مطالب توسط PaymanA

آب زندگی

آب زندگی صادق هدایت یكی بود یكی نبود، غیر از خدا هیشكی نبود. یك پینه‌دوزی بود سه تا پسر داشت: حسنی قوزی و حسینی كچل و احمدك. پسرِ بزرگش حسنی دعا‌نویس و معركه‌گیر بود، پسرِ دوم حسینی، همه‌كاره و هیچ‌كاره بود، گاهی آبِ‌حوض می‌كشید، یا برف پارو می‌كرد و اغلب ول می‌گشت. احمدك از همه […]

عروسكِ پشت پرده

عروسكِ پشت پرده صادق هدایت تعطیلِ تابستان شروع شده بود. در دالانِ لیسهِ {کالج-مدرسه} پسرانهِ “لوهاور” Le Havre، شاگردانِ شبانه‌روزی چمدان‌به‌دست، سوت‌زنان و شادی‌كُنان از مدرسه خارج می‌شدند. فقط مهرداد كُلاه‌اش را به‌دست گرفته و مانند تاجری كه كشتی‌اش غرق شده باشد، به‌حالتِ غم‌زده بالایِ سرِ چمدان‌اش ایستاده بود. ناظمِ مدرسه با سرِ كچل، شكمِ […]

چنگال

چنگال صادق هدایت سیداحمد همین‌كه وارد خانه شد، نگاه مظنونی به دورِ حیاط انداخت، بعد با چوب‌دستی خودش به دَرِ قهوه‌ای رنگ اطاق روی آب‌انبار زد و آهسته گفت: رُبابه… رُبابه..! در باز شد و دختر رنگ‌پریده‌ای هراسان بیرون آمد: داداشی تو هستی؟ بیا بالا. دست برادرش را گرفت و در اطاقِ تاریكِ كوچك كه […]

زنی كه مَردَش را گُم كرد

زنی كه مَردَش را گُم كرد صادق هدایت «به‌سراغِ زن‌‌ها می‌روی؟ تازیانه را فراموش مكن» «چنین گفت زرتشت» نیچه. صبح زود در ‌ایستگاه قلهك آژانِ قد‌كوتاه صورت سرخی به شوفر اتومبیلی كه آنجا ‌ایستاده بود، زنِ بچه بغلی را نشان داد و گفت: – این زن می‌خواسته برود مازندران‌، این‌جا آمده، او را به‌شهر برسانید […]

گرداب

گرداب صادق هدایت همایون با خودش زیر لب می‌گفت: “آیا راست است‌؟.. آیا ممكن است‌؟ آنقدر جوان، آن‌جا در شاه‌عبدالعظیم مابین هزاران مُردهِ دیگر، میانِ خاكِ سردِ نمناك خوابیده… كفن به تنش چسبیده! دیگر نه اولِ بهار را می‌بیند و نه آخر پائیز را، و نه روزهایِ خفهِ غمگین مانند امروز را… آیا روشنائیِ چشمِ […]

مُرده‌خورها

مُرده‌خورها صادق هدایت چراغ نفتی كه سَرِ تاقچه {طاقچه} بود دود می‌زد، ولی دو نفر زنی كه روی مُخَدّه {پُشتی؛ نازبالش} نشسته بودند ملتفت نمی‌شدند. یكی از آن‌ها كه با چادر سیاه آن بالا نشسته بود به‌نظر می‌آمد كه مهمان است، دستمال بزرگی در دست داشت كه پی‌درپی با آن دماغ می‌گرفت و سرش را […]

مادلن

مادلن صادق هدایت پریشب آنجا بودم، در آن اطاق پذیرائی كوچك. مادر و خواهرش هم بودند، مادرش لباس خاكستری و دخترانش لباس سرخ پوشیده بودند، نیمكت‌های آن‌جا هم از مخمل سرخ بود، من آرنجم را روی پیانو گذاشته، به آن‌ها نگاه می‌كردم. همه خاموش بودند مگر سوزن گرامافون كه آواز شورانگیز و اندوهگین “كشتی‌بان ولگا” […]

بُن‌بست

بُن‌بست صادق هدایت شریف با چشم‌های متعجب، دندان‌های سفید و محكم و پیشانی كوتاه كه موی انبوه سیاهی دورش را گرفته بود، بیست و دوسال از عمرش را در مسافرت به‌سر برده و با چشم‌های متعجب‌تر، دندان‌های عاریه و پیشانی بلند چین‌خورده كه از طاسی سرش وصله گرفته بود و با حال بدتر و كورتر […]

آینهِ شكسته

آینهِ شكسته صادق هدایت “اودت” مثل گل‌های اول بهار تروتازه بود، با یك جفت چشم خمار برنگ آسمان و زلف‌های بوری كه همیشه یك‌دسته از آن روی گونه‌اش آویزان بود. ساعت‌های دراز با نیم‌رخ ظریف رنگ‌پریده جلو پنجرهِ اطاقش می‌نشست. پا روی پایش می‌انداخت، رمان می‌خواند، جورابش را وصله می‌زد، و یا خامه‌دوزی می‌کرد، مخصوصاً […]

صورتك‌ها

صورتك‌ها صادق هدایت منوچهر دستِ راست را زیرِ چانه‌اش زده روی نیمكت والمیده بود، سیمای او افسرده، چشم‌های او خسته و نگاه او پی‌در‌پی به لنگر ساعت و لباسی كه در روی صندلی افتاده بود قرار می‌گرفت و از خودش می‌پرسید: «آیا خجسته امشب به بال خواهد رفت؟ من كه هرگز نمی‌توانم.» هوا تیره و […]