1- ترس

ترس

Fear

ترس احساسی معمولاً ناخوشایند اما طبیعی است که در واکنش به خطراتِ واقعی ایجاد می‌شود.

ترس را از اضطراب، که معمولاً بدون وجود تهدید خارجی رخ می‌دهد، باید جدا دانست.

علاوه بر این ترس به رفتارهای خاصِّ فرار و اجتناب مربوط است، در حالی که اضطراب،
ناشی از تهدیدهایی خواهد بود که مهارناپذیر و غیرقابل اجتناب تلقی می‌شوند.
ترس معمولاً با درد ارتباط دارد.

مثلاً کسی از ارتفاع می‌ترسد، چه، اگر در افتد آسیب جدی خواهد دید یا حتی خواهد مرد.

ترس یکی از چند احساس بنیادین و فطری است (نظیر شادمانی و خشم).
ترس از سازوکارهای بقاست و معمولاً در پاسخ به یک محرک منفی خاص روی می‌دهد.

کسی که می‌ترسد بسته به شرایط، ممکن است یکی از عکس العمل‌های زیر را بروز دهد:

1. فریاد کشیدن:

فریاد کشیدن عموماً در مردان و جیغ زدن در زنان اولین عکس العمل در برابر عامل ترس است.
فریاد را صدایی با بسامد پایین و شدت صوت بالا و جیغ را صدایی با بسامد بسیار زیاد و شدت معمولی تعریف می‌کنیم.

صدایی که شدت بالا یا بسامد بالا دارد در اکثر مواقع باعث ترس موجود مهاجم خواهد شد و به سود افراد است.
همچنین جیغ کشیدن در جوامع انسانی نوعی درخواست کمک نیز محسوب می‌شود.

همچنین اگر حیوانی قصد حمله به انسان را داشت پیشنهاد شده‌است انسان از این برتری ذاتی خود استفاده کند،
انسان‌ها، میمون‌ها و پرندگان موجوداتی هستند که از این واکنش بیشتر استفاده می‌کنند.

واق واق سگ هم نوع پیشرفته آن به حساب می‌آید و وقتی سگ قصد ترساندن مهاجم را دارد از آن استفاده می‌کند نه وقت حمله.
صدای واق واق سگ شدت صوت بسیار بالایی دارد و یکی از موثر ترین روش‌ها برای ترساندن مهاجم است.
به همین دلیل توصیه اکید شده است از نگهداری سگ در خانه‌ای که زن باردار در آن حضور دارد خودداری کنید.

2. حمله آنی:

اگر به طور ناگهانی با عامل خطرساز مواجه شوید، ممکن است بلافاصله به آن حمله‌ور شوید. این بسیار کارساز است.

3. فرار کردن:

فرار کردن از موجود مهاجم اگر سرعت و مهارت دویدن شما بهتر است ایده بسیار خوبی است.
همچنین وقتی قدرت کافی برای مقابله با مهاجم را نداشته باشید.
اکثر موجودات مانند پرندگان، چهارپایان گیاهخوار و حشرات از این روش استفاده می‌کنند.

بیهوش شدن حالتی شبیه مردن است که باعث عدم تحریک غریزه کشتن در مهاجم می‌شود.
در طبیعت معمولاً حیوانات وحشی نظیر خرس و شیر از خوردن حیوانی که قبلاً مرده است خودداری می‌کنند.

انسان‌ها، دوزیستان و گونه‌های خاصی از پرندگان این عکس العمل را دارند.

All About Fear

ترس خسران

ترس خسران

ترس از دست دادن چیزی، فردی، احساسی، عشقی، مالکیتی، مهارتی و هر چه انسان دارد،

از بزرگترین رنجها و دغدغه های بشر است.

فرد ترسو، گاهی از ترس از دست دادن مورد، حتی کسبش هم نمیکند.

 

عناصر ترس

ترس و عناصر ترس

fear

• در ترس خطر واقعی و خارجی است .
• هنگامی که ترس را تجربه میکنیم به ترس پاسخی میدهیم که دارای ۴ عنصر است

1-عناصر شناختی :

• یعنی انتظارهای آسیب که معمولا در آینده نزدیک به وقوع میپیوندد.

2-عناصر بدنی :

• بعد از ترس تغییرات درونی و بیرونی در بدن ما دیده میشود
• مثلا پوست ما رنگ پریده میشود.
• کف دست مرطوب و دانه های عرق روی پیشانی جمع میشود .
• لب هایمان میلرزد
• عضلاتمان تنیده میشود .
• تنفس تشدید و عمیق
• ضربان قلب بیشتر
• ترشح بزاق کاهش میابد
• اسید معده متوقف
• غدد فوق کلیوی آدرنالین ترشح میکنند.

3-عناصر هیجانی :

• دلهره وحشت تهوع
• لرزش و احساس مورمور شدن
• ورم معده .
با توضیح اینکه ما نسبت به عناصر هیجانی هشیارتریم.

4-عناصر رفتاری :

• دو نوع رفتار ترس وجود دارد
• پاسخهای ترسی که به شیوه کلاسیک شرطی شده اند . مثلا اگر کسی در کودکی چند بار در یک کوچه کتک بخورد بعدها هربار که به این کوچه وارد میشود با وجودیکه خطری او را تهدید نمیکند، به دلیل شرطی شدن عرق میکند و ضربان قلبش تند میشود.
• پاسخهای وسیله ای که تلاشهای ارادی برای مقابله با ترس هستند و جنگ و گریز مهمترین آنهاست.
• دو نوع پاسخ گریز وجود دارد:

• گریز :

• رویداد زیان بخش واقعا رخ میدهد . فرد صحنه را ترک میکند
مثلا کودکی که همکلاسیهایش او را در کوچه کتک زده اند اگر فرصت داشته باشد از کوچه فرار میکند .

• اجتناب :

• قبل از اینکه رویداد زیان بخش رخ دهد فرد موقعیت را ترک میکند .

• دو اختلال ترس عبارتند از  فوبی و  اختلال پس از سانحه

• ۳ اختلال اضطراب را با نامهای
• اختلال وحشتزدگی
• اختلال فوبی مکانهای باز
• اختلال اضطراب فراگیر میشناسیم.

• انسان سه ترس طبیعی و همراه با خود را دارد :

• ترس از هر پدیده تازه
• ترس از صدای بلند ناگهانی
• ترس از زیر پا خالی شدن یا نگرانی از بلندی

• انسان بین ۲ تا ۵ سالگی از حیوانات کوچک و تاریکی میترسد
• بین ۵ تا ۹ سالگی از حوادث طبیعی مثل طوفان و رعد و برق یا برف و باران میترسد
• بین ۹ تا ۱۲ سالگی از بیماری و مرگ میترسد.
• بین ۱۲ تا ۱۶ سالگی از قضاوت و نظر مردم میترسد.

اضطراب

• اضطراب ۴ عنصر ترس را دارد فقط در مولفه شناختی انتظار به جهت خطری مبهم وجود دارد
• در عناصر رفتاری اضطراب نیز جنگ و گریز هستند
• موضوعی که فرد یا باید از آن بگریزد یا اجتناب کند یا علیه آن پرخاشگری نشان دهد
از وضوح کمتری برخوردار است و گاهی مبهم است.

مقابله با ترس از پذیرفته نشدن

مقابله با ترس از پذیرفته نشدن

o       احساس ناامنی باعث می‌شود شما دیگرانی که شما را به خاطر خودتان پذیرفته‌اند را نبینید، و کل توجه تان به اندک افرادی که شما را پس‌زده‌اند جلب شود.

o       ترس از پذیرفته نشدن چه تأثیری بر زندگی شما دارد؟

اگر بی‌خیال نگاه مردم نسبت به خود شوید، چه تغییری در زندگی شما حاصل می‌شود؟

برای پاسخ به این سؤال‌ها لازم است که بدانید بخش زیادی از ترس‌ها و اضطراب‌های ما حاصل یک‌ چیز است: از دست دادن!

ترس از دست دادن: جوانی، موقعیت اجتماعی، پول، کنترل، راحتی، زندگی، و…

o       در کنار تمام این‌ها، ترس از پذیرفته نشدن شاید بزرگ‌ترین ترس ما باشد.

چرا این ترس در وجودمان ریشه دوانده؟

درگذشته طرد شدن از گروه و قبیله مساوی بود با مرگ، پس خیلی جای تعجب نیست که پذیرفته شدن آنقدر مهم است.

o       ترس، این حس غریزی، سعی در آگاه و امن نگاه ‌داشتن افراد دارد.

درست مثل چراغ‌هایی که چم‌وخم جاده را به راننده می‌نمایاند.

اما ترس زیاد، درست مثل نور زیاد در جاده مه‌آلود می‌تواند، همه‌چیزهایی که قرار بود مراقب آن‌ها باشد به باد بدهد.

o       این قضیه به‌خصوص در مورد ترس از پذیرفته نشدن صادق است، بگذارید بحث را با یک مثال شخصی پیش ببریم:

نوجوان که بودم از طرف هم سن و سال‌هایم طرد می‌شدم و همیشه ناامیدانه سعی می‌کردم خودم را به آن‌ها بقبولانم.

سه بار مدرسه خودم را عوض کردم و در هر مدرسه سعی می‌کردم عضو گروه خاصی شوم. اما تنها چیزی که حاصل می‌شد رد شدن پشت رد شدن بود.

خوب یادمه از وقتی توانستم در بازی موفقیت کسب کنم، همواره افراد جدیدی به سمت من می‌آمدند و سعی در برقراری ارتباط داشتند.

o       تا مدت‌ها فکر می‌کردم که علت رفتارهای خوشنود کننده من در دوران بلوغ ریشه در این طرد شدن دوران نوجوانی دارد.

همیشه به دنبال نشانه‌ای بودم که مطمئن شوم دیگران مرا دوست دارند.

o       آیا شما هم به دنبال پذیرش دیگرانید؟

به دنبال رضایت دیگران بودن عاقبت ندارد.

چراکه هر نگاه، کلمه و واکنش بی‌منظور هم می‌تواند از طرف شما نشانهٔ نپذیرفتن قلمداد شود.

o       دایره این ترس از روابط شخصی من هم فراتر رفته بود و من شروع کتاب جدیدم را فقط به خاطر ترس از نوع قضاوت دیگران مدام به تعویق می‌انداختم.

o       در ادامه ۷ راه ‌حل را که به من در فائق آمدن بر ترس از نپذیرفته شدن کمک کرد با شما به اشتراک می‌گذارم.

1       بپذیرید ترس به‌خودی‌خود دشمن به‌حساب می‌آید.

o       فرانکلین روزولت می گوید: تنها چیزی که به‌راستی باید از آن ترسید، خود ترس است.

به‌خصوص که ترس از بدبختی، بدبختی به بار می‌آورد.

وقتی شما با بدبینی به چیزی می‌نگرید، هر قدمی که برمی‌دارید در راستای به تحقق رساندن این بدبینی خواهد بود.

این متد فکری اغلب فرصت‌ها را به باد می‌دهد و روابط را از هم می‌درد.

o       مثلاً با خودتان فکر می‌کنید که فلانی قطعاً مرا رد خواهد کرد، و با همین نگرش نسبت به‌طرف گارد می‌گیرید

 و حتی شاید رفتارهای خصمانه‌ای اتخاذ کنید و سرانجام همه این رفتارها قضاوتی است که در ابتدای کار انجام دادید

 و خیلی فاتحانه با خود می گویید: از اولش هم می دونستم از من خوشش نمیاد.

o       پس حسابی مراقب ترس‌ها و تأثیری که بر روابط شما با دیگران می‌گذارند باشید.

بجای اینکه اجازه بدهید ترس هر بلایی که دلش خواست سر روابط بیاورد، به دنبال بهبود شرایط باشید.

2       نگران ترس‌هایتان نباشید

o       احساس ها ما را متقاعد می‌کنند که هر نتیجه ناخواسته‌ای مساوی با نابودی است.

اگر از من خوشش نیاید چه؟

اگر من را نپذیرد چه؟

اگر در مهمانی تنها بمانم چه؟

o       با هیچ‌کدام از اتفاقات بالا دنیا به آخر نمی‌رسد.

اما اگر به این احساسات تن دهیم در حقیقت به ترس‌هایمان اجازه دادیم که بر ما غالب شوند.

o       واقعیت این است که ما انسان‌ها در پیش‌بینی اینکه اتفاقات بد چه تأثیری بر احساسات ما می‌گذارند آن‌قدرها موفق نیستیم.

درواقع در اغلب موارد ما همه جوانب را در نظر نمی‌گیریم و این به ترس‌های ناخودآگاه ما مجال رشد می‌دهد.

o       پس از خودتان بپرسید: اگر تمام اتفاقات بد که انتظار داشتم بیافتد و من طرد شوم، راه درست مقابله با این مسائل و ادامه زندگی چیست؟

سعی کنید برخورد دیگران را پیش‌بینی کنید.

 به این فکر کنید که عواقب طرد شدن از طرف آن‌ها چیست؟

به این فکر کنید که بعد از طرد شدن برای ادامه زندگی چه خواهید کرد؟

انجام همین تمرین ساده به شما کمک می‌کند تا از پس نوع نگاه دیگران برآیید و کم‌کم متوجه شوید که واقعاً مهم نیست دیگران چی فکر می‌کنند.

3       تابه‌حال پرسیدی رد شدن واقعاً یعنی چه؟

o       یک مثال ساده می‌زنم.

اگر شخصی یک الماس بیست قیراطی پیدا کند اما از روی جهل این الماس را بی‌ارزش بداند و به کناری بیاندازد،

 آیا این حرکت از ارزش الماس چیزی کم می‌کند؟

o       در رابطه با افراد هم به همین منوال رد کردن دیگران بیشتر از اینکه متوجه شخص باشد، متوجه رد کننده است و نشان‌دهنده افکار اغلب کوتاه فکرانه اوست.

o       اگر جی کی رولینگ، نویسنده سری رمان‌های هری پاتر بعد از رد شدن به‌وسیله ناشرهای مختلف، ناامید می‌شد امروز خبری از موفقیت بزرگ او نبود.

o       اگر والت دیزنی بعد از رد شدن به‌وسیله ۳۰۰ سرمایه‌گذار، طرحش را کنار می‌گذاشت اکنون جهان دیزینی وجود نداشت.

o       از یک‌چیز مطمئنم و آن این است:

i          اگر بیش‌ازحد به نظرات دیگران بها دهید، خودتان را زندانی آن‌ها کرده‌اید.

ii       هیچ‌وقت اجازه ندهید نظر کسی واقعیتتان را تغییر دهد.

iii       هیچ‌وقت به خاطر خوش‌آیند دیگران خودتان را تغییر ندهید.

iv      با تمام وجود آنچه که هستید را بپذیرید و دوست داشته باشید.

v        اینکه کسی شما را پس میزند اصلاً نشانه بی‌ارزشی شما نیست، بلکه این فقط و فقط نظر اوست.

4       بر ترس‌هایتان غلبه کنید

o       تابه‌حال دقت کردید افرادی که درگیر مشکلات احساسی هستند، از حس کردن و فکر کردن به مشکل طفره می‌روند.

اما گاهی کارِ درست روشن کردن تکلیف با احساسات و افکارمان است.

وقتی در جمعی هستید و فضا استرس‌زا است برای چند لحظه حالتان را فراموش کنید و طوری که دوست دارید فضا را درک کنید.

به خودتان بیاموزید که در حال زندگی کنید و گذشته و آینده را فراموش کنید.

همه‌چیز دست شماست.

اراده کنید تغییر می‌کنید.

o       اگر شرایط به‌گونه‌ای باشد که برای مخارج زندگی در مضیقه باشید، آنگاه دیگر نگران نوع نگاه مردم نسبت به مارک شلوار جین،

مارک گوشی، غذایی که می‌خورید، تعداد سفرهای خارجی و…نخواهید بود.

در واقع شدت و ضرورت شرایط، تعیین‌کننده است نه نگاه مردم.

5       همیشه حق با تو نیست

o       شاید یکی از دلایل فرسایشی بودن ترس از رد شدن این تصور غلط است که «همیشه حق با من است».

o       افرادی که صحبت در مورد احساساتشان را نیاموخته‌اند، زندگی به‌مراتب سخت‌تری خواهند داشت.

اگر همیشه حق با تو است پس چرا این‌همه اشتباه داری؟

o       پس‌دست از قضاوت بردارید و اجازه بدهید دنیا کارش را بکند.

گاهی ندانستن و اعتماد به رابطه بهترین راه ممکن است

o       روزی چند بار باید با خودتان تکرار کنید:

 این زندگی، انتخاب، اشتباه و درس من است و تا زمانی که به کسی آسیب نرساندم، لازم نیست نگران قضاوت آن‌ها باشم.

6       خودت را بپذیر و دوست داشته باش

o       اینکه مدام دنبال تصدیق باشید، نشان می‌دهد که کاملاً نسبت به قضاوت دیگران بدبین هستید

و این ابتکار، خلاقیت، جذابیت و خودانگیختگی را از زندگی ما می‌گیرد.

o       اگر ویژگی خاصی دارید که شمارا از دیگران متمایز می‌کند، قدردان باشید،

در این دنیای دیوانه که هرروز بیشتر از دیروز سعی می‌کند شما را به دیگران شبیه کند، سعی کنید خودتان باشید، خاص باشید.

o       اگر به خاطر این تفاوت به شما خندیدند شما هم به عادی بودنشان بخندید.

شجاعت زیادی می‌خواهد تنها ایستادن، اما ارزشش را دارد.

روزگار دوستان واقعی را غربال می‌کند آن‌هایی که شمارا آن‌طور که هستید دوست دارند، پیدا می‌شوند.

o       به خاطر خوش‌آیند دیگران خود را عوض نکنید.

خودتان باشید. افرادی که دوستتان داشته باشند خودبه‌خود پیدا می‌شوند.

7       طرد شدن یک فرصت بی‌نظیر است

o       به‌محض اینکه طرد شدید سریع به این فکر نکنید که:

«یک‌بار دیگر ثابت شد آن‌قدرها که باید نمی‌ارزم»!

o       این اصلاً برداشت صحیحی نیست.

 این طرد شدن یعنی یک‌بار دیگر دیگران از درک شما عاجز شدند!

نتوانستند شمارا بفهمند.

o       طرد شدن یک داروی اساسی است و به شما می‌آموزد چطور روابط غلط را کنار بگذارید وبدنبال روابط صحیح باشید.

طرد شدن فرصت کافی برای رشد و پرورش بیشتر خودتان در اختیارتان می‌گذارد.

o       آیا بهتر خواهم شد؟

با دل‌شکستگی چه کنم؟

حتماً بهتر خواهید شد.

این را به خاطر بسپارید که هر انسانی بعد از طرد شدن احساس دل‌شکستگی می‌کند و شاید سوالایی از این‌ دست گریبان گیرش شود:

o       مگه من چه‌کار اشتباهی انجام دادم؟

چرا من را دوست ندارند؟  چرا؟…. چرا؟…. چرا؟…..  و…

o       حالا وقت آن رسیده که از احساسات قدرت بگیرید.

به احساس های تان اجازه بدهید شما را هدایت کنند و شمار را به سمت یک من جدید سوق بدهند.

o       هر بار که به عقب بازمی‌گردید، می‌بینید که در کنار هر طرد شدن یک پیشرفت به‌مراتب بهتر وجود دارد.

o       هر چیزی را نمی‌توان کنترل کرد به‌خصوص افکار دیگران را.

o       گاهی فقط باید پا روی پا بیاندازید و تماشاچی باشید.

o       گاهی ناخواسته‌ها حامل خواستنی‌ترین تغییرات‌اند.

منبع نوشته:marcandangel.com و دگرش

2- رنج

هیولای رنج

o       رنج می گوید: من هستم. در واقع بودگیِ خودم، نه در هیچ پدیده دیگری….

o       رنج، شکل ها و نمایش های بیشماری دارد و چه بسا که از آن چاره ای نباشد، اما گذر رنج از دریافت آدمی، آن را گونه گون تر و پر رمز و راز تر می کند. گویی هر کسی برخورد خویش را با پدیده رنج دارد و رنج در کارگاه وجود او دیگرگون می شود و بدل به فرآورده ای با رنگ و بوی ویژه خود می شود. از این رو رویارویی آدمیان با رنج، می تواند به اندازه خود رنج و چه بسا بیشتر از آن مهم و درس آموز باشد.

رنج همراه زندگی است

و داشتن زندگی خوش و آرام و شیرین،

آرزویی است که در سر داریم، نه واقعیتی که در آن به سر می بریم.

بنا به نظر فارابی عالم ماده نمی تواند “خیرِ محض” را بپذیرد؛ چون در غیر این صورت، دیگر ماده نخواهد بود.

اگر “درد” را امری فیزیکی و مقطعی بدانیم، به نظر می رسد “رنج” نوعی تاثیر روانی-اجتماعی فراگیر و شاید همیشگی باشد:

درد تأثیرات محسوسی است که در اندام‌های خاصی از بدن و یا در کل بدن احساس می‌شوند و واژه رنج تأثیرات آشکاری بر بازتابندگی دارد، بر زبان، بر رابطه با خود، بر رابطه با دیگری، بر رابطه با معنا، بر پرسمان.

شاید به گفته هانا آرنت (1906- 1975) Hannah Arendt  ،ما با «روزمرگیِ شر» مواجهیم. اما از سویی دیگر رنج و درد، برای آدمی آنقدر یکنواخت نمیشوند که وی در رویارویی با آنها نپرسد چرا؟

رنج گویی دوباره رابطه انسان با هستی را به یاد او می آورد و روزمرگی وی را مختل می کند. بنا به سخن هایدگر (1889-1976) Martin Heidegger  اکنون سر چکش پریده است و دقیقاً در همین زمان است که چکش مساله می شود و بدان اندیشیده می شود و محل پرسش می شود.

در واقع اندیشه؛ محصول اختلال و شکاف در دنیای هر روزه ما است. پس … درد را باید یک ساختارزدایی ریشه‌ای از بدیهی بودن جهان به شمار آورد. نوعی از میان رفتن معنا و ارزش جهان که هستی را بدل به باری بیهوده می‌کند.

از همین رو برای فروید هم، درد نوعی واکنش است به از دست دادن قاطعیتی در هستی از خلال نوعی فروشکستن درونی.

         رنج فرد را درون خود فرو می‌برد و از «خود» بیرون می‌راند و وی را تبدیل به زائده‌ای می‌کند از نقطه دردناک،

         بدین ترتیب جهان بیرونی برای او بی‌تفاوت می‌شود…

هر اندازه رنج، شدت بیش‌تری داشته باشد، رابطه با جهان را بیش‌تر کاهش می دهد و چشم‌اندازها را بیش‌تر مسدود می‌کند.

         بدین ترتیب فرد تماماً بر نقطه درد متمرکز می‌شود.

شکافی که رنج در زندگی آدمی پیش می آورد، وی را به بازنگری دعوت می کند. واماندگی در برابر هستی، او را سرگردان می کند. اینجا خلایی به چشم می آید که توضیح خاصی آن را در بر نمی گیرد. از سویی دیگر، اما زندگی ادامه دارد و عناصر متعارض در کنار یکدیگر قرار می گیرند:

کلنجار رفتن با رنج، پذیرفتن یا نپذیرفتن آن، جانکاه است.

برای کسانی که کنترل زندگیشان در دستشان بوده است، رنج همچون پدیده ای بیرونی تعریف می شود

که به استقلال و هویت آنان نمی تواند دستبرد زند.

چنین پافشاری در برابر رنج و نپذیرفتن آن، البته پیامدهایی دارد.

گویی رنج، برای خاموشی خود، قربانی می طلبد و این قربانی، تکه ای از وجود آدمی است،

تکه ای از جسم یا روح او.

کرکسِ رنج بالای سر فرد زخم خورده در پرواز است: من و رنج از هم جداییم.

اون رنجی که من تجربه کردم کانونش یکی از نزدیکانم بود. رنج از من جدا بود، می دیدمش ولی درش غرق نشدم. شایدم دوست دارم اینجور فکر کنم. فشار عصبی کمی نبود، صدایم کاملاً گرفته بود و در نمی امد ولی خاطره آن رنج خیلی هم پررنگ نیست، نه سالش نه زمان وقوعش نه کم و کیفش چندان یادم نمانده. اما همراهی دیگران یادم مانده، یا اینکه کسانی می خواستند اون سناریو رو کارگردانی کنن و یا اینکه موقعیت من رو کاملاً نادیده گرفتند و به من فشار آوردن. شاید سکوت اون موقع است که الان به آلرژی تبدیل شده.

از درد انتظار داریم پایان یابد، آرامش پس از آن بسیار دلچسب است.

بدن تبدیل به حاشیه امنی می شود که می توانیم در آن بلغزیم و فرو رویم.

گویی از آتشِ آزمون سیاوش گذر کرده ایم و از پسش بر آمده ایم و اکنون بیرون درد و آتشیم. سربلند و روسفید.

اما اگر درد ادامه یابد، بی معنایی نهفته در آن و رها نگشتن از دامش جسم و جان انسان را درگیر می کند و به رنجی جانکاه می انجامد.

فردی که درد می‌کشد نوعی تهی‌شدگی از اصل و اساس خود را تجربه می‌کند. قلمروی او تا بی‌نهایت کوچک می‌شود و آزادگی حرکت را از دست می‌دهد

درد به همان‌اندازه سکسوآلیته ‌مرا مختل می‌کند که زندگی روزمره‌ ام، خوابم، زندگی حرفه‌ای و اجتماعی‌ام را. همه‌چیز روی بدان ‌سو دارد که اعتماد به نفسم را از دست بدهم، ارزشی برای خود قائل نباشم. از دیگران فاصله بگیریم. و درون پیله‌ خودم فرو روم.

یادم میاد رفته بودم سر کلاس یکی از کلاسهایی که باهام رفیق بودن، وارد کلاس که شدم بچه ها از قیافه مسخ شده ام چیزهایی دستگیرشون شد. یکیشون با شگفتی که کمی به وحشت هم آمیخته بودگفت: شما امروز مثل همیشه نیستید، شاید کم خوابی را بهانه کرده باشم تو دفتر آموزشگاه تلو تلو میخوردم. منشی و مدیر فکر می کردن به خاطر کلاسهای متعددیه که دارم. گفتن ساعت آخر نمون و زنگ زدم به همسرم آمد دنبالم.

درد آسانتر به بند تعریف در می آید، اما رنج از بند تعریفِ کسی که بدان دچار است سر می خورد، فراگیری اش آنچنان است که در حد و مرزی نمی گنجد، نمی توان یک نقطه را نشان داد و گفت دقیقاً اینجاست: رنج پژواکی است درونی از یک درد و به نوعی مقیاسی ذهنی از آن… رنج رفتارهای فرد را در دست خود می‌گیرد، یعنی سبب می‌شود که یا او تسلیم شود و یا در برابر فرایند دردآور مقاومت کند؛ و بدین ترتیب منافع فیزیکی یا اخلاقی او را وادار به وارد شدن در این آزمون می‌کند….

اگر درد در نقطه‌ای دقیق از بدن متمرکز شود، رنج لزوماً تداومی مکانیکی از آن نیست، بلکه همه‌بخش‌های دیگر هستی را دربرمی‌گیرد بی‌آنکه جایی را آرام بگذارد.

اگر ما با رنجی عمیق برخورد کنیم، تأثیری تلخ برجای می‌گذارد، که حتی پس از به پایان رسیدنش از میان نمی‌رود… و من دیگر ارباب خانه خود نیستم.

همه چیز تحت الشعاع رنج می شود و بر همه چیز اثر می گذارد، نگاهت به زندگی و به افراد عوض می شود ، از خودت می پرسی کار درست چیست؟ آیا من در نقطه درستی ایستاده ام؟ خودت را گم می کنی ، آبی آسمان و سفیدی ابرها و سبزی درختها رنگ می بازند، حول یک نقطه می چرخید، نقطه ای که شعاع های رنجش از رنگ های طبیعت و شکل آدم ها و معنی زندگی رد می شود.

در این میانه، کشیدن بار رنجی که برآمده از قضاوت و داوری دیگران است، گاه سخت تر از خود رنج است.

در داستان یعقوب می بینیم که دوستانش چگونه او را زیر فشار می‌گذارند که اعتراف کند… سخن آن‌ها نه برای همدردی بلکه برای اتهام‌زدن است و از این رو یعقوب بازهم رنج بیش‌تری می‌برد. می گوید: تا چه زمانی می‌خواهید مرا عذاب دهید و با کلمات‌تان تخریبم کنید؟

در میانه رنجی که مرا داشت خرد می کرد، دیگران دنبال دلیل می گشتند و همه دلیل ها، بی رحمانه من را نشانه می گرفت. من علت العلل مساله ای بودم که همسرم قهرمان نقش اول آن بود. حجم هجمه چنان بزرگ بود و فرورفتگی و درماندگی من در مشکل چنان عمیق، که نمی توانستم با فاصله با موضوع برخورد کنم و پاسخ در خوری به این همه بیشعوری و توحش بدم.

احساس می کردم آنچه می بینم و می کشم فراتر از گفتن است، فراتر از درک دیگران است. در همهمه دیگران، در دادگاه های صحرایی خانوادگی که برپا کرده بودند،  و هر یک از خودش دفاع می کرد و گریه می کرد و دیگری رو متهم می کرد.  من تنها سکوت کرده بودم و امید داشتم بدتر نشود ، در حالتی خلسه وار با احساسی از بیهوده بودن همه شرایط.

زندگی من تا پیش از ازدواج هیچ کدام از این وقایع را نداشت،  هیچ کدام از این احساس ها را نداشت ، انگار که طبقه دوم یک خانه زیبا و به روز رو با کاهگل درست کرده باشند.

هر اندازه هم که رنج به عقب رانده شود، روزی می رسد که بتواند خود را بنمایاند،

رنجی که گفته نمی شود و دیگران آن را نمی بینند و نمی شنوند،

در سیگار دود می شود،

یا راهش را به افسردگی باز می کند،

یا تنگی نفس می آورد.

گاهی هم رنجی که انسانها می کشند از فشاری است که، اخلاقی زیستن، به آنها روا می دارد. گرچه در لحظه رخداد، تصمیم می گیرند که اخلاقی زندگی کنند، اما در ادامه، پیامدهای اخلاقی بودن دامنگیرشان می شود،  که همان رنج است.

گویی همیشه سلامت روانی و اخلاقی زیستن با یکدیگر نمی خوانند و اخلاقی زیستن همواره وجهی غیرعقلانی دارد.

از همین رو بسیاری از بزرگان، درمانگران زخمی اند. آدمهای خوبی که غم ها در دلشان تلنبار می شود تا مریض شوند، پشت لبخندشان بیمارند. آنقدر بی حساب می بخشند و خالی میشوند که خالیشان را بیماری پر می کند.

o       از سویی، آنچه رنج را سخت تر می نماید، بی معنایی نهفته در آن است، از این رو برای رهایی از این چرایی بزرگ است که رنج را به هنر یا دانش بدل می کنیم تا به قامت ناراست آن معنایی بدوزیم.

دست آخر، پس از گذشت سال ها، رنج در بی شکلی هیولاوارش به آدمی تاخت و تاز می کند. رنج می خواهد در همه ابعاد و ویژگیهایش دیده شود. رنج نمی خواهد در شعر حافظ استعلا یابد، یا در قطعه ادبی به بند کشیده شود. سر آن ندارد که به یک پست کانال محدود شود و یا حتی به مهمانی مجلل خانوادگی برای کسانی که منبع ایجادش بودند کاهش یابد. رنج سر آن دارد که در قلمبگی خود، دیده شود، شخصیت یابد و از آن رو گردانده نشود.

هنگامی که کوشش می کنیم رنجمان را به آگاهی و دانش برسانیم، در واقع رنج را از تجربه فراتر می بریم و به بند مفاهیم می کشانیم. درباره اش می خوانیم، می نویسیم و سطح دیگری به آن می دهیم.

اما گاه در فرجام کار می بینیم که رنج هست و با شعر و داستان و کاردستی و مهمانی کار چندانی برایش نمی توان کرد، رنج خواهان آن است که استقلال یابد و با چشمان باز دیده شود،می خواهد در آغوش تو جای گیرد.

می توان رنج را گریست،

او سمج تر از آنست که استعلا یابد،

ممکن است رنج را بی ارزش تر از آن ببینیم که برایش وقت بگذاریم.

اما رنج هست.

خیلی واقعی تر از آنچه ما می پنداریم.

و او ما را به افراد و وقایعی پیوند می زند که به شمار نمی آوریمشان،

که پست و ریز می بینیمشان و این قدرت رنج است.

o       رنج می تواند تکثیر شود، رنج شکیباست، صبوری می کند و در زمان درست به آدمی حمله می کند و یا اینکه می تواند ذره ذره ما را بمکد و تهی کند.

رنج می گوید من هستم. من هستم. من هستم در واقع بودگی خودم نه هیچ پدیده دیگری.

o       رنج آنقدر پیش روی می کند تا بتواند قلمرو بیشتری از وجود آدمی را از آن خود کند. چنان در هر سو ریشه می دواند تا روزی از یک سو سر از خاک بردارد و رخ بنمایاند: چنین است که رنج ترجمانی است از هدایت‌شدن هستی به سوی بدترین جنبه‌های آن، جایی که انسان علاقه‌ به زندگی را از دست می‌دهد. هر اندازه رنج در انسان بیش‌تر شدت بگیرد، به ناتوانی بیش‌تری در انسان دامن زده است،  و خود را بیش‌تر اشغال کرده است.

o       رنج یک دستبرد است. یک احساس از دست‌رفتگی و نوعی سوگواری برای خویش. گاه افراد رنج دیده و بیمار بر این باورند که برگزیده شده اند (اگر با من نبودش هیچ میلی – چرا ظرف مرا بشکست لیلی) و گاه بر این باورند که بیماری آنها همچون تعویذی است که نزدیکانشان را حفظ می کند و نگاه می دارد: {تعویذ یعنی دعایی که بر کاغذ می‌نویسند و برای دفع چشم‌زخم و رفع بلا و آفت به گردن یا بازو می‌بندند.}

o       رنج من خوب خیلی وقت ها مانع خوشبختیم می شد ولی به خدا می گفتم می پذیرمش. اگر سلامتی و راحتی پدر و مادر و خواهر و برادرم رو یک جورایی تضمین کنه. خدایا برای این درد شکرت. دیگه راضی به بیماری من باش و کسی از خونوادم رو درگیر نکن. اگر قراره جور این درد رو من بکشم تا کس دیگری از خونوادم زجرش رو نکشه، من راضیم، صدقه سر این درد، خونوادم رو حفظ کن.

o       در مسیحیت، رنج بردن و درد کشیدن از آنجا که یادآور رنج عیسای مصلوب است، تقدیس می شود. به باورمسیحیان، درد آزمونی است که خداوند بر آن‌ها قرار داده است تا ایشان را بیازماید و سبب تزکیه‌ نفس آن‌ها شود. الگوی آن‌ها الگوی تحمل درد و صبوری است.

o       گفته می شود سوزو، زمانی که درد پس از یک آرامش کوتاه بار دیگر به سراغش می آید، چنین تلقی دارد: خدا را شکر که به فکر من بود و مرا به فراموشی نسپرد!

o       در فرهنگ ما نیز درد و معنویت هم آغوش یکدیگرند. راهروهای بیمارستانها که منتظران در آن با کتابهای دعا سراسیمه به دنبال نور نجاتند، گواه این ادعا هستند. اذکار مخصوص دردهای گوناگون نشان می دهند که معنویت در پی پاسخگویی بدین چرایی است. هر دردی فرد را به سوی نوعی متافیزیک می‌کشاند.

o       فردی که رنج می‌برد دائماً از خود درباره‌ معنای دردش سئوال می‌کند. یا به عبارت دیگر درباره‌ معنای هستی‌اش. پزشک به او همچون یک چالش یا یک معما نزدیک می‌شود. اما بیمار درد را به مثابه یک راز تجربه می‌کند. این امر قابل درک نیست که هستی بدون هیچ دلیلی چنین درهم بشکند. بنابراین برای آن‌که درد تا حدی قابل تحمل شود، باید معنایی به خود بگیرد و به نوعی باید به متافیزیک عدالت پیوند بخورد.

o       میلان کوندرا Milan Kundera  نویسنده اهل چک که از سال ۱۹۷۵ به فرانسه تبعید شد، می‌نویسد: پوچ بودن مجازات چنان غیرقابل تحمل است که متهم برای بازیافتن آرامش، به دنبال یافتن توجیهی برای درد خویش است. از اون روزی که بهم گفتن تا کی میخوای به فعالیتت ادامه بدی این اتفاق افتاد.

o       نیچه می گوید آنچه مرا از پای در نیاندازد، قوی ترم می سازد

بدین ترتیب، درد می تواند آزمون شکیبایی و معنا یابی و خلسه ای روحانی شود. در دبیرستان دوستی داشتم که روشی ذهنی برای دردی خرد کننده داشت و هنگامی که برایم توضیح داد چه می کند خیلی شگفت زده شدم، فکر می کردم ما بچه تر از آنیم که چنین توان روحی داشته باشیم. او در اوج درد کشیدن به عمق درد میرفت و با فکر کردن به اینکه «اصلاً درد چیست»، ماهیت درد را زیر سوال می برد و به خلسه ای می رسید که درد محو می شد و در یک بازی ذهنی شورمندانه دود می شد.

o       اما آدمها با رنجشان کمتر می توانند چنین معامله ای کنند. درد از آنجا که در بدن مستقر است مال خود می پنداریمش، اما در رنج، دیگری در کار است، این دیگری می تواند هستی باشد یا آدمیان دیگر. گویی در رنج به ما ظلم شده است. حتی هنگامی که در درد بدنی نیز چنین برداشتی داریم، در واقع درد به رنج بدل شده است.

o       گاه مرز درد و رنج چنان باریک می شود که جدایی این دو نا ممکن می شود و درد، نوعی قربانی می شود که در پیشگاه خدا عرضه می شود تا ما را پاک کند. از دوستی می شنیدم که زمانی که رنج زیادی می کشیدم، خوشحال بودم که روز به روز لاغر تر و نحیف تر می شدم. این خوشحالی را تنها از جنبه اندام مورد پسند امروزی نمی توان دید. گویی در آن حسی از پاک و سبک شدن حاصل از ریاضت است، حسی از نوع پذیرش قربانی.

o       پاسکال Pascal  از خدا چنین می خواهد: بدن مرا شفا ببخش اما نه برای بدنم، نه برای هیچ چیزی که این بدن در بر دارد. چرا که هرچیز در بدن هست شایسته‌ خشم تست، بلکه برای آن‌که دردهایی که این بدن می‌کشد تنها چیزهایی‌اند که شایسته‌ عشق تو هستند. خداوندا! رنج‌های مرا دوست بدار و باشد که دردهایم ترا به سوی من کشاند. در واقع بین رنج و خشم نسبتی برقرار است و اگر خشم اجازه بروز و نمود یابد، نیازی به تقدیس درد و رنج هم نیست.

در قرآن، کتاب مقدس مسلمانان،گاه موسی را چون فردی عجول (در داستان خضر) و خشمگین (داستان میقات موسی و گوساله پرستی قوم) می بینیم. و چون موسی، خشمناک و اندوهگین به سوی قوم خود بازگشت، گفت: پس از من چه بد جانشینی برای من بودید! آیا بر فرمان پروردگارتان پیشی گرفتید؟ و الواح را افکند و موی سر برادرش را گرفت و او را به طرف خود کشید.  خشم موسی چنان بزرگ است که هارون به نوعی دست به دامن مادرش می شود: ای فرزند مادرم، این قوم، مرا ناتوان یافتند و چیزی نمانده بود که مرا بکشند. پس مرا دشمن شاد مکن و مرا در شمار گروه ستمکاران قرار مده. در اینجا موسی، رنجشش را در خود فرو نمی ریزد و آن را در خشم بیرون می ریزد.

در دین یهود درد نوعی شر است که باید با آن مبارزه کرد، یک امر نامتعارف که باید آن را از میان برداشت. در سنت یهود درد با هیچ‌گونه رستگاری همراه نیست و هیچ ارزش نجات‌بخشی در خود ندارد: وقتی خشم را کنترل می کنیم فکر می کنیم و خودمان را با هر روشی آرام می کنیم …. خشم گاهی اوقات تبدیل به اندوه و رنج می شوند. پس گاهی اوقات لازم است در برابر خشم عکس العملی متعادل تر داشته باشیم تا به مرور و طی سالها با کوچکترین رخدادی یادآوری و باعث ناراحتی نشوند.  من با کنترل کامل خشم مخالفم. همه ناخواسته عکس العملی درباره رنج دارند.

o       گویی هیولای بی شکل و نامعلوم و نامفهوم رنج هنوز هم خود را بی مرز و حد و قالب بندی می خواهد: هنگامی که آدمی رنجش را می نویسد یا نقاشی می کند، از رنج می خواهد که مودب و موقر باشد. رنج را خفه می کند.

o       اما رنج در یک معنا همان قدسی وحشی است که باستید ( 1898-1974) Roger Bastide می گوید. می خواهد فریاد کشد و چارچوبها را بشکند و میخواهد به خشم، بیرون ریخته درآید. سهمش را به صورت خالص می خواهد. قدسی وحشی نیازمند گذشتن از مرزهاست، انرژی جوشانی است که سرریز می شود . اما زمانی که رنج به دانش تبدیل می شود، از آن استفاده ابزاری می شود.

حتی زمانی که رنج در لالایی نمود می کند، که بیانی است از درد و رنج رفته به مادر،  ونوعی مرثیه سرایی خفیف انتقامی، باز هم از آن استفاده ابزاری می شود.

در برخی سنتها اما گویی ما خشم را به خدا فرا می فکنیم و توان خشمگین شدن را از خود می گیریم ، تا به وجودی والاتر واگذارش کنیم.

o       خشم فروخورده ای که بدل به رنج می شود، یا رنجی که بدل به خشم فرو خورده ای می شود:

من از رنجم راضیم، تجربه بزرگی بود، دنیایی رو به روی من گشود که تازه بود که شگفت بود و یک چالش فکری ایجاد کرد.

آزمون اخلاق و شکیبایی و آگاهی بود… ولی یک عنصر کم داشت. شاید نوازش شدن و محبت گرفتن.

o       گفتگوهای بی پایان ذهنی، پس از سالها می توانند به مجلس تمام عیاری برای سوگواری خویشتن و ستمهای رفته بر آدمی بدل شوند. غبار سال و ماه بر گِرد رنج، آنچنان نمی نشیند که از پس آن، نتواند به تماشای مجلس آرایی اش بخواندمان: حرفهای ناگفته و رنج ناخواسته آن دوران هنوز هم ته نشستهایی دارد که در تظاهرات جسمانی که در مواقع عاطفی تشدید می شود، بروز و نمود پیدا می کند، انگار یک جایی هنوز حق رنجی را که باید می کشیدم، ادا نکردم، انگار به رسمیت نشناختمش، انگار به آن زمان کافی حتی ندادم، زود بیرونش کردم، دورش کردم، ترسیدم من و استقلالم را ببلعد، آزادی روحم را به بند بکشد، شاید باید می فهمیدم اسیر ناباوریم، شاید باید می پرسیدم بیشتر از این می فهمیدم، گریه کن ای… باورش نکرده بودم، آری من گریه هم نکردم، آشفته بودم در خودم. آرام نمی گرفتم. در خودم می پیچیدم، راجع به آن با بهترین دوستم حرف می زدم، فقط با بهترین دوستم، چون مساله ای نبود که بشود حرف زد. یک تابو بود………..

o       من درگیر رنجم بودم ، با کلاس و موسیقی و کتاب کوشیدم پُرش کنم. شاید این دلیلی است که دیگر زمان و مکان و سال و ماهش یادم نمی یاد. ولی این مطلب باعث شد که بفهمم نمی شود سرت را بالا بگیری و بگویی رنجم رو با چیزی عوض کردم. چرا ؟ همه اون کارها، کلاسها و کتابها و شعرها همه اینها کم بود؟ آیا زنانه تر با رنجم باید برخورد می کردم، که جسمم تاب آن را داشته باشد؟ ذهنم و بدنم در هماهنگی با هم نبودند؟ این آلرژی که از رنجم به یادگار مانده این را نشان میدهد؟ تا مدتها این مشکل را به این دلیل نمی دانستم. ولی مدتی است به ریشه روانی بیماریهای جسمی فکر می کنم.

برای رنجمان چه می توانیم بکنیم:

o       برای رنجم چه می توانم بکنم؟ تا راضی شود؟ کاش یک پماد بود مثل پمادهایی که به اثر سوختگی می زنند و کم رنگش میکند تا به مرز محو شدن برسد. بپذیرم و با رنجم مبارزه نکنم. می توانم دیگرانی را که درگیر این ماجرا بودن، مستقیماً هدف پیامدهای رنجم نگیرم. می توانم در نتایج و تحلیل های کلی تری که رنج من را هم در بر می گیرد، شریکشان کنم، تا آنها هم یاد بگیرند .

o       بالاخره به مرور زمان کمرنگ می شود. بیانش کنم و به صورت خشم بیرون بریزمشان؟  انگشت تو چشم دیگرانی کنم که مسببش بودند؟

o       و چاره چیست؟: رنجِ دنیا،فکرِ عقبی، داغِ حرمان‌، دردِ دل. یک نفس هستی به دوشم عالمی را بار کرد (بیدل)

منبع: انسان شناسی و فرهنگ – نسیم خواجه‌زاده

برگرفته شده از داوید لو بروتون David Le Breton  برگردان ناصر فکوهی

مقاله ای از ولفگانگ پاولی

برنده جایزه نوبل فیزیک در سال ۱۹۴۵ که به خاطر کشف قانون جدیدش به نام اصل انحصاری پاولی که مورد تشویق آلبرت انیشتین هم قرار گرفت, معروف است.
پاولی می گوید : هر چیزی در جهان, ارتعاش مخصوص به خودش را دارد. همه الکترون ها دارای سه ویژگی هستند؛ سطح انرژی – چرخش – مدار. که فیزیکدان ها بر اساس این سه ویژگی, عدد کوانتوامی هر الکترون را محاسبه می کنند و به دست می آورند.
پاولی می گوید : هیچ دو الکترونی در جهان هستی دارای عدد کوانتوامی یکسانی نیست.

پاولی مثالی می زند و می گوید: سیبی را بر می داریم و از میان میلیاردها الکترونی که درون آن است، فقط یکی را انتخاب می کنیم. فرض کنید نام آن الکترون را بگذاریم “اریک”….
عدد کوانتوامی اریک عددی بسیار بسیار طولانی است، اما برای این که کارمان را ساده کنیم، فرض کنید آن عدد بزرگ 23 باشد.

پاولی ثابت کرد در هیچ کجای جهان هستی, حتی در ستاره ای در کهکشان, نه تنها هیچ سیب دیگری, بلکه هیچ شیئی دیگر پیدا نمی کنید که الکترونش عدد کوانتوامی 23 داشته باشد.
حال اگر دستمالی برداریم و سیب را برق بیندازم, از اصطکاک ایجاد شده, انرژی حاصل می شود و این انرژی عدد کوانتوامی اریک را ارتقا داده و به مثلا 26 می رساند و درست در همان لحظه تنها الکترونی که در جهان هستی با عدد کوانتوامی 26 بوده, دستخوش تغییر می شود.
جهان ما برای حفظ توازن خود , لحظه به لحظه آرایش خود را تغییر می دهد. پاولی با اثبات این موضوع جایزه نوبل فیزیک گرفت و گفت : اگر هر الکترونی دارای ارتعاش منحصر به فرد خود باشد, پس هر شیئی در جهان واجد ارتعاش مخصوص به خود است.

و اما نتیجه گیری : وقتی یک سیب با یک اصطکاک کوچک, تغییر پیدا می کند, بنابراین وقتی که من فرزندم را در آغوش می گیرم و می بوسم, و یا وقتی که همسرم را می بخشم… و یا وقتی که به همسایه ام ناسزا می گویم و یا وقتی که دست خودم را خارش می دهم…. در واقع دارم دستور زنجیره ای از تغییرات را به جهان هستی می دهم.

هر اندیشه ای که از ذهن ما می گذرد، الکترون هایی را در گستره جهان هستی به ارتعاش در می آورد و دستخوش تغییر می کند.
اندیشه فقط بر ماده تاثیر نمی گذارد، بلکه اندیشه خود ماده است.
غم و غصه مرا غمگین می کند و این بزرگ ترین اشتباهی است که در من اتفاق می افتد.
غم و اندوه باید مرا هشیارتر کند؛ چون وقتی زخمی می شویم، آگاه تر می شویم.

اندوه نباید بیچارگی را بیشتر کند.

بنابراین رنج را تحمل نکنید، بلکه آن را دریابید …

چون رنج کشیدن فرصتی است برای هوشیارتر شدن.

اگر به جای محبتی که با کسی کرده اید , از او بی مهری دیدید , ناامید از محبت کردن نشوید؛ چون برگشت آن را از فرد دیگری , در یک رابطه دیگر و در یک موضوع دیگر , خواهید ديد .
به خاطر همین می گویند علم بر آموزه های فلاسفه مهر تأیید می زند . چون فلاسفه همیشه معتقدند همه چیز در جهان هستی به هم مرتبط است. تمام انرژی هایی که از شما ساطع می شود به شما باز می گردد. مثبت باشید تا مثبت باز پس گیرید. این مطلب را جدی بگیریم و از کنارش به راحتی نگذریم.

در گستره ی کیهان هیچ اتفاقی بی دلیل و بی حکمت نیست.  قوانین را بشناسیم و بر اساس قانون عمل کنیم.  آن وقت جهان درون و بیرونمان به بهشتی وصف ناشدنی بدل خواهد شد.

(برگرفته از کتاب جهان هولوگرافیک نوشته مایکل تالبوت )

بیشتر در:

1       انسان شناسی رنج

2       چرا از زندگی لذت نمی بریم؟

3       درد و رنج

4       اجتناب از رنج

5       خودکشی و رنج

6       اصل لذت

درد و رنج

فرزانگی بالینی

درد و رنج کشیدن بخشی از زندگی است

 

یونگ -. C.G. Jung- یک بار نوشت که: روان نژندی یا اختلال اعصاب – Neurosis – همیشه فرزندِ مشروعِ  رنج است.

• ما هر طور شده سعی میکنیم از درد و رنج جلوگیری کنیم.

• تصور میکنیم که درد و رنج نباید بخشی از زندگی باشد.

• اما رنج بخشی از زندگی است، و همیشه خواهد بود.

• راز مواجهه با درد و رنج، قبول شجاعانه و تجربه آن است.

• اجتناب مداوم از دَرد و رَنج، تنها منتهی به تولید بیشتر دَرد و رَنج در قالب های مختلف روانی میشود. همانطور که در مورد اعتیاد است.

• بنابراین، وقتی  رنج می آیند، باید قبولش کنیم، و از آن درس بگیریم.

• باید رنج را حس کنیم. در صورت لزوم آن را مدیریت مناسب پزشکی کنیم. همانطور که با دردهای مزمن جسمی، حملات هراس یا افسردگی شدید برخورد میکنیم.

• البته نیازی به خودآزاری و ایجاد درد و رنج هم نیست! زندگی برای هر یک از ما آنقدرش را  فراهم می کند که کافی باشد.

• نکته مهم این است که آگاهانه، شجاعانه و با میل و علاقه به استفبال رنج برویم.

• هرچه بیشتر بتوانیم درد و رنج را قبول و تحمل کنیم، شفقت ما بیشتر میشود، و در داخل خود قوی تر میشویم.

نیچه، – Nietzsche -:  “هر آنچه مرا ویران نکند، قوی ترم می کند.”

معنای رنج

معنای رنج

The Meaning of suffering

انسان در جستجوی معنا- دکتر ویکتور فرانکل

انسان وقتی با وضعی اجتناب ناپذیر مواجه میگردد، و یا با سرنوشتی تغییرناپذیر روبروست، مانند بیماری درمان ناپذیر و یا ابتلا به بعضی از انواع سرطان، این فرصت را یافته است که به عالیترین ارزشها و به ژرفترین معنای زندگی یعنی رنج کشیدن دست یابد.

درد و رنج بهترین جلوگاه ارزش وجودی انسان است و آنچه که اهمیت بسیار دارد ، شیوه و نگرش فرد نسبت به رنج است و شیوه ای که این رنج را به دوش می کشد .

برای روشن شدن مطلب مثال زنده ای میآورم .روزی پزشک سالخورده ای که از افسردگی شدیدی رنج می برد، برای معالجه و درمان نزد من آمد. او توان این را نداشت که با اندوه فراوان زاییده از مرگ همسرش در دو سال پیش کنار بیاید. نیروی چیره شدن بر این درد و رنج را در خود نمیدید. او همسرش را به شدت دوست میداشت. از دست من چه کمکی ساخته بود؟ باید به او چه میگفتم؟ لحظاتی در سکوت گذشت و سپس از او پرسیدم:

“دکتر چه میشد اگر شما مرده بودید و همسرتان زنده می ماند؟

“وای که دیگر این خیلی بدتر بود، بیچاره او چگونه می توانست این همه درد و رنج را به تنهایی تحمل کند”!

از این فرصت استفاده کردم و در پاسخ گفتم :

“دکتر پس میبینید که این درد و رنج نصیب او نشد، و این شما هستید که رنجش را به جان خریده اید و اکنون باید آنرا تحمل کنید”.

واژه ای به زبان نیاورد و تنها به آرامی دستم را فشرد و مطب را ترك کرد. رنج وقتی معنا یافت، معنایی چون گذشت و فداکاری، دیگر آزاردهنده نیست .البته این گفتگو و کاری که من با این پزشک کردم، در حکم درمان نبود، زیرا نخست اینکه افسردگی و یاس او بیماری نبود، دو دیگر؛ من توانا به تغییر سرنوشت او نبودم. نمی توانستم همسرش را به او باز گردانم. اما من در آن لحظه تنها توفیق یافتم نگرش و برخورد او را نسبت به سرنوشت تغییر ناپذیرش، تغییر دهم و در آنجا بود که معنایی در رنجی که میکشید، یافت .

یکی از اصول اساسی لوگوتراپی این است که توجه انسان ها را به این مساله جلب میکند، که انگیزه اصلی و هدف زندگی، گریز از درد و لذت بردن نیست، بلکه معنی جویی زندگی است که به زندگی مفهوم واقعی میبخشد. به همین دلیل انسانها درد و رنجی را که معنی و هدفی دارد با میل تحمل میکنند . نیازی به یادآوری نیست که رنج معنایی نخواهد داشت اگر ضرورتی نداشته باشد.

مثلا بیمار حق ندارد سرطانی را که با یک جراحی بهبود مییابد چون صلیب خویش به دوش بکشد و رنجش را تحمل کند.اینکار خودآزاری بیمار گونه ((Masochism است تا یک تحمل قهرمانانه Heroism)).

روان درمانی سنتی، ترمیم و تجدید قوای بیمار را برای کار و لذت بردن از زندگی به عنوان سرلوحه اقدامات خویش قرار داده است. اما لوگوتراپی علاوه بر این هدف، سعی بر آن دارد که بیمار را کمک کند تا با درك معنای رنجی که میکشد، در تحمل آن استوارتر باشد .استاد روانشناسی دانشگاه جورجیا، دکتر ادیت ویسکوف جولسون ((Edith Weisskopf  Joelson ، ضمن مقاله ای در این زمینه درباره لوگوتراپی یادآور میشود که:

«فلسفه کنونی ما درباره بهداشت روان بر این پایه استوار شده است که مردم باید خوشحال و شاد زندگی کنند و غم و اندوه نشانه ناسازگاری و عدم انطباق با زندگی است. این اعتقاد و نظام ارزشها باید خود را در برابر کسانی که درد و رنجی اجتناب ناپذیر دارند مسئول بدانند. زیرا این شیوه اندیشه موجب می شود که افراد دردمندی به خاطر اینکه شاد نیستند، اندوهناکتر نیز بشوند.»

این خانم در مقاله ای دیگر یادآور می شود که:

«شاید لوگوتراپی این ویژگی بیمارگونه حاکم بر فرهنگ کنونی آمریکا را باژگون (معکوس) کند، تا کسانی که قابل درمان نیستند و رنج میبرند فرصتی بیابند به جای اینکه از دردهای خود “بنالند”، به آنها “ببالند”، زیرا این گونه بیماران فعلاً نه تنها غمگین و اندوهناکند، بلکه بار این اندوه را نیز به دوش میکشند، که چرا شاد نیستند».

گاهی در زندگی وضعی پیش می آید که انسان از انجام کاری محروم می شود و یا کامیاب نمی گردد، ولی چیزی که اجتناب ناپذیر و محو نشدنی است، همانا «رنج» است. از اینرو اگر رنج را شجاعانه بپذیریم تا واپسین دم، زندگی معنی خواهد داشت. پس به این ترتیب میتوان گفت معنای زندگی امری مشروط نیست، زیرا معنای زندگی میتواند حتا معنی بالقوه درد و رنج را نیز دربر گیرد .

بگذارید موردی را که شاید یکی از ژرفترین و پر معناترین تجربیات من در اردوی کار اجباری است را برایتان بازگو کنم. آماری بسیار دقیق و مستند نشان میدهد که از هر بیست و هشت نفر اسیر اردوگاه کار اجباری تنها یک نفر ماند. و از سویی حتا اگر من به فرض آن یک نفر بودم که امکان داشت زنده بمانم؛ این احتمال بسیار ضعیف بود که بتوانم نوشته هایی را که در زندان آشویتس در نیم تنه خود پنهان کرده بودم بازیابم. بنابراین چاره ای نبود جز اینکه بر رنجِ نبودِ این کودك معنوی چیره شوم. این اندیشه در ذهنم جان گرفت که خواهم مرد بدون اینکه فرزندی جسمانی و یا اثری معنوی از من بر جای بماند. از خود پرسیدم دیگر زندگی برای من چه معنایی دارد؟ با اینگونه پرسشها و اندیشه ها مشغول بودم. غافل از اینکه پاسخ پرسشهای من در راه است و طولی نخواهد کشید که به دستم می رسد. داستان از این قرار است که وقتی من به اردوی اسیران آمدم، لباسهایم را گرفتند و لباس های ژنده زندانی دیگری را که به کوره آدم سوزی سپرده شده بود به من دادند. در جیب این لباس فرسوده یک برگ پاره که دعای معروف بحری شمایسراییل (دعای روزانه یهودیان كه از سفر تثنیه برداشته شده است) قرار داده شده بود را یافتم. این تصادف را به چیزی می توانستم تعبیر کنم، جز اینکه اندیشه ها و ایده ها چیزی نیست که تنها روی کاغذ آورده شود، بلکه باید با آن دست و پنجه نرم کرد و زیست .

پس از مدتی کوتاهی حس کردم که به زودی خواهم مرد. نگرانی های من در این اوضاع بحرانی با سایر رفقا فرق داشت. پرسش آنان این بود که:

“آیا ما از این اردوگاه جان سالم به در خواهیم برد؟ و اگر نه، پس ارزش این همه درد و رنجی که متحمل می شویم چیست؟”

ولی پرسشی که پیوسته در گوش من زنگ میزد این بود که:

“آیا این همه رنج کشیدن ها و مرگهایی که شاهد آنیم، معنایی دارد؟ و اگر نه، پس نهایتاً بقا و جانِ سالم به در بردن هم معنایی نخواهند داشت. زیرا اگر معنایِ زندگی به این حوادث بستگی داشته باشد، چه از آن جان به در ببریم و چه نبریم، زندگی ارزش زیستن نخواهد داشت.

امروزه روان پزشکان به وفور با این پرسش روبرو هستند که زندگی چیست؟ چرا باید درد کشید و رنج برد؟ در واقع روان پزشکان بیشتر با مراجعینی مواجه هستند که به خاطر مسایل انسانی به آنان مراجعه میکنند تا بیماری های عصبی.

چندش

چِندِش

Grisly – Disgust

o       چِندش، یک حالت بیزاری است که از دیدن چیز ناپسند به انسان دست می دهد. مترادف چِندش، گزگزه، لرزش، نفرت، اشمئزاز، انزجار، تنفر است.

o       پدیده چِندش ارزش تکاملی دارد… بعضی چیزها واقعاً معلوم نیست چرا چِندش آور است. مثلاً چرا یک تکه سُس کنار لب یک نفر چِندش آور است؟

o       پل اکمن معتقد است تمام افراد بشر شش نوع هیجان را نشان می دهند و هرکدام از اینها یک نمایی از چهره دارند:

خشم Anger ، چِندش Disgust، ترس Feer، شادی Happiness، غمگینی Sadness ، غافلگیر و سورپرایز شدن Surprise

o       خشم و ترس و شادی در بدو تولد وجود دارد و به نظر می آید. احساس چِندش تا سه سالگی در کودک وجود ندارد و بعداً بوجود می آید .

o       شواهدی است که می گوید چِندش به تدریج در طی تمدن بشر در حال افزایش است، زیرا بشر در حال تمیزتر شدن است.

o       فروید می گوید حس چِندش یکی از ابزارهای شکل گیری تمدن بوده و معتقد بود، اگر سرکوب و مهار و شرم و گناه و چِندش وجود نداشت تمدن شکل نمی گرفت.

o       مفاهیم چندشی سال ۱۵۳۰ هیچکدام اکنون چندش آور نیست. ولی یک چیزایی هست که قبلاً چِندش آور نبوده، ولی الان چِندش آور شده. لذا به تدریج دارد مفاهیم چندشی افزایش پیدا می کند.

جنبه پارادوکسیکال چِندش

o       سنت اگوستین قدیس می گوید ما بین ادرار و مدفوع به دنیا می آییم. فروید می گوید مکان سکس فاصله اش با مکان مدفوع و ادرار کم است و به نظر می آید آن چیزایی که خیلی چِندش آور است نزدیک چیزهایی هست که خیلی جالب و جذاب است.

o       آن چیزی که خیلی از آن انزجار داری، با چیزی که خیلی برایت جالب است، دو روی یک سکه هستند.

چِندش جنسی

o       مساله چِندش نمودهای خیلی برجسته جنسی هم دارد. برخی رفتارهای جنسی کاملاً چِندش برانگیز است. مثلاً در اکثر انسان ها مشاهده ارتباط جنسی در محارم حالت خوشایندی ندارد و چِندش آور است.

o       وقتی کودکی سال های اولیه کودکی اش را با کسی گذرانده باشد، در بزرگسالی نه تنها به او حس جنسی ندارد، بلکه برایش چِندش آور نیز هست.

o       در میمون های عالی هم این پدیده دیده می شود. در شانپانزه ها ، ماده ها و در بابونها و برخی دیگر، نرها وقتی به سن بلوغ میرسند، از قبیله خود مهاجرت می کنند. البته شانپانزه های نابالغ این پدیده را ندارند ، ولی وقتی بالغ می شوند یعنی به سن ۵ سالگی می رسند این پدیده برایشان چِندش آور می شود.

o       اساس اجتناب از ارتباط جنسی با محارم ریشه در مساله چِندش دارد.

ارتباط چِندش با اخلاق

o       مبنای شکل گیری اخلاق، نوعی حس چِندش است. مساله گناه و کار خلاف با نجاست و کثیف بودن عجین شده است.

o       هر موقع شما حس اخلاقی دارید، یعنی مکانیسم های چِندش در شما فعال می شود.

o       القای حس چِندش بر روی قضاوت های اخلاقی اشخاص تاثیر می گذارد. اگر شما شاهد صحنه چِندش باشید، حسِ چِندش در شما القا می شود. القای چِندش باعث می شود مردم اخلاقی تر عمل کنند.

o       هرچقدر چِندش را بیشتر القا کنید، قضاوتهای اخلاقی مردم سخت تر می شود.

o       وقتی شما کسی هستید که خودآگاهی به قسمت های خصوصی بدنتان زیاد است، القا حس چِندش باعث می شود در مسائل اخلاقی سخت تر عمل کنید. 

o       چرا برخی از آدم ها خیلی بدنی هستند ؟ مثلاً طرف می گوید به دلم افتاده، خیلی حس خوبی ندارم. خیلی از آدمهای سایکوپت آن احساس چِندش را هنگام اعمال غیر اخلاقی تجربه نمی کنند.

o       مساله چِندش با جادو هم شباهتی دارد.

حالت های جادویی دو ویژگی داشته که در چندش هم دیده می شود :

1- سرایت :

o       ویژگی های جادویی مثل طلسم بودن یا بدیُمن بودن از فردی به فرد دیگر یا جسم دیگر قابل سرایت هستند.

چِندش هم حالت سرایت دارد، مثلاً اگر یک ظرف ادرار را کنار یک ظرف آب بگذارید، احتمالاً خوردن آن آب چِندش آور خواهد بود 

2- شباهت :

مثلاً قبایل اولیه باور داشتند که اگر بخواهد بارون بیاید، ما باید ادای آن را درآوریم. بخاطر همین، مردم حتی ممکن است نسبت به سوسک پلاستیکی و یا مدفوع پلاستیکی هم حالت چِندش داشته باشند  

ساختار مرکب و پیچیده چِندش

o       چند پدیده هستند که اگر اینها وجود داشته باشند چِندش بوجود می آید  :

1-     هسته چِندش :

به دو چیز مرتبط است: سموم یا انگل.

هرچیزی که سموم یا انگلها را مشابهت کند چِندش آور است. مثل سیب گندیده و یا اجسام در حال خراب شدن و تخمیر… به همین دلیل معتقدند هسته چِندش برای مسموم نشدن و آلوده نشدن به عفونت در تاریخ تکاملی خود بوجود آمده است.

2-     یادآور حیوان بودن :

هرچیزی که به ما یادآوری می کند ما هم حیوان هستیم برایمان چِندش آور است. به همین دلیل مشاهده مدفوع یا ادرار کردن کسی برای ما چِندش آور است. این برای محافظت روان است و هسته چِندش برای محافظت از بدن می باشد.

در نظریه ای دیگر چِندش سه رکن دارد : 

1- چِندش عامل بیماری: یعنی هرچیزی که با بیماری ارتباط دارد عامل چِندش است

2- چِندش به امور جنسی که سلامت باروری را به خطر می اندازا : مثل ارتباط جنسی با محارم

3- چِندش های اخلاقی : می دانیم قوام جامعه با مسائل اخلاقی حفظ می شود

شیوع چِندش اخلاقی و عامل بیماری در زن و مرد یکسان دیده می شود. ولی خانمها یک تفاوت بسیار جدی نسبت به چِندش جنسی دارند و در مسائل جنسی خانم ها چندش بیشتری دارند.

علت چندش برمیگردد به مساله رژیم غذایی و می گوید حیواناتی که تک محصولی غذا می خورند مکانیسم چندش خاصی ندارند ، مثل گاو و گوسفند که فقط گیاه و گربه ها که فقط گوشت می خورند و وقتی شما همه چیز خوار باشید ، خطر اینکه شما مسموم شوید و بیمار شوید بیشتر می شود ، در نتیجه باید احتیاط بیشتر باشد و به همین دلیل چندش بیشتر می شود.

شرطی شدن نسبت به یک غذا

زمانی که مثلاً با خوردن یک نوع غذا مسموم می شوید اتفاق می افتد، بطوریکه نسبت به مزه آن غذا شرطی شده و چندش آور خواهد شد.

ravanshenasinegaresh    آذرخش مکری

3- شهامت

روانشناسی شهامت

تعریف شهامت

شَهامت “میزان توانایی” فرد در مقابله با “درد” و چالش های “فیزیکی” یا “روانی” است.

این اصطلاح گاهی برای اشاره به افراد بی باک هم استفاده می شود. اما به طور کلی، به قدرت انجام کارهای ترسناک علی رقم وجود و احساس ترس و اضطراب اطلاق میشود.

به عبارت دیکر، در شَهامت، حتماً عمل شجاعانه باید با ترس و نگرانی و اضطراب از عواقب عمل همراه باشد.

شَهامت هم مفهوم فلسفی دارد و هم مفهوم روانشناختی. فرهنگ های مختلف، نویسندگان، و روانشناسان شهامت را به گونه های متفاوت تعریف کرده اند.

مردم زیادی از شَهامت به عنوان شجاعت و بی باکی یاد میکنند. اما در واقع شَهامت باید از یک سطح بالای ترس و هراس همراه باشد. ولی، در عملِ شَهامت گونه، ترس و اضطراب عامل بازدارنده مقابله یا به چالش کشیدن موانع نمیگردند.

نمونه هایی از شَهامت شامل مواجهه یک فرد با متجاوز خود در دادگاه، ثبت نام در ارتش، یا شخصی که از رئیس خود افزایش حقوف می طلبد، میباشد.

شهامت به عنوان یک ویژگی شخصیتی

برخی از مردم باشَهامت توصیف میشوند. شَهامت یک فرد می تواند شخصیت او را تحت تاثیر قرار دهد.

افرادی که میزان اضطراب بالایی دارند، کمتر شَهامت به خرج میدهند، و افراد کم اضطراب باشهامت ترند.

از آنجا که اضطراب در سراسر طول عمر یک فرد نسبتاً پایدار است، شَهامت نیز می تواند ظاهر نسبتاً پایداری داشته باشد. با این حال، مردم مضطرب هم می توانند باشهامت رفتار کنند، به ویژه هنگامی که آنها یاد بگیرند با اضطراب خود مقابله کنند.

بیشتر در:

ویژگی های شَهامت

افراد باشهامت

شَهامت های غلط انداز

ویژگی های شهامت

روانشناسی شهامت

ویژگی های شهامت

ویژگی های شهامت : شهامت چیزی است که همه می خواهند داشته باشند. شهامت جزو صفات خوب است. مایه احترام و شایستگی است.

فرهنگ ها پرند از داستان های شهامت و شجاعت و از خود گذشتگی. اما، شهامت فقط شجاعت فیزیکی نیست.

کتاب های تاریخ به فعالان اجتماعی، مانند

مارتین لوتر کینگ    Martin Luther King

نلسون ماندلا    Nelson Rolihlahla Mandela

گاندی     Mohandas Karamchand Gandhi

که در برابر بی عدالتی ایستادند و صحبت کردند و خطرهای بزرگی را خریدند یاد میکنند.

کارآفرینانی مانند:

استیو جابز Steven Paul “Steve” Jobs

والت دیزنی، Walter Elias “Walt” Disney

که به دنبال رویاها و نوآوری های خود خطرات مالی را پذیرفتند، شجاع شناخته شده و نمونه تمجید عمومی هستند.

شهامت به گونه های مختلفی تعریف شده اند. نقل قول های زیر شش روش مختلف تعریف شهامت را بیان و نشان می دهند:

1. انتخاب به اقدام با وجود احساس ترس.

• تنها زمانی یک فرد باشهامت است که بترسد.

• ترس و شهامت برادرند.

• شهامت در غیاب ترس ایجاد نمیشود، بلکه غلبه بر ترس شهامت میآورد. فرد شجاع کسی نیست که احساس ترس نکند، فاتح ترس شجاع است.

• هیچ موجود زنده ای بدون ترس نیست. مواجهه با خطر همیشه ترسناک است. شجاعت واقعی هنگامی است که در مواجهه با خطر بترسیم.

• شهامت یعنی پیش رفتن و انجام آنچه باید انجام شود به همراه وحشت زدگی.

• فرد بدون حس ترس احمق است.  کسی که اجازه می دهد ترس او را کنترل کند، بزدل است.

• شهامت یعنی انجام آنچه که از آن میترسیم. بدون ترس شجاعتی وجود ندارد. فرد شجاع به جای واکنش نشان دادن، عمل می کند.

2. پیروی از احساس قلبی .

• شور و هیجان محرک انجام کارهای فوق العاده است، منشا کشف و به چالش کشیدن خودمان است. شور و شوق همیشه قلب و مرکز شجاعت است.

• از همه مهمتر، شهامت داشته باش تا از احساس قلبیت پیروی کنی. احساس قلبیت خودش میداند واقعا چه می خواهید. همه چیزهای دیگر ثانویه هستند.

• جرات یعنی از دست دادن لحظه ای جای پا و تکیه گاه خود، بی جراتی یعنی از دست دادن کامل خود.

• تحمل درد شدید کشف درون و خودشناسی شهامت میطلبد. بی شهامتی یعنی انتخاب بیهوشی و عدم احساس درد تا آخر زندگی.

3. استقامت در برابر سختی ها

• هنگامی که می ترسیم، نباید خودمان را مشغول تلاش اثبات انکار وجود خطر کنیم. باید به رغم خطر پیش رفت و ادامه داد.

• یک قهرمان شجاع تر از یک فرد معمولی نیست، اما او پنج دقیقه بیشتر شجاع میماند.

• اگر به جای زانو زدن به موانع، ذهن خود را آماده عبور قاطعانه از موانع کنیم، مشکلات زندگی از بین میروند.

• شهامت همیشه با سر و صدا همراه نیست. گاهی، یک ندای کوتاه و آهسته در پایان روز که می گوید فردا دوباره امتحان کن، شهامت است.

• با خودش فکر کرد: برگردم؟ اصلا خوب نیست! بروم کنار؟ غیر ممکن است! بروم جلو؟ تنها راه است! – پس او به همراه شمشیر کوچکش در یک دست، و دست دیگرش بر دیوار، و قلبش تپش کنان به پیش رفت.

• قد و قواره فرد در مبارزه مهم نیست، قد و قواره مبارزه در فرد مهم است.

4. ایستادگی برای احقاق حق

• گاهی اوقات در برابر شر ایستادن مهم تر از شکست دادن آن است. بزرگترین قهرمانان به دلیل باور حق ایستادگی کردند و فداکارانه زندگی خود را بخطر انداختند.

• باورت را به زبان بیآور، حتی اگر صدایت بلرزد.

• شهامت از مراقبت و اعتنا برمی آید.

• خشم پیشنیاز شهامت است.

5. افق دید خود را گسترش دهید.

• با نگاه دایم به ساحل، اقیانوس های جدید کشف نمی شوند.

• جهان به ذهنی جوان نیاز دارد؛ خلق و خوی با ارادگی، تخیل کیفی ، تسلط دلیری بر بزدلی و ترسویی، اشتهای ماجراجویی بر سهولت زندگی.

• زندگی بسته به شهامت فرد کوچک و بزرگ میشود.

• اشک شرمندگی ندارد، اشک شهادت می دهد که یک فرد باشهامت است، شهامت رنج بردن.

• فرد ایده آل، حوادث زندگی را با منزلت و کرامت تحمل میکند، و از آنها بهترین شرایط زندگی را میسازد.

• تا لحظه مرگ، هیچ فردی از شهامت خود مطمئن نیست.

افراد باشهامت

روانشناسی شهامت

افراد باشهامت

فرد باشهامت خطر را درک میکند، احساس ترس میکند، ولی با شجاعت کار درست را انجام میدهد.

میزان ترکیب قدرت شهامت و عقلانیت، وسوسه را دفع میکند و سپس فرد با توجه به ارزش های خود عمل می کند.

ویژگیهای فرد باشهامت

1. بر ترس غلبه میکند.

2. تحت فشار متین است و وقار دارد.

3. به خود احترام میگذارد.

4. حکیمانه و عاقلانه استقامت میکند.

5. شرایط طاقت فرسا را بدون شکایت میپذیرد.

6. با وجود ترس، کار درست را انجام میدهد.

7. با وجود وسوسه ها، بر اساس ارزش عمل میکند.

شهامت سه گونه ظاهر میشود:

1. شجاعت و دلیری، یا شهامت فیزیکی.

2. پشتکار، تلاش و کوشش، یا استقامت حکیمانه

3. صداقت، اصالت و صرافت، یا شهامت اخلاقی.

شجاعت و شهامت فیزیکی

ارسطو (فیلسوف و دانشمند یونانی ، 384 قبل از میلاد – 322 قبل از میلاد) معتقد بود که مظهر شجاعت مرگ شرافتمندانه در مواجه با دشمن در یک جنگ عادلانه و بخاطر مردم است.

همچنین، قابلیت های فیزیکی، غلبه بر ترس به خصوص ترس از مرگ، و راه اندازی حمله و یا دفاع، نشانه شجاعت است.

 

پشتکار، و کوشش، یا استقامت حکیمانه

گاهی اوقات سخت ترین موانع عبارتند از خستگی، بی حوصلگی، و دیگر عوامل استرس زای بی امان و مزمن مانند آب و هوای بد، نداشتن غذا و سرپناه، بی احترامی، عدم قطعیت، و دیگر نارضایتی ها و مشکلات.

پایداری در برابر این موانع یعنی شهامت.

 

صداقت، اصالت و صرافت، یا شهامت اخلاقی

مواجهه با درد و خطرات ناشی از مخالفت ها در اقدام به آنچه باور و وظیفه میدانیم.

شهامت اخلاقی یعنی غلبه بر احساس: شرم، حقارت، خجالت، طرد شدن و به خطر افتادن وضعیت شغلی در برابر انجام کار درست و مقابله با بی عدالتی.

ایجاد تعادل بین ترس و اعتماد به نفس

برای تفاوت قایل شدن بین شهامت و ترسویی و بی کله گی، باید به بررسی تعادل بین دو پدیده ترس و اعتماد به نفس پرداخت. ترس یک احساس شناخته شده و مربوط به ارزیابی ما به عمل از دست دادن، یا احتمال خطر است.

اعتماد به نفس به دو باور اشاره دارد:

• باور این که من مهارت و توانایی استقامت و غلبه بر موانع و رسیدن به هدفم را دارم، و

• ارزیابی ترس من نیاز به برآورد خطرات پیش رو دارد، و باور دارم که کارم ارزشش را دارد.

اعتماد به نفس نیاز به برآورد دو چیز دارد:

• برآورد قابلیت های ما، و

• برآورد شایستگی هدف ما.

هر یک از این دو برآورد ذاتا ذهنی اند، تقریبی اند، نامشخص اند، و مستعد خطایند. بنابراین، ارزیابی ما ممکن است دقیق، دست بالا، و یا دست پایین باشد.

شهامت یعنی تصمیم به عمل بر اساس یک ارزیابی دقیق از هر دو عامل خطرات پیش رو و میزان اعتماد به نفس.

فرد باشهامت کسی است که برآورد دقیقی از خطرات و احساس ترس دارد، و با استفاده از ارزیابی دقیق اعتماد به نفس و توانایی های خود و با توجه به ارزش هدف به جلو حرکت کند.

بی ملاحظه گی و تندی و بی کله گی، یعنی تصمیم روبرو شدن با خطر، بر اساس اعتماد به نفس کاذب یا اعتماد به نفس نامناسب بالا.

ترسویی و بزدلی. یعنی تصمیم به عمل نکردن در سایه ترس بی پایه و اساس یا اضطراب.

شهامت غلط انداز

شهامت های غلط انداز

1. ترس از شرم و یا تمایل به کسب افتخار.

2. تجربه و مهارت در مواجهه با خطر، مثلا شمشیر بلعیدن و نمایش در سیرک.

3. خشمگینی و عصبانیت کنترل نشده.

4. خوش بینی زیاد به شانس موفقیت و اجتناب از خطر

5. انکار وجود خطر. بی ملاحظه گی، بی کله گی و تندی

ارسطو بی ملاحظه گی را مظهر اعتماد به نفس کاذب میشناسد، نه نتیجه شهامت و بی باکی. بازی های احمقانه، شجاعت نیست.

دغل بازان و طراران

قلدرها و دیکتاتور مآب ها از آزار و اذیت بی رحمانه و یا حمله به قربانیان ضعیف تر، بهره برداری قابل توجهی برای نشان دادن قدرت میکنند.

این کارها نشانه بزدلی و ترس آنهاست، نه شجاعت.

ناله کنندگان

در شهامت ناله نیست. انتقاد هست، اما هرگز ناله و شکایت نیست. ناله گران بازی قربانی بودن درمی آورند. نشان میدهند که چاره دیگری نداشتند.

هیچ مسئولیتی نمی پذیرند، و قطعا شجاع نیستند.

اگر باید شکایت کرد،

شکایت باید به خود مستبد و سوء استفاده گر

و یا دشمن رسمی شناخته شده و بانی مشکلات باشد.

4- حقارت

احساس حقارت

هیچ کس دوست ندارد با او مانند یک فرد بی‌ارزش رفتار شود. به شما توهین کرده و وجودتان را لگدمال کرده‌اند، غرورتان جریحه‌دار شده و شما را به نحوی ناتوان و کم‌اهمیت جلوه داده‌اند و اکنون چنان صدمه دیده‌اید که آرامش‌تان از بین رفته است.

این منصفانه نیست و هرگز دوست ندارید شما را احمق فرض کنند. رفتارهای حقارت آمیز بشدت دردناک و عذاب آور است و هیچ کس شایسته چنین برخوردهایی نیست. به خاطر بسپارید در پایان روز با دیدن هر نوع رفتار و اظهارنظری درخصوص شما، تنها عقیده ای که اهمیت دارد فقط و فقط عقیده خودتان است.

کسی که تحقیر می شود نسبت به خود احساس بسیار بدی پیدا می کند. به او بی احترامی شده و قدر و منزلت او را مورد تردید قرار داده اند. گاهی چنان احساس حماقت و شرمندگی می کند و غرورش را از دست می دهد که ممکن است رفتاری حقارت بار در پیش بگیرد. در واقع با بی انصافی تمام و به زور، او را در موقعیتی بی ارزش قرار داده اند. او خود را نزد دیگران کم اهمیت می داند و همیشه دست پایین می گیرد. البته برخی افراد به سبب تواضع و فروتنی جلوی دیگران سر به زیر هستند، اما احساس حقارت کردن مقوله ای دیگر است.

در واقع تواضع، نوعی قدرت است. فرد فروتن بدون این که خود را کوچک و کم اهمیت بداند محدودیت هایش را می پذیرد و هرگز احساس بی ارزشی نمی کند. تواضع موجب می شود شخص مجبور نباشد مدام خود را توجیه کند و به خود اجازه می دهد از خطاهایش درس بگیرد و هرگز گرفتار خودخواهی نمی شود.

اما تحقیر رخدادی است که در آن فرد در رابطه ای با قدرتی نابرابر و در موقعیتی پایین تر قرار دارد و مدام به ناروا به او توهین می شود.

احساس حقارت، اغلب دردناک است و تا مدتی طولانی در خاطره ها باقی می ماند.

فرد تحقیر شده دچار خشم و غضب و انتقامجویی می شود.

ممکن است دست به اقداماتی مجرمانه بزند تا ثابت کند به اندازه کافی قوی است

و اگر هم توانایی ابراز وجود نداشته باشد و به دنبال انتقامجویی هم نباشد

و درعین حال نتواند احساس بد نسبت به خود را کنترل کند،

دچار اضطراب و عذاب ناشی از آن می شود که زندگی را به کامش بسیار تلخ می کند.

رفتارهای حقارتی

انواع رفتارهای تحقیرآمیز

رفتارها: انسان ها با روش ها و رفتارهای متفاوت همنوع خود را تحقیر می کنند. از میان این رفتارها می توان به موارد زیر اشاره کرد:

• در برابر سخنان دیگران سکوت کردن به گونه ای که به آنها بفهمانید حرف هایشان ارزش شنیدن ندارد یا آنها را مجبور کنید بی دلیل منتظرتان بمانند.

• نپذیرفتن دیگران، ترک کردن و آنها را تنها گذاشتن

• ارزش وجودی دیگران را انکار کردن

• با دیگران همچون حیوانات یا اشیا رفتار کردن

• در حق دیگران بی انصافی کردن

• روی دیگران تسلط داشتن و کنترل آنها

• تهدید و سوءاستفاده کردن: کلامی، فیزیکی یا حتی جنسی

• کتک کاری و صدمه جسمی رساندن

• تنزل رتبه و مسئولیت دادن، عنوان فردی را از او گرفتن و حتی خلع مقام کردن

• خیانت کردن، گول زدن یا دروغ گفتن به فرد. به این ترتیب قصد دارید حماقت آن فرد را به او ثابت کنید. اما در حقیقت از اعتماد او سوءاستفاده کرده اید.

• ریشخند کردن دیگران، دست انداختن و نگاه تحقیرآمیز به آنها

• شوخی های بی مورد و نامناسب و قرار دادن دیگران در وضعیتی نامناسب

• اتهام ناروا زدن

• درجمع به فردی بی احترامی کردن و او را کوچک شمردن

• فقر، بیکاری، بدهی، ورشکستگی، بی خانمانی، تنبیه و زندانی شدن از شرایط تحقیرآمیز است.

• وابستگی بویژه به افراد ضعیف تر

• دیگران را به انجام دادن کاری مجبور کردن

• رفتاری خشونت آمیز با دیگران داشتن

• گرفتن آزادی های فردی و تحت کنترل درآوردن دیگران

• بد جلوه دادن ارزش ها، باورها، نژاد، جنسیت، ظاهر و شخصیت دیگران

• ارزش وجودی دیگران را با معیارهای نامناسب و ناروا سنجیدن

غلبه بر حقارت

غلبه بر احساس حقارت

غلبه بر احساس حقارت: افراد به روش های متفاوت با احساس حقارت و تحقیر شدن برخورد می کنند.
رفتارهای خشونت آمیز یکی از واکنش هایی است که ممکن است از فرد تحقیر شده برخیزد.

اما می توانید در چنین موقعیت هایی روش هایی به کار بندید و خودرا از صدمه و آسیب این نوع رفتارها حفظ کنید.

1ـ قبل از هرچیز بدانید که تنها نیستید.

اگر فکر می کنید شما تنها فرد روی این کره خاکی هستید که درحق او بی انصافی شده است، دوباره بیندیشید؛ زیرا بدون تردید می توانید افراد بسیاری را بیابید که در بحرانی مشابه شما قرارگرفته اند و حداقل یک بار در زندگی چنین حسی را تجربه کرده اند.

2ـ فرد تحقیرکننده را نادیده بگیرید.

این کار بسیار سخت است، اما یکی از موثرترین روش ها در برابر آسیب تحقیرشدن، نادیده گرفتن فرد تحقیر کننده و پاسخ او را ندادن است. حتی اگر از درون احساس خشم و غضب فراوان کردید، سعی کنید کلامی بر زبان نرانید و از محل بیرون بروید. این روش با نام کمتر سخن گفتن و آرامش بیشتر داشتن معروف شده است. مسلما هنگام رفتارهای تحقیرآمیز دیگران احساس می کنید هزار بار می میرید، اما اگر در لحظه واکنش نشان دهید ممکن است اطرافیان را نیز به گفتن جملاتی تحریک کنید که احساس تان را بدتر کند. بنابراین بهتر است چیزی نگویید و فرد تحقیرکننده را نادیده بگیرید.

3- رفتارهای تحقیرآمیز را به تفریح و شوخی تبدیل کنید.

این روش نیز بسیار نتیجه بخش است. شما می توانید با استفاده از ابزار شوخی و طنز شرایط بد تحقیرآمیز را کنترل کنید. بهترین کار، خنداندن اطرافیان است. مثلا می توانید جملات فرد تحقیرکننده علیه خود را با رفتارهای طنزآمیز به سوژه ای خنده دار تبدیل کنید. مثلا در برابر سخنانش با لحنی سخره آمیز بگویید ممنون از لطف تان! این برخورد نه تنها اطرافیان را به خنده وامی دارد حتی ممکن است فرد تحقیرکننده را هم به عقب رانده و از تنش بین تان تاحد زیادی بکاهد.

4ـ عصبانی نشوید.

بدترین کاری که می توانید در برابر رفتارهای تحقیرآمیز کنید، عصبانی شدن است. مسلما عصبانیت هیچ کمکی به شما نمی کند. در حقیقت روشی است که در نهایت شما را به بن بست می کشاند. البته اگر بتوانید پاسخی درست و محکم به فرد تحقیرکننده بدهید که او را سرجایش بنشاند واکنش خوبی است، اما اگر در برابر رفتارهای تحقیرآمیز واکنشی پر از خشم نداشته باشید بزرگ ترین لطف را به خودتان کرده اید. در کل به یاد داشته باشید وقتی کسی شما را تحقیر می کند درواقع خودش را تحقیر کرده است؛ چراکه در جمع، رفتار تحقیرآمیز با دیگران داشتن بسیار نامطبوع و ننگین است. بنابراین وقتی در چنین موقعیتی عصبانی نشوید و رفتاری موقر از خود نشان دهید به او سخت ترین درس زندگی اش را یاد می دهید.

5 ـ اصلا فکر نکنید.

این اشتباهی است که تقریبا همه انجام می دهند. انسان همیشه نسبت به این که دیگران در مورد او چه فکری می کنند، نگران است. البته فراموش کردن لحظات سخت تحقیر شدن بسیار مشکل است، اما غیرممکن نیست. هرچقدر به چنین رفتاری بیشتر فکر کنید نسبت به آن احساس بدتری خواهید داشت. بهترین روش این است که با سرگرم کردن خود با کارهایی که دوست دارید این نوع رفتارهای ناراحت کننده را فراموش کنید. البته مسلما این برخوردها کم اهمیت نیستند و بسیار عذاب دهنده اند، اما آنقدر هم شایسته توجه نیستند. حتی اگر کل روزتان را با فکر کردن به آن بگذرانید نه تنها نمی توانید از آسیبی که رسانده کم کنید، بلکه شدت آن را هم بیشتر می کنید. به آن توجه نکنید و به زندگی تان برسید.

6ـ مخفی نکنید.

اگر با شما رفتار تحقیرآمیز داشته اند، ممکن است تصمیم بگیرید آن را پنهان کنید. اما بدترین کار روبه رو نشدن با چنین شرایطی است. هرگز از چنین موقعیت هایی فرار نکنید، بلکه با آنها مقابله کنید و توانایی خود را به رخ بکشید.

7ـ گاهی اوقات رفتارهای تحقیرآمیز چنان عذاب دهنده است که نمی توانید از عهده آن برآیید و بشدت مضطرب و افسرده می شوید.

در این گونه مواقع به جای گوشه ای نشستن و غمگین شدن و به طور کلی دست از زندگی شستن به دیدن مشاور یا حتی دوستان صمیمی که به آنها اعتماد دارید رفته و با همصحبتی آنها بر این احساس بدتان غلبه کنید.

دفع و رفع عقده حقارت و خلاصی از عقده خودکم بینی

دفع و رفع عقده حقارت
خلاصی از عقده خودکم بینی

Overcoming Inferiority Complex

 

• توصیه می شود ابتدا موارد زیر را مطالعه فرمایید:

احساس حقارت – رفتارهای تحقيرآميز – غلبه بر احساس حقارت   – عقده – انواع عقده ها – عقده حقارت – عقده حقارت آدلر – احساس حقارت و عقده حقارت

  

دستاوردها و عقده حقارت

Achievements and Inferiority

• هر گونه تلاش برای رسیدن به پیروزی و یا برتری، به سود زندگی است.  اما، دستاوردها، فقط یک پوسته پوششی، و مُسکّنی موقتی بر عقده حقارت هستند.

دستاوردها عقده حقارت را دفع و رفع و ریشه کن نمیکنند.

عقده حقارت در هسته وجودی جای گرفته، و درد و رنج ناشی از آن کماکان باقیست.

• ریشه کنی و غلبه بر عقده حقارت، هرگز با : پول جمع کردن،  اقتدار یا   authority ،  قدرت یا  power ، و تایید اجتماعی یا social approval مقدور نمیگردد.

• هر گونه تلاش برای کسب خود-ارزشی self-worth،  که صرفاً بر اساس دستاوردهای مادی باشد، سریعاً به دست دادن آن ارزش منجر خواهد شد .

• دستاوردهای تصدیقی و تاییدی affirmations هم به همین ترتیب عمل میکنند:

برخی مردم برای خلاصی از شرّ عقده حقارت، به تصدیق و تایید شدن روی می آورند.

مشکل تصدیق و تایید شدن در آن است که در فرد یک دروغ و خیال ایجاد می کند. 

تصدیق و تایید شدن، عقده حقارت را از بین نمی برد، عقده حقارت کماکان باقیست، 

علت زمینه ای عقده حقارت درمان نشده و برقرار است،

به همین دلیل، احساس های حقارت و خودکم بینی هرگز ناپدید نمی شوند.

*******************

انکار احساس های حقارت

Ignoring inferiority feelings

• نادیده گرفتن و انکار احساسات حقارت خود،  دل مشغولی و سرگرم نگه داشتن خود،  سعی بر کتمان احساس های حقارت، قطعا به افسردگی منجر می شود:

افسردگی چیزی بیش از انکار و کتمان و نادیده گرفتن احساسات مهم نیست.

تنها راه پیشگیری از افسردگی، مواجهه با احساس های حقارت است.

راه حل نهایی درمان افسردگی ، ریشه کن نمودن عقده حقارت است.

مواجهه با عقده حقارت

Dealing with inferiority complex

• اول از همه باید علت یا علل حقارت را ریشه یابی و تعیین نمود.  این ریشه ممکن است بسادگیِ یک تجربهِ بد دوران کودکی باشد، مانند طرد شدن،    مانند رها و تنها گذاشته شدن،  مانند خر و احمق نامیده شدن.  مانند مسخره شدن. مانند …چیزهای خیلی بدتر … که خود فرد میداند چه بر سرش آمده. مخصوصا از طرف پدر و مادر یا برادر و خواهر بزرگتر.

• تعیین علت ریشه حقارت خود یک گام ضروری است.  این علت یابی بسیار به درمان عقده حقارت کمک می کند.  هر چه سریعتر علت یابی شود، درمان هم زودتر شروع می شود. باید سعی شود تا دوران کودکی به یاد آورده شود. تجارب بد شناسایی شود.  بسیاری از تجارب بد ممکن است بطور خودکار فراموش شده و به ذهن ناخودآگاه سپرده شده باشند.

علت فراموشی اولیه، دردناک بودن آنهاست، ولی از بین نرفته اند.

در عمق ضمیر ناخودآگاه پوشانده شده اند. به سطح آوری، به خودآگاه آوری و به یادآوردی تجارب بد هم دردناک است،

ولی چاره ای نیست، باید این طعم تلخ شربت یادآوردی را چشید. 

این درد، خوشبختانه موقتی است.

• پس از تعیین علت و ریشه یابی عقده حقارت، می توان از روش های زیر برای غلبه و دفع و رفع آنها استفاده نمود:

1. حذف « خودبدگویی»

• تغییر افکار خود با حذف بدگویی و سرزنش و منفی بافی نسبت به خود . بدگویی و منفی صحبت کردن نسبت به خود،  عبارات یا کلماتی است که علیه خود استفاده می کنید.

• جلوگیری خویشتن از استفاده از عباراتی مانند:
o من می دانم که او من را نمی پذیرد.
o من زشت هستم.
o من چاقم، من لاغرم.
o من بد لباس پوش ترین فرد در این گروه هستم.
o من ناتوانم، من …

• شناخت درمانی CBT و نظریه شناختی، یک روش بسیار موثر برای این کار است.  شناخت درمانی می تواند در جلوگیری از منفی صحبت کردن و حل عقده حقارت کمک کند.

2. حذف «خودمقصربینی»

• جهل و نادانی و بی خبری دیگران تقصیر شما نیست. همیشه به خودتان یادآوری کنید که نباید خودتان را به خاطر ناآگاهی دیگری سرزنش و ملامت کنید:

وقتی که شما یک کودک یا نوجوان بودید، و کسی یا کسانی شما را احمق و … می نامیدند، نشانهِ بی ارزشی شما نیست.

• آیا واقعاً فکر می کنید که شما هیچ قدر و ارزشی ندارید؟  فقط به خاطر اینکه مثلاً یک معلم بیمار بر روی شما فریاد میزد! 

ارزش شما را فقط خودتان می توانید تعیین کنید. شما حق ندارید خود را بر اساس تجارب بد گذشته ملامت و سرزنش کنید.

شما آن زمان یک کودک یا نوجوانی بودید که هیچ چیزی در مورد جهان نمی دانستید.

ورودی ذهن و ضمیر شما، فقط پذیرای حرفهایی بود که از دیگران می شنیدید.

اگر دیگران به دلیل فرودستی و عقده حقارت خودشان، شما را احمق و یا … می نامیدند،

شما نمی بایست حرفهای بیمارگونه آنها را باور کنید و به دل بسپاید.

• هر زمان که احساس حقارت میکنید، بیماری آن افراد را بیاد بیاورید، آنقدر جملات بالا را تکرار کنید تا به الگوی تفکر ناخودآگاهتان تبدیل شوند، آنقدر تکرار کنید تا هر زمان به شما احساس حقارت دست داد، به طور خودکار و ناخودآگاه، بیاد بیماری آن افراد بیافتید.

• برای کمک به این کار همچنان می توانید از شناخت درمانی و نظریه شناختی استفاده کنید. شناخت درمانی، روشی است برای کنترل افکار خود،  برای ایجاد الگوهای فکری، با شناخت درمانی می توانید احساسات خود کنترل کنید تا از دام احساسات حقارت بار بگریزید و به آنها پایان دهید.

3. اصلاح «تصویرِ ذهنیِ خود»

• هر شخص خودش را همانند سایرین، یک شخص دیگر، و از بیرون می نگرد.  یعنی هر شخص از خودش یک تصویرِ ذهنیِ دارد،  همانگونه که نسبت به دیگران دارد، پس هر شخص خودش را بر مبنای تصویرِ ذهنیِ ای که از خودش دارد، قضاوت میکند.

• در برخی موارد، زمانی که فردی احساس حقارت دارد،  تصویرِ ذهنیِ ای که از خودش خود دارد نیز مخدوش میشود. یعنی تصویرِ ذهنیِ اش و برداشتش از خودش مبتلا به اشتباه میگردد.

• گاهی اوقات این تصویر اشتباه به طور دائمی تغییر یافته و ثبت میگردد.  این تصویر اشتباه ناشی و نتیجه تجربه احساس حقارت فرد است:

اصلاح اشتباه در تصویر ذهنی از خود، یکی از قدرتمند ترین اقداماتی است

که فرد می تواند برای مبارزه با احساس حقارت خود انجام دهد.

• احساس حقارت بر اساس یک باور غلط ایجاد شده است. مانند تفکر احمق بودن، یا زشت بودن، یا … بنابراین، اصلاح تصویرِ ذهنی از خود، قطعاً به پایان احساس حقارت خواهد انجامید.

هنگامی که خودتان را متقاعد کنید که فریب یک سری حرفهای بیمارگونه را خورده اید،

هنگامی که خودتان را متقاعد کنید که تا به حال یک باور نادرست داشته اید،

قادر خواهید بود تا از شرِ عقده حقارت خود برهید.

4. حذف «برچسب ها»

• حذف برچسب ها از خودتان، روش موثر دیگری برای خلاص شدن از عقده ی حقارت است. برچسب ها، واژه های توصیفی صفات بد هستند، مانند: احمق،  خرفت،  خنگ،  گیج، بزدل،  ساده لوح، بازنده، بدبخت و بدشانس، بیچاره، رقت انگیز،  پوچ، توخالی، و … خلاصی از شر این برچسب ها، توان حرکت به جلو و غلبه بر احساس حقارت میدهد.

5. باورهای جدید

• کسب باورهای جدید
• کسب و نصب باورهای جدید در مورد خود، چه با استفاده از هیپنوتیزم Hypnosis  و به روشهای پیشنهادی دیگر، مثل مطالعه و کسب آگاهی های بیشتر، روش بسیار قدرتمند دیگری برای مبارزه با عقده حقارت است.

o این کار، به تلاش بسیاری نیاز دارد.  شاید انجام آن به تنهایی برای شما ممکن نباشد.  از شخصی آگاه و حرفه ای کمک بگیرید.

6. اعتماد به نفس

• افزایش حرمت نفس self-esteem و اعتماد به نفس self-confidence کمک زیادی میکند.  اعتماد به نفس مثبت و حقارت دو قطب متضاد هم هستند.  با افزایش یکی، دیگری کاهش مییابد.

• افزایش اعتماد به نفس مثبت، قطعاً به خودارزشی ، و در نتیجه غلبه بر احساس حقارت کمک خواهد کرد.

Malala and the inferiority complex syndrome

5- انگيزه

انگيزه

Motive

انگیزش به فرایندهایی ارتباط دارد که به رفتار يك شخص نیرو و جهت می دهد. این فرایندها عبارتند از:

1. نیازها، نیازها با شرایط درونی فرد که برای ادامه زندگی و رشد و سلامتی ضروری است، مرتبط است.
2. شناخت ‌ها، عقاید، باورها، رویدادهای ذهنی، انتظارات و خودپنداره را شامل می‌گردد که نحوه تفکر را بیشتر نشان می‌دهد.
3. هیجان ها ، به صورت پدیده‌های ذهنی، زیستی، هدفمند و اجتماعی و چند بعدی هستند.
4. رویدادهای بیرونی، رویدادهای بیرونی، مشوق هایی که رفتار فرد را نیرومند میسازد و به سمت رویدادهایی هدایت میکنند حال این رویدادها ممکن است از پیامدهای مثبت یا آزاردهنده خبر دهند.

انگیزش را معمولاً به سه طریق نشان میدهند:

1. رفتار، رفتارهای باانگیزه شامل: تلاش، نهفتگی، پایداری، انتخاب، احتمال پاسخ، جلوه های صورت و حالتهای بدن را شامل می­شود.
2. فیزیولوژی ، فعالیت سیستم عصبی مرکزی و هورمونی برای درک شالوده زیستی انگیزش و هیجان که اطلاعات بیشتری را در اختیار ما میگذارند فیزیولوژی انگیزش را بیان میکند.
3. گزارش شخصی، از طریق مصاحبه ها و پرسشنامه ‌ها اندازه‌گیری میگردد.

در بررسی انگیزش معمولاً موضوعاتی مطرح میگردند:

1. انگیزش برای سازگاری و انطباق مفید است.
2. انگیزه ها توجه را هدایت میکنند.
3. انگیزه‌ها در طول زمان تغییر میکنند و بر رفتار تأثیر گذارند.

انگیزش انواع مختلفی دارد.

انگیزش گرایش های نزدیکی و دوری را در برمی گیرد.
در بررسی انگیزه‌ها، می‌توان متوجه شد که افراد چه چیزی را میخواهند.
برای شکوفا شدن انگیزش به شرایط حمایت کننده نیاز داریم.
هیچ چیز به اندازه نظریه خوب مفید نیست.

تمایل به انجام کار در گرو توانایی فرد است تا بدان وسیله نوعی نیاز تأمین گردد. می‌توان انگیزش را بر حسب رفتار عملی تعریف کرد. کسانی که تحریک شوند نسبت به کسانی که تحریک نشوند تلاش بیشتری می‌نمایند. انگیزش علت رفتارها است. انگیزش به عوامل موجود در یک فرد اشاره دارد که رفتار را در جهت یک هدف فعال می‌سازند. پژوهش‌های انجام شده در زمینهٔ انگیزش در صدد پاسخ دادن به پرسش‌هایی دربارهٔ رفتار انسان‌ها هستند که با کلمه‌های سوالیِ “چراً و “به چه عللی” آغاز می‌شود. چرا شما ساعت‌های متمادی از وقت خود را صرف اینترنت می‌کنید؟

تلاش برای درک علل رفتارهای خاص انسانها در کار موجب ارائه نظریه‌ای تحت عنوان انگیزش گردید. از نظر انیشتن ده درصد نبوغ را الهام تشکیل می‌دهد و نود درصد آن سخت کوشی و عرق ریختن است. این یک واقعیت است که برخی افراد نسبت به دیگران تلاش بیشتری می‌کنند، اینگونه افراد نسبت به همکاران با ذکاوت خود عملکرد بهتری ارایه می‌نمایند. می‌توان نتیجه گرفت عملکرد فرد در سازمان تنها تابعی از تواناییهای وی نیست بلکه انگیزش هم در این فرایند نقش مهمی دارد.

بررسی انگیزش، برای دادن بهترین پاسخ به دو سؤال اساسی استوار است:

1. چه چیزی موجب رفتار می‌شود؟
2. چرا شدت رفتار تغییر می‌کند؟

برای این که توضیح دهیم چه چیزی موجب رفتار می‌شود؟ باید این سؤال را به بخش‌های جزئی تر تقسیم کنیم:

چرا رفتار شروع می‌شود؟

بعد از اینکه رفتار شروع شد، چرا ادامه می‌یابد؟

چرا رفتار به سمت برخی هدف‌ها و بدور از هدف‌های دیگر گرایش دارد؟

چرا رفتار جهت خود را تغییر می‌دهد؟

چرا رفتار متوقف می‌شود؟

پس برای این که توضیح دهیم چرا افراد بدین گونه رفتار می‌کنند، به نظریه انگیزش نیاز داریم.

بررسی انگیزش به فرایندهایی مربوط می‌شود که به رفتار، انرژی و جهت می‌دهند. انرژی حاکی از آن است که رفتار نیرو دارد، یعنی نسبتاً نیرومند، شدید و پایدار است.

جهت حاکی از این است که رفتار، هدف دارد یعنی به سمت هدف یا نتیجه خاصی گرایش دارد.

فرایندهایی که رفتار را نیرومند و هدایت می‌کنند از نیروهای درون فرد و محیط ناشی می‌شوند.

انگیزه‌ها تجربیات درونی هستند مانند: نیازها، شناخت‌ها و هیجان‌ها هستند که گرایش‌های نزدیکی و دوری فرد را نیرومند می‌سازند.

نیروهای بیرونی شامل، مشوق‌های محیطی هستند که فرد را برای انجام دادن یا انجام ندادن عملی خاص، جذب یا دفع می‌کنند.

نظریه‌های انگیزه

نظریه‌های انگیزش:

1. نظریهٔ سلسله مراتب نیازها
این نظریه از معروفترین نظریه‌های انگیزش است. درون هر انسان پنج دسته نیاز وجود دارد و هر شخص برای ارضای نیازهای خود به ترتیب زیر می‌کوشد.

• نیازهای فیزیولوژیکی، مانند نیاز به آب، غذا، خواب و غیره.
• نیاز به امنیت، مانند مسکن، تأمین و محفوظ ماندن در برابر خطرات محیطی و عاطفی.
• نیاز اجتماعی، مانند عشق محبت خانواده.
• نیاز به احترام به دو بخش درونی وبیرونی تقسیم می‌شود، درونی مانند حرمت نفس و بیرونی مانند شهرت.
• خودشکوفایی ، بهره‌گیری از استعدادها و رشد و توسعه فردی.

2. نظریه زیستی- تعلق- رشد (ERG)
این نظریه از سه جهت با نظریهٔ سلسله مراتب نيازها تفاوت دارد، این نظریه، ابتدا نیازها را به سه دسته تقسیم می‌کند:

• نیازهای زیستی که به رفاه مادی افراد مرتبط است.
• نیازهای تعلق که میل به ارضای روابط میان فردی را در بر می‌گیرد.
• نیازهای رشد که به بیان میل به رشد و توسعه مستمر فردی می‌پردازد.

این نظریه از اصل «ناکامی- بازگشت» استفاده می‌کند. این اصل بیانگر این است که اگر نیاز سطح بالایی در فرد سرکوب شود، نیاز سطح پایین‌تر در وی فعال می‌شود.

3. نظریه نیازهای اکتسابی
نظریهٔ نیازهای اکتسابی(Achievement Motivation Theory) به این موضوع می‌پردازد که انگیزش ریشه در فرهنگ دارد. همهٔ انسان‌ها سه نیاز مهم دارند:

• نیاز به کسب موفقیت– توفیق طلبی، میل به انجام چیزی بهتر با کارایی بالاتر برای حل مسائل یا تسلط بر کارهای پیچیده.
• نیاز به تعلق– میل به برقرای و حفظ روابط دوستانه و گرم با دیگران.
• نیاز به قدرت – میل به کنترل دیگران، نفوذ در رفتار آنان یا مسئول دیگران بودن.

4. تئوری بهداشت – انگیزش (دو عاملی)
رابطه کار با فرد یک رابطه اصولی و اساسی است مطابق این نظریهٔ افراد به وسیلهٔ دو دسته از عوامل زیر تحت تأثیر قرار می‌گیرند.

• عواامل بهداشتی: حقوق و مزایا، سیاست‌های شرکت و مدیران، روابط با همکاران، سرپرستی،
• عوامل انگیزش: پیشرفت، پاداش، کار، مسئولیت، ترفیع، رشد

5. نظریه تعیین هدف(Goal-setting theory)
اساس این نظریه بر این موضوع استوار است که قصد یا اراده فرد یا سازمان را می‌توان به عنوان منبع اصلی انگیزس به حساب آورد. یعنی ویژگی هدف به خودی خود می‌تواند به عنوان یک عامل انگیزش داخلی عمل کند.

6. نظریه تقویت رفتار (Reinforcement theory)
این نظریه نقطه مقابل نظریه تعیین هدف می‌باشد. در این نظریه ما با رهیافت رفتاری سر و کار داریم. در این نظریه محیط مسبب نوع رقتار در نظر گرفته می‌شود نه رویدادهای درونی افراد.

7. نظریه انتظار (Expectancy theory)
گرایش به نوعی عمل یا اقدام در جهتی مشخص در گرو انتظاراتی است که پیامد آن مشخص می‌باشد و نتیجهٔ آن مورد علاقه کننده کار می‌باشد.
این نظریه شامل سه متغیر می‌باشد.

• اهمیت،
• رابطه بین عملکرد و پاداش
• و رابطه بین تلاش و عملکرد.

8. نظریه مبتنی بر نیازهای سه‌گانه

• نیاز به کسب موفقیت یعنی تلاش در راه درخشیدن و با توجه به رعایت استانداردهایی موفق شدن.
• نیاز به کسب قدرت و اعمال آن یعنی صاحب قدرت افراد را وادار به انجام کاری کند که اگر غیر از این می‌بود به شیوه دیگری عمل می‌کردند.
• نیاز به ایجاد دوستی یعنی تمایل به کسب حمایت و ایجا روابط صمیمی با دیگران

9. نظریه برابری (Equity theory)
در این نظریه مرجع یا چیزی که فرد خود را با آن مقایسه می‌کند از اهمیت زیادی برخوردار است. سه مرجع همواره مورد توجه است،

• دیگران،
• سیستم و
• خود.

اختلال كمبود انگيزه

Disorder of Diminished Motivation

بى ارادگى یا Aboulia

بی‌ تفاوتی، بى توجهى یا Apathy

بی‌ صدائی، بی ‌حرکتی یا Akinetic Mutism

اختلالات کاهش انگیزه اغلب در افراد مبتلا به آسیب های مغزی رخ می دهد.

انگیزه همیشه یک امر ضروری برای تعیین رفتار و تطبیق است.

نشانگانهای عمده کاهش انگیزه، بی تفاوتی، ضعف اراده، و بی‌ صدائی و بی ‌حرکتی هستند.

بسته به علل پیدایش آنها، اختلالات کاهش انگیزه ممکن است ناشی از یک اختلال اولیه بالینی، نشانه ای از اختلال روانی دیگر، و یا به همراه یک اختلال دوم باشد.

ضعف اراده

Aboulia و یا ضعف اراده (فقدان نيروى اراده، ضعف اراده، بى ارادگى) اشاره به فقدان اراده و یا ابتکاراست و به عنوان یک اختلال کاهش انگیزه دیده می شود.

ضعف اراده در وسط طیف گسترده اختلال کاهش انگیزه قرار دارد.

بی تفاوتی در حالت با شدت کمتر و بی‌ صدائی و بی ‌حرکتی در حالت با شدت بیشتر قرار دارد.

بیمار با ضعف اراده قادر به عمل یا تصمیم گیری مستقلانه نیست. این بیماری ممکن است شدید و طاقت فرسا و یا رقیق باشد.

نشانه ها:
• مشکل در شروع و تداوم اقدامات هدفمند
• فقدان جنبش خود جوش
• کاهش گفتار خود جوش
• طول دادن زمان در پاسخ به پرسش ها
• منفعالانه عمل کردن
• کمبود پاسخگویی عاطفی و خودانگیختگی
• کاهش تعاملات اجتماعی
• کاهش بهره یابی از سرگرمی های معمول

در تغذیه بیماران مبتلا به زوال عقل پیشرونده تاثیر می گذارد. بیمار ممکن است به جویدن مواد غذایی در دهان خود برای ساعتها ادامه دهد و آنرا نبلعد.

بی‌ صدائی، بی ‌حرکتی

بی‌ صدائی و بی ‌حرکتی یک اصطلاح پزشکی برای توصیف بیمارانی است که نه حرکت می کنند و نه صحبت می کنند. هر چند ممکن است با چشم خود ناظر خود را دنبال نماید. بیماران فاقد اکثر کارایی ها مانند بیان، حرکات حالات صورت هستند، اما نشان هوشیاری در ایشان آشکار است.

بیماران مبتلا به بی‌ صدائی و بی ‌حرکتی فلج نیستند، اما اراده حرکت ندارند. بسیاری از این بیماران معتقدند که هر وقت می خواهند اراده کنند، یک نیروی ضد اراده یا مقاومتی جلوی آنها را می گیرد.

نشانه ها:

1. فقدان عملکرد حرکتی
2. فقدان سخن گفتن
3. بی تفاوتی
4. کندی
5. عدم خویشتن داری

بی‌تفاوتی : فقدان احساسات و عواطف

فقدان علاقه برای دلبستگی احساسی نسبت به محیط و دیگران.

یکی از عواملی که کار بررسی رفتار آدمی را پیچیده‌ می‌کند این است که افراد در برابر موقعیت‌ های همانند به شیوه‌ های گوناگون پاسخ می‌ دهند.

برای نمونه: گرچه پاسخ معمول آدمیان در برابر ناکامی، پرخاشگری فعال است، با این حال عکس این پاسخ نیز، مانند بی‌اعتنائی با کناره‌ گیری که بی ‌تفاوتی نامیده می‌شود، کم رواج نیست، درست است که به روشنی نمی ‌دانیم چرا در برابر یک موقعیت مشابه، یکی با پرخاشگری و دیگری با بی‌ تفاوتی واکنش می‌کند، اما به نظر می‌رسد در این امر یادگیری عامل پراهمیتی باشد.

واکنش‌ هائی که در برابر ناکامی ابراز می‌شود درست مانند رفتارهای دیگر آموخته می‌شود. کودکانی که در برخورد با ناکامی، خشم و خشونت نشان می‌دهند و می‌بینند که نیازهایشان از همین راه برآورده می‌شود، در آینده هم وقتی انگیزه‌ هایشان به مانعی بر بخورد احتمالاً به همان رفتار دست می ‌زنند. به همین ترتیب کودکانی که خشم و خشونت ایشان راه به‌ جائی نمی‌برد، و درمی ‌یابند که در برآوردن نیازهایشان، از کار و کوشش خود طرفی نمی ‌بندند، احتمال دارد که وقتی در آینده با موقعیت‌ های ناکام کننده رو به‌ رو می‌شوند بی‌ تفاوتی و کناره‌ گیری پیشه کنند.

6- جرات و جسارت

قاطعیت، جرات و جسارت

جرات و جسارت یک ابراز کیفی خود اطمینانی و اعتماد به نفس بدون پرخاشگری است.

در روانشناسی و روان درمانی، از آن به عنوان یک مهارت یادگرفتنی یاد میکنند.

جرات و جسارت و ابراز وجود به این صورت تعریف می شود: یک نوع رفتار است که با اعتماد به نفس و یا تاکید بر بیان نظر خود بدون نیاز به اثبات، همراه است.

تأکید بر حق فردی یا نقطه نظر خود، بدون تهدید حقوق دیگران (پرخاشگری سلطه وارانه) و یا بدون فرمانبرداری و چشم پوشی و انکار حق یا نقطه نظر خود (منفعلانه).

یاد گیری جسور بودن

جرات و جسارت استفاده از “مهار متقابل” اضطراب است. یک فرد نمی تواند همزمان هم قاطع و هم مضطرب باشد،

رفتار قاطعانه مهار اضطراب است. اهداف آموزش عبارتند از:

1. افزایش آگاهی از حقوق شخصی.
2. تمایز بین جسور بودن و جسور نبودن.
3. تمایز بین منفعل-تهاجمی بودن و پرخاشگر و تهاجمی بودن.
4. آموزش مهارت های کلامی و غیر کلامی جسارت.

به عنوان یک سبک ارتباطی و استراتژیک، جرات و جسارت متفاوت از تهاجمی بودن و منفعل بودن است. چگونگی مرزبندی شخصی با مردم است.

افراد منفعل قادر به دفاع از مرزهای شخصی خود نیستند و اجازه می دهد افراد مهاجم از آنها سوء استفاده کنند. افراد منفعل به طور معمول برای نفوذ به دیگری ریسک نمی کنند. افراد مهاجم به مرزهای شخصی دیگران احترام نمی گذارند و سبب آسیب رساندن به دیگران در تلاش برای تاثیرگذاری بر آنها هستند.

یک فرد قاطع ترس از صحبت کردن در باره آنچه در ذهنش است ندارد. او حتی تلاش می کند دیگران را تحت تاثیر قرار دهد، اما در انجام این کار به مرزهای شخصی دیگران احترام می گذارد. فرد قاطع از خود در برابر افراد مهاجم نیز دفاع می کند.

افراد تهاجمی قضاوت می کنند ، تهدید می کنند، دروغ می گویند، اعتماد شکنی می کنند، همکاری نمی کنند، و مرزهای دیگران را نقض می کنند.

ویژگی های افراد جسور و قاطع.

1. احساسات، افکار، و خواسته های خود را راحت بیان می کنند.
2. قادر به آغاز و حفظ رابطه با افراد دیگر هستند.
3. حقوق خود را می دانند.
4. بر اعصاب خود کنترل دارند. این به آن معنا نیست که خود را سرکوب می کنند. بلکه آنها خشم خود را کنترل کرده و در مورد آن به شیوه مستدل صحبت می کنند.
5. حاضر به مصالحه با دیگران هستند، همیشه نمی خواهند فقط حرف خودشان ملاک باشد.
6. آنها وارد دوستی ها از راه – من هم به نیازهای خودم و هم شما میرسم –می شوند.

7- ناتوانى بيان احساسات

ناتوانى بيان احساسات

یا نارسایی هیجانی

Alexithymia
( آلكسى تيميا )

آلکسی ‌تیمیا يعنى اختلال در تجربه، بيان، شرح و توضيح واكنش احساسات خود.

يعنى ناتوانى كلامى در تشريح عواطف.

آلکسی ‌تیمیا (فقدان يافتن کلمه‌ ای برای بيان احساسات) یک ساختار شخصیتی است که به عنوان ناتوانی‌ بالینی در شناسایی و توصیف احساسات فردی توصیف می‌شود.

ویژگی‌ های اصلی آلکسی‌ تیمیا عبارت ‌اند از:

اختلال در آگاهی عاطفی، در دلبستگی اجتماعی و در رابطه میان فردی.

علاوه بر این، افراد مبتلا به آلکسی ‌تیمیا دچار دشواری در تشخیص و درک احساسات دیگران نیز هستند، که نمودهای آن در نهایت به عنوان واکنش های غیر همدلانه و یا واکنش ‌های احساسی غیر تاثیر گذار تعبیر می‌ شوند.

آلکسی ‌تیمیا در حدود ۱۰٪ از جمعیت عمومی شایع است و با شماری از وضعیت ‌های روانی دیگر به عنوان هم‌ آیند شناخته شده است. اين افراد در برقرارى ارتباطات ميان فردى دچار مشكل ميشوند، زيرا از ارتباط عاطفى با ديگران پرهيز ميكنند. اگر هم بنوعى اين ارتباط برقرار شود، يا بصورت وابسته شدن است، يا كنترل گرايانه بودن، يا سطحى.

افراد با اختلال ناتوانى بيان احساسات دو مشكل اساسى در روابط خود پيدا ميكنند:

1- سرد بودن و با فاصله قرار گيرى
2- ترس داشتن و جرات نداشتن در عملكرد اجتماعى

ارتباطات آشفته و همراه با آشفتگى هم در اين افراد مشاهده شده است.

بعلت ناتوانى درك احساسات ديگران و خود، روابط زناشوييشان نيز مختل ميگردد.

اين افراد در معرض ابتلا با ساير اختلالات روانى نيز ميباشند و متاسفانه در اين صورت به راحتى درمان نميگردند. خود اين ناتوانى بيان احساسات يك بيمارى روانى محسوب نميشود و بيشتر تعريف شخصيتى دارد، مگر منجر به بيماريهاى ديگر روانى گردد.

مشخصه هاى ناتوانى بيان احساسات:

1- مشكل داشتن در شناخت احساسات و فرق گذارى بين احساسات مختلف و برانگيختی هاى بدنى و روانى.
2- مشكل داشتن در تشريح احساسات خود به ديگران.
3- تنگ نظرى و منقبض بودن در پردازش هاى تصويرى و تصورى، و كمبود خيال پردازى.
4- محدود و مقيد بودن در برانگيختگى.

اين اعتقاد وجود دارد كه ناتوانى بيان احساسات با كمبود هوش عاطفى و بيفكرى روانى در ارتباط باشد.

در برخى افراد اين نوع اختلال دايمى ميباشد ( نوع اوليه يا شخصيتى ذاتى)، و در برخى موقتى بوده و با تغيير شرايط و محيطهاى تنش زا بر طرف ميشود ( نوع ثانويه يا حالتى و موقعيتى).

بیشتر:

ارتباط آلکسی تایمیا با افسردگی و اضطراب

پرسشنامه ناگویی خلقی یا الکسی تایمیای تورنتو

آلکسیتیمیا و ارتباط آن با باورهاي فراشناختی در دانشجویان

آلکسی تیمیا، تیپ شخصیتی D، سلامت عمومی،

فصلنامه علمی- پژوهشی روان شناسی سلامت

8- پوست کلفتی

پوست کلفتی عاطفی

چرا باید پوست کلفت شویم؟

آیا واکنش و حساسیت زیادی به حرف های ناراحت کننده سایرین نشان میدهیم؟

احساس نیش خوردن و سوزش در مقابل توهین یا انتقاد شدید طبیعی است.

اما اگر میل به برخورد خشمگین داریم، اگر گریه مان می گیرد، یا اگر احساس ناراحتی مان چند روز ادامه داشته باشد، نیاز به یک پوست کلفت تر عاطفی – روانی داریم.

درست است که حساس بودن به اظهارات عادی سایرین، مشکل بزرگی نیست، اما خوب و خوشحال کننده هم نیست.

اگر به تصویری بزرگتر نگاه کنیم، اگر در خود نگرش مثبت ایجاد کنیم، و اگر اعتماد به نفس قویتری پیدا کنیم، آنوقت می توانیم در مقابل توهین ها قویتر بایستیم.

برای قویتر شدن یا به اصطلاح پوست کلفت تر شدن، سه راهکار زیر پیشنهاد می شود، که به هر یک از آنها در برگه های بعدی خواهیم پرداخت:

1) روش برخورد با انتقاد
2) روش تحمل توهین
3) روش ایجاد اعتماد به نفس پایدار

چند نکته:

• هیچ فردی در تاریخ بدون منتقد نبوده. موفق ترین افراد بیشترین انتقادها را داشته اند.

• پوست کلفت تر شدن صبر و شکیبایی می خواهد، اما ارزشش را دارد.

• گاهی اوقات به چیزی بیشترین حساسیت را نشان میدهیم، که خودمان از مواجهه شدن با آن می ترسیم، و به مسائل خودمان مربوط میشود.

• باید جرات و شجاعت روبرو شدن با ضعف های خودمان را داشته باشیم. یا باید خودمان را تغییر دهیم، و یا با پذیرش خود در دراز مدت اعتماد به نفس بیشتری پیدا کنیم.

• داشتن پوست ضخیم روانی به معنی بی ادبی یا بی تفاوتی و بی حسی نیست.

• بدانیم که هر انتقادی برای صدمه زدن به احساسات ما نیست. تفاوت بگذاریم بین انتقادهای سازنده و انتقادهای بی ادبانه.

برخورد با انتقاد

پوست کلفتی عاطفی

نحوه برخورد با انتقاد

قبل از واکنش فکر کنیم.

در هنگام مواجهه با یک نظر منفی و انتقادی، احتمالا اولین واکنش ما تدافعی است، مثل نیاز به واکنش خشم گونه، یا فرار به اتاق دیگر یا دستشویی، و یا گریه.

حتی ممکن است سرخ شویم و یا عرق کنیم.

تامل و فکر کردن قبل از هر اقدامی، به ما این امکان را میدهد تا بتوانیم خودمان را کنترل کنیم. یادمان باشد که ما نمی توانیم احساس خود در مقابل انتقاد را کنترل کنیم، اما می توانیم واکنش خود را کنترل نماییم.

لحظاتی صبر کنیم تا احساساتمان فرو بنشیند. ابتدا به خودمان اجازه دهیم تا احساس خود را بشناسیم و آن را درک کنیم. سپس صبر کنیم تا احساس اولیه مان فروکش کند. تا زمانی که موج اول حالت تدافعی مان از بین نرفته واکنشی نشان ندهیم.

مثلا میتوانیم قبل از هر چیزی یا واکنشی از یک تا ده بشماریم. اگر تنهاییم، با صدای بلند بشماریم. اگر با اشخاص دیگر هستیم، ده ثانیه سکوت کنیم. ده ثانیه معمولا کافیست.

1. انتقاد را از توهین جدا کنیم.

انتقاد معمولا به چیزی فرای وجودمان مربوط می شود. به عنوان مثال، معلم ممکن است به ما بگوید که طرز نوشتن خود را باید بهبود بخشیم. شنیدن این جمله ممکن است دردناک باشد، ولی بیانگر این نیست که چیز اشتباه و غلطی در وجودمان است.

توهین، در سوی دیگر، برای کاهش ارزش وجودمان و آنچه که هستیم گفته میشود. توهین در واقع به موضوعی مربوط میشود که ما نمی توانیم تغییری در آن ایجاد کنیم. اما در نقد میتوانیم آنرا بهتر كنيم یا تغییر دهیم. انتقاد یک کارکرد مثبت دارد، ولی توهین به منظور ایجاد درد بیان میشود.

به زمینه و نیت بیان نگاه کنیم. آیا کسی که مطلبی را گفته، با خیرخواهی بوده؟ آیا آن شخص منتقد در نظر ما یک فرد محترم است؟ مثلا معلم، رئیس و یا پدر و مادرمانند؟ یا مطلب با بدخواهی و تلاش برای صدمه زدن به مابوده؟

تلقی اشتباه انتقاد با توهین گیج کننده است و معمولا به واکنش افراطی منجر می شود. با جدا کردن این دو قادر خواهیم شد به پوست کلفتی مان در مدرسه، محل کار و در مکان های دیگری که در آن احتمال نقد سازنده وجود دارد کمک کرده، و واکنش منطقی نشان دهیم.

2. ببینیم آیا جای بهبود و بهتر شدن داریم یا نه؟

آیا انتقاد از ما نکته مثبتی دارد؟ شاید هضم انتقاد اول برایمان سخت باشد، اما ته دلمان میدانیم که نظر منتقد معتبر است. اگر می دانیم که حقیقتی در نقد وجود دارد، سعی کنیم آن را قبول کنیم و حالت دفاعی نگیریم. پذیرش انتقاد با فروتنی به ما کمک میکند تا خود را بهبود بخشیم و فورا آن را رد نکنیم.

ممکن است که انتقاد کاملا اشتباه باشد. با این حال، نیازی به واکنش زیاده از حد نیست. انتقاد اشتباه را فقط یک نظر شخصی تلقی کنیم.

اگر شک داریم که انتقاد اشتباه است یا درست، می توانیم از نظرات اشخاص دیگری استفاده کنیم. شاید در واقع جای بهبود داشته باشیم.

3. به تصویر بزرگتری نگاه کنیم.

به یاد داشته باشیم که مشکلی با احساس موج اولیه خشم ، غم و یا حالت تدافعی در مقابل دریافت یک انتقاد نیست. ولی نباید اجازه دهیم تا این احساسات تمام روز با ما باشند. در مقام بزرگتر از یک روز، هفته، ماه و یا سال، نظر یک نفر هیچ ارزشی ندارد، و نباید با احساسات منفی، خود را کوجک کنیم.

اگر به نظرمان این کار غیر ممکن است، فقط تا فردا صبر کنیم. درد واقعا بعد از یکی یا دو روز محو خواهد شد. در این میان، وقت خود را یک دوست صرف کنیم، به تماشای یک فیلم خوب برویم، و یا ورزش افکار منفی خود را پرت و دور کنیم.

4. از انتقاد انگیزه مثبت بگیریم.

بهترین واکنش به انتقاد، استفاده از آن به عنوان یک انگیزه برای عمل مثبت و پیشرفت است. احساسات منفی را با احساسات مثبت تحقق پذیر عوض کنیم.

به عنوان مثال، اگر کار یا گزارش ما مورد انتقاد قرار گرفت، در کارمان تجدید نظر کنیم و در تجدید نظر، نقد را در ذهن داشته باشیم. بدون مجادله و خشم به انتقاد، کارمان را بهتر کنیم.

برخورد با توهین

پوست کلفتی عاطفی

نحوه برخورد با توهین

بی اعتنا باشیم.

توهین، بر خلاف انتقاد، اغلب با قصد صدمه زدن است. گاهی اوقات توهین گر فقط از روی سنگدلی توهین میکند.

توهین به قیافه، شعور، مهارت و کار ما و یا توهین به هر چیز دیگری، در ما احساس حمله شخصی ایجاد می کند.

از آنجا که توهین به هیچ وجه سازنده نیست، نباید آن را قلبا احساس کنیم.

بر خلاف انتقاد، هیچ نكته مثبتی در گفتارهای توهین آمیز وجود ندارد. پس توهین را از خود رد کنیم و به دل نگیریم.

بدانیم که توهین فقط نظر یک شخص است و نه یک واقعیت. برای مثال، اگر کسی به ما گفت زشتیم یا احمقیم، فرد دیگری ممکن است خلاف آن را باور داشته باشد. پس از احساس ناراحتی ناشی از توهین، رهایش کنیم.

توهین می تواند یک دقیقه ما را برنجاند، اما در نهایت نباید اثری بر ما بجای بگذارد.

توهین به توهین گر برمیگردد نه به ما.

افرادی که توهین میکنند اغلب این کار را به دلیل مشکلات عاطفی و یا معایب شخصیتی خودشان انجام میدهند.

اگر کسی احساس خوبی در مورد خودش داشته باشد، نمیرود به دیگران توهین کند.

یک گام به عقب بگذارید تا متوجه شوید که توهین گر خودش مشکل دارد. پشت توهین، احساسات بدی وجود دارد. توهین گر ممکن است از چیز دیگری غمگین، خشمگین، و یا ناراحت باشد. برخی افراد که دارای مشکل ابراز احساسات هستند، اینطور به مشکلاتشان واکنش میدهند.

بدین ترتیب، توهین را شخصی نگیریم. توهین گر به احساسات ما صدمه میزند تا احساسات واقعی خود را بپوشاند.

آیا خودمان احساس بی کفایتی نداریم؟

اگر ما نظرات منفی کوچک را توهین تلقی کنیم، ممکن است خودمان مشکل شناخت احساسات داشته باشیم. شاید خودمان زخم عمیق تری داشته باشیم. ممکن است احساسات عمیق بی کفایتی ما باعث برداشت غلط و سوتفاهم شده باشد. اگر بدانیم که خودمان مشکل شناختی و احساساتی داریم، راحتتر با احساس توهین شدن برخورد میکنیم.

به عنوان مثال، شاید ما احساس نا امنی مثلا در باره هوش خود داشته باشیم. آنوقت اگر کسی ما را احمق و یا خل صدا کند، احساس عمیق تر و جریحه دارتری از توهین خواهیم داشت.

راه حل این است که بر روی احساس بی کفایتی نقاط حساس خود کار کنیم. زمانی که ما اعتماد به نفس بیشتری داشته باشیم، از توهین راحتتر میگذریم.

واکنش شرافتمندانه نشان دهیم.

از مقابله با توهین با یک توهین متقابل بپرهیزیم. توهین متقابل احساس بهتری به ما نمیدهد. توسل به ضد توهین تنها باعث احساسات بدتر می شود.

باید از توهین چشم پوشی کنیم. وانمود کنیم که چیزی نشنیده ایم. یا فقط چانه خود را بالا ببریم، به چشمان طرف نگاه کنیم و بگوییم “شما اشتباه می کنید. این حرف درست نیست”.

در صورت لزوم از خود دفاع کنيم.

اگر مکرر توهین میشنویم، نیاز به توقف آن داریم. برخی از افراد از احساس درد دیگران لذت میبرند. اگر احساس میکنیم توهین ها زیاده از حد شده اند، یکی از این گزینه های زیر را در نظر بگیریم:

یک برخورد رو در رو انجام دهیم. به فرد توهین گر بگوییم که او باید توهین را متوقف کند. گاهی اوقات فقط همین کار او را متوقف میکند.

از دیگران کمک بگیریم. اگر احساس می کنیم طرف در حال زورگویی است، و یا یک رویارویی کمک نمیکند، از معلم، سرپرست، یا شخص و ارگان دیگری که می تواند به سرعت با وضعیت مقابله کند، کمک بخواهیم.

خود اعتمادی

پوست کلفتی عاطفی

ایجاد خود اعتمادی ماندگار

افتخار به نقاط قوت خودمان.

وقتی که توانایی های طبیعی خودمان، شخصیت خودمان و دیگر نقاط قوت خودمان را بشناسیم و احساس خوبی در مورد آنها داشته باشیم، نظرات منفی دیگران اثر و قدرت کمتری بر ما خواهند داشت، و کمتر صدمه میبینیم.

آن وقت از انتقادات میتوانیم استفاده کرده و خود را بهبود ببخشیم. به همین طریق توهین ها بی اثر میشوند. ایجاد اعتماد به نفس، بهترین راه ایجاد یک پوست ضخیم تر روانی است.

آیا نقاط قوت خود را می شناسیم؟ سعی کنیم یک لیست از همه چیز های مثبتمان تهیه کنیم. داشتن یک درک صحیح و دانستن آنچه در ما خوب است، در زمان افت روحی کمکمان میکند.

در کارمان بهتر شویم. وقت خود را صرف تمرین، یادگیری و تلاش همیشگی برای بهبود کنیم. هر چقدر کارهایمان را بهتر انجام دهیم، به همان اندازه از قدرت انتقاد و توهین کاسته میشود.

کمال طلب نباشیم.

اگر نظرمان کمال گرایی و ایده آل بودن است، براحتی ضربه میخوریم و میشکنیم. به چیزهایی که نیاز داریم بپردازیم و خود را بهتر کنیم ولی سعی نکنیم در همه چیز عالی شویم. در زمان هایی باید استانداردهای خود را کاهش دهیم. آنچه مهم است تلاش است، نه کمال.

کمال گرا بودن ظاهر خوبی دارد، اما پوست روانیمان را نازک کرده و راه به احساس شکست می دهد

برای اجتناب از گرایشات کمال گرایانه، چیزهایی جدید یاد بگیریم. سعی کنیم یک مهارت جدید، ورزش جدید ، زبان جدید ، و یا هر چیز دیگری که منافع ما در آن است یاد بگیریم. ابتدا با فروتنی شروع کنیم. فروتنی به ما کمک میکند که متوجه شویم کمال غیر ممکن است. سفر به سوی مقصد مهم است نه خود مقصد.

با افراد مثبت بگردیم

شاید ما توسط افرادی که همیشه انتقاد می کنند و از ما کمال میخواهند احاطه شده باشیم. در این صورت نمیتوانیم خود را به وضوح ببینیم. بهتر است با افرادی همنشین شویم که ما را همانطور که هستیم بپذیرند.

ببینیم بعد از بودن با هر فردی یا افرادی چه احساسی داریم. آیا احساس وجد و خوشحالی داریم یا اینکه احساس بدتری در خودمان پیدا میکنیم.؟

همنشینی با افرادی که ما را قبول دارند، احساس نگرانی در ما ایجاد نمیکند. پس از ایجاد اعتماد به نفس، خواهیم دید که دوستان واقعی ما، حتی هنگامی که ما احساس نا امنی میکنیم، ما را دوست دارند.

مراقب خود باشیم.

اعتماد به نفس زمانی بدست میآید که ما از خودمان مراقبت و مواظبت کنیم. مراقبت از خود احساس سلامت ذهنی و جسمی به ما میدهد. بهتر میشویم و کمتر به خرده فرمایشات دیگران اهمیت میدهیم و نگران میشویم.

سالم بخوریم و ورزش کنیم. مطمئن باشیم که یک رژیم غذایی خوب و حداقل ۳۰ دقیقه ورزش روزانه داریم.

خوب و کافی بخوابیم. خستگی، عواطف را افزایش می دهد و بیشتر مستعد اشتباه میشویم.

از درمانگر کمک بخواهیم.

اگر به نظر میرسد که ما نمی توانیم از احساس و حرف سایرین نلرزیم، باید با یک درمانگر صحبت کنیم. افسردگی، اضطراب، و مصیبت های دیگر می تواند پیوسته در ما احساس منفی ایجاد کند. با یک روانشناس مجرب قرار ملاقات بگذاریم و در مورد وضعیت خودمان بحث کنیم.

گفتار درمانی می تواند برای اعتماد به نفس و پوست ضخیم تر بسیار موثر باشد.

اگر افسردگی مزمن یا اختلال دیگری ما را نگران میکند، دارو هم می تواند کمک کند. در این صورت قرار ملاقاتی با یک روانپزشک گذاشته و در مورد بهترین گزینه ها بحث کنیم.

افراد بی ادب

چگونه از پس افراد بی ادب برآییم

افراد بی ادب با کارها و سخنانشان می توانند صورت ما را از خجالت سرخ کنند، و دلمان می خواهد سیلی محکمی نثارشان کنیم.

این مقاله برای نشان دادن چگونه ایستادن در مقابل افراد بی ادب و قلدر مآب است.

همچنین میخواهیم به آنها نشان دهیم که آنها هم آسیب پذیرند.

  1. اگر کسی بی ادبانه صحبت کرد، ما باید پاسخ دهیم. اگر حرفهای زشت و پستی پشت سر ما به دیگران میگوید، ننشینیم و فقط نظاره گر نباشیم. باید کاری کرد. به او بگوییم که حرفهایش اشتباه است. و اگر قبول نکرد و ادامه داد، ما هم باید ادامه بدهیم. در ابتدا، ممکن است برای ما شاخ و شانه بکشد، و ما را مسخره کند، اما تداوم برخورد کار می کند. فرد بی ادب طی چند روز احساس گناه میکند و دست از کارهایش برمیدارد.
  1. از کلمات ساده و کوتاه استفاده کنیم، چون راحتتر بیان میشوند. اگر خیلی خجالتی هستیم و نمیتوانیم بلند و شمرده صحبت کنیم، فقط بگوییم: خب، که چی؟ قلدر بی ادب ناگهان گرفتار و خاموش میشود. هدف فرد بی ادب در نهایت ایجاد احساس بد و حقارت در ماست. اگر او ببیند که سخنانش هیچ تاثیری بر ما نداشته، صحنه را ترک میکند.
  1. اگر شخص بی ادب ما را تنها نگذاشت و نرفت، به سادگی ضربه کلامی متقابلی وارد کنیم. بگذاریم او هم طعم بی ادبی را بچشد، به همین سادگی. بی ادب در نهایت احساس می کند که پیگیریش بی فایده است و ما را ترک میکند.
  1. سعی کنیم صدا و گفتارمان همراه با اعتماد به نفس باشد. با صدای آرام و یا مردد کار نمیکند. پس برویم با ضبط صوتی تمرین کنیم تا صدایمان به اندازه کافی قاطعانه و بلند و جسورانه باشد.
  1. بین خود مطابقت دهیم. صورت ما نباید غمگین و یا خشمگین نشان دهد، آن را تنظیم کنیم. چهره ما در حال صحبت کردن باید آرام و در عین حال مصمم نشان دهد، تا فرد بی ادب بفهمد که ما جدی و پایدار هستیم.

چند نکته:

مهم است که کنترل احساسات خود را از دست دادن ندهیم و تهاجمی نشویم. تن صدای خود را با محلی که در آن هستیم تنظیم کنیم.

بدانیم که صرفنظر از نتیجه برخورد، ما با پیروی از این نکات، فرد بهتر میدانیم. حداقل پاسخ لازم را داده ایم.

به یاد داشته باشیم که تماس چشمی برقرار کنیم و با تسلط مکالمه کنیم.

همواره از الگوی تنفسی منظم و عمیق برای آرامش خود استفاده کنیم.

زیاد تند نرویم و خود را به مشکلات بعدی نیاندازیم.

با صدای آرام و مهربانانه صحبت نکنیم. ما را جدی نمی گیرند.

بدانیم که استفاده از خشونت جریمه دارد، چه حق با ما باشد چه نباشد. ارتباط خود را با حفظ صرفا لفظی کنترل کنیم.

مطمئن شویم که پاسخهایمان زیادی قوی نباشد. ما نمی خواهیم خودمان به بی ادبی شناخته شویم.

9- رویا و خیال پردازی

رویا و خیال پردازی

Fantasy and Phantasy

رویاها و خیال پردازی ها بیهوده و بی معنی نیستند. رویاها می توانند:

• سرگرم کننده • منحرف کنننده افکار • ترسناک • برانگیزاننده • کمک به خلاقیت • هموار کننده راه و • کمک به برنامه ریزی آینده باشند.

تا زمانی که واقعیات با توهمات مخلوط نشوند

و بتوان با آگاهی خیال پردازی کرد

و شخص بداند که آنچه در ذهن اوست واقعیت خارجی ندارد،

مشکلی ایجاد نمی شود.

مشکل در مخلوط شدن تخیلات با واقعیات است.

روياهاى ناهنجار و ناسازگار، شبیه آنچه که در اختلال هذیانی و شیزوفرنی رخ میدهد، و یا  اگر اجازه داده شود تخیلات بیش از حد سفت و سخت شوند، مثل پارافیلیا.

پارافیلیا، به عنوان انحراف جنسی شناخته شده، و شخص احساس برانگیختگی جنسی شدید نسبت به اشیاء غیر معمول، شرایط، یا افراد دارد.

روان شناسی رویا و خیال پردازی

رویا و خیال پردازی یک احساس روانی و دو نوع است:

• رویای آگاهانه.
• رویای ناخودآگاهانه.

رویای آگاهانه

رویا و خیال پردازی آگاهانه یک وضعیت خلق کردنی تصوری در یک فرد است که بیانگر خواسته ها و یا اهداف وی می باشد. برخی اوقات خیال پردازی ها بسیار بعیدند و برخی ممکن است کاملا واقع بینانه باشند.

خیال پردازی ها می توانند طبیعت جنسی داشته باشند.

معنای دیگر خیال پردازی، چیزهایی است که واقعی نیستند، و هیچیک از حواس پنج گانه آنها را درک نمی کند، اما در تصور واقعی می نمایند. در زندگی روزمره، اغلب افراد افکار خود را با یک سری رویاهایی همراه میکنند که آرزو دارند و یا مایل به انجام آنها بوده اند. به عنوان مثال: به جای تلاش واقعی در نزدیکی به دوستان و یا کسب موفقیت، تصور می کنند که موفق و محبوب هستند.

هنگامی که رویا و خیال پردازی افراطی شود، بیانگر یک صفت از اختلال شخصیت خودشیفتگی است. قطعا کسی که زیاد خیال پردازی می کند، هیچ دوست نزدیکی ندارد.

رویا و خیال پردازی می تواند سودمند باشد، و جنبه جبرانی آرزوها، بهبود دهنده و کوچک شمردن گرفتاریها و گریز از مشکلات داشته باشد. همچنین رویاها میتوانند در هنر، ادبیات، خلاقیت و نوآوری موثر باشند.

رویا و خیال پردازی می تواند یک مکانیسم دفاعی باشد. مردان و زنان نمی توانند براحتی از گذران زندگی رضایت داشته باشند. اما به سادگی می توانند به تحقق آرزوهای خیالی خود بپردازند.

خیال پردازی ها ممکن است یک منبع با ارزش باشند. این رویاها میتوانند علاقه و انگیزه را بالا ببرند. هنرمند می تواند رویا و خیال پردازی خود را به آفرینش های هنری تبدیل کند.

رویای ناخودآگاهانه.

• رابطه کودک در حال رشد با جهان داخلی خود. این نوع فعالیت و بازی در داخل شخص به عنوان رویای ناخودآگاه شناخته شده است. این رویاها اغلب بسیار خشن و تهاجمی اند. این رویاها متفاوت از رویاها یا خیال پردازی آگاهانه می باشند.

ناخودآگاه یعنی ساختن رویای ارتباط با اشیاء و موضوعات.

• رویای ناخودآگاهانه یک تفکر بنیادی و ذاتی است،
• به عنوان بازنمود ذهنی از غرایز فردی است.
• معادل روانی مکانیسم دفاعی ذهن است.

رویاهای ناخودآگاه اعمال نفوذ مداوم در طول زندگی دارند، هم در افراد نرمال و هم عصبی، تفاوت در نوع دروغ گفتن در هر شخصیت خاص، ناشی از توهمات غالب وی است.

انسان ها همیشه واقعیات زندگی را از دریچه رویاهای ناخودآگاهانه خود درک می کنند.

رویای روزانه

تخیلات آرزوئی

رویای روزانه

Day Dream

• وقتی آرزو می کنیم و آرزوهایمان را در تخیل می بینیم امیدواریم، متحیریم، معتقد می شویم، برنامه می ریزیم.

• خود را در حالت رسیده به آرزو می بینیم. پس تخیلات می توانند مولد و سازنده باشند و ما را در رسیدن به اهدافمان کمک کنند.

• وقتی که تخیلات ما در اختیار عصبیت قرار می گیرند اختیار کار ، زندگی ، رشد و پیشرفت را از ما می گیرند. ما را از حقیقت دور می کنند آنوقت غیر مولد و در خدمت نیازهای عصبی امان هستند.

1. ماهیت تخیل آرزوئی:

تخیل آرزوئی یا دید آرزوئی، اعتقاد آرزوئی و احساس آرزوئی است.

• این تخیل یک واکنش طبیعی در مقابل نیازهای ذهنی بشر است .

• مثل تب که بازتاب طبیعی بدن در مقابل هجوم میکروبهاست.

• وقتی این نیاز اصیل باشد تبدیل به انگیزه برای پیشرفت در عالم واقع می شود

• وقتی عصبی باشد بازتاب عصبیتها بوده

• اگرچاره ای برایش پیدا نکنیم باعث رکود فکری و مانع از پیشرفتمان در عالم واقع می شود.

2. مثالهائی از تخیلات آرزوئی:

• شخص در تخیلش میبیند که دیگران متوجه درستکاری و صداقت او شده و تحسینش می کنند.

• در ذهنش خود را صاحب فرزندی ایده آل می بیند.

• شخص خود را در حال مقابله به مثل با کسی که به او بدقولی کرده می بیند.

• جوان گوشه گیر خود را بزرگترین قهرمان ورزشی، نابغه، کازانوا و یا دون ژوئن می بیند.

• تین ایجرها تخیلاتشان غلو آمیز تر و دراماتیزه تر است.

• مادام بواری دائم خود را در تجربیات رومانتیک تخیل می کند. در حالی که به دليل نوعی کمال طلبی مرموز، او امام زاده بودن را هم تخیل می کند که نشان دهنده تضاد در اوست.

• تخیل آرزوئی لزوماً یک رویای بلند و داستانی نیست. بلکه می تواند یک صحنه گذرا باشد. مثل مادری که در حین رسیدگی به فرزندانش و یا شانه کردن مویش خود را به صورت شخصیتی که در فیلمها دیده تصور می کند. گویی در دو دنیا زندگی می کند.

• مردی که خود را پدری ،کارفرمائی و عاشقی کامل تخیل می کند.

• فردی خود یا نزدیکانش را در صحنه دلخراشی تجسم می کند.

• فردی ،دیگری را که به او ظلم کرده، در صحنه دلخراش تخیل می کند.

• شخص خود را در حال مقابله به مثل با کسی که به او خلف وعده کرده و یا کلک زده می بیند.

• فرد خود را در حال محاکمه می بیند در حالیکه بی گناه است.

• تخیل راجع به جسم خود که به فرم ایده آلیست و فرد خود را مثل یک مانکن خوش هیکل و زیبا می بیند.

• فرد کسی را که دزدی و خیانت کرده به صورت آدمی سالام و قابل اعتماد و مهربان مجسم می کند.

• فرد خود را آسیب ناپذیر، قادر به محو کردن درد و رنج از خود، دارای احساسات عمیق، با اعتماد به نفس، رنجکش، عاشق و همدرد تصور می کند.

• فرد خود را در حالی می بیند که دیگران از هوش او مبهوت شده اند.

• فرد خود را در حال اجرای یک کنسرت و یا ایراد سخنرانی می بیند و مردم را می بیند که برایش کف می زنند و هورا می کشند.

• فرد خود را در نقش ناجی بشر می بیند.

• فردخود را سوار بر یک ماشین آخرین مدل میبیند که همه غرق در حیرت و بهت زده اند.

• فرد خود را در کنار زیباترین زن یا خوش تیپ ترین آقا، در حالیکه دیگران به او غبطه می خورند می بیند.

ریشه تخیلات آرزوئی:

1. این تخیلات بازتاب نیاز های عصبی ماست.

2. باید های تحقق نیافته بصورت تخیل آرزوئی بروز می کنند.

3. واکنش جبرانی احساس حقارت بصورت تخیل آرزوئی بروز می کند.

4. چون اجباری و غیر اختیاری است شخص مجبور است آنرا اطاعت کند حتی اگر به ضرر خود واقعی اش باشد.

5. نیاز به برتری همه جانبه و بدون استثناء دارد.

6. نقش ابزاری خاص برای ایده آلیزه کردن خود دارد. مثل تشنه ای که در بیابان دنبال سراب می دود، شخص برای رفع عطش به رسیدن به خود ایده آلی دنبال تخیلات آرزوئی می دود.

7. نیاز به جلال و شکوه عصبی.

8. نیاز به انتقام جوئی.

9. نیاز به محبت.

عوامل تشدید کننده:

رنجش، زخم غرور، آزار حقارت، عنادبخود، تضاد، توقعات عصبی، احساس اجحاف و اضطراب.

عوارض تخیلات آرزوئی:

1. بی تفاوت شدن نسبت به خود،دیگران، واقعیات و حقایق.

2. از باید ها سرچشمه می گیرند و خود ایجاد کننده بایدها هستند.

3. پناه بردن و باقی ماندن در عالم خیال.

4. تبدیل شدن از یک تخيل آرزوئی مثل پدر، مادر و یا کارفرما کامل بودن به فردی بوالهوس و دون ژوان.

5. تبدیل شدن به فردی منافات با احساسات اصیل و آرزوهای واقعی خود و منافعش.

6. فرو رفتن در قعر تخیلات، آدم را خنگ می کند.

7. هر چند که حاصل تضاد ، اضطراب و … است و موقتاً از شدت اضطراب کم می کند ولی ادامه یافتن آن باعث بالا رفتن اضطراب می شود.

نحوه برخورد با تخیلات:

تخیلات آرزوئی نوعی مکانیزم دفاعی ذهن است مثل تب که نوعی مکانیزم دفاعی بدن در مقابل هجوم میکروبهاست.

ولی آیا باید به آن بی توجه ماند؟

اگر تب در بدن انسان از حدود چهل درجه بالاتر رود و یا مدت طولانی ادامه یابد خود باعث ایجاد ضایعه در جسم انسان می شود.
تخیل آرزوئی نیز برای ایجاد تعادل در ذهن بشر ایجاد میشود ولی اگر میزان آن از حد به در رود و کار و زندگی را مختل کند. ضرر و خسارتش جبران ناپذیر شده و فرد را دچار از خود بیگانگی شدید می کند.

پس چه باید کرد؟

1. جلوی تخیلات آرزوئی و گریه را نباید گرفت.

2. به عبارت دیگر تخیل آرزوئی را با قدرت اراده نباید کنار گذاشت

3. بلکه باید نیازهای ایجاد کننده آن را شناسایی کرده و این نیازها را برطرف کرد.

4. اولین قدم دیدن تخیل و مکتوب کردن آن است.

5. واکنش سنجی و پیدا کردن نیاز عصبی خوراک دهنده به این تخیل (کی به ذهن آمد؟چه می خواهد؟).

برنامه ریزی برای رفع نیازهای عصبی:

1. نیاز به مهر
تمرین مهر اصیل به خود و دیگران.

2. نیاز به تائید دیگران
تمرین حسن جوئی از خود و دیگران و تمرین اعتماد به نفس.

3. نياز بهفخر طلبی.
تمرین حسن جوئی از خود و دیگران، مهر اصیل به خود و دیگران، تمرین پذیرش خود و دیگران همانگونه که هستیم.

4. نیاز به پول و ثروت:
برنامه ریزی برای توسعه کار و درآمد به شرطی که فخر طلبی نباشد.

5. نیاز به برقراری ارتباط با دیگران:
برنامه ریزی رفتارگرایانه برای حضور در مجالس ، محافل و محشور شدن با اقوام و فامیل و دوستان و حتی غریبه ها.

6. نیاز به مهر طلبی:
برنامه ریزی برای جایگزین کردن رفتارهای مهر طلبانه با رفتارهای اصیل.

7. نیاز به برتری طلبی:
جایگزین كردن رفتارهای برتری طلبانه و انتقام جویانه با رفتارهای مهر آمیز و اصيل.

8. نیاز به انتقامجوئی:
تمرین مهر اصیل و رنجش زدائی.

9. عناد بخود:
ریشه يابی و تمرین مهر بخود.

ناهنجاری شناختى

ناهماهنگى و ناهنجاری شناختى

اختلاف بين عقيده و رفتار يك شخص

Cognitive Dissonance

ناهماهنگی شناختی احساس ناخوش‌آیندی است که بر اثر شرایطی بوجود می‌آید که فرد به طور همزمان دارای دو يا چند اندیشه‌ و باورِ ناهمساز و متناقض باشد. و تجربه و اطلاعات جديد با باورهاىِ وى در تضاد است.

وى می‌تواند با انتظارات در ستیز قرار بگیرد، برای مثال، پشیمانی بعد از خرید یک چیز گران‌قیمت. در اين حالت افراد ممکن است احساس شگفتی، ترس، گناه، خشم یا خجالت را تجربه کنند.

به عبارتى ديگر، ناهماهنگى شناختى اختلاف بين دو عقيده، یا عقيده و رفتار يك شخص است.

 

رابطه بین شناخت ها

افراد می توانند نگرش ها و اقدامات خود را در راه های مختلف تنظیم کنند. تنظیم بین دو شناخت و یا بین یک شناخت و یک رفتار به یکی از سه رابطه زیر منجر میشود.

• رابطه بهنجار – دو شناخت یا رفتار همخوان با یکدیگر. (مثال، عدم تمایل به مستی، سفارش آب به جای الکل)

• رابطه بی ربط – دو شناخت یا رفتار غیرمرتبط با یکدیگر. (مثال، عدم تمایل به مستی، گره زدن بندکفش)

• رابطه ناهنجار – دو شناخت یا رفتار متضاد با یکدیگر. (مثال، عدم تمایل به مستی، مصرف مقدار زیاد الکل)

میزان ناهنجاری

میزان ناهماهنگی بین دو شناخت یا رفتار متضاد، (و پریشانی روانی پس از آن)، بستگی به دو عامل دارد:

• اهمیت شناخت: هرچه ارزش شخصی موارد بیشتر باشد، میزان ناهنجاری بیشتر است.
• نسبت شناخت: نسبت موارد ناهنجار به موارد بهنجار.

جهت کاهش ناهماهنگی شناختى، می توان از چهار روش زیر استفاده کرد.

مثال: فردی تصمیم گرفته {شناخت} که دیگر مواد غذایی پر چربی نخورد. اما یک شیرینی پر چرب میخورد { رفتار}.

چهار روش کاهش ناهماهنگی عبارتند از:

1. تغییر رفتار یا شناخت (من دیگر نمی خواهم شیرینی بیشتری بخورم).

2. توجیه رفتار یا شناخت با تغییر شناخت متضاد (من هر از گاهی مجاز به تقلبم).

3. توجیه رفتار یا شناخت با اضافه کردن شناخت جدید (من 30 دقیقه اضافی ورزش میکنم).

4. نادیده گرفتن و یا انکار اطلاعات و باورهای متضاد (چربی این شیرینی بالا نیست).

10- حس تنهايى

حس تنهايى

Feeling of Loneliness

احساس تنهايى با تک و تنها زندگی کردن متفاوت است و دو مقوله كاملاً جدا مى باشد.

حس تنهایی واکنشی پیچیده و عمدتاً ناخوشایند به “انزوا” یا “کمبود هم‌صحبتی” است.

این واکنش شامل اضطراب ناشی از کمبود ارتباط و اشتراک با دیگران است که از گذشته شروع شده و تا به آینده ادامه خواهد داشت.

البته این احساس ممکن است زمانی که فرد در اطراف خود افرادی را دارد نیز وجود داشته باشد.

تنهایی می‌تواند حاصل عوامل مختلفی چون عوامل اجتماعی، ذهنی و احساسی باشد.

تحقیقات نشان داده‌ که این احساس بین افرادی که ازدواج کرده‌اند، در رابطه هستند، درون خانواده هستند یا شغل موفقی دارند نیز بسیار شایع است.

این مسئله موضوعی است که از روزگار باستان تاکنون بسیار مورد کاوش واقع شده است.

حس تنهایی را درد اجتماعی نیز تفسیر می‌کنند.

حس تنهایی یک مکانیزم دفاعی روان‌شناختی است، و به افرادی که منزوی شده‌اند هشدار میدهد و آنها را ترغیب میکند تا به جستجوی روابط جدید اجتماعی باشند.

علل ایجاد حس تنهايى

حس تنهايى

علل ایجاد حس تنهايى

 

افراد ممکن است حس تنهایی را به دلایل مختلفی تجربه کنند، از جمله:

• بیشتر از همه، رویدادهای زندگی عامل حس تنهایی اند.

• عواملی مانند فقدانِ روابط دوستی در دورانِ کودکی و نوجوانی، یا فقدانِ افراد معنی دار در اطراف یک فرد.

• حس تنهایی ممکن است نشانه یکی از مشکلات اجتماعی یا روانی، مانند افسردگی مزمن باشد.

• تجربهِ حس تنهایی برای اولین بار در بسیاری از مردم در زمان نوزادی صورت میگیرد. این حس توسط عوامل دیگری همچون فروپاشی زندگی، طلاق، و یا از دست دادن هر گونه رابطه مهم طولانی مدت، تشدید میگردد.

• عوامل دیگری ، مانند مرگ و از دست دادن یک فرد خاص، خروج از محافل اجتماعی ناشی از این رویدادها و یا غم و اندوه همراه با رویدادها، هم مهمند.

• از دست دادن یک شخص مهم در زندگی فرد و واکنش طبیعی غم و اندوه. در این وضعیت، احساس تنهایی حتی در حضور دیگران هم ممکن است.

• حس تنهایی ممکن است پس از تولد یک کودک (افسردگی پس از زایمان) رخ دهد.

• حس تنهایی ممکن است پس از ازدواج، و یا هر رویداد اجتماعی مخرب، مانند جابجایی از شهر و خانه قبلی به یک جامعه ناآشنا و احساس غربت نیز صورت گیرد.

• حس تنهایی می تواند در ازدواجهای ناپایدار و یا سایر روابط نزدیک با ماهیت مشابه رخ دهد. روابطی که در آن احساساتی شامل خشم و ستیز باشد. روابطی که در آن احساس عشق، داده و دریافت نمی شود.

• حس تنهایی ممکن است یک اختلال ارتباطی را نشان دهد، می تواند در مکان های با تراکم جمعیت پایین که در آن تعداد کمی از مردم تعامل میکنند، ایجاد شود.

• تنهایی به عنوان یک پدیده اجتماعی، می تواند به یک بیماری مسری تبدیل شود. احساس تنهایی در یک فرد، می تواند به دیگران منتقل شود، افزایش خطر ابتلا به حس تنهایی برای همه افراد یک گروه شایع است.

• انسان می تواند حتی زمانی که توسط افراد دیگر احاطه شده، احساس تنهایی کند.

عواقب تنها بودن

حس تنهايى

عواقب و اثرات تنهایی

 

تنهایی نوعی احساس تهی بودن و خلاء درونی است.

فرد احساس انزوا كرده و از دنیا جدا می‌شود.‌
از كسانی كه دلش می‌خواست با آنها رابطه داشته باشد،‌ می‌بُرد.

انواع و درجات مختلفی از حس تنهایی وجود دارد .

1. شاید تنهایی به صورت یك احساس مبهم از درست نبودن امور تجربه شود. این حالت نوع خفیف احساس تهی بودن است.

2. شاید تنهایی به صورت محرومیت و درد بسیار شدید تجربه شود.

3. یك نوع تنهایی به گم كردن یك شخص خاص، بدلیل مرگ او یا دوری‌اش مربوط می‌شود.

4. نوع دیگر تنهایی ناشی از فقدان تماس با مردم است.

5. ممكن است فرد در شیفت شب باشد. یا در ساختمانی اقامت کند كه مردم بندرت به آنجا رفت و آمد می‌كنند.

6. ممكن است فرد از دیگران جدا شده باشد.

7. ممكن است از نظر عاطفی احساس تنهایی كند، در میان مردم باشد ولی در برقراری رابطه با آنها دچار مشكل شوید.

8. احساس تنهایی مساوی با تنها بودن نیست . هر شخصی همیشه زمانی را برای تنها بودن در نظر می‌گیرد.

9. البته همه گاهی احساس تنهایی می‌كنند . فقط زمانی كه فرد در دام تنهایی‌ گرفتار شود، به یك مشكل واقعی تبدیل می‌شود.

10. تنهایی یك احساس انفعالی است .

11. ابقا و تداوم آن ناشی از اجازه منفعلانه فرد از یك سو، و انجام ندادن کاری برای تغییر از سوی دیگر است.

12. اگر هیچ كاری برای رفع آن انجام نشود، حس تنهایی خودش از بین نخواهد رفت.

13. شگفت آور این كه در بعضی از موارد افرادی به این احساس خوشامد می‌گویند.

14. پذیرفتن تنهایی و غرق شدن دراحساسات مرتبط با آن، معمولا به افسردگی و درماندگی منتهی می شود.

15. افسردگی نیز به نوبه خود، احساس انفعال بیشتر و افسردگی افزونتر می آورد.

16. میان تنهایی و بروز مشکلات قلبی و عروقی، بروز التهاب در بدن، مشکلات یادگیری و نقص حافظه رابطه‌ای وجود دارد.

17. تنهایی دارای اثرات منفی متعددی است که در یافته‌های پژوهشگران به آنها اشاره شده است. محققان تغییراتی در برخی از ژن‌های سیستم ایمنی افراد تنها مشاهده کرده‌اند.

18. برخی از ژن‌های کلیدی و مهم که در واکنش‌های ضد ویروسی و تولید آنتی-بادی نقش دارند، در بدن این افراد دچار تغییراتی می‌شوند که باعث تضعیف عملکرد سیستم ایمنی در مقابل حملات ویروسی خواهد شد.

19. کیفیت خواب در افرادِ تنها تنزل پیدا کرده و بر سلامت جسمی و روحی آنها اثر منفی می‌گذارد.

20. فرد در طول شب بارها از خواب بیدار می‌شود و طول زمان واقعی خواب وی بسیار کم است.

21. میزان واکنش شدید به رفتارهای منفی دیگران در افراد تنها بیشتر از سایرین است.

22. از نظر افراد تنها، دنیا جای امنی نیست و این حس را به دیگران نیز القا می‌کنند.

23. افراد تنها غمگین هستند و باعث ایجاد ناراحتی، سرخوردگی، ناامنی جسمی و روحی در دیگران هم می‌شوند.

شرح قِصّهِ تنهایی

این برگه تصویر نخواهد داشت، خودت تصویر دلخواهت را تصور کن!

شرح قِصّهِ تنهایی

(من آنِ تو اَم، مرا به من باز مده)

.

ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ، ﺣﺲ ﺑﺪﯼ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﮔﺮ …ﻃﻌﻢ ﺗﻠﺦ ﺑﯿﻬﻮﺩﻩ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺭﺍ ﭼﺸﯿﺪﻩ ﺑﺎﺷﯽ ….

.

و تو تا آخر عمر درگیرِ من خواهی بود، و تظاهر می کنی که نیستی،
من می دانم به کجای قلبت شلیک کرده ام، تو دیگر خوب نخواهی شد …

.

برای خیانت هزار راه وجود دارد، ولی هیچ‌کدام به اندازه‌ِ « تظاهر به دوست داشتن » کثیف نیست !

.

آدمهایی که تنهایی را دوست دارند، یک زمانی یک نفر را آنقدر دوست داشتند و دارند که الآن،

نمی توانند یا نمی خواهند هیچ کسی را جایگزین کنند !

.

درد يعنى بزنى دست به انكار خودَت، عاشقش باشى و افسوس گرفتارِ خودت.
درد يعنى كه نماندن به صلاحش باشد، بگذارى برود،    آه… به اصرارِ خودَت …

.

آدمها یک روز می آیند و یک روز میروند، ولی دیروز را با خود نمی برند … !

.

خیلی بد است، وقتی کسی کارش با شما تمام می شود، رفتارش تغییر کند.

در آب نمک خواباندن آدم ؟ بازیچه شدن ؟ دستمال کاغذی؟

.

بین ما، همه چیز تمام شده است. غیر از یک چیز، ……… که من هنوز دوستت دارم … !

.

ما بدبختی رو بوسیدیم و گذاشتیم کنار ، حالا ول کن نیست ، میره میاد می گه “یه بوس دیگه“!

.

بیماری نادریست اینکه نگاهت به هرچه بیافتد، دلت برای آن ایلویت تنگ شود !

.

اگه نمی تونی تو بدترین شرایط کسی رو تحمل کنی، پس قطعاً لیاقت اونو تو بهترین شرایط هم نداری !.

.

نمی دانم از دلتنگی عاشقترم، یا از عاشقی دلتنگتر ! فقط میدونم در آغوش منی، بی آنکه باشی و رفته ایی، بی آنکه نباشی…!.

.

و مرگ تنها نفس نکشیدن نیست! من مُردگان بیشماری را دیده ام که راه میرفتند، حرف میزدند، سیگار میکشیدند و خیس از باران، انتظار و تنهایی را درک میکردند.

.

گفت: بعضی کارها بعضی حرف ها بدجور دل آدم رو آشوب میکنه
پرسید: مثل چی؟
  گفت: مثل وقتی که میدونی دلم برات بی قراره و کاری نمیکنی !.

.

آنجا نشسته ای و لبخند میزنی! اما دستی تکان نمی دهی! … ای کاش آن قاب عکس، قاب پنجره بود !.

.

مسیح نیستم، اما تنها که میشوم، خاطره های زیادی را زنده میکنم … !.

.

به دوست داشتنت مشغولم …همانند سربازی که سالهاست در مقری متروکه، بی خبر از اتمام جنگ، نگهبانی میدهد !.

.

می دانم، یک روز خواهی آمد، اما خیلی دیر. کاش بدانی بهار، هیچ گل مرده ای را زنده نمی کند !

.

گاهی باید رفت، و آنچه ماندنی‌ست را جا گذاشت، مثل یاد،  مثل خاطره،  مثل لبخند
رفتنت ماندنی می‌شود ، وقتی که باید بروی،بروی، و ماندنت رفتنی می‌شود،  وقتی که نباید بمانی، بمانی !.

.

آرامشی که اکنون دارم، مدیون انتظاریست که دیگر، از کسی ندارم…!.

.

وقتی یه رابطه‌ای در حال تموم شدنه، کسی که کمتر عاشقه، بهتر حرف می‌زنه ! اونی که عاشق عاشقه، گریه می کنه!.

.

وقتی گلی را دوست دارید، آن را می چینید،
اما وقتی عاشق گلی هستید، آن را هر روز آبیاری می کنید.
فرق بین عشق و دوست داشتن این است..

.

انسان‌هایی بودیم، که به پاک کردن عادت داشتیم.
ابتدا اشک‌های‌مان را پاک کردیم، و سـپـس، یکدیگر را !.

.

سخت است فراموش کردن کسی که با او همه چیز و همه کس را فراموش می کردم !.

.

گاهی راحت تر آن است با وجودِ اندوهی که در درونتان موج میزند لبخند بزنید،
تا اینکه بخواهید به همه عالم علت غمگینی خود را توضیح دهید ! .

دیوانه نمی‌گوید دوستت دارم. دیوانه می‌رَود تمامِ دوست داشتن را، به هر جان کَندنی، جمع می‌کند، از هر دری، می‌زَند زیر بغل،
می‌ریزَد پای کسی که قرار نیست بفهمد دوستش دارد !.

.

گاهی باید یاد گرفت، همیشه دلی که برایت میتپد ماندگار نیست.
باید قدر بعضی از لحظات را بیشتر دانست
باید یاد گرفت گاهی ممکن است آنقدر تنها شوی که هیچ چشمی، حتی اتفاقی هم تو را نبیند..

.

می‌گوید برایت خوابهای خوشی را آرزومندم.
خواب زیبا به چه کارم می‌آید، وقتی گرفتار بیداریِ دردناکی هستم ….

.

بیا مثل گذشته ها چنان تنگ همدیگر را بغل کنیم، که هیچ کس نفهمد زخم، روی تن من است یا تو !.

.

میروی که خوشبخت شوی! و من حال کودکی را دارم که نخِ بادبادکش پاره شده.
مانده برای اوج گرفتنش ذوق کند، یا برای از دست دادنش، گریه ! . البته که …

.

کسی چه میداند من امروز چند بار فرو ریختم. چند بار دلتنگ شدم .
از دیدن کسی که فقط پیراهنش شبیه تو بود !
گاهی اوقات حسرت تکرار یک لحظه، دیوانه کننده ترین حس دنیاست ! .

.

میترسم، نه مثل دیوانه از بچه ها، نه مثل بچه ها از دیوانه،
میترسم، که دوست داشتنت را، نه خودت را، از من بگیرند.

.

تو شبیه دیگران نیستی، دیگران حرف میزنند، راه می روند، نفس میکشند.
تو نه حرف می زنی، نه راه میروی، و نه میگذاری نفس بکشم..

.

درد می کند هنوز، جای دوست داشتنت! درد می کند هنوز، درد می کند هنوز.

.

یه جایی هست در زندگی که دلت گرفته، ولی مجبوری بخندی و شاد باشی … بهش میگن اوجِ … !.

.

یکی از سخت ترین کارهای دنیا اینه که برای دیگران توضیح بدی دقیقاً چه مرگته !.

.

دستانم بوی گل می داد، به جرم چیدن گل،
به کویرم تبعیدم کردند و یک نفر نگفت: شاید گلی کاشته باشد !.

.

دردی که انسان را به سکوت وامیدارد، بسیار سنگین تر از دردیست که انسان را به فریاد وامیدارد…!
و انسان ها فقط به فریادِ هم میرسند، نه به درد و سکوت هم…!.

.

بدی های من بخاطر بدی کردن نیست، بخاطر احساسِ شدیدِ خوبی های بی حاصل است…!.

.

‏پیر شدن دقیقاً ازجایی شروع میشه که شبها جای رویا پردازی برای آینده، با خاطرات گذشته به خواب میری !.

.

گاهی باید به دورخود یک دیوار تنهایی کشید، نه برای اینکه دیگران را از خود دور کنی ،
بلکه برای اینکه ببینی چه کسی برای دیدنت دیوار را خراب میکند ….

.

از یه جایی به بعد، به همه چیز و همه کس بی اعتنا می شی؛
دیگه نه از کسی می رَنجی، نه به عشق کسی دل میبندی…!.

.

گاهی باید دروغ را راست پنداشت، و گاهی راست را دروغ !
بی فریب خوردن، زندگی سخت است …!.

.

سَرباز، سربازه، و کاری به جز کُشتن نداره.
حالا یکی تفنگ برمیداره، یکی هم مثل تو، روسریش رو . . ..

.

بسیار سالها گذشت تا بفهمم آن که در خیابان میگرید، از آن که در گورستان میگرید بسیار غمگین تر است !
سالها گذشت، از گورستان ها، از خیابان های بسیاری گذر کردم
و حالا فهمیده ام آن که حتی در خلوت خانه خویش نمی تواند بگرید! از همه هولناک تر، از همه اندوهناک تر است ….

اشتباهم این بود. هرجا رنجیدم، خندیدم ! فکر کردند درد ندارد، ضربه ها را محکمتر زدند !.

.

گیرم تا آخر عُمر تنها بمانی و شریکی برای زندگیت پیدا نکنی !
تحمل این موضوع، بسیار آسان‌تر از آنست که شب و روز با کسی سر و کار داشته باشی، که حتی یکی از هزاران حرف تو را نمی‌فهمد … !.

.

حسادت احساس وحشتناکی است. به هیچ یک از رنج ها شبیه نیست، زیرا در آن هیچ گونه شادی یا حتی غم واقعی وجود ندارد.
فقط رنج می دهد و بس. نفرت انگیز است..

.

فراموش کردنِ کسی که دوستش داری، مثل بخاطر آوردن کسی است که هرگز او را ندیدی …!.

.

هر وقت تصمیم می‌گیری که خوب‌ باشی، هر چی نامرده سر راهت سبز می‌شه !
اما همین‌ که تصمیم بگیری تو هم نامرد بشی؛ سر و کله یه آدم خوب پیدا می‌شه

ولی حالا تو دیگه اون آدم سابق نیستی، هستی؟

می‌دونی؟! من‌ هم یک‌ زمانی خوب بودم، حالا دیگه خیلی‌ وقته که خسته‌ام .

.

در تمام سالهای رفته برما، روزگار شادمانی میخرید از ما و ماتم میفروخت

من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها،  ای کاش گلفروش مرا هم با آنها  میفروخت.

.

یک جایی می رسد که آدم دست به خودکشی می زند.
نه اینکه یک تیغ بردارد رگش را بزند، نه ! قیدِ احساسش را می زند …!.

.

دلی که میشکند، یک جای خالی درست میکند، که با هیچ چیز پُر نمیشود. مثل جای خالی هوا…خلاء .

.

تو هیچ نقطه‌ ضعفی نداشتی، ولی من داشتم، من عاشقت بودم…!.

.

بعضی ها، آن قدر به دیگران وفا دارند، که به خودشان خیانت می کنند ….

.

تنهایی مهربانم کرده است، شبیه سربازی که از روی بُرجَک دیده بانی، برای تک تیرانداز آن سوی مرز دست تکان می دهد!..

.

در زندگانی، آدم باید یا فرشته بشود یا انسان و یا حیوان، من هیچکدام از آنها نشدم، زندگانیم برای همیشه گم شد..

.

احساس میکنم کسی که نیست، کسی که هست را از پا در می آورد ..

.

بیمار و دلتنگِ خنده های توام،  بیشتر بخند ! حتی بر من! و چه بلایی که بر سرم آوردی!.

.

نه کسی ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺍﺳﺖ، ﻧﻪ کسی ﭼﺸﻢ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ، ﻧﻪ ﺧﻴﺎﻝ ﮔﺬﺭ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪِ ﻣﺎ ﺩﺍﺭﺩ ﻣﺎﻩ
ﺑﻴﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻥ ﻭ ﻣﺮﮒ ﻣﮕﺮ ﻓﺮقی ﻫﺴﺖ؟ ﻭقتی ﺍﺯ ﻋﺸﻖ نصیبی ﻧﺒﺮی ﻏﻴﺮ ﺍﺯ ﺁﻩ….

.

ما به هم نمیرسیم …اما، بهترین غریبه و بلاک شده ای میمانم که تو را همیشه دوست خواهد داشت ….

.

همه آرام گرفتند و شب از نیمه گذشت،… آنکه در خواب نرفت، چشمِ من و فکر تو بود ….

.

باران میراث من است، قبل ها از سقف خانه ام آب میچکید، حالا از چشمانم !.

.

چون سرِ کَس نیستت، فتنه مکن، دل مَبَر ! …چون که ببردی دلی، باز مرانش ز دَر !.

.

من فقط همین را دارم که با خاطرهِ آن که نیست، خاطره بازی کنم ….

.

آن که باید به دَر اَش می کردی، سیزده بود ، نه من ….

.

كسی كه تو را دوست دارد، حتی اگر هزار دليل برای رفتن داشته باشد؛ تو را ترك نخواهد كرد. او يك دليل برای ماندن خواهد یافت!.

افسوس و دریغ از آن یک دلیل. آه از خودخواهی!

.

او که هیچ، خوابم هم نمی آید … !.

گاهی برای او چیزهایی مینویسی، یا او هرگز نمی بیند، یا پاک می‌کنی؛
پاک می کنی … او هیچ یک از حرف‌های تو را نمیخواند، اما تو تمام حرف هایت را گفته ای !.

.

مادرم میگوید : ” دلتنگ نباش ! پیدایش می شود حتماً .
اما دریغ که نمی داند گمشده من ام !.

.

می گویند: فاصله هرگز مانعی برای دوست داشتن، برای عشق نیست، درست است!
اما اگر من اینجا گریه کنم، آیا در دوردست ها، گونه های تو خیس خواهند شد؟.

.

تو بگو دوستم داری. من ثابت می کنم انسان  جانوریست پرنده…!.

.

ترسم از این است که یک شب بخواهی به خوابم بیایی و من همچنان به یادت  بیدار نشسته باشم ….

.

دوست داشتنت را از سالی به سال دیگری جا‌به جا میکنم ! مثل دانش ‌آموزی که مشقش را در دفتری تازه پاکنویس میکند …!
صدای تو ، عطرتو ، نامه ‌های تو، شماره تلفن تو را هم منتقل میکنم و می آویزمشان به کمد سال جدید.
اقامت دائمی قلبم را به تو میدهم. تو را دوست دارم و هرگز رهایت نمیکنم !
بر برگه‏ تقویم آخرین روزِ هرسال در آغوش میگیرمت و در چهار فصل سال می‌ چرخانمت …..

.

این روزها هرکسی به کاری مشغول است. یکی حسابهای دخلش را جمع میزند
یکی نشسته است کنار تنگ بلور  … ایلو دنبال وسایل نو عروسیش است
و جوانان در راه رفتن به دانشگاه…بزرگتر میشوند.!
من اما، یک گوشه نشسته ام ،به تو فکر میکنم ! به تو فکر میکنم! به تو فکر میکنم!.

.

اگر موفق شدید به کسی خیانت کنید، آن شخص را احمق فرض نکنید..
بلکه بدانید او بیشتر از آنچه لیاقت داشته اید به شما اعتماد کرده….

.

کاش، دل ها آنقدر پاک بود، که برای گفتنِ “دوستت دارم” نیازی بهِ قسم خوردن، نبود … !.

.

عید واقعی از آنِ کسی است که پایان سالش را جشن بگیرد، نه آغازِ سالی که از آن بی خبر است ….

.

میخواهم اقلاً یک نفر باشد که من با او از همه چیز همانطور حرف بزنم که با خودم حرف میزنم !.

.

از همه غم انگیزتر زمانی ست که کسی که دوستش داری، ﻫﯿﭻ ﺗﻼﺷﯽ ﺑﺮﺍی ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻨﺖ نمی کند !.

.

آمدی در خواب من دیشب، چه کاری داشتی؟…ای عجب از این طرف ها هم گذاری داشتی ….

.

تو میدانی! حتی اگه کنارم نشسته باشی، باز هم دلتنگ تو ام
حالا ببین، نبودنت با من چه میکند ….

.

وقتى احساسِ تنهايى ميكنيد و به تنگ آمده ايد، احتمال آن كه انتخابهاى ضعيفترى بكنيد بالا ميرود.

استيصال براى دوست داشتن، آدم را به كجا كه نمیكشاند !

با شكم خالى به خريد نرويد ! چون هر غذاى ناسالمى را انتخاب خواهيد كرد …

.

آدمیزاد نیاز دارد پیروزی اش را با یک نفر بخندد، شکستش را با یک نفر گریه کند.
وقتی آن یک نفر را ندارد، برای هر دو، راه میرود، شادی صد قدم ، غم هزار قدم ….

.

هیچ گاه، ریخت و قیافه و لباسهایت را به سلیقه کسی که ماندنی نیست انتخاب نکن!

او میرود و لباس ها زار زار گریه میکنند…هم به حالَت، هم به تَنَت، هم به روزگارت!

.

کسی را دوست داشتن یعنی : پیر شدن با او را پذیرفتن !.

.

عشق به کسی که پاسخ احساساتت را نمیدهد، ممکن است در کتابها هیجان انگیز باشد،

ولی در واقعیت به شکل غیرقابل تحملی خسته کننده و زجرآور است.
هیچ چیز جالب و خوبی در عشق یکطرفه وجود ندارد ….

.

میگن آدم دوبار میمیره؛ یه بار وقتی که روح از بدنش جدا میشه

و یه بار “وقتی کسی که دوستش داره، برای آخرین بار اسمشو صدا میزنه !”.

.

ﮐﻼﻩ ﻗﺮﻣﺰﯼ: ﭘﺴﺮﺧﺎﻟﻪ جان ﺍﯾﻦ یارو ﺭﻭ ﺩﯾﺪﯼ چقدر ﺑﺪﺍﺧﻼﻗﻪ؟
ﭘﺴﺮﺧﺎﻟﻪ: کسی ﻧﻤﯿﺎد بهش ﺳﺮﺑﺰنه!
ﮐﻼﻩ ﻗﺮﻣﺰﯼ:ﺁﺭﻩ ﺩﯾﮕﻪ،ﺍﺯ ﺑﺲ ﺑﺪﺍﺧﻼﻕ ﺑﻮﺩﻩ ﺗﻨﻬﺎﺷﺪﻩ!
ﭘﺴﺮﺧﺎﻟﻪ: ﺷﺎﯾﺪﻡ از ﺑﺲ تنها بوده ﺑﺪﺍﺧﻼﻕ ﺷﺪﻩ !.

.

تلخی روزگار از اون جایی شروع میشه که خیلی چیزا رو میشه خواست، اما نمیشه داشت …!.

.

خانه ام، بی تو، پر از بغضِ ایلوییست… .

.

بدبخت تر از ما اونایی هستن که …فکر میکنن ما از اونا خوشبخت تریم و حسرت میخورن !.

.

هر کسی به اندازه ضربه هایی که خورده است، تنهایی اش را، محکم تر بغل کرده است..!.

.

باید یاد بگیریم تا وقتی از عشق کسی مطمئن نشده ایم، با او خاطره ایی نسازیم !
چرا که تاوان خاطرات، جنون است و بس!.

.

می بینی چه شب ساکتیه؟ انگار هیچ کسی در دنیا نیست، یا شاید من در دنیای هیچکس نیستم..

.

یک رفتن هایی هست که اگر تمام شعرهای دنیا را هم به پایش بریزی، بر نمیگردد !.

.

پشت این پنجره، جز هیچِ بزرگ، هیچی نیست.
قصه اینجاست که باید بود،باید خواند، پشت این پنجره ها باز هم باید ماند،
ونباید که گریست، باید زیست..

.

قرص ها و آرام بخش ها حافظه ام را پاك كرده اند
اما…دلم مى گويد: “من كسى را بسيار دوست مى داشتم”. ایلویم را.

.

این شهر و این دل، فقط نبودنت را کم داشت که آن هم کامل شد .

.

سخت ترین قسمت نظافت خونه، پاک کردن قاب عکس کساییه که دیگه بینمون نیستن!.

.

گفت : آدم وقتی عاشق کسی میشه، لابد بودنِ با اون کس، کسی رو توی  گذشته یادش میاره، جای خالیشو براش پُر میکنه.
گفتم : نه! عشق حقیقی زمانی اتفاق میفته که بودن با کسی، بودن با تمام آدمای دیگه رو از یادت ببره !.

.

آدما به دو دلیل ترکت می‌کنن، یا ازت خسته می‌شن، یا پیش خودشون فکر می‌کنن اگه نباشن، برات بهتره.

توی هر دو حالت هم، نظر تو خیلی براشون مهم نیست.

توی این شرایط هیچی لذتبخش‌تر از این نیست که دقیقاً همون کاری رو بکنی که نمی‌خوان.

اونا هی سعی می‌کنن فراموشت کنن، هی سعی می‌کنن فراموش بشن.

بعد تو هی هرروز و هرروز و هرروز، بیشتر و بیشتر بهشون فکر می‌کنی.

که یادت نره، که فراموش نکنی.
بالاترین حد دوست داشتن اینه که سرِ یه نفر، تا ابد با خودت لج کنی.
من به هیچی غیر از تو فکر نمی‌کنم، حتی اگه نباشی..

.

دنیا پر از آدمهایی است که یکی را دوست می دارند، اما با کسی دیگر زندگی می کنند !.

.

اگه دوسش ندارین، شوخی شوخی باهاش نگردین، جدی جدی عاشق میشه، زندگیش میشه جهنم ….

.

گفت عشق نه ..! بيا تا هميشه «دوست» بمانيم.

دستش را رها كردم ، گفتم من به كسی كه برايش روزی چند بار از درون فرو ميريزيم ، دوست نمیگويم … !

.

انگار که یک کوه، سفر کرده از این‌دشت…اینقدر که‌‌ خالی شده بعد از تو جهانم.

.

بدی آدم نمک نشناس اینه که وقتی یاد کارایی که براش کردی میوفتی، از خودت بیشتر بدت میاد تا اون !.

.

هیچ کاری بی معنی تر از این نیست که بخواهی برای کسی که برایش مهم نیستی، از خودت بگویی !.

.

من فکر می‌کردم سال‌ها باید یکی یکی سپری شوند تا هر بار آدم یک سال پیرتر شود.
اما این طور نیست. این اتفاق یک شبه رخ می‌دهد ..

.

خوشبختی یعنی دلی را نرنجانی، قلبی را نشکنی، آبرویی را نریزی، و دیگران از تو آسیب نبینند ….

.

یک انسان اگر بخواهد، حتی با صدایش هم می‌تواند در آغوشت بگیرد…!.

.

حتی اگر ازت عصبانی باشد، حتی اگر قهر باشد
اگر دوستت داشته باشد، نمیتواند ازت بی خبر بماند.
اگر غیر از این باشد، بعید میدانم دوست داشتنی در کار باشد!.

.

باور آدمهای ساده را خراب نکن، آدمهای ساده با تو تا ته خط می آیند
اگر بی معرفتی ببینند، قهر نمیکنند، میمیرند !
مرگ پروانه را آیا دیده ای؟ پروانه با یک تلنگر میمیرد.

.

اگر بدانيد مردم هزار بار بيشتر به يك سردرد معمولى خود اهميت مى دهند تا به خبر مرگ من و شما، ديگر نگران نخواهيد شد كه درباره شما، چه فكرى مى كنند …!.

.

آدمها را باید از منت هایی که  وسط دعوا سر آدم میگذارند شناخت …!.

.

تو هیچ وقت آشپز خوبی نخواهی شد ! ببین …  دوباره دلی را  که به تو داده بودم، سوزاندی !.

.

حالا اشکها هم شبیه تو شده اند ، گریه که میکنم نمی آیند ….

.

ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﺑﻔﻬﻤﻢ ﻭﺍﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ؟
ﺗﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﻫﺴﺖ ، ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﯽ ….

.

کسی چه می داند که هرشب چند نفر در بسترهای جدا، یکدیگر را در آغوش گرفته اند ….

.

چقدر باید بگذرد تا آدمی بوی تنِ کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟
و چه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟.

.

یک چیزهایی هست که نمیشود به دیگری فهماند، نمیشود گفت، آدم را مسخره میکنند !.

.

از یه جایی به بعد…خیلی چیزا رو گم میکنی…ودیگه دنبالشون نمیگردی…خنده هات،امیدواری هات،آرزوهات،رویاهات، هدفت….

.

دلم دیوانه بودن با تو را میخواست ….

.

تو می توانی نیایی؛….ولی من،  نمی توانم منتظرت نباشم !.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

برگزیده شده از کانال تلگرام «عمق تنهایی»

https://t.me/Dilbilmaz

تجربه تحلیلگر از تنهایی

تجربه تحلیلگر از تنهایی

The Analyst’s Experience of Loneliness

ساندرا بوچلر (۱۹۹۸)

  Sandra Buechler

فروم-ریکمن (۱۹۵۹) Frieda Fromm-Reichmann در مقاله‌‌ای که پس از مرگش چاپ شد، به مشاهدات کورتالد Courtauld از انزوا Isolation در ایستگاه هوایی گرینلند Greenland Weather Station اشاره می‌کند. کورتالد (۱۹۳۲) این موضوع را مطرح می‌کند: «تنها کسانی که می‌توانند به سفر قطب بروند، افرادی هستند که ذهنی فعال Active و با قدرت خلاقه Imaginative زیاد دارند، کسانی که از استعداد ابتلا به بیماری عصبی Nervous Disposition و فرو رفتن در افکار منفی brooding در امان هستند و کسانی که می‌توانند خود را با کارهایی مانند خواندن سرگرم کنند». فرض مقاله پیش رو این است که عادات ذهنی مورد نیاز برای تحمل تنهایی در سفر تحلیلی، به شکلی قابل ملاحظه مشابه وضعیت فوق است. در دنیای تصوری که نسبتاً در برابر اندیشه ورزی منفی و اضطراب Anxiety محافظت شده است و به واسطه مطالعات منتخب تحریک می‌شود و پرورش می‌یابد، زمینه‌ تحمل تنهایی در کندوکاو تحلیلی فراهم می‌آید.

فروم ریکمن نسبت به ضرورت آگاهی تحلیل‌گر از تنهایی خود و اضطرابی که احتمالاً برمی‌انگیزد، به روشنی صحبت کرده است.

مشکل اصلی روان‌پزشک در درمان درمانجویانِ تنها، این است که او باید نسبت به نشانه‌های تنهایی یا ترس از تنهایی در خودش هشیار باشد و آنها را شناسایی کند تا در پذیرش بدونِ ترسِ تظاهرات تنهایی در درمانجو، تداخل ایجاد نشود. این موضوع مثلاً در مورد شرایطی صدق می‌کند که روان‌پزشک هرچقدر هم که تلاش می‌کند، متوجه معنای ارتباط سایکوتیک Psychotic Communication نمی‌شود. در این صورت ممکن است احساس کند که از «تجربه-ما» “we-experience” در ارتباط با مراجع خود محروم مانده است. ممکن است این محرومیت موجب برانگیختن احساس تنهایی یا ترس از تنهایی در درمانگر شود که به نوبه خود موجب نگرانی او می‌شود.

علی‌رغم این دلالت روشن بر اهمیت بررسی تنهایی تحلیلگر، کمتر به این حوزه پرداخته شده است. شاید بخشی از این ماجرا مربوط به سردرگمی عمومی در مورد معنایِ «تنهایی به شکل جدایی فیزیکی از دیگران» Aloneness و «احساس تنهایی» Loneliness باشد. فروم-ریکمن (۱۹۵۹)، مندلسون (۱۹۹۰) و دیگران بر اهمیت تمیز دقیق این دو واژه تأکید کرده‌اند. با وجود این ممکن است بسیاری از ما در مورد معنای آنها دچار ابهام شویم و فرض کنیم که تحلیلگران به دلیل صرف بیشتر زمان خود در مکالمه‌های صمیمانه با دیگران، از احساس تنهایی رنج نمی‌برند. ما درمانگران که به ندرت از نظر فیزیکی تنها هستیم،‌ موقعیتی عالی برای تعریف تفاوت «تنهایی فیزیکی» و «احساس تنهایی» داریم. در مورد احساس تنهاییِ درمانجویان درمان تحلیلی صحبت شده (فروم-ریکمن، ۱۹۵۹؛ ساتران، ۱۹۷۸)، اما تجربه‌ احساس تنهایی درمانگرِ تحلیلی مورد غفلت قرار گرفته است.

تلاش دارم تا در این مقاله، احساس تنهایی تحلیلگر Loneliness of the Analyst را توصیف کنم که تحت تأثیر چهار عامل شکل می‌گیرد:

* احساسِ تنهاییِ درمانجو Loneliness of the Patient ،

* روش کلی درمانجو برای رابطه‌مندی Patient’s Prevailing Way of Relating،

* موضع تحلیلگر در رابطه با انتقال متقابل Analyst’s Stance Regarding Countertransference و

* ماهیت Nature هیجان‌های Emotions دیگری که به واسطه کار با این درمانجو در تحلیلگر شکل می‌گیرد.

به این موضوع می‌پردازم که احساس تنهایی تحلیلگر منجر به اشکال مختلف استرس‌های کاری و تنگناهای درمانی خاص و رایج می‌شود. در آخر، رویکردهایی را مرور می‌کنم که با استفاده از آن می‌توان به احساس تنهایی تحلیلگر پرداخت.

ماهیت احساس تنهایی

چه چیزی موجب دردناکی احساس تنهایی Loneliness می‌گردد؟ پیش از این تلاش‌هایی برای پاسخ به این سؤال صورت گرفته است (بوچلر، Buechler ۱۹۹۵) که تنها برخی نکات ضروری را در اینجا به شکلی خلاصه آورده‌ام.

شاید بیش از همه این سالیوان (۱۹۵۳) Sullivan بود که به شکلی روشن، دشواری تعریف احساس تنهایی را بیان کرده است: «من احساس می‌کنم توان کافی برای رساندن منظوری روشن از تجربه احساس تنهایی به معنای اصلی آن را ندارم» . یکی از راه‌های تمیز دیدگاه تحلیلگران مختلف نسبت به دردِ تنهایی Pain of Loneliness ، در نظر گرفتن این نکته است که افرادِ تنها چه چیزی را از دست داده‌اند. گرچه احساس تنهایی همیشه به این شکل بیان نمی‌شود، اما همیشه شامل نوعی فقدان دردناک Painful Loss  است. از همین رو است که رولو می (۱۹۵۳ Rollo May)، احساس تنهایی را تهدیدی برای خویشتن می‌داند. چرا که ما انسان‌ها جهت تطبیق و شناخت خود به رابطه احتیاج داریم و احساس تنهایی رابطه‌ ما با خودمان را به مخاطره می‌اندازد.

فروم-ریکمن (۱۹۵۹) فقدانی را که احساس تنهایی متضمن آن است، از منظری دیگر بررسی کرده است. او در نوشته‌های خود در مورد این فقدان، بر ناامیدی از پیوند انسانی در شخصی عمیقاً تنها تأکید کرده است. او برای توضیح تأثیر احساس تنهایی، بر اهمیت امید به تعاملات آینده و معنای درون‌ذهنی احساس تنهایی تمرکز می‌کند. او به فواید احتمالی تنهایی می‌پردازد، مثلاً اینکه احساس تنهایی مقصودی در پشت خود دارد، به عبارتی در خدمت هدفی است. او همچنین اشاره می‌کند که تحریک ذهنی می‌تواند تا حدی این احساس را رفع کند. بنابراین،‌ از دیدگاه فروم-ریکمن، عمیق‌ترین حالت تنهایی متضمن فقدان امید Loss of Hope، هدف Purpose و تحریک Stimulation است.

از دیدگاه سالیوان، نیاز به پیوند آنچنان برای انسان بودن ضروری است که احساس تنهایی ضرورتاً دربردارنده حرمانی عمیق Profound Deprivation است. این حرمان شاید به اندازه چیزی باشد که مانع پایداری زندگی انسان می شود. ما در ذات خود موجوداتی میان‌فردی Interpersonal هستیم.

با در نظر گرفتن این سه اصل، می‌توانیم انسان را به واسطه‌ این واقعیت از گیاهان و حیوانات متمایز کنیم: زندگی انسان -به معنای واقعی و نه فقط به معنای دقیق کلمه- مستلزم تبادل با محیطی شامل فرهنگ است. منظور من از اینکه می‌گویم انسان آشکارا از موجودات دیگر دنیای زیستی به دلیل تبادل با دنیای فرهنگی متمایز می‌گردد، این است که انسان نیازمند روابط بین‌فردی یا تبادل با دیگران است- چرا که فرهنگ موضوعی وابسته به مردم است.

مهم نیست که ما درک خود از درد تنهایی را حول محور فقدان احساس خویشتن، امید، تحریک، امنیت یا عوامل دیگر بچینیم یا نه، به هر حال واضح است که تنهایی شامل فقدانی دردناک است. اما چه چیز می‌تواند این درد را به امری خوب تبدیل کند؟ ریلکه Rilke شاعر (1934) توضیح می‌دهد: نباید به دلیل این امر که چیزی در شما تمایل به فرار از انزوا دارد، در مورد آن سردرگم شوید. همین آرزو می‌تواند به شما کمک کند، اگر که از آن با آرامش، از روی قصدمندی و به شکل یک ابزار جهت گسترش آن به حوزه‌ای گسترده‌تر استفاده کنید. راه حل شاعر این است که امر ناگزیر را با آغوش باز بپذیریم. زمانی که از انزوای خود به مثابه ابزار استفاده می‌کنیم و خواست خود را بر آن قرار می‌دهیم، می‌توانیم آن را تحمل کنیم. بنابراین، به نظر می‌رسد آنچه که در منظر ریلکه بیش از همه در مورد تنهایی عمیق، دردناک جلوه می‌کند، این است که تنهایی، تجربه‌ای است که میل ما آن را پس می‌زند. این امر نشان می‌دهد که فقدان، موضوعی از احساس کنترل شخصی را دربردارد. احساس تنهایی، بخشی جدایی‌ناپذیر Inevitable از زندگی است که اگر شخص آن را نپذیرفته و میل خود را در جهت مقابله با آن قرار دهد، تبدیل به تجربه‌ای عمیقاً دردناک می‌شود.

کسی نتوانسته موضوع تنهایی را به طور کامل بررسی کند. این موضوع ذهن افراد مختلف را درگیر خود کرده است ـ شاعران، تحلیل‌گران، پژوهش‌گران کتاب مقدس و نقاشان پرتره. جاب Job در داستان مرد زیرزمینی داستایوفسکی Dostoevsky که گویی خدا به او پشت کرده و از جامعه بیگانه شده و در انزوا فرو رفته است، می گوید، او همانند بسیاری افراد دیگر در طلب آن چیزی است که از دست داده است. تا زمانی که احساس پیوند مجدداً برقرار شود، چه چیزی مرهم آدمی خواهد بود؟

احساس تنهایی در درمانجوی درمان تحلیلی

علی‌رغم اینکه تا حدی به تجربه تنهایی در درمانجوی تحلیلی پرداخته شده است، در اینجا می‌خواهم به این نکته اشاره کنم که ممکن است احساس تنهایی، نقشی ناشناخته در بسیار از پدیده‌های درمانی رایج داشته باشد. برای مثال، مقاومت در برابر تخت روانکاوی و مشکل با چهارچوب‌ها. بنابراین، احتمالاً احساس تنهایی نقشی بیشتر از آنچه که تاکنون شناخته شده است در تجربه‌ درمانجو ایفا می‌کند.

ستران (1978) Satran توضیح داد که میزانی از تنهاییِ درمانجو ممکن است ناشی از “نقص در اتحاد درمانی”  Defective Therapeutic Alliance باشد. بنابراین، به عبارتی دیگر می‌توان گفت که “عصبیتی درمان‌زاد” Iatrogenic Neurosis است. نگاه ستران از مفهوم “سطح بهینه تنهایی” Optimal Degree of Loneliness در درمان حمایت می‌کند، درست همانطور که ممکن است سطحی بهینه از اضطراب در درمان وجود داشته باشد. میزانی از تنهایی احتمالاً بخشی ناگزیر و حتی مفید از تجربه است، اما میزان شدید آن می‌تواند مخرب باشد.

مندلسون Mendelson، روزن Rosen، هگمن Hegeman و ستران در مجموعه‌ای از مباحثات در مورد مقالات فروم-ریکمن درباره تنهایی، به طور عمومی در مورد هیجان تنهایی و به طور خاص تجارب تنهایی بیمار صحبت کردند. از میان بررسی‌های مؤثر و فراوان این نویسندگان، تنها برخی از افکار و نظرات آنها را در اینجا می‌آورم. مندلسون (1990) هشدار می‌هد که:

هرچند جایگاه دقیق احساس تنهایی در توالی وقایع، همیشه قابل تحقیق نیست، برداشت واقع‌بینانه این است که روان‌درمانگران یا تحلیل‌گران خود را ملزم به تصدیق و توجه به درد تنهایی بدانند ـ البته نه فقط شدیدترین نوع تنهایی که فروم-ریکمن به آن اشاره کرده است. اینکه آیا این نوع توجه منجر به رهایی پایدار یا درمان می‌شود، قابل پیش‌بینی نیست. مندلسون به تمایزگذاری میان دلایل مختلف تنهایی بیمار می‌پردازد. در این میان به نوعی اشاره می‌کند که این دلایل در روان‌درمانی به میزانی نسبی قابل دسترسی است، چرا که اساساً بخشی کارکردی از منش بیمار است.

مندلسون بر اساس این توصیف از اهداف درمان در مورد تنهاییِ درمانجو، به نتیجه‌گیری دست می‌زند. پیوند و انزوا، هر دو بخشی از شرایط انسانی هستند و هر یک لذات و درد‌های خود را به همراه دارند. کارکرد روان‌درمانی در این حوزه گسترده‌تر، رها ساختن شخص برای کشف سطح بهینه ترکیب رابطه‌مندی و انزوا و همچنین برای مقابله‌ای عزت‌مند با سوگی است که انزوا و پیوند را همراهی می‌کند.

موهاکسی (1990) Mohacsy، به نظر وینیکات Winnicott در مورد ظرفیت تنها بودن اشاره می‌کند، ظرفیتی که به شکلی طبیعی در خلال تجارب بازی کودک به شکلی تنها و در عین حال نزدیک به مادر، شکل می‌گیرد. موهاکسی توضیح می‌دهد که محیط نگهدارنده‌ای که برای بیمار فراهم می‌کنیم: شرایطی مشابه این فرایند دوران کودکی را بازسازی می‌کند. اگر این محیط برای فرد ناکافی بوده باشد، محیطِ نگهدارنده در تحلیل آن را جبران می‌کند. این حالت «تجربه‌ای اصلاحی» Corrective Experience به معنایی که الکساندر و فرنزی Alexander and Ferenczi به کار برده اند، نیست. همانطور که بیمار من شکایت خود را مطرح کرده بود، باید گفت که تحلیلگر نمی‌تواند عمل شیردادن را انجام دهد. با وجود این، درمانگر احتمالاً می‌تواند وقتی مادر در این زمینه کفایت نداشته است، درون‌فکنیِ خوبی Good Introject را فراهم کند.

برای توضیح بیشتر این مفهوم، می‌توان شرایط زیر را تصور کرد. مراجع روی تخت و نزدیک تحلیلگر دراز کشیده و ایده‌هایی را مطرح می‌کند، اما تحلیلگر را نمی‌بیند. این شرایط کاملاً مشابه موقعیتی است که وینیکات از آن با عنوان «مادر به اندازه کافی خوب» یاد می‌کند، مادری که نزدیک کودک است، اما خود را بر او تحمیل نمی‌کند. این امر به مبنای منطقیِ دیگری برای سطح بهینه تنهایی در درمان اشاره دارد: تجربه‌ای که اگر دریافت شود، به رشد ظرفیت تنهایی در درمانجو کمک می‌کند. می‌خواهم بگویم -شاید این عجیب باشد- که ما بیشتر بر نوعی از تنهایی تمرکز کرده‌ایم که درمانجو با خود به درمان می‌آورد، تا نوعی از تنهایی که ما به واسطه نوع برخورد و درمان‌مان برای او ایجاد می‌کنیم. ممکن است تجربه‌ درمانجو از تنهایی در درمان، حاصل رابطه هر دو این عوامل باشد. ممکن است زمانی ما بدون آگاهی، از درمانجویی کاملاً تنها، بخواهیم فرایندی که مولد تنهایی است را تحمل کند، آن هم پیش از آنکه ابزار لازم برای تاب‌آوری در برابر آن را پرورش داده باشد. در این صورت ممکن است درمانجو از خوابیدن روی تخت امتناع ورزد، عدم دسترسی به تحلیلگر در فاصله‌ میان جلسات را نپذیرد یا عدم تمایل تحلیلگر به بروز واکنش‌های خود برایش قابل قبول نباشد. ما به این درمانجو برچسب مقاومت نسبت به قوانین و چهارچوب‌ها Resistive To the Frame یا مرزی بودن  Borderline می‌زنیم. در سطح توصیفی، ممکن است این برچسب‌ها صحیح باشند، اما شرایط را به طور جامع توضیح نمی‌دهند، چرا که تعامل میان این دو وضعیت را در نظر نمی‌گیرد: اینکه درمانجو چه کسی است و زمینه‌ درمان ما از او چه چیزی انتظار دارد. آنچه که من در تعریف تنهایی درمانجو بیان کردم، تعریفی تعاملی‌تر است تا آنکه بخواهم آن را امری درونی در او تصور کنم. می‌توان تنهایی درمانجو را به مثابه امری در نظر گرفت که در بافت بین‌فردی اتفاق می‌افتد که محصول عوامل درون‌روانی و بین‌فردی است.

علی‌رغم آنکه فکر می‌کنم داده‌های زیادی در مورد تجربه‌ تنهایی در درمان نداریم، باید به دنبال روایت دسته‌اول درمانجویان از درمان‌شان باشیم تا بررسی کنیم که آیا خودشان را تنها می‌دانند؟ و اگر چنین است، چطور با آن به مقابله پرداختند؟ من برای رسیدن به این داده‌ها، به بررسی ادبیات مربوط به روایت درمانجویان از درمان‌شان نپرداخته‌ام، اما فکر می‌کنم چنین کاری مطالعه‌ای ارزشمند خواهد بود. با وجود این، آنچه خوانده‌ام با تجربه‌ من به عنوان درمانجو، تحلیلگر و سوپروایزر منطبق است. این مطالعات به من نشان داده اند که اگر نگرشی در مورد پرس‌وجوی مشترک در درمان شکل بگیرد، کمک بزرگی به کاهش تنهایی در هر دو طرفِ تحلیل می‌کند یا حداقل به واسطه‌ تلفیق تنهایی با احساسی از هدفمندی، موجب می‌شود که تنهاییِ ناگزیر قابل تحمل شود. نقل قولی کوتاه از خاطرات بیماری معروف به «گرگ مرد»، این امر را نشان می‌دهد: «در جریان تحلیلم با فروید، خودم را بیشتر یک همکار می‌دیدم تا بیمار. گویی که همراه و شریکی جوان‌تر در کنار جستجوگری باتجربه بودم که هدف‌مان بررسی سرزمینی جدید و تازه کشف شده بود» (گاردینر، 1971، Gardiner). شاید برخی این جمله را به مثابه بیانی از عدم تمایل درمانجو به پذیرش کامل نقش بیمار یا مقاومت او در برابر چهارچوب درمانی در نظر بگیرند. اما دیدگاه دیگری که می‌توان در مورد آن اتخاذ کرد، این است که درمانجو پتانسیل همکاری در رابطه درمانی را به شکلی سازنده به فعل رسانده است تا تنهایی گریزناپذیر قابل تحمل گردد. درمانجو و درمانگری که بتوانند چنین تیمی را تشکیل دهند، یکدیگر را کمتر در معرض تنهایی ناتوان‌کننده قرار می‌دهند.

تنهایی تحلیلگر

در باره تحلیلگرِ درمانجویی خودشیفته On Being the Analyst of a Narcissist:

پیش از این به تجربه‌ درمانجو از تنهایی پرداختیم. اکنون به تنهایی تحلیلگر می‌پردازیم، چنان که به واسطه‌ روشِ غالبِ رابطه‌مندیِ درمانجو شکل می‌گیرد. برای مثال، یک درمانجو که سوپروایزری او بر عهده‌ من است، خانمی است فارغ‌التحصیل که در دهه 30 زندگی‌اش بسر می برد. او به عنوان پیشخدمت کار می‌کند. غالب جلسات او، حول این موضوع می‌چرخد که مرد زندگی او چقدر ناعادلانه با او رفتار می‌کند. مرد به میزان کافی از هوش و زیبایی او تعریف نمی‌کند یا به میزان کافی نسبت به رابطه وفادار نیست. او خاطراتی از خیانت خود در رابطه را می‌گوید و چند لحظه بعد از بی‌وفایی مرد می‌نالد و به نظر می‌رسد که متوجه این تناقض در گفتمان خود نیست. او با صدایی آکنده از خشمی حق به جانب، می‌خواهد بداند که چرا با او اینطور بد رفتار می‌شود! مرد چقدر گستاخ است! او نمی‌بیند که با چه کسی در رابطه است؟ چطور جرات می‌کند طوری رفتار کند که زن احساس کند مورد قدردانی قرار نمی‌گیرد! درمانجو توقع دارد تا درمانگر به این نکته اشاره کند که رفتار دوست‌پسر او چقدر شنیع و توهین‌آمیز است، اینکه مراجع حق دارد که خشمگین باشد و اینکه بی‌وفایی دوست‌پسرش محصول عصبیتِ neuroses خودش است نه انعکاسی از درمانجو.

جلسه‌ی سوپروایزری با آهی حاکی از رهایی تحلیلگر شروع می‌شود: «خدا رو شکر که می‌توانم با شما در این مورد صحبت کنم». تحلیلگر کاملاً آگاه بود که باید به حالت «یک بام و دو هوا» در درمانجو اشاره و آن را تفسیر کند. او به طور خاص از مواجه‌سازی نمی‌ترسد و در گذشته در مورد گفتن چیزهایی که تحملش برای درمانجویان سخت است، کاملاً توانمند عمل کرده است. اما قضاوت او در مورد این درمانجوی خاص این بود که باید محتاطانه با این موضوع برخورد کند تا مبادا به خودشیفتگی فرد آسیب شدیدی وارد شود. او احساس می‌کرد که کمک به درمانجو برای برقراری ارتباط با احساس استحقاق خود و آگاهی از محدودیت دیدگاهش هدفی مهم در درمان است که نمی‌توان در یک جلسه به آن رسید. اگر مواجه‌سازی فراتر از حدی خاص به طور مستقیم انجام شود، آسیبی که درمانجو در زندگی‌اش تجربه کرده است، در جلسه‌ درمان بازتولید می‌شود.

وینیکات (1949) در این مورد توضیح می‌دهد که ما باید قبل از پایان درمان برای درمانجو این امکان را فراهم آوریم تا متوجه شود که چه چیزی را به نفع او در سر داریم. در غیر این صورت درمان کامل نیست. اما باید در نظر داشت که زمان‌بندی بسیار مهم است. مراجع باید قادر باشد تا این موضوع را بشنود که با او بودن چه احساسی دارد. این موضوع باید طوری مطرح شود که به شکل انتقادی کلی و ناخوشایند تجربه نشود. در مورد درمانجوی خودشیفته، پیش از آنکه این امر ممکن گردد، باید زمینه و اساسی در درمان برای این کار پی‌ریزی شده باشد. برومبرگ (1983) Bromberg توضیح می‌دهد که تحلیلگرِ درمانجویِ خودشیفته، باید از موضعی انعکاسی به سمت موضعی تفسیری پیش رود. عمل تفسیری از همان آغاز کار وجود دارد، اما نسبت آن همچنان که رابطه‌ درمانی و “خود” بیمار مستحکم می‌گردد، افزایش می‌یابد.

حتی اگر تا اینجا این موضوع را در نظر نگیریم که آیا با این رویکرد درمانی موافق هستیم یا نه، باز هم به نظر می‌رسد که حداقل می‌توان گفت که تحلیلگر در شروع درمان تنها دیدگاه خودش را در مورد نوع رابطه‌مندی مراجع در اختیار دارد. در آغاز، بخشی از واکنش‌های حقیقی تحلیلگر احتمالاً به درمانجو انتقال نمی‌یابد. به طور قطع می‌توان گفت که بخش زیادی از این واکنش‌ها بستگی به این دارد که تحلیلگر چه کسی است، اما احساساتی مشخص به احتمال زیاد بالا می‌آیند. ممکن است تحلیلگر نسبت به ناآگاهی بیمار و عدم علاقه‌اش به درک تأثیر خودش، به حق احساس خشم کند. ما انرژی زیادی را صرف بررسی و بهبود تأثیر بین‌فردی خودمان می‌کنیم. این زن چطور جرات می‌کند که این چنین سرخوشانه سهم خود را نادیده بگیرد؟! چطور انتظار دارد که درمانگرش با چنین دیدگاه محدود و مغرضانه‌ای سازش کند؟! ممکن است تحلیلگر در این موقعیت احساس کند که در جایگاهی دشوار و ناکام‌کننده قرار دارد؛ اگر درمانجو را مواجه کند، به او آسیب رسانده و اگر نکند به معنای پذیرش دیدگاه او است.

تنهایی تحلیلگر تحت چنین شرایطی، مؤلفه‌هایی متعدد دارد که برخی از آنها اساساً حاصل تجربه‌ زندگی و منش درمانگر است، اما موارد دیگر (وینیکات، 1949) واکنش‌هایی اساساً قابل انتظار نسبت به آن چیزی است که درمانجو پدید می‌آورد. ترکیبی از پاسخ‌های فردی و قابل انتظار تحلیلگر، همانند تمامی انواع انتقال متقابل، برای هر زوجِ درمانی، منحصر به فرد است.

ممکن است تحلیلگر انواع مختلفی از تجارب زندگی در مورد «یک بام و دو هوا بودن»، استحقاق و بی‌وفایی را با خود به جلسه درمان بیاورد. شاید به طور حتی دقیق‌تر بتوانیم به کیفیت خودشیفتگی تحلیلگر و میزان آگاهی هشیارِ او نسبت به آن اشاره کنیم. جدای از این عوامل، می‌خواهم بگویم که در این شرایط، تنهاییِ گریزناپذیری در موقعیت تحلیلگر وجود دارد. فقدانی که در این تنهایی وجود دارد را می‌توان به شکل غیاب چنین احساسی در نظر گرفت: اینکه ما دو نفر – درمانگر و درمانجو – می‌توانیم چیزی را مثل هم ببینیم، می‌توانیم احساس خود را در مورد آن بیان کنیم، تمام واقعیت را چنان که در لحظه می‌بینیم، بیان کنیم. همچنین ممکن است فقدان به شکل غیاب همدلی با درمانجو باشد یا ناتوانی دردناک برای همانندسازی کافی با درمانجو در جهت حفظ انگیزه کامل برای کمک به او. شاید فقدان شامل غیاب امید باشد، چرا که ممکن است تحلیلگر، درمانجو را چنان از نظر بین‌فردی آسیب‌دیده تلقی کند که نتیجه‌ خوب درمانی را نامحتمل یا در بهترین حالت غیرقطعی و بسیار دور بداند. باز هم بسته به اینکه درمانگر چه کسی است، ممکن است بزرگ‌ترین فقدان، فقدان نادوسوگرایی Loss of Unambivalence نسبت به درمانجو، نسبت به این درمان، یا در حال حاضر نسبت به کار در این زمینه باشد. در صورتی که درمانگر احساس کند که در این لحظه و در کنار این درمانجو نمی‌تواند خودِ کامل Whole Self را داشته باشد و همچنان مؤثر باقی بماند، احتمال دیگر آن است که بزرگ‌ترین فقدان برای تحلیلگر، فقدانی موقتی از احساس انسجام Sense of Integrity یا حتی هویت شخصی Personal Identity باشد.

البته برخی تحلیلگران -و نه همه آنها- موضعی مواجهه‌ای‌تر A More Confronting Stance اتخاذ می‌کنند، میزان بیشتری از انتقال متقابل خود را بروز می‌دهند و در نتیجه از میزانی از این فقدان‌ها اجتناب می‌کنند. همچنین ممکن است فقدان احساسی مبتنی بر این امر وجود داشته باشد که تحلیلگر در این جستجوی اکتشافی که همان درمان است، درمانجو را به عنوان همراه در کنار خود ندارد. شاید برای تحلیلگرِ درمانجوی خودشیفته، داشتن همراهی واقعی، مدت‌ها بعد از رسیدن به هدف درمانی اتفاق بیفتد، امری که اگر میسر گردد بسیار مسرت‌بخش خواهد بود.

در باره تحلیلگرِ درمانجویی اسکیزوئید On Being the Analyst of a Schizoid Patient:

من فکر می‌کنم در تنهایی حاصل از کار با درمانجوی اسکیزوئید، تفاوتی کیفی وجود دارد. در این مورد، سوپرویژنی که در مورد درمان پسری 17 ساله، افسرده و کناره‌گیر داشتم، به ذهنم خطور می‌کند. کلمات مورد علاقه‌ی درمانجو چنین است: «اهمیتی ندارد». احساسات او اهمیتی ندارد، نحوه‌ برخورد مردم با او اهمیتی ندارد، عملکردش در مدرسه اهمیتی ندارد، فکر درمانگر اهمیتی ندارد، اینکه آیا به جلسه‌ درمان می‌آید یا نه، اهمیتی ندارد، اینکه آیا زنده بماند یا نه، اهمیتی ندارد. لازم نیست که بگوییم تمامی موارد فوق، برای درمانگرش بسیار اهمیت دارد.

من اغلب احساس می‌کنم که از منظر فرد اسکیزوئید هر چیزی در اندازه کم آن ارزشمند است. به عبارتی، روابطِ نزدیکِ کمتر، احساساتِ کمتر، صرفِ انرژیِ کمتر، سرمایه‌گذاریِ کمتر در زندگی، همگی احساس بهتر و ایمن‌‌تری به همراه دارند. درمانگر اغلب خود را در موقعیتی احساس می‌کند که در حال تلاش در جهت این امر است تا کاری کند که چیزی برای درمانجو اهمیت داشته باشد. وقتی دیگری چیزی برایش اهمیت ندارد و این شما هستید که به مسائل اهمیت می‌دهید، در جایگاهی بسیار تنها قرار می‌گیرید.

اگر بخواهیم کار با یک درمانجوی خودشیفته و درمانجوی اسکیزوئید را مقایسه کنیم، باید بگوییم که هر دو حالت عمیقاً برخی از ابزارهای اساسی درمان را به چالش می‌کشند. تحمل خود-اندیشی Self-Reflection برای فرد خودشیفته دشوار است، چرا که به احتمال زیاد، بالا آمدن شرم و آسیب خودشیفتگی را به همراه دارد. اما می‌دانیم که خود-اندیشی، امری اساسی در درمان مبتنی بر گفتار Talking Cure است. فرد اسکیزوئید در درمان، در برابر هر آنچه که برای بررسی به اندازه کافی اهمیت دارد، مقاومت می‌کند. درمان مستلزم تلاشی فعال از جانب هر دو طرف است. تحلیلگر در برابر این دو نوع درمانجو، همانند عروسی است که در حجله تنها مانده و اغلب تنها طرفی است که حقیقتاً میل به تن دادن به تعهد ضروری درمان دارد.

درمانگر در کار با فرد اسکیزوئید، اغلب در برابر تکانه خود برای درگیر ساختن فعال درمانجو، احساس راحتی ندارد. ممکن است درمانگر بعد مدتی خود را در موقعیتی ببیند که با درمانجو تماس می‌گیرد تا در مورد جلسه‌ای که لغو شده صحبت کند یا پیشنهادهایی غیرمعمول برای ساختاردهی به رفتار او ارائه دهد، پیشنهادهایی در این مورد که درمانجو چطور از ساعات نزدیک به زمانی که درمانگر باید به او بگوید در مورد چه صحبت کند، بهره ببرد. درمانگر با انجام این کار می‌خواهد از سکوت‌هایی طولانی در جلسه‌ درمان اجتناب کند که موجب می‌شود هر دو طرف درمان با خود فکر کنند که چرا واقعاً در اتاق درمان نشسته‌اند. در چنین شرایطی ممکن است درمانگر معنا و هدف کار خود را گم کند.

ابراز هیجانی Emotion Expressions به انسان‌ها کمک می‌کند تا تجربه‌ دیگران را درک کنند و با هم به تعامل بپردازند (ایزارد، Izard؛ بوکلر و ایزارد، Buechler). ابراز هیجانی را می‌توان به منزله‌ «چسب» Glue تبادل بین‌فردی در نظر گرفت. شاید درمانجوی اسکیزوئید، نوزاد یا مراقبی را ترجیح بدهد که پاسخ‌گو نیست. شاید او به شریک خود چیزی برای واکنش نشان دادن، بروز نمی‌دهد. همچنین شاید بازخورد کمی در مورد تأثیر مداخلات درمانگر ارائه دهد. ممکن است درمانگر تصاویری از تلاش خود برای کار کردن در خلأ یا فضایی تهی داشته باشد، اینکه پیام‌هایی را در بطری در دریایی عظیم می‌اندازد یا اینکه سعی دارد تنیس بازی کند در حالی که هیچ توپی به سمت او بازنمی‌گردد. تنهایی در برابر درمانجوی اسکیزوئید ممکن است به طور خاص ما را سردرگم کند. چرا که انسان‌ها از پاسخ‌دهی و حساسیت متقابل، به معنای دقیق و استعاری کلمه برای درک این موضوع استفاده می‌کنند که در رابطه با یکدیگر چه وضعیتی دارند. فقدان پاسخ هیجانی ممکن است امید ما را برای نفوذ به صورتِ ظاهریِ درمانجو ناامید سازد. تحت چنین شرایطی، تنهایی خود ما با هر آنچه که جدایی و انزوای مفرط در ذهن‌مان معنی می‌شود، تشدید می‌گردد. هر یک از ما درجه‌ متفاوتی از نیاز انسانی به پاسخ‌دهی و حساسیت متقابل را تجربه می‌کنیم. درمانگرِ مراجع اسکیزوئید به شکلی واضح‌تر از معمول، شدت نیاز خود به پاسخ‌دهی را درمی‌یابد.

در باره تحلیلگرِ درمانجویی مرزی On Being the Analyst of a Borderline Patient:

سیرلز (1979) Searles، مطلبی مؤثر در مورد از دست رفتن هویت فردی در درمانگر درمانجوی مرزی نوشته است. درمانگری که متهم می‌شود شخصی دیگر است، ممکن است (به طور موقت) به یاد نیاورد که واقعاً کیست. حتی دردناک‌تر از آن، درمانگر ممکن است خود را در شرایطی ببیند که به گونه‌ای ناآشنا یا حتی مغایر با خود رفتار می‌کند. در نتیجه می‌خواهم بگویم که هستۀ کار با درمانجوی مرزی، از دست رفتن احساسی از خویشتن در درمانگر و ناامیدی در مورد انتقال این موضوع به درمانجو است که درمانگر چه کسی است.

یکی از درمانگران بسیار حساس و همدل در نظارت درمانی به من گفت که چطور درمانجوی مرزی‌اش او را به شکل شخصی آزارگر تجربه می‌کرد که هیچ مراقبت و توجهی ارایه نمی‌دهد. درمانجو هرگونه توجه به چهارچوب درمانی را بی‌رحمی تعمدی و به رخ کشیدن این مطلب برداشت می‌کرد که این خودش است که بیمار است. درمانگر از پاسخ‌دهی به مراجع بر اساس تکانه‌های خصمانه آگاه بود و احساس می‌کرد که به میزانی نامعمول درمانجو را مجبور به رعایت مرزها و محدودیت‌های درمان می‌کند و او را مجبور می‌کند تا سهم خودش را ببیند تا آنکه بخواهد به تحلیل نواقص درمانگر بپردازد. درمانگر گاهی احساس می‌کرد که وادار می‌شود تا در مورد «قوانین» سخت‌گیرتر باشد. در نتیجه، حتی نمی‌توانست احساس کند که دیدگاه این درمانجو در مورد او تحریف شده است و درمانجویش روزی او را همدل و مراقب، درست همانطوری که واقعاً هست، خواهد دید. درمانگر امیدی به این امر نداشت و احساس میکرد در کنار این درمانجو، همان آدم همیشگی نیست. درمانگر در کنار این درمانجو شخصی بود که دوست نداشت باشد.

تنهایی در کار با درمانجوی مرزی، نسبت به کار با هر درمانجوی دیگری عمیق‌تر است، به طوری که درمانگر حتی در جلسه سوپرویژن احساس می‌کند که عمیقاً درک نمی‌شود، هر چند نوع درک نشدنی که در رابطه با سوپروایزر خود احساس می‌کند، متفاوت از چیزی است که در برابر درمانجوی خود احساس می‌کند. بوکلر (1992) Buechler در مقاله قبلی خود در مورد درمان بیماران مرزی می‌گوید: باور دارم که سوپروایزی، فشاری متناقض را از جانب سوپروایزر و درمانجوی مرزی احساس می‌کند. او در درمان احساس می‌کند که نمی‌تواند به بیمار کمک کند تا حال بهتری داشته باشد. تحلیل کیفیت تجربه زندگی حال درمانجو را بهبود نمی‌بخشد. مشکلات درمانجو برایش فوریت دارند و نیاز فوری به تسکین دارد. آنچه درمان به درمانجو می‌دهد از بحران‌های روزمره زندگی او به دور است و بسیار آهسته، انتزاعی و عقلانی‌تر از آن‌ است که به درمانجو کمک کند. با وجود این، سوپروایزی در برابر سوپروایزر هم همانقدر احساس بی‌کفایتی می‌کند، هرچند به دلایلی کاملاً متضاد. او احساس می‌کند که با زندگی درمانجو اشتغال ذهنی زیاد دارد و بر تحلیل او تمرکز کافی نمی‌کند.

تحلیلگر در کار با درمانجوی مرزی، در مورد برخی روشهای اساسی خود به چالش کشیده می‌شود. درمانجوی خودشیفته در برابر “خود-اندیشی” مقاومت می‌کند، درمانجوی اسکیزوئید در برابر “معنا و اهمیت درمان و نیروگذاری” جبهه می‌گیرد، اما درمانجوی مرزی ـ چنان که به طور کامل شرح داده شده است (کرنبرگ، Kernberg؛ ملسنر، Meissner) ـ با چهارچوب مشکل دارد. سنگ بنای کار به نابودی می‌گراید. تحلیلگر در دانش خود در این مورد تنها است که چهارچوب بخشی ضروری از فرایند است و جهت خلق فضای درمانی مناسب در نظر گرفته شده است و هدف آن شکنجه، تحقیر و محروم کردن بیمار نیست.

مشکل دیگری که تحلیلگرِ درمانجوی مرزی با آن مواجه است، یافتن راهی برای استفاده سازنده از احساسات انتقال متقابل است. اغلب پاسخ‌دهی به انتقال متقابل خود به مثابه اطلاعات به جای شاهدی بر بی‌کفایتی درمانگر، در مورد این درمانجویان به شکلی نامعمول دشوار است ـ یا در مورد موارد شدیدتر، به عنوان شاهدی بر بی‌کفایتی در انسانی با احساس بودن. درمانجویان مرزی معروف به این هستند که می‌توانند به شکلی آزارنده احساسات ما را بخوانند و در مورد ضعف‌های ما بینشی عمیق کسب کنند (اپشتاین، Epstein).

کار کردن با درمانجویان مرزی، تنهایی رنج‌آوری را با خود به همراه دارد، چرا که درمانگر به معانی مختلف، حتی خودش را نیز با خود به همراه ندارد. به عبارتی، درمانگر در کار با درمانجو احساس نمی‌کند که خودش است. درمانگر به خوبی همیشه کار نمی‌کند، به سادگی با کارهای تعجب‌برانگیز و گیج‌کننده مواجه می‌شود، اشتباهات احمقانه می‌کند و درگیر جنگ قدرت می‌شود. حتی ممکن است درمانگر وقتی با چنین بیماری کار می‌کند، خودش را دوست نداشته باشد. زمانی که وقت جلسه پایان می‌یابد، درمانگر به شکلی ناراحت‌کننده احساس راحتی می‌کند. وینیکات (1949) نشان داد که نفرت درمانگر به شکلی مناسب با بستنِ در پس از پایان جلسه انتقال پیدا می‌کند، اما این امر برای درمانگری که دقیقه‌ها را تا پایان زمان جلسه می‌شمارد و خودش را برای دویدن به سمت در و کوبیدن آن نگه می‌دارد، زیاد دلگرم‌کننده نیست. «نفرت» در انتقال متقابل در مورد درمانجویانِ دیگر به نظر واکنش شدیدی می‌آید. نفرت هیجانی فراتر از خشم تعریف می‌شود که آرزوی نابودی یا از بین بردن ابژه را به همراه دارد (بوکلر). اما نفرت در انتقال متقابل در مورد درمانجوی مرزی، مبالغه‌آمیز نیست و توصیفی دقیق از احساسات درمانگر است.

هرچند معمولاً توصیه می‌شود که لازم است اغلب در مورد کار خود با درمانجوی مرزی صحبت کنیم (شربی، Sherby)، اما ما معمولاً از چنین کاری شرمگین می شویم (بوکلر)، چرا که نقاط ضعف ما به عنوان درمانگر را برجسته می‌کند. در نتیجه، در موقعیتی قرار می‌گیریم که نیاز داریم در مورد آن حرف بزنیم و از همکار خود پاسخی مبتنی بر این امر بشنویم که او نیز مشکلاتی با چنین بیمارانی دارد. اما اگر کار با چنین درمانجویی شرم و تردید زیادی را نسبت به خود برانگیزد، ممکن است قادر نباشیم در مورد آن با همکار خود صحبت کنیم یا حتی ممکن است تمایلی به آَشکار ساختن آن در سوپرویژن نداشته باشیم. اگر چنین باشد، تحلیل‌گر حقیقتاً در جایگاه تنهایی می‌ایستد، درمانجو مشارکتی با او ندارد ـ کسی که نسبت به وجود چهارچوب خشم فراوانی دارد، احساس خوبی در مورد خویشتن یا کفایت حرفه‌ای خود و راهی برای اشتراک‌گذاری تجربه خود با همکاران ندارد. در این تجربه تنهایی می‌توانیم تمامی مؤلفه‌هایی را درک کنیم که در بخش اول مقاله به عنوان مؤلفه‌های سازنده تنهایی فرض شدند: از دست دادن خویشتن، از دست دادن امنیت و از دست دادن امید.

موضع تحلیلگر در اشتراک‌گذاری انتقال متقابل

The Analyst’s Stance about Sharing Countertransference

به نظر می‌رسد که تنهاترین درمانگر، تحلیلگرِ سنتی، کلاسیک و خنثی باشد که با فروید (1910) در این زمینه موافق است که انتقال متقابل: در درمانگر حاصل تأثیر درمانجو بر احساسات ناهشیار او است و (ما) به این نیاز پی برده‌ایم که درمانگر باید انتقال متقابل را در خود شناسایی کرده و بر آن غلبه یابد. دستاورد هر تحلیلگری به حوزه‌ای محدود می‌شود که عقده‌ها و مقاومت‌های خودش اجازه می‌دهد.

آیا باید گفت که موضع شخص در مورد استفاده مناسب از انتقال متقابل به میزان تنهایی او در کارش ارتباطی ندارد؟ می‌توان مواضع نظری مختلف را در پیوستاری از محافظه‌کاری کم تا زیاد در مورد رویکردشان نسبت به استفاده از انتقال متقابل قرار داد. در قطب محافظه‌کاری زیاد، چنان که پیش از این نشان داده شد، تحلیلگرانی قرار دارند که انتقال متقابل را مانعی ناخوشایند می‌دانند. در حالت محافظه‌کاری کمتر، تحلیلگرانی قرار دارند که انتقال متقابل را حامل اطلاعات مفیدی می‌دانند که به تفاسیر کمک می‌کنند. همینطور که در پیوستار جلو می‌رویم، تحلیلگرانی را می‌بینیم که در صورتی انتقال متقابل را به اشتراک می‌گذارند که به زبان وینیکات (1949)، «آبجکتیو» Objective ـ یعنی نوعی پاسخ باشد که در هر تحلیلگر دیگری نیز در مورد این مراجع برانگیخته می‌شد ـ باشد تا پاسخی منحصر به فرد. در قسمت بعدی پیوستار، تحلیلگرانی قرار دارند (بوکلر) که به اشتراک گذاشتن دامنه مختلفی از پاسخ‌های انتقال متقابل جنبه‌ای اساسی از کارشان است.

ادبیات موجود در مورد استفاده از انتقال متقابل چنان گسترده است که خلاصه‌سازی آن در اینجا ممکن نیست، اما لازم است که این سؤال مطرح شود: آیا موضع تحلیلگر در این پیوستار بر تنهایی او تأثیر می‌گذارد یا خیر؟ هرچند اطلاعی از مباحث پیرامون این موضوع ندارم، می‌خواهم بگویم که موضع تحلیلگر در مورد انتقال متقابل حقیقتاً بر تنهایی او تأثیر می‌گذارد، اما این ارتباط اصلاً ساده نیست. باور دارم که اگر تحلیلگر بتواند فارغ از رویکرد خود، بر اساس عقیده‌اش با درمانجو برخورد کند، تنهایی کمتر به چشم می‌آید. در نتیجه، اگر سنتی‌ترین تحلیلگر، هرچند واکنش‌های انتقال متقابل خود را با درمانجو در میان نمی‌گذارد، قادر باشد موضعی را حفظ کند که برای خودش حالت متناسبی است، با حداقل نگاه داشتن مداخله بر اساس انتقال متقابل، احتمالاً به میزان زیادی احساس تنهایی نخواهد کرد. او «سوپروایزرهای» بسیاری در گذشته و شاید اکنون خواهد داشت که می‌تواند به شکلی درونی با آنها رابطه برقرار کند. زمانی که او در حال کار با این درمانجو است، به احتمال زیاد با درمانگر خود احساس پیوند دارد. او احساس می‌کند که خودش است و از نظر حرفه‌ای احساس کفایت می‌کند و در نتیجه تجربه‌ای مبتنی بر احساس از دست دادن خویشتن ندارد. او امید کافی دارد که این تحلیل موفق خواهد بود. او احساس امنیت خواهد کرد و به طور مشخص مضطرب نخواهد بود.

در مورد دیگر تحلیلگران در پیوستار فوق‌الذکر نیز می‌توان همین حرف را زد. اگر درمانگر در کار با درمانجویی خاص قادر باشد از انتقال متقابل خود به شیوه‌ای آشنا و قابل قبول از نظر شخصی و حرفه‌ای استفاده کند، حالت فوق قابل دسترس است. اگر تمایزی که پیش‌تر میان «تنهایی به شکل جدایی فیزیکی از دیگران» و «احساس تنهایی» قائل شدیم را به ذهن بیاوریم، باید گفت که هرچه تحلیلگر «محافظه‌کار»تر باشد، در برابر واکنش‌های انتقال متقابل خود بیشتر تنها Alone خواهد بود، اما الزاماً احساس تنهایی نخواهد کرد. چنان که فروم-ریکمن مطرح کرده است، امید، احساس هدفمندی، در خدمت کار کردن و تحریک ذهنی، احساس تنهایی احتمالی را در فرد تنها Alone کاهش می‌دهد.

می‌توان چنین نتیجه گرفت که تنهایی درمانگر حداقل تا حدی حاصل ترکیب درمانجوی خاص و موضع درمانگر در مورد انتقال متقابل است. زمانی که راحت‌ترین موضع درمانگر در مورد درمانجویی خاص به کار نمی‌آید، زمانی که درمانگر به اصطلاح «بد بازی کرده است»، احتمال دارد که احساس تنهایی کند. این امر ممکن است بی‌شباهت به یافته‌های موجود در ادبیات کودکی نباشد استرن) که در آن گفته می‌شود: آنچه که موجب ایجاد پیوند می‌شود، هم‌آهنگی میان صفات نوزاد و مراقب است، نه ویژگی‌های هر یک از آنها.

انواع مختلف تنهایی Varieties of Loneliness

کیفیت تجربه یک هیجان به میزان زیادی بستگی به هیجان‌های دیگری دارد که به طور همزمان در حال تجربه شدن هستند (ایزارد و بوکلر). هیجان‌ها سیستمی را شکل می‌دهند (ایزارد) که تغییر در هر یک بر تجربه تمامی هیجان‌های دیگر تأثیر می‌گذارد. به همین دلیل، برای مثال اگر کنجکاوی برانگیخته شود، تجربه ترس یا اضطراب را تغییر می‌دهد (بوکلر و ایزارد). نوزادانی که کنجکاوی‌شان برانگیخته می‌شود، در موقعیت‌هایی که درد را القا می‌کند، در واقع درد جسمی کمتری را احساس می‌کنند (ایزارد و بوکلر). به شکلی مشابه، اگر احساس کنجکاوی به میزان کافی در مراجع تحلیلی برانگیخته شود، راحت‌تر می‌تواند اضطراب، شرم و احساس تنهایی در موقعیت تحلیلی را تحمل کند (بوکلر).

می‌توانیم چنین نیز فرض کنیم که کیفیت تنهایی حداقل تا میزانی توسط هیجان‌های همراه دیگر شکل می‌گیرد. به نوعی می‌توان گفت نظر فروم-ریکمن در مورد آنچه که احساس تنهایی را تسکین می‌دهد، این نکته را پیش بینی کرده بود. فروم-ریکمن در نوشتار خود در مورد تجربه زندانی جنگ جهانی دوم که در سلول انفرادی نگه داشته می‌شد، توضیح می‌دهد که چطور از این تجربه سخت و دردناک جان سالم به در برده است.

به باور من، اعتقاد غیر قابل انکار و حقیقی او به صحت معنوی اعتقادات سیاسی خود که موجب محکومیت او شد، عامل دیگری است که باعث شد تا او بدون دچار شدن به بیماری روانی از این تجربه دردناک جان سالم به در برد. زندانی متخلف احتمالاً عزم و اراده را در راستای یک غایت ندارد، امری که به برنی کمک کرد از نظر روانی سالم بماند، هرچند که از فرصت کار کردن یا دریافت تحریک به واسطه مطالعه محروم مانده بود ـ دو امری که برای خیلی‌ها مؤثرترین پادزهر و درمان در برابر تحقیر حاصل از محکومیت و تنهایی فروپاشنده بوده است.

احساس تنهایی که به واسطه “شرم” بدتر می‌شود، متفاوت از احساس تنهایی است که به واسطه “احساس هدفمندی” تسکین می‌یابد. وقتی که کنجکاوی زیادی بر اثر تحریک ذهنی برانگیخته می‌شود، احساس تنهایی، تجربه‌ای متفاوت خواهد بود. البته که هیجان‌ها در طول یک جلسه و شاید در هر لحظه تغییر کند. اما اگر از یک تحلیلگر بپرسیم که کار با درمانجویی خاص چطور است، فکر می‌کنم که بیشتر تحلیلگران بتوانند به راحتی به این پرسش پاسخ دهند و پاسخ آنها دلالت بر آن خواهد داشت که در تجربه آنها، هیجان‌هایی خاص برجسته‌تر از هیجان‌های دیگر هستند. برای مثال، شربی در مورد کار خود با درمانجویان مرزی می‌نویسد: «برای من، کار با افراد مرزی مبارزه‌ای مداوم حول مسائل عشق و نفرت درمانجو و درمانگر است». شربی می‌گوید که هنگام کار با این گروه از افراد واکنش‌های هیجانی شدیدتری را تجربه می‌کند. به همین ترتیب، پائولینو Paolino موافق این است که تصمیم‌گیری در مورد کار کردن یا کار نکردن با درمانجو، تا حدی بر این اساس صورت گیرد که درمانجو چه هیجان‌هایی را بلافاصله در تحلیلگر بالا می‌آورد. فرض بر این است که این هیجان‌ها در کارشان غالب خواهد بود و بر کیفیت کار تأثیر خواهد گذاشت. اپشتاین نیز تحلیلگر درمانجوی مرزی را تشویق می‌کند تا «احساسات بد» او را بپذیرد و در نتیجه بتواند با این افراد به شکلی مؤثر کار کند. از دیدگاه من، معنای ضمنی این گفته آن است که اگر تحلیلگر احساس گناه را تجربه نکند، دیگر هیجان‌های منفی که ممکن است در کار با درمانجو احساس کند، قابل تحمل خواهد بود.

به طور کلی می‌توان گفت که درمانجویان خاص، هیجان‌های مشخصی را در ما برمی‌انگیزند. از آنجایی که فرض من بر آن است که احساس تنهایی نیز در برخی مواقع، بخشی از تجربه تحلیلگر با تمامی مراجعین است، در برابر برخی از آنها احساس تنهایی را همراه با اضطراب تجربه می‌کنیم، در حالی که در برابر برخی دیگر، برای مثال احساس تنهایی معمولاً به واسطه امید و کنجکاوی تسکین می‌یابد.

تاکنون دیدیم که کیفیت تنهایی درمانگر با درمانجو احتمالاً تحت تأثیر عوامل زیر است:

  1. احساس تنهایی درمانجو و همکاری احتمالی
  2. نوع تشخیصی که در مورد درمانجو داده میشود
  3. موضع درمانگر در مورد انتقال متقابل یا به طور دقیق‌تر اینکه آیا راحت‌ترین موضع او در مورد این درمانجوی خاص مؤثر واقع می‌شود یا خیر
  4. هیجان‌های دیگری که هنگام کار با این درمانجو، عمدتاً در درمانگر برانگیخته می‌شود.

یک راه برای مطالعه انواع احساس تنهایی در تجربه انجام کار تحلیل، ارزیابی نوشته‌های درمانگر در مورد کار خود است. برای مثال این جملات هلن دویچ Helene Deutsch را در نظر بگیرید که در مورد این موضوع است که درمانجویان خاص برای او چه شکلی هستند: برای ساعت‌ها پشت سر کسی نشسته‌ام که آنقدر حرف‌هایش را قبلاً بارها و بارها شنیده‌ام به نظرم پوچ و بی‌حاصل می‌رسد. دچار بی‌تحرکی و بی‌قراری درونی هستم … برای همین، خودم را خاموش می‌کنم و گوش نمی‌دهم و به بی‌وقفه به ساعت خیره می‌شوم.

به طور قطع، عوامل بسیاری به این تجربه منجر شده است، اما فقدان پیوند میان درمانگر و درمانجو از همه مهم‌تر است. در اینجا، به نظر می‌رسد که درمانگر کلافه و ناامید و همچنین جدا افتاده و تنها است. به نظر می‌رسد که تعمداً خود را از محیط جدا می‌کند. به نظر می‌رسد هیجان‌هایی که در درمانگر به هم می‌پیوندند یکدیگر را تشدید می‌کنند و هیچ نیروی تسکین‌بخشی مانند امید، کنجکاوی یا حتی ظهور هیجانی منفی مانند ترس در مورد وضعیت درمانجو وجود ندارد تا موجب رهایی از این بن‌بست گردد.

احساس تنهایی و استرس در تحلیلگر

Loneliness and Stress in the Analyst

من پیش از این در مقاله‌ای در مورد استرس در تجربه تحلیلگری، درباره منابع مختلفی از فشارهای ذاتی که در حفظ نقش تحلیلی وجود دارد، بحث کردم (بوکلر). در میان این موارد، فشارهای فرهنگی و فردی بالاتر از خطاهای انسانی قرار دارند. تحلیلگر در درجه اول، هدف انتظاراتِ غالباً غیرواقع‌بینانه و مبتنی بر انتقال درمانجو است. فرهنگ تحلیلی از تحلیلگر انتظار دارد که افکار مربوط به نیازهای جسمانی و هیجانی خود را هنگام انجام کار تحلیل کنار بگذارد، امری که به فشارها و مطالباتی که از جانب درمانجو اعمال و مطرح می‌شود، دامن می‌زند. در نتیجه، ما با درمانجویان خود همراه می‌شویم و از خودمان انتظار داریم که به طور کامل از خود بگذریم، امری که به سختی به دست می‌آید، «به خصوص از آنجایی که تحلیلگر مشغول کمک به بیماران است، نگرانی در مورد کیفیت زندگی آنها مشروعیت می‌یابد. شکست تحلیلگر در کنار گذاشتن نگرانی در مورد خود ممکن است منجر به احساس کلاه‌برداری یا شاید حسادت به آزادی عمل در درمانجو شود». فشارهای زیادی در کار تحلیل وجود دارد، اما من بر کنار گذاشتن نگرانی‌های شخصی در طول جلسه تأکید می‌کنم، چرا که فکر می‌کنم این مورد، شاید بیشتر از اکثر عوامل دیگر به احساس تنهایی تحلیلگر دامن می‌زند. من اغلب احساس کرده‌ام، آنچه که کار تحلیل را چنین دشوار می‌کند، کیفیت توجه یا شدت تمرکزی است که لازمه کار است. هنگام شنیدن درمانجو باید در میان بسیاری از مواردی که ممکن است توجه ما را بطلبد، به شکلی ظریف میان موارد زیر تعادل برقرار کنیم:

* هم‌سازی با ظرافت‌های هیجانی کلام درمانجو،

* توجه به واکنش‌های انتقال متقابل خود،

* درک پیشینه تاریخی درمانجو،

* آگاهی از مفاهیم نظری که می‌تواند به ما در استفاده درمانی مؤثر از این لحظه کمک کند، و

* درکی از اینکه در فرایند کار با این شخص در کجا قرار داریم.

سخنوران تلاش کرده‌اند تا فرایند حضور تحلیلی را با استفاده از اصطلاحاتی مانند «تقسیم مساوی توجه» (فروید) یا «شنیدن با گوش سوم» (ریک) توصیف کنند. هرچند که چنین توصیف شده است، فکر می‌کنم که همه متفق‌القول باشند که این فرایند کاری دشوار و نیازمند انرژی، مقاومت و تمرکز است. صرف حفظ تعادل میان توجه پایدار لحظه به لحظه به درمانجو و ملاحظه آزادانه تجربیات درونی خود کاری دشوار است. من این کار را مشابه آنچه که یک پیانیست یا رقصنده باله از عضلات خود انتظار دارد، می‌دانم ـ ترکیبی از کشیدگی عضلات همراه با سیالی، انعطافی عالی که نظم و هنر را در هم می‌آمیزد.

این امر ابعاد خاصی از انسانیت ما را پیش رویمان می‌آورد، من فکر می‌کنم در این کار لازم است که به طور موقت تمرکز بر دیگران را نادیده بگیریم و همین امر یکی از منابع تنهایی ما است. برای مثال، ممکن است درمانجو تجربه‌ای را توصیف کند که ما را یاد چیزی در گذشته خودمان بیاندازد. ما شروع به دنبال کردن تداعی‌های خود می‌کنیم و احساساتی را به یاد می‌آوریم که در شرایط مشابه تحمل کرده ایم. برخی تحلیلگران به این تداعی‌های خصوصی ادامه داده و برخی زودتر آن را پایان می‌دهند، برخی ممکن است آنها را با درمانجوی خود در میان بگذارند و برخی دیگر چنین نکنند. با وجود این فکر می‌کنم که اکثر یا تمامی تحلیلگران میزانی از فشار را برای شنیدن و پاسخ دادن به درمانجو و آگاه ماندن نسبت به بافت تحلیلی را احساس می‌کنند. ما نیز همانند درمانجویانمان، به شکلی نسبی تنها Alone هستیم و از برخی مزایای انزوا بهره می‌بریم، اما نه از تمامی آن. ما نیز همانند درمانجویان، میان جدایی Aloneness و پیوند تعادل برقرار می‌کنیم، اما برخلاف آنها، درگیر انجام تکلیفی هستیم که هدف اصلی آن درمان شخصی دیگر است. بنابراین، ما در موقعیت برقراری پیوند با احساسات، خاطرات و تجاربی هستیم که ممکن است دردناک باشد و در بهترین حالت به شکلی ناقص می‌توان آنها را به اشتراک گذاشت یا بررسی کرد، آن هم در زمانی که لازم است توجه ما به بهترین شکل تقسیم شده باشد. منظور من این است که فکر می‌کنم ما به عنوان درمانگر تنها هستیم، تا حدی به این دلیل که در لحظاتی که هیجان و درد را القا می‌کند، نمی‌توانیم به قدر کافی برای خودمان تسکین باشیم.

درمانگرِ تنها کنش‌نمایی می‌کند The Lonely Analyst Acts Out

سوپروایزری جلسه‌ای را در مورد درمانجوی اسکیزوئیدش گزارش کرد که در آن تحلیلگر در مورد رؤیایی برانگیزاننده و از نظر هیجانی مهم، مدام و مدام تفسیر ارایه می‌داد. پس از هر تلاشِ تحلیلگر برای بررسی معنای رؤیا، درمانجو پاسخی نمی‌داد و قانع نمی‌شد. تحلیلگر علی‌رغم آنکه نسبت به اینکه بیش از حد فعال است، آگاه بود، احساس فشاری برای ادامه دادن داشت و برای برقراری پیوند با درمانجو، تجارب شخصی خود را با او در میان می‌گذاشت، امری که فایده آشکاری نداشت. تحلیلگر در انتهای جلسه احساس می‌کرد جایی از کار را اشتباه رفته و از این رو احساس غمگینی می‌کرد. به او توضیح دادم که شاید اگر از درمانجو پاسخی می‌خواست بدون آنکه به آن نیاز داشته باشد، احساس بهتری می‌داشت. فکر کردم که رؤیا، هدیه‌ای از فردی است که به شکلی نامعمول امور روانی را احتکار می‌کند. این شخص امیدوار بوده که این هدیه با قدردانی پذیرفته شود و شاید بدون اینکه باز شود صرفاً ارزش احتمالی آن تصدیق گردد.

به باور من، آنچه که اتخاذ چنین موضعی را برای تحلیلگر دور از دسترس می‌ساخت، احساس تنهایی او بود. فرقی نمی‌کند که با آنچه در مورد مفید بودن اتخاذ موضعی خوددارانه‌تر مطرح کردم، موافق هستید یا نه، به هر حال، برای من واضح است که احساس تنهاییِ این تحلیلگر را به سمت انجام کاری هدایت کرد که به نظر خودش غیر سازنده بود. البته درست است که به صرف اینکه درمانگر احساس می‌کرد این کار غیر سازنده است، نمی‌توان گفت که انجام این کار واقعاً غیر سازنده بوده است. حتی ممکن است برخی احساس کنند که موضع سوپروایزری من دقیقاً همان چیزی بوده که لازم بود و می‌توان در ادامه کار آن را به شکلی مشترک بررسی کرد. موافقم که این رویکرد ممکن است درست باشد، اما فکر می‌کنم حتی اگر کسی به شکلی بالینی کار را دنبال کند، لازم است که احساس تنهایی درمانگر در این موقعیت شناسایی شود. همچنین لازم است که راهی برای مقابله با آن پیدا کند تا احساس کفایت را به او بازگرداند.

احساس تحلیلگر مبنی بر اینکه بیش از حد فعال است، تنها یکی از رفتارهایی است که در پاسخ به تنهایی ایجاد می‌شود. رفتار دیگر از این دست، استفاده بیش از حد از اصطلاحات تخصصی است. در این حالت درمانگر تلاش دارد که با درمانجو به مثابه همکاری متخصص ارتباط برقرار کند. ممکن است احساس تنهایی ما گاهی باعث انکار یا نادیده گرفتن شواهدی از انتقال منفی گردد، چرا که ما نیازمند دریافت احساس دوستی و همراهی از جانب درمانجو هستیم. ممکن است از سرِ تنهایی، بر شباهت درمانجو به خودمان بیش از حد تأکید کنیم و به شکلی انتخابی به تفاوت‌هایی که موجب می‌شود درمانجو بیشتر شبیه فردی غریبه‌ باشد، بی‌توجه باشیم. در نتیجه فکر می‌کنم که احساس تنهایی موجب توجه، ادراک و رفتار ما به نحوی می‌شود که استفاده کامل از توانمندی‌های‌مان در برابر درمانجو را محدود می‌سازد. به طور خاص‌تر می‌خواهم این بحث را مطرح کنم که احساس تنهایی ما ممکن است ما را در برابر آسیب روانی بیمار، بی‌طاقت کند، چرا که ممکن است این آسیب روانی را به مثابه مانعی تجربه کنیم که ما را از پیوند عمیق‌تر با درمانجو باز می‌دارد. در نتیجه اسکیزوئید، خودشیفته یا وسواسی بودنِ درمانجو، ممکن است به مثابه امری احساس شود که ما را از او دور می‌کند، به عبارتی ما را از رسیدن به یک همکاری رضایت‌بخش باز می‌دارد. حقیقتاً به تعبیری این دقیقاً همان چیزی است که اتفاق می‌افتد. اما باید دانست که موضوعِ کارِ ما فهم آسیب روانی درمانجو است و دشمنی شخصی ای وجود ندارد. با این وجود، ما به شکلی پارانوئیدوار، مقاومت درمانجو را به عنوان مانعی تجربه می‌کنیم که تعمداً سعی بر خنثی‌سازی تلاش‌های درمانی ما دارد. در نتیجه، در حالی که درمانجو مشغول آن است که صرفاً خودش باشد، ما او را فردی می‌بینیم که تعمداً در برابر ما مقاومت می‌کند، چرا که از سر تنهایی می‌خواهیم او کسی باشد که به شکلی بهتر با ما رابطه برقرار می‌کند. در این شرایط، ما در موقعیتی قرار داریم که صرفاً نمی‌خواهیم که آسیب روانی درمانجو از بین برود، بلکه “نیاز داریم” که چنین امری اتفاق بیفتد. از این رو، من فکر می‌کنم در پس این نظرِ بیون Bion که اغلب نقل می‌شود، دنیایی از خِرَد نهفته است: “هر جلسه درمانی را بدون هیچ خاطره یا میلی آغاز کنید”. من فکر می‌کنم این احساس تنهایی خود ما است که نواقص بین‌فردی درمانجو را هدف ناشکیبایی یا گاهی نکوهش ما قرار می‌دهد. ما باید قادر باشیم هر آنچه را که مانع همکاری کامل درمانجو با تلاش‌های ما می‌شود، بدون بدخواهی تحمل کنیم.

ظرفیت تنهایی در تحلیلگر

The Analyst’s Capacity to Be Alone

رابطه فرد با ابژه‌های درونی اش، تا زمانی که قابل اعتماد باشند، او را از زندگی مسالمت آمیز با آنها بهره مند میسازد، به طوری که فرد به شکل موقت قادر می‌شود حتی در غیاب ابژه‌های بیرونی و تحریک در آرامش به سر ببرد (وینیکات). شاید این بحث مطرح شود که ظرفیت تحلیلگر برای تنها بودن، تفاوتی با ظرفیت تنهایی دیگر افراد ندارد و به طور کامل وابسته به سطح پختگی اوست. چنین چیزی ممکن است درست باشد، اما من فکر می‌کنم که ما به عنوان تحلیلگر در طول آموزش خود از فرایند رشدی ثانویه‌ای عبور می‌کنیم که مراحل آن مانند فرایند اولیه نیست (بوکلر). به عبارتی، در طی آموزش ما، فرایندهای جدایی-تفرد و شکل‌گیری هویت از نو تکرار می‌شود. در نتیجۀ آموزش، تا حدودی با خانواده‌ای تحلیلی همانندسازی می‌کنیم، اما به هر حال هویت‌های جداگانه خود را داریم. می‌توان آموزش را به مثابه پیشرفت تدریجی درک روش‌هایی در نظر گرفت که هر یک از ما نقش منحصر به فرد و شخصی خود را بر سنت تحلیلی می‌اندازیم. ما نیازی قوی برای داشتن تعلق به گروه داریم (شافر)، اما همچنین نیاز داریم که صدایی متفاوت داشته باشیم.

در نتیجه می‌توان چنین گفت که ما در طول آموزش، رابطه با تحلیلگر، سوپروایزر و استادان خود را درونی می‌کنیم و این درونی‌سازی‌ها برای هر یک از ما بنیانی مهم را شکل می‌دهند. هر درمانگر «صدای گروهی» درونی و شخصی خود را به هر جلسه می‌آورد. با فرضِ گذراندن آموزشی به اندازه کافی خوب، چه چیزی به درمانگر امکان می‌دهد که ظرفیت تنها بودن با درمانجویی خاص را حفظ کند؟

اول از همه باید همانطور که پیش‌تر مطرح شد، بگویم که لازم است درمانگر (و صدای گروهیِ درونی او) از موضع خود در مورد انتقال متقابل که لازمه کار با درمانجو است، رضایت داشته باشد. اما باور دارم که باید در مورد این نکته بیشتر صحبت کرد تا بتوان ظرفیت تنها بودنِ درمانگر را توضیح داد. من فکر می‌کنم که لازم است احساس گزند و آسیب به شکلی کلی در تحلیلگر حضور نداشته باشد تا توان تنها بودن با درمانجو حفظ گردد. به عبارتی، درمانگر نباید به شکلی مداوم و بیش از حد احساسی ناخوشایند نسبت به خود یا درمانجو داشته باشد. این امر امکان استفاده خلاق از تنها بودن را فراهم می‌کند.

این احساس نسبتاً خوشایند درونی اگرچه ضروری است، اما به تنهایی کافی نیست. من باور دارم برای آنکه تحلیلگر بتواند تنها بازی کند، نیاز به اتاق بازی و چند اسباب‌بازی دارد. به عبارتی، زمانی که تحلیلگر با درمانجو تنها مانده است، باید زمینه‌ای داشته باشد که تجربه را در آن جا دهد و چهارچوبی مفهومی داشته باشد تا به شکلی تجربی به بررسی تبیین‌ها بپردازد. تحلیلگرِ جدا افتاده، همانند زندانی جنگ جهانی دوم که فروم-ریکمن در مورد آن نوشته است، باید بتواند به معنا در تجربه خود، امید و تحریک ذهنی دست یابد تا جان سالم به در برد. اینجا است که نظریه می‌تواند زمینه‌ای معنادار، چهارچوبی مفهومی و تحریک کنجکاوی را فراهم آورد.

هنگامی که تحلیلگر در کنار درمانجو است ممکن است تنها باشد، اما لزوماً احساس تنهایی نمی‌کند. من فکر می‌کنم احساس تنهایی در کنار درمانجو، ریشه در انزوای دایمی دارد تا انزوای موقتی. اگر تحلیلگر به شکلی لایتغیر احساس جدایی از درمانجو داشته باشد، احساسی از تنهایی شروع به رشد می‌کند که به مرور عمیق‌تر می‌شود. نوع تشخیصی که درمانجو دریافت می کند، یا روش اصلی رابطه‌مندی او، سطح راحتیِ تحلیلگر با موضع اتخاذی خود در مورد انتقال متقابل با این درمانجو، و دیگر هیجان‌هایی که این درمانجو در درمانگر برمی‌انگیزد، همگی در ایجاد شرایط هیجانی تحلیلگر نقش دارند. این مسائل احساس تحلیلگر در مورد این موضوع را تحت تأثیر قرار می‌دهند که او تا چه حد می‌تواند در برابر این درمانجو خودش باشد یا بهتر است بگوییم او تا چه حد می‌تواند همان خویشتنِ باکفایت و با مهارتی باشد که صدای گروهی درونیِ تحلیلگر و سوپروایزرهای او به شکل‌گیری آن کمک کرده‌اند. اگر درمانگر احساس کند که نمی‌تواند در برابر درمانجویی خاص چنین فردی باشد، ممکن است از صدای گروهی درونی خود احساس جدایی کند. ممکن است احساس نیاز کند تا تقصیر را گردن شخصی دیگر بیاندازد و یا در برابر آسیب روانی درمانجو ناشکیبا شود -و با آن به مثابه دشمنی شخصی برخورد کند (واکنشی که بیشتر پارانوئیدوار است)- یا احساس بی‌کفایتی کند (واکنشی که بیشتر افسرده‌وار است). شاید هم هر دو حالت را تجربه کند. در هر صورت، احساس تنهایی پیش‌رونده‌ای پدیدار می‌گردد.

از منظر دیدگاه‌های سیستم هیجانی، ممکن است تنهایی در چنین موقعیتی با اضطراب، شرم، گناه و خشم همراه باشد. شاید مهم‌ترین مسئله این باشد که تحلیلگر علی‌رغم احساس تنهاییِ فزاینده، مجهز به پادزهرهایی که پیش‌تر اشاره کردیم نیست، عواملی مانند امید، احساس هدفمندی و تحریک کنجکاوی. ما تحلیلگران، که همگی باید دونده‌های مسافت‌های طولانی باشیم، چطور می‌توانیم حداقل از بخشی از این تنهایی اجتناب کنیم؟ البته نوع منش و تجارب اولیه‌مان، نقشی اساسی در آسیب‌پذیری ما نسبت به تنهایی در مواقع انزوای‌مان دارد. اینکه چقدر می‌توانیم در غیاب تصدیق یا در حضور عدم تصدیق، احساس خویشتن خود را حفظ کنیم، به هر دو تاریخچه رشدی‌مان بستگی دارد: تجارب اولیه کودکی ما از جدایی-تفرد و شکل‌گیری هویت فردی، و تجارب بعدی تحلیلی ما از جدایی-تفرد و شکل‌گیری هویت [تحلیلی]. من فکر می‌کنم که هر دو تاریخچه فوق به یک اندازه مهم هستند.

باید با صدای گروهی درونی که هر روز به دفتر کار خود می‌آوریم، راحت باشیم. همچنین لازم است که این صدا به میزان کافی تحریک‌کننده باشد تا استفاده خلاق از تنهایی Aloneness را میسر سازد. احساسی که این صدا به ما می‌دهد باید چنین باشد: هر آنچه که امروز در برابر این درمانجوی خاص رخ دهد، ما را به عنوان تحلیلگر تعریف نمی‌کند، چرا که ما پیش از این در طول شکل‌گیری هویت و همانند‌سازی‌های تحلیلی تعریف شده‌ایم و خود را تعریف کرده‌ایم. ما با هر تعامل جدید با درمانجو، از نظر شخصی و حرفه‌ای در معرض خطر نیستیم. اگر چنین بنیانی در ما شکل گرفته باشد، می‌توانیم تنهایی Aloneness خود در برابر درمانجو را به عنوان اطلاعات تجربه کنیم تا قضاوت. می‌توانیم تنهایی را در ذهن خود برگردانیم و ببینیم به چه چیزی مربوط است، در مورد آن کنجکاو شویم، آن را امری معنادار دریابیم و آن را چیزی در نظر بگیریم که می‌خواهیم آن را درک کنیم، نه به عنوان مانع یا محکومیت. می‌توان از آن تنهایی که موجب قطع تماس ما با خودمان، صدای گروهی‌مان یا درمانجو نمی‌شود، به شکلی خلاق استفاده کرد، و تنهایی ای که به شکلی خلاق از آن استفاده می‌شود را نباید احساس تنهایی به حساب آورد.

تا زمانی که بتوانیم پیوند خود را با احساس خوب از خویشتن خود حفظ کنیم و نسبت به درمانجو بدبین نباشیم، تنها بودن در کنار او امری دردناک نیست. مفاهیم نظری می‌تواند با ارایه چیزی که بتوان در زمان تنهایی با درمانجو با آن بازی کرد، به این فرایند کمک کند. صدای گروهیِ درونی که حمایتگر، خوب و طوری باشد که بتوان با آن بازی کرد، امکان استفاده پربار و خلاقانه از تنهایی را به تحلیلگر می‌دهد.

متن اصلی مقاله را میتوانید از اینجا دانلود کنید.

منبع اولیه: کلینیک مهر

تنهایی وجودی

تنهایی اگزیستانسیال (وجودی)

درمان وجودی

درمان وجودی یا هستی‌گرادرمانی یا روان‌درمانی اگزیستانسیال (Existential Psychotherapy) نوعی روش فلسفی بر درمان است که بر این باور عمل می‌کند که کشمکش درونی در درون یک فرد ناشی از مواجه اشخاص با مفروضات مسلمی از هستی است. این مفروضات، همان‌گونه که توسط اروین یالوم اشاره شده، عبارت‌اند از: 1- غیرقابل اجتناب بودن مرگ، 2- آزادی و مسئولیت همراه با آن، 3- انزوای وجودی (که اشاره به پدیدارشناسی دارد)، و در نهایت 4- بی‌معنایی (در مفهوم اگزیستانسیالیسمی). این چهار مفروض، که همچنین به عنوان دلواپسی‌های غائی نیز به آن‌ها اشاره شده، بدنهٔ «درمان وجودی» را تشکیل داده و چارچوبی را در فهم مشکل مراجع برای درمانگر و در راستای بسط یک رویه درمانی ایجاد می‌کنند. در مکتب بریتانیایی درمان وجودی، این چهار مسلمات به عنوان تنش‌ها و تناقضات قابل پیش‌بینی از چهار بعد وجود انسان، در عرصه‌های فیزیکی، اجتماعی، شخصی و معنوی در نظر گرفته شده‌است.

درمان وجودی که با نام‌های روان‌شناسی (روان‌درمانی) اگزیستانسیال یا “هستی‌گرایانه” نیز شناخته می‌شود، رویکردی پویا یا پویه‌نگر است و بر دلواپسی‌هایی تمرکز می‌کند که در هستی انسان ریشه دارند. روان‌پویه‌شناسی هر فرد شامل نیروها، انگیزه‌ها و ترس‌های ناخودآگاه و خودآگاهی است که در درونش به کنش مشغول‌اند. روان‌درمانی‌های پویه‌نگر، درمان‌هایی بر اساس مدلی پویای از کارکرد روانی هستند. اکتشاف عمیق از چشم‌انداز درمانگر اگزیستانسیال، روبیدن و کنار زدن دلواپسی‌های روزمره و تفکر عمیق فرد دربارهٔ موقعیت است.

اروین یالوم از پایه‌گذاران این روش است و کتابی زیر با همین نام نوشته‌است. این کتاب در سال ۱۹۸۰ چاپ شده‌است و به فارسی نیز برگردانده شده‌است. یالوم پس از نوشتن این کتاب و برای بسط نظریهٔ اگزیستانسیال خود آثاری همچون «و چون نیچه گریست» و «مامان و معنای زندگی» را نوشت.

تنهایی وجودی

فرایند عمیق‌ترین جست و جوها، فرایندی که هایدگر Martin Heidegger “آشکارسازی” Unconcealment می‌نامدش، ما را به این شناخت رهنمون می‌کند که فانی هستیم، باید بمیریم، آزادیم، و گریزی از این آزادی نداریم. و نیز می‌آموزیم که آدمی بی‌رحمانه تنهاست.

سه شکل متفاوت از تنهایی وجود دارد :

۱- تنهایی بین فردی : که بصورت جدا افتادگی و بی کسی تجربه می شود و به معنای دور افتادن از دیگران است. عوامل بسیاری در آن دخیلند مثل انزوای جغرافیایی، فقدان مهارت های اجتماعی مناسب، احساسات به شدت متضاد درباره صمیمیت، یک سبک شخصیتی (مثل خودشیفته یا اسکیزوئید یا استثمارگر یا قضاوت گر) که مانع تعامل اجتماعی راضی کننده است.

۲تنهایی درون فردی : فروید اصطلاح جداسازی را به عنوان یک سازوکار دفاعی تعریف می کند که خصوصاً در روان نژندی وسواسی نمایان است. تنهایی درون فردی زمانی اتفاق می افتد که فرد احساسات و خواسته هایش را خفه کند و بایدها و اجبارها را بجای آرزوهایش بپذیرد، اصلاً نمی داند خودش چه احساسی دارد و یا نظرش چیست. یک جدایی تقریباً کامل از ساختار خودمختار فرد.

۳- تنهایی اگزیستانسیال Existential: این مدل تنهایی به رغم رضایت بخش ترین روابط با دیگران و به رغم خودشناسی و انسجام درونی تمام عیار، همچنان باقیست. این تنهایی میان فرد و دنیاست. تنهایی اگزیستانسیال به درّه ای Abyssal اشاره دارد که میان انسان و هر موجود دیگری دهان گشوده و پلی هم نمیتوان بر آن زد.

وحشت از تنهایی اگزیستانسیال

اریک فروم معتقد بود : تنهایی نخستین خاستگاه اضطراب است. آگاهی انسان از تنهایی و جدا بودنش از درماندگی اش در برابر نیروهای طبیعت و جامعه، همه و همه، هستی جدا و چند پارچه اش را به زندانی طاقت فرسا بدل می کنند . بنیادی ترین دلواپسی بشر تنهایی اگزیستانسیال است، یعنی اگاهی از جدا بودن.

وحشت از تنهایی اگزیستانسیال و ساختار روانی که اضطراب را فرو می نشاند، همه و همه ناخودآگاهند و بخاطر همین، فرد با دیگری ارتباط برقرار نمی کند، یعنی به دیگری توجه نمی کند بلکه از او فقط برای رسیدن به هدفی استفاده می کند.

ارتباط با دیگران مهمترین منبع در دسترس ما برای کاستن از وحشت تنهایی است. هریک از ما کشتی های تنها در دریایی تیره و تار هستیم.

رشد و تنهایی اگزیستانسیال

فرایند رشد همان طور که رنک می گفت: فرایند رشد فرایند جدا شدن و بدل شدن به موجود جداگانه است. بشر با بهم پیوستن تخمک و اسپرم آغاز می شود و از مرحله جنینی همراه با وابستگی جسمانی کامل به مادر می گذرد و به مرحله وابستگی جسمانی و عاطفی به بالغین پیرامونش می رسد. کم کم فرد مرزهای پایان خود و آغاز دیگری را مشخص می کند و متکی به نفس و مستقل و جدا می شود. جدا نشدن به معنای رشد نکردن است ولی هزینه ای که باید برای جدایی و رشد پرداخت، تنهایی است.

تنش موجود در این معضل را کایزر، تعارض جهان شمول انسان، نامیده است. فردیت یافتن مستلزم تنهایی کامل، بنیادین، ابدی و چیرگی ناپذیر است. فروم در گریز از آزادی اشاره می کند که وقتی فرد جدا می شود و فردیت می یابد، در برابر دنیا با همه وجوه خطرناک و در هم شکننده آن، تنها میماند.

چشم پوشی از آمیختگی بین فردی به معنای رویارویی با تنهایی اگزیستانسیال با همه عجز و هراس هایش است.

مشکل در رابطه، مشکل در تضاد آمیختگی-تنهایی است. فرد باید بیاموزد با دیگری ارتباط برقرار کند، بی انکه با بدل شدن به بخشی از او، به آرزوی فرار از تنهایی پروبال دهد. از سوی دیگر باید بیاموزد با دیگری ارتباط برقرار کند، بی آنکه او را تا سطح ابزاری برای دفاع در برابر تنهایی پائین بیاورد. ولی در نهایت این رویارویی با تنهایی است که به فرد امکان می دهد رابطه ای عمیق و پرمعنا با دیگری برقرار کند. کسی که برای احساس زنده بودن، نیازمند تصدیق دیگران است باید از تنهایی بگریزد

تنهایی و رابطه

هیچ رابطه ای قادر به از میان بردن تنهایی نیست. هریک از ما در هستی تنهاییم، فقط می توانیم در تنهایی یکدیگر شریک شویم همانطور که عشق درد تنهایی را جبران می کند.

من معتقدم اگر بتوانیم موقعیت های تنها و منفرد خویش را در هستی بشناسیم و سرسختانه با آنها روبرو شویم ، قادر خواهیم بود رابطه ای مبتنی بر عشق و دوستی با دیگران برقرار کنیم. در صورتیکه اگر در برابر فشار تنهایی، وحشت بر ما غلبه کند، نمی توانیم دستمان را بسوی دیگران بگشائیم، بلکه باید دست و پا بزنیم تا در دریای هستی غرق نشویم.

در یک رابطه رشد یافته محبت امیز، فرد با همه وجودش با دیگری ارتباط برقرار می کند. اگر بخشی از وجودش را برای خود نگاه میدارد تا با آن به مشاهده رابطه یا تاثیر آن بر طرف مقابل بنشیند، به همان میزان از برقراری رابطه بازمانده است. بوبر وضعیت مناسب را طوری توصیف می کند که وقتی بوجود می آید که دو نفر با خوداگاهی بی اندازه می کوشند با هم ارتباط برقرار کنند.

وقتی در یک رابطه به این موضوع در ذهن فکر می کند که آیا طرف مقابل برای عرضه در حضور خانواده یا فامیل یا دوستان چه وضعیتی و مزایا یا معایبی دارد و در واقع دیگران به شریک شما چگونه نگاهی می کنند، بدانید که هنوز فرسنگ ها با عشق و محبت اصیل و واقعی فاصله دارید و در این حالت فقط شما و پارتنرتان در اتاق حضور ندارید بلکه افراد دیگر نیز وجود دارند.

عشق و تنهایی

برخی اوقات به سرعت و شتاب در حال شنا در یک رودخانه خشک هستی و می خواهی هرچه سریعتر، به عشق برسی و رابطه برقرار کنی و از تنهایی نجات پیدا کنی، چون به شدت از تنهایی می ترسی و در برابر تنهایی، احساس درماندگی و ناتوانی میکنی. نیاز عمیق و شدیدی بصورت یک عطش روانی برای ایجاد یک رابطه و عشق (و یا جنسی) در خودت احساس میکنی، ولی غافل از این هستی، که این نیاز، یک سرابی بیش نیست و اصل اساسی و مهم در این است که بتوانی با شجاعت تمام، تنهایی را بپذیری و فردیت خودت را قبول کنی و با تنهایی روبرو شوی و باید بتوانی به خودت ثابت کنی که حتی تنها و بدون رابطه هم میشود شاد و خوشحال بود .

تمام رشد و تکامل و استقلال و متکی به نفس بودن، در این جدایی و رویارویی شجاعانه با تنهایی، نهفته است. مثل کودکی که مادر با بیرحمی تمام، بند نافش را در هنگام تولد میبرد، ما هم باید این بند ناف روانی “نیاز به بودن دیگری” را از وجودمون پاره کنیم. بعد آنوقت است که اگر با کسی هستی از روی نیاز نیست، بلکه از روی اشتیاق است و تازه اونوقت است که توانایی عشق ورزیدن سالم را پیدا میکنید. شرط لازم برای داشتن عشق سالم پذیرفتن و برخورد فعالانه و شجاعانه و بدون ترس “احساس تنهایی” است.

یکی از بنیادی ترین اصول مزلو این بود که، انگیزه اساسی انسان یا بسوی کاستی است یا بسوی رشد. معتقد بود روان نژندی کمبودی ست ناشی از نقص در تحقق نیازها در ابتدای زندگی. خصوصاً نیازهای ویژه و اساسی مانند امنیت، تعلق، همانندسازی، عشق، احترام و آبرو.

عشق رشد نایافته می گوید: دوستت دارم چون به تو نیاز دارم. عشق بالغانه می گوید: به تو نیاز دارم چون دوستت دارم. عشق بخشش است نه ستاندن، عشق فعال است نه منفعل، عشق سازنده است نه ویرانگر، عشق ایستادن است نه افتادن.

محبت بالغانه از غنای فرد ناشی می شود نه از تهیدستی اش، از رشد ناشی می شود نه از نیاز . عشق ایثارگری و ازخودگذشتگی است نه خودخواهی و تملک: فرد در این فکر نیست که این رابطه چه برای من دارد، فرد در پی تحسین، پرستش ، تسکین جنسی، قدرت و پول نیست.

فردی که رویکردی محتکرانه، پذیرنده، استثمارگرانه، یا کاسب کارانه دارد کالای عشق نخواهد بود. کسی که وقتی می بخشد انتظار برگشت و بازگشت دارد و اگر چیزی را نستاند، احساس فریب خوردن می کند عاشق نخواهد شد. در مقابل فردی که با بخشش زنده بودن خویش را به بیان در می اورد و آن را تقویت می کند دارای خاصیت عشق است.

انسان بیمار از مورد عشق نبودن و دوست داشتنی نبودن شکایت می کند، حال انکه جهت گیری مقابل آن بجای گرفتن عشق می بایست عشق ورزیدن باشد. عشق بخشیدن است نه ستاندن. دوست داشتن یعنی توجه فعال و علاقه به زندگی و رشد یک فرد دیگر ، یعنی شناخت دیگری تا حد ممکن .

فرانکل می گوید پاداش ها در پی محبت می آیند، در پی محبت نمی روند. فروم و مازلو و بوبر همگی تاکید کرده اند که محبت حقیقی به دیگری، معنایش اهمیت دادن به رشد و تکامل او و زنده کردن بخشی از وجودش است.

مشکل دوست داشته نشدن تقریباً در همه موارد مشکل دوست داشتن است . یعنی اگر مشکلتان این است که کسی شما را دوست ندارد، ریشه در این موضوع دارد که شما خودتان نمی توانید کسی را دوست داشته باشید.

فرد روان نژند با جست و جوی عشق ، از احساس کمتر شناخته شده تنهایی و پوچی هستی می گریزد. وقتی فرد مورد انتخاب قرار بگیرد و برایش ارزش قائل می شوند ، احساس می کند موجودیتش به اثبات رسیده است. احساس موجودیت ناب، احساس “من هستم”.

آمیختگی

تعارض جهان شمول انسان ها این است که فرد تلاش می کند فردیت یابد. فردیت یافتن مستلزم آن است که فرد تنهایی هولناکی را تاب آورد. رایج ترین شیوه کنار آمدن با این تعارض، از طریق انکار است : فرد یک هذیان آمیختگی می آفریند و به واسطه آن ادعا می کند “تنها نیستم من جزئی از دیگرانم”. لذا مرزهای ایگو را کم رنگ و ضعیف می کند و بخشی از یک فرد یا گروه می شود تا تعالی یابد. معمولاً این افراد لقب “وابسته” را می گیرند.

آمیختگی تنهایی را به شیوه ای افراطی و با از میان بردن خودآگاهی از میان می برد.  از دست دادن خودآگاهی اغلب آرامش بخش است. هرچه آگاهی بیشتر، نومیدی شدیدتر. 

فرد ممکن است با امیختگی نه با یک فرد بلکه با یک چیز مثل یک گروه، یک آرمان، یک کشور، یک برنامه، از شر احساس تنهایی اش خلاصی یابد.

مانند دیگران و همرنگ جماعت بودن فرد را از تنهایی فردیت می رهاند. البته در این حالت “من” از میان می رود ولی همراه با آن ترس هم از بین می رود. همانا دشمنان این همرنگی با جماعت، خودآگاهی و آزادی هستند.

همپوشانی زیادی بین مفهوم گریز از تنهایی اگزیستانسیال بوسیله آمیختگی و مفهوم گریز از مرگ بوسیله اعتقاد به یک نجات بخش غایی و غوطه ور ساختن خویش در آن وجود دارد.

رابطه جنسی و تنهایی

رابطه جنسی ممکن است در خدمت واپس رانی اضطراب مرگ در آید.

در رابطه جنسی جذبه ای باشکوه و سحر آمیز نهفته است. سنگر قدرتمندی است در برابر آگاهی از اضطراب آزادی، زیرا تحت تاثیر افسون رابطه جنسی، هرگونه احساسی از این دست را که جهانمان را خود ساخته ایم، از دست می دهیم. بر عکس یک نیروی قدرتمند بیرونی تسخیرمان می کند. طلسم شده بسوی آن کشیده می شویم؛ تسلیمش می شویم. حال در برابر این جذبه دو راه داریم یا به تاخیرش بیندازیم و یا تسلیمش شویم. 

بی اختیاری یا اجبار جنسی یک پاسخ شایع به احساس تنهایی است. جفت یابی جنسی بی بند و بارانه برای فرد تنها، مهلت و امانی قدرتمند اما موقت است. موقت است چون رابطه نیست، بلکه کاریکاتور یک رابطه است. رابطه جنسی بی اختیار یا وسواس جبری، همه اصول محبت و علاقه حقیقی را زیر پا می گذارد. فرد از دیگری به عنوان یک ابزار استفاده می کند. تنها با بخشی از او ارتباط برقرار می کند و از آن استفاده می کند.

زبان خشن و بی پرده رایج در مسائل جنسی این منش را به خوبی به بیان در می آورد و نشانگر گول زدن، تهاجم، سوء استفاده و خلاصه هر چیزی است بجز علاقه و ارتباط. مهمتر اینکه افراد مبتلا به بی اختیاری جنسی یا اجبار جنسی، جفت خود را نمی شناسند و اصولاً به نفعشان است که طرف مقابل را نشناسند و بخش اعظم وجود خود را پنهان کنند.

گاهی اوقات رابطه جنسی سرپوش یا وسیله دفاعی است در برابر احساس اضطراب ناشی از تنهایی یا مرگ. وقتی در برابر نیاز جنسی تاب مقاومت و مدیریت نداریم و تسلیمش می شویم به نوعی اجبار جنسی یا بی اختیاری جنسی کشیده می شویم که یک پاسخ و راه حلی برای مساله تنهایی است.

معمولاً انگیزه مردان دچار مبدل پوشی را اضطراب اختگی می دانند. در مرد بودن و در رقابت با مردان دیگر برای تملک زنان چنان خطری نهفته است که مرد ترجیح می دهد با پوشیدن لباس زنانه، از رقابت چشم پوشی کند، به این ترتیب اضطراب اختگی با این گونه خود اخته سازی تسکین می یابد و مرد به ارضای جنسی می رسد.

سرمشقی برای درک روابط بین فردی

افرادی که از تنهایی وحشت دارند معمولاً می کوشند این وحشت را از طریق یک شیوه بین فردی تسکین دهند؛ آنها نیازمند حضور دیگرانند تا هستی خود را به اثبات برسانند؛ آرزو دارند توسط دیگران بلعیده شوند یا دیگران را ببلعند تا درماندگی ناشی از تنهایی شان را فروبنشانند؛ در پی روابط جنسی متعدد هستند.  خلاصه اینکه فردی که در حال غرق شدن در اضطراب تنهایی است، مایوسانه به هر رابطه ای چنگ می زند و این کار را از سر ناچاری می کند و رابطه حاصل از چنین شرایطی برای ادامه بقاست نه برای دستیابی به رشد و تکامل.

مواجه کردن بیمار با تنهایی

بخشی از وظیفه درمانگر، کمک به بیمار برای رویارویی با تنهایی است؛ اقدامی مخاطره آمیز که ابتدا اضطراب می آفریند ولی در نهایت رشد فردی را تسریع می کند. افراد می آموزند با همان چیزی مواجه شوند که بیش از هر چیز دیگر از آن می ترسند. از آنان خواسته می شود در تنهایی غوطه ور شوند و همه چیز را رها کنند و ذهنشان را خالی کنند.

فروم در هنر عشق ورزیدن نوشت : توانایی تنها بودن ، شرط توانایی عشق ورزیدن است.

تنهایی راه حل ندارد. تنهایی بخشی از هستی است که باید با آن رودر رو شویم و راهی برای هضم آن بیابیم. بیمار پیش از آنکه در تنهایی خویش آرام گیرد، در آن بی قرار می شود و به خود می پیچد.

رابرت هابسن می گوید : انسان بودن به معنای تنها بودن است. پیشرفت در جهت انسان شدن به معنی کشف شیوه های نوین برای آرام گرفتن در تنهایی خویش است.

اتو ویل با تجربه طولانی اش در درمان نوجوانان و جوان های آشفته و نگران، مشاهده کرد که افراد متعلق به خانواده های سرشار از محبت و احترام متقابل، قادرند با سهولتی نسبی از خانواده هایشان جدا شوند و جدایی و تنهایی دوران جوانی را تاب آورند. ولی هرچه خانواده آشفته تر باشد، ترکش برای فرزندان سخت تر است؛ زیرا آنها برای جدایی خوب مجهز نشده اند و خانواده را رها نمی کنند، تا شاید در آن پناهگاهی در برابر اضطراب تنهایی بیابند.

تمرین مراقبه وسیله دیگری برای وقوف بر تنهایی است. افراد می آموزند با همان چیزی مواجه شوند که بیش از هرچیز دیگر از آن میترسند.

فروید معتقد بود درمانگری که واقع بینی و عینی نگری را کنار بگذارد، کنترلش را بر موقعیت از دست داده و دیگر در جهتی حرکت میکند که بیمار می خواهد نه در جهتی که بیمار به آن نیاز دارد.

فروید هشدار داده بیماران احساسات نیرومندی به درمانگران پیدا می کنند که درمانگران باید مراقب باشند و احساساتشان را فرونشانند زیرا این احساساست نیرومند بیمار پیامد اجتناب ناپذیر موقعیت طبی و درمانی است؛ درست مانند در معرض قرار گرفتن جسم بیمار در طب و یا فاش کردن یک راز حیاتی. لذا اگر درمانگران برای بیماران راز دل را بگویند و خود را مانند هر رابطه ای درگیر ارتباط کنند، عینی نگری و در نتیجه تاثیر درمانی را قربانی کرده اند.

منبع: روان‌درمانی اگزیستانسیال / نویسنده: اروین یالوم / ترجمه: سپیده حبیب/ تلخیص: علیرضا نوربخش مقدم

11- انسان ها در عصر ظلمت

انسان ها در عصر ظلمت

Men in Dark Times

هانا آرنت    Arendt Hannah

ترجمه: مهدی خلجی

هانا آرِنْت (زادهٔ ۱۴ اکتبر ۱۹۰۶، هانوفر – درگذشتهٔ ۴ دسامبر ۱۹۷۵ در نیویورک، آمریکا)، فیلسوف (فلسفهٔ سیاسی) و تاریخ‌نگار زن آلمانی بود که تباری یهودی داشت. هانا آرنت یکی از مهم‌ترین متفکرانی بود که آرا و افکارش تأثیری ژرف در سدهٔ بیستم میلادی بر جای گذاشت. او سال‌ها در دانشگاه‌های ایالات متحده در رشتهٔ تئوری سیاسی تدریس کرد و از چندین کشور، ده‌ها دکترای افتخاری گرفت، و جایزهٔ آلمانی‌زبان لِسینگ و فروید را نیز از آن خود کرد. او یکی از یهودیانی است که توانسته‌است از جریان هولوکاست جان سالم به در ببرد و به ایالات متحده مهاجرت کند. زمینهٔ فلسفه و آثار او حول موضوعاتی هم‌چون دموکراسی مستقیم یا اقتدارگرایی و تمامیت‌خواهی حکومت‌های استبدادی است.

1 –درباره انسانیت در عصر ظلمت: تأملاتی درباره لسینگ

2 –رزا لوکزامبورگ

3 –آنجلو جوزپه رونکالی: مسیحیای بر کرسی سن پیتر

4 –کارل یاسپرس: یک مدیحه

5 –کارل یاسپرس: شهروند جهان؟

6 –ایزاک دینسن

7 –هرمان بروخ

8 –والتر بنیامین

9 –برتولت برشت

10 –والدمار گوریان

11 –رندل جرِل

مقدمه مترجم

از چه میترسم؟ از خودم؟ کسی نیست اینجا. ریچارد که عاشق ریچارد است؛ یعنی من منم. قاتلی اینجاست؟ نه. بله. منم: پس بگریز: چه، از خودم؟ آخر به چه سبب: مبادا انتقام بگیرم. چه؟ خودم از خودم؟

“ویلیام شکسپیر، ریچارد سوم”

بدترین فقر نه زیستن در جهان مادی که حس ناتوانی از تشخیص تمنا از یأس است.

“والاس استیونس، زیباشناسی شر”

فهمیدن فعالیتی پایان ناپذیر است که طی آن، در عین تنوع و تغییر مدام، با واقعیت کنار میآییم و آشتی میکنیم و به عبارت دیگر، در جهان احساس آشنایی و آسودگی میکنیم… فهمیدن، روندی پایان ناپذیر است و بنابراین، نمیتواند هیچ نتیجه نهایی تولید کند. فهمیدن، زنده بودن به شکلی ویژه آدمی است… به همان میزان که ظهور حکومت های توتالیتر، رویداد کانونی جهان ماست، فهمیدن توتالیتاریسم به محکوم کردن چیزی نمی انجامد؛ بلکه فهمیدن توتالیتاریسم به معنای آشتی دادن خودمان با جهانی است که چنین اموری در آن اساسا امکان وقوع دارند.

“هانا آرنت، فهمیدن و سیاست”

هراس هانا آرنت همه از این بود: در جهانی این چنین سرد و سیاه شده زیر سایه “شر”، از فهم جهان و “شر” بازمانیم و نتوانیم زیستن در جهان و با دیگران را در جام تحمل خود بگنجانیم؛ چرا که تحملِ ناپذیری بودن در جهان و با دیگران به نفی تمدن و پایان انسانیت می انجامد. آرمان او آشتی دادن ما با جهان و بیگانگی زدایی میان آدمیان به رغم شر است. بدون در نظر گرفتن این دلمشغولی ژرف، خواننده آثار آرنت، در فهم بیشتر کتابها و جستارهای او ناکام میماند. آرنت ما را به مسأله ای بنیادی توجه میدهد که از دیرهنگام تاکنون، موتور محرکه اندیشه ها و ایده های الهیاتی و فلسفی بوده است: آیا انسانی که مدام زیر دیوار خم شده زمان و در انتظار پایان خود نشسته و در معرض بیماری، صاعقه، زلزله، سیل طبیعت و قتل، خیانت و جنایت همنوعان خویش است، میتواند به شکلی جهان را بفهمد که به زیستن در آن بیرزد؟

فلسفه ورزیدن، کار میرایان است نه خدایان، نیاز بستگان زمان و مکان و امکان است، نه جاودانان و رهیدگان از ماده و طبیعت. ما دچار شریم، پس محتاج اندیشیدنیم تا زندگی را در عین شرآمیزی و ناسازی، معنا ببخشیم و نگذاریم فاصله میان مرگ و زندگی به هم آید. شر، آزمون و عیاری برای توانایی فهم انسان به طور مطلق است. اگر آدمی مسأله مسأله ها، معنای زندگی، را که بدون فهم شر فهمیدنی نیست درنیابد، چه تضمینی خواهد بود که بتواند در فهم مسائل دیگر کامیاب برآید یا اساسا اگر در فهم زندگی و شر فرو ماند، در شناخت مسائل دیگر چه سود و ثمری خواهد یافت؟

با اینهمه، فیلسوفان قدیم، گرچه سراپا ذهنشان به مسأله وجود و جهان مشغول بود، شر تا پیش از دوران مدرن به طور مسأله شر را به طور صریح و مستقیم طرح نمیکردند. خاص، مسأله ای الهیاتی به شمار میرفت، نه فلسفی. در اندیشه الهیاتی، شر، حتی اگر در غرش آتشفشان، آذرخش، آتشسوزی، طوفان، قحطی و زلزله جلوه نمیکرد، مصیبتی طبیعی قلمداد میشد، از قضا و قدر الهی برمیخاست و نقش آدمی در آن هیچ یا به نظر می آمد. رویدادهای جهان طبق طرح مشیت الهی پیش میرفت و خردک چیزی یارای گریختن از ید قدرت و حکمت خدا را نداشت؛ چنانکه ابوالفضل بیهقی، دبیر تاریخ نگار سده پنجم هجری، تحول نظم سیاسی و نشستن امیری تازه بر سریر سلطنت را نیز صنعت کرد خدای قادری میداند که در اراده او نمیتوان درپیچید و از آهنگ و خواست او نمیتوان پرسید. او علت انتقال قدرت از محمود غزنوی به محمد و سپس برآمدن مسعود را در قلمرو “کنش” انسانی نمیجوید، بلکه آن را حاصل تقدیر و قضای خداوند می انگارد: “و قضای ایزد عز و جل، چنان رود که وی خواهد و گوید و فرماید، نه چنانکه مراد آدمی در آن باشد، که به فرمان وی است –سبحانه و تعالی– گردش اَقدار… و ملک روی زمین از فضل وی رسد از این بدان و از آن بدین، …

در عصر مدرن، مفهوم شر با کاربرد الهیاتی پیشامدرن آن تفاوتی بنیادین یافت. در روزگار جدید، شر بیشتر در پیوند با رفتار اخلاقی انسان طرح شد تا امری که مقتضای حکمت، عنایت، عدالت و قضای الهی باشد. به زبان سوزان نایمن، فیلسوف آمریکایی، میپرسیدند که چگونه خدایی قادر اندیشوران قدیم در برابر حادثه ای مانند زلزله لیسبن مطلق و عادل میتواند چنین نظامی طبیعی بیافریند که در آن بیگناهان رنج ببرند؟ ولی در عصر جدید، پرسش فیلسوفان پس از وقوع شر نامتصوری مانند هولوکاست این بود: چگونه انسانها میتوانند این چنین سنگدلانه و در چنان ابعاد هولناکی، بر هنجارهای عقلانیت و معقولیت،هر دو، پا نهند؟ این پرسش، نشانه تحول نگرش انسان مدرن به شر از واقعیتی طبیعی به صفتی اخلاقی است.

سوزان نایمن میگوید که فیلسوفان پیشامدرن درباره سرشت چیزها، کیهان، انسان گرفته تا دیگران، با و طبیعت می اندیشیدند ولی فیلسوفان مدرن، از دکارت و کانت شکاف انداختن میان پدیدار و واقعیت، در توانایی ما برای فهم سرشت چیزها تردید کردند. نایمن میگوید که تردید فیلسوفان در امکان واقعیت نداشتن یا واقع نما نبودن  پدیدارها نبود، بلکه از قضا به عکس، آنها میترسیدند جهانی بدین زشتی و زمختی و زخم زنندگی واقعیت داشته باشد. از اینرو، آنان میکوشیدند در پس این پدیدارها چیزی زیباتر، حقیقی تر و پایدارتر بکاوند و بیابند تا مگر جهان را جایی زیستنی تر کنند.

اندیشه های الهیاتی با فهم ناپذیر کردن شر، به واقع، آدمیان را در برابر خطیرترین امر زندگی یعنی فهم خود زندگی، ناتوان وا می نهند و شکنندگی انسان را درمان ناپذیر وا می نمایند. فهم ناپذیری شر، یعنی ذهن و ضمیر انسان را دچار نقص و ضعفی نازدودنی و ذاتی دیدن و در پی آن، آدمی را در پیشگیری از وقوع دوباره رویداد شر، دست بسته و بیچاره دانستن. در قاب دستگاهِ مفاهیم الهیاتی، تصویر جهان چنان خوفانگیز، خطرناک و شرخیز مینماید که به هیچ روی، رغبتی برای زیستن در آن برجا نمیگذارد؛ مگر با ابداع مفاهیمی چون خداوند و وعده جاودانگی روح، آنهم نه در این جهان که در جهانی دیگر، فاقد ماده و مدت و بهسان رویایی بدون بیداری. باور به فهم ناپذیری شر، تهدیدی برای هستی است و این جهان را برای انسان استخوان و گوشت و پوستدار نازیستنی مینماید.

آرنت در برابر این برداشت کهن از شر میایستد: شر فهمیدنی است و از اینرو ،پیشگیری از آن ممکن است. شر نیرویی اَبرانسانی، اهریمنی، اسطورهای و ماوراء طبیعی نیست. ما میتوانیم خود را نجات دهیم و جهان را برای انسان به جایی زیستنی بدل کنیم. شر فهمیدنی است، پس میتوان مانع وقوع دوباره آن شد و چون پیشگیری از آن ممکن است، آدمی مسئول کرده و وضع خویش است.

ایدهِ کانونی “روشنگری” دلیری اندیشیدن برای خود است، و این یعنی دلیری پذیرش مسئولیت در برابر جهان. در عصر جدید، آدمی بار مسئولیت در قبال رویدادها را از عهده خداوند برمیدارد و بر دوش خویش میگذارد. روزگار مدرن، دوران آسودگی خداوند و آغاز آزادی و مسئولیتپذیری انسان است. “مرگ خدا”، مرگ مسئولیت خداوند و زایش آگاهی دردناک، دلهره آور و پویای انسان به مسئولیت فردی و جمعی خود است.

آرنت میگوید که شر، “شیطانی”، اسرارآمیز و فهم ناشدنی نیست، بلکه نتیجه نیاندیشیدن است. نیاندیشیدن بسی خطرناکتر از خباثت است. چه از سر ترس، چه به سودای نمایش بزرگی و برازندگی، آدمیان به ندرت مقهور میل به ویران کردن میشوند، ولی سر باز زدن از تأمل در پیامد رفتارهای معمول و سنت پسند، آنها را آسانتر به سمت ارتکاب شر میراند و از اینرو، تهدیدی واقعیتر و مکررتر برای انسان است.

آرنت در گزارش تحلیل گرانه اش از محاکمه آدولف آیشمن – که نخست در مجله نیویورکر چاپ شد -میان توتالیتاریسم و “نیندیشندگی” پیوندی محکم دید. در نگاه او، آیشمن، افسری که یهودیان را به زور سوار قطار مرگ میکرد، از قدرت شیطانی خارق العاده ای برخوردار نبود. این انسان به غایت معمولی، خود را مأمور و معذور میدانست و موظف به اطاعت از اوامر مافوق. او برای خود نمیاندیشید و در نتیجه، توانایی داوری میان خیر و شر را نداشت. آیشمن نمونه ای از “پیش پا افتادگی شر” بود.

سوزان نایمن، در کتاب شر در اندیشه مدرن؛ تاریخ فلسفه ای متفاوت استدلال میکند که نیت اصلی هانا آرنت از نوشتن جستارهای گزارشی-تحلیلی درباره دادگاه آیشمن چیزی بیش از توضیح شر بود. آرنت به این می اندیشید که دیگر چگونه میتوان در جهانی زیست که در آن تصور نشدنی ترین شرها، شرهای ناممکن، رخ میدهند و به واقعیت بدل میشوند؟ آماج آرنت، دفاع از جهان بود؛ جهانی اینهمه آلوده به شر و آکنده از شرارت.

آرنت در پیوند دادن “شر” و “نیاندیشیدن”، از جوانب گوناگونی، وامدار ایمانوئل کانت است. کانت، در جستار “در پاسخ به این پرسش: روشنگری چیست؟” روشنگری را دلیری و رهایی بازنمود: “رهایی انسان از نابالغی خودخواسته. نابالغی، ناتوانی آدمی است از کاربرد فهم خود بدون راهنمایی دیگری. خودخواسته بودن این نابالغی از آنروست که سبب آن نه فقدان عقل که غیاب اراده و دلیری برای کاربرد آن بدون راهنمایی دیگری است. دلیری کاربرد عقل خود را داشته باش! این است شعار روشنگری.”

همین عبارت کوتاه، شالوده برداشت کانت از مقوله روشنگری را روشن میکند. نه کانت در پی “تعریف” روشنگری است، نه روشنگری – در مقام یک ایده نه یک دوره را اساساً میتوان تعریف کرد. روشنگری مانند دین یا فلسفه ای خاص، مجموعهای از – گزاره ها، باورها، اصول عقاید یا مرام نامه نیست. روشنگری به معنای شیوه ای اندیشیدن است که در آن، انسان سایهِ اقتدار و مرجعیت روحانیان و معلمان را کنار میزند و رهیده از قیمومت هر مرجعی بیرونی، خود میاندیشد.  رستگاری او نه با پیروی از اصول این سنت یا عقاید آن مذهب که از درون خود او برمیآید؛ گسستن بند تقلید از دیگری و نیوشیدن آنچه خود، به رغم سنت، می اندیشد. “نور” گرچه در متون مذهبی مانند تورات و قرآن و نیز در فلسفه یونانی، از جمله در تمثیل غار افلاطون، استعارهای رایج است و به قلمرو حق و حقیقت ارجاع میدهد، در زبان روشنگری به “حقیقت” خاصی که فرآورده، مبنا یا مدعای نظام دینی یا فلسفی ویژه ای باشد، اشاره ندارد. ظلمات آنجاست که آدمی فاقد توانایی تشخیص درست از نادرست است. “خروج از ظلمات، یعنی عزم را بر پرسیدن جزم کردن، بر بازنگریستن، نفی کردن جزئی یا کلی آموزه های دینی سنتی و فراخواندن دیگران به این پرسشگری و بازاندیشی. بر این بنیاد، روشنگری به معنای مقصود در سده ّ هجدهم، نقادی آن چیزی دریافته میشود که در سنت های پیشین، روشنگری قلمداد شده است.” بنابراین، نابالغی، نه به کم سن و سالی که به وابستگی و پیروی از دیگری اشاره دارد. بلوغ یعنی به اجتهاد و نظر خود رسیدن، صدای داوری ضمیر و ذهن خویش را شنیدن و از دنباله روی کورانه از عرف، سنت، مرجعیت های فکری و دینی و اقتدارهای سیاسی و اجتماعی بازایستادن. کانت بر “خودخواسته” بودن نابالغی از آنرو تأکید میکند که نابالغی را نه نتیجه کمدانشی که حاصل ضعف اراده می انگارد و کسب دانش بسیار را، به خودی خود، درمانی برای نابالغی نمیشناسد.

اندیشیدن و امید در عصر ظلمت.

عنوان کتابی که پیش رو دارید، انسانها در عصر ظلمت، وام گرفته از برتولت برشت Bertolt Brecht است، ولی “انسانها” و “عصر ظلمت”، هر دو، در اندیشه آرنت موضوعی بنیادیند. در جستاری با عنوان “پایان سنت”، آرنت رویکرد سنتی فیلسوفان به سیاست را نقادی میکند. وی شرح میدهد که از سپیده دم شکل گیری سنت فلسفی، با نامدارانی چون افلاطون و ارسطو، فیلسوفان به سیاست نگاهی از سر بیزاری و ناگزیری افکنده اند و سیاست ورزیدن را در شأن فیلسوف ندانسته اند. افلاطون سیاست را از آن دسته “امور و اشتغالات آدمیان” میدانست که “چندان جدیتی” ندارند و تنها سببی که فیلسوف را به درگیر شدن با آنها بر می انگیزد، این واقعیت ناخوشایند می انگاشت که فلسفه از نظر مادی، لاجرم باید نوعی هماهنگی و تجانسی منطقی میان همه امور انسانی افرادی که با هم زندگی میکنند، پدید آورد؛ وگرنه فلسفه و سیاست به دو جهان یکسره جدا از هم تعلق داشتند؛ از آنرو که انسانها زنده و میرایند به سیاست حاجت می افتاد، ولی سر و کار فلسفه با امور جاودان مانند کیهان بود. میرایی انسان او را به سیاست ورزیدن وا می داشت، ولی فلسفه ورزیدن، گوش سپردن به موسیقی ابدیت در همنشینی با نامیرایان بود. بنابراین، فیلسوف از باب “اکل میته” (حكم حالت اضطرار) و به قدر رفع نیازهای اولیه به سیاست میپرداخت تا مبادا آلودگی و آغشتگی به امور آدمیان فانی، روح جاودانگی جوی او را تباه گرداند.

حتی فیلسوفان پیشاسقراطی مانند فیثاغورث می انگاشتند درگیر واقعیت روزمره سیاست شدن، آدمی را از درک و فهم حقیقت باز می دارد. فیثاغورث Pythagoras میگفت: زندگی … به سان جشنی است؛ همانطور که انگیزه آمدن به جشن برای عده ای “شرکت در مسابقه” و گروهی دیگر “فروختن کالای خود” است، در حالی که بهترین مردم آنها هستند که در مقام “تماشاگر” به جشن میآیند، در زندگی نیز انسان های برده وار برای کسب آوازه و روزی به شکار میروند و فیلسوفان برای حقیقت. تنها تماشاگر است که تمام “تصویر” را میبیند؛ بازیگر، خود بخشی از تصویر و درگیر کُنجی از آن و دور از زاویه ها و سویه های دیگر است. تماشاگر، بیطرف و بازیگر، جانبدار است و در نتیجه، دامن کشیدن از مشارکت در امر عمومی روزمره، شرطی اساسی برای داوری بی طرفانه است. همچنین، بازیگر دل مشغول نام خویش و داوری و دیدگاه دیگران درباره خود است، چون آوازه او به دیدگاه دیگران، به نگاه و داوری تماشاگر وابسته است و بر این روی، همه هوش و حواسش به شکل پدیدارشدنش در برابر دیگران تمرکز دارد. بازیگر، به زبان کانتی، “خودبنیاد” و “تابع آوای درونی خِرَد خویش” نیست. تماشاگر، معیار است؛ تماشاگر خودبنیاد است.

فیلسوفان، سیاست را از نشستن بر مقامی منیع منع میکردند و هرگونه فعالیت مربوط به قلمرو عمومی را، هرچند گریزناپذیر، خوار میشمردند. برای ارسطو، انسان جانوری سیاسی بود، ولی سیاست خود نه غایتی اعلا که وسیله ای برای رسیدن هدف متعالی دیگری به شمار میرفت. طرفه آنکه هدف سیاست، امری درست خلاف سیاست بود، یعنی عدم مشارکت در سیاست که شرط زندگی معطوف و موقوف به فلسفه فهمیده میشد.

هیچکاری بیش از هم کُنشی و هم آمیزی با دیگر آدمیان در فضای عمومی فلسفه ستیزتر به چشم نمی آمد. جز کار و زحمت برای سد جوع و برآوردن نیازهای بنیادی، هر عمل دیگری خلاف ادب فلسفه و منش فلسفی بود. اسپینوزا Baruch Spinoza نماد فیلسوفی تمام عیار است؛ کسی که عدسی میتراشد و در انزوا از دیگران، فلسفه می ورزد و فلسفی می زید.

سنت خوار داشتن و غیراصیل انگاشتن سیاست تا روزگار مدرن ادامه می یابد و مثال اندیشوری چون کارل مارکس قلمرو سیاسی را چیزی جز آوردگاه نبرد میان طبقه ها و استثماگر و رنجبر نمی نگرد و هیچ قانونی جز تاریخ را غیر ایدئولوژیک و پوزیتیو نمی شمارد. فرار از ناپایداری، سطحی بودن، لغزندگی، غوغا و سستی امور انسانی به ثبات، عمق، سختی و آرامش و نظم، انگیزهای افسون گر بود که دوری جستن فیلسوفان را از قلمرو سیاست توجیه میکرد و به تنهایی و تنزه طلبی خداگونه آنان رنگ و رویی شکوهمند میداد. از دید آرنت، فیلسوفان از افلاطون به اینسو، در پی بنیاد نهادن مبانی نظری و یافتن راه های عملی برای گریز از سیاست بوده اند.

کار آرنت با وارونه کردن طرز دریافت فلسفی از سیاست آغاز می شود. به همین سبب، بدون هیچ ادا و ادعای فروتنی، او خود را نه فیلسوفی سیاسی که اندیشوری سیاسی میشمرد. آرنت جستار مهم خود با عنوان “درآمدی بر سیاست” را چنین می گشاید: “سیاست چیست؟ سیاست بر واقعیت تکثر و تعدد انسانها استوار است. خداوند انسان را آفرید، ولی انسانها فرآورده ای انسانی، زمینی و حاصل سرشت بشری اند. از آنجا که “فلسفه” و “الهیات” هماره به انسان پرداخته اند، مدعیات و قضایای آنها همه صادق خواهد بود، حتی اگر تنها یک یا دو انسان یا چند انسان کاملاً مثلِ هم در جهان وجود داشته باشند، ولی این دو رشته، هرگز نتوانستند برای پرسش سیاست چیست، پاسخ فلسفی معتبری بیابند. حتی بدتر از این، اندیشه علمی-تجربی نیز تنها بر مدار انسان میگردد و همانطور که در دانش مربوط به حیات وحش تنها شیر، در مقام موجودی واحد، موضوع مطالعه قرار میگیرد و شیرها تنها مسأله شیرها هستند، زیست شناسی و روانشناسی نیز، درست مانند فلسفه و الهیات، به انسان واحد می اندیشند.”

پیامد نیاندیشیدن فلسفه به انسانها این بود که اندیشه فلسفی درکی انتزاعی از انسان داشت و از بدل کردن مشکلات و مسائل واقعی و ملموس او به پرسشی فلسفی ناتوان بود. به رغم این سنت، آرنت به انسانها به صورت جمع می اندیشید نه “انسان” در انزوا و انتزاع از دیگران. او نوشت: “در واقع، انسانها، نه انسان، بر روی زمین می زیند و در جهان سکونت دارند.” با اندیشیدن به “تکثر” انسان، سیاست و قلمرو عمومی در کانون توجه و اهمیت می نشیند؛ یعنی انسانها در درون دولت شهر، فضای نمود و عمل کردن آدمیان؛ جایی که انسانها همدیگر را میبینند و برای هم ظهور دارند.

آرنت مانند یونانیان باستان، سیاست را تنها در درون دولت شهر ممکن میدانست. دولت شهر، برای یونانیان عصر ارکائیک (۷۵۰-۵۰۰ پیش از میلاد)، باهمستانی در درون فضا و مکانی کوچک بود، به شکلی که شهروندان آن میتوانستند یکدیگر را چهره به چهره ببینند و در فضایی از آن همگان، هر روز درباره مسائل مشترک با هم گفت و گو و رایزنی و تصمیم گیری کنند. آنها با هم ستان های عظیم را که از فرط کثرت جمعیت، اعضای آن به دشواری یکدیگر را میشناختند و امکان هم سخنی مستمر را نداشتند، برنمی تافتند. ارسطو میگفت که نباید مرزهای دولت شهر از مرز و میزانی که سرشماری را دشوار کند فراتر گذرد، چون “داشتن حکومتی خوب برای شهر پرجمعیت آسان نیست”، شهروندان باید همدیگر را بشناسند و صدای هم را بشنوند و از درد و دغدغه های هم آگاه شوند.

در این دوره، یونان مجموعه ای است از دولت شهرها، فاقد نظام پادشاهی، دور از سلطه امپراتوری های بزرگ، و در نتیجه، آزادی و برابری هم در بیرون دولت شهرها برقرار بود، هم در درون آنها. از آنجا که این دولت شهرها فاقد الگویی از پیش تعیین شده و گسسته از سنت امپراتوری های بزرگ بودند، ناگزیر فرهنگ خود را به دست خود ساختند؛ یعنی در نمونه ای یگانه در تاریخ بشر، فرهنگ نه از بالا (سنت گذشته یا اقتدار سیاسی حاکم) که از درون و به دست شهروندان زاده و پرورده میشود. آنها برای سامان دادن به زندگی و پاسخ به چالش های روزگار و دولت شهر خود نیاز داشتند تا نظام آموزشی خلق و طرح کنند، مهارتهای عملی را توسعه بخشند، نهادهای اجتماعی و قانونی و سیاسی را بنیاد گذارند و رشته های علمی از طبیعیات گرفته تا دستور زبان و بلاغت و خطابه و شعر و فلسفه و هنر را گسترش دهند. روشن است که یونانیان در این دوره، از فرهنگ های دیگر آگاهی یافته و اثر پذیرفته بودند، ولی مهم آن است که به دلیل آزادی و رهایی سیاسی و تمدنی، از فرهنگ های بیگانه الگوبرداری مستقیم نکردند. آنها در شکل دادن به زندگی جمعی و فضای باهم ستانی خود، الهام گیری از آن فرهنگها و تمدنها را نابسنده میدانستند و خود را ناگزیر از نوآوری میدیدند. یونانیان در این دوره، توانستند میان آزادی فردی و وابستگی به یکدیگر در حیات سیاسی و نیز استقلال هر یک از دولت شهرها و ارتباط و همبستگی میان آنها توازن و تعادل برقرار کنند. هر یک از دولت شهرها خدایان و آیین ها و مناسک و شعائر محلی خود را داشت، ولی شاعران حامل و راوی روح جمعی یونانیان بودند که همه دولت شهرها را به یکدیگر پیوند میداد. آنها نه تنها در خانه خود که در فضای دولت شهر نیز احساس آسودگی و آشنایی میکردند؛ “خود را در خانه خود میدانستند” و بی هیچ درنگ و تردیدی وارد بحث عمومی با دیگران میشدند.

عضو دولت شهر، نه “فرد” که “شهروند” بود. تبعید اجباری از سرزمین مادری، آنها را تنها به غم غربتی احساساتی دچار نمیکرد؛ بلکه به معنای محرومیت آنها از مقام “شهروندی” و برابر زیستن با دیگران و مشارکت در سرنوشت مشترک دولت شهر فهمیده میشد. خانواده و دولت شهر دو امر مقدس برای شهروند بودند: خانواده او را به خویشان خونی اش می پیوست و دولت شهر او را به بستگان سیاسی اش. وقتی آرنت از قلمرو عمومی یا سیاست به مثابه عمل در فضایی مشترک سخن میگوید، از “قلمرو” و “فضا” تنها معنای استعاری آنها را در ذهن ندارد.

آرنت در زندگی عملی (در برابر زندگی نظری) سه مفهوم یا فعالیت را از یکدیگر متمایز میکند: “زحمت“، کاری که آدمیان برای پاسخ به نیازهای اساسی زندگی روزمره و ادامه حیات انجام میدهند و در آن با جانوران دیگر شریک اند، “کار” که به انسان در مقام جانوری ابزارساز اشاره دارد، و سرانجام “عمل” که از دیدگاه آرنت والاترین نوع فعالیت آدمی است. “عمل“، به تعبیر ارسطو، انسان را به “جانور سیاسی” بدل میکند و وجه تمایز او از جانوران دیگر است. انسان نمیتواند در مقام فرد، بریده و جدا از دیگران، جانور سیاسی بالفعل باشد. برای فعلیت بخشیدن به جنبه سیاسی خود، باید لزوماً در درون دولت شهر و فضایی باشد که انسانها در آن زندگی و عمل میکنند.

در سراسر کتابی که میخوانید، آرنت، اصطلاح “جهان” را به معنای فضای میان انسانها در درون دولت شهر به کار میبرد. انسانی که در انزوا، میان خود و دیگران دیواری کشیده، در “جهان” و “جهانی” نیست. همزیستی میان آدمها فضایی میان آنها پدید میآورد که ملک مشاعشان است. آرنت خود مثال میزی را میزند که چند نفر دور آن نشسته اند: میز میان همه آن افراد مشترک است؛ فضایی است که آنها را به هم پیوند میدهد و در عین حال، آنان را از هم جدا میکند و مانع زوال فاصله میان آنها میشود. فضای وصل و فصل با هم است. قلمرو عمومی، هم فضایی مشترک برای سیاست ورزی به دست میدهد، هم از بدل شدن انسانهای متکثر به جامعه ای توده ای پیشگیری میکند. “آنچه جامعه توده ای را تحمل ناپذیر میکند، نه شمار جمعیت آن، که فقدان فضایی میان آنهاست که در آن هم بتوانند با هم ارتباط برقرار کنند و هم فاصله میان آنها را حفظ کند.”

“جهانی بودن” یعنی سیاسی بودن. سیاسی بودن از نظر آرنت، پراهمیت ترین فعالیت عملی انسان است که به آدمیت او مجال تحقق میدهد و امکان خشونت را می کاهد. “عصر ظلمت” برای آرنت، یعنی دوران امتناع یا افول سیاست. این اندیشمند یهودی و آلمانی، دوران فاجعه بار نازیسم هیتلری را مستقیماً تجربه کرد و هم شاهد پیامدهای گسترده ظهور و دوام اتحاد جماهیر شوروی و نظامهای کمونیستی بود. حاصل تأملات او درباره این نوع نظامهای سیاسی، کتاب سرچشمه های توتالیتاریسم نخستین بار در سال ۱۹۵۱کمی پس از پایان جنگ جهانی دوم، در نیویورک به چاپ رسید. این کتاب سه ایدئولوژی “یهودی ستیزی“، “کمونیسم” و “فاشیسم” را با رویکرد بدیعی بررسی میکند؛ سه ایدئولوژی که هر یک، به نوعی، انسانها را به “عصر ظلمت” راندند.

آرنت، میان توتالیتاریسم و تنهایی انسان پیوندی ژرف می بیند و به ویژه در پایان سرچشمه های توتالیتاریسم دراین باره شرح میدهد. با غیاب سیاست در نظام توتالیتر، قلمرویی برای نمود انسانها برای همدیگر وجود ندارد؛ رشته ارتباط و تعامل انسانها با یکدیگر از هم گسسته و فضایی میان آنها نیست. نظام توتالیتر به بی جهانی می انجامد. برای آرنت، توتالیتاریسم در آلمان و اتحاد جماهیر شوروی، جلوه جامعه ای توده ای استوار بر “تنهایی سازماندهی شده” بود. حکومت درهای قلمرو عمومی را به روی ارتباط معنادار و مشارکت در عمل جمعی شهروندان می بست. نظام توتالیتر، به طور سیستماتیک، شهروند را تنها میکرد، ترس از بی کسی را بر سراسر روح و جسم او مستولی می داشت و سپس به پیکار با او می رفت و او را درهم می شکست.

لشک کوالکوفسکی در کتاب جریانهای اصلی مارکسیسم درباره اتحاد جماهیر شوروی در زمان رهبری استالین مینویسد: “هدف یک نظام توتالیتر نابودی تمامی شکل های حیات اجتماعی است که از سوی دولت تحمیل و کنترل نمیشود. از این طریق آدمیان از یکدیگر جدا می مانند و به ابزاری صرف در دست دولت بدل میشوند. شهروند به دولت تعلق دارد و نباید به هیچ چیز دیگری، حتی ایدئولوژی دولتی، وفادار باشد. تمامی شکل های طغیان علیه حزب حاکم، تمام “انحراف ها” و “تجدید نظر طلبی ها” همه دار و دسته ها و فراکسیون ها و سرانجام همه شورش ها جملگی به همان ایدئولوژی ای متوسل میشدند که حزب متولی اش بود. هدف تصفیه ها نابودی پیوندهای ایدئولوژیکی بود که هنوز در حزب باقی مانده بود. هدف این بود که اعضای حزب را متقاعد کنند که جز آخرین دستورهایی که از بالا صادر میشود، هیچ ایدئولوژی یا تعلق خاطری ندارند و آنان را مانند بقیه جامعه، به توده از هم گسیخته و ناتوان بدل کنند. این کار ادامه همان منطقی بود که با نابودی احزاب لیبرال و سوسیالیست، مطبوعات و نهادهای فرهنگی مستقل، مذهب و فلسفه و هنر و سرانجام فراکسیون های درون حزب آغاز شده بود. چه شد که جامعه شوروی از هرگونه مقاومتی عاجز ماند؟ حزب، سوای رهبران ارشد، دیگر توان سازماندهی مستقل از دستگاه حاکم را نداشت. حزب نیز مانند مردم کشور، به مجموعه ای از افراد منزوی بدل شده بود. در عرصه اختناق نیز مانند دیگر عرصه های زندگی، دولت قدر قدرت به مصاف شهروندی تنها میرفت. فلج فرد کامل بود. پلیس تأکید داشت که مردم اقرارهایشان را خودشان امضا کنند و تا آنجا که میدانیم جعل امضا هم نمیکرد. نتیجه این بود که قربانیان شریک جرم جنایاتی میشدند که علیه خودشان رخ میداد؛ و نیز در جنبش فراگیر جعل و دروغ نقشی به عهده میگرفتند. تقریباً هر کس را با شکنجه میتوان وادار به اقرار هر چیزی کرد، ولی دست کم در قرن بیستم، شکنجه معمولاً برای گرفتن اطلاعات واقعی به کار میرود. در نظام استالینیستی، شکنجه گر و شکنجه شونده هر دو خوب میدانستند که اطلاعات و اقرارها همه دروغین اند، ولی آنها بر این دروغ ها پافشاری میکردند؛ زیرا با این کار همگی به ساختن یک جهان “ایدئولوژیک” غیرواقعی کمک میکردند؛ جهانی که در آن دروغی همه گیر در جامه حقیقت ظاهر میشد.”

برای آرنت، توتالیتاریسم به “نااندیشندگی” وابسته است و “نااندیشندگی” خود از تجربه تنهایی مایه میگیرد. او مینویسد: “تنهایی، زمینه مشترک ارعاب (ترور) و  جوهر حکومت توتالیتر است.” در پی تجربه وانهاده شدن از سوی همه کس و همه چیز، “تنهایی، شخص را از داشتن درک مشترک و جهان مشترک با دیگران محروم میکند؛ او را از تجربه سخن گفتن جدی با دیگران، شنیدن صدای وجدان و شنیدن به شکل های دیگر بازمیدارد. تخیلهای ایدئولوژیک و توتالیتر به انسانها وعده عضویت های موهوم میدهند و انسانهای تنها در معرض باورکردن این وعده هایند. انسان تنها از ترس فقدان امنیت، آماده پناه بردن به جهان باثبات و منسجمی میشود که افراط گرایی های ایدئولوژیک عرضه میکنند.”

آیشمن Adolf Eichmann ، مسئول «اداره امور مربوط به یهودیان» در «اداره اصلی امنیت رایش» از نظر آرنت، انسان تنهایی بود که از حس عدم امنیت، فقدان نظم و راهنمایی برای عمل دلهره داشت و این اضطراب، دامن کشان او را به سمت سرسپردگی به حکومت و تعطیلِ اندیشیدن سوق داده بود؛ او میخواست عضوی از چیزی یا هویتی بزرگتر باشد و به سازمان یا گروهی بپیوندد که به زندگی او جهت و معنا ببخشد. آرنت، سیاست را رویه دیگر آزادی انسان، بُن مایه امید و یگانه راه  تخیل آینده می انگارد: “تنهایی، عُزلت نیست. عُزلت نیازمند تنها بودن است، در حالیکه تنهایی خود را به طور شاخص تری در میان جمع نمایان میکند… عُزلت میتواند به تنهایی بدل شود: این اتفاق وقتی می افتد که من دور از دیگران، خلوت نشینِ درونِ خویش شوم… آنچه تنهایی را چنین تحمل ناپذیر میکند، نبودِ صدایِ خویشتن است؛ خویشتنی که در عُزلت “هستی” یافته، ولی هویت آن تنها با اعتماد کردن و همراهی اعتمادآمیز با جمع افراد برابر دیگر رسمیت می یابد. آنچه آدمیان را در جهانی غیرتوتالیتر، برای انداختن یوغ سلطه ای توتالیتر به گردن خود آماده میسازد، این واقعیت است که تنهایی به تجربه هر روزه تودهِ رو به افزایش سدهِ ما بدل شده، در حالیکه در روزگار قدیم، تنهایی جز تجربه ای حاشیه ای در شرایط نادر اجتماعی نبود… با اینهمه، حقیقت آن است که هر پایانی در تاریخ به ضرورتِ آبستن آغازی تازه است: این آغازیدن وعده است، یگانه “پیامی” است که پایان میفرستد. آغازیدن، پیش از آنکه رویدادی تاریخی شود، توانایی شگرفِ آدمی است؛ از نظر سیاسی، آغازیدن با آزادیِ انسان یکی است.”

آرنت مسأله تنهایی را به شکل دیگری نیز طرح کرده است. او میان دو شکل انزوا و جدایی از دیگران تمایز میگذارد: “تنهایی” Loneliness و “عُزلت” Solitude . تنهایی، یعنی بریدگی از “قلمروی عمومی” و بیگانگی با امرِ سیاسی. آرنت “قلمروی خصوصی” را به اندازه “قلمرو عمومی” مهم می شمارد، ولی تنهایی را لزوماً با قلمرو خصوصی یکی نمی انگارد. محروم کردن انسان از قلمرو خصوصی به محرومیت او از قلمروی عمومی نیز می انجامد، زیرا به معنای آن است که او از اندیشیدن بازداشته شده و در نتیجه توانایی مشارکت در قلمرو عمومی را از دست داده است. در قلمرو خصوصی، انسان گرچه در “عزلت” از دیگران است، تنها نیست. “عزلت” گرفتن از دیگران شرط ضروری اندیشیدن است. ما تنها در غیاب فیزیکی دیگران است که میتوانیم خوب و عمیق بیاندیشیم. آرنت به ما می آموزد که در عصرِ ظلمت و تنهایی، ما نباید صرفاً در پی همنشینی و آمیزگاری با دیگران در فضای عمومی باشیم، بلکه باید بتوانیم سرسختانه از حریم عُزلتِ خود پاسداری کنیم، زیرا تنها در آن حریم است که اندیشیدن ممکن میشود.

نااندیشگی، داوری و پیشِ پا افتادگی شر

برای آرنت، اندیشیدن با قدرت استدلال و حجت آوری یکی نیست. او آشکارا درباره افسونگری عقل هشدار میدهد. همانطور که کشوری دموکراتیک میکوشد تا رفتار خود را برای شهروندانش توجیه کند و ناتوانی آن در اقناع رأی دهندگان، به بحران سیاسی می انجامد، سازمان های ارعاب گری چون داعش نیز چاره ای جز توجیه مستدل رفتارهای خود برای هوادارانشان ندارند و همچنین باید به کمک عقل نسبت میان هدف و ابزارها و هزینه ها و فایده ها را بسنجند. به ویژه از سده بیستم به این سو معلوم شد که عقل از پس توجیه بزرگترین جنایتها و سنگین ترین خیانت ها برمی آید.

آرنت در گزارش خود از دادگاه آیشمن، به این نکته اشاره میکند که عامی بودن آیشمن باعث شد که وقتی اتهامات وارده را به پرسش و چالش گرفت، دادگاه شگفت زده شود. آیشمن که تأکید میکرد او “مأموری معذور” بود و تنها به “وظیفه” عمل کرده، “ناگهان با شدتی تمام اعلام کرد که او سراسر زندگی خود را بر پایه دریافت اخلاقی کانت زیسته، به ویژه مطابق با تعریف کانت از وظیفه. این ادعا سخت ناروا بود؛ چون زندگی او در تقابل با دریافت کانت و خاصه غیرقابل فهم بود، زیرا فلسفه اخلاقی کانت با استعداد انسان برای داوری گره خورده و این مانع از فرمانبری کورکورانه است. افسر متهم، مراد خود را روشن نکرد ولی قاضی راوه، خواه از سر کنجکاوی خواه از سر خشم از اینکه آیشمن به خود اجازه داده که در پیوند با جنایت های خود نام کانت را گستاخانه بیاورد، تصمیم گرفت از متهم پرسش کند. آیشمن، در برابر ناباوری همگان، امر مطلق را کمابیش به صورتی درست تعریف کرد: “مرادم از ذکر کانت این بود که اصل اراده من باید همواره به صورتی باشد که بتواند پایه قوانین عمومی نیز قرار بگیرد.” (که مثلاً درباره دزدی یا قتل صدق نمیکند، زیرا دزد یا قاتل نمیتواند آرزومند باشد که تحت نظامی حقوقی زندگی کند که به دیگران نیز اجازه سرقت از او یا کشتنش را میدهد.) در پاسخ به پرسشهای بعدی، آیشمن افزود که نقد عقل عملی کانت را خوانده است.”

آرنت، درکِ آیشمن از امر مطلق کانتی و وظیفه را خطا میداند، ولی همانگونه که نیچه نوشت: “امر مطلق، مایه ای از سنگدلی دارد.” منتقدانی استدلال کرده اند از قضا فهم آیشمن از عدم جواز اخلاقی سرپیچی از قانون با ایده های اخلاقی کانت سازگاری دارد. درباره پیوند کانت گرایی و نازیسم با تمرکز بر ایده های آرنت در گزارشش از دادگاه آیشمن بنگرید به این کتاب که در دو بخش نوشته شده: نخست جستاری با عنوان “یک کانتی نزد نازیها” و دوم نمایشنامه ای با عنوان “رؤیای آیشمن” با سه شخصیت: آیشمن، کانت و نیچه.

اندیشیدن نه عقل ورزیدن است نه استدلال کردن. آرنت اندیشیدن را نوعی کُنش میداند. او در کتاب زندگی ذهنThe Mind the of Life ، واپسین اثرش که ناتمام ماند و پس از مرگش به چاپ رسید، نوشت: “وقتی همه، بی فکرانه مقهور چیزی شده اند که همه در حال انجامش هستند و بدان باور دارند، کسانی که می اندیشند، از نهانگاه بیرون میآیند، چون امتناع آنها از همرنگ جماعت شدن، چشمگیر مینماید و در نتیجه اندیشیدن آنها نوعی کُنش است. در موقعیت های اضطرار، پالودن و پیراستن عناصر اندیشیدن، پیامدهای سیاسی می یابد (سقراط با روش قابله گری پیامدهای دیدگاه های نسنجیده را بیرون میکشید و سپس نابودشان میکرد – ارزش ها، آموزه ها، نظریه ها و حتی اعتقادات.)”

اندیشیدن چگونه آغاز میشود؟ پاسخ آرنت چنین است: در تجربه “عزلت مطلق”. آرنت در کتاب زندگی ذهن، مینویسد قاتل تنها در عزلت است که با خود روبرو میشود و با “خود” سخن میگوید تا آن “خودِ دیگریِ” خویش را بدانچه کرده متقاعد کند. آدمی که با روح خود هماهنگ نیست، جز جنگیدن با خویش چه گفت و گویی میتواند بکند؟ دقیقاً آن گفتوگویی را که وقتی ریچارد سومِ شکسپیر دور از دیگران است ما میشنویم.

ریچارد سوم در عزلت با خود گفتوگو میکند: دریغ! من عاشق خویشتن اَم. برای چه؟ برای هیچ کار نیکی که در حقِّ خویش کرده اَم؟ آه! نه. دریغا! من از خویش بیزارم. از سرِ اعمال شنیعی که خود کرده اَم. من تبهکارم. باز دروغ میگویم، نیستم. ابله! درباره خود به نیکی سخن بگو، ابله! خویش را ستایش نکن.

آرنت مینویسد تمام این جدال درونی به محض اینکه نیمه شب میگذرد و ریچارد از خلوت خود میگریزد تا به درباریان بپیوندد، پایان میگیرد: وجدان واژه ای است که بزدلان به زبان میرانند از آغاز تا حرمت گیرند و هیبت در دل قوی افکنند.”

در آثار شکسپیر این تنها ریچارد سوم نیست که با وجدان خود گلاویز است. هملت نیز در گفتار پرآوازه اش که با “بودن یا نبودن، این است پرسش” آغاز میشود، میگوید: “بدینسان وجدان و آگاهی، ما همگی را آدمهایی ترسو همی گرداند، و بدینسان فام نژاده عزم نمای اش سراسر بیمارگون میشود با ته رنگ نزار اندیشه و خیال، و طرح انداخت هایی به بلندا و گرانمایگی بسیار، با این نگرانی روندهایشان کژ راه میگردند، و نام کنش را می بازند – آرام باشید، شما، اکنون!”

ریچارد وقتی از کابوس خود، کمی پیش از نبرد نهایی، بیدار میشود، صدای خراشنده وجدان او را درباره جنایت هایش به پرسش میگیرد، ولی در نهایت، در جدال با وجدان بر آن چیره میشود و دستور جنگ و قتل و غارت را صادر میکند. برخلاف او، هملت، وجدان را رها میکند تا دست و پای تصمیم قاطعی را که گرفته ببندد و او را از ارتکاب شر باز دارد.

نمایش‌نامه ریچارد سوم

ریچارد سوم (Richard III) نمایش‌نامه‌ای تاریخی اثر ویلیام شکسپیر است که داستان تراژیک به قدرت رسیدن شاه ریچارد سوم و سقوط وی را به پرده می‌کشد. به روایت شکسپیر وی مردی بدقیافه، گوژپشت، حیله‌گر و خشن و برادر پادشاه وقت از دودمان پلانتاجنت است که با خود عهد کرده به هر قیمتی شده صاحب تاج و تخت شود. نمایش‌نامه ریچارد سوم، پُرشخصیت‌ترین نمایش درمیان نمایش‌نامه‌های شکسپیر است و ماجراهای آن در اواخر سده شانزدهم میلادی براساس نحوه ظهور و سقوط شاه ریچارد سوم نوشته شده است. در نمایش‌نامه، ریچارد سوم برای رسیدن به تاج و تخت، برادرزاده‌های خود را که ملقب به «شاهزاده‌های برج» بودند به قتل می‌رساند. این شاهزاده‌ها تنها پسران ادوارد چهارم و در زمان مرگ پدرشان ۹ و ۱۲ ساله بودند.

داستان هملت

دانمارک ــ قرن پانزدهم: هملت، شاهزادهٔ دانمارک، باشنیدنِ خبرِ مرگِ پدرش به کاخِ پادشاهی می‌آید و می‌بیند عمویش، کلادیوس، بر تخت نشسته و بدون کوچک‌ترین احترامی به آداب و رسوم، با مادرش، ملکه گرترود، ازدواج کرده‌است. هملت از این اوضاع برمی‌آشوبد و بدگمان می‌شود. تااین‌که یک شب خواب می‌بیند: روحِ پدر به هملت می‌گوید کلادیوس او را از طریقِ چکاندنِ زهر در گوشش به‌وقتِ خواب کشته‌است و درخواستِ انتقام می‌کند. هملت قول می‌دهد از دستورِ او اطاعت کند. با ورودِ دسته‌ای بازیگرِ دوره‌گرد، هملت برای اطمینان از درستیِ سخنانِ روحِ پدر، از بازیگرها می‌خواهد نمایش‌نامه‌ای به‌نامِ «قتلِ گوندزاگا» را درحضورِ شاه به‌روی صحنه بیاورند. موضوعِ این نمایش‌نامه به‌گونه‌ای بازآفرینیِ جنایتِ کلادیوس است و داستان‌ش به ماجرای کشته‌شدنِ شاهی به‌دستِ برادرش مربوط می‌شود. شاه به‌هنگامِ تماشای نمایش آن‌چنان دچارِ آشفتگی می‌شود که مجبور به ترکِ تالار نمایش می‌شود. این عکس‌العملِ کلادیوس به نمایش، جرمِ او را به‌طورِ حتم ثابت می‌کند. هملت پس از این ماجرا، بی‌درنگ پیشِ مادرش می‌رود و به‌زودی صدای نزاعِ مادر و پسر اوج می‌گیرد و هملت به مادرش اعتراف می‌کند که چه‌قدر از وی متنفر است. او وقتی سایه‌ای را پسِ پردهٔ اتاق می‌بیند، تصوّر می‌کند که شاه در پشتِ پرده گوش ایستاده‌است. پس شمشیر را می‌کشد و در پرده‌های سنگین فرو می‌برد، ولی پولونیوس (پدرِ اوفلیا، معشوقهٔ هملت) که در پشتِ پرده پنهان شده، به‌جای کلادیوس به‌اشتباه کشته می‌شود. کلادیوس که تصمیم به نابودیِ هملت گرفته ولی نمی‌خواهد آن را آشکار کند، او را به انگلستان می‌فرستد. در این سفر دو دوستِ دورانِ تحصیلِ او به نام‌های «روزن کرانتس» و «گیلد استرن» نیز همراهِ هملت اعزام شده‌اند. اینان نامه‌هایی مبنی بر حکمِ قتلِ شاهزاده را با خود دارند، اما با عوض‌شدنِ نامه‌ها به‌جای هملت این دو نفر کشته می‌شوند. در این اوضاع، لایریتس، پسرِ پولونیوس، برای انتقامِ پدر به‌دنبالِ هملت است. هم‌چنین اوفلیا، که از کشته‌شدنِ پدرش به‌دستِ محبوب از شدّتِ غم و اندوه دیوانه شده، پس از آن‌که چند گل از کرانهٔ رود می‌چیند، خود را در آب می‌افکند و غرق می‌شود. هملت پس از این‌که متوجهِ توطئهٔ قتلِ خودش می‌شود، به دانمارک برمی‌گردد. کلادیوس در ظاهر می‌خواهد هملت و لایریتس را آشتی دهد؛ بنابراین به‌خواهشِ او هر دو موافقت می‌کنند که برای سنجیدنِ خود، در مبارزه‌ای نمادین شرکت کنند تا به داستانِ غم‌انگیز پایان داده‌شود. اما به لایریتس شمشیری می‌دهند که نوک‌ش به زهرِ کشنده آغشته‌است. در طولِ این مبارزهٔ تن‌به‌تن، کلادیوس جامی زهرآلود به هملت می‌دهد، ولی گرترود بی‌خبر جام را سرمی‌کشد و می‌میرد. سپس هملت زخمی می‌شود، اما پیش از مرگ در اثر گلاویز شدن شمشیر او و لایریتس جابجا شده و لایریتس نیز زخمی می‌شود. هملت و لایریتس هر دو توسط شمشیر زهرآلود مجروح شده‌اند و می‌دانند که مرگ‌شان حتمی است. در پایان هملت به‌سوی کلادیوس حمله برده و او را از پای درمی‌آورد.

بنابراین، گفتوگویی که به اندیشیدن می انجامد، بیش از آنکه با دیگری باشد با خویشتن است. آرنت، با زوال خوشبینی عصر روشنگری به عقل، یگانه راه مهار خشونت را گفتوگو با خود که زادگاهِ اندیشیدن است میداند.

اندیشیدن، از نظر آرنت، یعنی داوری کردن؛ توانایی تشخیص میان خوب و بد. نخست، آرنت ارتباط میان اندیشیدن و داوری کردن را تنها در موقعیتهای اضطراری برقرار میکند؛ در آن موقعیتهای استثنایی که نظام ارزشی سنتی فرو ریخته و افراد باید به خود تکیه کنند و نظام ارزشهایی خودبنیاد بیافرینند. ولی آرنت از این نیز فراتر میرود و ارتباط میان اندیشیدن و داوری کردن را منحصر به موقعیت بحران نمیداند. با گسترش ارتباط میان آن دو، داوری کردن معنای توانایی قرار دادن خود به جای دیگری و از جانب و چشم انداز او اندیشیدن می یابد. اگر آیشمن میتوانست خود را به جای یهودیانی بگذارد که راهی آشوویتس میکرد، به شر بودن رفتارش آگاه میشد و بدان مبادرت نمیکرد. توانایی برای اندیشیدن به نمایندگی دیگری را آرنت “ذهنیتِ گسترش یافته” میخواند.

در تبیین ارتباط اندیشیدن و داوری کردن، آرنت وامدار دستگاه مفهومی ایمانوئل کانت در نقد سوم او، نقد قوه داوری است، نه فلسفه اخلاق که نقد قوه داوری کانت، شالوده نظریه داوری سیاسی آرنت است. آرنت، نقد قوه داوری کانت را دربردارنده فلسفه سیاسی نانوشته کانت میدانست و “نقد داوری زیباشناختی” را مهمترین بنیان برای نظریه داوری سیاسی خود میگرفت.

در نقد قوه داوری، کانت از جهانِ نمود بحث میکند، از چشم انداز ناظر داور. کانت، در آن رساله، درباره “داوری ذوقی” سخن میگوید و اینکه امر “زیبا چیزی است که سوای مفاهیم، به مثابه متعلق رضایتی همگانی تصور شود… شخص داوری کننده در قالب رضایتی که به عین نسبت میدهد خود را کاملاً آزاد احساس میکند، نمیتواند مبنای این رضایت را در هیچ گونه شرایط خصوصی که فقط شخص او به آنها وابسته باشد، پیدا کند و بنابراین، باید آن را مبتنی بر چیزی بداند که بتواند آن را در هر شخص دیگر نیز پیشفرض بگیرد.”  توانایی داوری از جانب دیگری، به انسانها مجال میدهد که “جهان” را بسازند و در قلمرو عمومی سیاست بورزند. اندیشیدن به جای کس دیگر، آن توانایی است که انسانها را از ارتکاب شر باز میدارد.

پاره ای پژوهشگران به سه نوع یا سطح ارتباط میان اندیشیدن و داوری در آثار و آرای هانا آرنت اشاره کردند. نخست رابطه میان اندیشیدن و داوری به مثابه قوه هایی اخلاقی؛ داوری به مثابه قوه “تشخیص خوب از بد”. در این سطح، آرنت میکوشد از این ارتباط برای حل دوگانه نظریه و عمل بهره بگیرد و بدیلی برای کوشش های ناکام در پرداختن نظریه اخلاقی معقول پیش بگذارد. دوم، داوری به مثابه قوهای گذشته نگرانه برای استخراج معنا از گذشته، قوه ای که برای هنر قصه گویی اهمیتی بنیادی دارد. او بدون انکار اهمیت تاریخ، سخن هگل را نمیپذیرد که “تاریخ داور نهایی است.” برخلاف سطح نخست، در این سطح، توجه آرنت از جایگاه بازیگر، داوری کردن برای عمل کردن، به جایگاه ناظر و تماشاگر معطوف میشود؛ داوری کردن برای استخراج معنا از گذشته.

جدا از ارتباط میان اندیشیدن و داوری کردن به مثابه قوه ای اخلاقی، راهنمای عمل یا داوری کردن به مثابه قوه ای گذشته نگر که راهنمای ناظر یا قصه گوست، سطح سومی از این ارتباط نیز در آثار آرنت طرح شده است؛ جاییکه آرنت مفهوم ارسطویی داوری کردن به مثابه پرونسیس Phronesis یا بینش را با درک کانتی از داوری به مثابهِ “ذهنیت گسترش یافته” یا اندیشیدن، به نمایندگی از دیگری”به هم می آمیزد. پرونسیس، بر خلاف اندیشیدن نظری که کاری فردی است، بر درک مشترک استوار است. توانایی برای پرونسیس، از نگاه ارسطو فضیلتی برای شهروند بود و سرشت جهان را چنان بر او آشکار میکرد که در ادراک مشترک او با دیگر شهروندان صورت می بست؛ جاییکه شهروند از درون خود راهی و دری به رو و سوی دیگری می گشاید و جهانی مشترک میسازد تا سیاست ورزی در قلمرو عمومی امکان بیابد. آرنت داوری کردن را فضیلت اصیل سیاسی ای میدانست که به درک ارسطویی سیاست به مثابه شاخه ای از عقل عملی پیوند دارد. همچنین وام او به کانت درباره مقوله داوری، او را به سمت درک دیگری از سیاست می برد که در آن عمل سیاسی باید نه در فنون عملی که در اصول اخلاقی همگانی ریشه داشته باشد. شماری از آرنت پژوهان در آراء آرنت درباره داوری کردن نوعی سرگردانی میان مفهوم قدیم و جدید سیاست و اخلاق یافته اند و برخی دیگر نیز کوشیده اند تا تأویل هایی از آثار او به دست دهند که به حل معما یاری کند. در کتابی که پیش رو دارید نیز هر سه معنای داوری کردن و ارتباط آن با اندیشیدن را در جستارهای گوناگون میتوان یافت.

شر در جهانی بی بنیاد

فلسفه پیشامدرن، مانند الهیات، بر بنیادهایی استوار و یقین زا ایستاده بود. همانگونه که زلزله لیسبن، اعتماد آدمی را به زمین، جایگاه تمدن بشری از میان برد، فلسفه مدرن نیز، بنیادهای سخت اندیشه سنتی را لرزاند، بی آنکه بتواند یا بخواهد بنیادهایی به همان سختی و قطعیت آوری را جایگزین کند. چالش اصلی اندیشه فلسفی مدرن، بازاندیشی در مقوله ها و مفاهیم کهن، جابجا کردن چارچوب مسائل قدیم و درانداختن پرسش هایی تازه است، در جهانی که بنیادگذاشتن بنیاد یا ناممکن مینماید یا غیرضروری.

در عصر قدیم، به ویژه، دین با ستونهای ستبری که تکیه گاهِ ایده ها و انگاره های خود می کرد، به آدمی مجال می داد که به رنج زیستن در این جهان معنا بخشد. مراد کارل مارکس از “دین افیون مردم است” آن نبود که دین ماده ای مخدر برای نیرنگ زدن به ذهن و جان آدمی است. مارکس رنج کشیدن بی هیچ توجیهی را فاقد معنا و مشروعیت میدانست و باور داشت در دوران قدیم، دین به رنج کشیدن آدمی در جهان و در نتیجه به خود جهان معنا و مشروعیت می بخشید. مارکس نوشت: “دین نظریه عمومی این جهان است، دانشنامه آن، منطق آن در صورتی همه پسند، مایهِ غرور و غیرت، جواز اخلاقی، یگانه مکمل آن و بنیاد کلی کامگیری از این جهان و توجیه آن است.ریاضت کشی دینی هم نمود رنجِ کشیدن واقعی است، هم اعتراضی علیه آن. دین نالهِ موجود سرکوب شده است، قلب جهانی بی قلب، همچنان که روح وضعیتی بی روح. دین افیون مردم است.”

سالهای پایانی سده نوزدهم میلادی، حس عمیق سرخوردگی از به واقعیت پیوستن آرمانهای عصر روشنگری و بحران در پروژه تجدد به اوج رسید. بحران اخلاقی در آشوبها و ستم گستری های سیاسی و اجتماعی تجلی یافت. آرنت تنها اندیشمندی نبود که به ویرانگری این بحران باور داشت و در پی چاره ای برای آن می گشت. کارل مارکس، فردریش نیچه و زیگموند فروید، سه اندیشمندی که “پیامبران بدگمانی” به ایده آل های عصر روشنگری خوانده شده اند، پیش از آرنت، کوشیدند سرشت این بحران را بکاوند و دریابند. گرچه تبیین مارکس، نیچه و فروید از بحران مدرن، از بُن با یکدیگر تفاوت داشت، ولی اضطراب از زوال اخلاقی روزگار مدرن، امری مشترک میان آنها بود. “از بازیهای روزگار یکی اینکه هر سه متفکر، بخشی از برنامه کار خویش را عبارت از این میدانستند که ثابت کنند اخلاقیات امری پوچ و موهوم است. اگر کسی به ایشان گفته بود که تفکرشان ملهم و ناشی از دلمشغولی های ژرف اخلاقی است، واکنشی جز تحقیر (از مارکس) و بی اعتنایی (از نیچه) و لبخندی تمسخرآمیز (از فروید) دریافت نمیکرد. با اینهمه، وجه مشترک هر سه، نهایتا احساس اضطراب و هراس از تجزیه و پریشانی زندگی آدمیان (چنین گفت زرتشت) و غمخواری اخلاقی به حال آینده بشر بود. نقد مارکس از پیامدهای تقسیم کار و وحشت نیچه از اینکه تاریخ، قتل گاهی بی پایان، پر از پیمان شکنی ها و خیانت ها و کین خواهی های زاییده خشم و حسد در نظر آید و تحلیل بدبینانه فروید از اسباب و علل تمدن، همه نشانه های دل نگرانی مشترک ایشان درباره موجودی بود که روزگاری در گذشته “انسان یکپارچه و تمام عیار” نامیده شده بود. “اَبَرمرد” نیچه و “جامعهِ بی طبقه” مارکس، هر دو برای وصول به چنین غایتی در آیینه تصور نقش بسته بودند.”

زوال سنت، نه تنها بنیادها و هسته های سختِ یقین ها را لرزاند و شکست، بلکه به زایش و پیدایش اشکال تازهای از شر انجامید که پیش از آن تصورشان نیز محال می نمود. شر در سویه هایی باورنکردنی. اگر در قدیم، شخصی، گروهی یا قومی علیه شخص، گروه یا قوم دیگری برمیخاست و به جنگ و جنایت دست میزد، هدف و نیتی مشخص داشت و آن قصد و مقصود، چارچوب و دامنه شر او را مهار و محدود میکرد. به ویژه، در سده بیستم، با گونه تازهای از شر روبرو می شویم که نه تنها مهارناپذیر است که به دشواری میتوان دریافت که چرا و با چه انگیزه ای انبوهی از انسانها در اعمال خشونت علیه دیگران شرکت میکنند؛ جنگها و جنایتها و خشونت هایی که در آن قربانی کننده حتی قربانی خود را نمی شناسد و قربانیان، موجوداتی بی هویت و بی صورت به نظر میآیند که تنها باید به دست موجودات بی هویت و صورت دیگر از میان بروند.

ولی مگر گذشتگان، تنها نبودند یا همه توانایی اندیشیدن داشتند؟ روشن است که نه ترس از تنهایی امر تازه ای است نه اندیشیدن کار همگان. چه چیز در تنهایی هراسی و نااندیشندگی سده بیستم وجود داشت که به پیدایش نظام های سراسر تازه “توتالیتر” انجامید؟ از نظر آرنت، آنچه تازه بود، فروپاشی سنت، نظام ارزشها و عرف و آداب آن بود. در دوران مدرن، انسان به مغاک موقعیت دشوار و یکسره جدیدی پرتاب شد که باید خود نظام ارزش هایش را می ساخت. انسانهای بدکردار و درون تیره همیشه وجود داشته اند، اما اقتدار نهادها و نمادها و ارزش های سنت تا اندازه ای عنان شر را در دست داشت و نمی گذاشت دامنه آن به حدی گسترده شود که در اتحاد جماهیر شوروی یا آلمان هیتلری دیدیم. سنت، زمینه درک مشترک انسانها بود، همان درک مشترکی که برای سیاست و سیاست ورزیدن ضروری است. نابودی سنت، سیاست را بحرانی کرد. مرجعیت دین و مشروعیت دستگاه های حقوقی کهن زوال یافت و به جای آن چیزی پدید نیامد که مایه درک مشترک آدمیان باشد. وقتی سنت، به مثابه بنیاد فضای مشترک میان آدمیان از میان رفت، انسان مدرن، بی ریشه، تنها و به خود واگذار شد. انسانی که از میراث پیشین گسسته، رشته تعلقات قدیم اش از هم پاره شده و نمیداند قبای ژنده خود را به کجای شب تیره جهان بیاویزد، خود را ناگزیر میبیند که با پیوستن به جنبشهای سیاسی جایگاهی برای خود در جهان به دست آورد. چنین راه حلی برای درمان تنهایی، به آسانی میتواند به شکل گیری و تقویت نظام های توتالیتر، سازمانهای تروریستی و بمب گذاریهای انتحاری بیانجامد. آنچه امروزه در خاورمیانه میبینیم، ترکیبی از همه اینهاست. از اینرو تأملات آرنت، به رغم گذشت بیش از شصت سال از عمرشان، قلب مسائلی را آماج میگیرند که امروزه با آنها درگیریم.

پرسش اصلی آرنت این است که چگونه میتوان در عصری که زوال سنت، موجب شده انسان از ریشه خود برکنده و تنها شود، مجال همزیستی و عمل مشترک میان آدمیان را فراهم کرد؟ و آیا میتوان مجالی برای سیاست ورزی پدید آورد تا بنیاد گذاشتن جهانی اخلاقی ممکن شود؟

همانگونه که پیشتر آمد، پیوند اخلاق و سیاست خاستگاهی یونانی و به طور خاص ارسطویی دارد و آرنت با ارجاع به این سنت فلسفی بود که نظریه خود را صورتبندی کرد. در بحث مسأله های اخلاقی، مهمترین دلمشغولی ارسطو، به دست دادن راهنمایی برای قانونگذاران بود. قانون ستون مهمی برای سقف سیاست و زندگی در دولت شهر بود. واپسین اثر مهم افلاطون  نیز “قوانین” بود. برای افلاطون و ارسطو، قانون ابزار اصلی برای تحقق اهداف دولت شهر به شمار می آمد. آنگونه که بعضی شارحان ارسطو گفته اند، در بحث ارتباط میان اخلاق و سیاست، سه مسأله مهم برای ارسطو اهمیت داشت: نخست آموزش، دوم چندگانه بودن نظام های سیاسی که توصیه نوع واحدی از آموزش را در آنها دشوار میکند؛ و سرانجام، پرهیز از نسبیت گرایی با باور به اصول مطلقی که معنا و معیار خوب و بد را تعیین میکنند و قانونگذار را قادر میسازند که تشخیص دهد کدامیک از نظامهای سیاسی ممکن یا موجود از مشروعیت بهره مند است.

  • • •

چهل سال از درگذشت هانا آرنت می گذرد. او در دانشگاه های ماربورگ و هایدلبرگ فلسفه خواند و در مهمترین دوره آفرینش فکری اش درگیر تأمل در هولناکترین تجربه روزگار خود شد: ظهور نظام هایی که او آنها را “توتالیتر” خواند تا بر نو بودن و تمایزشان از نظامهای دیکتاتوری و خودکامه سنتی تأکید گذارد.

آرنت، در بیست و هفت سالگی، آلمان را ترک کرد؛ سرزمینی که رفتار حکومت وقتش، به ویژه با ساکنان یهودی مناطق تحت کنترل آن، از خاطره تاریخ زدودنی نیست. وی سی و دو سال خارج از زادگاهش زیست و بیست و چهار سال واپسین عمرش را مانند بسیاری از آسیب دیدگان و قربانیان جنگ جهانی دوم در آمریکا سپری کرد. در آمریکا به زبان انگلیسی درس داد و نوشت؛ زبانی که با لهجه سنگین آلمانی بدان سخن میگفت و در نوشتن بدان نیز روان و راحت نبود، ولی دامنه تأثیر آثاری که پدید آورد و شاگردانی که پرورد، از حلقه روشنفکری نیویورک و از سده بیستم فراتر رفت.

شمار فزاینده جستارها و کتابها، گفتارها و همایشها در شرح و نقد آراء و نظریه های آرنت، طی چهار دهه گذشته، گواه دیرپایی اثرگذاری اوست و نیازی که هنوز عصر ما به اندیشیدن در پرسشهایی دارد که او درافکند یا از نو صورتبندی کرد. انقلاب، خشونت، انسان، تنهایی، قلمرو عمومی، شر، عشق، مسئولیت، آزادی، آموزش، سنت، تاریخ و اقتدار از موضوعاتی هستند که آرنت درباره آنها چند دهه اندیشید، درس داد و نوشت، موضوع هایی بنیادی که حتی امروز مسأله آفرینی و تازگیشان را هنوز نباخته اند و ما را به بازاندیشی در آنها، همراه آرنت یا به رغم او، فرا میخوانند.

طی چهار دهه گذشته، خوانندگان فارسی زبان، این اقبال را داشته اند که برخی از آثار مهم آرنت را با برگردان استادان زبردست ترجمه بخوانند. برگردان فارسی این کتاب نیز گامی است کوچک برای افزودن شوق خوانندگان آرنت به تأمل بیشتر در آرای او و نگریستن در احوال امروز ما از چشم انداز مفاهیم و نظریه هایی که او پرورد.

هر یک از بخش های این کتاب، درباره شخصی است (تنها درباره کارل یاسپرس Karl Jaspers دو جستار آمده است) که همه جز لسینگ Lessing Ephraim Gotthold ، در سده بیستم میزیسته اند؛ در عصر ظلمت. آرنت نشان میدهد که این انسانها گرچه در عصر ظلمت میزیستند، بدان تن در ندادند. گویا آرنت جستارهای این کتاب را برای امید بخشیدن به همه کسانی نوشته که ممکن است روزگاری در عصر ظلمت گرفتار شوند. در این جستارها سخن گوهرین آرنت آن است که زادن و زیستن در عصر ظلمت شاید دست سرنوشت باشد، ولی نوع رویارویی با آن به انتخاب هر شخص بستگی دارد. زیستن در هیچ عصری، هرچند ظلمانی، مسئولیت شخصی را رفع نمیکند.

کسانی که وصف آنها را در این کتاب به قلم آرنت میخوانید، هر یک پیشه و اندیشه ای متفاوت داشته اند: یکی زنی مبارز و عضو حزب کمونیست است، دیگری پاپی میانمایه، یکی فیلسوف است، دیگری نمایشنامه نویس، یکی شاعری است، دیگری ناشری. هر کدام تیره و تباری دارند و از دریچه هایی جدا از هم به جهان مینگرند. ولی یک چیز در همه آنها مشترک است: نگذاشته اند تعلقشان به حزب، ایدئولوژی، جهان بینی یا سازمانی مذهبی، توانایی اندیشیدن و داوری کردن آنها را مختل و مخدوش کند؛ اجازه نداده اند که سرکوب و ستم نظام های توتالیتر بر میلشان به ساختن و یافتن درکی مشترک با انسانها و برقراری رابطه با دیگری چیره شود، از بسته شدن گوش هایشان به روی صدای وجدان، با چنگ و دندان جلوگیری کرده اند و در نهایت، از دست دادن جهان، فضای میان انسان و انسان دیگر، امتناع سیاست و بدل شدن قلمرو عمومی به کویری ارعابگر را تهدیدی بنیادین، نه تنها برای اخلاق که برای انسانیت انسان یافته اند.

نمونه هایی که آرنت در این جستارها بر می شمرد، گواهانی روشن بر امکان زنده ماندن انسانیت انسان در عصر ظلمت اند. عصر ظلمت، به خودی خود، نومیدی را توجیه نمیکند؛ یأس، زمانی سایه سنگین خود را همه جا می گسترد که انسانها مرعوب و مغلوب آن شده و از تکاپو و تلاش برای احیای سیاست و بازسازی قلمرو عمومی دست شسته باشند.

آرنت در چهاردهم اکتبر ۱۹۰۶ در لیندن، هانوور امروزی، به دنیا آمد و در چهارم دسامبر ۱۹۷۵ ،در ۶۹ سالگی، در شهر نیویورک، جهان را وداع گفت.

پیشگفتار

این مجموعه مقالات که طی دوازده سال در مناسبت ها یا فرصتهای گوناگون نوشته شده است، پیش از هر چیز به اشخاصی خاص می پردازد؛ اینکه چگونه زندگی خود را زیستند، چه سان راه خویش را در جهان سپردند و چگونه از زمان تاریخی اثر پذیرفتند. کسانی که در اینجا گردآمده اند، به دشواری میتوانند متفاوت تر باشند از آنچه هستند. به آسانی میتوان تصور کرد که آنها اگر میتوانستند به زبان درآیند، با جمع کردنشان در یک اتاق چه اعتراضی میکردند. وجه اشتراک این آدمیان نه استعداد آنهاست نه اعتقاد آنها، نه پیشه شان نه محیط اجتماعی شان. اگر وجه مشترکی هم باشد آن است که به دشواری همدیگر را میشناختند. آنان به رغم تعلق به نسل هایی متفاوت، هم روزگار بودند، البته به استثنای لسینگ که در عین ناهمزمانی با دیگر شخصیت های این مجموعه، در مقاله آغازین از او به مثابه فردی معاصر با دیگران سخن به میان آمده است.

وجه اشتراک شخصیتهای جستارهای این کتاب، دورانی است که آنها زندگی خود را در آن سپری کرده اند؛ یعنی نیمه نخست سده بیستم با مصیبت های سیاسی، فاجعه های اخلاقی و گسترش خیره کننده هنرها و دانش ها. گرچه این دوران، جان چندی از این اشخاص را گرفت و سمت و سوی زندگی و کار شماری دیگر را تعیین کرد، تنها اندکی از آنان به میزانی کم از آن اثر پذیرفتند و مشکل بتوان گفت هویت کسی در آن میان، تحت تأثیر آن دوران شکل گرفت. کسانی که در جستجوی نمایندگان یک دوران یا سخنگویان روح زمانه یا مظاهر “تاریخ”اند، اینجا به عبث می پایند.

با این همه، زمان تاریخی، همان “عصر ظلمت” که در عنوان کتاب آمده، در سراسر این کتاب هویداست. این عنوان را از شعر مشهور برشت، “به آیندگان” وام گرفته ام. او در این شعر، از آشوب و گرسنگی، قتل عام و خونریزی، خشونت و ستم و یأس سخن میگوید؛ “وقتی که تنها بی عدالتی ست و انزجاری نیست”، کینه ای که به رغم مشروعیت اش تو را کریه میکند، خشم ریشه داری که باعث میشود تا صدایت از فرط فریاد بگیرد. اینها همه در ملا عام رخ داد و هیچ رمز و رازی هم درباره اش وجود ندارد. با این همه، به هیچ روی، نه دیدنش برای همگان ممکن بود نه فهمش آسان؛ چون درست تا پیش از آنکه فاجعه همه چیز و همه کس را دربرگیرد، نه با واقعیت ها که با بیان ها و حرافی های تقریبا همه نمایندگان رسمی پوشانده میشد؛ آنها که بی درنگ و به شکل های خلاقانه گوناگونی حقایق ناگوار را توضیح میدادند و نگرانی ها را توجیه میکردند.

وقتی به عصر ظلمت و مردمانی می اندیشیم که در آن زندگی کرده و روزگار گذرانده اند، باید این استتاری را که “نظام” یا آنطور که میگفتند “سیستم” انجام میداد، در نظر بگیریم. کار قلمرو عمومی پرتو افکندن بر امور آدمیان با ایجاد فضای نمود است، فضایی که آدمها در آن با گفتار و کردار خود، چه نیک چه بد، نشان دهند که هستند و چه میکنند. اگر کارکرد قلمرو عمومی این است، ظلمت وقتی سر میرسد که “بحران اعتبار”و “دولت نامرئی” این نور را از میان برده باشد؛ این نور با سخنی خاموش شده که چیزی از آنچه هست را فاش نمیکند؛ با توصیه هایی اخلاقی و غیراخلاقی که به بهانه حفظ حقیقت های کهن، همه حقیقت را در حد بی معناترین ابتذال، خوار میدارند، تنها واقعیت موجود را به زیر فرش میُسراند و از چشم دور میکند. هیچکدام از اینها تازه نیستند. غیاب این نور، موقعیتی ست که سی سال پیش سارتر در تهوع که به نظر من هنوز بهترین کتاب اوست (“ایمان بد” و “روح جدی” توصیف کرد، جهانی که در آن هر کسی که به طور عمومی به رسمیت شناخته شده، به جماعت رذل تعلق دارد و هر چه هست، در آنجابودنی مبهم و بی معناست که آشفتگی می پراکند و اشمئزاز میانگیزد. همچنین، این همان شرایطی است که چهل سال پیش (گرچه روی هم رفته برای مقصدی متفاوت) هایدگر با دقتی خارق العاده در هستی و زمان توصیف کرد، در قطعه های مربوط به “آنان” و “پرگویی”شان و به طور کلی هر چیزیکه بدون حفاظ و نقابِ قلمرو خصوصی خود، در قلمرو عمومی نمایان میشود.

بحران اعتبار یا “شکاف اعتبار”Credibility Gap  اصطلاحیست که در دهه شصت میلادی در آمریکا وارد ادبیات سیاسی و روزنامه نگارانه شد. این اصطلاح اغلب در ارجاع به دوگانگی گفتار و سیاستهای دولت لیندن جانسون درباره جنگ ویتنام به کار میرفت. دروغ هایی که سیاستمداران میگویند گسست میان آنچه در واقعیت میگذرد و آنچه سازمانهای دولتی و سیاستمداران مدعی اند و میگویند را بازمینماید.

در اندیشه سارتر “روح جدی” پیوند دارد به اعتقاد جزمی دینی، به اینکه ارزشهای اخلاقی پیش از آدمی وجود دارند و مقدم بر او هستند. “روح جدی” معادل “ایمان بد” در قلمرو اخلاقیست و ناسازگار با آزادی اگزیستانسیل. هستی انسانی باید با بنیاد نهادن ارزشهای خود بر روح جدی چیره شود. سارتر در کتاب “هستی و نیستی، جستاری در هستی شناسی پدیدارشناختی” هدف نظریه اخلاقی خود را چنین باز مینماید: “نفی روح جدی برای نشان دادن به عامل اخلاقی که هستی ارزشهای اخلاقی تنها از هستی اوست.”

در اینجا کاری به موضوعیت داشتن فلسفی تحلیل های هایدگر (که از نظر من انکارناپذیر است) نداریم؛ همچنین کاری نداریم به سنت اندیشه فلسفی ای که پشتوانه این تحلیل هاست. مسأله ما در اینجا تنها پاره ای تجربه های اساسی از زمان و توصیف مفهومی آنهاست. در سیاق سخن ما، نکته اینجاست که آن گزاره طعن آمیز و شریرانه نمایی که “روشنایی قلمرو عمومی همه چیز را تاریک میکند”، به قلب موضوع میرود و بهتر از هر چکیده ای موجز وضع کنونی را بیان میکند.

“عصر ظلمت”، به معنای وسیعی که اینجا به کار میبرم، با هیولاوشی های این سده که به شکل وحشتناکی بدیع بودند یکی نیست. عصر ظلمت نه تنها تازه نیست که در تاریخ گذشته نادر هم نبوده است. ممکن است اعصار ظلمت در تاریخ آمریکا نیز بوده، ولی شناخته نشده باشد. اگر چنین باشد، تاریخ آمریکا نیز سهم خود را از عصر ظلمت داشته است. پشتوانه و پیش فرض پنهان گزارش زندگی های گردآمده در این کتاب، این اعتقاد است که حتی در تاریکترین زمانها، حق داریم توقع دیدن خُردک نوری را داشته باشیم. چنین بارقه نوری بیش از آنکه از نظریه ها و مفهوم ها سربرکشد، به احتمال بیشتر، از پرتوی لرزان و سوسو زننده و اغلب کم جانی مایه میگیرد که مردان و زنانی در زندگی و کار خود -تقریبا تحت هر شرایطی و طی فرصتی که به آنها برای زیستن روی زمین داده شده- برمی افروزند. چشمان خو کرده به تاریکی ما، به دشواری میتوانند تشخیص دهند نوری که آنان می افشانند، پرتو یک شمع است یا نور خیره کننده خورشید. ولی به  نظرم چنین ارزیابی عینی اهمیتی ثانوی دارد و میتوان به آسانی آن را به آینده واگذاشت.

ژانویه ۱۹۶۸

انسانیت در عصر ظلمت: لسینگ

بزودی

انسانیت در عصر ظلمت: رزا لوکزامبورگ

بزودی

انسانیت در عصر ظلمت: آنجلو جوزپه رونکالی

انسانیت در عصر ظلمت: کارل یاسپرس - 1

انسانیت در عصر ظلمت: کارل یاسپرس - 2

انسانیت در عصر ظلمت: ایزاک دینسن

انسانیت در عصر ظلمت: هرمان بروخ

انسانیت در عصر ظلمت: والتر بنیامین

انسانیت در عصر ظلمت: برتولت برشت

انسانیت در عصر ظلمت: والدمار گوریان

انسانیت در عصر ظلمت: رندل جرِل

12- شادنفرود و مودیتا

شادنفرود و مودیتا

Mudita – Schadenfreude 

شادِنفرود یعنی:

    i.            شادی بدخواهانه ،

   ii.            لذت موذیانه

  iii.            شاد شدن از ناراحتی دیگران

  iv.            شماتت، شماتة

   v.            شادی کردن به ‌غم و رنج کسی.

  vi.            شاد شدن به غم دشمن

 vii.            لذت ناشی از بدبختی یا بداقبالی شخص دیگری.

viii.            تیوسول: به مصیبت و آزار مردم خوشحال شدن.

  ix.            شماتت و خوشحالی از بدبختی و مصیبت زدگی دیگران .

   x.            شاد شدن از غمناکی خلق

  xi.            غم و اندوه از موفقیت فردی دیگر

     xii.            Pleasure Derived by Someone from another Person’s Misfortune

     xiii.            Gloating

    xiv.            Sorrow at another Person’s Success

تعریف شادِنفرود:

 Schadenfreude لذت به دست آمده از افتادن اتفاق بد برای دیگران است.

زبان انگلیسی آنرا از زبان آلمانی و چند زبان دیگر قرض گرفته است.

شادِنفرود احساس شادی ای است که از دیدن یا شنیدن شکست و یا مشکلات شخص دیگری بدست می آید.

این لغت در معنی مشابه اصطلاح انگلیسی Gloating و اصطلاح غیر رایج دوم شماتت است.

به معنای لذت بردن و یا خود رضایتی در شکست یکی دیگر است

o       رشک Envy، و شماتت Obloquy  هم به نوعی شادِنفرود هستند.

 

مودیتا یعنی:

       i.            سُرُور دلسوزانه

       ii.            شادی همدلانه

      iii.            شاد از خوبی ها

      iv.            شاد شدن از شادی دیگران

       v.            احساس خوشی و شادی نسبت به افرادی که خوشبخت هستند و هیچ گاه حس حسادت نسبت به این افراد نداشته باشند.

              vi.            Compersion

            vii.            Frubble

          viii.            Polyamory

در آیین بودا

o       همان گونه که مادر با در خطر انداختن زندگانی خود فرزندش را حفظ می کند، باید مهر بی پایان بر همه موجودات زنده را در خود شکوفا کند.

مودیتا یا شادی، حالتی است که در آن رهرو از دیدن یا شنیدن شادی های هستی شاد می شود.

حرکت گذاشتن به طبیعت به کامل ترین شکلی که در خور آن است، نشاندهنده عشق ژاپنی ها به طبیعت است.

دکتر «سوزوکی» محقق مکتب ذن بودیسم، علت آشفتگی های روحی و معنوی انسان غربی را در بیگانگی با طبیعت می داند.

o       سالک در این آیین از دیدن و شنیدن شادی دیگران شادمان می شود،

حتی از شنیدن شادی دشمن خود. رشک و حسد آفت این شادی است.

چَندمِهری

o       عشق چندنفره یا چَندمِهری Polyamory، به معنای داشتن بیش از یک یار است

و از فلسفه و عمل دوست داشتن همزمان چند نفر به شکل غیر مالکانه، صادقانه، مسئولیت‌پذیرانه و اخلاقی حکایت می‌کند.

عشق چندنفره بر انتخاب آگاهانه چند یار و برحذر بودن از قبول روش‌های مرسوم جامعه،

که داشتن یک یار را اجبار می‌کند، تأکید دارد.

چرا از بدبختی و شکست دیگران خوشحال می‌شویم؟

o       حس خوشنودی از بدبختی و شکست دیگران موذیانه است.

معمولاً از رشک و حسادت غیرقابل‌قبول‌تر به شمار می‌رود.

o       با غبطه کاملاً تفاوت دارد.

غبطه یعنی آرزو بردن به نیکویی حال کسی؛ آرزوی نعمت و سعادت دیگران را داشتن بدون آرزو کردن زوال نعمت و سعادت آنان.

یا رشک بردن بر سعادت و نیکی کسی بدون بدخواهی نسبت به آن شخص

o       خوشحال شدن از بیچارگی دیگران از نظر اخلاقی ناپسندتر از این است که از شادی و خوشبختی دیگران ناراحت شوید.

داشتن حس حسادت از ویژگی‌های انسان است، اما لذت بردن از بدبختی دیگران خصیصه‌ای بد است.

لذت بردن از بدبختی دیگران یکی از بدترین خصوصیات طبیعت انسان است، زیرا بسیار به ظلم و ستمگری نزدیک است.

وقتی این احساس بهتر درک شود، طبیعی‌تر و قابل قبول‌تر خواهد شد.

o       در توصیف لذت از بدبختی دیگران دو ویژگی قابل بحث و اعتراض نیستند: خوشنودی ما و بدبختی دیگران.

این خصوصیات توصیف‌کننده تضاد و تعارضی شدید بین ارزیابی مثبت ما از موقعیت و ارزیابی منفی ما از فرد دیگر است.

این تعارض نشان دهنده وجود یک دغدغه مقایسه‌ای و گاهی رقابتی است.

یکی از دلایل اصلی خوشنود شدن از بدبختی فردی دیگر این است که بدبختی آن فرد ممکن است به نفع ما باشد؛

مثلاً ممکن است برتری ما را شدت دهد.

o       فقط موفقیت کافی نیست؛ بقیه باید شکست بخورند.

o       کافی نیست که خوشنودی از بدبختی دیگران را با خوشنودی خود و بدبختی دیگران تعریف کنیم.

سه ویژگی دیگر نیز در این زمینه درگیر هستند:

a)      آن فرد شایسته آن بدبختی است،

b)      آن بدبختی نسبتاً ناچیز است،

c)      ما نقشی در بدبخت شدن آن فرد نداریم.

o       یکی از ویژگی‌های اصلی خوشنودی از بدبختی دیگران این باور است که آن فرد لایق آن بدبختی است.

مثلاً وقتی در ترافیکی سنگین گرفتار شده ایم، آیا درست است که وقتی راننده‌ای از سمت راست از ما سبقت گرفته و از ما عبور کند

و جلوتر افسر راهنمایی‌رانندگی او را جریمه می‌کند خوشحال شویم؟

این باور که آن فرد مستحق آن بدشانسی بوده است، نشان دهنده این تصور ماست که عدالت اجرا شده است

و باعث می‌شود در موقعیتی که لازم است ناراحت شویم، کاملاً خوشنود و راضی باشیم.

علاوه بر این، این باور ما را فردی اخلاق‌گرا نشان می‌دهد که راضی به صدمه دیدن دیگران نیست.

هرچه این بدبختی بیشتر لایق آن فرد باشد، خوشنودی ما توجیه‌پذیرتر خواهد بود.

o       یکی دیگر از ویژگی‌های خوشنودی از بدبختی دیگران، در مورد طبیعت و ذات ناچیز آن بدبختی است.

این ویژگی به دغدغه مقایسه‌ای که در این حس وجود دارد مربوط است.

مقایسه زمانی میسر است که دو طرف چندان از هم دور نباشند و به یک زمینه مقایسه‌ای یکسان مربوط باشند.

به همین ترتیب، خوشنودی از بدبختی دیگران تفاوت‌های کوچک را در بر دارد.

وقتی آن بدبختی شدید باشد، خوشنودی از بدبختی دیگران معمولاً به ترحم و افسوس تبدیل می‌شود.

مثلاً، اینکه همسایه پرسروصدا و مزاحم ما بفهمد که همسرش به او خیانت می‌کند، ممکن است با کمی خوشنودی همراه باشد؛

اما اگر دخترش به شدت بیمار شود، احتمال اینکه برای او احساس ترحم و افسوس کنیم بیشتر است.

می‌توانیم قبول کنیم که در بعضی موقعیت‌ها بدبختی دیگران ممکن است سنگین باشد،

 اما سنگین‌تر از کاری که آن فرد با ما و دیگران کرده است نمی‌تواند باشد.

وقتی یک دیکتاتور ظالم به قتل می‌رسد، خیلی‌ها خوشنود می‌شوند،

 زیرا باتوجه به اعمال ظالمانه‌ای که آن فرد در حق مردم انجام داده است،

چنین قتلی واقعاً شایسته او به نظر می‌رسد.

o       خوشنودی از بدبختی دیگران با منفعل بودن عاملی که از آن موقیت خوشنود است همراه می‌باشد.

درگیری فعالانه در تضاد با قوانین رقابت عادلانه است؛ باعث می‌شود گمان رود که ما به آن فرد صدمه می‌زنیم

و درنتیجه برنده واقعی آن رقابت به شمار نخواهیم رفت.

همچنین ممکن است یک تعارض و تجاوز به نظر برسد؛ گرچه ممکن است آن فرد شایسته آن بدبختی یا مجازات باشد،

 اما ما فاقد قدرت لازم برای اعمال آن هستیم.

معمولاً یکی از مهمترین مسائل دخیل در خوشنودی ما در بدبختی دیگران این احساس است که شکست رقیب ما بخاطر رفتار شرورانه ما نبوده است.

به گونه ای است که انگار عدالت انجام گرفته است.

o       بعضی افراد خوشنودی از بدبختی دیگران را نوعی سادیسم قلمداد می‌کنند، با این استدلال که تفاوت بین آنها جزئی و ناچیز است

و خوشنودی از بدبختی دیگران با نفرت و دشمنی همراه است.

درست است که خوشنودی از بدبختی دیگران معمولاً چنین تصویر عمومی دارد، اما این به تنهایی نشان دهنده موارد حاد و افراطی است.

سه خصوصیت بالا از خوشنودی از بدبختی دیگران در سادیسم وجود ندارد:

           i.            مجازات مستحق نیست،

          ii.            ناچیز است

         iii.             ما در آن نقش فعال داریم.

o       یک تحقیق جالب که روی عشق یکطرفه انجام گرفته، نشان می‌دهد که برخلاف کلیشه، فرد امتناع کننده بعنوان کسی که سادیسم‌وار دل می‌شکند،

افراد امتناع‌کننده از این تجربه لذت نمی‌برند و احساساتی منفی مثل احساس گناه و پشیمانی را تجربه می‌کنند.

این افراد در اکثر رفتارهای کلامی و غیرکلامی خود سعی دارند که آسیبی که به دیگری رسانده‌اند را ناچیز جلوه دهند.

o       بین عشق رمانتیک که نگرشی مثبت به معشوق دربر دارد و نگرش منفی که در خوشنودی از بدبختی دیگران وجود دارد، تفاوت زیادی است.

اما، وقتی بدبختی ناچیز باشد و فرد با شوخ‌طبعی که یکی از ویژگی‌های رابطه عاشقانه است، به آن بدبختی واکنش دهد، می‌تواند وجود داشته باشد.

اما وقتی یک نفر سومی در کار باشد یا عاشقانه بودن رابطه برهم می‌خورد، در روابط عاشقانه تداول بیشتری پیدا می‌کند.

در یک زمستان، فرد عاشقی داشتم که یک دوست‌دختر افتضاح داشت.

چند روز بعد از اینکه دچار گلودرد بدی شده بودم، صدای آنها را وقتی پای تلفن با هم حرف می‌زدند شنیدم،

 که آن دختر می‌گفت حالش خوب نیست و گلویش خیلی درد می‌کند. لبخندی که روی لب‌هایم نقش بست را نمی‌توانستم مخفی کنم.

 در موردی دیگر، مریم از بی‌وفایی و خیانت سامان شوهر نادیا بسیار خوشحال شده بود، زیرا نادیا قبلاً معشوقه شوهر خودش بوده است.

نادیا بخاطر خیانت سامان متحمل درد و ناراحتی زیادی شده بود و مریم آن را می‌دانست؛

با این وجود، تصور می‌کرد که عدالت انجام گرفته است و ناراحتی نادیا درست مثل ناراحتی خود اوست.

در چنین مواردی بدبختی دیگران بااینکه مهم و سنگین است، اما سنگین‌تر از آنچه که بوده یا بدبخـتی خود ما نیست.

در اینجا هم مجازات کاملاً به حق بوده و به هیچ طریقی فراتر از خود جرم نبوده است.

o       گاهی‌اوقات درد عظیم از دست دادن یک معشوق نگرشی آسیب‌شناسانه ایجاد می‌کند که حتی می‌تواند بدتر از خوشنودی از بدبخـتی دیگران باشد.

یک نمونه واقعی از این مردی است که همسر او مرتکب خیانت شده و درنتیجه آن، آنها از هم طلاق می‌گیرند.

زن با عاشق خود ازدواج می‌کند و مدت زمان کمی بعد از آن پسری به دنیا می‌آورند.

چند سال بعد که آن پسر به سرطان مبتلا می‌شود، مرد از اینکه همسر سابقش مجازات شده است احساس خوشنودی می‌کند.

این یک مورد آسیب‌شناسانه است زیرا نه تنها بدبختی آن زن بسیار شدید بوده، بلکه یک بچه هم در بدبختی او درگیر شده است.

o       وقتی خوشنودی از بدبختی دیگران را به بدبختی‌های ناچیز و جزئی مربوط بدانیم، و باور خودمان بر اجرا شدن عدالت

 و اینکه ما مسئول آن بدبختی نبوده‌ایم را وارد آن کنیم، این احساس از نظر اخلاقی چندان سزاوار سرزنش نخواهد بود.

دید متعارف و عموم، که شدیداً خوشنودی از بدبختی دیگران را نهی می‌کند، از این دید ریشه می‌گیرد که دشمنی

و سادیسم عامل اصلی این حس هستند، و می‌بینیم که این دیدگاه کاملاً اشتباه است.