و نسبت به آنان رفتار مخالفی پیش میگیرد. دو خانواده افسانه، كه یكی وضیع و دیگری شریف است؛ تجسم خانواده است به صورتی كه در دوره های متعاقب زندگی در نظر كودك جلوه گر میشود. میتوان گفت كه این توضیحات، فهم عمومیت و یك شكلی افسانه كودكی قهرمان را ممكن میسازد. بنابراین موضوع بیشتر از این نظر جالب است كه افسانه تولد و رها كردن موسی وضعی استثنایی دارد و از این لحاظ با سایر داستان ها یكی نیست. نخست دو خانواده را در نظر میگیریم كه مطابق داستان، سرنوشت كودك در میان آنها تعیین میشود. برحسب تفسیر روانكاوی، این دو خانواده اند و تنها در طول زمان از هم جدا میشوند. بر طبق «نمونه جامع افسانه»، یكی از دو خانواده كه كودك در آن به دنیا میآید، خانواده اشرافی و معمولاً سلطنتی است خانواده دوم كه طفل را نگهداری و سرپرستی كرده، برحسب اوضاع و احوال مربوط به تفسیر، خانواده كوچك یا مستمندی ست.

تنها افسانه اودیپ از این قاعده مستثنی است؛ چه، كودكی را كه یك خانواده شاهی ترك كرده بود، توسط زوج شاهی دیگری سرپرستی میشود. اتفاقی نیست كه در مورد اودیپ، یكی بودن اولیه دو خانواده در افسانه به چشم میخورد.

میدانیم كه اختلاف اجتماعی دو خانواده كه سرشت قهرمانی مرد بزرگ را مشخص میسازد، وقتی كه موضوع مورد بحث، شخصیت های تاریخی است، به افسانه نقش بسیار مهم دیگری نیز واگذار میكند. شاید هم این اختلاف اجتماعی در فراهم آوردن شجره اشرافی برای قهرمان بكار میآید تا او را به سطح اجتماعی بالاتری برساند. بدین گونه كوروش كه در نظر مادها كشورگشایی بیگانه بود، از بركت افسانه، نوه پادشاه ماد شد. وضع برای رومولوس هم بدین گونه است. اگر این شخصیت وجود داشته جز ماجراجویی سرگردان و تازه به دوران رسیده نبوده است. افسانه برایش تباری ساخته و او را وارث دربار شهر «الب لالونگ » Albe La longue} –یكی از قدیمی ترین شهرهای ایتالیا و رقیب شهر رم بود} گردانیده است. مورد موسی به كلی به گونه دیگری است. در اینجا از دو خانواده، اولی كه باید طبق قاعده كلی اشرافی باشد، بسیار حقیر است. موسی از خاندان روحانیون خرده پا است. برعكس، دربار شاه مصر، جانشین خانواده دوم شده كه میبایست ساده و حقیر بوده بچه را سرپرستی كند. شاهزاده خانم، كودك را مانند پسر واقعی میپرورد. پس این افسانه با نمونه جامع افسانه فرق دارد و این مطلبی است كه محققان را به تعجب واداشته است. مایر و پس از او دیگران به این نتیجه رسیده اند كه باید شكل اولیه افسانه تغییر یافته باشد. میبایستی فرعون در یك رویای غیبی خبر یافته باشد كه روزی نوه دختریش برایش خطری ایجاد میكند و به این جهت فرمان داده باشد كه كودك را به محض تولد به آب نیل افكنند؛ و این كودك بوسیله یهودیانی كه او را مانند فرزند خود تربیت كردند نجات یافته باشد. افسانه برحسب اصطلاح رانك به -دلایل ملی- به شكلی كه میدانیم اصلاح شده است. ولی اگر دقیقتر شویم تصدیق خواهیم كرد كه وجود افسانه ای درباره موسی، بدون اختلاف با سایر افسانه ها ممكن نبوده است. در واقع افسانه یا منشأ مصری دارد یا منشأ یهودی. منشأ مصری آن قابل قبول نیست. دلیلی ندارد كه مصری ها به موسی كه برای آنان قهرمان نبود فخر كنند. بنابراین افسانه بوسیله قوم یهود خلق شده و به شكل معروف به رئیس این قوم چسبیده است. معذالك این سرگذشت، چندان به درد كاری كه در نظر داشتند نمیخورد. در واقع یك قوم از افسانه ای كه بیگانه ای را قهرمان او سازد چه سودی میبرد؟ باید گفت كه افسانه موسی آن طور كه به ما رسیده، جوابگوی مقاصد نهایی خود نیست. اگر موسی از تخمه پادشاهی نباشد، این افسانه نمیتواند از او قهرمانی بسازد و اگر یهود باقی بماند، به این معنی است كه افسانه برای بزرگ كردن او بی اثر بوده است. تنها جزء كوچكی از این افسانه مؤثر است و آن، این اطمینان است كه طفل توانسته علیرغم نیروهای توانای خارج زنده بماند، این خصوصیت در سرگذشت كودكی مسیح هم كه در آن هرود Herode، پادشاه، نقش فرعون را ایفا میكند وجود دارد.

میتوان حدس زد كه بعدها مفسر بی پروایی به خود اجازه داده كه به تاریخ موسی پاره ای تفصیلات نظیر افسانه به آب افكندن را كه با نمونه كلاسیك افسانه قهرمان منطبق تر است بیافزاید. ولی این تفصیلات نتوانسته به سبب شرایط خاص، شایسته موسی باشد. و اگر ما وسایط مناسبتری برای بررسی افسانه به آب افكندن موسی در اختیار نمی داشتیم، مسأله ملیت موسی حل شدنی نبود و به نتایج ابهام آلود و مأیوس كننده ای منجر میشد.

به دو خانواده افسانه بازگردیم. از نظر روانكاوی میدانیم كه آنها یكی هستند، ولی به مقتضای افسانه، یكی از این دو اشرافی و دیگری معمولی است. معذالك وقتی كه افسانه به یك شخصیت تاریخی مربوط میشود، وضع سومی هم وجود دارد و آن واقعیت است. یكی از دو خانواده، یعنی همان كه مرد بزرگ در آن به دنیا میآید و پرورش مییابد، حقیقی است. دیگری ساختگی است و به توسط افسانه، به خاطر نیازهای هدف مورد نظر اختراع شده است. معمولاً خانواده كوچك باید خانواده حقیقی باشد و خانواده اشرافی، تخیلی. وضع موسی كمی متفاوت به نظر میرسد و اینجاست كه دید تازه اجازه میدهد كه دریابیم خانواده اولی بچه را رها كرده و محققاً خیالی و خانواده دوم كه موسی در آن پرورش یافته حقیقی است. اگر شهامت قبول این مطلب را داشته باشیم كه دلپذیر بودن افسانه موسی، مانند سایر افسانه ها، مربوط به حقیقت عام آنست، به روشنی میبینیم كه وی قطعاً مصری است و شاید هم از خانواده اشراف.

افسانه از این مصری، یك یهودی ساخته است. این نتیجه گیری ماست. رها كردن به آبهای نیل در آن گنجانیده شده و لازم بود برای انطباق یا نتیجه گیری، نیت تغییر كند. وسیله از سر باز كردن كودك، بوسیله نجات دادن او مبدل میگردد و یكی از ویژگی های سرگذشت موسی، علت اختلاف آنرا با افسانه های دیگر از همان نوع، توضیح میدهد. در حالی كه دیگر قهرمانان عموماً در جریان زندگی از شرایط عادی اولیه خود بالاتر میروند، موسی، زندگی قهرمانی خود را با شایستگی قرار گرفتن در سطح كودكان اسرائیلی آغاز میكند.

اگر، به این تحقیق مختصر پرداخته ایم، به این امید است كه دلیل ثانوی تازه ای به نفع اصل مصری موسی از آن بدست آوردیم. دیدیم كه دلیل نخست، یعنی نام او، همه جا به منزله دلیل قطعی تلقی نشده. باید ببینیم دلیل تازه ای كه از تحلیل افسانه به آب افكندن برای ما فراهم آمده، چه سرنوشتی پیدا میكند. بی شك به ما ایراد میكنند كه اوضاع و احوالی كه ایجاد و تحول و تغییر شكل یك افسانه را احاطه كرده، برای امكان چنین استنتاجی، سخت تاریك و مبهم است. خواهند گفت كه كوشش برای روشن كردن عمق حقیقتی كه در تاریخ شخصیت قهرمانی بنام موسی نهفته محكوم به شكست است. زیرا به سبب در آمیختگی ها، تضادها و تحریفات مسلم، غرض آلود، ملحقاتی كه در طی قرون روی هم انباشته شده، اینكار بیهوده است. من به سهم خود، بی آنكه در پی اثبات بی پایگی آن باشم، این روش منفی را نمیپسندم. اگر وصول به یقین ممكن نباشد، انتشار این اثر به چه كار میآید؟ تأسف در این ست كه توجهات من موجب القائاتی میشود. با این همه اگر دو دلیلی را كه برای مصری بودن و اشرافی بودن موسی ارائه كرده ام مورد توجه قرار گیرد، چشم اندازهای وسیع و جالبی به روی ما باز خواهد شد. به یاری پاره ای از فرضیه ها، موجبات اقدام خارق العاده موسی قابل فهم خواهد شد؛ و به دنبال آن، دلایل احتمالی خصیصه ها و ویژگی های قوانین و دینی كه وی برای یهودیان آورد بدست میآید؛ و آنگاه میتوان به نظریه مستدلی درباره عموم مذاهب مبتنی بر یكتاپرستی نایل آمد. معذالك باید از تكیه بر احتمالات ساده روانشناسی در چنین نتیجه گیری مهمی پرهیز كرد. حتی اگر اصل مصری موسی را واقعیتی تاریخی بدانیم، لازم است نقطه اتكای دیگری تدارك ببینیم؛ تا بتوانیم به یاری آن هر انتقادی را رد كنیم. میتوانند بر ما خرده بگیرند كه خود را بدست تخیلات سپرده ایم و احتجاج كنند كه از واقعیت بسیار به دوریم و از عصری كه موسی در آن میزیست و خروج در آن اتفاق افتاد، شواهد و دلایل عینی در دست نداریم. بی شك اگر چنین دلایلی كشف نشده بهتر است به همین حد قناعت شود و درصدد آن نباشیم كه از موضوع مصری بودن نتایج دیگری بگیریم.

 اگر موسی مصری باشد

در فصل اول كتاب میكوشیدم تا به یاری استدلالی تازه، فرضیه مصری بودن موسی، نجات دهنده و قانونگذار قوم یهود و یهودی نبودن او را برپا نگهدارم. از دیرباز متوجه این نكته شده اند كه نام وی از لغات مصری مشتق شده؛ بی آنكه تمام اهمیتی را كه واقعاً این مسأله واجد است برایش قائل شوند. من بر این مطلب افزودم كه تفسیر افسانه به نیل افكندن موسی، به این نتیجه منجر میشود كه پیغمبر مردی مصری بوده و قوم او به یهودی كردنش نیاز داشته اند. در پایان توضیح خود گفتم كه نتیجه گیری های مهم و وسیعی از نظریه مصری بودن موسی ناشی میشود. معذالك آمادگی دفاع از این نظریه را در خود نمیدیدم؛ چه، بجای دلیل عینی بر احتمالات روانشناسی متكی بود. عقیده ای كه از این راه بدست میآید هرچه بیشتر مهم جلوه كند، جا دارد كه پیش از روبرو شدن با اظهار نظرها و انتقادات عامه، اساس استواری پیدا كند. بدون چنین احتیاطی، عقیده مذكور مانند مجسمه مفرغی بر پایه گلین خواهد بود. احتمال هر اندازه فریبنده باشد مانع از خطا نیست؛ حتی اگر همه معلومات مسأله مانند اجزای یك تصویر، درست بر جای خود قرار بگیرد. باید در نظر داشت كه احتمال همیشه حقیقی نیست و حقیقت هم همیشه محتمل نخواهد بود. از اینها گذشته، قرار گرفتن در ردیف مدرسیها و شارحین تورات كه بیشتر، از بكار بستن مهارت خود لذت میبردند بی آنكه به درجه حقیقت مدعای خود توجه داشته باشند، چندان دلپذیر نیست. با وجود این دلایل كه امروزه ارزش سابق خود را همچنان حفظ كرده اند و علیرغم جدال درونی، تصمیم دارم بررسی نخستین خود را دنبال كنم و به آن سرانجامی بدهم. ولی این بار نیز موضوع بحث نه یك كل است و نه حتی مهمترین جزء آن. اگر ما ملیت مصری موسی را بپذیریم یك معمای جدید و دشوار در برابر ما قرار میگیرد كه باید به حل آن بپردازیم. وقتی كه یك قوم (یا یك قبیله) برای یك اقدام بزرگ آماده میشود، باید انتظار داشت كه فردی در رأس جنبش قرار گیرد یا یاران را به انتخاب خود به رهبری وادار سازد. معذالك قابل فهم نیست كه چگونه یك مصری از طبقه بالا، شاید یك شاهزاده، یك روحانی، یك مقام عالیرتبه توانسته باشد در رأس یك دستگاه بیگانه مهاجر دارای حداقل مدنیت قرار گیرد. چگونه توضیح دهیم كه او به همراه آنان كشور را ترك گفته است؟ چیزی كه بیشتر موضوع را در ابهام فرو میبرد اینست كه از رفتار مصریان نسبت به اقوام بیگانه اطلاعات كمی در دست است و به عقیده من همین ابهام، مانع قبول ملیت مصری از جانب آن عده از مورخان شده كه به مصری بودن نام موسی عقیده داشته اند و حكمت مصر را به او نسبت داده اند. مشكل دیگری هم بر این مشكل افزوده میشود. فراموش نباید كرد كه موسی تنها رهبر سیاسی یهودیان مستقر در مصر نبود، بلكه، قانونگذار و معلم آنان بود كه مذهب نوینی بر آنان بار كرد و نامی بر آن نهاد كه همچنان باقیست: مذهب موسی. ولی آیا مردی به تنهای میتواند مذهبی ایجاد كند؟ و اگر كسی درصدد برآید كه بر مذهب دیگران اثر بگذارد، آیا طبیعی آن نیست كه بكوشد آنان را به قبول مذهب خود وادار سازد؟

قطعاً یهودیان مصر نوعی مذهب داشته و به آن عمل میكردند و اگر موسی كه برای آنان دین نوینی آورد مصری باشد، این امر به ذهن متبادر میشود كه مذهب اخیر، مذهبی كاملاً مصری بوده است. معذالك این فرضیه به مانعی برخورد میكند؛ بدین معنی كه بین مذهب یهودی منسوب به موسی و مذهب مصری تباین كلی وجود دارد؛ چه، مذهب نخستین مبتنی بر یكتاپرستی مطلق است. تنها خدایی یگانه وجود دارد كه برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم است كه نه انسان میتواند امید دیدنش را در دل بپروراند و نه حق دارد تصویری از آن در ذهن بسازد و نه حتی نامش را بر زبان آورد. در مذهب مصری تعداد بی شماری خدا وجود دارد كه از حیث اهمیت و منشأ متفاوتند. بعض از آنها تجسم نیروهای طبیعی از قبیل آسمان و زمین و خورشید و ماه میباشند یا تجسم معانی مجردند مثل معت Maat (عدالت-حقیقت) یا هیئت های عجیب و غریب، مثل خدای كوتوله شهر بس Bes. معذالك اغلب ایشان خدایان محلی و مربوط به دوره هایی هستند كه سرزمین مصر به نواحی متعدد تقسیم شده بود. این خدایان به هیأت حیوانات بودند چنانكه گویی هنوز مرحله باستانی «حیوانات توتم» را پشت سر نگذاشته بودند.

این خدایان حیوانی، اختلاف آشكاری با هم نداشتند. به بعض از انواع نادر آنها وظایف خاصی نسبت داده میشد. در سرودهایی كه به آنها اختصاص داشت آنرا با عبارات یكسان میستودند و از تخلیط آنان به نحوی سردرگم كننده ابائی نبود. نام خدایان، به نحوی درهم و برهم است كه بعض از آنان القابی برای خدایان دیگرند. چنان كه خدای اصلی شهر تبس Thebès در اوج دوره امپراتوری نوین آمون-ر Amon – Ré نامیده میشود؛ و حال آنكه آمون نام خدای خورشید است با سر قرقی كه علامت شهر (ان) است. پرستش این خدایان، مانند زندگی روزمره مرد مصری، تابع تشریفات، عبادات، آداب جادو و طلسمات بود.

بعض از این اختلافات میان دین موسی و دین مصریان را میتوان به تضاد اصولی موجود میان یكتاپرستی مطلق و شرك بی حد نسبت داد و بعض دیگر آشكارا از اختلاف سطح فكر ناشی میشود. چه یكی از آن دو خیلی نزدیك به مذهب اعصار اولیه باقیمانده در حالی كه دیگری به قله تجرید محض نزدیك شده است، شاید مناسب باشد كه احساس وجود تضاد میان مذاهب موسوی و مصری را كه گاه به عمد تشدید یافته به این دو عامل نسبت دهیم. تضادی كه به خوبی احساس میشود وقتی كه مشاهده میكنیم یكی از این دو مذهب، هر نوع سحر و جادو را به شدیدترین وجه محكوم میكند؛ در حالی كه در دیگری، جادو و جادوگری به حد وفور رونق دارد.

یا وقتی كه قدغن اكید مانندسازی از هر نوع موجود زنده یا خیالی، در برابر ذوق سیر نشدنی مصریها برای نمایش مادی خدایان از سنگ و خاك و فلز قرار میگیرد تضاد به خوبی محسوس میشود. ولی اختلاف دیگری هم میان دو مذهب هست كه ما درصدد توضیح آن نیستیم. هیچ قوم باستانی این قدر در پی نفی و انكار مرگ نبوده و تا بدین حد برای تأمین زندگی در آن دنیا رنج نبرده است.

برای اینكه ازیریس Osiris خدای اموات و صاحب آن دنیا از همه خدایان معروفتر بوده و كمتر از خدایان دیگر مصر در معرض انكار قرار داشته است. برعكس، مذهب قدیم یهود، به كلی به بقای روح بی علاقه بوده و به هیچ وجه اشاره ای به امكان حیات پس از مرگ نكرده است. این امر بیشتر از آن جهت تعجب آور است كه ایمان به زندگی در جهان دیگر، به شهادت وقایع، بیشتر با یكتاپرستی سازگار است. امید ما این بود كه نظریه مصری بودن موسی در زمینه های مختلف، تسهیلات و روشنی هایی بر ایمان فراهم سازد؛ ولی نخستین نتیجه گیری، با قید اینكه مذهب اعطایی موسی به یهودیان مذهب خود او بوده، به اختلافات و حتی به تناقض آشكار دو مذهب برخورد میكند.

مقدمه - 2

2

معذالك، حادثه ای عجیب در تاریخ مذهب مصر، دیدگاه جدیدی به روی ما میگشاید. كشف این موضوع و درك ارزش واقعی آن اخیراً صورت گرفته است. با این همه ممكن ست مذهب اعطایی موسی به یهودیان كیش خود او یا مذهب مصری بوده باشد.

در زمان پادشاهی پر شكوه سلسله هجدهم، در حدود 1375 قبل از میلاد یعنی در عصری كه مصر امپراتوری جهانی شد، فرعون جوانی بر تخت سلطنت نشست كه نخست خود را مانند پدرش آمن هتپ (Amen Hotep) آمن هتپ چهارم نامید و بعداً نام خویش را مانند چیزهای بسیار دیگر تغییر داد. این پادشاه به تحمیل مذهب نوینی به اتباع خود پرداخت كه هم برخلاف سنن هزاران ساله و هم مغایر رسوم متداول آنان بود. مطلب عبارت از یكتاپرستی كاملی بود كه تا آنجا كه اطلاع داریم نخستین ابتكار و اقدام از این گونه در تاریخ است. با ایمان به خدای یكتا، امر غیر قابل اجتناب تعصب مذهبی كه در آن زمان و مدتی پس از آن نیز دوام یافت و در دنیای باستان سابقه نداشت پدید آمد. ولی حكومت آمن هتپ 17 سال بیشتر دوام نكرد. كمی پس از مرگ او كه در 1358 رخ داد، مذهب تازه ممنوع گردید و خاطره پادشاه مرتد به بدی یاد شد. در خرابه های جایگاهی كه ساخته و به خدای خود اختصاص داده بود و در نوشته های مقبره ها، مختصر اطلاعاتی از این سلطان به ما رسیده است.

مطالب مربوط به این شخصیت برجسته و منحصر به فرد، بینهایت مفید است. مقدمات و شرایط هر نوآوری جبراً در گذشته فراهم میآید و ما میتوانیم تا گذشته های دور، تاریخ یكتاپرستی مصر را با دقت و صحت كامل از نظر بگذرانیم. در مكتب روحانیان معبد خورشید، واقع در شهر اُن (هلیوپولیس)، برای بسط مفهوم خدای عمومی و استنتاج جنبه های اخلاقی از آن، تمایلی آشكار شده بود. معت، الهه، حقیقت و نظم و عدالت، دختر خدای خورشید بود. از زمان آمن هتپ سوم، پدر و سلف پادشاه مصلح، پرستش خدای خورشید رونق تازه ای یافت و بی شك در معارضه با آمون، خدای شهر تبس نیرومندتر شد.

نامگذاری بسیار قدیمی خدای خورشید یعنی اتن یا اتم (Atom یا Aton) از سرگرفته شد و در این مذهب بود كه فرمانروای جوان نهضتی را یافت كه نیازی به ایجاد نداشت و كافی بود كه بدان بپیوندد.

در آن زمان شرایط سیاسی هم تأثیر خود را بر مذهب مصر آغاز كرده بود. در پرتو پیروزی های تتمس سوم فاتح بزرگ، مصر به قدرتی جهانی تبدیل شده بود. نوبه در جنوب، فلسطین و سوریه و قسمتی از بین النهرین در شمال به امپراتوری ملحق شده بود. از آن زمان این امپریالیسم در مذهب به شكل یكتاپرستی متجلی شد. چون قدرت فرعون به جز مصر، در حبشه و سوریه هم اعمال میشد، خدا هم نمی بایست بلاانحصار ملی باشد. فرعون، یگانه پیشوای تمام دنیای معلوم مصریان بود؛ خدای او نیز می بایست یگانه و قادر مطلق باشد. به علاوه طبیعی بود كه مصر، همراه با گسترش حدود سر حدات امپراتوری، بیشتر در معرض تأثیر نفوذ خارجی قرار گرفته باشد. بین همسران پادشاه برخی شاهزاده خانم های آسیایی بودند و ممكنست كه بعضی از آثار یكتاپرستی از سوریه آمده در مصر تظاهر كرده باشد. آمن هتپ هرگز پرستش خورشید اُن را انكار نكرده است. در دو سرودی كه در سنگ نبشته گورها محفوظ مانده و شاید اثر خود فرمانروا باشد، خورشید، به عنوان آفریننده و حامی آنچه در مصر و خارج از آنست ستوده شده است. شور و هیجانی كه در این سرودهاست، با آنچه كه چند قرن بعد در ستایش یهوه در مزامیر دیده میشود قابل مقایسه است. معذالك وی بر این پیشی گرفتن بر كشفیات علمی جدید نسبت به نتایج تشعشع خورشید اكتفا ننمود بلكه گامی جلوتر رفت. او خورشید را نه به عنوان یك وجود مادی، بلكه همچون مظهر خداوندی كه نیروی او در پرتوهایش تجلی مییابد مورد پرستش قرار داد.

معهذا اگر بخواهیم درباره این فرمانروا انصاف را رعایت كنیم، شایسته است كه او را فقط هواخواه و حامی مذهب اتن كه پیش از او وجود داشت تلقی نكنیم. كار او بیش از اینها بود. او به آیین خدای همگان چیزی افزود كه آنرا به صورت یكتاپرستی درآورد و آن خصیصه منحصر به فرد بودن است. در یكی از سرودهایش چنین آمده است «: تو ای خدایی كه یگانه ای و در خدایی شریكی نداری.» نباید فراموش كرد كه برای ارزیابی آیین تازه، تنها شناخت محتوی مثبت آن كافی نیست بلكه باید به همان اندازه به جنبه منفی آن، یعنی آنچه را كه از میان برداشته توجه كرد و قبول این مطلب هم كه مذهب جدید ناگهان مانند اتنه كه از جمجمه زئوس به در آمد بطور كامل و ساخته و پرداخته سر بر آورده باشد اشتباه است. برعكس، همه شواهد نشان میدهد كه این دین در طول سلطنت آمن هتپ به تدریج استحكام یافته، روشنی، هماهنگی و دقت پیدا كرده است. شاید این تحول در نتیجه مخالفت شدیدی كه كَهنه آمون در مقابل اصلاحات پادشاه بروز دادند به وقوع پیوسته باشد. در ششمین سال سلطنت آمن هتپ كار خصومت به جایی رسید كه پادشاه بخاطر آنكه كلمه آمون، خدای مطرود را از نام خود حذف كند تغییر نام داد و از آن پس خود را ایخناتون نامید. ولی وی تنها به حذف نام خدای مطرود از نام خود اكتفا ننمود؛ بلكه آنرا از تمام نوشته ها و حتی از نام پدر خود آمن هتپ سوم نیز زدود. كمی پس از تغییر نام، شهر تبس را كه قلمرو آمون بود ترك گفت و پایتخت جدیدی در پایین رود نیل بنا كرد كه آنرا اخناتن (افق اتن) نامید. خرابه های این شهر امروزه تل العمارنه  نامیده میشود. آمون قربانی اصلی فشارهای مذهبی فرمانروا بود ولی تنها قربانی نبود. در سراسر امپراتوری معابد بسته شد و اموالشان ضبط گردید. تشریفات مذهبی قدغن و خزانه های كاهنان مصادره شد. پادشاه در تعصب خود تا بدانجا پیش رفت كه فرمان داد تا هر كجا نام خدا در نوشته های قدیمی به صورت جمع نوشته شده پاك شود. شگفت آور نیست كه این اقدامات در میان كَهنه ستمدیده و مردم ناراضی چنان حس انتقام جویی را برانگیخت كه تنها با مرگ ایخناتون فرو نشست. مذهب اتن عمومیت نیافت؛ تنها گروه كوچكی از اطرافیان فرمانروا آنرا پذیرفته بودند. پایان كار ایخناتون مبهم مانده و درباره خویشان گمنام و اخلاف او كه دوره پادشاهیشان كوتاه بود، اطلاعات مختصری به ما رسیده است. دامادش توتانخاتن، به بازگشت به تبس و تبدیل اتن به امون در نام خود مجبور شد. سپس تا سال 1350 كه سپهبد هارمباد Harembad موفق به برقراری نظم شد، یك دوره هرج و مرج فرا رسید.

سلسه پر شكوه هجدهم به زوال گرایید و همزمان با آن ثمره فتوحات این سلسله در نوبه و آسیا از دست رفت. در این دوره فترت غم انگیز، مذاهب كهن مصر از نو برقرار شدند و مذهب اتن متروك گردید. شهر اخناتن غارت شد و خاطره بانی آن به صورت خاطره یك جنایتكار منفور درآمد. اكنون بعضی از خصیصه های منفی مذهب اتن را به قصد خاصی مورد بررسی قرار میدهیم. قبلاً بگوییم كه این مذهب، همه اساطیر و اعمال سحر و جادو را نفی كرد. سپس مانند سازی از خدای خورشید را دگرگون ساخت؛ به این معنی كه دیگر مانند گذشته، با یك هرم كوچك و یك شاهین نمایش داده نمیشد؛ بلكه به نحوی تقریباً عقلانی و منطقی به صورت قرصی درآمد كه از آن پرتوهایی ساطع بود و به دستهای آدمی ختم میشد. با آنكه دوره عمارنه، دوره شكفتگی هنریست. تاكنون كشف چهره خدای خورشید، اتن، ممكن نشده و میتوان یقین داشت كه هرگز چنین تصویری پیدا نخواهد شد. بالاخره، از این پس، نه از خدای ازیریس گفتگویی هست و نه از قلمرو مردگان. در سرودها و كتیبه های مقبره ها هیچ نوشته ای كه بتواند به آنچه مصریان بیش از همه عزیز میداشتند اشاره كند، پیدا نمیشود و چیزی هم كه مباین مذهب عامه مردم باشد به چشم نمیخورد.

سعی ما اینست كه از تمامی آنچه گذشت نتایجی بدست آوریم. اگر موسی واقعاً مصری بوده و مذهب خود را به یهودیان ارزانی داشته باشد، این مذهب میتواند همان مذهب ایخناتون، یعنی مذهب اتن باشد. ما قبلاً مذهب یهود و مذهب عمومی مصر را مقایسه كردیم؛ و میزان اختلاف آنانرا بیان داشتیم. حال مذاهب یهود و اتن را برای نشان دادن وحدت اولیه آن دو مقایسه میكنیم. میدانیم كه اینكار ساده نیست چه عطش انتقامجویی كاهنان آمون، ما را از اطلاعات كامل درباره مذهب اتن محروم ساخته است. مذهب كلیمی را نیز در شكل قطعی آن میشناسیم؛ یعنی به شكلی كه تقریباً 800 سال بعد بوسیله روحانیان یهود، در دوره پس از مهاجرت ایجاد شده است. اگر با وجود این كمبود اسناد، به یافتن قراین و اماراتی برای اثبات نظر خود نایل شویم، برای ما ارزش زیادی در بر خواهد داشت. البته یك وسیله آسان برای تأیید نظریه وحدت میان دو مذهب اتن و موسی وجود دارد؛ و آن استفاده از یك دعا یا ذكر است. ولی میترسم به من ایراد بگیرند كه این طریق غیر عملی است. میدانیم كه اصل توحید در مذهب یهود میگوید «: ای اسرائیل گوش فرادا! رخدای ما، آدونایی، خدای یگانه است» اگر امری اتفاقی نباشد كه نام مصری اتن یا اتم سبب تداعی كلمه آدونائی و نام خدای سوری آدونیس میگردد و چنانچه این تشابه نتیجه قرابت اولیه زبان نباشد؛ در آن صورت، چگونه میتوان دعای یهودی: «ای اسرائیل گوش فرادار؛ خدای ما اتن (آدونائی) خدای یگانه است» را توجیه كرد؟ متأسفانه، عدم صلاحیت مطلق من در این زمینه، مرا از حل مسأله مانع میشود و من در ماخذ نیز اطلاعات قابل ملاحظه ای در این زمینه بدست نیاورده ام. به علاوه در چنین موردی نباید كار را ساده گرفت. ما ناگزیر خواهیم بود در جای دیگر، مسأله نام خدا را از سر بگیریم. تشابهات و اختلافات دو مذهب به آسانی قابل تشخیص است ولی مطلب را چندان روشن نمیسازد. هر دو وجوهی از یكتاپرستی محضند؛ و ما میل داریم از آغاز، مشابهات مشهور را ناشی از این خصیصه اساسی بشمار آوریم.

یكتاپرستی یهود از جهاتی به مراتب قاطعتر از یكتاپرستی مصریست. چنان كه فی المثل تجسم مادی خداوند را منع میكند. غیر از نام خدا، اختلاف اساسی در اینست كه مذهب یهود، پرستش خورشید را به كلی ترك گفته؛ در حالی كه مصریان، به پرستش آن ادامه میدهند. در مقایسه مذهب عامه مصری با مذهب یهود، دیدیم كه علاوه بر تباین اصولی، یك عامل تضاد كه ناشی از قصد خاص بود در اختلاف دو مذهب نقشی داشت. اگر در مقایسه ای كه بدست دادیم، بجای مذهب یهود، مذهب اتن ایخناتون را قرار دهیم، این احساس تأیید میشود؛ چه دیدیم كه وی به قصد و از روی خصومت نسبت به مذهب عامه آنرا بنا نهاده بود.

ما به حق از ملاحظه این مطلب كه مذهب یهود منكر آن جهان و حیات پس از مرگ است، دچار شگفتی میشویم؛ و حال آنكه این عقیده با یكتاپرستی قاطع سازگار نیست. اگر توجه را از مذهب یهود، به مذهب اتن معطوف سازیم و اگر قبول كنیم كه این نفی زندگی پس از مرگ، از مذهب ایخناتون گرفته شده، تعجب ما از میان میرود. برای مذهب اتن، انكار اعتقاد بوجود جهان دیگر، در مبارزه بر ضد مذهب عامه، كه در آن، خدای مردگان، ازیریس، نقشی مهمتر از همه خدایان بلند مرتبه دیگر داشت، به صورت ضرورتی در آمده بود. تطابق مذاهب یهود و اتن در این نكته مهم، نخستین دلیل قاطع به نفع نظریه ماست. خواهیم دید كه این تنها دلیل نیست. موسی تنها یك مذهب تازه به یهودیان نداد، بلكه وی رسم ختنه را نیز برقرار كرد؛ كه از لحاظ ما نحنفیه، اهمیت فراوان دارد. با این همه این مطلب تا به امروز از نظرها پوشیده مانده است. درست است كه روایات تورات در اینباره اغلب متناقض است. نخست ختنه را تا زمان آبای بنی اسرائیل بالا میبرد و آنرا به منزله نشانه ای از اتحاد منعقد میان خداوند و ابراهیم تلقی میكند؛ سپس در یك عبارت مبهم دیگر نقل میكند كه خداوند از مشاهده اینكه موسی آن رسم مقدس را بدست فراموشی سپرده، خشمگین گشت و بر آن شد تا او را به مرگ مجازات كند؛ ولی همسر وی، كه زنی از مردم مدین بود، با اجرای سریع مراسم، شوهر مغضوب خود را از خشم خدا نجات داد. معذالك این مطالب هم از جمله تحریفاتی است كه نباید سبب گمراهی ما گردد و ما دلایلی را كه سبب این تحریفات شده اند بعداً باز خواهیم شناخت. اگر پرسیده شود كه رسم ختنه یهودیان از كجا آمده، جوابی نمیتوان داد جز آنكه بگوییم از مصر. هردوت، «پدر تاریخ» میگوید كه ختنه از دیر باز در مصر معمول بوده و تصریحات او با كشف مومیایی ها و بعض نقشها بر دیوار مقابر تأیید شده است. تا آنجا كه میدانیم هیچیك از اقوام دیگر مدیترانه شرقی بر این رسم نبوده اند. میتوان قبول كرد كه یهودیان، بابلیان و سومریان ختنه نداشته اند و خود تورات آنرا رسم مردم كنعان میداند و این امر از سرگذشت دختر یعقوب و شاهزاده سیشم مستفاد می شود. ما، فرضیه ای را كه بر طبق آن، یهودیان ساكن مصر از طریق دیگر جز رابطه با مذهب موسی، ختنه را پذیرفته اند، بی اساس میدانیم. نباید فراموش كرد كه ختنه در مصر، رسم شایع در میان همه مردم بوده است و با فرض آنكه موسی، همانطور كه عموماً می پندارند، یك یهودی مصمم به رهایی هموطنانش از یوغ مصر و هدایت آنان به سرزمینی بوده باشد كه بتوانند، در آن با سربلندی از استقلال ملی بهره مند شوند؛ یعنی همان چیزی كه صورت واقع به خود گرفت؛ در این حال چرا باید رسم شاقی را به یهودیان تحمیل كند كه ممكن بود آنان را تا حدی به رنگ مصریان درآورد؟ ابدی ساختن خاطره مصر در آنان برای چیست؟ آیا برعكس، نمی بایست كوشش موسی در جهت آن باشد كه یاد سرزمین بندگی و بردگی قوم را از خاطر آنان بزداید؛ و حسرت روزگار گذشته را در آنان فرو نشاند. تعمیم رسم ختنه از جانب موسی به یهودیان با فرضیه یهودی بودن وی چنان سازگار است كه ما حق داریم نتیجه زیر را از آن بدست آوریم:

اگر موسی علاوه بر دین، ختنه را نیز به یهودیان تعلیم داده، برای آنست كه مصری بوده و نه یهودی؛ و حاصل این است كه مذهب موسی محتملاً یك مذهب مصری بوده؛ ولی نه مذهب عامه مصری، كه با آن بسیار متفاوتست، بلكه مذهب اتن، كه در موارد اساسی با مذهب یهود مطابقت دارد. چنانكه نشان دادیم، یهودی نبودن موسی و مصری بودن وی، معمای جدیدی در برابر ما قرار میدهد. رفتاری كه برای یك یهودی عادی است برای یك مصری غیر قابل فهم است؛ با این همه، اگر موسی را در عهد ایخناتون قرار دهیم و او را با این فرعون مربوط بدانیم، معما روشن و مسائل مطروحه حل میشوند. فرض كنیم كه موسی متعلق به یك خانواده اشرافی دارای مقام اجتماعی عالی بوده و مثلاً چنانكه در افسانه آمده، عضو خانواده سلطنتی بوده باشد. قطعاً با اطلاع از امكانات وسیع خود، جاه طلب و فعال بوده؛ و شاید آرزوی آنرا داشته كه روزی پیشوای بزرگ ملت خود و فرمانروای امپراتوری باشد. به سبب دوستی نزدیك با فرعون، خود را پیرو مومن دین تازه فرمانروا نشان داد؛ دینی كه اصول اساسی آن را فراگرفته و از آن خود گردانیده بود. در اثر سیر قهقرایی كه پس از مرگ فرعون روی داد، وی همه امیدها و نقشه های خود را بر باد رفته یافت. در صورتی كه باید اقلاً از معتقدات گرامی خود روگردان نشده باشد. مصر دیگر چیزی نداشت كه به او عرضه كند. او وطن خود را از دست داده بود. در منتهای بیچارگی چاره عجیبی یافت. ایخناتون خیالپرداز، روحیه ملت را به ضد خود برانگیخته و امپراتوری را به تجزیه كشانیده بود. موسی كه دارای سرشتی فعال بود، نقشه تأسیس امپراتوری جدیدی را در سر پرورانید تا مذهبی را كه در مصر خوار گشته بود، بدان عطا كند. به طوری كه میبینیم، این تلاشی بر ضد سرنوشت بود؛ تا زیانهایی را كه از دو جانب، در اثر فاجعه سقوط ایخناتون بر وی وارد آمده بود، جبران نماید. شاید هم او فرمانروایی ایالت مرزی (سرزمین گسن) Gessen را داشته؛ كه بیشك، از زمان هیكسس ها Hyksos مسكن برخی از قبایل یهودی بوده است. از همین قبایل بود كه وی میخواست ملت جدیدی برای خود ایجاد كند؛ و این تصمیم دارای اهمیت تاریخی قابل ملاحظه ای بود. با این قبایل ارتباط برقرار كرد و در رأس آنان قرار گرفت؛ و با «دستی آهنین» خروج آنان را سازمان داد. باید قبول كرد كه مهاجرت، برخلاف آنچه در تورات آمده، بدون درگیری و بی آنكه مورد تعقیب مخالفان قرار گیرند انجام شده؛ و این امر از اقتدار قانونی موسی امكان پذیر گشت؛ چه، قدرت مركزی در آنجا تسلطی نداشت كه مانعی بر سر راه موسی قرار دهد. اگر فرضیه ما درست باشد، هجرت بین سالهای 1358 تا 1350 قبل از میلاد صورت گرفته؛ یعنی پس از مرگ ایخناتون و قبل از آنكه هارمباد سلطه دولت را مجدداً برقرار سازد. هدف مسافرت جز سرزمین كنعان نمیتوانست بود. این همان سرزمینی است كه پس از زوال استیلای مصر، قبایل جنگجوی آرامی، به صورت فاتحین غارتگر بدان راه یافته بودند. این امر نشان میدهد كه یك ملت مستعد و لایق، در چه موقعیتی میتواند مالكیت اراضی جدید را برای خود تأمین نماید. این جنگجویان، با كشف نامه های بایگانی شهر ویران عمارنه در سال 1887 میلادی شناخته شدند. آنها در آن نامه ها، حبرون نامیده شده اند و معلوم نیست كه چگونه بعداً این نام به مهاجمان جدید یهودی منتقل شده است، ممكن نیست كه در نامه های عمارنه، از عبریها، كه بسی دیرتر آمده بودند نام برده شده باشد. در جنوب فلسطین یعنی در كنعان هم، قبایلی زندگی میكردند كه با یهودیان از مصر آمده، نسبت نزدیكی داشتند.

به عقیده ما، متداول شدن رسم ختنه و پیش آمدن مهاجرت دارای یك محركند. ما از عكس العمل اشخاص و اقوام، در مقابل این رسم بسیار كهن و دور از ذهن، آگاهیم. آنان كه این رسم را نپذیرفته اند، به نظرشان عجیب و ترسناك جلوه میكند؛ ولی آنان كه آنرا حفظ كرده اند، به آن می نازند و خود را به واسطه آن سربلند می یابند و ختنه نكرده ها را ناپاك می شمرند و تحقیر میكنند. امروز هم یكی از دشنام هایی كه تركها به مسیحیان میدهند «سگ ختنه نشده» است.

از همه اینها این مطلب به ذهن متبادر میشود كه، موسی، كه به علت مصری بودن ختنه شده بود میبایست همین طرز تلقی را داشته باشد. پس لازم بود یهودیانی كه به همراه آنان جلای وطن كرده، جانشین مصریانی شوند كه تركشان گفته بود؛ و نمیبایست در هیچ موردی، از مصریان پستتر باشند. موسی بر آن بود، كه از آنان، بنا به تصریح تورات، یك «ملت مقدس» بسازد؛ و به نشانه این تقدس مراسمی را باب كرد كه اقلاً آنان را با مصریان برابر سازد. به علاوه برای موسی مطبوع بود كه ببیند، آنها، با ختنه از اقوام بیگانه ای كه سرزمینشان مقصد مهاجرت بود. شاید یهودیان هم بدین ترتیب مانند مصریان، كه از هر بیگانه ای  فاصله میگرفتند، از اختلاط با آن مردم اجتناب میكردند. معذالك سنت یهود، بعدها رفتاری را پیش گرفت كه گویی از همین امری كه موضوع نتیجه گیری ماست، به تنگ آمده بود. قبول ختنه به عنوان رسم مصری، تقریباً با شناختن دین موسی به عنوان دین مصری معادل است. از آنجا كه یهودیان به انكار این امر نیاز مبرم داشتند، میبایست به همانسان، آنچه را هم كه مربوط به ختنه بود منكر شوند.

بنابر آنچه گذشت، من تاریخ موسای مصری را در عهد ایخناتون قرار دادم و گفتم كه تصمیم برای در دست گرفتن مقدرات و مصالح قوم یهود را وضع سیاسی كشور به او انشا كرد؛ و بالاخره نشان دادم كه مذهبی كه او به قوم خود داد مذهب اتن بود؛ كه مصریان آنرا تازه طرد كرده بودند. من انتظار این سرزنش را دارم كه بگویند پایه این بنا، بر احتمالات گذاشته شده با اعتقادی همراه است كه اتكایی به اسناد تاریخی ندارد. به نظر من این سرزنش ناموجه است. من در مقدمه هم جای عنصر شك را باز گذاشته ام و همین باید مرا از زحمت تكرار معاف سازد. پاره ای از ملاحظات انتقادی خودم را بر این بحث خواهم افزود. نقطه اساسی نظریه ما، یعنی وابستگی یكتاپرستی یهود، به دوره زودگذر یكتاپرستی در تاریخ مصر را قبلاً مؤلفین دیگر دریافته و نشان داده اند. نقل آنها در اینجا بی فایده است. چه، هیچ یك از آنها نتوانسته نحوه این تأثیر را بیان كند. هر چند از نظر ما این تأثیر به شخص موسی مربوط است، ولی این هم حقیقتی است كه شاید امكانات دیگری هم، سوای آنچه مورد توجه ماست و برشمردیم، وجود داشته باشد. نمیتوان تصور كرد كه سقوط مذهب رسمی اتن، پایان جنبش یكتاپرستی در مصر باشد. مكتب كاهنان شهر اُن، كه یكتاپرستی از آن برخاست، پس از فاجعه نیز باقی ماند و بی شك میبایستی بعد از ایخناتون نیز به تبلیغ خود و تعلیم نسلهای بعدی ادامه داده باشد. حتی اگر موسی، معاصر ایخناتون هم نبوده، یا تحت تأثیر شخصی او قرار نگرفته باشد، مانعی ندارد كه فكر كنیم او یكی از پیروان یا اعضای مكتب آتن بوده باشد، این فرضیه منجر میشود به اینكه تاریخ خروج را در قرن 13 قبل از میلاد قرار دهیم؛ یعنی تاریخی كه همه قبول دارند؛ ولی هیچ مطلبی آنرا تأیید نمیكند. ولی در این صورت باید محركهایی را كه راهنمای موسی بوده اند توضیح دهیم؛ چه اگر خروج، با یك دوره آشفتگی در مصر مقارن نمیشد، به این راحتی صورت پذیر نبود. فرمانروایان سلسله نوزدهم، یعنی اخلاف ایخناتون، با قدرت بر مملكت حكومت كردند. همه شرایط خارجی و داخلی مناسب برای خروج، تنها پس از مرگ پادشاه مرتد جمع بوده است. یهودیان غیر از تورات، ادبیاتی غنی دارند كه در آنها افسانه ها و داستانهایی در اطراف سیمای رهبر و بنیانگذار مذهب، در طی قرون گرد آمده و آنرا دگرگون ساخته است. در بین همه اینها، قطعاتی از روایات صحیح، كه در اسفار پنجگانه نیست، به صورت پراكنده ای در آمده اند. یكی از این افسانه ها به طرز دلفریبی وصف میكند كه چگونه گردن فرازی موسی، از همان اوان كودكی نمایان شد. یك روز فرعون، در حال بازی، موسی را روی دست گرفته و بالا نگهداشته بود. بچه كه در آن زمان سه ساله بود، تاج او را برداشت و بر سر خود نهاد. شاه كه از این تفأل وحشت زده شده بود، با حكما به مشاوره پرداخت. در جای دیگر، روایت، فتوحات جنگی موسی را در حبشه ذكر میكند و اضافه مینماید كه علت فرار وی از مصر آن بود كه از حسادت و بد گمانی یك دسته بندی درباری، و حتی از حسادت خود فرعون بیمناك بود. توصیف خود تورات، خصایصی را به موسی نسبت میدهد كه هدف آن استوارتر ساختن ایمان است. در آنجا، پیغمبر، سختگیر و زود خشم نموده میشود. در حال خشم، نگهبان بی ادبی را كه با یك كارگر یهود بدرفتاری كرده میكشد. یا از مشاهده كجروی ملت خود خشمگین شده الواح قانونی را كه در كوه سینا بدو داده شده بود میشكند. خدا هم سرانجام، به خاطر كاری كه از سر ناشكیبایی از موسی سر میزند و ماهیت آن بر ما معلوم نیست، او را مجازات میكند. از آنجا كه چنین صفات و خصالی، افتخاری نصیب كسی نمیكند، بلكه میتواند بیشتر با حقیقت تاریخی منطبق باشد، ممكنست خصالی از این قبیل را كه یهودیان، به درك قبلی خود از خدا افزوده اند، از خاطره موسی گرفته شده باشد؛ مثلاً آنجا كه خدایی حسود و سختگیر و بی گذشت را وصف میكند. به علاوه، این موسی بود، كه آنان را از مصر بیرون آورد، نه خدای نامرئی. سیمای دیگری هم كه به موسی نسبت داده شده، شایان توجه است. ظاهراً سخن گفتن برای پیغمبر دشوار بوده؛ یعنی، از لكنت در تكلم یا عیبی در تلفظ ناراحت بوده؛ به نحوی كه در گفتگوهای فرضیش با فرعون، از هارون، كه میگویند برادرش بوده، یاری گرفته است. شاید در اینجا هم یك حقیقت تاریخی در میان ست و این چیزیست كه خوشبختانه به مشخص كردن سیمای مرد بزرگ یاری میدهد. ولی میتوان از آن نتیجه گیری مهمتری هم كرد. حكایتی كه بدین گونه دگرگون و واژگون شده مبین آن نیست كه موسی بیگانه بوده و اقلاً در آغاز روابطش با نو مصریان یهود، نمیتوانسته با آنان بی مترجم سخن بگوید؟ این مطلب، تأیید جدیدی بر مصری بودن موسی است. ظاهراً ما به یك نتیجه گیری دست كم موقتی نایل آمده ایم. فرضیه ملیت مصری موسی، غلط یا درست، ظاهر آنست كه ما نمیتوانیم از آن نتیجه دیگری بگیریم. هر مورخی، حكایت تورات را درباره زندگی موسی و خروج، افسانه ای مذهبی به نظر میآورد كه در آن روایتی كهنه، به نحوی غرض آلود، دستكاری شده است. ما از این اصل این روایت اطلاعی نداریم. میخواستیم تمایلات تحریف كننده را به فراست دریابیم ولی بی خبری از وقایع تاریخی ما را در ابهام نگه میدارد.

اگر در بررسی خود برای بعض وقایع هیجان انگیز تورات، از قبیل بلاهای دهگانه، عبور از دریای سرخ و اعطای الواح بر روی كوه طور، محلی قائل نشده ایم، جای نگرانی نیست. با این همه اگر ما را در جهت مخالف تحقیقات تاریخی عینی معاصر قلمداد كنند بی تفاوت نخواهیم بود. این مورخین امروزی كه در رأس آنان مایر قرار دارد؛ در یك موضوع اساسی با تورات موافقند. آنها میدانند كه قبایل یهودی كه بعداً اسرائیل را تشكیل دادند، در یك لحظه معین دین تازه ای اختیار كرده اند. ولی این واقعه، نه در مصر رخ داده و نه هم در پای كوهی در شبه جزیره سینائی؛ بلكه در محلی بنام قادش اتفاق افتاده كه واحه ایست در خطه جنوب فلسطین، واقع در بین منتهی الیه شرقی شبه جزیره سینائی و منتهی الیه غربی عربستان؛ و به واسطه فراوانی چشمه سارهایش معروف است. در آنجا یهودیان، پرستش خدای یهوه را پذیرفتند كه بدون شك آنرا از قبیله عرب مجاور، یعنی مدینی ها گرفته اند. محتمل است كه بعض از قبایل همجوار دیگر نیز این خدا را پذیرفته باشند. یهوه، به طور قطع خدای آتشفشانها بوده؛ و حال آنكه همه میدانند كه در مصر آتشفشان نیست و كوه های شبه جزیره سینائی هم هرگز آتشفشانی نبوده اند. برعكس، در طول سواحل غربی، آتشفشان هایی وجود دارد كه مدتها فعال بوده اند. میبایست یكی از آنها سینائی-هرب باشد، كه آن را اقامتگاه یهوه میدانسته اند. با وجود همه تغییرات و اصلاحاتی كه عارض متن تورات شده، ما میتوانیم بر طبق نظر مایر، سیمای این خدا را كه اهریمنی شوم و خونآشام است و شبها پرسه میزند و از روشنایی روز بیم دارد، از نو تصور كنیم. واسطه میان خدا و خلق در بدو پیدایی مذهب جدید، موسی نامیده شده. وی داماد یك روحانی مدین بنام یترو Jethro بوده؛ كه به شبانی میپرداخته؛ تا آنكه خدا او را برگزیده است. یترو به قصد تعلیم، به دیدن او به قادش رفته است. مایر خاطر نشان میسازد كه در نادرست بودن تاریخ اقامت در مصر، و فاجعه ای كه برای ملت مصر رخ داده، شك ندارد؛ ولی مسلماً نمیداند این وقایع را در كجا قرار دهد و چگونه بكار ببرد؛ وی تنها رسم ختنه را از منشأ مصری میشناسد. او با دو خبر مهم، استدلال قبلی ما را غنا میبخشد؛ یكی اینكه «یوشع از خلق خواست كه ختنه را معمول دارند تا استهزا و ریشخند مصریان خنثی شود»؛ و دیگر آنكه از هرودوت نقل میكند كه فینیقی ها، (بی شك منظور یهودیان ست)، و سوریها، خودشان هم قبول دارند كه ختنه را از مصریان آموخته اند؛ ولی تصور یك موسای مصری، خوشایند او نیست و میگوید: «موسایی كه ما میشناسیم نیای روحانیان قادش، یعنی چهره ای با شجره افسانه ایست كه به مذهب مربوط است و یك شخصیت تاریخی نیست. وانگهی به استثنای كسانی كه در بست به هر روایتی یك ارزش تاریخی میدهند، هیچیك از آنان كه موسی را شخصیتی تاریخی میدانند، توفیق نیافته است كه قالب تهی را از یك محتوی پر كند؛ و نه هم توانسته از آن شخصیتی معین بسازد و درباره آنچه وی ایجاد كرده و درباره اثر تاریخی او چیزی بفهماند». برعكس مایر در استنساخ از روابط موسی با قادش و مدین خسته نمیشود: « چهره موسی با مدین و معابد مقدس صحرا چنان پیوند ناگسستنی دارد كه ؛… این چهره جدایی ناپذیر از قادش (مش و مربیه)، بوسیله ازدواج با دختر یك روحانی مدین، این روابط را مستحكمتر ساخته است. برعكس روابط او با خروج و تاریخ كودكی ش امری ثانویست؛ كه از لزوم پیوند دادن وی به یك تاریخ یكدست و به هم پیوسته ناشی میشود …. سپس تذكر میدهد كه همه مطالب مهمی كه در تاریخ موسی روایت شده، بعدها از قلم افتاده است: «موسی در مدین، دیگر یك مصری یا داماد فرعون نیست؛ بلكه شبانیست كه یهوه بر او تجلی میكند. در حكایات بلایای دهگانه، از روابط گذشته اش و تأثیراتی كه میتوانست داشته باشد ذكری به میان نیامده و ظاهراً فرمان كشتن نوزادان اسرائیلی به كلی فراموش شده است. دیگر موسی در مورد خروج و نابودی مصریان نقشی ندارد و نامی از او نیست. خصیصه قهرمانی سرگذشت كودكی، در آنچه كه به موسای دوره بعد مربوط میشود، محو میگردد. او فقط آفریده خداست و فاعل معجزاتی ست و یهوه به او نیرویی فوق طبیعی اعطا كرده است.

بیشك نظر ما اینست كه موسای قادشی و مدینی، كه روایات هم به جنبش درآوردن مار مفرغی را كه نشانه خدای معالجه است بدو نسبت داده اند، با مصری بزرگی كه ما در نظر داریم، و به ملت خود مذهبی داده كه در آن، جادو و جادوگری به شدت منع شده، به كلی متفاوت است. شاید موسای مصری ما، با موسای مدینی به همان اندازه اختلاف دارد كه خدای جهانی اتن با یهوه، خدای شریر ساكن كوه مقدس و اگر ما در مواردی اكتشافات مورخین امروزی را بپذیریم، باید قبول كرد كه رشته ای كه میبایست، بر اساس اعتقاد به مصری بودن موسی، تار و پود ما را به هم پیوند دهد، چنان گسیخته میشود كه امیدی در به هم پیوستن آن نیست.

* * *

وسیله پیشبینی نشده ای برای حل مشكل به ما عرضه میشود. پس مایر، گرسمن و دیگر محققین نیز میكوشند مقام موسی را از مقام روحانیان قادش بالاتر برده آوازه ای را كه اخبار و روایات به او بخشیده اند پابرجا سازند. در 1922 ،سلین در كتاب هوشع پیغمبر، (نیمه دوم قرن هشتم )، آثار قطعی از روایتی بدست آورده كه بر طبق آن، مؤسس مذهب، در جریان شورش ملت لجوج و متمرد خود به قتل رسیده است. مذهبی كه او پایه گذاری كرده بود، در همان وقت ترك شد. این روایت كه جز در كتاب هوشع نیست، بعدها در نوشته های اغلب پیغمبران آشكار میشود؛ به نظر سلین امیدهای بعدی به ظهور مسیح، بر همین پایه است. در اواخر دوره تبعید به بابل بود كه در یهودیان این امید پیدا شد كه پیغمبری را كه آنان، با آن شكل شرم آور كشته بودند، از میان مردگان برخواهد خاست؛ و ملت پشیمان خود، و شاید دیگر ملل را به سرزمین قدس ابدی رهبری خواهد كرد. ما در اینجا درصدد مقایسه این مطلب، و سرنوشتی شبیه به این، كه برای مؤسس مذهب دیگری پیش آمده نیستیم. من در پی صحت و سقم تفسیری كه سلین از نوشته های پیغمبران كرده نیستم. ولی اگر این مطلب صحیح باشد، ما مجاز خواهیم بود خبری را كه او بازشناخته، به منزله یك حقیقت تاریخی بررسی كنیم.

در واقع چنین وقایعی اختراع نمیشود و هیچ كس محرك محسوسی در این گونه كارها ندارد. اما به راحتی میتوان فهمید كه چرا در مواردی كه این وقایع اتفاق میافتد، انسان علاقمند است آنرا فراموش كند.

اجباری نیست كه چیزی به تفصیلات خبر بیفزاییم. سلین گمان دارد كه مرگ موسی، در ناحیه شبتیم، در منطقه شرقی اردن اتفاق افتاده است. خواهیم دید كه انتخاب این محل با دلایل ما سازگار نیست. ما این فكر را از سلین داریم كه پس از قتل موسای مصری بدست یهودیان، مذهبی را كه او آورده بود ترك شد. این فرضیه، ما را قادر میسازد كه تار و پود نظریه خود را ببافیم؛ بی آنكه در جهت خلاف نتایج قابل اعتمادی كه مورخان بدست آورده اند سیر كنیم. معذلك میتوانیم، همه عقاید این مورخین را نپذیریم و راه خود را ادامه دهیم. خروج از مصر مبدأ ماست. عده قابل ملاحظه ای از مردم، به همراه موسی، رنج جلای وطن را بر خود هموار میكنند. چه، جاه طلبی مانند موسی، كه هدف بزرگی داشته، نباید زحمت رهبری یك دسته كوچك یهودی را به خود هموار كرده باشد. بی شك، اقامت مهاجرین در مصر آن قدر سابقه داشته كه جمعیت آنان افزایش یابد. معذالك ما مخاطره قبول این نظریه را مانند اغلب مصنفین بر خود هموار نمیكنیم كه بگوییم تنها بخشی از آنها كه میبایست بعداً به ملت یهود تبدیل شوند، اسارت در مصر را تحمل كرده بودند. به عبارت دیگر، قبیله در مراجعت از مصر، به قبایل مشابه دیگر كه از دیرباز، در ناحیه مصر و كنعان مستقر بودند، ملحق گشت. این اختلاط كه حاصل آن ملت اسرائیل بود، با قبول مذهب مشترك میان همه قبایل، یعنی یهوه، تظاهر كرد. به نظر مایر، این واقعه در قادش و تحت تأثیر مدینی ها رخ داد. یعنی وقتی كه موسی ملت خود را به قدر كافی برای تصرف كنعان نیرومند یافت. همه این امور مانع آنست كه بپذیریم، فاجعه ای كه بر موسی و مذهب او وارد شد، در ناحیه ای در شرق اردن حادث شده؛ بلكه میبایستی پیش از الحاق قبایل وقوع یافته باشد.

یقیناً پاره ای عوامل متغیر و متفاوت، به تشكیل دولت یهود كمك كرده اند؛ ولی اختلاف بزرگ میان قبایل، قطعاً از اینجا ناشی شده كه پاره ای از آنها مقیم مصر بوده اند؛ و وقایعی را كه در آنجا پدید آمده بود تحمل كرده بودند؛ در حالی كه پاره ای دیگر، در سرزمین و خانه خود بودند. میتوان گفت ملتی كه تشكیل شد زاییده اتحاد دو عنصر بوده و پس از یك دوره كوتاه وحدت سیاسی، جدایی به دو قسمت اسرائیل و قلمرو یهودیه، از آن ناشی شده است. تاریخ، این نوع جمع و نفی را كه در آن اختلاط های طولانی، از میان میرود و جدایی های قبلی ظاهر میشود، دوست دارد. رفرم نیز نمونه برجسته این نوع است كه پس از یك فاصله هزار ساله، وقتی كه دوباره به وقوع پیوست، یك خط فاصل میان ژرمنی كه رمی شده بود و ژرمنی كه به حال خود باقی مانده بود، دوباره ظاهر شد. در مورد قوم یهود، این یكنواختی و وفاداری به وضع قدیمی، امروزه دیده نمیشود. شناخت ما از این دوره چنان قطعی نیست تا بتوانیم ثابت كنیم كه در شمال كشور، آنها بودند كه از پیش مقیم بودند؛ و در جنوب آنها بودند كه از مصر بازگشته بودند. معذالك در اینجا هم تجزیه بعدی، با اتحادی كه در گذشته حاصل شده بود، بی ارتباط نیست. مصریان قدیم كه بی شك تعدادشان كم بوده میبایستی از لحاظ مذهب پیشرفته تر باشند . آنها در تحول بعدی ملت، اثر بزرگی داشتند؛ چه، آنان حامل سنتی بودند كه دیگران فاقد آن بودند . شاید چیز دیگری مؤثرتر از سنت هم داشتند. مسأله منشأ لاویان یكی از رازهای بزرگ قبل از تاریخ یهود را تشكیل میدهد. آنها را اولاد یكی از اسباط دوازدگانه، یعنی قبیله لاوی، دانسته اند. ولی كسی جرأت آنرا نداشته كه حدس بزند این قبیله از كجا آمده؛ یا اینكه كدامیك از نواحی فتح شده كنعان به آنان واگذار شده بود. آنان در مقامات روحانی مقام های بسیار مهمی داشتند و خود را روحانی متشخص میشمردند. یك لاوی الزاماً روحانی نیست و لاوی نام یك كاست Caste هم نیست. ناچاریم برای فرضیه خودمان درباره موسی توضیحی بجوییم. ممكن نیست شخصیتی مانند موسای مصری، بی بدرقه و ملازم در برابر یك قوم خارجی ظاهر شده باشد. قطعاً عده ای از قبیل هواداران نزدیك، منشیان و نوكران، همراه او بوده اند. اینها، لاویان اولیه بوده اند. موضوع ذیل كه قبلاً هم نقل شده، این نظر را تأیید میكند. در زمانهای بعدی نیز لاویان نام مصری دارند.

میتوان فرض كرد كه تعداد زیادی از این اشخاص توانسته اند از فاجعه ای كه برای موسی و مذهب او پیش آمده، بركنار بمانند. از خطر جستگان، با جماعت سرزمینی كه در آن زندگی میكردند، اختلاط یافته؛ در نسل های بعد افزایش پیدا كردند و به پیشوای خود وفادار ماندند و خاطره او را گرامی داشته، سنن آیین او را نگاه داشتند؛ و در دوره اتحاد مجدد با هواداران یهوه، اقلیتی فعال و متمدن تر از بقیه جمعیت را تشكیل دادند. حال فرض كنیم كه میان پایان كار موسی و استقرار مذهب در قادش دو نسل، و شاید یك قرن گذشته باشد. چطور میتوان تعیین كرد كه آیا نو مصریان (یهودیانی كه با موسی از مصر آمدند)، پیش از آنكه مذهب یهوه را پذیرفته باشند، به برادران نژادی خود برخورده اند یا بعد از آن؟ محققاً برخورد قبل از آن بوده؛ ولی نتیجه نهایی یكی شده. آنچه در قادش اتفاق افتاد، قول و قراری بود كه مسلماً قبیله (همراهان) موسی در انعقاد آن شركت داشته اند. اینجا دوباره از رسم ختنه، كه میتوان گفت همچون معیاری در اختیار ماست، مدد میگیریم.

قبول این عادت كه در مذهب یهوه، قدرت قانونی پیدا كرده با مصر پیوند ناگسستنی دارد، امتیازیست كه به همراهان موسی داده شده است. حداقل لاویان به خاطر تثبیت خود، از آن دستبردار نبوده-اند و آنرا وسیله حفظ مذهب قدیم خود قرار داده بودند. در مقابل، برای بزرگداشت خدای جدید و اعتقاد به آنچه روحانیان مدین نقل میكردند، آماده شدند شاید اینها امتیازات بیشتری هم گرفته بودند. گفتیم كه آداب مذهبی یهود، قیودی در استعمال نام خداوند مقرر میداشت. می-بایست بجای یهوه، آدونائی گفت. ما از این قید، برای تأیید استدلال خود استفاده میكنیم. ولی موضوع آن فرضیه-ایست كه اساس استواری ندارد. همان-طور كه می-دانیم، منع تلفظ نام خدا، یك تابوی قدیمی است؛ ولی كسی نمی-داند كه این تابو، به چه دلیل در قوانین مذهبی یهود پیدا شده است. شاید تحت تأثیر عوامل جدیدی بوده. دلیلی هم در دست نیست كه فكر كنیم این منع كاملاً رعایت شده باشد. وارد كردن نام یهوه در اسم-های خاصی كه یك جز آن نام خداست؛ یعنی در نام-های مركب از قبیل: یوحنا، یاهو، و یوشع مجاز بوده ولی این نام-ها خصوصیت-هایی داشته-اند. می-دانیم كه تفسیر كتاب مقدس برای اسفار پنجگانه و صحیفه یوشع، دو منبع قائل است كه آنها را با دو حرف J و E كه حروف اول دو نام مقدس یهوه و الوهیم باشد، مشخص می-سازند. الوهیم درست است نه ادونائی و در اینجا نظر یكی از مؤلفین را به یاد می-آوریم كه می-گوید «: نام-های مختلف، دقیقاً نشان میدهند كه بحث آنان از خدایان مختلف است.» به عقیده ما، حفظ رسم ختنه مؤید آنست كه توافقی از زمان تأسیس مذهب در قادش برقرار شده است. J و E به ما می-فهماند كه موضوع آن چیست. از آنجا كه دو روایت با هم مطابقت دارند، بایستی از یك منبع مشترك (نوشته یا اخبار شفاهی)، ناشی شده باشند. فكر اصلی، نشان دادن عظمت و اقتدار خدای جدید، یهوه، بوده است. بنابراین چون همراهان موسی اهمیت زیادی برای خروج خود از مصر قائل بودند، مناسبت داشته كه آزادی خود را به یهوه نسبت دهند. لذا به منظور نمایش قدرت وحشتناك خدای آتشفشان-ها، واقعه به هر زیوری آراسته شد؛ مثلاً ستون دود، در طول شب، به ستون آتش تبدیل شد. توفان به طوری آبها را از هم جدا كرد، كه تعقیب كنندگان در بازگشت امواج غرقه شدند. در همین حال، هجرت و استقرار مذهب تازه، در طی زمان به هم نزدیك شدند؛ و فاصله-ای كه دو واقعه را از هم جدا میكرد، فراموش شد. همچنین تأیید شد كه فرمان-ها، در پای كوه مقدس، به علامت بروز و فوران آتش داده شده-اند نه در قادش. معذالك این توصیف برای خاطره موسی زیان شدیدی بار آورد؛ چه، او بود كه قوم را از مصر بیرون كشیده بود؛ نه خدای آتشفشان-ها. لازم بود كه این خسران جبران شود؛ و بدین منظور بود او را به قادش، یا روی كوه سینائی-هرب یعنی محل سكونت روحانی مدین، منتقل كردند. بعدها خواهیم دید كه چگونه این راه حل، ارضای تمایلات تند و تخفیف ناپذیری را ممكن ساخت. نوعی قول و قرار گذاشته شده بود كه بر طبق آن، یهوه ساكن كوهستان مدین، مجاز بود قدرت خود را تا مصر بسط دهد. در حالی كه موسی و فعالیت او، به قادش و ناحیه شرق اردن برده شد. بدین گونه موسی، با كسی كه بعدها مذهبی تأسیس كرد و داماد مردی مدینی بود نام موسی را بر خود گذارده بود مشتبه گشت. معذالك ما از آن موسی چیزی نمیدانیم؛ چه به كلی تحت شعاع موسای دیگر، یعنی موسای مصری، قرار گرفته و ما تنها تصویر پر از تناقضی را می-بینیم كه متون مقدس از اخلاق موسی بدست میدهند؛ و اغلب به صورت موجودی خودسر و حتی خشن نشان داده شده؛ و همچنین میگویند كه مهربان-ترین و بردبارترین مردم بوده. روشن است كه صفات اخیر، برای موسای مصری كه دست بكار اجرای طرح-های وسیع و دشواری برای ملت خود بوده مناسب نیست. بیشك بیشتر این صفات، سهم موسای مدینی است. فكر میكنیم ممكن باشد این دو شخصیت را از هم جدا كنیم. به نظر ما نمی-بایستی موسای مصری به قادش آمده و حتی تلفظ نام یهوه را شنیده باشد. همان طور كه موسای مدینی هیچگاه بر خاك مصر قدم ننهاده؛ و به كلی از اتم بیخبر بوده است. برای اینكه اختلاط این دو شخصیت ممكن شود، لازم بوده تا روایت و افسانه موسای مصری را به مدین منتقل كنند؛ و دیدیم كه این امر به انحاء مختلف توجیه شده است.

یقین داریم به ما ایراد میگیرند كه در تجدید بنای تاریخ گذشته ملت اسرائیل، سخت بی پروا بوده، اطمینان ناموجهی نشان میدهیم. این انتقاد شدیدی نیست؛ چه؛ انعكاسی در قضاوت من دارد. من خوب میدانم كه كار تجدید بنای ما متضمن نقاط ضعفی است؛ ولی جنبه-های استوار و محكم نیز دارد. اینها به اعتبار دلایلی است به نفع تداوم بررسی-های ما؛ و در همان جهاتی كه ترجیح بیشتری دارند. متن توراتی كه در اختیار ماست، حاوی اطلاعات تاریخی مفید و حتی فوق-العاده پر ارزشی است. ولی این اطلاعات تاریخی، در نتیجه تأثیرات غرض-آلود، تحریف شده؛ و یا به صورتی شاعرانه آراسته شده-اند. تحقیقات كنونی ما، درك ماهیت یكی از این تمایلات تحریف كننده را ممكن میسازد؛ و راه ادامه كار را به ما نشان میدهد؛ و در تحقیق سایر تأثیرات تحریف كننده مشابه، به ما مدد میرساند. اگر وسیله شناخت تحریفاتی را كه انجام شده پیدا كنیم، به روشن كردن سایر عناصر حقیقت نیز نایل خواهیم شد . نخست آنچه را كه از بررسی انتقادی تورات، آنطور كه در اسفار ششگانه آمده (پنج سفر موسی و صحیفه یوشع مورد نظر ماست)، درك میكنیم، در نظر میگیریم J حرف اول كلمه یهوه از قدیمترین منابع بشمار میرود؛ و پاره-ای از محققین امروز، اخیراً از آن نام «ابجاتار» Ebjatar روحانی معاصر داود را استنباط كرده-اند. كمی بعد، در تاریخی كه تعیین آن ممكن نیست؛ بخشی از كتاب مقدس فرا میرسد كه در آن كلمه الوهیم Elohim بجای كلمه یهوه بكار رفته است؛ و به شمال مملكت تعلق دارد. پس از ویرانی مملكت، در 722 قبل از میلاد، یك روحانی یهودی بخش-های J و E را یكجا گرد آورده و چیزهایی بدان افزود.

این تألیف است كه با حروف JE نشان داده میشود. در قرن هفتم قبل از میلاد دئوترونم Deuteronome (سفر تثنیه) یعنی كتاب پنجم بر آن افزوده گشت؛ كه میگویند مجموع آنها در آن زمان، در معبد یهود، موجود بوده است . نسخه تازه را مربوط به زمان پس از ویرانی معبد (586 ق م) یعنی هنگام تبعید، و به نام (مجموعه قوانین روحانیان) میشناسند.

در قرن پنجم، كتاب شكل قطعی به خود میگیرد و از آن پس تغییر قابل ذكری نمی-یابد. محتمل است كه تاریخ داود پادشاه و عصر وی، كار یكی از معاصرینش باشد؛ چه، گزارشی واقعی مربوط به پانصد سال پیش از هرودوت، پدر تاریخ است. اگر از من بپذیرند كه نفوذ مصر در آن بكار رفته، به فهم این اثر نزدیك خواهیم شد.  همچنین این مطلب را متذكرند كه قدیمترین اسرائیلیان، منشیان موسی، به اختراع الفبای اولیه كمك كرده-اند. ما نمیدانیم كه تا چه اندازه خبرهای ازمنه قدیم، بر نوشته-ها یا اخبار شفاهی مبتنی بوده-اند. و كدام فاصله زمانی هر واقعه را از نوشته مربوط بدان جدا كرده است. معذالك خود متن، آنطور كه به ما رسیده تغییر شكل-هایی را كه پیدا كرده بازگو میكند. در آن، آثار دو طرز عمل كاملاً مخالف به چشم میخورد. از یك طرف، دستكاری كنندگان، متن را برحسب اغراض پنهانی خود، تحریف و مثله كرده و شرح و بسط داده و در جهت عكس آن منحرف ساخته-اند؛ و از طرف دیگر، عده-ای پارسای پرهیزكار آنرا حفظ كرده-اند؛ و كوشیده-اند تا آنرا به همان صورت كه هست نگهدارند؛ خواه جزئیات آن با هم بخوانند یا نقیض هم باشند. از این روست كه همه جا، محذوفات مسلم، تكرارهای مخل، تضادهای واضح، و آثار اموری كه امیدی به كشفشان نیست، یافت میشود. تحریف یك متن از بعض جهات به یك قتل شبیه است. اشكال كار در ارتكاب جنایت نیست؛ بلكه، در پنهان كردن آثار آنست. میخواهم به كلمه تحریف (Entstellung تغییر شكل و جابجا كردن)، معنی مضاعف گذشته آنرا بدهیم. در واقع نمی-بایست این كلمه را به معنی ساده تغییر شكل منظره چیزی در نظر گرفت؛ بلكه باید به معنی قرار دادن چیزی بجای چیز دیگر هم دانست. به این جهت ما یقین داریم كه در اغلب تحریفات متون بتوانیم چیزهایی را كه حذف و فراموش شده، یا تغییر وضع داده، پیدا كنیم. اغلب، اشكال كار در بازشناختن آنست. تمایلات تحریف كننده-ای را كه میخواهیم كشف كنیم، آنهایی-ست كه قاعدئاً بایستی پیش از تدوین اخبار، بر آنها اثر گذاشته باشند. این مطلب، وسیله كشف یكی از آن تحریفات را كه شاید هم از همه قویتر باشد بدست میدهد. وقتی كه یهوه، خدای تازه، در قادش مستقر شد، لازم بود برای تقدیس او چیزهایی پیدا شود. یا بهتر اینست كه بگوییم لازم بود جایی برای او پیدا كرده مستقرش سازند و آثار و علایم مذهب قدیم را از میان ببرند. در آنچه مربوط به مذهب قبایلی است كه در آنجا مستقر بودند، همه چیز گواه بر توفیق كامل در اینكار است؛ چه دیگر از آنان چیزی نشنیده-ایم. ولی اوضاع بر وفق مراد اسرائیلی-های بازگشته نبود. عزم راسخ آنها بر این بود كه از خروج از مصر و از شخصیت موسی و رسم ختنه جدا نشوند. البته آنها در مصر مقیم بوده-اند و می-بایستی از آن به بعد، همه آثار نفوذ مصر فراموش شود. لذا برای قرار دادن موسی در مدین و قادش، و در آمیختن او با روحانی بنیانگذار مذهب یهوه، دست بكار شدند. می-بایستی كه رسم ختنه را كه افشاگر وابستگی به مصر بود حفظ كنند ولی علیرغم شواهد مسلم كوشیدند تا آنرا از انتساب به مصر جدا سازند. در سفر خروج یك نكته معما مانند وجود دارد؛ كه بر طبق آن، یهوه از اینكه دید موسی رسم ختنه را ترك كرده، خشمگین شد و همسر مدینی او با انجام سریع آن، جان شوهر خود را نجات داد. مسلماً این روایت به منظور پوشانیدن یك واقعیت افشاگر است. جعل دیگری هم كه بزودی خواهیم دید به منظور خدشه-دار كردن یك شهادت مزاحم صورت گرفته است. تمایل دیگری هم هست كه به گمان من، نمی-توان نو پدید دانست؛ چه از قدیم وجود داشته؛ و هدف آن انكار اینست كه یهوه برای یهود خدایی تازه و بیگانه بوده؛ تلاش افسانه آبای اسرائیل -ابراهیم، اسحاق و یعقوب – برای همین است. یهوه تأیید میكند كه خدای این آباء بوده؛ هر چند كه خود بر آنست كه بنام دیگری پرستش میشده؛ ولی نمیگوید كه این نام چه بوده. در اینجا فرصت خوبیست كه حمله قطعی بر ضد دلیل مصری بودن ختنه صورت گیرد. یهوه از ابراهیم ختنه را خواسته بود تا به نشانه اتحادش با اولاد و احفاد آباء، برقرار شود. این جعلی ناشیانه بود. وقتی كه میخواهند به كسی تشخصی بدهند و امتیازی برایش ایجاد میكنند. وقتی كه یك اسرائیلی در مصر بود میبایستی همه مصریان را به چشم برادرانی ببیند كه با علامتی همانند او با یهوه متحدند. ختنه كردن مصریان نمی-توانست از نظر اسرائیلیانی كه متن تورات را ساخته و پرداخته-اند پنهان باشد. در عبارتی كه مایر از صحیفه یوشع نقل میكند، این مطلب مورد قبول است؛ ولی لازم بوده به هر قیمتی كه شده، آنرا انكار كنند. ما از افسانه-ها و اساطیر مذهبی انتظار نداریم كه با دقت و احتیاط كامل انطباق و ارتباط منطقی را در نظر بگیرند؛ كه مبادا بدون آن، احساسات عمومی، حقیقتاً از رفتار خدایی جریحه-دار شود كه تا قرنها پس از امضای قرارداد اتحاد با آبای بنی اسرائیل، از یادآوری آن به شركای خود دست میكشد؛ تا ناگهان، دوباره، به فرزندان آنان ابراز دارد. شگفت آورتر آنكه ببینیم، این خدا ناگهان ملتی را برای خود انتخاب میكند و اعلام میدارد كه خدای آنهاست. این امر، مورد منحصر به فرد در تاریخ مذاهب بشریست. جاهای دیگر خدا و خلق ناگسستنی هستند و جاودانه واحدی را تشكیل میدهند. اغلب همانطور كه میدانیم، مواقعی فرا میرسد كه قومی، خدایی تازه انتخاب میكند؛ ولی هیچگاه خداوند قومی تازه بر نمی-گزیند شاید با مطالعه روابط موسی با قوم یهود، به فهم بهتر این مورد منحصر بفرد نایل شویم. موسی شایستگی پرداختن به یهودیان را داشت و از آنان، ملتی خاص خود، «ملت برگزیده» درست كرد. موضوع نسبت دادن مذهب تازه یهوه به آبای بنی-اسرائیل، هدف دیگری هم داشت. آنها در كنعان زیسته بودند و خاطرات آنان به بعض نقاط این سرزمین مربوط بود. شاید آنها خود قهرمانان كنعانی یا خدایان محلی بوده-اند كه اسرائیلیان مهاجر، آنان را برای انضمام به تاریخ گذشته خود تصاحب كردند. خواست اینان از نسبت دادن آبای اسرائیل به خود، نشان دادن وابستگی خودشان به زمین و محافظت از خود در برابر كینه-ایست كه فاتحان بیگانه بدان دامن میزنند. با یك حركت ماهرانه مدعی شدند كه، یهوه، فقط آنچه را كه روزی نیاگانشان دارا بوده-اند به آنان پس داده است. در اضافات بعدی به متون تورات، قصد مسكوت گذاردن قادش به چشم میخورد. محلی كه مذهب جدید در آن پایه-گذاری شد، بطور قطع كوه مقدس سینائی-هرب در نظر گرفته شده است. محرك این كار روشن نیست. شاید قصدشان این بوده كه از خاطره نفوذ مدین خلاصی یابند؛ ولی همه تحریفات بعدی و بخصوص، تحریف «مجموعه قوانین روحانیان»، به منظور دیگری صورت گرفته است. دیگر جایی برای تغییر شكل گزارش وقایع، در یك جهت معین، وجود نداشت؛ زیرا این امر مدتها قبل اتفاق افتاده بود؛ ولی كوششی برای ربط دادن پاره-ای از قوانین و تأسیسات نوظهور به ادوار گذشته، و در آوردن آنها به صورت مقررات مبتنی بر قوانین موسی به چشم میخورد تا بدین وسیله خصلت مقدس و الزامی آنها را توجیه كند.

میدانیم مغالطه-هایی كه بدین گونه در متن وارد شده، هر چه باشد، از لحاظ روان-شناسی تا حدی قابل توجیه است و این موضوع را منعكس میكند كه در طی قرنهای طولانی -تقریباً فاصله 800 ساله-ای كه خروج از مصر را از تثبیت متن تورات بوسیله عزرا و نعیم جدا میكند- مذهب یهوه، در معرض تحولات قهقرایی بوده كه به یك توافق، یا شاید یكی شدن با مذهب اولیه موسی رسیده و این موضوع اساسی، محتوی محتوم تاریخ مذهب یهود است.

در میان همه وقایع ماقبل تاریخ یهودیان، كه بعدها شعرا، روحانیان و مورخان به نوشتن آن پرداخته-اند، یك واقعه هست كه حذف آن، به جهت طبیعی و انسانی قطعی بود. میخواهیم از واقعه قتل موسی، رهبر بزرگ و نجات بخش بحث كنیم. قتلی كه سلین از اشارات پیغمبران، به فراست دریافته است. گفته-های سلین را نمیتوان توهم پنداشت؛ چه، جنبه احتمال آنها قویست. موسی كه در مكتب ایخناتون تعلیم دیده بود، همان روشهای او را بكار بست. به خلق فرمان داد كه مذهب او را بپذیرند و آنرا به ایشان تحمیل كرد. شاید آیین موسی از استادش انعطاف ناپذیرتر هم بود. او نیازی به حفظ خدای خورشید نداشت. مكتب اُن در چشم یك ملت بیگانه بی-معنی مینمود. موسی هم به سرنوشت ایخناتون و سرنوشت همه نوآوران مستبد دچار شد. در میان یهودیان عصر موسی، مانند مصریان سلسله هجدهم، آمادگی قبول مذهبی چنین معنوی وجود نداشت؛ تا در آن، ارضای خواستهای خود را بجویند. یك امر در هر دو مورد اتفاق افتاد. اسرا و زیان-دیدگان قیام كردند و از زیر بار مذهبی كه بر آنان تحمیل شده بود، شانه خالی كردند. در حالی كه مصریان فرمانبردار، در انتظار آن بودند كه سرنوشت، آنانرا از شخصیت مقدس فرعون نجات بخشد؛ یهودیان سركش، سرنوشت خود را خود بدست گرفتند و خویش را از قید ظالم نجات بخشیدند. متن توراتی كه به ما رسیده سرانجام كار موسی را تا حدودی در اختیار ما میگذارد. گزارش «سفر از میان صحرا» متضمن تاریخ كامل تسلط موسی بوده یك سلسله شورشهای سخت را بر ضد وی توصیف میكند. این شورشها، به دستور یهوه، موجب سركوبی-های خونین شد. به آسانی میتوان تصور كرد كه یكی از این شورشها به نحوی پایان پذیرفته كه در متن تورات نیست. مثلاً در آن حكایت ارتداد ملت را میخوانیم؛ ولی آنرا واقعه فرعی ساده-ای تلقی میكنیم. در حكایت گوساله طلا، با مهارتی محیلانه، شكستن الواح قوانین- كه مفهومی استعاری دارد- به خود موسی نسبت داده شده و آنرا به غیظ و نفرت شدید او ربط داده-اند: «او قانون را خرد كرد.» لحظه-ای رسید كه ملت از قتل موسی پشیمان شد و درصدد فراموش كردن این جنایت بزرگ برآمد. محققاً این امر، در دوره اتحاد در قادش واقع شد. در حقیقت آنان با جابجا كردن زمان خروج و جایگزین ساختن موسی، و هم در انكار قتل بیرحمانه پیغمبر توفیق می-یافتند. در حالی كه اگر زندگی موسی را كوتاه هم فرض نكنیم، احتمال شركت او در وقایع قادش كم است. میكوشیم كه نظم وقایع را برقرار سازیم. واقعه خروج از مصر را پس از انقراض سلسله هجدهم، در 1350 قبل از میلاد قرار دادیم. این خروج در آن وقت یا كمی دیرتر ممكن بود؛ چه وقایع نگاران مصری، سالهای هرج و مرج را در زمان حكومت هارامباد قرار داده-اند. این فرمانروا به هرج و مرج پایان داد و تا 1315 سلطنت كرد. كتیبه مرنپته Merenptah (1215 – 1225) اطلاع منحصر بفرد درباره وقایع اتفاقیه را كه ما در اختیار داریم بدست میدهد. وی از پیروزی بر اسرائیل و از میان بردن محصولات آن؟ به خود می بالد. بدبختانه ما به ارزش این نوشته اطمینان نداریم. ملاحظه میكنیم كه این نوشته بجا نتیجه میگیرد كه مرنپته برخلاف آنچه قبلاً تصور میشد، فرعون زمان خروج نبوده است. خروج می-بایستی در دوره-ای پیش از آن صورت گرفته باشد. وانگهی به نظر من تحقیق درباره اینكه كدام فرعون در زمان خروج سلطنت میكرده، بیهوده است. چه خروج، در زمان فترت سلطنت صورت گرفته؛ ولی كتیبه مرنتپه، نه تاریخ ممكن انضمام و نه تاریخ قبول مذهب جدید در قادش، هیچیك را روشن نمیكند. آنچه را كه میتوانیم با قاطعیت تأیید كنیم اینست كه این وقایع بین 1350 و 1315 روی داده است. به گمان ما باید خروج، در طی این قرن، در تاریخی نزدیك به 1350 واقع شده باشد؛ و حوادث قادش در حدود 1215. به عقیده ما باید قسمت اعظم زمانی را كه بین این دو واقعه گذشته، دوره واسطه تلقی كرد. باید از قتل موسی، مدت مدیدی گذشته باشد تا مصائب یهودیان بازگشته از مصر، تسكین یافته، نفوذ هواداران موسی، یعنی لاویان، آن قدر زیاد قوت گرفته باشد كه امكان توافق قادش را ایجاد كند. دو نسل یا 60 سال كافی به نظر میرسد و این فاصله زمانی كمی درست به نظر میآید. تاریخی كه از مراجعه به كتیبه مرنتپه بدست می-آید، دور به نظر میرسد و چون در فرضیه ما فرضی از فرض دیگر نتیجه میشود، صبر میكنیم تا این بحث، نقطه ضعف تجدید بنای ما را برملا سازد. بدبختانه، هر آنچه به استقرار ملت یهود در كنعان مربوط است، تاریك و درهم است. معذالك امكان آن هست كه نامی كه در كتیبه، اسرائیل ثبت شده، به قبایلی مربوط باشد كه ما درصدد بررسی سرنوشت آنانیم و از اجتماع بعدی آنان ملت اسرائیل تشكیل می-یابد. وانگهی آیا نام هبیرو (عبری)، از زمان عمارنه به این قوم داده نشده بود؟

تاریخ اتحاد این قبایل، كه با قبول مذهب مشترك ملتی را تشكیل دادند، هرچه باشد، برای تاریخ جهان واقعه بی-اهمیتی بوده، ممكن بود مذهب جدید، در جریان وقایع در هم پیچیده شود؛ و همانطور كه فلوبر حدس زده، ممكن بود یهوه در شمار خدایان فراموش شده قرار بگیرد؛ و امكان داشت كه نه ده سبط -كه آنگلوساكسنها از دیرباز در جستجوی آنانند- بلكه هر دوازده سبط، از میان بروند. بی-شك خدای یهوه، كه موسای مدینی به او ملتی تازه هدیه كرد، هرگز موجودی عالی نبوده، بلكه خدایی بوده محلی، محدود، خشن و خونخوار، و به پیروان خود قول داده بود كه به آنها سرزمینی عطا كند «سرزمینی كه در آن شیر و عسل جاری باشد»؛ و آنان را تشویق كرد كه این سرزمین را با شمشیر از دست ساكنان آن درآورند. حقیقتاً شگفت-آور است كه با وجود همه دستكاری-هایی كه در تورات شده، چنین قطعاتی را، كه مستعد بر ملا كردن طبیعت بدوی یهوه است، در آن بجا گذاشته باشند. محقق هم نیست كه مذهب وی یكتاپرستی حقیقی باشد؛ و در صفت خدایی خدایان بیگانه شك كرده باشد. بی-شك كافی بود كه قدرت این خدای ملی، از قدرت همه خدایان دیگر بیشتر باشد. اگر وقایع بعدی، با آنچه قبلاً پیشبینی میشد فرق دارند. تنها یك دلیل دارد.

موسای مصری ادراكی متفاوت و روحانی-تر درباره الوهیت، به بخشی از ملت خود داده بود. فكر خدایی واحد، جهان شمول، با محبت بی-دریغ و قدرت مطلقه، با رد هر نوع جادو و جادوگری و با اقامه حقیقت و عدالت، به عنوان بالاترین هدف-های انسانی. در واقع، با همه نقص و نارسایی كه اسناد مربوط به اخلاق و مذهب اتن وجود دارد، ذكر این مطلب جالب است كه ایخناتون در نوشته-هایش به منزله وجود زنده «معت» (حقیقت و عدالت) نموده شده است. احتمالاً قوم، در پایان دوره-ای بس كوتاه، از تعلیمات موسی روگردان شده و او را از میان برده است. سنت باقیمانده و تأثیر آن آهسته، در قرنها، به آنچه كه موسی نتوانست، نایل آمده است. خدای یهوه، افتخاراتی را كه شایسته آن نبود به خود بست. نجات یهودیان را كه موسی انجام داده بود، به او نسبت داده-اند؛ ولی او، غرامت این غضب را سخت پس داد. سایه خدایی كه او جایش را گرفته بود، قویتر شد. در پایان این تحول تاریخی، خدای فراموش شده، او را كاملاً محو كرد . شك نیست كه اعتقاد به این خدا، تحمل ضربات سرنوشت و ادامه حیات را برای ملت اسرائیل، تا زمان ما ممكن ساخته است. لاویان از پیروزی نهایی خدای موسی چه سهمی گرفتند؟ تعیین و تشخیص این مطلب غیر ممكنست. در زمان توافق قادش، لاویان جانب موسی را گرفتند؛ چه، خاطره رهبری را كه خود همراه و هموطن او بودند زنده نگه میداشتند.

در طی قرون بعد، لاویان با ملت، یا با هیأت روحانی در هم آمیختند؛ و از همان اوقات، كوشش عمده روحانیان یهود، توسعه آداب مذهبی و مراقبت در آن و حفظ كتب مقدس و اصلاح آنها را به نحوی شایسته بود. ولی آیا همه این قربانی-ها و مراسم مذهبی، چیزی جز جادو و جادوگری بود كه آیین موسی، بی قید و شرط محكوم كرده بود؟ از آن زمانست كه پیوسته مردمی در میان خلق پیدا شدند كه الزاماً از اولاد همراهان موسی نبودند؛ ولی از سنت بزرگ و نیرومندی كه كم-كم در تاریكی و ابهام بزرگ میشد، مایه می-گرفتند. آن مردان، یعنی پیغمبران، به نحوی خستگی ناپذیر، آیین قدیمی موسی را تبلیغ میكردند؛ و تأكید می-نمودند كه خدا، به قربانی و آداب و رسوم دینی، بی اعتقادست؛ جز ایمان و وجودی كه كاملاً در اختیار حقیقت و عدالت (معت)، باشد، چیزی نمیخواهد. كوشش-های پیغمبران به موفقیت انجامید. آیین-هایی كه به یاری آنها اعتقاد قدیمی دوباره استقرار یافت، به صورت آیین-های مذهب یهود باقی ماند. این خود برای ملت یهود افتخاری است كه چنین سنتی را حفظ كرده؛ و مردمی را بار آورده كه هنوز هم آنرا برپا میدارند؛ با آنكه این مذهب از خارج آمده و بوسیله مرد بزرگ بیگانه-ای آورده شده است. اگر عده-ای از محققان برجسته، كه حتی برخی از آنها منشأ مصری را قبول ندارند اهمیت موسی را برای تاریخ مذهب یهود، مانند من درك نكرده بودند، من با دفاع از نحوه دید، خود را به خطر نمی-انداختم. چشم من به قضاوت آنهاست. مثلاً سلین میگوید: «از آن جهت است كه ما فكر میكنیم مذهب حقیقی موسی، اعتقاد به خدای واحد و روحانی كه او اعلام كرد، در آغاز از طرف فرقه محدودی از قوم پذیرفته شده بود». ما نمیتوانیم انتظار داشته باشیم كه از همان آغاز كار، دین خدا در پرستش رسمی و مذهب روحانیان و دین عامه وارد شده باشد. اینجا و آنجا، در انتظار برخورد به شراره آن آتش روحانی هستیم كه روزی موسی بر افروخته؛ و این شراره به ما می نمایاند كه افكار پیغمبر به كلی خاموش نشده؛ و همچنان به تأثیر بر روی عقاید و آداب و رسوم ادامه داده است؛ تا زمان-های متأخر، كه تحت تأثیر پاره-ای وقایع، یا با لطف شخصیت-های سرشار از این روحیه مذهبی، افكار مذكور احیا میشده و گروه-های بزرگتری از مردم را به خود جلب می-كرده است. تاریخ قدیم دین موسی را باید از این زاویه بررسی كرد. هر كس كوشش كند كه این دین را به موجب اسناد تاریخی وصف كند كه تصویر آن را در قرن پنجم قبل از میلاد در كنعان بدست میدهد، مرتكب بزرگترین خطا در روش تحقیق شده است. فولتس، از این هم قاطعتر است. او فكر میكند كه: «كار عجیب و عظیم موسی، در آغاز خوب درك نشده به نحوی ضعیف تحقق یافت. تدریجاً، در طی قرنها، بیش از پیش، در روحیه ملت نفوذ كرد: تا آنكه سرانجام، در وجود پیغمبران بزرگ، ارواحی قابل مقایسه با موسی بدست آورد، این پیغمبران بودند كه كاری را كه آن بزرگ تنها آغاز كرده بود. ادامه دادند.» من بدین گونه میتوانم با قرار دادن موسای مصری، در چارچوب تاریخ یهود، كه تنها هدف من بوده، از این كار نتیجه-گیری كنم. برای آنكه نتایج كار ما دارای شكل مشخصی باشد، میگوییم كه بر دوگانگی های معروف تاریخ یهود، یعنی دو قومی كه برای تشكیل یك ملت هم در هم می-آمیزند، دو قلمروی كه از تجزیه این ملت ناشی میشود، یك خدایی كه در منابع تورات دو نام دارد، دو ثنویت دیگر هم می-افراییم از این قرار، تأسیس دو مذهب بدیع، كه اولی به وسیله دومی واپس زده شد و پی از مدت كمی دوباره پیروزمندانه سربلند كرد؛ و دو مؤسس مذهب كه هر دو موسی نامیده میشدند؛ ولی ما باید شخصیت آنها را از هم جدا كنیم. ولی همه این دوگانگی ها، الزاماً از دوگانگی نخستین ناشی میشود. در واقع بخشی از ملت اثر زخمی برداشت، كه بخش دیگر از آن بركنار بود؛ ولی هنوز هم مواردی برای بحث و تفسیر و اثبات وجود دارد؛ و این برای بعد از وقتی است كه مطالعه تاریخی صرف ما، نتیجه موجهی نشان دهد. مطالعه این امر كه یك سنت اساساً از چه ساخته شده؛ و نیروی خاص آن مبتنی بر چیست؛ و اثبات تأثیر مسلم چند مرد در تاریخ عمومی نسبت به م ورد خاص تاریخ یهود، حقیقتاً دل-انگیز است.

این مطالعه نشان میدهد كه اگر تنها محرك-های مادی محض را در نظر بگیریم، به تنوع عظیم زندگی آدمی خدشه وارد میشود. با توجه به جهات مختلف میتوان كشف كرد كه افكار، و بخصوص افكار مذهبی، نیروی تسلط بر افراد و ملتها را از چه منبعی بدست می-آورند. چنین تكلمه-ای، دنباله تحقیقاتی است كه قریب به ربع قرن پیش درباره «توتم و تابو» منتشر كرده-ام، ولی فكر میكنم كه حالا توانایی اقدام به چنین كاری را ندارم.

موسی، قوم او، یکتاپرستی - 1

موسی، قوم او، یکتاپرستی

پیش گفتار 1 – (مارس 1938 – وین).

در اینجا میخواهیم با شهامت كسی كه چیزی ندارد از دست بدهد، به تصمیم موجه خود بازگردم: و از دو رساله خود درباره موسی نتیجه-ای بگیرم كه آن وقت نوشته نشده بود . در پایان آخرین رساله خود گفتم كه بی-شك آن نیرو را ندارم كه امكان چنین نتیجه-گیری را بدهد. طبعاً اشاره من، به زوال استعداد خلاقه در سنین پیری بود؛ ولی به موانع دیگری هم توجه داشتم. ما در عصر عجیبی زندگی میكنیم و باید با شگفتی تصدیق كرد كه پیشرفت و وحشی-گری هم-داستان شده-اند. در روسیه شوروی، برای تأمین شرایط زندگی بهتر، برای یك ملت صد میلیونی كه تحت فشار قرار دارد، دست بكار شده-اند، حكومت، برای بازداشتن آنان از مخدر مذهب، جسارت كافی به خرج داده؛ و با دادن آزادی جنسی به میزان منطقی، فرزانگی نشان داده است. معذالك در همین حال، با اجباری وحشیانه، ملت را از آزادی تفكر محروم ساخته است. با خشونتی از همین گونه، مزه نظم و احساس تكلیف را به ایتالیایی-ها چشانیده-اند. ولی اگر در نظر آوریم كه در مورد ملت آلمان، حركت قهقرایی بسوی وحشیگری ماقبل تاریخی، با هیچگونه ترقی خواهی همراه نیست، باز خود را سبكبار حس میكنیم. به هر حال، امروز ملاحظه میكنیم كه دمو كراسی-های محافظه كار، به نگهبانان پیشرفت مدنیت تبدیل شده-اند و عجیب اینست كه، كلیسای كاتولیك، تاكنون دشمن بی-گذشت آزادی فكر و پیشرفت فرهنگ بوده، در برابر خطر مقاومت نشان میدهد. ما اینجا در یك كشور كاتولیك و در حمایت كلیسای آن بسر میبریم؛ و یقین نیست كه این حمایت، در آینده نیز برای ما تأمین شود. معذالك تا زمانی كه كلیسای كاتولیك وجود دارد، ما طبعاً از انجام دادن كاری كه خشم وی را برانگیزد اجتناب میكنیم. این ترس نیست بلكه احتیاط است. دشمن جدید – ناسیونال سوسیالیسم آلمان- كه ما از خدمت به او تن میزنیم، خطرناكتر از دشمن قدیمی است كه ما راه زندگی صلح-آمیز با او را آموخته-ایم. كاتولیك-ها هر نوع تحقیق روانكاوی را با بدگمانی تلقی كرده-اند و ما نمی-گوییم كه این بدگمانی خطاست. وقتی كه بررسی-ها ما را به این نتیجه می-رساند كه مذهب اختلال روانی بشریت است و نشان میدهد كه قدرت موحش آن، همانند عارضه اختلال روانی بیماران است، یقین داریم كه شدیدترین كینه مراجع قدرت این كشور را متوجه خود ساخته-ایم. باید گفت كه ما بر آنچه یك ربع قرن پیش گفته-ایم ولی فراموش شده، چیزی نمی-افزاییم. ولی یادآوری و روشن كردن آن به كمك مثال نمونه-ای از نحوه تأسیس مذهب، بی-فایده نیست. معذالك شاید در آن صورت از بررسی روانكاوی منع شویم. كلیسا با روش-های خشن فشار بیگانه نیست؛ و این بررسی را بیش از روشهای كه خود بكار میبرد برای امتیازات خویش زیان بخش می-یابد. هرچه باشد، روانكاوی كه من در حیات طولانی خود شاهد توسعه آن در همه كشورها بوده-ام، «وطنی» گرامیتر از شهری كه من در آن زاده و بزرگ شده-ام ندارد. من مطمئنم و میدانم كه خطر خارجی از انتشار آخرین قسمت كار من درباره موسی، ممانعت خواهد كرد. كوشیده-ام كه مشكلات را ناچیز بشمارم؛ و به خود بقبولانم كه نگرانی-های من بیشتر از آن ناشی میشود كه اهمیت و اعتبار خودم را زیاد ارزیابی كرده-ام.

بیشك مراكز قدرت، به نوشته-های من درباره موسی، و ریشه مذاهب یكتاپرست، بی-اعتنا خواهند بود؛ ولی آیا میتوان نسبت به این امر یقین داشت؟ بیشتر چنین به نظر میآید كه سوء-نیت و نیاز به كسب وجهه در میان توده-ها، جانشین اندك اعتباری خواهد شد كه معاصران برایم قائلند. پس بی آنكه بخواهم اینكار را منتشر كنم، می-نویسم؛ چنانكه دو سال است یادداشت-هایی برداشته-ام كه برای افزوده شدن به دو مقاله قبلی، تنها به اصلاح نیاز دارند و از آن پس مطالعات من، در انتظار انتشار خواهد ماند؛ باشد كه روزی به كسی كه به همین نتایج رسیده باشد بگویند: «در تاریكترین روزها مردی میزیست كه مثل شما فكر میكرد»

پیش گفتار 2 – ژوئن 1938 – لندن.

در موقع تحریر این رساله درباره موسی، مشكلات بزرگ -وسواسهای روانی، پا به پای موانع خارجی- بر روی من سنگینی میكرد. به این دلیل سومین و آخرین قسمت كار من، دو پیش گفتار دارد كه نقیض همند و یكی دیگری را نفی میكند. در طی زمان كوتاه میان این دو پیش گفتار شرایط زندگی مؤلف به كلی عوض شده است.

در زمان پیش گفتار نخستین، من در حمایت كلیسا میزیستم و بیم داشتم كه با انتشار كتابم، آن حمایت را از دست بدهم و هم می-ترسیدم باعث ممنوعیت از كار شوم و این ممنوعیت همه درمان-گران و شاگردان علاقمند به روانكاوی را شامل گردد. بعد، ناگهان هجوم آلمان صورت گرفت و كاتولیسیسم نشان داد كه به قول انجیل «نی خم شونده» ایست. از بیم شكنجه و آزاری كه نه تنها بخاطر عقایدم، بلكه به سبب نژادم، در انتظارم بود، با بسیاری از دوستانم، شهری را كه پس از دوران كودكی دل انگیز و 78 سال زندگی به منزله وطنم بود، ترك گفتم. در انگلستان زیبا، آزاد و كریم، از من دوستانه استقبال شد. اكنون در آنجا بسر میبرم و با من همچون مهمان رفتار میشود. دور از ستمگران و فارغ از خواندن و نوشتن و حتی اندیشیدن به چیزی، آنچنان كه خواست و سزاوار منست بالاخره جرأت آن را دارم كه قسمت آخر تحقیقاتم را منتشر كنم. دیگر موانع، یا حداقل موانع وحشتناك، در برابر من نیست. در این چند هفته-ای كه در اینجا اقامت دارم، نامه-های بیشماری از دوستانم دریافت كرده-ام كه مبین خوشنودی آنان از حضور من در لندن است. مردم ناشناس و اشخاصی كه به كلی با كارهای من بیگانه-اند، فقط خواسته-اند شادمانی خود را از اینكه من در اینجا امنیت و آزادی خود را باز مییابم بیان كنند. با وفوری كه به نظر بیگانه عجیب مینماید، نامه-هایی از نوع دیگر هم دریافت داشته-ام. نامه-هایی كه نشان میدهد كه برای نجات روح من نگرانند، و در آنها، راه خدا را به من می-نمودند و سعی داشتند مرا درباره آینده اسرائیل روشن كنند. اشخاص شجاعی كه این نامه-ها را برایم نوشته-اند چیز زیادی درباره من نمیدانند. معذالك انتظار دارم روزی كه ترجمه این اثر درباره موسی، دست همشهریان تازه من برسد. علاقه قلبی عده زیادی از این نامه-نگاران و همچنین بعض اشخاص دیگر را از دست بدهم. در آنچه مربوط به مشكلات درونی منست، نه تبدیلات سیاسی، نه تغییر اقامتگاه، نتوانست در آن تغییری ایجاد كند. اكنون مانند آن وقت درباره كار خودم شك دارم و اتفاق نظر كاملی با آن حس نمیكنم؛ آن طور كه هر مؤلف باید باشد. این احساس به سبب آن نیست كه من پس از ربع قرن، از صحت استنتاجات خود مطمئن نیستم. من پس از «توتم و تابو» 1912 تغییر عقیده نداده-ام برعكس یقینم راسخ-تر شده است. یقین دارم كه پدیده-های مذهبی، با علایم اختلالات روانی فردی قابل مقایسه است؛ یعنی علایمی كه برای ما به منزله تكرار و بازنمود وقایع مهمی است كه پس از فراموشی طولانی، در جریان تاریخ خانواده بشری رخ داده است. پدیده-ها خصلت آزار دهنده خود را از این منشأ بدست می-آورند و این جنبه است كه بر آدمی اثر می-گذارد؛ نه حقیقت تاریخی موجود در آنها. من موضوع یكتاپرستی یهود را فقط به عنوان نمونه انتخاب كرده-ام؛ و همیشه با تردید از خود می-پرسم كه تا چه حد، در دفاع از نظر خود موفق شده-ام. به مفهوم انتقادی، اینكار درباره موسی، قابل قیاس با رقاصه-ایست كه با رقص بر روی انگشتان پا، احساس خاصی را مجسم میكند.

اگر نمی-توانستم بر تفسیرهای تحلیلی اسطوره به آب افكندن تكیه كنم و رسیدن به نظرات و القائات سلین، راجع به پایان كار موسی برایم ممكن نبود، این كتاب را نمی-نوشتم. در هر حال من در این راه گام نهاده-ام. مطلب را با تلخیص دومین رساله درباره موسی، كه دارای جنبه تاریخی محض است آغاز میكنم. در اینجا از آن انتقاد نمیكنم؛ چه، نتایج حاصله عبارت از استنتاجات روانشناسی است كه از آن ناشی میشوند و ارتباط مستمری میان آنها برقرار است.

 بخش اول

1 – فرضیه تاریخی

منظره دوردست وقایعی كه برای ما جالب است از این قرار است: فتوحات سلسله هجدهم، مصر را به صورت یك قدرت جهانی درآورد. امپریالیسم جدید، در تحول ادراكات مذهبی منعكس شد؛ و اگر نه در ادراكات مذهبی همه خلق، لااقل در قشرهای عالی كه از لحاظ فكری فعالند. تحت تأثیر روحانیان خدای خورشید شهر اُن (هلیوپولیس)، تأثیری را كه شاید هم با القائات وارده از آسیا تحكیم یافته بود بجا می-گذارد. تصور ذهنی خدای اتن كه دیگر فقط خدای یك ملت و یك كشور نیست، سر بر می-آورد. این آمن هتپ چهارم، فرعون جوانی كه از نظر او ، بسط مفهوم خدا در درجه اول اهمیت قرار دارد، به تخت می-نشیند؛ به مذهب آتن رسمیت می-بخشد و در پرتو وجود او خدای جهانی، خدای منحصر بفرد میشد. آنچه راجع به خدایان دیگر میگویند، دروغ و فریب است. او به شدت، با همه وسواس ساحرانه مخالفت میكند و تصور زندگی پس از مرگ را، كه بخصوص برای مصریان گرامی است، بدور می-اندازد . با دركی شگفت و منطبق با نظرات علمی بعدی، اعلام میكند كه انرژی خورشید، منبع زندگی بر روی زمین است و باید به نشانه قدرت خداوند پرستش شود. او از لذت ابداع و زندگی در معت (حقیقت و عدالت) مغرور است.

این نخستین و بی-شك خالص-ترین نمونه مذهب یكتاپرستی در تاریخ بشری است. معرفتی عمیق-تر، درباره شرایط تاریخی و روانی تشكیل و ایجاد آن برای ما ارج فراوان دارد. ولی انتظار نمی-رفت كه بتوانیم اطلاعات كافی درباره مذهب اتن بدست آوریم. با آغاز پادشاهی اعقاب ضعیف ایخناتون، هرچه او ساخته بود، در هم ریخت. روحانیانی كه بركنارشان ساخته بود، به قصد انتقام به خاطره او حمله بردند. مذهب اتن مضمحل شد و اقامتگاه فرعون غارت و با خاك یكسان گردید.

در حدود 1350 ق م، سلسله هجدهم رو به زوال گذاشت. پس از یك دوره آشفتگی، هارمباد كه تا سال 1315 سلطنت كرد نظم را برقرار ساخت. اصطلاحات ایخناتون صورت واقعه بی-اهمیتی به خود گرفت كه محكوم به فراموشی بود.

اینها وقایع تاریخی بود؛ آنچه پس از این خواهد آمد، امور فرضی است. در میان نزدیكان ایخناتون، مردی بود كه شاید مانند دیگر هم عصرانش، «تتمس » نامیده میشد؛ وانگهی نام حقیقی او اهمیت چندانی ندارد؛ ولی قسمت آخر آن میبایستی «مس» باشد. تتمس مقام بلندی داشت و خود را طرفدار مومن مذهب اتن نشان میداد؛ ولی برعكس شاه فكور، جدی و پر جنب و جوش بود. برای این مرد، مرگ ایخناتون و سقوط مذهب جدید، به منزله پایان امیدها بود. از نظر مصریان نیز، مردی مرتد و مطرود بود.

شاید به عنوان حكمران یك ایالت مرزی، فرصتی بدست آورده بود تا با یك قبیله یهودی كه از چند نسل پیش در آنجا مستقر بودند تماس برقرار كند. تنها و سرخورده به این بیگانگان رو آورد و بر آن شد تا آنچه را از دست داده بود، در میان آنان جبران كند. آنان را ملت خود شمرد و در پی تحقق آرمان خود بدست آنان برآمد. پس از آنكه با ایشان و به همراه مردانش مصر را ترك گفت، ختنه را به آنان واجب كرد و بر ایشان قوانینی آورد و مذهب اتن را كه مصریان ترك گفته بودند، به آنان تعلیم داد. شاید قوانینی كه این موسی به یهودیان داد از قوانین رئیس و استادش ایخناتون هم سخت-تر بود. شاید اتكا به اُن خدای خورشید را هم كه ایخناتون بزرگ می-داشت، فرو گذاشت.

حدس ما اینست كه خروج، در دوران فترت سلطنت، پس از 1350 واقع شده است. ادوار بعدی، تا استقرار در كنعان به كلی تاریك و مبهم است؛ معذالك تحقیقات تاریخی اخیر، دو واقعه را روشن كرده است. هر دو واقعه، از ابهامی كه روایات تورات ایجاد كرده بودند بیرون كشیده شده-اند. واقعه نخست كه بوسیله سلین كشف شده، اینست كه یهودیان، حتی به گفته تورات، نسبت به شارع، متمرد و یاغی بودند؛ و عصیان كردند و او را كشتند؛ و مانند كاری كه قبلاً مصریان كرده بودند، مذهب اتن را مضمحل كردند. واقعه دوم را كه مایر كشف كرده اینست كه یهودیانی كه همراه موسی از مصر آمده بودند، بعداً با سایر قبایل مجاور ساكن سرزمین-های میان فلسطین و شبه جزیره سینایی و عربستان یكی شدند. در آنجا، در یك ناحیه حاصل-خیز و پر نعمت، بنام قادش، تحت تأثیر مدینی-های عرب، مذهب جدیدی را كه عبارت از پرستش یهوه خدای آتشفشان-ها بود پذیرفتند؛ و كمی بعد، برای تهاجم به سرزمین كنعان آماده شدند.

تعیین زمان این وقایع گوناگون، نه بوسیله ربط آنها با هم، نه با فرار به خارج از مصر ممكن نیست. یك اطلاع تاریخی یا لوح فرعون مرنپته (كه تا 1215 سلطنت كرد) بدست ما رسیده است. این لوح، گزارش جنگی را در سوریه و فلسطین داده؛ میان مغلوبین، از اسرائیل نام میبرد. اگر تاریخ مورد بحث به منزله تاریخ تقریبی در نظر گرفته شود، میتوان نتیجه گرفت كه همه وقایع، از هنگام فرار از مصر، تقریباً در یك قرن، یعنی پس از 1350 تا حدود 1250 پیش از میلاد صورت گرفته است. ولی ممكن است نام اسرائیل به قبایلی كه موضوع بحث ماست، مربوط نباشد؛ و در واقع لازم باشد كه مدت زمان بیشتری را در نظر بگیریم. قطعاً استقرار بعدی ملت یهود در كنعان عبارت از یك پیروزی سریع نیست؛ بلكه رخنه-ای آهسته و آرام و توأم با پیش-رویست. اگر از اطلاعی كه لوح مرنپته بدست میدهد صرف نظر كنیم، قبول این مطلب آسانتر است كه سن موسی، به مدت زندگی یك انسان (30 سال) بوده؛ و حداقل دو نسل -ولی بی-شك بیشتر- او را از زمان اتحاد قادش جدا میكنند.

ممكنست مدت زمانی كه میان قادش و فتح كنعان طی شده، كوتاه بوده باشد. قبلاً دیدیم كه روایت یهود، نیاز زیادی به كوتاه كردن فاصله زمانی خرج و استقرار مذهب جدید در قادش داشته است؛ ولی تمایل ما در جهت عكس آنست. اما همه اینها نكات تاریخی است؛ و تنها اقدامی است بخاطر پر كردن حفره-های اطلاعات تاریخی؛ و تكرار چیزهایی است كه در بخشهای قبل بررسی كرده یادآور شدیم. كنجكاوی ما معطوف به سرنوشت موسی و كیش اوست كه ظاهراً عصیان یهود بدان پایان بخشیده است. روایات بخش «یهوه-ای» تورات، كه در حدود 1000 سال قبل از میلاد نوشته شده، ولی بی-شك بر گزارش-های قدیمتری مبتنی است، به ما می-فهماند كه پس از اتحاد قبایل و بنیانگذاری مذهب در قادش، موافقتی حاصل شده، كه دو طرف آن، كاملاً از یكدیگر متمایز بوده-اند. یكی از طرفین توافق، باطناً بر آن بوده كه، صفت تازگی و بیگانگی یهوه را از او دور كرده، حقوق رهبری ملت را برای او قائل شود. طرف دیگر مایل به دل كندن از خاطرات گرامی آزادی و فرار از مصر و چهره با عظمت موسی نبود؛ و توانست نظر خود را، در طرح جدید ماقبل تاریخ یهود، به كرسی بنشاند؛ یا لااقل نشانه خارجی مذهب موسی، یعنی ختنه را، حفظ كند.

شاید محدودیتی را هم در استعمال نام خدای جدید تحمیل كرد. گفتیم كسانی كه از این نظرات دفاع میكردند، اولاد هواخواهان موسی، یعنی لاویان بودند. بین آنان و معاصرین و هموطنان پیغمبر كه سنتی زنده آنان را به خاطره وی مربوط می-ساخت، فقط چند نسل فاصله بود. حكایاتی چنین شاعرانه و زیبا كه به قسمت یهوه-ای و رقیب بعدی او بخش الوهیمی نسبت داده شده، از نوع بناهای مقبرهایست كه می-بایست در زیر آنها، شرح واقعی امور گذشته مربوط به ماهیت مذهب موسی، و واقعه ناشی از خشونت مرد بزرگ، از دیدرس نسل-های آینده به دور مانده به خواب ابدی فرو روند. اگر فرض ما درست باشد، دیگر اسراری در این تاریخ وجود ندارد؛ معذالك باید سرانجام واقعه موسی را در تاریخ ملت یهود، تعیین كنیم. عجیب اینست كه جریان حوادث به آن روشنی نیست. انعكاس قوی این وقایع فقط بعدها محسوس گشت و كم-كم، در طی قرنها، به منصه ظهور رسید. كم احتمال دارد كه یهوه، با صفت خود، از خدایان معبود قبایل و ملل مجاور، چندان متمایز باشد. یهوه، مانند خود قبایل كه بر ضد هم در جنگ بودند، با این خدایان در نبرد بود؛ ولی میتوان فرض كرد كه پرستندگان یهوه بیش از انكار وجود خدایان كنعان چون موعاب Moab و املك  Amalekو غیره، به انكار مللی كه به آن خدایان معتقد بودند تمایل داشتند.

فكر یكتاپرستی ایخناتون، دوباره به فراموشی سپرده میشد اكتشافاتی كه در جزیره الفانتین Elephantine ، نزدیك نخستین آبشار نیل صورت گرفته، این موضوع عجیب را آشكار كرد كه یك كلونی فعال یهود قرنها در آنجا مستقر بوده است. در معبدی كه در آنجا برپا بوده، در كنار خدای اصلی یهو Jahu رب-ال-نوع-های ماده-ای، كه یكی از آنها انت-یهو Anat–Jahu نامیده میشده، می-پرسیدند. درست است كه این یهودیان از مام میهن به دور افتاده بودند و در جریانات تحولات مذهبی آن نبودند، و امپراتوری ایران (قرن پنجم ق م) آنان را با مقررات جدید مذهبی اورشلیم آشنا ساخت. به حق باید با توجه به اعصار دور بگوییم، كه به طور قطع، خدای یهوه، شباهتی با خدای موسی نداشته است. اتن، قطعاً همچون مظهر زمینی یا نمونه كامل خود، فرعون ایخناتون كه دست روی دست، شاهد تجزیه امپراتوری بزرگ ساخته نیاگان خود بود، خدایی مسالمت-جو بوده است. البته برای یك ملت آزمند به پیروزی، یهوه مناسبتر بود و طبعاً میبایست همه آنچه كه در خدای موسی، حقیقتاً شایسته تقدیس بود، از ادراك توده-های بدوی به دور باشد. قبلاً گفتیم -و عقیده من در این موضوع، با سایر مؤلفین یكیست- كه در تحول مذهبی یهود، یك مطلب اساسی به چشم میخورد و آن اینست كه خدای یهوه، در طی قرنها، خصیصه ویژه خود را به خاطر تشابه هرچه بیشتر با خدای قدیمی موسی، اتن، از دست داد؛ و اگرچه با اتن اندك اختلافی نشان میداد، ولی در ارزیابی این اختلاف كه به آسانی توضیح داده میشود، نباید شتاب كرد. فرمانروایی اتن در مصر، در یك دوره شكوفان كه در آن، وحدت امپراتوری، تأمین شده به نظر میرسد، شروع شد. حتی وقتی كه تجزیه امپراتوری آغاز شد، پرستندگان اتن، خود را نسبت به این بدبختی ها بی توجه نشان داده ، به ستایش آفرینش-های خدای خود و بهره-مندی از آن ادامه دادند. سرنوشت، برای ملت یهود یك رشته مصائب دردناك طولانی به ارمغان آورد. خدای آنان بیرحم و سختگیر و پر از ابهام شد . وی، خصیصه عمومیت و جهانی بودن خود را با فرمانروایی بر همه ملل و كشورها حفظ كرد. با این همه، این مطلب كه پرستش او از مصریان به یهودیان رسیده، به نحو زیر توجیه میشود. یهودیان، ملت برگزیده میشوند كه روزی باید تعهدات خاص آنان به نحو خاصی جبران شود. البته برای ملت، فهم این موضوع دشوار بود كه چگونه ممكنست مفهوم برتری، كه خدا به وی ارزانی داشته، با پیش-آمدهای شومی كه ناشی از سرنوشت تلخی است، سازگار افتد. ولی ملت متزلزل نشد. احساس مجرم بودن، برای از میان بردن شك نسبت بوجود خداوند رشد می-یافت. شاید یهودیان آن روز هم، مانند پاره-ای از مقدسین امروز آنرا به «تقدیر الهی» مربوط میساختند. هر وقت یهودیان دچار تعجب میشدند از اینكه خداوند همیشه ظهور جبابرهی ستمكار و ستمگر جدیدی از قبیل، آشوریها، بابلیها، پارسها را ممكن میسازد؛ قدرت خداوند با شكست فرجامین و محو سلطه و قلمرو این دشمنان بیرحم به ظهور میرسد. سرانجام، خدای بعدی یهودیان، در سه موضوع مهم با خدای قدیمی موسی برابر شد. در واقع او خدای واحدی شناخته شد كه ادراك خدای دیگری در كنار او غیرممكن بود؛ و این برجسته-ترین مطلب است. یكتاپرستی ایخناتون از جانب تمامی قوم جدی گرفته شد؛ تا آنجا كه این فكر اساس زندگی معنوی آنان گردید؛ و همه مصالح آنرا در برگرفت. ملت و روحانیتی كه بر آن مسلط بود، در این مطلب به توافق رسیدند؛ ولی روحانیان با تخصیص و تمركز فعالیتها، برای استقرار تشریفات مذهبی، در برابر جریانی قوی قرار گرفتند كه خلق را به تجدید حیات دو آیین مذهبی دیگر موسی هدایت میكرد. پیغمبران لاینقطع اعلام میداشتند كه خداوند، از قربانها و جادوگری بیزار است؛ و تنها، خواهان اعتقاد مذهبی و زندگی توأم با راستی و عدالت است. وقتی كه پیغمبران، سادگی و سلامت زندگی صحرا را می-ستودند، قطعاً تحت تأثیر آرمان-های موسی بوده-اند. ولی آیا لازمست برای توضیح چگونگی ایجاد مفهوم نهایی خدای یهود، به تأثیر موسی توسل جوییم؟ آیا كافی نیست قبول كنیم كه در جریان یك مذهب چندین قرنی، تحولی خودبخود بسوی معنویتی عالیتر صورت گرفته است؟

این توضیح ممكن، به معمای مورد بحث ما پایان میدهد؛ ولی من درباره آن، دو تفسیر میكنم: نخست میگویم كه این توضیح، هیچ چیز را توضیح نمیدهد. شرایطی متناظر، ملت یونان را، با آن همه شایستگی، به یكتاپرستی رهنمون نشد؛ بلكه به انقراض فكر چند خدایی و آغاز تفكر فلسفی منجر شده بود.

خدا، انعكاس فرعونی بی هیچ الزام مسئولیت، و با قدرتی نامحدود، در یك امپراتوری بود. از لحاظ یهودیان، شرایط سیاسی مخالف آن بود كه خدای ملی انحصاری، به خدای جهانی تبدیل شود. ملتی كوچك و بیچاره و ناتوان، این غرور ابلهانه را از كجا آورد كه خود را فرزند عزیز خدا اعلام كند؟ بدین ترتیب مسأله اصل یكتاپرستی در میان ملت یهود لاینحل باقی میماند. یا باید طبق رسوم، قناعت كنیم به اینكه، مسأله با نبوغ مذهبی خاص این ملت توضیح داده شود؛ و میدانیم كه نبوغ، غیر قابل درك و عجیب است؛ و از این لحاظ، توسل به این توضیح، تنها در مواردی است كه هر راه حل دیگری غیرممكن به نظر رسد. به علاوه باید دانست كه روایات و تاریخ، با ادعای اینكه مفهوم خدای واحد را، موسی به ملت یهود داده است، خود راه را به ما نشان میدهند؛ و در این عقیده تناقضی نیست. تنها ایرادی كه میتوان گرفت، اینست كه روحانیان، با اصلاح متون توراتی كه در اختیار ماست، امور بسیاری را به موسی نسبت میدهند . پاره-ای از نهادها و مقررات و تشریفات مذهبی، كه بدون شك متأخرتر است، به منزله قوانین موسی وانمود شده و مسلماً منظور این بوده كه آن مقررات و تشریفات از قدرت بیشتری برخوردار باشند. این امر برای ما موجبی است تا به آنها با تردید بنگریم؛ بی-آنكه آنها را رد كنیم. در واقع دلیل اساسی این اغراق روشن است. روحانیان، در پی ایجاد پیوستگی میان زمان خود و زمان موسی بوده، میخواهند آنچه را كه برای ما، آموزنده-ترین موضوع تاریخ مذهب یهود است انكار كنند. باید دانست كه میان قوانین موسی و مذهب متعاقب آن، فاصله-ای وجود دارد كه نخست با پرستش هوه پر شده بود؛ و سپس، اندك اندك به آهستگی از بین رفت. طرح روحانیان، این تعاقب وقایع را به یاری احتجاجات گوناگون رد میكند؛ هرچند صحت تاریخی آنها تردیدناپذیر باشد؛ و با وجود تغییراتی كه در متن تورات داده شده، اطلاعات متعددی آنرا تأیید میكند. اخبار روحانیان هم از آن تمایل تحریف كننده كه از خدای جدید، یهوه، خدای آبای قوم را ساخته بود، تبعیت میكند. با توجه به محرك مجموعه قوانین روحانیان، عدم اعتقاد به اینكه فكر یكتاپرستی را موسی به قوم خود داده باشد، دشوار است ما هم به طریق اولی باور كنیم كه میدانیم ایده یكتاپرستی از كجا به موسی رسیده؛ و این چیزیست كه روحانیان یهود، به كلی از یاد برده-اند. ولی ممكنست بپرسند، چه نفعی مترتب است بر اینكه بدانیم یكتاپرستی یهود، از یكتاپرستی مصر ناشی شده است؟ و از طرح سؤال به این صورت، ما تقریباً در آنچه مربوط به منشأ فكر یكتاپرستی است، فایده-ای نمی-بریم. پاسخ ما اینست كه، آنچه برای ما جالب است، فایده نیست؛ بلكه نفس تحقیق است. شاید بتوانیم با یافتن مسیر امور، معرفت تازه-ای بدست آوریم.

موسی، قوم او، یکتاپرستی - 2

مرحله اختفا و روایت

قبول داریم كه فكر خدای واحد و طرد مراسم ساحرانه و تقویت و تحكیم خواست-های اخلاقی بنام خدا، واقعاً آیین-های موسی بوده؛ كه در آغاز طرفداران كمی داشته؛ بعد از یك دوران واسط طولانی، معمول و ممتاز شده-اند. این تأخیر چگونه توضیح داده میشود؛ و پدیده-های نظیر آنرا، در كدام جای دیگر می-توان یافت؟ ما نظایر آنرا در خاطره خود، به صورت زنده داریم؛ و تعداد زیادی از آنها را در زمینه-های مختلف می-یابیم. آنها ظاهراً با انحاء مختلفی ایجاد میشوند و فهمشان كم و بیش آسانست. به عنوان نمونه، سرنوشت یك تئوری علمی جدید، یعنی تئوری داروین را، درباره تحول، در نظر می-گیریم. این تئوری، در آغاز، خصومت-هایی را برانگیخت و مطرود شد. طی دهها سال، در ارزش آن تردید داشتند؛ ولی در حدود یك نسل است كه معتقد شده-اند كه این تئوری گام بزرگی بسوی حقیقت است. خود داروین مفتخر است كه مقبره-ای در «وست مینستر» دارد. نظیر این مورد، تعجبی ندارد. حقیقت تازه، مقاومت-های عاطفی را برانگیخت؛ كه به شكل استدلالاتی درآمد كه به مدد آنها، شك در دلایل تئوری مورد